| مجلات >ارغنون>شماره 21 |
نوشته زيگموند فرويد
ترجمه يوسف اباذرى
ترديدى نداريم كه در نظريه روانكاوى فرض كنيم كه جريانى كه رخدادهاى ذهنى طى مىكنند به شيوهاى خودكاره با اصل لذّت تنظيم مىشوند. ما معتقديم، به اصطلاح، جريان اين رخدادها را تنشى غيرلذّتجويانه به شيوهاى لايتغير به حركت مىاندازد و اينكه اين جريان جهتى به خود مىگيرد به گونهاى كه نتيجه غايى با كاهش اين تنش قرين مىگردد: يعنى با اجتناب از عدم لذّت يا توليد لذّت. با در نظر گرفتن اين جريان در بررسيهاى خود درباره فرايندهاى ذهنى كه موضوع مطالعه ماست، ما بينشى «اقتصادى» را در كار خود وارد مىكنيم و اگر در جريان توصيف اين فرايندها سعى كنيم كه اين عنصر «اقتصادى» را به علاوه عناصر «مكاننگارانه» (topographical) و «پويا» (oynamic) ارزيابى كنيم و تخمين بزنيم، به گمان من كاملترين توصيفها را كه در حال حاضر امكان درك آن را داريم از آنها به دست خواهيم داد، توصيفى كه شايسته است با اصطلاح «مابعد روانشناسانه» متمايز شود.
در اين مورد ابداً براى ما اهميت ندارد كه در پى آن برآييم كه با ارائه اين فرضيه اصل لذّت تا چه اندازه به نظام فلسفى خاص و از حيث تاريخى متعينى نزديك شدهايم يا آن را اختيار كردهايم. ما به اين فرضيات گمانورزانه در جريان تلاش براى توصيف و تشريح امور واقع مشاهدات روزمرّهمان در حوزه مطالعاتمان رسيدهايم. ارجحيت و اصالت جزو اهدافى نيستند كه كار روانكاوانه براى خود تعيين كرده است و تلقىهايى كه بنيان فرضيه اصل لذّت هستند چنان آشكار و بديهىاند كه به ندرت مىتوان از آنها غفلت كرد. از سوى ديگر ما بىدرنگ سپاس خود را نثار هر نظريه فلسفى يا روانشناسانهاى مىكنيم كه قادر باشد از معنا و احساس لذّت و عدم لذّت كه چنان با قدرت بر ما وارد مىشوند اطلاعاتى به ما ارائه كند. اما افسوس، در اينجا چيزى كه به درد اهداف ما بخورد وجود ندارد. اينجا پيچيدهترين و دسترسناپذيرترين ناحيه ذهن است و از آنجا كه ما نمىتوانيم از برخورد با آن اجتناب كنيم، به نظر من فرضيهاى كه داراى كمترين محدوديت باشد بهترين فرضيه خواهد بود. ما بر آنيم كه لذّت و عدم لذّت را به كمّيت هيجانى كه در ذهن وجود دارد اما به هيچ رو مقيّد (bound) نيست ربط دهيم و به چنان شيوهاى ربط دهيم كه عدم لذّت متناظر با افزايش كمّيت هيجان باشد و لذّت با كاهش آن. آنچه از اين گفته منظور نظر ماست رابطهاى ساده ميان قوت احساسِ لذّت و عدم لذّت و تعديلهاى متناظر در كمّيت هيجان نيست؛ حداقل ــ با توجه به آنچه از روان ـ فيزيولوژى آموختهايم ــ مستقيماً هر نوع نسبتى را بر مبناى سهم پيشنهاد نمىكنيم: عاملى كه احساس را معين مىسازد احتمالاً ميزان افزايش يا كاهش كمّيت هيجان در زمانى مفروض است. آزمون احتمالاً مىتواند در اينجا موءثر باشد اما توصيه نمىشود كه ما كاوشگران تا زمانى كه مشاهدات كاملاً مشخصى منظور نظر باشد در مسأله پيشتر رويم.
به هر تقدير، نمىتوانيم به كشفى كه محقق ژرفكاوى همچون ج. ت. فخنر(2) درباره موضوع لذّت و عدم لذّت كرده است بىاعتنا باقى بمانيم، كشفى كه در اصل خود با كشفى كه كار روانكاوانه ما را به سوى آن رانده است مطابقت مىكند. بيانيه فخنر در اثر كوچكى بيان شده است، Ideen zur Schöpfungs - und Entwicklungsgeschichte der organismen, 1873 Einige (part ×I, Supplement, 94) و معناى آن چنين است: «تا آنجا كه تكانههاى آگاهانه همواره نسبت و ارتباطى با لذّت يا عدم لذّت دارند، لذّت و عدم لذّت را نيز مىتوان به مثابه [ حالاتى [در نظر گرفت كه با وضعيتهاى ثبات و عدم ثبات نسبت و ارتباطى روانى ـ جسمانى دارند.» اين امر مهيّاگر بنيانى است براى فرضيهاى كه من قصد دارم در جاى ديگر با تفصيل بسيار به آن بپردازم. بنا به اين فرضيه، هر حركت روانى ـ جسمانى كه از آستانه آگاهى فراتر رود به همان نسبتى با لذّت ملازم مىشود كه در وراى محدوده معينى به ثبات كامل نزديك شود و به همان نسبت با عدم لذّت همراه مىشود كه در وراى محدوده معينى از ثبات كامل منحرف شود؛ درحالىكه در ميان دو حد، كه مىتوان آنها را آستانههاى كمّى لذّت و عدم لذّت توصيف كرد، حاشيه معينى از بىاعتنايى حسى وجود دارد.
واقعياتى كه سبب مىشود تا به سلطه اصل لذّت در زندگى ذهنى اعتقاد پيدا كنيم، همچنين در اين فرضيه متجلى مىشود كه دستگاه ذهنى مىكوشد تا كمّيت هيجان موجود در آن را تا آنجا كه ممكن است پائين يا حداقل ثابت نگه دارد. فرض اخير فقط شيوه ديگر بيان اصل لذّت است زيرا كه اگر كاركرد دستگاه ذهنى متوجه پائين نگه داشتن كمّيت هيجان باشد، آنگاه هر چيزى كه براى افزايش كمّيت طراحى شده باشد ناگزير مىبايد به عنوان ضد عملكرد اين دستگاه تلقى شود، يعنى به عنوان چيزى غير لذّتبخش. اصل لذّت از اصل ثبات منتج مىشود؛ اصل اخير عملاً از واقعياتى نتيجه گرفته مىشود كه ما را ناگزير از بهكارگيرى اصل لذّت مىكند. افزون بر اين، مطالعه تفصيلىتر نشان خواهد داد كه گرايشى كه از اين طريق به دستگاه ذهنى نسبت داده مىشود به عنوان موردى ويژه در ذيل اصل فخنر به نام «گرايش به سوى ثبات» قرار داده مىشود؛ اصلى كه در متن آن فخنر احساس لذّت و عدم لذّت را در نسبت با يكديگر قرار مىدهد.
به هر تقدير، بايد متذكر شد كه اگر به طور دقيق سخن بگوييم بايد بگوييم كه صحيح نيست در جريان فرايندهاى ذهنى از سلطه اصل لذّت سخن گفت. اگر چنان سلطهاى وجود مىداشت اكثريت عظيم فرايندهاى ذهنى ما مىبايست با لذّت همراه مىشد يا به لذّت مىانجاميد درحالىكه تجربه عام به طور مطلق با چنان نتيجهگيريى تضاد دارد. بنابراين حداكثر چيزى كه مىتوان گفت اين است كه در ذهن گرايشى قوى به سوى اصل لذّت وجود دارد اما وضعيتها يا نيروهاى معين ديگرى با اين گرايش در تضادند؛ بنابراين نتيجه نهايى همواره نمىتواند با گرايش به سوى اصل لذّت هماهنگ باشد. مىتوانيم گفته خود را با تذكر فخنر در موردى مشابه مقايسه كنيم: «به هر تقدير، از آنجا كه وجود گرايشى به سوى هدف به معناى آن نيست كه آن هدف به دست آمده است، و از آنجا كه به طور كلى هدف فقط با تقريبهايى به دستآمدنى است...».
اكنون اگر به اين پرسش بازگرديم كه چه وضعيتهايى قادرند اصل لذّت را از رسيدن به نتيجه بازدارند، بار ديگر خود را در زمينى اَمن و پيمودهشده مىيابيم و با تعيين چارچوب پرسش خود منبعى غنى از تجربه تحليلى در دسترس خود داريم.
نخستين مثال از اصل لذّت كه به اين سياق بازداشته شده است مثالى آشناست كه به طور منظم اتفاق مىافتد. ما مىدانيم كه اصل لذّت خاصِ روش اوليه (primary) كاركرد دستگاه ذهنى است، اما اين امر، از ديدگاه صيانتِ نفسِ ارگانيسم در ميان دشواريهاى جهان خارجى، از همان بَدو امر ناكارآ و حتى به شدت خطرناك است. اصل واقعيت (reality principle) تحت تأثير غريزه صيانت نفسِ «خود» (ego) ، جايگزين اصل لذّت مىشود. اصل واقعيت، نيّت كسب لذّت در غايت امر را رها نمىكند، اما معهذا به تأخير انداختن ارضاء را طلب مىكند و آن را به اجرا درمىآورد؛ يعنى رها ساختن شمارى از امكانات كسب ارضاء و تحملِ موقت عدم لذّت به منزله برداشتن گامى در راه طولانىِ غيرمستقيمى كه به لذّت منتهى مىشود. به هر رو، اصل لذّت به عنوان روشى كارى كه غرايز جنسى ــ كه «تربيت» آنها بسيار سخت است ــ از آن استفاده مىكنند، مدتى طولانى دوام مىآورد و از آنجا كه اصل لذّت كار را با همين غرايز يا از درون خودِ «خود» آغاز مىكند، اغلب در غلبه بر اصل واقعيت موفق مىشود آن هم به ضررِ كل ارگانيسم.
به هر رو، شكى نمىتواند وجود داشته باشد كه جايگزينى اصل لذّت با اصل واقعيت فقط مىتواند مسبّبِ شمار اندكى از تجارب غير لذّتبخش شود كه به هيچ رو شديدترينِ اين تجارب نيستند. فرصت ديگرِ رها شدن عدم لذّت را كه با نظم كمترى رخ نمىدهد در تضادها و برخوردهايى بايد يافت كه در دستگاه ذهنى رخ مىدهد، آن هم در زمانى كه «خود» در حال تحول به سازمانهاى به مراتب پيچيدهترى است. تقريباً تمامى انرژىاى كه دستگاه ذهنى از آن آكنده شده است از تكانههاى غريزى ذاتى آن نشأت مىگيرد. اما اينها اجازه نمىيابند كه به همان مرحله تحول ارتقاء يابند. در جريان امور بارها و بارها اتفاق مىافتد كه غرايز منفرد يا بخشهايى از غرايز در اهداف و نيازهاى خود با مابقى غرايز ناسازگار شوند، غرايزى كه مىتوانند در وحدت منحصر به فرد «خود» ادغام شوند. بنابراين غرايز دسته اول را فرايند سركوب مىتواند از اين وحدت جدا سازد و آنها را در سطوح پائينِ تحول روانى نگه دارد و، اول از همه، راه ارضاى آنها را قطع مىكند. اگر آنها متعاقباً موفق شوند كه با گذار از راههايى حاشيهاى به ارضاى مستقيم يا جايگزين دست يابند ــ همانطور كه به سهولت در مورد غرايز جنسى سركوب شده رخ مىدهد ــ اين رخداد كه در موارد ديگر مىتوانست فرصتى براى لذّت باشد، به وسيله «خود» به عنوان عدم لذّت، احساس و درك مىشود. در نتيجه تضاد كهنهاى كه با سركوب پايان مىگيرد، شكاف تازهاى در اصل لذّت رخ مىدهد، آن هم درست در زمانى كه غرايزى معين مىكوشند تا در تطابق با اين اصل، لذّت تازهاى كسب كنند. جزئيات فرايندى كه طى آن سركوب، امكان لذّت را به منبع عدم لذّت بدل مىسازد هنوز به وضوح و روشنى فهميده نشده است يا نمىتواند به روشنى ارائه گردد. اما شكى نيست كه تمامى عدم لذّتهاى روانرنجورانه، از اين نوعاند ــ يعنى لذتهايى كه نمىتوانند به طور كلى احساس و درك شوند.
دو منبع عدم لذتى كه هماكنون آنها را برشمردم به هيچ وجه سرچشمه اكثر تجارب عدم لذّت ما نيستند. اما در مورد مابقى مىتوان با برخى توجيهات سردستى تأكيد كرد كه حضور آنها با سلطه اصل لذّت در تضاد نيست. اغلبِ عدم لذتهايى كه ما احساس مىكنيم، عدم لذتهاى ادراكى (perceptual) هستند. اين ادراك مىتواند ادراك فشار غرايز ارضاءنشده باشد يا مىتواند ادراكى خارجى باشد كه يا فىنفسه رنجآلوده است يا انتظاراتى غير لذّتبخش در دستگاه ذهنى ايجاد مىكند، به عبارت ديگر دستگاه ذهنى آن را به عنوان خطر تشخيص مىدهد. پس واكنش به اين تقاضاهاى غريزى و تهديدهاى خطر، يعنى واكنشى كه مقوّم فعاليت مناسبِ دستگاه ذهنى است، مىتواند به شيوهاى درست به دست اصل لذّت يا اصل واقعيت كه تعديلكننده اصل لذّت است هدايت شود. به نظر نمىرسد كه اين امر محدوديتى پُردامنه براى اصل لذّت به وجود آورد. با اين وصف تحقيق درباره واكنش ذهنى به خطر خارجى دقيقاً در وضعيتى قرار دارد كه مواد و مصالح جديدى به بار آورد و پرسشهايى نو مطرح كند كه به مسأله فعلى ما مربوطاند.
وضعيتى كه بعد از ضربههاى مكانيكى شديد و تصادفات راهآهن و ساير حوادثى كه متضمن خطرى براى زندگى هستند رخ مىدهد، مدت زمانى طولانى است كه شناخته و توصيف شده است و نام «روانرنجورىِ آسيبزا» (traumatic neurosis) بر آن گذاشته شده است. جنگ دهشتناكى كه به تازگى پايان يافته است منجر به ظهور شمار كثيرى از اين نوع بيماريها شده است، اما اين واقعه حداقل به وسوسهاى پايان داده است كه سبب بيمارى را به ضايعه ارگانيك نظام عصبىاى نسبت دهيم كه به دست نيروى مكانيكى ايجاد شده است. تصويرى كه روانرنجورى آسيبزا از علائم بيمارى ترسيم مىكند از حيث فراوانى علائمِ حركتىِ (motor symptoms) مشابه، به هيسترى نزديك مىشود اما بنا به قاعده در مورد نشانههاى كاملاً بارز بيمارى ذهنى ــ كه در اين مورد شبيه خودبيمارانگارى (melancholia) يا ماخوليا (hypochondria) است ــ و همچنين در مورد شواهدى كه از ناتوانى و اختلال كلى به مراتب جامعتر قابليتهاى ذهنى به دست مىدهد، از آن فراتر مىرود. هنوز تبيين كاملى از روانرنجورى ناشى از جنگ يا روانرنجورى آسيبزاى ناشى از دوران صلح به دست داده نشده است. در مورد روانرنجورى ناشى از جنگ، اين واقعيت كه همان علائم بيمارى بعضى از اوقات بدون مداخله هر نوع نيروى مكانيكى خالص ظاهر مىشود، به نظر مىرسد كه در آنِ واحد هم امرى روشنكننده باشد هم امرى گيجكننده. در مورد روانرنجورى آسيبزاى معمولى، دو مشخصه به شكلى بارز جلوهگر مىشوند: نخست، به نظر مىرسد كه عامل عمده مسبب آنها مبتنى بر هُول (surprise) و رعب (fright) باشد؛ دوم زخم و جراحتى كه به طور همزمان وارد مىشوند بنا به قاعده مخالف تحول روانرنجورى عمل مىكنند. «رعب» و «ترس» (fear) و «اضطراب» (anxiety) را به شيوهاى نادرست به عنوان اصطلاحاتى مترادف به كار بردهاند؛ اما در واقع آنها مىتوانند از حيث نسبتشان با خطر از يكديگر به روشنى متمايز شوند. «اضطراب» مبيّن حالت خاصى از منتظر خطر بودن يا آماده شدن براى آن است، هرچند اين خطر مىتواند ناشناخته باشد. «ترس» نيازمند موضوع معينى است كه بايد از آن در خوف (afraid)بود. «رعب» نامى است كه ما به وضعيتى مىدهيم كه كسى زمانى وارد آن مىشود كه با خطرى روبهرو شده باشد بدون آنكه آمادگى آن را داشته باشد؛ عامل هُول در اينجا مورد تأكيد قرار مىگيرد. من بر اين باور نيستم كه اضطراب بتواند مولد روانرنجورى آسيبزا باشد. چيزى در اضطراب وجود دارد كه از فرد مضطرب در برابر رعب و بنابراين در برابر روانرنجورىِ رعب محافظت مىكند. بعداً به اين موضوع خواهيم پرداخت.
مطالعه خوابها و روءياها مىتواند موثقترين روش تحقيق فرايندهاى ذهنى عميق باشد. خوابها و روءياهايى كه در روانرنجورى آسيبزا رخ مىدهند اين مشخصه را دارند كه مكرراً بيمار را به وضعيت حادثهاى كه براى او رخ داده است بازگردانند، وضعيتى كه او با درافتادن به رعبى ديگر از آن بيدار مىشود. اين امر مردم را بسيار اندك به شگفتى درمىاندازد. آنها فكر مىكنند كه اين واقعيت كه تجربه آسيبزا مداوماً خود را بر بيمار حتى در حال خواب تحميل مىكند، اثبات قوت اين تجربه است: مىتوان گفت كه بيمار دلمشغولِ آسيب خود شده است. دلمشغوليها با تجربهاى كه آغازگر بيمارى بوده است، مدت زمانى طولانى است كه براى ما در هيسترى امر آشناست. بروئر(3) و فرويد در سال 1893 اعلام كردند كه «افراد هيستريك اغلب از به ياد آوردن خاطرات در رنج و عذاباند.» در روانرنجورى ناشى از جنگ نيز مشاهدهگرانى همچون فرنچى(4) و زيمل(5) توانستند از طريق دقيق شدن در لحظهاى كه آسيب رخ مىدهد علائم حركتى معينى را تبيين كنند.
به هر رو، من نمىدانم كه آيا افرادى كه مبتلا به روانرنجورى آسيبزا هستند در زندگى زمان بيداريشان نيز به خاطرات حادثهاى كه بر آنها اتفاق افتاده است بسيار مىپردازند يا خير. شايد آنها بيشتر در پى آن باشند كه درباره آن حادثه فكر نكنند. كسانى كه اين امر را به عنوان امرى بديهى پذيرفتهاند كه خواب و روءياى آنها مىبايست در شب آنها را به وضعيتى بازگرداند كه مسبب بيمار شدن آنها شده است، سرشت خوابها و روءياها را بد فهميدهاند. با سرشت آنها هماهنگتر خواهد بود اگر آنها به بيماران تصاويرى از دوران سلامتىشان در گذشته يا بهبوديشان را نشان دهند، بهبودىاى كه آنها به آن اميد دارند. اگر روءياها و خوابهاى روانرنجورى آسيبزا عقيده ما دال بر روند آرزو برآوردنِ (wish-fulfilling) خوابها و روءياها را متزلزل نكنند، ما هنوز يك منبع در دست داريم كه درِ آن به روى ما باز است: ما مىتوانيم استدلال كنيم كه كاركرد خواب ديدن، شبيه بسيارى چيزهاى ديگر، در اين وضعيت مختل شده است و از اهداف خود منحرف گشته است يا اينكه ما وادار مىشويم بر گرايشهاى خودآزارانه رمزآلوده «خود» تأمل كنيم.
در اينجا پيشنهاد مىكنم كه موضوع تيره و تار روانرنجورى آسيبزا را رها كنيم و به وارسى روشِ كارى بپردازيم كه دستگاه ذهنى در يكى از نخستين فعاليتهاى بهنجارش از آن استفاده مىكند ــ منظور من روش كارى در بازى كودكانه است.
نظريههاى مختلف بازى كودكان فقط اخيراً از ديدگاه روانكاوانه به دست فايفر(6) (1919) جمعبندى و مورد بحث قرار گرفته است، كسى كه من خوانندگان خود را به مقاله او ارجاع خواهم داد. اين نظريهها تلاش مىكنند تا انگيزشهايى را كشف كنند كه كودكان را به طرف بازى رهنمون مىشوند، اما آنها در برجسته ساختن انگيزش اقتصادى و توجه به حاصل آمدن لذتى كه در اين بازيهاست شكست خوردهاند. بدون آن كه خواسته باشم كل قلمروى را كه اين پديده بر آن حاكم است وارد بحث كرده باشم، توانستهام از طريق فرصتى كه بخت آن را فراهم كرد پرتوى بيفكنم بر اولين بازىاى كه پسر يكسال و نيمهاى آن را انجام داد و خود آن را اختراع كرده بود. اين مشاهده، چيزى بيش از مشاهدهاى گذرا بود، زيرا كه من به همراه كودك و والدينش براى چند هفته در زير يك سقف زندگى مىكردم و مدت زمانى طول كشيد تا معناى عمل رمزآلودهاى را كه او به طور مرتب تكرار مىكرد كشف كنم.
