مجلات >ارغنون>شماره 19

فرهنگ رسانه‏هاى گروهى

نوشته ژان بودريار

ترجمه شيده احمدزاده

نئو ـ يا احياء زمان پريشانه

همان‏طور كه ماركس درباره ناپلئون سوم گفت، گاهى در تاريخ وقايع مشابه دو بار رخ مى‏دهند: بار اول با مفهومِ تاريخىِ واقعى؛ بار دوم صرفا به صورت يادآورى هجوآميزِ آن واقعه، يا به عبارتى به شكل تجسمِ مضحكِ آن رويداد كه مرجعى افسانه‏اى آن را زنده نگه مى‏دارد. بنابراين مصرف فرهنگى consumption) (cultural را مى‏توان به منزله زمان و مكانِ اين احياء هجوآميز تعريف كرد. به عبارت ديگر، مصرف فرهنگى يادآورِ تقليدگونه چيزى است كه ديگر وجود ندارد ــ آنچه كه چندان «مصرف» نمى‏شود بلكه «كامل مى‏شود» (تكميل شده، گذشته و از بين رفته است). جهانگردانى كه با اتوبوس به دورترين نقطه قطب شمال سفر مى‏كنند تا رويدادِ تاريخى «جويندگان طلا» را بازسازى كنند، در حالى كه كت و چوبهاى اسكيموها را كرايه مى‏كنند تا قدرى همشكل بوميان شوند، انسانهاى مصرف‏كننده هستند: آنها از راه آيين و مراسم، چيزى را مصرف مى‏كنند كه يك واقعه تاريخى بوده و حال بالاجبار به صورت افسانه دوباره واقعى شده است. در تاريخ، چنين جريانى بازسازى ناميده مى‏شود؛ اين روند، نفى تاريخ و احياء ضدِ تكامل‏گرايانه الگوهاى پيشين است. مصرف نيز كاملاً از چنين محتواىِ زمان پريشانه‏اى آكنده است. شركت اسو (Esso) در پمپ‏بنزينها در زمستان به شما وسائل كباب‏پزى و كنده آتش عرضه مى‏كند. اين نمونه‏اى شاخص است: اين اربابانِ جهانِ نفت، «نابودگران تاريخىِ» كنده‏هاى آتش با تمامى ارزشِ نمادين آن هستند كه چنين خدمات حمايتى را به عنوانِ «نو كُنده ـ آتشِ شركت اسو» به شما عرضه مى‏كنند. آنچه در اينجا مصرف مى‏شود لذتِ همزمان و مشترك و تبانى شده اتومبيل و وجهه منسوخِ هر چيزى است كه ناقوس مرگِ آن را اتومبيل به صدا در مى‏آورد ــ اعتبارِ منسوخِ چيزهايى كه هم اكنون اتومبيل آنها را به ياد ما مى‏آوَرَد! نبايد اين را صرفا حسرتى برگذشته تلقى كنيم، بلكه اين تعريف تاريخى و ساختارى مصرف است كه از طريق اين شكل تجربه شده بر مبناى نفىِ آنچه واقعيت است، نشانه‏ها را ارتقاء مى‏بخشد.

از طريق رسانه‏هاى گروهى، تزويرِ اسف‏بارِ عنوانهاى فرعى خبرى با داشتن تمام نشانه‏هاى فاجعه (مرگ و مير، قتل، تجاوز، انقلاب)، آرامش زندگى روزمره را افزايش مى‏دهند. اما اين فزونىِ اسف‏انگيزِ نشانه‏ها در همه جا مشهود است: تجليل از جوانان و سالخوردگان، نحوه برخوردِ صفحه اول روزنامه‏ها از جشنهاى عروسى اشراف‏زاده‏ها، ستايشِ رسانه‏هاى گروهى از بدن و مسائل جنسى ــ همه‏جا شاهد فروپاشى تاريخى ساختارهاى خاصى هستيم كه، به عبارتى، تحت نشانه مصرف، هم نابودى حقيقى و هم احياء هجوآميز خود را جشن مى‏گيرند. آيا نهاد خانواده در حال انحلال است؟ كاملاً برعكس، نهاد خانواده تجليل مى‏شود. كودكان ديگر كودك نيستند؟ برعكس، دوران كودكى به چيزى مقدس تبديل شده است. آيا سالخوردگان تنها هستند و از دور خارج شده‏اند؟ برعكس، شاهد نمايشِ جمعىِ ترحم براى سالمندان هستيم. و آشكارتر از تمام اينها، بدن مورد تجليل قرار مى‏گيرد. و اين درست در حالى است كه امكاناتِ واقعى بدن تحليل مى‏روند و به طور فزاينده‏اى توسط سيستمِ كنترل و محدوديتهاى شهرى و حرفه‏اى و ديوان‏سالارى مورد حمله قرار مى‏گيرند.

بازيابى فرهنگى

تا آنجا كه به تخصصِ حرفه‏اى فرد و مسير شغلى و موقعيت اجتماعى او ارتباط پيدا مى‏كند، هم اكنون پرداختن به بازآموزى ــ كه در زبان فرانسه بازيابى (recycling) ناميده مى‏شود ــ يكى از ابعادِ شاخصِ جامعه ماست. وضعيت فعلى به گونه‏اى است كه هر كس بخواهد عقب نماند، به كنارى گذاشته نشود يا موقعيت شغلى خود را از دست ندهد، مى‏بايست ميزان دانش و تخصص ــ به طور خلاصه حدودِ مهارتهاى عملى ــ خود را در بازار كار «مُطابق زمان و روز ارتقاء بخشد». اين نظرى است كه خصوصا در مورد كاركنان فنى و همچنين اخيرا معلمان شنيده مى‏شود. لذا اين نظر ادعا مى‏كند كه علمى است و بر اساس پيشرفتِ مستمرِ دانش (در علوم دقيق، شگردهاى فروش، روش‏هاى آموزش و غيره) عمل مى‏كند، عملى كه اگر تمامى افراد مى‏خواهند با «شتاب زمان» پيش بروند بايد معمولاً خود را با آن انطباق دهند. در واقع، اصطلاح «بازيابى» چندين انديشه را به ذهن متبادر مى‏كند. يكى از آن موارد «مُد» است و «بازيابى» به طور اجتناب‏ناپذيرى «چرخه» مُد را به ياد مى‏آوَرَد. دراين حوزه نيز هر كس بايد «همراه با مُد» باشد، و خود را ــ حتى لباس، اموال منقول و اتومبيل خود ــ را سالانه، ماهانه يا بر مبناى فصل «بازيابى» كند. اگر فرد چنين عمل نكند، شهروند حقيقى جامعه مصرف‏گرا محسوب نمى‏شود. البته آشكار است كه پيشرفت مستمرى در اين حوزه‏ها ديده نمى‏شود: مُد امرى دلخواهانه، گذرا و دوره‏اى است و هيچ چيزى به كيفيت درونىِ افراد نمى‏افزايد. با اين حال، مُد محدوديتهاى گسترده‏اى تحميل مى‏كند و با اِعمال اين محدوديتها باعث موفقيت يا طرد اجتماعى مى‏شود. مى‏توانيم اين سؤال را از خود بپرسيم كه آيا «بازيابى دانش» اين نوع تغييرِ تسريع شده، اجبارى و دلخواهانه مانند مُد را تحت پوشش علمى خود پنهان نمى‏سازد؟ آيا اين بازيابى همان‏طور كه چرخه توليد و مُد بر كالاهاى مادى تحميل مى‏شود، همان «كهنگى ذاتى obsolescence) (built-in را در سطح دانش و اشخاص وارد بازى نمى‏كند؟ در اين صورت، ما مى‏بايست به جاى جريانى معقول از جمع‏آورى اطلاعات علمى، شاهد يك جريان اجتماعىِ غيرمعقول از مصرف باشيم كه از ساير مصارف تفكيك‏ناپذير است.

حوزه ديگرى از اين بازيابى را مى‏توان در پزشكى مشاهده كرد، بازيابى پزشكى يا به عبارت ديگر معاينه كاملِ پزشكى. در اين حوزه نيز شاهد بازيابى جسمى، عضلانى و فيزيولوژيك هستيم: مُدل رئيس جمهور1 براى مردان؛ رژيم و مراقبتهاى زيبايى براى زنان؛ تعطيلات براى همه. اما مى‏توانيم (و مى‏بايست) اين نظر را به پديده‏هاى گسترده‏ترى بسط بدهيم: خودِ موضوع «كشف مجددِ» جسم، يك بازيابى جسمانى است. مثالهاى زير نيز يك نوع بازيابى طبيعت محسوب مى‏شوند: طبيعت به شكل فضاى سبز درون شهرى كه فقط نمونه‏اى از طبيعت زنده است و از هر طرف با بافت شهرى احاطه شده و با دقت پاسدارى مى‏شود و مانند پارك در حد «دماى اتاق» نگهدارى مى‏شود، طبيعتِ حفاظت شده يا طبيعت در حد چشم‏اندازِ خانه‏هاى تفريحى. به عبارت ديگر، اين طبيعت در تضادى نمادين با فرهنگ، ديگر يك حضورِ اصلى و خاص نيست، بلكه شبيه‏سازى (simulation) و «مصرفِ» (consumme) نشانه‏هاى طبيعت است كه در جريان گردش عقب نگه داشته شده است ــ در يك كلام، طبيعت بازيابى شده است. حتى اگر در همه موارد هنور به اين مرحله نرسيده باشيم، باز هم اين روندِ رايج و حاكم است. اعم از اين‏كه ما از طراحى، حفاظت يا محيط فضاى سبز بيرون شهر صحبت كنيم يا خير، در هر صورت آنچه مورد سؤال است، بازيابى طبيعتى است كه خود محكوم به فناست. درست مانندِ وقايع روزمره يا دانش بشرى، طبيعت نيز در اين سيستم با اصل با زمان بودن up-to-the-minute) being of (principle اداره مى‏شود. طبيعت بايد مانند مُد عملاً تغيير يابد. طبيعت حال و هوايى فراهم مى‏كند و بنابراين در معرضِ يك دوره جايگزينى قرار مى‏گيرد. اين همان اصلى است كه امروزه حوزه شغل را تصرف كرده است، حوزه‏اى كه در آن ارزشهاى علم، فن، مهارت و توانايى جايشان را به «بازيابى» مى‏دهند ــ به سخن ديگر جايشان را به فشارهاى گريزناپذيرِ تغييرپذيرى، موقعيت و خصوصياتِ شغلى مى‏دهند.2

امروزه اين اصلِ سازمان‏دهى، بر تمامِ فرهنگ «توده» حاكم است. تمام افرادى كه پذيراى فرهنگى مى‏شوند، در واقع آنچه را كه دريافت مى‏كنند فرهنگ نيست بلكه بازيابى فرهنگى است. (نهايتا، حتى «فرهيختگانِ» حقيقى از اين جريان گريزى ندارند يا حداقل گريزى نخواهند داشت.) آنها در جريانِ «معرفت» يا «اطلاع از آنچه كه مى‏گذرد» قرار مى‏گيرند؛ آنها زمان‏مند شدنِ پوششِ فرهنگى خويش را بر مبنايى ماهانه يا سالانه فرا مى‏گيرند. آنها ياد مى‏گيرند كه چگونه تسليمِ محدوديتهاى ضعيفى شوند كه دائما مانند مُد در حال تغيير است و نقطه تقابل مطلقِ فرهنگ است، فرهنگى كه:

1. ميراثِ آثار فرهنگى، تفكر و سنت تصور مى‏شود؛

2. بُعد پيوسته‏اى از تأمل نظرى و نقادانه ــ يعنى تعالى نقادانه transcendence) (critical و نقشِ نمادين تصور مى‏شود.

هر دو بُعدى كه ذكر شد، توسط دو امر انكار مى‏شوند: 1. خرده فرهنگِ دوره‏اى subculture) (cyclical كه از اجزاء و نشانه‏هاى فرهنگى كهنه‏پذيرى تشكيل يافته است؛ 2. فضاى فرهنگى كه هر لحظه سعى در به روز كردن خود دارد و در تمام نمودهاى فرهنگ بازيافته (از هنر جنبشى گرفته تا دائرة المعارفهاى هفته‏اى) مشهود است.

به بيان دقيقتر، مى‏بينيم كه مشكل مصرفِ فرهنگ به محتويات فرهنگى ارتباط پيدا نمى‏كند. علاوه بر اين مشكلِ مصرف فرهنگ به وجودِ «مخاطبانِ فرهنگ» نيز مربوط نمى‏شود (منظور از مخاطبانِ فرهنگ مشكل كاذب و هميشگىِ «عاميانه‏سازى» (vulgarization) هنر و فرهنگ است كه مجريانِ فرهنگِ «اشرافى» و مدافعين فرهنگِ توده در دام آن گرفتار مى‏شوند). عامل تعيين‏كننده اين نيست كه آيا ميليونها يا فقط چند هزار نفر در يك حركتِ فرهنگى خاص سهيم مى‏شوند، بلكه مسأله اين است كه اين حركت نيز مانند «اتومبيل سال»، يا «طبيعت در سبزه‏زار»، محكوم است به اين‏كه صرفا نشانه‏اى ناپايدار باشد؛ چرا كه به طور عمد يا غيرعمد اين حركتِ فرهنگى در آنچه امروز بُعد جهانىِ توليد نام گرفته است، ساخته مى‏شود؛ بُعد چرخش و بازيابى recycling) and cycle the of (dimension . فرهنگ ديگر ساخته نمى‏شود كه باقى بماند. البته فرهنگ ادعاى جهان شمولى و مرجعِ ايدئال بودن را حفظ مى‏كند و آن را با قدرت هر چه بيشتر اعلام مى‏دارد، چرا كه فرهنگ محتواىِ معنايى خود را از دست مى‏دهد (درست مانند طبيعت كه پيش از آنكه در همه‏جا ضايع شود، هرگز آنقدر تجليل نمى‏شد). با وجود اين، فرهنگ در واقعيتِ خود و با شيوه توليد خود همچون كالاهاى مادى در معرض همان فشارِ «به روز بودن» قرار دارد. بايد يك‏بار ديگر به اين نكته تأكيد گذاريم كه اين مسأله ارتباطى با ترويج صنعتىِ dissemination) (industrialفرهنگ ندارد. اين واقعيت كه تابلوهاى وان‏گوگ در فروشگاههاى بزرگ به نمايش گذاشته مى‏شود يا كتابهاى كى‏يركگارد در دويست هزار نسخه به فروش مى‏رسند در اينجا مورد بحث نيست. آنچه معناى آثار را تحت تأثير قرار مى‏دهد اين واقعيت است كه تمام مفاهيم ادوارى (cyclical) شده‏اند. به عبارت ديگر، از طريق خودِ سيستم ارتباطات، يك شيوه خاصِ توالى و تناوب بر آنها تحميل شده است. يعنى يك تعديل تركيبى modulation) (combinatorial كه دقيقا متعلق به حواشى و برنامه‏هاى تلويزيونى است (به عنوان قسمت بعدى اين مقاله، "رسانه پيام است"، رجوع شود). با در نظر گرفتن اين موقعيت، فرهنگ مانند يك شِبه واقعه در «اطلاعات عمومى» و مانند يك شبه كالا در تبليغات، خارج از خودِ رسانه يعنى خارج از كُدِ مرجع مى‏تواند توليد شود (و عملاً هم توليد مى‏شود). در اينجا ما همان روش منطقى را پيدا مى‏كنيم كه در «الگوهاى شبيه‏سازى»3 (simulation models) با آن مواجه مى‏شويم يا در كار با دستگاهها مى‏بينيم، آنچه صرفا بازى با اَشكال و تكنولوژى است. در نهايت، ديگر هيچ تفاوتى ميان «خلاقيتِ فرهنگى» (در هنرِ جنبشى و غيره) و اين بازىِ لوديك4 / تكنيكى تركيبها وجود ندارد. هيچ تفاوتى نيز ميان «نوآوريهاى آوانگارد» و «فرهنگِ توده» وجود ندارد. فرهنگِ توده گرايش به تركيب مضامين كليشه‏اى يا محتوايى عقيدتى، احساسى، اخلاقى، تاريخى يا برگشته از فرهنگ عاميانه دارد، در حالى كه نوآوريهاى آوانگارد اَشكال و شيوه‏هاى بيان را تركيب مى‏كنند. اما فرهنگِ توده و آوانگارد هر دو اساسا بر اساسِ اصولِ خاص و محاسبه سهم بازار و بدهى بازى مى‏كنند. علاوه بر اين، جالب است ببينيم كه چگونه سيستمِ جوايز ادبى، كه در حال حاضر در جهانِ ادبيات به علت فرسودگىِ دانشگاهىِ آن مورد نفرت قرار گرفته (در واقع، از ديدگاه جهانى، اهداى جايزه به يك كتاب در سال احمقانه است)، از طريق انطباق خود با چرخه كارآمدِ فرهنگ مدرن، حياتِ تازه و قابل توجهى را به دست آورده است. نظم اين جوايز، كه در دوره‏هاى ديگر پوچ به نظر مى‏رسيد، هم اكنون با گرايشِ فعلى به بازيابى و با عطف توجه مُدِ فرهنگى به زمانِ حال، هماهنگ است. در گذشته اين جوايز، كتابى را براى آيندگان مشخص مى‏كردند و اين تا حدى مسخره مى‏نمود. امروزه، كتابى را بر حسب علاقه‏برانگيز بودن موضوع آن مشخص مى‏كنند و موفق هم مى‏شوند و با اين شگرد، قدرت تازه‏اى براى انجام اين كار يافته‏اند.

بازى تيرلى‏پات و ماشينِ مسابقه پرسش و پاسخ، يا كمترين فرهنگ مشترك5 (LCC)

روش كارِ بازى تيرلى‏پات (Tirlipot) در تئورى عبارت است از جستجوى تعريف يك فعل به‏وسيله روشهاى پرسش و پاسخ. (تيرلى‏پات [ كه در لغت به معناى شخص يا چيزى است كه نامش نامعلوم باشد ] معادلِ «چيستان» است، يعنى يك دال معلق كه با بازگشت انتخابى restitution) (selective ، بايد دالِ مشخصى جايگرين آن شود.6) لذا اين بازى در تئورى يك روند يادگيرى فكرى است. اما واضح است كه صرف‏نظر از تعدادِ معدودى استثنا، شركت كنندگانِ مسابقه قادر به پرسشِ سؤالهاى واقعى نيستند: به نظر آنها پرسش، كند و كاو يا تحليل، دردسرآفرين است. آنها از پاسخ شروع مى‏كنند (فعل خاصى كه در ذهن دارند) و پرسش را از آن استنتاج مى‏كنند. اين در حقيقت، شكلِ‏استفهامىِ تعريف در فرهنگِ لغت است. براى مثال، «آيا تيرلى‏پات به معناى پايان بخشيدن به چيزى است؟» اگر مجرى پاسخ بدهد «بله، تا حدى» يا حتى صرفا بگويد «شايد... شما چه فكر مى‏كنيد؟»، در آن صورت دوباره اين پاسخ غيرارادى داده مى‏شود كه «پايان بخشيدن» يا «كامل كردن». آنچه ما در اينجا داريم، دقيقا برخوردِ تعميركارى است كه سعى دارد پيچها را يكى بعد از ديگرى امتحان كند تا ببيند كه كدام يك جا مى‏افتد؛ اين يك روش تحقيقى مقدماتى بر اساس آزمايش و خطاست كه متضمن هيچ بررسى منطقى نيست.

