| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 7-8 |
نوشته ويلرد ون اورمن كواين ترجمه منوچهر بديعى مقاله «در باب آنچه هست» يكى از مقالههاى معروف و بحثانگيز كواين است. كواين در اين مقاله نخست درباره اسمهاى خاص
بدون مسمى و وصفهاى خاص بدون موصوف بحث مىكند و نظر كسانى را كه مسمى و موصوف آنها را موجودات ذهنى يا
ممكنات فعليت نيافته مىدانند نقل و نقد مىكند. آنگاه با تذكر اين نكته كه معنىداشتن غير از ناميدن استبا ابزار نظريه
وصفهاى خاص راسل نشان مىدهد كه چگونه مىتوان اينگونه اسمها و وصفها و در واقع هر اسم و وصفى را از جمله حذف كرد و
نقش عبارتهاى اسمى را به متغير سورها، كه مدعى ناميدن چيزى نيستند، واگذاشت. از نكتههاى زيباى اين بخش گفتههاى
طنزآميزى است كه درباره موجودات ممكن آورده است. بخش دوم مقاله درباره انتولوژى كليات و مفاهيم است. در اينجا نيز با تمايزنهادن ميان معنىداشتن و ناميدن و طرد انتولوژى
معنى نشان مىدهد كه چگونه مىتوان در طرح مفهومى خاصى نيازى به وجود چنين موجوداتى نداشت. كواين در اين مقاله
جمله معروف خود: «بودن يعنى مقدار يك متغيربودن» را به دقت و تفصيل ذكر كرده و شرح داده است. كواين هميشه آماده بوده است كه در تنك كردن ريش انبوه افلاطون استره اكام را به كار گيرد اما اين به معناى نوميناليستبودن
او نيست. كواين اين اتهام را به صراحت در بخش چهل و نهم كتاب معروف خود: شىء و كلمه رد مىكند و مىگويد: در تمام كتابها و بيشتر مقالههاى خود از مجموعهها كمك گرفتهام و وجود آنها را به عنوان شيئهاى مجرد پذيرفتهام. من در واقع
به مفروضات افلاطونى ناموجه حمله كردهام اما به همان اندازه هم با به ابهامكشاندن آنها مخالف بودهام. در جايى نيز كه به فكر
استفادهاى از مبانى نوميناليستى افتادهام بر دشواريها و محدوديتهاى آن تاكيد ورزيدهام.» (×) (ضياء موحد) امر غريب در مورد مساله هستىشناسى سادگى آن است. اين مساله را مىتوان با دو كلمه تكهجايى بيان كرد: «چه هست؟» علاوه
بر اين مىتوان آن را با دو كلمه پاسخ داد: «همهچيز» - و همگان مىپذيرند كه اين پاسخ درست است. با اين همه، اين فقط بدان
معنى است كه بگوييم آن چه هست، هست. ولى درباره مواردى جاى مناقشه باقى مىماند: و از اين روست كه قرنها استبازار بحث
در اين زمينه گرم مانده است. حال فرض كنيم دو فيلسوف، يكى «زيد» و ديگرى من، بر سر هستىشناسى اختلاف عقيده داشته باشيم. فرض كنيم زيد معتقد
است چيزى وجود دارد كه به اعتقاد من وجود ندارد. زيد مىتواند در بيان محل نزاع ما بگويد كه فلانكس، يعنى من، حاضر
يستبه وجود پارهاى موجودات قائل شود و اين طرز بيان او از موضوع اختلاف ما با نظريه خود او كاملا وفق دارد. البته من
مىتوانم به او اعتراض كنم كه در تقرير محل نزاع ما خطا كرده است زيرا من معتقدم موجوداتى از آن گونه كه او ادعا مىكند
وجود دارند، وجود ندارند كه من قائل به وجود آنها شوم: اما اين كه من او را در تقرير محل نزاعمان برخطا مىبينم اهميتى ندارد
زيرا در هر صورت من ناچارم هستىشناسى او را بر خطا بشمارم. از سوى ديگر وقتى خود من بخواهم محل نزاعمان را تقرير كنم دچار مخمصه مىشوم. نمىتوانم قبول كنم كه چيزهايى وجود
دارند كه زيد آنها را مىپذيرد ولى من نمىپذيرم زيرا با قبول اين كه چنين چيزهايى هستسخنى گفتهام كه ناقض افكار آن چيزها
از سوى من است. چنين به نظر مىرسد كه اگر اين استدلال درستباشد، در هر مناقشهاى بر سر هستىشناسى كسى كه جانب نفى را گرفته
ستبه اين گرفتارى دچار است كه نمىتواند بگويد كه حريف او خلاف نظر او را دارد. اين همان معماى قديمى افلاطونى نيستى است. نيستى بايد به يك معنى باشد و الا آن چيست كه نيست؟ اين راى درهمپيچيده
را مىتوان «ريش افلاطون» نام نهاد و با گذشت زمان معلوم شده است كه رايى سخت است و اغلب لبه تيغ آكمى (2×) را كند كرده
است. يك چنين طرز فكرى است كه فيلسوفانى مانند زيد را به آنجا مىكشاند كه در مواردى به وجود قائل شوند كه هرگاه اين طرز فكر
را نداشتند كاملا راضى به قبول آن مىشدند كه هيچ وجود ندارد. مثلا پگاسوس (3×) را در نظر بگيريم. زيد استدلال مىكند كه اگر
پگاسوس نبود وقتى اين واژه را به كار مىبرديم لابد درباره چيزى سخن نمىگفتيم، بنابراين حتى وقتى مىگفتيم «پگاسوس
نيست» سخنى بىمعنى گفته بوديم. زيد گمان مىكند كه با اين استدلال نشان داده است منطقا نمىتوان به انكار وجود پگاسوس
معتقد بود و از اين رو نتيجه مىگيرد كه پگاسوس هست. اما در واقع زيد نمىتواند خود را از ته دل قانع كند كه حوزهاى از حوزههاى مكان و زمان، خواه دور خواه نزديك، اسب بالدارى با
گوشت و خون در برداشته باشد. وقتى به اصرار از او مىخواهيم كه درباره پگاسوس تفصيل بيشترى بدهد مىگويد پگاسوس
تصورى (ايدهاى) در اذهان آدميان است. اين جاست كه كار به خلط مبحث مىكشد. عيبى ندارد كه براى ادامه بحثبگوييم سلمنا
موجودى هست و حتى موجود منفردى هم هست (هر چند كه اين يكى ديگر تا اندازهاى نپذيرفتنى است) كه همان تصور
پگاسوس ذهنى است، اما وقتى مردم وجود پگاسوس را انكار مىكنند مرادشان اين موجود ذهنى نيست. خود زيد هيچ وقت پارتنون (4×) را با تصور پارتنون اشتباه نمىكند. پارتنون عينى است; تصور پارتنون ذهنى است (در هر حال نظر
زيد درباره تصورات چنين است، من هم نظرى بهتر از نظر او در چنته ندارم.) پارتنون ديده مىشود، تصور پارتنون ديده نمىشود.
هيچ دو چيزى را نمىتوان به آسانى تصور كرد كه بيش از پارتنون و تصور پارتنون به يكديگر بىشباهت و كمتر در معرض خلط با
يكديگر باشند. اما وقتى از پارتنون مىگذريم و بر سر پگاسوس مىآييم خلط پيش مىآيد و اين خلط هيچ دليلى ندارد جز آنكه زيد
قبل از آنكه به پگاسوس نيستى ببخشد از بدوىترين و آشكارترين مورد جعل فريب مىخورد. ديديم كه اين فكر كه پگاسوس حتما بايد باشد زيرا در غير اين صورت حتى گفتن اين كه پگاسوس نيستبىمعنى است، فكرى
است كه زيد را به يك اشتباه ابتدايى درانداخته است. اذهان تيزتر كه اين حكم را مبناى استدلال خود قرار مىدهند درباره
پگاسوس نظريههايى مىپردازند كه لغزش آنها از نظريه زيد وضوح كمترى دارد و به همين تناسب هم رد آن دشوارتر است. فرض
كنيم صاحب يكى از اين اذهان تيزتر عمرو باشد. عمرو بر اين عقيده است كه هستى پگاسوس ممكنى است كه فعليت نيافته است.