اين كودك به هيچ وجه، از حيث تحول دماغى، استثنايى و پيشرس نبود. در سن يكسال و نيم او فقط مىتوانست كلمات با معناى معدودى بگويد؛ همچنين مىتوانست شمارى صدا درآورد كه مبيّن معنايى بود كه فقط براى اطرافيان او فهميدنى بود. به هر تقدير، او رابطه خوبى با پدر و مادر و خانم پرستارش داشت، و به سبب اينكه «پسر خوبى» بود تشويق مىشد. در شب مزاحم والدينش نمىشد، آگاهانه از فرامينى دال بر دست نزدن به برخى چيزها يا نرفتن به اتاقهاى معينى اطاعت مىكرد و بالاتر از همه هنگامى كه مادرش او را براى چند ساعتى ترك مىكرد گريه نمىكرد. او در عين حال شديداً به مادرش وابسته بود، مادرى كه نه فقط خودش او را تغذيه كرده بود بلكه بدون كمك ديگران از او مواظبت و نگهدارى كرده بود. به هر تقدير، اين پسر كوچولوى خوب عادت ناراحتكنندهاى داشت كه گاهبهگاه از او سر مىزد: او هر چيز كوچكى را كه به دستش مىرسيد به گوشهاى مثل زير تخت پرت مىكرد. بنابراين يافتن اين اسباببازيها و جمع كردن آنها اغلب به مشغلهاى وقتگير بدل مىشد. او با انجام دادن اين كار صداى كشدار و بلند «اُو ـ اُو ـ اُو ـ اُو» را از خود درمىآورد و به همراه آن حالت علاقهمندى و رضايت به خود مىگرفت. مادر او و نويسنده اين شرح حال در اين انديشه توافق كردند كه اين صدا، صرفاً حرف ندا نيست بلكه مبيّن كلمه آلمانى "fort" [ « رفت » ] است. متعاقباً دريافتم كه اين كار نوعى بازى است و يگانه استفادهاى كه كودك از اسباببازيهايش مىكند اين است كه با آنها بازى «رفت» را انجام مىدهد. روزى مشاهدهاى كردم كه نظر مرا تأييد كرد. كودك قرقرهاى چوبى داشت كه تكهاى نخ به دور آن بسته بود. هرگز به فكر او نرسيد كه آن را پشت سر خود روى زمين بكشد گويى كه قرقره درشكهاى باشد براى بازى. آنچه او انجام مىداد اين بود كه نخ قرقره را در دست نگه مىداشت و با مهارت آن را به لبه تختى كه داراى روختى بود پرتاب مىكرد، به گونهاى كه قرقره ناپديد مىشد و در همين حال «اُو ـ اُو ـ اُو ـ اُو» ى پُرمعناى خود را ادا مىكرد. سپس قرقره را با كشيدن نخ از تخت بيرون مىكشيد و ظهور مجدد آن را با اداى شادمانه كلمه "da" [ «آنجا» ] خوشامد مىگفت. بنابراين، اين عمل بازىاى كامل بود ــ ناپديد شدن و بازگشتن. بنا به قاعده، مشاهدهگر فقط شاهد عمل نخست بود كه به شيوهاى خستگىناپذير به عنوان بازىاى كامل تكرار مىشد، هرچند ترديدى وجود نداشت كه لذّت بيشتر با دومين عمل همراه بود.
بنابراين تفسير بازى ميسر شد، كه به دستاورد فرهنگى بزرگ كودك مربوط مىشد ــ چشمپوشى غريزىاى (يعنى چشمپوشى از ارضاى غريزى) كه او زمانى بدان دست مىزد كه اجازه مىداد بدون اينكه اعتراضى بكند مادرش از خانه خارج شود. او به اصطلاح با آماده ساختن صحنه براى ناپديد شدن و بازگشتن اشيائى كه در دسترس او بودند به خود پاداش مىداد. اگر بخواهيم درباره موءثر بودن سرشت اين بازى قضاوت كنيم، اين نكته اصلاً مهم نيست كه آيا كودك خود بازى را اختراع كرده است يا از طريق اشارات بيرونى آن را فراگرفته است. علاقهمندى ما متوجه مسأله ديگرى است. كودك قطعاً نمىتوانست عزيمت مادر خود را به عنوان چيزى خوشايند يا حتى چيزى خنثى درك كند. بنابراين چگونه تكرار اين تجربه آزاردهنده در قالب بازى با اصل لذّت سازگار مىشد؟ شايد در پاسخ بتوان گفت كه عزيمت مادر مىبايست به عنوان مقدمه ضرورى بازگشت شادىآفرين او انجام گيرد، و بنابراين در مسأله بازگشت است كه هدف واقعى بازى نهفته است. اما در برابر اين عقيده بايد اين امر واقع مشاهده شده را ابراز كرد كه عمل نخست، يعنى عمل عزيمت، خود به عنوان بازىاى مستقل انجام گرفته است و تكرار آن بسيار بيشتر از آن بوده است كه فقط بخشى از كليت بازى با پايان خوشايندش باشد.
از تحليل واقعه منفردى از اين قبيل به هيچ نتيجه قطعى نمىتوان رسيد. از ديدگاهى برى از پيشداورى اين برداشت حاصل مىشود كه كودك به سبب انگيزشى ديگر تجربه خود را به بازى بدل كرده است. در آغاز او در موقعيتى منفعل قرار داشت ــ او مقهور تجربه شده بود؛ اما با تكرار آن به عنوان بازى، هرچند كه غيرلذّتبخش بود، نقشى فعال بر عهده گرفت. اين تلاشها را شايد بتوان به غريزه سرورى (mastery) فروكاست كه مستقل از اينكه خاطره فىنفسه لذّتبخش باشد يا خير عمل مىكند. اما هنوز مىتوان دست به تفسير ديگرى زد. پرت كردن شىء به گونهاى كه «رفته» باشد ممكن است انگيزشى از كودك را ارضاء كند كه در زندگى واقعى او سركوب شده است، خالى كردن دقِ دل خود بر سرِ مادرش به سبب دور شدن از او. اگر قضيه اينگونه باشد مىتواند معنايى مبارزهجويانه داشته باشد: «خيلى خوب، برو! به تو احتياجى ندارم. من خودم تو را بيرون مىفرستم.» يك سال بعد همان پسرى كه من شاهد نخستين بازيش بودم، اسباببازى را برمىداشت و اگر از آن خوشش نمىآمد آن را روى زمين پرت مىكرد و مىگفت: «برو به جبه!»(7) در آن زمان او شنيده بود كه پدر غايبش در «جبهه» است و او از غيبت پدرش هيچ تأسفى نمىخورد؛ برعكس او اين امر را كاملاً روشن مىساخت كه اصلاً دلش نمىخواهد اكنون كه مادرش فقط در تملك اوست برآشفته شود. ما كودكان ديگرى را مىشناسيم كه دوست داشتند تمايلات خصمانه مشابهى را با بيرون انداختن اشياء به جاى افراد نشان دهند. بنابراين ما در اين شك باقى مىمانيم كه آيا تمايل كلنجار رفتن با تجربهاى قاهرانه در ذهن به گونهاى كه بر آن احاطه يابيم، مىتواند به عنوان رخدادى اوليه و مستقل از اصل لذّت تجلى يابد. زيرا كه در موضوعى كه مورد بحث ماست، دستآخر كودك شايد فقط قادر باشد تجربه ناخوشايند خود را در بازى به اين سبب تكرار كند كه تكرار، لذتى از نوع ديگر اما از نوع مستقيم را به همراه مىآورد.
همچنين مطالعه بيشتر بازى كودكان كمكى به ما نمىكند كه بر ترديد خود در مورد اين دو ديدگاه فائق آييم. واضح است كه كودكان در بازيهاى خود هر آن چيزى را تكرار مىكنند كه در زندگى واقعى بر آنها تأثير بسيار گذاشته باشد، و با انجام اين كار آنها قوت آن تأثير را آشكار مىسازند و به اصطلاح مىتوان گفت خود را بر آن وضعيت حاكم مىسازند. اما از سوى ديگر اين امر آشكار است كه بازى آنها را آرزويى كه در تمامى مدت بر آنها سلطه دارد تحتتأثير قرار مىدهد ــ آرزوى آدم بزرگ بودن و توانايى انجام كارهايى كه بزرگسالان انجام مىدهند. اين امر نيز مىتواند مورد مشاهده قرار گيرد كه سرشت غيرلذّتبخش تجربهاى، همواره براى بازى نامناسب نيست. اگر پزشكى حلق كودك را معاينه كند يا عملى كوچك بر روى او انجام دهد، مىتوانيم كاملاً مطمئن باشيم كه اين تجارب رعبآور به موضوع بازى بعدى مبدل خواهند شد؛ اما در اين مورد نبايد اين واقعيت را فراموش كنيم كه لذتى از منبعى ديگر فراهم خواهد شد. به محض آنكه كودك از انفعال تجربه به پويايى بازى گذار كند تجربه ناخوشايند را به يكى از همبازيهايش منتقل خواهد كرد و از اين طريق دقِ دل خود را سر جانشين خالى خواهد كرد.
با اين وصف، از اين مبحث اين نتيجه گرفته مىشود كه نيازى نيست وجود غريزه مقلدانه خاصى را براى تمهيد انگيزشى براى بازى مفروض بگيريم. دستآخر بايد يادآورى كنيم كه بازى و نمايش هنرمندانه و تقليد هنرمندانهاى كه بزرگسالان انجام مىدهند ــ كه برخلاف بازى كودكان داراى مخاطبانى است ــ تماشاگران را (به عنوان مثال در تراژدى) از دردناكترين تجربهها معاف نمىكند و تماشاگران اين تجارب را بسيار لذّتبخش مىيابند. اين امر دليلى قانعكننده است كه حتى در زير سلطه اصل لذّت، همواره طرق و ابزارهاى كافى وجود دارد كه هر آنچه را فىنفسه غيرلذّتبخش است به موضوعى بدل ساخت كه مىتوان آن را به ياد آورد و در ذهن با آن كلنجار رفت. ملاحظه اين موارد و موقعيتها را كه نتيجه غايى آنها توليد لذّت است بايد نوعى نظام زيبايىشناسانه بر عهده گيرد كه رهيافتى اقتصادى به موضوع آن دارد. آنها هيچ فايدهاى براى اهداف ما ندارند، زيرا كه وجود و سلطه اصل لذّت را مفروض مىانگارند؛ و هيچ گواهى از عملكرد گرايشهايى را كه به وراى اصل لذّت متوجهاند به دست نمىدهند، يعنى گرايشهايى كه بدويتر از آن گرايشها و مستقل از آناند.
نتيجه 25 سال كار شديد اين بوده است كه امروزه اهداف آنى تكنيك روانكاوى كاملاً با اهداف آن در آغاز متفاوت است. در آغاز پزشك تحليلگر كارى نمىكرد مگر كشف مواد و مصالح ناخودآگاه پوشيده بر بيمار و جمعبندى آنها و انتقال آنها به بيمار در لحظهاى مناسب. روانكاوى در آن هنگام پيش از هر چيز و بيش از هر چيز هنرِ تفسير بود. از آنجا كه اين تكنيك مسأله معالجه را حل نكرد، به سرعت هدف بعدى در معرض ديد قرار گرفت: وادار ساختن بيمار به تأييد برساختههاى روانكاو از خاطرات او. در اين كار تأكيد عمده بر مقاومت بيمار گذاشته مىشد: اينك هنر در واگشايى اين مقاومتها در سريعترين زمانِ ممكن بود، در نشان دادن آنها به بيمار و ترغيب او با نفوذ انسانى براى رها ساختن مقاومتهايش ــ در اينجا بود كه نظريهاى كه به عنوان «انتقال»(8) در نظر گرفته مىشد، نقش خود را ايفا مىكرد.
اما اكنون كاملاً روشن شده است كه هدفى كه در نظر گرفته شده است ــ يعنى هر آنچه ناخودآگاه است بايد خودآگاه شود ــ كاملاً با اين روش دستيافتنى نيست. بيمار نمىتواند كل آن چيزى را كه در او سركوب شده است به ياد آورد، و آنچه او به ياد نمىآورد ممكن است به دقت جزء ضرورى آن چيزِ سركوب شده باشد. بنابراين بيمار به هيچ وجه از صحت برساختهاى كه به او منتقل مىشود اطمينانى حاصل نمىكند. او ناگزير مىشود كه مصالح سركوبشده را به عنوان تجربهاى معاصر تكرار كند به جاى آنكه همانطور كه پزشك ترجيح مىدهد آن را به عنوان چيزى مربوط به گذشته به ياد آورد. اين بازتوليدها كه با چنان دقت ناخواستهاى ظاهر مىشود، همواره بخشى از زندگى جنسى دوران طفوليت را به همراه دارد ــ يعنى عقده اُديپ و مشتقات آن؛ و اين موارد به شيوهاى لايتغير در قلمرو انتقال، يعنى رابطه بيمار با پزشك، مجدداً به نمايش درمىآيند. مىتوان گفت وقتى امور به اين مرحله مىرسند، روانرنجورى تازه يا «روانرنجورى انتقالى» جايگزين روانرنجورى اوليه مىشود. تمامى كوشش پزشكان بر اين بوده است كه اين روانرنجورى انتقالى را در كوچكترين محدودهها نگه دارند؛ تا جايى كه ممكن است آن را به مسير خاطره بيندازند و تا حد امكان كمترين اجازه را بدهند كه به عنوان تكرار ظاهر شود. نسبت ميان آنچه به ياد آورده مىشود و آنچه بازتوليد مىشود، از موردى به مورد ديگر فرق مىكند. پزشك بنا به قاعده نمىتواند بيمار خود را از اين مرحله مداوا معاف كند، پزشك بايد بيمار را وادار كند كه بخشى از زندگى فراموششدهاش را مجدداً تجربه كند؛ اما از سوى ديگر بايد مواظب باشد كه بيمار تا درجاتى فاصله خود را حفظ كند، فاصلهگيرىاى كه او را به رغم همه چيزها قادر مىسازد كه اين امر را بازشناسد كه آنچه به عنوان واقعيت ظاهر مىشود در واقع فقط بازتاب گذشتهاى فراموش شده است. اگر اين هدف با موفقيت حاصل آيد، اعتماد بيمار جلب شده است و به همراه آن موفقيت معالجه كه وابسته به آن است تضمين شده است.براى راحتتر كردن فهم اين «اجبار به تكرار» كه در جريان مداواى روانكاوانه روانرنجوران ظاهر مىشود، بايد بيش از همه چيز از شرّ اين برداشت غلط رهايى يابيم كه آنچه در مبارزه خود به ضد مقاومتها با آن سروكار داريم مقاومت ناخودآگاه است. ناخودآگاه ــ يا به عبارت ديگر امر «سركوبشده» ــ به هيچ رو مقاومتى در برابر تلاشهايى نمىكند كه براى مداوا صورت مىگيرد. در واقع، ناخودآگاه، خود هيچ كارى ندارد مگر شكستن فشارى كه بر آن وارد مىشود و بازگشودن راه خود به سوى آگاهى يا آزاد شدن از طريق دست زدن به كنشى واقعى. مقاومت در طول مداوا از سيستمها و لايههاى بالاتر ذهن كه اساساً مسبب و مجرى سركوب هستند نشان داده مىشود. اما از آنجا كه ما بنا به تجربه مىدانيم كه اين واقعيت كه انگيزهها براى مقاومتها و در واقع خود مقاومتها، در وهله اول معالجه، ناخودآگاه هستند، اشارتى به ماست كه بايد كمبودهاى خود در اصطلاحاتمان را تصحيح كنيم. اگر ما تقابل را نه ميان امر آگاه و ناخودآگاه بلكه ميان خود منسجم ego) (coherent و امر سركوبشده برقرار كنيم، از فقدان روشنى و وضوح تبرّى جستهايم. اين امر قطعى است كه بخش اعظم «خود» و به طورى چشمگير آنچه مىتوانيم به عنوان هسته آن توصيف كنيم، خود، ناخودآگاه است و صرفاً بخش كوچكى از آن را مىتوانيم با اصطلاح «ماقبل آگاه» (preconscious) توصيف كنيم. با جايگزين كردن اصطلاحى نظاممند يا پويا به جاى اصطلاحى صرفاً توصيفى، مىتوانيم بگوييم كه مقاومت بيمار از «خود» او سرچشمه مىگيرد و آنگاه ما ناگهان درك مىكنيم كه اجبار به تكرار بايد به ناخودآگاه سركوبشده منتسب شود. به نظر محتمل مىرسد كه اين اجبار فقط بعد از آن كه عمل مداوا تا نيمه راه براى تماس با آن پيش رفت و سركوب را سست كرد مىتواند خود را نشان دهد.
شكى نيست كه مقاومت «خودِ» آگاه و ناآگاه تحتتأثير اصل لذّت عمل مىكند؛ خود در جستجوى طفره رفتن از امر غيرلذّتبخش است، امرى كه مىتواند با رها شدن امر سركوب شده حاصل شود. از سوى ديگر تلاشهاى ما متوجه تمهيد مداراى با امر غيرلذّتبخش با توسل به اصل واقعيت است. اما چگونه اجبار به تكرار ــ يعنى تجلى قدرت امر سركوبشده ــ به اصل لذّت مربوط مىشود؟ روشن است كه بخش اعظم آنچه تحت اجبار به تكرار از نو تجربه مىشود بايد مسبب عدم لذّت «خود» شود، زيرا كه فعاليتهاى تكانههاى غريزى سركوبشده را رومىآورد. به هر تقدير، اين عدم لذّت از همان نوعى است كه ما قبلاً آن را بررسى كرديم و [ گفتيم كه ] با اصل لذّت در تضاد نيست: عدم لذّت براى يك سيستم و در عين حال ارضا براى سيستمى ديگر. اما اكنون با امر واقعى نو و شاخص روبهرو شدهايم يعنى اينكه اجبار به تكرار نيز يادآورى تجارب گذشتهاى است كه دربردارنده هيچ امكانى از لذّت نيست، و هيچگاه نمىتواند، حتى از مدتها قبل، موجب ارضاى حتى تكانههايى غريزى شود كه از آن زمان به بعد سركوب شدهاند.
شكوفايى اوليه زندگى جنسى دوران طفوليت محكوم به نابودى است زيرا كه خواستههاى آن با واقعيت و با مرحله ناكافىِ تحول كودك سازگار نيست؛ اين شكوفايى در آزاردهندهترين وضعيتها و در ميان دردناكترين احساسات به پايان مىرسد. از دست دادن عشق و شكست، در پس خود زخمهايى دائمى را در قالب داغ خودشيفتگى بر حرمت نفس (self-regard)به جاى مىگذارد، كه به نظر من و همچنين به نظر مارچينفسكى(9) بيش از هر چيز ديگر به «حس حقارت» (sense of inferiority) كه در روانرنجورى شيوع بسيار دارد كمك مىكند. جستجوهاى جنسى كودك، كه تحولات جسمانى او محدوديتهايى بر آن تحميل مىكند، به هيچ نتيجه رضايتبخشى منتهى نمىشود؛ و ريشه شِكوههاى بعدى از قبيل «من نمىتوانم كارى را به اتمام برسانم؛ من نمىتوانم در كارى موفق شوم»، ناشى از همين امر است. حلقهاى عاطفى كه كودك را بنا به قاعده به ولىِ جنسِ مخالف او پيوند مىدهد، به نااميدى به انتظار بيهوده ارضا، يا به حسادت ورزيدن نسبت به كودك تازه متولد شده ــ گواه قطعى بىوفايى كسى كه كودك او را دوست دارد ــ مىانجامد، تلاشهاى خود كودك براى بچه درست كردن كه با نوعى جدّيت تراژيك انجام مىگيرد به طور شرمآورى شكست مىخورد. هر چه كمتر شدن محبتى كه به او ابراز مىشود، تقاضاهاى فزاينده تعليم و تربيت، كلمات سرزنشآميز و مجازاتهاى گاهبهگاه ــ تمامى اينها دستآخر به او نشان مىدهد كه تا چه وسعتى مورد تحقير قرار گرفته است. اين موارد، موارد معدود نوعى و مداوماً تكرارشونده شيوههايى هستند كه بر مبناى آنها عشقى كه مشخصه دوران كودكى است به پايان مىرسد.
بيماران تمامى اين وضعيتهاى ناخواسته و عواطف دردناك را در جريان انتقال تكرار مىكنند و آنها را با حداكثر هنرمندى احيا مىكنند. آنان درصدد برمىآيند كه جريان مداوا را درحالىكه هنوز به اتمام نرسيده است قطع كنند؛ آنان يك بار ديگر مىكوشند تا احساس كنند كه تحقير شدهاند و پزشك را وامىدارند كه با جديت با آنها سخن بگويد و با آنها به سردى رفتار كند؛ آنان موضوعاتى درخور حسادتشان كشف مىكنند؛ آنان به جاى بچهاى كه در كودكى مشتاقانه در آرزويش بودند، برنامهاى بزرگ مىريزند و وعدهاى براى هديهاى بزرگ مىدهند ــ كه اين هم به همان اندازه غيرواقعى است. هيچيك از اين آرزوها در گذشته نمىتوانست موجب توليد لذّت شود، و مىتوان حدس زد كه امروز اگر به جاى آن كه [ اين آرزوها ] شكل تجربهاى تازه به خود بگيرند، به عنوان خاطرات يا خوابها و روءياها ظاهر شوند، لذّت كمترى به بار آورند. البته اينها فعاليتهاى غرايزى هستند كه هدفشان اين است كه به ارضا شدن منجر شوند؛ اما هيچ درسى نمىتوان از تجربه كهنه اين فعاليتها آموخت، فعاليتهايى كه در عوض فقط به عدم لذّت رهنمون مىشوند. به رغم اين امر، اين تجارب تحتفشار اجبار تكرار مىشوند.
