| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 18 |
نوشته آلن سوينج وود ترجمه محمد رضايى روند عمده در جامعهشناسى فرهنگى وبر و زيمل به تلاش آنها براى تئوريزه كردن تحولات قلمرو ويژهاى از فرهنگ ذاتى مدرنيته
برمىگردد.در مورد وبر، فرهنگ با تغيير اجتماعى پيوند مىخورد و ارزشهايى را پديد مىآورد كه به مجرد درونىشدن توسط
عاملها (agents) به انگيزههاى لازم براى شيوههاى خاصى از كنش اجتماعى منتهى مىشود.به نظر وبر فرهنگ با توليد و
ارتباط معانى پيوند داشته و فرآيندى زنده و فعال است.همانطور كه كليفورد گيرتز (Clifford Geertz) اشاره كرده، وبر انسان
را «حيوانى معلق در تارهايى از معانى در نظر مىگيرد كه خود به دورش تنيده» ; با فرهنگى شامل آن تارهايى كه در آن تحليل
«علمى تجربى در جستجوى قانونى نيستبلكه، علمى تفسيرى براى يافتن معناست» .(Geertz, 1973, p:5) اما آنچه كه بايد
به صورتبندى گيرتز افزود اين است كه، جامعهشناسى فرهنگى وبر از علم نشانهشناسى كه تنگنظرانه بر مسائل محدودى
متمركز شده فراتر مىرود و بر دگرگونيهاى وسيع تاريخى، به ويژه بر آسيبهاى مدرنيته مبتنى است. به خلاف هرمنوتيك تاريخى وبر، جامعهشناسى دوركيم كه ريشه در سنت پوزيتيويستى كنت و تن (Taine) دارد، تاكيد
چندانى بر عناصر ارتباطى در تحليل فرهنگى ندارد; به ويژه به تاكيد وبر بر مساله معنا اعتنا نمىكند و فرهنگ را امر واقع
اجتماعى خارجى در نظر مىگيرد.اما اهميت دوركيم براى جامعهشناسى فرهنگ به تلاش او براى فراتر رفتن از پوزيتيويسم
جامعهشناختى (كه به طور كلى ديدگاه نظرى او در كارهاى اوليهاش، به ويژه در تقسيم كار در جامعه و خودكشى بود) و گسترش
مىنامد (Alexander,
1990) تا فرهنگ را نه صرفا به مثابه ساختارى بيرونى بلكه به عنوان فرآيند نسبتا مستقل عقايد و كردارهاى انسانى تئوريزه كند.
به اين ترتيب دوركيم در صور ابتدايى حيات دينى (1915) به مطالعه نقش نمودگارهاى جمعى (collectiverep
resentation) در زندگى اجتماعى پرداخت و به دنبال پيوند اشكال مناسكى (ritual) و نمادين با مسائل انسجام اجتماعى و
همبستگى اجتماعى بود. دوركيم در كارهاى اوليهاش، الگوى زيربنا - روبناى معتدلى را اتخاذ كرد، تا بنيادهاى مادى جامعه (شامل حجم، تراكم، جمعيت،
سازمان منطقهاى و سطوح توسعه تكنولوژيك) را از ساختار نهادىاش (شامل مذهب، نهادهاى تربيتى و خانواده) مشخص سازد.
حوزه هنجارى اخير، عقايد و اعمال و همچنين نمودگارهاى جمعى، اشكال جمعى كنش مرتبط با مفاهيم اخلاقى، قواعد حقوقى و
مفاهيم مذهبى را (كه در ايدئولوژيى مثل ملىگرايى، سوسياليسم، مذهب و غيره تجسم يافتهاند) شامل مىشود.دوركيم استدلال
مىكند كه در وضعيتهايى كه ساختار مادى تسلط دارد افراد كاملا محدود شده و فاقد خودآيينى واقعى هستند.در مقابل، اگر
قلمرو نهادى و هنجارى نسبتا مستقل باشند آنگاه، افراد از آزادى و اختيار بيشترى برخوردارند.زمانى كه جامعه از اشكال
همبستگى اجتماعى ماقبل مدرن به اشكال مدرن تحول مىيابد، حوزه نهادى - هنجارى استقلال بيشتر و بيشترى پيدا مىكند.
به نظر دوركيم، همبستگى اجتماعى مشروط به ارزشهاى مجسم هنجارى اخلاقى و عام است; عناصرى كه افراد نه به منزله
ارزشهاى نسبى كه با منافع گروهى و فردى پيوند يافته بلكه به عنوان اهداف مطلوب پذيرفته و درونى مىسازند. تقليل نظريه فرهنگى دوركيم به شكلى از پوزيتيويسم نادرست است.فرهنگ [ از نظر دوركيم ] برحسب ساختارهاى بيرونى،
شيئىشده (reified) و محدودكننده تعريف يا تئوريزه نشده است، بلكه، به عنوان نظمى نمادين، يعنى جهانى از معانى مشترك
است كه عملا به افراد از طريق ارزشها و ايدهها انگيزه مىدهد.به اين ترتيب فرهنگ به مثابه الگويى از معانى تعريف مىشود كه در
اشكال نمادين (نمودگارهاى جمعى) تجسم يافته است; اشكالى كه هم در درون و هم در بيرون از افراد وجود دارند.از طريق همين
ساختهاى جمعى است كه افراد در تجربيات، مفاهيم، و عقايد سهيم شده و به شيوهاى مؤثر با يكديگر ارتباط برقرار مىكنند.از اين
رو همبستگى اجتماعى امرى نيست كه از بيرون تحميل شود بلكه فرآيندى است كه به طور نمادين از طريق كنش بينالاذهانى
باواسطه (intersubjective mediated action) حاصل مىشود.بنابراين فرهنگ شيوهاى براى زندگى است كه وجود
ارزشهاى مشترك در آن وفاق هنجارى لازم براى نظم اجتماعى را تضمين مىكند. دوركيم تاكيد مىكند كه اشكال نمادينى كه مستقل از افراد وجود دارند، ساختارهايى را قوام مىبخشند كه نمىتوان به كنش
متقابل اجتماعى (موضع زيمل) فروكاست.نكته نهفته در اين بحث اين است كه درون جامعه فرهنگ عامى وجود دارد كه بر
تجربيات و ارزشهاى مشترك مبتنى است، كه در آن كاركرد اشكال نمادين حفظ همبستگى اجتماعى است.به اين ترتيب نقش «امر
مقدس» به مثابه حوزهاى جدا از جهان فايدهنگر و زندگى روزمره در دين، كنش و تجربه جمعى، بيان ارزشهاى عام و بنابراين
الزامآور است.افراد ارزشها را به عنوان الزامهاى اخلاقى درونى كرده و نه فقط براى منافع فردى خود بلكه به طور عام در جهت
منافع همه اعضاى جمع عمل مىكنند. نظريه فرهنگى دوركيم بر آن است كه اين نظم نمادين است كه ارزشهاى ضرورى براى وحدت اجتماعى را به وجود مىآورد.