وقتى درباره پگاسوس مىگوييم كه چنين چيزى وجود ندارد، به عبارت دقيقتر، مىگوييم كه پگاسوس آن وصف خاص
بالفعلبودن را ندارد. اين كه بگوييم پگاسوس بالفعل نيست از لحاظ منطقى در رديف آن است كه بگوييم پارتنون قرمز نيست، در
هر دو صورت درباره موجودى سخن گفتهايم كه هستى او چونو چرا ندارد. ضمنا عمرو يكى از فيلسوفانى است كه دستبه دست هم دادهاند تا واژه خوب كهن «وجود» را خراب كنند. به رغم آن كه عمرو با
ممكنات فعليتنيافته عقد اخوت بسته است اما واژه «وجود» را فقط به هستى بالفعل اطلاق مىكند و با اين كار اين توهم را پديد
مىآورد كه گويا ميان او و ما كه منكر بقيه عالم متورم او هستيم در زمينه هستىشناسى توافقى وجود دارد. ما همگى گرايش به آن
داشتهايم كه با توجه به كاربرد متعارف واژه «موجود» بگوييم پگاسوس وجود ندارد و مرادمان فقط آن است كه چنين موجودى
اصلا نيست. اگر پگاسوس وجود داشتحتما در مكان و زمان بود اما اين تنها از آن رو است كه كلمه «پگاسوس» دلالت ضمنى بر
زمان و مكان دارد نه به اين دليل كه واژههاى «وجود دارد» دلالتبر زمان و مكان دارند. وقتى كه ما وجود كعب عدد 27 را تصديق
مىكنيم دلالتى بر زمان و مكان ندارد و اين از آن رو است كه كعب عدد از جمله چيزهاى زمانى و مكانى نيست نه از آن رو كه ما در
كاربرد واژه «وجود» دچار ابهام شده باشيم. (5) با اين همه، عمرو كوششى غلطانداز مىكند تا بلكه مطبوع افتد و از سر لطف «عدم
وجود» پگاسوس را به ما عطا مىكند و سپس، برخلاف آنچه ما از «عدم وجود» پگاسوس اراده مىكردهايم، پا مىفشارد كه پگاسوس
هست. مىگويد وجود يك چيز است و هستى چيز ديگرى. براى آنكه بتوانم از عهده اين خلط و التباس موضوعات برآيم تنها يك
راه مىشناسم و آن اين كه كلمه «وجود» را به عمرو ببخشم. مىكوشم تا ديگر آن را به كار نبرم: هنوز كلمه «هست» را دارم. اين از
مساله لغت، برويم بر سر هستىشناسى عمرو. عالم شلوغ پلوغ عمرو از بسيارى جهات نامطبوع است و حس زيباشناسى ما را كه منظرههاى خلوت را دوست مىداريم آزار
مىدهد، اما بدترين عيب آن اين نيست. بيغوله ممكنات عمرو زمينى است كه عناصر درهمبرهم مىپروراند. مثلا مرد فربه ممكن
را در آستانه در به نظر آوريد; و حال مرد طاس ممكن را در آستانه همان در به نظر آوريد. آيا اين دو مرد ممكن يكى هستند يا دو تا؟
چگونه بايد معلوم كنيم؟ در آستانه آن در چند مرد ممكن است؟ آيا مردان لاغر ممكن از مردان فربه ممكن بيشترند؟ چند تا از
آنها شبيه يكديگرند؟ آيا شباهت آنان به يكديگر آنان را يكى مىسازد؟ آيا هيچ دو شىء ممكنى شبيه يكديگر نيستند؟ آيا اين به
منزله آن است كه بگوييم محال است دو چيز شبيه يكديگر باشند؟ يا، بالاخره ركوراستبايد گفت مفهوم اين همانى در مورد
ممكنات فعليتنيافته صدق نمىكند؟ اما سخنگفتن درباره موجوداتى كه نمىتوان درباره آنها به طرزى كه معنى داشته باشد
بگوييم با خود اين همانى دارند و از يكديگر متمايز هستند چه معنايى دارد؟ اين عناصر اصلا و ابدا درستشدنى نيستند. مىتوان
با توسل به درمان مفاهيم مفرد (6) كوششى براى اعاده آنها كرد، اما احساس مىكنم كه بهتر استيكباره
بيغوله عمرو را خالى كنيم و از آن خلاص شويم. امكان عام، همراه با موجهات ديگرى مانند ضرورت (وجوب) و امتناع و امكان خاص مسائلى دارد كه نمىخواهم حتى به تلويح
بگويم كه بايد به آنها بىاعتنايى كرد. اما دستكم مىتوانيم اين موجهات را به كل قضيه منحصر كنيم. مىتوانيم قيد «ممكن» را به
كل قضيه بار كنيم و درباره تحليل معنايى چنين كاربردى هموغمى داشته باشيم: اما اگر بخواهيم به ايناميد عالم خود را آن قدر
توسع بخشيم كه به اصطلاح «موجودات ممكن» را نيز دربرگيرد چندان پيشرفتى نخواهيم كرد. گمان مىكنم انگيزه اصلى اين
توسع فقط همان طرز فكر قديم باشد كه پگاسوس، مثلا حتما بايد باشد والا حتى گفتن اين كه او نيستبىمعنى خواهد بود. با اين همه وقتى كه اندك تغييرى در مثال بدهيم و ديگر نه از پگاسوس بلكه از قبه مربع گرد دانشگاه بركلى، (Berkeley)
سخن بگوييم همه عالم پرزرقوبرق ممكنات زيد فنا مىشود. اگر اين گفته كه پگاسوس نيستبىمعنى باشد مگر آنكه پگاسوس
باشد، به همين قياس مىتوان گفت كه اين گفته: «قبه مربع گرد دانشگاه بركلى» بىمعنى است مگر آنكه اين مربع گرد باشد. اما
برخلاف پگاسوس، قبه مربع گرد دانشگاه بركلى حتى به عنوان يكى از ممكنات فعليتنيافته پذيرفتنى نيست. آيا اكنون مىتوان
عمرو را به آنجا كشاند كه بپذيرد كه عالمى از ممتنعات فعليتنيافته وجود دارد؟ اگر چنين باشد چه بسيار پرسشهاى
پريشانكننده مىتوان درباره اين ممتنعات كرد. حتى مىتوان اميدوار بود كه عمرو را در دام تناقض بيندازيم بدين معنى كه
وادارش كنيم بپذيرد كه پارهاى از اين هستيها هم گرد و هم مربع هستند. اما عمرو ناقلا آن روى ديگر قياس ذوحدين را مىگيرد و
رضا مىدهد كه گفتن اين كه «قبه مربع گرد دانشگاه بركلى نيست» بىمعنى است. مىگويد عبارت «قبه مربع گرد» بىمعنى است. عمرو نخستين كسى نيست كه اين شق از مساله را برمىگزيند. نظريه بىمعنى بودن تناقضات سابقهاى قديم دارد. از اين هم
بالاتر، سنت اعتقاد به اين نظريه در نزد نويسندگانى باقى است كه هيچكدام از انگيزههاى عمرو را ندارند. با اين همه، من در دل از
خود مىپرسم كه آيا نخستين وسوسههايى كه اين نظريه در دلها پديد آورد اساسا همان انگيزهاى نبوده است كه در عمرو مىبينيم.