آنچه را روانكاو در جريان پديدههاى انتقال روانرنجوران آشكار مىكند، مىتواند در زندگى برخى افراد عادى نيز مشاهده شود. حالتى كه آنان بروز مىدهند اين است كه سرنوشتى شوم در تعقيب آنان است يا قدرتى «شيطانى» آنان را تسخير كرده است؛ اما روانكاوى همواره بر اين نظر بوده است كه خود آنان قسمت اعظم سرنوشتشان را رقم مىزنند كه تأثيرات دوران اَوان طفوليت آن را معين مىسازد. اجبارى كه در اينجا مورد توجه است به هيچ وجه متفاوت از اجبار به تكرارى نيست كه ما در روانرنجورى يافتهايم، حتى اگر افرادى را كه اينك بررسى مىكنيم هيچگاه علائمى حاكى از سروكار داشتن با تضاد روانرنجورانه، از طريق توليد علائم بيمارى، نشان نداده باشند. بنابراين ما با افرادى روبهرو هستيم كه همه روابط انسانى آنان پيامدى مشابه دارد: آدم خيّرى كه پس از مدتى همه افراد تحت سرپرستىاش او را با خشم رها مىكنند، هرچند در موقعيتى ديگر، اين افراد ممكن بود با يكديگر بسيار متفاوت باشند، و به نظر مىرسد كه او محكوم به چشيدن تمامى طعم تلخ ناسپاسى شده است؛ يا انسانى كه تمامى دوستيهايش با خيانت دوستانش به پايان مىرسد؛ يا انسانى كه در جريان زندگىاش بارها و بارها كسى ديگر را درجايگاه اقتدار خصوصى يا عمومى قرار مىدهد و سپس بعد از زمانى معين، خود آن اقتدار را واژگون مىكند و فرد مقتدر جديدى را به جاى قبلى مىنشاند؛ يا باز مثل عاشقى كه تمام ماجراهاى عشقىاش با يك زن از مراحل مشابهى مىگذرد و به نتايج مشابهى مىرسد. اين جريانِ «تكرار مداوم همان چيز» سبب هيچگونه شگفتى براى ما نمىشود، آن هم زمانى كه آن را با رفتار فعال فرد موردنظر ربط دهيم و زمانى كه بتوانيم در او نشانه شخصيتى اساسى را كشف كنيم كه همواره دستنخورده باقى مىماند و ناگزير است در تكرار همان تجارب خود را نشان دهد. ما بسيار بيشتر تحت تأثير مواردى قرار مىگيريم كه در طى آن به نظر مىرسد فرد موردنظر تجربهاى منفعل از سر مىگذراند، تجربهاى كه او بر آن هيچ تأثيرى ندارد اما در جريان آن، او با تكرار همان سرنوشت مقدّر روبهرو مىشود. در اينجا مىتوان به عنوان مثال به زنى اشاره كرد كه سه بار متوالى ازدواج كرد و شوهران او هر بار خيلى زود بيمار شدند و او از آنها در بستر مرگشان مراقبت كرد. تكاندهندهترين تصوير شعرى از چنان سرنوشتى را تاسو(10) در حماسه رمانتيك Gerusalemme Liberata به دست داده است. قهرمان اين حماسه تانسرد نادانسته محبوبهاش كلوريندا را كه لباس جنگى سردار دشمن را پوشيده است در دوئلى مىكشد. تانسرد بعد از به خاكسپارى او وارد جنگل جادويى غريبى مىشود كه لشكريان جنگجو را به وحشت مىافكند. او با شمشيرش بر درخت بلندى ضربه مىزند؛ اما خون از جاى ضربه جارى مىشود و صداى كلوريندا كه روحش در درخت زندانى شده است به گوش مىرسد كه شِكوه مىكند و مىگويد كه محبوبش يك بار ديگر او را زخمى كرده است.
اگر ما چنين مشاهداتى را در نظر گيريم كه متكى بر رفتار بيماران در حال انتقال و متكى بر زندگينامههاى مردان و زنان است، شجاعت آن را پيدا مىكنيم كه فرض كنيم كه حقيقتاً در ذهن، اجبارى براى تكرار وجود دارد كه هيچ اعتنايى به اصل لذّت ندارد. اينك نيز مايليم خوابها و روءياهايى را كه در روانرنجوران آسيبزا و تكانهاى را كه كودكان را به طرف بازى رهنمون مىشود به اين اجبار مربوط سازيم.
اما بايد متذكر شد كه فقط در مواردى نادر مىتوانيم آثار خالص اجبار به تكرار را به گونهاى كه ديگر انگيزشها آن را همراهى نكرده باشند مشاهده كنيم. در مورد بازى كودكان ما قبلاً شيوههايى ديگر را مورد تأكيد قرار داديم كه بر مبناى آنها پديد آمدن اجبار مىتواند مورد تفسير قرار گيرد؛ اجبار به تكرار و ارضايى غريزى كه بلافاصله لذّتبردنى باشد، به نظر مىرسد كه در اينجا به همكارى صميمانهاى منتهى شوند. پديده انتقال را آشكارا مقاومتى مورداستفاده قرار مىدهد كه «خود» در اصرارِ سرسختانه خويش بر سركوب از خود نشان مىدهد؛ اجبار به تكرار كه مداوا سعى مىكند آن را به خدمت گيرد، به اصطلاح، توسط «خود» به طرف خود كشيده مىشود (زيرا كه خود به اصل لذّت متصل است). بخش اعظم چيزى را كه مىتوان به عنوان اجبار سرنوشت توصيف كرد، به نظر مىرسد بر مبنايى عقلانى فهميدنى باشد؛ به گونهاى كه ما تحت فشار هيچ نوع ضرورتى نيستيم تا براى تبيين آن به نيروى انگيزشى رمزآلوده و جديدى متوسل شويم.
كمترين مورد مشكوك شايد خوابها و روءياهاى آسيبزا باشند. اما با تأملى فكورانهتر ناگزير مىشويم بپذيريم كه حتى در موارد ديگر نيز كلِ زمينه را عملكرد نيروهاى انگيزشى آشنا دربر نمىگيرند. مطالب بسيارى براى توجيه فرضيه اجبار به تكرار، تبيين نشده باقى مانده است ــ اجبارى كه به نظر مىرسد بدوىتر و ابتدايىتر و غريزىتر از اصل لذّت باشد كه اجبار به تكرار آن را ناديده مىانگارد. اما اگر اجبار به تكرار در ذهن عمل مىكند، بايد خوشحال باشيم كه چيزى در مورد آن بدانيم، بفهميم كه كاركرد آن با چه چيزى متناظر است، تحت چه وضعيتهايى مىتواند پديد آيد و نسبت آن با اصل لذّت چيست ــ اصلى كه دستآخر، قبلاً غلبه بر مسير جريانهاى تحريك در زندگى ذهنى را به آن منتسب كردهايم.
آنچه در پى مىآيد تأملات و اغلب تأملاتى اغراقآميز است كه خواننده بر طبق تمايلات فردىاش مىتواند آن را قبول يا رد كند. فزونتر، اين تلاش، تلاشى است براى پيگيرى انديشهاى به صورت منسجم، آن هم از سرِ كنجكاوى، تا دريابيم كه ره به كجا مىبرد.
تأملات روانكاوانه، اين تصور را كه از بررسى جريانات ناخودآگاه حاصل آمده است نقطه عزيمت خود قرار مىدهد كه آگاهى مىتواند، نه كلىترين صفت فرايندهاى ذهنى، بلكه تابع خاصى از آنها باشد. اگر منظور خود را با اصطلاحات مابعدروانشانسانه بيان كنيم، مىتوانيم تأكيد كنيم كه آگاهى تابعى از نظامى خاص است كه مابعدروانشناسى آن را Cs. (11) توصيف مىكند. آنچه آگاهى به بار مىآورد اساساً متشكل است از ادراك تحريكاتى كه از جهان خارجى مىآيد و [ همچنين [احساس لذّت و عدم لذّت كه فقط مىتواند از درون نظام ذهنى نشأت گيرد؛ بنابراين ممكن است كه به نظام pcpt._Cs. (12)، موقعيتى در اين فضا منتسب كرد. اين نظام بايد در مرز ميان درون و بيرون قرار گيرد؛ و بايد به سوى جهان خارج متوجه گردد و بايد ساير نظامهاى روانى را احاطه كند. خواهيم ديد كه هيچ چيز نو و جسورانهاى در اين فرضيات نهفته نيست؛ ما فقط نظرگاهى را درباره جايابى اتخاذ كردهايم كه آناتومى مغز آن را مشخص ساخته است و بر آن است كه «جاى» آگاهى در قشر مغز است ــ يعنى خارجىترين لايه و لايه پوشاننده ارگان مركزى. آناتومى مغز محتاج بررسى اين امر نيست كه اگر بخواهيم از حيث آناتومى سخن بگوييم چرا آگاهى بايد در سطح مغز قرار داده شود به جاى آن كه به شيوهاى اَمن در جايى در درونىترين بخش قرار گيرد. شايد ما در شرحى كه از اين موقعيت درباره سيستم خود يعنى pcpt._Cs. به دست مىدهيم موفقتر باشيم.
آگاهى يگانه خصوصيت بارزى نيست كه ما به فرايندهايى كه درون اين سيستم هستند منتسب مىكنيم. بر مبناى بيشنهايى كه از تجربه روانكاوى كسب كردهايم، فرض مىگيريم كه تمامى فرايندهاى تحريكى كه در ساير نظامها رخ مىدهد، ردّ پاهايى دائمى در آنها به جاى مىگذارد كه بنيان خاطره را تشكيل مىدهند، چنان ردّ پا ـ خاطرههايى، با واقعيتِ آگاه شدن هيچ نوع سروكارى ندارند؛ در واقع آنها اغلب زمانى به نهايت قدرتمند و به نهايت پابرجايند كه فرايندهايى كه آنها را بر جاى گذاشتهاند همانهايى هستند كه هرگز وارد آگاهى نمىشوند. به هر تقدير، باور كردن اين امر سخت است كه ردّ پاهاى دائمى تحريكاتى از اين قبيل در سيستم pcpt.Cs. نيز بر جاى مانده باشد. اگر آنها مداوماً آگاهانه باقى بمانند، خيلى زود محدوديتهايى براى قابليت نظام جهت دريافت تحريكات تازه ايجاد مىكنند. از سوى ديگر اگر آنها ناخودآگاه باشند ما با مسأله تبيين وجود فرايندهاى ناخودآگاه در نظامى روبهرو مىشويم كه كاركردش در غير اين صورت با پديده آگاهى همراهى مىشود. ما به اصطلاح با ارائه فرضيه خود كه جريان آگاه شدن را به نظامى خاص نسبت مىدهد، چيزى را تغيير ندادهايم و چيزى را به دست نياوردهايم. اگرچه اين ملاحظات به طور مطلق قانعكننده نيستند، معهذا ما را بدانسو مىرانند كه ترديد كنيم كه آگاه شدن و ردّ پاى ـ خاطره را پشت سر گذاشتن، جريانهايى هستند كه در درون يك نظام واحد با يكديگر ناسازگارند. بنابراين مىتوانيم بگوييم كه از جريان تحريكآميز در درون سيستم Cs. ، آگاهى حاصل مىشود اما در آنجا ردّ پايى دائمى بر جاى نمىگذارد؛ اما آن تحريك به نظامهايى منتقل مىشود كه در درون آن در كنارش قرار دارند و در درون آنهاست كه ردّپاهاى آن باقى مىماند. من همين خط فكرى را در تصوير طرحگونهاى ادامه دادم كه در بخش گمانورزانه تفسيرخواب آوردهام. اين نكته را بايد به خاطر سپرد كه از ساير منابعِ سرمنشأ آگاهى اطلاع اندكى در دست است؛ بنابراين زمانى كه ما گزاره آگاهى به جاى ردّ پا ـ خاطره ظاهر مىشود را ارائه مىكنيم، اين گزاره نيازمند تأمل مىشود، آن هم در تمامى موارد و بر اين مبنا كه اين گزاره با مضامينى كاملاً درست ارائه شده است.
اگر چنين باشد، پس نظام Cs. داراى مشخصات ويژهاى (در تقابل با آنچه در ساير نظامهاى روانى رخ مىدهد) است، به گونهاى كه در درون آن، فرايندهاى تحريكآميز، تغييرى دائمى در عناصر آن بر جاى نمىگذارند بلكه به اصطلاح در پديده آگاه شدن به پايان مىرسند. استثنايى از اين دست بر قاعدهاى كلى، نيازمند آن است كه با برخى عوامل كه منحصراً با يك سيستم منطبق مىشوند تبيين شود. چنين عاملى كه در ساير نظامها غايب است ممكن است موقعيت باز و بىحفاظ نظام Cs.باشد، كه بلاواسطه در جنب جهان خارجى قرار مىگيرد.
اجازه دهيد ارگانيسم زندهاى را در سادهترين صورت ممكنِ آن به عنوان ريزكيسهاى (vesicle)تمايزنيافته از مادهاى (substance) تصوير كنيم كه در معرض تحريك است. در اين صورت سطح اين ريزكيسه در تماس با جهان خارجى قرار دارد، از وضعيتى كه در آن قرار دارد تفكيك مىشود و به صورت ارگانى براى دريافت محركات درمىآيد. در واقع جنينشناسى، با توجه به توانايىاش در تلخيص تاريخ تحول، عملاً به ما نشان مىدهد كه نظام عصبىِ مركزى از اِكتودرم(13) نشأت گرفته است؛ ماده خاكسترى قشر مغز به عنوان مشتقى از لايه سطحى بدوى ارگانيسم باقى مىماند و برخى از خصوصيتهاى ماهوى آن را به ارث مىبرد. بنابراين به سهولت مىتوان فرض كرد كه در نتيجه تأثير بلاوقفه محركات خارجى بر سطح ريزكيسه، ماده آن تا عمق خاصى به طور مداوم تعديل مىشود، به گونهاى كه فرايندهاى تحريكآميز در قياس با آنچه در لايههاى عميقتر مىگذرد مسير متفاوتى در پيش مىگيرند. بنابراين غشايى تشكيل مىشود كه دستآخر چنان با تحريك «آماده مىشود» كه مناسبترين وضعيتهاى ممكن را براى پذيرش محركات عرضه مىكند و قابليت تعديلات بعدى را از دست مىدهد. از حيث سيستم Cs. اين امر بدانمعناست كه عناصر آن ديگر دچار تعديلات دائمى بعدى بر اثر عبور هيجان نمىشوند، زيرا كه آنها قبلاً در مورد مسأله موردنظر تا بيشترين حد ممكن تعديل يافتهاند. به هر وصف اينك آنان توانايى آن را يافتهاند كه آگاهى را ظاهر سازند. انديشههاى متعددى را مىتوان ارائه كرد كه هماينك از حيث سرشت اين تعديلاتى كه در جوهر و فرايند هيجانى صورت گرفته است نمىتوان آنها را تصديق كرد. مىتوان اين فرض را پيش كشيد كه هيجان در جريان گذار از عنصرى به عنصر ديگر بايد بر مقاومت غلبه كند و كاهش مقاومتى كه بدينسان به دست آمده است همان چيزى است كه ردّ پاى دائمى هيجان يعنى تسهيل (facilitation)را بر جاى مىگذارد. بنابراين در نظام Cs. مقاومتى از اين نوع براى گذار از عنصرى به عنصر ديگر، ديگر وجود ندارد. مىتوان ميان اين تصوير و گفته بروئر نسبتى برقرار كرد، يعنى تمايزى كه او ميان انرژى ساكن (يا مقيّد) و انرژى متحرك كتكتيك(14) در عناصر نظامهاى روانى مىگذارد؛ عناصر نظام Cs.حامل هيچ انرژى مقيّدى نيستند بلكه فقط حامل انرژىاى هستند كه مىتواند آزادانه تخليه شود. به هر تقدير بهتر آن است كه آدمى درباره اين نكات تا حد امكان با احتياط سخن بگويد. با اين همه، اين تأملات و گمانورزيها ما را قادر مىسازد كه منشأ آگاهى را به طريقى با موقعيت نظام Cs. و با ويژگيهايى مرتبط سازيم كه بايد آنها را به جريانهايى هيجانى منتسب ساخت كه درون آن رخ مىدهد.
اما بايد در مورد ريزكيسه زنده و لايه قشرى گيرنده آن بيشتر سخن بگوييم. اين بخش كوچك از ماده زنده در ميانه جهانى خارجى به حال تعليق وجود دارد كه آكنده از قدرتمندترين انرژيهاست؛ و اگر سپر محافظى در برابر محركات براى آن فراهم نشود، تحريكاتى كه از اين انرژيها نشأت مىگيرد مىتواند آن را نابود كند. بنابراين او بدين طريق اين سپر را فراهم مىكند: لايه بيرونى آن ساختى را از دست مىدهد كه مناسب ماده زنده است و تا درجاتى غيرارگانيك مىشود و بعد از آن به عنوان جوف يا غشايى ويژه عمل مىكند كه در برابر محركات مقاوم است. در نتيجه، انرژيهاى جهان خارج فقط با بخشى از شدت اصلى خود مىتوانند به لايههاى زيرين بعدى كه هنوز زندهاند عبور كنند؛ و اين لايهها در پس سپر محافظ خود مىتوانند خود را وقف گيرندگى شمارى از محركات كنند كه اجازه يافتهاند به آن برسند. لايه خارجى با مرگ خود تمامى لايههاى ژرفتر را از سرنوشتى مشابه نجات مىدهد ــ مگر اينكه، به اصطلاح، محركى كه به آن مىرسد چنان قوى باشد كه لايه محافظ را بشكند. حفاظت در برابر محرك يقيناً براى ارگانيسم زنده كاركرد مهمترى دارد تا گرفتن محرك. سپر محافظ داراى مخزن انرژىاى از آن خود است و بيش از هر چيز مىكوشد تا شيوههاى خاص انتقال انرژى كه در آن عمل مىكند در برابر تأثيراتى محافظت كند كه انرژيهاى عظيمى كه در جهان خارج وجود دارند موجد آناند ــ تأثيراتى كه متوجه تثبيت آنها و بنابراين متوجه نابودى آنهاست. هدف عمده گرفتن محرك، كشف جهت و سرشت محرك خارجى است؛ و براى انجام اين كار كافى است كه نمونههاى كوچكى از جهان خارج را بگيرد و آن را به كميّات كوچك بدل كند و بيازمايد. در ارگانيسمهاى كاملاً تحول يافته، لايه قشرى گيرنده ريزكيسه سابق مدت زمانى طولانى است كه به اعماقِ درون بدن پس نشسته است، هرچند بخشهايى از آن در لايه رويى يعنى چسبيده به زير سپر سراسرى باقى مانده است تا حائل محرك شود. اينها همان اندامهاى حسى هستند كه اساساً از دستگاهى براى گرفتن آثار خاص معينى از تحريك، اما همچنين شامل ترتيبات خاصى هستند براى محافظت بيشتر در برابر شمار فزون از حدى از تحريك و همچنين طرد انواع نامناسب محركها. ويژگى آنها اين است كه فقط با شمار بسيار اندكى از تحريكات خارجى سروكار دارند و فقط نمونههايى از جهان خارجى را مىگيرند. شايد آنها را بتوان با شاخكهايى مقايسه كرد كه تمام مدت به شيوهاى آزمايشى به طرف جهان خارج پيشرفت مىكنند و سپس از آن عقب مىكشند.
در اينجا سعى مىكنم تا اندكى به موضوعى بپردازم كه شايستگى بررسى تمام و كمال را داراست. در نتيجه برخى كشفيات روانكاوانه، امروزه در موضعى قرار داريم كه درباره اين نظريه كانتى به بحث بپردازيم كه زمان و مكان «صور ضرورى انديشه»اند. ما آموختهايم كه فرايندهاى ذهنى ناخودآگاه، فىنفسه «بىزماناند.» اين امر در وهله اول بدانمعناست كه آنها به شيوهاى زمانمند نظم نيافتهاند و زمان به هيچ رو آنها را تغيير نمىدهد و ايده زمان نمىتواند بر آنها به كار بسته شود. اين مشخصات، مشخصاتى منفى هستند كه فقط زمانى به روشنى درك مىشوند كه مقايسهاى ميان آنها و فرايندهاى ذهنى آگاهانه به عمل آيد. از سوى ديگر، به نظر مىرسد كه ايده انتزاعى ما از زمان كاملاً از روش كاركرد نظام pcpt._Cs. نشأت گرفته باشد و بايد با ادراك همان [ نظام ] از اين روش كاركرد متناظر باشد. اين نحوه عملكرد شايد مقوّم راه ديگرى براى تمهيد سپرى در برابر محركات باشد. من آگاهم كه اين نكات بايد بسيار مبهم به نظر آيد، اما من بايد خود را به اين سرنخها محدود كنم.
ما شرح داديم كه چگونه ياخته زنده به سپرى در برابر محركى از جهان خارج مجهز شد؛ و قبلاً نشان داديم كه لايه مغزى نزديك به سپر بايد به عنوان اندام گيرنده محرك از خارج تفكيك يابد. به هر تقدير اين غشاء حساس كه بعداً به نظام Cs. مبدل مىشود، همچنين هيجاناتى از درون مىگيرد. وضعيت نظام در ميان خارج و داخل و تفاوت ميان وضعيتهايى كه بر گيرندگى هيجانات در دو مورد [ خارجى و داخلى ] حكمفرماست بر عملكرد نظام و همچنين كل دستگاه ذهنى تأثيرى قاطع دارد. در جهت خارج، از سيستم در برابر محرك محافظت مىشود و ميزان هيجانى كه بر آن وارد مىشود فقط تأثيرى كاهش يافته دارد. در جهت داخل، چنان سپرى وجود ندارد؛ هيجانات در لايههاى عميقتر به طور مستقيم و به صورتى كاهشنايافته به داخل سيستم گسترش مىيابند، آن هم تا آنجا كه برخى از خصوصيات آنها موجب پديد آمدن احساسات در مجموعههاى لذّت ـ عدملذّت مىشود. به هر تقدير، هيجاناتى كه از درون مىآيند در شدت خود و همچنين در ساير ابعاد كمّى خود ــ و شايد در وسعت خود ــ با روش كاركرد نظام، قدر مشترك بيشترى دارند تا تحريكاتى كه از جهان خارج به داخل سرازير مىشوند. اين وضعيت دو نتيجه مشخص به بار مىآورد. اول، احساسات لذّت و عدملذّت (كه شاخصى هستند براى آنچه در درون دستگاه رخ مىدهد) بر تمامى محركهاى خارجى سلطه مىيابند. دوم، شيوه مخصوصى براى رويارويى با هرگونه هيجانات داخلى به كار گرفته مىشود كه باعث افزايش شديد عدم لذّت مىشوند؛ گرايشى وجود دارد كه با آنها به گونهاى برخورد شود كه گويى آنها نه از درون بلكه از برون عمل مىكنند، به گونهاى كه اين امكان به وجود مىآيد كه سپر را به عنوان ابزار دفاع در برابر آنها به ضد محرك به كار گرفت. اين امر منشأ فراافكنى (projection) است، مكانيسمى كه مقرّر است نقشى عظيم در به وجود آمدن فرايندهاى آسيبشناسانه ايفا كند.
