| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 17 |
نوشته اوا نات ترجمه رضا مصيبى تجلى فلسفه پارادوكس است نه عقل متعارف. - ژيل دولوز (1) يورگن هابرماس در پاسخ اخيرش به منتقدان خود، نكات اصلى مورد نزاع در بحث و جدلهاى پيرامون آثارش را، به قرار ذيل
خلاصه مىكند: اين [ مواضع ] پاسخهايى فلسفىاند به تجربه اجتنابناپذير مدرنيته; هنگامى كه آنها در قالب تخالف ميان نسبىگرايى و
مطلقانگارى حدت مىيابند، مواجههاى بىواسطه ميان ديدگاه تاريخى ناب، (historicism) و ديدگاه استعلايى محض، (
transcendentalism) پديد مىآيد. در آنجاست كه نقايص هر دو موضع هويدا مىشود: يك طرف حامل بار تناقضها و
پارادوكسهاى خود ارجاع، (self-referential) و پراگماتيكى است كه نياز ما به انسجام را نقض مىكنند و طرف ديگر بار
بنيادگرايى را بر دوش مىكشد كه با آگاهى ما از خطاپذيرى معرفتبشرى در تضاد است. هر كس عميقا به اين وضعيتبينديشد
خواهان باقى ماندن بر سر اين دوراه نخواهد بود. (2) اين طريقه تعبير مطلب، خواه ثمربخش باشد يا نباشد، هابرماس يقينا خواهان «باقىماندن بر سر اين دوراه» نيست. كار
هاربرماس شايد بلندپروازانهترين كوشش در جهت تركيب ديدگاه تاريخى و ديدگاه استعلايى باشد، آنهم به طريقى كه آنچه او
حقيقت هريك از دو موضع مىداند، حفظ كند. او قطعا با «زمينهگرايان»، - (contextualists) عنوانى كه تحت آن، اغلب به
شيوهاى فاقد تبعيض، پساساختگرايان، نوپراگماتيستها و غيربنيادگرايان، از همه قسم، را با هم جمع مىآورد - بر اين امر توافق
دارد كه «چرخش زبانى»، (linguistic turn) اتخاذ ديدگاه استعلايى محض، به مفهوم كانتى كلمه، را محال ساخته است. عقل،
به مثابه عقل زبانى، در تحليل نهايى همواره به وضعيت فرهنگى و تاريخى خاصى مقيد است. اما هابرماس در عين حال از پذيرش
نكاتى سر باز مىزند كه به اعتقاد او پيامدهاى نافى خود و بالقوه خطرناك چنين موضعى هستند، و از اين رو مىكوشد تا با
استقرار عقل، به مثابه «گفتگوى قاعدهمند»، يعنى همان عقلانيت ارتباطى، [Verfahrensrationalitt] ،و متكى ساختن آن
بر نفس ساختار زبان، برداشتى روشنگرانه از مدرنيته را حفظ كند. نظريه كنش ارتباطى هابرماس، در مقام يك «علم بازسازنده»، (
reconstructive science) ،كه به ايضاح پيشفرضهاى نهفته در سازوكارهاى خود بازتوليدكننده چيزى مىپردازد، كه آن را
«زيستجهان»، [Lebenswelt] مىخواند، چهار دعوى جدى را مطرح مىسازد: 1) مقتضيات هنجارى اين نظريه در باره ماهيت عقلانيت، اگر استعلايى نباشند، دستكم فراگير، (universal) اند. بدينمعنا
كه بايد از سوى هر آنكس كه با ارتباط گفتارى، (Diskurs) سروكار دارد منطقا از پيش فرض شده باشند. 2) اين نظريه، هم توصيفى - تبيينى است و هم هنجارى - انتقادى. به اين معنا كه نه تنها به منزله چارچوبى براى يكپارچگى
نظاممند امور موجود و شروع برنامههاى پژوهشى - تجربى نوين در جامعهشناسى و ديگر علوم انسانى بازسازنده به كار مىآيد (3) ،
بلكه قادر به تحليل آسيبهاى جوامع غربى مابعدصنعتى نيز هست، به گونهاى كه بيشتر به ارائه جهتدهى مجدد پروژه رهاسازى
روشنگرى مىپردازد، تا طرد آن. (4) 3) اين نظريه به نحوى خود ارجاع سازگار است، يعنى بىهيچ تناقضى قادر به تبيين خويش است. 4) اين نظريه «گشوده» است، بدينمعنا كه در معرض ابطال، (falsification) قرار مىگيرد و نيازمند «آزمونهاى غيرمستقيم»
بيشترى است. (2 (399, TCA . در مقاله پيشرو، مايلم اين دعاوى را در پرتو چشمانداز نظريه سيستمها از نو بيازمايم. من چنين احتجاج مىكنم كه نظريه كنش
ارتباطى، به همراه واقعيت گفتارى كه اين نظريه توصيفش مىكند، تشكيلدهنده سيستمى خود سازنده، (autopoietic
system) است، به معنايى كه نيكلاس لومان، معارض ديرينه هابرماس، از اصطلاح مراد مىكند. (5) مدعاى من آن است كه
گرايش كليتبخش، (universalizingtendency) آنچه هابرماس گفتمان، (discourse) مىخواند، معلول «فروبستگى
عملياتى»، (operational closure) سيستمى است كه خود را از درون چشمانداز خويش نظاره مىكند و از اين رو، عدم
ضرورت، (contingency) اش را پنهان مىسازد. (6) اگر اين احتجاج صادق باشد، سه دعوى اوليه فوق مىتوانند، به عنوان
توصيفهايى كه عمليات واگشتى، (recursive operation) سيستم از خود به دست مىدهد، بار ديگر تحليل شوند;
درحالىكه آخرين دعوى بايد از منظر مدعاى لومان، داير بر اينكه سيستمها فراى مرزهاى خويش ناتوان از عملكردند، وصف شود. (7)
با توجه به نظريه گفتمان هابرماس، اين بدانمعناست كه اين نظريه، به منزله سيستمى خودسازنده، بر اساس مبانى خويش، خود
اعتباربخش و نقضناپذير است. نظريه كنش ارتباطى تا جايى كه اصل ابطال را به صورت يك امر پيشين ارتباطى خلاف واقع، (
counterfactual communicative a priori) (وضعيت آرمانى گفتار)، (the ideal speech situation) در
اصل موضوع بنيادينش مىگنجاند، قادر به تبديل هر فعل تكذيب به تصديق غيرمستقيم خود است. مشكل اين است كه، به مجرد آن كه عمليات سيستمى گفتمان با خود عقلانيتيكى شوند، به ضابطه درآوردن نقدى از عمليات
سيستمى گفتمان كه نافى خود نباشد، عملا ناممكن مىشود. انتقاداتى كه، از نيچه تا ليوتار، بر مدرنيته وارد شده است، اين قياس
دو حدى را به كفايتبه تصوير مىكشند: اين منتقدان به منظور بيان مواضعشان ناگزير از توسل به همان اصول عقلانيت استدلالى
(گفتارى)اند كه خود در آن تشكيك مىورزند. و اين همان ناسازگارى است كه معارضان ايشان بىدرنگ خاطرنشان مىسازند. در اينجا نمىخواهم بحث پستمدرنيسم را به تفصيل بازنگرى كنم، بلكه خواهان تمركز بر آن كانونى هستم كه اين بحث، ظاهرا،
در آنجا دچار ضعف و تلاشى مىگردد. (8) به عنوان صفت مشخصه مباحثه، چنين به نظرم مىرسد كه اتهام به تناقض اجرايى، (
performative contradiction) تقريبا به صرف كسب امتياز براى هابرماس در برابر منتقدانش مطرح مىشود، و در آن
مواقع نادرى كه اين اتهام دوجانبه باشد، به نظر مىرسد كه تاثير و اعتبار خود را از دست مىدهد. (9) درستى اين مطلب تنها گواه
بر قدرت قرارداد است و نه چيزى ديگر. (10) زيرا اگر بتوان نشان داد كه هر تلاشى براى بناى مفهوم عقلانيت، خواه آن را بر پايه
قواى تقويمى، (constitutive) سوژه استعلايى مستقر سازيم يا بر پايه برداشتى از بينالاذهانيت، (intersubjectivity) كه
بر زبان ابتناء يافته باشد، درستبه اندازه نقد چنين پروژههايى مملو از معضلات منطقى خواهد بود، آنگاه اداى پيروزمندانه نشان
دادن پارادوكس استدلال طرف معارض، اثرش را از دست مىدهد و خود را بهسان لفاظى صرف نمايان مىسازد. مهمتر آنكه
چنين برهانى، بازانديشى ريشهاى در اصطلاحاتى را ايجاب مىكند كه بحث پستمدرنيسم، طى چند دهه گذشته، در قالب آنها
صورت گرفته است، و هم منتقدان و هم معتقدان [ پروژه عقلانيت ] را به مواجهه با احساس خستگى مفرطى مىكشاند كه اين
بحث پديد آورده است. در نتيجه مىتوان كانون توجه را از گزينش انتزاعى ميان عقل و رهاسازى از يكسو و نسبىگرايى ناهمساز و
خود نافى از سوى ديگر، به پژوهش آن چيزى انتقال داد كه جيمز ل. مارش «راهبردهاى» ويژه «گريز (تجاهل)»، (strategies
of evasion) مىخواند كه هر ديدگاهى آنها را براى استتار پارادوكس قوامبخشاش به كار مىبرد. (11) و (12) كار لومان بحثهاى جارى را، دقيقا در امتداد چنين خطوطى، جهت دوباره مىبخشد. استمداد لومان از بازانديشى سيستماتيك
نسبت ميان شناخت و پارادوكس در چارچوب يك معرفتشناسى برسازنده، (constructivist) ،شايد سختترين تلاش را در
چالش با ساختار دوگانه (دو ارزشى) منطق كلاسيك و امتناع آن در برابر پاداوكس نشان مىدهد. در پى نظر لومان، مشعر بر اين
كه هيچ كاربردى از كدهاى دوتايى وجود ندارد كه خالى از پارادوكس باشد، من استدلال مىكنم كه قدرت اقناعى موضع
هابرماس و جذابيتى كه هنوز براى بسيارى از متفكران امروزى دارد مولود راهبردهاى ماهرانه «پارادوكسزدايى»،
[Entparadoxierung] است، كه خود را در همهجا كاراتر از راهبردهاى معارضان او نشان دادهاند. پس از تحليل اهم اين
راهبردها، استدلال من بر مقابله سيستماتيك مفهوم عقلانيت ارتباطى هابرماس با «منطق نظاره»، (logic of
observation) لومان تمركز خواهد يافت تا مستلزمات معرفتشناختى مواضع آن دو را بررسى كنم. چنين مقابله مجددى
ميان [ راى ] هابرماس و لومان مىبايست مدتها قبل از اين صورت مىگرفت. پس از اولين مواجهه اين دو در ابتداى دهه هفتاد
ميلادى (13) ، تعابير بحث پستمدرنيسم به طور فزاينده از سطح سياسى به سطح معرفتشناسانه انتقال يافت. اكنون تا اندازه
زيادى، به سبب مداخله فلسفى ساختشكنى، كاملا مشخص است كه اين پرسش سياسى، كه چه نظريه اجتماعى مىتواند و
مىبايد در شرايط سرمايهسالارى متاخر توفيق حاصل كند، به نحوى تفكيكناپذير به مسائل معرفتشناختى مربوط به ماهيت
زبان و عقلانيت غربى گره خورده است. اين انتقال [ به سطح معرفتشناختى ] ، خواه موجه باشد يا نباشد، بىترديد مسائل را در
سطح مباحثه سياسى بغرنج كرده است. اگر در بخش وسيعى از استدلالم جنبه سياسى بحث را در حدود معينى قرار مىدهم و
توجه خود را بر امور معرفتى متمركز مىكنم، نمىخواهم باب مباحثه سياسى را از پيش مسدود سازم، بلكه خواهان مسالهسازى
از آن چيزى هستم كه نظريهپردازان به دنبال هابرماس، به منزله گزينه سادهاى مابين فلسفه اجتماعى رهايىبخش و تكنولوژى