يقين است كه اين نظريه خود به خود جذبهاى ندارد، و جانبداران آن به آن حد غريب از افراط كشانده شدهاند كه با روش برهان
خلف درمىافتند و من مىبينم كه اين درافتادن خود نوعى برهان خلف آن نظريه است. علاوه بر اين، نظريه بىمعنى بودن تناقضات يك عيب روششناختى جدى دارد و آن اين كه با وجود آن اصولا ديگر نمىتوان هيچ
آزمايشى براى شناخت آنچه بامعنى است و آنچه نيست طرح كرد. ديگر تا ابد محال استبتوان روشهاى منظمى درانداخت تا
تعيين شود كه رشتهاى از نشانهها - حتى براى خود ما بالانفراد، چه رسد به آدمهاى ديگر - معنى دارد يا نه. زيرا از كشف «چرچ»، (
Church) (7) در منطق رياضى برمىآيد كه براى تشخيص تناقض هيچ آزمايشى نيست كه صدق كلى داشته باشد. تاكنون با نظر مخالف از ريش افلاطون سخن گفتهام و اشاره كردم كه انبوه و درهمپيچيده است. به تفصيل شرح دادم كه
رضادادن به اين راى چه عيبهايى دارد. حال وقت آن است كه ببينيم چه كار مىتوان كرد. راسل در نظريه معروف به نظريه «توصيفهاى فردى» به روشنى نشان داده است كه چگونه مىتوان آنچه را ظاهرا اسم به نظر
مىرسد به نحوى استعمال كرد كه معنى داشته باشد بدون آن كه فرض را بر آن بگذاريم كه هستيهايى هستند كه مدعى
نامگذارى آنها باشند. اسمهايى كه نظريه راسل بلاواسطه بر آنها صدق مىكند اسمهاى توصيفى مركبى مانند «نويسنده ويورلى»،
«پادشاه كنونى فرانسه»، «قبه مربع گرد دانشگاه بركلى» است. راسل اينگونه عبارتها را همواره به عنوان جزيى از جملهاى كه آنها را
دربرگرفته است تحليل مىكند. مثلا جمله «نويسنده ويورلى شاعر بود» كلا به اين صورت معنى مىشود: «كسى (يا بهتر: چيزى)
ويورلى را نوشت و شاعر بود و هيچ چيز ديگر ويورلى را ننوشت.» (دليل افزودن اين عبارت اخير آن است كه يكتابودن «نويسنده
ويورلى» را كه در معرفهبودن آن مستتر استبيان كنيم.) عبارت «قبه مربع گرد دانشگاه بركلى صورتى است» به اين صورت معنى
مىشود: «چيزى مربع و گرد هست و قبه دانشگاه بركلى است و صورتى است و هيچ چيز ديگر نيست كه مربع و گرد و قبه دانشگاه
بركلى باشد.» (8) حسن اين تحليل آن است كه آنچه به ظاهر اسم مىنموده است در متن جمله به اصطلاح به صورت نشانه ناتمامى نقل به معنى
شده است. هيچ عبارت واحدى در مقام تحليل عبارت وصفى آورده نشده است ولى كل قضيهاى كه متن آن عبارت وصفى بود هنوز
هم حصه خود را از معنى دارد - حال خواه صادق باشد خواه كاذب. گزاره تحليلنشده «نويسنده ويورلى، (Waverley) شاعر بود» حاوى جزء «نويسنده ويورلى» است كه زيد و عمرو به خطا گمان
مىكنند كه بايد مصداق عينى داشته باشد تا اصلا معنايى پيدا كند. اما در جمله راسل يعنى «چيزى ويورلى را نوشت و شاعر بود و
هيچ چيز ديگر ويورلى را ننوشت» بار مصداق عينى كه بر دوش عبارت وصفى نهاده شده بود اكنون بر دوش آن نوع واژههايى است
كه منطقيان آنها را «متغيرهاى پابند»، (boundvariables) يا «متغيرهاى سور»، (Variables of quantification)
مىنامند يعنى واژههايى مانند «چيزى»، «هيچ»، «هرچيز». اين واژهها ابدا به معناى اسمهاى خاص نويسنده «ويورلى» نيستند و
اصلا به معناى اسم نيستند، اين واژهها به طور كلى به هستيها دلالت مىكنند و نوعى ابهام عمدى هم در آنها است كه خاص خود
آنها است. (9) اين سورها يا متغيرهاى پابند البته جزء اساسى زبان هستند و در با معنى بودن آنها، دستكم در متن جمله، نمىتوان
شبهه كرد. اما با معنىبودن آنها به هيچ روى مستلزم آن نيست كه «نويسنده ويورلى» يا «قبه مربع گرد دانشگاه بركلى» يا هيچ
شىء خاص از پيشمعينشدهاى وجود داشته باشد. وقتى توصيف در كار باشد ديگر در ايجاب يا سلب هستى اشكالى پيش نمىآيد. راسل جمله «نويسنده ويورلى هست» را به اين
صورت معنى مىكند كه: «كسى (يا به عبارت دقيقتر چيزى) ويورلى را نوشت و هيچ چيز ديگر ويورلى را ننوشت.» متقابلا جمله
«نويسنده ويورلى نيست» به اين جمله كه تركيب فصلى است معنى مىشود: «يا هيچ چيزى ويورلى را ننوشتيا دو يا چند چيز
ويورلى را نوشتند». اين تركيب فصلى كاذب است اما معنى دارد و شامل هيچ عبارتى كه حاكى از ناميدن نويسنده ويورلى باشد
نيست. جمله «قبه مربع گرد دانشگاه بركلى نيست» هم به همين ترتيب تحليل مىشود. بنابراين آن عقيده قديمى مبنى بر اين كه
گزاره دال بر نيستى، خود خود را نقض مىكند بر باد مىرود. هنگامى كه گزارهاى دال بر هستى يا نيستى را براساس نظريه
توصيف راسل تحليل مىكنيم ديگر هيچ عبارتى در آن باقى نمىماند كه حتى ظن آن برود كه آن موجود ادعايى كه هستى او مورد
شبهه است نامگذارى شده استبه نحوى كه ديگر نمىتوان گفت كه معنىداشتن گزاره مستلزم آن است كه چنين موجودى باشد. حال با «پگاسوس» چه بايد كرد؟ چون «پگاسوس» واژه است و عبارت وصفى نيستبرهان راسل بلاواسطه درباره آن صدق نمىكند.
