| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 16 |
نوشته ادوارد اروين ترجمه سعيد ناجى بين روانشناسى و معرفتشناسى، جريانى دائمى از تبادل دوسويه وجود داشته است. فلاسفه وروانشناسان در
تاييد آراى روانشناختى، به آموزهها و براهين جديد معرفتشناختى تكيه كردهاند.به تازگى معرفتشناسان نيز
در تلاشهايشان براى حل مسايل حوزهفكرى خود به روانشناسى روىآوردهاند. بسيارى از اختلافنظرهاى معرفتشناسانه در حوزه روانشناسى به نحوى از انحاء به مباحثرفتارگرايى مربوط
مىشود. ابتدا در سال 1908 ، جان واتسن (1) قويا استدلال كرد كه علم روانشناسىپيشرفت قابلملاحظهاى
نداشته است. چاره پيشنهادى وى اين بود كه از طريق تعويض موضوعموردمطالعه اين رشته، آن را به علمى
طبيعى مبدل سازيم: موضوع متناسب تحقيق روانشناسان بايدرفتار [انسان] مىبود نه آگاهى يا ذهن. در واقع
او استدلال كرد كه تمام «به ذهن ارجاع دادنها» بايد ازروانشناسى كنار گذاشته شود. او با استدلال به اينكه امور
ذهنى وجود ندارند يا به نحوى خفيفتر، بااستدلال به اينكه دليلى براى وجود آنها در دست نيست، اين
توصيهاش را قوت بخشيد. او در سايرمواقع به ديدگاهى متوسل شد كه بعدها رفتارگرايى روششناختى نام
گرفت، ديدگاهى كه در آن،همه تبيينهاى ذهنى به سبب دلايل روششناختى ناديده گرفته مىشوند. او و پيروان
رفتارگرايش،در دفاع از ديدگاه اخير، استدلالهاى معرفتشناختى متفاوتى را بسط دادند. يكى از اين استدلالها كه ب. ف. اسكينر از آن بهره گرفت، بدين منوال است: ما در حالى كه ازاحساسات
واسطهاى يا ساير رويدادهاى ذهنى چشم مىپوشيم، (2) مىتوانيم بىواسطه به سراغ عللفيزيكى اوليه رفته و از
ارجاع دادن به علل ذهنى اجتناب كنيم. اسكينر استدلال كرد كه اگر تمامپيوندها (3) مجاز باشند، با عدم توجه
به يك پيوند ذهنى، چيزى از دست نخواهد رفت. احتمالااسكينر در گفتن اينكه چيزى از دست نخواهد رفت،
منظورش اين است كه چيزهايى كه از دستمىروند براى ما كاركردى جز مشكل كردن [فرايند] پيشبينى و
كنترل رفتار ندارند. با اين همه،فرض كنيم كه يكى از اهداف ما تبيين رفتار يك فرد باشد. بدينترتيب، اگر يك
رويداد ذهنى موجديا علت ناقصه (4) رفتار موردنظر مىبود، چيزهاى پراهميتى از دست مىرفت. [در واقع] ما با
غفلتاز آن علت، نادرستى تبيين پيشنهادى خود راجع به رفتار آن فرد را تضمين مىكرديم. بعضىرفتارگرايان با
اين جواب متقاعد نمىشوند، زيرا آنان مخالف اين هستند كه تبيين پديدارها هدف مجاز (5) علم است. اين
مخالفتشايد با گفتن اين مطلب تقويتشود كه تبيين فقط به عنوان راهنمايىبراى فهميدن، ارزشمند است.