احساس مىكنم كه اين ملاحظات اخير ما را به فهم بهتر سلطه اصل لذّت رهنمون مىشود؛ اما تاكنون هيچ پرتوى بر مواردى افكنده نشده است كه با اين سلطه در تضادند. بنابراين اجازه دهيد كه قدمى جلوتر رويم. ما هر هيجانى از خارج را كه چنان قدرتمند باشد كه به سپر محافظ رخنه كند، «آسيبزا» توصيف مىكنيم. به نظر من مفهوم آسيب (trauma) ضرورتاً متضمن رابطهاى از اين نوع به علاوه شكاف در سدى است كه در برابر محركات كارآمد نيست. چنان رخدادى به عنوان آسيبى خارجى بايد اختلالى در سطح وسيع در كاركرد انرژى ارگانيسم به وجود آورد و هر نوع اقدام دفاعى ممكن را به جريان اندازد. در عين حال اصل لذّت در همان زمان از كنش كنار گذاشته مىشود. ديگر هيچ امكانى براى جلوگيرى از بمباران دستگاه ذهنى با شمار بسيارى از محركها وجود ندارد، در اينجا مسأله ديگرى به وجود مىآيد ــ مسأله مهار ميزان محركهايى كه به درون رخنه كردهاند و همچنين مقيّد كردن آنها در معناى روانى كلمه، به گونهاى كه بتوان از دست آنها خلاصى يافت.
عدم لذتِ خاصِ درد جسمانى احتمالاً نتيجه شكسته شدن سپر محافظ در منطقهاى محدود است. بنابراين سيلان مداومى از هيجانات از بخش پيرامون متوجه دستگاه مركزى مغز مىشود. معمولاً چنين امرى فقط از درون دستگاه نشأت مىگيرد. از ذهن انتظار داريم كه چگونه به اين تهاجم واكنش نشان دهد؟ انرژى كتكتيك از تمامى جهات فراخوانده مىشود تا ميزان بسندهاى از آن در حول و حوش شكاف فراهم شود. «ضدكتكسيسى» (anticathexis) در سطح وسيع جمع مىگردد و به نفع آن ساير نظامهاى روانى ضعيف مىگردد، به گونهاى كه كاركردهاى روانى باقيمانده به طرز گستردهاى فلج مىشود يا كاهش مىيابد. بايد تلاش كنيم كه از مثالهايى از اين دست درسى بگيريم و آنها را بنيانى براى گمانورزيهاى مابعدروانشناسانه خود قرار دهيم. بنابراين از مسأله فعلى نتيجه مىگيريم كه نظامى كه خود به شدت كتكتيك شده است قادر است جريان اضافى انرژى تازه سارى و جارى را بگيرد، يعنى آن را به كتكسيس ساكن بدل كند، يعنى آن را از حيث روانى مقيّد كند. هرچه كتكسيسِ ساكنِ خود نظام بيشتر باشد، به نظر مىرسد كه نيروى «مقيّدكننده» آن نيز قويتر خواهد بود؛ بنابراين، برعكس، هرچه كتكسيس كمتر باشد براى برگرفتن انرژى سارى و جارى قابليت كمترى خواهد داشت و نتايج چنان شكافى در سپر محافظ در برابر محرك وخيمتر خواهد بود. نمىتوان به حق به اين نظر اعتراض كرد كه افزايش كتكسيس حول شكاف را مىتوان به صورتى ساده به عنوان نتيجه مستقيم سيلان انبوه هيجان تبيين كرد. اگر اينگونه مىبود، دستگاه ذهنى فقط گيرنده افزايشى بود در كتكسيس انرژى خود، و خصوصيت فلجكننده درد و ضعيف شدن تمامى نظامهاى ديگر تبييننشده باقى مىماند. پديدههاى بسيار خشن تخليه نيز كه درد موجب آن مىشود بر تبيين ما تأثير مىگذارد، زيرا كه آنها به شيوهاى بازتابى رخ مىدهند ــ يعنى آنها بدون مداخله دستگاه ذهنى به كار خود ادامه مىدهند. نامشخص بودن تمامى بحثهاى ما درباره آنچه آن را مابعدروانشناسى توصيف كرديم البته به سبب اين امر است كه درباره سرشت فرايندهاى هيجانآميز كه در عناصر نظامهاى روانى رخ مىدهد چيزى نمىدانيم و احساس مىكنيم كه محق نيستيم فرضيهاى درباره اين موضوع ارائه كنيم. در نتيجه در تمامى مدت با عامل ناشناخته وسيعى سروكار داريم، عاملى كه مجبوريم آن را در هر فرمول جديدى دخالت دهيم. به شيوهاى عاقلانه فرض بر اين گذاشته شد كه اين جريان هيجانآميز مىتواند با انرژيهايى به سرانجام رسد كه از حيث كمّى متغيرند؛ همچنين محتمل به نظر مىرسد كه اين جريان كيفيتهاى چندى داشته باشد (به عنوان مثال از حيث دامنه.) ما فرضيه بروئر را به عنوان عاملى نو مورد ملاحظه قرار داديم بر اين مبنا كه انباشت انرژى مىتواند به دو شكل انجام گيرد؛ به گونهاى كه بايد ميان دو كتكسيس نظامهاى روانى يا عناصر آنها تميز قائل شويم ــ كتكسيسى كه به شكل آزادانه جريان مىيابد و به طرف تخليه مىرود و كتكسيس ساكن. ما شايد گمان بريم كه «مقيّد ساختن» انرژىاى كه به درون دستگاه ذهنى جريان مىيابد در تغيير آن از حالت سيلان آزادانه به حالت ساكن نهفته است.
فكر مىكنم ما بايد به شيوهاى آزمايشى خطر كنيم و روانرنجورى آسيبزاى رايج را نتيجه شكافى گسترده بدانيم كه در سپر محافظ در برابر محرك ايجاد شده است. اين امر به نظر مىرسد تكرار مجدد نظريه قديمى و سادهپندارانه شوك باشد كه در تقابل آشكار قرار دارد با نظريه جاهطلبانهتر بعدى و روانشناختىاى كه اهميت سببشناسانه را نه به آثار خشونت مكانيكى بلكه به رعب و تهديد به زندگى منتسب مىكند. با اين وصف، اين نظرات مخالف آشتىناپذير نيستند و آراء روانكاوانه درباره روانرنجورى آسيبزا نيز با نظريه شوك در خامترين شكل آن يكى نيست. نظريه اخير ماهيت شوك را صدمه مستقيم به ساختار مولكولى يا حتى به ساختار بافتشناسانه (histological) عناصر نظام عصبى مىداند. درحالىكه آنچه ما در پى فهميدن آنيم آثارى است كه بر اثر شكاف در سپرى كه در برابر محرك قرار دارد و بر اثر مسائلى كه از پى آن مىآيد بر ارگان مغز به وجود مىآيد و ما هنوز اهميت را به عنصر رعب منتسب مىكنيم. سبب رعب فقدان هر نوع آمادگى براى اضطراب، منجمله فقدان هايپركتكسيس نظامهايى است كه بايد اولين چيزى باشند كه تحريك را مىگيرند. اين نظامها به سبب كتكسيس پائينشان در موقعيت خوبى براى مقيّد ساختن سَيَلان هيجان نيستند و نتايج شكاف در سپر محافظ هرچه سهلتر از پى مىآيد. بنابراين ديده خواهد شد كه آمادگى براى اضطراب و هايپركتكسيس نظامهاى گيرنده مقوّم آخرين خط دفاع سپر در برابر محرك است. در مورد شمار بسيارى از آسيبها، تفاوت ميان نظامهايى كه آماده نيستند و نظامهايى كه از طريق هايپركتكتيك بودن به خوبى آمادهاند ممكن است عامل مهمى در تعيين نتيجه باشد. هرچند جايى كه قوت آسيب از محدوده خاصى فراتر مىرود اين عامل بىشك وزن و اهميت خود را از دست مىدهد. همانطور كه مىدانيم تحقق آرزوها به شيوه توهّمى به وسيله خوابها و روءياها برآورده مىشود و تحت سلطه اصل لذّت اين امر به كاركرد آنها تبديل مىشود. اما براى خدمت به اين اصل نيست كه خوابها و روءياهاى بيمارانى كه به روانرنجورى آسيبزا مبتلا هستند با چنان نظمى آنها را به عقب مىراند، به موقعيتى كه در آن آسيب رخ داده است. بلكه ما بايد در اينجا فرض كنيم كه روءياها در اينجا به انجام وظيفهاى ديگر كمك مىكنند كه بايد قبل از آنكه سلطه اصل لذّت حتى بتواند شروع شود بايد به سرانجام رسد. اين خوابها و روءياها مىكوشند تا به شيوهاى واپسگرايانه بر محرك غلبه كنند، آن هم با تحول اضطرابى كه حذف آن سبب روانرنجورى آسيبزاست. بنابراين آنها ديدگاهى به ما ارائه كنند درباره كاركرد دستگاه ذهنى كه اگرچه با اصل لذّت در تضاد نيست مستقل از آن است و به نظر مىرسد ابتدايىتر از هدف كسب لذّت و اجتناب از عدم لذّت باشد.
پس به نظر مىرسد اينجا جايى باشد كه در آن براى اولينبار تصديق كنيم كه اين گزاره كه روءياها تحقق آرزوها هستند استثنايى دارد. خوابها و روءياهاى اضطرابآور همانطور كه به تكرار و به تفصيل نشان دادهام ارائهگر چنان استثنايى نيستند. روءياهاى مجازات dreams) (punishmentنيز استثنا نيستند زيرا كه آنها به جاى تحقق آرزوى ممنوع، مجازات متناسب با آنها را مىنشانند. يعنى آنها آرزوى حس گناه را كه واكنشى به انگيزش و تكانه رد شده است تحقق مىبخشند. اما ممكن نيست روءياهايى را كه ما در حال بحث درباره آنها هستيم و در روانرنجورى آسيبزا رخ مىدهند يا خوابها و روءياهايى را كه در طول روانكاوى رخ مىدهند و آسيبهاى روانى دوران كودكى را به خاطره بازمىآورند تحت عنوان تحقق آرزو طبقهبندى كنيم. آنها از تسليم شدن به «اجبار به تكرار» نشأت مىگيرند. هرچند اين امر واقعيت دارد كه در جريان تحليل، اين اجبار را آرزويى پشتيبانى مىكند (و توصيه به ياد آوردن آنچه فراموش شده است و سركوب شده است مشوّق آن است). بنابراين چنين به نظر مىرسد كه كاركرد روءياها ــ كه متشكل است از كنار گذاشتن هر انگيزشى كه ممكن است خواب را قطع كند آن هم با تحقق آرزوهاىِ تكانههاى آزاردهنده ــ كاركرد اصيل آنها نيست. براى آنها ممكن نيست كه اين كاركرد را انجام دهند مادام كه كل زندگى ذهنى سلطه اصل لذّت را پذيرفته باشد. اگر چيزى «وراى اصل لذّت» وجود داشته باشد، اين امر فقط هنگامى منطقى به نظر مىرسد كه بپذيريم همچنين زمانى وجود داشته است كه هدف روءياها، تحقق آرزوها نبوده است. اين امر متضمن نفى كاركرد بعدى آنها نيست اما اگر فقط يكبار اين قاعده كلى شكسته شود سوءال بعدى مطرح مىگردد. آيا احتمال دارد روءياها ــ با توجه به مقيّد ساختن روانى تأثرات آسيبزا ــ از اجبار به تكرار تبعيت نكنند و آيا ممكن است چنان روءياهاى در خارج از تحليل رخ دهند؟ و جواب فقط مىتواند مثبت باشد.
در جاى ديگرى بحث كردهام كه روانرنجورى ناشى از جنگ (از آنجا كه اين واژگان متضمن چيزى بيشتر از ارجاع به شروع اوضاع و احوال بيمارى است) بسيار محتمل است كه روانرنجورى آسيبزا باشد كه درگيرى در «خود»، آن را تسريع كرده است. واقعيتى كه من قبلاً به آن اشاره كردهام ــ مبنى بر اينكه جراحت فيزيكى محضى كه به طور همزمان با آسيب [ روانى ] ايجاد شده باشد بختهاى تحول روانرنجورى را كاهش مىدهد ــ زمانى فهميدنى مىشود كه دو واقعيت را در ذهن مدّ نظر داشته باشيم، دو واقعيتى كه تحليل روانكاوانه بر آن تأكيد كرده است: اوّل اينكه تحريك مكانيكى بايد به عنوان يكى از سرچشمههاى هيجان و تحريك جنسى شناخته شود و دوم اينكه بيمارى دردناك و تبآلوده تا آنجا كه به درازا بكشد تأثيرى قدرتمند بر توزيع ليبيدو مىگذارد. بنابراين از يك سو خشونت مكانيكى آسيب مىتواند كمّيتى از هيجان جنسى را آزاد كند كه با توجه به فقدان آمادگى براى اضطراب مىتواند آثار آسيبزا بر جاى گذارد؛ اما از سويى ديگر جراحت فيزيكى همزمان با طلب هايپركتكسيس خودشيفته اندام مجروح مىتواند فزونى هيجان را مقيّد سازد. اين امر به خوبى بازشناختهشده است ــ هرچند نظريه ليبيدو هنوز از اين واقعيت به اندازه كافى استفاده نكرده است ــ كه چنان اختلالهاى جدى در توزيع ليبيدو مثلاً در ماليخوليا با وقوع بيمارى اندامى ديگرى موقتاً به پايان مىرسد و در واقع حتى وضعيت كاملاً پيشرفته اسكيزوفرنى در اين اوضاع و احوال مىتواند به طور موقت تسكين يابد.
اگر لايه قشريى كه محركات را دريافت مىكند فاقد هرگونه سپر محافظ در برابر هيجاناتى باشد كه از درون مىآيد، بايد اين نتيجه را به بار آورد كه انتقال محركات درونى از حيث اهميت اقتصادى برترند و اغلب باعث اختلالهايى اقتصادى مىشوند كه با روانرنجورى آسيبزا مقايسهپذير است. غنىترين سرچشمه اين هيجان درونى همانى است كه ما آن را به عنوان «غرايز» ارگانيسم توصيف كرديم ــ نمايندگان تمامى نيروهايى كه سرمنشأشان در درون بدن است و به دستگاه ذهنى انتقال مىيابند ــ كه در عين حال مهمترين و مبهمترين عنصر در تحقيقات روانشناسى است.
شايد زياد عجولانه نباشد كه فرض كنيم كه تكانههايى كه از غرايز سرچشمه مىگيرند به نوع فرايندهاى عصبى مقيّد تعلق ندارند بلكه به فرايندهاى آزادانه متحركى (freely mobile)تعلق دارند كه درصدد تخليهاند. آن بخشى از اين فرايند كه ما آن را بهتر مىشناسيم، از مطالعات ما درباره كاركرد روءيا (dream-work) حاصل آمده است. در آنجا ما كشف كرديم كه فرايندها در نظامهاى ناخودآگاه اساساً با آنهايى كه در نظامهاى پيشآگاه (preconscious)(يا آگاه) وجود دارد متفاوت است. كتكسيس در ناخودآگاه مىتواند به سهولت و به تمامى انتقال يابد و جابهجا شود و تلخيص گردد. به هر تقدير، چنان رفتارى اگر به مواد و مصالح پيشآگاه به كار بسته شود، مىتواند فقط نتايجى نامعتبر به بار آورد؛ و اين امر مبيّن ويژگيهاى آشنايى است كه روءياهاى آشكار نشان مىدهند، آن هم بعد از آنكه بازماندههاى پيشآگاهانه روز قبل مطابق با قوانينى كه در ناخودآگاه عمل مىكنند حلاّجى شدند. من نوع فرايندى را كه در ناخودآگاه يافت مىشود به عنوان فرايند روانى «اوليه» توصيف كردهام كه در تضاد با فرايند «ثانويه» قرار دارد، فرايندى كه در زندگى زمان بيدارى عادى ما وجود دارد. از آنجا كه تمامى تكانههاى غريزى، نقطه تأثيرگذاريشان نظامهاى ناخودآگاه است، سخن چندان بديعى نگفتهايم اگر مدعى شويم كه آنها از فرايند اوليه تبعيت مىكنند. مجدداً به سهولت مىتوان فرايند روانى اوليه را با كتكسيس آزادانه متحركِ بروئر يكى بدانيم و فرايند ثانويه را با تغييراتى كه در كتكسيس مقيّد يا نيروبخش (tonic) او رخ مىدهد. اگر اينگونه باشد، وظيفه لايههاى بالاى دستگاه ذهنى است كه هيجانات غريزى را كه به فرايند اوليه مىرسند مقيّد سازند. شكست در رسيدن به اين تقيد باعث اختلالى مىشود كه شبيه روانرنجورى آسيبزاست؛ و فقط زمانى كه مقيّد كردن تكميل شد، زمينه براى سلطه اصل لذّت (و شكل تعديلشده آن يعنى اصل واقعيت) فراهم مىشود تا بدون مانع و رادعى به پيش روند. تا آن هنگام وظيفه ديگرِ دستگاه ذهنى يعنى وظيفه مهار يا مقيّد ساختن هيجانات ارجحيت خواهد داشت ــ اما واقعاً نه در تقابل با اصل لذّت، بلكه مستقل از آن و تا درجهاى بدون توجه به آن.
تجليات اجبار به تكرار (كه ما آن را، آنچنان كه در فعاليتهاى اوليه زندگى ذهنى دوران طفوليت و همچنين آن چنان كه در ميان رخدادهاى معالجه روانكاوانه رخ مىدهد، شرح داديم) تا درجه بسيارى، خصوصيتى غريزى را آشكار مىسازد، و زمانى كه آنها در تقابل با اصل لذّت عمل مىكنند چنين وانمود مىكنند كه نوعى نيروى «اهريمنى» در كار است. در مورد بازى كودكان به نظر مىرسد كه طبق مشاهدات ما كودكان تجارب غير لذّتبخش را به اين دليل مضاعف تكرار مىكنند كه بتوانند با شركت فعالانه در نقشى مهم مهارتى تمام و كمال يابند تا با تجربه كردن آن به شكلى منفعلانه. هر تكرار تازهاى به نظر مىرسد سلطهاى را كه آنها در جستجوى آناند قوت بخشد. براى كودكان هرگز تجارب لذّتبخش به اندازه كافى تكرار نمىشود، و آنها در اصرار خود بر اينكه تكرار بايد عيناً صورت گيرد يكدنده و لجوج هستند. اين نشانه خاص بعداً ناپديد مىشود. اگر لطيفهاى براى دومينبار شنيده شود تقريباً هيچ تأثيرى بر جاى نمىگذارد؛ نمايش هرگز آن تصور عظيمى را كه در بار اول ايجاد كرده است در بار دوم ايجاد نمىكند؛ در واقع به سختى ممكن است فرد بزرگسالى را واداشت كه از خواندن كتابى كه بسيار لذّت برده است آن را بلافاصله دوباره بخواند. نو بودن هميشه شرط لذّت بردن است. اما كودكان هرگز از درخواست خود از بزرگسالان براى تكرار بازىاى كه به او نشان دادهاند يا با آنها بازى كردهاند خسته نمىشوند، تا اينكه آنها نيز از ادامه دادن خسته شوند. و اگر به كودكى قصه قشنگى گفته شود، او اصرار خواهد كرد كه آن قصه را بارها و بارها بشنود تا قصه جديدى را؛ و او بىامان تصريح خواهد كرد كه اين تكرار بايد با همان نسخه اوليه يكى باشد و هر تغييرى را جرمى تلقى خواهد كرد و آن را تصحيح خواهد كرد ــ هرچند اين تغييرات ممكن است به اين اميد انجام گيرد كه تحسين تازهاى برانگيزد. هيچيك از اينها با اصل لذّت تضاد ندارد؛ تكرار ــ تجربه مجدد چيزى اينهمان ــ آشكارا و فىنفسه منبع لذّت است. برعكس در مورد كسى كه مورد تجزيه و تحليل قرار مىگيرد، اجبار به تكرار وقايع دوران كودكىاش در «انتقال»، به طور آشكارا اصل لذّت را به هر طريق ناديده مىانگارد. بيمار به شيوهاى كاملاً كودكانه رفتار مىكند و بنابراين به ما نشان مىدهد كه ردّ پاهاى خاطره سركوبشده تجربههاى اوليه او در حالتى مقيّد در او حضور ندارند و در واقع به تعبيرى قادر به تبعيت از فرايند ثانويه نيستند. افزون بر اين آنها توانايى خود براى شكل دادن به تصور و خيالى آرزومندانه را كه در خواب ظاهر مىشود ــ و بازماندههاى روز قبل آن را همراهى مىكنند ــ مديون واقعيتِ مقيّد نيستند. ما همين اجبار به تكرار را مكرراً در جريان معالجه خود به عنوان سد و مانعى مىيابيم، يعنى زمانى كه در پايان تحليل تلاش مىكنيم تا بيمار را ترغيب كنيم كه خود را كاملاً از پزشك خود جدا سازد. همچنين مىتوان فرض كرد كه زمانى كه كسانى كه با تجزيه و تحليل ناآشنا هستند ترسى مبهم احساس مىكنند ــ ترسى از بيدار كردن چيزى كه آنها احساس مىكنند بهتر است خفته باقى بماند ــ آنچه آنها دستآخر از آن مىترسند، ظهور همين اجبار است كه حاكى از آن است كه نوعى قدرت «اهريمنى» آنها را تسخير كرده است.