با اين حال به آسانى مىتوان آن را در اين مورد نيز اعمال كرد. كافى است كه «پگاسوس» را طورى وصف كنيم كه براى بيان تصور
ما از آن و يگانگى آن كافى و وافى باشد: مثلا بگوييم «اسب بالدارى كه بلروفون، (Bellerophon) آن را گرفت.» وقتى اين
عبارت را به جاى «پگاسوس» نهاديم مىتوانيم گزاره «پگاسوس هست» يا «پگاسوس نيست» را عينا مشابه با تحليل راسل از
«نويسنده ويورلى هست» و «نويسنده ويورلى نيست» تحليل كنيم. براى آنكه بتوانيم اسمى تكواژهاى يا اسمى اصطلاحى مانند «پگاسوس» را مطابق نظريه توصيف راسل تحليل كنيم ناچار بايد
نخستبتوانيم آن را به صورت وصف درآوريم. اما اشكال واقعى در اين نيست. اگر مفهوم پگاسوس چنان مبهم يا چنان بسيط باشد
كه هيچ ترجمه مناسبى از آن به يك عبارت وصفى آشنا يافت نشود باز هم يك چاره تصنعى و ظاهرا پيشپاافتاده داريم و آن اين كه
به وصف بسيط كاهشناپذير «پگاسوس بودن» كه بنا به فرض تحليلناپذير است توسل جوئيم و براى بيان آن فعل «پگاسوس -
است» يا «مىپگاسد» را به كار بريم. آنگاه مىتوان خود اسم «پگاسوس» را نوعى مشتق دانست و سرانجام آن را با وصفى مانند
«چيزى كه پگاسوس است»، «چيزى كه مىپگاسد» مشخص كرد. (10) اگر آوردن محمولى مانند «مىپگاسد» ظاهرا ما را ملزم به قبول اين نكته مىسازد كه در عالم افلاطون يا در اذهان مردم صفتى
متناظر با آن، يعنى پگاسنده، وجود دارد، باكى نيست. نه ما، نه زيد نه عمرو تاكنون هيچ ادعايى درباره بود يا نبود كليات نكردهايم،
هر چه گفتهايم درباره «پگاسوس» بوده است. اگر با اصطلاح پگاسنده بتوانيم اسم «پگاسوس» را چنان وصف كنيم كه مشمول
نظريه وصفى راسل شود آن وقت مىتوانيم اين طرز فكر كهنه را مرخص كنيم كه مىگويد نمىتوان گفت پگاسوس نيست مگر
آنكه پيشفرضمان آن باشد كه پگاسوس به يك معنى هست. حال مىتوان گفت كه برهان ما كليت كامل دارد. زيد و عمرو فرض را بر آن نهاده بودند كه ما نمىتوانيم به نحوى كه معنى داشته
باشد بگوييم «فلان نيست» و به جاى «فلان»، اسم مفرد ساده يا وصفى بگذاريم، مگر اين كه فلان باشد. ديديم كه اين فرض به طور
كاملا كلى بىبنياد است زيرا اسم مفرد موردنظر را هميشه مىتوان با يك وصف مفرد، خواه پيشپاافتاده باشد يا نباشد، تفصيل داد
و سپس آن را به روش راسل تحليل كرد. وقتى كه مىگوييم اعداد اولى بزرگتر از يك ميليون هستند خود را به نوعى هستىشناسى حاوى اعداد ملتزم كردهايم: وقتى كه
مىگوييم قنطورسها (11×) هستند خود را به نوعى هستىشناسى حاوى قنطورسها ملتزم كردهايم و وقتى كه مىگوييم پگاسوس
هستخود را به نوعى هستىشناسى حاوى پگاسوس ملتزم كردهايم. اما وقتى كه مىگوييم پگاسوس يا نويسنده ويورلى يا قبه
مربع گرد دانشگاه بركلى نيستخود را به نوعى هستىشناسى حاوى پگاسوس يا نويسنده ويورلى يا قبه مربعگرد دانشگاه بركلى
ملتزم نمىكنيم. ديگر ناگزير نيستيم در رنج اين سردرگمى باشيم كه معنى داشتن هر جملهاى كه اسم مفردى داشته باشد
مستلزم هستى موجودى است كه با آن اسم نامگذارى شده استبراى آنكه اسم مفرد معنى داشته باشد لازم نيست كه نامگذارى
كند. شايد بدون بهرهگيرى از نظريه راسل هم شمهاى از آنچه گفتيم به ذهن زيد و عمرو مىرسيد مشروط بر آن كه توجه مىكردند كه
حتى وقتى يك اسم مفرد حقيقتا اسم چيزى باشد باز هم فرق ميان معنىداشتن و ناميدن بسيار است، چه اندكند آنان كه به اين
نكته توجه دارند. مثال زير كه از فرگه است در اينجا به كار مىآيد. عبارت «ستاره شب» نامى استبراى شىء بزرگى كه شكل كروى
دارد و ميليونها مايل دورتر از اينجا در فضا پيچ وتاب مىخورد. عبارت «ستاره صبح» نامى استبراى همان شىء كه شايد نخستين
بار كسى از اهل بابل كه آن را رصد كرده استبر آن نهاده است. اما نمىتوان گفت كه اين دو عبارت يك معنى دارد: اگر چنين بود
آن بابلى مىتوانست دست از رصدهاى خود بردارد و به تفكر درباره معانى واژههاى خود قناعت كند. بنابراين چون معانى با
يكديگر تفاوت دارند بايد چيزى غير از شىء نامگذارى شده باشد كه در هر دو مورد يكى است. التباس معنىداشتن با ناميدن نه تنها باعثشد زيد گمان كند نمىتواند وجود پگاسوس را به طرز معنادارى منكر شود ادامه
التباس معنىداشتن با ناميدن بىشك به پديدآمدن اين تصور باطل او كمك كرد كه پگاسوس نوعى تصور، نوعى موجود ذهنى
است. اسطقس اين التباس او از اين قرار است كه شىء نامگرفته ادعايى پگاسوس را با معناى واژه پگاسوس خلط كرده است و
نتيجه گرفته است كه پگاسوس بايد باشد تا واژه معنى داشته باشد. اما معانى چگونه چيزهايى هستند؟ اين مساله محل بحث
است: ولى تا اين اندازه را مىتوان گفت كه معانى تصوراتى هستند در ذهن، با اين فرض كه بتوانيم معناى روشنى از تصور تصورات
ذهن داشته باشيم. بنابراين پگاسوس كه نخستبا معنايى خلط مىشد سرانجام معلوم مىشود كه تصورى در ذهن است. جالبتر
آن كه عمرو كه همان انگيزه اوليه زيد را داشت از اين لغزش خاص پرهيز كرده و به جاى آن به ممكنات فعليتنيافته رسيده است. حال بياييم بر سر مساله هستىشناختى كليات: اين مساله كه آيا هستيهايى همچون صفتها، نسبتها، مجموعهها، عددها، تابعها،
هستند يانه. زيد بنا به منش خود فكر مىكند كه هستند. وقتى كه درباره صفتها سخن مىگويد چنين مىگويد: «خانههاى سرخ،
گلهاى سرخ، شفقهاى سرخ هستند. تا اين اندازه مقتضاى عرف عام پيش از فلسفه است و همه ما بايد با آن موافقت كنيم. بنابراين،
اين خانهها، گلها و شفقها وجه مشتركى با يكديگر دارند، مراد من از صفتسرخى همين وجه مشترك است.» از اين رو به نظر زيد
بودن صفتها حتى واضحتر و بديهىتر از واقعيت واضح و بديهى بودن خانهها و گلها و شفقهاى سرخ است. اين به گمان من از
خصوصيات متافيزيك يا دستكم آن بخش از متافيزيك است كه هستىشناسى خوانده مىشود: كسى كه قضيهاى را در اين زمينه
صرفا صادق بداند بايد آن را بالبداهه صادق بداند. هستىشناسى هركس اس اساس آن طرح مفهومى است كه آن كس به يارى آن،
تجربهها، حتى پيشپاافتادهترين تجربهها را، تفسير مىكند. قضيه هستىشناختى وقتى به محك طرح مفهومى خاصى زده شود -
و مگر محك ديگرى هم در كار هست؟ - بديهى خواهد بود و هيچ نيازى به دليل جداگانه ندارد. قضيههاى هستىشناختى
بىهيچواسطه از انواع قضيههاى روزمره مربوط به واقعيات پيشپاافتاده نتيجه مىشود، چنانكه - در هر حال بنا به طرح مفهومى
زيد - قضيه «صفت هست» از «خانههاى سرخ، گلهاى سرخ، شفقهاى سرخ» نتيجه مىشود. قضيه هستىشناختى كه در ذهن زيد جرء اصول موضوع است چه بسا اگر به محك طرح مفهومى ديگرى زده شود با همان
بىواسطگى و بداهت، كاذب شناخته شود. مىتوان پذيرفت كه خانهها و گلها و شفقهاى سرخ هستند اما در عين حال منكر آن شد
كه وجه مشتركى با يكديگر دارند، مگر آن كه بخواهيم به طرز عاميانه و گمراهكنندهاى سخن بگوييم. واژههاى «خانهها»، «گلها»،
«شفقها» در مورد موجودات منفرد گوناگونى كه خانهها و گلها و شفقها باشند صدق مىكند و واژه «سرخ» يا «شىء سرخ» نيز در
مورد هركدام از موجودات منفرد گوناگونى كه خانههاى سرخ، گلهاى سرخ، شفقهاى سرخ باشند صدق مىكند، اما ديگر هيچ
موجود ديگرى، اعم از منفرد يا غير از آن، نيست كه با واژه «سرخى» نام گرفته باشد يا به همين قياس با واژه «خانگيت»، «گليت»،
«شفقيت» نام گرفته باشد. اين امر را كه خانهها و گلها و شفقها همه سرخ هستند مىتوان امر نهايى و كاهشناپذيرى دانست و
مىتوان گفت كه وضع زيد از لحاظ توانايى تبيين واقعى با همه موجودات خفيهاى كه آنها را با اسمهايى مانند «سرخى» وضع
مىكند هيچ بهتر نشده است. يكى از راههايى كه زيد طبعا مىتوانستبراى تحميل هستىشناسى كليات خود بر ما در پيش گيرد پيش از اين، قبل از آن كه به
مساله كليات برسيم، بسته شد. زيد نمىتواند استدلال كند كه محمولهايى مانند «سرخ» يا «سرخ است» كه همه ما در استعمال
آنها توافق داريم بايد هركدام نام موجود كلى مفردى به شمار آيند تا اصلا معنايى داشته باشند. زيرا ديديم كه اسم چيزى بودن
حالتى استبسيار خاصتر از معنىدار بودن. زيد حتى نمىتواند - دستكم با آن استدلال كذايى - به ما تهمت زند كه با پذيرفتن
محمول «مىپگاسد» به وجود صفت پگاسنده قائل شدهايم. با اين حال، زيد حيله ديگرى مىزند. مىگويد: «سلمنا كه اين فرقى كه شما ميان معنىداشتن و ناميدن قائل شدهايد درستباشد.
