| مجلات >ارغنون>شماره 19 |
نوشته جان فيسك
ترجمه مژگان برومند
تلويزيون برنامههايى آكنده از معانىِ نهفته پخش مىكند و مىكوشد با مهار اين معانى، آنها را به معنايى يگانهتر و مرجحتر تبديل كند، معنايى كه كاركردِ جهانبينىِ غالب را داشته باشد. لازم است اين نظر را بعداً مورد بررسى قرار دهيم، اما بد نيست كار را با شرحى سنتى و نشانهشناسانه آغاز كنيم؛ از اينكه تلويزيون چگونه معناهايى را به وجود مىآوَرَد ــ يا مىكوشد به وجود آوَرَد ــ كه در خدمت منافعِ [ جهانبينىِ ] غالب در جامعه است، و به چه روشهايى آن معانى را در ميان مخاطبان خود از گروههاى بسيار متفاوت اجتماعى اشاعه مىدهد. به اين منظور، بخشى كوتاه از دو صحنه سريال پُربيننده Hart to Hart را كه مدتهاست از تلويزيون پخش مىشود، مورد تحليل قرار خواهم داد. هدف من از اين تحليل اين است كه هم برخى روشهاى اساسىِ نقادانه را در عمل نشان دهم و هم اينكه برخى از پرسشهاى نظرى و پيچيدهترى را كه در بخشهاى بعدىِ نوشته حاضر مورد بررسى قرار مىگيرند، مطرح كنم.
خانواده هارت عبارتاند از زن و شوهرى متموّل و برخوردار از زندگيى مجلل كه به اتفاقِ هم به صورت كارآگاه كار مىكنند. در اين بخش از داستان، زن و شوهر يادشده خود را به عنوان مسافران يك كشتىِ تفريحى جا زدهاند كه در آن، مقدارى جواهر به سرقت رفته است. در صحنه نخست، اين زن و شوهر آماده رقص مىشوند و قصد دارند سارق را وسوسه كنند كه به آنان دستبرد بزند. در همين حال، آنها درباره چگونگى به سرقت رفتن جواهرها با يكديگر گفتگو مىكنند. در صحنه دوم، مرد و زن تبهكارى را مىبينيم كه متوجه جواهراتى شدهاند كه خودِ جنيفر هارت تعمداً در معرض ديد قرار داده است.
قهرمان مرد :مىدونست چهطور درِ گاوصندوق را باز كنه.
قهرمان زن :شماره رمزى را كه گرنويل بِهِت داد، امتحان كردى؟
قهرمان مرد :آره، اون شماره را قبلاً امتحان كردم. كاملاً درست بود.
قهرمان زن :مگر نگفتى كه اين سرقت، كار يك نفر خوديه؟ با اين حساب، بعيد نيست كه رمز گاوصندوق را از قبل مىدونستند.
قهرمان مرد :هدفم اينه كه بفهمم اين سرقت احتمالاً به چه صورت انجام شده. ممكنه نگاهى به اين بندازى؟ (به پاپيونِ خود اشاره مىكند.)
قهرمان زن :بله، حتماً. (شوهر، زنش را در آغوش مىگيرد.) چه انگشتهاى لطيفى! اوه، جاناتان.
قهرمان مرد :تلاش مىكنم تناسب اندامم حفظ بشه تا با انگشتهاى لطيف لمست كنم.
قهرمان زن :كليدهاى در چى؟ به نظرت اونها را از كجا به دست آوردن؟
قهرمان مرد :كسى نمىتونه از اون كليدها درست كنه، چون شماره رمز دارن و براى اين كار، دستگاههاى مخصوصى لازمه.
قهرمان زن :خب، به اين ترتيب فقط پنجره مىمونه. درسته؟
قهرمان مرد :اسم درستش دريچه كابينه.
قهرمان زن :آره، آره. منظورم دريچه كابينه. همه مىگن كه اين دريچهها مسحوركنندهاند، اما من با ديدنشون هميشه به ياد لباسشوييهاى سكهاى مىافتم.
قهرمان مرد :همين چند دقيقه پيش، از اون دريچه نگاهى به بيرون انداختم. تقريباً هيچ كاربرد ديگرى ندارن. عرشه حدود 9 متر با پنجره ــ يا همون دريچه كابين ــ فاصله داره؛ تازه اگر كسى بتونه خودش را به پشت پنجره برسونه. كسى كه بخواد از اون دريچه رد بشه، بايد خيلى لاغر باشه.
قهرمان زن :چهطوره؟ (جواهرهايش را نشان مىدهد.) دهن كسى را آب مىاندازه؟
قهرمان مرد :والاّ چه عرض كنم؟ شايد بيشتر براى خودِ تو دهنشون آب بيفته.
قهرمان زن :اوه، عزيزم. اين قشنگترين حرفيه كه تا به حال به من زدهاى. (به در اشاره مىكند.) خب، بريم؟
مرد تبهكار:به خامه روى شيرينىِ چيمبرلين توجه كردى ديگه، نه؟ عينك مخصوص جواهرفروشها را همراه نداشتم كه عيار دستبندش را بگم، اما قيمتش بايد لااقل پنجاه هزار پوند باشه. اونم به قيمت عمدهفروشى.
زن تبهكار :مىدونم به چى دارى فكر مىكنى، پاتريك. فكرش را از سرت بيرون كن. ما از هر كدام از كشتيها به سهم خودمون رسيديم. قرارمون اين بود كه خيلى هم دندونگرد نباشيم، يادته؟
مرد تبهكار:اما عزيزم، به خاطر تو اين كار را مىخوام بكنم. در ضمن اصلاً دلم نمىخواد خودت را به خطر بيندازى. ولى اگه بتونيم پول كافى به دست بياريم، شايد ديگه سالهاى سال به دله دزدى در تفريحگاههاى كنار دريا نياز نداشته باشيم.
زن تبهكار:اونجا هم كه بوديم، همين را مىگفتى.
مرد تبهكار:خب، شايد يه پولِ حسابى به جيب بزنيم و بعد بتونيم از اين كارِ لعنتى دست برداريم. اما براى روزهاى بازنشستگى، يه خورده ديگه پول لازم داريم.
