| مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 7-8 |
نوشته يوسف ص. علىآبادى شايد گزافه نباشد اگر بگوييم كليترين حكمى كه مىتوان به درستى درباره زبان بيان كرد اين است كه زبان يك وسيله است. اين
حكم كلى در بادى امر محل زيادى براى مناقشه بهجا نمىگذارد و علت اين امر نيز آن است كه در اين حكم اطلاع مهمى درباره
موضوع در اختيار كسى قرار نمىگيرد. اگر كسى در توصيف «ولتمتر» تنها به اين اكتفا كند كه وسيلهاى است، سخنى نادرست
نگفته است ليكن در عينحال اين سخن جهل كسى را كه نمىداند «ولتمتر» چيستبرطرف نمىسازد. پس غرض از گفتن اين
سخن چيست؟ اگر در مقايسه زبان با «ولتمتر»، از لحاظ وسيله بودن، قدرى فراتر رويم، شايد بتوانيم مدخل بحثى را كه
مىخواهيم شروع كنيم قدرى روشنتر سازيم. مىتوانيم بگوييم كه «ولتمتر» وسيلهاى است كه يك كاربرد معينى دارد: با آن
اختلاف پتانسيل در يك مدار الكتريكى اندازهگيرى مىشود. چنانچه خواسته باشيم اطلاعات بيشترى در اين خصوص كسب
كنيم مىتوانيم به بحث مقدماتى الكتروديناميك در علم فيزيك رجوع كنيم و به اين ترتيب حاجت ما كاملا برآورده خواهد شد.
زبان، از سوى ديگر، به نظر مىرسد كاربردهاى متفاوتى داشته باشد بهطورى كه در هر يك از آنها به صورت وسيلهاى خاص و
متمايز جلوهگر مىشود. در محاورات معمول ميان انسانها در يك اجتماع، زبان عمدتا وسيلهاى استبراى انتقال اخبار، نيات و
خواستهها. در دستيك شاعر يا داستانسرا زبان مىتواند تنها چنين وسيلهاى نباشد و مانند ابزار كار يك نقاش يا مجسمهساز
براى خلق اثرى زيبا و بديع بهكار گرفته شود. از سوى ديگر در دستيك خطيب يا واعظ اخلاقى زبان مىتواند به صورت وسيله
ديگرى بهكار گرفته شود كه عمدتا در خدمت تهييج احساسات و عرقيات يا ترغيب مخاطبان به قبول يك موضع خاص قرار گيرد.
براى شناسايى زبان در مقام هر يك از اين وسايل متنوع نيز مباحثخاصى وجود دارد. «زبانشناسى» عمدتا بررسى زبان به عنوان
وسيلهاى از نوع اول را به عهده دارد. «در نقد ادبى» زبان غالبا به عنوان وسيلهاى از نوع دوم مورد بحث و تحقيق قرار مىگيرد و
«علم بيان» نيز مبحثى است كه زبان را به عنوان وسيلهاى از نوع سوم در مد نظر قرار مىدهد. در اواخر قرن نوزدهم و شروع قرن بيستم ميلادى در اروپا جريانى فكرى پديد آمد كه زبان را به عنوان موضوعى فلسفى قلمداد
كرد. اين جريان در طول قرن بيستم رشد چشمگيرى نمود به طورى كه به سرعت جاى ثابتى را لااقل در فرهنگ فلسفى انگليسى
زبان اشغال كرد. در نظر اول ممكن است قبول اين نكته كه زبان حتى مىتواند موضوعى باشد كه درباره آن جايى براى بحث و
تعمق فلسفى وجود دارد، ثقيل نمايد. فلسفه سنتا به طرح و بررسى مسائلى در باره عميقترين و اساسيترين كنجكاويهاى بشر
اشتغال داشته است: اينكه مبناى هستى اساسا چيست و از چه نوع هوياتى تشكيل شده است؟ مقام و مرتبه ذهن در نظام هستى
كدام است و آيا امكان دستيابى به كنه حقيقت اين نظام و شناسايى چند و چون آن وجود دارد؟ آيا غايت و مقصودى براى زندگى
در كار است؟ حقيقت نيكى و بدى چيست؟ ماهيت زيبايى كدام است و از اين قبيل سؤالات. اگر زبان صرفا وسيله يا حتى وسايلى
چند باشد - و اينجا بايد غرض از طرح اولين جمله اين سطور روشن شود - تعمق و تفحص فلسفى درباره آن چه موردى مىتواند
داشته باشد؟ اگر قصد، شناسايى زبان است كه چنانچه در مقام هر يك از انواع وسايلى كه برشمرديم منظور شود، مبحثى خاص
براى آن وجود دارد. اگر قصد مورد سؤال قرار دادن كفايت مباحث نامبرده در شناسايى زبان است، چرا اين نقص با ترميم هر يك از
آنها مرتفع نشود و اساسا فلسفه چه كمكى مىتواند در اين خصوص بكند؟ به يك كلام، قبول زبان به عنوان يك موضوع فلسفى به
نظر مىرسد همانقدر مورد داشته باشد كه قرار دادن «ولتمتر» در اين مقام! ملاحظاتى از اين قبيل بسيارى را بر آن داشته، و شايد هنوز نيز داشته باشد، كه رويكرد فلسفى به زبان را نوعى تنزل در شان
فلسفه و موجبى براى ابتذال مباحث آن تلقى كنند. اينكه اينگونه ملاحظات مانعى براى تثبيت اين رويكرد به عنوان يك جريان
مهم فلسفى نشده، يك واقعيت تاريخى است. اين نيز كه در ميان بنيانگذاران اين سنت و همچنين بسط و توسعهدهندگان آن
متفكرانى وجود داشته و دارند كه از برجستهترين فلاسفه معاصر در دنيا بهشمار مىروند، لااقل امروزه بهطور جدى مورد مناقشه
قرار ندارد. پس تلفيق اين واقعيات با انتظارى كه از فلسفه، مباحث و مسائل آن خاطرنشان ساختيم ضرورت روشن شدن نوع و
شيوه پژوهش درباره زبان را در اين رويكرد و ارتباط آن را با مسائل بنيادى فلسفه مطرح مىسازد. هدف از بحثحاضر برداشتن
چند قدم اوليه در اين جهت است. در دورانهاى مختلف بعضى از فلاسفه فراخور بحثخويش پيرامون مسائل اساسى در زمينههاى متفاوت فلسفى، اشاراتى پراكنده
به زبان و نقش آن در انديشه داشتهاند. در دوران جديد، اين عنايتخصوصا در آثار فلاسفه انگليسى مانند تامس هابز، جان لاك،
ديويد هيوم و جان استوارت ميل به صراحت مشهود است. ليكن دور از انصاف نيست اگر اولين متفكرى را كه بحثى منظم و عميق
و بالصراحه درباره زبان و قابليتهاى آن در ارتباط با مسائل بنيادى فلسفه مطرح ساخت گوتلوب فرگه (2) (1925-1848) معرفى
كنيم. حرفه فرگه رياضيات بود. وى اگرچه در دوران تحصيلات دانشگاهى خويش در رشته رياضى با آثار فلسفى، علىالخصوص
كانت، آشنايى حاصل كرده بود، ليكن تمامى دوران خدمت دانشگاهى خويش را به مدت 39 سال به تدريس رياضيات در دانشگاه
ينا در آلمان گذراند. در كار تحقيق، علاقه و توجه فرگه معطوف به مبانى بنيادى رياضيات بود; اينكه رياضيات چگونه علمى است و
احكام و قضاياى رياضى درباره چه نوع هوياتى صادر مىشوند. اين نوع علاقه و توجه، طبعى اساسا فلسفى دارد. به همين علت نيز
تحقيقات وى در زمان حياتش چندان مورد توجه رياضىدانان معاصر قرار نگرفت. از سوى ديگر روشى را كه فرگه در كار تحقيقات
خويش كشف كرد و دنبال گرفتبه قدرى بديع و بىسابقه بود كه فلاسفه همعصرش، بهخصوص در سرزمينهاى آلمانىزبان اروپا،
رغبتى براى درك ظرائف و اهميت آن نشان ندادند. در اواخر قرن نوزدهم ميلادى، برتراند راسل (1970-1872) جوان در دانشگاه كمبريج انگلستان با علائق مشابهى، مستقلا و بدون
آگاهى از كارهاى فرگه، وارد تحقيق در مبانى بنيادى رياضيات شده به نتايجى نيز رسيده بود. وى در سال 1900 ميلادى در
كنفرانسى بينالمللى در پاريس با آثار رياضىدانان شهير ايتاليايى جىسپه پئانو (3) (1932-1858) آشنا شد. پئانو در راس گروهى از
رياضىدانان ايتاليايى طى سالهاى 1895 تا 1908 ميلادى دستاندركار تحقيق درباب اصل موضوعى ساختن حساب اعداد بود و در
زمره معدود رياضىدانان اروپايى قرار داشت كه با آثار فرگه آشنايى داشتند. راسل از طريق پئانو با آثار فرگه آشنا شد و با وى باب
مراوده از طريق نامهنگارى را باز كرد. حاصل اين مراوده يكى اين بود كه در سال 1903 ميلادى هنگامى كه جلد دوم آخرين كتاب
زير چاپ بود، فرگه از تناقضى كه راسل در بنيان نظريه مجموعههاى گئورگ كانتور (5)
(1918-1845) كشف كرده بود مطلع شد. در اين اثر دوجلدى فرگه دستاوردهاى يك عمر تحقيق خويش را درباره تحويل تمامى
رياضيات به منطق منتشر مىساخت و در اين خصوص تعبير كانتور را از مفهوم مجموعه بىكموكاست مبناى كار خويش قرار داده
بود. فرگه در پايان جلد دوم كتاب خويش، ضميمهاى را اضافه نمود كه خبر كشف راسل را اعلام مىكرد. اين ضميمه با جملات زير
شروع مىشود: «براى يك عالم چيزى ناخوشايندتر از آن نيست كه درست پس از به فرجام رساندن كار خويش شاهد فروپاشى
بنيان آن باشد. در زمانى كه چاپ اين اثر مراحل پايانى خود را طى مىكرد نامهاى از آقاى برتراند راسل مرا در چنين حالتى قرار
داد.» (6) حاصل ديگر اين مراوده آشنايى راسل با طلبه مستعد و جوانى بود كه با شيفتگى از مطالعه آثار فرگه براى تلمذ در مباحثبنيادى