در مورد ماشينِ مسابقه اطلاعات عمومى نيز ما همين اصل را مى‏بينيم. هيچ‏گونه يادگيرى وجود ندارد. يك كامپيوترِ كوچك با ارائه طيفى از پنج پاسخ براى هر پرسش، از شما سؤال مى‏كند. شما جواب صحيح را انتخاب مى‏كنيد. زمان گرفته مى‏شود. اگر شما بلافاصله پاسخ دهيد، بيشترين امتيار را دريافت مى‏كنيد و «قهرمان» مى‏شويد. بدين ترتيب، اين زمانِ تفكر نيست بلكه زمان واكنش است كه سنجيده مى‏شود. ماشين به جاى روشهاى فكرى فقط شيوه واكنشِ سريع را وارد بازى مى‏كند. شما نبايد پاسخهاى پيشنهادى را بسنجيد يا در آن تعمق كنيد، بلكه بايد پاسخ صحيح را ببينيد و آن را مانند يك محرك بر همان خطوطِ دستگاه اپتيك مانند چشم الكتريكى به ثبت برسانيد. شناختن، ديدن است (اين را با «رادار» رايزمان ûradar‎) (Riesmannian مقايسه كنيد كه به شما امكان مى‏دهد با حركت در ميان مردم ارتباط را حفظ يا قطع كنيد و فورا ارتباطهاى مثبت و منفى را برگزينيد. از همه مهمتر، نبايد هيچ‏گونه تفكرِ تحليلى وجود داشته باشد؛ در اين بازى، بر اساس وقتِ تلف شده براى فكر كردن، از مجموع امتيازهاى بازيكن كسر مى‏شود.

اگر اين بازيها كاربرد يادگيرى ندارند (كما اينكه برنامه سازان و نظريه‏پردازان رسانه‏هاى گروهى نيز هميشه چنين استدلال مى‏كنند)، پس كاربرد واقعى آنها چيست؟ در بازى تيرلى‏پات، واضح است كه مشاركت نقش اصلى را دارد، محتوا هيچ اهميتى ندارد. براى شركت‏كننده، اين لذتِ اشغال كردن امواج راديويى به مدت 20 ثانيه است، مدتى نسبتا طولانى كه صداى خود را بشنويم و آن صدا را با صداى مجرى تركيب كنيم، توجه او را با ايجاد گفتگويى مختصر جلب كنيم و از طريق او ارتباطى جادويى با عموم مردم، آن توده گرم و ناشناس، برقرار كنيم. واضح است كه بيشتر مردم از دادن پاسخِ نادرست به هيچ وجه مأيوس نمى‏شوند. آنها آنچه را مى‏خواستند به دست آورده‏اند: پيوندِ جمعى (communion) ــ يا به عبارت بهتر، آن شكلِ مدرن فنى و «ضد عفونى شده» پيوند جمعى كه آن را ارتباط يا تماس مى‏خوانيم. آنچه جامعه مصرفى را شاخص مى‏كند در حقيقت فقدانِ مراسم آيينى (ceremonies) نيست (بازى راديويى، به همان اندازه آيين قربانى بدوى يا جمعى، يك مراسم آيينى است)؛ بلكه اين حقيقت است كه آيينِ پيوندِ جمعى ديگر با نان و شراب محقق نمى‏شود [ اشاره به مراسم عشاء ربانى ]، نان و شرابى كه جسم و خون [ عيسى مسيح ] تلقى مى‏گردد. آيينِ پيوندِ جمعى از طريق رسانه‏هاى گروهى (كه فقط پيام نيستند بلكه شامل تمام تشكيلاتِ پخش برنامه، شبكه، ايستگاه، گيرنده‏ها و البته برنامه سازان و عموم مردم مى‏شوند) تحقق مى‏يابد. به عبارت ديگر، پيوند ديگر نه از طريق يك رسانه نمادين بلكه از طريق رسانه فنى به دست مى‏آيد؛ و اين چيزى است كه پيوندِ جمعى را به ارتباط رسانه‏اى تبديل مى‏كند.

بنابراين، آنچه كه افراد در آن سهيم مى‏شوند ديگر فرهنگ يعنى آن مجموعه زنده و حضور واقعىِ گروه نيست (يا هر آنچه نقش نمادين و به وجودآورنده مراسم و جشن را دارد). فرهنگ در مفهومِ خاصِ اين اصطلاح حتى به معناى دانش هم نيست، بلكه مجموعه غريبى از نشانه‏ها، مراجع و خاطراتِ دوران مدرسه و پيامهاى متفكرانه مُد معروف به «فرهنگ توده» است كه شايد بتوانيم آن را كمترين فرهنگ مشترك بناميم، همان طور كه در رياضيات از كمترين مخرج مشترك صحبت مى‏كنيم. اين همچنين شبيه به «مجموعه استانداردى» از كمترين ميزان مشترك كالاست كه مصرف‏كننده معمولى بايد دارا باشد تا شهروندِ اين جامعه مصرفى لقب گيرد. همچنين، كمترين فرهنگ مشترك كه در واقع مانند كمترين مجموعه از «پاسخهاى صحيح» يك فرد معمولى در مسابقه است، بايد وجود داشته باشد تا فرد بتواند در مقام شهروند فرهنگى امتياز به دست آوَرَد.

ارتباطات جمعى، فرهنگ و دانش را ناديده مى‏گيرد. آنچه مورد سؤال است، وارد شدن روندهاى نمادين يا آموزشى واقعى به بازى نيست، زيرا اين كار به معناى بى‏اعتبار كردن مشاركت جمعى خواهد بود. و مشاركت همان معناى مراسم است، مشاركتى كه تنها مى‏تواند از طريق مراسم عبادى (liturgy) اجرا شود، يعنى از طريق سيستم رسمى نشانه‏ها كه از هرگونه بافت معنايى به دقت تهى شده است.

مى‏بينيم كه اصطلاح فرهنگ بالقوه بسيار گمراه‏كننده است. رابطه اين چكيده فرهنگى ــ اين گنجينه پرسشها/ پاسخهاى كدگذارى شده، اين كمترين فرهنگ مشترك ــ با فرهنگ، همچون رابطه بيمه عمر با زندگى است: اين «چكيده» فرهنگى حضور دارد تا خطرات احتمالى را دفع كند و نشانه‏هاى آيين شده فرهنگ‏سازى را بر مبناى انكار يك فرهنگ زنده تجليل كند.

با اين همه، كمترين فرهنگ مشترك كه از يك مكانيسم پرسش و پاسخ خودكار تغذيه مى‏شود، قرابتهاى بسيارى با فرهنگ كلاس درس دارد. در واقع، محرك اصلى تمام اين بازيها، كهن الگوى (archetype) امتحان است، و البته اين تصادفى نيست. امتحان شكل شاخص پيشرفت اجتماعى است. هر فرد مى‏خواهد كه امتحان بشود، حتى در شكل تحريف شده راديو ـ تلويزيونى آن، زيرا امروزه امتحان شدن اعتبار و وجهه خوبى دارد. بنابراين، افزايش بى حد و حصر اين بازيها، در خود حاوى يك جريان نيرومند انسجام اجتماعى است: مى‏توانيم نهايتا كل يك جامعه را كه در اين مسابقات رسانه‏هاى گروهى تلفيق شده است تصوير كنيم، يا كل آن سامان اجتماعى را كه وجودش منوط به مجاز شمرده شدن اين مسابقات است. تاكنون در تاريخ فقط يك جامعه وجود داشته كه نظامِ كاملِ انتخاب و تشكيلات آن بر مبناى امتحان بوده است و آن جامعه چين در دوران تسلط ماندرينها (Mandarins) است. اما آن سيستم تنها اقليتِ تحصيل كرده را تحت تأثير قرار داد. در وضعيت كنونى بايد تمام توده مردم را وارد اين شيوه بى‏وقفه مسابقات كنيم؛ بازيى كه هر كس در آن سرنوشت اجتماعى خود را يا با ترك كردن بازى حفظ مى‏كند و يا براى دو برابر كردن امتيازاتش آن را به مخاطره مى‏اندازد. به اين صورت ديگر به دستگاهِ منسوخِ كنترل اجتماعى نياز نخواهيم داشت، چون بهترين سيستمِ ادغام هميشه رقابتى آئينى‏شده competition) (ritualizedبوده است. ولى ما هنوز به آن مرحله نرسيده‏ايم. در اين لحظه، بياييد خودِ اين آروزى بزرگ را در نظر بگيريم كه هر فرد مى‏خواهد بخشى از يك موقعيت «امتحانى» باشد ــ اين يك آرزوى دو جانبه است چرا كه هر كسى ممكن است امتحان شود اما در عين حال هر كسى نيز مى‏تواند در موقعيت ممتحن يا داور (به عنوان پاره‏اى كوچك از اقتدار جمعى كه عامه مردم ناميده مى‏شود) قرار بگيرد. اين «كپىِ يك نفره» duplication) (oneric (در آنِ واحد خود و ديگرى بودن)، به مفهوم دقيقِ كلمه خيال‏انگيز است. اما اين واگذارىِ قدرت، عملكردِ تاكتيكىِ ادغام نيز هست. بنابراين، آنچه ارتباطات جمعى را تعريف مى‏كند عبارت است از تركيب جنبه فنى رسانه با كمترين فرهنگ مشترك (و نه شركت انبوهى از مردم). حتى اگر بازى انفرادى به نظر برسد، ماشينِ مسابقه باز هم يك رسانه گروهى است. در بازى با اين ماشين، آنجا كه مهارتِ فكرى به صورت صداى بوقها و چراغهاى چشمك زن نمودار مى‏شود ــ تلفيق تحسين برانگيز دانش (سؤالهاى معلومات عمومى) و لوازم خانگى به عنوان جوايز ــ يك مؤسسه جمعى (رسانه گروهى) شما را همچنان برنامه‏ريزى مى‏كند. رسانه كامپيوترى شده صرفا تحقق فنىِ رسانه جمعى است، تحقق آن سيستم پيامهاى كمترين فرهنگ مشترك كه مشاركت كل در جزء و هر جزء در كلِ همان سيستم را اداره مى‏كند.

بگذاريد يك‏بار ديگر بگوييم كه مقايسه فرهنگِ برتر با فرهنگِ رسانه‏هاى گروهى و تمايز قائل شدن در ارزش آنها، بيهوده و بى‏معناست. فرهنگِ برتر از ساختار زبانى پيچيده‏اى برخوردار است، حال آنكه فرهنگِ رسانه‏هاى گروهى تركيبِ عناصرى است كه مى‏توانند هميشه به الگوى پاسخ واكنشى و الگوى پرسش و پاسخ تقسيم شوند. فرهنگ رسانه‏هاى گروهى، به وضوح در بازيهاى راديويى نشان داده شده است. اما وراى اين نمايشِ آيين، اين الگو بر رفتارِ مصرف‏كننده در هريك از اَعمال، اخلاق و رفتار كُلى او نيز حاكم است. و اين رفتارها به شكل يك سلسله پاسخ به محركهاى متفاوت سازمان يافته‏اند. سليقه، اولويت، نياز، تصميم؛ آنجا كه كالاها و روابط هر دو مطرح هستند، مصرف‏كننده دائما خواستار اين است كه «مورد پرسش قرار گيرد» و لازم است كه پاسخ دهد. در اين موقعيت، خريد كردن به مسابقه راديويى شبيه است. امروزه نقشِ فرد در برآورده ساختنِ عينِ يك نياز، عملى چندان بديع محسوب نمى‏شود، بلكه اساسا پاسخِ او به يك سؤال مطرح است ــ پاسخى كه فرد را در آيين جمعىِ مصرف وارد مى‏كند. اين امر تا اين حد بازى است كه در آن هر كالا هميشه يكى از چند نوع كالايى است كه فرد ملزم به انتخاب از ميان آنهاست ــ عملِ خريد، يك انتخاب و تعيين يك اولويت است ــ دقيقا همان‏طور كه او بايد از ميان پاسخهايى كه در مسابقه ارائه مى‏شود، دست به گزينش بزند. در اين مفهوم است كه خريدار بازى مى‏كند، يعنى به سؤالى پاسخ مى‏دهد كه هرگز سؤالى مستقيم درباره سودمندى كالا نيست، بلكه پرسشى غيرمستقيم درباره انواع آن كالا است. اين «بازى» و انتخابى كه نتيجه موفقيت‏آميز آن را تعيين مى‏كند، خريدار / مصرف‏كننده را در تضاد با استفاده‏كننده سنّتى user) (traditional قرار مى‏دهد.

كوچكترين مضرب مشترك (LCM)

امروزه كمترين فرهنگ مشتركِ امواج راديو ـ تلويزيونى يا مجلاتِ داراى تيراژ انبوه، يك زير مجموعه هنرى دارد. تمثيلِ اوليه اين تكثيرِ آثار هنرى را به صورت اعجاب آورى مى‏توان در داستان معروفِ كتاب مقدس ديد (داستانِ تكثير نان و ماهى در كنار درياى جليله)، كتابى كه به نوبه خود هم اكنون تكثير و به صورت جزوه‏هاى هفتگى به توده مردم تحويل داده مى‏شود.

نسيمِ عظيمِ آزاديخواهانه‏اى بر مدينه فاضله فرهنگ و هنر وزيده است. هنر معاصر (از رشنبرنگ (Rauschenberg) تا پيكاسو (Picasso) ، از واسارلى (Vasarely) تا شاگال (Chagall) و تا هنرمندان جوانتر) نمايشگاهِ «چشم‏انداز اختصاصى»اش را در فروشگاه بزرگ پرنتامپس (Printemps) برگزار مى‏كند. (هر چند بايد اذعان كرد كه اين‏كار در طبقه بالايى ساختمان انجام مى‏شود و فروشگاه حاضر نيست كه نمايشگاه را در قسمت «دكوراسيون داخلىِ» طبقه دوم با آن چشم‏اندازهاى بندرگاه و غروب خورشيد برگزار كند.) اثر هنرى از آن انزوايى كه قرنها به مثابه كالايى منحصر به فرد و به منزله لحظه افتخار در آن محدود شده بود، خارج مى‏شود. همان‏طور كه همه مى‏دانند، روزى روزگارى، گالريها مكان مقدسى بودند. اما هم‏اكنون توده مردم از صاحبان منزوى آثار هنرى يا روشنفكرانِ عاشقِ هنر پيشى گرفته‏اند. تنها تكثيرِ صنعتِ اثرِ هنرى نيست كه توده مردم را شادمان و خوشحال مى‏سازد بلكه اثرى هنرى كه منحصر به فرد و در عين حال جمعى باشد ــ آنچه كه اثر هنرى متعدد Multiple) (the مى‏گوييم:7

تحت حمايتِ فروشگاه‏هاى بزرگِ پريسونيك (prisunic)، ژاك پوتمان Putman) (Jacques با ابتكارى جالب مجموعه‏اى از نُسخِ اصلىِ آثار هنرى خود را با قيمت بسيار مناسبى به تازگى منتشر كرده است (100 فرانك). ديگر به نظر كسى عجيب نمى‏رسد كه يك تصوير چاپ سنگى يا كنده‏كارى را مى‏توان همزمان با يك جفت جوراب يا يك صندلى به دست آورد. دومين «مجموعه آثار هنرى فروشگاه پريسونيك» در گالرى لويل (L¨Oeil) به تازگى به نمايش گذاشته شده است و هم اكنون در فروشگاهها به فروش مى‏رسد. اين يك حركتِ تبليغاتى نيست و هنور نمى‏توان نام انقلاب بر آن نهاد. تكثير تصاوير، پاسخى به جمعيت در حال تكثير public) (multiplying است و اين بدون ترديد منتهى به خلقِ اماكنى مى‏شود كه بتوان آن تصاوير را در آنجا ديد. پژوهشِ تجربى، ديگر به اسارت قدرت و پول در نمى‏آيد: مشتريان نمايشگاه جايگزينِ حاميان سنتىِ هنرمندان مى‏شوند... هر نسخه از اين آثار هنرى (يا در واقع اثر هنرى) امضا و شماره‏گذارى‏شده و در تيراژ 300 نسخه تهيه شده است... آيا اين يك پيروزى براى جامعه مصرفى است؟ شايد چنين باشد. اما از آنجا كه كيفيت حفظ مى‏شود، اين چه اهميتى دارد؟ امروزه آنان كه هنر معاصر را درك نمى‏كنند، كسانى هستند كه در پى اين درك نيستند.

دوره ارزش‏گذارى هنرى بر مبناى ارزش نادر بودن آثار هنرى به پايان رسيده است. با «تكثير نامحدود» Multiple) (Unlimited ، هنر به سمت دوره صنعتى حركت مى‏كند (و در همين حال، اين آثار تكثير شده كه با تيراژ محدود توليد شده‏اند، فورا به ارزش‏گذارى «متفاوت» و بازار سياه منتهى مى‏شوند. اين ارزش‏گذارى، ابتكار دروغين تهيه‏كنندگان و طراحان است). حالا ديگر شاهد اثر هنرى در هر جايى هستيم: اثر هنرى در قصابى، هنر انتزاعى در كارخانه... و اين جملاتى است كه مى‏شنويم: ديگر نگوييد «هنر چيست؟»؛ نگوييد «هنر بسيار با ارزش است»؛ نگوييد «هنر براى من نيست»؛ مجله الاهگان هنر Muses) (Les را بخوانيد.

گفتن اين مطلب بسيار ساده مى‏نمايد كه نقاشى پيكاسو هرگز تقسيم كار در كارخانه را از بين نخواهد برد، يا تكثير آثار متعدد (اگر چنين اتفاقى رخ بدهد) هرگز تقسيم اجتماعى و تعالى فرهنگ را از بين نخواهد برد. با وجود اين، توهّم نظريه‏پردازان اثر هنرى متعدد (بگذاريد در اينجا از بازرگانانِ هنرى آگاه يا نيمه آگاه در ميان هنرمندان و واسطه‏هاى هنرى صحبت نكنيم، هرچند كه آنان بزرگترين گروه درگير در اين امر هستند) و اشاعه فرهنگ يا به طور كلى تبليغ، توهّم آموزنده‏اى است. تلاش شرافتمندانه آنها براى مردم سالارانه كردن فرهنگ، يا تلاش طراحان براى خلق كالاهاى زيبا در بيشترين تعداد، آشكارا با شكست روبه‏رو مى‏شود ــ يا چنان با موفقيت تجارى روبه‏رو مى‏شود كه درنتيجه مورد سوء ظن قرار مى‏گيرد. و اين در واقع عين شكست است. اما اين تضاد صرفا ظاهرى است: اين تضاد وجود دارد چرا كه اين انسانهاى شريف سرسختانه اصرار مى‏ورزند كه فرهنگ را به مثابه يك امر مطلق تلقى كنند، در حالى كه همزمان در صدد اشاعه آن به شكل كالاهاى محدود هستند (خواه اين كالاها منحصر به فرد باشند و خواه در هزاران نسخه توليد شوند). آنها با اين كار صرفا به منطق مصرف (يعنى سوءاستفاده از نشانه‏ها)، مضامين خاص يا فعاليتهاى نمادينى مى‏بخشند كه قبلاً با آن منطق مرتبط نبودند. توليد آثار متعدد به خودى خود دلالت بر هيچ‏گونه «عاميانه سازى» يا «فقدان كيفيت» ندارد. آنچه اتفاق مى‏افتد اين است كه درست مانند «كالاهاى انبوه توليد شده»، اين آثار هنرى كه به شكل متعدد توليد شده‏اند، در عمل مانند كالاهايى از قبيل «يك جفت جوراب و صندلى راحتى» مى‏شوند و مفهوم خود را در ارتباط با اين گونه كالاها به دست مى‏آورند. آنها در مقام آثار و محتواى معنايى ــ يعنى در مقام معانىِ گشوده significations) (open ــ ديگر در مقابل كالاهاى محدود (finite) قرار نمى‏گيرند. آنها خود كالاهايى محدود شده‏اند و بخشى از مجموعه لوازمى هستند كه بدان وسيله موقعيتِ «فرهنگى ـ اجتماعى» شهروند معمولى تعيين مى‏گردد. اين حداقل چيزى است كه در بهترين موقعيتها پيش مى‏آيد، موقعيتى كه هر كس واقعا نمى‏تواند به آنها دسترسى يابد. در حال حاضر اين شبه آثار، به رغم اين‏كه ديگر آثار هنرى محسوب نمى‏شوند، اما كالاهاى نادرى هستند كه از نظر اقتصادى يا «روانشناسى» براى بيشتر مردم غيرقابل دسترس‏اند و به عنوان كالاهاى متمايز باقى مى‏مانند، كالاهايى كه در بازارِ فرهنگىِ كمى‏توسعه‏يافته در موازات با بازارِ سنتىِ فرهنگى نقش ايفا مى‏كنند.

