| مجلات >ارغنون>شماره 20 |
نوشته حسين پاينده
از اواخر قرن نوزدهم، يعنى زمانى كه ادبيات به صورت رشتهاى مستقل در دانشگاههاى اروپا تدريس شد، تا اوايل دهه 1960 حوزه مطالعات ادبى اساسا به «آثار معتبر» محدود بود. جدا كردن ادبيات از رشتههاى متمايز و در عين حال مرتبط با آن، مانند تاريخ و زيبايىشناسى، مىطلبيد كه حوزهاى خاص براى ادبيات به منزله قلمروى خودبسنده تعيين شود. مطالعه پيشينه تاريخىِ رشتههاى شناختهشده و ديرينه نشان مىدهد كه هر يك از آن رشتهها با تعيين حدودِ خود، وجههاى تخصصى يا اعتبارى مستقل براى خود كسب كرده است. براى مثال، رياضى و زيستشناسى دو رشته متفاوت محسوب مىشوند و رياضيدان موضوعات مربوط به زيستشناسى را خارج از تخصصِ خود مىداند و بهطور معمول درباره آنها نظرى اظهار نمىكند. پيداست كه به رسميت شناختن استقلال رشتهاى ديگر بهطور ضمنى حكايت از آن دارد كه حوزه آن رشته براى نامتخصصان دركشدنى نيست. اين درست برعكس تصورى است كه همواره درباره ادبيات وجود داشته است: موضوعاتى كه دستمايه آفرينش داستان و شعر و نمايشنامه مىشوند (مرگ، عشق، تحولات اجتماعى، و غيره)، به همه جوانب زندگى مربوط هستند و لذا هر كسى خود را محق مىداند كه آثار ادبى را بخواند و راجع به آنها اظهارنظر كند. بدينترتيب، تعيين «آثار معتبر» (مثلاً نمايشنامههاى شكسپير، اشعار جان ميلتُن، و همرديفانِ آنان در ادبيات انگليسى) گامى اجتنابناپدير براى تعريف حوزه ادبيات به منزله رشتهاى مستقل بود.
اهميت بنيادين «آثار معتبر» از جهت ديگرى نيز درخور توجه است. كلمه canon (به معناى نوشتههاى معتبر، يا آثار اصيل) كه در مطالعات ادبى براى اشاره به آثار ارزشمند و ماندگار به كار مىرود، در اصل از علم كلام يا الهيات منشأ گرفته است. در الهيات مسيحى، «آثار معتبر» به مجموعه نوشتههايى اطلاق مىشود كه كه از نظر اصحاب كليسا وحى مُنزَل تلقى مىگردند و اجزاء كتاب مقدس را تشكيل مىدهند. اين اعتقاد كه عيسى مسيح(ع) تجسم كلام خداست، كليسا را بر آن داشت تا با جمعآورى همه نوشتههاى حواريان، گفتهها و تعاليم او را در قالب عهد جديد تدوين و نگهدارى كنند. canon در زبان انگليسى، از كلمه يونانىِ kanon به معناى «قاعده» يا «قانون» مشتق شده است كه خود شكل ديگرى از واژه عبرىِ kaneh به معناى «نى» است. گياه نى به سبب شكل صاف و كشيدهاش به صورت مقياسى براى اندازهگيرى طول به كار مىرفته است و با گذشت زمان، معناى استعارىِ اين كلمه (محك يا معيار) تدريجا بر معناى لغوى آن غلبه پيدا كرد (گِيبل و ويلر، كتاب مقدّس به منزله اثرى ادبى 71). بدينترتيب، در سنّت كليسا، «آثار معتبر» حكم ملاك يا معيار تشخيص كلام موثقِ وحى از متون جعلىِ منتسب به عيسى(ع) و حواريان او را دارد. از اين رو، به كار بردن اصطلاح «آثار معتبر» در حوزه مطالعات ادبى، حاكى از تداعى كردن نوعى «قداست» از متونى است كه با محكهاى گوناگون واجد ارزشهاى جهانشمول و فراتاريخى تلقى مىشوند. طبق اين ديدگاه، غزليات و نمايشنامههاى شكسپير، اشعار وردزورث و رمانهاى ديكنز و تَكِرى جزو آثار جاويدانِ ادبيات انگليسىاند و در هر برنامه تدريس اين ادبيات، لزوما مىبايست گزيدهاى از اين آثار گنجانده شود. به عبارتى، «آثار معتبرِ» هر ادبياتى را مىتوان معرف فرهنگى دانست كه موجد آن ادبيات بوده است. به همين سبب، تدوينكنندگان سنّتگراى رشته ادبيات، از ابتدا