زندگى اجتماعى «در تمامى ابعاد و تمامى دورههاى تاريخىاش فقط به واسطه نمادگرايى گسترده ممكن شده است» .(
Durkheim 1957, p: 231) از اين رو سربازى كه براى وطن مىميرد، براى پرچم ميهن خود مىميرد.اين پرچم نمادى
است كه در خودآگاه او اولويت دارد.هرچند پرچم نشانهاى است كه فىنفسه ارزشى ندارد [ ولى ] مبين واقعيت است و به گونهاى با
آن برخورد مىشود كه گويى واقعيت دارد.بنابراين صور نمادين واقعيتخود را مىسازند.دوركيم در تحليل خود از توتميسم
استراليايى متذكر مىشود كه چگونه توتم براى وحدت بخشيدن افراد پراكنده در گروههاى كوچك به درون اجتماع اخلاقى واحد
عمل مىكند: حال توتم پرچم قبيله [clan] است، بنابراين طبيعى است كه احساسات برآمده از قبيله در اذهان فردى، ...بايد خود را با ايده
توتم همساز كنند تا ايده قبيله; چون قبيله واقعيتى پيچيدهتر از آن است كه بتواند به وضوح با تمامى وحدت پيچيدهاش در چنان
اذهان بدوى باز نمايانده شود.افزون بر اين انسان اوليه نمىتواند درك كند كه اين احساسات ناشى از گروه است.او نمىداند كه
اجتماع تعدادى از انسانها و مشاركت در زندگى مشابه منجر به رهاسازى انرژيهاى جديدى مىشود كه هريك از آنها را دگرگون
مىسازد.او فقط اين را مىداند كه به فراسوى خود رفته و زندگى را متفاوت از آنچه كه به طور معمول داشته درك مىكند .(Ibid.,
p.220) شور حاصله از گردهمآيىهايىجمعىبزرگ و نمودگارهاى نمادين بهكار رفته، احساس همبستگى قومى را توليد
مىكند.مراسم جمعى، گذشته را بازمىنمايانند و «آن را در ذهن تثبيت مىكنند» ، و «به منظور اتصال حال به گذشته يا فرد با
گروه، عقايد خاصى را» بيدار مىسازد (Ibid, pp: 376-8) فرهنگ جديد نيز با احساسات جمعى مشابهى توصيف مىشود:
انقلاب فرانسه ايده آزادى و عقل را به امورى مقدس تبديل كرد، تا حول آنها مذهبى دنيوى با اصول، نمادها، محرابها و جشنهايش
را بنا سازد.پس به نظر دوركيم، كاركرد چنين مراسمى احياى صنعت و نظم اجتماعى از طريق برانگيختن حس تداوم اجتماعى و
احساس همبستگى به هنگام ادغام فرد در جمع است. اما، در مقابل تقليلگرايى خام ماركسيستى كه فرهنگ را به نيروهاى مادى (موضع مشترك ماركسيستهاى فرانسوى همعصر
دوركيم) تقليل مىدهد، دوركيم تقليلگرايى جديدى را عرضه كرد: فرهنگ به مثابه ضرورت كاركردى وحدت و انسجام اجتماعى
كه پاسخگوى نيازهاى جمع است.در اين معنا، نظريه فرهنگى دوركيم گرايش دارد كه امر اجتماعى (The Social) و امر
فرهنگى (The Cultural) را يك كاسه كند.به هر حال، تاكيد او بر اهميتحافظه جمعى و شيوههايى كه در آن نمودگار جمعى
افراد را صرفا نه با گروهى اجتماعى بلكه، با گذشته پيوند مىدهد، اهميت زيادى دارد.اما، روششناسى كاركردگرايانه دوركيم به
دگرگونى مفهوم حافظه (memory) از مقولهاى تاريخى و بالقوه پويا به مفاهيمى غيرتاريخى و ايستا و بسته منجر شد.دوركيم با
تعريف نظم نمادين برحسب جامعهاى كه داراى انسجام آرمانى است، فرهنگ را از «غير آن» (otherness) ، از توان منفى و
انتقادى آن جدا ساخت; توانى كه در آن حافظه آنچه را از گذشته كه زنده و بامعناست، براى زمان حال، براى اميدها و اشتياقهاى
گروههاى اجتماعى - به محض آنكه اين گروهها در جستجوى معنا و هدف براى زندگى خود برآيند - فعالانه اخذ مىكند. فرهنگ مشترك : پارسونز مفهوم دوركيم درباره ارزشهاى متعالى و برداشت او از فرهنگ به مثابه كنشى كه با ميانجيگرى نمادها
صورت مىگيرد (symbolically mediated interaction) ، در آثار اوليه تالكوت پارسونز، به ويژه در ساخت كنش
اجتماعى (1937) گسترش يافت.پارسونز نظريهاى ارائه كرد كه آن را نظريه ارادهگرايانه كنش ناميد، به طورى كه در آن اصل
كنش با درونىسازى ارزشهاى فرهنگى و تاكيد بر عنصر كنش در ايجاد نظم اجتماعى پيوند نزديكى دارد.مساله انسجام اجتماعى
با تكيه بر هستهاى از ارزشها و هنجارهاى مشتركى حل شد كه به واسطه عاملهاى اجتماعى به عنوان امر مشروع پذيرفته مىشود.