رياضيات به محضر فرگه روى آورده بود. فرگه او را به راسل معرفى كرد تا در كمبريجبه امر تعليم و هدايتش كمر بندد. اجابت اين
خواسته از طرف راسل، لودويگ ويتگنشتاين (7) (1951-1889) را چندى قبل از شروع جنگ جهانى اول به كمبريج كشاند. حضور
ويتگنشتاين در فضاى فلسفى كمبريجباعث وقوع دو «زلزله» پياپى در فاصلهاى حدود 20 سال از يكديگر گرديد كه فرهنگ فلسفى
معاصر در اروپا و امريكا هنوز در حال جذب «ارتعاشات» آنهاست. به اين ترتيب بود كه فرگه تنها پس از مرگ از گمنامى به در آمد و
آثار و افكارش مورد توجه جهانيان قرار گرفت. در اواخر قرن نوزدهم ميلادى، محيط فلسفى كمبريج صحنه تاختوتاز ديگرى بود كه به رهبرى جرج ادوارد مور (8) (1958-1873)
بر ضد جريان فلسفى غالب در آن زمان شكل گرفت. مور دانشجوى دوره مقدماتى رشته ادبيات قديم يونانى در دانشگاه
مبريجبود كه با راسل (كه در دانشگاه دو سال از وى جلوتر بود) آشنا شد و به تشويق وى تغيير رشته داده به تحصيل فلسفه روى
آورد. برخلاف راسل، مور تبحرى در رياضيات نداشت. علاقه وى به فلسفه صرفا از طريق آشنايى با بعضى از همدورههاى خود در
دانشگاه كه جوانانى فلسفىمشرب بودند، و متعاقب آن مطالعه آثار فلسفى رايج در آن زمان، جلب گرديد. در اين آثار ديدگاه غالب
را ايدئاليسم و ذهنگرايى تشكيل مىداد كه عمدتا تحت تاثير افكار و آراء هگلى قرار داشتند. عكسالعمل مور نسبتبه اين آثار، همراه با تحقيقات و دستاوردهاى فرگه و راسل، بنيانگذار نهضتى در فلسفه گرديد كه نقش زبان
در پديد آوردن مسائل فلسفه و يافتن راهحل براى آنها را در دستور كار تحقيقات فلسفى قرار داد. اين نهضت امروزه تبديل به سنتى
در فلسفه شده است كه معمولا با نام «تحليلى» مشخص مىشود. سنت تحليلى خود خصيصهاى مكتبى ندارد; بدينمعنا كه
مجموعهاى از آراء و عقايد كه رئوس كلى جواب به مسائل فلسفى را معين سازد وجود ندارد تا با پايبندى به آن يك متفكر در زمره
فلاسفه تحليلى قرار گيرد. فلاسفه تحليلى بيشتر با اشتراك نظر درباره اهميت زبان در فلسفه و همچنين روش و ابزار تحقيق در
مباحث فلسفى (منجمله نحوه بيان و ارائه نتايج كار)، آنهم بهطور كلى و نه بهگونهاى دقيق، مشخص مىشوند. بنابراين
متفكرانى از مكاتب مختلف فلسفى (مانند رئاليسم، ايدئاليسم، پراگماتيسم، پوزيتيويسم و غيره) مىتوانند در اين سنت قرار
گيرند. اينكه معيار دقيق تحليلى بودن چيست تا با محك آن بتوان بهطور قاطع تعيين كرد كه كدام فيلسوف تحليلى است و كدام
نه، موضوع بحث ما نيست. شايد اساسا چنين معيارى نيز وجود نداشته باشد. ليكن اينكه چه نوع مشغله فكرى درباره زبان
مىتواند خصيصهاى كاملا فلسفى داشته باشد و چگونه در خدمتحل مسائل بنيادى فلسفه قرار گيرد، موضوعى است كه جاى
بحث در آن خالى است و ضرورت طرح آن وجود دارد. براى طرح اين بحث متفكرانى را كه هر يك در پىريزى شالوده سنت
تحليلى نقشى پيشگام داشتهاند برگزيدهايم و نظر خود را درباره دستاوردهاى عمده ايشان ارائه مىكنيم. ابتدا از رئوس نظريه مور
آغاز مىكنيم و سپس به رئوس نظريات فرگه مىپردازيم. الف) زبان در فلسفه آنچه كه كنجكاوى عميق مور را نسبتبه فلسفه برانگيخت و تا پايان عمر وى را رها نكرد، اين بود كه در نظر او نظريههاى فلسفى
باب روز آن دوران عمدتا تصوير كاملا متفاوتى از حقيقت امور ارائه مىدادند. در اين نظريهها تمامى مواردى كه در نظر وى و ساير
كسانى كه با فلسفه آشنايى ندارند حقايقى مسلم و قطعى انگاشته مىشدند، شبههآميز قلمداد شده، حقيقت آنها انكار مىگرديد.
نظر فلاسفه را درباره حقيقت عالم مىشد به دو دسته تقسيم كرد. در يك دسته (كه بيشتر شامل پيروان آلمانىزبان مكتب هگلى
بود) حقيقتبهقدرى مرموز و اسرارآميز تلقى مىشد كه دسترسى به آن جز از طريق درك شهودى كليتى كه ويژگيها و
خصوصيات آن هيچگاه روشن و مشخص نمىشود، امكانپذير نيست. زبانى كه براى توصيف و تبيين اين كليتبهكار گرفته مىشد
نيز در عين تشابه ظاهرى با زبانهاى عادى و معمولى آنچنان غامض و مغلق بهنظر مىرسيد كه ظاهرا منظور نويسنده، با فرض
روشن بودن براى خودش، در قالبى واضحتر قابل بيان نمىبود. حتى كسانى كه سرسختانه ادعاى پيروى از نظريات اينگونه
نويسندگان را داشتند، در اين خصوص كه تعبير واقعى و راستين اين زبان كدام است متفقالقول نبوده، ميان خود به نزاع و
مناقشات لفظى اشتغال داشتند. در دسته ديگر (كه بيشتر پيروان انگليسى مكتب هگلى را دربر مىگرفت) حقيقت در اينكه در
جزئيات و امور مشخص تجلى نكرده بلكه تنها در كليتى جامع و فراگير جلوهگر استبا دسته اول سهيم و مشترك بود. ليكن كليتى
كه تجليگاه حقيقت قلمداد مىشد، هويتى انگاشته مىشد كه داراى ويژگيها و خصوصياتى قابل توصيف است. متفكرانى از قبيل
(1925-1866) و جرج استاوت (11) (1944-1860)
در كمبريج، براساس اعتقاد به اين نوع كليت، سعى داشتند تا در توصيف هر چه روشنتر و واضحتر از ويژگيهاى آن بكوشند. البته
اينان هيچگاه در امر يافتن زبانى سليس و قابل فهم براى تبيين كليت موردنظر خود توفيق كامل نيافتند. ليكن كوشش آنها در
اين جهت، علىالخصوص اهتمامات مك تگرت جوان كه مور با او در كمبريج آشنا شده بود (و در كلاسهاى درسش نيز با علاقه
شركت مىكرد)، وى را سخت تحت تاثير قرار داد. اين امر همراه با نكتهاى كه مور خيلى زود به آن توجه كرد، شالوده طريقى را
پىريخت كه وى براى دست و پنجه نرم كردن با مسائل فلسفى پيدا كرد و بهتدريج در تكوين آن كوشيد. اين نكته آن بود كه اهتمام
اين متفكران در بيان نظرات و تعبيرات خود به زبانى سليس و قابل فهم نه تنها موجب نزديكى آراء آنان به يكديگر نشده بود، بلكه
به نظر مىرسيد موجب پديدار شدن فاصلههايى قابلملاحظه ميان مواضع هر يك و منبع الهام همگى (يعنى افكار و آراء هگل)
نيز شده است. نتيجهاى كه مور از توجه به وضع مذكور گرفت اين بود كه عدم توفيق اين متفكران در دستيابى به بيانى واضح از نظراتشان و
همچنين مناقشات ايشان بر سر مواضع يكديگر، هر دو يك علت دارند. علت را مور در اين تشخيص داد كه هيچيك از ايشان براى
طرح دقيق سؤالى كه موجبات طرح مسالهاى را فراهم كرده است، سعى و اهتمام جدى مبذول نداشتهاند. سؤال اگر مبهم بماند
و يا بهطور دقيق طرح نشود طبعا جا براى تعبيرات و استنباطات متعددى باز مىكند. هر يك از اين تعبيرات نيز جواب خاص
خود را مىطلبد، بدون اينكه معيارى در دستباشد تا براساس آن بتوان ميان جوابهاى رقيب سنجشى معقول انجام داد. اين
تشخيص ذهن مور را متوجه تمامى فلسفه و بالاخص نوع مسائلى كه در آن مطرح مىشوند، كرد. در اين راستا تعمقات وى به
موضعى كشيده شد كه تبعاتى بنيادى براى جستجوى حقيقت در فلسفه دربر داشت. براى روشنتر شدن اين تبعات، مقايسهاى
ميان نحوه جستجوى حقيقت در علوم و در فلسفه مىتواند كمككننده باشد. در علوم به نظر مىرسد كه مسائل از طريق توجه
مستقيم به جهان و مشاهده كيفيات، رفتار و روابط ميان اشياء و وقايع واقع در آن مطرح مىشوند. سپس مفاهيمى كه براى طرح
مسائل و همچنين يافتن راهحلى مناسب براى آنها بهكار گرفته مىشوند بهنحوى معين مىگردند كه در برابر هر سؤال تنها يك
جواب و در مقابل هر جواب روشهايى تعيينكننده براى سنجش آنها وجود داشته باشد. در فلسفه، لااقل تا آنجا كه بهنظر مور
رسيده بود، هيچ مسالهاى از طريق رجوع مستقيم به دنيا مطرح نمىشود، بلكه مسائل معلول نحوه تفكر فلاسفه درباره جهان و
بيان نتايج آن هستند. در اين نحوه تفكر، علىرغم بهخرج دادن وسواس در انتخاب مفاهيم توسط فلاسفه سرشناس، اصلى كه در
تعيين مفاهيم در علوم صادق است، حكمفرما نيست. بالنتيجه طرح نظريههاى پيشنهادى براى حل مسائل در هر رشته از علوم
بالاخره منجر به توافق نظر ميان دانشمندان نسبتبه تاييد يا تكذيب آن نظر مىگردد، درحالىكه در فلسفه نه تنها امر سنجش