ولى فهم امرى ذهنى است و لذا در روانشناسى علمى نبايد در پى آنبود. با اين وجود، متوسل شدن به اين دفاع،
مفروض گرفتن اين مساله است كه نظر رفتارگراياندرباره اين كه روانشناسى علمى چه موضوعاتى را در بر
مىگيرد، درست است. براى مخالفتبا اينامر كه دانشمندان بايد سعى در تبيين پديدارهاى روانشناختى داشته
باشند، يك رفتارگرا شايد دلايلديگرى داشته باشد. اما اگر اين دلايل نيز رضايتبخش نباشد، احتمالا استدلال
اسكينر با شكستمواجه خواهد شد. دومين استدلال مورد استفاده اسكينر به شكست تبيين علل شناختى يا ساير علل ذهنى، مربوطاست. وى
معتقد است كه يك نابهنجارى رفتارى، به شرطى به واسطه ارتباط دادن آن با اضطرابتبيين مىشود كه خود
آن اضطراب [نيز] به نوبه خود تبيين گردد. با اين وجود، مسلم انگاشتنرويدادهاى ذهنى مانع پيگيرى زنجيره
على مىشود. اسكينر مدعى بود كه محقق با [رسيدن به]اضطراب، به سادگى تحقيقش را متوقف كرده و
نمىتواند سؤال كند كه خود آن اضطراب، معلولچيست. يكى از مشكلاتى كه اين استدلال دارد، پذيرش اين
فرض است كه معمولا روانشناسانغيررفتارگرا تحقيق و جستجوى خود را با مسلم انگاشتن علتى ذهنى به پايان
مىرسانند. برخى ازاين روانشناسان اين كار را انجام مىدهند، برخى ديگر نه. به عنوان نمونه، يك روانشناس
فرويدىكه رفتار بيمار مراجعهكنندهاى را بر اساس اضطراب تبيين مىكند، احتمالا پيشتر رفته و سعىمىكند
آن اضطراب را نيز بر اساس يك آرزوى سركوبشده تبيين كند. با اين وجود، مشكلىجدىتر در اين فرض
مقدماتى اسكينر نهفته است كه حتى اگر اضطراب سبب رفتار ويژهاى گردد،ذكر آن تبيينكننده نيست مگر
اينكه خود آن اضطراب نيز تبيين شود. هميشه اين امر درست نيستكه B به عنوان علت A ،تنها زمانى وقوع
A را تبيين مىكند كه وقوع B نيز به نحوى تبيين گردد. اگرلازم بود كه B بر اساس C تبيين شود و C بر
اساس D و نظير آن الى آخر ، بدينترتيب همه تبيينهاىعلى غيرممكن مىشد. شايد پاسخ داده مىشد كه با
تبيين شدن B ،تبيين مناسبى در اختيار داريم;نيازى نيستبيش از آن جلوتر رويم. اما توقف در آن مقطع
دلبخواهى به نظر مىرسد. چرا تبيين نيازبه ذكر علت علت [يا علت دوم] يك پديده داشته باشد، اما به ذكر
سلسله علل بعدى نه؟ شايد آنچهدر مورد تبيين هميشه درست نيست فقط در مورد تبيين ذهنى صادق باشد;
فقط با القاى الگوى اخيراست كه ملزم به ارائه علت علت مىشويم. اما اين نيز دلبخواهى به نظر مىرسد. تفاوت
بين تبيينذهنى و غيرذهنى در چيست كه تحميل محدوديتهاى شديدترى را بر تبيين اولى توجيه مىكرد؟ استدلال معرفتشناسانهاى كه به طور بسيار گستردهاى از آن استفاده مىشود به ادعاىمشاهدهناپذير بودن
حالات يا رويدادهاى ذهنى برمىگردد. استدلال اين است: اگر فرايندهاىشناختى كلا مشاهدهناپذيرند، پس
دليل قانعكنندهاى براى اعتقاد به وجود آنها نداريم و بنابرايندليل قانعكنندهاى نيز براى پذيرفتن تبيينهاى
شناختى نداريم. همين استدلال شامل حالات ذهنىغيرشناختى، مانند احساسها يا هيجانها، نيز مىگردد.