در آثار بعدىاش، به ويژه نظام اجتماعى (1951)، رويكرد كنش پارسونز به طور فزايندهاى تحت تاثير نظريه سيستمها قرار گرفت;
ديدگاهى كه در آن عنصر ارادهگرايانه به نفع الگوهاى كلان كاركردگرايانه ساختارى كمرنگ شد.درحالىكه در ساخت كنش
اجتماعى، واحد كنش (unit act) نقطه شروع كار پارسونز بود، «نظام تجربى» (The empirical system) و ساخت
اجتماعى كلان نقطه عزيمت او را در آثار كاركردگرايانه ساختارى تشكيل مىدهند كه بر «ادغام انگيزه كنشگران با استانداردهاى
فرهنگى هنجارى كه نظام كنش را منسجم مىسازند» تاكيد دارند .(Parsons, 1951 در اين فاز آشكارا كاركردگرايانه،
پارسونز بر نقش حياتى فرهنگ در نظريه سيستم اجتماعى تاكيد مىكند.پارسونز در نوشتهاش درباره ماركس، ماترياليسم
تاريخى را به خاطر ناتوانى در توضيح اهميت عوامل فرهنگى در حفظ نظم اجتماعى، انسجام اجتماعى و تعادل «خامى
روانشناسانه» Psychologically Naive) توصيف مىكند. [ به نظر پارسونز ] كدهاى فرهنگى خاص، بنيان ساخت هنجارى
هستند كه جهتگيريها را به سوى كار و فعاليتها هدايت مىكنند Parsons, 1967, pp:125-135) .در اين صورتبندى،
پارسونز در مقايسه با آنچه كه در نظريه كاركردگرايانه از فرهنگ داشته، تعريف ديگرى از فرهنگ ارائه مىكند: فرهنگ، با اصل
خودآيينى، ديگر پيوندى ندارد بلكه در سطح نظام اجتماعى جاى گرفته و به آن تقليل يافته است.اين ديدگاه متفاوت از
جامعهشناسى فرهنگى زيمل و وبر است.اين بار، پارسونز در صورتبندى مبهم خود، فرهنگ را نظامهاى منظم (ordered) يا
الگومند (patterned) نمادها (موضوع جهتگيرى كنشها)، عناصر درونىشده شخصيت افراد كنشگر و الگوهاى نهادمند نظام
اجتماعى تعريف مىكند .(Parsons, 1951, p: 327) در واقع، نكته اصلى توصيف پارسونز از فرهنگ در تاكيدش بر
سازوكارهايى نهفته است كه به موجب آنها ارزشها به طور موفقيتآميزى درونى مىشوند.از اين طريق، فرهنگ، خود «جنبههاى
عام سازمان سيستمهاى كنش» را ايجاد مىكند .(Parsons, 1955, p: 31) عناصر فرهنگى فرآيند ارتباطى و كنش
متقابل را ميانجيگرى و تنظيم مىكنند .(Parsons, 1951, p: 35) مسلما، پارسونز تلاش مىكند تا با تئوريزه كردن فرهنگ به منزله حوزه يا نظامى مستقل، نهادهاى فرهنگى و اجتماعى را از
يكديگر متمايز سازد.او استدلال مىكند كه سيستم ارزشى مشترك پيششرطهاى لازم براى انسجام اجتماعى را فراهم مىآورد. [
و نيز استدلال مىكند كه ] ارزشهاى فرهنگى عناصر هنجارى عالى هستند نه ارزشهاى نظام اجتماعى، كه بايد به روشنى از آنها
متمايز شوند.بنابراين فرهنگ به عنوان سيستم نمادين معنادار (الگوهاى ايدهها، ارزشها) هم رفتار انسان و هم نتايجحاصله از آن
را شكل مىدهد.در مقابل، جامعه يا نظام اجتماعى به «سيستمى مشخصا رابطهاى» (Specifically Relational
از كنش متقابل ميان افراد و جمعها (Collectivities) مربوط مىشود» ، Krobber andParsons) به نقل
از .(Bourricard, 1981, p: 179) بنابراين، همانگونه كه فرهنگ بازتاب مناسبات اجتماعى نيست، جامعه (society)
نيز به جاى ارزشهاى فرهنگى، الگوهاى كنش متقابل اجتماعى را منعكس مىسازد.از ديدگاههاى نظرى مهم پارسونز اين است كه
هرچند فرهنگ آن دسته از «معانى نهايى» (ultimate meanings) را فراهم مىآورد كه به نظر او از انگيزش جدا نيستند
ولى، در هيچ نقطهاى نمىتوان آنها را به انگيزش يا كنش متقابل اجتماعى فروكاست.به هر حال، تاكيد پارسونز بر وفاق هنجارى به
عنوان اساس نظم اجتماعى او را به سوى حذف استقلال و تمايز امور فرهنگى و امور اجتماعى از يكديگر سوق مىدهد: به عنوان
مثال، او از نظم هنجارى كه ساختار خود (self) را شكل مىدهد و همچنين كنشگران اجتماعى به منزله بازتابهاى نظم
اجتماعى ياد مىكند.در عين حال، به شدت به نظريه سيستم ارزشى مركزى وفادار مىماند; فرهنگ عامى كه به مثابه ساختارى
عمل مىكند كه به طور هنجارى انسجامبخش (normatively integrative structure) است. پارسونز نظريههاى پوزيتيويستى ارادهگرايى را به خاطر اين فرض كه آنها تمام اشكال كنش انسانى را قابل تقليل به شرايط
زمينهاى (cotextual) كنش مىدانند، رد كرده بود.نكته موردنظرش اين بود كه، ارزشهاى فرهنگى، ضرورتا به جاى ارزشهاى
روزمره وابسته به متن و به تبع آن نسبى، به سبب پيوند نزديكشان با انسجام اجتماعى، ارزشهاى عامى را در خود حفظ مىكنند.
اگر بناست ارزشهاى فرهنگى در پيوستگى جامعه به عنوان كل تاثيرگذار باشند، بايد عام باشند: ارزشها اصولى هستند كه از آنها هنجارها و انتظارات كمتر عام مشتق مىشوند.آنها در سطحى از عموميت (generality) قرار
دارند كه از تمامى ساختار - ابژه (object-structure) ى موقعيتى ويژه مستقل است، ساختارى كه بيرون يا درون نظام
اجتماعى مرجع قرار دارد .(Parsons, 1989, p:579) پارسونز بر لزوم تعريف ارزشها به عنوان مقولاتى «مستقل از تمام سطوح مشخص تفكيكيافتگى ساختارى سيستمى كه آنها را در
بر گرفته» تاكيد مىكند.افراد از طريق مشاركت در فرهنگ مشترك جامعه، چيزهاى خوشايند و ارزشمند را تعريف مىكنند.
ارزشهاى فرهنگى به طور همزمان هم در خردهنظامهاى جامعه نهادينه مىشود و هم افراد آنها را كه در قالب عقايد، هنجارها،
قضاوتها و ارزشها متمايز مىشوند، درونى مىكنند.از اين طريق، «عناصر هنجارمند والاى فرهنگ» افراد را توانا مىسازد تا جايگاه
ويژه خود در نهادهاى اجتماعى را استعلا بخشند، نهادهايى كه معناى آنها از طريق كنشى درك مىشود كه از تجربه روزمره