نمودار شماره يك، رمزهاى اصلىِ مورد استفاده تلويزيون و رابطه آنها با يكديگر را نشان مىدهد. رمز عبارت است از نظامى از نشانههاى قانونمند كه همه آحاد يك فرهنگ به قوانين و عرفهاى آن پايبندند. اين نظام، مفاهيمى را در فرهنگ به وجود مىآوَرَد و اشاعه مىدهد كه موجب حفظ آن فرهنگ است. رمز، حلقه واسط بين پديدآورنده، متن و مخاطب است، و نيز حكم عامل پيوند درونى متن را دارد. از راه همين پيوند درونى است كه متون مختلف، در شبكهاى از معانىِ به وجودآورنده دنياى فرهنگىِ ما با يكديگر پيوند مىيابند. اين رمزها در ساختارى سلسلهمراتبى و پيچيده عمل مىكنند كه نمودار شماره يك براى روشن كردن موضوع، آن را به شكلى بيش از حد ساده نشان داده است. بايد اشاره كنم كه به ويژه طبقهبندى اين رمزها بر اساس مقولههايى دلبخواه و انعطافپذير صورت گرفته است، كما اينكه سطحبندى رمزها در اين سلسلهمراتب نيز همينطور. براى مثال، «گفتار» را در رمز اجتماعى، و «گفتگو» (به معناى سخن مكتوب) را در رمز فنى جاى دادهام، حال آنكه در عمل نمىتوان بين اين دو تمايز قائل شد. روانشناسانِ اجتماعى مانند بِرن1 (Berne) نشان دادهاند كه عرفهاى تعاملىِ فرهنگ غالباً گفتگو را در «زندگى واقعى» براى ما مكتوب مىسازند. به طريق اولى، تعيين نقش بازيگران فيلم را رمز متعارفِ بازنمايى (representation) و ظاهر آنان را رمز اجتماعى نام نهادهاند، ليكن تفاوت اين دو رمز در اين است كه اولى به قصد و نيّت دلالت مىكند و دومى به وضوح و صراحت. حضور انسانها در «زندگى واقعى»، همواره حضورى رمزگذارىشده است. به سخن ديگر، ادراك ما از اشخاص مختلف بر اساس ظاهرشان، طبق رمزهاى متعارف در فرهنگمان شكل مىگيرد. مسئول انتخاب بازيگران، با استفاده از اين رمزها، كارش را آگاهانهتر و متعارفانهتر ــ و به عبارت ديگر، به نحوى كليشهاى ــ انجام مىدهد.
واقعهاى كه قرار است از تلويزيون پخش شود، پيشاپيش با رمزهاى اجتماعى رمزگذارى شده است. برخى از اين رمزها عبارتاند از :
سطح نخست :
واقعيت
ظاهر، لباس، چهرهپردازى، محيط، رفتار، گفتار، حركات سر و دست، صدا و غيره. اين رمزهاى اجتماعى را رمزهاى فنى به كمك دستگاههاى الكترونيكى رمزگذارى مىكنند. برخى از رمزهاى فنى عبارتاند از :
سطح دوم :
بازنمايى
دوربين، نورپردازى، تدوين، موسيقى و صدابردارى كه رمزهاى متعارفِ بازنمايى را انتقال مىدهند و رمزهاى اخير نيز بازنمايىِ عناصرى ديگر را شكل مىدهند، از قبيل: روايت، كشمكش، شخصيت، گفتگو، زمان و مكان، انتخاب نقشآفرينان و غيره.
سطح سوم :
ايدئولوژى
رمزهاى ايدئولوژى، عناصر فوق را در مقولههاى «انسجام» و «مقبوليت اجتماعى» قرار مىدهند. برخى از رمزهاى اجتماعى عبارتاند از : فردگرايى، پدرسالارى، نژاد، طبقه اجتماعى، مادىگرايى، سرمايهدارى و غيره.
نكته مهم اين است كه واقعيت، پيشاپيش رمزگذارى شده است؛ يا به بيانِ دقيقتر، فقط به وسيله رمزگان فرهنگمان است كه مىتوانيم واقعيت را درك و فهم كنيم. چهبسا واقعيتِ عينى و تجربى وجود داشته باشد. اما هيچ شيوه جهانشمول يا عينى براى ادراك و فهم آن وجود ندارد. در هر فرهنگى، آنچه واقعيت تلقى مىشود، محصول رمزگان همان فرهنگ است. بنابراين، «واقعيت» همواره از قبل رمزگذارى شده است و «واقعيتِ محض» وجود ندارد. اگر اين واقعيتِ رمزگذارىشده از تلويزيون به نمايش گذاشته شود، رمزهاى فنى و عرفهاى بازنمايىِ تلويزيون بر آن تأثير مىگذارند تا آن برنامه اولاً به لحاظ فنى، پخشكردنى باشد و ثانياً واجد متن فرهنگى مناسبى براى بينندگان باشد.
مىتوان تعريفى نسبتاً دقيق از آن رمزهاى اجتماعى كه واقعيت را براى ما به وجود مىآورند ارائه كرد و در واقع آن رمزها را برحسب واسطه بيانِ آنها تعريف كرد، يعنى برحسب رنگ پوست، لباس، مو، حالت چهره و از اين قبيل.
تعيين كردن نظاممندِ برخى ديگر از اين واسطههاى بيان (مثلاً آن واسطههايى كه منظرهاى را به وجود مىآورند) چهبسا دشوارتر باشد، با اين همه نبايد شك كرد كه آن واسطهها وجود دارند و [ بر ادراك ما ] تأثير مىگذارند. انواع مختلف درختان داراى دلالتهاى ضمنىِ مختلفى هستند كه از رمزهاى گذارده شده بر آنها ناشى مىشود. اين موضوع درباره صخرهها و پرندگان هم صادق است. به همين دليل، مثلاً درختى كه تصويرش در درياچهاى بازتاب يافته است، حتى پيش از آنكه عكسى از آن درخت گرفته باشند، و به صورت صحنهاى براى يك داستان رمانتيك مورد استفاده قرار گيرد، كاملاً رمزگذارى شده است.
براى نمونه، عرفهاى حاكم بر بازنمايى گفتار به صورت «گفتگويى واقعنمايانه» در صحنه نخست، ايجاب كرده است كه سوءالها توسط قهرمان زن پرسيده شود و پاسخها را قهرمان مرد ارائه كند. آن عرف بازنمايى كه مطابق آن، زنان فاقد دانشى جلوه داده مىشوند كه مردان از آن برخوردارند و به زنان انتقال مىدهند، مثالى است از رمزگذارىِ ايدئولوژيك مردسالارى. به طريق اولى، فيلمى كه سرقت اموال شخصى را به صورت عملى تبهكارانه بازنمايى مىكند، در واقع رمزهاى ايدئولوژى سرمايهدارى را به تماشاگران ارائه مىدهد. اينكه در صحنه نقلقولشده بالا، تبهكارى و سرقت اموال «به طور طبيعى» عين يكديگر قلمداد مىشوند، گواه آن است كه اين رمزهاى ايدئولوژيك، ساير رمزها را به گونهاى سامان مىدهند كه مجموعهاى از معانىِ سازگار و منسجم به وجود آيند و اين معانى نيز به نوبه خود شعور متعارف جامعه را تشكيل مىدهند.