ادبيات عامّهپسند را فاقد ارزش لازم براى گنجاندن در برنامههاى اين رشته مىدانستهاند. به اعتقاد ايشان، همرديف كردن داستانهاى موردپسندِ عامّه مردم با آثارى وزين كه نخبگان ادبى يا متخصصان نقد ادبى ارزشمند مىشمارند، به معناى زايل كردن ذات ادبيات به منزله يك رشته مستقل و نيز به معناى غيرتخصصى كردن آن است. بنابراين، فهرست «آثار معتبر» بايد صرفا نوشتههاى آن نويسندگانى را شامل شود كه آثارشان، به محك گذشت زمان، جاودانه و موءيّد ارزشهاى تغييرناپذير اخلاقى باشد. نمونه برجسته اين محققان ادبى، ف. ر. ليويس است كه در كتاب خود با عنوان سنّت ديرپا (منتشر شده به سال 1948) استدلال مىكند كه به بدعتگذاريهاى مدرنيستى نبايد جواز ورود به «آثار معتبر» را داد؛ «جديتِ اخلاقىِ» نويسندگانى از قبيل الكساندر پوپ (شاعر انگليسىِ قرن هجدهم) يا جرج اليوت (نام مستعار مرى ان اِونز، بانوى رماننويس انگليسى در قرن نوزدهم) در ادبيات مدرن وجود ندارد. به طريق اولى، منتقدان ادبى سنّتگرا نيز بررسىِ نقادانه در مورد ادبيات عامّهپسند را امكانناپذير مىدانند. به زعم اين قبيل منتقدان، اِعمال نظريههاى ادبى يا شيوههاى نقد ادبى ــ كه اساسا در بحث راجع به «شاهكارهاى» ادبيات پرداخته شدهاند ــ به ادبيات عامّهپسند، در حكم كنار گذاشتن معيارهاى نقد است، معيارهايى كه اساسا معطوف به ارزيابى آثار ادبى است.
از آنچه رفت پيداست كه قائل شدن به تمايزى اكيد بين آثار معتبر و ادبيات عامّهپسند، از اين فرضِ متعارف ناشى مىشود كه فرهنگ را بايد به دو حوزه متمايزِ «فرهنگ متعالى» و «فرهنگ عاميانه» تقسيم كرد. بر اساس اين فرض، آثار معتبر محصول انديشه نويسندگانى است كه با عطف توجه خواننده به پيچيدگيهاى حيات اجتماعى، تلاش براى ارتقاى زندگى بشر را القا مىكنند، حال آنكه ادبيات عامّهپسند خواننده را به آنچه ك. د. ليويس (همسر ف. ر. ليويس) در رساله دكترىاش با عنوان ادبيات داستانى و عامّه كتابخوان (منتشر شده به سال 1932) «خيالپرورى» مىنامد معتاد مىكند و اين اعتياد «باعث ناسازگارى با زندگىِ واقعى مىشود» (54). چنان كه از جمله ك. د. ليويس برمىآيد، به نظر اين دسته از منتقدان، ادبيات وظيفه دارد با ترويج رفتارهاى اخلاقى، زمينهساز بهبودِ معنوىِ جامعه شود.
اگر بخواهيم دو ويژگىِ بارز را براى توصيف مطالعات فرهنگى برشمريم، مناقشه كردن درباره درستىِ تمايز يادشده بين فرهنگ متعالى و فرهنگ عاميانه يقينا يكى از آنهاست. اين رهيافت ميانرشتهاى كه ريشه در مباحث دهه 1930 الى 1950 درباره رابطه ادبيات و جامعهشناسى دارد، با گسترش دايره شمول تحقيقات ادبى و فرهنگى به كليه جلوههاى فرهنگ «زيستشده» جامعه معاصر، بنيانيترين مقولات نقد ادبىِ سنّتى را مورد ترديد قرار داده است: اگر مرزگذارى بين فرهنگ متعالى و فرهنگ عاميانه و محدود كردن حوزه پژوهشهاى جامعهشناسانه به فرهنگ متعالى همانقدر عبث است كه منحصر كردن تحقيقات شيميدانان به عناصر «باارزش» (مانند طلا) و انجام ندادن كارهاى آزمايشگاهى درباره عناصر «كمارزش» (مانند مس)، و در نتيجه اگر محقق فرهنگى مجاز به تحقيق درباره پارهفرهنگ جوانان و گروههايى از قبيل «پانكها» و «آشغالكلهها» (skin-heads) است، پس منتقد ادبى بهطريق اولى نبايد حوزه تحقيقات خود را به آثار معتبر محدود كند، بلكه بايد ادبيات عامّهپسند را نيز معرف فرهنگ جامعه و لذا درخور نقد بداند.
