مجلات >ارغنون>شماره 19

ذهنيت نسلى

[ديدگاهى روانكاوانه درباره اختلاف نسلها]

نوشته كريستوفر بالِس

ترجمه حسين پاينده

ورا بريتن1 در پيشگفتار كتابش با عنوان گواه جوانى، ضمن يادآورىِ جنگ جهانى اول (19-1914)، مى‏نويسد: «هرچه بيشتر ضرورت نوشتن مطلبى را احساس مى‏كنم كه نشان دهد مردان و زنان نسل من... چه تصورى از كل اين عالَم داشته‏اند.»(11) شايد او به اين علت ضرورى مى‏ديد نسل خود را در آثار ادبى نشان بدهد كه نسل جديد (بريتن آثار خود را در سالهاى 33-1929 نوشت) تفاوتهاى زيادى با نسل او داشت. بريتن معتقد بود كه «جوانان زرنگ و باهوشِ اين دوره و زمانه (كه بى‏هيچ تشويشى واقعگرايند، مسائل جنسى را بى‏رودربايستى و به طور كامل مى‏دانند، و با انبوه تجربيات ما نياكان نفرين‏شده‏شان آشنايند)» حتى «يك دهم ضربه جسمى و روحيى را كه جنگ جهانى اول به دختران عصر جديد در سال 1914 وارد كرد» تحمل نكرده‏اند(45).

بريتن در دوره‏اى بزرگ شده بود كه «از نظر گرايش قوى به ماديّات و برخوردارى از رفاه و بى‏دغدغه بودن» هرگز سابقه نداشت، يعنى در دوره مدارس خصوصى در مكانهاى دنج خارج از شهر، در دنياى حفاظت‏شده‏اى كه اروس (eros) را به شكل آئين رقص در مدرسه شامل مى‏شد و حكم حلقه‏هاى واسطى را داشت كه آرمان نوجوانانِ آن دوره ــ يعنى مشاركت در جامعه‏اى دلسوز ــ را محقق مى‏كرد و لذا دنيايى دلپذير و گيرا بود(50). حتى اگر بگوييم كه بريتن نيز، همچون همه نوجوانان، آرمانهايش را در مخالفت با نسلهاى قبلى شكل داده بود، بايد پذيرفت كه او و معاصرانش در واقع به دنبال احياى نگرش غالب در دوره ويكتوريا بودند. وى در كتاب گواه جوانى مى‏نويسد: «نخستين بار در شانزده سالگى‏ام اين فكر به ذهنم خطور كرد كه مردان و زنانِ نسل من ــ و از جمله خود من به عنوان چهره‏اى برجسته در جمع مشاهير آن دوره ــ رنسانسى نوين و بس عظيم را آغاز خواهيم كرد.»(42) پس چندان جاى تجب نيست كه مردان جوان آن دوره با اين تصور به جنگ رفتند كه جنگ جهانى نوعى مسابقه ورزشى است و طى آن قهرمانان به ميدان رزم مى‏روند تا رهبرانِ مطلوبِ آينده مشخص شوند. آزبرت سيتوِل2 در اين زمينه مى‏نويسد: «ما هنوز در صلحى بوديم كه يكصد سال بين دو جنگ بزرگ دوام آورده بود. جنگهايى كه طى آن يكصد سال رخ دادند، نه جنگهايى گسترده و فراگير بلكه صرفاً شكلى زودگذر و مسلحانه از بازيهاى المپيك بودند. يك دور شما برنده مى‏شديد و دورِ بعد دشمنتان. در اين نبردها همان‏قدر از قلع و قمع يا جنگ تا پيروزى صحبت مى‏شد كه در يك مسابقه مشت‏زنى» (در كتاب فاسِل، 25). انگليسيهاى سال 1914 با اين اعتقاد كه آرمانها و ارزشهاى برترشان براى شكست دادن آلمانيها كفايت مى‏كند (گويى كه فضيلت به طور كاملاً طبيعى به توانايىِ جسمى تبديل مى‏شود)، جنگ جهانى را نوعى ورزش تلقى مى‏كردند. آنان حتى جنگ را به بازى كريكِت تشبيه مى‏كردند و اين ادعاى لُرد نورتكليف كه آلمانيها در جنگ بازنده مى‏شوند چرا كه «فوتبال ــ يعنى ورزشى كه فرديت را رشد مى‏دهد ــ كم‏وبيش در سالهاى اخير در آلمان اشاعه يافته است»، ديدگاهى افراطى تلقى نمى‏شد (در كتاب فاسِل، 26).

نسل سردرگمِ سالهاى 19-1914، كه به سبب نابخردىِ سنگدلانه نسل قديميتر از خود قلع و قمع شده بود (كيپلينگ3 در يكى از مقالاتش مى‏نويسد: «اگر كسى علت هلاكت ما را پرسيد، بگوييد دليلش دروغگويىِ پدرانمان بود»، 150)، ذهنيت غربى را از بيخ و بن دگرگون كردند. منتقد ادبى آلفرد كزين در مقاله‏اى پس از جنگ جهانى دوم نوشت: «دهشتهاى ناشناخته به قدرى زياد بودند، امكان وقوع بسيارى جنگهاى ديگر تا حدى قوى بود، نكبت و بلاى همه‏گير آنچنان دائمى مى‏نمود كه "اين جنگ" [ يعنى جنگ جهانى دوم ] به سرعت به جنگى در تمام مكانها و زمانها تبديل شد، جنگى كه هرگز پايان نيافته است، جنگ به منزله تجربه مستمر انسان در قرن بيستم» (در كتاب فاسِل، 74).

اگر جنگ جهانى اول ذهنيت يك نسل را ظرفِ دو سال (از 1914 تا 1916) دگرگون كرد و اگر «مردانِ جوان همچون گل چيده شدند و بر ساقه خشكيدند»، آنگاه بخشى از آن معصوميت كوركورانه‏اى كه ميدان جنگ را زمين فوتبال تلقى مى‏كرد، ناشى از بيقرارى نسلى است كه ديگر تحمل دنياى كم‏گوى اروپاى اواخر قرن نوزدهم را نداشت (ريد، 159). هرچند كه اين نسل احترام زيادى براى نسل 1890 قائل بود، اما به قول هيوز، «در جستجو براى يافتن چيزى جالبتر و جزم‏انديشانه‏تر از آنچه افراد كهنسال ارائه كرده بودند،... و برخلاف نويسندگان دهه 1890 كه صرفاً امكانات بالقوه خِرَد را مورد ترديد قرار داده بودند، نسل جوانِ 1905 آشكارا خِردَناباور و حتى خِرَدستيز شدند... اين مردان جوان نحوه تربيت موءدبانه بزرگترها را ديگر رضايتبخش نمى‏دانستند. آنان همه‏جا در جستجوى آرمان و ايمان بودند.»(339) نسل جديد به شكوفا كردن خُلق و خوى خاص خود مشغول بود، خُلق و خويى كه در آن بابِلِ توصيف‏ناپذيرِ ديالكتيك تاريخى، بى‏ترديد به صورت آنچه فاسِل «رژه‏هاى بلاهت‏بارِ» جنگ جهانى اول مى‏نامد تبلور يافت.

آن سوى اقيانوس اطلس [ در آمريكا ] و در زمانه نسلى متفاوت، آرتور ميلر4 در دهه 1930 وارد سنين كهولت شد. ميلر در زندگينامه‏اش معمولاً براى توصيف نسل خود، تفاوتهاى آن نسل با نسلهاى بعد را برمى‏شمرَد. وى در سال 1965 سخنرانيى در تالار هيْل در دانشگاه ميشيگان ايراد كرد و به عنوان مردى پنجاه ساله از دوران تحصيل خود در همان دانشگاه در اواسط دهه 1930 سخن گفت. سالهاى دهه 1930 و دهه 1960، دوره رفتار بنيادستيزانه، عصر آرمانگرايى و فعاليتهاى [ دانشجويىِ ] پرشور و شوق بود. ليكن تفاوت اين دو دهه در چيست؟ ميلر در پاسخ گفت كه حال و هواى حاكم بر دوره جديد، به طرز عجيبى آكنده از شادى است. ليكن وقتى از او خواسته شد كه عقايدش را بيان كند، او مضطربانه فرياد زد كه احتمالاً عوامل اف. بى. آى. در ميانشان حضور دارند و آنان روزى به خاطر آن جلسه بازخواست خواهند شد. «هنگام شكوفايىِ جنبشى شكوهمند براى پايان دادن به جنگى ناعادلانه، در زمانى كه اين نسلْ تازه مى‏كوشيد صداى خود را به ديگران برساند و يارانى براى اعتراضاتش بيابد؛ در آن موقع نبايد چنين حرفهايى زده مى‏شد.» (100) اما بايد توجه داشته باشيم كه ميلر خاطرات خود از دهه 1950 را به ياد مى‏آوَرد، يعنى زمانى كه «كميته بررسى فعاليتهاى غيرآمريكايى» در مجلس نمايندگان آمريكا، او را به دليل عقايد سياسى‏اش در دهه 1930 مورد بازخواست قرار داد. اين بازخواست نوعى اِعمال خشونت نسلى بود كه ميلر در نمايشنامه بوته آزمايش آن را هنرمندانه نشان داد، نمايشنامه‏اى كه عمدتاً حمله يك نسل به نسلى ديگر را شرح مى‏دهد.

با دقت در احوال نسلى كه در دهه 1960 در حال شكل‏گيرى بود، ميلر دريافت كه «اين ديگر نسل دهه 1930 نيست» كه بدون قرار داشتن در معرضِ خطرِ آتىِ هيتلر به «لفاظىِ ايدئولوژيكِ نمادين» مشغول باشد. جوانان دهه 1960 بيش از قلم‏فرسايى به جان‏فشانى در جبهه جنگ علاقه داشتند: به علت خدمت وظيفه اجبارى، «آنان شخصاً جانشان را در كف نهاده بودند.» ميلر سپس به ناكامىِ نسل دهه 1960 در «انتقال ديدگاههاى فاجعه‏آميزشان به نسلِ بى‏اعتناى جديد» مى‏انديشد، يعنى همان نسلى كه در دهه 1970 موجوديت خود را تثبيت كرد(397).

ميلر در سال 1915 متولد شد و به هنگام بحران مالىِ سال 1929 چهارده سال داشت، در طى ركود اقتصادى آمريكا [ از سال 1929 تا سال 1939 ] سنينِ نوجوانى خود را مى‏گذراند، و در دوران احياى اقتصادى و اصلاحات اجتماعىِ دولتِ روزولت دانشجوى دانشگاه بود. باربارا راسكين، نويسنده رمانِ Hot Flashes ، در دهه 1930 متولد شد و از چهره‏هاى معروف دهه 1950 است. ويژگيهاى مردم‏شناسنانه نسل راسكين را با جزئيات كامل مى‏توان در آثار او تشخيص داد. در واقع، شخصيت اصلى رمان او، دايانا سارجنت، مردم‏شناسِ چهل و هشت ساله‏اى است كه مى‏گويد: «من جمع را در فرد مى‏بينم، و تجربه‏هاى مشترك يك نسل را در خصوصياتِ فردىِ يك شخص خاص. جزء نشان‏دهنده كل است.»(2) اما اين تجربه‏هاى مشترك، چگونه تجربياتى هستند يا بودند؟

ــ هميشه در فرودگاه سر و وضعمان مرتب بود.

ــ در دهه پنجاه، چون نمى‏دانستيم چه كار ديگرى بكنيم، چينى‏آلات، ظروف شيشه‏اى و نقش و نگار ظروف نقره‏اى‏مان را به دقت انتخاب مى‏كرديم، در نزديكترين فروشگاههاى بزرگ نام مى‏نوشتيم، و ازدواج مى‏كرديم تا از زندگى عقب نمانيم.

ــ چندين بار سقط جنين كرده‏ايم.

ــ تعداد انگشت‏شمارى از ما بچه‏هاى زيادى داشتند. سه اولاد معمولاً كافى تلقى مى‏شد.

ــ بى‏اختيار براى خودمان غم و غصه به جان مى‏خريديم و زندگى مشترك با همسرانمان را با رفتارهاى ناراحت‏كننده خراب مى‏كرديم.

ــ برخلاف نسل بعدى، كمتر با زنان همجنسگرا ارتباط مى‏گرفتيم.

ــ همچنين از قرص دكسِدرين خوشمان مى‏آمد. ياد قرصهاى رژيم غذايى به خير. هيچوقت نمى‏توانستيم آنقدر كه دلمان مى‏خواست لاغر شويم. مى‏خواستيم كه وقتى در ساحلِ شنى كنار دريا مى‏ايستيم، رانهايمان به هم نچسبد.

ــ برخلاف زنان اطوارىِ دهه 1920، ما جمعى الكى‏خوش نبوديم... عده زيادى از ما سر به زير بوديم و در قلب و ذهن و صورت بعضى از ما شادى به شكلهاى مختلف نمايان بود.