اجتماعى كه به لحاظ سياسى محل شبهه است، تبيين و تفسيرش مىكنند. (14) طبق نظر لومان، سيستمهاى خودسازنده «شبكهاى را ايجاد و محقق مىكنند كه به توليد [ خود ] آنها مىپردازد و در فضايى كه
درون آن هستند، مرزهاى آن شبكه را چنان مؤلفههايى كه در تحقق آن شبكه مساهمت دارند، قوام مىبخشند.» (15) روش
سيستمهاى خودسازنده در بازتوليد خود، بدينسان با اصل واگشتگى، (recursivity) توصيف مىشود: «آنها نه تنها
ساختارهاى خودشان را توليد و تعويض مىكنند» بلكه «هر آنچه كه سيستم به عنوان يك واحد به كار مىبرد توسط [ خود ]
سيستم توليد مىشود.»، (3 AU) اصل واگشتگى «وحدت» عملياتى سيستم را توضيح مىدهد، يعنى، توانايى سيستم در حفظ
يكپارچگىاش در رويارويى با محيط بسيار پيچيده. اما اين فروبستگى خودسازنده مستلزم فروبستگى در سطح ساختار سيستم
نيست; بلكه، به عكس، فروبستگى عملياتى شرط گشودگى ساختارى است و بالعكس، (12 AU) اين بدانمعناست كه سيستمها
نسبتبه محركهاى محيطى حساساند - سيستمها «از خودشان يك جهان مادى نمىآفرينند» بلكه از پيش «ديگر سطوح واقعيت»
را مفروض مىگيرند، (3 AU) - حال آنكه در همان زمان، توانايى آنها در پاسخدهى به چنين محركهاى بيرونى از سوى كدهاى
مختص سيستم محدود مىشود: «سيستم اطلاعات را پردازش مىكند اما تنها عهدهدار بخش پردازش اين فرآيند است، نه
اطلاعات.» سيستم پارهاى است از «جهان» درحالىكه به طور همزمان «درون "جهان" خودش عمل مىكند»، (7 AU) بنابراين، به
زعم لومان، نظريه سيستمها بر اين مساله توجه دارد كه «چگونه فروبستگى عملياتى در سيستمهاى گشوده امكانپذير است» و در
پى صورتبندى «شروط محدودكننده امكانپذيرى مؤلفههاى سيستم است»، (12 AU) با توجه به تبيين لومان از مفهوم
فروبستگى خودسازنده، (autopoietic closure) ،مقصود از اينكه سيستمى نظير نظريه گفتمان هابرماس - با اين فرض كه
اين نظريه به راستى سازنده يك سيستم، به مفهوم لومانى كلمه، باشد - خود را به عنوان نظريهاى گشوده و نيازمند به آزمونهاى
غيرمستقيم بيشتر وصف كند، چه خواهد بود؟ بر اساس تبيين خود هابرماس، آنچه كه نظريه بازسازندهاى عقلانيت را ملزم
مىسازد تا دعاوى فراگيرش را مستمرا از طريق مواجهه با علوم تجربى و ديگر علوم بازسازنده اعتبار بخشد ماهيت فرضى، (
hypothetical) آن است. ضمن توجه به «آگاهى خطاپذير» امروزين، اين مطلب مرادف استبا اثبات «همسازى ميان قطعههاى
نظرى متفاوت» (399, TCA 2) نياز نظريه [ گفتمان ] به اعتباريابى از طريق مباحثه، اشتغال هابرماس به مناظرات عمومى
پيرامون كارش را تبيين مىكند. هابرماس در پاسخهاى پرشمار خود به منتقدانش، آمادگى خويش را در اصلاح نظريه خود، از
طريق ايضاح مفاهيمش، تدقيق تمايزاتش، پس گرفتن برخى از مدعاها و تعديل ساير موارد، نشان داده است. او در عين حال،
نتايجبرآمده از ساير علوم بازسازنده، نظير زبانشناسى، روانشناسىشناختى و روانشناسى رشد، جامعهشناسى و به تازگى نظريه
سيستمها را به طور فزاينده با هم تلفيق كرده است. بدينسان توفيق رو به رشد نظريه انتقادى طى دهههاى گذشته - اگر
موفقيتبرحسب وسعتحوزه تفكر و قدرت ادغام محاسبه شود - بيانگر مفهوم نظريهسازى، (theory-building) است، كه به
دلايل روشنى مورد توجه و علاقه هابرماس است و بهسان تشريك مساعى بسيار گسترده و متهورانهاى است كه خود را به روحيه
حاكم بر مباحثه عقلانى آزاد و تفاهم، (mutual understanding) متعهد مىسازد. با اين حال، به استناد اصل خطاپذيرى در زمينه نظريه عقلانيت متكى بر همسازى [ در صدق ] ، هنوز اين پرسش كه چه چيزى
مىتواند در مقام مبطل آن نظريه تلقى شود به قوت خود باقى است. همانگونه كه در ادامه استدلال خواهم كرد، ايده، و به همان
اندازه عمل اعتباربخشى از طريق مباحثه، مآلا به خود اعتبار مىبخشد، به اين معنا كه آنها دقيقا به بازتوليد آن چيزى مىپردازند
كه نظريه كنش ارتباطى به عنوان برآيند آنها پيشبينى مىكند: هماهنگى و اجماع. قطعا از درون چشمانداز سيستم، گردش
عملياتش قابل رؤيت نيست. «سيستم»، اگر «خود ارجاع» باشد، ضرورتا «سيستمى تماميتبخش»، (totalizing system)
است، كه، چون «به طور فراگير واجد تواناييهاى لازم است،... بر تمامى مستثناها اشتمال دارد»، (7 AU) اين گرايش
تماميتبخش وقتى مبدل به مساله مىشود كه هابرماس با مخالفانى مواجه مىگردد كه، بهعكس منتقدان همفكرش، بر سر
اعتقاد به امكانپذير يا مطلوب بودن يك اجماع فراگير نوين توافق ندارند. در اين مورد، سيستم به مثابه كل در سطح
گزينشىبودن تقويمى، (constitutive selectivity) اش به چالش فراخوانده مىشود. پساساختگرايى و نظريه سيستمها، از
دو منظر اساسا متفاوت، كارآيى سيستمهاى ساده را در تبيين پيچيدگيهاى جوامع غربى مابعدصنعتى، در هر دو سطح نمادين و
نهادين، به پرسش كشيدهاند. (16) از اين ديدگاهها، پروژه هابرماس، ظاهرا، واپسين تلاش نوميدانه براى مهار و تحديد و رام كردن
عدم تجانس تقليلناپذير بازيهاى زبانى است، به اعتبار بازى منفردى موسوم به «استدلال عقلانى». (17) اما تلاشهايى كه در جهت
تدوين نقد اين پروژه صورت گرفته، گرفتار معضلات منطقى مشهورى است، خاصه وقتى كه به صورت نقد ايدئولوژى عنوان شوند
منجر به بروز اختلافات نهفته در ميان نيتبيان شده يك گفتار خاص و عملكرد بالفعل آن خواهند شد. افشاى انگيزههاى
ايدئولوژيك نهفته در پس مفهوم «گفتمان معطوف به تفاهم»، با اشاره «پيروزمندانه به آنچه كه پساپشت آن رخ مىدهد»،
وسوسهانگيز است. (18) در همين راستا، راينر نگل، (Rainer Ngele) فرويد را بر اساس قرائت هابرماس از او تفسير مىكند،
ديويد ولبرى، (David Wellbery) يك نوع «بازگشت اسطوره» را در نفس عمل انكار امر اسطورهاى آشكار مىسازد، (19) و ژاك
دريدا در پانوشتى طويل بر ختاميه تازهاى كه بر كتاب به سوى اخلاق مباحثه افزوده است، موضوع «مبانى اخلاقى مباحثه» را از
آن رو مطرح مىسازد كه هابرماس را متهم به نقض بنياديترين اصول گفتمان آكادميك كند. (20) لكن استدلال او بر [ مفهوم ]
تناقض اجرايى متمركز است، همان حربه سخنورانه نيرومندى كه در جهاد با زوال تدريجى كدهاى قراردادى منطق و تعقل
استدلالى، آنگاه كه بر ضد همين كدها به كار مىرود، به نحوى غريب بىتاثير مىماند. همانگونه كه ماتوستيك، (Matustik)
نشان مىدهد، دريدا «به لحاظ فلسفى ناصواب» است، حتى اگر در اعتراض خود بر عمل ارتباطى مورد نظر هابرماس محق باشد: درستبه اين دليل كه خود دريدا مىتواند نشان دهد كه هابرماس در كتاب گفمان فلسفى مدرنيته چهبهسا يك خواننده كممايه
دريدا باشد، همين شخص دريدا، هرچند ناخواسته، در استدلال اجرايى هابرماس شركت مىجويد; استدلالى كه ثابت مىكند
واژگان دريدا و عملكرد بالفعلش او را به تناقض با خود مىكشانند. (21) بنا به تعبيرى كليتر: حتى اگر بتوان نشان داد كه عمل ارتباطى مورد نظر هابرماس در حقيقت آلوده به انگيزههاى ناآگاهانه يا
اسطورهاى يا غيرعقلانى است و از اين رو بتوان نشان داد كه تمايز بارزى ميان كنش راهبردى، (strategic action) و كنش
ارتباطى مىتواند بازماند، چرا كه خود گفتمان اين تمايز را در مقام اصل موضوعى بنيادين فرض مىگيرد، [ باز هم ] چنين برهانى
ابدا چيزى را بر ضد نفس تاكيد هابرماس بر اين تمايز ثابت نمىكند. مگر دستكم تشخيص پيشپاافتاده اين نكته كه شرايط
تجربى مبادله كلامى در معرض آلودگى به مناسبات نامتقارن، انگيزشهاى راهبردى، علايق و منافع شخصى و نظير اينهاست و از
اين رو، گفتمان، اغلب اوقات دچار كژى و انحراف مىشود. هابرماس هرگز به روشنى منكر اين مدعا نشده است، هرچند [ وجود ]
ابهام را در اين نكته مد نظر دارد. دقيقا به اين دليل كه او عقلانيت ارتباطى - گونهاى از عقلانيت كه به نظر هابرماس به عنوان
گفتمان داير بر تفاهم از عقلانيت هدفمند، [Zweckrationalitt] مقوم رفتار راهبردى متمايز است - را برحسب يك امر خلاف
واقع، (counterfactual) تعريف مىكند، مىتواند بپذيرد كه ما بايد «گفتمان ’ آلوده‚ »، [`verunreinigten|Rede] را
تاب آوريم و در همان حال تاكيد مىورزد كه اگر همواره شرايط وضعيت آرمانى گفتار را از پيش فرض نكنيم، حتى نمىتوانيم آلوده
بودن گفتمان را بازشناسيم: در حقيقت، ما، هيچوقتيا حتى اغلب اوقات، نمىتوانيم آن پيشفرضهاى پراگماتيك نامحتملى را تكميل كنيم كه با شروع از آنها
وارد عمل ارتباطى روزانه مىشويم و، به ضرورتى استعلايى، مىبايد كه از آنها آغاز كنيم. به اين سبب صورتهاى فرهنگى -
اجتماعى زندگى زيرنهاد محدوديتهاى ساختارى عقل ارتباطى قرار مىگيرند كه همزمان ادعا و نفى مىشود، (325 PDM) . ضمن توجه به ماهيتخلاف واقع مفهوم عقلانيت ارتباطى هابرماس، به سادگى مىتوان ديد كه چرا استدلال مبتنى بر تناقض
اجرايى، هنگامى كه به خود عمل گفتارى او بازگردانده شود، فاقد اثر مىگردد: درون نظريه عقلانيتى كه به قصد خنثىسازى
پارادوكس طراحى شده است هر تناقض اجرايى ممكنى از قبل پيشبينى و پذيرفته و عقيم مىگردد. چنين نظريهاى متفاوت
است از نظريههاى سوژه محور عقلانيت كه بر پايه الگوى تامل (بازانديشى)، (reflection) و مفهوم كاملا همانگويانهاى از عقل
عمل مىكنند. مطابق چنين نظرياتى، عقل از طريق مجموعهاى از قواعد منع و طردكننده تعريف مىشود كه به نحوى
تغييرناپذير معين شدهاند و در نسبتبا آنها مىتوان به روشنى تعيين كرد كه شان هر گفته خاص عقلانى استيا غيرعقلانى.