نظريهها غالبا تحتالشعاع علائق و تعصبات مكتبى قرار مىگيرد، بلكه ميان پيروان يك مكتب نيز عموما اتفاقنظر حاصل
نمىشود. بنابراين در گيرودارهاى فلسفى هيچگاه بهطور قطعى و عينى معلوم نمىشود كه حق با كيست و كدام راى صائب يا
باطل است. تا زمانى نيز كه اين حال بر فلسفه حكمفرماست توقع جستجوى حقيقت، به معناى راستين كلمه، از آن نمىتوان
داشت. ب) زبان و حقيقت براى قرار دادن تفكر فلسفى در راستاى جستجوى حقيقت، از نظر مور چارهاى جز اين نيست كه قبل از وارد شدن به مباحث
فلسفى، تجديدنظرى بنيادى در نحوه سؤال و جواب در فلسفه صورت پذيرد. سخن موجز مور در اين باره چنين است: من تصور نمىكنم كه جهان يا علوم هيچگاه مسالهاى فلسفى را براى من مطرح كرده باشند. مسائل فلسفى تنها توسط مطالبى
براى من مطرح شدهاند كه فلاسفه ديگر درباره جهان يا علوم اظهار داشته و بيان كردهاند... مسائلى كه در اينجا مورد نظر من
هستند عمدتا از دو نوعاند، يكى اين مساله كه كاملا روشن شود منظور يك فيلسوف از آنچه گفته است چه بوده، و دوم اين مساله
كه معلوم شود چه دلائل فىالواقع قانعكنندهاى براى درستيا نادرستبودن منظور وى وجود دارد. تصور مىكنم در تمام طول
زندگىام كوشش من معطوف به حل مسائلى از اين نوع بوده است... . [ Moore [1942a (12) در صفحه 14 Schilpp [1968] مضمون سخن مور در اينجا، اگر با مضمونى كه به اشكال مختلف در نظريات راسل و ويتگنشتاين (كه هر دو به انحاء مختلف تحت
تاثير وى قرار گرفته بودند) به چشم مىخورد يكى نباشد، بسيار به آن شباهت دارد. اين مضمون آن است كه كاربرد نابجاى زبان
در فلسفه علت اساسى پيدايش مسائل فلسفى است و تنها راهحل اين مسائل در گرو جايگزين كردن اين كاربرد با كاربرد صحيح آن
است. براى روشنشدن اين نكته ملاحظاتى را كه مور در سه مقاله معروف خود Moore [1925] , Moore [1917-18] و
Moore [1939] منتشر ساخته است، به اختصار مورد نظر قرار مىدهيم. به نظر مىرسد كه بسيارى حقايق وجود دارند كه بهگونهاى بر ما معلوم و مكشوفاند كه بهطور عادى مناقشه درباره آنها مضحك
به نظر مىرسد. (اينكه چگونه بر اينها معرفت پيدا كردهايم مورد بحث نيست; تنها واقعيت امر را در نظر مىگيريم.) فىالمثل
اينكه در جهان اشيائى مادى وجود دارند; يا اينكه وجود يا عدم اينگونه اشياء تابع ادراك يا عدم ادراك آنها توسط اذهان نيست; يا
اينكه بعضى از وقايع در جهان قبل يا بعد يا همزمان با يكديگر اتفاق مىافتند. كوه دماوند نمونهاى از شيئى مادى است كه بدون
شك وجود دارد و قبل از آنكه ذهنى به درك آن نائل شده باشد نيز وجود داشته است و چنانچه همه اذهان به نحوى از عالم محو
شوند مىتواند كماكان وجود داشته باشد. اين كوه در زمانى فعاليت آتشفشانى داشته است، بعد از آن از فعاليتبازايستاده و در
حال حاضر بهجز صدور گازهايى با تركيبات گوگردى از قله آن فعاليتى ندارد. ليكن نظريههايى فلسفى هستند كه وجود اشياء
مادى را انكار مىكنند، يا وجود آنها را صرفا معادل با ادراكشان توسط ذهن مىپندارند. نظريههايى فلسفى نيز وجود دارند كه
منكر واقعىبودن زمان (يا مكان) هستند. از دو حال نمىتواند خارج باشد: يا در اينگونه نظريهها مفاهيم بهكار گرفته شده همان
هستند كه در زبانهاى عادى بهكار گرفته مىشوند، كه در اينصورت اين نظريهها به وضوح باطلاند; يا اينكه با وجود تشابه لفظى،
مفاهيمى متفاوت از مفاهيم معمول در زبانهاى عادى مراد اينگونه نظريههاست. استفاده از الفاظ رايج در زبانهاى عادى براى اشاره
به مفاهيمى كاملا متفاوت، در علوم بسيار اتفاق مىافتد. فىالمثل، مفاهيمى كه در علم مكانيك با الفاظ «جرم»، «كار» يا «انرژى»
مشخص مىشوند، با مفاهيمى كه در زبانهاى عادى مراد همين الفاظ محسوب مىشوند، تفاوت دارند. ليكن در چنين مواردى
مفهوم موردنظر در هر علمى با تعاريف دقيق مشخص مىگردد بهطورى كه طرح مسائل توسط آنها يا جستجوى راهحل براى اين
مسائل موجباتى براى سردرگمى در تعيين صواب از ناصواب پديد نمىآورد. اين مقايسه نمونهاى روشن از كاربرد صحيح زبان را در
يك فعاليت فكرى در اختيار ما قرار مىدهد و به زعم مور دقيقا همين اصل درباره نحوه صحيح بهكارگرفتن زبان در تفكر رايج
فلسفى رعايت نمىشود. برخلاف راسل و ويتگنشتاين كه اساسا منكر اصالت مسائل فلسفى بودهاند (و هدف اصلى فلسفه را در اين مىدانستهاند كه نشان
دهد اين مسائل در واقع مساله نيستند)، مور معتقد است كه مسائل فلسفى واقعى و اصيلاند. فلسفه در نظر وى اصالتا يك
فعاليت معرفتى است كه مانند هر فعاليت معرفتى ديگر بايد چشم به حقيقت داشته باشد. منتها تا زمانى كه طرح و پرداختن به
مسائل فلسفى از طريق استفاده ناصواب از زبان صورت مىگيرد، اين مسائل بالضروره لاينحل باقى مىمانند. لاينحل ماندن
مسائل فلسفى را مىتوان به صورت پيچيده و غامض بودن آن جلوه داد: مىتوان گفت كه فلسفه سنتا سعى در حقيقتجويى داشته
است، ليكن مسائل فلسفى چنان پيچيدگى و غموضى دارند كه نمىتوان جوابگويى به آنها را مشمول آزمونهايى كرد كه نتايجساده
«آرى» يا «نه» را مىپذيرند. در واقع اين نظر در تصور رايج از فلسفه در اذهان ريشههايى عميقى داشته است، و هدف اساسى بدعت
مور را مىتوان در به مبارزه طلبيدن آن خلاصه كرد. در نظر مور، حقيقتجويى در فلسفه با قبول لاينحل بودن مسائل آن
سازگارى ندارد و هر بهانه براى طبيعى جلوهدادن دومى در واقع توجيه انصراف از اولى است. وى چاره قرار گرفتن فلسفه در
راستاى حقيقت را پذيرش راهحل توسط مسائل آن تشخيص مىدهد. براى راهحلپذيرشدن مسائل فلسفى نيز استفاده صحيح از
زبان را در فلسفه تجويز مىكند. طريقى را كه مور براى بهكرسى نشاندن اين تجويز انتخاب مىكند، جالبتوجه است. بحث صريح
و انتزاعى درباره كاربرد صحيح زبان در آثار وى كمتر يافت مىشود. در عوض وى بيشتر سعى داشته است كه نحوه استفاده صحيح
از زبان را در عمل و در حين دست و پنجه نرم كردن با مسائل مختلف فلسفى پيدا كرده، آن را از اين طريق نشان دهد. گزينش اين
طريق خود نمايانگر دلبستگى عميق مور به حقيقتجويى است. زيرا بدينوسيله ادعاى وى درباره كارآيى استفاده صحيح از زبان
در حل مسائل فلسفى در منصه عمل به نمايش گذاشته مىشود تا محاسن و معايب آن به راىالعين معلوم گردد. ج) تحليل و مفاهيم روشى را كه مور براى اصلاح كاربرد زبان در فلسفه پيشنهاد مىكند خود «تحليل» (13) نام مىدهد. براساس اين نامگذارى، مشتقات
و «تحليلى» (15) نيز متعاقبا وضع و بر جنبههاى مختلف فعاليت فلسفى در سنتى كه مورد بحث است تعميم
داده شده است. براى آشنا شدن با ويژگيهاى كلى اين روش، در بادى امر بايد توجه داشت كه تحليل، در نظر مور، عملى است كه
غايت آن را عريان ساختن مفاهيم از پرده ابهامات و اغتشاشات تشكيل مىدهد. دليل اين امر نيز آن است كه وى حقيقت را در
پيوندى تنگاتنگ با مفاهيم تلقى مىكند. درستيا نادرست صفاتى هستند كه بر تركيبى از مفاهيم تعلق مىگيرند و تنها با درك
آن دسته از تركيبات مفهومى كه درست هستند دسترسى به حقيقت ميسر مىشود. از سوى ديگر، مفاهيم توسط الفاظ و
عبارتهاى لغوى بيان مىگردند; اينجاست كه ارتباط زبان با حقيقت كاملا نمايان مىگردد و اهميت كاربرد صحيح زبان در امر
حقيقتجويى هويدا مىشود. نحوه بهكارگرفتن زبان در بحثهاى سنتى فلسفى بدينترتيب بوده است كه يا الفاظ و عبارتهايى از زبانهاى عادى عينا به عاريت
گرفته مىشوند بدون اينكه وجوه تشابه و تفارق ميان مفاهيمى كه بر آنها دلالت داشته يا قرار است داشته باشند، دقيقا و به
روشنى مشخص شود. (اين حال، فىالمثل، درباره الفاظ و عباراتى چون «وجود داشتن»، «زمان» يا «مكان» صادق است.) يا اينكه
الفاظ و عبارتهاى نوينى وضع شدهاند بدون اينكه مفاهيمى كه مراد آنها هستند بهطور دقيق و بهروشنى مشخص و متمايز گردند.
