| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 7-8 |
نوشته ويلرد كواين ترجمه هاله لاجوردى آيا چيزهايى وجود دارد كه انسان هيچگاه نتواند بداند؟ تلاش من بيشتر اين خواهد بود كه به جاى دادن پاسخى مستقيم به اين پرسش، آن را بررسى كنم و به صور متفاوت آن بپردازم.
به چند شكل مختلف اين پرسش مىتوان پاسخهاى روشن فاقد جذابيت داد. بديهى است كه چيزهايى وجود دارد كه انسان
هيچگاه نخواهد دانست. انسان هيچگاه نخواهد دانست كه از هماكنون تا نيمهشب امشب چه تعداد اتومبيل وارد شهر مىشود. او
نه فقط اين پاسخ را نخواهد دانستبلكه اهميتى هم به دانستن آن نمىدهد. ولى اگر يافتن اين پاسخ برايش اهميت داشت و
پيشبينىهاى لازم را در تهيه وسايلى براى شمارش تعداد اتومبيلها انجام مىداد، مىتوانست اين تعداد را بداند. ولى پرسش مهم اين است كه حتى با بيشترين تمهيداتى كه انسان با كارگذاشتن تلسكوپها و دوربينها و ضبط صوتها و وسايل
اندازهگيرى راديواكتيويته و ساير وسايل، ممكن است انجام دهد، آيا باز هم چيزهايى وجود دارد كه انسان هيچگاه نتواند بداند. خوب، ما تا حدودى توانستهايم پرسش خود را با مشخصكردن فعل «توانستن» روشن كنيم. ما مىپرسيم آيا چيزهايى وجود دارد
كه انسان هيچگاه نتواند بداند. حال بايد به فاعل جمله اندكى توجه نشان دهيم: چيزها. ما درباره دانستن چيزها سخن مىگوييم؟
چه نوع چيزهايى؟ سنگها، درختان، پرندگان، زنبورها؟ خير; چيزها در اين تركيب، كلمه ناقصى است. هنگامى كه مىپرسيم كه آيا
چيزهايى وجود دارد كه انسان هيچگاه نتواند به آنها پاسخ گويد، منظورمان از چيزها، پرسشهاست. اين پرسش، پرسش درباره
چيزها نيست، پرسشى است درباره پرسشها. اين پرسش، پرسشى درباره پرسشهاست، به همين سبب تا حدى به زبان وابسته است. فرض اين كه چيزهايى وجود دارد كه ما
هيچگاه نمىتوانيم بدانيم، به طور دقيقتر يعنى اين فرض كه زبانمان به ما امكان مىدهد پرسشهايى طرح كنيم ولى هيچگاه
نتوانيم به آنها پاسخ بدهيم. حال زبان ما، زبانى غنى است و شايد قادر باشد پرسشهايى طرح كند كه انسان هرگز نتواند به آنها
پاسخ دهد. اما پيش از اينكه سعى كنيم مسئله مربوط به زبان خود را حلوفصل كنيم، بجاست كه با خارجشدن از اين موقعيت و
درنظرگرفتن وضعيتى سادهتر مسئله را بررسى كنيم، وضعيت زبانى كه دامنهاى محدود دارد. مردمى را مجسم كنيد كه هيچگاه به فيزيك نظرى ذرات فرضى و همچنين به نظريه مجموعهها يا ساير دستاوردهاى انتزاعى
رياضيات دست نيافتهاند. زبان آنها قادر به بيان مكانيك تجربى اجرام مشاهدهپذير است. قادر به بيان قوانين اهرم و آونگ و سقوط
اجرام و قوانين حركت است. همچنين قادر است واقعيات محسوس تاريخ بشرى را گزارش دهد و قادر به بيان آن چيزى است كه
سابقا تاريخ طبيعى ناميده مىشد: توصيف ويژگيهاى آشكار گياهان و رفتار مشاهدهپذير حيوانات. اين مردمان، گروهى عملگرا هستند، شايد ذهنى خيالپرداز نداشته باشند، ولى تا بخواهيد سرزنده و هوشيار و تيزبيناند و در
شيوه دنيوى خود كاملا از امور آگاهى دارند. آيا در زبان آنان پرسشهايى وجود دارد كه انسان هيچگاه نتواند به آنها پاسخى بدهد؟ به شيوهاى پيشپاافتاده مىتوان استدلال كرد كه چنين پرسشهايى وجود دارد. اين نكتهاى است كه با تعميمها سروكار دارد. براى
مثال گزاره «همه انسانها فانىاند» را در نظر بگيريد. تفاوت منطقى عظيمى بين پرسش «چه تعداد اتومبيل از هماكنون تا
نيمهشب وارد شهر مىشود» و پرسش «آيا همه انسانها فانىاند» وجود دارد. اگر مىخواستيم، مىتوانستيم پاسخى جامع براى