پارادوكس هنگامى پديد مىآيد كه پيرو «چرخش بازتابنده (بازانديشانه)» روشنگرى، اين نظريهها ملزم باشند به اينكه خود را
برحسب همان تمايزى مشروع سازند كه زيرساخت عمليات آنهاست. آنها بايد نشان دهند كه تمايز ميان عقلانى و غيرعقلانى، خود
تمايزى عقلانى است كه نمىتواند برقرار باشد مگر به بهاى تسلسل نامتناهى يا پارادوكس. هابرماس به درستى «چرخش بازتابنده (بازانديشانه)» را به عنوان ذات مدرنيته مىشناسد كه نياز به ايقان به نفس، (
Selbstvergewisserung) موجب زوال آن شده و مشكلاتى [ نظير ] مشروعيت فلسفى و خود بنيادسازى به آن صدمه زده
است، (16 PDM) اما هابرماس، به عوض آنكه بحران مدرنيته را گواه ورشكستگى كل آن پروژه تلقى كند، با پيشنهاد ترك
پارادايم تامل (خودانديشى) به نفع مفهومى از بينالاذهانيت، كه از طريق عمل ارتباطى گفتمان و درون آن قوام يافته است، به
دفاع از آن چيزى مىپردازد كه به باور او راهحل مساله مشروعيت است. روايت تاريخى كتاب گفتمان فلسفى مدرنيته اين پيشنهاد
را برحسب «بازگشت» به يك «برابر گفتمان»، (counterdiscourse) اصيلتر و رهايىبخشتر ارائه مىكند كه در خود بطن
روشنگرى مدفون شده است، (26-29 PDM) اما با توجه به نظرى بودن اين پيشنهاد، انتقال پارادايمى به سوى مفهوم
بينالاذهانيت مستلزم دو مرحله جداگانه است كه به رفع پاراداوكس در فلسفه تامل (بازانديشى) و مفهوم سوژه محور عقل در آن
فلسفه مدد مىرساند. نخست تمايز عقلانى / غيرعقلانى به سطح اجتماعى منتقل مىگردد، جايى كه اين تمايز در هيات مبدل
تخالف ميان سيستم و زيستجهان باز نموده مىشود; سيستم و زيستجهان دو صورت انفكاك، (differentiation)
و پراكسيس، (praxis) ،از يكديگر تمييز داده مىشوند.
درحالىكه عمليات سيستم تحت هدايت فرمانهاى عقلانيت هدفمند درون سيستماند، زيستجهان، طبق نظر هابرماس، خود را
از طريق رسانه بينالاذهانيتى كه به نحو گفتارى قوام يافته است، بازتوليد مىكند; بينالاذهانيتى كه تحت رهبرى اصل
اعتباريابى و اصل حقيقت - به مثابه اجماع - عقلانى است. مرحله دوم و بسيار مهمتر اين است كه: انتقال به بينالاذهانيت متضمن
يك مفهومسازى مجدد ديالكتيكى از عقل است كه بر پارادوكس خودبنيادسازى فايق آيد و اين كار را از طريق استقرار مجدد و
متعاقبا خنثىسازى آن پارادوكس در درون ساختار صورى يك عمل گفتارى خوداعتباربخش صورت دهد كه ديگر مستلزم مبنايى
بيرون از عمليات خودش نباشد. هابرماس تصديق مىكند براى آنكه زيستجهان تماميت و يكپارچگىاش را در تقابل با سيستم
حفظ كند، و پيشفرض سنتى مفهوم «محصل، (positive) ،همانگويانه» جوهرى عقلانيت ديگر ضرورى نيست. (22) همچنين، غياب علايق و منافع راهبردى در گفتمان ديگر لزومى ندارد. تنها چيزى كه زيستجهان براى قوام بخشيدن به
عقلانيتبينالاذهانى نياز دارد، حداقل، التزام به اين است كه علايق و منافع راهبردى تابع ملاحظات حقيقت و اعتبار باشند، يا، به
تعبير دقيقتر، امكان تبعيت آنها نتواند نفى شود. (23) عقل، عارى از هر محتواى جوهرى، تحتشرايط دريافت پستمدرن به صورت
يك «فرضيه عملى» باز مىماند كه حاوى عناصر نيرومندى از عدم قطعيت (تصميمناپذيرى)، (undecidability) است. بنا بر
تبيين خود هابرماس، وضعيت آرمانى گفتار «نه يك پديدار تجربى است و نه يك برساخته صرف»، نه يك «اصل صرفا تنظيمى، (
regulative) به مفهوم كانتى كلمه» است و نه يك «صورت عقلى موجود به مفهوم هگلى; زيرا هيچ واقعيت تاريخى با شكل
زندگيى كه ما در اصل با ارجاع به وضعيت آرمانى گفتار مىتوانيم توصيفش كنيم، جور درنمىآيد. بهترين حالت، مقايسه وضعيت
آرمانى گفتار با پندار استعلايى، (transcendental illusion) مىبود، اگر اين واقعيت وجود نداشت كه... اين پندار شرط
مقوم گفتار عقلانى نيز هست.» (24) به رغم چنين ابهام اساسى، تنها بدين علت كه ديگر هيچ چشمانداز بيرونى متصورى وجود ندارد كه يك فرا گفتمان
مشروعيتبخش بتواند اشغالش كند، پارادوكس معضلآفرين مشروعيت از ميان مىرود و هيچ نيازى هم به چنان گفتمانى وجود
نخواهد داشت. تا بدانحد كه نظريه پراگماتيك عام، (universal pragmatics) تمايلات شديد مشروعسازى را همچنان در
خود حفظ و مخفى مىكند. اين تمايلات، با ايضاح درونى عمليات واگشتى پراكسيس گفتارى خوداعتباربخشى، كه شالودههاى
خودش را فراهم مىسازد، مىتوانند كاملا برآورده شوند. لكن راهحل هابرماس براى مساله مشروعيتبه بهاى گرانى حاصل شده است. پارادوكس در لفافه گزاره عدم قطعيت
(تصميمناپذيرى) و در دل نظريه او دوباره ظاهر مىشود: عقل ساختار پارادوكسى آنچه را كه لومان «عدم فعليت فعليتيافته»، (
106 WG) [des aktuellen Inaktuellen] مىخواند، پيشفرض مىگيرد. طبق نظر لومان، پارادوكسها نشانگر موانع
سيستمى هستند كه بايد به «شيوههاى (خلاق) غير منطقى» رفع شوند. براى «رفع مانع» از سيستم، وضع تمايزى نظير تمايز
ميان حال و آينده ضرورت دارد (25) ، (716 WG) . «پندار قوامبخش» مربوط به وضعيت آرمانى گفتار [ مورد نظر ] هابرماس درست همين كار را انجام مىدهد: به طور همزمان
ساختار پارادوكسى خود را احضار و اخفاء مىكند و اين دو عمل همزمان به موجب ديالكتيك خنثىكنندهاى صورت مىگيرند كه
به آن پندار قوامبخش اجازه مىدهد تا زمانا گشايش يابد. عقل، هم آن چيزى است كه هست و هم آنچه كه نيست. عقل، به سبب
آنچه كه هنوز حادث نشده است لكن نمىتوان انكار كرد كه بدون نفى و انكار خودش حادث خواهد شد، آن چيزى است كه هست.