(اين حال، فىالمثل، در مورد عبارتهايى چون «روح مطلق»، «نفس متعالى» يا «تصوير ذهنى» صادق است.) سپس با استفاده از
اينگونه الفاظ سؤالاتى مطرح مىشوند (فىالمثل، «آيا تصاوير ذهنى در ذهن قرار دارند يا اينكه عناصر متشكله آن را تشكيل
مىدهند؟»; «آيا نفس متعالى با نفس تجربى يكى است؟»; «آيا اشياء مادى وجود دارند؟»; «آيا زمان واقعى استيا خيالى؟»). به
همين ترتيب نيز بحثهايى آغاز مىشوند كه هدف از طرح آنها ارائه جواب مكفى به اينگونه سؤالات است. ليكن اگر جوابى را مكفى
بدانيم كه درباره درستيا نادرستبودن آن بتوان تصميمى مدلل اما قاطع گرفت، هيچ جوابى به اينگونه سؤالات نمىتواند مكفى
باشد. استفاده از زبان به اين صورت از نظر مور نابجاست، زيرا زبان تنها در حالى مىتواند در امر دستيافتن به حقيقت مثمرثمر واقع
شود كه: (الف) عبارتهاى لغوى كه براى بيان مفاهيم منظور مىشوند هر يك تنها بر يك مفهوم معين و مشخص دلالت داشته
باشد; و (ب) خصوصيات و روابط ميان مفاهيم موردنظر در واقع همان باشد كه توسط تركيبى از چنين عبارتهاى لغوى بيان شده
است. اين حقيقت درباره زبان نحوه صحيح بهكارگرفتن آن را براى پيگيرى حقيقت در فلسفه معين مىسازد. براى اين منظور،
قبل از طرح هر مساله فلسفى ابتدا لازم است مفاهيم موردنظر مورد تحليل قرار گيرند تا از اين طريق كاملا از يكديگر مجزا و
متمايز گردند. تنها در اين صورت است كه مىتوان درباره خصوصيات و روابط ميان مفاهيم سؤالاتى طرح كرد كه بتوانند جواب
مكفى بپذيرند. تحليل مفاهيم از نظر مور معادل يافتن تعريف آنهاست: «يافتن تعريف يك مفهوم همان ارائه تحليلى از آن است.»، Moore
[1942 b] در صفحه 665 . Schilpp [1968] در همانجا، تبيين دقيقتر تحليل را مور اينگونه ارائه مىدهد: سخن يك شخص هنگامى مىتواند "ارائه تحليل" از يك مفهوم تلقى شود كه در آن (الف) هم موضوع تحليل و هم حاصل آن هر دو
مفهوم بوده باشند، و چنانچه تحليل صحيح انجام گرفته باشد، اين هر دو، به نحوى از انحاء، يك مفهوم را تشكيل دهند; و (ب)
عبارتى كه براى بيان موضوع تحليل بهكار گرفته شده است، با عبارتى كه براى بيان حاصل آن انتخاب گرديده است، از يكديگر
متفاوت بوده باشند... شرط سومى نيز بايد به اين دو اضافه شود كه بدينقرار است: (ج) عبارتى كه بيانكننده موضوع تحليل است،
نه تنها بايد با آنكه حاصل كار را بيان مىكند تفاوت داشته باشد، بلكه تفاوت اين دو نيز بايد در آن باشد كه مفاهيمى كه در عبارت
اول به صراحت ذكر شدهاند نمىبايد در عبارت دوم صريحا ذكر شوند. بدينترتيب در عبارت " x چندمين فرزند مذكر يك پدر و
مادر است" مفاهيم "مذكر" و "چندمين فرزند يك پدر و مادر" به صراحت ذكر شدهاند، درحالىكه اين امر در مورد عبارت " x برادر
است" صادق نيست. عبارت اول در واقع نه تنها اين مفاهيم را ذكر مىكند بلكه طريق آميخته شدن آنها را در مفهوم "برادر" متذكر
مىشود كه در اين مورد خاص صرفا تركيبى عطفى است، اما در موارد ديگر مىتواند صرفا عطف نبوده باشد. و اينكه طريق
آميخته شدن مفاهيم نيز بايد در عبارتى كه بيانكننده موضوع تحليل است، به صراحت ذكر شود، به عقيده من، خود يكى از
شرايط لازم براى ارائه يك تحليل است. (همانجا، صفحه 666 - تاكيدات همه از مور است.) كسانى كه با فلسفه قديم يونان آشنايى دارند، ممكن است در اينجا ايراد بگيرند كه طرح روش تحليل توسط مور در فلسفه تازگى
ندارد. لزوم تفكيك و تدقيق مفاهيم توسط تعاريف و نقش اساسى آن در كشف حقيقت، قرنها پيش از مور در آثار افلاطون مورد
تاكيد قرار گرفته، به تفصيل بحثشده است. در اين آثار، پيوند تنگاتنگ ميان مفاهيم و حقيقتبراى اول بار بهصورت مكتوب در
تاريخ تفكر بشر مطرح مىشود و «ديالكتيك سقراطى» به عنوان روشى كه در خدمت تفكيك و تدقيق مفاهيم قرار دارد دقيقا
براساس اين پيوند تشريح شده در مقام راهبر ذهن به سوى حقيقت عملا به كار گرفته مىشود. مور شايد خود اولين كسى باشد كه
در شرح حال مختصر خويش در Schilpp [1968] علاقه و دين خود را نسبتبه افكار افلاطون (و ارسطو) صريحا اذعان
مىدارد. ليكن اين امر نبايد تفاوت بنيادى ميان بدعت مور و نوآورى افلاطون را مخدوش سازد. در آثار افلاطون مفاهيم هوياتى
معرفى مىشوند كه از سنخ ذهنيات هستند (به همين علت نيز ذهن قابليت درك و دستيابى به آنها را داراست). همانگونه كه
اشياء مادى در فضا و زمان سكنى دارند، افلاطون اين هويات را در عالمى فراى عالم فيزيكى ماوا مىدهد كه اذهان نيز از ساكنان
ازلى آن هستند. درك اين هويات توسط ذهن را افلاطون مانند رؤيت توصيف مىكند و فرآيند نيل به آنها را از طريق بهكار بستن
«ديالكتيك سقراطى» به زدودن كدورت از ديدگان تشبيه مىكند. (از اين لحاظ شايد «ديالكتيك سقراطى» بىشباهتبه
«روانكاوى فرويدى» نباشد!) در آثار مور، از طرف ديگر، سخنى در اين باره كه مفاهيم چيستند و آيا در جايى سكنى دارند يا ندارند، يافت نمىشود. در مورد
چگونگى دستيابى ذهن به مفاهيم نيز نظر روشنى در آثار وى مشهود نيست. آنچه در اين باب هست، سخن در باره رابطه لفظ
است و مفهوم. اين رابطه نيز از جنس رابطه جمله و معنا است، و اين هر دو پاى زبان را به ميدان مىكشند. آنچه در كار مور
فىالواقع بدعت است، رها كردن حقيقت از بند ذهن و ذهنيت و مطرح كردن زبان به عنوان عامل دسترسى به آن است. (در اين
خصوص تنها متفكرى كه بر مور سبقت داشته است، فرگه است.) همانطور كه از گفته خودش پيداست، تحليل عملى است كه با
زبان و بر زبان صورت مىگيرد (نه با ذهن و بر ذهنيات). بدينترتيب، در نظر مور، آنچه ارتباط ميان فهم و حقيقت را بهطور كلى
برقرار مىسازد، زبان است و نه ذهنيات. اين بينشى كاملا تازه و بديع است كه مسائل بسيارى را مطرح مىسازد. در آثار مور اثر
قابلملاحظهاى از رويارويى با اين مسائل به چشم نمىخورد. (شايد هم وى توانايى چنين رويارويى را در خود نمىديد.) ليكن اين
الف) رياضيات و زبان رياضى نحوه ورود زبان به تفكر فرگه و همچنين نتايج و دستاوردهاى وى از اين تفكر، با آنچه درباره مور گذشت تفاوتهاى چشمگيرى دارد.
فرگه در آغاز فعاليتهاى تحقيقاتى خويش در رياضيات به سرعتبه سوى سنتى گراييد كه در آن دلمشغولى اصلى رياضىدانان را
يافتن بنيادى سازگار و رها از هرگونه تناقض براى مبحث «آناليز» (يا نظريه اعداد حقيقى) تشكيل مىداد. مبحث آناليز در اواخر
قرن هفدهم ميلادى مستقلا توسط نيوتن و لايبنيتز با عنوان كردن كمياتى «بىنهايت ريز» وارد مرحله نوينى از تكامل خود شد.
انگيزه لايبنيتز در روىآوردن به اين مبحث (متعاقب مسائلى كه در آثار پاسكال مطرح شده بودند) كاملا رياضى بود و يافتن
روشى براى محاسبه مماس بر يك منحنى و مساحت زير آن در دستور كار وى قرار داشت. هدف نيوتن، از طرف ديگر، جنبهاى
كاملا فيزيكى داشت و معطوف به يافتن روشى رياضى بود تا از طريق آن بتواند سرعت و شتاب لحظهاى يك متحرك را محاسبه
كند. زبانى كه هر يك از اين متفكران براى بيان نظريه خويش ابداع كرده بودند با يكديگر تفاوت داشت، ليكن محتوايى كه توسط
هر يك از اين دو زبان بيان مىشد كاملا معادل هم بود. زبان ابداعى لايبنيتز بر زبان نيوتن ارجحيت داشت (بهطورى كه هنوز هم
در دورههاى مقدماتى آناليز مفاهيم مشتق و انتگرال توسط علائم ابداعى لايبنيتز معرفى مىشوند)، به همين جهت نيز مكانيك
نيوتن را مىشد عينا به اين زبان بهتر بيان كرد. موفقيتهاى شگرفى كه مكانيك نيوتن به سرعت در توضيح و پيشبينى دقيق
پديدههاى زمينى و سماوى پيدا كرد موجب شد تا حيثيت و اعتبار عظيمى براى نظريه رياضى نيوتن و لايبنيتز فراهم آيد،
بهطورى كه در اوايل قرن هجدهم ميلادى، رياضىدان معتبرى در اروپا وجود نداشت كه به نحوى شيفته و مجذوب نظريه جديد
نشده باشد. در سال 1719 ميلادى، اسقف جرج باركلى (فيلسوف شهير تجربهگراى ايرلندى) در رسالهاى كه تحت عنوان «تحليلگر» (16) منتشر
ساخت، ضربات مهلكى را بر پايه و اساس نظريه جديد وارد آورد. باركلى رياضىدان نبود، ليكن طى يك تجربه تلخ شخصى آثار و
عواقب حملاتى را كه پيروان فيزيك جديد با تكيه بر توفيقات آن براساس اعتقادات مذهبى وارد مىآوردند شخصا حس كرد. به
همين جهت نيز بر آن شد تا خود را با اسرار نظريه رياضيى كه مبناى اين فيزيك را تشكيل مىداد آشنا سازد. نتيجه اين آشنايى
كشف و افشاى دقيق و مدلل تناقضاتى منطقى بود كه در بطن اين بنا نهفته بود. اساس اين تناقضات را از يك طرف تعريف كميات
«بىنهايت ريز» به عنوان كمياتى تشكيل مىداد كه در عين ناچيزبودن هيچگاه مقدار صفر نمىپذيرند. از طرف ديگر، در برهانهاى
مختلفى كه با استفاده از اين كميات طرحريزى مىشد، در مواقعى كه مصلحت ايجاب مىكرد از آنها چشمپوشى شود، مقدار صفر
براى آنها منظور مىگرديد. طى حدود صد و پنجاه سال پس از انتشار اين رساله، تناقضاتى را كه باركلى موشكافانه كشف كرده بود،