هر چند كه همان مشكل وجود دارد، اما شايد جالبتر باشد به آنچه در دائرة‏المعارفها، كه به طور هفته‏اى مانند كتاب مقدس، الاهگان هنر، آلفا (Alpha) ، ميليون Million) (Le و در نشريه‏هاى هنرى و موسيقى با تيراژ انبوه مانند نقاشان بزرگ Paintres) (Grands و موسيقى‏دانان بزرگ Musiciens) (Grands مصرف مى‏شود، نگاهى بيندازيم. مى‏دانيم كه خوانندگان اين نشريات بالقوه بسيار فراوان هستند و تمام افرادِ طبقه متوسط را در بر مى‏گيرند كه در سطح تحصيلات متوسطه يا فنى تحصيل كرده‏اند (يا فرزندانشان چنين تحصيلاتى دارند): كارمندانِ ادارى، مديرانِ درجه متوسط يا پايين شركتها.

علاوه بر اين نشرياتِ پر تيراژِ اخير، همچنين بايد دسته‏اى ديگر از نشريات را اضافه كنيم، از نشريه علم و زندگى Vie) et (Science گرفته تا نشريه تاريخ (Historia) و امثال آن، كه مدتها نيازِ مبرم «نوخاستگانِ بالقوه» را تغذيه كرده‏اند. آنها از اين تكرار علم، تاريخ، موسيقى و دانشِ دائرة‏المعارفى ــ به عبارت ديگر، از رشته‏هاى تثبيت شده و پذيرفته شده كه مضمون آن ــ برعكس آنچه كه از طريق رسانه‏هاى گروهى پخش مى‏شود ــ ارزش خاصى دارد، چه به دست مى‏آورند؟ آيا آنها به دنبال فراگيرى چيزى، كسب زمينه‏اى واقعى در فرهنگ هستند يا به دنبال نشانه‏اى از پيشرفتِ اجتماعى‏اند؟ آيا به فرهنگ به منزله يك كُنش مى‏نگرند يا به عنوان نوعى دارايى كه بايد به تملك درآيد؟ در جستجوى دانش هستند يا موقعيت اجتماعى؟ آيا آنچه ما در اينجا داريم باز هم «تأثير چند جانبه» است، تأثيرى كه ــ چنانچه بحث شد ــ كالاى مصرفى را در مقام يك نشانه از ميان نشانه‏ها مشخص مى‏كند؟

در اين بخش از مقاله، نظر سنجىِ انجام شده درباره خوانندگانِ مجله علم و زندگى را كه نتايجش توسط مركز جامعه‏شناسى اروپا تحليل شده، به اختصار مى‏آوريم: در مورد نشريه علم و زندگى نيازهاى خواننده‏ها مبهم است. در اينجا آرزويى شكل عوض كرده و مكنون براى كسب فرهنگِ «اهل فضل و هنر» و از طريق دستيابى به فرهنگ فنى وجود دارد. خواندنِ نشريه علم و زندگى محصول يك مصالحه است؛ آرزوى دستيابى به فرهنگِ نخبگان وجود دارد اما انگيزه متقابلِ تدافعى به شكل ردِ نخبه‏گرايى نيز در كار است (به عبارت ديگر، هم آرزوى ملحق شدن به طبقه بالاتر وجود دارد و هم آرزوى تصديق مجددِ موقعيت طبقاتى). دقيقتر بگوييم، چنين خواندنى همچون نشانه‏اى از عضويت عمل مى‏كند. اما عضويت چه چيزى؟ عضويتِ اجتماعِ انتزاعى، عضويتِ جمعى ـ انتزاعىِ تمام افرادى كه توسط همان ضرورتِ مبهم هدايت مى‏شوند، عضويت تامّ افرادى كه نشريه علم و زندگى (يا الاهگان هنر و غيره) را نيز مى‏خوانند. اين عمل، وفادارى به يك نظمِ اسطوره‏اى است: خواننده حضور گروهى را به صورت انتزاعى از طريق خواندن تجسم مى‏كند؛ يك رابطه مردمىِ غيرواقعى كه دقيقا تأثيرِ ارتباط همگانى است. اين عضويت، نوعى مشاركتِ متمايز نشده است كه جوهرِ تجربه عميقِ خواندن را به وجود مى‏آوَرَد. از سوى ديگر، اين مشاركت ارزشِ شناخت و عضويت و مشاركتِ اسطوره‏اى را در بر دارد. (مى‏توان دقيقا همين روند را در بين خوانندگان مجله شاهد تازه Observateur) (Nouvel نيز در عمل ديد. خواندن اين مجله به مفهوم ملحق شدن به خوانندگان آن مجله است؛ يعنى انجام دادن يك «فعاليتِ فرهنگى» به منزله نمادى از طبقه اجتماعى.)

طبيعتا بيشتر خوانندگان (شايد بايد بگوييم بيشتر «هواخواهان») اين نشريات پرتيراژ، كه وسيله اشاعه فرهنگِ «طبقه متوسط» هستند، صادقانه ادعا مى‏كنند كه به محتواى اين نشريات نظر دارند و هدفشان كسب دانش است. اما اين «ارزش كاربردىِ» (use-value) فرهنگى كه يك هدفِ عينى است، عمدتا توسط «ارزش مبادله‏اىِ» (exchange-value) جامعه شناختى تعيين مى‏شود. اين همان نياز است كه به رقابتِ رو به افزايش موقعيت اجتماعى پيوند خورده است و اين نياز با محتواى بسيار «فرهنگى شده» مجلات، دائرة‏المعارفها و نُسَخِ ارزان قيمت كتابها برآورده مى‏شود. مى‏توان گفت كه تمامِ اين محتواى فرهنگى مى‏تواند «مصرف شود» تا آنجا كه مضمون آن، ظاهر تحرك اجتماعى را به جاى حركتى مستقل حفظ كند و تا آنجا كه نيازى را برآورده سازد كه چيزى جز فرهنگ را هدف خود قرار دهد يا فقط فرهنگ را به منزله عنصرى رمز گذارى شده از موقعيت اجتماعى دنبال كند. در اينجا يك موقعيت وارونه داريم و محتواى كاملاً فرهنگى فقط حكمِ يك معناى ضمنى با كاربردى ثانوى را دارد. بنابراين مى‏توانيم بگوييم كه محتواى فرهنگى به همان شكلى مصرف مى‏شود كه ماشين لباسشويى به يك كالاى مصرفى تبديل مى‏شود، يعنى وقتى كه ماشين لباسشويى ديگر وسيله نيست بلكه يك كالاى تجملى يا عنصر كسب وجهه و اعتبار است. مى‏دانيم كه در آن مرحله، ديگر محتواى فرهنگى هيچ حضور خاصى ندارد و كالاهاى بسيار ديگرى مى‏توانند جانشين آن گردند، و فرهنگ دقيقا يكى از آنهاست. باوارد شدن به مقوله‏اى ديگر بايد گفت تا جايى كه فرهنگ با ساير كالاها قابل تعويض و متجانس باشد (حتى اگر به لحاظ سلسله مراتب از آنها برتر باقى بماند)، فرهنگ به كالاى مصرفى تبديل مى‏شود. اين موضوع نه فقط در مورد مجله علم و زندگى، بلكه درباره فرهنگ «برتر»، نقاشى «بى‏نظير»، موسيقى كلاسيك و غيره نيز صادق است. تمامى اين چيزها مى‏توانند با هم در داروخانه يا در روزنامه فروشى فروخته شوند. اما به بيان دقيقتر، مسأله بر سر امورى چون نمايندگىِ فروش، اندازه چرخه توليد يا «سطحِ فرهنگىِ» مخاطبان نيست. اگر تمام اين چيزها با هم فروخته و مصرف مى‏شوند، اين بدين دليل است كه فرهنگ مانند هر كالاى ديگرى در معرضِ نيازِ رقابتى مشابه به نيازِ نشانه‏ها است و فرهنگ براى برآورده ساختنِ آن نياز توليد مى‏شود.

بنابراين فرهنگ درست مانند ديگر پيامها و كالاها و تصاويرى كه «فضاى» زندگى روزمره ما را مى‏سازند، در معرضِ همان شيوه تصاحب قرار دارد ــ شيوه «كنجكاوى». اين لزوما يك امرِ سطحى و اتفاقى نيست، بلكه ممكن است كنجكاوى پرشورى باشد، خصوصا در ميان آن طبقه از مردم كه در فرآيند فرهنگ‏پذيرى هستند. اما اين كنجكاوى وجود توالى ادوار و فشار براى تغييرات مُد را ايجاد مى‏كند. بنابراين شيوه كنجكاوى براى عملكردِ انحصارىِ فرهنگ به عنوان سيستمِ معنايى نمادين، عملكردِ لوديك و تركيبى از فرهنگ را به عنوان سيستمِ نشانه‏ها جايگزين مى‏سازد. «بتهوون خارق‏العاده است!»

آنچه افراد از اين «فرهنگ» به دست مى‏آورند نهايتا «بازيابىِ» فرهنگى است ــ فرهنگى كه هم قهرمانِ خود آموخته و حاشيه‏اى فرهنگِ سنتى و هم شخص بافرهنگ (آن گُلِ اُمانيستى موميايى شده‏اى كه در آستانه اضمحلال قرار گرفته) هر دو را طرد مى‏كند. به عبارت ديگر، آنچه از فرهنگ حاصل مى‏شود بازيابىِ زيباشناختيى است كه يكى از عناصرِ «شخصى‏سازى» عموميت يافته فرد و نمايش (show) فرهنگى در جامعه رقابتى است. اين بازيابى (در صورت برابرىِ ساير عوامل) معادلِ به نمايش گذاشتن يا برجسته نمودن [faire-valoir] كالا از طريقِ بسته بندىِ آن است. زيباشناسى صنعتى (طراحى) هدفى جز اين ندارد كه اين تجانسِ زيبا شناختى، اين وحدتِ صورى يا جنبه شوخ‏آميز را به كالاهاى صنعتى باز گرداند ــ كالاهايى كه عميقا تحت تأثير تقسيم كار قرار گرفته و مهر كاربردهاى مختلفِ آنها را بر خود دارند. مى‏توان گفت كه تجانسِ زيبا شناختى مى‏تواند كليه كالاهاى صنعتى را در يك نوع «محيط» ثانوى يا در نقشِ «فضاسازى» function) (ambience به يكديگر ربط دهد.

اين كارِ آن «طراحان فرهنگى» است كه همه جا به چشم مى‏خورَد: در جامعه‏اى كه افراد به شدت تحت تأثير تقسيمِ كار و طبيعتِ پراكنده كار خود قرار گرفته‏اند، طراحان فرهنگى سعى مى‏كنند افراد را از مجراى فرهنگ، مجددا طراحى كنند، يعنى افراد را در يك پوشش ظاهرى هماهنگ ساخته، تأثيرِ متقابل را به نام ترويجِ فرهنگ تسهيل كرده و براى مردم، درست مانند طراحى كه براى كالا فضايى را ترويج مى‏كند، جوِ خاصى را ايجاد كنند. علاوه بر اين ما نبايد اين حقيقت را از نظر دور كنيم كه اين بسته‏بندى، اين بازيابىِ فرهنگى، به قول ژاك ميشل Michel) (Jacques «بدون ترديد عاملِ جذبِ» مشترى است، درست مانند «زيباييى»، كه زيباشناسىِ صنعتى به كالاها مى‏بخشد. «امروزه اين حقيقت پذيرفته شده است كه محيط مطلوبى كه از هماهنگى شكل و رنگ و البته كيفيت مواد [ ! ] خلق شده، تأثيرِ سودمندى بر قدرتِ توليد دارد.8» و اين عين واقعيت است؛ كسانى كه فرهنگى را اقتباس كرده‏اند، مانند كالاهاى طراحى شده، در جامعه و محيط كار بهتر ادغام مى‏شوند؛ آنها بهتر «جا مى‏افتند» و «هماهنگتر» هستند. يكى از مناسبترين عرصه‏ها براى شكارِ كاركردگرايى (functionalism) روابط انسانى، ترويجِ فرهنگ است؛ و اينجا نقطه تلاقىِ «طراحى انسانى» design) (human با «مهندسى انسانى» engineering) (human است.

ما احتياج به اصطلاحى داريم كه نسبت به فرهنگ مانند رابطه «زيبا شناختى» (زيباشناختى به مفهوم صنعتى، بهينه‏سازىِ كاربردىِ شكل يا بازى نشانه‏ها) با زيبايى به منزله يك سيستم نمادين باشد. هيچ واژه‏اى براى اين محتواى كاربردى شده (functionalized) پيامها، تصاوير، آثار بزرگ كلاسيك يا داستانهاى فكاهى مصور، براى اين «خلاقيتِ» پذيرفته شده و اين «پذيرندگى» (receptiveness) ، كه جايگزينِ الهام و قدرت احساس شده‏اند، نداريم. هيچ واژه‏اى براى اين كارِ انجام شده جمعى در زمينه دلالتها و ارتباطات، براى اين «فرهنگيت صنعتى» culturality) (industrial كه فرهنگهاى تمام ادوارِ تاريخى آن را سراسيمه تسخير كرده است، نداريم. همچنان آن را «فرهنگ» مى‏خوانيم زيرا واژه بهترى براى اشاره به آن نداريم هرچند كه اين كار به را به قيمت هنگفتِ سوءتفاهمها انجام مى‏دهيم، در حالى كه رؤياى ثابتى را در سر مى‏پرورانيم. در فوق كاربردگرايىِ (hyperfunctionalism) فرهنگ مصرفى، تمام اين رؤياها را در سر مى‏پرورانيم؛ رؤياىِ امر مطلق، رؤياى اساطيرى كه بدون اين‏كه خودشان «ديدنيهاى» اساطيرى باشند قدرت دارند دوره‏اى را كه در آن به سر مى‏بريم رمزگشايى كنند، روءياى هنرى كه بتواند مدرنيته را رمزگشايى كند بدون اين‏كه در آن نابود شود.

كيچ9

به موازات ابزارآلات (gadgetry) ، يكى ديگر از مقوله‏هاى اصلىِ كالاى مدرن كيچ (kitsch) است. كيچ معمولاً يكى از آن گروه‏هاى عظيمِ كالاهاى «آشغال» تلقى مى‏شود كه از گچِ فرانسوى [stuc] يا با ماده‏اى به تقليد از آن ساخته شده است: كيچ گالرىِ آشغالهاى ارزان قيمت است ــ لوازم، زلم زيمبوهاى متداول، «يادگاريها»، حباب چراغ يا ماسكهاى آفريقايى تقلبى ــ كه در همه جا، بويژه در تفريحگاهها و مراكز تفريحى، رو به ازدياد است. لغتِ كيچ معادلِ لغت «كليشه» در محاوره است و اين بايد به ما بگويد كه درست مانند موردِ ابزارآلات با مقوله‏اى سروكار داريم كه تعريف آن مشكل است، اما نبايد با هيچ كالاى واقعى خاص اشتباه گرفته شود. كيچ مى‏تواند همه جا باشد، در جزئيات يك شى‏ء يا در نقشه يك منطقه مسكونى جديد، در يك گل مصنوعى يا در فتورمان. بهترين تعريفى كه مى‏توان براى كيچ ارائه كرد «شبه كالا» است يا به عبارت ديگر يك شبيه سازى، كپى، تقليد، كليشه به منزله تجليل جزئيات و اشباع شدن از جزئيات. علاوه بر اين بينِ تشكيلات درونى آن (فراوانى بى‏ارتباط نشانه‏ها) و ظهور آن در بازار (تكثير كالاهاى مختلف، تراكم با توليد انبوه) رابطه نزديكى وجود دارد. كيچ يك مقوله فرهنگى است.

اين تكثير كيچ را بازآفرينىِ صنعتى و عامه پسندسازى در سطح كالاهايى با نشانه‏هاى خاص ايجاد كرده است، نشانه‏هايى كه از تمام گونه‏هاى كالاهاى مسنوخ، «نو»، عجيب و غريب، عاميانه، فوق مدرن و از مازاد نامنظم نشانه‏هاى «آماده» گرفته شده‏اند. بنيان اين افزايش، همانند «فرهنگ توده مردم»، در واقعيت جامعه‏شناختىِ جامعه مصرفى نهفته است. اين جامعه‏اى در حال حركت است: توده‏هاى وسيعِ جمعيت از نردبان اجتماعى بالا مى‏روند و درهمان حال كه به موقعيت بالاترى مى‏رسند، به نياز فرهنگى كه صرفا نياز به آشكار كردن آن موقعيت به صورت نشانه است نيز دست مى‏يابند. در تمام سطوح جامعه، نسلهاى تازه به دوران رسيده، بسته (package) خود را مى‏خواهند. بنابراين بى‏مورد است كه «ابتذالِ» عموم يا تاكتيكهاى «نفع‏طلبانه» كارخانه‏داران را كه خواهانِ تغيير اجناس فروشى خود هستند سرزنش كنيم. گرچه اين جنبه مهم است، اما نمى‏تواند غده سرطانىِ «شبه كالاهاى» انبوه را تبيين كند. بايد نيازى وجود داشته باشد و آن نياز يكى از كاركردهاى تحرك اجتماعى است. در جامعه بدون تحرك اجتماعى، هيچ كيچى وجود ندارد. در چنين جامعه‏اى، دامنه محدودى از كالاهاى تجملى به منزله اجناس متمايز براى طبقه اجتماعىِ ممتاز كفايت مى‏كند. حتى نسخه يك اثر ادبى در دوره كلاسيك هنور ارزش «اصيلِ» خود را دارد. برعكس، در دوره‏هاى بزرگِ تحرك اجتماعى، شاهد شكوفايى كالا به شكلهاى ديگر هستيم: با پيدايش بورژوازىِ دوره رنسانس و قرن هفدهم است كه ارزشمندى (preciosity) و سبك باروك ظهور مى‏كنند. به رغم آن‏كه ارزشمندى و سبك باروك نياكان به طور بى‏واسطه از كيچ سرچشمه نگرفتند، اما رشد و فروپاشى جنس متمايز در زمان فشار اجتماعى و دورگه بودن نسبىِ طبقات بالا را نشان مى‏دهند. عمدتا از زمان لويى فيليپ (Louis-Philippe) در فرانسه، گراندرهر (Grunderjahre)در آلمان (90-1870) و پايان قرن نوزدهم و عصر فروشگاههاى بزرگ در تمام جوامع غربى است كه شكل «زلم زيمبوى جهانى» ( knack - knick (universal به يكى از اساسيترين مظاهر كالا و يكى از پربارترين زمينه‏هاى تجارت تبديل شده است. اين عصر پايان‏ناپذير است زيرا هم اكنون جوامع ما بالقوه در مرحله تحركِ پيوسته هستند.