حتى اگر عقل در مقام نفى و انكار خود بود، چنين وضعى درستبه مانند ديگر «خطاها و جرائم و گمراهيها» مآلا خود را براى آن
نيكبختان «معدودى كه حقيقت را درمىيابند» نه به مثابه «فقدان عقل»، [vernunftlos] بلكه همچون «نابينايى»،
[Verblendung] هويدا مىسازد، يعنى، همچون «نمود انحراف عقل»، (324 PDM) ديالكتيك بينالاذهانيت، به معناى
حقيقى روش هگلى، به هيچگونه تضاد ريشهاى يا راى خلافى كه نتواند به نمودى از نفس كوشش براى نيل به اجماع عقلانى مبدل
شود و قصد و دعوى نقض اجماع عقلانى را داشته باشد، مجال نمىدهد. يا اينكه [ بهعكس ] ، [ به اينگونه تضادها ] مجال مىدهد؟ گمان مىكنم پاسخ بدين پرسش بستگى دارد به اين كه مراد ما از
مجال دادن به راى خلاف چه باشد. منتقد مىتواند به خوبى به اين واقعيت تن در دهد كه جد و جهدهاى او براى آنكه مفهوم عمل
ارتباطى خود هابرماس را در تضاد با نظريهاش قرار دهد، محكوم به شكستى اسفبار بودهاند. در مباحثه بر سر تناقض اجرايى، به
نظر مىرسد كه حرف آخر را هميشه هابرماس زده است. اما اگر اين مطلب صادق باشد، اين تفوق چه چيزى درباره ماهيت آن
مباحثه به ما مىگويد؟ آيا گواه بر قدرت عقل ارتباطى استيا، همانگونه كه لومان عقيده دارد، نشانگر ضعف ساختارى در
استدلال مخالفانى است كه «ساختارهاى پنهان» يا «عوارض جانبى ناخواسته» را موضوعيت مىبخشند، لكن نه مىتوانند «پايگاه
اين جهان تاريك»، (shadow-world) را تبيين كنند، (113 EC) ،و نه به تعليل شرايط «خودسازندگى ساختيافته»اى
بپردازند كه ژرفبينىهاى انتقادى خود آنها را ميسر مىسازد، (25 EC) ؟درحالىكه ما مىتوانيم سمت و سوى استدلال را از
تناقض اجرايى به تضاد با عمل گفتارى هابرماس هدايت كنيم، به چالش فراخواندن مشروعيت اين برهان در [ سطح ] مبانى
نظرى دشوارتر خواهد بود. به مجرد آنكه ما نيروهاى محرك بحثبر سر تناقض اجرايى را، همچون نتيجه اجتنابناپذير
فروبستگى خود ارجاع نظريه هابرماس (و سيستمى كه در درون آن ناظر عملياتش هستيم) دريابيم، به ديدگاه متفاوتى نسبتبه
عملكرد خودمان دستيافتهايم. مساله همچنان اين است كه چه چيزى مىتواند به منزله ابطال نظريه هابرماس به شمار آيد، لكن
ما ديگر اين مساله را در گزينههاى مفهومى كه اين نظريه تجويز مىكند، مطرح نمىكنيم و در پى پاسخ آن برنمىآييم. بلكه در
آنچه لومان «نظاره مرتبه دوم»، (second order observation) مىخواند شركت مىجوييم، يعنى، پژوهش نظرى كه
مىتواند به تحليل نظاره مبتنى بر «تمايز عملياتى (تمايز هدايتگر)»، [Leitdifferenz] ميان زيستجهان (يكپارچگى هنجارين)
و سيستم (يكپارچگى كاركردى) بپردازد و اين تحليل را باز به مدد تمايز ديگرى، از جمله تمايز ميان سيستم و محيط، صورت
دهد، (68-121 WG) به عبارت ديگر، ما خودمان را در سطح انتزاع نظريى مستقر ساختهايم كه در آن و از موضعى كه در عين
حال خود بايد مشخص شود، امكان حصول ژرفبينى در عمليات واگشتى و نيز محدوديتهاى ساختارى سيستم وجود دارد،
سيستمى كه خود و محيطش را، به يارى كد دوگانه (سيستم / زيستجهان) كه ريشه در تمايز كلاسيك عقلانى / غيرعقلانى دارد،
نظاره مىكند. مىخواهم چنين نتيجهگيرى كنم كه يادآورى دريدا از مبانى اخلاقى مباحثه در كتاب به سوى اخلاق مباحثه، به چيزى بيش از
يك نقد صرف بر پوشيدگيهايى كه دقيقا در اين سطح نظرى موجودند نائل مىشود. (26) [ كار دريدا ] تغافل رندانهاى است كه
پرسشى كاملا جدى را در پس خود نهفته دارد: نظريه پراگماتيك عام چگونه مىتواند اين واقعيت را توجيه كند كه هابرماس قادر
به تبعيت از قاعدههاى خودش نيست؟ يا به تعبير دقيقتر، نظريه او هيچيك از ملاكهايى را فراهم نمىسازد كه از طريق آنها بتوان
به قطع مشخص كرد كه آيا در يك مورد خاص شخص به نحو ارتباطى عمل مىكند يا به نحو راهبردى. حركتسخنورانه دريدا،
ضمن اشاره به درگيرى هابرماس در جدالش با سرل، (Searle) ،پرسش از عملكرد انتقادى هابرماس را در قالب معضلعمومى
«نظريهپيشآمدها (اعراض)»، (theory of accidents) بازنويسى مىكند. (27) در اينجا، [ نظام ] غايتشناسى حاكم بر مفهوم
متكى بر اجماع عقلانيت گفتارى (استدلالى)، در سطح شكلگيرى مفهوم فرو مىريزد، جايى كه مجموعهاى از گزينشها و منعها
عقلانيت را به صورت يك مفهوم آرمانى شده از گفتار استانداردشده، (an idealized notion of standardized
speech) قوام مىبخشد. به تعبير ديگر، دريدا (به رغم تفاوتهاى مابين ساختشكنى و نظريه سيستمها) با لومان موافق است
كه نظريه بايد بتواند آنچه را كه هابرماس صرفا به عنوان يك داده مىپذيرد تبيين كند: محدوديتهاى ساختارى صورت آرمانى
عقلانيت كه، به شيوهاى عميقا متناقض، همواره متعمل، (operative) است [ مدعى شده است، [in Anspruch
و با اين حال هرگز به طور كامل عمل نمىكند [ تكذيب مىكند، [ dementiert البته، دريدا نمىتواند از اين
محدوديتها[ ى ساختارى ] بگريزد - مجموعه شرايط امتناع گريز از اين محدوديتها دقيقا همان چيزى است كه در اين بحث محل
نزاع است - زيرا نقد او بايد (به معناى مؤكد ضرورت استعلايى) خود را درون قلمرو گفتارى تعريف كند كه هابرماس به عنوان
قلمرويى عقلانى تعيين و تحديد مىكند. بدينسان نقد دريدا همواره مىتواند تاييدى بر قلمرو گفتارى هابرماس به شمار آيد.
سطح گفتمان جايى است كه در آن دعويهاى اعتبار فراگير، (universal validity claims) از طريق استدلال صريحا مطرح
مىشوند و محل بحث قرار مىگيرند (رد و تاييد مىشوند) و تكميل مىگردند. اگر اينجا بر قرابتهاى ساختشكنى و نظريه سيستمها تاكيد مىكنم، اين تاكيد به منظور برجسته كردن جنبهاى از تلاش مهم
، (complexity)
متاسفانه خود دريدا، با تدوين پروژهاش در چارچوب ساختشكنى متافيزيك غربى، با حفظ اشتغال خاطر به زبان و فن سخنورى،
و دست آخر - اما - با همان اهميت موارد فوق، با حفظ عامدانه يك موضع سخنورانه دوپهلو، نقش عمدهاى در ابهام مدلول نظرى
كار خود ايفا كرده است. به ويژه تاكيد او بر تضعيف آثار پارادوكس، به عوض تقويت آنها، از ديدگاه غلطانداز اما در عين حال بسيار
عامهپسندى پشتيبانى كرده است كه ساختشكنى را به منزله روايت نوينى از شكاكيت معرفتشناختى تلقى مىكند; ديدگاهى
كه تمامى سلسله براهين كلاسيك مخالف شكگرايى را به ترتيب جمع كرده است. (29) اين نكته كه واقعيتها تماما به آن سادگى [ كه
آن ديدگاه عوامپسند مىانگارد ] نيست، در حوزههايى پژوهشى آشكار شده است كه در آنجا پارادوكسهايى نظير آن پارادوكسهايى
كه ساختشكنى در قلمرو زبان وجهه نظر قرار مىدهد، در اثر تلاش در پرداختن به [ مسائلى نظير ] «سلسلهمراتب فاقد نظم»، (
tangledhierarchies) ،تناقضهاى غيرمنطقى، امور تصميمناپذير و هرگونه پيچيدگى سر برمىآورند. نظريه اجتماعى
لومان از روششناسيهايى استفاده مىكند كه به چنين مسائلى در رشتههاى علمى متنوعى نظير زيستشناسى تكاملى، نظريه
اطلاعات و منطق پرداختهاند، و اين روششناسيها را در مطالعه و بررسى پديدارهاى فرهنگى (اجتماع، زبان، تاريخ) به كار مىبرد.
اين نظريه ثابت كرده است كه رد و ابطالش به مراتب مشكلتر از ابطال نظريههاى مخالفان پساساختگراى هابرماس است.