پرسش درباره اتومبيلها بيابيم، پاسخى كه مستقيما مبتنى بر مشاهده باشد; ما مىتوانيم كليه ابزار حصول به اين هدف را در
اختيار داشته باشيم. ولى هيچگاه نمىتوانيم به همينسان پاسخى جامع به پرسش فانىبودن بدهيم، پاسخى كه به طور مشابه
مبتنى بر مشاهده مستقيم باشد. حتى اگر اهميت زيادى براى كمكگرفتن از تجربه و آزمايش قائل بوديم يعنى راهحلى كه با آن
مشاهداتمان را افزايش دهيم، كه به نظر من در اين مورد راهحل مناسبى نيست، باز هم براى بررسى تمامى موارد دچار اشكال
مىشديم. ما نمىتوانيم آنقدر زنده بمانيم تا پاسخى مثبتبه اين پرسش بدهيم. ساير تعميمها مشكلات حدودا مشابهى دارند، حتى اگر مشكلاتشان به اين درجه حاد نباشد. ما تصور مىكرديم به سبب
عملىبودن مشاهده تمام وقتبتوانيم به پرسش «چه تعداد اتومبيل تا پيش از نيمهشب وارد شهر مىشود» پاسخ دهيم. ولى اگر
پرسشى كلى، تعداد بىشمارى مورد را دربرگيرد، يعنى مواردى را كه به قدرى در آينده دور هستند كه طول عمر آدمى كفاف
مشاهده آنها را ندهد يا مواردى را شامل شود كه به قدرى در گذشته دور هستند كه مشاهده نشده باشند، آنگاه آشكارا اين
پرسش، پرسشى است كه ما نمىتوانيم و نخواهيم توانستبه طور جامع بر پايه مشاهده مستقيم به آن پاسخ دهيم. تعداد فراوانى
از اين قبيل پرسشها حتى در زبان معمولى مردمان عملگراى تخيلى ما وجود خواهد داشت. تقريبا هر جمله كلى درباره مراقبت و
استفاده ازاين يا آن نوع گياه، يا رفتار اين يا آن نوع حيوان، يا مكانيك اجرام سخت، جملهاى خواهد بود كه موارد آن را فقط با
نمونهگيرى مىتوان مشاهده كرد و هرگز به طور كامل نمىتوان به آن دستيافت. با اين حساب آيا نبايد نتيجه بگيريم كه حتى در زبان محدود قبيله عملگراى فرضى ما، پرسشهايى وجود دارد كه انسانها نتوانند
به آنها پاسخ دهند؟ پاسخ به اين پرسش آرى است، به شرطى كه ما همان لجاجتى را كه در مورد «چه چيزى پرسش محسوب
مىشود» نشان داديم، در اينجا نيز نشان دهيم. اما ما زياده مته به خشخاش مىگذاريم. ما به مفهوم معقول كلمه، مىتوانيم بىآنكه
همه موارد را با مشاهده مستقيم بررسى كنيم، چيزهايى بدانيم. اگر به طور معقول تعداد زيادى نمونهگيرى از موارد انجام دهيم،
يا اگر تصورى درست از مكانيزم بنيادى داشته باشيم كه صدق گزاره كلى را تاييد كند، آنگاه به طور مستدل مىتوان گفت كه
مىدانيم كه آن گزاره صادق است. گاهى اوقات مثالى نقضى ما را غافلگير مىكند و مجبور مىسازد كه نتيجه بگيريم كه بالاخره
نمىدانستهايم گزاره صادق است، و فقط تصور مىكرديم كه مىدانيم. به هر حال اين خطرى است كه بايد قبول كنيم. پس بگذاريد ملاك آنچه را توانايى پاسخگويى به پرسش محسوب مىكنيم پايين بياوريم. اعتقادى را بايد به حساب آورد كه كاملا
بر مشاهده بنيان گذاشته شده باشد. ولى در اين صورت، اعتقاد تا چه حد بايد بنيانى محكم داشته باشد تا بتواند به پرسشى پاسخ
دهد؟ قطعىنبودن پاسخ تا چه حد مجاز است؟ هيچ شيوه كلى شناختهشدهاى براى سنجش قطعى و محكمبودن فرضيه علمى
وجود ندارد; و اگر هم چنين شيوهاى وجود مىداشت، باز هم اين پرسش مطرح مىشد كه چگونه بايد تصميم بگيريم كه حد ومرز
را در كجا تعيين كنيم. حتى در زبان محدود قبيله تخيلى ما، امكان پرسيدن پرسشهايى درباره رخدادها و مكانهاى دور مىبايست وجود داشته باشد،
پرسشهايى كه پس از انجام بهترين تحقيقات، فقط مىتوان كماهميتترين پاسخها را به آنها داد. ولى اين مورد جالبى نيست; اين
آن چيزى نيست كه به هنگام اين پرسش كه «آيا چيزهايى وجود دارد كه انسان هيچگاه نتواند بداند» به ذهن متبادر مىشود.
