| مجلات >ارغنون>شماره 22 |
چنان كه در يادداشت شماره پيشين ارغنون ذكر شد، مقالات اين شماره نيز به مباحثى درباره روانكاوى اختصاص يافته است. اولين مقاله مرورى بر رئوس آراى فرويد به قلمِ خود اوست و مقالات ديگر به تأثير نظريات فرويد بر بعضى از مكاتب فكرى و فلسفى و نيز حوزههاى فرهنگى و هنرى مىپردازد. از خلال اين مقالات با ملاحظات و انتقاداتى نسبت به مهمترين وجوه نظريه فرويد نيز روبهرو مىشويم.
*
«رئوس نظريه روانكاوى» در سال 1938، يعنى فقط يك سال پيش از مرگ فرويد، نوشته شد. شايد بتوان گفت اين رساله واپسين و كاملترين شرحى است كه به قلم بنيانگذار روانكاوى بر اين نظريه نوشته شده است. جيمز استراچى (ويراستار ترجمه انگليسىِ آثار فرويد) در ديباچهاى كه بر اين مقاله نوشته است اشاره مىكند كه بر همه موضوعات مورد بحث در اين نوشتار پرتوى جديد افكنده شده است ــ از بنيانيترين نظريههاى فرويد گرفته تا مشاهدات بالينىِ او؛ و اين خود نشان مىدهد كه فرويد حتى در هشتاد و دو سالگى استعدادى شگرف براى اتخاذ رهيافتى نو به موضوعات ديرينه داشته است. اين رساله از سه بخش اصلى تشكيل شده است. بخش نخست (شامل فصلهاى 1 الى 5) به توصيف ساختار و سازوكارهاى ذهن اختصاص دارد. تقسيمبندى حوزههاى كنشگرِ ذهن به «نهاد» و «خود» و «فراخود»، خودشيفتگى و غريزه مرگخواهى، مراحل رشد روانى ـ جنسىِ كودك، تمايزگذارى بين ضمير آگاه و ضمير پيشاآگاه و ضمير ناخودآگاه و سرانجام اهميت روءيا و تعبير آن در نظريه روانكاوى برخى از عمدهترين موضوعات مورد بحث در اين بخش از مقالهاند. در بخش دوم (شامل فصلهاى 6 و 7) فرويد شرح دقيقى از نحوه درمان بيماريهاى روانى با تكيه بر يافتههاى روانكاوانه عرضه مىكند. هم در اين بخش موضوع «انتقال» و لزوم توجه به آن در درمان روانكاوانه، نحوه فائق آمدن بر مقاومتهاى ناخودآگاهانه بيمار در برابر برملا شدن آمال و آرزوهاى سركوبشده وى و همچنين موضوع مهم عقده اُديپ مورد بررسى قرار مىگيرند. آخرين (سومين) بخش رساله (شامل فصلهاى 8 و 9)، حكم جمعبندىِ مشروح آراى ارائهشده در بخشهاى قبلى را دارد. فرويد در سرتاسر اين رساله و در خلال بحثهايش مجموعهاى از مهمترين مفاهيم و اصطلاحات نظريه روانكاوى را به زبانى ساده تعريف كرده است.
مقاله «مكتب فرانكفورت و روانكاوى» بخشى از كتاب تخيّل ديالكتيكى نوشته مارتين جىْ است كه نخستين تاريخ تكوين مكتب فرانكفورت به شمار مىرود. مارتين جى در اين بخش، تاريخچه رويارويى انديشههاى اوليه نظريه انتقادى با آراى فرويد را تشريح مىكند. وى نشان مىدهد كه چگونه آراى فرويد به جزو لايتجزاى مكتب فرانكفورت بدل شد. مارتين جى تفسير خود را با نظريههاى اريش فروم آغاز مىكند و با نظريههاى هربرت ماركوزه به اتمام مىرساند و فقط در نيمه مقاله خود اشاراتى به نظريههاى تئودور آدورنو مىكند. مقاله جى، از حيث تاريخى، تفسيرى شاخص و برجسته است؛ هرچند چندان به آراى آدورنو و هابرماس نمىپردازد.
مقاله «نظريه فرويدى و الگوى تبليغات فاشيستى» يكى از مهمترين نمونههاى پيوند دو سنّت نظريه انتقادى و روانكاوى است. اما اين پيوند نه فقط با «روانشناسى اجتماعىِ» اريش فروم، بلكه با آراى متأخر ماركوزه نيز تفاوت دارد. آدورنو زمانى گفت: «در روانكاوى فقط اغراقها صادقاند.» اين سخن، كه مىتوان آن را در مورد نظريه انتقادىِ خود آدورنو نيز صادق دانست، مبناى روش وى در بهكارگيرى برخى از آراى فرويد براى دستيابى به تحليلى نافذ از فاشيسم و روانشناسى تودههاى فاشيست است.
در مقاله «در نگاه رعبآور او نابودىام مشهود بود»، ژيژك مىكوشد تا چند مضمون مهم لاكانى، مثل دو اصطلاح نگاه (gaze) و صدا (voice) ، را در فيلمهاى هيچكاك دنبال كند. در حاشيه آن ابعاد الهياتشناسى موجود در آثار هيچكاك و همچنين مفهوم قربانىِ سادى و چرخش همذاتپندارى تماشاگر با قهرمانان هيچكاك را، بهخصوص در فيلم روانى، نيز توضيح مىدهد.