قدرت فكرى بزرگترين رياضىدانان اروپا را به مبارزه طلبيد. از يك سو مبحث آناليز ابزارى را در اختيار رياضىدانان و
فيزيكدانان قرار مىداد كه توانمندى آنها در حل مسائل مختلف و كسب نتايجبديع در تاريخ علم تا آن زمان بىسابقه بود. از سوى
ديگر، وجود تناقض در مبانى اين مبحث، گرچه به نظر مىرسيد براى فيزيكدانان قابل تحمل تلقى شود، نمىتوانست اذهان
رياضىدانان را آسوده بگذارد. در طول قرن هجدهم ميلادى، غولهاى رياضى چون اويلر، دالامبر، لاگرانژ و گاوس، هر يك به انحاء
مختلف سعى فراوانى در دور زدن اين تناقضات و بسط نتايج نظريه جديد مبذول داشتند. ليكن با وجود حصول نتايجى جديد و
قدرتمند در درون اين نظريه، توفيقى در منزهكردن بنيان آن از تناقض نيافتند. در اوايل قرن نوزدهم ميلادى اولين قدمهاى مؤثر
در جهت صحيح توسط كوشى برداشته شد و حدود پنجاه سال بعد از آن اولين نظريه منسجم و دقيق و عارى از هرگونه تناقض
توسط وايراشتراس (17) تدوين گرديد. ب) رياضيات و منطق دو نكته در اين روند حائز اهميتى اساسى است. يكى اينكه كوشش محققان در پىريزى مبانى استوار براى مبحث آناليز توسط
انگيزهاى كه خصيصهاى به وضوح منطقى داشت دامن زده مىشد. در هر مرحله از اين روند نيز ملاحظاتى صرفا منطقى در
سنجش اعتبار دستاوردهاى يك رياضىدان در اين خصوص دخالت داشتند. نكته ديگر اينكه نظريهاى كه بالاخره بهدست
وايراشتراس طرحريزى شد، به شكل بىسابقهاى (در رياضيات) كيفيتى صورى داشت. بدينمعنا كه در اين نظريه تمامى مواضعى
كه در كوششهاى گذشته تنها براساس شهود يك يا چند رياضىدان توجيه مىشدند از ميان برداشته شده، جاى خود را به
مواضعى دادند كه براى هر يك اثباتى دقيق و باصلابت ارائه شده بود. اين دستاورد تنها به قيمت جايگزين كردن «تصاوير» به ظاهر
بديهى هندسى يا «تصورات شهودى» درباره «ماهيت كميات» با تعاريف يا اصول موضوعهاى كاملا انتزاعى تمام شد كه از هرگونه
تعبير يا تفسير مشخصى فارق و مبرا بودند. وضع مشابهى نيز به تدريج در هندسه پديد مىآمد. به دنبال كوشش براى اثبات اصل
موضوع پنجم اقليدس (اصل توازى) و كشف هندسههاى غيراقليدسى، به نظر مىرسيد كه بسط و توسعه تحقيقات در مبانى
هندسه نيز جهتى مشابه را به سوى كمال «صورىشدن» طى مىكند. اين نظر بالاخره با تكميل تحقيقات كانتور و پئانو در
رياضيات و انتشار دستاوردهاى هيلبرت در هندسه كاملا تاييد شد. نظريههاى صورى، به علت منتزع بودن از هر تعبير و تفسير مشخص، مبين هويتى به نام «ساختار» در مبحثى تلقى مىشوند كه
هدف تبيين مبانى آن را دنبال مىكنند. تصورى خام و نادقيق ولى گويا از اين هويت را مىتوان با تشبيه آن به اسكلتى «استخوانى»
بهدست آورد كه با افزودن «گوشت و پوست» از طريق تعبير و تفسير به آن محتوا پيدا كرده موجوديتى مشخص به شكل
مجموعهاى از جملات معنادار پيدا مىكند. تا اواسط قرن نوزدهم ميلادى چنين خصوصيتى تنها در انحصار منطق به حساب
مىآمد. تنها نظريهاى در منطق نيز كه به شكلى كاملا صورى مدون شده در حقانيت آن مناقشهاى جدى وجود نداشت، نظريه
قياس (18) ارسطويى بود. طبق اين نظريه، قالب بنيادى هر حكم خبرى، يا ساختار منطقى آن را سه جزء موضوع، محمول و رابط
شكل مىدهند بهطورى كه با قرار دادن الفاظ معنادار، هر يك از نوع مناسب، در درون اين اجزاء، جملهاى مشخص و معنادار
حاصل مىشود. بر اين مبنا، قواعدى در اين نظريه وضع مىشوند كه با بهكاربستن آنها مىتوان در مورد هر مجموعه متشكل از سه
جمله، بدون درنظرگرفتن معناى هر يك، تعيين كرد كه آيا تشكيل استدلالى معتبر مىدهد يا نه. بدينترتيب امر تشخيص و
تفكيك استدلالهاى معتبر از نامعتبر در هر مبحثى به نحوى متقن و مناقشهناپذير صورت گرفته مقام منطق به عنوان وسيلهاى
اغماضناپذير در زمينههاى مختلف معرفتى در جهت دستيابى به حقيقت تثبيت مىگردد. نقش اجتنابناپذير منطق در فعاليتهاى معرفتى ايجاب مىكند كه نظريهاى كه به عنوان نظريه درست منطقى اختيار مىشود
نوع زبانى را كه مناسب حقيقتجويى است تعيين كند. بنابراين، چنانچه نظريه قياس به عنوان نظريه درست منطقى اختيار شود،
زبان حقيقتبالضروره بايد زبانى باشد كه توانايى انعكاس ساختار موضوع - محمولى احكام را داشته باشد. زبانهاى عادى از تيره
هندواروپايى براى بسيارى از جملات خبرى خود اين قابليت را تضمين مىكنند. (اساسا مىتوان گفت كه نظريه موضوع -
محمولى بودن ساختار احكام فىالواقع «قبايى» است كه مناسب «اندام» اينگونه جملات «دوخته» شده است.) ليكن در اين زبانها
جملاتى نيز وجود دارند كه بيانكننده نسبتها هستند و لااقل در ظاهر امر تن به اين قيد نمىدهند. بنابراين براى قرار گرفتن
اينگونه زبانها در مقام زبان حقيقتيا لازم استبه نحوى نسبتها به «محمولات» تحويل شوند و يا بايد واقعىبودن نسب به عنوان
مصاديق مفاهيم نسبى (مانند «بزرگتر»، «بلندتر»، «سنگينتر» و امثالهم) انكار گردد. در طول بيش از بيست قرنى كه نظريه قياس
در پهنه منطق حكمروايى بلامنازع داشت، اين شقوق هر دو به انحاء مختلف آزمون شدند. با وجود اينكه هيچگاه نتايج درخشانى از
اين آزمونها بهدست نيامد، اين امر مانع از اين نشد كه فلاسفه، طى قرون متمادى و تا اواخر قرن نوزدهم ميلادى، بالاجماع نظريه
قياس را تنها نظريه درست درباره ساختار منطقى احكام و اعتبار استدلالات بدانند. از بدو تدوين نظريه قياس بر منطقدانان معلوم بود كه زبان رياضيات از حيث قابليت مذكور با زبانهاى عادى تفاوتهايى بنيادى
دارد. اولا احكام و قضاياى نظريههاى مختلف در رياضيات را (منجمله هندسه) نمىتوان تماما در قالب موضوع - محمولى گنجاند
و ثانيا همه براهين رياضى را (منجمله براهينى كه نتايج آنها را قضايايى عميق و مهم تشكيل مىدادند) نمىتوان در مجموعههاى
سهجملهاى (يا مجموعههايى از اين مجموعهها) خلاصه كرد. تا مدتهاى مديد اين امر موجباتى براى نگرانى منطقدانان فراهم
نمىكرد، زيرا مىتوانستند رياضيات را، نه بهعنوان شاخهاى از معرفت كه حقايقى را مكشوف مىسازد، بلكه به عنوان مشغولياتى
ذهنى (از نوع بازيهاى فكرى مانند شطرنج) تلقى كنند. اين ديدگاه به صورت سنتى غالب در فرهنگ يونان باستان پس از
فروپاشى مكتب فيثاغورثيان تثبيتشد و سپس به فرهنگ اروپا در قرون وسطى منتقل گرديد. در اواسط قرن هفدهم ميلادى اين
سنت توسط گاليله، هم صريحا و هم عملا، مورد حمله قرار گرفت. سخنان معروف وى در رسالهاى تحت عنوان «عيارسنج» (19) به
وضوح نظر وى را درباره لزوم جايگزينى زبان عادى با زبان رياضى در مقام زبان حقيقتبازگو مىسازد: «فلسفه متنى است كه در
كتابى عظيم، يعنى عالم، به رشته تحرير درآمده است; عالمى كه پيوسته در مقابل ديدگان ما گسترده است. ليكن اين كتاب را
نمىتوان فهميد مگر اينكه نخست زبانى را كه به آن نوشته شده است فراگرفت و حروفى را كه متن از آنها انشاء گرديده است،
خواند. اين كتاب به زبان رياضى نوشته شده و حروف متن آن را مثلثها، دواير و ساير اشكال هندسى تشكيل مىدهند. بدون اينها
امكان درك حتى يك كلمه از مفاد اين متن براى بشر ميسر نيست; بدون اينها انسان به گمگشتهاى مىماند كه ميان راهروهاى
تودرتو و درهمپيچيده، در تاريكى سرگردان است.» در صفحات 237 و 238 . Drake [1957] گاليله آگاه بود كه تبعات نظرش درباره ارزش معرفتى رياضيات مستقيما كفايت نظريه قياس را به عنوان ابزارى مؤثر در حصول
معرفتبه زير سؤال مىكشد. اين آگاهى در ميان سطور كتاب جاودانى وى Galileo [1632] به صراحت مشهود است. وى
اولين قدمهاى بنيادى را نيز عملا با استفاده از ابزار و براهين رياضى براى نظريهپردازى درباره مقوله حركت در اثر معروف خود
Galileo [1638] برداشت و بدينترتيب پايههاى علم نوين فيزيك را پىريزى كرد. پيگيرى نوآورى گاليله توسط نيوتن منجر به
پديدآمدن نظريهاى جامع و اعجابانگيز در فيزيك به زبان رياضى شد كه در امر توضيح و پيشبينى حركات اجسام زمينى و
سماوى تواما، توفيقات چشمگيرى بهدست آورد. ليكن نه گاليله، نه نيوتن و نه ساير متفكرانى كه به كارآيى زبان رياضى در حصول
معرفت از طبيعت عميقا اعتقاد داشتند، هيچيك نتوانستند (و يا نخواستند) قدمى در جهت كشف نظريهاى منطقى بردارند كه
زبان جديد حقيقت لزوم جايگزينى نظريه قياس را با آن مطرح ساخته بود. وجود پايههاى متزلزل و مشكوك در مبانى اين زبان
جديد و عدم توفيق بزرگترين اذهان رياضى جهان در ترميم اين وضع براى مدتى حدود صد و پنجاه سال، به نظر نگارنده عامل
اصلى بىتوجهى به لزوم تحول در منطق را تشكيل مىدهد. وجود چنين وضعيتى، عدم عنايت منطقدانان اروپا را به لزوم يافتن
نظريهاى جديد در منطق و ادامه پايبندى ايشان را به نظريه قياس (به عنوان تنها نظريه موجه منطقى) كاملا توجيه مىكند.