پرسشهايى درباره كليتهاى پردامنه يا درباره رخدادها و مكانهاى دور و پرسشهايى درباره رخدادهاى اطراف ما فقط در مراتبشان از
يكديگر متمايز مىشوند; برخى از آنها نسبتبه بقيه با سخاوت بيشترى به كاوشهاى ما پاسخ مىدهند. فكر نمىكنم لزومى داشته
باشد كه براى مرزبندى تلاشى صورت گيرد. وقتى كسى مىپرسد كه آيا چيزهايى وجود دارد كه انسان هيچگاه نتواند بداند، او در
واقع در اين انديشه است كه آيا علىالاصول پرسشهايى وجود دارد كه پاسخناپذير باشد. بدين ترتيب منظور او اين است كه هيچ
پاسخى نتواند هيچگونه تاييدى حتى از بهترين تحقيقات بهدست آورد. او دستكم همين حد و بلكه بيشتر را در نظر دارد; اين
پرسش همچنين بايد تا حدودى در اساس شبيه پرسشهايى نباشد كه ما مىدانيم چگونه پاسخهايشان را بيابيم. البته اين شرط
اضافى را مشكل بتوان به طور رضايتبخشى بيان كرد; عدم تشابه بنيادى، مفهومى مبهم است. به هر تقدير، با اين ملاك محكم
درباره آنچه پرسشى پاسخناپذير محسوب مىشود، فكر مىكنم درباره قبيله تخيلى مىتوانيم بگوييم كه اين مردمان هيچ پرسش
پاسخناپذيرى برايشان مطرح نمىشود. حال بياييد قبيله تخيلى را رها كنيم و به موضوع خودمان نزديكتر شويم. همزمان با نزديكشدن به موضوع خودمان، از مشاهده
فاصله مىگيريم و به چارچوبى مفهومى از الكترونها، نوترونها و ساير ذرات فرضى مىرسيم كه هرگز نمىتوان مستقيما آنها را
مشاهده كرد; همچنين به چارچوبى مفهومى از نوع فضا - زمان چهاربعدى نامتعارف و تجريدات رياضى مىرسيم - مجموعهها،
روابط، توابع، اعداد صحيح، نسبتها، اعداد گنگ، اعداد موهومى، اعداد نامتناهى. هيچيك از اين موجودات تازه مشاهدهپذير
نيستند. ما از پيش به قبيله تخيلى خود زبانى عطا كرديم كه براى گزارش هر چيز مشاهدهپذير و همچنين براى كارهاى بيشتر از
آن نيز كفايت مىكرد. زبان آنها همچنين براى نشاندادن كليتهايى درباره هر موردى كه منفردا مشاهدهپذير است كافى بود. پس
اينهمه ابزار اضافى تازه براى چيست؟ آيا اين امر افسانهپردازيى صرف نيست كه مشاهده اعتبار آن را تاييد نكرده است؟ به صورتى پارادكسى، هدف از تمامى اين ابزار اضافى سادهكردن است. تصور ما اين است كه مشاهدات حواس خود را با ابداع
قوانينى كه به طور نظاممند پديدههاى مشاهدهپذير را به ديگر پديدههاى مشاهدهپذير مربوط مىسازد، نظاممند و يكپارچه
كنيم; و نظاممندترين شبكه روابط براى رسيدن به اين هدف، شبكهاى است كه تمامى اين پديدهها را با تعداد زيادى از هويات