بديهى است كه كيچ ارزش كالاى كمياب، ارزنده و منحصر به فرد را (كالايى كه توليد آن مى‏تواند صنعتى نيز بشود) مجددا تأكيد مى‏كند. بنابراين كيچ و كالاى «اصيل» در بين يكديگر، جهان مصرف را بر مبناى منطق جنس متمايز، كه امروزه دائما در حال تغيير و توسعه است، سازماندهى مى‏كنند. كيچ ارزش ضعيف و خاصى دارد اما طبق آمار، آن ارزش ضعيف حداكثرِ سود را به بار مى‏آورد: همه طبقات اجتماعى آن را درك مى‏كنند. اين مسأله مى‏تواند با حداكثر كيفيت متمايز كالاهاى نادر ــ كه ناشى از عرضه محدود آنهاست ــ مقايسه شود. ما در اينجا نه از زيبايى بلكه از تمايز صحبت مى‏كنيم كه يك كاركردِ جامعه‏شناختى است. در اين مفهوم تمام كالاها ــ با توجه به آمارى كه ميزان موجود بودن آنها در بازار را مشخص مى‏كند و نيز با توجه به عرضه كم و بيش محدودشان ــ مى‏توانند به منزله ارزش با سلسله مراتب طبقه‏بندى شوند. براى موقعيت خاص ساختار اجتماعى، اين كاركرد در هر لحظه فرصتى را مشخص مى‏كند كه در اختيار يك مقوله اجتماعى خاص گذاشته شده تا خود را متمايز و جايگاه خويش را از طريق مقوله خاصى از كالاها يا نشانه‏ها مشخص كند. هنگامى كه طبقات اجتماعى وسيعترى به مقوله خاصى از نشانه‏ها دست مى‏يابند، طبقات بالا مجبورند كه خود را به وسيله نشانه‏هاى ديگرى كه تعدادشان محدود است دور نگه دارند (نشانه‏هايى كه يا به لحاظ منشأ محدود هستند، مانند نقاشيها و عتيقه‏هاى اصيل، يا به لحاظ سيستم، مانند چاپهاى نفيس از كتابها و اتومبيلهاى سفارشى). در اين منطق تمايز، كيچ هرگز ابتكارى نيست؛ كيچ با ارزشِ اكتسابى و ضعيف خود تعريف مى‏شود. اين ظرفيت ضعيف به نوبه خود يكى از دلايل تكثير نامحدود آن است. كيچ در كميت بسيار بيشتر تكثير مى‏شود حال آن‏كه در بالاى نردبان اجتماعى، كالاهاى «شيك» با افزايش كيفيت و احيا به علت نادر شدن، از نظر تعداد كمتر مى‏شوند.

اين كاركرد اكتسابى ايضا به كاركرد «هنرى» يا ضد هنرى آن مرتبط است. كيچ زيباشناسىِ شبيه‏سازى simulation) of (aesthetics خود را در تقابل با زيباشناسىِ زيبايى beauty) of (aesthetics و نوآورى قرار مى‏دهد: كيچ در همه جا كالاها را كوچكتر يا بزرگتر از اندازه طبيعى باز توليد مى‏كند؛ كيچ از مواد گچى، پلاستيكى و غيره تقليد مى‏كند؛ اَشكال را تقليد يا آنها را مغاير با يكديگر تركيب مى‏كند؛ و بدون اين‏كه بخشى از تجربه مُد بوده باشد، مُد را تكرار مى‏كند. در تمام اينها، كيچ با ابزارها و آلات «فريبنده» در جهان فنى همگن است. آن ابزار نيز به طريق اولى تقليدِ تمسخرآميز تكنولوژيك است: رشد زائد كاركردهاى بى‏فايده، شبيه‏سازى مستمر كاركرد بدون هيچ مرجع واقعى و عملى. اين «زيباشناسى شبيه‏سازى» عميقا به نقش اجتماعى كيچ مرتبط است؛ نقش ترجمه آرزوها و انتظارات طبقه اجتماعى و نقش بيان رابطه جادويى با فرهنگ، اشكال، رفتارها و نشانه‏هاى طبقه بالا ــ «زيباشناسىِ فرهنگ‏پذيرى» كه به خرده فرهنگ كالاها مى‏انجامد.10

ابزارآلات و لوديك

ماشين [ يا دستگاه ] مظهر جامعه صنعتى بود، اما ابزارآلات مظهر جامعه پساصنعتى است. هيچ تعريف كاملاً دقيقى براى ابزارآلات وجود ندارد. با وجود اين، اگر ما بپذيريم كه كالاى مصرفى را بر اساس فقدان نسبىِ كاركرد عينىِ آن (به منزله يك وسيله) و افزايشى متناسب با كاركرد نشانه آن تعريف كنيم و اگر بپذيريم كه كالاى مصرفى با يك نوع بيهودگى كاركرد uselessness) (functional مشخص مى‏شود (آنچه مصرف مى‏شود دقيقا چيزى غير از شى‏ء «مفيد» است)، در آن صورت ابزار در واقع به منزله حقيقتِ كالا در جامعه مصرفى است. بنابراين، هر چيزى مى‏تواند به ابزار تبديل شود و هر چيزى به طور بالقوه ابزار است. پس شايد بتوان گفت كه ابزار بايد بر اساس بيهودگى بالقوه و ارزشِ تركيبىِ لوديك آن تعريف شود.11 بنابراين مثلاً باندهاى بخيه كه زمانى شُكوه خود را داشته‏اند و «وُنوسيك (Venusik) » سيلندر فلز صيقل خورده‏اى كه كاملاً «خالص» و بيهوه است، در حكم ابزارآلات هستند. (شايد تنها فايده ممكن ونوسيك اين باشد كه به عنوان وزنه كاغذ نگه‏دار استفاه شود، كاربردى كه تمام كالاهاى مطلقا بيهوده دارند!) «اى عاشقان زيبايىِ ظاهرى و بيهودگىِ بالقوه، «ونوسيكِ» معركه به بازار آمد!»

اما ماشين تحرير كه با 13 نوع خط متفاوت مى‏تواند بنويسد نيز ابزارآلات محسوب مى‏شود. [ اين‏كه استفاده‏كننده كدام‏يك از اين 13 نوع خط را به كار مى‏برد «بستگى دارد به اين‏كه به رئيس بانك يا وكيل خود، مشترى خيلى مهم يا يك دوست قديمى بخواهد نامه بنويسد». پس بيهودگى عينى از كجا شروع مى‏شود؟ زيور آلاتِ ارزانِ خانگى و ماشين ديكته IBM نيز ابزار هستند: «ماشين كوچكى را در ابعاد 15 × 12 سانتيمتر تصور كنيد كه مى‏توانيد همه جا با خودتان ببريد ــ در اداره، تعطيلات آخر هفته و مسافرت. در يك دست آن را نگه مى‏داريد و با يك ضربه انگشت شست تصميمات خود را نجوا و دستورات را به آن ديكته مى‏كنيد و پيروزيهاى خود را بزرگ مى‏داريد. هر آنچه را شما مى‏گوييد به حافظه آن سپرده مى‏شود... شما چه در رُم باشيد چه در توكيو يا نيويورك، منشىِ شما تك تك كلماتتان را عينا ثبت مى‏كند.» چه چيزى مى‏تواند مفيدتر باشد؟ چه چيزى مى‏تواند بى‏فايده‏تر باشد؟ وقتى كه تكنولوژى به تمرينهاى ذهنى يك تايپ جادويى يا به عادات اجتماعى مُد روز سپرده مى‏شود، درآن صورت كالاى فنى دوباره به ابزارى صِرف تبديل مى‏گردد.

آيا در اتومبيل، برف پاك‏كنهاى كُرُم شيشه جلو كه با دو سرعت كار مى‏كنند و شيشه‏هاى الكتريكى، ابزار محسوب مى‏شوند؟ بله و خير؛ در حكم حيثيت اجتماعى مطمئنا فوايدى دارند. معناى ضمنى تحقيرآميز اين اصطلاح صرفا از زاويه‏اى اخلاقى درباره فايده موثر كالاها حاصل مى‏آيد: گفته مى‏شود كه برخى كالاها سودمندند و برخى غيرسودمند، اما با چه معيارى؟ همه كالاها، حتى كم اهميت‏ترين و زينتى‏ترين آنها، فايده‏اى دارد، دست كم به اين سبب كه نداشتن فايده بار ديگر آن را به نشانه‏اى متمايز تبديل مى‏كند.12 و برعكس، به يك معنا هيچ كالايى وجود ندارد كه در خدمت هدف دقيقى نباشد (يا نتواند در خدمت هدفى غير از هدف مورد نظر خود باشد). هيچ راهى جز اين نيست كه ابزار را چيزى تعريف كنيم كه صراحتا براى كاركردهاى ثانوى اختصاص يافته است. بنابراين اگر جنس كُرُم و حتى «جاى راننده» و تمام اتومبيل، بخشى از منطق مُد و وجهه يا بخشى از منطق بت‏وارگى كالا باشند، در آن صورت ابزارآلات محسوب مى‏شوند. و نظام‏مندى كالاها به اين معناست كه امروزه اين گرايش بر تمام كالاها حاكم است.

جهان شبه‏محيط (pseudo-environment) و شبه كالا، جهانى است كه تمام «هنرمندانِ» «كاركردى» در آن لذت مى‏برند. براى مثال، آندره فى Faye) (Andre «متخصص هنر زندگى» را در نظر بگيريد كه مبلمان لويى شانزدهم را مى‏آفريند كه درهاى شيك آن باز مى‏شوند تا سطح هموار و درخشان بلندگوهاى يك گرامافون يا يك دستگاه صوتى را آشكار سازند:

كالاهاى آندره فى مانند متحركهاى كالدر (Calder) جابه جا مى‏شوند؛ كالاهاى روزمره و آثار هنرى واقعى، هر دو مى‏توانند بر اين اساس طراحى شوند. هنگامى كه كالاهاى او به حركت در مى‏آيند و با تصاوير (پروجكشنهاى) كروموفنيك هماهنگ مى‏گردند، به صحنه كاملى كه او آرزو دارد بسيار نزديكتر مى‏شوند... مبلمان سيبرنتيك، ميز كار با اشكال هندسى و موقعيتهاى متغير، ماشين تله تايپ خطاطى... و بالأخره تلفنى كه كاملاً بر اساس بدن انسان ساخته شده تا شما بتوانيد از محوطه يك خانه مجلل يا از كنار يك استخر شنا به نيويورك تلفن كنيد يا به تلفنى از هونولولو جواب دهيد.

تمام اينها براى آندره فى نشان‏دهنده «فرمانبردارى تكنولوژى از هنر زندگى است.» اين موضوع به نحو اجتناب‏ناپذيرى مسابقه كنكورز لوپين Lepine) (Concours را به ياد مى‏آورد.13 چه تفاوتى است ميان ميز تلفن ويديويى و سيستم حرارتى با استفاده از آب سرد كه يك مخترع برجسته آن را طراحى كرده است؟ اما تفاوتى وجود دارد. تفاوت در اين است كه آن فكرِ بكرِ صنعتگرانه خوب قديمى، مانند غده غريبى بود و به عبارتى همچون شعر كم و بيش پريشانِ يك تكنولوژى حماسى بود. بر عكس آن، ابزارآلات بخشى از يك منطق نظام‏مند هستند كه همه زندگى روزمره را به شيوه خارق‏العاده‏اى تصرف مى‏كنند و در نتيجه سوءظن تصنع و تقلب و بيهودگى را بر تمام محيط كالاها و به دنبال آن بر تمام محيط روابط انسانى و اجتماعى مى‏افكنند. ابزارآلات، به مفهوم اعم كلمه، سعى مى‏كند بحرانِ همگانى شده هدف [ قطعيت ] و ثمربخشى به شيوه لوديك را پشت سر گذارد. اما ابرازآلات آن آزادى نمادين را كه اسباب‏بازى براى كودك دارد نه فقط به دست نمى‏آورد، بلكه نمى‏تواند به دست آورد. ابزارآلات بى‏خاصيت و تحت تأثير مُد است و حكم يك نوع شتاب دهنده مصنوعى براى كالاهاى ديگر را دارد؛ در مدارى گرفتار شده كه خصوصيات مفيد و نمادين در يك نوع بيهودگى تركيبى uselessness) (combinatorial حل مى‏شوند. براى نمونه، مى‏توان به نمايش «تمام عيار» چراغها اشاره كرد، آنجا كه تفريح خود يك ترفند يا شبه‏واقعه اجتماعى است ــ نوعى بازى بدون بازيكن. طنينى منفى كه امروزه دو اصطلاح «ابزارآلات» و «ترفندبازى» به دست آورده‏اند (در عباراتى نظير: «يك ابزار صرف»، «فقط ترفند بازى») بدون شك منعكس‏كننده قضاوت اخلاقى و تشويقى است كه بر اثر امحاى كلى ارزش كاربردى و نقش نمادين به وجود آمده‏اند.

اما عكس اين قضيه نيز صادق است. به اين معنا كه «چهره جديد» متراكب (combinatorial) ابزارآلات مى‏تواند در مقابل بلند مرتبگى كالاى جديد قرار بگيرد ــ و اين حالت در مورد هر كالايى صدق مى‏كند، حتى آن كالايى كه خودش يك ابزار است. دوره نو بودن كالا، به يك مفهوم، دوره عالى كالاست و در موارد خاصى ممكن است به هيجان ــ اگر نگوييم به كيفيت ــ احساس عشق برسد. اين مرحله گفتمان نمادين است كه در آن مُد و ارجاع به ديگر بخشها، نقشى ندارند. در اين حالتِ ارتباطِ قوى است كه كودك كالاها و اسباب‏بازيهايش را تجربه مى‏كند و بعدها بيشترين فريبندگى در چيزهايى مانند يك اتومبيل جديد، كتاب، ابزارآلات يا يك دست لباس است كه ما را ناگهان به اوانِ كودكى باز مى‏گرداند. اين منطق، متضادِ منطقِ مصرف است.

در واقع ابزارآلات با روشى كه ما به آن عمل مى‏كنيم تعريف مى‏شود، روشى كه خصوصيتش انتفاعى يا نمادين نيست بلكه لوديك است. اين ويژگى لوديك است كه به طور فزاينده‏اى روابط ما را با كالاها، اشخاص، فرهنگ، تفريح، گه‏گاه كار و همچنين سياست زير نفوذ خود دارد. اين خصوصيت لوديك است كه آهنگ حاكم بر عادات روزانه ما مى‏شود، تا حدى كه هر چيزى ــ كالاها، اجناس، روابط، خدمات ــ به ابزارآلات يا ترفند بازى تبديل مى‏شود. خصوصيت لوديك نشان دهنده نوع بسيار خاصى از سرمايه گذارى است. اين نوع سرمايه‏گذارى، اقتصادى (كالاهاى بيهوده) و نمادين (كالاى ابزارى روح ندارد) نيست، بلكه عبارت است از بازى با چند مجموعه، يك تعديل تركيبى modulation) (combinatorial. لوديك، بازى با گونه‏هاى فنى يا امكانات كالاست ــ در نوآورى، بازى با قوانين است؛ در تخريب، بازى با زندگى و مرگ به منزله تركيب نهايى است. در اينجا بار ديگر، ابزارآلات داخلى [ يا خانگى ] با جك‏پاتها، تيرلى‏پاتها و ديگر بازيهاى فرهنگى راديويى، ماشين مسابقه در داروخانه، صفحه داشبورد و با تمام مجموعه تجهيزات فنى «مهم» پيوند مى‏خورند، تجهيزاتى كه «فضاى» مدرن محيط كار را از تلفن گرفته تا كامپيوتر به وجود مى‏آورند ــ تمام آن چيزهايى كه ما كم و بيش آگاهانه با آن بازى مى‏كنيم، در حالى كه از عملكرد ماشينها، از كشف و فريب كودكانه و از اشتياق مبهم يا پرشور به «بازى» دستگاهها، بازى رنگها و بازى تنوع مسحور مى‏شويم. اين خودِ روحِ بازىِ پرشور jeu-passion) (le اما مبهم و رايج و بنابراين كمتر قانع‏كننده است و عارى از هرگونه حس تأثر، و به اشتياقِ صِرف تبديل مى‏شود ــ چيزى بين بى‏اعتنايى و شيفتگى كه مى‏توان آن را بر اساس تضادش با شور و شوق تعريف كرد. شور و شوق مى‏تواند به منزله رابطه‏اى عينى با كل يك شخص يا با كالايى كه همچون انسان تلقى گرديده است، مفهوم شود. شور و شوق، دلالت بر سرمايه‏گذارى كامل دارد و واجد ارزش نمادين زيادى مى‏شود. حال آن‏كه، اشتياق لوديك به علاقه‏مندى به بازى عناصر منحصر مى‏شود (هر چند كه اين علاقه ماهيتى خشونت‏آميز دارد).

براى مثال ماشين پين بال machine) (pinball را در نظر بگيريد. بازيكن مجذوب سروصدا، تكانها و چراغهاى چشمك‏زنِ دستگاه مى‏شود. او با برق بازى مى‏كند. وقتى دكمه‏هاى فرمان را فشار مى‏دهد، حس مى‏كند كه ضربات و جريانهاى برق را از ميان دنيايى از سيمهاى رنگارنگ كه به پيچيدگىِ سيستم عصبى است، آزاد مى‏سازد. در بازى او، تأثير مشاركت جادويى در علم نهفته است. براى درك اين موضوع كافى است جمعيتى را مشاهده كنيد كه دور تعمير كار حلقه زده‏اند، درست زمانى كه او دستگاه را باز مى‏كند. هيچ كس از اتصالها و مدارها سر در نمى‏آورد، اما همه آنان اين دنياى عجيب را همچون داده‏هاى غير قابل انكار مى‏پذيرند. در اينجا هيچ رابطه‏اى ميان سوار كار و اسب، كارگر و ابزار يا عاشق هنر و اثر هنرى وجود ندارد. رابطه انسان با كالا كاملاً جادويى، يا به عبارت ديگر رابطه‏اى افسون شده و فريبكارانه است.

چه بسا اين فعاليت لوديك به ظاهر مشحون از شور و شوق باشد؛ اما هرگز چنين نيست. اين مصرف است ــ در اين مورد، سوءاستفاده انتزاعى چراغها، «باله‏ها» و زمان واكنش برقى؛ در موارد ديگر، سوء استفاده انتزاعى از نشانه‏هاى وجهه در گونه‏هاى مُد را مى‏توان مثال زد. مصرف در واقع سرمايه‏گذارى تركيبى است و شور و شوق را شامل نمى‏شود.