اتهامهاى عقلناباورى، (irrationalism) يا ناسازگارى خود ارجاع در برابر نظريهاى كه يك معرفتشناسى، به لحاظ فلسفى
دقيق، آن را حمايت مىكند، به سادگى از نو مطرح مىشوند; معرفتشناسيى كه مساله ارجاع به خود را در كانون متعلقات خود
جاى مىدهد و، با اين عمل، استانداردها و ملاكهايى را كه فهم متعارف ما از نظريه را معين مىسازند دوباره تعريف مىكند. طرح
پرسش از معرفت، به طريقى كه متضمن خود آن باشد، يعنى از درون سيستم علم، [Wissenschaft] تاكنون عملى ممنوع تلقى شده است. اثبات دورى بودن استدلال معادل حكم اعدام بود. مهمتر از همه، مفاهيم و نظريهها مجاز
به اين نبودند كه در قلمرو متعلق شناسايى خودشان مجددا تحقق يابند. اگر خواهان غلبه بر ركود و كساد جارى در اين مورد
هستيم، يا نياز به تعديل اين حكم داريم، يا كه بايد يكسره از تلاش [ در اين باره ] دستبشوييم. نتيجه اين است كه: فعل نهى بايد
مبدل به يك تنگراه روششناختى [einen methodischen Engpab شود. قاعدهاى كه بنا بر آن، استدلال دورى و
مغالطههاى مربوط بدان موقوف مىشوند، بايد جاى خود را به قاعدهاى دهد كه نظريههاى قادر به فراهم آوردن خود ارجاعى را
روا مىدارد، (71-72 WG) . البته، هابرماس به مساله ارجاع به خود اذعان دارد; همانگونه كه هگل هم پيش از او بدان اذعان داشت. او نيز، همچون هگل،
خواستار انحلال اين مساله از طريق گشايش مستلزمات پارادوكسى آن در چارچوب نظرى ديالكتيك زمانمندشده است. تمايز زيستجهان / سيستم و تبعات آن برحسب خودگسيختگى، (self-diremption) «تماميت اخلاقى» اصيل فهميده
مىشوند، كه به نوبه خود در مقام غايت عمل اجتماعى رهايىبخش به كار مىآيد; عمل اجتماعى كه خود را در رسانه تركيبكننده
بينالاذهانيت گفتارى ظاهر مىسازد، (28-29 PDM) نزد هابرماس عقل ارتباطى، هرچند كه ديگر مبتنى بر سوژه نيست،
ذاتا نيرويى وحدتبخش و وفاقآفرين باقى مىماند. نظريه سيستمها در تضادى آشكار با سنت فلسفه نظرى، از مفهوم تفاوت، (
difference) به منزله نخستين مفهوم خود آغاز مىكند. سيستمهاى ناظر خود را از طريق عمليات توليد اطلاعات و در آنها
قوام مىبخشند. براى انجام چنين عملى، آنها از دستور «تمايز بگذار!» متابعت مىكنند. براى مثال، ميان خير و شر، عقلانى و
غيرعقلانى، درونى بودن، (immanence) و تعالى، يا، به همين ترتيب، ميان سيستم و محيط [ تمايز مىگذارند ] . اطلاعات
برآمده، به سبب ماهيت گزينشگرشان، بيانگر يك كانون هنجارى خاص، يك عدم تقارن جزءساختى، (a built-in
asymmetry) است. طبق نظر لومان، هرگونه كاربردى اينچنين از كدهاى دوگانه، به قصد و هدف پردازش اطلاعات، موجد پارادوكس است: سيستم
نمىتواند وحدت تمايز زيرنهادى عمليات خود را، به مثابه صورتى كه هر دو سويه كد را توليد مىكند، ببيند. به علاوه، در سطح
نظاره «خام» (مرتبه اول)، سيستم حتى نمىتواند ببيند كه آنچه كه ديده نمىشود، ديده نمىشود. وحدت عملياتى سيستم
نمىتواند از درون سيستم نظاره شود. براى آنكه اين نقطه كور قابل رؤيتشود يك نظاره مرتبه دوم لازم است كه بتواند هم به
صورت خود نظاره، (self-observation) درآيد (كه در اين حالت تمايز عملكننده بر يكسويه از خودش اعمال مىشود و
بدينسان درون مرزهاى خود سيستم دوباره نمايان مىگردد) (30) ، يا اينكه بتواند به صورت نظاره عمليات سيستم از منظر يك
سيستم ديگر درآيد. نظاره مرتبه دوم همزمانى پارادوكسى نظاره و عمليات را از طريق تشخيص تمايز متعلق به سيستم نظاره
شده از ميان مىبرد. (31) اين عمليات زمان مىبرد. نكته تعيينكننده اين است كه نظاره مرتبه دوم پارادوكس نهفته در نظاره را
خنثى مىسازد، لكن - و اين نكته منطق نظاره لومان را از ديالكتيك هگلى و نيز صورتهاى سنتى نقد ايدئولوژى متمايز مىسازد
- نظاره مرتبه دوم مىداند كه اين كار را مىتواند تنها از طريق ايجاد پارادوكسى نوين در سطح عملياتى نظاره متعلق به خودش
انجام دهد. از آنجا كه تفاوت ميان سيستم و محيط براى هر سيستم مفروض، از جمله نظريه سيستمهاى پيچيده، تقليلناپذير
است، هيچ فرازبانى نمىتواند ميدان نظارهها را، بدون منع كردن، تحديد كند. چون ناظر [ خود ] محاط اين ميدان است، ناظر، (observer) سيستم نظاره شده به طور همزمان از بيرون و درون عمل مىكند. او پيوسته به دگرگون كردن [ اين ] دو
موضع مىپردازد. او سيستم نظارهشده را از درون نظاره مىكند، چنانكه گويى نظاره از بيرون صورت مىگيرد; و او متخصص
يافتن چشماندازى است كه از آن بتواند آنچه را كه سيستم نظارهشده قادر به ديدنش نيستببيند (از جمله: قصور تمامى
موجهسازيها) اما در همينحال او خواستار تثبيت پيوندهاى درون سيستم است. [ در سيستم نظارهشدهاى كه قابليت پيوند به
عمليات را داشته باشد، [im beobachteten system anschlubfahig zu operieren ،و از اين رو مىبايد خودش
را با خودسازندگى همين سيستم منطبق كند. اگر او قادر به فراهم آوردن مبانى امر نباشد، حداقل كارى كه مىتواند بكند
پيشروى به شيوهاى علمى، [wissenschaftlich] است، [363 WG) . اگر دريدا در پى رازآميز كردن موضع انتقادى خود، به مثابه نگاه اجمالى ناممكن به برونبودگى، (exteriority) عظيم فراسوى
افق فروبستگى متافيزيكى است (32) ، لومان راهبردى مخالف و استدلالا مؤثرتر را اختيار مىكند، يعنى راهبرد بىاهميتسازى
جايگاه خود در مقام ناظر نظارهها. در خصوص نظارهاى كه خود را از نظارهاى ديگر، اعم از متافيزيك يا علم يا «گفتمان» هابرماس،
تمييز مىدهد، هيچ جنبه منفى وجود ندارد، به اين دليل ساده كه آن نظاره تمايزى را به كار مىبرد كه از تمايز بهكار رفته در
سيستم نظارهشده متفاوت است. وجود اين نكته كه تفاوت ميان نظاره مرتبه اول و دوم نيز متضمن رابطه استلزام متقابل ميان
آن دو است قطعا امور را پيچيده مىكند، لكن نشانگر مانعى رفعناشدنى نيست، مشروط به اين كه مورد تبيين واقع شود: ناظر مرتبه دوم بايد قادر به برقرارى پيوند با نظارههاى مرتبه اول باشد. از اين جهت ناظر مرتبه دوم بخشى از خود سيستم
نظارههاى واگشتى نظارههاست و اينگونه مىماند; هيچ اهميتى ندارد كه ميان تمايزاتى كه او به كار مىبرد چه تفاوتى وجود دارد،
و هيچ اهميتى هم ندارد كه علايق و منافع او، در رد يا تصحيح، در راززدايى، روشنگرى يا نقد ايدئولوژى، چه مىتوانند باشند. هر
آن كس كه نظاره كند در اين سيستم مشاركت دارد; در غير اين صورت، او اصلا نظاره نمىكند. هيچ موضع استثنايى وجود ندارد،
(86 WG) . چنين نظاره مرتبه دومى نمىتواند متهم به آنگونه مغالطه منطقى شود كه هابرماس تحت عنوان «نقدهاى تماميتبخش عقل»
محكومش مىكند، مگر كه كسى قراردادهاى منطق صرفا دوارزشى (دوگانه) را، كه پارادوكس را بر اساس اصل كلاسيك طرد شق
ثالث، (tertium non datur) نهى مىكند، به منزله امرى الزامى پذيرا شود. اما پس از اين، چه كسى خواهد گفت كه ما بايد
اين اصل جزمى را بپذيريم؟ آنچه كه لومان و منتقدان پستمدرن هابرماس، نظير ليوتار و دريدا، را با هم متفق مىكند اين دعوى است كه منطق دوارزشى
(دوگانه) هستىشناسى كلاسيك مصرفش تمام شده است. درست همانگونه كه منطق نظاره لومان، به قصد پرداختن به مسائل
ارجاع به خود (33) ، با بيش از دو ارزش عمل مىكند، دريدا نيز خواهان «منطق ديگر»ى است كه، تا بدانحد كه قادر به تبيين
شرايط (عدم) امكان منطق كلاسيك است، «ديگر تماما وابسته به آن نيست»، (117 LTD) . با توجه به تقليلناپذيرى
پارادوكس، اين متفكران معتقدند كه نظريه از رؤياى ديرينه رؤيت جهان به مثابه كل، از ديدگاهى خداىگونه، (god-like
perspective) دست مىشويد، و در عوض توجه خويش را بر پيچيدگى جهان، به منزله مساله، متمركز مىكند، مسالهاى كه
اگر موضوعيتيابد تنها مىتواند برحسب شبكه نظارههاى در هم پيوسته، بدون سلسلهمراتب و افقى فهميده شود كه هرگز
نمىتواند با نظاره تماميتيافته عارى از نقاط كور يكى گردد، (368 WG) .ساختار پارادوكسى نظاره، و نابينايى تقويمى
سيستمها، بدينگونه هم مايه نعمت است و هم محنت. در حالى كه آنها انفكاك درونى سيستم را ممكن مىسازند، هرگونه افزايش
اينچنينى پيچيدگى درونى سيستم به بهاى گران تقليل اجتنابناپذير پيچيدگى به دست مىآيد. حتى نظريهاى كه آشكارا
پيچيدگى را در مقام مساله تمامى مسالهها موضوعيت مىبخشد، مفرى از اين پارادوكس ندارد. نفس مفهوم پيچيدگى، همانگونه
كه لومان مىپذيرد، محتوى «يك هسته پارادوكسى، (an encapsulated paradox) است، زيرا مفهوم آنچه را كه به عنوان
كثرت قصد مىكند به مثابه وحدت نشان مىدهد»، (364 WG) .بنابراين، پيچيدگى نمىتواند بدون تقليل نظاره شود; نتيجتا،
همانطور كه ويليام راش، (William Rasch) متذكر مىشود، تعريف پيچيدگى بدون تناقض غيرممكن است. (34) در مقام
«ادعايى كه شامل همه سيستمهاى پيچيده مىشود»، چنين تعريفى مىبايد تاييد كند كه ادعاهايى از اين دست نمىتوانند مطرح
شوند: [ طرح چنين ادعاهايى ] چنان است كه گويى ناظرى از روى فراسطح چشمانداز عينى (خنثى، تام) به مابعد فراسطحى
برجهيده باشد كه از آنجا ديدن اينكه هيچ فراسطحى وجود ندارد امكانپذير باشد. سيستم نظارهگر خود را نظاره مىكند اما اين
نقص را دارد كه خود را تماما نظاره نمىكند... سيستم اين نقص را تصديق مىكند و در نتيجه اين معناى متناقض را متبادر
مىكند كه، به عنوان سيستمى كه نمىتواند به تمامى نظاره شود، مآلا خودش را تماما نظاره كرده است. (35) مقصود اين است كه چنين پارادوكسهايى از خصوصيات ذاتى پديدهاى به نام پيچيدگى نيستند، لكن هنگامى سر برمىآورند كه
سيستم نظارهاى (يعنى ارگانيسم روانى به كاربرنده زبان) در تعريف پيچيدگى مشمول باشد، شمولى كه ناگزير مرز ميان بساطت
و پيچيدگى را محو مىكند. (36) به عبارت ديگر، پيچيدگى مولود نظارهاى است كه پيچيدگى را به عنوان كانون توجه خود
برمىگزيند. «اگر كسى به يارى اين تمايز [ ميان جزء و اضافه ] به نظاره بپردازد، پيچيدگى موضوعيت مىيابد، ورنه پيچيدگى نيز
موضوعيتى نخواهد يافت. بنابراين، ما پيوسته با پيچيدگى سروكار نداريم، لكن ناظر در هر زمانى مىتواند پيچيدگى را
وضوعيتبخشد، و امروز، شرايط چنين موضوعسازيى مساعد است»، (364 WG) .يعنى، با گزينش آنچه كه، از نظر سيستم
بسيط، به عنوان اختلال، (distrubance) ثبتشده است، همواره امكان تقليل وجود دارد. بنابراين، از ديدگاه نظريه سيستمها، نيروى يكپارچهگر گفتمان هابرماس چيزى نيست مگر توانايى آن در تقليل پيچيدگى از گذر
خنثىسازى اختلالهاى بالقوه. درست همانگونه كه گفتمان قادر به ثبت تفاوتهاى دقيق ميان «تركيبهاى اصلى فروساختارى
غيرقابلآرمانىسازى»، (non-idealizable infrastructural archsyntheses) دريدا و مفاهيم عادى نيست (37) ،
» (38) ،بنا به كدهاى خودش تعبير و تفسير
مىكند، اعم از اينكه اين كار را از منظر يك سيستم جامعتر انجام دهد يا از منظر صورتهاى استانداردى از منطق. «من تاييد
مىكنم كه P »صورتى است كه سپس به عنوان تاييدى بر فراگيرى، (universality) سيستم تلقى مىشود («تو دقيقا آن
چيزى را انجام مىدهى كه من به تو گفتم كل زبان انجام مىدهد»)، حال آنكه مضمون گزاره P به عنوان [ امرى كه ] متناقض
خود [ است ] ، يعنى «غيرعقلانى» [ است ] ، رد مىشود. بدينسان، هابرماس، به اعتبار ارتباط و مدارا، مىتواند رها از تمامى سنتهاى فكرى، كار خود را به پيش برد - صرف حضور
پارادوكس خود ارجاع در نيچه، آدورنو، يا فوكو براى سلب صلاحيت از آنها كافى است - در صورتى كه در همان حال برنامه پژوهشى
خود هابرماس در بسط و توسعه تلاش او در جهت ادغام فزاينده حوزههاى تحقيق ميان رشتهاى در يك كل همساز ادامه مىيابد. اگر حقيقتا موضوع كليدى بحث پستمدرنيسم پيچيدگى باشد، و آن پيچيدگى مولود نظارهاى باشد كه موضوعيتبخشيدن به
پيچيدگى را انتخاب كرده است، انتخابى كه، از حيث انتخاب بودن، به جهتخصلت گزينشگرىاش ضرورتا مستلزم تقليل
پيچيدگى است، آنگاه مناظره ميان هابرماس و منتقدانش ظاهرا در قول به تقدم ذيل به اختصار بيان شده است: براى نجات
درونمايه رهايىبخش مدرنيته، هابرماس نه تنها بايد بر تمايز مطلق ميان سيستم و زيستجهان پاى فشارد، بلكه مىبايد بر تقدم
زيستجهان نيز تاكيد ورزد. گفتمان، به مثابه جايگاه هنجارين ممتازى مسلم فرض مىشود كه از آن پويشهاى يكپارچگى
كاركردى و تكامل سيستم به سوى افزايش پيچيدگى اجتماعى مىتوانند، در اصل و اساس، نقد شوند و به ضبط و مهار درآيند.
