| مجلات >ارغنون>شماره 20 |
ترجمه مازيار اسلامى
سوءال: اجازه بدهيد از پديده ژورناليستى سبكِ معطوف به گذشته، ـ retro style ـ آغاز كنيم، موجى كه اخيرا براى تازه كردن گذشته راه افتاده است. اساسا ما مىتوانيم پرسشهايى به قرار زير مطرح كنيم: چگونه امروزه فيلمهايى مثل «لاكومب لوسين» لويى مال1، يا «نگهبان شب» ليليانا كاوانى2 ساخته مىشوند؟ چرا آنها با چنين استقبال شگفتانگيزى روبرو مىشوند؟ ما تصور مىكنيم كه پاسخ اين پرسشها را بايد در اين سه سطح مدنظر قرار داد:
1) ژيسكاردستن به عنوان رئيس جمهور فرانسه برگزيده شده است. رويكرد تازهاى به سياست و تاريخ و آپاراتوس تاريخى به وجود آمده است كه مشخصا بيانكننده اين نكته است ــ آن هم به شيوهاى كه همه مىتوانند ببينند ــ كه گلگرايى ( Gaulism ) مرده است. بنابراين لازم است، دست كم تا آن حد كه گلگرايى همچنان تداعىكننده دوره مقاومت در جنگ جهانى دوم است، به نحوه پرداخت اين موضوع در فيلمهاى فوق نگاهى بيفكنيم.
2) چگونه ممكن است كه ايدئولوژى بورژوازى به نقاط ضعف ماركسيسم ارتدوكس (مكانيكى، اقتصادى و انعطافناپذير بودن) حمله كند در حالى كه اين ايدئولوژى براى مدتهاى مديد تنها چارچوب فكرى براى تفسير پديدههاى اجتماعى بوده است؟
3) سرانجام اينكه، تمام اين حرفها چه معنايى براى مبارزان سياسى دارد؟ به خصوص اينكه اين مبارزان سياسى گاهى اوقات مصرفكننده و گاهى اوقات نيز سازنده چنين فيلمهايى هستند.
نكته اين است كه پس از «غم و افسوس» مارسل افولس3، تمامى درها گشوده شده است. چيزهايى كه تا همين اواخر سركوب و ممنوع شده بودند، هم اينك طغيان كردهاند. چرا؟
ميشل فوكو: فكر مىكنم كه اين مسأله حاصل اين واقعيت است كه تارخ جنگ و آنچه پيرامون آن رخ داد، هيچگاه، مگر در مباحثى كاملاً رسمى، واقعا نوشته نشده است. اين تاريخهاى رسمى با نيت و غرض كاملاً مشخص، مبتنى بر گلگرايى است، كه از يكسو تنها شيوه نگارش تاريخ مبتنى بر ملىگرايى فخرفروشانه بود و از سوى ديگر تنها شيوه معرفى مرد بزرگ، مرد راست و مرد ملىگرايى كهنه قرن نوزدهمى، همچون شمايلى تاريخى.
اين تاريخها به اين واقعيت منتهى مىشدند كه اين دوگل بود كه فرانسه را تطهير كرد، چرا كه جناح راست (و ما مىدانيم كه آنها در طول جنگ چه رفتارى داشتند) توسط او منزه و تبرئه شد.
آنچه هيچگاه توصيف نمىشود، شرح وقايعى است كه از سال 1936 و حتى از جنگ جهانى اول در سال 1914 تا آزادى فرانسه از اشغال بر اين كشور رفته است.
سوءال: بنابراين آنچه كه پس از «غم و افسوس» رخ داده است نوعى بازگشت به حقيقت در تاريخ است. اين نكته كه واقعا چه چيز حقيقت است.
ميشل فوكو: اين بايد به اين واقعيت پيوند داده شود كه پايان گلگرايى به معناى پايانى بر تطهير جناح راست توسط دوگل و توسط اين دوره كوتاه بود. راست قديمى پاتن و موراس، راست خبرچين و مرتجع قديمى، كه خودش را تا آنجا كه مىتوانست پشت دوگل پنهان مىكرد، حالا اين امكان را يافته كه تاريخ شخصىاش را بنويسد. اين راست قديمى كه، هم به لحاظ سياسى و هم به لحاظ تاريخى تحت الشعاع قرار گرفته بود، هم اينك بار ديگر به صحنه بازگشته است.
آنها آشكارا به حمايت از ژيسكار پرداختهاند. ظاهرا ديگر نيازى به پنهانكارى و تغيير قيافه دادن ندارند. حالا مىتوانند به راحتى تاريخ شخصىشان را بنويسند. و در ميان عناصرى كه پذيرش فعلى ژيسكار توسط نيمى از فرانسه را توضيح مىدهند، نبايد فيلمهايى كه هماينك قصد توضيحشان را داريم ــ حتى نيات سازندگانشان را ــ از قلم بيندازيم. اين واقعيت اين امكان را به ما داده است كه تمام چيزهايى كه جناح راست را براى سازماندهى مجدد يارى مىكند، نشان دهيم. درواقع پر كردن شكاف ميان راست ملى و راست خبرچين [در زمان اشغال فرانسه] است كه ساخت اين فيلمها را ممكن كرده است. اين دو به گونهاى جدا نشدنى با هم پيوند يافتهاند.
سوءال: پس، اين تاريخ، هم در سينما و هم در تلويزيون، مجددا نگاشته شده است. ظاهرا اين نگارش مجدد تاريخ توسط فيلمسازانى صورت گرفته كه كمابيش به جناح چپ نسبت داده مىشدند. اين مسألهاى است كه بايد دقيقتر بررسىاش كنيم.
ميشل فوكو: فكر نمىكنم كه مسأله به اين سادگى باشد. چيزى كه من گفتم خيلى شماتيك بود. اجازه بدهيد دوباره آن را بررسى كنيم.