آيا «پاپ» هنرِ مصرف است؟

همان‏طور كه مشاهده كرديم، منطق مصرف را مى‏توان به سوءاستفاده از نشانه‏ها تعبير كرد. ارزشهاى نمادين نوآورى و رابطه نمادين باطن از آن غايب هستند؛ منطق مصرف تماما در امور ظاهرى است. در اين منطق، كالا قطعيت عينى و كاركرد خود را از دست مى‏دهد و در تركيبى بسيار بزرگتر ــ مانند مجموعه‏هاى كالا كه صرفا ارزش ارتباطى دارد ــ تبديل به يك اصطلاح مى‏شود. علاوه بر اين، كالا معناى نمادين و موقعيت انسان گونه هزاره‏اى anthropomorphic) (millennial خود را از دست مى‏دهد و به تدريج در گفتمانى از مفاهيمِ ضمنى محو مى‏شود، مفاهيمى كه در چارچوب يك سيستم فرهنگى استبدادى نيز نسبت به يكديگر صرفا نسبى هستند (به بيانى ديگر، سيستمى كه به رغم منشأ متفاوت دلالتها، قادر به تلفيق تمام آنهاست).

در مقاله حاضر، ما پايه بحث را بر تحليل كالاهاى روزمره گذاشته‏ايم. اما گفتمان ديگرى نيز در مورد كالا وجود دارد ــ گفتمان هنر. تاريخ موقعيت متغير كالاها و بازنمايى آنها در هنر و ادبيات، خود به تنهايى روشنگر خواهد بود. عملكرد كالا در كل هنر سنتى به صورت پشتوانه‏هاى نمادين و تزيينى بود، اما در قرن بيستم كالاها ديگر به ارزشهاى اخلاقى و روانشناسانه پيوند نمى‏خورند؛ ديگر در سايه انسان با وكالت زندگى نمى‏كنند و به منزله عناصرى مستقل، اهميت خارق‏العاده‏اى را در تحليلى از فضا به دست آورده‏اند (كوبيسم و غيره). در نتيجه كالاها حتى تا حد انتزاع متلاشى شده‏اند. با تجليل احياء مضحكِ خود در نهضت دادا و سوررئاليسم (جنبشهايى كه بعدها با قدرتِ انتزاع، تخريب و ناپايدار شدند، حال كالاها ظاهرا دوباره با تصوير خود در بازنمايى جديد (neo-figuration) و هنر پاپ آشتى كرده‏اند. در اينجاست كه مسأله موقعيت معاصر كالاها مطرح مى‏شود. در واقع اين مسأله به علت ترفيع ناگهانى آنها به قله بازنمايى هنرى بر ما تحميل شده است.

به طور خلاصه، آيا پاپ آن شكل هنرى است كه با منطق نشانه‏ها و مصرف كه ما از آن صحبت مى‏كنيم مقارن است، يا هنر پاپ صرفا نتيجه مُد است و بنابراين خود يك كالاى خالص مصرفى است؟ به نظر مى‏رسد كه بين اين دو تضادى وجود ندارد. مى‏توان پذيرفت كه هنر پاپ درحالى‏كه صرفا كالاهاى ساده و خالص را (با منطق خود) توزيع مى‏كند، همزمان دنياى كالا را جابه‏جا مى‏كند. تبليغات نيز دچار چنين ابهامى است.

بگذاريد موضوع را به روش ديگرى بيان كنيم: منطق مصرف، آن موقعيت والاىِ سنتىِ بازنمايىِ هنرى را كنار مى‏گذارد. به عبارت دقيقتر، مزيت ماهيت يا دلالتِ كالا بر تصوير ديگر وجود ندارد. ديگر يكى حقيقتِ ديگرى نيست؛ آنها با هم در فضاى فيزيكى و منطق مشابهى وجود دارند، فضايى كه در آن به منزله نشانه‏ها نيز «عمل مى‏كنند» (يعنى نشانه‏هايى در رابطه متمايز، برگشت‏پذير و تركيبىِ خودشان)14. تمام هنر تا پيش از پيدايش هنر پاپ بر مبناى بينش «عمقى» از جهان استوار بود15، حال آنكه هنر پاپ هم اكنون خود را با اين نظم درونى نشانه‏ها همگون مى‏انگارد؛ همگون با توليد انبوه صنعتى آنها و در نتيجه با خصوصيت تصنعى و صنعتى كل محيط، همگون با اشباع فضايى و همزمان تجريدِ فرهنگى شده اين نظم جديد چيزها.

آيا هنر پاپ اين دنيوى‏سازى نظام‏مند كالاها را، اين محيط جديد مبتنى بر نشانه را [signaletique]كه منحصر به امور ظاهرى است مى‏تواند «ترسيم كند»؟ تا ديگرى چيزى از آن «نور درونى» كه به تمام نقاشيهاى گذشته اعتبار مى‏داد، باقى نماند؟ آيا اين هنر نامقدس است؟ به عبارت ديگر، هنر سوءاستفاده محض است؟ آيا هنر پاپ خود هنرى نامقدس است يا، به سخن ديگر، هنر توليدكننده كالاهاست و نه آفريننده آن؟

برخى (از جمله خودِ هنرمندان پاپ) خواهند گفت كه قضيه بسيار ساده‏تر از اين است: آفرينش هنرىِ به اين سبب اين گونه است كه آنان خود چنين مى‏خواهند؛ اساسا از انجام آن لذت مى‏برند؛ به اطراف خود نگاه مى‏كنند و آنچه را مى‏بينند نقاشى مى‏كنند؛ اين رئاليسم خودانگيخته است و غيره. اما اين اشتباه است. هنر پاپ به معناى پايان بُعدنمايى، پايان تجديد خاطره، پايان گواهى، پايان عمل خلاق و بالأخره به همان اندازه پايان انهدام جهان و نفرين هنر است. هدف هنر پاپ صرفا درونيتِ جهانِ «متمدن» نيست، بلكه تلفيق كامل با آن جهان است. در اين هدف، جاه‏طلبى احمقانه‏اى وجود دارد، جاه‏طلبى انهدام شُكوه و بنيانهاى كل يك فرهنگ، فرهنگ تعالى. شايد در اين هدف صرفا يك ايدئولوژى نيز باشد. در ابتدا بگذاريد دو مورد اعتراض را برطرف سازيم. اعتراض اول اين‏كه هنر پاپ «هنر آمريكايى» است ــ در اشيائى كه تصوير مى‏كند (از جمله وسواس نسبت به ستاره‏ها و خطوط راه راه كه در پرچم آمريكاست)، در عملكرد تجربى خوش بينانه و واقع‏گرايانه، در شيفتگى متعصبانه انكارناپذير برخى از طرفداران و كلكسيونرهايش كه خود را با آن «يكى دانسته‏اند» و نمونه‏هايى از اين قبيل هنر پاپ، امريكايى است. به رغم اين‏كه اين اعتراض غرض ورزانه است، به آن واقع‏گرايانه جواب مى‏دهيم. اگر تمام اين موارد آمريكايى‏مآبى (Americanism) است، در آن صورت هنرمندان پاپ، برحسب منطق خودشان، ناگزير از هوادارى از آنها هستند. اگر كالاهاى صنعتى آمريكايى صحبت مى‏كنند، اين بدين دليل است كه جز آن اسطوره‏اى كه آنها را در خود فرو مى‏برد، حقيقت ديگرى ندارند ــ و تنها برخورد بسيار دقيق اين است كه اين گفتمان اساطيرى را هماهنگ نماييم و خود را با آن يكى كنيم. اگر جامعه مصرفى در اسطوره خود گرفتار آمده، اگر نگاهى نقادانه درباره خود ندارد، و اگر اين دقيقا تعريف آن است،16 در آن صورت هيچ هنر معاصرى نخواهد بود كه، در خود وجودش و در عمل با آن اوضاعى كه به سختى آشكار است، سازش نكند و شريك نشود. در واقع بدين دليل است كه هنرمندان پاپ، اشياء را طبق ظاهرِ واقعىِ آنها نقاشى مى‏كنند، زيرا به اين روش است كه اشياء به منزله نشانه‏هاى آماده شده و «تازه از خطِ توليد درآمده» به صورت اساطيرى عمل مى‏كنند. از اين روست كه هنرمندان پاپ ترجيح مى‏دهند علامتهاى تجارتى، شعارها و سرنامهاى (acronyms) كالاها را نقاشى كنند و در موارد افراطى ممكن است كه فقط همين چيزها را نقاشى كنند (رابرت اينديانا). اين نه بازى است و نه «رئاليسم». اين شناخت حقيقت مسلّم جامعه مصرف است، يعنى شناخت اين‏كه حقيقتِ كالاها و محصولات در علامت تجارى آنها نفهته است. اگر اين «آمريكايى‏مآبى» است، پس آمريكايى مآبى، خودِ منطقِ فرهنگِ معاصر است و كسى نمى‏تواند به هنرمندان پاپ به سبب متذكر شدن اين موضع ايراد بگيرد.

در حقيقت ديگر كسى نمى‏تواند از آنها به دليل موفقيت تجارى‏شان و پذيرش بى‏پرواى اين موفقيت انتقاد كند. بدترين چيز براى آنها اين خواهد بود كه ادعا كنند از موقعيتى «نفرين شده» برخوردارند و در نتيجه براى ايفاى نقشى مقدس خود را دوباره سرمايه‏گذارى كنند. براى هنرى كه دنياى كالاها را نقض نمى‏كند بلكه به بررسى سيستم آن مى‏پردازد، اين كارى منطقى است كه خود را بخشى از آن سيستم بسازد. اين حتى پايان يك دورويى و پايان يك نوع نامعقول افراطى خواهد بود. برعكس نقاشى دوران پيشين (از اواخر قرن نوزدهم) كه استعداد و تعالى آن مانع اين نشد كه كالايى امضا شده باشد، كالايى كه بر حسب امضايش خريد و فروش مى‏شود (هنرمندان اكسپرسيونيستِ انتزاعى اين قريحه غالب و فرصت‏طلبى شرم آور را به افراط كشاندند)، هنرمندان پاپ كالايى را كه نقاشى مى‏شود با نقاشى به منزله يك كالا آشتى مى‏دهند. آيا اين را بايد انسجام بدانيم يا تناقض؟ هنر پاپ در علاقه وافرش به كالاها، در تصوير نمايى بى‏پايانش از كالا «با علامت تجارى» و محصولات غذايى ــ و همچنين در موفقيت تجارى‏اش ــ اولين هنرى است كه به بررسى موقعيت خود به منزله كالاىِ هنرىِ «امضا شده» و «مصرف شده» مى‏پردازد.

اما اين تهور منطقى، كه حتى بر پيامدهاى افراطى‏اش (حتى آنجا كه با اخلاقيات سنتى زيباشناسانه ما مغايرت دارند) مجبوريم صحه بگذاريم، با ايدئولوژيى همراه مى‏شود كه خطر فرو رفتن در آن را دارد: ايدئولوژى طبيعت، ايدئولوژى «بيدارى» و اصالت كه يادآور بهترين لحظات خودانگيختگى بورژوازى است.

اين «تجربه‏گرايى افراطى»، «اثبات‏گرايى سازش‏ناپذير» و «ضد غايت‏مندى» برخى اوقات ظاهر مبتكرانه خطرناكى به خود مى‏گيرد.17 اُلدنبرگ (Oldenburg) چنين مى‏نويسد:

روزى با جيمى داين در اطراف شهر با ماشين گشت مى‏زديم. بر حسب اتفاق تمام طول خيابان اُرچارد را رفتيم كه از دو طرف با فروشگاههاى كوچك پر شده است. محيط كاملى را بر اساس اين موضوع ديدم. به نظرم رسيد كه دنياى جديدى را كشف كرده‏ام. هر جايى كه مى‏رفتم، به خاطر دارم كه هنگام عبور از آن خيابان، تصوير جايى به نام فروشگاه به ذهنم متبادر مى‏شد. با چشم ذهنم، در ميان فروشگاههاى مختلفى پرسه مى‏زدم، انگار كه موزه بودند و كالاهايى را كه در داخل ويترينها به نمايش گذاشته شده‏اند، همچون آثار هنرى باارزش مى‏ديدم.

و روزن‏كوييست (Rosenquist) مى‏گويد:

سپس به نظرم رسيد كه ناگهان ايده‏ها از ميان ويترين فروشگاهها به طرف من روان شده‏اند. يگانه كارى كه من بايد انجام مى‏دادم اين بود كه اين خط سير را محكم بگيرم و نقاشى را شروع كنم. همه چيز خود به خود در جاى خود قرار گرفت؛ ايده تركيب عناصر، تصاوير، رنگها، همه چيز به خودى خود شروع به كار كرد.

از اين نكته روشن مى‏شود كه تا آنجا كه به «الهام» مربوط مى‏شود، نسلهاى گذشته نبايد از هنرمندان پاپ پيشى گيرند. از زمان وردر (Werther)، اين مضمون، اساس كمال مطلوب تلقى شدنِ طبيعت بوده است، طبيعتى كه براى نيل به حقيقت، بايد به آن وفادار بود. فرد صرفا بايد آن «طبيعت» را بيدار يا آشكار كند. جان كِيج Cage) (John موسيقيدانى كه الهام بخش روشنبرنگ (Rauschenberg) و جاسپر جانز Johns) (Jasper بود مى‏نويسد: «هنر بايد تأييد زندگى باشد. هنر تلاشى براى نظم بخشيدن نيست... بلكه صرفا روش بيدارى و دركِ زندگى خودمان است. چه عالى است اين زندگى وقتى كه از ذهن و اميال خود اجتناب مى‏ورزيم و مى‏گذاريم كه زندگى به ميل خود عمل كند.» رضايت دادن به نظمى آشكار شده (يعنى جهان تصاوير و كالاهاى صنعتى كه درنهايت به مثابه يك طبيعت نمايان مى‏شوند) منتهى به اظهارات عرفانى ـ واقعگرايانه ايمان مى‏شود، اظهاراتى مانند «پرچم فقط يك‏پرچم بود، عدد صرفا يك عدد بود» (جاسپر جانز) يا دوباره به نقل از كِيج، «بايد در پى كشف وسيله‏اى باشيم تا صداها بتوانند خودشان باشند». فرض اين نظر اين است كه كالا واجد ذات است، يعنى سطحى از واقعيت مطلق كه هرگز واقعيت محيط روزمره نيست و در ارتباط با آن محيط چيزى كمتر از سوررئال را به وجود نمى‏آورد. وِسِلمان (Wesselmann) در مورد «واقعيت برترِ» يك آشپزخانه معمولى با همين تعبير صحبت مى‏كند.

به طور خلاصه، در اينجا سردرگمىِ تمام عيارى وجود دارد و آنچه ما با آن روبه‏رو هستيم يك نوع رفتارگرايى است كه از تقابل امور رؤيت شده (امورى مانند امپرسيونيسم يك جامعه مصرفى) تشكيل يافته است. اين رفتارگرايى با مفهوم مبهمى از ذن يا عرفان بودايى همراه است كه «خود» (ego) يا «فراخود» ego) (super را كنار مى‏گذارد تا «نهاد» (id) دنياى اطراف را دوباره بازيابد. همچنين در مورد اين تلفيق عجيب، خصوصيتى مشخصا آمريكايى ديده مى‏شود!

اما مهمتر از همه، در اينجا با نامفهومى و ابهامى جدى روبه‏رو هستيم. زيرا هنر پاپ با ارائه جهان اطراف نه به منزله آنچه هست (در درجه اول، جهان اطراف حوزه مصنوعى نشانه‏هاى فريب‏انگيز، يعنى يك مصنوعِ فرهنگى صرف است كه در آن نه احساس و نه بينش، بلكه ادراك متمايز و بازىِ تاكتيكى مفاهيم نقش دارند) بلكه به منزله طبيعتِ نمايان (يعنى به منزله ماهيت)، مفهوم ضمنى دوگانه‏اى به خود مى‏دهد. يعنى هنر پاپ از طرفى وانمود مى‏كند كه ايدئولوژى جامعه‏اى منسجم است (جامعه فعلى = طبيعت = جامعه كمال مطلوب. هر چند ديده‏ايم كه اين تبانى بخشى از منطق هنر پاپ را تشكيل مى‏دهد)؛ و از طرف ديگر كل جريان مقدس هنر را باز مى‏گرداند كه در عين حال نابودكننده هدف اصلى خود هنر پاپ است.

هنر پاپ ادعا مى‏كند كه تصويرگر موضوعات پيش افتاده است (و بر اين اساس است كه خود را هنر «مردمى»18 مى‏نامد)، اما آيا «پيش پا افتاده» چيزى جز يك مقوله متافيزيكى، يعنى چيزى جز تعبير مدرنِ مقوله تعالى است؟ كالا فقط در استفاده‏اى كه از آن مى‏شود، در لحظه استفاده شدن پيش پا افتاده است (راديويى كه در تأسيسات وِسِلمان كار مى‏كند). كالا به محض دلالت كردن، ديگر معمولى نيست. حال مى‏بينيم كه «حقيقتِ» كالاى معاصر ديگر در اين نيست كه براى چيزى به كار رود، بلكه در اين است كه دلالت كند. به عبارت ديگر، «حقيقتِ» كالاى معاصر ديگر به منزله يك وسيله مورد سوء استفاده قرار نمى‏گيرد، بلكه به صورت نشانه به كار مى‏رود. اين موفقيت بهترين آثار هنر پاپ است كه كالا را به ما چنين نشان دهد.

اندى وارهول Warhol) (Andy، كه نگرشى بسيار راديكال درباره هنر دارد، هنرمندى است كه تضاد نظرى در نحوه عملكرد و مشكلاتى را كه هنر در تصوير كردن هدف واقعى خود دارد به بهترين شكل خلاصه مى‏كند. او مى‏گويد: «بوم نقاشى مانند فلان صندلى يا فلان پوستر، يك كالاى كاملاً روزمره است» (مانند اين تمايلِ هميشگى براى جذب و بازپرورى هنر كه در آن هم، پراگماتيسم آمريكايى ــ اصرار تهديدآميز بر اخاذى سودمندانه و اتحادگرايانه ــ و هم شبه انعكاسى از ابهت فداكارى هر دو ديده مى‏شود). او اضافه مى‏كند: «واقعيت احتياج به هيچ واسطه‏اى ندارد، آنچه بايد انجام دهيد اين است كه آن را از محيط جدا كنيد و بر بوم نقاشى بگذاريد.» پس سؤال فقط اين است كه: آيا روزمره بودن اين صندلى (يا يك همبرگر خاص يا پوستر) دقيقا در بافت (موقعيت) آن و خصوصا در بافت توليد انبوه صندليهاى كاملاً مشابه يا تا حدى مشابه و غيره نهفته است؟ روزمره بودن dayness) (every تفاوت در تكرار است. با جداسازى صندلى بر بوم و نقاشى، من تمام روزمرّگى را از آن جدا مى‏كنم و همزمان اجازه نمى‏دهم كه بوم نقاشى نيز كالاى روزمره باشد. (به عقيده وارهول، اگر بوم نقاشى چنين كالايى باشد، بايد كاملاً به صندلى شباهت داشته باشد.) اين يك بن بست آشناست: هنر نه تنها نمى‏تواند در زندگى روزمره حل شود (بوم نقاشى = صندلى)، بلكه نمى‏تواند روزمره به مفهوم دقيق كلمه را درك كند (صندلى منزوى شده بر بوم = صندلى واقعى). فطرت و تعالى هر دو به يك ميزان غير ممكن هستند؛ آنها دو بُعدِ يك رؤياى واحدند.

