| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 9 |
نوشته فيث ويگزل (×) ترجمه حسينعلى نوذرى گنچارف در مقابل هنر برخاسته از يك نظريه يا مفهوم، با بحث درباره فرآيندهاى خلق ادبى، آثار خود را مؤكدا در زمره مقوله
«خلاقيت ناخودآگاه» قرار مىدهد. (1) منظور وى اين بود كه وقتى تصور [ تصويرسازى ]، (imagination) خلاق وى بهجوش
مىآمد، به عينه تصاوير [ ايماژها ] و صحنههايى را مىديد كه بهوفور از قلم وى تراوش مىكردند. پيامد اتخاذ چنين سبك هنرى از
سوى گنچارف اين بود كه وى هيچگاه تمايل نداشت داستانهاى خود را دفعتا از آغاز تا انتها بنويسد، بلكه بهطور تدريجى و
خردخرد، مطابق با آنچه كه تخيلاتش به وى ديكته مىكرد، به نوشتن اثرى اقدام مىكرد (جلد هشتم، مجموعه آثار، صص 71-70).
تاثير اين شيوه خودانگيخته كه از طريق تصويرسازى بر ناخودآگاه استوار بود، در مشهورترين داستان وى يعنى ابلوموف،
متحولساختن شخصيت ايليا ايليچ ابلوموف از يك گونه [ تيپ ] اجتماعى خاص - زميندار و ملاك متعلق به زمان و مكانى خاص -
به نمونهاى مثالى، (archetype) بود، شخصيتى كه خود گنچارف، تنها پس از چاپ و انتشار كتاب، بهطور كامل به ماهيت آن
وقوف يافت (جلد هشتم، ص71). در عينحال، تاكيد داشت كه ريشه «خلاقيت ناخودآگاه» وى نه در توهم، كه در زندگى و واقعيت
قرار دارد: من صرفا آنچه را كه تجربه كرده بودم به رشته تحرير درآوردم، آنچه را كه انديشيدم و بدان عشق ورزيدم، آنچه را كه نزديك من
بوده و به عيان آنها را ديده و لمس كردم - در يك كلمه هم زندگىام را و هم چيزى را كه بهصورت بخشى از آن درآمده بود -
نوشتم. (جلد هشتم، ص 113) ضمن آنكه تاكيد بر زندگى به عنوان منبع و منشا خلاقيت وى مشخصه اين نياز عصر حاضر است كه ادبيات بازتاب زندگى است،
همزمان بهطور ضمنى نوعى عدم تاييد تصويرسازى رهانشده از قيد واقعيت نيز در آن به چشم مىخورد. و در عينحال اگر تاكيد
گنچارف بر تصويرسازى براى شيوه خلق رمان حائزاهميتباشد، بدون ترديد براى محتواى آن نيز چنين است; خوانندگان
ابلوموف بهراحتى مىتوانند حضور همهجانبه و نيرومند نوستالژى، رؤيا، (dream) و تخيل، (fantasy) را در اين داستان
و پنداربافى، (daydream/mechta) دو مفهوم كليدى در اين داستان بهشمار مىروند:
مفهوم نخست متضمن بار معنايى گريز از طريق خواب به دنيايى تخيلى است، و مفهوم دوم بيانگر توهمات آگاهانهاى است كه
حاصل فعاليت ذهن در بيدارى است. در ابلوموف رؤياهاى واقعى و عملى با نوعى احساس نوستالژى يا دلتنگى نسبتبه گذشته
پيوند خوردهاند كه فقط گهگاه به آينده اشارهاى دارند، ولى هرگز بيانگر بهكارگيرى مجدد تجربيات حال نيستند. در مقابل،
پنداربافيها يا توهمات بيانگر آرزوها و تمايلات خيالبافانهاى است كه مىتوانند به شكل كاملا غيرواقعگرايانه با رؤياها آميخته شوند.
به تعبير و.اس. پريچت «حضور آرام رؤيا، افسانه و قصه پريان همانند زمزمه آرام جويبار در سراسر كتاب جريان دارد» (3) ، كه نه فقط
توهمات و پنداربافيهاى ابلوموف تنبل و راحتطلب، بلكه رؤياهاى شتولتس آگاه و الگاى جستجوگر و كنجكاو را نيز فرامىگيرد.
درحالىكه بهراحتى مىتوان بىاعتمادى گنچارف به تخيلات آزادشده را در تقابل شديد بين قهرمان نيمهخواب، نيمهبيدار وى [
ابلوموف ] و مرد عمل داستان وى يعنى شتولتس مشاهده كرد، ولى اين نكته كه داستان وى تقابل يا مقايسهاى بين
خصيتخيالپرداز و شخصيت واقعگرا بهعمل نمىآورد، بلكه برعكس بيانگر منازعهاى است درباره ماهيت و نقش رؤياها و توهم در
زندگى، چندان مشهود نيست. در عين حال، تحليل داستان بيانگر آن است كه شايد نويسنده بهطور دائم كنترل تخيلات خود را در اختيار نداشت - گو اينكه
وقتى تخيل خلاقه با ناخودآگاه (هر تصورى كه گنچارف مىخواهد از آن داشته باشد) مرتبط باشد، اين مساله چندان هم
شگفتانگيز نيست. حتى پس از آنكه نقد و نظر منتقدان سبب شد تا در وى روشنبينيهايى نسبتبه آفرينش خود او پديد آيد، باز
هم بعيد بهنظر مىرسد كه گنچارف كاملا واقف بود كه داستان تا چه اندازه تضاد درونى وى بين نوعى دلتنگى نسبتبه شيوه
زندگى روسيه قديم و نفى آن، بين همدلى و تعلقخاطر وى به رؤياهاى اصيل و تاييد اخلاقى فعاليت هدفمند را آشكار مىسازد.
دليل ناكامى شخصيتهاى مثبت داستان، يعنى شتولتس و الگا در متقاعدساختن ديگران اين است كه مؤلف نتوانستبهطور جدى
و قاطعانه فرآيند ناخودآگاه آفرينش را با تجربه زندگى پيوند دهد. از اين نظر فرآيند خلاقه گنچارف موازى و همسو با وابستگى
ابلوموف به توهمات است. همانطور كه كنت اى. هارپر مىگويد اين امر سبب مىشود كه شخص ابلوموف «بر روايت داستان حاكم
باشد» (هارپر، ص 107). قدرت ابلوموف در فايقآمدن بر خالق خويش تنها به اين دليل ميسر است كه دوگانگى و ترديد گنچارف
درباره ويژگيهاى شخصيت نوع ابلوموفى و نقش رؤياها در زندگى، قبل از همه در نحوه برخورد وى با شخصيتهاى عمده داستان و
تاكيدى كه بر بررسى رؤياهاى آنان دارد تجلى مىيابند. نيازى به گفتن نيست كه نمونه اعلاى شخصيتخيالپرداز و رؤيايى در داستان شخص ايليا ايليچ ابلوموف است و رؤياى طولانى
دوران كودكى در بخش اول از فصل نهم به يادماندنيترين آنها در كل داستان است. بهندرت مفسرى مىتوان يافت كه نگفته باشد
اين رؤياهاى ايام كودكى، عواملى محيطى را عريان مىسازند كه زندگى و شخصيت ابلوموف را تعيين كرده و آن را شكل دادهاند.
ولى بسيارى رؤياهاى مهم ديگر نيز در داستان حضور دارند. ديگر رؤياهاى ابلوموف در كتاب كوتاهتر و كمرنگترند، بههمينسبب
زودگذرند و چندان در ذهن ماندگار نيستند. معذلك در جاى خود حائزاهميتاند، نظير توهمات گهگاه شتولتس و الگا، چرا كه
عمدتا پنداربافيهايى راجع به آيندهاند. درخصوص ابلوموف پيوند آشكارى بين پنداربافيهاى وى و رؤياى وى درباره دوران
كودكىاش وجود دارد; دوران كودكى وى در ابلوموفكا و پنداربافيهاى وى در آن سالهاى آغازين تكوين شخصيت او عواملى بودند
كه آرزوها و تمايلات وى براى آينده را محدود و مشروط ساختند. از سوى ديگر بين زمان حال وى و رؤياهاى وى راجع به آينده
پيوند اندكى وجود دارد، بهجز در دوران عشق جادويى او با الگا. خطور نخستين روشنايى به ذهن ابلوموف در توصيف آرام و يكنواختبخش اول كتاب ديده مىشود، كه خواننده با دنبال كردن
جزئيات مربوط به رفع توهمات ابلوموف درباره جامعه و تعليم و تربيت و خدمات دولتى پى مىبرد كه قهرمان تنپرور متكى به
ديگران پس از غور و تامل فراوان در خصوص مساله وجود نهايتا به كشف اين واقعيت نايل آمد كه مىتواند «عرصه فعاليت مناسبى
براى گذران زندگى خود پيدا كند» (چهارم، ص 62)، و اينكه «سهم مقدر وى تامين سعادت و خوشبختى خانواده و رسيدگى به
املاك و داراييهاى خود است» (چهارم ص 66). از اينرو حالا چند سالى است كه هر روز بخشى از وقتخود را درحالىكه روى
نيمكتى لم مىدهد، صرف برنامهريزى درباره بازسازى خانهاش و مدرنيزهكردن شيوه اداره امور املاك و داراييهاى خود مىكند.
خود اين براى ابلوموف كار بهشمار مىرود; شاهد مدعا ندا يا ضربه درونى وى وقتى كه خوابآلودگى و تنبلى به سراغش مىآمد:
خيلى جدى و محكم به خود نهيب مىزد كه «نه، اول كار، بعد...» (چهارم، ص78). ليكن حتى رؤياى شبيه كار نيز براى ابلوموف
خستهكننده است، و ظرف چند دقيقه، در چشم ذهن خود از مرحله برنامهريزى عملى به چند سال بعد از آن حركت مىكند،
يعنى به زمانى در آينده كه در ابلوموفكاى سروسامانيافته مستقر خواهد شد. ابلوموف، چه در خواب و چه در بيدارى، در برابر وسوسه فرار به گذشتهاى نوستالژيك يا پناهبردن به آيندهاى خيالى قادر به
مقاومت نيست، و تنها يك بار به رؤياى قابل تحقق عمل مثبتبازمىگردد و آن زمانى است كه مىبيند عشق شاعرانه وى به الگا
بايد بهصورت عشقى درآيد آميخته با حس وظيفهشناسى و تكليف، و توام با جريان روزمره كار در منزل و ملك، رسيدگى به امور
رهن، اجارهدارى، صورتحسابها، و مذاكرات عملى با مهمانان... (چهارم، صص 302-301). ليكن اين چشمانداز به مراتب از رؤياى
برنامه «كارى» وى درباره املاكش نوميدكنندهتر است. وى بهجاى آنكه آرامآرام در توهم وسوسهانگيز ابلوموفكاى نوسازىشده و
پرجنبوجوش فرو رود، خيلى ساده خود را با اين تفكر آزاردهنده خو مىدهد كه: «آيا اين همان چيزى است كه به خود وعده داده
بود؟ آيا زندگى همين است؟» ابلوموف، ناكام از متقاعدساختن خود، با اين ايده كه شتولتس زندگى را چنين مىنگرد، بهدنياى
تخيلى ديگرى در آينده - تصويرى از دوران نامزدى خود با الگا - پناه مىبرد و خود را با اين فكر آرامش مىدهد كه «بههرحال اين
شعر زندگى است» (چهارم، ص302). گنچارف، با قضاوت از روى نمونه ابلوموف، هيچگونه ايراد و اشكالى در اين قبيل خيالپردازيها و پنداربافيها نمىبيند، بهشرط آنكه
اين توهمات از اهدافى عملى و تحققپذير نشات بگيرند. در واقع الگا و شتولتس نيز چنين رؤياهايى در سر دارند. نويسندهاى ديگر
ممكن استبراى بيان آرزوها و تمايلات شخصيتهاى داستان خود، شيوه بحث و استدلال راجع به اهداف و اصول را در پيش بگيرد.
گنچارف شخصيتهاى داستان خود را در تصاوير آيندهاى مجسم مىسازد كه متضمن اين اصول است. اين نكته در مورد كسى كه
هرگز براساس يك فكر يا ايده مطلبى ننوشت، بلكه از روى تصاوير برخاسته از تصورات خلاقهاش كه بار مسئوليت زندگى را در
نهاد وى به دوش مىكشد، چندان شگفتآور نيست: «شخصيتهاى داستان به من آرامشى نمىدهند، بلكه سر به سرم مىگذارند،
در صحنههاى مختلف ژست مىگيرند، و من صداى پچپچ گفتگوى آنان را مىشنوم» (هشتم، ص71). شتولتس و الگا هيچكدام ماهيتا شخصيتى رؤيايى و خيالپرداز نيست. نوع تربيت الگا وى را آدمى منطقى، معقول، واقعبين،
صميمى و بىريا بار آورده است (چهارم، صص 7-196); معذلك جوان است و لذا مستعد خطا و قضاوت نادرست. وى بهواسطه
خوبيها و محبتهاى ابلوموف به «دنياى عشق افسانهاى پريان»، (skazochnyi) كشانده مىشود (چهارم، ص282). همانطور
كه به ابلوموف مىگويد، در اين حالت كه مفتون و مسحور عشق شده بود، خود را حتى به فال گرفتن با ورق سرگرم مىكرد و در
نتيجه دفعتا به دنياى خرافى ابلوموفها كه دائما به فالبينى و طالعبينى متوسل مىشدند، فرومىرفت. ولى بين دو دنياى موجود
در واژه Skazochnyi (افسانه پريان) پيوند ديگرى نيز وجود دارد كه احساس جادويى و مفتونكننده دلباختن و عاشق شدن
وى را با دنياى افسانه پريان ابلوموف كه در دوران كودكى و رؤياهاى بعدى وى بسيار قوى بود، پيوند مىدهد; پيچيدگى اينجاست
كه اين نوع عشق كاملا غيرواقعى است (حداقل تا زمانى كه ريشه در واقعيت پيدا كند). حتى مهمتر از آن، اين عشق وى را وسوسه
كرده و به اين صرافت مىاندازد كه مىتواند ابلوموف را اصلاح كند. وى بهفكر فرو مىرود كه اگر زمانى ابلوموف بخواهد مسائل
خود را با وى در ميان بگذارد، چگونه مىتواند به او بگويد كه وى (الگا) نيز به عنوان يك نيمهمالك مىتواند به درآمدشان كمك
كند. با فرارسيدن فصل پاييز وقتى براى الگا محقق مىشود كه ابلوموف هرگز قصد انجام كارى را ندارد، با نيروى خارقالعاده و
سحرآميز عشق خود متوجه مىشود كه با يكنواختى كسلكنندهاى در زندگى مشتركشان روبهروست، و تصوير آن را به ابلوموف
نشان مىدهد، و از اين زندگى و طبعا از ابلوموف نيز سرخورده مىشود (چهارم، ص380). اندكى بعد در اين كتاب، وقتى به ازدواج
با شتولتس تن در داد از نوعى بهشت آينده ديگرى شكايت مىكند و در رؤياى خود نمىخواهد كه «تنها بهمدت يكى دو ساعت در
ابريشم و حرير و حاشيههاى تورى يراقدوزىشده، ميز ضيافت، چراغانى و فريادهاى شادمانه غرق بوده و باقى عمر خود را در
لباسهاى كهنه و مندرس سپرى كند» (چهارم، ص436)، بلكه تنها خواهان سعادت و خوشبختى ساده و بىپيرايهاى است. با غرق
شدن ابلوموف در گذشته حال - ساخته خود، اينك تصاوير آينده، يعنى ملك طلق سابق او، از آن كسانى مىشود كه آينده بدانان
تعلق دارد، يعنى شتولتس و الگا. اگر الگا پاى خيالپردازى و پنداربافيها را به عشق باز مىكند و ارتباط خود با چيزهاى ملموس و عملى را قطع مىكند، در عوض
آندرهئى شتولتس متين و موقر و داراى عقل سليم چنين نمىكند - نه به اين معنا كه از هرگونه خيالپردازى اجتناب مىورزد: آندرهئى فضلفروشانه احساسات خود را مهار نكرد و حتى به رؤياها و تخيلات خود نيز پروبال داد، صرفا تلاش داشت تا «قافيه را
نبازد»، گرچه به دليل اصليت آلمانى و يا شايد به دلايل ديگر وقتى بهواقعيتخطير روى آورد، نتوانست در برابر نتايجى كه تاثيرات
عملى بر زندگى داشتند مقاومت ورزد. (چهارم، ص 461) گنچارف قبلا گفته بود كه آميزهاى از نفوذ و تاثيرات مادر وى، خانواده اصيل و اشرافى كه در آن بزرگ شده بود، تعليم و تربيت و
تجربه زندگى وى، جملگى سبب شدند تا از عملزدگى ريخته و پاشيده پدر خود دور شود و به سمت دريافتى روشنتر، وسيعتر و
روسيتر درباره مفهوم زندگى سوق يابد. صراحتا گفته مىشود كه خيالپردازى و پنداربافى يك خصيصه روسى است. هرگاه بهافراط
ميل كند، شكست اندوهبارى است، ولى اگر تحت كنترل درآيد و در واقعيت ريشه بدواند، براى ايجاد تصاويرى واقعى از آينده و
خلق شخصيتهايى كامل و پويا ضرورى خواهد بود. ليكن دقيقا مطابق با استدلال گنچارف مبنى بر اينكه فزونىگرفتن تصورات
خلاقه بر تفكر، (um) (سوم، ص70) اثر مفيد و سازندهاى خلق نخواهد كرد (مگر آنكه نويسنده خيلى بااستعداد و خلاق باشد)،
بههمين دليل نيز آدمهاى خيالپرداز بايد از توهمات افيونى راجع به تصاويرى كه از آن مىتوانند مثل شتولتس «نتايج داراى
تاثيرات عملى استنباط كنند» اجتناب ورزند. وقتى خيالپردازان روسى نتوانند موقعيتخود را حفظ كنند و قافيه را ببازند، در
آنصورت رؤياى حاصله در هيچ شكلى قابليت كاربرد عملى نخواهد داشت. شتولتس بهندرت خيالپردازى مىكند، ولى وقتى هم كه دچار خيالپردازى شود، بيشتر درباره عشق است. اوايل كار : وى متقاعد شده بود كه اين عشق است كه جهان را با نيروى اهرم ارشميدس حركت مىدهد، و همانقدر كه دروغ و زشتى در
استفاده نادرست و سوءتعبير از عشق نهفته است، بههماناندازه نيز حقيقت و زيبايى و خير همگانى و مسلم در آن وجود دارد.
(چهارم، ص461) او به رويارويى با صور كاذب عشق برمىخيزد كه بهزعم وى هم عشقهاى كلبى مسلك و هرزه و هم نوع رمانتيك آن را شامل
مىشود. وى كسانى را كه سست و دلسردشده زندگى خود را با آه و ناله و گله و شكايتسر مىكنند، يا زندگى را بهبازى مىگيرند،
و همينطور كسانى را كه زندگى مشترك برايشان چيزى نيست جز تشريفاتى خشك و خالى يا صرفا يك نياز جنسى يا يك اقدام
مادى، كنار مىگذارد (چهارم، ص462). همانگونه كه ابلوموف غالبا درباره زندگى مشترك به خيالپردازى مىنشيند، شتولتس
نيز تصويرى پردوام و ماندگار از عشقى ساده و پايدار و همسرى ايدئال در ذهن خود دارد: «وى با لبخند درحالىكه از هيجان
بىمورد مىلرزيد گفت "اين فقط يك رؤياست". ليكن بهرغم تمايل باطنىاش، خطوط اين رؤيا در خاطرهاش ماندگار شد.» ولى
متاسفانه اين رؤياى ازدواج ايدئال كه شتولتس آنرا با الگا تحقق مىبخشد، قادر به اقناع آنان نيست. گنچارف انگيزه اصلى هنر
خود را ناديده مىگيرد، و به جاى آنكه بگذارد صحنهها و تصاوير خودشان صحبت كنند، اين اوست كه عوض آنها با خواننده حرف
مىزند. نتيجه «شكست داستانى»، (fictional fiasco) است. «كل تصوير داستان را مىشد با خيالپردازيهاى ابلوموف ترسيم
كرد...» (هارپر، ص115). دليل اين امر ممكن است اين باشد كه در واقع اين نكته تعبيرى است ادبى از توهمات و خيالپردازيهاى
خود گنچارف كه هرگز قادر به تحقق بخشيدن آنها نبوده است. اگر زندگى نيز همانند ادبيات هم مستلزم دورانديشى و بصيرت (يا
تصور و تخيل) و هم مستلزم عقل سليمى است كه ريشه در تجربه دارد، درآنصورت گنچارف در اين حوزه زندگى موفق نبود.
همانطور كه رؤياهاى وى هيچگونه پايه يا مبنايى در واقعيت ندارند، بههمين قياس رؤياها و تخيلات شتولتس نيز قانعكننده
بهنظر نمىرسند - نمونهاى از سيطره يافتن وجه ابلوموفى گنچارف. احساسات عاطفى و شوخطبعيهايى كه تا آنحد در رفتار
ابلوموف و در رؤياهاى نوستالژيك [ غريبانه و حاكى از دلتنگى ] وى مشهودند، وقتى نويسنده قصد ترسيم امرى غريب و نامعمول
- ازدواج شتولتس و الگا - را دارد، يكسره از ذهنش كنار رفته او را رها مىكنند. گنچارف همچنين قادر به ترسيم شاعرانه تصوير زن ايدئال نزد ابلوموف نيست. در لحظات سكون و آرامش (كه اتفاقا زياد هم
هست) قهرمان داستان غالبا تصوير زن ايدئالى را در ذهن خود مجسم مىسازد، زنى عفيف، شرمآگين، متين، زيبا، بافرهنگ و آرام،
زنى كه هرگز دچار حالات هيستريك و تندخويى نمىشود، اسير شهوت نيست، و نسبتبه قهرمان مرد داستان همان احساسى را
دارد كه او به وى دارد (چهارم، ص210). شخصيت مادر ايدئال و بازگشتبهدوران شيرخوارگى شايد نخستين واكنش خواننده باشد،
ليكن گرچه مادر ابلوموف سرشار از گرماى عشق و حمايت و مراقبت دلسوزانه بود، ولى فاقد ظرافت، تعليم و تربيت، آرزوهاى
بزرگ و تمايلات بلندپروازانه بود. تصوير مذكور، تصويرى استخشك و بىروح و بهعنوان يك ايدئال زنانه تصويرى است مبهم و
گيجكننده، گرچه شايد براى خوانندگان قرن نوزدهمى فريبندهتر و سرگرمكنندهتر از اين حرفها باشد. گنچارف در يادآورى تغزلى
هستى يا وجود ابلوموفكاى خيالى موفقتر است. ابلوموف همواره در رؤياى زندگى ساده و بىدغدغه روستايى است: با پرسهزدن در
باغ، بازو به بازو با همسر زيباى خود و به دنبال آن گردش و تفريح و بحثبا دوستان درباره هنر و زندگى. وى پيش از آنكه براى
نخستينبار الگا را ببيند، سهبار اين رؤيا را در سر پرورانده بود كه با آب و تاب آنرا براى شتولتس شرح مىدهد (چهارم، ص7-184)
. آندرهئى اشارات و كنايات شاعرانه آن را مىستايد، ولى بهعنوان سرزمينى رؤيايى، دستنيافتنى و غيرقابل تحقق ابلوموفى،
سرزمينى تيره و مهگرفته كه بناى آن بر تجربيات و رؤياهاى دوران كودكى ايليا قرار گرفته است، آن را نفى مىكند. بلافاصله پس از
ملاقات ابلوموف با الگا، زن رؤياهاى وى، چه در تخيل ابلوموفكا و چه در تصاوير مربوط به ازدواج وى، در هيات الگا مجسم مىشود.
وقتى عشق ابلوموف با عدم توانايى وى در رسيدگى به امور مالى خود توام مىگردد، تمام تخيل شاعرانهاش بهراحتى رنگ مىبازد:
وقتى آرمان شاعرانه سابق خود راجع به ازدواج را بهخاطر مىآورد خندهاش مىگرفت: تور بلند، عطر بهارنارنج، نجواهاى
درگوشى در ميان ازدحام مهمانان... ولى رنگها چندان دوام نياوردند; در ميان جمع، زاخار را ديد عبوس و ژوليده، و تمام
مستخدمان ايلينسكى را، يك رديف كالسكه، صورتهايى بيگانه مشحون از نگاههايى سرد و بىروح. و آنگاه اين تصاوير نوميدكننده
و هشداردهنده در برابر وى رژه مىرفتند. (چهارم، ص330) اگر رؤيا را از پيله آن بيرون آوريد و در معرض رؤيت گروهى ناظر بىطرف و خدمتكارهاى با حسننيت قرار دهيد، خواهيد ديد كه
بهتدريج قدرت و توان خود را از دست مىدهد و سست و بىرووح مىشود. از اينرو وقتى وى را در معيت الگا در تئاتر مىبينيم، در
اثر پارهاى اظهارات بىضرر از سوى برخى آشنايان تصادفى الگا درباره وى، توش و توان خود را از دست مىدهد. لذا به بستر خود
مىگريزد تا به آرامش رؤياهاى بهشتخودساخته خويش با الگا پناه ببرد، اما اين رؤيا نيز رنگ باخته است و قدرت خود را از دست
داده و ديگر تاثير چندان ژرف و پايدارى بر وى ندارد، زيرا «درحالىكه غرق در آينده شده است، گاهى اوقات غفلتا و گاهى اوقات
تعمدا از لاى در نيمهباز اتاق به زانوان بانوى خانه خود كه به چالاكى در حركتبودند، دزدكى نيمنگاهى مىانداخت» (چهارم،
ص328). اين زانوهاى معروف، گرچه اكنون باعث آشفتهشدن رؤياهاى وى با الگا مىشدند، ولى از قبل در تخيلات ابلوموف راجع
به زندگى آينده وى در ابلوموفكا نقش داشتند. وى قبلا در رؤياهاى خود دو بار راجع به دختران جذاب روستايى با زانوانى كه
بهگونهاى فريبنده و اغواگر بهوى چشمك مىزدند انديشيده بود. لذا كسى مثل آگافيا ماتفيينا، (Agafia Matveena) كه با
حضور فيزيكى خود، خواب الگا را از چشم ابلوموف دور مىسازد، صرفا تجسم يا بيانگر آسايش مادى و عشق مادرانه گذشته
ابلوموف نيست، بلكه واجد جاذبهاى است جنسى كه بخشى از رؤياهاى شبانه ابلوموف بهشمار مىرود. در اين قسمت جا دارد كه منشا و خاستگاه تخيلات و صورتهاى مثالى موردنظر ابلوموف را دقيقتر مورد بررسى قرار دهيم. گو
اينكه خواب و خيال يك زندگى آرام و بىدغدغه مستقيما در ركود و كرختى يكنواخت دوران كودكى و زندگى روزمره در ابلوموفكا
ريشه دارد، كه گنچارف با لحنى شوخ آنرا توصيف كرده است، ليكن در نگاه اول هيچگونه نقطه اشتراكى با برداشت ابلوموف از
شعر زندگى ندارد. پس از كجا نشات مىگيرد؟ و چرا ابلوموف بايد از اراجيف مستخدمههاى وفادار الگا و نوكر مخلص خود زاخار
درباره ازدواج آتى اينهمه هراسان و وحشتزده باشد؟ هم تخيلات و هم صورتهاى مثالى با ناتوانى ابلوموف در آشتىدادن رؤيا و
واقعيت مرتبط هستند. اين ناتوانى يا ناكامى ناشى از نوع تربيت وى است، بهخصوص ناشى از وجهى از زندگى در ابلوموفكا كه
چنان كه بايد مورد مداقه قرار نگرفته است. رؤياى نوستالژيك ابلوموف كه تصويرگر اين زندگى است، رؤيايى يكدست و واحد نيست، بلكه شامل صحنههاى خاص و معينى
است كه در مجموعهاى از تكرار مكررات فاقد زمان جاى گرفتهاند. پس از يك بخش مقدماتى كه بهطرح مكاننگارى بهشت و
گردش يكنواختسالانه ساكنان خوشبخت آن مىپردازد، صحنههاى بعدى بر گردش روزها تاكيد دارند; ابتدا يك روز تابستانى،
زمانى كه ايلياى كوچك هفتسال داشت; سپس يك شامگاه زمستانى كه دايه پير برايش قصه نقل مىكند; آنگاه در سيزدهسالگى
يا همين حدودها در حال مطالعه با پدر شتولتس ديده مىشود، صحنهاى در تقابل با شامگاهى زمستانى در منزل و جمع
بزرگسالانى كه بهكسالت و تنبلى پوچ و بيهوده خود خوكرده و به آن دلخوش هستند; تا اينكه عوالم بيرونى در شكل حضور يك
نامه، سرزده خود را وارد اين جمع مىكند و آرامش يكنواخت و كسلكننده آنان را بر هم مىزند. و سرانجام هر صبح دوشنبه ايليا
را مىبينيم كه بايد براى مطالعه با آقاى شتولتس جاى دنج و راحتخود را ترك كند. بدينترتيب آنچه كه تا اينجا ديديم اين است
كه هيچيك از نظرات و ديدگاههاى راوى داستان يكدست و منسجم نيست. صحنه عمومى آغازين بيانگر خاطرات نوستالژيك ابلوموف از منزل دوران كودكى وى است. خاطره سرزمين جادويى و سحرآميز،
39 قلمرو داستانهاى عاميانه معجزهآفرين روسى، آگاهانه و عامدانه با تمهيداتى چون توصيف تك و توك كلبههاى پراكنده
روستايى كه «گويى دست غولى آنها را پرتاب كرده است» شرح و بسط يافته است (چهارم، ص107). يك نفر در حال سقوط بود و زير
پايش هم درهاى تنگ و عميق دهان گشوده بود و صعود به بالا و كشاندن خود تا لبه ايوان نيز مستلزم شهامت و مهارت خاصى بود،
مگر اينكه كسى از پايين وى را قوت قلب مىداد و با كلمات فرمول [ نسخه ] سحرآميزى كه قهرمان اسكاژكا، (skazka) را قادر
مىسازد تا با پاهاى جوجهاى بابا آياگاى جادوگر، (Baba Iaga) وارد منزل شود بهاو مىگفت كه «پشتش را به طرف جنگل و
روى خود را به طرف ايوان بگيرد» (چهارم، ص107). ليكن در وراى اين نوستالژى يا احساس غربت و دلتنگى، نوعى حس تمسخر و
گوشه و كنايه خوابيده است و همزمان با تغيير صحنهها از حالت عام و كلى به صحنههاى خاص و جزئىتر، راوى نيز از صورت
مداخلهكنندهاى تمسخرگر، ولى در عينحال مهربان بين شخص خيالپرداز و خواننده، بهصورت مفسرى نكتهسنج و خردهبين
درمىآيد كه از يادآورى شكستها و ناكاميهاى ابلوموف خوشحال است. برنامهريزى مثبتبراى آينده تا جايى كه مستلزم مفهوم پيشرفت و ترقى در طى زمان باشد، اساسا با ابلوموفها بيگانه است. در
دنيايى كه به سبك سنتى روس، اين نه تاريخها بلكه كليسا، جشنهاى متوالى بىپايان و اعياد مردمى هستند كه مشخصكننده
گردش ايام بهشمار مىروند; برنامهريزى براى آينده يا در فكر تغيير و تحول بودن محلى از اعراب ندارد. در كل رؤيا، تنها نشانه
حاكى از نگرش مثبتبه آينده را مىتوان در بخشهايى ديد كه بهشرح تصديق تجربى جهان خارج از سوى ابلوموفها مىپردازد كه
متوجه شدند فرزندشان بايد تحصيل كند. بههرحال همانطور كه راوى اظهار مىدارد: عوام قديم به مزاياى تحصيلات پى برده بودند، ولى تنها به مزاياى بيرونى و ظاهرى آن توجه داشتند. آنان دريافتند كه رفتن
مردم به دنياى خارج براى نيل به رشد و پيشرفت در واقع براى طى مدارج عاليه، دريافت نشان و مدال، و كسب پول و درآمد است،
و اين همه را تنها از طريق تحصيل و درس خواندن مىتوانند بهدستبياورند... شايعات نادرستى اشاعه يافته بود مبنى بر اينكه نه
صرفا توانايى خواندن و نوشتن، بلكه حتى دانش درباره موضوعات تا آن زمان ناشناخته نيز شرط اساسى و الزامى بهشمار مىرفت.
شكافى عميق بين مشاور صاحب عنوان و اسم و رسمدار و ارزياب تحصيلكرده دهانگشوده بود كه تنها با چيزى به اسم ديپلم
مىشد آنرا پر كرد. (چهارم، ص144) همچون پسرشان در زندگى بعدى، خانواده ابلوموفها نيز همواره در خيالبافى بهسر مىبردند، او را در مقام كارمند عاليرتبه
ولتبا يونيفورمى طلادوزىشده مىديدند، و همچون او آرزو مىكردند اين مقام و مرتبه را «خيلى راحت، مفت، با انواع كلك و حقه،
و كنار زدن موانع و مشكلات موجود بر سر راه تحصيل و...» تامين كنند (چهارم، صص45-144). از جهات ديگر، ابلوموفها به شيوه نياكان خود و روستاييان و دهقانانى كه اطرافشان را گرفته بودند، با توسل به اعتقادات عاميانه و
خرافههاى رايجبا آينده و مشكلات آن روبهرو مىشدند. زمانى كه بينى پدر ابلوموف مىخاريد، بحثى درباره اهميتخارش در نقاط
مختلف بدن درمىگرفت. همانند طالعبينيها (چهارم، ص137) و پيشگوييهايى كه بهطور سنتى در مراسم كريسمس و اعياد سال
نو مرسوم است (چهارم، ص134)، اين قبيل پيشگوييها نيز عملا چندان جدى گرفته نمىشوند، بهجز مادر ابلوموف كه تا حدودى
بيشتر از سايران آنها را جدى تلقى مىكند. ليكن خوابها مقوله ديگرى هستند: اگر خواب وحشتناك و هولناك مىبود، در آن صورت همه نسبتبه آن انديشناك مىشدند و از آن مىترسيدند; اگر مقولهاى
مبتنى بر پيشگويى و تعبير مىبود، بسته به سعد و نحس بودن آن، يا همه از آن خوشحال گشته به وجد مىآمدند يا غمگين و
ناراحت مىشدند; اگر خواب مستلزم رعايت پارهاى شعائر و آداب و سنن مىبود، در آن صورت بلافاصله اقدامات عاجلى بهعمل
مىآمد. (چهارم ص137) حتى پدر ابلوموف نيز خواب را جدى مىگرفت: وى همانقدر كه در سوماروكوف يا خراسكف فرومىرود، بههمان اندازه در كتاب
رؤياها غرق مىشود (چهارم، ص141). و در ابلوموفكا هيچكس تفال با ورق يا پيشگوييهاى غيرقابل تفسير را كنار نمىگذارد. از نظر
خانواده ابلوموف «حال» نسخه آرامشبخشى از گذشته است، ليكن آينده، ناشناختهاى مبهم و تيره است كه تفال و پيشبينى
ممكن استبهترين كليدها و راهگشاييها را براى آن ارائه دهند. روبهرو شدن با آينده و برآمدن از عهده مشكلات آن به اين معنا
است كه فرد از برخى جهات با تصميمگيرى و برنامهريزى قادر به كنترل و در اختيار گرفتن سرنوشتخويش است; مسلما اين نكته
خصيصه جامعه سنتى روس و صد البته ويژگى خاندان ابلوموف نبود. احساس امرى ناشناخته و مبهم عمدتا بخشى از زندگى ساكنان ابلوموفكا بهشمار مىرود; خواه مكانهاى ناشناخته و مبهمى چون
درهها و گذرگاههاى تنگ و تاريك پر از دزدان و راهزنان، شياطين و ارواح جنگل، و جانوران وحشى و درنده (چهارم، ص118)، يا
آدمهاى ناشناخته و غيرطبيعى نظير دهقان عجيبى كه در خندق افتاده بود و بچهها او را اژدها يا گرگ آدمنما مىدانستند، و
بزرگترها آنقدر خطرناكش تصور مىكردند كه نمىشد به او نزديك شد چه رسد به اينكه دستبه او زد (چهارم، ص109)، يا
وحشتهاى مبهم شبانه يا ترس و اوهام دنياى ناشناخته خارج. صرف حضور يك نامه سبب مىشود كه رنگ از رخسار بانوى خانه
بپرد و حتى از اعضاى خانه بخواهد كه آنرا باز نكنند (چهارم، صص40-139). دايه ابلوموف براى آنكه ترس وى از ناشناختهها را
بيشتر كند برايش قصههايى نقل مىكند راجع به امواتى كه نيمههاىشب از قبر خود بيرون مىآيند، و بهمنظور تشويق و ترغيب
او به محبت و احترام به ديگران، افسانه خرس پاچوبى را برايش نقل مىكند، كه پيرزنى پاى خرسى را قطع كرده بود و خرس
بيچاره درحالىكه ناله مىكرد پيرزن را تعقيب كرد و وارد كلبهاش شد و حريصانه او را خورد. (5) در پس آرامش ظاهرى حاكم بر
ابلوموفكا، تهديد و ارعاب در همهجاى آن كمين كرده است، و هيچچيزى در نگرش ساكنان ابلوموفكا ديده نمىشود كه آنان را
براى برخوردى نسبتا مثبتتر با ناشناختهها مجهز سازد. گنچارف در تلاش براى تبيين نقش خيال و خرافه در ايام گذشته
مىگويد: شايد خواب، آرامش ابدى زندگى راكد و يكنواخت، و فقدان هرگونه حركتيا جنبش، هرگونه وحشت و هراس واقعى، ماجراجوييها
و مخاطرات سبب شدند تا انسان دنيايى تخيلى در دل جهان مادى خود خلق كند و در آنجا به دنبال كار و تفريح براى تخيل پوچ
خود و تبيين روابط عادى ميان وقايع و يافتن علل و عوامل خارجى هر پديده برآيد. (چهارم، ص122) تبيين وى در مورد ساكنان ابلوموفكا بيشتر مصداق دارد تا براى انسان عصر باستان كه زندگى برايش پر از وحشت و مخاطرات
بود، ليكن بهوضوح بيانگر عدم تاييد خرافه از سوى گنچارف و انتقاد وى از ابلوموفهاست كه علىرغم فرصتهاى خود - اصلاحى كه
موقعيت اجتماعى بالاى آنان در اختيارشان قرار داده بود - همچنان به اوهام و خرافه چسبيده بودند. از اين بابت هيچگونه
تقصيرى متوجه شخص ابلوموف نيست. بهرغم تربيتى كه در آن همهگونه تلاش بهعمل آمد تا ترس كودكانه از ناشناختهها در وى
برانگيخته شود، ليكن تحصيل در منزل شتولتس و پس از آن موجب از هم پاشيدن اعتقادات صريح در وى گرديد. معذلك آنچه كه
در وى باقى ماند، چيزى نبود جز ترس و وحشت از ناشناختهها، خواه وحشت از تاريكى (چهارم، ص124) يا ترس از مكانهاى ناآشنا
و بيگانه (در مورد وى يعنى تقريبا همهجا بهجز نيمكت راحتى وى)، و ناتوانى مزمن در برنامهريزى براى آينده. داستانهاى عاميانه و قصههاى فولكلور نه تنها جريان روزمره جشنها و اعياد و مراسم سنتى را براى ساكنان ابلوموفكا تنظيم
مىكنند، ناشناختهها را توضيح مىدهند، و پيشگوييهايى راجع به آينده به عمل مىآورند، بلكه مبناى رؤياها و تخيلات شيرين و
آرزوهاى دور و دراز آنان نيز بهشمار مىروند. ساكنان ابلوموفكا به جاى پرداختن به كارهاى بزرگ، در رؤياى ثروتهاى بىشمار،
اعمال قهرمانى و شاهزادهخانمهاى زيبا غرق مىشوند. قصه هايى كه دايه پير براى ابلوموف نقل مىكند مستقيما به شخصيت
تكاملنيافته وى به عنوان يك بزرگسال مربوط مىشود. تركيب قصههاى عاميانه روسى، ادبيات منثور از byliny ،افسانههاى
ترجمهشده از زبانهاى ديگر، و اشارات مربوط به داستانهاى اروپايى درباره فرشتههاى مهربان، (volshebnitsy) و رودهاى
جارى از شير و عسل، بيانگر آن است كه مقدورات قصهگويى دايه ابلوموف، براى يك خدمتكار خانگى در ربع اول قرن نوزدهم
بسيار چشمگير بود. در پرتو اقتباسهاى متعدد منثور از اشعار و ابيات منظومه byliny كه در ربع آخر قرن هجدهم به چاپ
رسيد، شكل منثور اين ابيات به مراتب از شكل منظوم عاميانه آن شناختهشدهتر بودند. همزمان چاپهاى لوبوك، (lubok) از
روايات روسىشده قصهها و افسانههاى ترجمهشده نيز به بازار عرضه شدند كه معمولا ناشران آنها را به عنوان قصهها و افسانههاى
روسى جا مىزدند، گو اينكه دو تا از مشهورترين آنها يعنى افسانههاى بواكورولويچ و اروصلان لازارويچ بهترتيب از اروپاى غربى (بوو
د انتون يا بويس آو همتون) و از ايران (شاهنامه) اقتباس شدهاند. (6) اين داستانها بهسرعتسينه به سينه نقل شدند و به روايتها و
قصههاى عاميانه محلى پيوستند. و دقيقا همين آش شلهقلمكار بود كه مقدمه آشنايى بسيارى از كودكان همطبقه ايليا با تخيلات
عاميانه / مردمى شد. تفاوت در اينجاست كه «قصههاى پريان در ابلوموفكا صرفا به كودكان اختصاص نداشت، بلكه سيطره خود را
بر بزرگسالان نيز تا آخر عمر آنان حفظ كرد» (7) (چهارم، ص123). پيله آنها نه الگوى الهامى جايگزين براى كنارگذاشتن قهرمانان
داستانهاى عاميانه كودكان ارائه مىدهد، نه زمينهاى كه آرزوهاى قابلتحقق آنان مىتوانست در آن رشد كند. از اينرو ايليا تصاوير
نمونههاى مثالى مرد قهرمان اصيل و زن قهرمان زيبا را از اين افسانهها مىگيرد، ولى به هيچوجه نمىتواند آنان را با شكمبارگى،
تنبلى، موهومات، خرافات، راحتطلبى و تنپرورى كه وى را احاطه كردهاند، و نيز با آرمانهاى سختكوشى، پافشارى، ايثار و از
خودگذشتگى كه شتولتس پير تبليغ مىكرد، مرتبط سازد. بهگفته گنچارف، وى اين تصاوير را به دوران زندگى بزرگسالى خود
مىكشاند: گرچه ايليا در بزرگسالى پى برد كه رودهاى جارى از شير و عسل و فرشتههاى مهربان، وجود خارجى ندارند، گرچه به قصههاى
دايه خود مىخنديد، ولى خندههايش كاذب بود و با آه و افسوس رمزآلودى همراه بود: قصههاى پريان با زندگى وى آميخته شده
بود، و تا حدودى نيمهآگاهانه تاسف مىخورد كه كاش قصههاى پريان همان زندگى واقعى مىبود و زندگى نيز عين قصههاى پريان.
(چهارم، ص121) تصوير ابلوموف از قهرمان، نخست در بوگاتيرى، (bogatyri) در شخصيتهايى چون ايليا مورومت (همنام وى)، آلشا پوپوويچ و
دوبرينا نيكيتيچ مجسم مىگردد، كه در بيلينى با غلبه بر جماعت كفار و اژدها و غولها از روس دفاع مىكنند (چهارم، ص121); و
دوم در شخصيت قهرمانان داستانهاى دلانگيز و لطيف «سلحشورانه» بهخصوص داستانهاى حماسى اروصلان لازارويچ و بووا
كورولويچ تجلى مىيابد. اين داستانها كه در سرزمينى افسانهاى رخ دادهاند، شرح يك رشته ماجراهايند از قبيل كشتن اژدها، دفع
و بيرونراندن متجاوزان و غاصبان و آزادساختن شاهزادهخانمها. سالها بعد ابلوموف، در حال چرتزدن در منزل خود در
سنپترزبورگ، همچنان به رؤياهاى مهيج ولى كودكانهاى فرو مىرود كه در آن خود را قهرمانى فاتح و فرمانروايى فرزانه مىبيند:
«هر صبح زندگى، هيجان و رؤياها مجددا از سر گرفته مىشدند! وى دوست داشتخود را همچون ژنرالى شكستناپذير تصور كند
كه نه تنها ناپلئون، بلكه حتى اروصلان لازارويچ نيز در برابرش پشيزى بهحساب نمىآمد.» (چهارم، ص169). برترى مقام اروصلان
افسانهاى بر ناپلئون تاريخى بههيچوجه نمىتواند تصادفى باشد. تصوير زن ايدئال ابلوموف نيز عمدتا از داستانهاى دلانگيز و لطيف «سلحشورانه» برگرفته شده است تا از منظومه بيلينى كه در
آن زنان صرفا بهصورت اشيائى قابل تملك، موجوداتى تصرفكردنى يا بهصورت زنانى سلحشور و جنگجو، يا پيرزنان ساحره و
جادوگر تصوير شدهاند، و عشق اساسا در آن جايى ندارد. در دوران كودكى، همواره بهطور مداوم در رؤياى ميليتريسا كيربيتفنا، (
Militrisa Kirbitevna) بهسر مىبرد، دوشيزهاى به غايت زيبا و غيرقابل توصيف (چهارم، صص120،121،123)، ساكن
سرزمينى كه «در آن از بدى، شرارت، غم و اندوه خبرى نيست»، و در تصويرى برگرفته از افسانههاى عاميانه «سرزمينى است كه در
آن همه از نعمتخوراك و پوشاك مناسب بهرهمندند» (چهارم، ص123). وى زيبايى، نجابت، عشق و لطافت، همه را يكجا داراست;
در كنار آن شخصيت ديگرى نيز با همين آميزهها وجود دارد كه تا حدودى برگرفته از افسانههاى عاميانهاى است كه قهرمان
داستان غالبا دل شاهزادهخانم زيبايى را بهدست مىآورد، ولى بهطور اخص برگرفته از داستانهاى سلحشورى است، كه در آنها
قهرمانان در جستجوى يافتن زيبارويى افسانهاى برمىآيند و براى بهدست آوردن وى يا دفاع از شرف و حيثيت او با يكديگر مبارزه
مىكنند. مهم نيست كه حافظه گنچارف زياد هم با وى يارى نكرد: ميليتريسا كيربيتفناى اصلى، گرچه از زيبايى سحرانگيزى
برخوردار است، ليكن برخلاف نظر گنچارف در سنين دوشيزگى نيست، بلكه بزرگسال و فاجره است. نام وى از واژه ايتاليايى
(به معناى هرزه و فاسد) گرفته شده است. در اينجا وى آميزهاى است از واسيليسا، (Vasilisa) (كه
بعضا كيربيتفنا خوانده مىشود) و ديگر قهرمانان زن داستانهاى عاميانه، و به دنياى بىزمان داستانهاى عاميانه پراعجازى
مىپيوندد كه در برابر خوبيهاى آن پاداشهايى وجود دارد. قهرمان اين قبيل افسانهها هميشه قهرمان يا حتى خوب نيست; شاهد مدعا اميلياى ابله، قهرمان يكى از داستانهاى موردعلاقه
ايليا با عنوان تحت فرمان اردكماهى (7) . قهرمان تنبل سادهلوح مضحك از يك اردكماهى كه صيد كرده بود، گول خورده و تصميم
مىگيرد آن را به آب برگرداند; پاداشى كه در برابر اين عمل در انتظار اوست اين است كه به وى اين قدرت داده مىشود كه هر
كارى را كه اراده كند - بدون آنكه بهخود زحمتى بدهد - صورت بگيرد، فقط كافى است امر به انجام آن كند. بهاينترتيب تمام
كارها خودبهخود صورت مىگيرد: سورتمه خودش حركت مىكند، تبر بدون دخالت كسى هيزم مىشكند، و از همه مهمتر وقتى
پادشاه مىخواهد وى را ملاقات كند، به اجاق گرمى كه تمام روز را كنار آن سپرى مىكند فرمان مىدهد تا او را به شهر، نزد پادشاه
ببرد. در دربار پادشاه وى توانست دختر پادشاه را عاشق و شيفته خود سازد و آنگاه قصرى مرمرين برپا مىكند كه سالها با شادى و
خوشى در آن زندگى كردند - قهرمانى كه شيوه زيستن وى بيانگر كودكى خود ابلوموف است كه فرشتههاى مهربان منزل يعنى
مادر و خدمتكاران با هيچيك از خواستههايش مخالفتى نمىكردند. جاى شگفتى چندانى نيست كه وى طورى بار بيايد كه باور
داشته باشد كه، همانند آدمهاى تنبل خوشقلب، او نيز با يك شاهزاده خانم ازدواج خواهد كرد و پس از آن همواره شاد و
خوشبختخواهد زيست. تنها گذشتهاش نيست كه وى را اسير خود ساخته است، بلكه رؤياهاى گذشته نيز او را در بند خود گرفتار
كردهاند. ابلوموف به شتولتس اعتراض مىكند كه او نمىخواهد بندهوار از سبك زندگى خانواده خود پيروى كند (چهارم، ص185)
: شعر، موسيقى، مبلمان شيك، غذاهاى عالى بايد نشانههاى شاخص ابلوموفكاى جديد بهشمار آيند. علىرغم لايه پيچيدهاى كه
اين رؤيا را احاطه كرده، ولى در واقع همان ميل قديمى براى دستيافتن به سعادت موجود در افسانههاست. الگا ممكن است
مرتكب اشتباه شده باشد كه عاشق ابلوموفى شده بود كه ممكن بود وى را بهعالم تخيلات خود بكشاند، اما نكته اينجاست كه اين
ابلوموف وى را نهچندان عاقلانه از وراى منشور شاهزادهخانم افسانهاى بافرهنگى مىنگريست. و تعجبى ندارد كه اين عشق زياد
دوام نياورد، و همانطوركه الگا پس از اعتراف به شتولتس درباره روابط عشقى خود با ابلوموف اظهار مىدارد: «مانند يك رؤياست،
گويى هيچچيز اتفاق نيفتاده بود» (چهارم، ص433). اگر رابطه عاشقانه با الگا يك «دنياى عشق زيباى افسانهاى» و يك رؤياست، در آنصورت شايد آگافيا ماتفيينا بيانگر بازگشتبه
مادر وى [ ابلوموف ] است، دنيايى كه در آن وى را دوست مىدارند و تمام نيازهاى مادى و جسمى او را برآورده مىسازند. در واقع
اين رابطه نيز به رؤياهاى ابلوموف متصل است. جاذبههاى فريبنده فيزيكى كه در الگا مىبيند، نه تنها بيانگر رؤياهاى دوران
بزرگسالى وى درباره دختران لپگلى روستايى است، بلكه در نهايتبا تخيلات دوران كودكى وى پيوند دارند. شامگاه يك روز كه
آگافيا ماتفيينا با آرامش و متانتسرگرم دوخت و دوز است، ابلوموف درحالىكه اعضاى خانواده و الكسىيف وفادار نيز اطرافش
حضور دارند، بهحالتى شبيه وهم فرو مىرود و احساس مىكند كه وضع حاضر قبلا هم پيش آمده بود: از روى بىحوصلگى و پريشانخيالى نيمنگاهى به چهره آگافيا ماتفيينا افكند، و از اعماق خاطراتش تصويرى آشنا سربرآورد كه
قبلا جايى آنرا ديده بود. سعى داشتبفهمد كه اين همه را قبلا كجا شنيده بود... در مقابل خود سالن پذيرايى بزرگ و مجلل ولى تاريك منزل والدين خود را مىديد كه با يك شمع مومى روشن شده بود و مادر
وى بهاتفاق مهمانانش دور ميز گردى نشسته بودند: آنان در سكوت، سرگرم دوختودوز خود بودند، درحالىكه پدرش بهآرامى در
طول اتاق بالا و پايين قدم مىزد. گذشته و حال يكجا با هم جمع شده و در هم ادغام شدند. در رؤياى خود مىديد كه بهسرزمين موعود با رودهايى جارى از شير و عسل رسيده بود، سرزمينى كه در آن مردم از نانى تناول
مىكردند كه برايش زحمتى متحمل نشده بودند و لباسهايى از زر و سيم به تن داشتند... صداى آدمها را مىشنيد كه درباره خواب، رؤيا و تفال صحبت مىكردند، صداى ترق - ترق و بههم خوردن بشقابها و جرينگ -
جرينگ كارد و چنگال را. كمى بهطرف دايه پير خود نزديك شد و بهصداى مرتعش و لرزانش گوش داد: درحالىكه به آگافيا
ماتفيينا اشاره مىكرد، صدا مىزد "ميليتريسا كيربيتفنا". (چهارم، ص493). توازى و تشابه ميان قهرمان دوران كودكى ابلوموف و «بانوى خانه» شيوه بيان گنچارف براى اظهار اين نكته است كه ابلوموف
سرانجام موفق به تحقق زندگى و تخيلات دوران كودكى خود شده است. ولى با اين تفاوت كه آگافيا قهرمان زن قصه عاميانهاى
نيست كه بايد مورد پرستش و حمايت قرار بگيرد; بلكه برعكس، وى تجسم عينى نمونه مثالى همسر و مادرى است فداكار و
ايثارگر كه به همه عشق مىورزد و به همه بخشش مىكند. حتى از نظر جلوه ظاهر [ فيزيكى ] نيز شبيه نمونه زن ايدئال
داستانهاى عاميانه روسى است: سفيدرو و گوشتالو (چهارم، ص305)، همانند دختركان آوازهاى محلى و يا در واقع مخلوقاتى
خجول و كمرو با زانوانى فريبنده كه در رؤياهاى دوران بزرگسالى خود در ابلوموفكا تصوير مىكرد. موقعى كه آگافيا در حوزه تحت
امر خود يعنى در آشپزخانه است، چشمان خاكسترى او با تعبير سنتى «مثل چشمان شاهين» توصيف مىشود (چهارم، ص332).
آنچه كه مايه اعتبار وى شمرده مىشود، محدوديتهاى بسيار بديهى او بهويژه در عرصه ذهن و خيال است (آگافيا ماتفيينا هيچ رؤيا
و آرزويى ندارد). در نهايت ابلوموف حتى نمونه آرمانى شاهزادهخانم خود را تا حد چيزى بسيار محدودتر و كسلكنندهتر تنزل
مىدهد، و چون از برخى جهات مىتواند «بانوى خانه» را با رؤياهاى خود و شيوه زندگى را نيز با شيوه زندگى اميليا - قهرمان تنبل
موردعلاقه خود - يكى بگيرد، لذا شاد و خوشحال است. وى «به ايدئال زندگى خود دستيافته است، ولو بدون طبع شعر و شاعرى»
(چهارم، ص486). او ديگر به رؤيا و تخيل نيازى نداشت. تنها گهگاهى: اگر يكبار ديگر تخيلات وى شعلهور مىشد و خاطرات فراموششده و رؤياهاى تحققنيافته در وى بيدار مىشدند، اگر وجدان وى
ناگهان او را بهخاطر شيوه زندگى كه از سر گذرانده بود، بهباد سرزنش و ملامت مىگرفت، آيا ممكن بود دچار بىخوابى و بدخوابى
مىشد، نيمههاى شب از خواب بيدار شود و از بستر بيرون بپرد، و گهگاه براى ايدئال روشن زندگى خود كه اينك براى هميشه از
دست رفته بود، نوميدانه اشك حسرت بريزد. (چهارم، ص 487) گنچارف در قالب تصوير مىانديشد و شخصيتهاى داستان وى نيز در قالب تصاوير برنامهريزى مىكنند، ليكن علىرغم واردآوردن
ضربهاى آهسته به ناخودآگاه از طريق تخيل، تصاوير با آراء و عقايد پيوند دارند، بهويژه در منازعهاى درونى بر سر ارزش تخيل و
ماهيت عشق. تخيل از يك سو مقولهاى استخطرناك: «اين همدم دو چهره، از يك جهت دوست و از جهت ديگر دشمن است -
دوستتان است مادام كه به آن اعتماد نكنيد و نسبتبه آن بدگمان باشيد، و دشمنتان استبه محض اينكه در اثر نجواهاى فريبنده
آن با اطمينانخاطر بهخواب رفته باشيد» (چهارم، ص168). اين كلمات در مورد شتولتس بهكار برده مىشوند و بهگونهاى
مستدل ديدگاههاى وى را ارائه مىدهند تا ديدگاههاى راوى را. از سوى ديگر، تخيل مقولهاى است ارزشمند، درصورتىكه عبارت
«تا زمانى كه به آن بىاعتماد و بدگمان باشيد» بهمعناى نفى تخيل نباشد (در هر صورت شتولتس همينطور كه پا به سن بلوغ
مىگذارد، بهنظر مىرسد كمتر از تخيلات خود مىهراسد)، بلكه به معناى كشاندن پاى آن به حوزههايى خلاقتر و پربارتر باشد.
همچنانكه از كتاب پيداست، ظاهرا گنچارف احساس كرد كه نبايد بگذارد مهار تخيلات بسيار گسترده وى از دستش خارج شود.
تخيل زمانى خطرناك است كه انسان را از واقعيت معقول بيش از حد دور ساخته و وى را به سمت رؤياهاى گذشته يا توهمات
افيونى غيرقابل تحقق آينده سوق دهد. تاثير يا جاذبه رؤياهاى گذشته خود گنچارف در الگوهاى يكنواخت رؤياى نوستالژيك زمان
دورى غيرپيشرو در داستانهاى عاميانه ديده مىشود كه همزمان با تلاش ابلوموف براى تحميل اين نوع رمان بر بقيه عمر خود،
بهساير بخشهاى كتاب مىرسد. هيچ حالت احساسى و عاطفى غير از عشق نمىتوانستباعثبيشترين خودفريبى گردد. زنان و مردان در رؤياهاى عشقى خود و در
حالت عاشقشدن و دلباختگى، مىتوانند از آن به عنوان راهگريز استفاده كنند. كتاب همچنين بيانگر ديدگاههاى گنچارف درباره
ماهيت عشق است. شخصيتهاى اصلى داستان وى هر كدام بهشيوههاى متفاوت خود رؤياى عشقى نيرومند و پايدار را در سر
مىپرورانند; حداقل دو نفر مىدانند كه چه مىخواهند. گرچه ابلوموف مجبور استبراى ازدواجى تصميم بگيرد كه تجلى كل
رؤياهاى وى نيست، ولى اين ازدواج حداقل در تجربيات گذشته وى ريشه دارد، رؤياهاى گنچارف نيز درست همانند رؤياهاى
قهرمان داستانش است. الگا مجبور استياد بگيرد كه بين داستانهاى عشقى افسانهاى و عشقى نهچندان رمانتيك كه ديگر آرزوها
و تمايلات وى به داشتن يك زندگى فعال همراه با رشد شخصى را تحقق مىبخشد، تميز بگذارد. روابط عشقى وى با ابلوموف بر
پايه عشق و خيالبافى نسبتبه محبوبش استوار بود; ليكن وى مىبايستياد بگيرد كه به كداميك از رؤياهاى خود اعتماد كند.
عشقى كه رشد مىكند و متضمن فعاليت، خلاقيت، رشد شخصى و همراهى فكرى و روحى است (شتولتس و الگا)، عشقى ايدئال و
كمال مطلوب است. اين عشق با رؤياها همراه است، ليكن رؤياهاى اصيل و تحققيافتنى. ولى مشكل اينجاست كه اينها توهمات
افيونى خود گنچارفاند. اين توهمات افيونى در نگاه اول ممكن است از توهمات الگا معقولتر و عمليتر بنمايند، ليكن از آنجا كه
ريشه در تجربيات نويسنده ندارند، فاقد هرگونه زندگى و عقيدهاند. خيالبافى و نوستالژى بهمراتب بيش از آنچه كه خود گنچارف
تصورش را مىكرد، بر وى نفوذ و سيطره داشتند. اين مقاله ترجمهاى است از مقاله زير : (ed.), FromPushkin to Palisandriia (London: McMillan, 1990),
ch. 6, pp. 96-111. Faith Wigzell, " Dream & Fantasy in Goncharov|s Oblomov ", in
Arnold McMillin
:DèOzكغيJ oDRA êCoCk .PvC عlـخ وDث،غCk [يآpz êDJقoC ق قشvC êDèغDFq ق MD·خD®× ُvol×] ok يvقo MDىFkC ق عDFq oDëkDOvC حrثëق Tى@¾ .* عl×Dىغ qC pOèF عl×A pëk :عA يvoD¾ fد®¥× Dë) (1879 ,rتpç qC pO@è@F p@ëk)
.1 koCk ي·v ½كاwNقpJ .êA .ع حDS× êCpF .PvC éO¾pثغ oCpآ عClأOـ× p²غعD·×C ق éVكN koك× عDOvCk éVق فëC éئ PvDWـëC HخDV .2 .ة.A - N.I. Prutskov, "Masterstvo Goncharova-romanista", (Moscow-Leningr
. 3. V.S. Pritchett, "The Living Novel" (London: Chatto & Windus, 1976), p
,koClغ عDOvCk pF êoDè× Dë حpOـئ éغكتbىç شطµ وlـwëكغ éئ PvC عA pF ,عDOvCk فëC qC lـ×قpىغ ق يـ؛ يدىدeN ok pJoDç P@ـ@ئ .4 5. Medved| na lipovoi noge, no. 161A, in A. Aarne, "The Types of the Folk Tale",2nd . :بغ ,bëكخقoكئ CقكF ُغDw¾C ôoDF ok .6 :بغ ,bëقoCqس عش¤قoC ُغDw¾C ôoDFok - V.D. Kuzmina, "Rytsarskii roman na R
, 1964) - L.N. Pushkarev, "Skazka o Eruslane Lazareviche" (Moscow
, 1980) kكVق éئ lـئي× ½CpOµC êق .lـئي× كتqDF وkoقA p¬DhéF Co kكh يئkكئ عCoقk êDçé¥آ ق DçéغDw¾C ½oDaـت ¸آCق ok DWـ@ëC ok .7 8. Po shchuch|emu velen|iu, Aarne-Thompson, p. 675
. رؤيا و تخيل در ابلوموف
عقpآ MDىFkC ُـى×q ok êkl·O× MسDأ× rىغ ق قشvC êDèغDFq ق يآpz êDJقoC ,éىvقo MDىFkC ق عDFq عك×CpىJ êkl·O× MD@؟@ى@خD@N ق
.PvC éىvقo lëlV ق éغDى×
in I.A. Goncharov, "Sobranie sochinenii vvos|mi tomakh" (Moscow, 1952-55),vol. .(P@@@vC
pئm DF ¯أ¾ .kكF lçCكh IDZ فëC qC يثطç ½oDaـت oDRA éF êl·F êDèخكآذ@أ@غ ق MD@µD@VoCVIII(195
.ée؟¤ ôoDطz ق lدW× ôoDطz
:lçk oCpآ يvقo ظwىخDٌo êDèOـv pOwF ok Co عDOvCk
- A.G. Tseitlin, "I.:kqCkpJي× عDOvCk oDOhDv ق DèOى¥izيvopFéF ,يiëoDN - يµDطOVC قيOhDـzé·×DV pOwF ok فىدOëDw@N
بë DN PvC lـ×éآشµ ي؟wد¾ pRC بë عCكـµéF عDOvCk éF CقlF ½oDا،v kك@خك@vقA> Goncharov", (Mosc
- Vesvolod Setchkarev,"Ivan Goncharov: His Life and Works",(Wurzburg, :يOhDـzé·×DV p@RC
وlëkDغ Co pثëk koCك× يخق ,koCkي× حقnG× يأىطµ éVكN عDOvCk فëC ok وlطµ بëtخDOvكغ êDëنo éF كدF عCs - Jean Blot, "Ivan Goncharov, ou le realisme impossible" (Paris, Editions de l|Age :kpىتي×
يvopF حDطVC oك¬éF Co ½ك×كدFC êDçDëنo pثëk PىطçC rىغ kDO،ثـىخ وpëكv ق kDO،ثـىخ ColغDw@ا@خC
- Alexandra & Sverre Lyngstad, "Ivan Goncharov", (Twayne WAS 200, New York,:lــئي×
¸FDN Co عDOvCk éVق فëC éئ PvC وkoقA ذطµéF وoC عكOدى× Co يvopF فëpO·×DV ق فëpOد@×D@ئ ف@ا@ى@خ - Milton Ehre, "Oblomov andhis Creator: :lغCkي× DçoDOhDv فى×D©× ,DçéëD×فF ,DèثـçAEp¨ ,DçكثخC ي@vop@F
The Life & Art of Ivan Goncharov",(Princeton Princeton University Press, 1973).
½oDaـت pثëk عDOvCk قk qC عDOvCk فëC éWىOغ ok ق (107£) koCk oDىOhC ok Co [é¥آ PëCقo] éئ PvC ½ك×كدFC ¦iz kكh فëC éادF
- Kenneth E. Harper, "Under the Influence of :PvC pOèF oDىwFPvC pOëكآ وlـwëكغ mك؟غ ق حpOـئ DèغA ok é@ئ
Oblomov", in Vladimir Markov Dean & S Worth (eds), "From Los Angeles to Kiev."
Papers on the Occasion of the Ninth International Congress of Slavists, Kiev, Sept.
1983, (Columbus, Slavica, 1983),pp. 105-18.
editionrevised by S. Thompson, Folklore Fellow Communications, 184, (Helsinki 1964).,
ہ،ئ kكh êolJ حrـ× عCoDاO×lh ق عD×liOw× ¸طV ok Co uقo êCéغDw¾C عDغD×pèآ pثëk ق bëكخقoكئ Cقك@F ق b@ëقoCqس عش@¤قoC
ق êCوoك®vC عDغD×pèآ éF «كFp× يëDçéغDw¾C ق Dçé¥آ ذأغ éF ,lغlzي× ¸طV ظç oقk éئ DèGz ق êoDاىF MD@آقC ok é@ئ ,kك@F وkp@ئ
ُغDiFDOئ lـغDطç ,PzCk oCpآ عD،خrـ× يد¤C ¢iF ok éئ عDغA ُغDiFDOئ .DèFDOئ êسéFس qC éغ ق ,lـOhCkpJي× éغD@ى@×D@µ ي@vD@ط@d
(221£ ,ظO،ç) .kكF pىأ¾ oDىwFPFDF فëC qC Dè¾ك×كدFC