مقاله «پيشدرآمدى بر ژاك لاكان» ترجمه دو فصل مقدماتى از كتاب ژاك لاكان نوشته ژان ميشل راباته است، كه در اينجا در قالب يك مقاله و تحت يك عنوان واحد ارائه شده است. كتاب مذكور، چنانكه از نامش پيداست، يك تكنگارى است درباره انديشهها و آرا و نظريات لاكان، منتها با تأكيد بر مطالعات ادبىِ او، و نقش ادبيات در شكلگيرى نظام فكرىاش. نويسنده در اين كتاب تبارشناسى نظاممندى از آموزههاى لاكان در باب ادبيات ــ كه استوار است بر بصيرتهاى فرويدى و قرائت دقيق آثار نويسندگانى چون پو، ژيد، شكسپير، افلاطون، كلودل، دوراس و جويس ــ ارائه مىكند و نشان مىدهد كه ظهور اصطلاحاتى چون «نامه»، «نشانگان»، «ژوئيسانس» و... بدون قرائتهاى ابتكارى و بديع از متون ادبى نمىتواند ممكن شود. لاكان ضمن انتقاد از «روانكاوىِ كاربردى»، به ويژه در حوزه مطالعات ادبى، به دنبال يافتن روشى نو در روانكاوى بود كه از شيوهها و اصول آن براى «قرائت» ناخودآگاه در مقام يك متن استفاده كند. نويسنده، لاكان را در گذار از پيچ و خمهاى اين قرائتها معرفى مىكند و تأثيرپذيرى و شكلگيرى ويژگى منحصربهفرد انديشه لاكان از اين سير و سلوك را نشان مىدهد. آنچه درباره كتاب مذكور گفته شد، به نوعى در باره اين مقاله نيز صادق است. موضوعات و مفاهيم عمدهاى كه نظام فكرى لاكان را مىسازند و هر يك فصلى از كتاب را به خود اختصاص دادهاند، در اينجا به اجمال معرفى شدهاند، به نحوى كه چشماندازى كلى از رهيافت لاكان به موضوعات موردعلاقه و بررسىاش را پيش چشم ما مىگشايد.
«روانكاوى و مفهوم شرّ» به سير تكوين و تطورِ مفهومِ «شرّ» در سنّتِ تفكر روانكاوى، از فرويد تا متأخران، مىپردازد. البته تأكيد نويسنده مقاله بيشتر بر سنتِ آنگلوساكسونىِ روانكاوى است. پاتيسن نشان مىدهد كه ديدگاهِ سنتىِ روانكاوى به شرّ بيشتر مبتنى بر نوعى ناتوراليسم بوده است، ناتوراليسمى كه «شرّ» را با «عدمِ سلامت» يكى مىگيرد. البته اين نظر به هيچ رو صريحاً در آراى وى نيامده است. با گذار از روانكاوى سنتى به ديدگاههاى روانكاوىِ معاصر در باره شرّ، ما شاهد گذار از ناتوراليسم به نوعى اُمانيسم هستيم. اين بار رويكردهاىِ پوزيتيويستىِ دهههاى 20 و 30 كنار گذاشته مىشود و رويكردِ روانكاوانه به شرّ و اخلاقيات لحاظ مىگردد. از اين حيث، پاتيسن اجمالاً تلاقىِ سنت روانكاوى با الهيات و اگزيستانسياليسم را بازمىنمايد. امكانناپذيرى طردِ مباحث اخلاق و خير و شرّ، يا اصرار در تقليلِ آن به پديدههاى زيستشناختى و مفاهيمِ سلامت و عدمِ سلامت، چنانكه در تفكرِ روانكاوىِ سنتى به چشم مىخورد، سنّتِ روانكاوى را قويّاً به چالش گرفته و سمت و سوهاى ديگرى به آن بخشيده است. مقاله «روانكاوى و مفهوم شرّ» رويكردى است به همين چالشها و دگرگونيها.
اعتقاد عام بر آن است كه از نظر فرويد، هنرمند و بيمار رواننژند يكساناند و از اين رو، اثر هنرى نيز چيزى بيش از بيانِ يك كششِ عموماً سركوبشده نيست و تفسير اثر
هنرى سازوكارى دارد مشابه تفسير روءيا. ريچارد ولهايم در مقاله «فرويد و فهم هنر» سعى مىكند حكمِ بالا را مورد بررسى قرار دهد. او ضمن اشاره به مقالات فرويد در باب آثار هنرى (مجسمه موسى اثر ميكلآنژ، زندگى لئوناردو داوينچى، داستانِ گراديوا و...) در پىِ آن است كه نشان دهد علاقه مركزىِ فرويد در نگاه به هنر در كجاست. ولهايم، با اشاره به رساله «لطيفهها و روابطشان با ضمير ناخودآگاه»، از شباهتهاى تحليل لطيفه و تحليل هنر مىنويسد. وى نشان مىدهد كه فرويد بيشتر به مسأله «بيان» در اثر هنرى توجه دارد تا مسأله «ساختار»، و اين نقصى است كه فرويد خود نيز بدان آگاه بود.
در مقاله «كهن الگو و انگاره كهن الگويى» برخى از پايهاىترين وجوه تمايز مكتب روانشناسىِ يونگ از نظريه روانكاوىِ فرويد تبيين شدهاند. نويسنده مقاله ابتدا به اين نكته اشاره مىكند كه يونگ نظريه فرويد را نه نادرست دانست و نه بديلى براى آن ارائه كرد. در واقع، يونگ درستىِ تأكيد انحصارىِ فرويد بر جنسيت را مورد مناقشه قرار داد و از منظرى كلنگرانه استدلال كرد كه فهم روان و ضمير ناخودآگاه فردى در گرو لحاظ كردنِ «ناخودآگاه جمعى» است. در ادامه مقاله، نويسنده عمدهترين اصطلاحات مكتب يونگ را (از قبيل كهن الگو، انگاره كهن الگويى، آنيما، آنيموس، و...) تعريف مىكند.