فرضى مشاهدهنشده و اضافى پيوند مىدهد; اين هويات صرفا براى هدف يكپارچهكردن سيستم، فرض شدهاند. نتيجه اين كار يك زبان نظرى غنى است - شايد آنقدر غنى كه بتواند پرسشهايى بيان كند كه انسان علىالاصول هيچگاه نتواند به
آنها پاسخ دهد. عجالتا فرض مىكنيم چنين است تا بتوانيم از اين فكر بگذريم و به نظرهاى ديگرى برسيم. من بعدا به اين پرسش
باز خواهم گشت. بسيار خوب، اكنون با پذيرش اين مسئله كه ما در زبانمان قادريم پرسشهايى تدوين كنيم كه انسان هيچگاه علىالاصول نتواند به
آنها پاسخ دهد، درباره قبيله تخيلى كه از چنين محدوديتهايى خبر ندارد، چه بايد بگوييم؟ به نظر مىرسد كه بايد بگوييم همواره
چنين چيزهايى كه انسان هيچگاه نمىتواند بداند وجود داشته است، ولى مردمان تخيلى قادر به تدوين آنها نبودهاند چرا كه
زبانشان بسيار محدود و ضعيف بوده است. از سوى ديگر ممكن است اعتراض شود كه با طرح مسئله به اين شيوه، ما به گونهاى
تنگنظرانه و محدود به زبان خودمان مىنگريم. ممكن است اعتراض شود كه زبان مرتبه پايين از پيش براى ارائه تمامى دادههاى
عينى ممكن، كافى بوده است و غناى اضافى زبان ما صرفا براى سهولت در نظاممندكردن تمام دادههاى ممكن بوده است. از اينرو
ممكن است اعتراض شود كه وقتى مىگوئيم چيزهايى وجود دارد كه انسان علىالاصول هيچگاه نمىتواند به آنها پاسخ دهد، صرفا
به آنچه ساخته و پرداخته خودمان است اشاره مىكنيم. نظريه جالب توجهى در منطق كه به ويليام كريگ، (William Craig) منسوب است، مؤيد اين اعتراض است. مجددا به زبان
غنى نظريه علمى خود و زبان مرتبه پايين قبيله تخيلى توجه كنيد. مىتوانيم زبان مرتبه پايين را بخشى از زبان غنى بدانيم. اين
زبان بخشى است كه به موارد مشاهدهپذير نزديكتر است. غناى زبان نظرى همانطور كه گفتم در خدمت اين هدف است كه ما را
قادر سازد به شكل كارآمدى قوانينى تدوين كنيم كه مشاهدات را به يكديگر مربوط سازد. ولى با تمام اهميتى كه به نتايج نظريه
مىدهيم بياييد فرض كنيم آنچه مهم است نتيجه تجربى آن است: ما به آن دسته از نتايج و براى مثال پيشبينيهايى اهميت
مىدهيم كه زبان مرتبه پايين قادر به نشاندادن آنهاست. مشاهداتمان را در زبان مرتبه پايين تدوين مىكنيم، آنها را با قوانينى
نظرى تركيب مىكنيم كه در زبان غنى نهفته است و از اين تركيب در زبان مرتبه پايين نتايجى استنتاج مىكنيم. تمثيل برخاستن،
پرواز و فرود را در نظر بگيريد. آنچه كريگ نشان مىدهد اين است كه پرواز به درون نظريه منطقا غيرضرورى است. او نشان
مىدهد كه اگر با هواپيما بتوانيم به جايى برسيم، مىتوانيم با پيادهروى توام با سختى و مرارت هم از راه زمين به همانجا برسيم.