مخالفان رفتارگرايى گاهى پاسخ مىدهند كهحالات ذهنى را مىتوان مشاهده كرد: هر يك از ما مىتوانيم از
طريق دروننگرى دستكم برخىحالات ذهنى را، كه عبارتند از حالات ذهنى خودمان، (دستكم آن دسته از
حالات ذهنى كه از آنهاآگاهيم) مشاهده كنيم. رفتارگرايان چند پاسخ براى اين نكته تدارك ديدهاند. بعضيها (به
عنواننمونه، زوريف، (6) 1985) استدلال مىكنند كه دروننگرى براى [دستيابى به] گزارشهاى دروننگر،
غيرقابلاعتمادتر از آن است كه گواه علمى مستندى به حساب آيد. برخى ديگر پاسخ دادهاند كه حتىاگر
گزارشهاى دروننگر قابل اعتماد مىبود، چيزى كه از طريق دروننگرى به دست مىآيد،شخصى است و اين
واقعيتبه تنهايى دادههاى دروننگر را به شواهدى نامناسب در علمرفتارشناسى بدل مىسازد. پاسخى
افراطىتر كه برخى از فلاسفه ارائه مىكنند اين است كه،دروننگرى نحوهاى از مشاهده نيست، بلكه بيشتر
نوعى نظريهپردازى است. دقيقتر اينكه، وقتى مابر مبناى دروننگرى گزارش مىدهيم كه يك احساس درد، يك
فكر، يك تصوير ذهنى و جز اينهاداريم، راجع به آنچه كه موجود است، نظريهپردازى مىكنيم. نظريه بدست
آمده شايد درستباشد وشايد نادرست; اما، بر طبق اين نظر، اين واقعيت كه ما دروننگرى مىكنيم نشان
نمىدهد كه برخىحالات ذهنى قابل مشاهدهاند. دروننگرى خواه قابل اعتماد باشد، خواه نباشد يا خواه نحوهاى مشاهده باشد، خواه نباشد،مشكل تعيين
مضمون و محتواى اذهان اشخاص ديگر يا حتى موجوديت آن اذهان [همچنان] باقىاست. در حال حاضر عموما
حل سنتى اين مشكل يعنى استدلال بر اساس قياس (7) شكستخوردهتلقى مىشود. احتمال دارد به جاى آن، از
استنتاج بر اساس بهترين تبيين (8) استفاده شود. اما برخىفلاسفه (مثلا، ون فراسن، (9) 1980) اعتبار اين نوع
استنتاج را مورد چالش قرار دادهاند. اگر بتوان اينچالش را تقويت كرد، شايد رفتارگرايان، دستكم در مورد
يكى از اصول محورى برنامههاى خود،قادر به دفاع باشند، و اين به معناى رد همه تبيينهاى ذهنى است. بسيارى از شناختگرايان و رفتارگرايان در لزوم تبديل روانشناسى به يك علم طبيعى دقيقتوافق دارند; اما آنها
اغلب در مورد اينكه اين كار نيازمند چيست، توافق ندارند. با اين وجود، بعضىفلاسفه و بعضى روانشناسان در
مورد «علمى» كردن روانشناسى، دستكم اگر اين كار به معناىكاربرد موازينى از نوع موازين معرفتشناختى
مورداستفاده در بيولوژى، شيمى و فيزيك باشد،چون و چراهاى جدىاى دارند. در سنت هرمنوتيك، برخى
استدلال مىكنند كه علوم يادشده قبل ازهر چيز علومى على هستند، يعنى آنها، هم دربرگيرنده تحقيق در
مورد قوانين علىاند و هم متضمنكاربرد وسيع تبيينهاى على. اما برخى استدلال مىكنند كه در روانشناسى ما
بايد اعمال انسان رابه زبان غير على و چهبسا برحسب نيتيا انگيزهها تبيين كنيم. ظاهرا كارل پاسپرس،
فيلسوف - روانپزشك آلمانى از نخستين حاميان اين راى است. او در ويرايشى كه در سال 1922 ازكتابش،
سايكوپاتولوژى عمومى (10) به عمل آورد، فرويد را به اين نحو مورد انتقاد قرار داد: «اشتباهادعاى فرويدى در خلط
ارتباطهاى مبتنى بر معنا يا نيت (11) با ارتباطهاى على است. در صفحاتپيشين همان اثر، او راجع به آن نوع
روانشناسى بحث مىكند كه مىخواست جايگزين روانشناسىنوع فرويدى گردد: علمى راجع به ارتباطهاى
مبتنى بر معنا و نيت. برخى از اصحاب هرمنوتيك در عصر ما (همچون ريكور ، 1981) با ياسپرس در موردارتباطهاى مبتنى بر نيت