مطالعات فرهنگى همچنين مرزگذاريهاى اكيد نقد سنّتى بين دورههاى مختلف ادبى و ويژگيهاى ژانرهاى ادبى را مورد ترديد قرار داده است. برتر دانستن تراژدى بر كمدى، تقسيم تاريخ ادبيات به دورههاى كاملاً مجزا (نوكلاسيسيم، رمانتيسم، رئاليسم، ناتوراليسم، و...) از انديشهاى سرچشمه مىگيرد كه قائل به ارزشگذارىِ سلسلهمراتبى است. از اينجا دومين ويژگىِ بارزِ مطالعات فرهنگى آشكار مىشود و آن اينكه اين رهيافت ماهيتى ميانرشتهاى دارد و اصولاً با سلسلهمراتب سنّتى و هرگونه فرقگذارى كه بر اين سلسلهمراتب استوار باشد، مخالفت مىورزد. چنانچه در بالا اشاره شد، ادبيات براى اين كه زائده ساير رشتههاى علوم انسانى نباشد، در بدو امر اتفاقا به همين تمايزگذارى و استقلال احتياج داشت. پيدايش مطالعات فرهنگى از اواسط دهه 1960، به ادغام ادبيات در مقوله فراگيرترِ فرهنگ منجر شده و به تحقيقات ميانرشتهاى (ادبيات و جامعهشناسى، ادبيات و روانكاوى، و از اين قبيل) دامن زده است، به نحوى كه ــ به قول جاناتان كالر ــ استادان ادبيات فرانسوى راجع به سيگار مقاله مىنويسند و شكسپيرشناسان درباره علل دو جنسيتگرايى به تحقيق مىپردازند (43).
در نگاه اول، عطف توجه منتقدان يا محققان ادبى به موضوعات اجتماعى و فرهنگى ممكن است مايه شگفتى باشد. بديهيترين پرسشى كه به ذهن متبادر مىشود (به ويژه با در نظر گرفتن مثال بالا در مورد رياضيدان و اجتناب او از اظهارنظر درباره زيستشناسى) اين است كه منتقد ادبى با كدام تخصص خود را مجاز به نظر دادن درباره مسائل اجتماعى مىداند؟ يا ــ اگر بخواهيم همين پرسش را به شكلى ديگر مطرح كنيم ــ جامعهشناس با كدام صلاحيت اقدام به قرائت نقادانه آثار ادبى مىكند؟ تقسيم دانش به حوزهها يا رشتههاى گوناگون و برتر دانستن برخى از اين رشتهها بر بقيه، قدمتى بسيار ديرينه دارد. ارسطو دانش را به سه حوزه نظرى و عملى و مولد تقسيم مىكرد و حوزه نظرى (شامل الهيات و طبيعيات و رياضيات) را جزءِ برترِ اين سلسلهمراتب و حوزه مولد (شامل هنرهاى زيبا و ادبيات و مهندسى) را جزءِ فروترِ آن مىدانست. در عصر روشنگرى، محوريت خِرَد و خردباورى براى نيل به پيشرفت در دانش، به صورت تخصصىشدنِ آموزشِ دانش تبلور يافت. اين باور كه انسان با بهكارگيرى روشهاى تجربى و ابزارهاى سنجش و آزمودن فرضيهها قادر به كشف و تبيين فرآيندهاى دقيق طبيعت و تعيين قانونمنديهاى جهانشمول آن است، مىطلبيد كه هر عالِمى در حوزه خاصى از علوم تبحر يابد. پيشرفتهاى علمى در سدههاى هفدم و هجدهم، هرچه بيشتر به نظم و ترتيب گرفتن رشتههاى علمى و تدقيق قلمرو جداگانه هريك از آنها كمك كرد. به همين ترتيب بعدها از بطن فلسفه ــ كه زمانى «گفتمانِ عامِ» دانش تلقى مىشد و بنا به توصيف استعارىِ دكارت در كتاب اصول فلسفه مىشد آن را به درختى مانند كرد كه ريشهاش مابعدالطبيعه و تنهاش طبيعيّات است و بقيه علوم شاخههاى آن هستند ــ رشتههايى تخصصى مانند جامعهشناسى و روانشناسى پديد آمدند. ريشه لغوىِ واژه discipline (رشته آموزشى) دلالت بر همين مفهوم (نظم مبتنى بر سلسلهمراتب) دارد: اين واژه هم به معناى انضباط و ترتيب است و هم به معناى شاخهاى از علم. هرقدر به دوره مدرن نزديك مىشويم، پيچيدگىِ فزاينده جامعه مدرن و نياز به پيشرفت علمىِ اين جامعه زمينهساز تخصصىشدن هرچه بيشترِ علوم بوده است. براى نيل به فنّاورىِ پيشرفته، جامعه هم به متخصص نياز دارد و هم به نوعى تقسيم كار مبتنى بر تخصص.