او نشان مىدهد كه اگر شما راهى براى استنتاج حكمى در زبان مرتبه پايين از ساير احكام مرتبه پايين همراه با بعضى حقايق
نظرى يافته باشيد، آنگاه به همانگونه مىتوانيد شيوهاى براى استنتاج همان حكم از ساير احكام مشابه مرتبه پايين همراه با
برخى ديگر از حقايق صرفا مرتبه پايين بيابيد. كريگ به روشنى نشان مىدهد كه وقتى راه هوايى را يافتيم چگونه مىتوانيم راه زمينى را هم بيابيم. كريگ نشان مىدهد اگر
چنانچه استنتاج حكم از ساير احكام مرتبه پايين و از حقايق نظرى به وضوح به زبان منطق سمبوليك درآيد، چگونه بايد به برخى
حقايق مرتبه پايين دستيافت و آنها را به جاى حقايق نظرى به كار گرفت. استدلال كريگ كاملا كلى است; نه به جزئيات زبان
مرتبه پايين و نه به زبان نظرى وابسته است و نه به شيوهاى بستگى دارد كه با آن مرز اين دو را مشخص مىكنيم. از لحاظ روانى پرواز به نظريه اجتنابناپذير است. ما بدون استفاده از مسيرياب هوايى راهمان را روى زمين پيدا نمىكنيم. روى
زمين به سبب وجود درختان نمىتوانيم جنگل را ببينيم. نظريه پديدآورنده نظام است; نظام يعنى سادگى و سادگى به لحاظ
روانى امرى ضرورى است. بسيار خوب، اعتراضكننده چنين ادامه مىدهد: اگر بتوانم از استعاره پر از اوج پرواز شما فرود بيايم و
به استعاره لنگان خود يعنى عصا پناه ببرم [مىتوانم بگويم كه] نظريه، عصاى هدايتكننده ماست. پس تفاوت زبان غنى ما با زبان
مرتبه پايين قبيله تخيلى در داشتن اين عصاى هدايتكننده است. يعنى در داشتن اين ابزار مفيد. اعتراضكننده با تكرار حرف
خود نتيجهگيرى مىكند و بار ديگر مىگويد كه آن پرسشهاى فرضى كه انسان هيچگاه نمىتواند به آنها پاسخ دهد صرفا ساخته
ابزار خود اوست. اعتراضكننده ما مجبور است اعتراف كند كه اين وسيله هدايتكننده نتايج معجزهآسايى به بار آورده است. اين وسيله، انسان را به
پرواز در اوج كشانده است نه به لنگيدن. استيلاى انسان بر طبيعت، شگفتانگيز و اعجابآور است، اين استيلا نتيجه نظريه علمى
است و به لحاظ انسانى و روانشناختى در زبان محدودتر قبيله تخيلى، امكانناپذير است. اما اين نكته، نكتهاى حاشيهاى است. من براى اين اعتراضكننده به قدر كافى وقت صرف كردهام. به گمان من او مىخواهد ما باور كنيم كه اتمها و ذرات بنيادين و
مجموعهها و اعداد و توابع، غيرواقعى هستند، و صرفا خيالبافى عالمانهاند. آيا حق با اوست؟ اگر ما به دنبال پرسشهايى هستيم كه
انسان علىالاصول هيچگاه نتواند به آنها پاسخ دهد، شايد اين نمونه، نامزد بسيار مناسبى باشد: آيا ذرات فرضى فيزيك و اشياء
انتزاعى رياضيات واقعى هستند يا خيالبافى عالمانه صرف؟ حقيقتا به نظر مىرسد كه انسان هيچگاه پاسخ اين پرسش را نتواند
بداند. هر چيز مشاهدهپذير، هر چيز را كه بتوان به عنوان گواه بهكار گرفت، در زبان مرتبه پايين كه از اين هويات مناقشهبرانگيز
اجتناب مىكند، بيانكردنى است. به علاوه در پرتو قضيه كريگ تمامى ارتباطات استنتاجى علىالاصول در آن مرتبه پايين هم
مىتوانند جاى گيرند; صرفا براى سادهتر كردن استنتاجهاست كه به مرتبههاى بالاتر مىرويم. ما مىتوانيم درباره ذرات فرضى و
اشياء رياضى همانگونه سخن بگوييم كه ولتر سخن گفت: اگر آنها وجود نداشتند، مىبايست اختراع مىشدند. بنابراين چه كسى