نبردى واقعى در حال شكلگيرى است. بر سر چى؟ بهنظر من بر سر خاطره مردمى. اين يك واقعيت مسلم است كه مردم ــ صحبت من درباره آنهايى است كه از نوشتن محروم شدهاند، از توليد كتابهايشان و از ترسيم تاريخ شخصىشان ــ اساسا هيچ راهى براى ثبت تاريخ و يا حتى بهخاطر آوردن آن و در نتيجه تازه نگه داشتن و استفاده از آن ندارند. اين تاريخ جمعى تا حدى در قرن نوزدهم زندهتر و مشخصتر بود، زمانى كه براى مثال سنتى از مبارزه و تلاش وجود داشت كه مردم به شكل شفاهى يا حتى در قالب نگارش و آواز آن را منتقل مىكردند.
در حالى كه هماينك شمارى از آپاراتوسها (ادبيات عاميانه، كتابهاى دوزارى، و چرندياتى كه در مدارس تدريس مىشود) طراحى شدهاند تا جريان اين خاطره مردمى را مسدود كنند. و مىتوان گفت كه اين كوشش با موفقيت همراه بوده است. شناخت تاريخى طبقه كارگر از خودش روزبه روز كمتر مىشود. براى مثال اگر شما به آنچه كه كارگران در اواخر قرن نوزدهم نسبت به تاريخ شخصىشان مىدانستند فكر كنيد و به آنچه كه سنت اتحاديه كارگرى تا جنگ 1914 مىپرداخت، به نتايجى قابلتوجه مىرسيد. اين آگاهى به شكل فزايندهاى كاهش يافته است، اما اگر چه كم شده اما تمام نشده است.
امروزه ديگر كتابهاى دوزارى كفايت نمىكند. وسايل تأثير گذارترى همچون تلويزيون و سينما وجود دارند. و من معتقدم كه اين وسايل يكى از شيوههاى طراحى دوباره خاطره مردمى است كه به هرحال از پيش وجود داشتهاند اما هيچ شيوهاى براى بيان خود نداشتند. بنابراين به مردم نه آنچه كه بودند، بلكه آنچه بايد بهخاطر بياورند، نشان داده مىشود.
از آنجا كه خاطره عنصرى بسيار مهم در مبارزه است (در واقع مبارزاتى كه در نوعى حركت آگاه به سمت تاريخ تحول مىيابند)، اگر چيزى خاطره مردم را كنترل كند، پس ديناميسمشان را نيز كنترل مىكند و بنابراين تجربيات آنها و معرفتشان نسبت به مبارزات پيشين را هم كنترل مىكند. پس آن چيزى كه نهضت مقاومت بوده، ديگر نبايد شناخته شود... .
من فكر مىكنم كه بايد اين فيلمها را به همين شيوه شناخت، درونمايه آنها اين است كه هيچ مبارزه مردمى در قرن بيستم وجود نداشته است. اين ادعا بهطور متوالى به دوشيوه بيان شده است. نخست اينكه پس از پايان جنگ گفته شد: چه قرن قهرمانانهاى است اين قرن بيستم! چرچيل، دوگل، آدمهايى كه با چتر از هواپيما بيرون مىپريدند، اسكادرانهاى جنگى و غيره! علاوه بر آن گفته مىشد هيچ مبارزه مردمى وجود نداشته است، چرا كه مبارزه واقعى در همين موضوع وجود داشته است. اما هيچكس مستقيما نمىگفت هيچ مبارزه مردمى وجود نداشته است.
شيوه ديگر، صورتبندى متأخرتر است ــ شكاك يا بدبين، بستگى به سليقه شما دارد ــ كه تأكيد بر بيان صريح خود دارد: فقط به آنچه رخ داده نگاه كن! كجا اين مبارزات را ديدهايد؟ كجا ديدهايد كه مردم قيام كنند و پرچمها را برافرازند؟
سوءال: پيرامون فيلم «غم و افسوس» يكجور شايعه رواج داشته است: اينكه فيلم قصد دارد نشان دهد كه مردم فرانسه، همچون يك كل، در برابر آلمانيها مقاومت نكردند؛ اينكه حتى با آنها همكارى كردند؛ اينكه هرچه درباره مقاومت گفته شده كذب است. سوءال من اين است كه اين حرفها نهايتا چه معنايى دارد. بهنظر مىرسد كه هدف نهايى اين مباحث مبارزه مردمى است، يا بهتر است بگوييم خاطره آن مبارزه.
ميشل فوكو: دقيقا خيلى مهم است كه مالك و صاحب اين خاطره شد، آن را كنترل كرد، ادارهاش كرد و گفت كه محتواى اين خاطره بايد چه چيزى باشد. و هنگامى كه شما اين فيلمها را مىبينيد، متوجه مىشويد كه چه چيز را بايد بهخاطر بياوريد: «آن چيزهايى را كه پيشتر به شما گفتهاند، باور نكنيد. هيچ قهرمانى وجود ندارد و اگر هم وجود داشته، به اين سبب است كه مبارزهاى وجود نداشته.» پس نوعى ابهام سر مىگيرد كه اينگونه آغاز مىشود: «هيچ قهرمانى وجود ندارد.» يك جوراز اعتبار انداختن مثبت تمام اسطورهشناسى قهرمانان جنگ مثل برت لنكستر است. گفتن اين نكته است: «نه اين دليل سرگيرى جنگ نيست.»
بنابراين نخستين برداشت شما اين است كه تاريخ آغاز مىشود تا از نو ظاهر شود، اينكه سرانجام آنها به ما خواهند گفت چرا ما مجبور نيستيم با دوگل يا اعضاى اسكادران نرماندى ـ نايمن همذات پندارى كنيم. اما در وراى جمله «هيچ قهرمانى وجود ندارد» معناى متفاوتى نهفته است؛ پيام حقيقى آن: «هيچ مبارزهاى وجود نداشته است.» اين دقيقا همان چيزى است كه اين فيلمها مدّنظر قرار دادهاند.