اما چگونه گزاره «غريزى» بودن، به اجبار به تكرار ربط پيدا مىكند؟ در اينجا نمىتوانيم از اين شبهه بگريزيم كه ردّ پاى خصوصيت عام غرايز و شايد زندگى ارگانيك به طور كلى را يافتهايم، چيزهايى كه قبلاً به روشنى بازشناخته نشده بودند يا حداقل آشكارا مورد تأكيد قرار نگرفته بودند. بنابراين چنين به نظر مىرسد كه غريزه كششى است كه در بطن زندگى ارگانيك نهفته است تا وضعيت اوليه چيزها را احيا كند، وضعيتى كه موجود زنده مجبور است آن را تحت فشار توزيع نيروهاى خارجى رها كند؛ يعنى [ غريزه ] نوعى انعطافپذيرى ارگانيك است يا به عبارت ديگر تجلى اينرسىاى است كه در بطن زندگى ارگانيك نهفته است.
اين ديدگاه درباره غرايز به نظر بيگانه و غريب مىآيد زيرا كه ما عادت كردهايم در آنها عاملى را ببينيم كه به تغيير و تحول گرايش دارد، درحالىكه اكنون از ما خواسته مىشود در آنها چيزى كاملاً برعكس را بازشناسيم كه تجلى سرشت محافظهكار موجود زنده است. از سوى ديگر بلافاصله مثالهايى از زندگى حيوانى به ذهن ما متبادر مىشود كه به نظر مىرسد اين نظر را تأييد كنند كه غرايز از حيث تاريخى متعين شدهاند. به عنوان مثال برخى از ماهيان در زمان تخمريزى دست به مهاجرتهاى سخت و طاقتفرسا مىزنند تا تخم خود را در آبهاى خاصى بريزند كه از محل سكونت معمول آنها فاصله بسيار دارد. بنا به عقيده بسيارى از زيستشناسان آنچه اين ماهيان انجام مىدهند صرفاً يافتن جاهايى است كه نوع آنها قبلاً در آنجا سكونت داشتهاند، اما در جريان زمان آن را تغيير دادند. گمان مىرود كه همين تبيين را مىتوان در مورد كوچ پرندگان مهاجر به كار برد ــ ولى ما سريعاً از ضرورت يافتن مثالهاى بعدى معاف مىشويم آن هم با دست زدن به اين تأمل كه محكمترين دلايل براى وجود اجبار ارگانيك براى تكرار در پديده وراثت و واقعيتهاى جنينشناسى نهفته است. مشاهده مىكنيم كه چگونه نطفه حيوان زنده ناگزير است در جريان تحول خود، خصوصيت ساختارهاى تمامى اشكالى را كه از آن نشأت گرفته است ظاهر سازد (هرچند فقط به شيوهاى موقت و تلخيصشده)، به جاى آنكه به سرعت با كوتاهترين راه به طرف شكل غايى خود به پيش مىرود. اين رفتار فقط تا درجهاى اندك به دلايل مكانيكى نسبت داده شده است، بنابراين تبيين تاريخى نمىتواند مورد غفلت قرار گيرد. همچنين قدرت بازتوليد اندام از دست رفته با از نو رشد كردن آن دقيقاً مشابه همين امر است كه حيطه آن به دنياى حيوانات نيز كشيده شده است.
ما با اين اعتراض موجّه روبهرو خواهيم شد: ممكن است حقيقتاً اينگونه باشد كه علاوه بر غرايز محافظهكارانه كه به طرف تكرار گرايش دارند، غرايز ديگرى وجود داشته باشند كه به طرف پيشرفت و توليد اشكال نو گرايشى سخت دارند. اين استدلال را يقيناً نبايد مورد چشمپوشى قرار داد و بايد در مرحله بعدى آن را به حساب آورد. اما فعلاً امر وسوسهانگيز اين است كه اين فرضيه را كه تمامى غرايز به طرف احياىِ مراحل اوليه چيزها گرايش دارند تعقيب كنيم و به نتيجه منطقىاش برسيم. نتيجه ممكن است شمايى از عرفان يا نوعى ژرفاى قلابى به دست دهد؛ ولى ما مىتوانيم از اينكه چنان هدفى را مدّ نظر داريم كاملاً تبرى جوييم. ما فقط در پى نتايج معقول تحقيق يا تأملى هستيم كه متكى بر آن است و نمىخواهيم در آن نتايج چيزى به جز يقين بيابيم.
بنابراين اجازه دهيد فرض كنيم كه تمام غرايز ارگانيك محافظهكارانهاند و به شكل تاريخى كسب شدهاند و به طرف احياى حالات اوليه چيزها گرايش دارند. از اين امر چنين برمىآيد كه پديدههايى كه دچار تحول ارگانيك هستند بايد به تأثيرات مخرب خارجى و منحرفكننده نسبت داده شوند. عنصر زنده ابتدايى، از همان آغاز، خواستى براى تغيير ندارد؛ اگر وضعيت يكسان باقى بماند او كارى نخواهد كرد مگر تكرار مداوم همان جريان زندگى. در آخرين وهله آنچه نشان خود را بر تحول ارگانيسمها مىگذارد بايد تاريخ كره زمين كه ما در آن زندگى مىكنيم و نسبت آن با آفتاب باشد. بنابراين هر تعديلى كه بر جريان زندگى ارگانيسم تحميل شود توسط غرايز ارگانيك محافظهكار پذيرفته مىشود و براى تكرار بعدى ذخيره مىگردد. بنابراين آن غرايز ناگزيرند كه ظاهرى گولزننده به خود گيرند، بر اين مبنا كه نيروهايى هستند كه به تغيير و پيشرفت گرايش دارند، درحالىكه در واقع آنها فقط در پى رسيدن به اهداف باستانى هستند چه مسير كهنه باشد چه نو. افزون بر اين، كاملاً ممكن است كه اين هدف نهايى تمامى جهد و كوششهاى ارگانيك را مشخص كنيم. اگر هدف زندگى حالتى از چيزها باشد كه هرگز به دست نيامدنى است، آنگاه اين امر با سرشت محافظهكارانه غرايز در تضاد خواهد بود. برعكس [ اين هدف ] بايد حالت قديمى چيزها باشد، يعنى حالت اوليهاى كه از آن موجود زنده در اين يا آن زمان عزيمت كرده است و در حال جهد است كه به آن از طريق مسير پيچاپيچى كه تحول آن، او را به آنجاها رهنمون مىشود، بازگردد. اگر ما بايد اين امر را به منزله حقيقتى متصور شويم كه داراى هيچ استثنايى نيست، يعنى اينكه هر چيز زندهاى به سبب دلايل درونى مىميرد ــ يك بار ديگر به چيزى غير ارگانيك تبديل شود ــ آنگاه ناگزير مىشويم كه بگوييم «هدفِ تمامى زندگى مرگ است» و با نگاه به گذشته بايد بگوييم كه «چيزهاى بىجان قبل از موجودات زنده وجود داشتهاند.»
كنش نيرويى كه ما نمىتوانيم از سرشتش هيچ مفهومى در سر داشته باشيم روزى روزگارى صفات زندگى را در ماده بىجان برانگيخت. شايد اين فرايند شبيه همان نوع فرايندى باشد كه بعداً سبب تحول آگاهى در قشر خاصى از ماده زنده شد. سپس تنشى در آنچه قبلاً ماده بىجان بود به وجود آمد و كوشيد تا خود را ملغى سازد. بدين شيوه نخستين غريزه پا به عرصه وجود گذاشت: غريزه بازگشت به سوى حالت بىجان. در آن زمان هنوز مردن براى موجود زنده امرى سهل و ساده بود؛ احتمالاً طول زندگىاش كوتاه بود و جهتش را ساختار شيميايى زندگىاى جوان تعيين مىكرد. شايد براى مدت زمانى طولانى موجود زنده به همين ترتيب مداوماً از نو خلق مىشد و به سهولت مىمرد، تا اينكه تأثيرات خارجى قاطع به چنان شيوهاى تغيير يافتند كه موجود هنوز در حال بقا را مجبور ساختند تا هرچه بيشتر از مسير اصلى زندگى فاصله گيرد و قبل از آنكه به هدف خود يعنى مرگ برسد، راهى پُر پيچ و خمترى را طى كند. اين مسيرهاى پُر پيچ و خمِ به سوى مرگ كه غرايز محافظهكارانه، وفادارانه از آنها محافظت مىكنند، در حال حاضر تصويرى از پديدههاى زندگى را به ما ارائه مىدهند. اگر ما قاطعانه سرشت منحصراً محافظهكارانه غرايز را مدّ نظر گيريم نمىتوانيم به هيچ مفهوم ديگرى از منشأ و هدف حيات دست يابيم.
معناهايى كه از گروههاى بزرگى از غرايز در سر داريم و معتقديم كه در پس پديدههاى زندگى در ارگانيسمها نهفتهاند، كمتر از آن گيجكننده و شگفتآور به نظر نمىرسند. فرضيه غرايز خود ـ محافظ، از همان قبيل كه ما به موجودات زنده نسبت داديم، با اين ايده در تقابل آشكار قرار دارد كه زندگى غريزى به طور كلى در خدمت احضار مرگ است. اگر از اين زاويه بنگريم، اهميت نظرى غرايز محافظت از خود و ابراز خود و سرورىجويى، به ميزان زيادى كاهش مىيابند. آنها غرايز سازندهاى هستند كه عملكردشان اطمينان يافتن از اين امر است كه ارگانيسم راه خود را به سوى مرگ طى كند و همچنين عملكردشان دفع هر شيوه ممكن بازگشت به سوى موجود غيرارگانيك است مگر همانهايى كه جزو ذاتى خود ارگانيسماند. ما بيش از اين مجبور نيستيم كه تصميمهاى گيجكننده ارگانيسم را (كه به سختى مىتوان آن را با هر زمينهاى وفق داد) به حساب آوريم، تصميمهايى كه براى بقاى موجوديت خود در برابر هر نوع سد و محدوديتى مىگيرند. آنچه براى ما باقى مىماند واقعيت آرزوهاى ارگانيسم براى مردن آن هم فقط به شيوه خود اوست. بنابراين، اين محافظان زندگى نيز اساساً خادمان مرگاند. از اين رو، وضعيتى پارادوكسى به وجود مىآيد مبنى بر اينكه ارگانيسم زنده فعالانه به ضد رخدادهايى (در واقع خطرهايى) مبارزه مىكند كه مىتوانند به او كمك كنند كه هدف زندگىاش را سريعتر به دست آورد، آن هم از راه ميانبُر. به هر تقدير، چنان رفتارى به دقت مشخصه رفتار غريزى ناب در تقابل با تلاشهاى فكرى است.
اما اجازه دهيد براى لحظهاى درنگ و تأمل كنيم. جريان نمىتواند اينگونه باشد. غرايز جنسى كه نظريه روانرنجورى جايگاهى كاملاً خاص براى آن قائل است، از بُعد كاملاً ديگرى ظاهر مىشوند.
فشار خارجى كه درجه مداوماً در حال افزايشى از تحول را باعث مىشود، خود را بر هر ارگانيسمى تحميل نمىكند. بسيارى از ارگانيسمها موفق شدهاند كه تا زمان حاضر در همان سطح پايين خود باقى بمانند. بسيارى از اين موجودات، هرچند نه همه آنها، كه بايد شبيه مراحل اوليه حيوانات و گياهان تحوليافتهتر باشند، امروزه زندهاند. بر همين سياق، كل مسير تحول به سوى مرگِ طبيعى را تمامى موجودات اوليه نپيمودهاند، موجوداتى كه تشكيلدهنده بدن پيچيده ارگانيسمهاى والاتر هستند. برخى از آنها يعنى ياختههاى زايشى احتمالاً ساختار اصلى ماده زنده را نگه داشتهاند و پس از زمان معينى با تكميل تمام و كمال استعدادهاى غريزى به ارث برده شده و تازه كسب شده، خود را از ارگانيسم به طور كلى جدا ساختهاند. اين دو خصوصيت بايد به دقت همان چيزى باشد كه آنها را قادر مىسازد تا هستى مستقلى داشته باشند. در شرايط مساعد آنها شروع به تحول مىكنند ــ يعنى تكرار اعمالى كه آنها هستى خود را مديون آناند؛ و در پايان بار ديگر بخش ديگرى از نوع آنها تحول خود را براى تكميل نهايى پى مىگيرند، درحالىكه بخش ديگر بار ديگر به عنوان ياخته باقيمانده به سرآغاز جريان تحول بازمىگردد. بنابراين، اين ياختههاى زايشى به ضد مرگ موجود زنده دستاندركارند و موفق به كسب چيزى براى آن مىشوند كه مىتوانيم آن را ناميرايىِ بالقوه تلقى كنيم، هرچند اين امر چيزى نيست مگر طولانى كردن راه به سوى مرگ. ما بايد بيشترين اهميت را براى اين واقعيت قائل شويم كه اگر ياختهاى زايشى با ياخته زايشى ديگرى شبيه خود و با اين همه متفاوت از خود تركيب شود، كاركرد آن تقويت مىشود يا صرفاً آن كاركرد ممكن مىگردد.
اين غرايز كه از سرنوشت اين ارگانيسمهاى ابتدايى organisms) (elementary مراقبت مىكنند كه عمرشان طولانيتر از كل ارگانيسم است و در حالى كه آنها در برابر مرگ خارجى بىدفاعاند، آنها را مجهز به سپرى محافظ مىكنند و امكان ملاقات آنها با ساير ياختههاى زايشى و جز آن را فراهم مىكنند ــ جملگى اينها مقوّم گروه غرايز جنسى هستند. آنها به اين معنا مانند ساير غرايز محافظهكارند كه حالات اوليه موجود زنده را بازمىگردانند؛ اما آنها از اين حيث بيشتر محافظهكارند كه به طور خاص در برابر نفوذهاى خارجى مقاومت مىكنند؛ آنها از حيثى ديگر نيز محافظهكارند يعنى از اين حيث كه از خود زندگى براى مدتى نسبتاً طولانى محافظت مىكنند. آنها غرايز حقيقى زندگى هستند. آنها به ضد هدف ساير غرايز عمل مىكنند كه به سبب عملكردشان به طرف مرگ رهنمون مىشوند؛ و اين امر مبيّن آن است كه تقابلى ميان آنها و ساير غرايز وجود دارد، تقابلى كه مدت زمانى طولانى است كه نظريه روانرنجورى اهميتشان را باز شناخته است. گويى كه زندگى ارگانيسم با ضرباتى ترديدآميز حركت مىكند. گروهى از غرايز به جلو مىشتابند تا هر چه سريعتر به هدف نهايى زندگى برسند، اما زمانى كه مرحلهاى خاص در پيشرفت حاصل آمد، گروه ديگر به نقطهاى خاص به پس مىجهند تا كار را از نو شروع كنند و بدينترتيب سفر را طولانى سازند. و هرچند اين امر مبرهن است كه جنسيت و تمايز ميان دو نوع جنس زمانى كه زندگى شروع شد وجود نداشت، اين امكان هنوز باقى است كه غرايزى كه بعداً به عنوان غرايز جنسى توصيف شدند از همان آغاز در حال عمل بودهاند، و اين امر ممكن است حقيقت نداشته باشد كه فقط در ايام بعدى بوده است كه آنها كار مقابله با فعاليتهاى «غرايزِ خود» (ego-instincts) را شروع كردند.
اكنون اجازه دهيد براى لحظهاى به گذشته بازگرديم و اين امر را ملاحظه كنيم كه آيا اساساً پايهاى براى اين گمانورزيها وجود دارد. آيا واقعاً اينگونه است كه به جز غرايز جنسى غرايز ديگرى وجود ندارند كه در پى احياى مراحل اوليه امور نباشند؟ و غرايزى وجود ندارند كه هدف آنها رسيدن به وضعيتى از امور باشد كه تاكنون هيچگاه به دست نيامده است؟ من هيچ مثالى از دنياى ارگانيك نمىدانم كه با مشخصهاى كه هماكنون پيشنهاد كردم در تضاد باشد. بىترديد هيچ غريزه عامى وجود ندارد كه به سوى تحول بالاترى حركت كند كه در دنياى حيوانى يا گياهى مشاهدهپذير باشد، هرچند گويى اين امر نيز انكارناپذير است كه تحول در اين جهت، در واقع رخ مىدهد. اما از يك سو، اغلب اين امر بستگى به عقيده ما دارد كه بگوييم يك مرحله از تحول بالاتر از مرحلهاى ديگر است. اما از سوى ديگر زيستشناسى به ما آموخته است كه تحول بالاتر از يك جنبه را پيچيدگىاى از جنبهاى ديگر، مكرراً يا متوازن مىسازد يا تحتالشعاع قرار مىدهد. افزون بر اين كثيرى از انواع حيوانات وجود دارند كه از دوران اوليه آنها مىتوانيم نتيجه بگيريم كه تحول آنها، برعكس، خصوصيتى واپسگرايانه به خود گرفته است. هم تحول به مراحل بالاتر و هم پيچيدگى مىتوانند حقيقتاً نتايجِ سازگارى با فشار نيروهاى خارجى باشند؛ و در هر دو مورد نقشى كه غرايز ايفا مىكنند، مىتواند حفظ (آن هم در شكل منبع درونى لذّت) تعديلات اجبارى باشد.
همچنين رها كردن اين عقيده مىتواند براى بسيارى از ما دشوار باشد كه در بشر غريزهاى براى كمال در كار است، غريزهاى كه آدميان را به اعتلاى اخلاقى و دستاوردهاى فكرى بلندمرتبه فعلى رسانده است و انتظار مىرود كه مواظب تحول آنها تا سرحد اَبَر انسان باشد. به هر تقدير من هيچ اعتقادى به وجود چنان غريزه درونى ندارم و قادر نيستم تصور كنم كه چگونه اين توهّم خيرخواهانه بايد حفظ شود. به نظر من تحول فعلى موجودات بشرى طالب هيچ نوع تبيينى متفاوت از تبيين مربوط به حيوانات نيست. آنچه در اقليتى از افراد انسانى به عنوان اجبارى خستگىناپذير به سوى تكامل بعدى ظاهر مىشود، مىتواند به سهولت به عنوان نتيجه سركوب غرايز فهميده شود كه هر آنچه در تمدن بشرى گرانبهاترين است بر مبناى آن استوار است. غريزه سركوبشده هرگز از كوشش براى ارضاى كامل بازنمىايستد، كه خود متشكل است از تكرار تجربه نخستين ارضا. هيچ صورتبندىِ جايگزين يا واكنشى و هيچ نوع تصعيدى (sublimation) براى امحاى تنش پايدار غريزه سركوبشده كافى نيست؛ و تفاوت در ميزان لذتِ ارضايى كه طلب مىشود با ارضايى كه عملاً به دست مىآيد مهيّاگر عامل محركهاى است كه اجازه هيچ توقف در موضع به دست آمده را نمىدهد، اما به گفته شاعر، «شتابان هماره به پيش مىتازد.»(15) جاده پسرويى كه به ارضاى كامل منجر مىشود، معمولاً با مقاومتهايى كه از سركوبها محافظت مىكنند مسدود مىشود. بنابراين هيچ بديلى وجود ندارد مگر پيشرفت در جهتى كه در آن گسترش هنوز آزاد است ــ هرچند هيچ چشماندازى براى به نتيجه رساندن اين جريان يا توانايى رسيدن به هدف وجود ندارد. فرايندى كه در تشكيل ترس روانرنجورانه ذىمدخل است، كه خود چيزى نيست مگر تلاشى براى گريز از ارضاى غريزهاى، به ما الگويى از شيوه تكوين فرض ما دال بر وجود «غريزه به سوى كمال رفتن» را ارائه كند، غريزهاى كه به هيچ وجه نمىتوان به همه موجودات بشرى نسبت داد. در حقيقت شرايط پويا براى تحول آنها به طور عام وجود دارند؛ اما فقط در مواردى نادر است كه به نظر مىرسد وضعيت اقتصادى به نفع توليد چنين پديدهاى باشد.
فقط كلامى ديگر به گفتههايم مىافزايم كه تلاشهاى اروس(16) براى تركيب موجودات ارگانيك در قالب واحدهاى هرچه بزرگتر، احتمالاً مهيّاگر جانشينى است براى همين «غريزه به سوى كمال رفتن»، كه ما نمىتوانيم وجودش را تأييد كنيم. تلاشهاى اروس به همراه نتايج سركوب، به نظر مىرسد قادر به تبيين پديدههايى باشد كه به آن [ غريزه [ منتسب مىشود.
نتيجه پرسشهاى ما تاكنون قائل شدن به تمايزى قاطع ميان غرايز «خود» و غرايز «جنسى» و اتخاذ اين نظر بوده است كه كه غرايز اول به سوى مرگ راه مىبرند و دومين غرايز به سوى طولانيتر كردن زندگى. اما اين نتيجه از بسيارى جهات حتى براى خود ما بايد رضايتبخش نباشد. افزون بر اين عملاً فقط اولين گروه غرايز است كه مىتوانيم نسبت محافظهكار يا فزونتر واپسنگرانه به آن دهيم. يعنى همان خصوصيتى كه با اجبار به تكرار متناظر است. زيرا بر مبناى فرضيه ما «غرايز خود» از زندگى يافتن ماده بىجان نشأت مىگيرد و در پى احياى وضعيت بىجان است؛ درحالىكه غرايز جنسى ــ هرچند اين امر حقيقت دارد كه آنها وضعيتهاى اوليه ارگانيسم را بازتوليد مىكنند ــ به روشنى و با هر وسيله ممكن در پى وحدت بخشيدن به دو ياخته زايشى هستند كه به شيوهاى خاص از يكديگر تفكيك يافتهاند. اگر اين وحدت حاصل نشود ياختههاى زايشى به همراه ساير عناصر ارگانيسم چندسلولى مىميرند. فقط بر مبناى همين شرط است كه عملكرد جنسى مىتواند زندگى سلول را تداوم بخشد و ظاهرى از ناميرايى به آن اعطا كند. اما چه چيزى رخدادى مهم در تحول موجود زنده ــ كه خود در جريان توليدمثل جنسى تكرار مىشود ــ يا در مرحله ماقبل آن يعنى اتصال دو تكياخته (protozoa) است؟ ما نمىتوانيم پاسخى به اين پرسش دهيم و در نتيجه اگر كل ساختار بحث ما اشتباه از آب درآيد احساس راحتى خواهيم كرد. بنابراين تقابل ميان «غرايز خود» يا مرگ و غرايز زندگى يا جنسى از ميان مىرود و اجبار به تكرار ديگر آن اهميتى را نخواهد داشت كه ما به آن نسبت دادهايم.