توفيق وايراشتراس در رفع اين نقيصه بنيادى در رياضيات، از يك سو نقطه چرخشى را در اين روند به وجود آورد. بعد از وى ديگر
دليلى موجه براى طفره رفتن از قبول زبان رياضى به عنوان زبان واقعى حقيقت وجود نداشت. از سوى ديگر، بسط و توسعه
روزافزون روشهاى رياضى براى نظريهپردازى در زمينههاى ديگر علم فيزيك، مانند حيطه گازها، حرارت، الكتريسيته و
مغناطيس و توفيقات چشمگير اعمال اين روشها، دلائل فزاينده و پرقدرت ديگرى را مبنى بر وجود مناسبتى عميق ميان
رياضيات و حقيقت مطرح مىساخت. بدينترتيب در دهههاى پايانى قرن نوزدهم ميلادى دو موضوع بهطور جدى در دستور كار تحقيقات منطقى قرار گرفت. موضوع
اول مربوط به دلايل محكم و موجهى مىشد كه حكايت از نقصان و نارسايى نظريه قياس در تبيين ساختار منطقى احكام و مبانى
استنتاجهاى معتبر مىكردند. ديگر امكان نداشتسرسختى احكام و براهين رياضى را در تن دادن به قالب و قواعدى كه نظريه
قياس براى تفكر الزامآور قلمداد مىكرد با بهانههايى چون فقدان ارزش معرفتى در تفكرات رياضى، تهديدى جدى براى حقانيت
اين نظريه بهحساب نياورد. .اين تهديد در عين حال ضرورت يافتن نظريهاى جامع در منطق را مطرح مىساخت كه بتواند
دربرگيرنده كليه زمينههاى تفكر درباره حقايق امور باشد. موضوع دوم مربوط به كيفيت تماما صورى نظريههاى بنيادى در
رياضيات بود كه مساله تعيين نوع قرابت كل رياضيات را با منطق مطرح مىساخت. درباره هر دو اين موضوعات، تحقيقات فرگه و
راسل مستقل از يكديگر به نتايج مشابهى رسيدند. راى اين دو متفكر درباره نوع قرابت رياضيات با منطق را مىتوان اجمالا در يك
جمله خلاصه كرد: رياضيات عين منطق است. اين بدان معنى است كه: (1) اصول موضوعه و قضاياى نظريههاى رياضى هر يك
بيانكننده حقيقتى هستند، و (2) حقايق رياضى همان حقايق منطقىاند. اين راى درباره رابطه رياضيات و منطق به
«منطقگرايى» (20) شهرت دارد و ما در اينجا وارد بحث درباره آن نمىشويم. در مورد كليترين شكل براى ساختار منطقى احكام
خبرى همينقدر كافى است در اينجا گفته شود كه هم فرگه و هم راسل مبناى اين شكل را در رابطه تابع و متغير يافتند. اين
رابطه اساس نظريه تكميلشده آناليز را تشكيل مىدهد و با تمسك به آن، همراه با (1) تعريف ادواتى كه به نام «سور» (21) اشتهار
يافتهاند، (2) تعريف توابعى كه آنها را «توابع حقيقتى» (22) نام دادهاند و (3) مجموعهاى از اسامى خاص، مىتوان ساختار منطقى
تمامى جملات معنادار خبرى را در هر زبان كه براى حقيقتجويى كفايتى دارد، معين كرد. (23) ج) تفكر، ذهنيت و امكان معرفت در زمانى كه فرگه به تحقيقات منطقى اشتغال داشت، تلقى رايج از منطق در ميان فلاسفه اين بود كه منطق علمى است كه تبيين
قوانين تفكر را در دستور كار خود دارد. در اين تلقى تفكر عملى به حساب مىآيد كه در ذهن از طريق محتويات آن صورت
مىپذيرد. غايت اين عمل را نيز تشكيل «قضاوت» مىدانستند كه تعبير آن از نظر منطقى محدود به واسطهاى مىشد كه فكر را به
حقيقت مرتبط مىسازد. بدينترتيب قوانينى كه منطق سعى در كشف و بيان آنها داشت از اصول و قواعدى تشكيل مىشدند كه
در راهيابى به حقيقت نقشى هدايتگر را بر عهده داشتند. چنانچه در گذار فكر از قضاوتى به قضاوت ديگر اين اصول و قواعد
رعايت مىشدند، امكان نمىداشتخطايى بيش از خطاى محتمل در قبول قضاوت اول در كار ذهن خطور كند. درحالىكه عدول
از رعايت آنها، علاوه بر اين خطاى هميشه محتمل، ذهن را مواجه با خطاهايى مضاعف نيز مىكرد. بنابراين «قوانين تفكر» در
منطق تنها مىتوانستند مصونيت ذهن را در برابر خطا هنگام گذار ميان قضاوتها تضمين كنند. اين قوانين به تنهايى كفايتى در
راهنمايى ذهن براى گزينش يك قضاوت براى آغاز تفكر ندارند. بديهى است كه تا ملاك مناسبى براى چنين گزينشى به قوانين
تفكر افزوده نشود، منظور برقرارى ارتباط ميان فكر و حقيقتبرآورده نخواهد شد. از آنجا كه حصول معرفت در گرو تحقق اين
منظور است، جستجو براى يافتن چنين ملاكى مسالهاى است كه در معرفتشناسى بايد دنبال شود. تا اوايل قرن بيستم ميلادى
در نظريههاى مختلفى كه مكاتب متنوع فلسفى در معرفتشناسى تهيه و عرضه مىكردند، تلقى مشتركى از كيفيت معرفتبه
چشم مىخورد. در اين تلقى، معرفت از مجموعهاى از قضاوتهاى درست تشكيل مىشود و محتواى هر قضاوت نيز هويتى كاملا
ذهنى دارد; يعنى موجودات و عناصرى را دربر مىگيرد كه يا خود صرفا از تصاوير، نقوش يا تصوراتى كه تنها در ذهن شكل
، يا اينكه توسط اعمالى صرفا ذهنى (25) تامين مىشوند. از تبعات اين تلقى براى رياضيات اين است كه اصول
موضوعه و قضاياى نظريههاى رياضى حقايقى را تنها درباره ذهنيات بيان مىكنند. فرگه خيلى زود متوجه شد كه اين نظر
نمىتواند با واقعيات امر انطباقى داشته باشد و بنابراين تلقى مذكور مىبايد مبتنى بر خطا بوده باشد. ملاحظات فرگه در اين باره
براساس خصوصياتى شكل گرفتند كه وى درباره ذهنيات از آغاز فعاليتهاى تحقيقاتى خويش كشف كرده، حاصل آنها را به تفصيل
در Frege [1918] به چاپ رسانده است. اين خصوصيات را مىتوان جمعا با يك جمله بيان كرد: ذهنيات مختص ذهن
منفردى هستند كه خود در آن تحقق مىپذيرند. اين بدان معناست كه چندوچون ذهنيات (1) تنها بر ذهنى معلوم و مكشوف
است كه در آن ظهور مىكنند; و (2) از آن ذهن به ذهن ديگرى قابل انتقال نيستند. اين حال درباره احساسات، عواطف و آلام
كاملا مشهود است. تنها خود من علم به احساس خاصى دارم كه از ديدن فلان منظره در فلان تاريخ به من دست داده است،
بهطورى كه امكان ندارد بتوانم اين احساس را به ديگرى منتقل سازم. مىتوانم سعى كنم آن را به زبانى توصيف كنم يا توسط
تصاويرى به نمايش گذارم; ليكن آن توصيف يا اين تصاوير هيچيك اولا با احساس من يكى نبوده و ثانيا آنچه را ديگران مىتوانند از
آنان درك كرده و بفهمند احساس من نبوده، بلكه تصور يا برداشت آنها از اين احساس است. باز اين تصور و برداشت مختص ذهنى
است كه در آن تحقق مىيابد و هيچ راهى وجود ندارد تا از طريق آن بتوان تصور و برداشت اذهان مختلف را با يكديگر و با آنچه در
ذهن من تحقق داشته است، حتى مقايسه كرد. به اعتقاد فرگه اين حال اختصاص به نوع خاصى از ذهنيات نداشته، بلكه همگى آنها
را (منجمله نقوش، تصاوير يا تصورات ذهنى) شامل مىشود. فرض كنيم راهى پيدا شده باشد كه مرا قادر مىسازد به محتويات
ذهن فرد ديگرى مستقيما دسترسى پيدا كنم تا شايد از اين طريق بتوانم استنباط خود را از محتويات ذهنى او با آنچه فىالواقع در
ذهن وى نقش بسته است، مقايسه كنم. «دسترسىيافتن مستقيم من» به محتويات ذهن آن شخص تنها مىتواند بدينمعنا باشد
كه بدون تمسك به واسطهاى چون توصيف يا تصويرى محسوس از آن محتويات، به درك آنها نائل آيم. ليكن فرض تحقق چنين
دركى خود مستلزم ظهور تصوراتى (از محتويات ذهن آن شخص) در ذهن من است كه در مورد انطباق آنها با واقعيت امر (يعنى
محتويات ذهن آن شخص به همانصورتى كه در ذهن اوجلوه كردهاند) جاى سؤال وجود دارد. دليل انتقالناپذير بودن محتويات ذهنى، از نظر فرگه، از واقعيت ذهن ناشى مىشود. ذهن اساسا محفظهاى بسته است كه كليد
اسرار آن نه تنها فقط در دستشخصى است كه ذهن به او تعلق دارد، بلكه راهى نيز وجود ندارد تا از طريق آن وى بتواند اين كليد را
به ديگرى واگذار كند. هر راهى كه براى تحقق اين منظور تصور شود، خود مانعى براى تحقق آن دربر خواهد داشت. تبعات اين
حال براى معرفت ابعادى خانمانبرانداز را شامل مىشود. اگر (1) قضاوت را از عناصر تشكيلدهنده معرفت قلمداد كنيم، و (2)
براى محتواى هر قضاوت نيز قائل به هويتى كاملا ذهنى باشيم، آنگاه بالضروره بايد تن به اين نتيجه دهيم كه معرفت (لااقل به
شكل عينى و عمومى آن) امكانپذير نيست. در باب (1) فرگه هيچ مناقشهاى ندارد، اما اگر قرار است (2) فرض درستى بوده باشد