سوءال: پديده ديگرى وجود دارد كه توضيح مىدهد چرا اين فيلمها اينقدر موفق هستند. رنجش آنها كه واقعا مبارزه كردهاند بر ضدّ آنهايى بهكار مىرود كه مبارزه نكردهاند. مردمانى كه نهضت مقاومت را راه انداختند با تماشاى «غم و افسوس» شهروندان منفعل شهرى در مركز فرانسه را مىبينند و در نتيجه به انفعال آنها پى مىبرند و در نتيجه رنجش آنها كنترل مىشود: آنها فراموش مىكنند كه خودشان مبارزه كردهاند.
ميشل فوكو: بهنظر من، پديده به لحاظ سياسى مهم، حتى مهمتر از هر فيلم خاص، آن مجموعه شبكههايى است كه توسط اين فيلمها ــ بهخاطر اين تعبير عذر مىخواهم ــ «اشغال» شده است. به بيان ديگر، نكته مهم اين پرسش است: آيا امكان دارد كه هم اينك فيلمى مثبت در باب مبارزه نهضت مقاومت ساخته شود؟ خوب، مشخصا پاسخ منفى است. بعضيها برداشتشان اين است كه مردم به فيلمهايى اينچنين نخواهند خنديد، يا سادهتر اينكه به تماشاى اين فيلمها نمىروند.
سوءال: بله. اين نخستين چيزى است كه هنگامى كه ما به فيلمى همچون «لاكومب لوسين» حمله مىكنيم در برابر ما قد علم مىكند. پاسخ هميشه اين است: «پس شما چكار كردهايد؟» و حق با شماست: پاسخ دادن ناممكن است. ما بايد ديدگاه جناح چپ نسبت به اينها را متحول كنيم، اما اين نكته هم حقيقت دارد كه هيچ شخص حاضر و آمادهاى وجود ندارد. متناوبا اين مسأله مطرح مىشود كه چگونه مىتوان يك قهرمان مثبت خلق كرد، نوعى تازه از قهرمان.
ميشل فوكو: مسأله قهرمان نيست، بلكه مبارزه است. شما مىتوانيد فيلمى درباره يك مبارز بسازيد، بدون آنكه به فرآيند سنتى خلق قهرمانان بپردازيد؟ اين شكلى تازه از يك شكل قديمى است.
سوءال: اجازه بدهيد بار ديگر به موضوع سبك معطوف به گذشته بازگرديم. از اين لحاظ، بورژوازى عمدتا توجهش را بر روى يك دوره تارخى (دهه چهل) متمركز كرده است كه هم داراى نقاط ضعف و هم داراى نقاط قوت برجسته و قابلتوجه است. براى اينكه از يكسو، اين جايى است كه بهراحتى در معرض ديد قرار مىگيرد (بورژوازى كه زمينه رشد نازيسم يا همكارى با آن را فراهم كرد)، در حالى كه از سوى ديگر، اينجاست كه بورژوازى اخيرا تلاش مىكند تا رفتار تاريخىاش را توجيه كند. در بدبينانهترين شكل، مشكل اين است كه چگونه آنچه كه براى ما محتواى مثبت همين دوره تاريخى است آشكار مىشود ــ براى ما، يعنى نسل مبارزات 1968 يا LIP ــ. آيا دوره نهضت مقاومت واقعا نقطه ضعفى است كه بايد مورد حمله قرار گيرد، نقطهاى كه انواع مختلف سلطههاى ايدئولوژيك مىتوانستند حاصل آن باشند؟ چرا كه واقعيتى است كه بورژوازى نسبت به تاريخ جديدش همزمان هم خصلتى تدافعى دارد و هم تهاجمى: به لحاظ استراتژيك تدافعى و به لحاظ تاكتيكى تهاجمى، چرا كه بورژوازى نقطه قوتش را از چيزى پيدا كرده است كه مىتوانسته داشته باشد.
اما آيا ما بايد به حقيقت دوباره برقرار شده در باب تاريخ محدود شويم؟ (آن هم به شكلى تدافعى.) آيا غيرممكن است كه ما نقاط ضعفى را بيابيم تا به ايدئولوژى حمله كنيم؟ آيا اين نقطه ضرورتا دوره مقاومت است؟ چرا نه 1789 و نه 1968؟
ميشل فوكو: با فكر كردن درباره اين فيلمها و موضوع مشتركشان، من حيران مىمانم كه آيا هيچچيز متفاوتى نمىتوانسته به اين فيلمها راه يابد. وقتى كه مىگويم «موضوع»، منظور من نشان دادن مبارزات يا نشان دادن اين نيست كه اين مبارزات وجود نداشتهاند. منظور من اين است كه به لحاظ تاريخى حقيقت دارد كه هنگامى كه جنگ ادامه مىيافت، نوعى امتناع از جنگ در ميان فرانسويها وجود داشت. حالا اين امتناع از كجا آمده است؟ از مجموعهاى كلى از فصلهايى كه هيچكس دربارهاش صحبت نمىكند ــ راستها صحبت نمىكنند چرا كه مىخواهند پنهانش كنند، و چپها هم صحبت نمىكنند چرا كه مىترسند تداعىكننده هر چيزى كه ضد «افتخار ملى» است قلمداد شوند.