مىتواند بگويد كه آنها وجود دارند يا اختراع شدهاند؟ آيا در اينجا به محدوديت معرفت رسيدهايم؟ به پرسش پاسخناپذير؟ فكر نمىكنم. اگر ما درباره نظريه فيزيكى و رياضيات خود توافق كنيم، كه قطعا توافق مىكنيم، پس بايد ذرات و اشياء رياضى را
واقعى تلقى كنيم. با اينهمه اگر شانهمان را بالا بيندازيم و منظورمان اين باشد كه آنچه مىگوييم اهميتى ندارد، ژستبيهودهاى
گرفتهايم. و اگر به جاى نظريه فيزيكى و رياضيات خود، مىخواستيم زبان مرتبه پايين را انتخاب كنيم، پرسش واقعىبودن ذرات و
اشياء رياضى ديگر مطرح نمىشد; نمىشد آن را بيان كرد. ما مىبايست در اين يا آن چارچوب مفهومى كار كنيم; مىتوانيم چارچوبها را تغيير دهيم، ولى نمىتوانيم خود را از تمامى آنها
كنار بكشيم. هنگامى كه درون نظريهاى كار مىكنيم، بىمعنا خواهد بود كه درباره واقعىبودن اشيا يا صدق قوانينش پرسش
كنيم مگر اينكه هدفمان از اين كار رهاكردن آن نظريه و اختياركردن نظريه ديگرى باشد. حال اجازه دهيد وضع عادى خود را در چارچوب طرح مفهومى متحولى كه آن را جدى گرفتهايم بررسى كنيم. ما مجموعهاى از
ذراتيم، ذراتى با چگالى متوسط كه از ميان ذرات سبكتر مىگذريم و در ميان ذرات ديگرى با همين چگالى يا با چگالى بيشتر
حركت مىكنيم. در پرتو دانش فعلى ما امور بدينگونهاند. ممكن است دانشمان بيشتر شود اما فعلا آنچه از دستمان برمىآيد
انجام مىدهيم. از اين جايگاه آشنا و قديمى كه در آن راحت لميدهايم اجازه دهيد دوباره پرسش خود را درباره پرسشها بررسى
كنيم. آيا از اين ديدگاه چيزهايى وجود دارد كه انسان هرگز نتواند بداند؟ آيا پرسشهايى وجود دارد كه انسان علىالاصول هرگز
نتواند به آنها پاسخ دهد؟ در رياضيات موارد ممكنى به ذهن متبادر مىشود. فرضيهاى به نام فرضيه پيوستار وجود دارد كه با اندازههاى نسبى ردههاى
و پل جى. كوهن، (Paul J. Cohen) ثابت كردهاند كه براساس
كدگذاريهاى پذيرفتهشده در قوانين رياضى، اين فرضيه را نه مىتوان اثبات كرد و نه رد كرد. با اينحال، اين هنوز پرسشى
پاسخناپذير نيست. چرا كه نقش هويات نظرى و رياضى و جز آن را بايد به ياد داشت: اينها اضافاتى هستند كه در خدمت
كاملكردن و همواركردن و سادهكردن نظام جهانى جامعاند، نظامى كه نهايتا با آن پديدهها را به يكديگر پيوند مىزنيم. حال
ممكن است زمانى ملاحظات جديدى درباره سادگى و معقولبودن پيدا شود كه به شكل مستدلى كدگذاريهاى ما را در قوانين
پذيرفته شده رياضى تكميل كنند. در نهايت ممكن است اين قوانين اضافى براى اثبات يا رد فرضيه پيوستار كفايت كنند. گونه متفاوتى از مورد رياضى كه به ذهن متبادر مىشود قضيه مشهورى است كه باز به گودل منسوب است و آن، اين است كه
هيچگاه روش برهان صورى كاملى براى آنچه نظريه مقدماتى اعداد خوانده مىشود، وجود ندارد. اين شاخه به ظاهر معمولى
رياضيات به چيزى ناشناختهتر از اعداد صحيح مثبت نمىپردازد. با وجود اين گودل اثبات كرده است كه هر دستگاهى از اصول
موضوع در مورد نظريه مقدماتى اعداد اجبارا ناكامل است، يعنى مجبور استبرخى حقايق نظريه مقدماتى اعداد را اثبات نشده
رها كند. هيچ دستگاه اصول موضوع و همچنين هيچ روش اثبات صريح ديگر نيز براى آن كامل نيست; من ناگزيرم گزاره خود را
اندكى مبهم رها كنم، چه در غير اين صورت قصه طولانى مىشود. اين نتيجهاى جالب توجه و حيرتانگيز است و من فرصت اين
را ندارم كه توضيح دهم چگونه حيرتانگيز است و چرا. ولى آيا اين امر به پرسشهاى پاسخناپذير اشاره مىكند؟ خير اشاره