حتى قبول دارم كه «سرخ است»، «مىپگاسد» و غيره نامى براى صفتها نيستند اما باز هم شما قبول داريد كه اينها معنى دارند. اما
اين معنيها، اعم از آن كه اسمى بر آنها بگذاريم يا نگذاريم، باز هم كليات هستند و پارهاى از آنها را به جرئت مىتوانم بگويم همان
چيزهايى هستند كه من آنها را صفت مىخوانم يا چيزى كه نهايتا همان را افاده مىكند. اين گفتار به سود زيد سخت نافذ است و من خود براى مقابله با آن فقط يك راه مىشناسم و آن اين كه از قبول وجود معانى سرباز
زنم. با اين همه، من خود هيچ اكراه ندارم كه از قبول وجود معانى سرباز زنم زيرا با اين كار منكر آن نخواهم شد كه واژهها و
جملهها با معنى هستند. زيد و من مىتوانيم در خصوص تقسيم ساختهاى زبانى به بىمعنى و بامعنى با يكديگر طابقالنعل
بالنعل توافق كنيم هر چند كه تعبير زيد از بامعنىبودن عبارت است از داشتن (به يكى از معانى «داشتن») نوعى موجود انتزاعى
كه وى آن را معنى مىخواند و من نمىخوانم. من همچنان مختارم معتقد باشم كه اين امر كه اداى الفاظ زبان، با معنى (يا بيانگر
- و اين اصطلاح را ترجيح مىدهم زيرا فرض وجود معانى را به عنوان موجودات خارجى به ميدان نمىكشاند) است، همان امر
واقع نهايى كاهشناپذير است، يا مىتوانم آن را مستقيما بر حسب رفتارى تحليل كنم كه مردم هنگام اداى الفاظ موردنظر زبان يا
الفاظ ديگر مشابه آن انجام مىدهند. مردم معمولا براى سخنگفتن يا كارى شبه سخنگفتن درباره معانى، وجوه مفيدى دارند كه به دو وجه منحل مىشود: داشتن
معانى كه بيانگر بودن است و يكسانى معنى يا ترادف. معنىكردن هر لفط فقط به معنىآوردن لفظ مترادفى است كه معمولا در
زبانى روشنتر از زبان اولى وجود دارد. اگر نسبتبه مطلق معانى حساسيت داشته باشيم مىتوانيم الفاظ را مستقيما بيانگر يا
غيربيانگر بخوانيم و نسبتبه همديگر آنها را مترادف يا متضاد بدانيم. مساله تشريح صفات «بيانگر» و «مترادف» با درجهاى از
وضوح و قوت - كه به نظر من بهتر است از لحاظ رفتارى صورت گيرد - هم دشوار و هم با اهميت است. (12) اما ارزش توضيحى
موجودات واسط خاص كاهشناپذيرى به نام معنا بىترديد موهوم است. تا اينجا استدلال كردهام كه مىتوان الفاظ مفرد را به نحو بيانگرى در جملهها به كار برد بىآنكه مستلزم اين پيشفرض باشد كه
موجوداتى هستند كه آن لفظ نامى براى آنها به شمار مىآيد. اين را هم استدلال كردم كه مىتوانيم الفاظ عام، مثلا محمولها را به
كار ببريم بى آن كه قائل به آن شويم كه اين الفاظ اسم موجودات انتزاعى هستند. همچنين استدلال كردم كه مىتوانيم الفاظ را
بيانگر بدانيم بىآن كه قائل به عالمى از موجودات به نام معانى بشويم. در اينجاست كه زيد مىپرسد آيا مصونيت هستىشناختى
ما اصلا حد و مرزى دارد. آيا هيچ چيز هست كه بگوييم و ما را ملتزم به فرض وجود كليات يا موجودات ديگرى كند كه خوشايند ما
نباشد؟ پيش از اين ضمن بحث از متغيرهاى پابند يا متغيرهاى سور، در زمينه نظريه وصفى راسل به اين پرسش پاسخى منفى دادم. ما
مىتوانيم مثلا بگوييم چيزى هست (متغير پابند) كه خانههاىسرخ و شفقهاى سرخ در آن اشتراك دارند، يا چيزى هست كه عدد
اولى بزرگتر از يك ميليون است و با اين گفتهها به سادگى خود را ملزم به التزامات هستىشناختى كنيم. اما اساسا اين تنها راهى
است كه ما مىتوانيم خود را ملزم به التزامات هستىشناختى كنيم: به كاربردن متغيرهاى پابند. به كاربردن واژههايى كه ظاهر
اسم دارند ملاك نيست. زيرا به يك اشاره مىتوانيم اسمبودن آنها راانكار كنيم مگر آن كه در اشيايى كه وجود آنها را بر حسب
متغيرهاى پابند ايجاب مىكنيم بتوان فرض وجود هستى متناظرى را كشف كنيم. در واقع اسمها روى همرفته در زمينه مساله
هستىشناختى اهميت ندارند زيرا همانطور كه در بحث از «پگاسوس» و «مىپگاسد» نشان دادم اسم را مىتوان به وصف بدل كرد
و راسل نشان داده استكه وصف را هم مىتوان حذف كرد. هر چه را بتوانيم به اسم بگوييم مىتوانيم به زبانى بگوييم كه يكسره از
اسم عارى باشد. چيزى را موجود شمردن، صاف و ساده، برابر آن است كه آن را ما بازاى يك متغير پابند بشماريم. به اصطلاح
مقولات دستور زبان قديم تقريبا مىتوان گفت كه بودن يعنى بودن در حوزه ارجاع ضمير. ضمائر واسطه اصلى ارجاع هستند:
شايد بهتر آن بود كه اسمها را ضمير نام مىنهادند. متغيرهاى سور مانند «بعضى چيزها»، «هيچ چيز»، «هر چيز»، سراسر
هستىشناسى ما را در برمىگيرد، اين هستىشناسى هر چه مىخواهد باشد: ما به يك پيشفرض معين هستىشناختى ملتزم
هستيم اگر، و فقط اگر، براى آن كه يكى از تصديقهاى ما صادق از آب درآيد لازم باشد آنچه وجود آن بنا به پيشفرض ادعا شده
است در ميان موجوداتى به شمار آيد كه در حوزه برد متغيرهاى ما هستند. مثلا مىتوانيم بگوييم كه بعضى سگها سفيد هستند و با اين گفته خود را ملتزم به قبول هستيهايى مانند «سگيت» يا «سپيدى»
نكنيم. جمله «بعضى سگها سفيد هستند» معادل اين است كه بعضى چيزها كه سگ هستند سفيد هستند و براى آن كه اين جمله
صادق باشد چيزهايى كه متغير پابند «بعضى چيزها» به آنها اشاره مىكند بايد حاوى چند سگ سپيد باشند اما لازم نيستحاوى
«سگيت» يا «سپيدى» هم باشند. از سوى ديگر، وقتى كه مىگوييم بعضى از انواع جانوران بارآور پيوندى هستند خود را ملتزم
كردهايم كه موجود بودن خود انواع چندگانه را، هر چند كه انتزاعى هستند، بپذيريم. اين التزام ما همچنان برقرار مىماند تا وقتى
كه راهى براى تفصيل آن قضيه پيدا كنيم و نشان دهيم كه دلالت ظاهرى متغير پابند ما به انواع، طرز سخنى بوده است كه
مىتوان از آن پرهيز كرد. (13) چنان كه مثال اعداد اول بزرگتر از يك ميليون به وضوح نشان مىدهد، رياضيات قديم تا گلو در التزام به هستىشناسى موجودات
انتزاعى غرق است. از اين روست كه همان مناقشه عظيم قرون وسطى درباره كليات بار ديگر در فلسفه جديد رياضى سربركشيده
است. موضوع امروز از گذشته روشنتر است زيرا ما اكنون معيار صريحترى در دستداريم تا تعيين كنيم نظريه يا مقالى به چه