و سرانجام همين شخصيت درباره نسل بعدى چنين مى‏گويد:

ــ دختران ما نگران اين هستند كه اگر حقوق‏دان يا فضانورد شوند، ممكن است اجاقشان كور شود. پسرانمان هم‏فكر و ذكرشان اين است كه مدرك اِم. بى. اِى. [ كارشناسى ارشد در رشته مديريت بازرگانى ] ، ماشينِ بى. ام. و. و كامپيوترِ آى. بى. اِم. به دست آورند. اكنون آنها با برنامه كامپيوترىِ نمودارِ روندنما كار مى‏كنند، درباره آپارتمان‏نشينى يا كاندوم گفتگو مى‏كنند، ميانگين سهام دوْ جونز [ ميانگين سهام سى شركت بزرگ صنعتى كه در بازار سهام آمريكا هر روز محاسبه مى‏شود ] را بازگو مى‏كنند، به جاى نوشيدن كوك [ مخفف نام نوشابه كوكاكولا ] آن را توليد مى‏كنند، و از شهرهاى بزرگ و تابلوهاى پُرنور خوششان مى‏آيد (14-2).

داستان راسكين شرحى مستوفى خطاب به نسل خودِ اوست و او اين شرح را در نثرش تقريباً به صورت نوعى نيايش زمزمه مى‏كند. كيم نيومن، منتقدِ خوش‏ذوقِ فيلم، آنقدر جوان است كه مى‏توان او را جاى پسر راسكين دانست. وى كه در سال 1959 تولد يافت، در نوجوانى با فرهنگ تلويزيون و بعدها ويديو بزرگ شد و تا پيش از بيست و پنج سالگى تعداد بسيار زيادى فيلم تماشا كرد. نيومن در مقدمه كتاب نقدش درباره فيلمهاى ترسناك (فيلمهاى كابوس‏آور)، براى معين كردن اين‏كه خود به كدام نسل تعلق دارد، عقايد معاصرانش را در خصوص فيلمهاى هولناك (از معدود فيلمهاى موردپسند والدينش تا آن فيلمهايى كه او تصور مى‏كند موردپسند نسل بعدى باشد) مقايسه مى‏كند و مى‏نويسد: «حتماً كودكى هست كه با فيلمهاى فِرِدى و جِيسن بزرگ شده باشد و نه فيلمهاى دراكولا و فرانكشتاين و اكنون در دانشگاه كتابهاى استيون كينگ و كلايو باركر را مى‏خواند و فيلمهاى آنان را مى‏بيند. اين شخص قطعاً امپاير و ترونا را بهتر از هَمِر و كُرمن مى‏شناسد.» (صفحه 13 از مقدمه فيلمهاى كابوس‏آور ). نيومن ضمن يادآورى اين‏كه پسندهاى نسلِ خودش چگونه شكل گرفت، مى‏نويسد: «در اوان نوجوانى، فيلمهاى شركت يونيورسال، فيلمهاى ترسناكِ هَمرِ، و فيلمهايى را كه راجر كُرمن با اقتباس از داستانهاى ادگار الن‏پو ساخته بود تماشا كردم... فيلم جن‏گير را وقتى ديدم كه هنوز دانش‏آموز دبيرستان بودم. فيلم سوسپيريا را در اولين هفته تحصيلاتم در دانشگاه ساسكس تماشا كردم... فيلم جمعه، سيزدهمِ ماه را در سال 1980 در لندن ديدم و آن زمانى بود كه بيكار و بى‏خانمان بودم.» (صفحه 11)

همه نويسندگان فوق ــ ورا بريتن، آرتور ميلر، باربارا راسكين و كيم نيومن ــ به تعلق خود به نسلى خاص، عميقاً وقوف دارند. آنان مى‏توانند تعريف روشنى از نسل خويش ارائه كنند، بين آن نسل و نسلهاى قديميتر يا جوانتر تمايز قائل مى‏شوند، و از برخى جهات به تحليل اين موضوع مى‏پردازند كه خصوصيات نسل خودشان از كجا ناشى مى‏شود. بر اين اساس، مى‏توان گفت آنان واجد ذهنيتى نسلى هستند و قادرند اين ذهنيت را همچون محكى براى معلوم كردن جايگاه خود در تاريخ و نيز سهم خودشان در فرهنگ اجتماعى به كار ببرند.

در مقاله حاضر، قصد دارم رئوس نظريه‏اى درباره ذهنيت نسلى را مطرح كنم. البته بررسى عميقتر در اين خصوص را ــ كه كارى است ضرورى ــ ناچار بايد به فرصت ديگرى در آينده موكول كنم، ليكن حتى كوششى مقدماتى در حد اين مقاله نيز، به گمان من، مى‏تواند در چارچوب نظريه روانكاوى صورت بگيرد، زيرا نويسندگان، فيلم‏سازان و هنرمندانِ زمانه ما دست‏اندركارِ آنند كه هويت ناخودآگاه يك نسل را به نحوى بسيار جدّى و همه‏جانبه به خودآگاهى تبديل كنند.

منظور از نسل چيست؟

اما قبل از هر كار بايد به اين پرسش جواب داد كه منظور از نسل چيست؟ پاسخ دادن به اين پرسش، كارى آسان نيست. از برخى جهات مى‏توان گفت كه يك نسل عبارت است از فاصله ميان والدين با فرزندانشان. بدين‏ترتيب، اگر سن بچه‏دار شدن را مثلاً بين بيست الى بيست و پنج سالگى فرض كنيم، آنگاه هر بيست تا بيست و پنج سال يك نسل جديد پا به عرصه حيات مى‏گذارد. بسيارى از مردم، در طول عمر خويش شاهد حضور سه نسل هستند: پدربزرگها و مادربزرگها، خودشان و فرزندانشان.

ناگفته پيداست كه ميل به بچه‏دار شدن در همه ما رأس هر بيست يا بيست و پنج سال قوت نمى‏گيرد تا زمان توليدمثل‏مان به طور منظم و دقيق مشخص شود و گروههاى همنسلى از كودكان به وجود آيند و ربع قرن بعد همگى براى توليدمثل به بلوغ برسند. در واقع، نظريه‏پردازان فرهنگ عامه و نيز تاريخ‏نگاران كه براى معين كردن تفاوتهاى معنادار در برهه‏هاى تاريخى، پژوهشهايشان را به دهه‏ها (1950، 1960، 1970، 1980) محدود مى‏كنند، اعتقاد دارند كه ظاهراً در حدود هر ده سال شكل جديدى از ذهنيت نسلى ظهور مى‏كند.

با وجود اين، گرچه زوجى كه در سال 1948 ازدواج كرده و در سال 1950 بچه‏دار شده‏اند، حدوداً در سال 1970 است كه شكل‏گيرىِ نسلِ فرزندانشان را شاهد مى‏شوند، اما بديهى است كه در اين فاصله يك نسل ميانى نيز به وجود خواهد آمد. زوجى كه ده سال زودتر از زوج يادشده فوق، يعنى در سال 1938، ازدواج كرده و در سال 1940 بچه‏دار شده‏اند، در سال 1960 شكل‏گيرىِ نسلِ فرزندانشان را شاهد مى‏شوند. اگر به اين شكل موضوع را در نظر بگيريم، آنگاه هيچ نسلى به لحاظ زيست‏شناختى باعث حيات نسل بعدى نمى‏شود. همواره نسلى ميانى وجود خواهد داشت كه از والدينى متفاوت به دنيا آمده است و فرهنگى متفاوت با نسل قبلىِ خود دارد.

البته اين نتيجه‏گيرى را نمى‏توان به طور مطلق مطرح كرد. درست همان‏گونه كه بسيارى از ويژگيهاى بنيادستيزىِ دهه 1960 را در جنبش بيتنيكهاى5 دهه 1950 مى‏توان يافت، ايضاً در هر نسلى مى‏توان عناصرى را تشخيص داد كه آن نسل از نسلى ديگر به ميراث برده است. موضوع سرايت افكار و عقايد يك نسل به نسلى ديگر را بعداً مورد بحث قرار خواهم داد، اما اكنون مايلم ساختارى اختيارى را مطرح كنم كه به فهم بحث حاضر كمك مى‏كند زيرا با دريافت ما از مفهوم تجديد حيات نسلها همخوانى دارد. حدوداً در هر ده سال، ما از فرهنگ، ارزشها، پسندها، علائق هنرى، ديدگاههاى سياسى و قهرمانهاى اجتماعىِ خود تعريفى جديد ارائه مى‏كنيم. اين مجموعه هر يك دهه به نحوى بارز دگرگون مى‏شود و لذا مى‏توان عناصر آن را به نحو معنادارى مشخص كرد. به نظر مى‏رسد كه دهه، تقريباً كوچكترين واحد زمانى است كه به عنوان شاخص براى تعيين فرهنگِ جمعى مى‏توان به كار بُرد. وقتى دهه 1950 را با دهه 1960 مقايسه مى‏كنيم، يا وقتى تفاوتهاى فرهنگ دهه 1940 با فرهنگ دهه 1980 را برمى‏شمريم، ظاهراً همه مى‏دانيم كه اين كار به چه معناست؛ اما احتمالاً به دشوارى مى‏توان دريافت كه منظور از مقايسه اوايل دهه 1950 با اواخر آن دهه، يا اوايل دهه 1980 با اواخر آن دهه، دقيقاً چيست. بى‏ترديد اگر مثلاً سال 1953 را با سال 1968، يا 1962 را با 1967 مقابله كنيم، آنگاه هريك از ما برداشت متفاوتى از اين كار خواهيم داشت.

برخى نظريه‏پردازان استدلال مى‏كنند كه نسلها را نمى‏توان بر مبناى مفهوم دهه به سهولت تعريف كرد. براى مثال، مارك بلاك مى‏نويسد: «مفهوم يك نسل، مفهومى بسيار انعطاف‏پذير است... اين مفهوم با واقعياتى كه ما كاملاً ملموس مى‏انگاريم همخوانى دارد... نسلهايى هستند كه [ آراء و افكارشان ] مدتها تداوم مى‏يابند و متقابلاً برخى نسلها ديرى نمى‏پايند. فقط از راه مشاهده است كه مى‏توانيم ببينيم اين منحنى در كدام نقاط مسيرش را عوض مى‏كند.» (در كتاب هيوز، 18). همچنين هيوز مدعى است كه گرچه نسلهاى مختلف ممكن است به طور همزمان وجود داشته باشند و لذا تعريف ما از آنها تعريفى اختيارى است، اما «در عين حال، آنها برحسب تجربيات مشتركشان تعريفى از خود به دست مى‏دهند. حول اين تجربيات است كه [ افراد گرد هم مى‏آيند و [ "جمع" شكل مى‏گيرد.» (18)

شايد دقيقتر اين باشد كه بگوييم حدوداً در هر ده سال، امكان پيدايش يك نسل جديد به طور بالقوه وجود دارد. جنگى ويرانگر، از قبيل جنگ جهانى اول در سالهاى 18-1914، چه بسا ظاهراً به نابودىِ تمام آحاد يك نسل بينجامد، به نحوى كه به نظر مى‏رسد زنان و مردانِ جوانِ اواسط دهه 1920 (يعنى كسانى كه در زمان جنگ جهانى اول، كودكانى در دوره نهفتگى6 بودند) بى‏هيچ دغدغه خاطر، فرهنگى را براى نسلِ معاصرِ خود پايه‏ريزى كردند كه تفاوت فاحشى با سرنوشت دردناك نسلِ پيش از آنان دارد. خاطره نسل دهه 1960 گويى كه در اذهان ما تا به ابد نقش بسته است، ليكن جوانان دهه 1970 را كمتر به ياد مى‏آوريم، و در طليعه دهه 1990 نسل دهه 1980 را با سهولت كمترى مى‏شد درك كرد.

با اين حال ترديد نبايد داشت كه گذشت زمان و تأمل در گذشته، هر سه نسل را قادر خواهد كرد كه به تعريف مشتركى از ويژگيهاى نسلىِ هر دهه دست يابند و اين نخستين نشانه شكل‏گيرىِ ذهنيتِ نسلِ جديد خواهد بود. در واقع، دقيقاً به اين سبب كه ما هنوز بسيار خرافاتى هستيم (يعنى هنوز به خدايگان گوناگون و ارواح مقدس اعتقاد داريم، هنوز [ براى مصون ماندن از نظرِ بد [ به تخته مى‏زنيم، جمعه سيزدهم ماه را بديُمن مى‏دانيم، و از اين قبيل، مايليم هر دهه را در روانِ خودمان به مفهوم اُبژه‏اى درونى و جمعى درك كنيم. هريك از ما برداشتى از ملاكهاى دهه 1950 ، 1960 و 1970 دارد كه تداعيها و خاطرات پيچيده‏اى را در ذهنش زنده مى‏كند.