روند ايجاد معنا مستلزم حركت مستمرِ صعودى و نزولى در سطوح مختلفِ نمودار بالاست. معنا فقط زمانى ايجاد مىشود كه «واقعيت» و انواع بازنمايى و ايدئولوژى در يكديگر ادغام شوند و به نحوى منسجم و ظاهراً طبيعى به وحدت برسند. نقد نشانهشناختى يا فرهنگى، اين وحدت را واسازى مىكند و نشان مىدهد كه «طبيعى» به نظر آمدن اين وحدت ناشى از تأثير بسزاى [ رمزهاى[ ايدئولوژيك بر آن است.
هدف از تحليل نشانهشناختى، معلوم كردن آن لايههاى معانىِ رمزگذارىشدهاى است كه در ساختار برنامههاى تلويزيون ــ حتى در قسمتهاى كوچك اين برنامهها، مانند همين صحنههايى كه در مقاله حاضر مورد بررسى قرار مىدهيم ــ قرار مىگيرند. كوتاه بودن اين صحنهها ترغيبمان مىكند كه قرائتِ تحليلىِ مشروحى از آنها ارائه كنيم؛ اما اين كار، ما را از پرداختن به رمزهاى فراگيرتر ــ مانند رمز روايت ــ بازمىدارد. در عين حال، ارائه چنين قرائتى، نقطه آغاز خوبى براى رسيدن به هدف مقاله حاضر است.
انتخاب زاويه [ مناسب ] و بهكارگيرى حالت كانونى عميق در تصويربردارى، باعث مىشود كه بيننده به صحنه اشراف داشته باشد و به همين دليل، آن را كاملاً دريابد. بيننده عمدتاً به اين دليل از واقع نمايىِ تلويزيون لذت مىبرد كه احساس مىكند همهچيز را مىداند. براى برگرداندن نظر همدلانه ما از مرد و زن تبهكار به مرد و زن قهرمان، از فاصله دوربين استفاده مىشود. معمولاً در تلويزيون، فاصله دوربين از نماى متوسط تا نماى نزديك است و اين نوع نماها باعث ارتباط راحت و دوستانه بيننده با شخصيتهاى فيلم مىشود. اما مرد و زن تبهكار نيز در نماى خيلى نزديك نشان داده مىشوند. در كلِ اين قسمت از داستانِ Hart to Hart ، فقط در سه صحنه نماى خيلى نزديك به كار رفته است؛ اين نماها براى نشان دادن قهرمانان و تبهكاران فيلم است و از بيست و يك نماى خيلى نزديك، در هجده نما مرد يا زن قهرمان را مىبينيم و فقط در سه نما مرد يا زنِ تبهكار را. بدينترتيب، نماى خيلى نزديك، روشى رمزگذارىشده براى بازنمايى تبهكارى است.
چهبسا تصور كنيم كه تأثير اين عرف رمزگذارى بر همدلى ما ــ و لذا داورىِ اخلاقى ما ــ در فيلمهاى داستانىِ تلويزيون توجيهشدنى باشد. اما [ بايد توجه داشت كه ] اين رمزگذارى به فيلمهاى داستانى منحصر نمىشود، بلكه در اخبار و برنامههاى بحث درباره امور جارى، كه ظاهراً واقعيت را «بيطرفانه» به بيننده نشان مىدهند، نيز اعمال مىشود. در سال 1985، اقامه دعوى حقوقى ارتشبد وستمرلند (Westmoreland) عليه افترازنىِ شبكه CBS نشان داد كه اين رمزها در گزارشهاى تلويزيونى به نحو ترديدبرانگيزى اِعمال مىشوند. الكس جونز Jones) (Alex در گزارشى كه از جلسه رسيدگى به اين پرونده در دادگاه براى روزنامه نيويورك تايمز نوشت، نحوه استفاده از اين كدها را بازگو كرد.
يكى از روشهاى بحثانگيز اين است كه مصاحبهشونده را در تاريكىِ نسبى قرار دهند تا در آنچه مىگويد اغراق شود. موضوع ديگرى كه همچنين مورد مجادله بوده، استفاده از نماهاى خيلى نزديك است كه اضطراب مصاحبهشونده را تشديد مىكند. بينندگان ممكن است بروز نشانههاى اضطراب را به دروغگويى يا گناهكارىِ مصاحبهشونده نسبت دهند.
نماى خيلى نزديك به خصوص مىتواند زيانبار باشد و آن زمانى است كه متن مصاحبه از پيش نوشته شده و به تصويربردار هم گفته شده است كه هنگام پرسيدن مشكلترين سوءال، دوربين را روى صورت مصاحبهشونده از نزديك متمركز كند. بعضى مستندسازان از چنين نماى نزديكى در مصاحبهها اصلاً استفاده نمىكنند، چون معتقدند كه اين روش مىتواند فوقالعاده گمراهكننده باشد.
برنامه مستند شبكه CBS شامل مصاحبه در تاريكى از شاهدى طرفدار متهم و هم «نماى بسته» از ارتشبد وستمرلند بود. اين روشها در برنامههاى مستند شبكههاى ديگر نيز به كار رفته است... .
عرفهاى تعيينكننده معانىِ به وجود آمده از رمز فاصله دوربين، دو سرچشمه احتمالى دارند. يكى رمز اجتماعىِ فاصله بين افراد است: در فرهنگهاى غربى، تا حدود 60 سانتيمترى هر فردى را حريم خصوصى او تلقى مىكنند. هر كس كه وارد اين محدوده شود، اگر ناخوانده باشد، دشمن و اگر دعوت شده باشد، دوست محسوب مىشود. نماهاى خيلى نزديك، اين رمز را عيناً همانندسازى مىكنند و براى نشان دادن لحظات دوستى يا خصومت مورد استفاده قرار مىگيرند. اينكه اين لحظات چه معانيى را القا مىكنند، به رمزهاى فنى و اجتماعىِ ديگرى بستگى دارد كه زمينهساز آن لحظاتاند، و نيز به رمزهاى ايدئولوژيكى كه براى تأثيرگذارى بر آن صحنهها استفاده مىشوند. در اين فيلم، نماهاى خيلى نزديك براى القاء خصومت استفاده مىشوند. سرچشمه ديگر اين عرفها، رمزهاى فنى است، رمزهايى كه از نزديك ديدن را معادلِ بهتر ديدن جلوه مىدهند: بينندگان مىتوانند از درون ذهن تبهكار آگاهى پيدا كنند، دلالتهاى حرفش را دريابند و بدينترتيب است كه بر او مسلط مىشوند و قدرت و لذت «درونبينى مسلط» را كسب مىكنند. اين رمزهاى اجتماعى و فنى، نحوه رمزگذارىِ ايدئولوژيك تبهكارى را آشكار مىسازند.