هستىشناسى ملتزم است، هر نظريهاى فقط و فقط به آن موجوداتى ملتزم است كه متغيرهاى پابند آن نظريه قابليت دلالتبر
آنها را داشته باشند تا تصديقهايى كه در نظريه ادا مىشود صادق باشد. چون اين معيار پيشفرض هستىشناختى در سنت فلسفى به وضوح ظاهر نشده است رياضيدانان فلسفى جديد به طور كلى
نپذيرفتهاند كه بحث آنان بر سر همان مساله قديمى كليات به صورتى است كه تازه وضوح يافته است. اما ديدگاههاى جديد درباره
بنيادهاى رياضيات با صراحت كافى به عقايد مختلفى منحل مىشود كه درباره حوزه موجوداتى ابراز شده است كه مىتوان گفت
متغيرهاى پابند بر آنها دلالت مىكنند. سه ديدگاه قرون وسطايى درباره كليات را مورخان «واقعگرايى»، «مفهومگرايى» و «نامگرايى» ناميدهاند. در بررسيهايى كه در قرن
بيستم درباره فلسفه رياضيات صورت گرفته است آن سه طرز فكر اساسا با نامهاى تازه «منطقگرايى»، «شهودگرايى» و
«صورتگرايى» ظاهر مىشوند. «واقعگرايى» به تعبيرى كه اين كلمه در زمينه مناقشه بر سر كليات به كار مىرود عبارت است از همان راى افلاطون مبنى بر اين
كه كليات يا هستيهاى انتزاعى مستقل از ذهن وجود دارند: ذهن آنها را كشف مىكند اما نمىتواند آنها را ابداع كند.
«منطقگرايى» كه فرگه، راسل، وايتهد، (Whitehead) ،چرچ و كارناپ جانبدار آن هستند به كاربردن يكنواخت متغيرهاى
پابند را براى دلالتبر موجودات انتزاعى شناخته و ناشناخته، تعيينپذير يا تعيينناپذير، بىضرر مىداند. «مفهومگرايى» بر آن است كه كليات هستند اما ساخته ذهناند. «شهودگرايى» كه در عصر جديد، پوانكاره، بروئر، (Brouwer) ،
ويل، (Weyl) و ديگران به اين يا آن صورت به آن گرويدهاند فقط در صورتى به استعمال متغيرهاى پابند براى دلالتبر موجودات
رضايت مىدهد كه بتوان آن موجودات را تكتك با موادى كه از پيش مشخص مىشود ساخت. چنان كه فرانكل، (Fraenkel)
گفته است منطقگرايى بر آن است كه مجموعهها كشف مىشوند در حالى كه شهودگرايى بر آن است كه مجموعهها ابداع
مىشوند - و اين بيان درستى است از نزاع قديمى ميان واقعگرايى و مفهومگرايى. اين نزاع فقط لفظى نيست; بلكه در آن ميزان از
رياضيات قديم كه بخواهيم بپذيريم تاثير اساسى دارد. منطقگرايان يا واقعگرايان مىتوانند براساس مفروضات خود به سلسلههاى
بالارونده بىنهايت كانتور برسند; شهودگرايان ناگزيرند در پايينترين سلسله بىنهايت توقف كنند و نتيجه غيرمستقيم اين امر آن
است كه ناچارند حتى از پارهاى قوانين كلاسيك اعداد حقيقى دستبردارند. (14) در واقع مناقشه جديد بر سر منطقگرايى و
شهودگرايى از اختلاف نظر بر سر بىنهايت ناشى شده است. «صورتگرايى» كه با نام هيلبرت شناخته شده است در مخالفتبا توسل بىحدومرز منطقگرايان به كليات با شهودگرايى
هماواست. اما صورتگرايى شهودگرايى را هم نامناسب مىداند و آن هم به دو دليل كه معارض يكديگرند. صورتگرايان مانند
منطقگرايان با فلجكردن رياضيات كلاسيك مخالفت مىكنند يا مانند «نامگرايان» قديم با پذيرفتن هرگونه موجود مجردى حتى
به معناى محدود موجودات ساخته ذهن مخالف هستند. نتيجه يكى است: صورتگرايان رياضيات كلاسيك را بازى با علامتهاى
بىدلالت مىدانند. اين بازى علامتها هنوز هم فايده خود را دارد - يعنى هر فايدهاى كه به صورت عصاى دست فيزيكدانها و
فنآوران پيش از اين داشته است. اما اين فايده لازم نيست متضمن دلالت - به هر معناى تحتاللفظى - باشد. توفيق چشمگير
رياضيدانان در سر همكردن قضيهها و يافتن مبانى عينى براى توافق در زمينه نتايجى كه هركدام به آنها رسيدهاند نيز متضمن
دلالت نيست. زيرا مبناى كافى براى توافق رياضيدانان در قواعدى كه حاكم بر بازى با علامتهاستيافت مىشود - زيرا اين قواعد
نحوى (همنشينى علامتها) برخلاف خود علامتها كاملا با دلالت و دركپذير است. (15) استدلال كردم كه هرگونه هستىشناسى كه برگزينيم مىتواند نتايجى در برداشته باشد - به ويژه در خصوص رياضيات، گر چه
اين فقط از باب مثال بود. حال چگونه بايد در ميان هستىشناسيهاى متخالف داورى كنيم؟ يقينا پاسخ آن نيست كه در فرمول
معنى شناختى «بودن يعنى ما بازاى متغيرى بودن» آمده است. برعكس، اين فرمول بيشتر براى آزمايش انطباق گفته يا راى
خاصى با يك ملاك هستى شناختى پيشين به كار مىرود. ما متغيرهاى پابند را در زمينه هستىشناسى براى اين در نظر
نمىگيريم كه بخواهيم بدانيم چه چيز هستبلكه وقتى در نظر مىگيريم كه بخواهيم بدانيم گفته يا راى خاصى، خواه از خود ما
باشد خواه از ديگرى، مىگويد چه چيز هست، و تا اين اندازه حقا مسالهاى است كه به زبان مربوط مىشود. اما آنچه هست مساله
ديگرى است. با اين حال در مباحثه بر سر آنچه هست هنوز هم دلائلى براى عمل در عرصه معنىشناسى وجود دارد. يك دليل براى پرهيز از
مخمصهاى است كه در ابتداى اين مقاله به آن اشاره كردم: اين مخمصه كه من نمىتوانم اذعان كنم چيزهايى هست كه زيد وجود
آنها را قبول دارد و من قبول ندارم. وقتى در برابر هستىشناسى زيد به هستىشناسى خود دست مىيازم نمىتوانم اجازه دهم
متغيرهاى پابند من به هستيهايى ارجاع كند كه متعلق به هستىشناسى زيد است نه به هستىشناسى من. با اين همه مىتوانم با
برشمردن خصوصيات قضيههايى كه به تصديق آنها مىپردازد اختلاف خود را با او بدون تناقضگويى شرح دهم. فقط به اين شرط
كه هستىشناسى من به ساختار زبانى تندردهد يا دستكم به نوشتهها و الفاظ عينى تن دردهد، مىتوانم درباره جملههاى زيد
سخن بگويم. دليل ديگر براى عقبنشينى به عرصه معنىشناسى آن است كه مبناى مشتركى براى بحث پيدا كنيم. اختلافنظر درباره
هستىشناسى اختلاف نظرى اساسى درباره طرحهاى مفهومى در پى دارد: با اين همه زيد و من، با همه اختلافنظرهاى اساسى
كه داريم، متوجه مىشويم كه طرحهاى مفهومى ما در شاخههاى ميانى و بالايى خود آن قدر با همديگر وفق دارند كه ما مىتوانيم
درباره موضوعاتى مانند سياست، آب و هوا، و علىالخصوص درباره زبان با يكديگر سخن بگوييم. تا آنجا كه مناقشه اساسى ما