همعقيدهاند، اما برخلاف او از نظريه فرويد دفاع مىكنند. آنها اين راى رامىپذيرند كه نظريه فرويد واقعا در
مورد نيات است نه علل. اما برآنند كه فرويد گاهى نظريه خودشرا بد تفسير مىكند. آنها استدلال مىكنند كه
دستكم بخشهاى اصلى اين نظريه با تفسيرى مناسبصادق است. به علاوه فرويد در انكار نيازمندى نظريههاى
مختلفش به تاييد تجربى محق بود.بعضى از اصحاب هرمنوتيك استدلال مىكنند كه برآوردن چنين نيازى تنها
زمانى معقول است كهما يك رشته موازين يا معيارهاى تجربى، شبيه معيارهاى مورداستفاده در شيمى يا
فيزيك را به كاربريم، اما چنين كارى بيمورد است. ولى برخى ديگر (مثلا، چارلز تيلور، 1971)
ديدگاهمعرفتشناختى خود درباره موازين را همواره به تئورى فرويدى محدود نمىكنند; به نحوى كلىترآنها
استدلال مىكنند كه يك نظريه روانشناختى كه مدعى تبيين اعمال انسان است، بايد با معيارهايىارزيابى شود
كه مربوط به علوم طبيعى نباشد. برخى كه مخالف ديدگاه هرمنوتيكى هستند، استدلال مىكنند كه نيات تا جايى كه تبيينكنندههستند [از
نوع] عللاند. به عنوان مثال، فرض كنيم كه من به كانديداى خاصى راى مىدهم و نيتى كهدر راى من نهفته
است، اين است كه مىخواهم براى پيشگيرى از سقط جنين موضعى گرفته باشم.به عبارتى من خودم را
معترض به آراى كانديداى رقيب كه طرفدار سقط جنين است، مىبينم. آيابينش من نسبتبه كارى كه بدين
نحو در حال انجام آن هستم، تاثيرى در راى من مىگذارد؟استدلال چنين است كه اگر تاثيرى بگذارد، پس نيت
كار من يك علت مؤثره (12) است; اگر تاثيرنگذارد، پس سخن گفتن از نيت عمل من چرايى اتفاق افتادن اين كار را
تبيين نمىكند. اغلب درمورد انگيزهها [نيز] همينگونه استدلال مىشود. (13) [مثلا] اينكه من شايد چون
اعتمادى به فلانىندارم، انگيزهاى در من ايجاد مىكند كه به او ترفيع ندهم، اما شايد آن عدم اعتماد تاثيرى در
ترفيعىكه به بهمانى دادهام، نگذاشته است. اگر تاثيرى گذاشته، ذكر انگيزه من به تبيين عمل من
كمكمىكند; اما در اين حالت، انگيزه نيز يك علت است. از اين رو، پيشنهاد كلى اين است: هر جا كه نياتو
انگيزهها تاثيرى در اعمال فرد نگذارند، ذكرشان تبيينآور نيست; و اگر تاثيرى بگذارند، علتاند.بنابراين،
مشكلى كه براى برخى ديدگاههاى هرمنوتيكى وجود دارد، تبيين اين است كه روانشناسانچگونه مىتوانند در
حالى كه همه تبيينهاى على اعمال انسان را رد مىكنند، همزمان چنين اعمالى راتبيين نمايند. اين عقيده كه روانشناسى به سلسلهاى از موازين تجربى به جز موازين علوم طبيعى نياز دارد (وبه همين دليل
خود علمى طبيعى نيست)، لازم نيستبه اين عقيده گرهخورده باشد كه تبيينهاىروانشناختى بايد غير على
باشند. برخى كه عقيده اول را ترويج مىكنند، عقيده دوم را رد مىنمايند;آنها مىپذيرند كه انگيزهها و نيات
مىتوانند [از نوع] علل باشند. اما باز هم جهت استفاده ازموازينى غير از موازين علوم طبيعى [در روانشناسى]
برهان مىآورند. با اين وجود، آنهايى كه برصحت اين عقيده استدلال مىكنند، بايد به اين سؤال پاسخ دهند: اين
موازين تجربى متفاوت واحتمالا دونپايهتر كه قرار است در روانشناسى به كار روند كدامند؟ كارل ياسپرس
پاسخى به اينسؤال (14) دارد. او استدلال كرد كه در ارزيابى آن دسته از مدعياتى كه راجع به ارتباطهاى مبتنى
برنيتاند، بايد حاضر به پذيرش امورى كه به زعم وى بديهىاند، باشيم. او مدعاى نيچه را در موردوجود
رابطهاى كلى بين اطلاع از نگونبختى يك شخص و رشد اخلاقيات يك برده، به عنواننمونهاى بديهى مىآورد.