تجربى فراتر مىرود. بنابراين، نكته اساسى پارسونز وجود سيستم ارزشى وحدتيافتهاى است كه به شيوههايى عمل مىكند تا انسجام اجتماعى را
حفظ كند.در عين حال، او تاكيد مىكند كه هيچ نظام اجتماعيى كاملا منسجم نيست و به اين ترتيب، هميشه بين نظام فرهنگى
و نظام اجتماعى ناموزونىهايى وجود دارد.تنها يك آرمانگرا جامعهاى كاملا متعادل و منسجم را متصور مىشود، اگرچه، سيستم
ارزشى جامعه مدرن ضرورتا براى چنين آرمانى داراى كششهايى است.پارسونز با تصور پايدارى بنيادى براى ارزشهاى آمريكايى كه
طى زمانى طولانى و در ساختارهاى متغير اجتماعى و سياسى امتداد يافتهاند، نتيجه مىگيرد: جايى كه تحولات بيشترى در
تفكيكيافتگى ساختارى اتفاق مىافتد، اين امر سيستم ارزشى بنيادى را تغيير نمىدهد; اگرچه، در خردهنظامها تغييراتى رخ
مىدهد.ارزشهاى آمريكايى از ابتداى دوره استعمارى تا وضع جديد كنونى در عموميتشان چندان تغيير نكردهاند: نظام حزبى
پايدار با ارزشهاى ليبرالى قومى، برابرى فرصتها كه بر ارزشهاى فردگرايانه مستحكم مبتنى است و تكثرگرايى كه همزمان در برابر
ادغام ضعيف و «افراطى» مقاومت مىكند. اگرچه نظريهپردازى پارسونز درباره فرهنگ بر اصل حياتى خودآئينى تاكيد دارد ولى تحليل تجربى او خلاف آن را نشان مىدهد،
به طورى كه فرهنگ به شدت با ارزشهاى ايدئولوژيك مسلط سرمايهدارى در حال ظهور و غالب پيوند يافته است; خاصه آنكه،
ديدگاه او ضدتكوينى است: چگونه ارزشهاى فرهنگى توليد مىشوند و چه كسانى مسئول توسعه و سازگار كردن آنها با جامعهاند؟
ارزشهاى فرهنگى جامعه تا چه اندازه جداسازندهاند (divisive) و موجب تنش و كشمكش ميان گروههاى مختلف مىشوند؟
همچنين، تكليف جامعهشناسى پارسونز نسبتبه مساله بازتوليد ارزشهاى فرهنگى روشن نيست و به نظر مىرسد كه آثارش با
نسخه جامعهشناختىتر ايدئولوژى مسلط نزديك است.اما، بحث اساسى او مبنى بر اينكه ارزشها به طور غيرمكانيكى و
غيرپروبلماتيك از فرهنگ به نظام اجتماعى انتقال مىيابند، مفروض مىگيرد كه ارزشهاى فرهنگى با زمينههايشان جور نيستند،
[ بلكه ] داراى خصلتى متعالى و عام هستند.ارزشهاى فرهنگى ماندگارند.موقعيت پارسونز در اصول بنيانىاش دوركيمى است; به
اين معنا كه انسجام نظامهاى اجتماعى به ارزشهاى پيونددهنده الزامآور و عامى وابسته است كه از ارزشهاى عملگرايانه و
نفعگرايانه فراتر مىروند.در اين معنا، پارسونز به گرامشى (Gramsci) نزديكتر است تا مكتب فرانكفورت.به هر حال، ديدگاه
نظرى پارسونز هرچند براى جامعهشناسى فرهنگى جذابيتبسيار دارد، ولى به دلايلى دچار ضعف و سستى است: برداشتى
محدود از فرهنگ مشترك (به عنوان ساختى بسته و كامل) ; غفلت از مساله تضاد در ارزشهاى فرهنگى و همزيستى بديلها (
alternatives) در همان متن اجتماعى. نرفتن به دنبال فرهنگى مشترك و پايدار، [ آن هم ] در جامعهاى كه تضاد و تقسيمات نژادى آن را پارهپاره كرده، به همراه تبعيض
نژادى گسترده عليه آمريكاييهاى آفريقايىتبار، به طور مؤثرى ارزشهاى فرهنگى متفاوت را در ارزشهاى فرهنگى والاتر جذب
مىكند يا اينكه آنها را به حاشيه مىراند.الگوى پارسونز يكى از مسائل مهم جامعهشناسى فرهنگى را مورد غفلت قرار داده است;
يعنى اين امكان را كه ارزشهاى فرهنگى ممكن استبه طرد گروههاىخاص اجتماعى از ساخت اجتماعى وسيعتر منجر شوند تا
اينكه، آنها را به خود راه دهند.گروههاى مختلف اجتماعى زمانى كه به دنبال تحميل تعاريف خويش بر ديگران هستند، معنا و
اهميت ارزشهاى فرهنگى را به طور متفاوتى تفسير مىكنند.در نتيجه، پارسونز درباره ميزان پيوستگى فرهنگى و اجتماعى مبالغه
مىكند و برداشتى آرمانى از سطوح عالى پيوستگى ميان ارزشهاى فرهنگى و نظام فرهنگى را به پيش مىبرد. نيز وجود دارد.از آثار پارسونز پيداست كه در توليد فرهنگ، عامل (agent) ارزشهاى از
قبل موجود را كسب مىكند، تا اينكه فعالانه در آفرينش آنها درگير باشد.فرهنگ بىاعتنا به افراد به كاركرد خود ادامه مىدهد و
پنهانى درصدد ايجاد بنيانى براى انسجام است.اما پيوند ميان عامل و سيستم عميقا بغرنجباقى مىماند.پارسونز با گفتن اينكه در
عمل كسب ارزشهاى فرهنگى عام، پيوندهاى ميان فرد و فرهنگ هنجارى عمق مىيابد، در معرض انتقاد اتنومتدولوژيستهايى
مثل هارولد گارفينكل قرار مىگيرد، مبنى بر اينكه عامل صرفا «آدمك فرهنگى» (cultural dope) است، به طورى كه
كنشهايش مطابق با «انتظارات استانداردشده» است و «كسى است كه با عمل بر طبق بديلهاى از قبل ايجاد شده و مشروع...كه
فرهنگ عام فراهم مىآورد» ويژگى پايدار جامعه را توليد مىنمايد .(Garfinkel, 1967, pp: 66-8) به اين ترتيب جامعهشناسى فرهنگى پارسونز جهان اجتماعى كاملا منظم و بسته و كاملى را در نظر مىگيرد كه در آن طيف
متنوعى از گروههاى اجتماعى با موفقيت همنوا مىشوند، درحالىكه ديگر گروهها اگر فرهنگ هنجارى عام را درونى نساخته
باشند از فرآيند وحدت فرهنگى بيرون رانده مىشوند.همانطور كه مارگارت آرچر (M . Archer) گفته، پارسونز فرهنگ را به
گونهاى تعريف كرده كه تمام تناقضات ممكن حذف شدهاند و به تمايزات ساختارى به منزله مبناى احتمالى مناسبات ستيزآميز
قدرت نمىپردازد .(Archer, 1989, p:34) در نتيجه، پارسونز «اسطوره انسجام فرهنگى» را احيا مىكند، اسطورهاى كه بر
الگوهاى فرهنگى منسجم و پايدارى تكيه دارد كه از ارزشهاى نظام اجتماعى مشتق شده، به طورى كه كاركرد اين الگوها شكل
بخشيدن به ساير كنشهاست.هيچ تبيينى براى سلطه ارزشهاى فرهنگى خاص وجود ندارد و نظريه پارسونز هيچ سازوكارى را