هفت يا هشت ميليون انسان خوب درگير جنگ جهانى اول شدند. براى چهار سال آنها در شرايط تكان دهندهاى زيستند و شاهد كشته شدن ميليونها انسان پيرامون خود بودند. آنها در سال 1920 خود را مواجه با چه چيز ديگر مىيافتند؟ جناح راست در قدرت بود؛ بهرهبردارى اقتصادى تمام عيار و سر آخر بحران اقتصادى و بيكارى در سال 1932 . چگونه اين آدمها كه در سنگرها جمع شده بودند، مىتوانستند كماكان احساس خوشايندى از جنگ در دو دهه 1930 ـ 1920 و 1940 ـ 1930 داشته باشند؟ اگر آلمانيها همچنان مجذوب جنگ بودند، به اين دليل بود كه شكست، چنين احساس ملى را در آنها دوباره بيدار كرده بود، اينكه آنها با ميل به انتقام مىتوانستند بر حس انزجار شكست غلبه كنند. اما حتى مردم از جنگيدن در اين جنگهاى بورژوازى با افسران طبقه متوسط و اين نوع مزاياى برآمده از آنها لذت نمىبرند. من فكر مىكنم كه اين تجربهاى اساسى براى طبقه كارگر بود. و هنگامى كه در دهه 1940، اين آدمها موتورهايشان را در گودالها ول مىكردند و مىگفتند: «دارم مىروم خانه»، شما نمىتوانيد به اين سادگيها بگوييد آنها بزدلاند؛ ضمن اينكه نمىتوانيد از آن پنهان شويد. شما بايد براى آن در زنجيره حوادث جايى پيدا كنيد. اين تخطى از دستورالعملهاى ملى بايد متناسب باشد. و آنچه در طول دوره مقاومت رخ داد، با آنچه به ما نشان داده مىشود كاملاً متفاوت است. آنچه رخ داد فرآيند سياسى شدن مجدد، بسيج دوباره تودهها، و علاقه به جنگيدن بود كه به تدريج در طبقه كارگر ظهورى دوباره داشت. اين فرآيند به تدريج پس از ظهور نازيسم و جنگهاى داخلى اسپانيا نمود داشت. در حالى كه چيزى كه اين فيلمها هماينك به ما نشان مىدهند، نقطه مقابل آن است. عمدتا اينكه پس از روءياى بزرگ 1939 كه در سال 1940 فرو ريخت، مردم فقط تسليم شدند. اين فرآيند واقعا رخ داد، اما همچون بخشى از فرآيندى ديگر، فرآيندى گستردهتر كه در جهت مخالف حركت مىكرد: با نفرت از جنگ آغاز مىشود و در ميانه زمان اشغال با اطلاع آگاهانه از نياز به مبارزه پايان مىيابد. من فكر مىكنم معناى سياسى مثبتى در اين تخطى از خواستههاى مبارزات مسلح ملى وجود داشت. مضمون تاريخى «لاكومب لوسين» و خانوادهاش پرتوى جديد مىافكند، به شرط اينكه شما به Douamont and Ypresنگاهى دوباره بيفكنيد.
سوءال: اين بحث، مسأله خاطره مردمى را بهوجود مىآورد، مسأله خاطرهاى كه با آهنگ خاص خودش كار مىكند، آهنگى كه كاملاً از هر نوع تصرف قدرت مركزى در شيوعِ هر نوع جنگى پرهيز مىكند.
ميشل فوكو: اين هميشه هدفِ تاريخى بوده كه در مدارس تدريس مىشود: آموختن به مردم عادى كه آنها كشته خواهند شد و اين كه اين عملى قهرمانانه است. به آنچه از ناپلئون و جنگهاى ناپلئونى ساخته شده است نگاه كنيد.
سوءال: شمارى از فيلمها، مثل فيملهاى مال و كاوانى، به بحث درباره تاريخ يا مبارزه با نازيسم و فاشيسم پايان دادند. معمولاً اين فيلمها ترجيح مىدهند درباره جنسيت صحبت كنند. ماهيت اين گفتار ( Discourse ) چيست؟
ميشل فوكو: اما شما هيچ تفاوت روشنى ميان «لاكومب لوسين» و «نگهبان شب» قائل نشديد؟ به نظر مىرسد كه جنبه اروتيك و جنسى «لاكومب لوسين» كاركرد كاملاً مشخصى داشته باشد. اساسا شيوهاى كه ضد قهرمان را پذيرفتنى مىكند، گفتن اين است كه او به آن اندازه هم كه گفته مىشود منفى نيست.
در واقع همه مناسبات قدرت در زندگى او تحريف شده و از طريق اوست كه آنها (خانواده يهودى) موفق به فرار مىشوند و وقتى شما مىپنداريد كه اين ضد قهرمان همه مناسبات اروتيك را تحريف كرده است، ناگهان رابطهاى حقيقى پديدار مىشود و او عاشق دختر مىشود. از سوى ديگر، ماشين قدرتى وجود دارد كه با يك لاستيك پنچر شروع به حركت مىكند و لاكومب را به چيزهاى ديوانهوارتر نزديك و نزديك مىكند. از سوى ديگر، ماشين عشقى وجود دارد كه بهنظر مىرسد با آن مرتبط است و ظاهرا تحريف شده است، اما در عوض جلوهاى متفاوت با آن دارد و در پايان لوسين را همچون جوان برهنه خوشقيافهاى كه با يك دختر در مزرعه زندگى مىكند، عاقبت به خير مىكند.
بنابراين، يك آنتىتزِ كموبيش ابتدايى ميان قدرت و عشق وجود دارد. چرا كه در «نگهبان شب» پرسش، پرسشى بسيار اساسى است ــ هم به شكل معمول و هم در موقعيت حال ــ : عشق براى قدرت.
قدرت، نيرويى اروتيك دارد. اينجا مشكلى تاريخى بهوجود مىآيد. چگونه است كه نازيسم كه در قامت شخصيتهاى ناجوانمرد و به شكلى رقتبار خشكه مقدس ــ پيردختران ويكتوريايى يا در بهترين حالت، افراد هرزه ــ به تصوير كشيده شده است، در فرانسه، آلمان، امريكا، در همه ادبيات پورنوگرافيكِ سراسر جهان به نمادِ اروتيسم تبديل شده است؟ هر فانتزىِ اروتيكِ فكسنى به نازيسم نسبت داده مىشود؟ كداميك مشكلى اساسا جدى را به وجود مىآورند؟ چگونه شما عاشق قدرت مىشويد؟ هيچكس ديگر عاشق قدرت نيست. اين نوع وابستگى اروتيك و تأثيرگذار، اين ميلى كه انسان نسبت به قدرت دارد، نسبت به قدرتى كه بر شما اعمال مىشود، ديگر وجود ندارد. سلطنت و آدابش خلق شده بودند تا اين نوع رابطه اروتيك را به قدرت تبديل كنند. آپاراتوس تودهاى استالينيستى و حتى هيتلر، با نيت مشابهى ساخته شده بودند. اما همه آنها ويران شدند و مشخصا شما نمىتوانيد ديگر عاشق برژنف، نيكسون يا پمپيدو باشيد. در يك حالت اضطرارى، شما ممكن است عاشق دوگل، كندى يا چرچيل باشيد. اما فعلاً چه؟ آيا ما شاهد اروتيك شدن دوباره قدرت نيستيم؟ آيا ما جذب يك موقعيت رقتبار و مضحك، آن هم با آن وضعيت كه فروشگاههاى پورنو با نشانههاى نازيسم در امريكا راه انداختهاند، نشدهايم؟ يا مجذوب رفتار ژيسكاردستن نشدهايم، هنگامى كه مىگويد: مىخواهم با لباس راحتى در يك نيمروز تعطيل در خيابانها پيادهروى كنم و با مردم معمولى و بچهها خوش و بش كنم؟ اين يك واقعيت است كه ژيسكار بخشى از مبارزه انتخاباتىاش را نه تنها بر اساس حالتهاى جسمانى بىغلوغش بلكه بر روى اروتيك كردن شخصيت و رفتار باب روزش بنا كرده است.