لازم مىآيد قضاوتها را مختص ذهن منفردى به حساب آوريم كه در آن تحقق مىپذيرند. در اين صورت نيز قضاوت يك ذهن را با
قضاوت اذهان ديگر نمىتوان حتى مقايسه كرد و قضاوتها بالضروره كيفيتى كاملا شخصى و خصوصى پيدا مىكنند. اگر آنچه را من
درست تشخيص مىدهم با آنچه ديگران درستيا نادرست تشخيص مىدهند حتى به مقايسه درنيايد، قضاوتى كه عموم بتوانند در
آن سهيم شوند ميسر نيست و در نتيجه معرفت، به شكلى كه منظور اهل علم است، امكانپذير نخواهد بود. د) معنا و حقيقت اما فرگه نه تنها معرفت عمومى و عينى را امكانپذير مىدانستبلكه رياضيات تكميلشده در زمان خويش را تحققى از كمال
مطلوب آن محسوب مىكرد. در اين رياضيات هر قضيه مبتنى بر اثباتى متقن و باصلابت است و هر اثبات نيز درستى يك نتيجه را
به نحوى عينى و به گونهاى كه يكسان براى عموم قابل درك است، تثبيت مىكند. بنابراين در رياضيات قضاوت هست و هر
قضاوت نيز هيچ خصيصهاى از خصائص ويژه ذهنيات را ندارد. فرگه اين نتيجه را تعميم مىدهد: معرفت تنها در زمينههايى
امكانپذير است كه در آنها تشكيل قضاوت عينى ميسر بوده باشد. قضاوت نيز تنها به شرطى مىتواند عينى باشد كه محتواى آن
به يكسان براى عموم قابل درك و بررسى باشد. اما محتواى يك قضاوت چه مىتواند باشد تا در عين اينكه هويتى ذهنى ندارد به
گونهاى يكسان براى عموم قابل درك باشد؟ طرح اين سؤال هوشمندى فرگه را در انتخاب راهى كه به جواب بايد برسد روشن
مىسازد. اين راه را رجوع به زبان در مقابل فرگه قرار داد. علتبرگزيدن زبان را براى جستن جواب مىتوان به گونه ذيل تبيين كرد:
در هر رشته از فعاليت فكرى كه نظر به جستجوى حقيقت دارد، نتايجحاصله توسط جملاتى بيان مىگردند كه در زبانى تاليف
مىشوند. نقد و بررسى اين نتايج نيز از طريق فهم اين جملات و ارزيابى قدمهايى انجام مىپذيرد كه براى اثبات هر مدعا برداشته
شدهاند. هر يك از اين قدمها، به نوبه خود، توسط جملاتى قابل بيان هستند. نتيجه ارزيابى نيز در قالب جملاتى در همان زبان
اعلام مىشود و به همين ترتيب مورد نقد و بررسى عامه قرار مىگيرد. هنگامى كه اين روند به نتيجهاى منتهى شود كه نقد و
بررسى فزونتر درباره آن موردى نداشته باشد، مىتوان گفت معرفتى حاصل آمده است. پس در جستجوى حقيقت و حصول
معرفت زبان نقشى اغماضناپذير دارد. اما آنچه از عبارات و جملات يك زبان فهميده شده، در ارتباط با حقيقت مورد سنجش و ارزيابى قرار مىگيرد معنا است. زبان
فىالواقع محملى است كه معنا را انتقال مىدهد. از سوى ديگر زبان حقيقتبه گونهاى يكسان قابل فهم است: بدينمعنا كه كليه
كسانى كه در استفاده از زبانى كه براى جستجوى حقيقت مناسب است تبحر و مهارت كافى پيدا كرده باشند مىتوانند درك
واحدى از عبارات و جملات صريح و سليس آن داشته باشند. فىالمثل هركس كه زبان هندسه اقليدسى را به حد كافى فرا گرفته
باشد از قضاياى آن همان را مىفهمد كه اقليدس يا هندسهدانان ديگر فهميده يا مىفهمند. اما ارضاى دو شرط لازم است تا زبانى
بتواند به گونهاى يكسان قابل فهم باشد. يكى اينكه معنا بايد ثابت و متعين باشد; چنانچه معنا در واقع متغير و نامعين باشد دركى
واحد از زبانى كه حامل آن است امكان نمىپذيرد. ديگر اينكه معنايى واحد بايد بتواند از ذهنى به ذهن ديگر منتقل شود; اگر
امكان نمىداشت كه ذهنى همان معنا را بفهمد كه ذهن ديگرى فهميده است، نه تنها تبادل آراء و اخبار از طريق زبان به صورتى كه
معمول است ممكن نمىشد، بلكه امكان تعليم و تعلم علوم و معارف نيز از ميان مىرفت. تعين و انتقالپذيرى معنا ايجاب مىكند
كه معنا موجوديتى مستقل از ذهن و ذهنيت داشته باشد. ذهن معنا را درمىيابد و كشف مىكند اما نمىتواند خالق و صانع آن
باشد. پس از اين جهات تفاوتى بنيادى بين معنا و تصورات ذهنى به چشم مىخورد. تصورات مخلوق ذهن و محبوس در آن هستند
بهطورى كه هيچ محملى وجود ندارد تا از آن طريق بتوانند از اين محبس رها شده در دسترس عموم قرار گيرند. معنا در مقابل
آزاد و مستقل از ذهن است و چه ذهنى در كار باشد چه نباشد در جهان وجود داشته مانند ساير ساكنان آن به يكسان در برابر
«انظار» گسترده است. اينجا نوبتبه طرح عميقترين سؤال مىرسد كه تعمقات فرگه را مىتوان كوششى براى يافتن جوابى مناسب به آن تعبير كرد:
سؤالى كه چشم به حقيقت زبان دارد. ملاحظاتى كه از نظر گذرانديم بر سه نكته دلالت دارند: (1) قرابتى ميان ذهنيات صرف از
يك طرف و حقيقت امور از طرف ديگر وجود ندارد; (2) در كسب معرفت و يافتن حقيقت، زبان نقشى اغماضناپذير ايفا مىكند; و
(3) زبان حقيقتحامل معانى متعين و ثابتى است كه موجوديت آنها مستقل از ذهن و ذهنيت است. از اين سه نكته مىتوان نتيجه
گرفت كه پيوندى تنگاتنگ و قرابتى باطنى ميان معنا و حقيقت وجود دارد. معناست كه حقيقت را منعكس مىسازد و تنها از
طريق درك معنا دسترسى به حقيقت ميسر مىشود. پس كيفيتحقايق را مىتوان از طريق شناسايى كيفيت معنا به دست آورد.
ليكن كيفيت معنا را چگونه مىتوان شناسايى كرد؟ جواب فرگه را به اين سؤال مىتوان در يك جمله خلاصه كرد: از طريق
شناسايى كيفيت زبان حقيقت. براى اينكه زبانى بتواند حامل معاينى باشد كه حقيقت را منعكس مىسازند، لازم است ميان اين
زبان و آن معانى وجهى مشترك وجود داشته باشد. فرگه اين وجه مشترك را در ساختار منطقى تشخيص مىدهد و از اين حيث
تشخيص وى شباهتى بارز با نظر معلم اول منطق يعنى ارسطو دارد. جستجوى ساختار منطقى توسط ارسطو با اين انگيزه دنبال
شد كه وى بتواند از طريق كشف آن به مقومات حقيقت دستيابد. طريقى را نيز كه ارسطو براى اين جستجو برگزيد مبتنى بر
تحليل ساختار زبانى بود كه به تشخيص او براى راهيابى به حقيقت كفايت تام دارد. پس روىآوردن به زبان و تحقيق در كيفيات آن
براى دستيابى به عمق و اساس حقيقت نه تنها در سنت تفكر فلسفى بىسابقه نبوده، بلكه برخلاف تصورى كه در آغاز بحثبه آن
اشاره شد، موجباتى را نيز براى انحطاط و ابتذال مباحث فلسفى پديد نياورده است. ه) ساختار در زبان حقيقت اما چنانچه كه گذشت نمونههايى را كه فرگه و ارسطو هر يك به عنوان زبان حقيقتبرگزيدند، با يكديگر تفاوت داشتند. نحوه
تحليل اين دو نيز درباره ساختار منطقى متفاوت بود. ارسطو ساختار را تنها در جملات زبان عادى سراغ كرد و از آن به قالب
موضوع - محمول براى احكام (26) رسيد. آنچه در آخرين مرحله از تحليل هر يك در مقام موضوع يا محمول قرار مىگرفت
(بهترتيب جواهر اوليه و كيفيات)، با الفاظ يا عباراتى مشخص مىشوند كه خود داراى ساختارى منطقى نيستند. در نظريه ارسطو،
تنها جملات داراى ساختار منطقىاند و اين ساختار يا رابطه تملك بين جواهر اوليه و كيفيات را منعكس مىكند يا رابطه اندراج
را بين جواهر ثانويه. فرگه از سوى ديگر، تحقيق خود را در باب ساختار از زبان رياضى آغاز كرد. وى در اين زبان علاماتى را كه معنا
مىپذيرند بهطور كلى از سه نوع يافت: (1) علاماتى كه معناى آنها كامل است و هر يك دلالتبر فىالمثل عددى دارند - تمام ارقام
مانند «4» ، « 2ز » و p ] »از اين دستهاند; (2) جملاتى كه هر يك حكمى را بيان مىكنند كه يا درست استيا نادرست، مانند «5 ل
3+2» يا «9‹4» ; و (3) عباراتى كه در تركيب آنها متغيرات آزادى وجود دارد. اين متغيرها علاماتى هستند كه خود دلالتبر
مقدارى خاص نداشته، ليكن مىتوان مقاديرى از مجموعهاى از اعداد را با آنها جايگزين كرد. اين عبارات خود داراى معناى كاملى
نبوده، ليكن از طريق جايگزينى ذكر شده معنايى خاص مىپذيرند. به همين جهت فرگه آنها را عبارتهايى «اشباعنشده» (27)
مىخواند. به ازاى جايگزينى هر مقدارى براى متغيرات در اين عبارات، آنها «اشباع» شده حاصل به صورت جملهاى كامل درمىآيد.