قهرمانان نسبت به تبهكاران به مدت طولانيتر (72 ثانيه در مقابل 49 ثانيه) و با نماهايى بيشتر (10 نما در مقابل 7 نما) در اين فيلم نشان داده مىشوند، هرچند كه طول نماى هر دو گروه اين شخصيتها، به طور متوسط 7 ثانيه است. جالب اينكه اين موضوع در مورد برنامههاى مختلف تلويزيون مصداق دارد و ويژگى متعارفى است كه هم در برنامه اخبارْ متداول است و هم در سريالهاى پُرحادثه و برنامههاى ورزشى.
موسيقى متن كه اين دو صحنه را به هم مربوط مىسازد، با مايه ماژور شروع مىشود و در صحنه گفتگوى تبهكارها، به مايه مينور تغيير پيدا مىكند.
رمز فنى را اندكى بيشتر بايد مورد بحث و بررسى قرار داد. بازيگرانى كه نقش مردان يا زنان قهرمان يا تبهكار و نيز نقشهاى فرعىِ فيلم را بازى مىكنند، اشخاصى واقعى هستند كه قبلاً حضورشان توسط رمزهاى اجتماعى به نحوى رمزگذارى شده است. اما اين بازيگران همچنين شخصيتهايى در رسانهها هستند كه براى بينندگان وجود بين متنى دارند و معانى حضورشان نيز بينمتنى است. آنها نه فقط باقيمانده نقشهاى ديگر را كه بازى كردهاند با خود به همراه دارند، بلكه معانىشان از متنهاى ديگر را نيز مىآورند؛ متنهايى از قبيل مجلات طرفداران آنها، ستون شايعات مربوط به بازيگران فيلم و نقد و بررسى تلويزيون.
شخصيتهاى تلويزيونى فقط بازنمايى اشخاص منفرد نيستند، بلكه رمزگذاريهاى ايدئولوژى يا «مظاهر ارزشهاى ايدئولوژيك» هستند. تحقيقِ گربنر (Gerbner) نشان داد كه بينندگان تلويزيون تفاوت بين قهرمانها و تبهكارها را فقط از دو بُعد مىدانند: قهرمانها نسبت به تبهكارها جذابتر و موفقترند. جذاب بودن يا جذاب نبودن شخصيتها، تا حدودى بازتاب روشى است كه رمزهاى اجتماعى و فنىْ آنها را رمزگذارى كردهاند ــ نحوه تصويربردارى، نورپردازى، زمان و مكان صحنهها، انتخاب بازيگران و غيره. اما رمزهاى ايدئولوژيك نيز اهميت دارند، زيرا اين رمزها رابطه بين رمزِ فنىِ انتخاب بازيگران و رمز اجتماعىِ آن بازيگران را معنادار مىكنند و همچنين استفاده تلويزيونى از دو رمز يادشده را به كاربرد وسيعتر آنها در فرهنگ به طور كلى مربوط مىسازند. گربنر با تحليل صحنههاى خشونتآميز در فيلمهاى تلويزيون به اين نتيجه رسيد كه قهرمانان و تبهكاران اين فيلمها به يك اندازه ممكن است به خشونت متوسل شوند و يا آغازگرِ آن باشند، با اين تفاوت كه قهرمانان با استفاده از خشونت به اهداف خود دست مىيابند، ولى تبهكاران به رغم توسل به زور، نهايتاً ناكام مىمانند. گربنر نسبت قاتل به مقتول را در اين فيلمها برحسب سن، جنسيت، طبقه اجتماعى و نژاد شخصيتها محاسبه كرد. قاتلان هم شامل قهرمانان مىشدند و هم شامل تبهكاران، اما مقتولان فقط از تبهكاران بودند. وى دريافت آن شخصيتهايى كه سفيدپوست، مذكر، از طبقه ميانى (يا فاقد تعلق طبقاتى) و در عنفوانِ جوانى باشند، در پايان فيلم احتمالاً ــ اگر نه قطعاً ــ زنده خواهند بود. برعكس، شخصيتهاى فاقد اين هنجارها، هر چه كمتر واجد اين خصوصيات باشند، زودتر كشته مىشوند. بر پايه يافتههاى گربنر، مىتوان اين نظريه را مطرح كرد كه قهرمانان فيلمهاى تلويزيون اشخاصى هستند كه نقشى مهم در جامعه ايفا مىكنند و تجسم ايدئولوژىِ حاكماند، حال آنكه متقابلاً تبهكاران و قربانيان خشونتِ قهرمانان به پارهفرهنگهاى نابهنجار و فرودست تعلق دارند و بنابراين تجسم ناكاملى از ايدئولوژىِ حاكم هستند و حتى ممكن است ــ مانند تبهكاران ــ با آن ايدئولوژى مقابله كنند. تقابل زنان يا مردان قهرمان با زنان يا مردان تبهكار در متن داستان، و آن خشونتى كه عموماً براى نمايش اين تقابل استفاده مىشود، حكم استعارههايى براى توصيف روابط قدرت در جامعه را دارند و بدينترتيب به عملكردى عينى تبديل مىشوند كه تأثيرگذارىِ ايدئولوژىِ حاكم را امكانپذير مىكنند. برخى خصوصيات شخصيت تبهكار در اين قسمت از فيلم، حكايت از آن دارد كه او آمريكايى نيست. براى مثال، به نظر بعضى از بينندگان، لهجه و رفتار و طرز سخن گفتنِ او مانند بريتانياييهاست. برخى ديگر نيز معتقدند ظاهرش به اسپانياييها شبيه است. اما كاملاً مشخص است كه زن و مرد قهرمان، هر دو از طبقه متوسط، آمريكاييهايى سفيدپوستاند و با پروتستانهاى سفيدپوستِ انگلوساكسونى مأنوس هستند. زن تبهكار از نژاد آريايى، مو بُور، زيبا و جوانتر از مرد تبهكار است. بر مبناى تحقيق گربنر مىتوانيم پيشبينى كنيم كه احتمال زنده ماندن مرد تبهكار در پايان اين بخش از فيلم، ضعيف است؛ حال آنكه زن تبهكار به احتمال قوى كشته نخواهد شد. اين پيشبينى، در واقع درست است. زن تبهكار در بخش پايانى فيلم، همكارى با مرد تبهكار را كنار مىگذارد و به مرد و زن قهرمان يارى مىدهد، ولى مرد تبهكار در پايان كشته مىشود. نشانههايى دال بر تغيير موضعِ بعدىِ زن تبهكار، در آن قسمت از گفتگو كه او طمعورزىِ مرد تبهكار را محكوم مىكند، مشهود است. پس از اين محكوميت، جايگاه زن تبهكار را بيش از پيش در كانونِ گفتمانِ ايدئولوژيكىِ اقتصاد قرار مىدهد.