سوءال: به همين دليل است كه پوستر انتخاباتى او تصوير دخترش را نشان مىدهد كه برگشته و به او نگاه مىكند.
ميشل فوكو: درست است. ژيسكار به فرانسه نگاه مىكند، اما دخترش به او. اين از نو باب كردنِ قدرت اغواست.
سوءال: آنچه كه براى ما در طول مبارزه انتخاباتى جالب بود، به خصوص در زمان بحثهاى بزرگ تلويزيونى ميان فرانسوا ميتران و ژيسكار، اين بود كه آنها اصلاً در يك سطح نيستند.
ميتران يك سياستمدار پيرِ متعلق به جناح چپ بود. او تلاش مىكرد تا ايدههايش را قالب كند؛ ايدههايى كه قديمى و تاريخ مصرفدار بودند، و البته او اينكار را با تشخص زيادى انجام مىداد. اما ژيسكار ايده قدرت را قالب مىكرد، دقيقا مثل يك آگهى دهنده كه پنير را به مردم قالب مىكند.
ميشل فوكو: حتى اخيرا لازم بود كه براى بر سر قدرت بودن عذرخواهى شود. براى قدرت ضرورى بود كه متواضع باشد، چرا كه نبايد خودش را همچون قدرت نشان دهد. تا يك حدى مشخص مىشود كه چگونه جمهوريهاى دموكراتيك كاركرد بيشترى داشتهاند، جايى كه هدف باعث مىشد تا قدرت آنچنان كمرنگ و بى سر و صدا شود كه برايش به چنگ آوردن آن غيرممكن مىشود، به چنگ آوردن چيزى كه انجام مىداد يا جايى كه بود.
سوءال: شايد ما بايد درباره بى قدرتى خاص گفتار سنتى ماركسيستى صحبت كنيم تا بتوانيم فاشيسم را توضيح دهيم. اجازه دهيد بگوييم كه ماركسيسم توصيفى تاريخى از پديده نازيسم در قالب جبرگرايى خودش ارائه كرده است، جايى كه عملاً چيستى ايدئولوژى نازيسم را ناديده مىگيرد. بنابراين چندان عجب نيست كه شخصى مثل لويى مال كه آشنايى كاملى با نهضت چپ دارد، مىتوانداز اين كاستيها سود ببرد و در آن نفود كند.
ميشل فوكو: ماركسيسم از فاشيسم و نازيسم تعريفى ارائه كرده است: «ديكتاتورىِ وحشتِ علنىِ ارتجاعيترين بخشِ بورژوازى.» اين تعريفى است كه بخش كاملى از محتواى فاشيسم و نازيسم و مجموعه كاملى از روابط درون آنها را ناديده مىگيرد. مشخصا اين واقعيت را ناديده مىگيرد كه نازيسم و فاشيسم تنها قادر بودند تا آنجا كه ممكن است درون تودهها بخش نسبتا بزرگى را بهوجود آورند كه نسبت به شمارى از وظايف حكومتى مثل سركوب و كنترل و مراقبتهاى پليس مسئول باشد. به اعتقاد من اين يك مشخصه اساسى نازيسم است، يعنى اينكه نفوذ عميق آن در ميان تودهها و اين واقعيت كه بخشى از قدرت مشخصا به اقليت خاصى از تودهها تفويض شده است. اين لحظهاى است كه واژه «ديكتاتورى» به شكل عام حقيقى و به شكل خاص كاذب به نظر مىرسد. وقتى كه شما درباره قدرت صحبت مىكنيد، يك نفر مىتوانست تحت حمايت رژيم نازى به سادگى مأمور اس اس بشود يا به حزب ملحق شود. شما مىتوانستيد همسايهتان را بكشيد، همسرش را قاپ بزنيد، و خانهاش را تصرف كنيد. اين جايى است كه «لاكومب لوسين» جذاب است، چرا كه اين وجه نازيسم را به خوبى نمايش مىدهد. واقعيت اين است كه در تضاد با تلقىاى كه از ديكتاتورى داريم ــ قدرت يك نفر ــ شما مىتوانستيد اذعان كنيد كه در اين نوع رژيم، نفرتانگيزترين ــ و به يك مفهوم شعفآورترين ــ بخش قدرت به شمار قابل توجهى از مردم اعطا شده است. به مأموران اس اس اين قدرت داده شده بود تا بكشند، تجاوز كنند... .
سوءال: اين جايى است كه ماركسيسم ارتدوكس ناكارآمد مىشود، چرا كه اينجا بايد درباره ميل ( desire ) صحبت كند.
ميشل فوكو: درباره ميل و قدرت....
سوءال: همچنين جايى است كه فيلمهايى مثل «لاكومب لوسين» و «نگهبان شب» نسبتا قوى هستند. آنها مىتوانند درباره ميل و قدرت، آن هم به شيوهاى منسجم، صحبت كنند.