بسيارى از هرمنوتيسينهاى متاخر نيز به ايده بديهى يا چيزى بسيار مشابه،يعنى ايده امورى كه به لحاظ
شهودى واضحاند، توسل جستهاند. با وجود اين، به سختى مىتواندريافت كه هر يك از اين دو چگونه مىتوانند
ميزان يا معيار مقبولى براى حيطهاى از روانشناسىباشند كه در آن فرضيههاى رقيب با توجه به شواهد فعلى ما
اعتبارى نسبتا يكسان دارند. در واقعحتى در جايى كه مىتوان تنها يك فرضيه واحد را كه بديهى به نظر
مىرسد در نظر گرفت، باز همممكن است هيچ دليل معقولى براى اعتقاد به آن نداشته باشيم. زمانى بود كه به
نظر بيشتر ناظرانبديهى مىآمد كه بعضى مردم به دليل اينكه شيطان روحشان را تسخير كرده بود رفتارى
غيرعادىداشتند; اما، چه بسا آن فرضيه به هيچ وجه تاييدى تجربى به دست نياورده است. البته مىتوان
بينفرضيههايى كه تنها به نظر مىرسد بديهى باشند و فرضيههايى كه واقعا بديهىاند تمييزى قائل شد،اما اگر
هيچ راهى براى بيان تفاوت آنها به ما نشان داده نشود آيا ايجاد تمايز كمكى خواهد كرد؟ راجع به مواردى كه تا بدينجا بحثشد، فلاسفه و روانشناسان استدلالهاى معرفتشناختىجديد و بحثانگيزى
را براى حمايت از نظرات روانشناختى خود [در اين زمينه] به كار بستهاند. باپيشرفتى در اين زمينه بوجود آمده،
برخى فلاسفه به چيزى كه مىتوان اصطلاحا «معرفتشناسىكاربردى» ناميد، علاقمند شدهاند. به عبارتى، آنها
براى نقد يا دفاع از مواردى همچون نظريهفرويد (15) ، مبانى رفتاردرمانى، (16) رفتارگرايى و نظريههاى مختلف در
روانشناسى شناختى،به فرضهاى معرفتشناختى به علاوه دادههاى تجربى تكيه كردهاند. پديده عمدتا جديدى
كه در اينمطالعات كاربردى به چشم مىخورد، توجه فوقالعادهاى است كه - برخلاف تلاشهاى اوليه
براىمتكى ساختن نظريات روانشناختى، پيش هر چيز، بر آموزههاى معرفتشناختى انتزاعى - به امورجزيى
تجربى در روانشناسى معطوف مىشود. در نهضت طبيعىسازى معرفتشناسى، توسل به دادههاى تجربى مشهود است. در اينجا جهتمعكوس مىشود:
به جاى طريق عكس، از روانشناسى براى حمايت از معرفتشناسى استفادهمىشود. از لحاظى، اين تحول
جديد نيست; فلاسفه متقدمى همچون ديويد هيوم و ايمانوئل كانتاغلب سعى كردند با توسل به امورى كه به
اعتقادشان واقعيتهايى در مورد ذهن انسان بود، نظرياتمعرفتشناختى خود را تقويت نمايند. با اين وجود،
بلافاصله بعد از جنگ جهانى دوم، بسيارى ازمعرفتشناسان كشورهاى انگليسىزبان براى تحليل مفهومى،
اهميت زيادى قائل شدند. در نتيجه،معرفتشناسى اغلب چنان دنبال شد كه گويى در وهله اول يا منحصرا
رشتهاى ماقبل تجربى است.معرفتشناسان تلاشهاى نسبتا اندكى براى استفاده از مطالعات تجربى در
روانشناسى (يابه همچنين در علوم ديگر) به عمل آوردند. يك دليل براى طبيعىسازى معرفتشناسى اين است كه گفته مىشود كه كوششهاى سنتى درجهتيافتن
مبنايى براى معرفتبا شكست مواجه شده است. ظاهرا اين مهمترين دليلى است كه،كواين در مقاله كلاسيك
خود «معرفتشناسى طبيعى»، (17) ارائه كرده است. معرفتشناسان سنتى چند پاسخ به اين نكته دادهاند. نخست اينكه استدلال مىشود صورتهاىجديدى از
«مبناگرايى» وجود دارد و ممكن استيكى از آنها درست از كار درآيد. دوم اينكه،انسجامگرايان (18) استدلال