با اين پيشينه، پرداختن منتقدان ادبىِ دستاندركارِ مطالعات فرهنگى به موضوعاتى كه سنّتا جزو قلمرو تحقيقات جامعهشناسانه تلقى مىشده است (مانند نحوه شكلگيرىِ هويت، جنبه فرهنگىِ جنسيت، آئينهاى اجتماعى و از اين قبيل)، از نظر محققان سنّتگراى ادبى البته مايه حيرت است. اما امروزه هر دو ويژگىِ بارز مطالعات فرهنگى (لحاظ كردن فرهنگ عاميانه و ارائه تحليلهاى ميانرشتهاى) چنان در نقد ادبى ريشه دوانده است كه با قاطعيت مىتوان گفت نقد ادبى معاصر تحت سيطره بىچون و چراى مطالعات فرهنگى قرار دارد. شروع نفوذ مطالعات فرهنگى در تحقيقات ادبى به تأسيس «مركز مطالعات فرهنگى معاصر» بازمىگردد. اين مركز، نخست به عنوان پژوهشگاهى وابسته به گروه ادبيات انگليسى دانشگاه برمينگام انگلستان، در سال 1964 آغار به كار كرد. تا سال 1968 «مركز» تحت مديريت ريچارد هاگرت قرار داشت كه تحصيلاتش در زمينه ادبيات انگليسى بود. ليكن كتاب معروف او با عنوان فوايد باسوادى، كه نخستينبار در سال 1967 منتشر گرديد، نشان داد كه هاگرت ادبيات را جزئى از زمينهاى فراگيرتر به نام فرهنگ مىداند. كتاب يادشده دربرگيرنده خاطرات مؤلف از دوران كودكى اوست. هاگرت در خانوادهاى كارگرى به دنيا آمد و در سنين نوجوانى و جوانى از نزديك با پارهفرهنگهاى جوانان و فرهنگ عاميانه آشنا شد. وى در اين كتاب، علاوه بر خاطراتش، نظراتى نيز درباره جلوههاى فرهنگ عاميانه و زندگى كارگران (مانند كبوتربازى، آئينهاى مرسوم در باشگاههاى كارگران و گروههاى نوازندگان موسيقى) ارائه مىكند. به عبارتى اين كتاب حوزههاى سنّتا مجزا مانند تاريخ اجتماعى و مردمشناسى را به منظور ارائه نقدى فرهنگى با زندگينامه شخصى در هم مىآميزد. رهيافت هاگرت آشكارا ميانرشتهاى بود و همين موضوع باعث شد كه همكارانش در گروه ادبيات انگليسى كتاب او را نامربوط قلمداد كنند و مسكوت بگذارند (هاگرت، نوعى لودگى 143).
پس از هاگرت، «مركز» به مدت يازده سال توسط استوارت هال مديريت شد و هم در اين دوره بود كه انتشاراتِ آن به نحوى نظاممندتر و تثبيتشدهتر صبغهاى ميانرشتهاى يافت. اين دوره از تحقيقات «مركز» بيش از گذشته از جامعهشناسى بهره گرفت، اما به جاى اتكا به روشهاى آمارى و كمّى از روشهاى تحقيقىِ ساير رشتهها ــ مانند قومنگارى (مشاهده و ثبت رفتار فرهنگىِ يك گروه اجتماعى) كه پيشتر در رشته مردمشناسى به كار مىرفت ــ استفاده شد. از آن زمان به بعد، تحقيقات «مركز» را نه محققان منفرد، بلكه جمعى از متخصصانِ حوزههاى مختلف علوم انسانى و اجتماعى (جامعهشناسان، منتقدان ادبى، روانكاوان، روانشناسان اجتماعى، تاريخدانان، سياستشناسان و غيره) انجام دادند و طبيعتا اين خود به ماهيت ميانرشتهاى اين تحقيقات قوام بخشيد.