ميشل فوكو: ديدنِ اين نكته در «نگهبان شب» جالب است كه چگونه قدرت يك شخص، تحت سيطره نازيسم، توسط مردم معمولى كنترل و هدايت مىشود. نوع محاكمه مضحكى كه طراحى شده بسيار جذاب است. چرا كه از يك سو همه كبكبه و دبدبه، گروه روان درمان را دارد، در حالى كه در واقع ساختار قدرت يك جامعه سرّى را دارد. آنچه آنها دوباره بنا مىنهند اساسا يك سلول اس اس است كه به آن قدرتى قضايى هم اعطا شده است كه با قدرت مركزى نه تنها متفاوت بلكه مخالف هم هست. شما بايد شيوه تفويض قدرت را بهخاطر بياوريد كه درون كانون جمعيت توزيع شده است؛ بايد اين انتقال وسيع قدرتى را بهخاطر بياوريد كه نازيسم در جامعهاى مثل آلمان انجام داد. گفتن اين اشتباه است كه نازيسم ادامه قدرت كارخانهداران بزرگ در قالبى جديد بود. به اين سادگى نبود كه قدرت مركزى نظامى تشديد شود ــ اينگونه بود، اما در سطحى خاص.
سوءال: اين در واقع جنبه جالب فيلم است. اما آنچه كه در نظر ما خيلى بديهى بهنظر مىرسد اين است كه اگر شما يك مأمور نمونه اساس هستيد، بايد شبيه او عمل كنيد. و اما اگر علاوه بر آن به اين شغل نيز تمايل داريد، پس شما تجربيات اروتيك باورنكردنى از آن به دست خواهيد آورد. بنابراين فيلم اغواگرىاش را حفظ مىكند.
ميشل فوكو: بله، اين همان نكتهاى است كه در «لاكومب لوسين» ديده مىشود، چرا كه نازيسم هيچگاه به مردم مزاياى مادى نبخشيده است؛ به جز قدرت چيز ديگرى به مردم اعطاء نكرده است. اگر اين رژيم چيزى جز يك ديكتاتورى خونين نبود، پس شما بايد از خودتان بپرسيد كه چرا در سوم مى1945، هنوز آلمانيهايى وجود داشتند كه تا آخرين قطره خونشان مىجنگيدند. آيا اين مردم هيچ وابستگى عاطفى به قدرت نداشتند؟ البته همه اين فشارها و نكوهشها را هم مدّ نظر داشته باشيد... . در «لاكومب لوسين» مثل «نگهبان شب» قدرت فراوانى كه به آنها اعطا شده است به عشق تبديل مىشود. خيلى روشن است كه در پايان «نگهبان شب» يك ماكت مينياتورى اردوگاه ساخته شده و ما در اتاق مَكس آن را مىبينيم، در لحظاتى كه مكس طلب مرگ مىكند. اينجا عشق قدرت را، قدرت اضافه را، به غياب مطلق قدرت تبديل مىكند. به يك مفهوم، سازش مشابه با «لاكومب لوسين» رخ مىدهد، جايى كه عشق قدرت اضافهاى را تغيير مىدهد؛ لوسين به فضايى روستايى پناه مىبرد، جايى كه نه از هتلِ مشكوك گشتاپو خبرى است و نه از مزرعهاى كه خوكها در آن قصابى مىشدند.
سوءال: بنابراين ما حالا به ريشههاى توضيح مسألهاى دست يافتهايم كه شما در آغاز بحثمان اشاره كرديد: چرا نازيسم كه نظامى خشكه مقدس و سركوبگراست، امروزه تداعىكننده اروتيسم است؟ به نظر مىرسد نقطه محورى بحث عوض شده است. مسأله مركزى قدرت كه انسان تمايلى به مواجه شدن با آن ندارد، جا خالى داده است و يا بهتر است بگوئيم جاى خود را به پرسش جنسيت داده است. بنابراين اين اروتيك كردن نهايتا به يك فرآيند شانه خالى كردن يا سركوب تبديل مىشود.
ميشل فوكو: مسأله واقعا دشوار و پيچيده است و شايد به اندازه كافى مورد بررسى قرار نگرفته است، حتى توسط رايش. چه چيزِ قدرت تحريككننده شده و مورد پسند واقع شده است؟ ديدن فرآيندى كه اين اروتيك شدن توسط آن منتقل و تقويت مىشود كار سادهاى است. اما براى اروتيك شدن، لازم است كه به قدرت وابسته بود؛ پذيرش قدرت توسط كسانى كه قدرت بر آنها اعمال شده است نيز اروتيك است.
سوءال: هنگامى كه بازنمايى قدرت اروتيك نيست، موضوع كمى مشكلتر مىشود. دوگل يا هيتلر بهخصوص چندان اغواكننده نيستند.
ميشل فوكو: درست است؛ و من متحير مىشوم هنگامى كه مىبينم تحليل ماركسيستى قربانى انفكاك عقيده آزادى نيست. در رژيمى مثل نازيسم، واقعيت اين است كه هيچ آزادى وجود ندارد؛ اما نداشتن آزادى به معناى نداشتن قدرت نيست....