درباره هستىشناسى در عرصه بالاترى به مناقشهاى معنىشناختى درباره واژهها و كاركردن با آنها تبديل مىشود. افتادن مناقشه
به مصادره به مطلوب به تاخير مىافتد. پس عجب نيست كه مناقشه بر سر هستىشناسى به سوى مناقشه بر سر زبان مىرود. اما نبايد در نتيجهگيرى شتاب به خرج
دهيم و بگوييم آنچه هستبه واژهها بستگى دارد. اين كه مىتوان مسالهاى را با اصطلاحات معنىشناختى بيان كرد دليل بر آن
نيست كه آن مساله مسالهاى زبانى است. ديدن ناپل نامى در بر دارد كه وقتى كلمات «ناپل را مىبيند» پيش از آن بيايد جمله
صادقى به دست مىدهد، با اين حال ديدن ناپل هيچ دخلى به زبان ندارد. به عقيده من پذيرفتن نوعى هستىشناسى از جانب ما اصولا مشابه پذيرفتن نوعى نظريه علمى، مثلا يك دستگاه فيزيكى، از
جانب ماست: دستكم تا حدودى كه بنا به قواعد عقل رفتار مىكنيم سادهترين طرح مفهومى را كه بتوان اجزاء مغشوش تجربه
خام را در آن جاى داد و سامان بخشيد برمىگزينيم. هستىشناسى ما وقتى معين مىشود كه درباره طرح مفهومى كلى كه علم به
وسيعترين معناى كلمه را دربرمىگيرد تصميم قطعى گرفته باشيم: و ملاحظاتى كه تعيينكننده ساختار منطقى هر بخش از
طرح مفهومى، مثلا بخش زيستشناختى يا فيزيكى آن است نوعا با ملاحظاتى كه تعيينكننده ساختار منطقى كل طرح است
تفاوت ندارد. هر اندازه كه بتوان گفت پذيرش يك دستگاه نظريه علمى امر زبانى استبه همان اندازه - نه بيشتر - مىتوان گفت
پذيرش نوعى هستىشناسى امر زبانى است. اما سادگى كه اصل راهنماى افكندن طرح مفهومى استخود تصورى روشن و بىابهام نيست و چه بسا كه ملاكهاى دو يا چندگانه
پيش روى ما بگذارد. مثلا فرض كنيد باصرفهترين مجموعه مفاهيم را كه براى بيان مرحله به مرحله تجربه بلاواسطه ما كفايت
كند ابداع كرده باشيم. حال فرض كنيم هستيهايى كه در اين طرح مفهومى مىگنجند - يعنى آنچه ما بازاى متغيرهاى پابند است
- رويدادهاى حسى يا فكرى ذهنى منفرد باشد. شك نيست كه باز هم درمىيابيم كه يك طرح مفهومى طبيعتگرا كه مدعى
است درباره اشياى عالم خارج سخن مىگويد براى سادهكردن كل بيان ما برتريهاى بزرگى دارد. وقتى رويدادهاى حسى پراكنده را
گرد هم آوريم و همه آنها را مدركات حسى يك شىء بدانيم. پيچيدگى جريان تجربه خود را به سادگى مفهومى مهارشدنىاى
تبديل مىكنيم. در واقع، قاعده سادگى اصل راهنماى ما براى اسناددادن دادههاى حس به اشياء است. اين كه ما دادههاى گرد
حس در گذشته و آينده را به اصطلاحا يك سكه پنج ريالى يا به اصطلاحا دو سكه پنجريالى ربط مىدهيم براى آن است كه
مقتضيات سادگى را در تصوير كلى خود از جهان رعايت كرده باشيم. در اينجا با دو طرح مفهومى سروكار داريم كه رقيب يكديگرند، يكى طرح پديدارگرايانه و ديگرى طرح طبيعتگرايانه. كدام را
بايد ترجيح داد؟ هركدام محاسنى دارد، هر كدام سادگى خاص خود را دارد. به نظر من هر دو را بايد پرورانيد. فىالواقع مىتوان
گفت هركدام بنيادىتر است، گيرم به معناى متفاوت، يكى از لحاظ شناخت اهميت اساسى دارد، ديگرى از لحاظ طبيعى. طرح مفهومى طبيعى به بيان ما از تجربه سادگى مىبخشد زيرا در اين طرح هزاران هزار رويداد حسى پراكنده را به اصطلاحا
اشياء منفردى ربط مىدهيم. با اين حال، احتمال نمىرود كه هر جملهاى درباره اشياى طبيعى را بتوان، حتى با انحراف و
پيچيدگى، به زبان پديدارشناختى ترجمه كرد. اشياى طبيعى موجوداتى هستند مفروض كه بيان ما را از سيلان تجربه حسى
سرراست و ساده مىكنند همانطور كه به كاربردن اعداد اصم قوانين حساب را ساده مىكند. فقط از ديدگاه طرح مفهومى
حساب مقدماتى اعداد گويا، حساب تفصيلىتر اعداد اصم و گويا وضع نوعى اسطوره مناسب را دارد كه از صدق عينى (يعنى
حساب اعداد گويا) سادهتر است و با اين همه آن صدق عينى را به صورت جزئى پراكنده دربردارد. به همين قياس، از ديدگاه
پديدارشناختى طرح مفهومى اشياى طبيعى اسطورهاى مناسب است كه سادهتر از صدق عينى است و با اين همه آن صدق عينى
را به صورت جزئى پراكنده دربردارد. (16) حال درباره مجموعهها يا اوصاف اشياى طبيعى چه بايد گفت؟ اين گونه هستىشناسى افلاطونى از ديدگاه طرح مفهومى مطلقا
طبيعتگرايانه همانقدر اسطوره است كه خود طرح مفهومى طبيعتگرايانه از ديدگاه پديدارگرايانه چنين است. اين اسطوره
برتر نيز به نوبه خود اسطورهاى مناسب و مفيد است از آن جهت كه بيان ما را از فيزيك ساده مىكند. از آنجا كه رياضيات جزء
لاينفك اين اسطوره برتر است، سودمندى اين اسطوره براى علوم طبيعى بسيار روشن است. با اين حال اين كه من آن را اسطوره
مىخوانم براى هماوائى با همان فلسفه رياضى است كه پيش از اين به نام صورتگرايى به آن اشاره كردم. اما روال صورتگرايانه را
زيباشناس محض يا پديدارگراى محض نيز مىتواند به هماندرجه از صحت در مورد طرح مفهومى فيزيكى اختيار كند. شباهت ميان اسطوره رياضى و اسطوره فيزيك به طرق ديگرى كه شايد تصادفى نيز باشد بسيار زياد است. مثلا به كشف تناقض
راسل و ساير تضادهاى نظريه مجموعهها توجه كنيد كه در اوائل اين قرن به بحرانى كه در مبانى رياضيات پديد آمده بود شتاب
بخشيد. از اين تناقضها بايستى با تدابير موردى و از راههاى غيرشهودى پيشگيرى مىشد، (17) اسطورهسازى رياضى ما صورت
عمدى پيدا كرد و بر همه آشكار شد. اما فيزيك چه شد؟ بين توصيف موجى و ذرهاى نور تضادى پديد آمد، و اگر اين تضاد مانند
تضاد راسل تضادى صريح نيستبه گمان من از آن رو است كه فيزيك مانند رياضيات صراحت ندارد. همچنين دومين بحران بزرگ
جديد در مبانى رياضيات - كه در 1931 با اين برهان گودل شتاب گرفت كه در حساب الزاما قضيههاى تصميمناپذير وجود دارد -
در فيزيك قرينهاى دارد و آن اصل عدم قطعيت هايزنبرگ است. در صفحات پيشين بر آن بودم كه نشان دهم پارهاى از برهانهاى متداول براى اثبات برخى از هستىشناسيها مغالطه است. علاوه