پس اجازه دهيد به سوى يكى از فرضيات خود بازگرديم كه قبلاً آن را ارائه كرديم، منتها با اين استثناء كه ما قادر خواهيم بود كه آن را به طور قطعى نفى كنيم. ما نتايج بلندبالايى از اين فرضيه استنتاج كردهايم كه تمامى موجودات زنده بايد به سبب علل درونى بميرند. ما اين فرضيه را بدون هر نوع دقتى مطرح كرديم زيرا به نظر ما نمىرسيد كه اين يك فرضيه باشد. ما به اين تفكر خو گرفته بوديم كه واقعيت چنين است و انديشه ما را نوشتههاى شعراى ما قوّت بخشيدهاند. شايد ما اين عقيده را به اين سبب اختيار كردهايم كه نوعى تسلىخاطر در آن وجود داشت. اگر ما بناست خود بميريم و مرگ آنانى را كه عزيزان مايند از دست ما بربايد، سادهتر خواهد بود كه تسليم قانون بىرحمانه طبيعت، تسليم ضرورت متعالى (sublime) شويم تا تسليم بختى كه شايد بتواند از چنگ بگريزد. به هر تقدير، ممكن است كه اين اعتقاد به ضرورت ذاتى مردن فقط يكى ديگر از آن توهّماتى باشد كه ما خلقشان كردهايم «تا بار هستى را تحمل كنيم.»(17) اين اعتقاد يقيناً اعتقادى نخستين و بدوى نيست. مفهوم «مرگ طبيعى» كاملاً با مردمان بدوى بيگانه است. آنان هر مرگى را كه در ميانشان رخ مىدهد به نفوذ دشمن يا روحى شيطانى نسبت مىدهند. بنابراين بايد به طرف زيستشناسى رو كنيم تا اعتبار گفتهمان را بيازماييم.
اگر دست به چنين عملى بزنيم از دريافتن اين نكته در شگفت خواهيم شد كه تا چه اندازه تفاوت اندكى در ميان زيستشناسان درباره موضوع مرگ طبيعى وجود دارد. همچنين از اين واقعيت شگفتزده خواهيم شد كه كل مفهوم مرگ در زير نگاه آنها ذوب مىشود. اين واقعيت كه مدت زمان ميانگين ثابتى از زندگى حداقل در ميان حيوانات والاتر وجود دارد طبيعتاً استدلالى است به نفع اين امر كه چيزى وجود دارد به نام مرگ بنا به علل طبيعى. اما زمانى با اين تصور مقابله مىشود كه ما شمارى از حيوانات بزرگ و گياهان عظيمى را مشاهده مىكنيم كه عمر بسيار مىكنند به گونهاى كه ما در حال حاضر قادر به شمارش عمر آنها نيستيم. بر طبق نظر گسترده ويلهلم فليس(18) تمامى پديدههايى كه ارگانيسمها زندگى آنها را نمايش مىدهند ــ و بدون شك مرگ آنها را نيز ــ با اتمام دورههاى ثابتى پيوند دارند كه خود مبيّن وابستگى دو نوع موجود زنده، يكى نر و ديگرى ماده، بر سال خورشيدىاند. به هر تقدير، زمانى كه مشاهده مىكنيم چه به سادگى و چه به گستردگى تأثير نيروهاى خارجى قادرند زمان ظهور پديدههاى زنده را تعديل كنند (به ويژه در دنياى گياهى) ــ بدينمعنا كه يا آن را سرعت بخشند يا آن را عقب بيندازند ــ بايد در مورد عدم انعطاف و محدوديت فرمول فليس شك كنيم يا حداقل ترديد كنيم كه قوانينى كه او ارائه كرده است يگانه عوامل تعيينكنندهاند.
از ديدگاه ما مىبايد بيشترين توجه را به نوشتههاى وايزمان(19) و نحوه تلقى او درباره موضوع زمان زندگى و مرگ ارگانيسمها معطوف كرد. او بود كه تقسيم موجود زنده به بخشهاى ميرا و ناميرا را ارائه كرد. بخش ميراى بدن در معناى محدود آن «سوما»(20) است كه به تنهايى تابع مرگ طبيعى است. از سوى ديگر ياختههاى زايشى، بالقوّه ناميرا هستند زيرا كه قادرند تحت شرايط مناسب خاصى به فردى جديد بدل شوند يا به عبارتى ديگر خود را تسليم سوماى جديدى كنند.
آنچه ما را در شگفتى فرو مىبرد شباهت نامنتظر اين آراء با آراى خود ماست كه از زمانى طولانى و بس متفاوت به آن رسيدهايم. وايزمان موجود زنده را از حيث ريختشناسى مورد توجه قرار مىدهد. او در آن بخشى كه محكوم به مرگ است سوما را مشاهده مىكند، آن هم جداى از مادهاى كه به جنسيت و وراثت مربوط است، و در بخش ديگر ناميرايى را ــ يعنى ماده حياتى زايشى plasm) (germ را كه متوجه بقاى گونهها و توليدمثل آنهاست. از سويى ديگر ما با موجود زنده سروكار نداريم بلكه سروكارمان با نيروهايى است كه در آن عمل مىكنند. و در نتيجه بدانسو رانده شدهايم كه دو نوع غريزه را از يكديگر تميز دهيم، آنهايى كه در پى رهبرى هر آنچه زنده است به طرف مرگاند و جز آنها يعنى غرايز جنسى كه مداوماً در جهت بازسازى زندگى مىكوشند و آن را به دست مىآورند. اين نظريه به نظر مىرسد كه پيامدى پويا براى نظريه ريختشناسانه وايزمان باشد.
اما ظهور شباهت بامعنا به محض آنكه ما نظريات وايزمان را درباره مسأله مرگ كشف كنيم از بين مىرود، زيرا كه او فقط تمايز ميان سوماى ميرا و ماده حياتى زايشى ناميرا را به ارگانيسمهاى زنده چندسلولى نسبت مىدهد. در ارگانيسمهاى تكسلولى، فرد و سلول توليدمثلكننده هنوز يكى و عين هم هستند. بنابراين او بر آن است كه ارگانيسمهاى تكسلولى به طور بالقوه ناميرا هستند و مرگ فقط در موجود چندسلولى (metazoa) چهره خود را نشان مىدهد. حقيقت دارد كه اين نوع مرگِ ارگانيسمهاى والاتر از نوع طبيعى است، مرگى به سبب دلايل درونى. اما اين مرگ مبتنى بر هيچ نوع مشخصه نخستين موجود زنده نيست (وايزمان، 1984) و نمىتواند به عنوان ضرورتى مطلق تلقى شود كه پايهاش در كُنهِ سرشت زندگى است (وايزمان، 1982، 33). بلكه مرگ چيزى مصلحتى است، تجلى سازگارى با وضعيتهاى خارجى زندگى است؛ زيرا زمانى كه سلولهاى تن به سوما و پلاسماى زاينده تقسيم شدند زمان نامحدود زندگى فردى به تزئين و آرايهاى كاملاً بىمعنا بدل مىشود. زمانى كه اين تفكيك در ارگانيسمهاى چندسلولى انجام گرفت مرگ به امرى ممكن و مصلحتآميز بدل مىشود. از آن زمان به بعد سوماى ارگانيسمهاى بالاتر در زمانهاى ثابت به سبب دلايل درونى مىميرد درحالىكه تكياخته ناميرا باقى مىماند. از سويى ديگر، اين چنين نيست كه توليدمثل در زمانى پديد آمد كه مرگ پديد آمد؛ برعكس، توليدمثل، مثل رشد (كه از آن منشأ گرفته است) از خصوصيات نخستين ماده زنده است و زندگى از آغاز پيدايشش بر روى زمين همواره مستدام بوده است.
درخواهيم يافت كه اگر بر اين سياق بپذيريم كه ارگانيسمهاى والاتر داراى مرگى طبيعى هستند، چندان كمكى به ما نخواهد شد. زيرا كه اگر مرگ چيزى باشد كه ارگانيسمها آن را بعداً كسب كرده باشند، آنگاه پرسش وجود داشتن غرايز مرگ از آغاز زندگى بر روى زمين موضوعيت خود را از دست خواهد داد. ارگانيسمهاى چندسلولى ممكن است بر اثر دلايل درونى بميرند، آن هم يا به سبب تفكيك ناقص يا به سبب نقص در متابوليسم آنها؛ اما اين امر از حيث مسألهاى كه ما پيش رو داريم اهميتى ندارد. افزون بر اين، چنين برداشتى از منشأ مرگ تفاوت اندكى با شيوههاى مرسوم تفكر ما دارد تا فرضيه غريبِ «غرايز مرگ».
بحثى كه از پى فرضيات وايزمان پيش آمد، تا آنجا كه من مىتوانم ببينم، به هيچ نتيجه قطعى در هيچ جهتى نينجاميده است. برخى از نويسندگان به آراى گوته (1883) بازگشتهاند، كسى كه مرگ را نتيجه مستقيم توليدمثل تصور كرد. هارتمان(21) پديد آمدن «تن مرده» body) (dead ــ بخش مرده موجود زنده ــ را به مثابه ملاك مرگ متصور نشد، بلكه مرگ را به عنوان «پايان تحول فردى» تعريف كرد. در اين معنا، تكياختگان نيز ميرا هستند؛ در مورد آنها مرگ همواره با توليدمثل قرين است، اما تا حد زيادى توليدمثل، مرگ را به امرى تيره و مبهم بدل مىسازد، زيرا كه كل ماده جانور سلف مىتواند مستقيماً به خلف تازه تولد يافته منتقل شود.
پس از آن خيلى زود تحقيقات متوجه آزمون تجربى ارگانيسمهاى تكسلولى در مورد ناميرايى مفروض ماده زنده شد. وودراف(22) زيستشناس آمريكايى كه بر روى جانور ذرهبينى مژهدارى infusorian) (ciliate از نوع اسليپر انيمالكولى(23) آزمايشهايى انجام مىداد ــ كه از طريق تقسيم به دو واحد، توليدمثل مىكند ــ تا نسل سه هزار و بيست و نهمين، كار خود را ادامه داد (وى در اين نقطه آزمون را پايان داد). او در هر نسل يكى از اين موجودات را جدا مىكرد و آن را در آب تازه قرار مىداد. اين خلف بسيار دورِ نخستين اسليپر انيمالكولى به اندازه سلفش سرزنده و فعال بود و هيچ نشانى از سالخوردگى يا تباهى را نشان نداد. بنابراين، تا آنجا كه موجوداتى از اين قبيل بتوانند چيزى را اثبات كنند [ مىتوان گفت كه [ ناميرايى موجود تكياخته از حيث تجربى به نظر اثباتكردنى مىآيد.
ساير آزمايشكنندگان به نتايج متفاوتى رسيدند. ماپواس(24) و كلكينز(25) و ديگران، برخلاف وودراف، دريافتند كه بعد از شمار معينى از تقسيمها اين جانوران ذرهبينى مژهدار ضعيفتر مىشوند، كوچكتر مىشوند و بخشى از سازمان خود را از دست مىدهند و نهايتاً مىميرند مگر اينكه برخى اقدامات بهبوددهنده در مورد آنها به كار گرفته شود. اگر اينگونه باشد به نظر مىرسد تكياختگان بعد از دوره سالخوردگى درست مثل جانوران والاتر مىميرند. بنابراين آنها به طور مطلق، به ضد تأكيد وايزمان مبنى بر اينكه مرگ چيزى است كه ارگانيمسهاى زنده بعداً كسب مىكنند، عمل مىكنند.
از جمع اين آزمونها دو واقعيت پديد مىآيد كه به نظر مىرسد، مهيّاگر تكيهگاهى محكم براى ما باشند.
اول: اگر دو جانور ذرهبينى در لحظه قبل از بروز علائم پيرى بتوانند با يكديگر گرد آيند يا به عبارت ديگر با يكديگر «جفت شوند» (conjugute) (يعنى اندكى بعد از آنكه آنها يك بار ديگر از هم جدا شدند) از پير شدن آنها جلوگيرى مىشود و آنها «دوباره جوان مىشوند». جفت شدن بىترديد پيشگام توليدمثل جنسى موجودات والاتر است؛ اما هنوز ربطى به تكثير و ازدياد ندارد و به تزويج مادههاى دو فرد محدود مىشود (يعنى همان «دوآميزى جنسىِ» (amphimixis) نظريه وايزمان). به هر تقدير آثار بهبوددهنده جفت شدن مىتواند با برخى عوامل تحريككننده مشخص، با تغييرات در تركيب مادهاى كه آنها را تغذيه مىكند، با بالا بردن درجه حرارت آنها يا با تكان دادن آنها جايگزين شود. ما به ياد آزمون مشهور ج. لوب(26) مىافتيم كه در آن وى از طريق برخى محركهاى شيميايى، تقسيماتى در تخمهاى خارپوست دريايى ايجاد كرد ــ فرايندى كه به طور معمول مىتواند فقط بعد از بارورى رخ دهد.
دوم: معهذا اين امر احتمال دارد كه جانوران ذرهبينى مژهدار در نتيجه جريانهاى حياتى خود به مرگى طبيعى بميرند؛ زيرا كه تضاد ميان يافتههاى وودراف و ديگران ناشى از اين بود كه او براى هر نسلى مايع مغذّى تازهاى فراهم مىكرد. اگر او اين ماده را حذف مىكرد، همان علائم سالخوردگى را مشاهده مىكرد كه ديگر آزمايشگران مشاهده كرده بودند. او به اين نتيجه رسيد كه جانوران ذرهبينى با توليدات متابوليسمى (products of metabolism) كه آنها خود به ماده اطراف وارد مىكنند صدمه مىبينند. بنابراين او توانست با قاطعيت اثبات كند كه فقط توليدات متابوليسم خود نوع خاصى از انيمالكولى است كه نتايج مهلكى براى آن دارد. زيرا همان انيمالكوليها زمانى كه در مايع مغذّى خود مجتمع مىشوند به شيوهاى اجتنابناپذير از بين مىروند، اگر در مايعى قرار گيرند كه با توليدات تلفشده گونههاى وابسته دور كاملاً اشباع است شكوفا مىشوند. بنابراين جانور ذرهبينى مژهدار اگر به حال خود رها شود به سبب تخليه ناقص توليدات متابوليسم خود به مرگى طبيعى مىميرد. (احتمالاً همين نقص، علت غايى مرگ تمامى حيوانات والاتر نيز هست.)
در اينجا پرسشى در ذهن ما پديد مىآيد مبنى بر اينكه آيا كوشش براى حل مسأله مرگ طبيعى، با مطالعه تكياختگان به هدف مىرسد. سازمان بدوى اين موجودات ممكن است به خوبى از چشم ما وضعيتهاى مهمى را پنهان كنند، وضعيتهايى كه هرچند در آنها نيز وجود دارند، فقط در حيوانات والاتر، جايى كه آنها مىتوانند تجلى ريختشناسانهاى بيابند، روءيتپذير مىشوند؛ و اگر ما ديدگاه ريختشناسانه را رها كنيم و ديدگاه پويا را برگزينيم، اين مسأله كه بتوان نشان داد كه مرگ طبيعى در تكياختگان رخ مىدهد يا خير، براى ما به امرى كاملاً خنثى بدل مىشود. مادهاى كه بعدها به عنوان موجوداتى ميرا بازشناخته مىشود، هنوز از ماده ميرا جدا نشده است. نيروهايى غريزى كه در پى هدايت زندگى به سوى مرگاند ممكن است از همان ابتدا در تكياختگان در حال عمل باشند، اما ممكن است آثار آنها را نيروهاى محافظ زندگى چنان به تمامى پنهان كنند كه پيدا كردن گواهى مستقيم براى حضور آنها به امرى بسيار دشوار بدل شود. افزون بر اين ما ديدهايم كه مشاهداتى كه زيستشناسان به عمل آوردهاند به ما اين امكان را مىدهد كه فرض كنيم كه جريانهايى درونى از اين نوع كه به مرگ رهنمون مىشوند در موجودات تكسلولى نيز رخ مىدهند. اما اگر موجودات تكسلولى در معنايى كه وايزمان مدّ نظر دارد ناميرا از آب درآيند، تأكيد او بر اينكه مرگ امرى است كه بعداً كسب شده است فقط به پديدههاى آشكار آن منطبق مىشوند و فرضيه فرايندهايى را كه به طرف آن گرايش دارند از امكان ساقط نمىكند.
بنابراين، انتظار ما مبنى بر اينكه زيستشناسى قاطعانه با بازشناسى غرايز مرگ مخالفت كند، تحقق نيافته است. ما آزاديم كه به دلمشغولى خود با امكانپذيرى آنها ادامه دهيم، آن هم به شرطى كه دلايل ديگرى براى انجام اين كار در دست داشته باشيم. تمايزى كه وايزمان ميان سوما و پلاسماى زاينده مىگذارد و جدايى كه ما ميان غرايز مرگ و غرايز زندگى قائليم، كماكان وجود دارد و اهميت خود را حفظ كرده است.
بهتر است براى لحظهاى بر اين ديدگاه درباره زندگى غريزى تأمل كنيم كه به شيوهاى شاخص دوگانهگِراست. بر طبق نظريه اِ. هرينگ(27) دو نوع فرايند به طور مستمر در موجود زنده در كارند و در جهت عكس يكديگر عمل مىكنند: يكى سازنده يا همگونكننده (assimilatory) و ديگرى مخرّب يا ناهمگونكننده (dissimilatory) است. آيا بايد خطر كنيم و در اين دو جهتى كه فرايندهاى حياتى طى مىكنند، فعاليت دو تكانه غريزى خودمان يعنى غرايز زندگى و غرايز مرگ را بازشناسيم؟ به هر رو، چيز ديگرى وجود دارد كه نبايد چشم خود را بر آن ببنديم: ما نادانسته راه خود را به سوى مأمن فلسفه شوپنهاور گشودهايم. از نظر او، مرگ «نتيجه حقيقى و به همان ميزان هدف زندگى» است، درحالىكه غريزه جنسى تجسم اراده معطوف به زندگى است.
اجازه دهيد تلاش شجاعانهاى به عمل آوريم و گامى به پيش نهيم. عموماً فرض گرفته شده است كه گرد آمدن شمارى از سلولها در قالب اجتماعى حياتى ــ خصوصيت چندسلولى ارگانيسمها ــ به ابزارى براى طولانى كردن زندگى آنها بدل شده است. سلولى به حفظ زندگى سلولى ديگر كمك مىكند و اجتماع سلولها مىتواند بقا يابد حتى اگر سلول منفردى بايد بميرد. قبلاً دانستهايم كه جفت شدن ــ گرد آمدن موقتى دو ارگانيسم تكسلولى ــ نيز تأثيرى بر هر دوِ آنها از حيث حفاظت از زندگى و جوان شدن دارد. بر همين سياق مىتوانيم تلاش كنيم و نظريه ليبيدو را كه در روانكاوى به دست آمده است بر رابطه دوجانبه سلولها منطبق سازيم. ما بايد فرض كنيم كه غرايز زندگى يا غرايز جنسى كه در هر سلولى فعالاند سلولهاى ديگر را به ابژه خود بدل مىسازند، در اين معنا كه آنها بعضاً غرايز مرگ را از آن سلولها خنثى مىكنند (يعنى فرايندهايى را كه آنها مستقر مىسازند) و بنابراين زندگى آنها را حفظ مىكنند؛ در همان حال سلولهاى ديگر نيز همان كار را براى آنها انجام مىدهند و كماكان سلولهاى ديگر در جريان اجراى اين كاركرد ليبيدينال، خود را فدا مىسازند. سلولهاى زاينده، خود به شيوهاى كاملاً «خودشيفته» رفتار مىكنند ــ ما از عبارتى استفاده كرديم كه معمولاً در نظريه روانرنجورى از آن استفاده مىكنيم تا كليت فردى را توصيف كنيم كه ليبيدوى خود را در خودِ «خود» نگه مىدارد و هيچ چيز از آن را به ابژه ـ كتكسيس نمىدهد. ياختههاى زايشى نيازمند ليبيدوى خود يعنى فعاليت غرايز زندگى خود براى خود هستند، آن هم به عنوان ذخيرهاى به ضد فعاليت سازنده خطير بعديشان. (سلولهاى تومورهاى بدخيم را ــ كه ارگانيسم را تخريب مىكنند ــ نيز شايد بتوان در همين معنا خودشيفته توصيف كرد: آسيبشناسى آماده است تا ياختههاى زايشى آنها را ذاتى تلقى كند و صفاتى جنينى به آنها منتسب سازد.) ليبيدوى غرايز جنسى ما به همين شيوه با اروسِ شاعران و فلاسفه كه تمامى موجودات زنده را گرد هم مىآورد منطبق مىشود.