بنابراين، هر دهه را يك نسل جديد به وجود مى‏آورَد، هرچند كه نسلهاى ديگر نيز همان دهه را برحسب عقايدِ خود تفسير خواهند كرد. همچنين از آنجا كه همواره نسلى ميانى وجود خواهد داشت، در هر برهه‏اى از زمان همواره دو مجموعه از سلسله‏هاى نسلى وجود خواهند داشت. براى مثال، اگر پدربزرگ و مادربزرگ من در سال 1900 متولد شدند، در سال 1918 ازدواج كردند و والدينِ مرا در سال 1920 به دنيا آوردند، و والدين من نيز در سال 1938 با يكديگر آشنا شدند و عقد ازدواج بستند و متعاقباً در سال 1940 مرا به دنيا آوردند و فرزند من نيز مثلاً در سال 1960 متولد شد، آنگاه مى‏توان گفت كه ما سلسله‏اى نسلى را به وجود آورده‏ايم كه از نظر توليدِمثلِ نسلى برحسب اين دهه‏ها مشخص مى‏شود: 1920 ، 1940 و 1960 . همزمان، سلسله نسلىِ ديگرى نيز وجود دارد كه مجموعه سه دهه 1930 ، 1950 ، 1970 را به يكديگر مرتبط مى‏كند. هريك از اين مجموعه‏هاى نسلى، خود را متعلق به دهه خاصى مى‏داند. كودكانى كه در دهه 1940 متولد شدند، در دهه 1960 به احساس همعصر بودن با يكديگر دست يافتند و از اين طريق والدين و نيز پدربزرگها و مادربزرگها خويش را به دهه 1960 مرتبط كردند. به اين دليل، مى‏توان گفت كه والدين و پدربزرگها و مادربزرگهاى آنان سهم بيشترى در آن دهه داشته‏اند تا سلسله نسلىِ بدون فرزندى كه چون در آن سن هنوز داراى فرزندان بالغ نيست، سهم كمترى در ايجاد فرهنگ در آن زمان دارد.

شكل‏گيرىِ نسلها

هر نسلى آن زمانى به «دهه خاص خودش» مى‏رسد كه پس از طى كردنِ دوره كودكى، به آهستگى خود را شكل داده باشد. نسل والدينْ فرهنگِ پدر و مادرىِ خاصِ خودش را ايجاد مى‏كند، و اين فرهنگ عبارت است از همان محيطى كه كودكان در آن مى‏زيند و خود را مى‏شناسند. من در دهه 1950 بزرگ شدم؛ به عبارت دقيقتر، متولد 1943 هستم و در سال 1953 ده ساله بودم. اُبژه‏هاى سياسيى كه به من و معاصرانم ارائه شد عبارت بودند از آيزنهاور، استيونسون7 و ريچارد نيكسون. رياست‏جمهورىِ ترومن را به ياد ندارم، ليكن نخستين رقابت استيونسن و آيزنهاور در انتخابات رياست‏جمهورى آمريكا را مى‏توانم به خاطر آورم. پدربزرگها و مادربزرگهايم اهل سياست نبودند، ولى خاطراتشان از جوانى خود در اوايل قرن بيستم را براى من بازمى‏گفتند. آنها درباره شهرهاى كوچك آمريكا، باغهاى مركبات كاليفرنيا، باغستانهاى آووكادو، كاروانهاى بزرگ اروپائيان در جاده‏هاى پُرپيچ و خم، و مهاجرانِ سختكوشِ نواحى شمال مركزى آمريكا با من سخن مى‏گفتند. والدين من با نسلِ خودشان «همنوا» بودند. تاسكانينى8، تى. اِس. اليوت، راخمانينوف9 و استيونسون همگى جزو اُبژه‏هاى خوب محسوب مى‏شدند و نيكسون، شركت جنرال موتورز، خواهران مكگوايِر، و HUAC جزو اُبژه‏هاى بد. به گمانم هريك از ما كه در سال 1950 ، ده الى هفده ساله بود، مى‏توانست هزاران اُبژه فرهنگى از اين قبيل را ــ كه براى همگىِ ما آشنا بودند ــ برگزيند. اين اُبژه‏ها را والدينمان و نيز نسلهاى كهنسالتر گاهى به عنوان اُبژه‏هاى مطلوب و گاه به عنوان اُبژه‏هاى نامطلوب به ما ارائه كرده بودند و ما نيز آن اُبژه‏ها را به شكلى متفاوت مورد استفاده قرار مى‏داديم.

در اينجا مايلم تعريفى از اُبژه‏هاى نسلى ارائه كنم كه به اعتقاد من زيرگونه (subspecies) اُبژه‏هاى فرهنگى‏اند: مى‏توان گفت اُبژه‏هاى نسلىْ آن پديده‏هايى هستند كه براى ايجاد حسِ هويتِ نسلى به كار مى‏بريم. اين اُبژه‏ها چه‏بسا توسط نسلهاى قبلى نيز استفاده شده باشند، اما براى آنان حكم چارچوب شكل‏دهنده يك نسل را نداشته‏اند؛ حال آنكه، براى كودكانى كه بعدها در سنين جوانى با تجربه كردن اين اُبژه‏ها به نحوى ناخودآگاهانه احساس همبستگى [ نسلى ] مى‏كنند، چنين حكمى را دارند.

اگر كسانى را كه با يكديگر همسفره مى‏شوند رفيقِ هم بدانيم، آنگاه مى‏توان گفت كه نسل عبارت است از مجموعه‏اى از انسانها كه در اُبژه‏هاى نسلى با يكديگر سهيم شده‏اند، يعنى كسانى كه از اُبژه‏هاى معينى برخوردار شده، آن اُبژه‏ها را به خوبى درك كرده‏اند و در نتيجه اكنون به آهستگىْ بينشى درباره واقعيت اجتماعى براى خود به وجود مى‏آورند. هر بار كه اُبژه‏اى توسط آحاد يك نسل به خوبى درك مى‏شود، در واقع عملى ويرانگرانه در ابعادى كوچك رخ مى‏دهد. كودكان اُبژه‏هاى والدين را دگرگون مى‏كنند و بى‏ترديد درباره بسيارى از اُبژه‏هاى ارائه‏شده به خود همواره همان احساسى را دارند كه درباره اضطرابهاى دوره كودكى. نسل پدر و مادرها در هراس از تجاوزگرىِ روسيه دورانِ استالين، نحوه مصون ماندن از بمبارانهاى هوايى را با كودكانِ دهه 1950 تمرين كردند. در اين تمرين كه چندين بار در سال تكرار مى‏شد، ما زير ميزهاى تحرير مى‏نشستيم، و اين نوعى «تحصنِ» مضحك بود. ليكن در آن زمان هيچ‏كس نمى‏دانست كه دفعه بعد (در بركلى در سال 1964)، با انجام اين تحصن مى‏خواستيم نشان بدهيم كه قصد دگرگون كردن اُبژه‏هاى نسلى را داريم. در سال 1954 والدينمان از ما خواستند زير ميزهاى تحريرمان بنشينيم تا از خطر بمب در امان بمانيم؛ در 1964 ما بار ديگر كلاسهاى درس را اشغال كرديم، ميزهاى تحرير را كنار كشيديم و اعلام كرديم كه از فرط خشم منفجر شده‏ايم.

ما به اين موضوع وقوف داريم كه دوره نوجوانى اصولاً زمانى است كه نسلى خشونت خود را به نسلى ديگر اِعمال مى‏كند، به اين ترتيب كه نسل نوظهور بايد والدين و اُبژه‏هاى آنان را «دور بريزد» تا بتواند بينشى درباره دوره خود به وجود آوَرَد. ليكن گمان نمى‏كنم كه نوجوانان به ذهنيتِ نسلى دست يابند، زيرا فرهنگِ كودكىِ آنان هنوز دستخوش تغييرى بنيانى است تا از نو تعريف شود و لذا هنوز شكلى نهايى به خود نگرفته است.

اگر اشياء داخل اتاقهاى فرزندانمان را به دقت بنگريم، مى‏توانيم زير و رو شدن اُبژه‏ها در مرحله پيشانسلى را تا حدودى مشاهده كنيم. (در واقع، بررسى روانشناسى نسلها از ديدگاهى واقعاً مردم‏شناسانه مستلزم موزه‏اى عظيم از اتاقهاى كودكان است، موزه‏اى كه نشان بدهد جمع برگزيده‏اى از كودكانِ معمولى در طول دوره كودكى با چه اشيائى اتاقهايشان را تزئين كردند. در چنين موزه‏اى، با مقايسه كودكان دهه 1930 ، 1950 و 1960 ، مى‏توانيم ببينيم كه اُبژه‏هاى فرهنگيى كه بخشى از ديرينه‏شناسىِ ذهنيت نسلى‏اند، چگونه زير و رو شدند.) يك سال پيش، بر روى ديوارهاى اتاق دخترخوانده پانزده ساله من، عكسهاى جيمز دين، سيْد ويشِس، سكس پيستولز، مريلين مونرو و امثال آنان را مى‏شد ديد. اكنون هيچ‏يك از آن عكسها بر جاى خود قرار ندارد. در عوض، يكى از ديوارهاى اتاق با پارچه‏اى پوشيده شده كه نقش و نگارهاى هندى از طريق چاپ مومى بر آن نقش بسته است؛ بر ساير ديوارها نيز پوسترى از رائول دافى، پوستر انجمن دوستداران جوئن كالينز و چندين پارچه تكه‏كارى‏شده به چشم مى‏خورَد. كليه اين اشياء را خودِ دخترخوانده‏ام براى تزئين اتاقش برگزيده است. اشياء داخل اتاق پسر يازده ساله‏ام ــ كه درست در مجاورت اتاق دخترخوانده‏ام قرار دارد ــ نشان مى‏دهد كه والدينش تأثير مستقيمترى در تزئين فضاى داخل اتاق او داشته‏اند. پسرم يك پوستر پيانو، يكى دو پوستر كونگ‏فو، و يك بومرَنگ [ كمانه‏اى چوبى كه پس از پرتاب به نقطه اول بازمى‏گردد ] بر روى ديوارهاى اتاقش قرار داده است؛ من و همسرم نيز مجموعه‏اى از كدوها و تبرهاى سرخپوستان آمريكا، نمودارى از تكامل تدريجىِ دايناسورها و چند شى‏ء ديگر در اتاقش گذاشته‏ايم. يكى دو سال ديگر پسرم محق خواهد بود كه اتاقش را كاملاً متعلق به خود بداند و طى ساليان آتى اين نگارخانه كوچك، تكامل تدريجىِ فرهنگ نسل او را پيش از آنكه اين نسل به [ تفاوتِ ] خود وقوف يابد، نشان خواهد داد. اتاق هر بچه‏اى، فضايى بينابينى است (بينابينِ فرهنگ والدين آن بچه و دنياى خود او) كه هم نسل نوظهور و هم والدين در تزئين آن سهم دارند.

جوانان فقط هنگامى احساس مى‏كنند نسلى كاملاً مستقل‏اند كه از سالهاى دگرگون‏كننده نوجوانى «خارج» شوند و به بيست و چند سالگى برسند. ناگفته پيداست كه اين احساس تا حدى ناشى از اين است كه در آن سن و سال، آنان ديگر از خانه والدينشان مى‏روند و زندگىِ جداگانه خود را آغاز مى‏كنند. در واقع، هر نوجوانى درمى‏يابد كه جايگاه او، بينابينِ خانواده‏اش و گروههاى كوچكى (از قبيل همسر، فرزندان و همكارانش) است كه آينده او را به وجود مى‏آورند. اين حسِ تك‏افتادگى مى‏تواند براى هر جوانى جان‏فرسا باشد، ليكن وقوف به اين امر كه وى جزئى از يك مجموعه (يعنى خرده‏فرهنگ نوجوانى) است، او را تسلى مى‏دهد. فرهنگ توده‏اىِ نوجوانان، بر اثر شكاف نسلها و زمانى شكل مى‏گيرد كه نوجوان فرآيند ناخودآگاهانه تبديلِ خودش از كودك به فردِ بالغ را از سر مى‏گذراند. پيدايش هر گروه موسيقىِ راك را مى‏توان به جار زدن شروع عصرى جديد تعبير كرد، زيرا توانايى موسيقايى نخستين استعدادى است كه كودكان از آن برخوردار مى‏گردند. همچنين كودكان به مدد موسيقى مى‏توانند حضور خود را ماهرانه‏تر بيان كنند تا به مدد ساير شكلهاى بازنمايى. گفته ريچارد پويرير درباره گروه موسيقى بيتلها، كم‏وبيش در مورد ساير گروههاى موسيقىِ راك نيز مصداق دارد: هويت فردى به بخشى از هويت جمعىِ به مراتب فراگيرترى تبديل مى‏شود. از اين لحاظ، گروه راك منعكس‏كننده زندگىِ گروهىِ نوجوانان است و گرچه شركتهاى ضبط و تكثير موسيقى ممكن است در دست نسلهاى قبلى باشد، اما مصرف‏كنندگانِ نوجوان با به كارگيرى منطقى كه در قدرت مصرفْ نهفته است، آنچه را در معرض فروش است براى ايجاد گرايشى [ جديد ] در سبك و سياق موسيقى مورد استفاده قرار خواهند داد.