به طور خلاصه، هيچ ماهيتى در امور روزمره و معمولى وجود ندارد و در نتيجه هيچ هنر روزمره‏اى وجود ندارد؛ اين يك سرگشتگى عرفانى است. اگر وارهول (و ديگران) معتقدند كه وجود دارد، بدين دليل است كه آنها در مورد خودِ وضعيت هنر و عمل هنرمندانه خويشتن را فريب مى‏دهند، مسأله‏اى كه در ميان هنرمندان بسيار رايج است. در واقع، حسرت عرفانى مشابهى را در سطح عمل خلاق مشاهده مى‏كنيم: «دوست دارم كه ماشين باشم.» اين جمله اندى وارهول است كه در واقع با استنسيل و پرده‏هاى ابريشمى و غيره نقاشى مى‏كند. حال، براى هنر تكبرى بدتر از اين نيست كه خود را شبه ماشين جلوه دهد. و براى شخصى كه از موقعيت آفرينشگر برخودار است (چه آرزوى آن را داشته باشد يا نه)، هيچ رفتارى تصنّعيتر از اين نيست كه خود را وقف ماشينيسم متوالى كند. اما كسى نمى‏تواند وارهول ياهنرمندان پاپ را به ضعف ايمان متهم سازد؛ نياز منطقى آنها با موقعيت جامعه‏شناختى و فرهنگى هنر مغاير است، موقعيتى كه آنها قدرت تغيير آن را ندارند. همين ناتوانى است كه در ايدئولوژى آنها بيان شده است. هنگامى كه آنها سعى دارند عملكرد خود را تقدس زدايى كنند، جامعه صرفا آنها را بيشتر تقدس زدايى مى‏كند و ما به موقعيتى مى‏رسيم كه تلاش آنها ــ هر چند راديكال‏ترين است ــ براى دنيوى كردن موضوع و هم عملكردِ هنر، منتهى به تجليل و تجلى بى‏سابقه تقدس در هنر مى‏شود. هنرمندان پاپ اين مسأله را به راحتى به فراموشى مى‏سپارند، براى اين‏كه يك تابلو ديگر ابرنشانه مقدس نباشد (مانند كالايى منحصر به فرد، يك امضا و يا كالاى تجارى شرافتمندانه و جادويى) اين كافى نيست كه محتواى تصوير يا مقاصد هنرمند را تغيير دهيم. عامل تعيين‏كننده در اين مورد، ساختارهاى توليد فرهنگ هستند. در نهايت، تنها عقلانى كردن بازار هنر بر اساسى مشابه هر بازار صنعتى ديگر است كه مى‏تواند آثار هنرى را تقدس زدايى كند و آنها را دوباره به موقعيت كالاهاى روزمره بازگرداند19. اين شايد تصوركردنى، ممكن و حتى مطلوب نباشد. چه كسى مى‏داند؟ به هر صورت، اين حد نهايى است. زمانى كه به آن حد مى‏رسيم، يا نقاشى را متوقف مى‏كنيم يا به قيمت بازگشت به اسطوره سنتى آفرينش هنرى، آن را ادامه مى‏دهيم. در كنار اين مسير اشتباه است كه ارزشهاى تصويرى كلاسيك نوسازى مى‏شوند، نوسازى از نوع «اكسپرسيونيستى» در الدنبرگ، فويست (fauvist) 20 و ماتيسيان (Matissian) در وِسِلمان، «آرت نوو» nouveau) (art و چيزى نزديك به خوشنويسى ژاپنى در آثار ليختنشتاين (Lichtenstein) و غيره. در اينجا اين طنينهاى «افسانه‏اى» براى ما چه اهيمتى دارند؟ اين تأثيرات چه پيامدهايى به همراه دارند كه باعث مى‏شوند بتوانيم اين جمله را بگوييم: «با اين همه، آيا مى‏توان اين تابلو را نقاشى تلقى كرد؟» منطق هنر پاپ در جاى ديگرى قرار دارد، نه در محاسبه زيباشناختى يا در متافيزيك كالا.

مى‏توان هنر پاپ را يك بازى با (و سوءاستفاده از) سطوح مختلف دريافت ذهنى تعريف كنيم، نوعى كوبيسم ذهنى كه در جستجوى پراشيدن كالاهاست نه بر حسب تحليل فضايى analytics) (spatialبلكه بر حسب مشخصه‏هاى دريافت كه در طول قرنها بر اساس نظام فكرى و تكنيكى كل فرهنگى توضيح داده شده است: واقعيت عينى؛ تصوير به مثابه انعكاس، تصوير ترسيمى، تصوير فنى (عكاسى)، كلى نگرىِ انتزاعى، گفتار استدلالى و غيره. از طرف ديگر كاربرد الفباى آوايى و تكنيكهاى صنعتى، الگوهاى تقسيم، شكاف تجرد و تكرار را تحميل كرده است. (قوم‏نگاران گزارش مى‏دهند كه چگونه انسانهاى نخستين وقتى چند كتاب كاملاً مشابه را كشف مى‏كنند دچار سردرگمى مى‏شوند و كل بينش آنها از جهان واژگون مى‏گردد.) در اين روشهاى گوناگون مى‏توانيم هزاران شكل بلاغت انتخاب designation) of (rhetoric يا شكل شناخت را ببينيم؛ و اينجاست كه هنر پاپ وارد مى‏شود. پاپ بر روى تفاوتهاى بين سطوح يا روشهاى مختلف و بر درك آن تفاوتها كار مى‏كند. براى مثال كپى فيلمى از عمل لينچ21 (lynching) يادآورى يك واقعه نيست، بلكه دلالت بر اين مى‏كند كه عمل لينچ توسط رسانه‏هاى گروهى پيشاپيش به يك موضوع خبرى و يك نشانه ژورناليستى تغيير شكل يافته است ــ نشانه‏اى كه در مرحله‏اى ديگر توسط كپى فيلم دوباره بازيابى شده است. تكرار همان عكس دلالت بر وجود عكسى واحد مى‏كند و فراتر از آن دلالت بر وجود واقعه‏اى مى‏كند كه عكس، انعكاس آن است. آن وجود واقعى (واقعه) ممكن است حقيقتا در اثر تصور شود بدون اين‏كه آن را از اعتبار بيندازد، و اين صرفا يك تركيبِ بيشتر خواهد بود.

همان طور كه در هنر پاپ هيچ نظمى از واقعيت وجود ندارد و تنها با سطوح دلالت روبه‏رو هستيم، هيچ فضاى واقعى نيز وجود ندارد. يگانه فضا، فضاى بوم‏شناسى است، فضاى تقابل عناصر نشانه‏اىِ (sign-elements) متفاوت با يكديگر و ارتباط ميان آنها. زمانِ واقعى نيز وجود ندارد؛ يگانه زمان، زمان خواندن، زمان دريافت متمايز كالا و تصوير آن است، تصويرى خاص و تكرار همان تصوير و غيره. اين زمان لازم براى تطابق ذهنى است، براى انطباق با تصوير، انطباق با مصنوع در رابطه‏اش با كالاى واقعى (ما در اينجا نه از خاطره، بلكه از دريافت يك تفاوت محلى و منطقى difference) logical (local, صحبت مى‏كنيم). اين خواندن و دريافت، تلاشى براى يافتن ارتباطات نيز نخواهد بود، بلكه حركتى به پيش است. به عبارت ديگر دريافت ما ثبت توالى و استمرار وجود يك واقعه در اَشكال مختلف است.

بديهى است كه فعاليتى كه هنر پاپ تحميل مى‏كند (بار ديگر پاپ را در مطلق‏ترين شكل جاه‏طلبانه آن در نظر مى‏گيريم) «با حس زيبا شناختى» ما بسيار فاصله دارد. هنر پاپ هنر «بى‏اعتنايى» است؛ اين هنر شور زيباشناسى يا مشاركت احساسى يا نمادين («درگيرى عميق») را نمى‏طلبد، بلكه نيازمند يك نوع «درگيرى انتزاعى»، يك جور كنجكاوى ابزارى است. اين كنجكاوى چيزى شبيه به كنجاوى كودكانه را، همان سرور ساده دلانه اكتشاف را حفظ مى‏كند. و چرا كه نه؟ همچنين مى‏توان هنر پاپ را در تصاوير اپينال d¨Epinal) (images يا در يك كتاب ديد كه ساعتها مصرف مى‏شود، اما كتابى كه خصوصا بازتابهاى فكرى رمزگشايى و كشف معنا را كه در بالا مورد بحث قرار داديم وارد بازى كند.

به طور كلى، هنر پاپ هنر مردمى نيست. زيرا كه خلقياتِ فرهنگىِ مردمى (اگر چنين چيزى وجود داشته باشد) دقيقا مبتنى بر رئاليسم غير مبهم، مبتنى بر روايت طولى (و نه بر تكرار يا پراشِ سطوح) و مبتنى بر تمثيل و امور تزئينى است (و اين هنر پاپ نيست، زيرا اين دو مقوله به «چيز ديگرى» كه اساسى است دلالت مى‏كند). و نهايتا خلقياتِ فرهنگىِ مردمى مبتنى بر مشاركت احساسى است كه به اقبالهاى گوناگون نيروهاى خير و شر مرتبط شده است.22 هنر پاپ را [ صرفا [ در سطحى ابتدايى ممكن است با هنر «تصويرى» اشتباه گرفت، يعنى طيف رنگارنگى از تصاوير، رويدادشمار ساده‏لوحانه‏اى از جامعه مصرفى و غيره. حقيقت دارد كه هنرمندان پاپ شادمانه مدعى شده‏اند كه هنرشان چنين مضمونى دارد. صراحت و ابهام هنرمندان پاپ بسيار عظيم است. در مورد مزاح اين هنرمندان يا مزاحى كه به آنها نسبت داده مى‏شود، ايضا عقايد مختلفى وجود دارد. در اينجا ذكر واكنشهاى عامه مردم مى‏تواند آموزنده باشد. آثار آنان در بسيارى از مردم، خنده اخلاقى و مبتذلى (يا تبسمى) را بر مى‏انگيزد ــ نقاشيهاى هنر پاپ در نگاه كلاسيك حقيقتا مبتذل‏اند. اين خنده با لبخند تمسخرآميزى همراه مى‏شود كه شايد قضاوتى درباره اشياء نقاشى شده يا خود نقاشى باشد. اين لبخندى است كه مشتاقانه وارد بازى مى‏شود: «اين خيلى جدّى نيست، اما نمى‏خواهيم به اين وسيله به ما اهانت شود. و در عمق قضيه، شايد...» ليكن در عين اين نااميدى شرم‏آور از ندانستن اين‏كه از اين‏گونه آثار دقيقا چه تعبيرى بايد كرد، اين واكنشها تا حدى تصنعى هستند. با اين حال، هنر پاپ هم بامزه و هم خشك است. كاملاً منطقى است كه هنر پاپ با مزاح ويرانگر و پرخاشگر، با در هم فرو بردن سوررئاليستىِ اشياء كارى ندارد. ديگر مسأله اين نيست كه كالاها را در كاربردشان خلاصه كنيم، بلكه مسأله مورد تقابل قرار دادن كالا با كاربرد آن است تا بتوانيم روابط ميان آنها را تحليل كنيم. چنين رويكردى تهديدآميز نيست،23 بلكه حداكثر متضمن چيزى شبيه به تأثيرات بيگانگى فرهنگى است. در واقع چيزى كاملاً متفاوت در اينجا اتفاق مى‏افتد. طبق همان سيستمى كه در بالا توصيف كرديم، اين نكته را نبايد فراموش كرد كه يك لبخند خاص، از جمله نشانه‏هاى اجبارى مصرف است. لبخند ديگر نشان دهنده مزاح يا يك فاصله نقادانه نيست، بلكه صرفا يادآور آن ارزش متعالى مهم است كه امروزه در چشمك زدن معنادار تجسم مادى يافته است. اين فاصله دروغين همه جا حضور دارد، در فيلمهاى جاسوسى، در گدار (Godard) ، در تبليغات مدرن كه به طور مستمر از اين فاصله به صورت يك تلميح فرهنگى استفاده مى‏كند. بالأخره واقعا روشن نيست كه آيا اين لبخند «آرام»، لبخند مزاح است يا لبخند مشاركت تجارى. اين موضوع در مورد هنر پاپ نيز صادق است و نهايتا لبخند آن، تمام ابهامش را خلاصه مى‏كند: اين لبخند نه مبيّنِ فاصله‏اى انتقادى، بلكه لبخند تبانى است.

سازمان‏دهى پيامها

در تلويزيون، راديو، مطبوعات و تبليغات، گسستگىِ نشانه‏ها و پيامها را مى‏بينيم كه در آن تمام سامانها برابر هستند. بخشى از برنامه‏هاى راديو كه به طور تصادفى انتخاب شده، شامل موارد زير است:

يك آگهى براى تيغهاى ريش‏تراش رمينگتن (Remington)

خلاصه‏اى از شورش اجتماعى دو هفته گذشته

يك آگهى براى لاستيكهاى اسپى ـ اسپورتِ دانلوپ SP-Sport) (Dunlop

مناظره‏اى درباره موضوع اعدام

يك آگهى براى ساعتهاى مچى ليپ (Lip)

گزارشى از جنگ در بيافرا (Biafra)

يك آگهى براى پودر شستشوى «آفتاب‏گردان» كريو (Crio)

در اين مجموعه وقايع، تاريخِ جهان با كالاهايى تناوب داده مى‏شوند كه نقشهاى بى‏اهميت را بازى مى‏كنند و لحظاتِ هيجان‏انگيز ظاهرا گزارشهاى خبرى هستند. (كلِ اين برنامه راديويى را مى‏توان به يك نوع شعر پريورت (Prevert) با صفحات متناوبا سياه و سرخ رنگ تشبيه كرد كه البته صفحات قرمز را آگهيهاى تبليغاتى تشكيل مى‏دهند.) اما اين لحظاتِ هيجان‏آورِ گزارشهاى خبرى همچنين به نحوى متناقض، لحظاتِ بى‏طرفى و غيرشخصى هستند: هدف از گفتمان درباره جهان، برانگيختن نگرانى در مخاطب نيست. اين لحن گنگ، متباين است با طبيعتِ سرشار گفتمانِ مربوط به كالاها، گفتمانى كه حال و هوايى با نشاط و مسرور و كيفيتى هيجان‏آور دارد. تمام وضعيت تأثرآور واقعيت و وقايع غيرمنتظره و حس ترغيب، به كالا و گفتمانِ آن منتقل شده است. اين توازن دقيق ميان گفتمانِ «اخبار» (اطلاعات) و گفتمانِ «مصرف»، با توجه به منفعت احساسى و منحصر به فرد گفتمان «مصرف» به تدريج كاركردى بنيادى را به تبليغات واگذار مى‏كند. اين توازن نقشى را به تبليغات اختصاص مى‏دهد كه پس زمينه‏اى تكرارى و در نتيجه اطمينان‏بخش از نشانه‏ها را فراهم آورد، پس زمينه‏اى كه در مقابل آن ناملايمات جهان از طريقِ ميانجى ثبت شده‏اند. اين ناملايمات كه از راه تدوين خنثى شده‏اند، به اين ترتيب، خود براى مصرفِ همزمان آماده هستند. اخبار راديويى، آن ملغمه‏اى كه به نظر مى‏رسد، نيست؛ بلكه تناوبِ نظام مندِ اخبار، الگوى واحدى از دريافت را تحميل مى‏كند كه همان الگوى مصرف است.

اين امر از ارزشى كه لحنِ پيامِ تبليغاتى به آن اعطا كرده است ناشى نمى‏شود، پيامى كه به مخاطب القا مى‏كند اساسا تاريخِ جهان بى‏اهميت است و يگانه چيزهايى كه ارزش دارد برايشان هيجان‏زده شويم، كالاهاى مصرفى هستند. اين موضوع جنبه ثانوى دارد. تأثير واقعى پيچيده‏تر است: تحميلِ برابرى تاريخ با گزارشهاى خبرىِ فرعى، برابرى حادثه تاريخى با يك نمايشِ جنجالى كاذب، برابرى اطلاعات با تبليغات در سطح نشانه از طريق توالى نظام‏مندِ پيامها. تأثيرِ واقعى مصرف را نه در گفتمانِ مستقيمِ تبليغات، بلكه در توالىِ نظام‏مندِ پيامها جستجو بايد كرد. تأثيرِ واقعى در قطعه قطعه كردن و چيدن واقعه و جهان (به بركت رسانه‏هاى فنى تلويزيون و راديو) به پيامها / نشانه‏هاى ناپيوسته، متوالى و نامتضاد است كه مى‏توانند با نشانه‏هاى ديگر در درون بُعد انتزاعى برنامه در تقابل قرار گيرند و تركيب شوند. بنابراين آنچه ما مصرف مى‏كنيم، به خودى خود يك تصوير يا نمايشِ خاص نيست، بلكه توالى بالقوه تمام نمايشهاى ممكن است؛ به علاوه اين اطمينان كه قانون تناوب و تقسيم كردن برنامه‏ها تضمين مى‏كند كه امكان ظهور چيزى جز يك نمايش يا يك نشانه درون آنها وجود ندارد.

رسانه خودِ پيام است

ما در اينجا و حداقل در اين مفهوم، مى‏بايست فرمول مك لوهان Luhan) (Mac را كه «رسانه پيام است» به منزله خصوصيتِ اساسى تحليلِ مصرف بپذيريم. اين بدين معناست كه پيامى حقيقى را كه رسانه‏هاى راديو و تلويزيون ارسال مى‏كنند، پيامى كه رمزگشايى و به طور درونى و ناخودآگاهانه «مصرف» مى‏شود، مفهومِ آشكارِ اصوات و تصاوير نيست؛ بلكه اين پيام، الگوى مقيدكننده‏اى ــ الگويى كه به خودِ ماهيتِ فنى آن رسانه‏ها مرتبط مى‏شود ــ از تفكيكِ واقعيت به نشانه‏هاى متوالى و معادل است. يعنى پيامِ رسانه‏هاى گروهى، انتقال طبيعى و برنامه‏ريزى‏شده و اعجاب‏آورى از ويتنام تا واريته بر اساسِ انتزاعِ كاملِ هر دوى آنهاست.

ايستايى فنّاورانه كم و بيش حكم يك قانون را دارد و اين بدين معناست كه هر چه به مستندِ حقيقى و به «گزارش زنده» نزديكتر شويم، و هر چه واقعيت با رنگ و عمق بيشتر دنبال شود و شاهدِ پيشرفت فنى يكى بعد از ديگرى باشيم، غيبتِ واقعى از جهان نيز بيشتر رشد مى‏كند. همچنين به اين ترتيب «حقيقتِ» راديو و تلويزيون بايد هر چه بيشتر به رسميت شناخته شود؛ اين حقيقت كه كاركردِ اوليه هر پيام اين است كه به پيامى ديگر اشاره كند و بنابراين ويتنام به تبليغات و تبليغات به اخبار تلويزيونى و غيره اشاره مى‏كند، و تقابل نظام‏مند اينها در روش استدلالى رسانه و پيام و معناى آن است. بايد متوجه باشيم كه رسانه، گرچه با خود و از خود به اين شكل حرف مى‏زند، اما در عين حال نظام كاملى از تقسيم و تعبير جهان را نيز بر ما تحميل مى‏كند.

اين جريان فنّاورانه ارتباطات گروهى، نوعِ معينى از پيامى بسيار تحميلى را ارسال مى‏كند؛ پيامى كه خود حاوى پيامِ مصرف است، پيام تقسيم و جلوه‏نمايى، پيامِ عدم شناخت جهان و عطف توجه به اطلاعات به منزله يك محصول و پيامِ تجليل از محتوا به منزله نشانه. به طور خلاصه، اين پيامِ تحميلى نقشى شرطى‏كننده (به مفهوم تبليغاتىِ اين اصطلاح، كه در اين مفهوم، تبليغات، به تمام معنا رسانه «توده» است و چهارچوب كلىِ آن اثر توده را بر همه رسانه‏هاى ديگر باقى مى‏گذارد) و نقشِ عدم شناخت را ايفا مى‏كند.