بنابراين در اينجا فرصتى پيش مىآيد كه به گذشته، به تحول آهسته نظريه ليبيدوى خود، بنگريم. در وهله اول، تحليل روانرنجورى دوره انتقال، ما را واداشت كه توجه كنيم به تقابل ميان «غرايز جنسى» كه جهت آنها به سوى ابژهاى معطوف است و برخى غرايز ديگر كه ما با آنها آشنايى كامل نداشتهايم و آنها را موقتاً «غرايز خود» توصيف كرديم. جايگاه برجسته در ميان آنها ضرورتاً به غرايزى داده شده است كه در خدمت صيانت نفس فرد هستند. گفتن اين امر غيرممكن است كه چه تمايزات ديگرى را مىتوان ميان آنها قائل شد. هيچ دانشى به عنوان بنيادى براى علم روانشناختى حقيقى ارزشمندتر نيست از درك تقريبى مشخصات مشترك و صور مميزه ممكن ميان غرايز. اما در هيچ بخشى از روانشناسى ما به اين اندازه در تاريكى، كورمالانه حركت نمىكنيم. هر كس بنا به ميل خود وجود هر اندازه غرايز يا «غرايز اساسى» را مفروض مىگيرد، و با آنها همان تردستيهايى را انجام مىدهد كه فلاسفه طبيعتگراى يونان باستان با چهار عنصر خود انجام مىدادند ــ خاك، هوا، آتش، آب. روانكاوى كه نمىتواند درباره غرايز برخى فرضيات را مسلّم فرض نگيرد، در آغاز به تقسيمبندى معمولى غرايز بسنده كرد كه معناى آن در عبارت «گرسنگى و عشق» به صورت نوعى بيان شده است. حداقل مىتوان گفت كه چيزى دلبخواهى در اين گزينش وجود نداشت؛ و به كمك آن تحليل روانرنجوريها تا حد زيادى به پيش برده شد. مفهوم «جنسيت» (sexuality) همزمان با مفهوم غريزه جنسى حقيقتاً چنان گسترش يافت تا چيزهاى بسيارى را فراگرفت، چيزهايى كه نمىتوانست تحت كاركرد توليدمثل طبقهبندى شود؛ و اين امر در دنياى زهدپيشه محترم يا دنياى صرفاً رياكارانه باعث هياهوى اندكى نشد.
گام بعدى هنگامى برداشته شد كه روانكاوى احساس كرد كه راه او با راه روانشناسى «خود» قرين است، خودى كه روانكاوى آن را در آغاز فقط به عنوان عاملى سركوبكننده و سانسوركننده مىشناخت، عاملى كه توانايى ساختن ساختارهاى محافظ و تشكيلات واكنشى را داشت. اذهان انتقادى و بصير حقيقتاً از همان هنگام به مفهوم محدود شدن ليبيدو به انرژى غرايزى جنسى كه معطوف به ابژهاى هستند اعتراض كردند. ولى آنان در تبيين اين امر شكست خوردند كه چگونه به دانش بهتر خود دست يافتند يا در اين امر درماندند كه چگونه از دانش خود چيزى را استنتاج كنند كه تحليل بتواند از آن استفاده كند. روانكاوى كه با احتياط بيشترى به پيش مىرفت، نظمى را مشاهده كرد كه با آن ليبيدو از ابژه پس مىكشد و متوجه «خود» مىشود (يعنى فرايند درونگرايى)؛ و با مطالعه تحول ليبيدينال كودكان در مراحل اوليه خود به اين نتيجه رسيد كه «خود» منبع حقيقى و اصيل ليبيدو است و اينكه فقط از اين منبع است كه ليبيدو به ابژهها گسترش مىيابد. اينك «خود» جايگاه خود را در ميان ابژههاى جنسى يافت و برجستهترين جايگاه در ميان آنها به آن اختصاص داده شد. ليبيدو كه بر اين سياق در «خود» جاى داده شد، به عنوان چيزى «خودشيفته» توصيف گرديد. البته اين ليبيدوى خودشيفته، تجلى نيروى غريزه جنسى در معناى تحليلى اين كلمات نيز بود و ضرورتاً بايد با «غرايز صيانت نفس» كه وجودشان از همان ابتدا بازشناخته شده بود يكى مىشد. بنابراين اثبات گرديد كه برقرارى تقابل اصلى ميان «غرايز خود» و «غرايز جنسى» نابسنده و ناكافى است. مشاهده شد كه بخشى از «غرايز خود» ليبيدينال هستند؛ و غرايز جنسى ــ احتمالاً در كنار ساير غرايز ــ در «خود» عمل مىكنند. معهذا ما در گفتن اين امر محقّيم كه فرمول كهنهاى كه بر آن است كه روانرنجورى بر درگيرى ميان «غرايز خود» و غرايز جنسى مبتنى است، متضمن چيزى نيست كه ما در حال حاضر محتاج رد آن باشيم. مسأله صرفاً اين است كه مشخصه تمايز ميان دو نوع غريزه كه اساساً از نوع تمايز كيفى تلقى مىشد، اكنون بايد به صورت ديگرى تعيين گردد ــ يعنى به عنوان چيزى مكاننگارانه. و به طور خاص اين امر هنوز حقيقت دارد كه روانرنجوريهاى ناشى از انتقال، يعنى موضوع اساسى مطالعه روانكاوى، نتيجه درگيرى ميان «خود» و كتكسيس ليبيدنال ابژهها هستند.
اما اكنون بيش از هر چيزى ضرورى است كه بر خصوصيت ليبيدنال غرايز صيانت نفس تأكيد بگذاريم، آن هم زمانى كه خطر كرده، براى بازشناسى غريزه جنسى به عنوان اِروس قدمى فراتر نهادهايم، اِروسى كه نگهدارنده همه چيزهاست و مىخواهيم ليبيدوى خودشيفته «خود» را از مخازن ليبيدو كه به واسطه آن سلولهاى سُوما به يكديگر متصل مىشوند استنتاج كنيم. اما اينك به ناگهان خود را در برابر پرسش ديگرى مىيابيم. اگر غرايز صيانت نفس نيز داراى سرشت ليبيدينال باشند، آيا هيچ غريزه ديگرى وجود دارد كه به هر طريق ليبيدينال نباشد؟ در هر صورت غريزه نوع ديگرى به چشم نمىخورد. اما اگر چنين باشد ما دستآخر رانده خواهيم شد تا با منتقدانى موافقت كنيم كه از اول تصور مىكردهاند كه روانكاوى همه چيزها را با توسل به جنسيت توضيح مىدهد يا با بدعتگذارى مثل يونگ موافق باشيم كه با قضاوتى عجولانه اصطلاح «ليبيدو» را به معناى نيروى غريزى به طور كلى به كار برده است. آيا نبايد چنين باشد؟
در هر صورت نيّت ما اين نبود كه به چنين نتيجهاى برسيم. نقطه عزيمت استدلال ما تمايزى قاطع بوده است ميان غرايز «خود» كه با غرايز مرگ يكى هستند با غرايز جنسى كه آن را با غرايز زندگى يكى دانستيم. (ما در مرحلهاى آماده بوديم كه به اصطلاح غرايز صيانت نفس «خود» را در ميان غرايز مرگ بگنجانيم؛ اما بعداً نظر خود را در اين باره تصحيح كرديم و آن را پس گرفتيم.) نظرات ما از همان نخست دوگرايانه (dualistic) بوده است و هماينك حتى بيشتر از قبل دوگرايانه است ــ اينك كه ما تقابل را ميان غرايز زندگى و غرايز مرگ متصور مىشويم، نه ميان غرايز «خود» و غرايز جنسى. برعكس نظريه ليبيدوى يونگ تكگرايانه (monistic) است؛ و همين كه او يگانه نيروى غريزى را «ليبيدو» ناميده است، مىبايست منجر به خلط مبحث شود، اما اين امر بر نظريه ما تأثيرى نمىگذارد. ما بر آنيم كه غرايزى به جز از نوع غرايز صيانت نفسِ ليبيدينال در «خود» دستاندركارند، و بايد نشان دادن آنها براى ما ممكن باشد. بدبختانه تحليل «خود» چنان پيشرفت اندكى كرده است كه براى ما انجام چنين عملى بسيار دشوار است. حقيقتاً ممكن است كه غرايز ليبيدينال در «خود» چنان به شيوه خاصى با ساير غرايز «خود» پيوند خورده باشند كه هنوز به نظر ما غريب مىآيد. حتى قبل از آنكه ما فهم روشنى از خودشيفتگى كسب كرده بوديم، روانكاوان شك داشتند كه «غرايز خود» اجزاى ليبيدينالى داشته باشند كه به آنها متصل باشند. اما اينها امكاناتى بسيار غيرقطعى هستند كه مخالفان ما توجه اندكى به آن مبذول مىدارند. اين مشكل كماكان باقى است كه روانكاوى ما را از قبل قادر نساخته است كه به هر نوع غرايز «خود» مگر از نوع ليبيدينال اشاره كنيم. به هر تقدير، اين امر دليل آن نيست كه ما به اين نتيجه فرو غلتيم كه در واقع غرايز ديگرى وجود ندارند.
با توجه به ابهام و تيرگىاى كه در حال حاضر بر نظريه غرايز حكمفرماست، عاقلانه نخواهد بود كه هر انديشهاى را كه وعده مىدهد تا پرتوى بر آن بيفكند ردّ كنيم. ما از تقابل بزرگ ميان غرايز زندگى و مرگ شروع كرديم. اينك ابژه ـ عشق(28)، خود مثالى دوم از قطببندىاى مشابه را به ما عرضه مىكند ــ يعنى تقابل ميان عشق (يا عاطفه) و نفرت (يا پرخاشگرى). چه مىشد اگر ما مىتوانستيم موفق شويم كه اين دو قطب را به يكديگر ربط دهيم و يكى را از ديگرى استنتاج كنيم! از همان بدو كار ما حضور عنصر ساديستى در غريزه جنسى را بازشناختيم. همانطور كه مىدانيم اين عنصر مىتواند خود را مستقل سازد و مىتواند به صورت نوعى انحراف بر كل فعاليت جنسى فرد تسلط يابد. همچنين مىتواند به عنوان عنصر مسلط غريزى در يكى از «سازمانهاى ماقبل تناسلى» organizations) (pregenital ــ نامى كه من بر آنها گذاشتهام ــ ظاهر شود. اما چگونه غريزه ساديستى كه هدف آن لطمه زدن به ابژه است مىتواند از اِروس كه محافظ زندگى است مشتق شود؟ آيا فرض اين امر معقول نيست كه اين ساديسم در واقع همان غريزه مرگ باشد كه تحتتأثير ليبيدوى خودشيفته، به اجبار از «خود» دور شده و در نتيجه فقط در نسبت با ابژه ظاهر شده است و اكنون به خدمت كاركرد جنسى درآمده است؟ در طول مرحله دهانى stage) (oralسازمان يافتن ليبيدو، كنش دستيابى به سرورى اروتيك بر ابژهها با نابودى همين ابژهها قرين مىگردد؛ بعداً غريزه ساديستى جدا مىشود و دستآخر در مرحله تفوق تناسلى به منظور توليدمثل، كاركرد چيره شدن بر ابژه جنسى را تا درجهاى كه براى انجام عمل جنسى ضرورى است بر عهده مىگيرد. در واقع مىتوان گفت كه ساديسم كه به زور از «خود» بيرون رانده شده است راه را براى اجزاى ليبيدينال غريزه جنسى نشان مىدهد و اين اجزاء تا رسيدن به ابژه از آن تبعيت مىكنند. هر جايى كه ساديسم اصلى دچار كاهش يا آميختگى نشود، ما همان دوسويگى آشناى عشق و نفرت را در زندگى اروتيك مىيابيم.
اگر فرضيهاى اينچنين مجاز باشد، آنگاه ما با اين الزام روبهرو خواهيم شد كه مىبايد مثالى از غريزه مرگ را ارائه كنيم ــ هرچند حقيقتاً مثالى جابهجاشده. ولى اين طريقه نگريستن به چيزها، بسيار متفاوت است از سهلگيرى در درك و خلق تأثير رمزآلودهاى ايجابى. اين امر چنان شبههانگيز مىنمايد كه گويى ما سعى مىكنيم به هر قيمتى شده از وضعيتى بسيار گيجكننده راهى به برون پيدا كنيم. به هر تقدير، مىتوانيم به ياد آوريم كه در فرضيهاى از اين نوع هيچ چيز جديدى وجود ندارد. ما فرضيهاى از اين نوع را در مرحلهاى اوليه، قبل از آنكه مسأله وضعيتى گيجكننده مطرح شود، ارائه كرده بوديم. در آن زمان مشاهدات بالينى ما را به اين نظر هدايت كرد كه مازوخيسم، يعنى عنصرى غريزى كه مكمل ساديسم است، بايد به عنوان ساديسمى در نظر گرفته شود كه هدف آن خود «خودِ» سوژه است. ولى در اصل تفاوتى وجود ندارد ميان غريزهاى كه ابژهاى را كنار مىگذارد و به طرف «خود» مىرود و غريزهاى كه «خود» را كنار مىگذارد و به طرف ابژهاى مىرود ــ يعنى نكته تازهاى كه مورد بحث ماست. در اينجا مازوخيسم، يعنى نشانه رفتن غريزه به خود «خودِ» سوژه، مىتواند بازگشتى به مراحل اوليه تاريخ غريزه باشد يعنى واپسروى. شرحى كه قبلاً از مازوخيسم به دست داده مىشد از آن حيث كه در يك جنبه بسيار فراگير و گسترده بود نيازمند اصلاح است: بايد چيزى به عنوان مازوخيسم اوليه وجود داشته باشد ــ امكانى كه من در آن زمان در آن ترديد كردم.
به هر حال اجازه دهيم كه به غرايز جنسىِ صيانتكننده از نفس بازگرديم. آزمايشهايى كه بر روى تكياختگان انجام گرفت به ما نشان داد كه جفت شدن ــ يعنى گرد آمدن دو تكياختهاى كه خيلى زود از يكديگر جدا مىشوند بدون آنكه تقسيمبندى سلولى صورت گيرد ــ تأثيرى نيروبخش و جوانكننده بر هر دوِ آنها دارد. نسلهاى بعدى آنها هيچ نشانهاى از تباهى بروز نمىدهند و به نظر مىرسد مىتوانند مقاومتى طولانيتر در برابر آثار صدمهزننده متابوليسم خودشان نشان دهند. من بر آنم كه اين مشاهده واحد را مىتوان به عنوان نمونه نوعىِ اثرى در نظر گرفت كه عمل جنسى نيز آن را به بار مىآورد. اما چگونه است كه گرد هم آمدن دو سلولى كه فقط اختلافى اندك با يكديگر دارند، بتواند نوسازى زندگى را باعث شود؟ آزمايشى كه به جاى جفت شدن، محركهاى شيميايى يا حتى مكانيكى را به كار مىبرد ما را قادر مىسازد كه بىشك پاسخى قاطع به اين پرسش بدهيم. نتيجه بر اثر سرازير شدن شمارى از تحريكات تازه حاصل مىشود. اين امر كاملاً با اين فرضيه مطابقت دارد كه فرايند زندگى فرد بنا به دلايل درونى به سوى امحاى تنشهاى شيميايى يا به عبارت ديگر به مرگ رهنمون مىشود، درحالىكه اتحاد با ماده زنده فردى متفاوت اين تنشها را افزايش مىدهد و چيزى را عرضه مىكند كه مىتوان آن را به عنوان تفاوتهاى حياتىِ تازه توصيف كرد كه بايد زين پس به كمك آن زندگى كرد. اما در مورد اين عدم شباهت [ مىتوان گفت كه [بايد حتماً يك يا چند حد مطلوب وجود داشته باشد. گرايش غالب زندگى ذهنى، و شايد زندگى عصبى به طور كلى، تلاشى است براى كاهش يا ثابت نگه داشتن يا امحاى تنش درونى حاصل از تحريك (يعنى اصل نيروانا(29) ــ واژهاى كه ما آن را از باربارا لُو(30) به وام گرفتهايم) ــ گرايشى كه در اصل لذّت تجلى مىيابد؛ و به رسميت شناختن اين واقعيت يكى از دلايل محكم ما براى اعتقاد به وجود غرايز مرگ است.
ولى ما هنوز حس مىكنيم كه آشكارا اين واقعيت خط فكرى ما را مسدود كرده است كه نمىتوانيم مشخصه اجبار به تكرار را كه ما را نخستين بار در مسير غرايز مرگ قرار داد به غريزه جنسى منتسب سازيم. حوزه فرايندهاى تحولى جنينى در چنان پديدههايى كه مبتنى بر تكرارند بدون شك بسيار غنى است؛ دو ياخته زايشى كه مشغول توليدمثل جنسى هستند و تاريخچه زندگى آنها، خود فقط تكرار اوايل زندگى ارگانيك است. اما جوهر فرايندى كه زندگى جنسى به سوى آن هدايت شده است، گرد آمدن دو جسم سلولى (cell-bodies) است. فقط همين امر است كه ناميرايى جوهر زنده در ارگانيسمهاى والاتر را تضمين مىكند.
به عبارت ديگر ما محتاج اطلاعات بيشترى درباره منشأ توليدمثل جنسى و غرايز جنسى به طور كلى هستيم. اين مسأله، مسألهاى است كه بيگانگان را مرعوب مىسازد و خود متخصصان هنوز قادر به حل آن نشدهاند. بنابراين فقط خلاصهاى موجز از هر آنچه به نظر مىرسد از ميان عقايد و انديشههاى ناهمگون به خط فكرى ما ربط داشته باشد ارائه مىكنيم.
يكى از اين آراء مسأله توليدمثل را با ارائه آن به عنوانِ تجلىبخشى رشد از جذابيت رمزآلوده آن تهى مىسازد. (مقايسه كنيد با تكثير از طريق تقسيم، سبز شدن يا جوانهزنى.) منشأ توليدمثلِ ياختههاى زايشىِ از حيثِ جنسى تفكيكيافته را مىتوان به موازات انديشههاى معقولانه داروينى پى گرفت، آن هم با فرض اين امر كه امتياز دوآميزىِ جنسى ــ كه در بعضى اوقات با جفت شدنِ اتفاقى دو تك ياخته حاصل مىشود ــ در تحول بعدى حفظ مىگردد و مورد استفاده بيشتر قرار مىگيرد. از اين نظر «آميزش جنسى» اصلاً چيزى قديمى نيست؛ و غرايز افسارگسيخته غيرعادىاى كه هدف آنها فراهم كردن آميزش جنسى است، در حال تكرار چيزى هستند كه زمانى به صورتى تصادفى اتفاق افتاده است و از آن زمان به بعد به عنوان چيزى نافع تثبيت شده است.
پرسشى در اينجا مطرح مىشود كه درست مثل پرسشى است كه درباره مرگ مطرح شد. آيا ما محقّيم كه به تكياختگان آن خصوصياتى را نسبت دهيم كه آنها عملاً آن را آشكار مىسازند و آيا فرض گرفتن اين امر صحيح است كه نيروها و فرايندهايى كه در ارگانيسمهاى والاتر آشكار مىشوند براى اولينبار در آن ارگانيسمها تكوين يافتهاند؟ نظريهاى درباره جنسيت كه ما هماكنون آن را ذكر كرديم، براى رسيدن به مقصود، كمك اندكى به ما مىكند. مىتوان به اين نظريه اعتراض كرد كه وجود غرايز زندگى را كه از قبل در سادهترين ارگانيسمها عمل مىكرده است مسلّم انگاشته است؛ زيرا كه در غير اين صورت، جفت شدن كه به ضد روال زندگى است(31) و تكليف انقطاع زندگى را هرچه دشوارتر مىسازد، نمىتواند نگه داشته شود و بسط داده شود بلكه بايد از آن اجتناب شود. بنابراين اگر ما نخواهيم فرضيه غرايز مرگ را كنار بگذاريم، بايد فرض كنيم كه آنها از همان آغاز با غرايز زندگى ملازم بودهاند. اما بايد اذعان كرد كه در چنين صورتى ما با معادلهاى سروكار داريم با دو كمّيت ناشناخته.
به جز اين امر، علم درباره منشأ جنسيت چندان چيزى براى گفتن ندارد، به گونهاى كه مىتوانيم اين مسأله را به ظلماتى تشبيه كنيم كه چندان فرضيهاى به عنوان نور بر آن تابانده نشده و در آن رخنه نكرده است. حقيقت اين است كه در حوزهاى كاملاً متفاوت ما به چنان فرضيهاى برخورد مىكنيم، اما اين فرضيه چنان خيالى است ــ بيشتر اسطوره است تا تبيين علمى ــ كه اگر دقيقاً شرطى را برآورده نمىساخت كه تحقق آن خواست ماست، جرأت نمىكرديم آن را در اينجا ذكر كنيم، زيرا كه اين فرضيه ردّ پاى منشأ غريزه را تا نياز به احياى مرحله اوليه امور پى مىگيرد.
البته آنچه من در سر دارم نظريهاى است كه افلاطون آن را از زبان آريستوفانس در مهمانى بيان كرد، و نه فقط با منشأ غريزه جنسى بلكه همچنين با مهمترين تغييرات آن در نسبتش با ابژه خود سروكار دارد. «سرشت انسان اصيل مانند آنچه امروز هست وجود نداشت، بلكه چيز ديگرى وجود داشت. در وهله اول تعداد جنسيتها اساساً سه تا بود، و نه مثل حالا دو تا : مرد و زن و وحدت آن دو...». هر آنچه به اين انسان نخستين مربوط مىشد دو برابر بود: آنان چهار دست و چهار پا و دو صورت و دو آلت تناسلى و از اين قبيل داشتند. نهايتاً زئوس تصميم گرفت كه اين آدميان را به دو بخش تقسيم كند، «درست مثل سيبى كه براى ترشى انداختن به دو نيمه تقسيم مىشود. پس از آنكه تقسيم انجام شد، «دو بخش انسان، كه هريك در آرزوى ديگرى بود، نزد هم آمدند و يكديگر را مشتاقانه براى يكى شدن در آغوش گرفتند».
آيا ما بايد ردّ پايى را كه شاعر ـ فيلسوف به ما نشان داده است تعقيب كنيم و اين فرضيه را به كار گيريم كه ماده زنده در زمان زندگىيافتنش به اجزاى كوچك تقسيم شده است، اجزائى كه از آن زمان به بعد از طريق غرايز جنسى كوشيدهاند تا مجدداً وحدت يابند؟ و نيز آيا بايد در پى اين امر رويم كه اين غرايز ــ كه در آنها خويشاوندى شيميايى با ماده بىجان باقى است ــ به موازات بسط و گسترششان در امپراطورى تكياختگان به تدريج موفق شدهاند بر مشكلاتى غلبه كنند كه محيطى كه آغشته از محركهاى خطرناك بود در سر راه تلاش آنها قرار داده بود، محركهايى كه اين تكياختگان را وادار كردند تا لايه قشرى محافظى تشكيل دهند؟ و اينكه آيا اين بخشهاى گسسته ماده زنده بدين شيوه حالتى چندسلولى كسب كردهاند و نهايتاً غريزه وحدت مجدد يافتن را به متمركزترين شكل به ياختههاى زايشى منتقل كردهاند؟ اما فكر مىكنم در اينجا ديگر بايد متوقف شويم.