لومان، ضمن مخالفتبا شان ويژهاى كه در نظريه اجتماعى هابرماس به زيستجهان داده شده است، تحليل گفتمان را در مقام تنها
يكى از مكانيزمهاى بازتوليدكننده سيستم اجتماعى، در ميان بسيارى از گونههاى ديگر ارتباطات، پيش مىنهد. در تبيين لومان،
«يكپارچگى هنجارى» تنها موردى خاص از «يكپارچگى كاركردى» به منزله طريقه خاص برآوردن نيازهاى درونى سيستم است.
يكپارچگى هنجارى مىتواند نظاره شود و خود را در عملكردش، همچون وسيله تقليل پيچيدگى اجتماعى به بساطت زيرساختى،
نظاره كند. (39) هابرماس در دفاع از خود نشان مىدهد، به مجرد آنكه ما از ايدئال هنجارين نهفته در عمل اجتماعى زيستجهان
دست كشيم، هيچ معيار و ضابطهاى براى داورى در باره وضع خاص امور نخواهيم داشت. به زعم هابرماس، نظريه لومان با تاكيد
بر «غيراخلاقى بودن بيشينه»، [hohere Amoralitt] كدهاى كاركردى كه اجتماع را سازماندهى مىكنند (40) ، به تاييد
كلبىمسلكانه وضع موجود، (status quo) مىانجامد. به نظر مىرسد كه ما - بهعكس هابرماس - ناگزير از گزينش ناخوشايند
ميان «ديدگاه تاريخى ناب و ديدگاه استعلايى محض» نيستيم، بلكه اين گزينش را بايد ميان دو نظريه آشكارا ناسازگارى صورت
دهيم كه هر دوى آنها دعاوى نيرومندى درباره شمول و كليت مطرح مىسازند: يكى وعده حفظ ارجمندترين اميدهاى اتوپيايى ما
را مىدهد، و آن ديگرى مدعى ارائه فهم «كارا»ترى، [angemessen] از جامعه معاصر است كه به دقيقترين شيوه قادر به
همساز كردن بسيارى از بينشهاى «پستمدرن» ما درباره، مثلا، وضعيتسوژه و تجربه عدم تعين بنيادين و تقليلناپذيرى
پارادوكس است. برچه اساسى ما بايد ميان اين دو نظريه گزينش كنيم؟ در حالى كه اين طريقه تعبير پرسش موضع من را موافق نظريه هابرماس نشان مىدهد (ضمن اشاره به اين كه براى گزينش يك
نظريه بايد مبانى مشروعى وجود داشته باشد)، نمىتوانم احساس عميق ناخوشايندى را كه نسبتبه تلاش نوهگلى هابرماس دارم
منكر شوم، يعنى تلاش او براى التيام شكاف ميان فلسفه اخلاق و معرفتشناسى، كه از زمان كانت تاكنون ميراث روشنگرى بوده
است. به رغم آنچه گذشت، لومان و پستمدرنها چنين وانمود مىكنند كه استدلالهاى بهترى در اختيار دارند. (آيا اين خود امتياز
ديگرى براى هابرماس خواهد بود؟) معهذا، اين نتيجهگيرى تنها در صورتى مىتواند صريحا خود را القا كند كه بتوان
قياسپذيرى اعتقادى را كه در واقع مىتواند غلطانداز باشد فرض كرد. آيا نظريه كنش ارتباطى نمونهاى از آنچه كه به عنوان
مبناى خودش مفروض مىگيرد به دست مىدهد، يعنى راى و عقيدهاى در حوزه عمومى، جايى كه جامعه مدرن، بنا به فرض،
هويت عقلانى خود را شكل مىدهد و از آن در برابر تهديد استعمار از طريق سيستمهاى تحت هدايت رسانهها، نظير دولت
ديوانسالار و اقتصاد، حمايت مىكند؟ بنابراين، آيا واپسين آزمون اعتبار [ نظريه كنش ارتباطى ] عبارت است از «امكان ادغام
ژرفبينىهايش در تفاسيرى از اوضاع اجتماعى كه به لحاظ عملى پيامد دارند» (41) ؟ يا اينكه آن نظريه، بيش از هر چيز، نظريهاى
اجتماعى است كه مربوط و محدود به جماعت متخصصان مىشود و از اين رو در برابر استانداردهاى شناختى گفتمان علمى
سنجيده خواهد شد؟ ملاعبات، (flirtations) اخير هابرماس با نظريه سيستمها در كتاب نظريه كنش ارتباطى مورد توجه قرار گرفته است، و به
وضوح نشان از تاكيد رو به رشد او بر متعلقات نظرى دارد. هابرماس، به منظور حفظ تاثير رقابتانگيز در درون علوم اجتماعى،
تحليل كاركردى را به طور فزاينده در جهت اهداف خود تصاحب مىكند، و تشريح انتقادى او، در مقام كل، به جاى گفتمان عملى،
ديدگاه عينيتبخش و بىطرف مقوم گفتمانشناختى را برگرفته است. (42) مسلما، تحليل كاركردى جامعه، به مثابه سيستم، صرفا
به قصد تكميل نه تعويض، ديدگاه درونگراى شركتكنندگان اجتماعى بوده است كه هابرماس در ادامه آن را به عنوان شرط
پيشين چنين تحليلى اصل مسلم فرض مىكند، (299 PDM) . لكن نفس نياز به تكميل، و نيز آثار بالفعل آن، بر امكان تمييز ميان زيستجهان و سيستم برحسب اين دو رهيافت روششناختى
متفاوت شبهات جدى مىافكند (153 TCA 2) بدينسان تمامى بار مسئوليت استدلال هابرماس بر شانه اثبات نظرى اين
نكته سنگينى مىكند كه گونههاى عقلانيتى كه صفت مميز اين دو قلمروند، در حقيقت مطلقا از يكديگر متمايزند، و تكامل
سيستم در جهت افزايش انفكاك درونى بر آنچه كه هابرماس پيرو ماكس وبر «عقلانى كردن» زيستجهان مىخواند، اقامه مىشود
و تابع آن مىماند. پيشتر ديديم كه چگونه تلاش هابرماس براى بنا نهادن مفهوم هنجارين مدرنيته در ساختار مفهوم بينالاذهانيت مؤسس بر زبان،
منجر به تصميمناپذيرى (عدم قطعيت) و پارادوكس مىشود. در نتيجه، چنين استدلال خواهم كرد كه راهبردهاى مفهومى
متفاوت مرتبط با زيستجهان و سيستم، تا آنجا كه چشماندازهاى روششناختى تكميلى را نشان مىدهند، (43) در حقيقتبه لحاظ
نظرى ناسازگارند، و از اين رو پروژه سازگار ساختن بعد هنجارى و شناختى گفتمان در يك نظريه جامع مدرنيته مىبايد همچون
شكست و ناكامى تلقى شود. شناخت تاريخى هابرماس از مدرنيته در قالب «رفع همبستگى سيستم و زيستجهان» نه تنها از نظريه سيستمها اصل انفكاك
كاركردى را، به منزله يك مقوله تحليلى بنيادين، به وام مىگيرد، بلكه چارچوب تكاملى آن را نيز اقتباس مىكند. درون چنين
چارچوبى، گذار تاريخى از جوامعى كه «لايهبندىشده» (پيشامدرن و بر اساس سلسلهمراتب سازماندهى شدهاند) به جوامعى كه به
لحاظ كاركردى انفكاك يافتهاند (مدرن و به نحو افقى سازمان داده شدهاند)، به مثابه افزايش پيچيدگى در سطح سازماندهى
اجتماعى، به صورت مفهوم درمىآيد. در نظر سيستمها، پيچيدگى نشانگر تفاوت «ميان مراتبى از كميت و بزرگى است، كه در آن
هر جزء مىتواند دائما با هر جزء ديگر در هر زمانى پيوند يابد، با آن مراتبى كه در آنها ديگر اين وضعيت صادق نيست.» براى آنكه
جامعه موصوف به «مدرن» شود بايد از «آستانه» پيچيدگى درگذشته باشد، آستانهاى كه «فراسوى آن تنها پيوندهاى (غيرضرورى)
گزينشى امكانپذيرند، و ساختارها، از آن رو كه مىتوانند دگرگون شوند، بايد خود را حفظ كنند»، (364 WG) پيچيدگى
بدينمعنا ثمرهاى است تكاملى كه به ميزان زيادى هم نامحتمل است هم برگشتناپذير. سيستمها اگر به حال خود واگذاشته
شوند به پيچيدهتر شدن مىگرايند، همچنان كه طى زمان بسط مىيابند - البته، اگر فاجعه بزرگى رخ ندهد. اما پيشرفت
اجتماعى، به مفهوم بهينهسازى عملكردى كه از گذر انفكاك سيستمها ممكن شده است، به بهايى گران حاصل مىشود. در
جامعهاى كه به لحاظ كاركردى انفكاك يافته است هيچ سيستمى نمىتواند جايگزين ديگرى شود. غيرقابل تصور است كه علم
سياست - و به همين نسبت، دانش اخلاق - بتوانند كاركردهايى را به عهده گيرند كه اقتصاد به آنها مىپردازد. يا به عكس، دقيقا به
اين علت كه خردهسيستمهاى منفرد بر اساس كدهاى «غير زايد» مختص سيستم عمل مىكنند، (109 EC) به همين دليل آنها
بايد به طور گزينشى با محيطشان مرتبط شوند. اين موضوع توانايى اجتماع را، در پاسخدهى به منزله كل به بحرانهاى جارى در
ديگر خردهسيستمها يا اختلالات محيطى، به سختى محدود مىكند. هابرماس به وضوح تشخيص مىدهد كه اتخاذ چارچوب نظريه سيستمها، ايده كانون هنجارينى را كه بگذارد جامعه مدرن به
منزله كل به آگاهى انتقادى از خود شكل دهد و بدينسان مهار تكامل خود را به دست گيرد، ممتنع مىسازد. او مىپذيرد كه در