براى تشريح تكوين تاريخى آنها ارائه نمىكند.اين تئورى هيچ توضيحى براى كشمكش در ارزشهاى فرهنگى يا تضاد درون خود
فرهنگ ندارد. برخلاف آنتونيو گرامشى، پارسونز عناصر متعالى «عام» فرهنگ را (كه مستلزم تمايز اساسى بين ارزشهاى فرهنگى و ايدئولوژيك
است) به شيوهاى تحليل مىكند كه شكلگيرى پيوندهاى ميان گروههاى اجتماعى و موقعيت آنها درون سلسلهمراتب پايگاهى و
قدرت و همچنين تطابق ميان اين دو را حذف مىكند.به اعتقاد پارسونز ايدئولوژى نسبتبه ارزشها كه به وضع وجودى جهان
مىپردازند در سطح عامليت پايينترى قرار دارد، بنابراين ارزشها را از ايدئولوژى جدا مىسازد.در مقابل، مرجع اوليه بررسى
انسجام فرهنگى نظام اجتماعى ميزان عموميت (commonness) يا مشترك بودن (sharedness) ارزشهاى آن در
تمامى بخشهاى ساختارى آن مثل «طبقات» مردم است .(Parsons, 1989, p: 580) اما از آنجا كه كنشگران فعال نقش
واقعى در اين فرآيند ندارند، نتيجه توصيف غايتشناسانه از تغيير و پايدارى فرهنگى است.ضعف اساسى جامعهشناسى فرهنگى
پارسونز و دوركيم در غفلت از پرداختن به شيوههاى انسانى و نهادى توليد و بازتوليد فرهنگ و ارزشها در جوامعى است كه ويژگى
آنها دسترسى نابرابر به نهادهاى عمده فرهنگى است.استدلال بر مبناى ارزشهاى عام، به طور تحليلى غيرمفيد است، چرا كه،
بدون مفهومى از كنشگر فعال كه اعمالش جهان اجتماعى را شكل مىدهد، تغيير فرهنگى به طور اجتنابناپذيرى از نيروهاى
غيرشخصىساز (depersonalizing) مرتبط با سيستم ارزشى مركزى ناشى مىشود، سيستمى كه «انسجام فرهنگى
اجتماعى را رهبرى مىكند» .نتيجه چنين ديدگاهى تغييرشكل گذشته به فرآيندى ساكن و مرده و خالى از «علائم و شواهدى...از
منابع خلاق است كه قادر به تعليق [ وضع ] كنونى و پيشبينى آينده است» .(Thompson, 1981, pp: 407-8) و ماهيتگرا (essentialist) از ارزشهاى فرهنگى عملا
اين راه را مىبندد.رابطه بين فرهنگ در اين معنا و فرهنگ در جهان روزمره روشن نيست.برخلاف گرامشى، پارسونز هيچ تصورى
از پيوندهاى ارگانيك ميان فرهنگ توده و فرهنگ عام ندارد; همچنين از شيوههايى كه افراد ارزشهاى فرهنگى را در پاسخ به
جهان اجتماعى خود و به مثابه ابزارى براى فهم و سلطه بر آن، از طريق كردارهاى روزمرهشان (كه اغلب مستلزم فكر خلاق و
آفرينشگر و توسل به اندوخته دانش است) توليد و بازتوليد مىكنند.به اين ترتيب اساس عناصر عامليت را فراهم مىآورند. اشتراك جامعهشناسى پارسونز و ماركسيسم غربى (به ويژه گرامشى و مكتب فرانكفورت) در توجه به فرهنگ به مثابه عنصرى
مهم در تحليل جامعهشناختى جامعه نوين صنعتى است.اختلاف اساسى او با ماركسيسم در اين نكته است كه ماركس از فرآيند
درونىشدن ارزشها توسط عاملان غافل مانده، بنابراين به طور اغراقآميزى بر سرمايهدارى به عنوان نظامى اقتصادى تاكيد كرد.
براى آن دسته از جامعهشناسانى كه به نقش مهم ايدهها و ارزشها در فرهنگ، در شكلدهى نظم اجتماعى و تعامل ميان ايدهها و
تغيير اجتماعى توجه داشتند، ماركس و ماركسيسم ارزش چندانى ندارند.اما ضعف بنيادى آثار پارسونز درباره فرهنگ و نقش
فرهنگ در نظام اجتماعى، غفلت او در تئوريزه كردن مفهومى از فرهنگ به مثابه «توليدكننده ارزشها» (making of values)
از طريق كنشهاى عاملان جمعى است. انتقادهاى كاملا مشابهى را مىتوان بر برداشتهاى مكتب فرانكفورت از صنعت فرهنگ، انسان تكساحتى و سرمايهدار ىنوين كه
تحتسلطه عقلانيت عارى از ويژگيهاى انسانى قرار گرفته، وارد كرد.معهذا، برخلاف كاركردگرايى پارسونز، نظريه مكتب
فرانكفورت درباره فرهنگ مدرن تاثير زيادى بر علوم فرهنگى و اجتماعى داشته است و هنوز دارد.بسيارى از نظريهپردازان بر آنند
تا تحليل بهترى از نسخههاى جزمگرايانه ماركسيسم لنينى ياصورتبندى خالى از انعطاف كاركردگرايى ساختارى از جامعه مدرن
ارائه دهند.اما به نظر هابرماس، طرح مكتب فرانكفورت كه با ماكس هوركهايمر و آدورنو شروع شده، عملا پيچيدگيهاى تاريخى و
كنشهاى متغير جهان اجتماعى روزمره را مورد غفلت قرار داد و آنها را به بازتابهاى ايدئولوژيك صرف صنعت فرهنگ تقليل داده
است.قضاياى محورى نظريهپردازان انتقادى متكى بر فلسفه شديدا نظرى و انتزاعى از تاريخ است كه تحليلهاى تاريخى و تجربى
درباره روابط ميان نيروها و مناسبات توليد را به حاشيه مىراند.هدف عقلانيتسرمايهدارى، سلطه كامل بر جامعه از طريق
ارزشهاى ادارى (adminestration) و ابزارى است.به اين ترتيب، نظريهپردازان مكتب فرانكفورت گرايش دارند تا
سرمايهدارى را به عنوان نظام واحد جهانى درك كنند; به علاوه، در بسط اين نظريه استدلال مىكنند كه ويژگيهاى اساسى آن در
نظامهاى بسته، ادارى، تمامتخواه كمونيسم و فاشيسم بيشتر منعكس شده است.همه جوامع صنعتى مدرن از منطقى مشابه
پيروى مىكنند كه مبتنى بر دستگاه دولتى شديدا متمركز و تودهاى اتمى شده و منفعل است.صنعت فرهنگ به عنوان بخشى از
شيوه توليد سرمايهدارى سطوح فرهنگى و اقتصادى و سياسى را وحدت مىبخشد، به طورى كه هيچ تمايز واقعى ميان ساخت و
ايدئولوژى باقى نمىماند.نتيجه، برداشتى ايستا و تكبعدى از جامعه است كه در آن تمام تغييرات اجتماعى مهم، يا ملغى مىشود
يا اينكه به سادگى غايباند.به موازات ساخت اجتماعى اتميزه، قشر حاكم همگن و ايدئولوژى مسلط قرار دارد، ساختى كه در آن
هيچ مبارزهاى اجتماعى، جريانى خلاف محسوب نمىشود و همه مخالفتها چه داخلى و چه خارجى كارآيى خود را از دست دادهاند.