كابين زن و مرد قهرمان از كابين زن و مرد تبهكار بزرگتر است. كابين قهرمانان مكانى مناسب براى اقامت انسان است و وجود پردهها و گلهاى داخل گلدان ظاهرى جالبتر به آن بخشيده است، درحالىكه كابين تبهكارها زاويهاى تند دارد و طرح كلى آن عارى از ظرافت است. لباس فرمى كه مرد تبهكار بر تن دارد، ريخت و قيافه پيشخدمت يا كارگر را به او مىدهد و لباس زن تبهكار به زيبايى و گرانقيمتى لباس زن قهرمان زن نمىرسد. اين تفاوتهاى جسمانى در رمزهاى اجتماعىِ زمان و مكانِ صحنه و لباس بازيگران همچنين نشاندهنده رمزهاى ايدئولوژيكِ طبقه اجتماعى، دلاورى و تبهكارى، اخلاق و جذابيت است. اين رمزهاى انتزاعى ايدئولوژيك، به صورت مجموعهاى از رمزهاى اجتماعىِ عينى در يكديگر ادغام مىشوند و عينيتِ تفاوتهاى رمزهاى اجتماعى تضمينى است براى حقيقى و طبيعى بودن رمزهاى ايدئولوژيك. همچنين بايد توجه داشته باشيم كه برخى از رمزهاى ايدئولوژيك، صريحتر از رمزهاى ديگر هستند؛ رمزهاى دلاورى، تبهكارى و جذابيت به طور نسبتاً آشكار و قابل قبولى عمل مىكنند. اما رمزهاى طبقه اجتماعى، نژاد و اخلاق، وضوح كمترى دارند و ترديدبرانگيزترند؛ عملكرد ايدئولوژيك اين رمزها اين است كه رابطه بين شخصيتهاى غيرآمريكايى و از طبقات پايينِ جامعه را با شخصيتهاى كمتر جذاب، نامقيد به اخلاق و در نتيجه تبهكار را به صورت رابطهاى طبيعى جلوه دهند. برعكس، شخصيتهاى طبقه متوسط و آمريكايىِ سفيدپوست با جذابيت بيشتر، اخلاقيتر بودن و دلاورى مرتبط مىشوند. از جمله ويژگيهاى فراگير فرهنگ عاميانه ما همين است كه اخلاقِ هر كسى را تابعى از طبقه اجتماعىِ او مىدانيم. تحقيق دورفمن (Dorfman) و متلهارت (Mattelhart) نشان داده است كه در كارتونهاى والتديزنى، براى نمايش شرارت همواره از شخصيتهايى استفاده مىشود كه سر و وضع و رفتارِ كارگران را دارند. در واقع، اين دو محقق استدلال مىكنند كه در دنياى طبقه متوسطِ داكسويل (Ducksville) ، طبقه كارگر فقط در نقش افراد شرير ظاهر مىشود.
ادغام رمزهاى ايدئولوژيكِ اخلاق، جذابيت و قهرمانى/ تبهكارى و متراكمشدنشان در يك رمز اجتماعىِ عينى را ايضاً در پديدهاى به ظاهر بىاهميت همچون روژِ لب هم مىتوان مشاهده كرد. چندين نشانه وجود دارد كه با تبهكار بودنِ زنِ تبهكار ناسازگارند (او مو بُور، آمريكايىِ سفيدپوست و زيباست و بيش از مردِ تبهكار به اصول اخلاقى پايبندى نشان مىدهد). اين نشانهها حكايت از آن دارند كه وى نهايتاً جانب مرد و زن قهرمان را خواهد گرفت، اما در اين مرحله از داستان فعلاً زود است كه شباهت او با مرد و زن قهرمان بيش از حد باشد. به همين سبب، از روژ لبى براى آرايش زنِ تبهكار استفاده شده كه لبهاى او را قيطانى و كمتر از لبهاى قلوهاىِ زنِ قهرمان شهوتانگيز نمايد. اين ايدئولوژىِ روژِ لب شايد به نظر بعضى از ما مبالغهآميز باشد، اما نبايد از ياد برد كه ايدئولوژى به يُمن مجموعه [ همين قبيل ] رمزگذاريهاى به ظاهر بىاهميت است كه مىتواند تا بيشترين حد ممكن تأثيرگذار باشد.
در شيوه رفتار زن و مرد قهرمان و زن و مرد تبهكار، چند شباهت و تفاوت مهم وجود دارد. در هر دو كابين، زنان به آرايش كردن خود مشغولاند و مردان به برنامهريزى. به اين ترتيب، نقش اجرايى مردان در شروع عمل و نقش زنان به منزله موضوع نگاه خيره مردان، نقشهايى طبيعى جلوه داده مىشود. ضمناً دقت كنيد كه در هر دو كابين آينهاى گذاشته شده است تا هريك از اين زنان بتوانند خويشتن را «در مقام كسى كه واجد تصويرِ خود است» روءيت كند. از آنجا كه هم نقش زن و مرد قهرمانْ طبيعى جلوه داده مىشود و هم نقش زن و مرد تبهكار، مىتوانيم نتيجه بگيريم كه اين نقشها ديگر به حوزه كشمكش اين فيلمِ خاص محدود نيست، بلكه به حوزه معرفت عمومى ــ كه اين روايت در آن به اجرا درمىآيد ــ نيز تعميم مىيابد. رفتار ديگرى كه از هر دو گروهِ اين شخصيتها سر مىزند، كسب و حفظ ثروت است ــ هم به منزله انگيزه اَعمال انسان و هم به منزله عامل پيشبرد وقايع روايت. به طريق اولى، اين نيز بخشى از كشمكشى نيست كه قرار است در داستان حل شود، بلكه بخشى از چارچوبى ايدئولوژيك است كه آن كشمكش را در آن مىبينيم و درك مىكنيم.
يكى از تفاوتهاى اين دو گروه از شخصيتها، همكارى و همراهى آنان با هم است. زن و مرد قهرمان با يكديگر همكارى مىكنند و به لحاظ جسمى به هم نزديكتر مىشوند، حال آنكه زن و مرد تبهكار با يكديگر اختلاف پيدا مىكنند و [ نهايتاً ] به لحاظ جسمى از هم جدا مىشوند. اين يكى ديگر از نشانههاى ايدئولوژى مسلط در جامعهاى است كه براى يكدل بودن زوجها ارزش بسزايى قائل مىشود.
يكى ديگر از راههاى تأثيرگذارى بر همدلىِ بيننده، استفاده از گفتگوى شخصيتهاست. گفتگوى زن و مرد تبهكار به نقشههاى شريرانه و مخالفتهاى متقابلشان محدود شده است، درحالىكه به زن و مرد قهرمان اجازه داده مىشود تا درباره پنجره/ دريچه كابين/ لباسشويى سكهاى شوخى كنند، استعارهاى طولانى درباره عسل و زنبور بيان كنند و از زمان روايى كافى براى برقرارى رابطهاى گرم و يارىبخش برخوردار باشند.