جهان لومان «هيچ جايى» براى «برساختن حوزه عمومى، Offentlichkeit] كه بتواند اين كاركرد را به انجام رساند» وجود
ندارد، و جايى هم براى آرمانهاى خود آيينى و تعيين نفس، (self-determination) انسان كه او اميدوار است در انديشه
جامعه ارتباطى روشنگرانه حفظ شود، وجود ندارد، (378 PDM) آنچه كه از تحقق اين آرمانها مانع مىشود، صرفا، موضوعى
مربوط به معضلات فنى مضمون در شكلگيرى اجماع عمومى نيست، معضلاتى كه تا حدى معين مربوط به محدوديتهاى
تجربىاند كه به موجب گنجايش محدود حافظه و محدوديتهاى زمانى در عمليات گفتمان قرار يافتهاند; (44) بلكه، مساله در
ناسازگارى نظرى بين دو مفهومسازى از مدرنيته نهفته است كه متقابلا همديگر را منع مىكنند. در حالى كه هابرماس بر پايهگذارى جامعه مدرن در نقطه ارشميدسى خود، يعنى اجماعى كه به طور عقلانى برانگيخته شده
است، تاكيد مىورزد، اصل انفكاك كاركردى مستلزم غياب چنين نقطه اتكايى است و، به طور ضمنى، موجب امتناع آگاهى
تماميتبخش يا هويت جمعى (وجدان جمعى)، tsein] و [Gesamtbewu بر اساس مدل سوژه استعلايى يا بينالاذهانيت
مبتنى بر زبان است. واگشتگى، (Recurisivity) ،كه فروبستگى خود ارجاع براى بازتوليد سيستمهاى خودسازنده آن را فراهم
مىسازد، موجب شفافيت نمىشود. (45) لومان مىنويسد: واگشتگى هرگونه اصل انفكاك اجتماعى را، كه در جهت احراز مجدد تماميتسيستم در درون سيستم باشد، نقض مىكند. كل
نمىتواند در همان زمان بخشى از كل باشد. هر تلاشى از اين دست صرفا به ايجاد تفاوت در سيستم مىپردازد، تفاوت آن بخشى كه
تماميتسيستم را در درون سيستم در برابر تمامى ديگر بخشها نشان مىدهد. نمايش وحدت محصول تفاوت است، بدينترتيب،
خود مقصود [ اين تلاش ] پيشاپيش حاوى پارادوكس و ناقض خود است، (121 EC) . به عبارت ديگر، حتى اگر فرض كنيم كه مىتوان بر موانع عملى غلبه يافت و در واقع به اجماعى نائل مىشديم كه حاصل استدلال
مىبود، چنين اجماعى هنوز از سوى خردهسيستمهاى ديگر «در معرض مشاهده و تناقض» بود، (135 EC) ،يعنى «پديدار
جزئى» كه تنها مىتواند، به شكل پارادوكسى، ورود مجدد، (Wiedereintritt) «كل را درون كل بازنماياند»، (134 EC) . هابرماس معتقد است كه فلسفه سياست رهايىبخش امكانپذير نخواهد شد مگر كه بتواند بر مبناى نظريه جامعى از اجتماع
بنياد گيرد. او، به علاوه، مسلم مىداند كه تحليل كاركردى همچنين فلسفه سياستى را ناممكن مىسازد و هم مبناى آن را: «اگر
جوامع مدرن به هيچوجه امكان شكلدهى به هويت عقلانى را نداشته باشند، آنگاه ما هيچ مرجعى براى نقد مدرنيته در اختيار
نخواهيم داشت»، (374 PDM) بنابراين، هابرماس مبارزه با «ضد اومانيسم روششناختى» لومان را در سطح شكلدهى مفهوم
ضرورى مىداند و اين مبارزه را با تاكيد بر اين نكته پيش مىبرد كه نظريه اجتماعى رهايىبخش بايد «به نحوى از جامعه مدرن
مفهومسازى كند كه امكان فاصله گرفتن خودش از خود، به منزله كل، و امكان تعبيه دريافتهايش از بحران در سطح بالاتر
فرآيندهاى ارتباطى حوزه عمومى، با گزينش مفاهيم اساسى، از پيش به صورت منفى پيشداورى نشود»، (378 PDM) براى
بىاثر ساختن اين «پيشداورى منفى»، هابرماس مفهومسازى بديلى از مدرنسازى را پيش مىنهد كه انفكاك مدرن حوزههاى
ارزش (علم، اخلاق، هنر) را تصديق مىكند، درحالىكه وعده سازگار ساختن آنها را در شرايط آرمانىشده عمل گفتارى مىدهد كه
و صداقت، (authenticity) گزارهها موضوع
بحث و مناظره و توجيه عقلانىاند. تز عقلانىسازى، بدينسان، دقيقا بر آن چيزى تكيه مىكند كه اصل انفكاك كاركردى انكار
مىكند، يعنى، امكان اينكه پسزمينه هنجارين مضمر جامعه بتواند به مثابه كل در رسانه بازتابنده بينالاذهانيتى كه استدلالا
قوام يافته است آشكار شود و حقيقتا چنين هم مىشود. وضعيتبسيار مبهم اين مفهوم در گونههاى متفاوت توجيه عقلانى منعكس شده كه هابرماس در متون مختلف به دست داده است.
در كتاب نظريه كنش ارتباطى تمايز زيستجهان / سيستم بر مبنايى كاملا شناختى مطرح شده است: اگر درصدد كسب فهم
مكفى از جامعه مدرن هستيم، اتكاى انحصارى بر روششناسيهاى علمى، درونمايه هنجارين مدرنيته را مغفول مىگذارد (
153-97 TCA 2) از سوى ديگر در كتاب گفتمان فلسفى مدرنيته، تاكيد بر تمايز سيستم / زيستجهان آشكارا منجر به
بعيتحوزه شناختى از بايستههاى اخلاقى سياسى مىگردد: آنچه كه بايد وضع واقع باشد بر آنچه كه مىتواند، در حقيقت، وضع
واقع باشد تقدم مىيابد. اما لومان، دقيقا بر پايه مبانى نظرى، به اين عمل اعتراض مىكند: «اگر اين [ هدف هويت عقلانى جمعى ] خواسته نيرومند
جامعه مدرن باشد، آنگاه نمىتواند به قدر كفايت فراچنگ آيد، يا، اگر هم به دست آيد، تنها مىتواند به منزله شكست تلقى شود»، (
134 EC) البته مىتوان همواره پيامدهاى نظرى را بر اساس مبانى اخلاقى يا سياسى رد كرد، لكن با اين عمل، ديگر به بازى
نظريه نمىپردازيم. به اين معنا، انتقاد سياسى هابرماس از نظريه سيستمها عمل اعتراضآميزى است در برابر بينش دهشتناكى
كه از سوى «علم فنى» ماشين سراسر خودسامانگر عملكرد كور سيستمهاى نيمهمستقل عرضه مىشود كه در آن آرزوهاى عقل
عملى تا مرتبهاى نهچندان بالاتر از «فريبى كه به لحاظ كاركردى ضرورى» باشد، تنزل مىيابد. (46) نظريه كنش ارتباطى، در اين
اعتراض، خود را به مثابه فلسفهاى عملى قوام مىبخشد كه، اعم از اينكه بهتر باشد يا بدتر، مىبايد از عدم ضرورت گزينشى بودن
خود به منزله شرط امكانپذيرىاش ممانعت كند. سيستم نمىتواند آنچه را كه نمىتوان ديد، ببيند. لكن دقيقا اين عمل
مركزيتبخشى به خود نيز يك بار ديگر ايفاگر درام مدرنسازى به منزله انفكاك است: وحدت نظريه و عمل، در نفس تلاش براى
سازگار ساختن مقتضيات متعارض عقل و فاهمه در ايده عقلى، كه بنا به فرض تنها ايدهاى به مفهوم كانتى كلمه نيست، بلكه شرط
تجربى گفتار هر روزه نيز هست، وامىگسلد. ميل به وحدت تفاوت را پديد مىآورد، و نظريهاى كه از چنين ميلى تغذيه مىكند، به
معناى اصلى كلمه، يوتوپيايى مىگردد. اين مقاله ترجمهاى است از : Eva Knodt, "Toward a Non-Foundationalist Epistemology: The Habermas/
LuhmannControversy Revisited", New German Critique. يادداشتها: 1. Gilles Deleuze , Difference te repetition (Paris: Presses Universitaries de France,(
1976),293. 2. Jrgen Habermas, ``Questions and Counterquestions|| Habermas and Modernity,ed.
Richard J. Brenstein (Cambridge, Mass.: MIT. 1985), 193. 3. J rgen Habermas, The Theory of Communicative Action 2: Lifeworld and System_
ACritique of Functionalist Reason, trans. Thomas McCarthy (Cambridge, MA:Polity,
1987).
.PvC وlz ¦i،× (TCA
2) kDطغ DF éخDأ× حك¬ ok pRC فëC : éF lىـئ وDثغ .4 Thomas McCarthy|s "Translator|s Introduction", to the Theory of Communic
5. Niklas Luhmann. "The Autopoiesis of Social Systems", Essays on self-r
: éF lىـئ ´كVo ,عD×كخ oDئ pF وkDv يدhl× êCpF Dietrich Schwanitz. "Systems Theory and the Enviroment of Theory", The C
6. Niklas Luhmann. Ecological Communication (Cambridge, Mass.: Polity, 1
.PvC وlz وkCk عD،غ (EC)
,kDطغ DF éخDأ× فO× ok pRC فëC 7. Luhmann, "Autopoiesis", 13.