مىكنند كه مىتوانند بدون توسل به هرگونه مبناگرايى، تبيين كنند كهچگونه مىتوان مدعاهاى معرفتى را
توجيه نهايى كرد. سوم اينكه، استدلال مىشود كهمعرفتشناسى سنتى، تنها در فراهم آوردن مبنايى براى
معرفتخلاصه نمىشود، بلكه امورمهمترى را دنبال مىكند. به عنوان مثال، معرفتشناسان به [موضوعاتى
همچون] تحليل مفهوممعرفت، بسط تئوريهايى در باب شواهد و توجيه، و توجيه قواعد غيربرهانى استنتاج (19)
دلبستگىداشتهاند. حتى اگر مشكل سنتى مبنا قابل حل نباشد، پيگيرى اين طرحها احتمالا مجاز است.با
وجود اين، شكست نسبت دادهشده [به معرفتشناسى سنتى] در مورد حل آن مشكل تنها دليلىنيست كه
طبيعتگرايان ارائه كردهاند. هم در معرفتشناسى و هم در رشته قرين آن يعنى فلسفه علمشكاياتى راجع به
نداشتن نتايج مثبت و جالب توجه وجود داشته است. يكى از دلايل مربوطه ايناست كه استدلال مىشود كه
معرفتشناسى سنتى بيش از حد معمول به مدعيات ماقبل تجربىوابسته است. برخى طبيعتگرايان استدلال
مىكنند كه اصلا معرفتى ماقبل تجربى وجود ندارد يااينكه [دستكم] در مورد احكام اساسى (20) چنين معرفتى
وجود ندارد. استدلال مىشود كه يكمعرفتشناس براى كسب نتايج ايجابى جالبتوجه و خللناپذير، به جاى
اينكه صرفا به جستجوىهرچه بيشتر مثالهاى نقيض براى نظريههاى نادرست و يا به توليد امور خيلى جزيى
بپردازد، بايدبه نتايج تجربى علم روانشناسى و علوم ديگر متوسل شود. با اين وجود، طبيعتگرايان در
بينخودشان در مورد نحوه انجام اين كار اتفاق نظر ندارند. يك نظر طبيعتگرايانه كه به كواين (21) مربوط است اين است كه ما بايد سؤالاتى را جانشينسؤالات
معرفتشناسى سنتى كنيم كه بتوان با مطالعات تجربى در روانشناسى به آنها پاسخ داد.به عنوان مثال، او
پيشنهاد مىكند كه سؤال از اينكه چگونه تحريكات حسى موجب اندوختناطلاعات مىشوند، جانشين سؤال
سنتى در مورد مبانى معرفت گردد. با وجود اين، احتمالا برخىفلاسفه پاسخ دهند كه ما با جايگزين كردن
سؤالات روانشناختى به جاى سؤالات معرفتشناختى،معرفتشناسى را طبيعى نمىسازيم; ما فقط موضوع را
عوض مىكنيم. نظر دوم اين است كه ما بايد كل براهين لمى يا پيشينى را كنار بگذاريم و براى پاسخ به
سؤالاتمعرفتشناختى خود را مقيد به اين نسازيم كه تنها به شواهد تجربى توسل جوييم. در اينجا
موضوعاصلى، كه خود تا حدى تجربى است، اين است كه آيا از اين رهيافت، نتايج جالبتوجهى بدستخواهد
آمد (و مىتواند به دستبيايد؟). يك نظر متعادلتر بر آن است كه معرفتشناسان بايد همانندگذشته نسبتبه
استفاده از براهين لمى ادامه دهند، اما تا آنجا كه ممكن استبه نتايج تجربى نيزتوسل جويند. مثالى كه مىتوان
زد، مربوط به مباحثى است كه راجع به ارزش معرفتشناختىمطالعات موردى بالينى وجود دارد. برخى
استدلال مىكنند كه معمولا يافتههاى مطالعات موردى،هرچند ممكن است تصادفا برخى نظريههاى
روانشناختى را ابطال نمايد، [اما] فقط ارزش ارشادىدارند نه ارزش استشهادى. (22) استدلال مىشد كه ما
معمولا براى تاييد فرضيههاى مبتنى بر روابطعلى، به شواهد تجربى نياز داريم نه به شواهد حاصله از مطالعات
موردى. با وجود اين، روانشناسان ديگرى معتقدند كه در اغلب موارد، مطالعات موردى مىتوانندنظريههاى على را به
همانسان كه تضعيف مىكنند، تاييد نمايند. يك معرفتشناس شايد هنگاماظهارنظر راجع به اين بحث، در
