مجلات >ارغنون>شماره 19

معرّفى مقالات

مقالات اين شماره ارغنون ، چنان‏كه در يادداشت شماره پيشين گذشت، درباره بعضى از مهمترين مسائل و مباحث فرهنگى است كه ناظر بر زندگى روزمرّه در غرب است. نويسندگان اين مقالات، از منظر مطالعه بين‏رشته‏اى، به بررسى و تحليل مسائل و مظاهر زندگى و ابزارها و كالاهاى فرهنگى در جوامع نوين غربى پرداخته‏اند. ملاحظات و آراء اين متفكّران در اين حوزه، زمينه‏ساز پژوهشهاى گسترده نشانه‏شناختى در عرصه‏هاى مختلف حيات بشرى در عصر حاضر بوده است.

*

تعلق فرد به نسلى خاص يعنى چه؟ چگونه مى‏توان بين نسلهاى مختلف تمايز قائل شد؟ اصولاً، تعريف «نسل» چيست؟ اينها برخى از پرسشهايى است كه روانكاو معاصر انگليسى، كريستوفر بالِس، در مقاله «ذهنيت نسلى» مى‏كوشد به آنها پاسخ دهد. وى در اين مقاله، رئوس نظريه خود را درباره اختلاف نسلها مطرح مى‏كند و به بحث مى‏گذارد. بالِس، به اين منظور، از مفاهيم روانكاوانه ــ نظير اُبژه (يا «مصداق اميال») ــ كمك مى‏گيرد و به آثار ادبى و هنرى نيز اشاره مى‏كند.

رولان بارت در مقاله «برج ايفل»، با موشكافيى حيرت‏انگيز و دقّتى كم‏نظير، مى‏كوشد با نشانه‏شناسى و رمزگشايى از اين مهمترين و مشهورترينِ يادمان پاريس، معانى نهفته در وراى آن را آشكار سازد: برج ايفل، بنايى است خالى و بى در و پيكر و بدون اندرونى؛ نشانه‏اى است ذاتاً تهى و بى‏فايده، امّا گزيرى از آن نيست، زيرا همه‏جا حضور دارد و به معناى همه‏چيز است. برج، يادمانى است متناقض: هم ديده مى‏شود و هم مى‏بيند! پانورامايى است كه از پاريس رمزگشايى مى‏كند و مقوله‏اى جديد از شهر پديد مى‏آورد: انتزاع انضمامى ــ برج چيزهايى را از شهر برمى‏گيرد و با هم پيوند مى‏زند. هيچ‏چيز براى ديدن در درون برج وجود ندارد؛ با اين همه، اين يادمانِ تهى، همه‏ساله پذيراى بازديدكنندگانى است كه دو برابر بازديدكنندگانِ لوور و بسى بيشتر از تماشاگرانِ بزرگترين خانه سينما در پاريس است. برج، در هيأت روءيايى عظيم و اسطوره‏اى عمل مى‏كند و اكنون چون معبدى است كه جهانگردان به زيارت آن مى‏روند و مناسكى خاص آن به جاى مى‏آورند.

مقاله «در باب تحقّق ميل در ارزش مبادله» آخرين مقاله از كتاب اقتصاد سياسى نشانه است كه خود آخرين اثر دوره ماركسيستىِ تحول فكرى بودريار محسوب مى‏شود. خطوط كلى آراء بعدى بودريار، به ويژه انتقال از نقد اقتصاد و توليد به نقد فرهنگ و مصرف، در مضامين و عنوان اين كتاب مشهود است. بودريار الگوى ماركسيستىِ زيربنا ـ روبنا را به نفع نقد نشانه‏شناختىِ كالا ـ نشانه كنار مى‏گذارد. در اين مقاله، بودريار مقولات نياز و مصرف و ارزش مصرف را، كه از ديد ماركسيسمِ سنّتى بنيادهاى فراتاريخى و طبيعى و انسان‏شناختىِ حيات اجتماعى آدميان تلقى مى‏شوند، به عنوان امورى سراپا اجتماعى و يا پيامدهاى منطق مبادله كالا و نشانه مورد نقد قرار مى‏دهد. در عصر حاضر، يعنى دوره پُست‏مدرن يا سرمايه‏دارى پسين، از موفقيت و مصرف و لذّت چيزى جز نشانه باقى نمانده است و آدميان فقط نشانه‏ها و علائم موفقيت و لذّت را از خود بروز مى‏دهند و با يكديگر مبادله مى‏كنند. دلزدگى از موفقيت، ميل به شكست، جنسيّت‏زدايى از لذّت و اجبارى شدن مصرف، جملگى آثار و عواقب همين تحول‏اند كه هرگونه ميلى را صرفاً تحت سيطره ارزش مبادله تحقق مى‏بخشند.