بنا بر سرمشقى كه با تحقيقات «مركز مطالعات فرهنگى معاصر» ارائه شد و اكنون در نقد فرهنگىِ متون ادبى بسيار كاربرد دارد، مفهوم «متن» از معناى خاص آن (امر مكتوب) به معنايى عام تعميم يافته است. در اين مفهوم عام، همه مصاديق يا جلوههاى فرهنگِ يك جامعه حكم متونى را دارند كه مىتوانند قرائت شوند. بدينترتيب، نحوه برگزارى شعائر دينى، كه نوعى رفتار است و نه يك نوشته، يا هرگونه رفتار اجتماعىِ ديگر از قبيل نحوه پذيرايى از مهمان، همانقدر يك «متن» تلقى مىشود كه آگهيهاى تجارى و ادبيات داستانىِ عامّهپسند. توجه منتقدان ادبى و جامعهشناسانِ علاقهمند به موضوعِ خريد و جامعه مصرفى از اين حيث به ويژه به آگهيهاى تجارى كه از تلويزيون پخش مىشوند جلب شده است. در سالهاى اخير بسيارى از اين آگهيها شكل نوعى داستان يا روايتِ دنبالهدار را به خود گرفتهاند: شخصيتهايى ثابت در وقايع مختلف به «برترىِ» يك كالا نسبت به كالاهاى مشابه وقوف مىيابند. در اين آگهيها تقريبا همه عناصر داستان را مىتوان تشخيص داد: شخصيت، كشمكش، طرح (يا پيرنگ)، گرهگشايى، و غيره. اينكه اين متون مىتوانند بالقوه محل تأمل محققانِ رشتههاى مختلف قرار گيرند سبب شده است كه قرائت آنها هم در انحصار متخصصان يك رشته خاص نباشد، بلكه عالمان علوم انسانى و اجتماعى مجازند از منظر نظريههاى رشتههاى خود به اين موضوعات، كه بعضاً و سنّتا نامربوط به حوزه تخصص آنان است، بنگرند و در آنها تأمل كنند. پيشتر اشاره شد كه واژه canon (آثار معتبر) از الهيات اشتقاق يافته است؛ اكنون مىتوان اين پيوند را بسط داد و افزود كه تأثير مطالعات فرهنگى بر نقد ادبى، مشابه همان تأثيرى است كه جنبش اصلاح دين (رفرماسيون) بر تفسير كتاب مقدس باقى گذاشت. اين جنبش در قرن شانزدهم با مردود شمردن محوريت يا صلاحيتِ يگانه كليساى كاتوليك در تفسير كتاب مقدس و معلوم كردن وظايف دينداران، امكان قرائت (تفسير) كتاب مقدس توسط محققان دينى را فراهم آورد. از راه قياس مىتوان گفت تفسير نقادانه متون ادبى ديگر حق انحصارى منتقدان ادبى نيست، كما اينكه منتقدان ادبى نيز مجازند كه با هدف تحليل وضعيت عمومى فرهنگ در جامعهاى كه بانىِ توليد متون ادبى است، به قرائت آن متون دست بزنند.
به عبارتى، هدف از نقد فرهنگى، كشف قانونمنديهاى حاكم بر توليدات فرهنگى و تأثير اين توليدات بر نحوه شكلگيرىِ هويت آحاد جامعه مدرن است. در چنين نقدى، ايدئولوژىْ مفهومى بنيانى است. استوارت هال با استفاده از مفهوم «هژمونى»، كه گرامشى واضع آن بود، در مقالهاى با عنوان «كشف دوباره ايدئولوژى: بازگشت امر سركوبشده در مطالعات رسانهها» تعريف جديدى از تعارض ايدئولوژيك به دست داد. همانگونه كه ريموند ويليامز در واژگانِ عمده: واژهنامه فرهنگ و جامعه توضيح مىدهد (145)، از نظر گرامشى هژمونى كلاً به معناى سلطه در روابط ميان طبقات اجتماعى است. ليكن منظور گرامشى اِعمال مستقيمِ قدرتِ سياسىِ يك طبقه بر طبقات ديگر نيست، بلكه اين اصطلاح بر نگرش خاصى درباره جهان و جايگاه ما در آن و نيز رابطه ما با ساير انسانها دلالت مىكند. اين نگرش ماهيتى سياسى دارد و به شكلهاى گوناگون (نوع نهادهاى اجتماعى، روابط اجتماعى و ذهنيت آحاد جامعه) تبلور مىيابد. نكته مهم از نظر گرامشى اين است كه طبقات تحت سلطه، هژمونىِ طبقه حاكم را امرى عادى و واقعيتىِ منطبق با عقل سليم تصور مىكنند و با رضا و رغبت به آن تن در مىدهند. به اعتقاد هال، متون فرهنگى (متون به مفهوم فراگيرى كه در بالا توضيح داده شد) واجد معانى ثابت نيستند. همچنين معانى اين متون را نيّات يا مقاصد توليدكنندگانِ آنها تعيين نمىكنند، بلكه اين معانى همواره از زمينهاى خاص، برهه تاريخىِ خاص و گفتمانى خاص سرچشمه مىگيرند و انسانهاى مختلف برحسب اينكه در چه زمينهاى و براى دفاع از كدام سياست اين معانى را بيان كنند، مىتوانند از متنى واحد معانىِ چندگانه و متفاوتى ارائه دهند. به سخن ديگر، معنا محصولى اجتماعى است و متن صرفا حكم محمل بيان آن معنا را دارد. فرهنگ عرصه تعارضهاى ايدئولوژيك، يا ــ اگر بخواهيم اصطلاح گرامشى را به كار ببريم ــ عرصه اِعمال هژمونى است از اين نظر كه معانىِ گوناگون و متضادى را مىتوان به متون فرهنگى نسبت داد.