براى ايجاد هويت نسلى، اِعمال خشونت نسلى امرى ضرورى است. در واقع، فقط زمانى كه نسلى نوظهور سليقه‏هاى نسل قبلى را به وضوح نقض مى‏كند مى‏توان فهميد نسلى جديد ظهور كرده است. اين نكته تعريف مطلوب من از نسل را (يعنى تعريفى كه مطابق آن هر ده سال يك نسل جديد به وجود مى‏آيد) به ميزان زيادى تعديل مى‏كند، زيرا بررسى ماهيت هر نسلى، مستلزم ژرف‏نگرى در ماهيت تحول نسلهاست. نسلى كه در حال شكل‏گيرى است، جايگاه خود را در ارتباط با نسلهاى قبلى چگونه تعيين مى‏كند؟ نسل نوظهورى كه به جنگ گسيل مى‏شود و در معرض خطر نابودى قرار مى‏گيرد، در وابستگيهاى بين‏نسلى‏اش فرق خواهد داشت با نسلى كه در بازارِ كار برايش امكان اشتغال فراهم آورده مى‏شود. نسل نوظهور به نوبه خود ممكن است نسلهاى قديميتر را به شدت بهت‏زده كنند. در دهه 1960 كم‏وبيش همين‏طور شد: جوانان موهايشان را بلند كردند، در نافرمانىِ مدنى خبره شدند، رابطه جنسىِ بى‏ثبات را ستودند، و يكديگر را به ترك تحصيل توصيه كردند. شايد علت پرطرفدار بودن بيتلها اين بود كه گرچه آنان ارزشهاى طبقه متوسطِ نسل قبلى را به سخره گرفتند، اما ــ همان‏گونه كه پويرير نيز متذكر مى‏شود ــ به سوى همه نسلها دست يارى دراز كردند. در عكس روى جلد صفحه گرامافونى كه بيتلها در سال 1967 روانه بازار كردند، چهره شصت و دو نفر به چشم مى‏خورد، از جمله چهره اسكار وايلد10، ه . ج. ولز11، يونگ و جانى ويزمولر12. به اعتقاد من، چاپ عكس اين اشخاص مختلف اين فكر را در ذهن القا مى‏كرد كه بى‏كس بودن جوانان در فاصله بين گذشته و آينده‏شان ــ يعنى فكرى كه قطعاً مخلّ آرامش ذهن است ــ از بى‏كس بودن همه ابناء بشر حكايت مى‏كند. شعله گرمابخشِ زندگى خانوادگى اين حس انسانى را تحت‏الشعاع قرار مى‏دهد، ليكن آدمى در همه عمر ناگزير از آن رنج مى‏بَرَد.

اُبژه‏هاى نسلى

«همگان بدانند... كه نسل نوينى از آمريكاييان مشعل را به دست گرفته است، نسلى كه در اين قرن ديده به دنيا گشوده، در جنگ آبديده شده، به دليل صلحى دشوار و ناگوار منضبط گرديده است و به ميراث باستانى‏مان مباهات مى‏كند.» اين سخنان را جان كندى در يكى از روزهاى سرد ژانويه 1960 در آغاز رياست‏جمهورى‏اش بيان كرد. بعدها كندى بيش از هر رئيس‏جمهور ديگرى در آمريكا در قرن بيستم به عنوان شخصيتى نسلى شناخته شد. وى اعتقاد داشت كه آينده را نسل جديد به نحو متفاوتى رقم خواهد زد و در سخنرانىِ يادشده بالا نيز ويژگيهاى شاخص همين نسل را برشمرد. تاد گيتلين در كتاب درخشانى كه درباره دهه 1960 نوشته است، سخنرانى كندى را با «مانيفست چپ نو» ــ يا بيانيه پورت هوران (Port Huron) ــ مقايسه مى‏كند كه فقط يك سال و نيم بعد از سخنرانى كندى منتشر شد: «ما مردمانى از اين نسل هستيم، دست‏كم در راحتى و آسايش مدرن بار آورده شده‏ايم، اكنون در دانشگاهها سكنى داريم، و با ديدگانى مضطرب به دنيايى كه به ارث برده‏ايم مى‏نگريم.» گيتلين با اشاره به نسل كندى مى‏نويسد: «مغروران به قدرت رسيده‏اند، ليكن مضطربان آرام آرام گرد يكديگر مى‏آيند.»(66)

هر نسلى آن اُبژه‏هاى نسلى، اشخاص، رويدادها و چيزهايى را برمى‏گزيند كه براى هويت آن نسل داراى معنايى خاص هستند. اُبژه‏هاى هر نسلى همچنين به طور بالقوه براى نسلى ديگر واجد اهميت‏اند (مثلاً گروه موسيقى بيتلها را در نظر بگيريد)، اما اين اُبژه‏هاى نسلى معمولاً معنايى متفاوت مى‏يابند. ساير اُبژه‏ها، به ويژه اُبژه‏هاى تاريخى، واجد معنايى دقيقترند. من جنگ جهانى دوم را چندان به ياد نمى‏آورم و نسلِ متولد 1953 هيچ خاطره‏اى از آن ندارد؛ آنان زمانى به دنيا آمدند كه اين جنگ به پايان رسيده بود. با اين همه، جنگ جهانى دوم يگانه اُبژه بسيار مهم و مشترك جوانانى است كه در زمان رخ دادنِ آن بيست و چند ساله شدند و شخصيتشان شكل گرفت.

وقتى ترانه‏هاى پرطرفدارِ اوايل دهه 1940 را مى‏شنوم، آنها را با علاقه به ياد مى‏آورم زيرا آن ترانه‏ها از جمله اُبژه‏هاى عزيزِ نسل والدينم بودند. ليكن نسلِ بعد از سال 1953 چنين احساسى نسبت به ترانه‏هاى دهه 1940 نمى‏تواند داشته باشد.

وقتى دوره شكل گرفتن نسل خود را به ياد مى‏آوريم، هريك از ما مى‏تواند ترانه‏ها، اشخاص و رويدادهايى را كه با دوره و زمانه خودمان تداعى مى‏كنيم، به دقت به ياد آوَرَد. اُبژه‏هاى نسلى به ذهن كمك مى‏كنند تا خاطرات گذشته را به ياد آوريم؛ به عبارت ديگر، هر اُبژه نسلى بخشى از تجربه ما از دوره و زمانه‏مان را در خود نگه مى‏دارد، اما اين اُبژه‏ها خصوصيت فردى ندارند، يعنى برداشتى را كه از دوره نسلِ خودمان داشته‏ايم براى ما بازمى‏آفرينند. از اين لحاظ، اُبژه نسلى با ساير اُبژه‏هايى كه نقش يادآورنده دارند (مانند خاطراتمان از خانه‏ها يا شهرهايى كه قبلاً در آنها زندگى كرده‏ايم، يا خاطراتى كه از اعضاى خانواده‏مان داريم)، متفاوت است.

پس مى‏توان گفت اُبژه نسلى عبارت است از شخص، مكان، شى‏ء يا رويدادى كه از نظر فردْ مبيّنِ نسلِ اوست و به ياد آوردنش احساسى از نسلِ خودِ او را در ذهنش زنده مى‏كند.

هويت نسلى

هر نسلى ظرف ده سال به هويت خود نائل مى‏شود، يعنى زمانى كه آحاد آن نسل تقريباً بيست الى سى ساله‏اند. به سخن ديگر، هويت نسلى در فاصله بين عصيان نوجوانى و سى سالگى شكل مى‏گيرد. سى سالگى زمانى است كه فرد مى‏تواند دوران كودكى، نوجوانى و جوانى خود را به صورت يك رشته متصل در نظر بگيرد. فرد سى ساله خود را جزئى از نسل خويش مى‏داند و چند سال بعد متوجه مى‏شود كه نسل جديدى دست‏اندركار شناساندن خود است. اين نسل جديد به گونه‏اى اعلام موجوديت مى‏كند كه فرد سى ساله قادر است بين آن نسل و نسلِ خودش تمايز قائل شود.

اگرچه هر نسلى عمرش را به شيوه خاصى طى مى‏كند، تعبير خاصى از حياتش دارد و موجوديتش را به نحو خاص خودش اعلام مى‏كند، اما خصوصيات بنيانى آن نسل در بيست سالگى‏اش شكل مى‏گيرند. اين نسل در ادامه حياتش همچنان اُبژه‏هاى جديدى را تجربه و تعابير خاصى از آنها ارائه مى‏كند، ليكن اين اُبژه‏ها به مفهوم اخص كلمه اُبژه‏هايى نسلى نيستند زيرا براى معين كردن خصوصيت مميز ذهنيت آن نسل اهميت اساسى ندارند. اين اُبژه‏ها بيش از آنكه ذهنيت نسلها را نشان دهند، نقش خاطره پوشان13 را ايفا مى‏كنند و مبيّنِ حيات روانىِ نسلها هستند. هر اُبژه نسلى ــ براى دهه 1960، گروه موسيقى بيتلها، مارتين لوتركينگ، برنامه اكتشافات فضايى ناسا، و از اين قبيل ــ موجد خصوصيت پيچيده تجربيات خاصِ همان دوره و زمانه است. اين اُبژه‏ها، بى‏آنكه ما بدانيم، درونمان جاى مى‏گيرند؛ به عبارتى، اُبژه‏هاى يادشده در ضمير ناخودآگاه ما جاى مى‏گيرند، يعنى در دنيايى درونى، دنيايى كه هر اُبژه‏اى در آن حكم حلقه مولدى را دارد كه ارتباط با مردمِ زمانه ما را ميسر مى‏سازد.

همه ما در برهه‏اى از نوجوانى به مشاركتمان در فرآيندى جمعى وقوف مى‏يابيم، فرآيندى كه تعبيرى از دوره و زمانه‏مان ارائه مى‏كند. در نحوه تزئين اتاقهايمان، مُدِ لباسهايى كه مى‏پوشيم، نوع موسيقى‏اى كه مى‏پسنديم، كلمات يا تعابيرى كه در زبانمان ابداع مى‏كنيم و همچنين به واسطه آن اشخاص مشهورى كه همچون قهرمان مى‏ستائيمشان، در واقع تعبيرى از جايگاه تاريخىِ نسل خود به وجود مى‏آوريم. نوجوانان براى دانستن اين‏كه از جايگاهِ جمعىِ خاصى در تاريخ برخودارند، نيازى به فردِ ميانسالِ چاق و چله و بشّاشى ندارند كه اين موضوع را در جشن پايان تحصيلشان به آنان يادآور شود؛ آنان خودْ اين حقيقت را احساس مى‏كنند.

در اواخر دوره نوجوانى، متوجه مى‏شويم كه اُبژه‏ها در زندگى‏مان حضور و مشاركت دارند: هريك از ما پاره‏اُبژه‏اى (يا شايد بايد گفت پاره‏سوژه‏اى) در تأويلى [ يا هرمنوتيكى ] جمعى است، چرا كه جمع بزرگ ما اُبژه‏ها، برهه‏هاى تاريخى، مردم، رويدادها و اشياء را نشانه‏هاى علائق‏مان مى‏شمارد. البته محتمل است كه به اين [ فرآيند تأويلى ] وقوف [ آگاهانه ] نداشته باشيم؛ با اين حال، به زودى درمى‏يابيم كه دست‏اندركارِ خلقِ معناييم و آن معانى را در طول عمر به صورت اُبژه به كار مى‏بريم.

تفاوت نسلها

نسلها با يكديگر متفاوت‏اند و اين تفاوت به برداشتى كه آحاد هر نسل از دوره و زمانه خود دارند، شدت و حدّت مى‏بخشد. راسكين، از زبان شخصيت داستانى‏اش به نام دايانا سارجنت، مى‏گويد: «تفاوتهاى نسل ما و نسل دخترانمان، فوق‏العاده زياد است. ما در كيفهاى زنانه گوچى (Gucci) "يادداشتهاى زيرزمينى" ــ جزوه‏هاى ممنوعه فمينيستى ــ و كاردهاى نظامىِ سوئيسى را حمل مى‏كنيم، اما دخترانمان بايد بسته‏هاى ليزِ كاندوم و دستكشهاى چسبان طبى بخرند و در كيفِ پولشان حمل كنند.»(343)

دقيقاً به سبب اين تفاوتِ نسلها و اُبژه‏هاى متفاوتشان، پيدايش هر نسل جديد بررسى موشكافانه‏ترِ نسلِ خودمان را براى ما امكان‏پذيرتر مى‏كند. اگر نسل ما هنگام بيست الى سى سالگى‏مان شكل مى‏گيرد، احتمالاً بين سى تا چهل سالگى (و از آن پس تا پايان عمر) هرچه بيشتر وقوف مى‏يابيم كه محصول چه زمانه‏اى هستيم و در آينده چه تعبيرى از زمانه ما وجود خواهد داشت.

هر نسلى قدرتِ فرهنگىِ خود را تا چه حد به نسلى جديد و داراىِ ملاكهاى فرهنگىِ متفاوت وامى‏گذارد؟ گيتلين معتقد است كه نسلِ شكل گرفته در ركود اقتصادى آمريكا [ از سال 1929 تا سال 1939 ] ، خواه ناخواه با نسلهاى بعدى ــ كه به هنگام رفاه و ثروتمندىِ طبقه متوسط متولد شدند ــ اختلاف داشت. اگر چنين باشد، آنگاه يك نسل مى‏تواند به اين‏كه نسل بعدى وارث رفاهِ ايجادشده توسط آن نسلِ سختى‏كشيده است، حسد بورزد. در واقع، حسد شايد از جمله خصوصياتِ ذاتىِ توليدمثلِ نسلى باشد. اين حسادت، احساسى خلاف انتظار و لذا مضحك است كه، از برخى جهات، به حسادت مادر به شير خوردن نوزاد از سينه او شباهت دارد. انبوه آرمانهايى كه به نسل جوانان تحصيل‏كرده و پردرآمد آمريكا نسبت داده مى‏شود، شايد تا حدى ناشى از حسادت به توانايىِ چشمگيرِ اين نسل براى به جريان انداختن امور در نظام سرمايه‏دارى آمريكا باشد. آنان فرزندان واقعى آمريكا هستند و شايد قضاوت در اين خصوص زود باشد كه آيا ــ آنگونه كه اكنون گفته مى‏شود ــ به سبب اين موفقيت اوليه، آنها چنان حريص شده‏اند كه به تمايلات نوع‏دوستانه (از قبيل مددكارىِ اجتماعى) بى‏اعتنا هستند.