يورگن هابرماس به عنوان چهره پيشرو نسل دوم نظريهپردازان انتقادى، در جستجوى مستمر براى توسعه جامعهشناسى جامعه
مدرن است كه از بدبينى نااميدكننده آدورنو و هوركهايمر و اساس غايتشناسانه نظريه مكتب فرانكفورت اجتناب مىكند.به
منظور بازنگرى ريشهاى در ماركسيسم در جهتحصول برداشتى كامل از فرهنگ استدلال مىكند كه به جاى تز فرهنگ مسلط،
فرهنگ بايد برحسب كنش ارتباطى تئوريزه شود.به نظر هابرماس عناصر اساسى ماترياليسم تاريخى - به ويژه الگوى روبنا -
زيربنا - بايد با طرح اين ايده كه انسان عاملى ابزارساز (toolmaking) و سخنگو (speaking) است گسترش يابد.نظريه
كنش ارتباطى تاكيد را از توليد اقتصادى به كنش متقابل اجتماعى مبتنى بر ميانجيگرى زبان تغيير داده است.به اين ترتيب
فرآيند بازتوليد اجتماعى را برجسته مىسازد.او گرايش برخى از ماركسيستها را در «تقليل» جامعه به بعد واحد كار اجتماعى
جمعى (الگوى توليدگرا (productivisit) ى ماركس) مورد انتقاد قرار مىدهد، نظريهاى كه در آن زبان بازتاب صرف تعريف
مىشود تا ساختى مستقل كه عميقا در توسعه فرهنگى و اجتماعى درگير است. «از هگل تا فرويد و پياژه (Piaget) ، اين ايده
گسترش يافته است كه سوژه و ابژه به شيوهاى متقابل برساخته مىشوند.سوژه از طريق ساختن جهان عينى و تنها در نسبتبا آن
قادر به درك خويش است» .(Habermas, 1979, pp: 98-100) از اين طريق، هابرماس نظامهاى اجتماعى را به مثابه
«شبكه كنشهاى ارتباطى» خلاقى در نظر مىگيرد كه سوژههاى سخنگو و شخصيهاى اجتماعى را شامل مىشود. دومين وجه افتراق هابرماس با اصول اساسى نظريه انتقادى به تمايز او بين جامعه به عنوان «نظام» و جامعه به عنوان
«زيستجهان» يا، جهان روزمره فرهنگ، شخصيت، معانى و نمادها با نظام اقتصادى، ضرورتهاى سياسى سيستم متمركز و سيستم
عقلانىشده برمىگردد.در تقابل شديد با نسل اول نظريهپردازان انتقادى، هابرماس استدلال مىكند كه جامعه همزمان به عنوان
نظام و زيستجهان مورد بررسى قرار گيرد.زمانى كه عاملان در جستجوى فهم دوجانبه از طريق گفتار (speech) و كنش
هستند، ارتباط از طريق زيستجهان، نهادها و فعاليتهاى متغير آن ممكن مىشود.در صورتبندى آدورنو و هوركهايمر زندگى
روزمره با ساختارهاى شىءشده و ايدئولوژيك و اقدامات دولت اقتدارگراى مسلط اشباع شده است.به اين ترتيب، هابرماس با اين
الگوى بدبينانه و بسته مخالفت مىكند. هابرماس زيستجهان را ساختى تمايز يافته تعريف مىكند كه با ارزشهاى فرهنگى و كنشهاى ارتباطى پيوند نزديكى دارد.زمانى
كه افراد به دنبال ارتباط با يكديگرند، زيستجهان زمينه كنش متقابل اجتماعى و گفتارى را برمىسازد.اصطلاحا زيستجهان، كه
به عبارتى زمينهاى است كه مشاركتكنندگانى در آن قرار دارند كه مشخصه آنها فرضهايى درونى درباره سنتها و ارزشهاست.
ارتباط از طريق ساختهاى پنهان زيستجهان شكل مىگيرد.در مقابل، نظام به واسطه سازوكار آشكار توليد و پول و قدرت از
طريق دو نهاد دولت و اقتصاد عمل مىكند.به اين ترتيب، درون نظام و خردهنظامهاى گوناگون آن كنش «ابزارى» است و داراى
اهدافى است كه به دقتبرحسب نهادهاى موجود تعريف مىشوند.اين دسته از ضرورتهاى نظام در نگهدارى نظام اجتماعى به
مثابه كل به طور كاركردى مؤثرند. رابطه ميان نظام و زيستجهان به اندازهاى كه بازنگرى هابرماس در نظريه انتقادى مطرح مىكند، صريح نيست.او به خلاف
آدورنو و هوركهايمر عقيده دارد كه زيستجهان و نظام ابعاد مجزاى جامعه به مثابه كل را تشكيل مىدهند و در جريان مدرنيته،
زيستجهان به طور فزايندهاى از ضرورتهاى نظام آزاد شد.در جامعه ماقبل صنعتى، فرهنگ و شخصيتبا ساختهاى اقتصادى و
سياست كاملا هماهنگ بودند (به عنوان مثال، هابرماس جامعهاى ابتدايى را مثال مىزند كه در آن، ساختهاى خويشاوندى عملا
از واحدهاى توليد جداناپذير بودند، درحالىكه در جامعه مدرن نهادهاى اقتصادى توليد به طور فزايندهاى از ساختارهاى
خويشاوندى متمايز شدهاند) .در جامعه ماقبل صنعتى تمايز زيستجهان و نظام ممكن نبود.با ظهور صنعتگرايى، استقلال
زيستجهان و تمايز درونى آن محوريتيافت.بازتوليد فرهنگى از طريق زيستجهان صورت مىگيرد كه «هم تداوم سنت و هم
پيوستگى دانش كافى براى عمل روزمره را فراهم مىسازد» . ديدگاه هابرماس عكس نظريه فرهنگ تودهاى است: همزيستى كنشهاى ارتباطى متفاوت درون زيستجهان كه از امكان گفتگوى
آزاد و باز ميان عاملان فعال نه منفعل، خبر مىدهد.مسلما در برداشت تنگنظرانه مكتب فرانكفورت از ساختار متمركز و به شدت
سازمانيافته، فرهنگ حول يكنواختى محصولات و ساير منافع شكل مىگيرد.صنعت فرهنگ به مثابه وجودى كاملا مسلط كه
تمامى شيوههاى بديل ارتباط را در خود تحليل برده است، به عنوان امرى انتزاعى و غيرتاريخى رد مىشود.هابرماس متذكر
مىشود كه ممكن است در گستره زيستجهان جنبشهاى اجتماعى و فرهنگى جديدى كه داراى ارزشهايى هستند بس متفاوت از
ارزشهاى ضرورتهاى نظام رسمى مسلط مرتبط با توليد اقتصادى، قدرت و پول، ظهور يابند.او از جنبشهايى مثل سبزها (The
Greens) و آزادى زنان به عنوان مثالهاى حركتبه سوى ارزشهاى ذاتى ياد مىكند كه با كيفيت زندگى و كنش ارتباطى و
رهايى ارتباط دارند. به اين ترتيب، هابرماس معتقد است كه تمايز زيستجهان - گستره هنر، علوم، سياست و اخلاق - آن اصولى از خودآئينى را فراهم
مىآورد كه عاملان را براى زندگى عقلانيتر و ارتباط از طريق گفتگوى برابر و آزاد توانا مىسازد.ايدئال مكتب فرانكفورت، «پروژه
روشنگرى» به وضوح هنوز امكانپذير است: افرد قابليتخودتاملى (self-Reflection) ، فهم و شناخت را دارند.هابرماس
نظريه خود را بر پايه الگوى ارتباطى قرار مىدهد نه توليد.بنابراين، قادر به طرح وضعيت آرمانى از «ارتباط مخدوشنشده» به
عنوان هدف نهايى زيستجهان، ارتباط و گفتگوى شهروندان آزاد است كه در آن «حقيقت» طى فرآيند گفتگوى باز ظهور مىكند.