همچنين بايد متذكر شد كه توجه منتقدان فرهنگى عمدتا به متون و رفتارهايى معطوف است كه به نحوى به زندگى روزمره مربوط مىشوند. اگر تعريف ريموند ويليامز از اصطلاح «فرهنگ» را مبنا قرار دهيم (واژگانِ عمده 90)، آنگاه بايد گفت سه معناى مختلف از اين اصطلاح مراد مىشود: پيشرفت فكرى و زيباشناسانه، كه مصداق آن پيدايش فلاسفه و شعراى برجسته است؛ شيوه زندگى كردن، كه نحوه گذراندن اوقات فراغت و نحوه انجام دادن شعائر دينى از جمله مصاديق آن هستند؛ و آثار فكرى و هنرى، كه برخى از مصداقهايش عبارتاند از فيلم و ادبيات و موسيقى به معناى مطلق كلمه (كه از جمله سريالهاى بازارى opera) (soap ، رمانهاى عامّهپسند و موسيقى پاپ را هم شامل مىشود) و نه بهمعناى محدود كلمه («فرهنگ متعالى» كه صرفا شامل «آثار معتبر» مىشود). در مطالعات فرهنگى، «فرهنگ عاميانه» ناظر بر اين دو معناى اخير است و لذا ادبيات عامّهپسند به هيچ وجه خارج از حوزه كار منتقد ادبى محسوب نمىگردد. «بيگانه» پنداشتن ادبيات عامّهپسند و نپرداختن به آن در پژوهشهاى ادبى همانقدر توجيهناپذير است كه امتناع زبانشناسان از بررسى ساختهاى نحوى يا آوايىِ زبان عاميانه؛ در هر دو مورد، بخشى از فرهنگ ناديده انگاشته مىشود. مطالعات فرهنگى با ملحوظ كردن ادبيات عامّهپسند، امكان بررسى رمزگان فرهنگىِ آثار يادشده را فراهم مىآورد و بدينترتيب ماهيت آن نيروهاى اجتماعى را كه موجد نگارش اين نوع ادبيات هستند معلوم مىكند.
نمونه بارز اين نقد فرهنگى، تحقيق جَنِت وُلاكات و توى بنيت درباره فيلمهاى جيمز باند است. وُلاكات و بنيت در كتاب خود، با عنوان باند و فراسو، جيمز باند را به منزله تمثال فرهنگ غرب از زمان پايان جنگ جهانى دوم تاكنون مورد تحليل قرار مىدهند. آنان با هدف معلوم كردن اينكه پديده جيمز باند در مقام يك «متن» در فرهنگ عاميانه چرا تا به اين حد محبوبيت كسب كرده است، در اين تحقيق گسترده جيمز باند را هم به عنوان قهرمان رمانهاى ايان فلمينگ در نظر گرفتند و هم به عنوان شخصيت اصلى فيلمهاى بسيار پُرطرفدارى كه متعاقبا بر اساس اين رمانها ساخته شد. در اثبات محبوبيت انكارناپذير جيمز باند همين بس كه تا سال 1977، بيش از يك ميليارد نفر در سراسر جهان فيلمهاى او را تماشا كرده بودند و شمارگان رمانهاى جيمز باند فقط در بريتانيا به 500,863,27 جلد رسيده بود (استورى، مطالعات فرهنگى و تحقيق درباره فرهنگ عاميانه 35). ايان فلمينگ نخستين رمان جيمز باند را با عنوان كازينو رويال در سال 1953 به چاپ رساند و سپس علاوه بر يك رمان ديگر با عنوان Moonraker، رمان از روسيه با عشق را به صورت داستانى دنبالهدار در روزنامه ديلى اكسپرس منتشر كرد. وُلاكات و بنيت استدلال مىكنند كه در اواخر دهه 1950، يعنى زمانى كه رمانهاى فلمينگ با شمارگان 000,237 جلد چاپ مىشد، شخصيت جيمز باند عملاً به قهرمانى سياسى تبديل شده بود، قهرمانى كه نماد ارزشهاى نظام سرمايهدارىِ غرب (مانند آزادى و حق تصميمگيرى براى خود) و تفوق اين ارزشها بر ديكتاتورىِ كمونيستىِ اروپاى شرقى قلمداد مىگشت.