اين رمزها و نيز رمزهاى تلويزيونيى كه براى انتقال آنها به بيننده مورد استفاده قرار مىگيرند، كاملاً در رمزهاى ايدئولوژيك جاى گرفتهاند كه خود حكم نشانه را دارند. اگر همان روش ايدئولوژيك را به منظور رمزگشايى اختيار كنيم كه در رمزگذارى به كار مىرود، آنگاه اين فيلم را از دريچه چشم كسى خواهيم ديد كه يك آمريكايى (يا غربىِ) مذكر و از طبقه متوسط و مقيد به اخلاق متعارف است. جايگاه قرائت [ يك متن يا فيلم ] ، آن نقطهاى است كه مجموعه رمزهاى تلويزيونى، اجتماعى و ايدئولوژيك جمع مىشوند تا معناى منسجم و يكپارچهاى را در متن ايجاد كنند. وقتى معناى اين سريال را به اين شيوه درمىيابيم، خودمان تسليم روشى ايدئولوژيك مىشويم، يعنى ايدئولوژى غالب را حفظ مىكنيم و بر حق مىشماريم، و پاداشمان اين است كه بىهيچ دغدغهاى خصوصيات آشناى فيلم را تشخيص مىدهيم و به آنها بسنده مىكنيم. پس مىبينيم كه متن فيلم، پيشاپيش از ما يك «فاعل قرائت» ساخته است، و طبق نظر آلتوسر (Althusser) ، روش اصلى ايدئولوژيك در جوامع سرمايهدارى، برساختنِ فاعلهايى است كه فقط در چارچوب ايدئولوژى [ مسلط ] عمل مىكنند.
در اين قسمت از فيلم، روش ايدئولوژيكِ يادشده بيشترين تأثير خود را به مدد سه شگرد مختلف اِعمال مىكند. اولين شگرد، شوخى درباره پنجره/ دريچه كابين/ لباسشويى سكهاى است، كه ــ همانگونه كه پيشتر ديديم ــ براى معطوف كردنِ همدلىِ عاطفىِ بينندگان به زن و مردِ قهرمان استفاده مىشود. اما اين شگرد، كاركرد ديگرى هم دارد. فرويد مىگويد كه شوخيها براى كاستنِ اضطرابِ ناشى از معانىِ سركوبشده و ناخوشايند و محرّمات گفته مىشوند. شوخى يادشده بالا بر اين محور استوار است كه «زنان» (بنا بر تعريف فرهنگ حاكم) از فهميدن يا استفاده از زبانِ فنى عاجزند و همچنين گرايش دارند كه هر چيزى را به واسطه گفتمانى مربوط به خانه دريابند. «دريچه كابين» گفتار فنى مردانه است؛ «پنجره ـ ماشين لباسشويى سكهاى» واژگانى حاكى از پرورش در خانه و گفتار زنانه است. اضطرابى كه از راه اين شوخى تسكين مىيابد، ناشى از اين حقيقت است كه زنِ قهرمان كارآگاه است و در دستگيرى جنايتكاران نقش دارد ــ يعنى فعاليتهايى كه بخشى از دنياى فنى مردان در نظام مردسالارى است. هدف از اين شوخى، اصلاح و بازگرداندن نشانههاى متناقض به نظام حاكم، و رفع و رجوع هرگونه تناقضى است كه همگونى ايدئولوژيك داستان را تهديد مىكند. به دليل اينكه جذابيت هرگز صرفاً جسمانى يا طبيعى نيست و هميشه ويژگى ايدئولوژيك دارد، نبايد با همهجانبه كردن رويارويىِ زنِ قهرمان با مردسالارى، جذابيتش را به مخاطره افكند.
استعارهاى كه جذابيت جنسى زنان براى مردان را برحسب جذابيت عسل و گل براى زنبور بيان مىكند، به روش مشابهى مفهوم خود را القاء مىكند. بدينترتيب كه اين جاذبه را طبيعى جلوه مىدهد، بر بُعدِ ايدئولوژيك آن پوشش مىگذارد و سپس اين طبيعى بودن را بسط مىدهد به اينكه جواهرات مردم براى تبهكارانِ غيرآمريكايىِ از طبقه پايين جامعه جذاب است! پس مىبينيم كه هدف از اين استعاره، طبيعى جلوه دادنِ ساختارهاى فرهنگى جنسيت و طبقه و نژاد است.
سومين شگرد، خود جواهرات است. همانگونه كه در بالا بحث شد، به دست آوردن و برخوردار بودن از مال و منال، عامل اصلىِ پيشبردِ فيلم است و جواهرات دالِ آن. در اين فيلم، استفاده از جواهرات وجه اشتراك سه رمز ايدئولوژيك است كه عبارتاند از : رمزهاى اقتصاد و جنسيت و طبقه.
در رمز اقتصاد، مرد و زنِ تبهكار تأكيد مىورزند كه كاركرد جواهرات اين است كه يا براى سرمايهگذارى مورد استفاده قرار گيرند و يا براى مبادله: «قيمتش بايد لااقل پنجاه هزار پوند باشد، اونم به قيمتِ عمدهفروشى» و اين پول مىتواند اندوختهاى باشد براى «روزهاى بازنشستگى». براى زن و مردِ قهرمان و طبقهاى كه آنها نمايندگانش هستند، اين كاركرد ناگفته باقى مىمانَد: جواهرات را ــ اگر نوعى سرمايهگذارى محسوب كنيم ــ بايد نگه داشت نه اينكه به پولِ نقد تبديلش كرد. در واقع، جواهرات بيشتر نشانهاى از طبقه و ثروتمندى و سليقه زيبايىشناختى است.
حس زيبايىشناسى يا سليقه خوب عمدتاً به عنوان نشانه و طبيعى جلوهدهنده اختلافات طبقاتى به كار مىرود. زنِ قهرمان تعمداً از جواهرات زيادى استفاده مىكند تا با اين عمل مبتذل كه حاكى از بىسليقگى اوست، توجه مرد و زنِ تبهكار را كه از طبقه پايين جامعه هستند به خود جلب كند. زن و مردِ تبهكار نيز به نوبه خود، كجسليقگىِ خود و بىاعتنايىشان نسبت به زيبايىشناسى را با تشبيه كردن جواهرات به خامه روى شيرينى نشان مىدهند. همانطور كه بُرديو (Bourdieu) گفته است، كاركرد زيبايىشناسى در جامعه ما اين است كه اختلاف سليقههاى طبقاتى و نشأتگرفته از فرهنگهاى خاص را همگانى و در نتيجه طبيعى جلوه مىدهد. سليقه طبقات حاكم بر اساس نظريهاى زيبايىشناختى كه از خاستگاه طبقاتىاش جدا شده است، جهانشمول مىگردد. استعاره «سليقه» نيز به روش مشابهى مفهوم خود را القاء مىكند، بدينصورت كه اختلافات طبقهاى را با احساسات جسمانى و بنابراين طبيعى بودن جابهجا مىكند.