شكل‏گيرى هر نسل جديد، خواه‏ناخواه نسلهاى قبلى را بهت‏زده مى‏كند. گذشت زمان در ما اضطراب مى‏آفريند چرا كه ما را و نيز دوستانمان، عزيزانمان و دوره و زمانه‏مان را به انقراض نزديكتر مى‏كند. تمايل ما تاكنون اين بوده است كه درباره اين اضطراب برحسب روانشناسىِ فردىْ مفهوم‏سازى كنيم (مثلاً مفهوم بحرانِ ميانسالگى) و نه برحسب روانشناسىِ اجتماعى. زيرا وقتى زايايىِ فرهنگىِ كسى را نسلهاى بعدى تعريف كنند (يعنى نسلهايى كه بينش متفاوتى درباره واقعيت اجتماعى دارند)، آنگاه بحرانهاى نسلى رخ مى‏دهند. مى‏توان با اطمينان گفت كه هر نسلى آن اُبژه‏هاى مهمى را كه آشكارا بر فرهنگ آتى تأثير خواهند گذاشت، به نسل بعدى منتقل مى‏كند. جيمز دين، مريلين مونرو و الويس پرسلى تجسم بينشهايى پيچيده درباره زمانه خودشان هستند كه همچنان براى نسلهاى بعدى جذابيت دارند. كدام شخصيتهاى مشهور از نسل خود بيشتر عمر مى‏كنند تا از يك عصر به عصرى ديگر انتقال يابند؟ فقط با گذشت زمان مى‏توان اين پرسش را پاسخ گفت. چارلى چاپلين شخصيتى است كه به نسلهاى ديگر انتقال يافته است، اما معلوم نيست كه آيا به عصرى ديگر نيز انتقال خواهد يافت يا خير.

فناپذيرىِ حيات را مى‏توان در فرجامِ اُبژه‏هاى نسلى ديد. اُبژه‏هاى گرانمايه ما به زباله‏دان تاريخ ريخته مى‏شوند و از اين منظر، توليدمثلِ نسلى، عملى همجنس‏خوارانه است: نسل جديد با مثله كردنِ نسلهاى قديميتر، آن قسمتهايى از وجودشان را كه مى‏خواهد، براى تغذيه خود مورد استفاده قرار مى‏دهد و فقط اسكلت آنها را باقى مى‏گذارد.

كجايند آن اتومبيلهاى زيبا كه قسمت عقبشان به شكل باله‏هاى ماهى بود؟ كجايند آن همبرگرفروشيهاى كوچك و آن سينماهايى كه مى‏شد با اتومبيل به آنها وارد شد و فيلم تماشا كرد؟ كجايند آن بچه‏هايى كه در كوچه جلوى درِ منزل مى‏نشستند؟ اين اُبژه‏هاى نسلى چه شدند؟ اين اُبژه‏ها ديگر وجود ندارند، مگر در خاطراتِ مشتركِ ميليونها انسانى كه آنها را به وجود آوردند و مورد استفاده قرار دادند. به همين دليل، هرگاه كه از بابت تمام شدنِ دوره جوانى حسرت مى‏خوريم، ناگزير در ماتمِ يك نسل احساس سوگوارى مى‏كنيم. همچنان كه دوره و زمانه ما به پايان خود نزديك مى‏شود، آن اُبژه‏هايى كه خلق كرده بوديم نيز عمر كوتاهشان به سر مى‏آيد.

تحرك نسلها

در حدود ميانسالگى، به اين موضوع وقوف مى‏يابيم كه نسلمان چگونه در زمان به پيش مى‏رود. هر نسلى رويدادهاى مهمِ زمانه خود را تعبير و آن تعابير را ابراز مى‏كند. براى مثال، من كاملاً آگاهم كه كتاب اخير اريك اريكسون با عنوان مشاركت حياتى در كهولت، معرف طرز تفكر نسل او درباره نحوه زندگى در مراحل مختلف عمر است. وقتى نوجوان بودم، پدرم كتاب جنس دوم نوشته سيمون دو بوار را به من داد تا با خواندنش معلوماتم را بيشتر كنم. اكنون كه كتاب اريكسون را مى‏خوانم، احساس مى‏كنم به لحاظ نسلى، در جايگاه مشابهى قرار گرفته‏ام، زيرا آثار اعضاى نسلى كهنسالتر را مى‏خوانم كه روش بسيار خاصى براى ژرف‏انديشى در باب زندگىِ خود دارند.

آدمى در مرحله معينى ــ به گمانم در ميانسالگى ــ متوجه مى‏شود كه با مرگ والدينش، او آخرين شخص در يك مثلث نسلى است، چرا كه معمولاً در آن هنگام سالها از مرگ پدربزرگها و مادربزرگهايش مى‏گذرد. اگر در گذشته شاهد اين بوديم كه فرهنگ نسلهاى بعدى جايگزين فرهنگ ما شد، اكنون مى‏بينيم كه كل يك مثلث نسلى در معرض نابودى خواهد بود مگر اينكه سرگذشت اين خانواده و ذهنيتِ نسلهاى قبلى را به نسلهاى جديد منتقل كنيم. مايكل ايگناتى‏يِف (متولد 1947) در شرح سرگذشت خانواده‏اش مى‏نويسد:

پدرم كه آخرين فرد از آن نسل است، در فوريه 1917 چهار ساله بود... حافظه‏اش صرفاً دو سوى اين مغاك را به ياد مى‏آوَرَد، يعنى همه‏چيز را به قبل و بعد از انقلاب تقسيم مى‏كند. اما من [ فردى از ] واپسين نسلى هستم كه نسل او را مى‏شناسد، واپسين نسلى كه قادر است به كُنه خاطراتشان پى ببرد و حضور گذشته آنان را در طنين صدايشان و در نگاه خيره‏شان به گذشته احساس كند.(5)

شرلى ويليامز در مقدمه‏اى بر كتاب [ ورا بريتن با عنوان ] گواه جوانى، مى‏نويسد:

اين كتاب شرح حال خودم است و نيز مرثيه‏اى براى يك نسل... اميدوارم نسلى نوين كه با جنگ جهانى اول فاصله بيشترى خواهد داشت، [ با خواندن اين كتاب ] درد و دلهره جوانان شصت سال پيش را كشف و از راه اين كشف آن را درك كند.(11)

گواه جوانى از جمله كتابهايى بود كه پدر من در تحقيق براى نگارش زندگينامه خويش مجدداً خواند. او زندگينامه‏اش را نه به منظور انتشار، بلكه صرفاً براى فرزندانش به رشته تحرير درآورد. وى كتاب گواه جوانى را به همسرم هديه كرد و پشت جلد آن نوشت :

سوزان عزيز، اين كتاب كمك مى‏كند كه دريابى پدربزرگها و مادربزرگهايت چه روزگارى را از سر گذراندند و چگونه انگلستانِ سال 1914 تدريجاً تغيير كرد و ــ چه بخواهيم و چه نخواهيم ــ به انگلستانِ امروز تبديل شد. اگر همه آن مردان شريف در فرانسه جان نداده بودند و آن ضربه‏هاى هولناك روحى به همه آن زنان وارد نشده بود، امروز وضع انگلستان چگونه مى‏بود؟ يكى از تحولاتى كه رخ داد قطعاً مايه خرسندى تو است: سياست دانشگاه آكسفورد در مورد تحصيلات زنان به كلى تغيير كرد!14

با مهر،

ساشا

نسلى كتابى را به نسلى جوانتر مى‏دهد تا زندگانى پدربزرگها و مادربزرگها را، كه اغلب بدرود حيات گفته‏اند، بشناساند. ليكن اين ستايشها همچنين نشانه تعمق نسلِ كهنسالتر درباره آن چيزهايى است كه ديگر وجود ندارند: يادآورىِ بى‏دغدغه خاطرات نسلى كه از صفحه روزگار پاك شده است.

پس مى‏توان نتيجه گرفت كه انتقالِ [ فرهنگِ ] نسلها، طى مراحلى مجزا صورت مى‏گيرد:

1. والدين با معرفى خويشتن و نيز اُبژه‏هايشان به فرزندانِ خردسالشان، فرهنگى از اُبژه‏ها را ارائه مى‏كنند كه نوجوانان با استفاده از آن، ذهنيتِ زمانه خودشان را به وجود مى‏آورند.

2. وقتى نسلى درمى‏يابد كه نسل نوظهورى دست‏اندركارِ غصب جايگاه اوست، مى‏تواند يا فرهنگ‏زايانه تسليم شود و يا با خصومت و توسل به فرآيندهايى مخرب با عصر جديد روبه‏رو شود.

3. هنگامى كه نسلهاى كهنسالتر زوال مى‏يابند، نسل ماقبلِ آخر ممكن است روح عصر پيشين را به جوانان منتقل كند يا نكند. اگر چنين انتقالى صورت بگيرد، گذشته با زمان حال و نيز با آينده‏اى كه ناگزير آن نسل را شامل نخواهد شد، پيوند مى‏خورَد.

فضاى بالقوه نسلها

اگر بخواهيم مفاهيم [ نظريه‏هاى روانكاوانه ] وينيكات را به كار ببريم، مى‏توانيم بگوييم ذهنيت هر نسلى، فضايى است بالقوه كه در آن مى‏توان اُبژه‏هاى نسلى را خلق كرد و به مدد آنها تجربيات و ديدگاههاى جمعىِ قشر جوان را بنياد نهاد و تا حدودى درباره آن تجربيات و ديدگاهها مداقه كرد. در شرايط مطلوب، هر نسلى مى‏تواند با اُبژه‏ها «بازى» كند تا نهايتاً فرهنگ خاص خود را بنيان گذارَد. اگر نسل دهه 1960 توانست با روشهايى كاملاً بى‏سابقه خود را به نسلى بنيادستيز تبديل كند، اين بدان سبب بود كه نسل قبلىْ گروه بيتلها، شورشيانِ بى‏آرمان، موسيقى راك، مجله مَد [ به معناى «بى‏عقل» ] ، آرتور ميلر و ك. رايت ميلز15 را به وجود آورده بود. درست است كه دهه 1960 آراء و عقايد نسل دهه 1950 را نپذيرفت، اما بنيان‏ستيزىِ آن عصر را به ارث بُرد. محق بودن نسل دهه 1960 به بازى با اُبژه‏هاى نسلى را انتقالِ فرهنگ دهه 1950 تضمين كرد، و اين شايد تساهل‏آميزترين انتقالِ فرهنگى در دوره مدرن بود. ممكن است نسلى واجد مكان، زمان يا اقتدار لازم براى بازى با اُبژه‏هاى نسلى نباشد. نسلِ سردرگمِ سالهاى 18-1914 از چنين مكانى محروم بود.

اگر هدفمان بررسىِ همه‏جانبه اين روانشناسىِ نسلها بود، آنگاه جالب مى‏بود كه ماهيت فضاهاى بالقوه نسلى را با يكديگر مقايسه كنيم، ببينيم كدام اُبژه‏ها به عنوان نشانه‏هاى ذهنيت نسلها برگزيده مى‏شوند، و حوزه اين قبيل اُبژه‏ها را ــ به منزله باورهايى ناخودآگاه كه ممكن است بيمارگونه و يا زايا باشند ــ مورد تحليل قرار دهيم. تأسيس سازمان جوانان هوادار هيتلر [ در آلمان نازى ] ثابت كرد كه ذهنيتِ جمعىِ همه آحاد يك نسل مى‏تواند بيمارگونه باشد. ليكن براى دانستن اين‏كه آيا فرآيندهاى نسلى در تكاملِ تدريجىِ قدرت هيتلر نقشى بسزا داشتند يا خير، به اطلاعات بيشترى درباره روابط نسلها در آلمان نياز داريم. براى مثال، به اين پرسشها بايد پاسخ دهيم كه آيا در مثلث هر نسل، مسئوليتى ساختارى نيز وجود دارد؟ وقوع بحران درونى و فروپاشىِ اين مثلث چه پيامدهايى خواهد داشت؟ (بايد در نظر داشت كه چنين رخدادى، تفاوتهاى نسلها را محو مى‏كند، يعنى همان تفاوتهايى كه ــ به هنگام مشقت اجتماعى ــ يك نسل با استفاده از آنها نسلهاى ديگرى را وارسى و متعادل مى‏كند.) آيا ساختارى نسلى در آلمانِ زمانِ هيتلر فرو ريخت؟

اُبژه‏هاى نسلى، همچون خاطراتِ پوشان، تعبير نسل جديد از هويتش را در شى‏ء (يا رويدادى) واقعى متبلور مى‏كنند. هويت هر نسل، آميزه‏اى عجيب و غريب از مفاهيمى است كه يا توسط همان نسل ابداع شده و يا به آن تحميل گرديده است، زيرا پسندهاى اشخاص در زمينه موسيقى و نيز تعابيرى كه در زبان ابداع مى‏كنند، با رويدادهاى خارج از كنترلشان سنخيت دارد (رويدادهايى مانند جنگ، بحران اقتصادى و نظاير آن). با اين همه، اُبژه‏هاى نسلى همچون اُبژه‏هاى هنرِ عوام‏پسندانه باب روزند، دقيقاً به اين دليل كه با زمان تاريخى در هم مى‏آميزند. دوره نوجوانى است كه به نحو شگفت‏آورى با ديالكتيكِ «شخصى/ اجتماعى»، «مسئولانه/ نامعقول» و «عمدى/ اتفاقى» در زندگىِ انسان همخوانى دارد. هرگز نمى‏توان به كُنه واقعيتِ اين جهان و پيچيدگىِ رويدادهاى آن پى بُرد. آشفتگىِ مطلقِ اين رويدادها همواره سامان‏طلبىِ ما را تا حدى نقض مى‏كند. نوجوانان‏اند كه اين تنش را به كاملترين شكل آن به نحوى بسيار جدّى تجربه مى‏كنند و ــ پس از تجديد قوا در سنينِ بيست الى سى سالگى‏شان ــ تعابيرى را درباره فرهنگ و جامعه ارائه مى‏كنند كه مبيّنِ تجربه جمعىِ آنان از زندگى است.