البته نبايد بدون افزودن نكاتى تأملى و انتقادى مبحث را رها كرد. ممكن است پرسيده شود كه آيا من خود به حقيقت اين فرضيهها كه در اين صفحات ارائه شدند اذعان مىكنم، آن هم تا چه حد. پاسخ من اين خواهد بود كه من خود به اين فرضيهها باور ندارم و در پى آن نيستم كه ديگران را تشويق و ترغيب كنم كه به آنها معتقد شوند. يا دقيقتر بگويم، نمىدانم كه تا كجا به آنها اعتقاد دارم. به نظرم مىرسد هيچ دليلى وجود ندارد كه چرا عامل عاطفىِ اعتقاد داشتن اساساً بايد وارد اين پرسش شود. يقيناً اين امكان وجود دارد كه آدمى خط فكرىاى را بگيرد و از سر كنجكاوى علمى سادهاى تا هر آنجا كه پيش آمد آن را تعقيب كند، يا اگر خوانندگان اين عبارت را ترجيح مىدهند، به منتقدى بدل شود كه فقط براى برانگيختن بحث به اقامه هر نوع دليلى دست مىزند(32)، اما به اين سبب روح خود را به شيطان نمىفروشد. من درباره اين واقعيت مناقشه نمىكنم كه سومين گامى كه هماكنون در جهت نظريه غرايز برداشتم، به اندازه دو نظريه اوليه بتواند مدعى يقين باشد، يعنى بسط و گسترش مفهوم جنسيت و فرضيه خودشيفتگى. اين دو نوع نظريه بديع ترجمه مستقيم مشاهدات به نظريه بودند و ميزان خطاپذير بودن آنها بيشتر از خطاپذيرى اجتنابناپذير در تمامى موارد مشابه نيست. اين امر حقيقت دارد كه تأكيد من بر خصوصيت واپسروانه غرايز نيز بر مواد و مصالح مشاهده شده استوار است، يعنى بر واقعيات اجبار به تكرار. البته به هر تقدير ممكن است كه من در مورد اهميت آنها اغراق كرده باشم. و به هر صورت غيرممكن است كه از پى انديشهاى از اين قبيل رفت مگر با تركيب مكرر مواد و مصالح واقعى با آنچه گمانورزى ناب است و دست زدن به اين عمل، يعنى فاصله گرفتن بسيار از مشاهدات تجربى. در جريان ساختن نظريه هر چه اين عمل بيشتر تكرار شود، همانطور كه مىدانيم، نتيجه نهايى اعتمادناپذيرتر خواهد بود. اما درجه عدم يقين، تعييننشدنى است. مىتوان با يارى بخت به هدف زد يا مىتوان به طور شرمآورى به انحراف كشانده شد. من گمان نمىكنم آنچه «شهود» ناميده مىشود تأثير بسزايى در اين نوع كار داشته باشد. از آنچه از شهود مىدانم، [ مىتوانم بگويم [ به نظرم مىرسد كه شهود محصول نوعى بىطرفىِ فكرى است. بدبختانه وقتى پاى امور غايى و مسايل بزرگ علم و زندگى در ميان باشد، مردم به ندرت مىتوانند بىطرف باشند. در چنان مواردى بر هر يك از ما تعصب درونى ديرپايى حكمفرماست كه ناخواسته گمانورزيهاى ما را در دستان خود مىگيرد. از آنجا كه ما دلايل خوبى براى بدگمان بودن داريم، طرز تلقى ما نسبت به نتايج بررسيهاى خودمان نمىتواند چيزى باشد به جز خيرخواهى توأم با خونسردى. به هر حال بايد با تعجيل اين نكته را بيفزايم كه انتقاد از خود از اين قبيل بسيار به دور است از آنكه كسى در برابر عقايد مخالف خود راه تساهل و تسامح در پيش گيرد. كاملاً معقول است كه قاطعانه نظريههايى را ردّ كرد، نظريههايى كه از همان گامهاى نخستين، تحليل واقعيات مشاهدهشده آنها را نقض مىكنند، و در عين حال از اين امر آگاه بود كه اعتبار نظريه خودمان صرفاً موقتى است.
ما نبايد به هنگام قضاوت درباره گمانورزيهاى خود درباره غرايز زندگى و مرگ با توجه به اين واقعيت كه چه بسيار فرايندهاى گيجكننده و مبهمى در آن وجود دارد، ذهن خود را عميقاً دچار تشويش كنيم، فرايندهاى مبهمى از اين قبيل كه غريزهاى غريزه ديگر را كنار مىگذارد يا غريزهاى از «خود» روى برمىگرداند و به طرف ابژه مىچرخد و الى آخر. اين امر صرفاً به سبب آن است كه ما مجبوريم با اصطلاحات علمى سخن بگوييم يعنى با زبانى بازنمايانه كه خاص روانشناسى است (يا دقيقتر، خاص روانشناسى ژرفانگر). در غير اين صورت ما اصلاً نمىتوانستيم فرايندهاى موردنظر را توصيف كنيم، و حقيقتاً نمىتوانستيم از آنها آگاه شويم. نواقص توصيفات ما احتمالاً زمانى برطرف مىشد كه از قبل در موقعيتى مىبوديم كه اصطلاحات فيزيولوژيك يا شيميايى را جايگزين اصطلاحات روانشناسانه كرده باشيم. اين امر حقيقت دارد كه آنها نيز فقط بخشى از زبانِ بازنمايانه هستند، زبانى كه ما مدتهاست با آن آشنا بودهايم و شايد زبان سادهترى نيز باشد.
از سوى ديگر اين امر كاملاً بايد روشن شود كه عدم يقينِ گمانورزيهاى ما را ضرورت استقراض از علم زيستشناسى به ميزان زيادى افزايش داده است. زيستشناسى حقيقتاً سرزمين امكانات نامحدود است. ما مىتوانيم از آن انتظار داشته باشيم كه شگفتآميزترين اطلاعات را در اختيار ما بگذارد و نمىتوانيم حدس بزنيم كه پس از گذشت سالها در پاسخ پرسشهايى كه از آن پرسيدهايم چه جوابهايى خواهد داد. آنها ممكن است از نوع پاسخهايى باشند كه كل ساختار فرضيههاى مصنوعى ما را به باد دهند. اگر چنين باشد مىتوان پرسيد كه چرا من در مسيرى فكرى همچون مسير حاضر پا گذاشتهام و خاصّه چرا سعى كردهام آن را در دسترس عموم قرار دهم. خوب، نمىتوانم انكار كنم كه برخى از شباهتها و همبستگيها و پيوندهايى كه اين فرضيه شامل آنهاست به نظر من شايسته بررسىاند.(33)
اگر واقعاً مسأله اين است كه جستجو براى احياى مرحله اوليه امور مشخصه كلى و عام غرايز است، نبايد شگفتزده شويم كه چرا فرايندهاى بسيارى مستقل از اصل لذّت در زندگى ذهنى رخ مىدهند. تمامى غرايز تشكيلدهنده مىتوانند در اين مشخصه شريك باشند و هدف هريك در مورد خاص خود مىتواند بازگشتى مجدد به مرحلهاى خاص در جريان تحول باشد. اينها امورهايى هستند كه اصل لذّت هنوز بر آنها كنترلى ندارد؛ اما از اين امر اين نتيجه گرفته نمىشود كه هريك از آنها ضرورتاً مخالف اصل لذّتاند، و ما كماكان بايد مسأله نسبت فرايندهاى غريزى تكرار را با سلطه اصل لذّت حل كنيم.
ما دريافتهايم كه يكى از اولين و مهمترين كاركردهاى دستگاه ذهنى «مقيّد» ساختن تكانههاى غريزى است كه بر آن تأثير مىگذارند و [ همچنين ] جايگزين ساختن فرايندهاى اوليه غالب در آنها با فرايندهاى ثانويه و بازگرداندن انرژى كتكتيك متحرك آزاد آنها به كتكسيس اساساً خاموش و ساكن (نيروبخش) است. درحالىكه اين تغييرات در حال انجام است، نمىتوان توجهى به تحول عدم لذّت كرد؛ اما اين امر متضمن به تعليق درآوردن اصل لذّت نيست. برعكس، دگرگونى به نيابت از طرف اصل لذّت رخ مىدهد؛ و مقيّد ساختن، عملى مقدماتى است كه سلطه اصل لذّت را عرضه و تضمين مىكند.
اجازه دهيد تمايزى قاطعتر از پيش، ميان كاركرد و گرايش بگذاريم. اصل لذّت گرايشى است كه در خدمت كاركردى عمل مىكند، كاركردى كه وظيفه آن رها ساختن دستگاه ذهنى از هيجانات به طور كامل يا ثابت نگه داشتن ميزان هيجان در آن يا پايين نگه داشتن آن تا حد امكان است. ما هنوز با قاطعيت نمىتوانيم به نفع يكى از اين شيوههاى عمل تصميم بگيريم؛ اما اين امر روشن است كه كاركردى كه بدينگونه توصيف شد با عامترين و كليترين تلاشهاى تمامى ماده زنده سروكار دارد، يعنى بازگشت به خاموشى و سكون دنياى غيرارگانيك. ما همه تجربه كردهايم كه چگونه بيشترين لذتى كه مىتوانيم به آن دست يابيم، يعنى عمل جنسى، با فرو نشستن موقت هيجاناتِ بسيار شدتيافته ملازم است. مقيّد ساختن تكانه غريزى، كاركردى مقدماتى است كه طراحى شده است تا هيجان را براى امحاى نهايى آن در جريان لذّت ناشى از تخليه آماده سازد.
اين امر اين پرسش را پيش مىكشد كه آيا احساسات لذّت و عدم لذّت مىتواند به طور برابر از فرايندهاى هيجانى مقيّد و غيرمقيّد حاصل آيد. و چنين به نظر مىرسد كه به هيچ وجه ترديدى وجود ندارد كه فرايندهاى غيرمقيّد يا اوليه موجب احساسات بسيار شديدترى در هر دو جهت مىشوند تا جريانهاى موقت يا ثانويه. افزون بر اين فرايندهاى اوليه از حيث زمانى مقدماند؛ در زمان آغاز زندگى ذهنى چيز ديگرى وجود ندارد و ما مىتوانيم به اين نتيجه برسيم كه اگر اصل لذّت هنوز در آنها فعال نشده بود، هرگز نمىتوانست در فرايندهاى بعدى تثبيت شود. بنابراين، ما به نتيجهاى مىرسيم كه دستآخر به هيچ وجه نتيجه سادهاى نيست، بدينمعنا كه در آغاز زندگى ذهنى، مبارزه براى كسب لذّت، بسيار شديدتر از مراحل بعدى بوده است اما به اندازه آن بىقيد و بند نبوده است: اما اين مبارزه بايد تن به وقفههاى مكرر مىداد. در ايام بعدى، سلطه اصل لذّت بسيار بيشتر تضمين شده بود، اما اين مبارزه خود بيشتر از ساير غرايز به طور كلى نمىتوانست از فرايند رام و مطيع شدن بگريزد. در هر صورت مسبب ظهور احساسات لذّت و عدم لذّت در فرايندهاى هيجانى، هرچه باشد، بايد در فرايندهاى ثانويه نيز همچون فرايندهاى اوليه حاضر باشد.
اينجا بايد نقطه شروع تحقيقات تازه باشد. آگاهى ما از درون، احساساتى را به ما منتقل مىسازد كه نه فقط از آنِ لذّت و عدم لذّت بلكه همچنين از آنِ تنش خاصى است كه خود مىتواند لذّت بردنى يا غير لذّتبردنى باشد. آيا تفاوت ميان اين احساسات ما را قادر مىسازد كه ميان فرايندهاى مقيّد و غيرمقيّد انرژى تميز بگذاريم؟ يا اينكه احساس تنش بايد به دامنه مطلق كتكسيس يا شايد به سطح آن نسبت داده شود، درحالىكه مجموعه لذّت و عدم لذّت نشانگر تغييرى در دامنه كتكسيس در واحد زمانى خاص است؟ واقعيتِ مهم ديگر اين است كه غرايز زندگى تماس بسيار بيشترى با ادراكات درونى ما دارند ــ و به عنوان بر هم زنندگان آرامش ظاهر مىشوند و مداوماً تنشهايى را به وجود مىآورند كه رفع آنها با احساس لذّت قرين است ــ درحالىكه غرايز مرگ به نظر مىرسد كه كار خود را بىسروصدا انجام مىدهند. به نظر مىرسد كه اصل لذّت عملاً در خدمت غرايز مرگ است. اين امر حقيقت دارد كه اصل لذّت مواظب محركات برونى است كه هر دو غريزه آن را خطر محسوب مىكنند؛ اما خاصه در برابر افزايشهاى تحريكات از درون بيشتر مراقب است، تحريكاتى كه مىتوانند تكليف زندگى كردن را دشوارتر سازند. اين امر خود مجموعهاى از پرسشهاى ديگر را مطرح مىسازد كه در حال حاضر نمىتوانيم جوابى براى آنها بيابيم. ما بايد صبور باشيم و منتظر روشها و فرصتهاى تحقيق تازه باقى بمانيم. همچنين بايد آماده باشيم راهى را كه در زمانى خاص پيمودهايم رها سازيم، زيرا كه به نظر مىرسد اين راه به هيچ پايان خوشى نمىرسد. فقط موءمنانى كه مىخواهند علم جايگزينى براى دستورالعملهايى باشد كه آنان رهايش كردهاند، محقق را براى بسط و گسترش دادن يا حتى تغيير دادن عقايد خود شماتت مىكنند. ما نيز مىتوانيم به سبب پيشروى كُند و آهسته دانش علمىمان با خواندن كلمات شاعر آرام بگيريم:
«به هر آنچه نمىتوانيم با پرواز كردن برسيم، بايد با لنگيدن برسيم... كتاب [ مبيّن ] به ما مىگويد كه لنگيدن گناه نيست.»(34)
اين مقاله ترجمهاى است از :
Sigmund Freud (1984), "Beyond the Pleasure Principle" in, On Metapsychology, Penguin Books.
ارغنون / 21 / بهار 1382
1. G. T. Fcchner
2. Breuer
3. Ferenczi
4. Simmel
5. Pfeifer
6.fwont ، معناى اين عبارت با توجه به جمله بعدى كه رفتن پدر پسر به جبهه جنگ Front باشد روشن خواهد شد. [ م ]
7.Transference ، فرايندى است كه طى آن بيمار احساسات عشق و نفرت و انديشههاى مثبت و منفى را كه در گذشته براى كسى يا چيزى داشته است به پزشك خود نسبت دهد. درگيرى عاطفى بيمار با پزشك، روانرنجورى انتقال نام دارد. مداوايى موفق است كه طى آن پزشك موفق شود به اين روانرنجورىِ آخرين نيز غلبه كند و بيمار را وادارد كه به خود متكى شود. متكى شدن به خود يعنى شفا يافتن. [ م ]
8. Marcinowski
9. Tasso
10.بر طبق نظريه روانكاوانه، فعاليت ذهنى به دو صورت انجام مىگيرد: يكى آگاه است و ديگرى ناخودآگاه. فرويد فعاليت ذهنى آگاهانه (conscious) را اغلب به اختصار Cs. مىنامد كه منظور از آن نظام يا ساختارى است كه در آن فعاليت ذهنى آگاهانه كه از فرايندهاى ثانويه متابعت مىكند رخ مىدهد. [ م ]
11.نظام pcpt مخففِ نظام ادراكى (the perceptual system) است كه فرويد آن را نخستينبار در تفسير خواب تشريح كرد. او بعداً نظام pcpt را با نظام آگاهانه يا Cs يكى دانست. [ م ]
12.ectoderm ، يكى از سه لايه جنينى است كه منشأ پوست و سلسله اعصاب است. دو لايه ديگر عبارتاند از مزودرم و اندودرم. [ م ]
13.cathectic ، مشتق از cathexis . اين واژه را مترجمان آثار انگليسى فرويد در برابر واژه آلمانى Besetzung كه معناى لفظى آن سرمايهگذارى است جعل كردهاند. منظور فرويد توصيف كمّيت انرژىاى است كه در هر ساخت ذهنى وجود دارد. cathexis شبيه شارژ الكتريكى است كه مىتواند از ساختى به ساختى ديگر جابهجا شود مگر اينكه مقيّد شده باشد. همچنين آن را به نيروهايى نظامى تشبيه كردهاند كه مىتوان آنها را از مواضعى به مواضعى ديگر انتقال داد. در فارسى به آن نيروگذارىِ روانى نيز گفتهاند. مترجم ترجيح داد كه از كلمه اصلى استفاده كند. [ م ]
14.گفته مفيستوفلس در فاوستِ گوته، بخش اول، صفحه چهارم.
15. Eros
16.شعرى از شيلر.
17. Wilhelm Fliess
18. Weismann
19.The Soma ، كل ارگانيسم منهاى ياختههاى زايشى. آن را معمولاً به تن يا بدن يا جسم ترجمه مىكنند، اما در اين متن ترجيح داده شد براى حفظ دقت از اصل واژه استفاده شود.
20. Hartmann
21. Woodruff
22.slipper-animalcule ، جانور تكياختهاى مژهدار از جنس paramecium .
23. Mapuas
24. Calkins
25. J. Loeb
26. E. Hering
27.object-love ، به طور كلى ابژه يا موضوع هر آن چيزى است كه كنش يا آرزويى متوجه آن است و سوژه آن را مىطلبد تا به ارضاى غريزى دست يابد. در روانكاوى ابژهها، همواره اشخاص، بخشى از اشخاص، يا سمبولهاى آنها هستند. بنابراين object-love عبارت است از عشقِ به ابژهاى كه كسى است به جز خود آدمى. به عبارت ديگر، ابژه ـ عشق، عشق به خود (self love) نيست. بنابراين love-object يا ابژه عشق عبارت است از ابژه object-love .[ م ]
28. Nirvana principle
29. Barbara Low
30.نبايد فراموش كرد كه طبق نظريه فرويد روال زندگى به سوى مرگ است. [ م ]
31.اين عبارت ترجمه اصطلاح advocatus diuboli يا Devils advocate است و عبارت بعدى نيز ناظر به همين معناست.
32.نكاتى چند براى روشن كردن اصطلاحات خود اضافه مىكنم، اصطلاحاتى كه در جريان كار حاضر دچار تحولاتى چند شدند. ما دانستيم كه «غرايز جنسى» چيستند، آن هم با توجه به نسبت آنها با جنسيتها و با كاركرد توليدمثلى. ما اين اصطلاح را حفظ كرديم حتى بعد از آن كه مجبور شديم با توجه به يافتههاى روانكاوى، آن يافتهها را بسيار كمتر از پيش به توليدمثل ربط دهيم. با پيش آمدن فرضيه ليبيدوى خودشيفته و بسط و گسترش مفهوم ليبيدو به ياختههاى واحد، غريزه جنسى به اِروس تغييرشكل يافت، اروسى كه در پى آن است بخشهاى ماده زنده را به يكديگر متصل سازد و آنها را كنار هم نگه دارد. ما آنچه را عموماً غرايز جنسى ناميده مىشدند به عنوان بخشى از اِروس كه متوجه ابژههاست متصور شديم. گمانورزيهاى ما بر اين بودند كه اِروس از زمان آغاز زندگى فعال بوده است و به عنوان «غريزه زندگى» در تقابل با «غريزه مرگ» ــ كه با زندگى يافتن ماده غيرارگانيك به وجود آمده است ــ ظاهر شده است. اين گمانورزيها در پى آناند كه معماى زندگى را با پيش نهادن اين فرض حل كنند كه اين دو غريزه از همان آغاز با يكديگر در حال مبارزه بودند. شايد چندان ساده نباشد كه تغييرشكلهايى را پى بگيريم كه مفهوم «غرايز خود» از خلال آنها عبور كرده است. در آغاز ما اين نام را به تمامى گرايشهاى غريزى (كه دانش چندانى از آنها در دست نداريم) اطلاق كرديم كه مىتوانستند از غرايزى جنسى كه به سوى ابژهاى متوجهاند تميز داده شوند؛ ما غرايز «خود» را در تقابل با غرايز جنسى كه ليبيدو تجلى آنهاست نهاديم. متعاقباً ما درگيرى نزديكترى با تحليل «خود» پيدا كرديم و بازشناختيم كه بخشى از «غرايز خود» نيز خصوصيت ليبيدينال دارند و خودِ سوژه را نيز به عنوان ابژه خود اختيار كردهاند. اين غرايز صيانتكننده نفسِ خودشيفته زين پس جزو غرايز جنسى ليبدينال محسوب مىشد. تقابل ميانى غرايز «خود» و غرايز جنسى به تقابل ميان غرايز «خود» و غرايز ابژه تغييرشكل يافتند كه هر دو سرشت ليبيدينال دارند. اما به جاى اين تقابل، تقابل جديدى ميان غرايز ليبيدينال («خود» ــ و ابژه ــ ) و ساير غرايز ظاهر شد، غرايزى كه بايد فرض مىشد در «خود» حضور دارند و شايد مىشد عملاً آنها را در غرايز مخرب مشاهده كرد. گمانورزيهاى ما اين تقابل را به تقابل ميان غرايز زندگى (اِروس) و غرايز مرگ تغييرشكل داد.
33.اين گفته را فرويد از مقامات حريرى، كه رُوكرت آن را به آلمانى ترجمه كرده بود، نقل كرده است. فرويد همچنين اين گفته را در نامهاى به فليس در 25 اكتبر 1895 نقل كرده است.