اين موضوع در مورد همه رسانه‏ها صادق است، حتى رسانه كتاب و «سواد» كه يكى از اصليترين حلقه‏هاى رابط در نظريه مك لوهان است. او چنين مى‏انديشد كه ظهور كتابِ چاپى نقطه عطف مهمى در تمدن ما بود، نه به دليل محتوياتى (ايدئوژيك، اطلاعاتى، علمى و غيره) كه از يك نسل به نسلى ديگر انتقال مى‏دهد، بلكه به سبب محدوديت اساسى سامان‏دهى كه كتاب چاپى بنابر ماهيتِ فنىِ خود اِعمال مى‏كند. از نظر مك لوهان، كتاب در درجه اول يك الگوى فنى است و نظم ارتباطى كه در درون آن حاكم است (تقسيم بندى مصور، نامه‏ها، كلمات، صفحات و غيره) در دراز مدت الگويى مؤثرتر و تعيين‏كننده‏تر از هر نماد خاص، ايده يا خيال است كه محتواى آشكار آن را تشكيل مى‏دهد: «تأثيرات فنّاورى در سطح نظرات يا مفاهيم رخ نمى‏دهند، بلكه ضرايبِ حسى يا الگوهاى دريافت را پيوسته و بدون هيچ مقاومتى تغيير مى‏دهند.»24

ناگفته پيداست كه محتواى رسانه‏ها در بيشتر مواقع نقش واقعى آنها را از ما پنهان مى‏سازد. محتوا خود را به صورت پيام ارائه مى‏كند، درحالى كه پيام واقعى (كه گفتمانِ آشكار در رابطه با آن شايد مفهوم ضمنى صرف محسوب شود)، تغييرِ ساختارى عميقى است (تغيير ميزان، الگو، عادت) كه در رابطه‏هاى انسانى شكل گرفته است. به بيان ابتدايى مى‏توان گفت كه «پيامِ» راه‏آهن در زغال‏سنگ يا مسافرانى كه حمل مى‏كند نيست، بلكه پيامِ آن نگرش درباره جهان و موقعيت جديد مناطق شهرى و غيره است. «پيامِ» تلويزيون، تصاويرى نيست كه ارسال مى‏كند بلكه روشهاى جديد ارتباط و دركى است كه تحميل مى‏كند و تغييراتى است كه در ساختارهاى سنتىِ خانوادگى و جمعى به وجود مى‏آورد. شايد بتوان فراتر از اين رفت و گفت كه درمورد تلويزيون و رسانه‏هاى گروهى مدرن، آنچه دريافت و شبيه‏سازى و مصرف مى‏شود، بالقوه بودن همه نمايشهاست و نه يك نمايش خاص.

بنابراين حقيقتِ رسانه‏هاى گروهى در اين نهفته است: نقش آنها در اين است كه خصوصيت زنده و منحصر به فرد و غايى جهان را خنثى سازند و دنياى چندگانه رسانه‏ها را جايگزين آن كنند كه، به نوبه خود با يكديگر متجانس‏اند و به طور متقابل به يكديگر دلالت دارند و به يكديگر اشاره مى‏كنند. در موارد افراطى، هر كدام محتواى آن ديگرى مى‏شود ــ و اين «پيامِ» انحصار طلبانه جامعه مصرفى است.

آنچه رسانه تلويزيون با سامان‏دهى فنىِ خود القا مى‏كند ايده (ايدئولوژىِ) جهانى است كه پيوسته قابل رؤيت، تقسيم‏پذيرى و قرائت شدن در تصاوير است. رسانه تلويزيون، ايدئولوژىِ قدرتِ مطلقى از نظامِ خواندن را بر جهانى القا مى‏كند كه تبديل به نظامى از نشانه‏ها شده است. تصاوير تلويزيونى خود را به صورت فرازبانِ (metalanguage) يك دنياى غايب ارائه مى‏كنند. همان طور كه كوچكترين كالاى فنى و ريزترين ابزارآلات، نويدِ تصورِ فنى جهانى (universal technical assumption) را مى‏دهد، تصاوير / نشانه‏ها نيز اثبات‏گرِ وجودِ تخيّلى فراگير از جهان هستند، اثبات گرِ حضورِ واقعيت در درون تصوير، كه مى‏تواند خاطره واقعيت و واحدِ رمزگشايى جهانى آن واقعيت تلقى شود. در پشتِ «مصرفِ تصاوير» امپرياليسم يك نظامِ خوانش نمودار مى‏شود: به طور روزافزون فقط آنچه مى‏تواند خوانده شود (آنچه بايد خوانده شود، يعنى مطالب افسانه‏اى) وجود خواهد داشت. پس حقيقتِ جهان يا تاريخ آن ديگر مطرح نخواهد بود، بلكه فقط انسجام درونى نظام خوانش اهميت خواهد داشت. بنابراين در جهانى سردرگم، متعارض و متضاد، هر رسانه منطق انتزاعيتر و منسجمتر خود را تحميل مى‏كند. اگر بخواهيم از اصطلاحِ مك لوهان استفاده كنيم، بايد بگوييم هر رسانه خودش را به صورت پيام تحميل مى‏كند. آنچه ما «مصرف مى‏كنيم» عبارت است از جهان تقسيم و تصفيه شده، جهانى كه برحسب اين كُد فنى و در عين حال «افسانه‏اى» مجددا تفسير شده است ــ كُل بافتِ جهان و تمامِ فرهنگ كه به نحوى صنعتى تبديل شده است به كالاهاى آماده مصرف، به آن بافتِ نشانه‏اى كه همه ارزشِ غايى، فرهنگى يا سياسى از آن رخت بربسته است.

اگر نشانه را به صورت پيوندِ دال و مدلول در نظر بگيريم، مى‏توان دو نوع ابهام را مشخص كرد. در مورد كودك يا «انسان بدوى»، دال ممكن است به نفع مدلول محو شود (مانند وقتى كه كودك تصوير خود را با موجودى زنده اشتباه مى‏گيرد، يا وقتى بينندگان آفريقايىِ تلويزيون مى‏پرسند آن مردى كه الآن از صفحه تلويزيون محو شد كجا رفت). بر عكس، دال در تصوير خود محور يا پيامِ كُد محور، به مدلول خودش تبديل مى‏شود و نوعى آشفتگى دَوَرانى بين او دو به نفع دال صورت مى‏گيرد و ما شاهد نابودى مدلول و تكرار مكررِ دال مى‏شويم. اين آن چيزى است كه مصرف را تعريف مى‏كند: تأثير نظام‏مندِ مصرف در سطح رسانه‏هاى گروهى. به جاى اين‏كه با ميانجى‏گرى تصوير به جهان برويم، اين تصوير است كه از طريق جهان به خود بر مى‏گردد (اين دال است كه خود را تحت پوشش مدلول تعيين مى‏كند).

ما از پيامى كه بر مدلول متمركز شده ــ يك پيام زودگذر ــ به پيامِ متمركز بر دال گذر مى‏كنيم. براى مثال (در مورد تلويزيون) از وقايعى كه به وسيله تصوير معنا يافته‏اند، به مصرفِ تصوير به مفهوم دقيق كلمه حركت مى‏كنيم ــ يعنى دقيقا به چيزى متفاوت از آن وقايع، به محتوايى نمايشى ــ كه برشت آن را «خوراكى» مى‏نامد. درست مانند خوراكى، مصرف تصوير محتواى نمايشى است كه در همان مدت زمان جذبِ خودِ مصرف شده و هرگز به فراسو رجوع نمى‏كند. تصوير همچنين به اين مفهوم از وقايع متفاوت است كه وقايع را آن طور عرضه نمى‏كند كه آنها در ويژگى خود (تاريخى، اجتماعى يا فرهنگى) ديده يا فهميده شوند، بلكه همه آنها را بدون تمايز و در حالى كه بر حسب كُدى مشابه مجددا تفسير شده‏اند، ارائه مى‏دهد، كُدى كه هم ساختارى ايدئولوژيك و هم ساختارى فنى است. براى مثال، در مورد تلويزيون اين ساختارها هر دو وجود دارند: از طرفى كُدِ ايدئولوژيكِ فرهنگ توده (نظامى از ارزشهاى اخلاقى و اجتماعى و سياسى) را داريم و از طرف ديگر روشِ تقسيم، روشِ بيانِ خودِ رسانه كه نوع خاصى از استدلال را تحميل مى‏كند، استدلالى كه مفهومِ چندگانه و متغيرِ پيامها را خنثى و محدوديتهاى معنايىِ ضرورىِ خود را جايگزين مى‏كند. برخلاف گفتمانِ آشكارِ تصاوير، اين استدلالِ عميقِ رسانه، ناخودآگاهانه توسط بيننده رمز گشايى مى‏شود.

رسانه تبليغاتى

در اين مفهوم، تبليغات شايد چشمگيرترين رسانه گروهى عصر ما باشد. وقتى كه تبليغات از كالاى خاصى صحبت مى‏كند، به طور بالقوه همه كالاها را تجليل مى‏كند و هنگامى كه تبليغات به يك كالاى خاص و علامت تجارى خاص اشاره مى‏كند، در واقع از تماميتِ كالاها و جهانى صحبت مى‏كند كه تماما از كالاها و علامتهاى تجارى ساخته شده است. به همين ترتيب، با هدف قرار دادن هر مصرف‏كننده نيز، تبليغات همه مصرف‏كننده‏ها را هدف قرار مى‏دهد و در خطاب كردن به هر فرد، همه آنها را مخاطب قرار مى‏دهد. بنابراين تبليغات، تماميتِ يك مصرف‏كننده را شبيه‏سازى مى‏كند و به قول مك لوهان مصرف‏كننده‏ها را دوباره به نظام قبيله‏اى در مى‏آوَرَد (retribalize) . يعنى تبليغات از طريق همدستى (complicity) و تبانىِ فطرى و فورى در سطحِ پيام، و حتى فراتر از آن در سطحِ خود رسانه و كُد، مصرف‏كننده‏ها را دوباره به نظام قبيله‏اى درمى‏آوَرَد. هر تصوير يا هر تبليغ، اتفاق نظرِ عمومى را تحميل مى‏كند ــ اتفاق نظر ميان تمام افرادى كه به طور بالقوه فراخوانده شده‏اند تا آن را رمز گشايى كنند؛ يا به عبارتى، فرا خوانده شده‏اند تا با رمز گشايىِ پيام، به طور غيرارادى با كُدى كه در آن پيام بيان شده موافقت كنند.

لذا اين مضامين و روشهاى پخش يا اهداف آشكار (اقتصادى و روانشناسى) تبليغات نيست كه نقش ارتباط گروهى را به آن مى‏دهد. حجم يا مخاطب واقعى آن نيز در اين نقش تبليغات سهيم نيستند (گرچه تمام اين عوامل مهم هستند و نقش حمايتى دارند)، بلكه خود منطق تبليغات به منزله يك رسانه مستقل است كه اين نقش را به آن مى‏دهد. يعنى تبليغات كالايى است كه به كالاهاى واقعى، به جهانى واقعى يا يك بُعدِ مرجع‏پذير اشاره نمى‏كند بلكه از يك نشانه به نشانه‏اى ديگر، از يك كالا به كالايى ديگر، از يك مصرف‏كننده به مصرف‏كننده‏اى ديگر اشاره مى‏كند. به همين شكل، كتاب نيز وسيله ارتباطِ گروهى مى‏شود. يعنى در صورتى كه كتاب بتواند خواننده‏اش را با تمام كسانى كه كتاب مى‏خوانند ارتباط دهد، در آن صورت خواندن كتاب، ديگر مترادف با محتواى معنا نيست، بلكه نشانه خالص و ساده‏اى از همدستى فرهنگى است. يا اگر كتاب / كالا با كتابها / كالاهاى ديگر در همان مجموعه و غيره مرتبط شود، باز هم وسيله ارتباط گروهى است. مى‏توان تحليل كرد كه چگونه خود زبان ــ كه يك سيستم نمادين است ــ به يك رسانه گروهى در سطح نام تجارى و به زبان تبليغات رجعت مى‏كند. ارتباط گروهى همه جا با اين سامان‏دهى در سطح رسانه فنى و كُد و با توليد نظام‏مندِ پيامها تعريف مى‏شود، پيامهايى نه از جهان بلكه از خود رسانه.25

شبه واقعه و نو واقعيت

در اينجا وارد جهان شبه واقعه، شبه تاريخ و شبه فرهنگ مى‏شويم كه بورستين (Boorstin) در كتابى با عنوان تصوير Image) (The مورد بحث قرار داده است. منظور او از اين تعابير، جهان وقايع، تاريخ، فرهنگ و عقايدى است كه از تجربه واقعى و متناقض و متغير ايجاد نشده، بلكه به عنوان مصنوعات بشرى از عناصر كُد و فريبكارىِ فنىِ رسانه ساخته شده است. فقط اين است (و نه هيچ چيز ديگر) كه هر گونه دلالت را به منزله مصرف‏پذير تعريف مى‏كند. اين عموميتِ جايگزينىِ كُد به جاى بُعدِ مرجع‏پذير است كه مصرف رسانه‏هاى گروهى را معين مى‏كند.

واقعه در حكم مواد لازم براى مبادله نيست؛ واقعه خام، خودِ مبادله است. واقعه فقط وقتى «مصرف‏پذير» مى‏شود كه كل يك زنجيره صنعتى توليد ــ رسانه‏هاى گروهى ــ آن را به محصولى كامل و به ماده‏اى از نشانه‏هاى مركب و محدود همانند محصولات آماده توليد صنعتى تصفيه و تجزيه و اصلاح سازد. اين همان كارى است كه آرايش با چهره مى‏كند؛ اين عمل براى خصوصيات واقعى اما مغاير، براى جايگزينى نظام‏مند شبكه‏اى از پيامهاى انتزاعى اما منسجم صورت مى‏گيرد، پيامهايى كه از عناصر فنى و از كُدى با دلالتهاى تحميل شده (كُد «زيبايى») تشكيل شده‏اند.

ما بايد از تفسير عمل بسيار تهورآميز توليد محصولات مصنوعى و لوازم آرايش، توليد شبه كالاها و شبه وقايع، كه وجود هر روزه ما را تصرف كرده است به عنوان قلب ماهيت و تحريف محتوايى «اصيل» برحذر باشيم. از تمام آنچه گفته شد، متوجه مى‏شويم كه ربودن معنا، سياست زدايى از سياست، فرهنگ زدايى از فرهنگ و جنس زدايى از بدن در مصرف رسانه‏هاى گروهى، در حوزه‏اى فراتر از تفسير مجدد و صرفا «غرض ورزانه» محتوا صورت مى‏گيرد. در شكل است كه همه‏چيز تغيير يافته؛ واقعيتى جديد همه‏جا جايگزين واقعيت شده، واقعيت جديدى كه كاملاً از تركيب عناصر كُد توليد شده است. در طول زندگى روزانه، جريان وسيعى از شبيه‏سازى رخ مى‏دهد. سبك و سياق اين جريان به «شبيه‏سازى الگوها» شبيه است، همان الگوهايى كه عملكرد علوم عملى و سيبرنتيك بر آنها متكى است. الگو از تركيب خصوصيات يا عناصر واقعيت «ساخته مى‏شود»؛ سپس واقعه، ساختار يا موقعيت آتى بر روى آن عناصر «اجرا مى‏شود» و از اين فرآيند، نتايجى تاكتيكى براى تأثيرگذارى بر واقعيت اتخاذ مى‏شود. اين الگوسازى مى‏تواند در يك شيوه علمى كنترل شده به منزله وسيله تحليل مورد استفاده قرار بگيرد و در رسانه‏هاى گروهى، قدرتِ واقعيت را به دست آوَرَد. واقعيت برانداخته و نابود مى‏شود تا اين نو واقعيت الگو، كه خود رسانه به آن قدرت مادى بخشيده، جاى آن را بگيرد.

با وجود اين، بار ديگر تأكيد مى‏كنم كه مى‏بايست مواظب زبان باشيم كه خود به خود از مفاهيمى چون «خطا»، «شبه» يا «مصنوعى» صحبت مى‏كند. حال بار ديگر همراه بورستين به موضوع تبليغات بازمى‏گرديم تا بتوانيم اين منطق جديد را كه عملكردى جديد و «ذهنيتى» جديد نيز هست، درك كنيم.

فراتر از حقيقت و خطا

تبليغات در اين جريان تأثيرى بسزا دارد. تبليغات در حكم سلطه شبه واقعه تمام عيار است و كالا را به يك واقعه تبديل مى‏كند. در واقع تبليغات با حذف خصوصيات عينى واقعه، آن را به وجود مى‏آوَرَد. تبليغات واقعه را به منزله يك الگو، يا يك مقوله خبرىِ خارق‏العاده مى‏سازد. تبليغات مدرن زمانى آغاز شد كه تبليغ ديگر يك اعلان خود جوش نبود و تبديل به «اخبار آماده» شده بود،26 به اين طريق است كه تبليغات با «اخبار» متجانس مى‏شود، اخبار كه خود در معرض همان عمل «اسطوره‏سازى» است. بدين ترتيب تبليغات و «اخبار» محتواى بصرى، مكتوب، آوايى و اسطوره‏اىِ واحدى را به وجود مى‏آورند؛ آنها به شكلى كه به نظر ما طبيعى مى‏رسد از يكديگر پيشى گرفته و جانشين همه رسانه‏ها مى‏شوند؛ آنها همان كنجكاوى و همان شيفتگى خارق‏العاده/ لوديك را افزايش مى‏دهند.27

روزنامه‏نگاران و دست‏اندركاران تبليغات، گرداننده‏هاى اسطوره‏اى هستند: آنان كالا يا واقعه را همچون تئاتر يا داستان ارائه مى‏كنند؛ آنان كالا / واقعه را به صورتى باز تفسير شده عرضه مى‏كنند، و حتى اگر لازم باشد ممكن است آن را تعمدا بسازند. بنابراين اگر بخواهيم قضاوتى عينى داشته باشيم، بايد مقوله‏هاى اسطوره را بر آنها اِعمال كنيم. اين نكته نه درست و نه اشتباه است و سؤال اين نيست كه آيا كسى به آن اعتقاد دارد يا نه. اين مسأله در حقيقت دو مشكل كاذب ايجاد كرده است كه بى‏وقفه بحث و بررسى مى‏شوند:

1. آيا مديران تبليغات به كار خودشان اعتقاد دارند؟ (اگر اعتقاد مى‏داشتند، تا حدى ممكن بود بخشيده شوند.)

2. آيا مصرف كنندگان نهايتا به تبليغات اعتماد ندارند؟ (اگر اعتماد مى‏داشتند، تا حدى نجات مى‏يافتند.)

بنابراين، بورستين چنين بحث مى‏كند كه دست‏اندركاران تبليغات نبايد مورد سرزنش قرار گيرند زيرا بى وجدانىِ آنان نيست كه باعث ترغيب و سردرگمى مصرف‏كنندگان مى‏شود، بلكه اين موضوع از لذت فريب خوردنِ ما سرچشمه مى‏گيرد. تمايل آنها به اغوا كردن به اندازه ميل ما به اغوا شدن نيست. او به نمونه بارنوم (Barnum) اشاره مى‏كند: «كشف بزرگ بارنوم اين نبود كه چگونه مى‏توان به سادگى عموم مردم را فريب داد، بلكه چه‏قدر مردم از فريب خوردن لذت مى‏برند.»28 اين فرضيه‏اى فريبنده اما اشتباه است. كل اين اوضاع بر اساس نوعى انحراف دو جانبه، فريبكارىِ بدبينانه يا مازوخيسمِ جمعى كه بر محور درست و خطا مى‏چرخد، نيست. حقيقت اين است كه تبليغات (مانند ساير رسانه‏هاى گروهى) ما را فريب نمى‏دهند: تبليغات فراتر از درست و خطاست، همان‏طور كه مُد فراتر از زشتى و زيبايى است و كالاى مدرن، در نقش نشانه، فراتر از سودمندى و بيهودگى است.