واضح است كه جواهرات چه معنايى را با رمز جنسيت القاء مىكند. جواهرات، سكههايى هستند كه با استفاده از آنها، زن به عنوان كالايى مردسالارانه خريده شده است و استفاده از جواهرات نشانه متعلق بودن زن به مرد و نيز موقعيت اجتماعى و اقتصادى مرد است. جالب است كه در رمز جنسيت، هيچ اختلاف طبقاتى بين زن يا مردِ قهرمان با زن يا مردِ تبهكار وجود ندارد؛ اقتصاد مردسالارى براى تمام طبقات مشابه است، لذا اينكه مرد زندگى زنش را تأمين كند امرى جهانشمول و طبيعى به نظر مىآيد.
اين تحليل نه فقط پيچيدگى معانىِ رمزگذارىشده در صحنههايى را كه غالباً كممايه و سطحى تلقى مىشوند برملا مىكند، بلكه همچنين حاكى از اين است كه اين نكات پيچيده و ظريف تأثير بسزايى بر بينندگان تلويزيون دارد. از اين تحليل چنين برمىآيد كه انواع گوناگون رمزها، همگى به طور يكپارچه مجموعه هماهنگى از معانى را ارائه مىدهند، معانيى كه علاوه بر حفظ ايدئولوژىِ سرمايهدارىِ مردسالارانه حاكم، آن ايدئولوژى را مشروع و طبيعى نيز جلوه مىدهند.
هرگونه تحليل فيلمهاى تلويزيونى همچنين بايد كمتر به راهبردهاى متن براى مرجح نماياندن برخى معانى و يا تحديد حوزه معانى، و بيشتر به آن شكافها و منافذى معطوف باشد كه امكان مطرح شدن معانى نامرجح را فراهم مىآورند، معانيى كه از تجربيات اجتماعى خوانندگان سرچشمه مىگيرند.
اين بدينمعناست كه قرائت، مترادفِ گردآورىِ معانى از متن نيست، بلكه گفتگويى بين متن و موقعيت اجتماعى خواننده است. همانطور كه مورلى (Morley) مىگويد:
بدينسان معناى متن را بايد برحسب مجموعه گفتمانهايى در نظر گرفت كه متن در موقعيتهاى معين با آن مواجه مىشود. عامل ديگرى كه بايد در نظر داشت عبارت است از اينكه اين مواجهه ممكن است به معناى متن و هم به گفتمانهاى يادشده، ساختارى جديد ببخشد. معناى متن را بر اساس آن گفتمانهايى (آگاهيها، پيشداوريها، مقاومتها و غيره) به وجود مىآيد كه توسط خواننده بر متن اِعمال مىگردد. عامل فوقالعاده مهم در مواجهه بيننده (يا فاعل قرائت) با متن، طيف گفتمانهايى است كه بيننده از آن برخوردار است.2
متن و ذهنيت، سازههايى گفتمانىاند و هر دو شامل گفتارى متناقض يا مشتركاند. چندمعنايى بودن متن و گوناگونى قرائتها، حاصل اين تناقضهاست.
حاج (Hodge) و تريپ (Tripp) 3 مثالهاى خوبى از قرائتهاى گوناگون يا متناقضِ بينندگان تلويزيون ارائه دادهاند. آنها... فرض مىكنند كه بچهها دائماً و فعالانه مىكوشند تا از تجربيات اجتماعىشان مفهوم منطقى درست كنند و تلويزيون نقش مهمى را در اين تلاش ايفا مىكند.
بازارسنجى نشان داده است كه يكى از محبوبترين برنامههاى دانشآموزان استراليايى، سريال زندانى است، فيلمى بازارى كه وقايع آن در يك زندان زنان رخ مىدهد و در ايالات متحده آمريكا تحت عنوان زندانى: بلوك سلولهاى H نمايش داده شد. به ظاهر، انتخاب اين فيلم به عنوان سريال محبوب نوجوانانِ دبيرستانى، موضوع تعجبآورى است.
حاج و تريپ دريافتند كه بسيارى از دانشآموزان ــ در سطوح مختلف آگاهى ــ متوجه شدند و قادر بودند با درجات گوناگونى از صراحت بگويند كه تشابه معنادارِ سودمندى بين زندان و مدرسه وجود دارد. از نظر آنان، شباهتهاى اصلى بين زندانيان و دانشآموزان عبارت بود از :
1 ــ دانشآموزان در مدرسه محبوس مىشوند؛
2 ــ دانشآموزان از دوستانشان جدا مىشوند؛
3 ــ دانشآموزان به ميل و اختيارِ خودشان به مدرسه نمىروند؛
4 ــ دانشآموزان فقط به اين دليل درس مىخوانند كه در غير اين صورت تنبيه مىشوند. مضافاً اينكه اگر مطلقاً هيچ كارى انجام ندهند، بيشتر كسل خواهند شد؛
5 ــ دانشآموزان هيچ حق و حقوقى ندارند و مثلاً در مورد معلمانِ مغرض هيچ كارى نمىتوانند انجام دهند؛
6 ــ بعضى از معلمان، بچههاى مدرسه را آزار و اذيت مىكنند؛
7 ــ در ميان دانشآموزان، باندهاى اراذل و اوباش و سردسته وجود دارند؛
8 ــ قوانين احمقانهاى در مدرسه حاكم است كه همه سعى در زيرپا گذاشتن آن دارند.4
در تحقيق حاج و تريپ، اظهارات دانشآموزان نشان داد كه آنان از سريال زندانى معناهايى استنباط كرده بودند كه اين برنامه را به تجربه اجتماعى خودشان مرتبط مىكرد. مطالعهاى متنى، بسيارى از شباهتهاى بين زندان و مدرسه را آشكار كرد. در هر دو مكان، كاركنان و زندانيان نقشهاى سنخىِ مشخصى دارند. اين نقشها مقولههاى مشخص و مفيدى را به ذهن دانشآموزان متبادر مىكند و آنان به واسطه اين مقولات به تجربههاى خود در مدرسه «مىانديشند»، مقولههايى از قبيل معلم/ زندانبانِ پير و خشن، تازهواردِ خام كه مىتواند مورد سوءاستفاده قرار گيرد، كسى كه از او نمىتوان سوءاستفاده كرد و غيره. به همين ترتيب، برخى زندانيان از هر راهى در مقابل مقررات زندان از خود مقاومت نشان مىدهند و با آن مبارزه مىكنند، برخى ديگر ظاهرسازى پيشه مىكنند و ظاهراً تسليم مىشوند، گروهى ديگر نيز به ظاهر تسليم هستند، ولى در خفا مخالفت مىكنند، و غيره. همچنين برخى تدبيرهاى مقاومت هم در مورد زندانيان مصداق دارد و هم درباره دانشآموزان: زندانيان از زبان رمزى استفاده مىكنند، گاهى اوقات كلمات خاصى به كار مىبرند كه در نزد خودشان حائز معانى معينى است، اما بيشتر از سقلمه، چشمك، نگاه سريع و جملات دوپهلو مدد مىگيرند تا بتوانند در ميان خودشان با وجود خبرچينها و براى مقاومت در برابر معلمها/ زندانبانها ارتباط برقرار كنند. در مكانهاى عمومى زندان، پارهفرهنگِ تخالفورزى كه وجود دارد ــ به ويژه در رختشويخانه كه بسيارى از آنها در آنجا كار مىكنند ــ نظير پارهفرهنگِ تخالفورزى در دستشوييها، اتاق كمدهاى دانشآموزان و گوشههاى خاصى از حياط مدرسه است. نيز در هر دو نهاد [ زندان و مدرسه ] ، فرهنگِ رسمى به شدت تلاش دارد تا اين مكانها را به استعمار و كنترل خود درآوَرَد، و البته زندانيان كه مىخواهند به هر شكل ممكن آن مكانها را تحت سيطره فرهنگى خودشان نگهدارند، سخت از اين بابت ناراحتاند و در مقابل آن از خود مقاومت نشان مىدهند.