زيستجهان خودآئين است; بهاينترتيب، امكان كنش ارتباطى عقلانى پديد مىآيد، كنش متقابلى كه مبتنى بر ميانجيگرى زبان
است و به جاى زور و اجبار بر اصول همكارى در گفتگو مبتنى است; اين گفتگو به دنبال ايجاد توافق هنجارى است.به علاوه، اين
راهى را براى رهايى واقعى انسان مىگشايد. اما تنش پيوسته ميان زيستجهان و نظام سويه تاريك اين تصوير است كه در جامعه معاصر كاملا شاخص و برجسته است.
ضرورتهاى نظام كه توليد و سودآورى را كنترل مىكنند، واسطههاى گرداننده پول و قدرت به همراه نقش فزاينده دولت، در صدد
نفوذ در ساختارهاى زيستجهان هستند.بنابراين، تعاملى را كه زبان ميانجى آن است مخدوش مىكند و عناصر عام و عقلانى
حقيقت را كه در زبان مندرج هستند متزلزل مىسازد.اينك احكام كاركردى عقلانيت صورى زبان را تحتسلطه قرار مىدهند،
يعنى همان ارتباط مخدوشى كه با سلطه همراه است.اگر ضرورتهاى نظام در «مستعمره كردن» زيستجهان به اين شيوه موفق
عمل كنند، تمركزگرايى فرهنگ، عقلانيتبوروكراتيك، انفعال فزاينده و زوال خودآئينى را در پى خواهد داشت. نظريه هابرماس درباره فرهنگ به ميزان زيادى مرهون نظريه انتقادى مكتب فرانكفورت و نظريه سيستمهاى پارسونز است.اين
دو نظريه بر هدف (telos) فرهنگ، عناصر عام و متعالى آن تاكيد دارند.هابرماس بين تاكيد ماركس بر كار اجتماعى به عنوان
اساس جامعه و الگوى خويش از ارتباط تفاوت مىگذارد، الگويى كه در آن زبان اساس توسعه فرهنگى و اجتماعى است.پذيرش
الگوى ارتباط به جاى الگوى توليدگرا از جامعه موجب تفكيك اين سه پديده مىشود: شكلگيرى زبان، تنوع گسترده كاربردهاى
آن در گفتار واقعى، نهادهايى كه كاربرد و بسط زبان را گسترش مىدهند.تاكيد هابرماس بر ارتباط، اهميت گفتار روزمره و زنده را
و كلىساز (universalising) پايين آورده است.ارتباط (كنش متقابل بينالاذهانى) به شيوههاى
گوناگون و در سطوح مختلف جامعه با كاربرد زبان صورت مىگيرد; فرآيندى كه با كار پيوند نزديكى دارد.زبان با كار هستى
مىيابد و در موقعيتهايى توليد مىشود كه افراد را قادر مىسازد تا خود را در جهان اجتماعى قرار دهند و مناسبات خود را با
ديگران ايجاد كنند.گفتگوى روزمره و ارتباط (فرهنگ عمومى گرامشى) اساس شيوههاى پيچيدهتر كنش متقابل را شكل مىدهد،
ولى هابرماس اين رابطه را با قرار دادن اصل گفتگوى باز درون گستره آرمانى از اعمال عقلانى كه عاملان آگاه انجام مىدهند،
معكوس مىكند.اما، اين امر به معناى به حاشيه راندن نقش فرد و عاملان جمعى در ايجاد ارتباط و گفتگو است كه پيامد آن
نظريهپردازى درباره نوعى توسعه فرهنگى است كه محصول الزامات غيرشخصى نظام است كه براى حيات خود فرهنگ
خطرآفرين است. انتقادات مشابهى را مىتوان بر نظريه عقلانى كردن (rationalization) به مثابه فرآيندى تاريخى - جهانى وارد نمود كه
هابرماس آن را تبيينى براى توسعه سريع و ايجاد تغييرات انقلابى در نيروهاى توليد در نظر مىگيرد كه منجر به جداسازى
نظامهاى اقتصادى و سياسى از نظام فرهنگى شده است، زيرا درحالىكه هابرماس اصل خودآئينى وبر را به طور تاريخى، با ظهور
جامعه مدنى و سيطره عمومى بورژوايى (نهادهاى فرهنگى جدا از دولت و مستقل از نيروهاى بازار، كه طبقه بورژوا را قادر ساخت
تا در گفتگو و مباحثه باز و دموكراتيك با سايرين شركت كند) پيوند مىزند، نظريهاش درباره مستعمره كردن زيست جهان
(جهانى كه سيطره عمومى عنصر ساختارى و جداناپذير آن است) به رغم طرد نظريه مكتب فرانكفورت، ديدگاهى بدبينانه و
جبرگرايانهاى را مطرح مىسازد.مساله اين است كه هابرماس ايجاد اين فرآيندها و به ويژه كار جمعى مقوم آنها را جذب منطق
بنيادى و غيرتاريخى كرده است.هابرماس به شيوه پارادوكسى، رويكردش را شكلى از ساختارگرايى تكوينى مىداند، اما رويكرد او
فاقد هر معناى واقعى از ويژگى (specificity) تاريخى و زمان تاريخى است.مفاهيم ارتباط مخدوشنشده، زيستجهان و
سيستم گرايش به انتزاعهاى سست و بيجان دارند كه از حيث تحليلى براى فهم ساختهاى متغير و پيچيده جامعه معاصر، نهادهاى
متنوع، فعاليتهاى فرهنگى و تشخيص ميزان و طبيعت استقلال آنها ضعيفاند.هابرماس نيز مانند نظريهپردازان انتقادى در
تمهيد پسزمينهاى براى تز وبر در مورد تفكيك فرهنگى و همچنين مشخص كردن پيچيدگى درونى و ساختار سلسلهمراتبى
سيطرههاى متفاوت شكست مىخورد. هابرماس استدلال كرده است كه الگوى او در طرح تنش ميان زيستجهان و سيستم، و ميان سيستم و انسجام اجتماعى از پويايى
برخوردار است كه كاركردگرايى پارسونزى فاقد آن است.اما او، مانند پارسونز، نتوانست مفهوم جامعهشناختى مناسبى از عامليت
را بپروراند و پرسشهايى را در باب ويژگيهاى ساختارها مطرح سازد: عقلانيت ارتباطى، زيستجهان و سيستم با اتكاء به واژههايى
كاركردگرايانه تئوريزه شدهاند، و از هر نوع پويايى تاريخى واقعى تهى گشتهاند، و به عنوان فرآيند مجرد عارى از ويژگيهاى انسانى (
dehumanised) درك مىشوند كه از پس پشت عاملان و نه از طريق آنان و اعمال متغير روزمره آنها عمل مىكنند.خلاصه
اينكه در [ ديدگاه ] هابرماس و پارسونز، نبود انديشه كنش متقابل اجتماعى ميان عاملان در سطوح متفاوت جامعه كه هم
ارزشهاى فرهنگى را پديد مىآورد و هم واسطه گسترش بيشتر آنها را به وجود مىآورند، به چشم مىخورد.فرهنگ با توجه به صور