: éF lىـئ وDثغ ,يvD×pFDç وDتlëk qC TeF pF êoقp× êCpF .8 ManfredFrank. Die Grenzen der Verstndigung: Ein Geistergesprchzwischen L
qC ياë éF حlG× xJ عA qC éئ وlغDvo MDGRC éF Co يëكثخC éOىغol× ي؟wد¾ عDطO؟ت EDOئ ok حسlOvC ´كغ ف@ëC êCp@F uD@×p@FD@ç .9 The Philosphical Discourse of Modernity, trans. Federick _ Lawrence (Cam
10. Martin Jay, "The Debate over Performative Contradiction: Habermas ve
فëC فOhDv فçpG× ok قC D×C .kqDvي× pënJDغEDـOVC Co xئقkCoDJ kكVق عDFq ´DVoCkكhPىçD× éئ lـئي× حسlOvC ف@ى@ـ@Z ي@V 11. James L. Marsh "Strategies of Evasion: The Paradox of self-referenti
12. Niklas Luhmann, Die Wissenschaft der Gesellschaft (Frankfurt / Main:
13. J rgen Habermas and Niklas Luhmann, Theorie der Gesellschaft oder
14. Thomas McCarthy, "Complexity and Democracy : The Seducements of Syst
15. Luhmann, quoting H. Maturana, "Autopoiesis" (AU).
: éF lëpثـF ,é؟wد¾ ق عol× ظدµ ok pىhC êDè،ëCpت êkDأOغC يFDëqoC êCpF .16 Jean-Francos Lyotard, The Postmodern Condition: A Report on Knowledge, t
: éF lىـئ ´كVo ,يـاzPhDv ق DèطOwىv ُëp²غ عDى× êDèOFCpآ ok yقDئ êCpF Robert Platt, "Reflexivity, Recursion and Social Life: Elements for a
17. William Rasch, "Theories of Complexity, Complexities of Theory: Habe
18. Rainer Ngele, "Public Voice andPrivate Voice: Freud, Habermas, and D
19. David E. Wellbery, "Nietzsche _ Art _ Postmodernism: A Reply to Jurgen Habermas" 20. Jacques Derrida , "Toward an Ethic of Discussion ", Limited Inc., tr
.PvC وlz ¦i،× ( LTD )
,kDطغ DF فO× ok EDOئ فëC 21. Martin J. Matustik, "Habermas on Communicative Reason
HOا× ي×DئDغ éFPvC يivDJ uD×pFDç Pىغشأµ lـ×وlµDآ êكثO؟ت ضكè؟× éئ lـئي× حسl@O@vC ف@ى@ـ@Z ف@ى@خق koD@a@ëo .22 Richard Wolin. "Critical Theory and the Dialectic of Rationalism", New G
: éF lىـئ وDثغ ,عol× بىNكـ×pç ok êpënJDغoDاغC ´ك¨ك× ذ¤C بësكخكٌlëC MD×rدOw× ôoDFok .23 Benjamin K. Bennett, "Performance and the Exposure of Hermeneutics", Theatre 24. Jurgen Habermas, "Wahrheitstheorien" (1972), Vorstudien und Ergnzung
: éF lëpثـF ,يëCkqxئقkCoDJ ok fVp× êkpGçCo ُخrـ× éF ,فOhDv lـطغD×q ôoDF ok .25 N. Luhmann, Die Wissenschaft der Gesellschaft 103-07.
عقok qC Co Clëok êoDO؟ت kpادطµ éئ kpىتي× وlëkDغ ذىخk فëC éF Dأىآk Co éOاغ فëC بىOvكND× éئ Pwى@غ ف@O@؟@ت é@F êqD@ى@غ .26 27. Denis Kambouchner, "The Theory of Accidents", Glyph 7 (1980): 149-75
28. Derrida, Limited Inc 119.
: éF lىـئ وDثغ فىـaطç N. Katherine Hayles, Chaos Bound: Orderly Disorder in Contemporary Literature 29. M. H. Abrams. "The Deconstructive Angel". Modern Criticism andTheory
: ok يـاzPhDv qC uD×pFDç kكh فىىGN éOGخC ق The Philosophical Discourse of Modernity 161-210.
êp²غ ¢çقtJ ok éئ يw@ئ) , (George Spencer Brown)
,عقCpF pwـKvC UpV يNDىدطµ ؤ®ـ× qC uDGOآC DF ,عD×كخ .30 Luhmann, Die Wissenschaft der Gesellschaft 74.
: éF lىـئ ´كVo ,MDىدطµ ق وoD²غ فىF rëDطN koك× ok .31 Luhmann, Die Wissenschaft der Gesellschaft 77-78.
32. Jacques Derrida, Of Grammatology, trans. Gayatri Chakravorty Spivak (Baltimore: 33. Elena Esposito, "Paradoxien als Unterscheidungen von Unterscheidunge
34. Rasch, "Theories of Complexity".
35. Rasch, "Theories of Complexity", 76-7.
36. Rasch, "Theories of Complexity", 77.
37. Rodolphe Gasche. "Infrastructures and Systematicity", Deconstruction
ُëp²غ éF ¢ëكh êقDµk qC يhpF êCpF uD×pFDç .PvC (illocutionary)
,[éO؟ت ok عكط©× ذطµ] qC يNoك¤ ق éغكطغ kك¥أ× .38 39. Rasch, "Theories of Complexity", 70-71.
40. Niklas Luhmann. "Paradigm Lost: On the Ethical Reflection of Morality", Thesis 41. Dieter Misgeld, "Critical Hermeneutics versus Neoparsonianism?" New
Co CpتkpئoDئ êqClغCظ،Z [عDèVPwëq oDط·OvC] rN kكh éئ koCk وoDzC éOاغ فëlF ,يNoDئب× uD×كN qC Pى·GN éF ,lدت xى@× .42 (Misgeld, "Critical Hermeneutics" 75)
. : éF lëpثـF ,يتlىaىJ ذىدأN ضrىغDا× ُخrـ× éF ,[يدµ kDـvC] ُخDw× ôoDF ok Luhmann, Ecological Communication 8-10.
: éF lىـئ وDثغ ,êpتذىطاN ôoDF ok .43 Annetta Pedretti, "Where the Language is the Meta-Language", Applied Sys
44. Habermas and Luhmann, Sozialtechnologie 336.
45. Cornel, Philosophy of the Limit 124.
: qC ذأغ éF ,عD×كخ qC uD×pFDç pىw؟N .46 Mary Hesse, "Habermas|s Consensus Theory of Truth". Revolutions and به سوى معرفتشناسى غير بنيادگرا: مناظره بازنگريسته هابرماس / لومان
1
2
3
4
1:Reason and the Rationalization of Society (Boston. Beacon. 1984).
NewYork:Columbia UP, 1990).
inCriticism: Essays on the Present andFuture of Literary Theory (West Lafayette:
PurdueUP, 1987).
Habermas (Frankfurt / Main: Suhrkamp, 1988).
.PvC éO،ت éOىغol× ¸¾Cl× êDçéëp²غ ي×DطN pënJيـىF¢ىJ êDçé؟خه×
Mass.:MIT , 1987) (PDM).
thePoststructuralists", Philosophical Interventions in the UnfinishedProject of
Enlightenment,(Cambridge,Mass.: MIT, 1992).
يëCpثOhDvDwJ lأغ lغكىJ PèV ok فىـaطç .lـئيطغ êkDëq ہآكN uD×pFDç kكh pRC ok xئقkCoDJ ؤىآk ذىدeN ؤëp¬ qC ´ك¨ك@×
Moك¤ يzشN ,koCk éVكN xئقkCoDJ ق kكh éF ´DVoC ُخDw× قk pF CoDاzA éئ ,DèطOwىv ُëp²غ pىhC ¢çقtJ DF يأ®ـ× êoDتqDv p@F
.lçkيطغ
thePost-modern Critique of Rationality", International Philsophical Quarterly29, (1989). <
1992) (WG).
Sozialtechnologie:Was leistet die Systemforschung? (Frankfurt / Main: Suhrkamp, 1971).
Theory",New German Critique 35 (Spring / Summer 1985): 27-53.
GeoffBennington and Brian Massumi (Minneapolis: U of Minnesota P, 1984).
PostmodernSociology", The Sociological Review 37 (1989): 636-67, and Drucilla
Cornell, ThePhilosophy of the Limit (NewYork: Routledge, 1992).
Luhmann, andthe Study of Social Systems". German Studies Review 14 (1991): 70.
ofEnlightenment", Reading After Freud (NewYork: Columbia UP, 1987), 69.
,Stanford Italian Review 6 (1986): 79.
Weber andAlan Bass (Evanston: Northwestern UP, 1988), n. 9.
ndPerformativeContradiction", New German Critique 47 (Spring / Summer 1989).
: éF lëpثـF .p®h qC Pىغشأµ êpçكV ق يëDىJكNC عكط©× MDWغ ok Moك؟اغCp¾
41(Spring / Summer 1987): 23-52.
Journal44 (1992): 435.
Theoriedes Kommunikativen Handelns (Frankfurt: Suhrkamp, 1984).
عA عكël× DWـëC ok éئ) Co يëClëok ôsقpJ qC يNقD؟O× PٌCpآ .PvC وkpئ ¦i،× يvD×pFDç عDطO؟ت éئ lـئي× وl@çD@،@× êCوqك@d
Rodolphe Gasche , The Tain of the Mirror: Derrida andPhilosophy of ok ézDت ہخقkقo (ظO@w@ç
.PvC وkpئ cp®×Reflection(Cambridge,Mass: Harvard UP, 1986),
andScience (Ithaca: Cornell UP, 1990) 176.
York:Longman.1988 ) 265-76; Michael Morton "Verum est factum: Critical Realsim and
the Discoure of Autonomy", The German Quarterly 64 (1991): 149-65;
´كVo وlëlJ ف@ëC é@F (Wiedereintritt)
,[klW× kقoق] cش®¤C DF ,(PvC éO،ت حlG× عA يـىëA Moك¤ qC ي،iF éF DèطOwىv
: éF lëpثـF ,يëCkqxئقkCoDJ êCpF êkpGçCo ضDأ× ok ,klW× kقoق ôoDFok .lـئي×
Johns Hopkins UP, 1976) 5.
Paradoxien,Dissonanzen, Zusammenbruche: Situationen offener Epistemologie (
Frankfurt / Main:Suhrkamp, 1991).
ndPhilosophy:The Texts of Jacques Derrida (Chicago: U of Chicago P, 1987) 5.
.ض - .lëكVي× بwطN ,[êoDO؟ت ذطµ] ôoDFok, (J. L. Austin)
,فىOvA .ح .U
Eleven 29(1992): 86.
Critique 35(Spring / Summer 1985): 55.
يçDتlëk qC éغ ,êp²غ lëpWN ضDأ× ok ,عDèVPwëq / ظOwىv rëDطN .kpىتي× §p¾ ¢ىJ qC ,´DطOVC qC ي·×DV ُ@ëp@²@غ P@è@V ok
ko فاخ .lzDF lغCكNي× éZ يµDطOVC £Dh êDè،اط،ئ ذd êCpF عA يدطµ yqoC éئ PvC فzقo éغ ق PvC حك¥d ذFD@آ Cp@تعقok
ok [Co DèغA ¸¾Dـ× ق ؤëشµ ق DçkDèغ ,Dèçقpت ,kp؟ـ× £DizC Pىدhl×] éئ يësكخكٌlëC عCكـµ éF ,lدت xى× êكv qC DèطOwىv ُëp²@غ
lëDFي× êkDأOغC ُëp²غ éئفëC pF يـG× قC يـط¨ kDأOµC ok وtëق éF ,lëAي× ضDh ضp²غ éF ,[lـئي× عDèـJ] يµDطOVC êDèGىvA lىخك@N
[:lغكzي× éخDw× عA Dë فëC HGv] éئ lـërتpF عCpثëk عDى× qC Co يë[Dèçقpت ق £Dh kCp¾C] عA
andCybernetics. Volume 2: Systems Concepts, Models and Methodology (NewYork:
Pergamon, 1980) 634.
Reconstructionsin the Philosophy of Science (Bloomington: Indiana UP, 1980) 222.