نمىكند، هيچيك از حقايق نظريه مقدماتى اعداد در قضيه گودل به عنوان حقايق اثباتناشدنى، مشخص نشدهاند بلكه هر
دستگاه اصول موضوع يا فرآيند برهان، برخى از آن حقايق را از قلم مىاندازد; ساير فرآيندهاى برهان، اين حقايق يا برخى از آنها را
در نظر مىگيرند و حقايق ديگر را ناديده مىگيرند. همانطور كه پيش از اين در ارتباط با فرضيه پيوستار گفتم، ملاحظات مربوط
به معقولبودن مىتوانند به كدگذاريهاى موجود در قوانين پذيرفته شده رياضى بيفزايند. قضيه گودل نشان مىدهد كه چنين
افزايشى هيچگاه نمىتواند هيچ دستگاه كاملى به دست دهد كه در آن هر حقيقتى از نظريه مقدماتى اعداد را بتوان اثبات كرد. ولى
اين امر نشاندهنده اين نيست كه هر صدقى از نظريه مقدماتى اعداد براى هميشه دسترسناپذير است. اكنون در مورد علوم طبيعى، اصل عدم قطعيت هايزنبرگ، (Heisenberg) به ذهن متبادر مىشود. براى دقتى كه با آن
انسان بتواند موقعيت و سرعت ذره بنيادى را بداند حدى اكيد و قطعى وجود دارد. دقت در اندازهگيرى مكان فقط با چشمپوشى
از دقت در اندازهگيرى سرعت، قابل افزايش است. فيزيكدانان به ما مىگويند كه اين محدوديتى است محكم و سخت، محدوديتى
كه علىالاصول با هيچ شيوهاى از مشاهده و تجربه نمىتوان بر آن فائق آمد. انسان علىالاصول نمىتواند پرسش درباره مكان و
سرعت ذره را پاسخ دهد مگر در حد دامنه تغيير از پيش معينشده. آيا اين مثال، مثال خوبى براى محدوديتهاى معرفت نيست؟ البته احتمال دارد كه اكتشافات جديد منجر به تجديدنظر در نظريه فيزيكى شوند و اصل عدم قطعيت هايزنبرگ را باطل كنند.
اما حتى در نبود چنين رخدادى، نظرات درباره تعبير و تفسير آن اصل گوناگون است. برخى معتقدند كه ذره در واقع موقعيت و
سرعت معين و دقيقى دارد و علىالاصول نمىتوان آنها را به دقت معلوم كرد. از اينرو اين گروه از فيزيكدانان مىپذيرند كه ما در
اينجا مثالى سرراست از محدوديتهاى معرفت داريم. ساير فيزيكدانان معتقدند كه ذره هيچ موقعيت و سرعت معين و دقيقى ندارد.
اين ادعا موجب ظهور مشكلات منطقى آشكارى مىشود و برخى فيزيكدانان تا آنجا پيش رفتهاند كه منطق را براى برطرفكردن
اشكالات آن بازنگرى كنند. مىتوان اميدوار بود كه چاره مناسبترى پيدا شود، ولى در هر صورت انگيزه روشن است: اكراهى وجود دارد براى معنابخشيدن به
پرسشهاى كاملا پاسخناپذير. به ياد داشته باشيم كه پرسشها در زبان شكل مىگيرند. زبان را آدميان ياد مىگيرند، از آدميان ياد
مىگيرند و نهايتا در ارتباط با شرايط مشاهدهپذير گفتار آن را ياد مىگيرند. رابطه زبان با مشاهده، اغلب رابطهاى بسيار
غيرمستقيم است ولى نهايتا مشاهده در خدمت اين است كه زبان در آن لنگر بيندازد. اگر پرسشى را علىالاصول هيچگاه نتوان
پاسخ گفت، اينگونه برداشت مىشود كه اشكالى در زبان وجود دارد; زبان لنگرش را گسيخته و پرسش هيچ معنايى ندارد. البته با
چنين فلسفهاى، پرسش ما پاسخى كلى خواهد داشت. پرسش اين بود كه آيا چيزهايى وجود دارد كه انسان هيچگاه نتواند بداند.
پرسش اين بود كه آيا پرسشهايى وجود دارد - پرسشهايى معنادار - كه انسان علىالاصول هيچگاه نتواند پاسخ دهد. با اين فلسفه،
پاسخ به اين پرسش، كه پرسشى درباره پرسشهاست، اين است: نه. (× اين مقاله ترجمهاى است از: (W. V. Quine. The Ways of Paradox, Harvard University Press, 1976, pp. 59 - 67 محدوديتهاى معرفت