بر اين ملاك صريحى برقرار كردم تا بتوان گفت الزامات هستى شناختى هر نظريهاى چيست. اما هنوز باب بحث در اين زمينه
مفتوح است كه كدام يك از اين هستىشناسيها را بايد پذيرفت و واضح است كه توصيه ما به مدارا و دارابودن روح تجربى است. بر
ما واجب است كه ببينيم چه اندازه از طرح مفهومى طبيعتگرايانه را مىتوان به طرح پديدارگرايانه بدل كرد، حتى در اين صورت
هم باز بايد فيزيك را پيگيرى كرد هر چند كه به طور كامل تبديلپذير نيست. اين را هم بايد ديد كه علوم طبيعى چگونه و تا چه
اندازه ممكن است از رياضيات افلاطونى مستقل شوند، اما در عين حال بايد رياضيات را پى گرفت و در مبانى افلاطونى آن غور
كرد. ميان طرحهاى مفهومى كه براى اين پيگيريهاى گوناگون از همه مناسبتر است، يكى از آنها - طرح پديدارگرايانه - مدعى تقدم
شناختشناسى نيز هست. وقتى از نظر طرح مفهومى پديدارگرايانه بنگريم هستىشناسيهاى اشياى طبيعى و اشياى رياضى
اسطوره هستند. با اين همه، كيفيت اسطوره نسبى است، در اين مورد، نسبى از ديدگاه شناختشناسى. اين ديدگاه يكى از بسيار
است كه با يكى از امور مورد توجه و نظر ما متناظر است. پىنوشتها: *. Quine. Words and Objects, MITPress, 1960, p. 243n 1×. پانويسهايى كه فقط با شماره مشخص شده استبراساس پانويسهاى نويسنده يا ارجاعهايى است كه نويسنده خود در متن داده
است. پانويسهايى كه علاوه بر شماره با ستاره نيز مشخص شده است افزوده مترجم است. 2×. Ockham يا Occam اشاره به فيلسوف مدرسى انگليسى، ويليام آكمى (؟1300 - 1349) كه از بنيانگذاران نظريه
نوميناليسم (نامگرايى) در زمينه وجود كليات است و معتقد بود كه با فرض وجود موجودات نبايد بر شمار آنها افزود، بلكه بايد
حتىالمقدور از شمار موجودات (فرضى) كاست. اين نظريه به «تيغ آكمى» معروف است. 3×. Pegasus در اساطير يونان، اسب بالدارى كه وقتى پرسئوس سر «مدوزا» را بريد از خون «مدوزا» بيرون جست. 4×. Parthenon معبدى در آكروپوليس آتن كه پريكلس آن را در سالهاى 447 - 432 پيش از ميلاد بنا كرد. 5. تمايل بر اين كه ميان اصطلاح وجود به آن معنايى كه در مورد اشيايى كه در جايى از مكان و زمان فعليتيافتهاند به كار مىرود
از يك طرف و اصطلاح وجود (يا هستى يا بودن) كه در مورد موجودات ديگر به كار مىرود از طرف ديگر تميز قائل شويم تا
اندازهاى شايد ناشى از اين فكر است كه مشاهده طبيعت فقط در خصوص مسائل وجود نوعاول دخيل است. اما اين فكر بىدرنگ
با موارد نقض آن مانند «نسبت ميان تعداد ديوها به تعداد پريان» رد مىشود. اگر چنين نسبتى وجود داشت قطعا موجودىانتزاعى،
يعنى يك عدد، بود. با اينهمه، فقط با پژوهش در طبيعت است كه به اين نتيجه مىرسيم كه تعداد ديوها و تعداد پريان هر دو صفر
است و بنابراين چنين نسبتى وجود ندارد. 6. نويسنده در پانويس به صفحه 152 كتاب «از ديدگاهى منطقى» From a Logical Point of View ،كه اين مقاله از آن
ترجمه شده، ارجاع داده است و در آن صفحه اين «عناصر» را نه اشياء عينى بلكه چيزهايى مىخواند كه فرگه آنها را «معانى اسمها» و
كارناپ و چرچ «مفاهيم مفرد» ناميدهاند. 7. نويسنده به مقاله زير ارجاع داده است: Church, Alonzo, "A note on the Entscheidungsproblem," Journal of Symbolic Logic 1 (
1936), 4of, 101f و افزوده است كه شايد اين مبحث در كتاب زير به صورت مناسبترى مطرح شده باشد: Hilbert, David andPaul Bernays, Grundlagen der Mathematic. 2 vols. (Berlin: Springer,
1934, 1936; 2 d printing, Ann Arbor: Edwards, 1944). 8. نويسنده در پانويس به صفحات 85 به بعد و 166 به بعد كتاب «از ديدگاهى منطقى» ارجاع داده است كه در آنها پارهاى اشارات
به نظريه توصيف راسل از لحاظ منطق رياضى كرده است. 9. نويسنده در پانويس به صفحات 89 و 102 به بعد كتاب «از ديدگاهى منطقى» ارجاع داده است كه در آنها با تفصيل بيشترى به
متغيرهاى پابند پرداخته است. 10. در پانويس نويسنده نوشته است كه براى مطالعه توضيحات بيشتر درباره تبديل همه واژههاى مفرد به توصيف، به صفحه 67
كتاب «از ديدگاهى منطقى» مراجعه شود و همچنين به كتاب ديگر نويسنده با مشخصات زير: Quine, W. V. Methods of Logic (New York: Holt, 1950) 11×. Centaurs در اساطير يونان، طايفهاىاز «موجودات»كه نيمه اسب و نيمه انسان بودند و در كوه پليون در تسالى سكنى
داشتند. «قنطورس» به صورت مفرد بر صورت فلكى جنوبى كه زير سنبله عذرا قرار دارد نيز اطلاق شده است و به اين معنى وجود
خارجى دارد اما مراد نويسنده همان معناى اساطيرى است. 12. نويسنده در پانويس به دومين و سومين مقاله كتاب «از ديدگاه منطقى» ارجاع داده است. دومين مقاله به عنوان دو حكم
جزمى تجربهگرايى به فارسى ترجمه و در همين شماره اين مجله چاپ شده است. سومين مقاله به عنوان «مساله معنى در
زبانشناسى» است. 13. نويسنده درباره اين موضوع به مقاله ششم «از ديدگاه منطقى» ارجاع داده است كه عنوان آن «منطق و انضمامى دانستن
كليات» است. 14. نويسنده در پانويس به صفحه 125 كتاب «از ديدگاه منطقى» ارجاع داده است و در آن، ضمن مقاله «منطق و
انضمامىكردنكليات»، خود نظريهاى درباره مجموعهها پرورانده كه آن را قريب به نظريه ويل و شبيه به نظريه سنخهاى راسل
دانسته است. 15. نويسنده به مقاله زير ارجاع داده است: Goodman, Nelson and W.V. Quine "Steps toward a constructive nominalism", Journal
of Symbolic Logic12 (1947), 105 - 122. 16. پانويس نويسنده: مثال علم حساب از فرانك است در صفحات 108 به بعد كتاب زير: Frank, Phillip, Modern Science and its Philosophy (Cambridge : Harvard Universit
Press, 1949). 17. نويسنده در پانويس بهصفحات 90 به بعد و 96 به بعد كتاب «از ديدگاهى منطقى» كه بخشهايى از مقاله او به عنوان «مبانى
جديد منطق رياضى» است و نيز بهصفحات 122 بهبعد همان كتاب كه بخشى از مقاله «منطق و انضمامىكردن كليات» است ارجاع
داده است. در باب آنچه هست (1×)
مقدمه