مشكل «صداقت» تبليغات بايد به اين شكل مطرح شود: اگر دست‏اندكاران تبليغات واقعا «دروغ مى‏گفتند»، به سادگى مى‏شد نقاب آنان را برداشت. اما آنها دروغ نمى‏گويند. و اگر دروغ نمى‏گويند، اين نه به دليل هوش سرشار آنان، بلكه به علت اين است كه «هنر تبليغ كنندگان... تا حد زيادى عبارت است از هنر گفتنِ حرفهايى كه نه درست هستند و نه خطا»،29 به اين دليل قانع‏كننده كه ديگر هيچ بُعدِ مرجع‏پذيرِ اصلى يا واقعى وجود ندارد و تبليغات مانند همه اساطير و اورادِ جادويى بر نوع متفاوتى از اثبات مبتنى است: پيش‏گويىِ صادقه.30 «تبليغ‏كننده موفق، استاد هنرى جديد است ــ هنر ساختن چيزهاى حقيقى با صِرفِ گمان اين‏كه حقيقى هستند. او هواخواه روش پيش‏گويى صادقه است.»31

تبليغات زبان پيش‏گويانه است تا آنجا كه نه يادگيرى و نه درك، بلكه اميد را ترويج مى‏كند. آنچه تبليغات مى‏گويد بر هيچ حقيقت پيشينى (ارزش سودمندانه كالا) دلالت نمى‏كند، بلكه تبليغات به وسيله واقعيتِ نشانه پيش گويانه‏اى كه عرضه مى‏كند، تأييد نهفته‏اى را مى‏رساند. اين چنين است كه تبليغات به اهداف خود دست مى‏يابد؛ كالا را تبديل به شبه‏واقعه‏اى مى‏كند كه با حمايت مصرف‏كننده از گفتمان آن، به رويدادِ واقعىِ زندگى روزمره تبديل مى‏شود. مى‏توانيم ببينيم كه در اينجا درست و خطا قابل تشخيص نيستند، همان طور كه در نظر سنجيهاى سياسى نمى‏دانيم كه آيا آراء ريخته شده به صندوق، صرفا انتخابات را تأييد مى‏كند يا انتخابات، افكار عمومى را منعكس مى‏سازد (و به اين ترتيب رأى واقعى ديگر يك رويداد واقعى نيست، بلكه صرفا جانشينى براى انتخابات است كه تبديل به عامل تعيين‏كننده واقعيت شده است. اين تبديل از طريق شبيه‏سازيهاى انتخابات صورت مى‏گيرد كه شاخصهاى آمارى هستند). در اين جا با كلافى سردرگم روبه‏روييم. همان‏طور كه طبيعت تقليدى از هنر است، زندگى روزانه نيز به نسخه بدلى از الگو ختم مى‏شود.

روش پيش‏گويى صادقه، روش حشو گونه‏اى است. واقعيت ديگر چيزى نيست جز الگويى كه خود صحبت مى‏كند. اين موضوع در مورد اورادِ جادويى، شبيه‏سازيها و نيز تبليغات مصداق دارد كه در بين ساير سبكهاى گفتمان با حشويات بازى مى‏كند. در آن گفتمان، هر چيزى صرفا «استعاره‏اى» براى يك چيز است: علامت تجارى. تعبيرهايى مانند «نوشابه بهتر» (بهتر از چه؟) «لاكى استرايك Strike) (Lucky، سيگار گرم شده (البته كه گرم هم شده است؛ همه سيگارها شده‏اند!)، صرفا به مارپيچى از بداهت رجوع مى‏كنند. وقتى هرتس (Hertz) («شركت درجه يك كرايه ماشين در جهان») در پايان يك آگهى طولانى مى‏گويد «منطقى باشيد. اگر ما چيزى بيشتر از بقيه نداشتيم، به موقعيتى كه امروز داريم نمى‏رسيديم... و شايد شركت ديگرى اين آگهى را منتشر مى‏كرد»، اين چه چيزى جز توضيح حشوگونه محض و استدلال دَوَرانى است؟ همه جا خودِ تكرار به منزله عليتِ كارآمد به اين شكل عمل مى‏كند. همان طور كه در آزمايشگاههاى خاصى مولكولهاى مصنوعى ساخته مى‏شوند، در اينجا حقيقت نيز از گفتگوى كارآمد «به طور مصنوعى ساخته مى‏شود». «پودر لباسشويى پرسيل لباسها را به سفيدترين نحو مى‏شويد» يك جمله نيست؛ اين طرز صحبت پرسيل (Persil) است. اين [ «جمله» ] و ديگر زنجيره‏هاى نحوىِ مورد استفاده در تبليغات، هيچ معنايى را ارائه و بيان نمى‏كنند و بنابراين نه درست هستند و نه خطا، بلكه دقيقا هم معنا را حذف مى‏كنند هم مدرك را. اين زنجيره‏هاى تبليغاتى جايگزين عبارت خبرى ساده و بى پيرايه‏اى مى‏شوند كه خود وجه امرى دارد و تكرارى است. حشو گفتمان مانند وِردِ جادويى سعى دارد كه به وسيله واقعه، تكرار حشوگونه را ترغيب كند. مصرف‏كننده، با خريد كالا، صرفا فرا رسيدن اسطوره را تأييد خواهد كرد.

مى‏توان تحليل گفتمان تبليغ را بيشتر در اين جهت دنبال كرد و همچنين آن را به رسانه‏هاى گوناگون مدرن نيز بسط داد. نتيجه چنين تحليلى بايد معلوم كند كه همه‏جا منطقِ سنتىِ دلالت و تفسير كه مبتنى بر حقيقت و خطاست، از بيخ و بين وارونه گرديده و اسطوره (يا الگو) است كه واقعه خود را مى‏يابد ــ از راهِ توليدِ گفتارى كه اكنون بر همان اساسِ توليدِ كالاهاى مادى، صنعتى شده است.

اين مقاله ترجمه فصل هفتم از كتاب زير است:

Baudrillard, Jean, The Consumer Society: Myths and Structures, London: SAGE Publictions, 1998.

يادداشتها:

1.اشاره‏اى است به كلوپ سلامتى رئيس جمهور President) (Le در فرانسه. (مترجم انگليسى)

2.اگر مفهوم زيبايى قرار است در «فيگور» يافت شود، حرفه توسط «خصوصيات شغلى» آن تعريف مى‏شود. چنين تبانيهاى در واژگان مهم هستند.

3.به عنوان «شبه واقعه و نو واقعيت» در همين مقاله مراجعه كنيد. اصطلاح «ابزارآلات» (gadget)در زبان فرانسه حوزه معنايى متفاوتى را در بر مى‏گيرد و خصوصا به كالاهايى اشاره مى‏كند كه لزوما وسائل فنى نيستند، بلكه صرفا كالاهايى بى‏فايده از نوع «ظاهرفريب» هستند. با وجود اين، از آنجا كه كاربرد اين اصطلاح در فرانسه در بحث نويسنده نسبتا روشن است، مترجم انگليسى، اصطلاح «ابزارآلات» را عموما عينا آورده است كه در زبان انگليسى به همان نسبت، مفهوم ضمنى منفى دارد. (گالبريت مى‏نويسد: «لغت ابزارآلات خود اصطلاحى منفى است كه براى كالاهاى بادوام به كار مى‏رود. نقل از كتاب جامعه مرفه، صفحه 162) (مترجم انگليسى).

4.واژه لوديك در زبان فرانسه به معناى بازى است، اما بودريار اين اصطلاح را به منظور بيان بيهودگى و بى‏ارزشى ابزار به كار مى‏برد. به اين ترتيب، لوديك كاربرد ثانوى كالاهاست و جنبه مصرفى آن را نشان مى‏دهد. شايان توضيح است كه مترجم انگليسى نيز اين واژه را به همين شكل به كار برده است. (مترجم فارسى)

5.بودريار عبارت كمترين فرهنگ مشترك Culture) Common (lowest را با اقتباس اين اصطلاح از رياضى به كار مى‏برد. از نظر بودريار، فرهنگ به مجموعه غريبى از نشانه‏ها، مراجع و خاطرات دوران مدرسه و پيامهاى متفكرانه مُد كه معروف به «فرهنگ توده» است تبديل شده است و از اين جهت همان‏طور كه در رياضيات از كمترين مخرج مشترك صحبت مى‏كنيم، با اين عبارت از تنزل فرهنگ سخن مى‏گوييم. (مترجم فارسى)

6.تيرلى‏پات نام يك بازى مسابقه‏اى راديويى در دهه 1960 بود.

7.در اينجا به نظر مى‏رسد كه بودريار به مفهوم تكثير مكانيكى آثار هنرى كه توسط والتر بنيامين برى اولين بار مطرح شد، اشاره دارد. (مترجم فارسى)

8.به نقل از روزنامه لوموند، 28 سپتامبر 1969.

9.كيچ به تعبير بودريار نمايشگاه آشغالهاى ارزان‏قيمت است؛ به تمام لوازم، وسائل رايج، «يادگاريها» و اشياء تقلبى اطلاق مى‏شود كه معمولاً در مراكز تفريحى به آن بر مى‏خوريم. در لغت، معادل كلمه «كليشه» است. اما اصطلاح كيچ، آن‏گونه كه در دوره معاصر به كار مى‏رود، جزو كالاهاى هنرى است كه دلالت بر چيزى بى‏ارزش و تظاهر گونه دارد. در اين زمينه به نظر بودريار بهترين تعبير براى كيچ واژه شبه كالا است. (مترجم فارسى)

10. در اين مفهوم، يك نوع رابطه ميان كيچ و فخر فروشى وجود دارد. با اين حال، فخر فروشى تقريبا به روند اقتباس فرهنگى طبقه اشراف / طبقه بورژوا مرتبط مى‏شود و كيچ اساسا به پيدايش طبقات «متوسط» در يك جامعه صنعتى بورژوار ربط پيدا مى‏كند.

11. اما ابزارآلات اسباب بازى نيستند چرا كه اسباب بازى براى كودك نقش نمادين دارد. با وجود اين، اسباب بازى با «چهره‏اى جديد» يا اسباب بازىِ مُد روز نيز صرفا به وسيله اين خصوصيت «مُد روز بودن» يك بار ديگر به ابزارآلات تبديل مى‏شود.

12. اصطلاح ابزارآلات محض (به معناى كالايى كه مطلقا هيچ كس نتواند هيچ استفاده‏اى از آن به عمل آورد)، معنايى ندارد.

13. نام مسابقه‏اى كه هر سال براى هنرمندان و مخترعان در فرانسه برگزار مى‏شود. (مترجم انگليسى)

14. See Daniel J. Boorstin, The Image, Or What Happened to the American Dream, Penguin, Harmondworth, 1963.

15. هنرمندان كوبيست در پىِ پرده بردارى از «راز هندسى اشكال» و غيره بودند و هنوز «ماهيت» فضا را جستجو مى‏كردند. در هنر دادا، دوشامپ (Duchamp) يا سوررئاليستها، كالا از نقش بورژوايىِ خود به زور خارج مى‏شد تا در پيش پا افتادگى ويرانگر خود، در يادآورى ماهيت گم شده و نظم اصالتى كه پوچى موجد آن بود، راه انداخته شود. در آثار فرانسيس پونى Ponge) (Francis، شناخت كالاى عريان و ملموس هنوز نتيجه عمل آگاهى ـ شاعرانه ـ يا منبع درك است. خلاصه كلام اين‏كه محركِ كل هنر ــ هنرى كه بدون آن همه چيز صرفا آنچه مى‏بودند كه هستند، خواه شاعرانه و خواه نقادانه ــ تا پيش از پاپ، تعالى است.

16. به نتيجه‏گيرى بحث در قسمت «مصرف مصرف» رجوع كنيد.

17.Mario Amaya, Pop as Art: A Survey of the New Super Realism, studio Vista, London, 1965.

18. پاپ (Pop) مخفف كلمه (popular) است، به معناى مردمى، رايج و عمومى. بودريار در اينجا براى بيان خصوصيت و تأكيد هنر پاپ بر «معمولى» بودن، اشاره به معناى لغوى كلمه پاپ مى‏كند. (مترجم فارسى)

19. در اين مفهوم، شايد بتوان گفت كه حقيقت هنر پاپ در قرارداد و گالرى هنر نيست، بلكه در درآمد حاصل از كار و تابلوى تبليغاتى است.

20. فوئيسم سبكى است در نقاشى كه با استفاده واضح از رنگها در نقاشى معروف است و همچنين مكتب ماتيسم. (مترجم فارسى)

21. لينچ به شكنجه و مجازات فرد از طرف توده مردم و بدون حضور قانون گفته مى‏شود. (مترجم فارسى)

22. هنر «مردمى» نه به كالا، بلكه هميشه اساسا به انسانها واَعمال آنها نظر دارد. اين هنر، غذاى پخته يا پرچم آمريكا را به تصوير نمى‏كشد، بلكه مردى را نشان مى‏دهد كه پرچم آمريكا را مى‏خورد يا به آن سلام مى‏دهد.

23. در واقع ما اغلب اين طنز «تروريستى» را در اين رويكرد تشخيص مى‏دهيم، اما اين كار را از بابت حسرت نقادانه خودمان انجام مى‏دهيم.

24.Marshall McLuhan, Understanding Media: The Extensions of Man, Sphere, London, 1967,P,27.

25. به راحتى مى‏توان ديد كه چگونه فرد مى‏تواند با اين مفهوم زبان را «مصرف كند» و به محض اين‏كه زبان با معانىِ ضمنىِ درون گروهى پر مى‏شود، به جاى اين‏كه وسيله‏اى براى افاده معنا باشد، به واژگان گروهى و به ميراث يك طبقه يا مقام اجتماعى تبديل مى‏شود (منظور از اين ميراث، سبك «جماعت اهل مُد»، يا زبان خاص طبقه روشنفكر است؛ زبان خاص سياسى يك گروه يا حزب). به محض اين‏كه زبان ديگر وسيله‏اى براى مبادله نيست و به ماده مبادله براى استفاده داخلى يك گروه يا طبقه اجتماعى تبديل مى‏شود، در اينجاست كه تحت لواى ارسال پيام، نقش واقعى زبان، نقش تبانى و شناخت مى‏شود. همچنين به مجرد اين‏كه زبان به جاى به جريان انداختن معنا، خود مانند كلمه رمز (password) و همچون شعار كهنه (shibboleth) در فرآيند حشو گروهى به جريان مى‏افتد (گروهى كه خود سخن مى‏گويد)، در آن صورت زبان وسيله مصرف مى‏شود، يا به عبارتى به بت تغيير ماهيت مى‏دهد.

زبان ديگر به صورت يك زبان (langue) يعنى به منزله سيستمى از نشانه‏هاى مدلول متمايز به كار نمى‏رود، بلكه به صورت سيستم معناى ضمنى و به منزله يك كد متمايز مصرف مى‏شود.

همين جريان را در «مصرف پزشكى» مشاهده مى‏كنيم. در ارتباط تنگاتنگ با ارتقاء سطح زندگى، تورم خارق‏العاده‏اى در نياز براى خدمات درمانى به وجود آمده است. مرز ميان نياز «توجيه شدنى» و فشار مصرف‏كننده براى درمان پزشكى، جراحى و دندان محو و نامشخص مى‏شود. (هرچند كه تعبير «توجيه‏شدنى» تعبير نامشخصى است و اساسا بر مبناى چه تعريفى از يك حداقل ضرورى و تعادل جسمى ـ روان‏تنى مى‏توان اين نياز را توجيه شدنى دانست؟) حرفه طبابت به استفاده از خود پزشك تبديل مى‏شود و اين استفاده مجلل و آگاهانه از پزشك / كالا، دارو / كالا، به خانه ييلاقى و اتومبيل به منزله بخشى از مجموعه باشكوه موقعيت اجتماعى ملحق مى‏شود. در اينجا باز دارو ــ و خصوصا در آن جا كه طبقات مرفه‏تر مورد نظر هستند، پزشك (بالينت (Balint) مى‏گويد: «دارويى كه اغلب در طبابت عمومى به كار مى‏رود، خودِ پزشك است») ــ ديگر وسيله به دست آوردن سلامتى نيست كه تا ديروز هدف نهايى تلقى مى‏شد، بلكه خود به نياز نهايى تبديل مى‏گردد. بنابراين، درمان و پزشك مصرف مى‏شوند، يعنى آنها بر مبناى دقيقا همان الگوى منحرف كردن نقشِ عملى عينى به يك سوء استفاده ذهنى و محاسبه مبتنى بر نشانه‏اى بت وار مصرف مى‏شوند.

به عبارت صحيحتر، بايد ميان دو سطحِ اين «مصرف» تمايز قائل شويم: نياز «روان رنجورانه» به تجويز دارو و نياز به آن خدمات پزشكى كه اضطراب‏زدا هستند. اين نياز به اندازه نيازى كه از يك بيمارىِ جسمى ناشى مى‏شود، عينى است. اما از آنجا كه پزشك ديگر ارزش خاصى در اين سطح ندارد، اين نياز به «مصرف» منتهى مى‏شود: پزشك (در مقام كسى كه نگرانى را برطرف مى‏سازد يا فراهم‏كننده خدمات طبى است)، با هر جريان ديگر بازگشت نسبى regression) (partial مانند الكل، خريد يا جمع آورى قابل جايگزينى است (مصرف‏كننده، پزشك و دارو را، «مصرف مى‏كند»). پزشك همچون يك نشانه در ميان نشانه‏هاى ديگر مصرف مى‏شود (همان طور كه ماشين لباس‏شويى مى‏تواند به منزله نشانه برخوردارى از موقعيت اجتماعى و رفاه مصرف شود).

بنابراين با ديدى ژرفا نگرانه‏تر مى‏توان گفت «مصرف پزشكى» (فراتر از منطق روان رنجورانه افراد)، عبارت است از منطقِ اجتماعىِ موقعيت كه پزشك را به منزله نشانه (كاملاً جدا از هرگونه عملكرد عينى و بر اساسى مشابه هر ويژگى ارزشى ديگر) به سيستمى كه عموميت يافته، ملحق مى‏كند. مى‏بينيم كه بر اساس انتزاع (كاهش) نقش پزشكى است كه مصرف پزشكى بنيان‏گذارى مى‏شود. اين الگوى ربايش يا تغييرِ مسيرِ نظام‏مند را در همه به منزله خودِ اصلِ مصرف مشاهده مى‏كنيم.

26. Boorstin, The Image, p. 209

27. بدين دليل است كه تمام اَشكال مقاومت در برابر پخش تبليغات از تلويزيون يا جاى ديگر صرفا واكنشهاى اخلاق‏گرايانه يا قديمى هستند. مشكل در سطح سيستم معنا به منزله يك كل نهفته است.

28. Boorstin, The Image, p. 213

29. Ibid., p. 217

30. منظور از «پيشگويى صادقه» (self-fulfilling prophecy) نوعى پيشگويى است كه به صِرفِ گفته شدن، حتما به وقوع خواهد پيوست. (مترجم فارسى)

31. Ibid., p. 219