در اين مقطع نزاعى بر سر و درباره تاريخ در جريان است كه بسيار هم جذاب است. هدف هم طراحى دوباره و سركوب چيزى است كه من آن را «خاطره مردمى» مىنامم و ارائه و عرضه چارچوبى براى مردم كه در آن، زمانِ حال را تفسير كنند. تا 1968 مبارزات مردمى بخشى از فولكلور بود. براى بخشى از مردم اين مبارزات حتى در تلقى آنها از واقعيت هم جايى نداشت. پس از 1968، حتى مبارزه مردمى، چه در آفريقاى جنوبى و چه در آفريقا، طنينهايى يافته بود، واكنشهايى همدردانه از ساير نقاط. بنابراين ديگر ممكن نبود كه چنين فاصلهاى ادامه يابد، اين «Sanitaire Corden» جغرافيايى. مبارزات مردمى براى جامعه ما نه به بخشى از واقعيت، بلكه به بخشى از احتمال تبديل شده است. بنابراين اين مردم بايد فاصلهشان را با اين مبارزات تنظيم مىكردند. چگونه؟ نه با تفسير مستقيم اين مبارزات كه به نمايش آن بپردازد، بلكه با ارائه تفسيرى تاريخى از آن مبارزات مردمى كه در فرانسه و در گذشته درخ داده بود، تا نشان دهند كه چنين مبارزاتى اصلاً رخ نداده است. پيش از 1968 تفسير اين بود: «اينجا هرگز رخ نخواهد داد، چرا كه در جايى ديگر قرار است رخ دهد.» حالا تفسير اينگونه شده: اينجا هرگز رخ نخواهد داد، چرا كه در هيچ جاى ديگر رخ نمىدهد. حتى چيزهايى مثل نهضت مقاومت، اين گذشته پر افتخارى كه شما از آن صحبت مىكنيد، را در نظر بگيريد، و فقط براى لحظهاى آن را بررسى كنيد. هيچ چيز نيست! ظاهرى پوچ و توخالى دارد. مثل اين است كه بگوييم: نگران شيلى نباش، فرقى نمىكند، روستاييهاى شيلى هم اهميتى نمىدهند. در فرانسه هم، بخش عمدهاى از مردم به آن چيزهايى كه ناراضيهاى سياسى احتمالاً نگرانش هستند هيچ علاقهاى ندارند.
سوءال: وقتى ما به همه اينها واكنش نشان مىدهيم، خيلى مهم است كه خودمان را به بازسازى حقيقت محدود نكنيم، براى مثال به دوره مقاومت. «نه من آنجا نبودم و اين جورى هم نبود.» اگر شما مىخواهيد به وسيله فيلم هر مبارزه ايدئولوژيك تأثيرگذارى را بر روى نوعى موضوع ديكتهشده هزينه كنيد، ما معتقديم كه شما بايد چارچوب گسترده، مطول و مثبتترى از منابع داشته باشيد. براى بسيارى از مردم، اين قضيه، تصاحب دوباره «تاريخ فرانسه» است. من اين نكته را در ذهن داشتم كه ما قرائت دقيقترى از «من، پير ريور» انجام دهيم، چرا كه متوجه شديم (آن هم به حد كافى متناقضنما) كه براى ما شناخت «لاكومب لوسين» بسيار مفيد است، و اينكه مقايسه آنها چندان بيراه نيست. براى مثال يك تفاوت مهم ميان آنها اين است كه پير ريور كسى است كه مىنويسد، مرتكب قتل مىشود و حافظه فوقالعادهاى دارد. در حالى كه مال از سوى ديگر قهرمانش را آدمى كم عقل به تصوير مىكشد، همچون كسى كه مىخواهد سر توى هر سوراخى كند ــ تاريخ، جنگ، خبرچينى بدون آنكه تجربه لازم را داشته باشد. اين جايى است كه مضمونِ خاطره و خاطره مردمى كمك مىكند تا ما بعضى آدمها مثل پير ريور را از شخصيتى مثل لاكومب لوسين تفكيك كنيم (و از پاتريك هوديانو در «مقبره سرباز گمنام»). پير ريور هيچ راهى براى اينكه ديگران به حرفش گوش دهند پيدا نمىكند، وارد بحث مىشود و پيش از آنكه حق صحبت كردن بيابد مجبور به ارتكاب قتل مىشود.
در حالى كه شخصيت فيلمِ مال نشان مىدهد كه هيچچيز ارزش آن را ندارد كه آدم زحمت بهخاطر آوردنش را به خود بدهد. متأسفانه شما فيلم «شجاعت مردم» را نديدهايد. فيلمى بوليويايى كه هدف اصلىاش اين است كه سندى روشن از اثرى جنايى باشد. شخصيتهاى اين فيلم ــ كه در سراسر جهان به نمايش درآمدهاند (فيلم بهسبب محدوديتهاى حكومتى، در بوليوى به نمايش درنيامد) ــ توسط مردمى بازى مىشوند كه بخشى از درام واقعى بودند كه فيلم آن را دوباره اجرا مىكرد (يك اعتصاب كارگران معدن و سركوب خونين آن). آنها خودشان هدايتكننده تصاويرشان بودند، بنابراين هيچكس نبايد فراموش مىكرد....
فعلاً دوچيز در سينما حرف اول را مىزند. از يك سو شواهد تاريخى هستند كه نقشى اساسى دارند. در «يك زندگى كامل»، براى مثال، اين شواهد نقش خيلى بزرگى دارند. در فيلمهاى مارسل افولس يا هريس و سيدوى تماشاى واقعيت Duclos در عمليات نظامى 1936 يا 1939 بسيار جالب و محرك است. از سوى ديگر، شخصيتهاى داستانى وجود دارند كه در مقطعى خاص از تاريخ درون خودشان شمارى از محتملترين مناسبات اجتماعى و پيوندهاى تاريخى را تلخيص مىكنند. به همين دليل است كه «لاكومب لوسين» فيلم موفقى است. لاكومب مردى فرانسوى تحت اشغال آلمان است، مردى معمولى با روابطى عينى با نازيسم، با شهر و حتى قدرت محلى. و ما نبايد اين شيوه تجسم بخشيدن به تاريخ را ناديده بگيريم، شيوه تجلىِ آن در يك شخصيت يا مجموعهاى از شخصيتها كه در مقطعى خاص به رابطهاى ممتاز با قدرت تجسم مىبخشند.
چهرههاى فراوانى در تاريخ نهضت كارگرى وجود دارند كه شناخته نشدهاند، شمارى از قهرمانان در تاريخ طبقه كارگرى كه كاملاً از خاطره محو شدهاند. و من فكر مىكنم كه اينجا مسألهاى واقعى براى جنگيدن وجود دارد. ماركسيسم هيچ نيازى ندارد كه همچنان درباره لنين فيلم بسازد، فيلمهايى كه تا حالا زياد به خورد ما داده شده است.