هر نسلى اُبژه‏هايى را به وجود مى‏آوَرَد كه حاكى از تاريخ دوران كودكىِ آحادِ آن نسل است. اين اُبژه‏ها بيانگرِ ديدگاهى درباره سرگذشتِ جمعىِ عده كثيرى از انسانهاست كه توقع داشتند (و هم از آنان توقع مى‏رفت) كه تاريخ‏ساز شوند و در عين حال واقف بودند كه زندگى مملو از رويدادهايى است كه سامانِ منسجم‏شان را تاريخ در واقع نمى‏تواند بربتابد.

بنابراين، ذهنيتِ نسلى نشان‏دهنده برداشتى است كه نسلها از جايگاه خود در تاريخ دارند؛ به عبارت ديگر، ذهنيتِ نسلى مجموعه‏اى از روءياست كه از تأثير واقعيت بر آحاد هر نسل سرچشمه مى‏گيرد. من اعتقاد دارم كه بحرانهاى تاريخى (از قبيل جنگ، وخيم شدنِ وضعِ اقتصاد، ترور، بلاياى طبيعى) مسبب كارِ نسلى مى‏شوند، چرا كه نسل جديد با استفاده از تعابيرِ ناخودآگاهانه‏اش از رويدادها، اُبژه‏هاى نسلىِ آگاهانه‏اى را پديد مى‏آوَرَد. به اين صورت است كه بحران، ذهنيت مى‏آفريند.

هنگامى كه رهبران جهان، رويدادهاى جهان و فرآيندهاى جهانى يوغِ حساسيتِ نسلى را بر ما مى‏نهند، واقعيت نيز احساسات ما را (خواه در زمان كودكى و خواه در نوجوانى يا جوانى) به بازى مى‏گيرد. وقايع و فرآيندهايى كه ناگزير نابخردانه‏اند، ما را وامى‏دارند كه به سرنوشت احتمالىِ خود بينديشيم و به همين سبب به ايفاى نقشى تاريخى فراخوانده مى‏شويم. در مواقع بحران، به نظر مى‏رسد كه هر نسلى بيش از پيش بر اُبژه‏هاى خود (به ويژه در ترانه‏ها و آثار ادبى) تأكيد مى‏ورزد. اين تأكيد به نوبه خود باعث مى‏شود كه اُبژه‏هاى نسلى به طرزى واضحتر ماهيت آن نسل را معلوم كنند و آن را از نسلهاى قبلى و بعدى متمايز سازند؛ حال آنكه نسلهاى شكل گرفته در زمانهاى عارى از تجربياتِ دشوار و ذهنيت‏آفرين، تا به اين حد با ساير نسلها مرزبندى ندارند. مقايسه نسلهاى دهه 1970 و دهه 1980 به همين دليل دشوارتر از مقايسه نسلهاى دو دهه 1950 و 1960 است، چرا كه بحرانهاى تاريخى دهه‏هاى 1950 و 1960 «كارِ نسلى» را افزايش دادند و از اين طريق ذهنيت نسلى را تشديد كردند. در حقيقت، شايد بتوان گفت كه نسلهاى دو دهه 1970 و 1980 از جمله به اين دليل موسيقى و هنرپيشگان معروف و غيره دهه‏هاى 1950 و 1960 را براى خود اختيار كردند كه نسلهاى اين دو دهه [ 1950 و 1960 ] چندان خود را از ساير نسلها متمايز نساختند و ذهنيتِ خود را به ميزانى بسيار اندك مشابه ذهنيتِ نسلى ديگر مى‏دانند. البته اين نظر مى‏تواند جاى بحث داشته باشد، زيرا فاصله كمِ ما با دهه‏هاى 1970 و 1980 مانع از آن است كه درك روشنى از هويتِ نسلىِ اين دو دهه داشته باشيم و لذا برداشت ما دقيق نيست. اما اين‏كه اين نسلها همان سبك موسيقى و خاطراتِ دهه‏هاى 1950 و 1960 را احيا كرده‏اند، نشان‏دهنده الهام‏بخش بودنِ فوق‏العاده دهه 1960 است، به نحوى كه نسلهاى بعدى سوق داده شدند به اين‏كه آن دهه را به منزله اُبژه نسلىِ خودشان تا حدودى بازآفرينى كنند. به اين ترتيب، دهه 1960 به مثابه اُبژه نسلىِ دهه 1980، عمدتاً اُبژه‏اى موسيقايى، يا مجموعه‏اى از مُد، خط‏مشى سياسى و اتفاقات تاريخى است. اين مجموعه دهه 1960 را چنان سامان‏مند مى‏سازد كه حضور مرتب و منظمِ آن دهه، مى‏تواند دلالت بر اُبژه «غير ما» داشته باشد (به رغم اين‏كه نسل دهه 1980 ، دهه 1960 را به منزله اُبژه‏اى نسلى اختيار كرد).

براى آن دسته از ما كه در دهه 1960 «پا به سن گذاشتيم»، تا حدى تعجب‏آور (و در عين حال عبرت‏آموز) است كه نسل دهه 1980 اُبژه دهه 1960 را برگزيد. در اينجا به نحو روشنترى مى‏توانيم ببينيم كه اُبژه‏هاى نسلى، شكل نامگذاريهاى جمعىِ ناخودآگاهانه، و نيز شكل تخيلات و روءياهايى را به خود مى‏گيرند كه از راه تبديل اُبژه‏هاى تاريخى به خاطراتِ پوشان، جنبه‏اى اسطوره‏اى به زندگىِ معاصر مى‏دهند. نسل دهه 1980 به گونه‏اى دهه 1960 را بازآفرينى مى‏كند كه روحيه مبارزه‏طلبى به طرز عجيبى از آن حذف شده است.

هر نسلى، پيوستن خود به تاريخ را شاهد مى‏شود. همچنان كه برخى از اُبژه‏هاى نسلىِ ما (يعنى همان اُبژه‏هايى كه نشانه شورمندىِ تجربياتِ عملى ما و لذا واقعيت عاطفى است) به اُبژه‏هاى تاريخى تبديل مى‏شوند، كاركردشان نيز تغيير مى‏كند. ما كه مارتين لوتركينگ يا گروه بيتلها اُبژه‏هاى نسلمان بودند، به چشم خود شاهديم كه اُبژه‏هايمان ــ به همراه خودمان ــ به اُبژه‏هايى تاريخى استحاله مى‏يابند و ديگر صرفاً از نظر دلالتهاى تاريخى اهميت دارند. بدين‏ترتيب، پيش از مرگ شاهديم كه نسلهاى بعدى ما را به تاريخ مى‏سپرند و همزمان با رخ دادنِ اين فرآيند طبيعى، همگىِ ما از ناهمخوانىِ اجتناب‏ناپذيرِ اُبژه‏هاى نسلمان با منزلت جديدشان به عنوان اُبژه‏هاى تاريخى آگاه مى‏گرديم.

نسل جديد (وقتى كه آحادِ آن بيست الى سى ساله‏اند) مى‏تواند دچار اين توهّم باشد كه فرهنگ معاصر را به تنهايى ايجاد و تعريف خواهد كرد؛ ليكن نسلهاى ميانى (يعنى آنهايى كه بين چهل تا شصت سال دارند) «هيچ توهّمى» درباره توانايىِ فرهنگ‏سازى نخواهند داشت. در واقع، آنان شاهدند كه همزمان با قرار گرفتنشان در تاريخ، بينش نوينى در خصوص فرهنگ و واقعيت اجتماعى جايگزين بينش آنان مى‏شود. به كمك اين حقيقتِ انكارناپذير بايد بتوانيم جنبه‏هاى اجتماعى و روانشناختىِ بحران ميانسالگى را بررسى كنيم، چرا كه چنين بحرانى نه فقط از درونِ فرد به وجود مى‏آيد، بلكه همچنين فرهنگ نيز آن را مجاز مى‏شمرَد: بدون اين‏كه خود واقف باشيم، از نسلهاى زمانه‏مان تبديل مى‏شويم به يادگارهايى ملى، به يادداشتهايى سيار درباره تاريخ، [ يا به تعبيرى ساده‏تر ] به افرادى مسن.

چندين سال پيش، زمانى كه متأسفانه در هتلى بيش از حد نزديك به محوطه دانشگاه كاليفرنيا اقامت داشتم، شدت گرفتنِ فرهنگ جوانان تا حدى مرا متألم كرد. براى مثال، متوجه شدم كه اين نسل نوين، به طرز جديد و عجيبى با يكديگر سلام و عليك مى‏كنند: به جاى دست دادن، آنان با مشتهاى گره كرده به نرمى به يكديگر مشت مى‏زدند، آنگاه ــ ايضاً به نرمى ــ دست يكديگر را مى‏گرفتند و پس از گره كردن انگشتانشان در يكديگر، مجدداً با دستهايشان به يكديگر فشار مى‏آوردند. شايد توالىِ اين طرزِ سلام و عليك را من به طور دقيق بازنگفته باشم، اما مثال خوبى براى روشن شدن اين بحث است، زيرا يقيناً آن عده از ما كه به دهه 1960 تعلق دارند آئينهاى سلام و عليك كردنِ آن زمان را به ياد دارند، به ويژه نشان دادن علامت V با انگشتهاى دست به نشانه پيروزى را كه از ديدگاهى منفى زبانزدِ همگان شده بود. بارى، آن آئينها اكنون كجايند؟ آن هنرِ سلام و عليك كردن، سرانجامش چه شد؟ آن نشانه‏هاى همبستگىِ نسلى كه تبلورش محكم گرفتن دستان ديگران است، چه سرانجامى يافتند؟

وقتى سنّمان به سى الى چهل سال مى‏رسد، اين آئينهاى سلام و عليك كردن محو و نابود مى‏شوند تا اين‏كه بين چهل تا شصت سالگى به روشِ متعارفِ سلام و عليك كردن ــ يعنى دست دادن ــ تسليم مى‏شويم، درست همان‏طور كه كاربرد تعابيرِ زمانىِ عجيب و غريب نيز (مانند «حاليمه» يا «دود از سر آدم بلند مى‏شه») جاى خود را به عبارات و تعابيرِ متعارف مى‏دهند («درك مى‏كنم» يا «چه شگفت‏آور»). هنگامى كه ما حقِ خود ــ در مقامِ خالقانِ پديده‏هاى منحصر به نسلِ خودمان ــ را به نسل نوظهور مى‏بازيم، به آداب و رسومِ متعارف نيز تن درمى‏دهيم. پيدايش هر نسل مبيّنِ نشانه‏هاى فراوانى از تجربه جمعىِ ذهنى كردنِ واقعيت است، زيرا يك نسل متشكل از «برادران» و «خواهرانى» است كه در زمانه خود با يكديگر پيوند مى‏يابند. ليكن با گذشت زمان، و همچنان كه ظهور نسل جديد چارچوب زمان را دگرگون مى‏كند، نشانه‏هاى سلام و عليك كردنِ برادران و خواهران (كه بر دوستىِ پنهانىِ آحاد هر نسل دلالت دارد) جاى خود را به رسوم اجتماعى مى‏دهند و اين زمانى است كه ما ديگر به نسلهاى قبلى ملحق مى‏شويم.

بدين‏ترتيب، [ شكل‏گيرى ] هر نسلِ جديد مترادف است با رخ دادن فرآيندهاى ذهنى شديد؛ يا به عبارتى ديگر، در اين دوره نَفْسِ مفرد خود را بخشى از فرآيندى جمعى مى‏داند كه او را همراهِ خود به پيش مى‏بَرَد. موسيقى، مُدِ لباس، اصطلاحات و تعابير زبانى، و نحوه رفتار اجتماعى ظاهراً ترجمانِ بلافصلِ آن اجزائى از نَفْس‏اند كه جايگاه خود را در انبوه اُبژه‏هاى نسلى مى‏يابند. با گذشت زمان و به واسطه زمان، اين دوره غوطه‏ورشدنِ نَفس در فرهنگ، جاى خود را به نَفْسِ پيچيده‏اى مى‏دهد كه اين نَفْسها را در مكانى كم‏وبيش عينيت‏پذير گرد هم مى‏آوَرَد، و اين زمانى است كه انسان آن نَفْسها را به منزله اُبژه مورد تعمق قرار مى‏دهد. در جريان گذارِ هر نسل، آحاد آن نسل كمتر در فرهنگ اجتماعى غوطه‏ور مى‏شوند، رفتارشان بيشتر متعارف است تا غيرمتعارف، و گرايش فزاينده‏اى به مشاهده روشنتر نَفْس و اُبژه‏هايش دارند. معناى حكمت، از جمله همين است: حكمت آن درايتى است كه از راه تأمل در تجربياتِ قبلى حاصل مى‏آيد.