دومين مرحله از محبوبيت جيمز باند از سال 1962 شروع شد، يعنى زمانى كه نخستين فيلم او با عنوان آقاى دكتر نَه بر پرده سينما به نمايش گذاشته شد. اقبال عموم به اين فيلم چنان زياد بود كه تا سال 1967 ــ يعنى طى فقط پنج سال پس از نمايش آقاى دكتر نَه ــ چهار فيلم ديگر از جيمز باند ساخته و اكران شدند. در اين دوره، دلالتهاى ايدئولوژيك و فرهنگىِ شخصيت جيمز باند دستخوش دگرگونى مىشوند: اگر در دوره نخست جيمز باند منعكسكننده هراسهاى غرب از جنگ سرد و روى آوردن آن به جاسوسى به منزله تدبيرى راهبردى براى مقابله با كشورهاى كمونيستى بود، اكنون او مظهر تلاش غرب براى پيشبرد سياست تنشزدايى تلقى مىشد. در فيلمهاى ساختهشده در دوره دوم، وظيفه مبرمِ جيمز باند رويارويى با توطئهگرانى است كه درصددند با دامن زدن به اختلافات در روابط كماكان غيردوستانه اما كمتر تنشآميز شرق و غرب، موجبات جنگ جهانىِ جديد را فراهم كنند. به اعتقاد وُلاكات و بنيت، تغيير دلالتهاى فرهنگىِ جيمز باند «تبلور اسطورهاىِ» رهايى از قيدوبندهاى طبقاتى و نيل به مدرنيته بود، «نشانه فرهنگىِ مهمى از اين ادعا كه بريتانيا از چشماندازهاى تعصبآميز و طبقاتىِ نخبگان سنّتگراى حاكم بر خود رها گشته و در نتيجه به اجرا گذاشتن شيوه جديد و شايستهسالارانه رهبرىِ فرهنگى و سياسى، به زودى به كشورى كاملاً مدرن تبديل خواهد شد» (5-34). از اظهارات وُلاكات و بنيت در اينجا چنين برمىآيد كه آنان جيمز باند را نشانهاى فاقد معانىِ ثابت مىدانند. تحليل آنان از اين نشانه، برخلاف بسيارى تحليلهاى فرهنگىِ متعارف، نه با هدف محكوم كردن جيمز باند به عنوان محمل القاى مفاهيم ايدئولوژيك، بلكه به اين منظور صورت مىگيرد كه سيال بودن معانى اين نشانه در برهههاى مختلف تاريخ معاصر را نشان دهند. بنابراين قرائت، مضمون فيلمهاى جيمز باند در هر يك از اين دورهها، تجلى نگرانيهاى سياسى و فرهنگى غرب از زمان جنگ سرد به اين سو است.
سرانجام سومين مرحله از محبوبيت جيمز باند از دهه 1970 شروع مىشود. به اعتقاد وُلاكات و بنيت، گرچه نگرانيهاى سياسى درباره روابط متزلزل شرق و غرب همچنان از جمله مضامين مهم فيلمهاى جيمز باند در اين دوره است، اما اكنون كانون توجه ايدئولوژيك اين فيلمها به جنبه فرهنگىِ جنسيت معطوف گرديده است. در فيلمهاى ساختهشده در اين دوره، شخصيت جديدى به داستان وارد مىشود: وى زنى است كه جيمز باند را در مأموريتهايش همراهى مىكند. از جمله برجستهترين ويژگيهاى اين زن، حس استقلالطلبىِ مفرط و ميل به رقابت و پيشى گرفتن از جيمز باند است، اما وقايع فيلم به گونهاى است كه او نهايتا چوب اين جاهطلبىِ نابهجا (ورود به عرصه جاسوسى، يعنى قلمروى كه فرهنگ مردسالارانه جامعه آن را مختص مردان مىداند) را مىخورَد. به گفته وُلاكات و بنيت، بدينسان كاركرد ايدئولوژيك فيملهاى جيمز باند در اين دوره عمدتا محدود كردن زنانى است كه زياده از حد خواهان برابرى با مردان هستند (39). به عبارتى، دلالتهاى فرهنگىِ جيمز باند بار ديگر دستخوش تغيير شدند تا او به نشانهاى فرهنگى براى مقابله با دستاوردهاى جنبش فمينيسم تبديل گردد.