روزمره زنده و پوياى الگوهاى كنش متقابل اجتماعى تبلور يافته است، درحالىكه كاركردگرايى جامعهشناختى و ماركسيستى
فرهنگ را به نيازها و ضرورتهاى سيستم تنزل مىدهد و كاركرد را از كنش انسانى مجزا مىسازد. يكى از ضعفهاى اساسى نظريه سيستمها، ناتوانى آن در تئوريزه كردن ايجاد فرهنگ و رابطهاش با اعمال روزمره و نهادهاست.در
مقابل، تعاملگرايى (Intractionism) جامعهشناختى (جامعهشناسى خرد مرتبط با ميد، گارفينكل و گافمن)، با تكيه بر
زمينههاى خرد (مثل زندگى فرهنگى و اجتماعى نوازندگان جاز (Jazz) و خردهفرهنگهاى طبقه كارگر) تلاش كردهاند تا با اين
اعتقاد كه فرهنگ و خود اجتماعى مستقيما از فرآيند اجتماعى شدن ناشى مىشوند، از شىءوارگى كه به شكل پنهان در
كاركردگرايى وجود دارد، اجتناب كنند.به عنوان مثال، گافمن با گرفتن مفاهيمى از جامعهشناسى زيمل به بسط جامعهشناسى
صورتهاى فرهنگى و سيستمهاى نمادين پرداخت كه مبتنى بر تجربه است و در آن شيوههايى را كشف مىكند كه افراد تلاش
مىكنند تا تعبيرشان از هويت و خود خودشان را با توسعه راهكارهاى ويژه طى فرآيند كنش متقابل حفظ كنند.كنش متقابل
روزمره اساس برساختن معنا را فراهم مىآورد.آثار گافمن لحظات معمولى و بسيار عادى زندگى روزمره را به عنوان پايه ارزش
فرهنگى مورد بررسى قرار مىدهد. گافمن (1983) در مهمترين مقالهاش «نظم كنش متقابلى» (The intraction order) عقيده دارد كه كنش متقابل رو در رو
نظم منحصر به فردى را ايجاد مىكند كه با امكانات و ويژگيهاى خاصش توصيف مىشود.اين ساخت قابل تقليل به نظم كلان
نهادى نيست.امكاناتى مثل زبان، نمادها، شناختها و...عاملان را قادر مىسازند تا در اشكال مختلف كنش مشاركت كرده و همزمان
خودشان را به پيوستگى موجود و سامانمندى (orderliness) خود نظم متعهد سازند.گافمن (1961) در مطالعه خود درباره
نهاد تام (total institution) ، تيمارستانها (Asylums) (1961) ، متذكر مىشود كه نهادهايى مثل زندانها، تيمارستانها و
مراكز رواندرمانى، گرايش به ايجاد نظم اجتماعى غيرشخصىساز (depersonalised) دارند، تا فرد را از هويت تهى ساخته و
آن را مقولهبندى مجدد كرده و به آن دوباره ساخت دهند.اما درون اين نهادها نظم اجتماعى تعاملى جدا از صورتهاى نمادين
بزرگتر شكل مىگيرد.منابع اخلاقى و فرهنگى آن مبنايى را براى افراد فراهم مىسازد تا هم حسى از هويت (sense of
identity) و هم مسئوليتهايشان را حفظ كنند. اما اين نظم كنش متقابلى چگونه با نظم كلان پيوند مىخورد؟ به نظر مىرسد كه گافمن (1981) در مطالعاتش درباره زبان به
ويژه «اشكال صحبت» (Forms of Talk) عقيده دارد كه جامعه وجود دارد و كمابيش از طريق صحبت و مكالمه روزمره
انسجام مىيابد.اين مكالمه به مثابه تاييد مناسكى واقعيتى كه همه در آن شريك هستند انسجام مىيابد.صحبت، نقش نمادى
كليدى در تعريف و تقويت و حفظ ساختار گروههاى اجتماعى و الگوهاى كنش متقابل دارد.صحبت جهانى از مشاركتكنندگان
ديگر را خلق مىكند كه در آن مكالمه «زندگى خاص خودش را دارد و تقاضاهاى خودش را مطرح مىكند...نظام اجتماعى كوچكى
با محدوده خاص خود كه نگهدارنده گرايشهاست» .(Gaffman, 1972, p: 113) منظور گافمن اين است كه به محض آنكه
نفس (self) از داخل اين فرآيندها ظهور مىكند، در سطح كلان اشكال نمادى كه مبتنى بر معانى مشترك و مناسكى و فرهنگ
هستند، قوام پيدا مىكنند.از اين رو نزاكت (politeness) در كنش متقابل روزمره قابل مقايسه با مراسم مذهبى با تصورشان
از شخصيت انسانى به مثابه ابژهاى مقدس و ارزش اخلاقى ذاتى در صحبت صميمانه (مكالمه، كنش متقابل) با ديگران هستند .(
Ibid, pp: 73,95) به اين ترتيب نظمهاى نمادى و كنش متقابلى به شكلى سست گرد هم آمدند و در اشكال نمادى مشابه
گسترده مشتركاند. درحالىكه «جفتشدن سست» (loose coupling) نظمهاى خرد و كلان توسط گافمن مبين اصلاحيه مهمى بر نظريه
سيستمهاست ولى از مساله مهم سرشتسلسلهمراتبى كنش متقابل سخنى به ميان نمىآورد.فرهنگ وجود دارد و نقش فعالى را
در دو سطح خرد و كلان بازى مىكند.درون زندگى اجتماعى روزمره و نهادهاى بزرگ مقياس كنش متقابل ساختيافتهاى
برحسب موقعيتهايى كه عاملان اشغال مىكنند وجود دارد.اما هنگامى كه گافمن اين دو نظم را از يكديگر متمايز مىسازد،
پيوندهاى واقعا تجربى و واقعى ميان آنها را از هم قطع مىكند و دركى محدود از مفهوم «در متن قرار دادن» (
contextualisation) ارائه مىدهد.براى جامعهشناسى فرهنگى اهميت دارد كه، [ 1 ] مفهومى از عامل فعال را بسط دهد كه
در الگوهاى مشخص و مجزاى كنش متقابل اجتماعى درگير است; [ 2 ] ويژگيهايى را شناسايى كند كه از طريق آن كارگزاران با
جهان اجتماعى مرتبط مىشوند و اشكال مختلف كنش اجتماعى را شكل مىدهند; [ 3 ] و مهم اينكه كارگزاران آگاه، باز
انديشنده و خلاق هستند.در مقايسه با برداشت محدود گافمن از نظم كنش متقابلى و رويكرد سيستمهاى انتزاعى پارسونز و
هابرماس، شكل دقيقترى از «در متن قرار دادن» (contextualisation) تاريخى و جامعهشناختى (هم به شكل همزمانى (
synchronic) و هم به شكل در زمانى () diachronic) لازم است. اين مقاله ترجمهاى از فصل چهارم كتاب زير است: Alan Swingewood (1998), Cultural The oryandThe Problem of Modernity, MacMilan. تحليل فرهنگى و نظريه سيستمها
مفهوم فرهنگ مشترك: از دوركيم تا پارسونز
هابرماس: فرهنگ و كنش ارتباطى
فرهنگ و كنش متقابل