تحقيق ديگرى درباره اين سريال توسط ترنبُل (Turnbull) نشان داده است كه دخترانِ جوانِ طرفدار اين برنامه، معانيى را در آن درمىيابند كه براى به وجود آوردنِ حس هويت پارهفرهنگى و نيز براى حرمت نهادن بر نَفْسِ خودشان مىشود مورد استفاده آنان قرار گيرد. تصوير زنانى فعال و قوى كه با نظام مبارزه مىكنند و به پيروزيهاى ناچيزى دست مىيابند (گرچه عاقبت در مقابل نظام از پا درمىآيند)، به آنها احساس لذت مىدهد (لذت از مقاومت) و در عين حال وسيلهاى است براى بيان گفتمانى از مقاومت در برابر ايدئولوژى حاكم كه نظير گفتمان مورد استفاده آنان (گفتمانى كه اغلب عصيان ناميده مىشود) براى فهمِ زندگى اجتماعىشان است. اين تناقضها و مبارزه بين حاكميت و مقاومت كردن در مقابل آن، هم در سريال زندانى وجود داشت و هم در ذهنيت آنان. به طريق اولى، معانى فعالشده و لذتهاى به دست آمده از اين فيلم، آن معانى و لذتهايى بودند كه براى زيردستان و ناتوانان، از مفهومى اجتماعى برخوردار بودند.
شواهدى وجود دارد دال بر اينكه اگر در متنى، گفتمانى بيابيم كه از ديدگاهى مثبت عجز اجتماعى ما را واجد معنا سازد، آنگاه اولين قدم مهم به طرف كسب توانايى لازم براى تغيير اين عجز را برداشتهايم.
تحقيق حاج و تريپ درباره ادراكِ كودكانِ بومىِ استراليا از تلويزيون، در اينجا شايان ذكر است. آنها فهميدند كه كودكان طبقهبندى فرهنگيى را در ذهن خود ايجاد مىكنند كه شامل سياهپوستان آمريكايى، سرخپوستان آمريكايى و خودشان مىشود. اين طبقهبندى فرهنگى ــ كه براى آنان حكم ابزارى براى فكر كردن را دارد ــ از عجز سياسى و روايىِ غيرسفيدپوستان در جامعه سفيدپوستان براى آنان يك مفهوم مىسازد. كودكان يادشده از اين طبقهبندى هم براى فهم برنامههاى تلويزيون استفاده مىكنند و هم براى فهم تجربيات اجتماعىِ خودشان. برنامه بخصوص محبوب در ميان اين كودكان، نوازشهاى متفاوت است، كه شخصيت اول آن كودك آمريكايى سياهپوستى است كه خانواده سفيدپوستى او را به فرزندى گرفتهاند. كودكان استراليايى شخصيت اول اين فيلم را يك بومى استراليايى تصور مىكنند. مىتوان حدس زد كه آنان از قد و قواره كوچك آن پسرك سياهپوست، رفتار همواره كودكانهاش و اينكه چهقدر «منظورش بد فهميده مىشود» و «پدر» و «خواهر ارشد» سفيدپوستش حرفهاى او را تصحيح مىكنند، چه برداشتى داشتند، به ويژه اگر به ياد آوريم كه سرخپوستان آمريكا نيز بخشى از همان طبقهبندى فرهنگى هستند.
خوانندگان بومى استراليا اين موضوع را به اثبات رساندند كه پارهفرهنگ مىتواند از متنى كه آشكارا مُبيّنِ ايدئولوژى حاكم است، برداشت خاص خودش را داشته باشد. آنان به واسطه گفتمانهاى عجز زندگى كردهاند و اين گفتمانها مجموعهاى از معانى را فعال مىكنند كه در مقابل معانىِ مرجحِ ايدئولوژى حاكم مقاومت مىورزند. زمانى كه آنها از سرخپوستان آمريكايى در مبارزهشان با گاوچرانهاى سفيدپوست حمايت مىكنند و خود را با آنان همهويت مىپندارند، هم مىدانند كه محكوم به شكستاند و هم واقفاند كه اين قرائتِ آنان از يك فيلم وسترن، برداشتى احمقانه و ناشيانه است. قرائت تلويزيون به اين شيوه، اين امكان را براى آنان فراهم مىكرد كه عجز خود را در جامعهاى كه تحت سيطره سفيدپوستان است بيان كنند. و البته اينكه انسان بتواند تجربه خود را بيان كند، پيشنياز ضرورى كسب اراده لازم براى دگرگون كردن آن تجربه است.
متلآرت (Mattelart) در تحقيقى كه راجع به برداشت اتباع جهان سوم از برنامههاى تلويزيون هاليوودى انجام داده است، به نتيجه مشابهى مىرسد:
پيامهاى فرهنگ تودهاى مىتواند توسط طبقات حاكم خنثى شود، همان طبقاتى كه با ايجاد بذرهاى گهگاه متناقضِ فرهنگى نوين مىتوانند پادزهر خاص خودشان را توليد كنند.
اين مقاله ترجمهاى است از :
John Fiske, Television Culture, Methuen & Co.
1.E. Berne, Games People Play: The Psychology of Human Relationships (Harmondsworth: Penguin, 1964).
2.David Morley, The Nation-wide Audience: Structure and Decoding (London: British Film Institute, 1980).
3.R. Hodge and D. Tripp, Children and Television (Cambridge: Polity Press, 1986).
4.Ibid., p. 49.