تا زمان انتشار كتاب وُلاكات و بنيت در سال 1987، فقط هفده فيلم جيمز باند بر پرده سينما به نمايش گذاشته شده بود و به عبارت ديگر آنان در تحقيقشان به آن دسته از فيلمهاى جيمز باند كه بعد از اين تاريخ ساخته شده است، نپرداختهاند. متيو نيوتن فهرستى از بيست و يك فيلم جيمز باند كه تا سال 2002 ساخته شدهاند ارائه كرده است (سايت اينترنتى) و بدينترتيب مىتوان گفت اهميت فرهنگىِ رمانها و فيلمهاى جيمز باند حتى بيشتر از آن ميزانى است كه وُلاكات و بنيت توضيح دادهاند. همچنين مىتوان اضافه كرد كه با دو فيلم اخير جيمز باند (فردا هرگز نمىميرد، توليد سال 1997، و دنيا كافى نيست، توليد سال 1999)، مرحله جديدى از دلالتگرىِ فرهنگىِ اين پديده فرهنگ عاميانه آغاز شده است. در فيلمهاى اخير، ترويج تقسيم كار بر اساس نرينهمحورى جاى خود را به توجه به نقش انكارناپذير فنّاورىِ ديجيتال داده است. به عبارتى، موفقيتهاى خارقالعادهاى كه جيمز باند در نبرد با شرارت كسب مىكند، صرفا به يُمن استفاده از نمادهاى بارز فنّاورى در زمانه ما (لپتاپ، لوح فشرده، و از اين قبيل) براى او امكانپذير مىشوند و اين خود حكايت از منزلت فنّاورى در فرهنگ معاصر دارد.
با اين حال صحّت بحث وُلاكات و بنيت درباره جايگاه جيمز باند به منزله يك متن در فرهنگ عاميانه همچنان به قوت خود باقى است. در مطالعه فرهنگىِ آنان به درستى نتيجه گرفته مىشود كه پژوهش درباره جيمز باند راهگشاى كشف ارزشهاى ايدئولوژيك و فرهنگىِ غالب در جامعه است. همچنين تحقيق آنان به خوبى نشان مىدهد كه ادبيات عامّهپسند فراهمآورنده طيفى از گفتمانهاى ايدئولوژيك است، گفتمانهايى كه به فراخور برهه تاريخى توليدشدنشان دلالتهاى متفاوتى درباره فرهنگ دارند. بدينسان مىتوان نتيجه گرفت كه ملحوظ كردن ادبيات عامّهپسند در مطالعات فرهنگى و نيز خصلت ميانرشتهاىِ اين رهيافت، هردو عميقاً با دو ويژگى بنيادينِ جامعه معاصر پيوند خوردهاند: در جامعه مردمسالار و چندصدايى نمىتوان هيچ گفتمانى را به بهانه «نامتعالى بودن» از حوزه نقد ادبى اخراج كرد و به ويژه نبايد از ياد برد كه ادبيات عامّهپسند اتفاقا گفتمانى متعلق به اكثريت مردم است و نه اقليتى ناچيز؛ و ديگر اينكه در عصر جهانىشدن و ادغام گفتمانهاى سابقاً مجزا، اتخاذ رهيافتى ميانرشتهاى براى تحليل فرهنگ با روند عام زندگى بشر همسويى دارد، كما اينكه هرگونه تلاش براى تافته جدابافته جلوه دادن نقد ادبى و اجتناب از بهرهگيرى از روشها و مفاهيم ساير حوزههاى علوم انسانى و اجتماعى، مغاير با اين روند و فقط نشانه بىاطلاعى از وضعيت امروز تحقيقات ادبى است.
Culler, Jonathan. Literary Theory, Oxford: OUP, 1997.
Gabel, John B., and Wheeler, Charles B. The Bible as Literature, 2nd ed. Oxford: OUP , 1990.
Hall, Stuart. "The Rediscovery of Ideology: The Return of the Repressed in Media Studies" , in V. Beechey and J. Donald (eds) Subjectivity and Social Relations, Milton Keynes: Open UP, 1985.
Hoggart Richard. A Sort of Clowning: Life and Times 1940-1950, Oxford: OUP, 1991.
-------------- The Uses of Literacy, Harmondsworth: Penguin, 1990.
Leavis, F.R. The Great Tradition, Harmondsworth: Penguin, 1962.
Leavis, Q.D. Fiction and the Reading Public, 1932 . London: Chatto & Windus, 1978.
Newton, Matthew. The Bond Film Informant, 3 July 2002.
Raymond, Williams. Key Words: A Vocabulary of Culture and Society, London: Flamingo, 1983.
Storey, John. Cultural Studies & the Study of Popular Culture, Edinburgh: Edinburgh UP, 1996.
Woollacott, J. and Bennett, T. Bond and Beyond, London: Macmillan, 1987.
ارغنون / 20 / تابستان 1381