مقاله «كالاها و اُبژه‏هاى مسرّت‏بخش»، نوشته بَرى ريچاردز، نمونه‏اى است از كاربردِ عملىِ روانكاوى در مطالعات فرهنگى. هدف نويسنده، ارائه تحليلى روانكاوانه از ولعِ مصرف در جامعه مدرن است. به اين منظور، وى پس از ذكر تاريخچه‏اى از روش‏شناسىِ تحقيقات راجع به مصرف، با به‏كارگيرىِ مفاهيم روانكاوانه به بررسى موضوعاتى از قبيل ميلِ به خريد كالاهاى جديد و تأثير آگهيهاى تجارى بر مصرف مى‏پردازد. نويسنده در اين بررسى، كالاها و تصاوير آنها را به صورت يك نظام فرافكنى در نظر مى‏گيرد و ــ بر خلاف برخى ديدگاههاى جامعه‏شناسانه ــ استدلال مى‏كند كه مصرف‏كنندگان را نبايد قربانيانِ فريبكارى يا وعده‏هاى توخالىِ توليدكنندگان كالاها و آگهيهاى تبليغاتى دانست. در بخشهاى بعدىِ مقاله، نويسنده، پديده مُد و تأثير علامتهاى تجارى و احساس اضطراب در مصرف‏كنندگان را مورد بحث قرار مى‏دهد. اين مقاله با تحليلى روانكاوانه درباره علل مصرف سيگار در جامعه معاصر پايان مى‏يابد.

بودريار از متفكران معاصر فرانسوى است كه نظرياتش مانند دريدا و لاكان داراى اغماض خاص زبانى و بسيار بحث‏انگيز است. آنچه در اين مقاله مى‏آيد، بحث فرهنگ رسانه‏هاى گروهى است كه همچون ساير ابعاد جامعه غربى «بازيابى» شده است. فرهنگ، در نظر بودريار، مجموعه‏اى از ميراث فرهنگى و تفكر و سنّت نيست، بلكه پديده‏اى است كه همچون كالا در جامعه اشاعه مى‏يابد. به اين ترتيب، فرهنگ، مانند هر مقوله ديگر از پيام، نيازمند نشانه‏هاست و در ارتباط با آن نياز توليد مى‏شود. در اين بين، نقش رسانه‏هاى گروهى بسيار اساسى است، نقشى كه به محتواى فرهنگى ارتباطى پيدا نمى‏كند، بلكه صرفاً افراد را در مجموعه غريبى از نشانه‏ها شركت مى‏دهد. در همين زمينه، بودريار به تعريف واژه‏هاى «كيچ» و «لوديك» مى‏پردازد كه، به منزله مقوله‏هاى فرهنگى، شِبه كالا محسوب مى‏شوند و به اشاعه فرهنگ مصرف كمك مى‏كنند. و بالأخره از جايگاه هنر و مبانى ارزشگذارى آن بحث مى‏كند كه در ديدگاه بودريار قداست و اصالت خود را ديگر از دست داده و به تكثير صنعتىِ تصاوير تبديل شده است. به زعم بودريار، اينجاست كه وارد جهان شِبه‏واقعه، شِبه‏تاريخ و شِبه‏فرهنگ مى‏شويم، جهانى كه از تجربه واقعى به وجود نيامده، بلكه به منزله مصنوع بشر، از مجموعه‏اى از كُدها و فريبكارىِ فنىِ رسانه‏هاى گروهى ساخته شده است.

جان فيسك مقاله «فرهنگ تلويزيون» را با اين فرض بنيادين آغاز مى‏كند: برنامه‏هاى تلويزيون در خدمت ايجاد فرهنگى است كه منافع جهان‏بينىِ غالب در جامعه را اشاعه مى‏دهد. براى اثبات اين فرض، وى دو صحنه از سريال پُربيننده Hart to Hart را به طور مشروح از منظر نقد فرهنگى مورد بررسى قرار مى‏دهد. به اعتقاد فيسك، تلويزيون با اِعمال رمزگانِ خاص خود، مفاهيمى خاص را در فرهنگ به وجود مى‏آورد. وى در تعريف «رمز» مى‏نويسد: «رمز عبارت است از نظامى از نشانه‏هاى قانونمند كه همه آحاد يك فرهنگ به قوانين و عرفهاى آن پايبندند.» از آنجا كه ادراك ما از انسانهايى كه در زندگى واقعى مى‏شناسيم طبق رمزهاى متعارف در فرهنگمان شكل مى‏گيرد، توليدكنندگان برنامه‏هاى تلويزيونى قادرند با مدد گرفتن از اين رمزها، برداشتى كليشه‏اى از شخصيتهاى سريالهاى تلويزيونى و رفتار آنها در ذهن بيننده القا كنند. فيسك، در اين مقاله، شيوه‏هايى را كه با هدف القاى چنين برداشتى در توليد و پخش برنامه‏هاى تلويزيون به كار مى‏روند، مورد بررسى قرار مى‏دهد.

اسلاوُى ژيژك، نويسنده اسلوونيايى، در مقاله «دو راه پرهيز از امر واقعىِ ميل»، نخست شرح كوتاهى از همزمانىِ ظهور ادبيات مدرن و رمانِ كارآگاهى در دهه 1920 مى‏دهد و سپس با تبيين فشرده آراء ژاك لاكان و تطبيق آن بر آثار شاخصِ ادبيات معمّايى، به ويژه آثار آرتور كانن دايل، نشان مى‏دهد كه چگونه روانكاو و كارآگاه از روشهايى مشابه براى كشف حقيقت يا معناهاى پنهانِ يك روءيا يا جنايت استفاده مى‏كنند.

شوراى نويسندگان