ميشل فوكو: چيزى كه شما گفتيد مهم است. اين ويژگى بسيارى از ماركسيستهاى معاصر است ــ ناديده گرفتن تاريخ. همه اين مردمى كه وقتشان را با صحبت درباره سود بازنمايى تاريخ صرف كردهاند، تنها قادرند تفسيرهايى درباب متون توليد كنند. ماركس چه گفت؟ آيا واقعا ماركس اين را گفته است؟ ببين، ماركسيسم چيست به جز شيوه متفاوت تحليلِ خود تاريخ؟ به نظر من، جناح چپ واقعا درك درستى از تاريخ ندارد. قبلاً داشته، يكبار در قرن نوزدهم، اگر بتوان ميشله را نماينده جناح چپ دانست. همچنين ژوره ( Jaures ) بود كه پس از آنها نوعى سنت جناح چپ را پرورش داد: مورخان سوسيال دموكرات (ماتيز و غيره)، كه امروزه به يك قطره كاهش پيدا كرده است، در حالى كه مىتوانست موجى عظيم باشد و فيلمسازان و نويسندگان را به همراه خود ببيند. درست است، آراگون و Les Cloched de Bale كه رمان تاريخى بزرگى است هم وجود داشتهاند. اما چيزهاى نسبتا كمى در قياس با جامعهاى كه بتوان ادعا كرد روشنفكرانش كمابيش حاصل ماركسيسم هستند وجود داشته است.
سوءال: از اين منظر، سينما چيزهاى جديدى ارائه مىكند: تاريخ، «زيستن» را تسخير كرده است. مردم در امريكا چگونه به تاريخ مرتبط مىشوند؟ جنگ ويتنام را در تلويزيون هر بعدازظهر هنگام خوردن غذا تماشا مىكنند.
ميشل فوكو: به محض اينكه شما در هر بعدازظهر شروع به ديدن تصاوير جنگ مىكنيد، جنگ كاملاً در دسترس شما قرار مىگيرد. يعنى اينكه در طول اوقات ملالآورتان، شما علاقهمند ديدن چيز ديگرى مىشويد. اما وقتى آن هم خفهكننده شد، شما تحملش مىكنيد. شما حتى تماشايش نمىكنيد. بنابراين چگونه است كه اين واقعيت در فيلم، همچون يك واقعيت به لحاظ تاريخى مهم و هيجانانگيز، دوباره فعال مىشود.
سوءال: شما «Comisards» را ديدهايد.
ميشل فوكو: بله، و خيلى هم دوستش دارم. به لحاظ تاريخى فيلمى بىعيب و نقص است. خوش ساخت و هوشمندانه است و خيلى چيزها را روشن مىكند.
سوءال: من فكر مىكنم اين همان راهى است كه بايد در فيلمسازى انتخاب كنيم. بهتر است به فيلمهايى بازگرديم كه در آغاز بحث دربارهشان صحبت كرديم ـ ما بايد مسأله آشفتگى چپ افراطى را در چهره فيلمهاى خاصى مثل «لاكومب لوسين» و «نگهبان شب» به خصوص در جنبه جنسى اين دو فيلم مطرح كنيم، و نشان دهيم چگونه اين آشفتگى به مزيتى براى جناح راست تبديل مىشود.
ميشل فوكو: براى آن چيزى كه شما چپ افراطى مىناميد، من خودم را با پيچيدگيهاى قابل توجهى رو در رو مىبينم. من اصلاً مطمئن نيستم كه چپ افراطى وجود داشته باشد. با اين همه واقعا لازم است كه به مجموع اعمالى كه چپ افراطى تا 1968 انجام داده، چه اعمال مثبت و چه منفى، نظرى بيفكنيم. كاملاً حقيقت دارد كه اين چپ افراطى ابزارى براى گسترش شمارى از عقايد مهم بوده است: جنسيت، زنان، همجنسگرايى، روان درمانى، خانه دارى، پزشكى. چپ افراطى همچنين ابزارى براى گسترش شيوههاى عمل، جايى كه همچنان حايز اهميت است، بوده. چپ افراطى به همان ميزان كه نقشى مهم در شكلهاى عملگرايى داشته است در مضامينش نيز مهم بوده است. با توجه به ظهور استالين و عملكرد سازمانهاى تروريستى، قضاوت منفى نسبت به چپ افراطى به وجود آمده است. همچنين سوءتفاهمى نسبت به فرآيندهاى گسترده و عميقا ريشهدارى كه اخيرا نتيجهاش را در 13 ميليون رأيى كه به فرانسوا ميتران داده شده و هميشه مورد غفلت قرار گرفته به چشم مىخورد؛ سوءتفاهمى كه معتقد است اين سياست سياستمدران است و اينكه اين معامله احزاب است. چيزهاى فراوانى مورد غفلت واقع شدهاند؛ مشخصا اينكه ميل به شكستِ جناح راست عامل سياسى بسيار مهمى در بين تودهها براى ماهها و حتى سالها بوده است. چپ افراطى، به جاى فهم اين ميل، به تعاريف كاذبى از تودهها متوسل مىشود، ارزيابى غلطى از آن ارادهاى كه منتهى به اين پيروزى مىشود. مواجه شدن با خطراتى كه ممكن است يك پيروزى انتخاباتى در بر داشته باشد، باعث شده كه جناح چپ خطر پيروز شدن را به جان نخرد. شكست را، دستكم، نمىتوان انتخاب كرد. البته، شخصاً چندان مطمئن نيستم.
1. Lacombe Lucien : محصول 1974 فرانسه، ساخته لويى مال. داستان يك جوان فرانسوى به نام لاكومب لوسين است كه در طول اشغال فرانسه توسط آلمان با مأموران نازى همكارى مىكرد.
2. Night Porter : محصول 1974 ايتاليا، ساخته ليليانا كاوانى. داستان عشق سادو مازوخيستى يك مأمور اردوگاه نازى و يك زندانى است.
3. Sorrow and the Pity : محصول 1970 سوئيس، ساخته مارسل افولس. مستندى است به مدّت 5/4 ساعت درباره عملكرد فرانسويها در هنگام اشغال فرانسه در جنگ جهانى دوم.
ارغنون / 20 / تابستان 1381