براى آن كسانى كه به نسلهاى ميانى تعلق دارند و اكنون در مقامِ نَفْسهايى مفرد كمتر در فرآيند فرهنگ غوطه‏ورند و بيشتر حكم اُبژه‏هايى عينى‏شده در تاريخ را دارند، اين دوره مترادف است با زمانِ دگرگون شدن از نَفْسِ مفرد (كه درون فرآيندى به ظاهر دربرگيرنده اجزاى نَفْس قرار دارد) به نَفْسى پيچيده كه نَفْس را درونِ زمانِ تاريخى مى‏بيند. من اين سِيرِ تكاملى را مشابه گذار از دنياى خواب و روءيا (يعنى زمانى كه آدمى نَفْسى ساده در اين فرآيند است) به نَفْسِ بيدارشده و آگاه مى‏دانم، همان نَفْس پيچيده‏اى كه تجربه‏هاى روءيايش را به منزله يك اُبژه مورد تعمق قرار مى‏دهد. ليكن تجربه روءيا را هرگز نمى‏توان از طريق ضمير آگاه بازآفرينى كرد. با توجه به اين اصل، بايد نتيجه گرفت كه تجربه مشاركت در شكل‏گيرىِ يك نسل، موضوعى نيست كه بتوان آن را به صورت روايتى آگاهانه بيان كرد، اما اين تجربه با گذشت زمان همچنان درون [ ذهن ] كسانى كه آن نسل را به وجود آوردند به صورت اُبژه‏اى درونى باقى مى‏مانَد، اُبژه‏اى كه همواره عزيزتر مى‏شود.

بنابراين، مى‏توان گفت تكامل هر نسل با گذار از مراحلى صورت مى‏گيرد كه عبارت‏اند از :

1. نسل نوظهور در كودكى با اُبژه‏هايى بازى مى‏كند كه نسل والدين در اختيارش مى‏گذارند. برخى از اين اُبژه‏ها نشان‏دهنده دلمشغوليهاى نسل والدين در دوره و زمانه خودِ آنهاست. والدين با فراهم كردنِ اين اُبژه‏ها، هويت جمعىِ خود را ناخودآگاهانه به فرزندان منتقل مى‏كنند.

2. در همان حال، بحرانهاى تاريخى (يا رويدادها و شخصيتهاى مهم) نيز به كودكان عرضه مى‏شوند. كودكان با فرهنگ همسالانه خود اين رويدادها و شخصيتها را به وقايعى كه همگى در آن سهيم هستند تبديل مى‏كنند و بدين‏ترتيب نخستين اُبژه‏هاى نسلى به وجود مى‏آيند.

3. نسل جديد در نوجوانى آهسته آهسته ــ و تا حدودى در مخالفت با فرهنگ والدين ــ به هويت جمعىِ خود پى مى‏بَرَد.

4. هر فردى در اوايل دهه دومِ عمرش دچار خودشيفتگىِ نسلى مى‏شود و در همان حال كه اين خودشيفتگىِ نسلى فرهنگ را به تصويرى از آن نسل تبديل مى‏سازد، فرد يادشده [ همچون ساير آحادِ نسلِ خود ] خيال مى‏كند كه بينش [ جديدى ] را شكل مى‏دهد. اين زمانى است كه نَفْسِ مفردِ نسلى در فرآيند [ اُبژه‏سازى ] غوطه‏ور است.

5. بين بيست تا سى سالگى هر چه بيشتر به حد و مرزِ نسلِ خويش واقف مى‏شويم، حد و مرزى كه نسل جديد با اشغال فزاينده فضاى نسلى ايجاد كرده است.

6. بين چهل تا پنجاه سالگى و نيز پنجاه تا شصت سالگى تشخيص مى‏دهيم كه اُبژه‏هاى نسلىِ ما ــ همان اُبژه‏هايى كه براى شكل‏گيرى هويت نسلى‏مان و درك ما از اين هويت بسيار ارزشمندند ــ دوره زمانىِ خاص خود را دارند. در اين مرحله، فرد شاهد تبديل نسلِ خود به شيئى تاريخى مى‏شود، و اين حركتى است از ذهنيتى عميقاً مشاركت‏جويانه (نَفْسِ مفرد) به امر عينيت‏يافته.

7. در شصت الى هشتاد سالگى، به شيئى تاريخى تبديل مى‏شويم كه جايگزينِ خودِ ما خواهد شد و به همين دليل احساسمان اين است كه از تجربه عملىِ نسلمان گذار مى‏كنيم و به تاريخ مى‏پيونديم.

به اين ترتيب، آحاد هر نسل همچون واحدى در زمان با يكديگر سفر مى‏كنند، همچون واحدى از زمان كه در بحبوحه اوضاعى كه يكپارچگى تأويلى را برنمى‏تابد، اجزاء خود را گرد هم مى‏آوَرَد تا معنادار شود. همچنان كه رويدادهاى جهانى با نوعى آشفتگىِ آشنا يكى پس از ديگرى حادث مى‏شوند، اُبژه‏هايى را برمى‏گزينيم تا به صورت جمعىِ هويت‏دار گرد هم آييم، هرچند كه ممكن است خودمان هم از دلالت اين انتخابها آگاه نباشيم. چه بخواهيم و چه نخواهيم، سرنوشت هر نسلى اين است كه بر خود دلالت داشته باشد، كه دالهايش را برگزيند: ما از آن اَشكال (موسيقى، كتابها، مُد) به منظور عينيت دادن به هويت نسلمان استفاده مى‏كنيم. بر اين اساس، ذهنيتِ نسلى نوعى تعيينِ هويتِ جمعى است. هر فرد درونِ حوزه‏اى از اُبژه‏هاى نسلى زندگى مى‏كند كه تفسيرى ناخودآگاهانه از نظر اشخاصى همچون او درباره تجربه‏شان از زمان و مكان ارائه مى‏كند. من بخشى از نسلِ خود هستم و اُبژه‏هاى نسلىِ زمانِ من، مرا با نحوه تشكيل گروه همسالانم در ارتباط قرار مى‏دهند. من شباهت خاصى با اُبژه‏هاى نسلِ خويش ندارم، ليكن ــ همان‏گونه كه پيشتر اشاره كردم ــ انتخاب اُبژه‏ها (يعنى آن اُبژه‏هايى كه نشانه‏هاى هويتِ نسلى قلمداد شده‏اند) نه از ميلِ فردى بلكه از تفسير ناخودآگاهانه تجربياتِ عملىِ جمعى سرچشمه مى‏گيرد.

پس آيا همه رويدادهاى تاريخى، الزاماً اُبژه‏هايى نسلى نيستند؟ به گمان من، خير. برخى «رويدادها» به يادآورنده يا نشان‏دهنده پنداشت يك عصرند. اشغال آبراه سوئز توسط نيروهاى نظامىِ غرب و پرتاب ماهواره اسپوتنيك به فضا، تقريباً در يك مقطع زمانى رخ دادند. اينها وقايعى تاريخى‏اند، ليكن موفقيت اتحاد شوروى در پرتاب اسپوتنيك به فضا احساسى را در نسل من در پى داشت كه نه اشغال آبراه سوئز قرين آن بود و نه حتى انقلاب مجارستان.

من با دوست دخترم به جشنى رفته بودم و آنجا بود كه كسى خبر پرتاب اسپوتنيك را به جمعِ ما گفت. جشن متوقف شد. هيچ‏كس نمى‏دانست اين واقعه را چگونه تعبير كند. ما تبديل به نسلى ديگر در تاريخ شديم كه مى‏بايست با ديدگانى جديد به آسمان نگاه مى‏كرد. اينك آسمان شامل ستارگانى كوچك و به ظاهر مصنوعى مى‏توانست باشد (و عملاً هم بود) كه به دور سياره ما مى‏گشتند و حاكى از مسابقه تسليحاتى بودند. چرخ گردون ديگر نمى‏توانست همچون گذشته باشد.

اسپوتنيك يك واقعه بود، اما در آن زمان تأثيرى بسيار تكان‏دهنده بر ما بر جاى گذاشت. براى نسل من كه در آن سالها به ميانه نوجوانى رسيده بود و تازه در حال شكل گرفتن بود، اين واقعه باعث انجام كارهاى جدّى در سطح گروه همسالان شد. ما مدتها و مدتها درباره پرتاب اسپوتنيك به فضا صحبت كرديم. در آن جشن، يكى از دخترها چنان گريست كه گويى دنيا به آخر رسيده است. يك فوتباليست بلندپرواز هم گفت كه اين [ دستاورد شوروى ] مهم نيست، زيرا آمريكا به زودى ماهواره‏اى در مدار زمين قرار خواهد داد.

با اين حال، ما همگى اين احساس را داشتيم كه به دنبال اين واقعه، به خدمت زير پرچم فراخوانده شده‏ايم، فرصت زيادى نداريم، با علم به اين‏كه از ما انتظار مى‏رفت متقابلاً كارى بكنيم. در مطبوعات و تلويزيون، آمريكا با اين احساس كه [ از شوروى ] عقب افتاده است، شتابزده درباره اين موضوع سخن مى‏گفت كه آينده اين كشور را نسل جديدى رقم خواهد زد كه قادر است اين عقب‏افتادگى را جبران كند.

ليكن من جنبه ديگرى از اين موضوع را نيز به ياد مى‏آورم: اين‏كه آن روز و در آن جشن، اين رويداد، به رغم اعلان خبرش، چگونه آتشِ هيجان مرا واقعاً خاموش كرد. ميل جنسىِ من و دوست دخترم [ ... ] ، يا به عبارتى دنياى شهوانى ما را دنياى پُرماجراى بيرون بر هم زد. نه ورودِ حادثه‏سازِ يكى از والدين كه با تنه زدن راه خود را باز كند و بپرسد ما در آنجا چه غلطى مى‏كرديم، بلكه ورود عجيب و غريب چيزى جديد و غيرعادى جشن ما را خراب كرد: خودِ تاريخ و آينده ما به داخل آن اتاق آمدند و محفل ما را به هم ريختند.

فرهنگ گاهى شكل كاركردى روانى، يا بازنمايىِ موضوعاتِ اجتماعى و رويدادهاى تاريخى را به خود مى‏گيرد. در سال 1957، نمايشِ موزيكالِ موسوم به West Side Story اثر لئونارد برنستاين16 در تماشاخانه‏هاى برودوِى17 اجرا شد و بسيار مورد استقبال قرار گرفت. اين نمايش، اُبژه‏اى فرهنگى بود كه تا اندازه‏اى به موضوع تعارض اجتماعى در نيويورك و آمريكا مى‏پرداخت. شايد ترانه «آدم‏خوارِ بنفش»، كه در سال 1958 پرفروشترين ترانه پاپ شد، مبيّنِ هراس سفيدپوستان بود؛ نه هراس از اين‏كه جاندارى بنفش‏رنگ آنها را بخورد، بلكه هراس از بلعيده شدن توسط سياهپوستانِ خشمگينى كه نارضايى‏شان هرچه بيشتر آشكار مى‏شد. آيا مى‏توان گفت كه يكى ديگر از ترانه‏هاى پرفروشِ سال 1958، به نام «به چنگ آور شهابى ثاقب را»، به اين دليل طرفداران كثيرى پيدا كرد كه اين اُبژه فرهنگى تجربه مربوط به اسپوتنيك در سال قبل را [ مانند يك «خاطره پوشان» ] پوشاند؟ آيا مى‏توان گفت برخى اُبژه‏هاى فرهنگى حكم اُبژه‏هايى پوشان را دارند كه امر واقعى را بر امر درونى [ ذهنى ] اِعمال مى‏كنند، يا امر واقعى را مجدداً با امر تخيلى در هم مى‏آميزند، و اين‏كه حاصل اين كار دلالت بر اثرِ جمعىِ انديشه دارد كه با هستىِ جمعى ربط داده شده است؟ پس مى‏توان نتيجه گرفت كه هنر گه‏گاه حوزه‏اى پوشان است كه اُبژه‏هايى پوشان فرامى‏آوَرَد، اُبژه‏هايى كه تأثير فرهنگ بر امر واقعى را منعكس مى‏كنند.

بدين‏ترتيب، از ميان شمارِ زيادِ اُبژه‏هاى فرهنگىِ سال 1958، مى‏توان يكى دو ترانه را يافت كه با پوشاندنِ امر واقعى، آن را به اُبژه‏اى ويژه تبديل مى‏كنند. همچنين بايد توجه داشت كه اُبژه‏هاى فرهنگىِ فوق‏العاده ويژه‏اى نيز وجود دارند (از قبيل ترانه «به چنگ آور شهابى ثاقب را») كه با دادنِ هويتى خاص به نسلى نوظهور، موجب همبستگىِ آحاد آن نسل در زمان مى‏شوند (و اين كاركردِ اُبژه‏هاى نسلى است).