مورد ماهيتشواهد و تاييد، تا اندازهاى به ملاحظات انتزاعى وماقبل تجربى متوسل شود، اما شايد هم ناچار
باشد در اين باره كه آيا براى نظريههاى آزمايششدهبديلهاى رقيب قابل قبولى وجود دارد يا نه، به دادههاى
تجربى توسل جويد. به عنوان مثال، شايدثابتشود كه در حيطههاى خاصى از روانشناسى، مطالعات موردى
مىتواند تاييدكننده باشد، چراكه فرضيههاى آزمايششده اغلب رقيبهاى قابل قبولى ندارند; در حيطههاى
ديگر، امكان دارد كهآزمايش عموما براى قضاوت بين فرضيههاى رقيب موجه، لازم باشد. مثال فوق در رابطه با بحثى معرفتشناختى در علم روانشناسى است. اينكه آيا يافتههاى تجربىروانشناسى
مىتوانند به حل مسايل معرفتشناسى كمك نمايد يا نه، خود هنوز مورد مناقشه است.با اين حال كارى كه
اخيرا در معرفتشناسى انجام مىشود نشاندهنده گرايش شديدمعرفتشناسان، حتى معرفتشناسانى كه
خود را طبيعتگرا نمىدانند، به مرتبط دانستن يافتههاىتجربى علم روانشناسى با مسايل موردعلاقه خودشان
مىباشد. × اين مقاله ترجمه مدخل Psychology and Epistemology از كتاب ذيل است : Jonatan Dancy and Ernest Sosa (eds.), A Companion to Epistemology,
Basil Blakvell Ltd.,1992, pp. 402-6. Erwin, E. Behavior Therapy: Scientific Philosophical and Moral
Foundations(NewYork: Cabridge University Press , 1978). Van Fraassen, B.: The Scientific Image (Oxford: Oxford University Press ,
1980). Goldman, A.: Epistemology and Cognition (Cambridge, MA: Harvard
UniversityPress ,1984). Grunbaum, A.: The Foundations of Psychoanalysis: A Philosophical
Critique(Berkely: University of California Press , 1984). Jaspers K.: General Psychopathology (Chicago: University of Chicago
Press ,1963). Quine, W.V.: "Epistemology Naturalized", in his Ontological Relativity and
otherEssays (NewYork: Columbia University Press , 1969). Ricoeur, P.: Hermeneutics and the Human Sciences trans. J.B. Thompson(
NewYork: Cambridge University Press , 1981). Taylor, C., "Interpretation and the sciences of man", The Review of
Metaphysics , 25(1971), pp . 1-51. Zuriff, G.E.: Behaviorism: A Conceptual Reconstruction (NewYork:
ColumbiaUniversity Press , 1985). يادداشتها: 1. John Watson 2. در اين ديدگاه به طور كلى به مطالعه احساسات، عواطف و ساير رويدادهاى ذهنى كه واسطهاى بين محركها
وپاسخها هستند علاقهاى نشان داده نمىشود. - مترجم 3. Linkage 4. Partialy Caused 5. Legitimat goal 6. Zuriff 7. Argument from Analogy 8. Inference to the best explanation 9. Van Fraassen 10. General Psychopathology (Chicago; University of Chicago Press,
1963), p . 539 11. meaningful commection 12. contributing cause 13. Grunbaum , 1989. 14. Karl Jaspers, 1963, p . 303. 15. Grunbaum , 1984. 16. Erwin, E ., 1978. 17. Epistemology Naturalized 18. Coherentists 19. non-demonstrative rules of inference 20. non-trivial propositions 21. Quine , 1985. 22. evidential value روانشناسى و معرفتشناسى (×)
منابع: