| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 7-8 |
نوشته محمدرضا ريختهگران از اوايل دهه هفتاد قرن بيستم يورگن هابرماس، Jurgen Habermas) ،متولد 1929) در زمره بانفوذترين فلاسفه علوم
اجتماعى بوده است. او به نسل دوم از مكتب فرانكفورت تعلق دارد، هر چند همانطور كه خود او اظهار مىدارد نمىتوان او را به
طور كامل از پيروان اين مكتب دانست. هابرماس در تحقيقات خود در حوزه جامعهشناسى به هرمنوتيك توجه مىكند و در آن قوه وتوانى مىبيند كه مىتواند
خصوصيت غيرتاملى نظريات مبتنى بر مذهب اصالت تحصل در حوزه علوم اجتماعى را مورد انتقاد قرار دهد; اما وضع وى در
قبال هرمنوتيك آنطور نبوده كه همه آوردههاى آن را به طور كامل بپذيرد، بلكه در بسيارى از موارد با مباحث هرمنوتيك
مخالفت كرده، زبان به اعتراض گشوده است. او در سال 1967 باب تبادل نظر با گادامر را مىگشايد و در كتاب خود موسوم به
منطق علوم اجتماعى فصلى را به هرمنوتيك اختصاص مىدهد. گادامر در مقالهاى تحت عنوان «خطابه، هرمنوتيك و نقد
ايدئولوژى» به اعتراضات هابرماس جواب مىگويد; هابرماس متقابلا در مقالهاى با نام «مرورى بر حقيقت و روش گادامر» انتقاد
خود از هرمنوتيك گادامر را تكرار مىكند. پيش از اين نيز او در كتاب معرفت و علائق بشرى غيرمستقيم گفته بود كه مباحث
هرمنوتيك فاقد جهت كلى بوده و افاده عموم و اطلاق نمىكند و صرفا با علوم اجتماعى و تاريخى مناسبت دارد. همچنين گفته
بود كه هرمنوتيك مىبايست تابع نقد ايدئولوژى، (Ideologiekritik) قرار گيرد. او مقارن با انتشار اين مقاله، مقاله ديگرى
تحت عنوان «شان كليت هرمنوتيك» نوشت و در آن بر اين قول رفت كه در هرمنوتيك از حيث روششناسى نواقصى هست. پاسخ
گادامر به اين مقاله در مجموعه هرمنوتيك و نقد ايدئولوژى به چاپ رسيد. هابرماس در كتاب معرفت و علائق انسانى، (Knowledge and Human Interest) ،معرفت آدمى را به سه قسم منقسم
مىگيرد و معتقد است كه هريك از اقسام معرفت، مبتنى بر يكى از علائق سهگانه استعلايى است; يعنى در هريك از اين سه قسم
يكى از علائق و منافع راهبر معرفت قرار مىگيرد. در علوم تجربى تحليلى، علاقه فنى و امكان دستيابى تكنيكى به چيزها سائقهاى
است كه اين دسته از علوم را به پيش سوق مىدهد. مقصود از اين دسته از علوم، رسيدن به اطلاعاتى است كه ما را در به ضبط
گرفتن طبيعت و علم به قوانين آن و از اين طريق، به پيشگويى حوادث آينده توانا مىسازد و نمونه اين دسته از علوم فيزيك است.
اما در علوم تاريخى - هرمنوتيكى، علاقه راهبر اين دسته از علوم، معرفت علمى است كه به وساطت زبان صورت مىگيرد و مقصود
از آن تغيير عمل آدمى و رسيدن به اتجاه صحيح افعال و اعمال او در قبال ودايع فرهنگى مشترك است. نمونه اين دسته از علوم
فقهاللغه است و بالاخره، علوم انتقادى است كه علائق سائق در آنها رسيدن به معرفت آزادىبخش و وارهاننده است. اين معرفتبه
وساطت انتقاد از قدرت و از ايدئولوژى حاصل مىشود. علومى مثل سياست و اقتصاد به اين دسته تعلق دارند. در اين دسته از علوم،
تحليلگر از راه تحليل مىكوشد تا از طريق محدودكردن حوزه قدرت و ايدئولوژى و انتقاد از آنها، راه رهايى و آزادى از سلطه به
ظاهر طبيعى آنها را هموار كند. هابرماس نمونه اين دسته از علوم را روانكاوى مىداند و بر آن است كه در هر دسته از علوم
مىبايستبه علاقه راهبر در آن علم توجه كرد، و نيز هيچيك از اين علائق را نبايد ناديده گرفت و آن را به ديگرى احاله كرد. در نظر
او اصحاب مذهب اصالت تحصل همه چيز را به علاقه نخست محول كردهاند و در نتيجه از توجه به حوزه عمل و حوزه قدرت در
جامعه بازماندهاند. همچنين، اصحاب هرمنوتيك صرفا به شان عملى زندگى توجه كرده، از عنايتبه ساحت عينيى كه اعمال آدمى
در آن تعين پيدا مىكند - يعنى تاريخ كلى عالم - غفلت كرده، لاجرم در زندان مذهب اصالت معناى مبتنى بر زبانشناسى خود
گرفتار آمده و نتوانستهاند از دور هرمنوتيك خارج شوند و به آزادى برسند. در نظر او، رسيدن به آزادى محتاج آن است كه در
زندان ودايع فرهنگى و الزامات آن نمانيم و با استمداد از يك «نظريه كلى مبتنى بر صلاح عملى»، (Universal
pragmatics) در حوزه عمل، به وفاق و اجماع در عقايد و آراء برسيم و منشا و ريشه علائق و مناسبات اجتماعى آدمى را، در
خود زبان جستجو كنيم. هابرماس در مباحثه خود با گادامر، تفكر او را نوعى از مذهب اصالت معناى، (idealism) مبتنى بر پديدارشناسى مىداند و در
برابر آن قائل به علائق و منافعى مىشود كه بنيان شناخت آدمى بر آن استوار است و در اين كار سهم مهمى به علوم تحليلى مبتنى
بر تجربه اختصاص مىدهد. او همچنين معتقد است كه هرمنوتيك گادامر راه به مذهب نسبيت، (relativism) مىبرد و ناظر
به جهت عينى و وجهه خارجى اشياء و امور نبوده، مىبايستبا استمداد از علوم انتقادى و شان آزادكنندگى آن بر نقائص علوم
تاريخى - هرمنوتيكى فائق آمد و بالاخره، بر اين قول مىرود كه كليت مطلقى كه گادامر به زبان و به هرمنوتيك منسوب كرده
بىوجه است و مىبايستحوزه اطلاق و كليت آن محدود شود. (1) اما آيا نسبيت مختار گادامر، نسبيتى كه مؤسس بر وضع و موقف تاريخى افراد و ودايع و مواريث فرهنگى آنهاست، در مظان آن
نيست كه نسبتبه اوضاع اجتماعى و واقعيات تاريخى بىاعتنا بماند و به موجب بىاعتنايى، به دواعى كسانى كه در جريانهاى
اجتماعى و تاريخى فعاليت مىكنند و به اعتبارى سازندگان تاريخى هستند وقعى ننهد؟ آيا اين درست است كه ما خود را مقهور
قهر ودايع و مواريث فرهنگى بدانيم طورى كه امكان آزادى و انتقاد از اين مواريثبهكلى منتفى باشد؟ اينها سؤالاتى است كه
هابرماس از گادامر مىپرسد و بهتر استبگوييم اعتراضاتى است كه بر هرمنوتيك گادامر وارد مىكند. او درصدد آن است تا مبنايى
به دست دهد تا بهاستناد آن بتوان از دور هرمنوتيك خارج شد و به نقادى ودايع و مواريث فرهنگى پرداخت. به بيان ديگر، در پى
آن است تا هرمنوتيك را به نقد ايدئولوژى مبدل سازد. كوشش او به پيدايش و بسط شعبهاى از هرمنوتيك مؤدى شده كه معمولا
با اصطلاح «هرمنوتيك انتقادى» از آن تعبير مىكنند. در نظر اصحاب اين شعبه، توجه متوغلين در مباحث تفسيرى تا اينجا به دو
مطلب اساسى معطوف بوده است: يكى چگونگى وساطت ودايع و امانات فرهنگى در تفسير، و ديگر طريق نائلآمدن به تفهمى كه
مستند استبه قصد فاعل شناسايى. همچنين، منازعات ميان پيروان اصول و مبانى نظرى تفسير مثل اشلايرماخر و ديلتاى از يك
سو، و اصحاب وجهه فلسفى هرمنوتيك مثل هيدگرو گادامر از سوى ديگر، بر مدار پرسش از امكان يك چنين تفهمى و نيز ميزان
تسرى آن به اعيان اشياء و اصابه به مقصود اشخاص ديگر دوران مىكرده است. اما هيچيك از اين دو طايفه، از مضمون آنچه كه
تفسير مىشود و نيز صحت و اعتبار آن سخن نگفته، اين مباحث را يا خروج موضوعى از مباحث هرمنوتيك دانسته، يا قائل به
حجيتبىچون و چراى ودايع و امانات فرهنگى شده و همهچيز را محفوف به اين ودايع و امانات دانستهاند. (2) اما اصحاب هرمنوتيك انتقادى، از تشكيك و شبههآورى در صحت و حجيت اين ودايع ابا نمىورزند (3) و آنچه را كه پيش از اين،
حقايق مطلق گرفته بودند مورد چون و چرا قرار مىدهند. اصحاب اين شعبه مىگويند كه ما بالعيان با حقايق نيمبند، فريب،
تبليغات، دستكارى، ستمكارى فكرى، سانسور و غيره روبهرو هستيم و اينها خود مىتوانند باب مناقشه و حتى تخطئه آن حقايق
مطلق را باز كنند. اصحاب اين شعبه معتقدند كه بشر امروز در حيات اجتماعى خود آنچنان تحتستم و واقعيات دروغين قرار
دارد كه اصلا آزادى خود را از دست داده و آنچه كه از آن با عنوان «وجدان» يا «آگاهى» تعبير مىكند، در حقيقت وجدان و آگاهى
كاذب است. يقين او نيز يقين كاذب است و تفهم او از ديگران و ارتباط او با آنها از پاىبست ويران است. اصحاب اين طريقت در پى
آناند تا علل و جهات اين وضعيت را بازنمايند و از آنجا كه در نظر آنها اوضاع و حوادث گوناگون در هر دوره تفهم آدمى را معلل به
علل و مشروط به شرايط خاصى مىكند، بازنمودن اسباب و علل اين اوضاع و حوادث صورت تبيين على به خود مىگيرد. اينتوجه
به اوضاع عينى جامعه و شرايط خاص و انضمامى هر دوره، وقتى صبغه نظرى پيدا مىكند با تفهم، بدان معنا كه اصحاب
هرمنوتيك از آن مراد مىكنند، پيوند مىخورد. هابرماس معتقد است كه اعمال اجتماعى صرفا از طريق پيوندهاى عينى و واقعى خود با زبان، كار و بخصوص قدرت ادراك
مىشود. كوشش او در هرمنوتيك انتقادى خود، معطوف به اين است تا عينيت جريانهاى تاريخى را به دواعى كسانى كه درگير آن
جريانها هستند پيوند دهد. به همين جهت جاى هيچگونه شگفتى نيست كه مىبينيم او روانكاوى را نمونهاى از يك علمالاجتماع
ديالكتيكى - هرمنوتيكى مىداند و بر آنسراست تا از قدرت آزادسازى و سلطهزدايى آن استفاده كند; زيرا در نظر او مقصود از
طرح و پيشنهادن يك چنين هرمنوتيكى، همانا بازكردن راه است تا توان سلطهزدايى افراد نمايان شود و مقاصد و نيات كسانى كه
فراموش يا سركوب شدهاند، فاعليت پيدا كند و تاريخ را رقم بزند. او درصدد آن است تا از عقايد جديد و از انتقاد سود جويد و در
مآل، با يكپارچهكردن همه آنها، بر هرمنوتيك غلبه يابد و آن را به انتقاد از ايدئولوژى مسلط مبدل سازد. اين كار مستلزم قبول و
اخذ هرمنوتيك و همراهكردن آن با مذهب انتقاد است. در نظر او وقتى انتقاد به ميان آمد مىتوان بر هرمنوتيك غلبه كرد و از دور
مربوط به آن رهايى يافت. اما در نظر گادامر، هابرماس به اين نكته توجه نكرده كه كار و قدرت اگر بخواهند در مقام نيروهاى تشكيلدهنده واقعيت اعلام
شوند، نخست مىبايد به زبان آورده و فهميده شوند; زيرا زبان در مرتبه قدرت نيست; زبان همه تمكن ماست و حدود آن حدود
عالم ماست. او به تبع هيدگر اين نكته را تذكر مىدهد كه ما به صرافت طبع اهل تفهميم و اين تفهم در زبان ظهور مىكند و نطق
و زبانمندى، (linguisticality) حقيقت وجود ماست. عالم با زبان و در زبان ظهور پيدا مىكند. گادامر معتقد است كه تفكر او
ربطى به مذهب اصالت معنا و نيز مذهب نسبيت ندارد. سخن او اين است كه مواجهه ما با وجود، عين مواجهه ما با زبان است و در
اين مواجهه، تجربه مربوط به هرمنوتيك تحقق پيدا مىكند و شخص بهاستناد تجارب عملى و كارديدگى خود، كليت و عموميت
اصول را بر يك مساله مشخص و بخصوص تطبيق مىدهد و بنابر حكمت عملى و دانايى و فرزانگى، (phronesis) خود، موارد
خاص و انضمامى را مىفهمد و از آنجا كه تفهم رخداد و حدوث است، با اين تفهم، تاريخ تحقق پيدا مىكند. هابرماس بديننكته
توجه نمىكند كه در پيدايش زبان، مرتبه خاصى از ظهور و خفاى حقيقت وجود دخيل بوده و حتى زبان قهر و قدرت و ظهور آن
در نهادهاى اجتماعى جديد، چيزى كاملا بشرى نيست و با تقدير آدمى و چگونگى ظهور حقيقت در اين دور ملازمه ونسبت دارد.
هابرماس زبان را تا مرتبه كار و قدرت تنزل مىدهد اما زبان در مرتبه قدرت نيست; زبان همه دارايى ما و حقيقت وجود و بنيان
عالم ماست; زبان آن چيزى است كه ما را قادر مىسازد تا عالم خود را با توجه به كار و قدرت و نيروهاى ديگر تعبير و معنا كنيم;
زبان شان اگزيستانسيال دارد و از اوصاف ذاتى «دازاين» است. ديديم كه در نظر گادامر، همينكه شخص براى تفهم در كليت آن، شان تفسيرى قائل شود و آن را هرمنوتيكى بداند و بديننكته
توجه كند كه در تفهم، حقيقت در مرتبه زبان به ظهور مىرسد، ديگر نمىتواند هرمنوتيك را صرفا متكفل تبيين و توضيح مبناى
روششناسى علوم انسانى - در مقابل روششناسى علوم طبيعى - بداند; وقتى مىبينيم كه در همه صور تفهم حقيقتبه ظهور
مىرسد، ما با كليت هرمنوتيك روبهرو هستيم و تفكيك روششناسى علوم انسانى از روششناسى علوم طبيعى از ميان
برمىخيزد. گادامر در اين قول خود مستظهر به مبانى وجودى (هستىشناسى) تفهم آدمى بود. به اعتقاد او، ديلتاى با تفكيك
روشهاى علوم طبيعى از علوم انسانى و تاريخى، (Geisteswissenschaften) را برمبناى مستحكمى استوار سازد و از اين
نظر نتوانسته بود كليت و عموميت هرمنوتيك را نشان بدهد. اما گادامر به متابعت از هيدگر به نفس تفهم توجه مىكند و
مىخواهد ببيند در تفهم آدمى به طور كلى، چگونه وجود ظهور پيدا مىكند و در اين راه اگر چه بر اصول ديلتايى وقع تمام مىنهد،
اما تفكر او، از حيث آنكه ناظر به بنيانگذارى يك هرمنوتيك عام و كلى است، بيشتر صبغه تفكر اشلايرماخر را به خود مىگيرد. گادامر معتقد است «آن وجود كه مىتوان به تفهم آن رسيد، زبان است.» () يعنى تفهم آدمى همواره شان نطق دارد و در زبان ظهور
مىكند. بدين ترتيب، ذات همه نهادهاى فرهنگى، اجتماعى، سياسى، هنرى و ... زبان است. حقيقت ودايع و مواريث فرهنگى، زبان
است. «در ودايع و امانات فرهنگى - تاريخى، (tradition) ما حقيقتبه گفتار مىآيد (5) و در رتبه زبان ظهور مىكند. او به تصريح
مىگويد كه سر مطلقكردن اين ودايع را ندارد، اما به هر حال آنچه خود را بر فهم ما عرضه مىكند و ما مىتوانيم آن را بفهميم،
همين ودايع و امانات فرهنگى است. (6) پيش از او بوئك تفهم را ابداع مجدد يك ابداع اولى و اصيل، يعنى عالمشدن بدانچه كه قبلا
معلوم شده و به بيان ديگر، «شناختشناختهها» دانسته بود. (7) اما مراد گادامر از تفهم، ربطى به «شناختشناختههاى» بوئك ندارد.
يعنى اينطور نيست كه با نظر ثانوى در معلومات پيشين بنگريم و مواريث فرهنگى را در ذيل آن دسته از واقعيات اقتصادى و
سياسيى قرار دهيم كه از پيش حيات جامعه را معين و مقدر كردهاند. برخلاف، هر چيزى خود را در آيينه زبان به ظهور مىرساند
و مواريث و ودايع فرهنگى، چيزى نيست جز به گفتارآمدن حقيقت و ظهور آن در مرتبه لفظ و عبارت; و به همين سبب، حقيقت و
زبان مقدم بر واقعيتهاى اجتماعى و اقتصادى و سياسى است. در نظر او، تنها در زبان است كه ما با خودمان مواجه مىشويم و اين
مواجهه هيچ جاى ديگر دست نمىدهد. زبان صرفا چيزى نيست كه ما به صحت و درستى آن اقرار كنيم; همچنين زبان چيزى
«درباره» ما نيست; چيزى كه آن را به خودمان منسوب كنيم. زبان حقيقت وجود ماست; ما خود، زبان هستيم. و حال كه بدينجا
رسيديم مىتوانيم بگوييم كه زبان به هيچوجه صرف مرآت و يا چيزى كه ما در آن به نگرشى از خود و يا موجودات ديگر مىرسيم،
نيست; بلكه زبان بيشتر تعريف مستمر و مجدد زندگانى خودمان است - زندگانيى كه در عين حال، به كار و سلطه و ديگر چيزها
بستگى دارد و همين بستگيها و تعلقات است كه عالم ما را برپا مىدارد. «زبان موضوع بىنام و نشانى نيست كه دست آخر به آن
برسيم; چيزى نيست كه جريانهاى اجتماعى - تاريخى و اعمال ما بر پايه آن استوار باشد; اينطور نيست كه تماميت افعال و
عينيتبخشيدنهاى زبان در برابر ديدگان يك ناظر بىطرف، ناظرى كه هيچگونه علقه و نسبتى با آن ندارد، آشكار شود. برخلاف،
زبان بازيى است كه همه ما در آن گرفتاريم و در آن شركت كرده و مىكنيم و همه ما به يك اندازه در آن سهم داريم و چنان نيست
كه شركت اشخاصى در اين بازى بيشتر يا كمتر باشد; در همه اوقات و لحظات درست نوبتخود ماست كه در اين بازى شركت
كنيم.» (8) اما اين آراء و انظار آيا معرفتبشرى را به امرى خصوصى مبدل نمىكند؟ آيا ايراد هابرماس مبنى بر اينكه تفكر گادامر در مآل
نحوى مذهب اصالت معنا است، موجه به نظر نمىرسد؟ همانطور كه ديديم گادامر معتقد است كه هرمنوتيك او مؤدى به مذهب اصالت معنا نمىشود; زيرا نفس توسل به ديالوگ مانع
اصلگرفتن فاعليت فاعل شناسايى است. در ديالوگ دو طرف گفتگو با لوگوس اتحاد پيدا مىكنند و لذا شنيدن بر گفتن اولويت
مىيابد و شنيدن خود با تعلق داشتن همراه است و اين خود، التزام به متنازعفيه، (Sache) را در پى دارد. از طرف ديگر، چه در
گفتگو و چه در تفسير متن، همواره زمينهاى وجود دارد كه مانع از جريان يافتن اراده جزافيه طرف گفتگو و يا مفسر مىشود و باز
آنكه، استقبال معنا و انتظار كمال راهبر تفسير و گفتگو است. تصورى كه طرف گفتگو و يا مفسر از كمال دارد و نيز انتظار او از
آنچه كه در پى مىآيد، مانع از آن است كه گفتگو و يا تفسير تحكمى و دلبخواهى شود و بالاخره آنكه، در تفسير همواره تطبيق با
شرايط و مقتضيات دخالت كرده، مفسر تا به ارتباط و مناسبت ميان متنازعفيه با مواريث و ودايع فرهنگيى كه او در جريان تاريخ
تاثيراتش قرار دارد نرسد به نتيجه مطلوب نرسيده است و در هر مورد خاص، مفسر از سر تجربه و كارديدگى و توجه به موارد
انضمامى و بخصوص، و نه از روى تفكر انتزاعى صرف، به نتيجه حاصله مىرسد و افق او در زمانه حاضر، با افق مربوط به متن در هم
مىآميزد و تفسير صورت مىبندد. گادامر در طرح شان نطق و زبانمندى تفهم، بيشتر بر مذهب اصالت صلاح عملى، (pragmatism) رفته، به شان عملى زبان
در برقرارى ارتباط و به وجودآمدن امكان تبادل آراء و افكار نظر داشته است. معهذا گادامر زبان را تا سطح نهادى از نهادهاى
اجتماعى تنزل نمىدهد و آن را به كون فىالعالم آدمى مستند مىكند و از آنجا كه در نظر او عالم و عالمدارى آدمى در زبان و با
زبان ظهور مىكند و ودايع فرهنگى و مآثر، (tradition) را پديد مىآورد، مىتوانيم بگوييم كه در ودايع و امانات فرهنگى -
تاريخى ما حقيقت در رتبه گفتار و عبارت ظهور مىكند. در نظر او اهل فلسفه، آنگاه كه به زبان توجه مىكنند و به بيان چگونگى
نسبت ما با مآثر و ودايع فرهنگى و توصيف تجربه مواجهه با اين ودايع مىپردازند و در جريان تاريخ تاثيرات آنها قرار مىگيرند، در
حقيقتبه هرمنوتيك روى مىآورند. بدينقرار، هرمنوتيك همانا شنودن پيغام حقيقت وجود است كه از طريق ودايع و امانات
فرهنگى با ما سخن مىگويد. حاصل آنكه، هرمنوتيك از طرفى مستند به ظهور حقيقت در رتبه زبان و به گفتارآمدن آن در ودايع
فرهنگى، و از طرف ديگر، قائم به شان قابلى آدمى است كه به استناد عالمدارى و حيثيت نطق و زبانمندى تفهم خود، اين ظهور
را مشاهده مىكند و به گفتار حقيقت از خلال ودايع فرهنگى و متون مختلف گوش مىسپارد. بدينگونه گادامر از كليت هرمنوتيك سخن مىگويد. اما چرا هابرماس فكر مىكند كه بايد كليت هرمنوتيك را رد كند؟ در نظر
هابرماس اگر زبان را با عالم يكى بگيريم، ديگر نقطهاى ماوراى زبان وجود ندارد تا بتوان بر آن ايستاد و از زبان انتقاد كرد. اگر
حدود زبان ما عين حدود عالم ماست و زبان يكچنين حيث احاطيى دارد، امكان انتقاد منتفى است; زيرا در حين انتقاد، همان
چيزى را كه از آن انتقاد مىكنيم، به كار مىگيريم. هابرماس معتقد است گادامر طورى از زبان سخن مىگويد كه گويى آگاهى
وقتى كه تحتالنطق مىآيد و با الفاظ و عبارات بيان مىشود articulation وجهه مادى زندگى عملى ما را تعيين مىكند و در
اين تعيين، يكى علت قرار مىگيرد و ديگرى معلول; يعنى وجود مادى زندگى عملى ما، معلل به لفظ و عبارت درآمدن مافىالضمير
و موجب به ايجاب آن است. اما گادامر اين قول را نمىپذيرد و معتقد است كه زندگى عملى و حقايق اجتماعى معلول مواريث و
امانات فرهنگى نيست. در نظر او، زندگى عملى و حقايق اجتماعى در مواريث و ودايع فرهنگى خود را نشان مىدهد و به ظهور
مىرساند، بىآنكه لازم باشد اين ودايع و مآثر را علت ظهور آنها بدانيم. واقعيت در پشتسر زبان حدوث پيدا نمىكند; بلكه
شتسر آنها حادث مىشود كه بر اين اعتقاد ذهنى هستند كه عالم را مىفهمند و يا ديگر نمىفهمند. واقعيت در خود زبان نيز،
تحقق پيدا مىكند. (9) بدينقرار، گادامر زبان و صورت انسجاميافته آن در مآثر و مواريث فرهنگى را مظهور ظهور حقايق تلقى
مىكند و به زبان شان مظهريت مىدهد و ظاهر در اين مظهر را حقيقتى مىداند كه از خلال ودايع فرهنگى به گفتار مىآيد و با ما
سخن مىگويد. بسته به اينكه از مذهب نسبيت، (relativism) چه مراد كنيم، اطلاق آن بر هرمنوتيك گادامر صور مختلف پيدا مىكند. قسمى
از مذهب نسبيت هست كه اصحاب آن «بىآنكه مطلقا منكر ثبوت و وجود حقايق باشند، ثبوت حقايق را فرع بر اعتبار معتبر و
فرض فارض و تابع اعتقاد شخص و به طور كلى انسان را مناط اعتبار حقيقت مىدانند. متكلمان اسلامى در ضمن بيان كيفيت
ثبوت حقايق و ماهيت اشياء و امور در خارج و در ذهن و در نفسالامر و در تلقى مذهب شك، (scepticism) از آراء
سوفسطاييان، به تقسيم طرفداران اينگونه آراء پرداختهاند. آنها اين سنخ از مذهب نسبيت را عقيده مختار طايفه «عنديه»
دانستهاند.» (10) اما در سنخ ديگر از مذهب نسبيت، اعتقاد بر آن است كه صحت و اعتبار علم و ادراك آدمى بايد بالنسبه به قواى عالمه و مدركه او
ملحوظ نظر قرار گيرد و بنابراين، شناسايى بشرى مطلق نيست و تنها براى موجوداتى كه قواى مدركه آنها همچون خود ما باشد
معتبر است. تعرض به اين مذهب، اگر چه در فحاوى آراء متفكران پيشين وجود دارد، اما اولبار كانت در قرن هجدهم آن را به
تفصيل بيان كرده است. در اين قسم از مذهب نسبيت، به خصوص در بحث از ذوات و حقايق اشياء، عينيت علم، يعنى تسرى آن از وعاء ذهن به عالم خارج،
تضمين نمىشود. رتبه اين قسم از نسبيت، رتبه شك و عدم علم متيقن به يقين دكارتى است. به همين ملاحظه، اصحاب اين
مذهب بر خود فرض مىدانند كه همه اشياء و امور را مورد رسيدگى و سنجش و دقت نقادانه، (critical) قرار دهند و از
اينطريق به مرتبه يقين نائل آيند. اما نقد و سنجش و حسابرسى و رسيدگىكردن، (criticism) خود از طرفى با حسبه و
حسبان در زبان عربى و از طرف ديگر با، (skepsis) در زبان يونانى، هم معناست. لفظ يونانى اخير نيز اصطلاح، (
scepticism) را به دست داده كه به معناى «مذهب شك» است. (11) لذا انتقاد، عين رسيدگى و حسابرسيى است كه به منظور
نيل به يقين و گذشت از شك صورت مىپذيرد. بدين وجه، نقد ضامن علم متيقن به يقين دكارتى و مستند بر نسبت ميان فاعل
شناسايى و متعلق شناسايى است. اما لفظ، (criticism) ،ماخوذ از ريشه يونانى، (krinein) به معناى «جداكردن» و
«فرقنهادن» و همخانواده با لفظ لاتينى، (cernere) به همين معانى است; و از آنجا كه جداكردن و فرقنهادن، همواره بر طبق
ميزان و معيارى خاص صورت مىپذيرد، همين ريشهها لفظ، (criterion) به معناى «ميزان و معيار» را نيز به دست دادهاند كه
به موجب آن مىتوانيم به قول فصل و متيقن برسيم. به همين وجه، لفظ، (certainty) به معناى «تيقن» نيز مناسبتى با اين
ريشهها و كلمات ماخوذ از آنها دارد و بالاخره، آنجا كه معيارى براى فرقنهادن و جداكردن و رسيدن به يقين وجود ندارد، وضعيتى
بحرانى پيش مىآيد و از اينجا يكى ديگر از الفاظ همخانواده با اين كلمات ظاهر مىشود و آن لفظ، (crisis) به معناى «بحران»
است. (12) اين دو قسم از مذهب نسبيت، البته به تفاوت درجات، با نيست انگارى حق و حقيقت ملازمه دارد و قسم اخير، به خصوص در
تقابل با مذهب اصالت عين، (objectivism) قرار مىگيرد. بدينقرار كه اگر شخص مبناى لازم بر تسرى احكام ذهن به عالم
خارج و اعيان اشياء را فراهم نكند و به تعبيرى ديگر، اگر قوانين اذهان را عين قوانين اعيان نداند، دانسته يا ندانسته بر اين سنخ از
مذهب نسبيت مىرود. ريچارد برنشتاين تقابل ميان اين دو مذهب - يعنى مذهب نسبيت و مذهب اصالت عين - را اصليترين
تقابل فرهنگى زمانه ما مىداند. (13) اما مذهب گادامر در نسبيت، با مذهب نسبيت نيستانگارانه تفاوت دارد. نسبيت مختار او در
واقع با «تذكر» به معناى افلاطونى لفظ، و با تفهم نفس، (self - understanding) و بنابر تعبيرات هوسرل، با سرشارشدن از
معنا و تحقق، (Erfullung) التفات، و به بيان ياسپرس، با احساس درونى يا قلبى، (Einfuhlung) و با غور يا فرورفتن در
مراتب نفس، (Hineinversefzen in das Seelische) ،و نيز با تفهم، (Verstehen) در مقابل تبيين، (Erklren)
مناسبت دارد. از اين معنا، گادامر با عبارت متحقق شدن به كمال، (Vollkommenheit) و انتظار و استقبال، (Vorgriff) از
حقيقت، و مجموعشدن و رسيدن به نوعى وحدت معنا، (Einheit Von Sinn) و احساس تماميت و برآوردهشدن انتظارات
تعبير مىكند. (14) در نظر او معنا چيزى نيست كه همچون شيئى در برابر ما قرار گرفته باشد و ما با مداقه در آن و با عقل و فكرت
تيزكردن به آن اصابه كنيم. معنا ظهورى است كه براى ما دست مىدهد و آن حاصل توجه به مراتب نفس و تهيؤ و آمادگى و
استقبال از آن ظهور است. ملاك حقيقت نيز، نه صرف مطابقت تصورات ما با اعيان اشياء - كه خود تعبيرى است از مذهب اصالت
عين - و نه مشاهده بداهت ذاتى تصورات به معناى دكارتى لفظ، بلكه در «وفاق و هماهنگى ميان تفاصيل و جزئيات، (details)
با كل آنهاست، طورى كه عدم توفيق در رسيدن به اين وفاق، عدم توفيق در نيل به تفهم صحيح است.» (15) در نظر او حقيقت تفهم
طورى است كه نمىتوان گفتيكبار براى هميشه بدان نائل آمديم و به مقصود اصابه كرديم و ديگر وظيفه تفهم به پايان آمده است.
در تفهم همواره از اجمال به تفصيل مىرويم و از تفصيل به اجمال بازمىگرديم. حقيقت تفهم در اين دور و تكرار است. «اين دور
مربوط به روششناسى نيست; اين دور، در حقيقت، اصل ساختارى و حقيقت وجودى تفهم را نشان مىدهد.» (16) و هربار كه در
طرفين دور قرار مىگيريم چيزى از اجزاء يا كل روشنتر مىشود. اساس اين دور، بر تلقى پيشينى است كه از صورت تماميتيافته
معنا در متن داريم و مرتبا سير خود را با اين تلقى، و با اين علم اجماليى كه به صورت كامله و تحققيافته معنا داريم، وفق مىدهيم
و چون وفاق و تلائم ميان طرفين دور حاصل آمد، انتظار ما نيز برآورده مىشود و به كمالى كه در پى آن بوديم مىرسيم. ما در
مقام ذات در اين دور قرار گرفتهايم; زيرا كه حقيقت وجود ما ثابتسيال است. سيال است از وجهه طبيعى و ثابت است در گوهر
روح. (17) حقيقت ذات ما در دور از ثابتبه متغير و از متغير به ثابت قرار دارد. اما وعاء متغيرات در واقع چيزى نيست جز شرايط
و وضع و موقف، (context) خاص تاريخى و فرهنگى ما. بدينترتيب، در تفهم همواره از وضعيتى خاص
و بهاقتضاى بسط علوم و معارف در زمانه خود آغاز مىكنيم و به بيان ديگر، تفهم ما همواره مستند استبه وضع و موقف خاص
تاريخى و فرهنگى زمانه و مشروط استبه شرايط انحيازى ما، و ناديدهگرفتن آن بر ما ممكن نيست. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم
اين وضع ماست و بر ما در اختيار غير نگشودهاند. تفهم ما تفهم فىنفسه نيست، بلكه تفهم وضع و موقف خاص خودمان، و در يك
كلام تفهم ودايع و امانات فرهنگيى، (tradition) است كه به ما رسيده است. اين ودايع و امانات نيز خود چيزى جز ظهور
حقيقت در رتبه زبان نيست و آدمى را تنها همين رسد كه به تفهم آنها نائل آيد; زيرا «آن وجود كه مىتوان به تفهم آن رسيد، زبان
است.» و چون هركس بنا بر وضع و موقف و شرايط انحيازى خاص خود و بهاستناد ودايع فرهنگى و علوم و معارفى كه از اسلاف به
ميراث برده استبه تفسير آثار هنرى و ادبى و متون فرهنگى و نصوص دينى مىپردازد، نحوى اختلاف در تفسير سربرمىكند كه
به هيچرو مفيد نسبيت نيستانگارانه نيست، بلكه مقتضاى واقعبينى و توجه به شرايط خاص و وضع و موقف فرهنگى ويژه شخص،
و در يك كلام، حاصل توجه به ودايع و مواريث فرهنگى اوست. اين ودايع و مواريث از مبدعان و مؤلفان آن استقلال دارد و هريك از
اجزاء آن با ديگر اجزاء، ارتباطى ديالكتيكى پيدا مىكند. همچنين، مواريث فرهنگى يك قوم با فرهنگ و معارف اقوام ديگر همين
نسبت و رابطه را دارد و مجموعه اين پيوندهاى ديالكتيكى، به تاثيراتى، (Wirkung) مؤدى مىشود و اين تاثيرات، خود تاريخى
را بنياد مىگذارد، (Wirkungsgeschichte) و آدمى همواره در جريان تاثيراتى است كه ودايع فرهنگى و مواريثبر او
مىگذارند و آگاهى او از ودايع و امانات فرهنگى خود نيز، آگاهيى است كه موثر استبه تاثيرات تاريخ، . (
Wirkungsgeschichte Bewusstsein) در واقع گادامر با طرح مساله اختلاف تفسيرها، از آن سنخ مذهب نسبيت كه در تقابل با مذهب اصالت عين است گذر مىكند و
به نسبيتى روى مىآورد كه بناى آن بر پايه وضع خاص علوم و معارف هر عصر و سير و بسط ديالكتيكى مواريث فرهنگى و نيز بر
مرتبه روحى شخص استوار است و مؤسس بر آگاهى مؤثر به تاثير تاريخ و ايستادن مفسر در جريان اين تاريخ تاثيرات است. گادامر
به استناد اين نسبيت مىتواند بگويد تفسير همواره پيوندى با زمان حال دارد و وضع و موقف حاليه ما در تفسير موثر مىافتد و
ودايع و مواريث فرهنگى نيز در برابر وضع و موقف ما ساكت نمىمانند; بلكه همچون يك «تو» در برابر ما ظاهر مىشوند و از حال و
روز ما پرسش مىكنند و در اين ديالوگ ميان مفسر و ودايع فرهنگى است كه تفسير، بنا بر مقتضيات هر عصر، صورت حصول
مىبندد. در نظر او، اصلا خواست تفسيرى كه مسبوق به پيشفرضهايى كه مفسر از معارف خود گرفته و مستند به تاثيراتى كه او از
ودايع و مآثر فرهنگى خود پذيرفته نباشد، همانا در غلتيدن به مذهب اصالت عين و شىءانگارى فرهنگ و معارف است. و اين
«نمونه از مذهب اصالت عين روششناسانه، مؤدى به اين نظر است كه - فىالمثل آنطور كه نيچه بيان كرده - گذشته تاريخى،
افقى قائم به ذات و بسته است كه مىتواند براى مطالعه و تحقيق عينيتيابد. از اين ديدگاه هر عصر تاريخى، افقى است كه مورخ
پس از تعليق كامل افق زمان خويش، خود را به درون آن انتقال مىدهد. اما اگر اين جابهجايى و انتقال خود به درون نظام ديگرى
از ادراكات و اعتقادات بواقع ممكن بود، آنگاه به نظر مىرسيد كه هريك از اين نظامها را مىتوان با نظام ديگرى از عقايد تعويض
كرد و آگاهى انسان از ماهيت تصادفى و دلبخواهى نظام عقيدتىاش، خود موجب تضعيف توانايى او در اعتقادورزيدن مىگرديد.
بدينترتيب، در نظر نيچه مذهب اصالت عين مىتواند نوعى مذهب نسبيت نيستانگارانه را در خود پنهان سازد كه ناظر به
نگرشى مبتنى بر ضعف و ناتوانى و عجز است، يعنى نوعى اراده معطوف به نيستى» (18) . در نظر گادامر نيز، هركس كه بيش از حد
بر مذهب اصالت عين تاكيد كند و فقط در پى آن باشد تا تسرى علم به عالم خارج و اعيان اشياء را تضمين كند، ندانسته به دام اين
قسم مذهب نسبيت مىافتد. گادامر مذهب نسبيتخود را با توجه به تفكر ارسطو بنياد مىگذارد. مىدانيم كه تفكر ارسطو از جهاتى، در مقابل تفكر افلاطون
قرار دارد. افلاطون گفته بود: «نفس وقتى تن را به عنوان آلت و وسيله مورداستفاده قرار مىدهد وابسته آن مىشود. "سرش به دوار
مىافتد تو گويى مست است." پس بايد كه از تن رها شود و با چشم خودنظر كند; زيرا تا مجرد نشود مجرد را ادراك نتواند كرد.
نفس در صورتى مىتواند علم به اعيان ثابته پيدا كند كه آنچه هستبشود يعنى مجرد گردد و عين عالماعيان و مانند آنها باقى و
غيرفانى شود.» (19) بدينترتيب، در نظر افلاطون، علم به مثال و حقيقت هر چيز، عين مراعات خير است، زيرا تقرر عالم مثل و
ماهيات به خير مطلق است. آدمى در سير صعودى و در طريق استكمال نفس، در عين حال كه به ديدار حقايق مىرسد، متحقق به
فضايل نيز مىشود. حاصل آنكه، نزد افلاطون نظر همواره مقرون با عمل است و اين دو از يكديگر جدايى ندارند. «اما تفكر ارسطو
در جهت ديگرى است و اين اختلاف جهت در انتقاداتى كه او از آراء سقراط مىكند مشهود است. به نظر ارسطو، شناخت فضيلت
كسى را صاحب فضيلت نمىكند و كار با آن تمام نمىشود. البته درست است كه فضيلت توام با عقل است، اما خطاست كه فقط
عقل را مقوم آن بدانيم. در اينجاست كه مىبينيم ارسطو براى علم سعهاى كه در تفكر افلاطون داشت قائل نيست. پس مساله
براى او به اين صورت مطرح مىشود كه چگونه فضيلت را كسب كنيم نه آنكه صرفا چگونه آن را بشناسيم؟ ... بدينقرار، علم به
ماهيت در نظر ارسطو، علم به مبادى اعلاى اشياء نيست كه مقتضى سير صعودى روح فيلسوف براى اتحاد با آن مبادى باشد; بلكه
شناسائيى است از سنخ شناسايى مفهومى و منطقى كه ذهن ما نسبتبه امر محسوس مىتواند پيدا كند.» (20) در واقع با تفكر
ارسطو نظر از عمل جدا مىشود; در حالى كه در نظر افلاطون، مادام كه شخص اتصاف به خير نيافته، نمىتواند بگويد كه علم به
خير پيدا كرده است. اما ارسطو معتقد است كه علم به خير ربطى به اتصاف به خير و اتحاد با آن ندارد. ممكن است كسى عالم به
خير باشد و خود اهل نيكى و خير نباشد. در حقيقت، روح اخلاق، (ethos) ارسطو اين است كه صقع بشرى با صقع لاهوتى فرق
دارد. آدمى خدا نيستبلكه در اين عالم است، اگر به صقع الهى رسيده بوديم، مىتوانستيم از اتحاد با خير سخن بگوييم و از ذوات و
ماهيات مفارق بگوييم; اما ما اينجاييم و بهره ما ديدن حصهاى است از آن حقايق مجرده در همين عالم محسوس. ارسطو در فلسفه
عملى خود نيز، در پى آن است تا ببيند در هر مورد خاص و انضماميى كه در عمل اخلاقى با آن روبهرو مىشويم، آن حصه از حقايق
مجرده كه به آن مورد خاص تعلق گرفته كدام است و اينجاست كه به معناى فرونسيس (فرزانگى و حكمت عملى) نزديك مىشود.
در واقع ارسطو به تجربه عمليى روى مىآورد كه آدمى در مواجهه با هر مورد بخصوص و انضمامى، آن را در خود مىيابد و عجيب
اينكه صاحب حكمت و دانايى در اين تجربههاى متوالى، بيش از آنكه اين يا آن چيز را بياموزد، بر محدوديتهاى وجود بشرى خود
پى مىبرد و به تناهى و شرايط انحيازى وجود خود مىرسد و هر چه بيشتر بر اين نكته استشعار پيدا مىكند كه او هبوط كرده و
انسان شده و ديگر در صقع خدايان نيست لاجرم در پى آن برمىآيد كه ضياء كاشانه فراهم كند و خانه دنيوى بهتر بيارايد. اما
افلاطون در رساله فيدون همه فلسفه را تهيؤ و آمادگى براى موت مىداند. در نظر او، مقصد و مقصود فيلسوف آن است تا از بند تن
رها شود و همچون روحى مجرد در عوالم معنوى سير كند و راه به مقام اطلاق، به مرتبه مفارقات ببرد و از وضع و موقف دنيوى
خود استخلاص يابد. بارى، ارسطو بر اين اعتقاد بود كه ما را در عمل آن نرسد كه به مرتبه اطلاق و مفارقات، يعنى به مرتبه خير اعلى برسيم; بلكه
مىبايد با توجه به هر مورد جزئى و انضمامى و به استناد مرتبه وجودى و حيثيت مقيدبودن نفس خودمان، خير را در همان مرتبه
بجوييم. درست است كه در مقام نظر ممكن استبر طارم اعلى نشينيم; اما در مقام عمل، علم ما همواره معطوف به موردى خاص
و انضمامى است. و اين را سبب آن است كه وجود ما وجودى مقيد است و منحاز در شرايط زمانى و مكانى خاص. گادامر هرمنوتيك
خود را با حكمت عملى ارسطو پيوند مىزند و مىگويد در تفسير نيز، تفكر انتزاعى چندان دخيل نيست; بلكه آدمى بنا به تجربه
عملى خود، بنابر كارديدگى و پختگى خود، در مواجهه با يك مورد خاص معناى آن را مىفهمد و آن را تفسير مىكند. اصلا در اين
مواجهه آدمى چيز خاصى نمىآموزد بلكه بيش از هر چيز بدين نكته واقف مىشود كه محدود و متناهى است و چيزى نمىداند و
همين كه به اين حال رسيد، در ديوار عقايد جزمى او رخنه مىافتد و پاى در وادى حيرت مىنهد و به قول پاسكال بر خود نهيب
مىزند كه «خود را خوار و حقير سازيد عقول ناتوان; خاموش شويد طبايع گيج و گول ... گوش به كلام خدا دهيد.» و به بيان
نيكولاس كوزايى، از نادانى خود مىآموزد. انبان غرور او سوراخ مىشود و ديگر مدعى آن نيست كه علم به مفارقات، علم به حقايق
اولين و آخرين دارد. چنين مواجههاى با امانات و ودايع فرهنگى، مواجههاى است از نوع هرمنوتيكى. اما اگر شخص به تناهى
وجودى و افتقار ذاتى خود نرسيد، هر چه بيشتر عقل و فكرت تيز مىكند تا ودايع فرهنگى را مورد انتقاد قرار دهد و سره از ناسره
بازشناسد و اين در واقع موضعى است كه هابرماس و ديگر اصحاب انتقاد اختيار كردهاند. حال شايد با استفاده از تعابير ياسپرس بتوانيم بگوييم كه در نظر گادامر، ودايع و مواريث فرهنگى از چنان حيثيت احاطيى
برخوردار است كه اصلا مواجهه با آن، در كليت و اطلاق آن، هرگز صورت نبندد. در نامهاى به ريچارد برنشتاين مىگويد: «آنچه
موردانتقاد قرار مىگيرد، ودايع فرهنگى و مآثر ما نيست، بلكه تنها اين با آن مطلب بخصوص است كه در ضمن اين ودايع و امانات
آمده و بهما رسيده. به نظر من، هابرماس هرگاه از مواريث فرهنگى سخن مىگويد، مفهوم بسيار تنگنظرانهاى در سر دارد; زيرا
كه تجارب ما از اشياء و آنچه كه از زندگانى هر روزه خود مىيابيم، ونيز تجربه ما از صور مختلف توليد و، صد البته، تجربه ما از عالم
علايق و مبالاتى كه از حيات خود داريم، همه يكى است و همه هرمنوتيكى است و علم جديد نمىتواند با متعلق پژوهش قراردادن
آنها، آنها را به مفاهيم خشك و ثابت مبدل سازد.» (21) در نظر گادامر، آدمى را آن تمكن و قدرت نيست تا كل ودايع فرهنگى را از
حيثيت اطلاق آن مورد انتقاد قرار دهد; اما اگر مراد، انتقاد و سنجش مطلبى خاص از مطالب متنوعى است كه از طريق مواريث
فرهنگى به ارث بردهايم مانعى ندارد و هرمنوتيك خود مجالى است تا بتوان بهدرستى در علائق و منافع راهبر شناخت نگريست و
ملاحظه كرد كه وقتى به انتقاد مىپردازيم، در واقع چه مىكنيم. اما انتقاد از مآثر و از مواريث فرهنگى، از وجهه كليت و اطلاق آن،
همانا انتقاد از حقيقت و زبان و زبانمندى بشر است; زيرا ودايع و مواريث فرهنگى، خود چيزى جز ظهور حقيقت در رتبه زبان
نيست. نتيجه قول گادامر اين نيست كه در قبال همه ودايع فرهنگى خود حال قبول داشته باشيم; زيرا مواجهه با كل ودايع
فرهنگى اصلا صورت نمىبندد و همانطور كه گفتيم مواجهه، همواره مواجهه با مطلبى خاص و مشخص از مطالبى است كه در
ضمن ودايع و امانات فرهنگى ما آمده است. آدمى در اين مواجهه از برخى مطالب تبرى مىجويد و خود را از آسيب آنها محفوظ
مىدارد و به بعضى تولى مىكند و دست در دامان ولاى آن مىآويزد. مبناى اين تبرى و تولى تجربه عملى و حكمت و كارديدگى و
آزمودگى فرد است و نمىتوان مبناى نظرى و قواعد و معيارهاى آن را به طور كامل به دست داد. آدمى اگر دل مؤمن و جان متقى
داشتخود به حقيقت مىرسد، حتى اگر در مقام اصابه - كه بناى آن بر ابژكتيويسم است - اشتباه كرده باشد. به بيان مولانا
جلالالدين رومى: احمقيم و بس مبارك احمقىست
چون دلم با فر و جانم متقى است در اين حال ممكن است در صدور حكم و در تصديق اشتباه كرده باشد، اما از آنجا كه تصديق منطقى فقط صورتى از صور پرشدن
از معناست و يگانه صورت مشروع آن نيست، او فقط در اصابه خطا كرده است; اما شاكله وجود خويش را سالم و همجهتبا حقيقت
قرار داده است. همچنين، معيار قبول يا رد مطالب متنوع و موضوعات بخصوصى كه از طريق ودايع فرهنگى و مآثر به ما رسيده،
صحت تاثير است. ما چون اين تاثيرات، (Wirkungs) را به جان آزموديم، يا به آن مىگرويم و يا از آن دورى مىجوييم. در
اينحال، مىبينيم كه بايد ذكر جبارى پيش گيريم تا به مكر و استدراج درنورديده نشده و از مصاديق «يضل من يشاء» واقع نشويم.
در تفسير بايد مجال آن فراهم آوريم تا ودايع و مواريث فرهنگى در ما اثر كند و همواره ابواب دل و جان ما به روى اين تاثير باز باشد.
اما اگر سد باب تاثير كرديم و لطيفه وجود خود پوشانديم بايد بدانيم كه به صرف عقل و راى خود، كار راست نشود. اين مقام هيچ
ربطى به صحتيا عدم صحت اصابه ندارد. گفتيم كه ممكن استشخص اصابه كند، اما چون بر شاكله صحيح نيست، تفسير او از
مصاديق تفسير به راى شود، و يا اصابه نكند اما بر حال استقامت در طريق و در خانه عافيتباشد. مىبينيم كه مباحثه گادامر و
هابرماس خود به كفر و ايمان مؤدى مىشود. ناگفته گادامر اين است كه در زبان حيثيت ايصال به قدس هست; حقيقت زبان
لوگوس است كه ما را به سمع قبول و گوش رغبت فرا مىخواند; اما هابرماس تاثير زبان را بر جان خود رد مىكند و آن را فريب
زبان و فريب ايدئولوژى مسيطر مىداند و به عقل و راى خود مىگرود. او حيثيت قبول ندارد، زيرا كه همه فاعليت است. او از
حقيقت زبان دور مىشود و به زبانى كه حقيقتا ابزار سلطه و فريب است، زبان مهندسى اجتماعى، روى مىآورد و مىگويد ما بنابر
قابليتى كه در تبادل افكار و آراء داريم، (communicative competence) زبان را پديد مىآوريم و خود ما نيز مىتوانيم
تغييرش دهيم. او زبانى را مىبيند كه حاصل مواضعه بشرى است و معتقد است كه اعمال اجتماعى صرفا از طريق پيوندهاى
عينى و واقعى خود با زبان و كار و به ويژه قدرت مىتواند ادراك شوند. بدينقرار، زبان را فرع بر چيزى ديگر مىكند; يعنى به
واقعيتى معتقد مىشود كه سابق بر زبان است و زبان در حقيقت از بازتاب - ولو بازتاب مخدوش - آن پديد آمده است. حاصل آنكه،
هابرماس از دعوت لوگوس روى برمىتابد و خطاب امانات فرهنگى و مآثر را كه خطاب تفضل است ناديده مىگيرد و از حقيقت
روى برمىتابد و به روش، (method) مىرود و خودسرانه در پى آن است كه احكام قلمرو شخصى را به حوزه اجتماع تسرى دهد
و شان نبوت به خود گيرد و به اصلاح جامعه بپردازد. او در اين راه روانكاوى را بهترين مددكار مىبيند. در نظر او روانكاوى، درمان
از طريق آگاهى است - آگاهى به واقعيت و ضرورت و نقاب برداشتن از چهره آگاهى بيواسطه و متظاهر. او در طريق نيل به آگاهى
به پديدارشناسى نمىرود، زيرا اگر چه هوسرل نيز در پديدارشناسى خود به اين نتايج نرسيده، اما در پديدارشناسى تاب آن هست
تا آدمى به حاق ذات آگاهى خود برسد و متوجه تناهى وجودى خود شود و ذكر جبارى پيش گيرد. هابرماس قائل استبه اينكه در
هرمنوتيك مبتنى بر قبول و گوشسپردن و تعلقداشتن، اصل بر قصهپردازى است و در اين قصهپردازى، البته نفوذ و تاثيرى هست،
; (Wirkungsgeschichte) اما در نظر او، اگر تاثيرپذيرفتى و آن را با جان خود درآميختى فريب خوردهاى. به جاى اينكار
بايد به درس جدى ضرورت توجه كنى; درسى كه اسپينوزا به ما آموخته: انسان ابتدا خود را برده مىيابد; بعد به بردگى خود پى
مىبرد و سپس با فهميدن ضرورت، دوباره آزادى خود را كشف مىكندو هابرماس در پى آزادى از ودايع فرهنگى و مآثر دينى است.
به نظر او فريبى در اينها نهفته است كه مىبايد آشكار گردد و تاثير و نفوذشان موقوف شود و طرحى نو درانداخته شود و عالم و
آدم جديدى ظهور كند كه به كلى از معارف و مآثر دينى و از مرجعيت هركس و هر چيز، به جز عقل جزوى بشرى، آزاد باشد. او
بدينترتيب، قبله خودپرستى اختيار مىكند و درصدد آن مىشود تا با كاوش در خود (روانكاوى)، از نيرنگ ودايع فرهنگى و مآثر
در امان بماند و سرانجام احكام اين حوزه را به حوزه اجتماع تسرى دهد و در مآل، به مددكارى اجتماع بپردازد و «طرح ناتمام
مدرنيته» را بهاتمام برساند. اما آيا با روانكاوى مىتوان تمكن بر تغيير و اصلاحات اجتماعى پيدا كرد؟ فرويد خود پيش از اين،
متذكر مشكلات تسرى احكام روانكاوى به حوزه جامعه شده بود و گفته بود «ما مىبايد كاملا بهوش باشيم و فراموش نكنيم كه
گذشته از همه اينها، ما صرفا با قياس و مشابهتسروكار داريم و بريدن و جداكردن قضايا از حوزه و قلمروى كه از آن نشات گرفته و
تحول يافتهاند، نه فقط در خصوص آدميان بلكه در خصوص مفاهيم نيز، كارى بس خطرناك است. علاوه بر اين، تشخيص
روانپريشيهاى اجتماعى خود با مشكلى روبهروست و آن اينكه وقتى با روانپريشى يك فرد روبهروييم، از همان اول كار، به تمايز و
اختلاف او از محيط خود توجه مىكنيم - محيطى كه بنا به فرض سالم و طبيعى، (normal) است. اما براى جامعه كه اكثر افراد
آن تحت تاثير اختلالى يكسان هستند، به چنين زمينهاى نمىتوان استناد جست و به ناچار بايد آن را در جايى ديگر جستجو كرد» (22)
; زيرا در حوزه روانكاوى بيمار به حكم و سلطه تحليلگر گردن نهاده، تاثير و نفوذ او را بر خود قبول مىكند و درمانگر نيز مىكوشد
تا او را تا سطح رفتارهايى مطابق با موازين اجتماعى پيش برد. اما در حوزه جامعه، آنجا كه جنگ قدرت و منازعههاى سياسى و
اقتصادى در كار است، چه كسى مىتواند تعيينكند كه موازين قابل قبول چيست؟ به بيان ديگر، تشخيص اختلال، خود مسبوق
به مفروضگرفتن وضع جامعه در سلامت آن است; اما كيست كه تعيين كند موازين سلامت اجتماعى چيست و كدام جامعه سالم
و كدام مختل و مرضناك است؟ مشكل ديگر اين است كه گيريم اختلال اجتماعى بهدرستى تشخيص داده شود; كيست كه قدرت
و اختيار آن داشته باشد تا كل جامعه را مورد درمان قرار دهد؟ به بيان خود فرويد، آنكس كه چنين كند، شان رسالتبه خود
بسته و ادعاى پيامبرى كرده است و به راستى كه هابرماس از كذبه انبياى آخرالزمان است. او، بنا بر خودبينى و خودرايى، سر
اصلاح جامعه دارد و نمىبيند كه خود فرويد با چه صراحتى مىگويد: «من شهامت آن ندارم تا در پيشگاه اقران و همگنان در
منزلت نبى ظاهر شوم; پس سرزنش آنها را خاضعانه مىپذيرم; زيرا كه هيچ تسلايى به آنها نمىتوانم بدهم; تسلايى كه اصل همه
چيزهايى است كه در طلبش هستند و از اين حيث، هيچ فرقى بين سركشترين متمردان و باتقواترين مؤمنان نيست.» (23) بارى، نكته اصلى اين است كه اگر چه حقيقت از خلال ودايع و امانات فرهنگى به گفتار مىآيد و شخص را مورد خطاب قرار
مىدهد و به سمع قبول فرا مىخواند، و اگر چه در اين خطاب اصل بر تفضل و لطف است، اما هابرماس اين خطاب را نمىخواهد و
دل به تاثير آن نمىدهد. او در هواى آدم و عالم ديگرى است. موقف گادامر در برابر هابرماس، همانا، موقف خواستن در برابر نخواستن است. مطلب اين دو يكى نيست; هركدام طالب راهى
ديگرند و البته متاع هيچيك بىمشترى نيست; گروهى اين، گروهى آن پسندد. اينجاست كه مىتوانيم سخن آخر به ميان آوريم و
بگوييم بر حسب نظر گادامر، هرمنوتيك صرفا طريقى از طرق سلوك عملى در زندگى است. ما در تفسير چندان بر صرف نظر
نمىپاييم; بلكه بنا بر تجربه و كارديدگى و سلوك عملى خود، مطلبى خاص و انضمامى از مآثر و ودايع فرهنگى را مورد تفسير قرار
مىدهيم. حتى مىتوان گفت تفسير در نظر گادامر، اعم از آنكه تفسير متون باشد و يا تفسير حالات و افعال آدمى و جهتگيرى
متفاوت او نسبتبه جهان، همان شانى را دارد كه فعل اخلاقى در نظر ارسطو. هم هرمنوتيك و هم حكمت عملى تامل در اعمال و
افعال آدمى است; هر دو حوزه متوجه به عمل هستند و هيچيك، نظر صرف نيست; هر دو با دانائيى كه در سلوك و عمل حاصل
مىشود نسبت دارند. هرمنوتيك نظر مقرون با عمل است. باز بودن و گشايش داشتن در قبال تجليات است. گوش رغبتنهادن
است. تولى است در عمل. تاثيرپذيرفتن است. ايستادن در جريانات تاثيرات تاريخى ودايع و مواريث فرهنگى است. از خامى به
درآمدن و پختهشدن است و آنگاه : آنچه در آينه جوان بيند
پير در خشت پخته آن بيند شخص تا جوانى مىكند و جاهلى، بيشتر راه انتقاد مىپويد و خواستنش خواست ديگرى است. همه اهل انتقاد از خواب
زميتبيدار شدهاند; آنها بيدارند به بيدارى عقل و فكرت خود بنياد خود. هيچ يك از آنها بيدار نشده كه فقط بيدار باشد; بيدار
شده با قصد و آهنگى خاص: همه اهل انتقاد راه به تغيير عالم و آدم مىجويند و شان انبياء و رسل مىگيرند و فاعليتخود در كار
مىآورند و هر چه بيشتر از حيث قبول و پذيرش دور مىشوند. به بيان گادامر، اگر گفته شود كه بناى اكثر فلسفههاى جديد و هنر
و ادب و معارف امروز بر محجوببودن از حق و حقيقت است و اگر از اين تقدير جديد تبرى جستى، اصحاب انتقاد زبان طعنه
مىگشايند كه فلان كس نيز طفره مىرود و مرد عمل نيست. اينان از پيش، خود «عمل» را تعريف كرده و چگونگى آن را روشن
كردهاند. به بيان گادامر اينها به اين مساله توجه ندارند كه «رشته من علوم انسانى است: كلاسيكها و هنر و ادبيات. اين بدان معنا
نيست كه من هيچ علاقهاى به مسائل اجتماعى ندارم; ولى اين مسائل بيشتر مورد توجه من شهروند است تا من فيلسوف. من
تجربيات و اعتقادات اجتماعى و سياسى خود را بلاواسطه با انديشههاى فلسفىام پيوند نمىزنم. (24) » اصحاب انتقاد با ترك Gelassenheit هيدگرى نيز همين معامله مىكنند و روى آوردن او را به هنر از همين مقوله مىدانند.
اينها نادانسته از هركس و ناكس مىخواهند كه مطابق پراكسيس ماركسيستى عمل كند و خود را سلطان كائنات ببيند. به مساله تفسير بازگرديم. گفتيم كه مراد گادامر از طرح اين مباحث اين نيست كه در قبال همه چيز و همهكس سمع قبول داشته
باشيم و راه انتقاد را مسدود بدانيم. در نظر او، هر تفسيرى كه نسبتى با ودايع و مواريث فرهنگى نداشته باشد گزافى و بىمبناست.
نسبتبا ودايع فرهنگى، خود ضامن عينىبودن و تحكمى نبودن تفسير است; اما اين نسبت را نتوان قاعدهمند، (normative)
كرد و آن را به صورت روشى در جنب روشهاى ديگر درآورد. اين نسبتبيرون از اختيار ما برقرار است و خود راه بر بسيارى انظار
نادرست و گزافى مىبندد و زمينه انتقاد را فراهم مىآورد; طورى كه به استناد آن مىتوانيم بگوييم كه چه مطالبى بحق گفته شده
و چه مطالبى تحكمى و بىوجه است. هرمنوتيك گادامر تمامى رشتههاى علوم انسانى را فرا مىخواند تا درباب روش كار خود
مداقه كنند. و اينجا نيز، يك بار ديگر وجهه عملى هرمنوتيك و ارتباط آن با حكمت عملى آشكار مىشود و شخص مجرب كار ديده
مىتواند در افعال تفسيرى خود نظر كند و با نظر دقت، در اوصاف تجربه مواجهه خود با مآثر و ودايع فرهنگى بنگرد و ملاحظه
كند كه در حين تفسير، چه مىشود و چه چيز در وجود او تحقق مىيابد. (× اين مقاله، بخشى از رساله دكترى نگارنده استبا عنوان هرمنوتيك كه توسط مركز مطالعات و تحقيقات فرهنگى وزارت
فرهنگ و ارشاد اسلامى در دست انتشار است. - م.ر.) پىنوشتها: 1. 2. Cf. Josef Bleicher, Contemporary Hermeneutics, p. 143. 3. پل ريكور در مقاله مهمى تحت عنوان «هرمنوتيك : احياى معنا يا كاهش توهم»، ميان دو سنخ از هرمنوتيك قائل به تفكيك
شده، آنها را از هم بازشناخته است. در يكى اصل بر شبههآورى و مداقه و انتقاد است و در ديگرى اصل بر گوشسپردن و تعهد به
انقياد و تسليم. بنگريد به: پلريكور، «هرمنوتيك: احياىمعنا يا كاهش توهم»، ترجمه هاله لاجوردى، در فصلنامه ارغنون، نشريه مركز مطالعات و تحقيقات
فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، سال اول، پاييز 1373، صص 1 - 10. 4. 5. 6. 7. Hans - Georg Gadamer, Truth and Method, p. 164. 8. 9. Ibid., p. 287. 10. پل فولكيه، فلسفه عمومى يا مابعدالطبيعه، صص 49 - 50. 11. همانجا، صفحه 50. 12. 13. 14. گادامر در سرتاسركتاب حقيقت و روش بهكرات خوانندهرا بهاين معانى توجه مىدهد. از جمله بنگريد به : .333 - 310 . Hans - Georg Gadamer, Truth and Method, P 15. Ibid., P. 259. 16. Ibid., P. 261. 17. اين تعبير از تعليقات آيةالله حسن حسنزاده آملى به رساله اتحاد عاقل به معقول سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى اخذ شده
است. بنگريد به : اتحاد عاقل به معقول، سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1362، صفحه 55. 18. كوزنزهوى، حلقه انتقادى، ترجمه مراد فرهادپور، انتشارات گيل با همكارى انتشارات روشنگران، 1371، صفحه 292 - 293. 19. برونر، فرناند; نسبت نظر و عمل در طى تحول تفكر غربى; ترجمه دكتر رضا داورى اردكانى. بنگريد به : مبانى نظرى تمدن غرب، دكتر رضا داورى، انتشارات نيل، 2535، صفحه 10. 20. همانجا، صفحه 12. 21. اين نامه را ريچارد برنشتاين در آخر كتاب خود موسوم به ماوراى مذهب اصالت عين و مذهب نسبيت آوردهاست. بنگريدبه:
Richard J. Bernstein, Beyond Objectivism and Relativism, pp. 261-65. 22. 23. Ibid., p. 92. 24. بنگريد به مصاحبه روى بوينى با گادامر در: ارغنون، نشريه مركز مطالعات و تحقيقات فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، شماره 2، صص 293 - 303. گادامر و هابرماس
گادامر و مذهب نسبيت