مشاركت ما در امور نسلمان، صرفاً بخشى از زندگىِ فرهنگىِ ما را در بر مى‏گيرد. درست همان‏طور كه همه ما، به درجات مختلف، نيازمنديم كه به دوره و زمانه خودمان تعلق داشته باشيم، به همان ترتيب نياز داريم كه در فرهنگ ماوراى نسلِ خود نيز سهيم شويم. منظورم اين است كه ما در جستجوى اُبژه‏هاى فرهنگى با قدمتى چندصدساله و حتى چندهزارساله‏ايم، دقيقاً به اين سبب كه به نظرمان مى‏آيد اين اُبژه‏ها از مشاركت ما در نظمى كيهانى حكايت مى‏كنند. هنگامى كه در تالارهاى موزه اوفيتسى18 يا موزه لوور به تابلوها و اشياء به نمايش گذاشته شده خيره مى‏شويم، هنگامى كه در خيابانهاى شهر رم قدم مى‏زنيم، وقتى به سمفونيهاى بتهوون گوش مى‏كنيم، يا وقتى نمايشنامه‏هاى سوفكل را مى‏خوانيم، در واقع در فضايى ماوراى نسلى به سر مى‏بريم كه نياز ما به بودن در نظمى كيهانى را برآورده مى‏سازد.

پس اگر فضاى نسلىِ بالقوه‏اى با اُبژه‏هايى نسلى وجود دارد كه ما را در زمانه خودمان همبسته مى‏سازد، نظم كيهانىِ بالقوه‏اى با اُبژه‏هايى همگانى نيز وجود دارد كه با رهانيدن ما [ از زمان و مكان خاصمان ] امكان مشاركتمان در فضايى بى‏زمان را فراهم مى‏آوَرَد.

هر يك از ما ميزان مشاركتش [ در فرهنگ نسلِ خويش ] را تعيين مى‏كند. برخى از ما استثنائاً از سهيم شدن در ذهنيت نسلمان اكراه داريم و در نتيجه از ترانه‏هاى عامه‏پسند، ادبيات معاصر، امورِ سياسىِ جارى، و از اين قبيل خوشمان نمى‏آيد. براى مثال، برخى شخصيتهاى اسكيزوئيد19 ظاهراً زمانه خودشان را فراموش مى‏كنند؛ به نظر مى‏رسد كه آنان به نحو عجيب و غريبى از دوره و زمانه خود منقطع شده‏اند و صرفاً در نظم كيهانى حركت مى‏كنند. يكى از بيماران من، كه محققِ ادبيات يونان و رومِ باستان است، هرگز هيچ‏يك از آثار ادبى معاصر را نخوانده بود، روزنامه نمى‏خوانْد، از فرهنگ معاصر به كلى بى‏اطلاع بود و هيچ ميل و كششى به نسلِ خود نداشت. يا دست‏كم ظاهراً چنين وضعى داشت. او با توجه به روحيه جدّىِ خود، فرهنگ معاصر را مشمئزكننده تلقى مى‏كرد. از دوره كودكى، فرهنگ همسالانِ خويش را نپذيرفته بود و با كيف چرمى و نخستين نشانه‏هاى نظم كيهانى (مانند كتابهاى شعر، متون ادبيات باستان، لباسهايى كه شكل لباسهاى متداول را نداشت و او را از عصر خويش منقطع مى‏كرد) در حياط مدرسه قدم مى‏زد. در مقاله حاضر لزومى نيست كه بيش از اين درباره اين بيمار بحث شود و قصد من هم صرفاً اشاره به او بود؛ يقيناً همه ما با اين قبيل اشخاص آشناييم.

بنا بر آنچه گفته شد، انسان به شكلهايى بسيار گوناگون مى‏تواند با نسلِ خود و جايگاه خويش در زمانه نسلش ارتباط برقرار كند: برخى افراد با كمال ميل جايگاه نسلى‏شان را مى‏پذيرند و خود مظهر آن مى‏شوند؛ برخى نيز به كلى به نظم كيهانى پناه مى‏برند.

همچنين هر طبقه اجتماعى، نژاد و جنسيتى، جايگاهى متفاوت در ذهنيتِ غالب در زمانه‏اش براى خود قائل مى‏شود. اينها عواملى است كه هم برداشت هر كس از نسلِ خودش را بغرنجتر مى‏سازد و هم اين‏كه در عين حال با پيچيدگى مواضع آحاد آن نسل، بر غناى اين شكل از ذهنيت مى‏افزايد.

ديالكتيكِ بين نسلى، همه ما را در خشونت، پذيرش و زايشِ فرهنگى درگير مى‏كند. ما با افرادِ بزرگتر از خودمان تخالف مى‏ورزيم، آنها هم با ما مقابله مى‏كنند. آنها راهى براى پذيرفتن ما ــ يعنى مجال دادن به تولد نسل ما ــ نمى‏يابند و يا مى‏يابند، همان‏گونه كه ما اُبژه‏هاى نسلىِ آنان را از آنِ خود مى‏كنيم، به برخى از آن اُبژه‏ها جنبه‏اى تاريخى مى‏بخشيم، و در نظمى كيهانى كاربردپذيرشان مى‏سازيم، نظمى كه ممكن است يك نسل را در جايگاهى ماوراى نسلى قرار دهد.

اين ديالكتيكِ بين نسلى، هرچند كه ممكن است دردناك و سبعانه باشد، اما لذتى راستين نيز مى‏تواند در بر داشته باشد. چند ماه پيش، به ضيافت شامى فكر مى‏كردم كه مشتاق شركت در آن بودم و بدون آن‏كه متوجه باشم، افكارم را به زبان مى‏آوردم و با خود حرف مى‏زدم. دخترخوانده پانزده ساله‏ام پرسيد: «حالا چه كسانى قرار است به آن مهمانى بيايند؟» چند نفرى را نام بردم. او گفت: « اى بابا، باز هم اين آدمهاى عُنُق!» دريافتم كه با چه شدتى با آن افراد ضدّيت مى‏ورزد و پرسيدم: «عُنُق ديگر يعنى چه؟» پاسخ داد: «خود شما آدمِ عُنُقى هستيد.» گفتم: «آخر عُنُق يعنى چه؟» دخترخوانده‏ام با خنده گفت: «خُب مى‏دانيد ديگر، خودِ شماها.» من هم جواب دادم: «منظورت ما ميانه‏سالها هستيم؟» و او به نشانه تأييد سرش را تكان داد. پرسيدم: «بگو ببينم چه چيزِ ديگر ما را عُنُق مى‏كند؟» جواب داد: «پُرچين و چروك بودنِ پوستتان.» و من دريافتم كه چين و چروكِ پوست واقعاً نشانه كهولت است. در واكنش به او گفتم: «شماها چه؟ شما چه هستيد؟» گفت: «ما نام نداريم.» جواب دادم: «كم‏لطفى مى‏فرماييد، البته كه نام داريد، شماها هم نازك نارنجى هستيد.» اين جمله او را برافروخت و به ديالكتيكِ بين‏نسلى واداشت، ديالكتيكى كه اينك در كنار «عُنُقها» و «پُرچين و چروكها» نام ديگرى هم يافته بود.

اين مقاله ترجمه فصل يازدهم از كتاب زير است :

Bollas, Christopher. Being a Character: Psychoanalysis and self Experience., London: Routledge, 1993.

يادداشتها :

1.Vera Brittain (1970-1893)، نويسنده و شاعر انگليسى. او در جنگ جهانى اول، كه باعث مرگ نامزدش شد، به صورت پرستار شركت كرد. كتاب گواه جوانى، كه نخستين‏بار در سال 1933 انتشار يافت، شرح تأثرانگيزى است از دوران نوجوانى بريتن و تلاش او براى تحصيل و نيز تجربيات او در جنگ جهانى اول. دو كتاب معروف ديگر او، گواه دوستى و گواه تجربه، به ترتيب در سالهاى 1940 و 1957 منتشر شدند. (م)

2.Osbert Sitwell (1969-1892)، نويسنده انگليسى كه در جنگ جهانى اول شركت كرد. (م)

3.Rudyard Kipling (1936-1865)، رمان‏نويس و شاعر انگليسى. (م)

4.Arthur Miller (متولد 1915)، نمايشنامه‏نويس آمريكايى. (م)

5.«بيتنيكها» كسانى بودند كه در دهه 1950 و اوايل دهه 1960 ، براى ابراز مخالفت با اخلاقيات حاكم بر جامعه و تأكيد گذاشتن بر متفاوت بودنِ خودشان، لباسهايى غيرمتعارف مى‏پوشيدند و رفتارى مغاير با رفتار مورد پسندِ جامعه در پيش مى‏گرفتند. (م)

6.در نظريه روانكاوى، «دوره نهفتگى» (latency) به چهارمين مرحله از رشد روانى ـ جنسىِ كودك اطلاق مى‏شود كه شروع آن در حدود پنج سالگى است و تا آغاز دوره بلوغ ادامه مى‏يابد. در اين دوره، انگيزه‏ها و نشانه‏هاى توجه به امور جنسى در فردْ آشكار نيست. (م)

7.Adlai (Ewing) Stevwnson (1965-1900)، سياستمدار آمريكايى. وى از جمله رجال سياسى بود كه در سال 1946 سازمان ملل متحد را بنيانگذارى كردند. استيونسون در انتخابات رياست جمهورى سال 1952 و 1956 با آيزنهاور به رقابت پرداخت و در هر دو نوبت شكست خورد. (م)

8.Arturo Toscanini (1957-1867)، موسيقيدان ايتاليايى كه اركستر ملى راديو و تلويزيون آمريكا را در سال 1937 بنيانگذارى كرد. (م)

9.Sergey Vasilyevich Rachmaninoff (1943-1873)، آهنگساز و پيانو نواز روسى كه يك سال پس از انقلاب 1917 به آمريكا رفت و تا آخر عمر در همان‏جا زندگى كرد. (م)

10. Oscar Wilde (1900-1854)، نمايشنامه‏نويس و شاعر ايرلندى. (م)

11. H.G. Wells (1946-1866)، رمان‏نويس انگليسى. (م)

12. Johnny Weissmuller (84-1904)، شناگر و بازيگر سينما در آمريكا. (م)

13. «خاطره پوشان» (screen memory) در روانكاوى به خاطره‏اى مطبوع و كم‏اهميت از دوره كودكى اطلاق مى‏شود كه ناخودآگاهانه به منظور جلوگيرى از يادآورىِ خاطره‏اى مهم و نامطبوع به ذهن متبادر مى‏شود. (م)

14. اشاره‏اى است به اين‏كه تا پيش از جنگ جهانى اول، دانشگاه آكسفورد از پذيرش دانشجويان موءنث در برخى رشته‏ها خوددارى مى‏كرد. (م)

15. C. Wright Mills (62-1916)، جامعه‏شناس آمريكايى. وى از سال 1956 تا پايان عمر، استاد جامعه‏شناسى در دانشگاه كلمبيا بود. ميلز از جمله جنجال‏برانگيزترين چهره‏هاى علوم اجتماعى در آمريكا بود و ديدگاهى بسيار انتقادى درباره نظريات غالب در جامعه‏شناسىِ آن زمان كشورش داشت. با اين حال قشر جوان به نوشته‏هاى او بسيار اقبال كرد. (م)

16. Leonard Bernstein (1990-1918)، رهبر اركستر، آمريكايى. (م)

17. Broadway ، نام خيابانى مشهور در شهر نيويورك كه تماشاخانه‏هاى متعددى در آن واقع‏اند. (م)

18. Uffizi ، نام موزه‏اى در شهر فلورانس (واقع در شمال ايتاليا) كه مجموعه نفيسى از تابلوهاى نقاشى مربوط به قرنهاى سيزدهم الى هجدهم در آن به نمايش گذاشته شده است. (م)

19. schizoid ، نوعى اختلال در شخصيت كه نشانه‏هاى آن عبارت‏اند از : ناتوانى در برقرارىِ روابط اجتماعى، عزلت‏گزينى، رفتار نامهربانانه و بى‏اعتنايى به احساسات ديگران. (م)

مراجع :

Brittain, Vera. Testament of Youth. 1933. New York: Wideview, 1980.

Fussel, Paul. The Great War and Modern Memory. Oxford: Oxford, 1975.

Gardner, Brian. Up the Line to Death. London: Methuen, 1986.

Gitlin, Todd. The Sixties. New York: Bantam, 1987.

Hughes, H. Stuart. Consciousness and Society. New YOrk: Vintage, 1958.

Ignatieff, Michael.The Russian Album. 1987. London, Penguin, 1988.

Kipling, Rudyard. "Common Form." In B. Gardner, 150.

Miller, Arthur. Timebends. London. Methuen, 1987.

Newman, Kim. Nightmare Movies. 1984. London: Bloomsbury, 1988.

Poirier, Richard. "Learning from the Beatles." 1967. In The Performing Self. By Richard Poirier. New York: Oxford, 1971. 86-111.

Raskin, Barbara. Hot Flashes. New York: St. Martin's, 1987.

Read, Herbert. "A Short Poem for Armistice Day." In B. Gardner, 151-52.