مثالهاى سادهاى از اين نوع عبارات را مىتوان در« 6 3x »يا y>x ] »يافت. به ازاى مقدار 2 براى x و 3 براى y اين عبارات
و 2 براى y جملاتى حاصل مىشود كه هر
يك حكمى نادرست را بيان مىكند. اينگونه عبارتها در زبان رياضى دلالتبر موجوداتى دارند كه آنها را «تابع» مىخوانند. توابع
دقيقترين تعريف خود را براى اولبار در نظريه مجموعههاى كانتور پيدا كردند. در اين نظريه توابع به عنوان موجوداتى تعريف
مىشوند كه هر يك تناظرى يك به يك ميان اعضاى يك مجموعه و اعضاى مجموعهاى ديگر را برقرار مىسازند. با اتخاذ اين تعبير
براى عبارتهاى فوق، فرگه خود را ملزم ديد كه «درستبودن» يا «نادرستبودن» را به صورت مقاديرى تلقى كند كه جمعا يك
مجموعه دو عضوى را تعريف مىكنند. اين مقادير را در «جبر بولى» (28) با ارقام «1» و «0» و در كتابهاى منطق به زبان انگليسى با
حروف T ] »و F ] »نشان مىدهند. بدينترتيب توابعى كه با عبارتهاى 6 3x ] »و y>x ] »مشخص مىشوند تناظرى يك به
و (F برقرار
مىسازند. نكتهاى را كه در اينخصوص بايد به آن توجه داشت اين است كه چنين تعبيرى، درست و نادرست را هر يك مانند ساير
مقادير رياضى به صورت «شيئى» جلوهگر مىسازد. ليكن اين اشياء با موجودات رياضى تفاوتى اساسى دارند و آن اين است كه هويت
آنها رياضى نبوده بلكه مرتبط با حقيقت امرى است. درست آن حكمى است كه حقيقتى را منعكس مىسازد و نادرستحكمى است
كه خلاف آن را. بنابراين و براى برجسته ساختن اين تفاوت، فرگه اين مقادير را «مقادير حقيقتى» (29) نام مىدهد. با استفاده از ابزارى كه توصيف آنها گذشت، فرگه مفاهيم و نسب را به عنوان انواعىخاص از توابع معرفى مىكند: «ما در اينجا با
توابعى روبهرو هستيم كه مقادير آنها هميشه مقاديرى حقيقتى است. اين نوع توابع را هنگامى كه از يك متغير تشكيل شده باشند "
در صفحه 39 . Geach
& Black [1980] با اين تعبير راه براى بسط كاربرد ابزارهايى كه از تحليل زبان رياضى به دست آمدهاند به كليه زبانهايى كه
براى جستجوى حقيقت كفايتى دارند (منجمله زبانهاى عادى) باز مىشود. در نظر فرگه مفاهيم هوياتى هستند كه در هر زبان با
عباراتى مشخص مىشوند كه شكل تابعى با يك متغير را دارند و بر تناظرى يك به يك ميان اعضاى يك مجموعه و مجموعه
مقادير حقيقتى دلالت مىكنند. اين عبارتها را فرگه «محمول» (32) مىخواند. بهطور مثال، عبارتهاى x ] انسان است»، y ] سبز
است» و z ] متحرك است» هر يك محمولات سادهاى را در زبان فارسى تشكيل مىدهند كه بر مفاهيم انسان، سبز و متحرك
دلالت مىكنند. به همين ترتيب، طبق تجويز فرگه، عباراتى كه بر نسب دلالت دارند نيز تعيين مىشوند. از اين تحليل روشن
مىشود كه مفاهيم در نظر فرگه هوياتى هستند كه داراى ساختار هستند. محمولات نيز عباراتى را در يك زبان تشكيل مىدهند
كه خود نه تنها ساختار دارند بلكه به موجب سهيم بودن در ساختارى مشترك با مفاهيم، قابليت انعكاس آنها را در زبان پيدا
مىكنند. براى وجود مفاهيم به تعبير فرگه وجود حداقل دو مجموعه كفايت مىكند: يكى مجموعه مقادير حقيقتى و ديگرى
مجموعهاى كه از عضو تهى نبوده باشد. با وجود حداقل دو مجموعه از اين نوع، مجموعهاى از تناظراتى يك به يك كه مىتوانند
ميان اعضاى آنها برقرار شوند، پا به عرصه وجود مىگذارد. از طريق كشف اين تناظرات، مفاهيم مكشوفشده توسط وضع
عبارتهايى كه با ساختار آنها مناسبت دارند، در زبان منعكس مىگردند. هر عضو يك مجموعه را مىتوان نامگذارى كرد. نامگذارى هر شىء نيز از طريق برقرارى تناظرى يك به يك ميان علامتيا لفظى
در زبان با شيئى منحصر به فرد صورت مىگيرد. علامتيا تركيبى از علائم در يك زبان كه در چنين تناظرى با شيئى قرار گيرد، از
نظر فرگه مقام اسم خاص را در آن زبان احراز مىكند. نظريه فرگه درباره اسامى خاص به تفصيل در مقاله Frege [1892]
مطرح شده است. قبل از فرگه، نظريه متنفدى منسوب به جان استوارت ميل (33) درباره اسامى خاص وجود داشت كه در آن
اسامى خاص علائمى فاقد هرگونه ساختار تلقى شده معناى هر يك در شيئى كه بر آن دلالت مىكنند خلاصه مىشود. (34) برهان
معروف فرگه در اين مقاله در مورد رابطه اينهمانى ميان ستاره صبح و ستاره شب بدينمنظور طرحريزى شده است كه نشان
دهد صرف برقرارى رابطه نامگذارى براىمعنادارى اسامى خاص كفايت نمىكند. اگر اين رابطه براى اين منظور كافى مىبود،
جملات «ستاره صبح همان ستاره صبح است» و «ستاره صبح همان ستاره شب است» نمىبايد از لحاظ منطقى كوچكترين تفاوتى با
يكديگر داشته باشند. (زيرا الفاظ «ستاره صبح» و «ستاره شب» در واقع بر شيئى واحد يعنى سياره زهره دلالت مىكنند.) اما اين دو
جمله به وضوح از اين لحاظ با يكديگر تفاوت دارند. اولى جملهاى است «تحليلى» كه فاقد هرگونه محتواى خبرى است، درحالىكه
دومى جملهاى است «تاليفى» كه خبرى ارزشمند را درباره واقعيتى بيان مىكند كه از طريق تحقيقات نجومى مكشوف گشته است.
فرگه وجود اين تفاوت را ميان جملاتى از اين قبيل، دال بر وجود ساختار در اسامى خاص معرفى مىكند. هريك از اين دو اسم در
عين دلالتبر يك شىء واحد، داراى ساختارى متفاوت است و با تمسك به ساختار هر يك مىتوان تفاوت منطقى ميان دو جمله
مذكور را توضيح داد. براى روشن شدن اين مطلب كه ساختار منطقى اسامى خاص چه نوع هويتى مىتواند باشد، به يك نكته توجه مىكنيم. هر اسم
خاص در يك زبان از نظر منطقى معادل توصيفى است كه مىتوان از يك جنبه از شيئى كه اسم بر آن دلالت مىكند در آن زبان
تاليف كرد. فىالمثل نام «ارسطو» را در نظر بگيريد. فرض كنيم كه توصيف «شاگرد افلاطون و معلم اسكندركبير» يك جنبه از
شخصيت ارسطو را بيان مىكند. حال چنانچه هر جملهاى را كه در آن لفظ «ارسطو» در مقام دلالتبر ارسطو قرار گرفته است در
نظر بگيريم، و فقط اين لفظ را در آن با توصيف فوق جايگزين كنيم، جملاتى بهدست مىآيد كه مقدار حقيقتى احكام بيانشده
توسط آنان هيچ تفاوتى با مقدار حقيقتى جمله نخست نمىكند. هرگاه جمله اول مبين حكمى درستبوده باشد، جمله حاصل از
اين جايگزينى نيز مبين حكمى درستخواهد بود، و چنانچه حكم بيانشده توسط اولى نادرستبوده باشد، همين امر در مورد
جمله دوم صدق خواهد كرد و بالعكس. توصيف موردنظر به وضوح داراى ساختار است: ساختار آن را مىتوان با عبارت «شاگرد x
و معلم y »نشان داد. معادل بودن اين توصيف به لحاظ منطقى با نام «ارسطو»، ايجاب مىكند كه اين نام نيز در واقع همين
ساختار را دارابوده باشد. (اگر اين واقعيت در زبانهاى عادى به صراحت نمايش نمىيابد اين امر را مىتوان به حساب نقص اينگونه
زبانها گذارد.) حال اگر در عبارتى كه نشاندهنده ساختار منطقى نام «ارسطو» است نظر كنيم، آن را از نوع عباراتى خواهيم يافت
كه تابعى را مشخص مىسازند. چنانچه در اين نظر قدرى دقت نيز كنيم، متوجه خواهيم شد كه تابع مشخصشده در اينجا از نوع
توابعى كه مفاهيم يا نسب را تشكيل مىدهند نيست. مفاهيم، به خاطر مىآوريم، توابعى هستند كه بين مجموعهاى از اشياء و تنها
مجموعه مقادير حقيقتى تعريف مىشوند. در اينجا تابع موردنظر بين مجموعهاى از اشياء از يك طرف و مجموعه ديگرى از اشياء از
و y در اين تابع «مقادير» افلاطون و اسكندركبير را قرار دهيم، «مقدار»
تابع ارسطو مىشود. چنانچه مقادير اين متغيرها به ترتيب برنتانو و هايدگر برگزيده شوند، مقدار تابع هوسرل مىگردد; و چنانچه
ميرداماد و ملامحسن فيض كاشانى به اين منظور انتخاب شوند، مقدار تابع بر ملاصدرالدين شيرازى قرار مىگيرد. تناظر يك به
يكى كه در اينجا برقرار شده است، جفتى از اعضاى مجموعهاى را كه در آن افلاطون، اسكندركبير و كليه كسانى كه معلم كسى و
شاگرد ديگرى بودهاند، با تكفردى از مجموعهاى مطابقت مىدهد كه شامل ارسطو، هوسرل، ملاصدرالدين شيرازى و امثالهم
مىشود. با طرح چنين ساختارى براى اسامى خاص، فرگه به نظرى بديع دست مىيابد كه شايد زياد موردتوجه واقع نشده است. انسانها در
محاورات و تفكرات خود به اشياء ارجاع مىدهند، به آنها اشاره مىكنند و آنها را معرفى مىكنند. نظريههاى ذهنىگرا اين قابليت
را يا از طريق اعطاى كيفيتى ارجاعى به ذهنيت توضيح مىدهند (فىالمثل در آراء هيوم و كانت ماهيت نقوش و تصاوير ذهنى در
ارجاع و معرفى اشياء خلاصه مىشود)، يا اينكه اين كيفيت را به نفس برخى اعمال ذهنى و بعضى از انواع آگاهى نسبت مىدهند
(فىالمثل در آراء برنتانو و هوسرل برخى از انواع آگاهى مانند ميل، تخيل و ادراك با ماهيتى ارجاعى مشخص مىشوند).
كنارگذاردن اينگونه نظريهها به نفع نظريهاى واقعگرا كه در آن خلعيد از ذهن و ذهنيت در دستور كار قرار دارد، طبعا اين سؤال را
مطرح مىسازد كه توضيح چنين قابليتى در تفكر انسانها چيست. نظريه فرگه درباره اسامى خاص دقيقا اين منظور را از طريق
نسبت دادن ساختار منطقى به آنها برآورده مىسازد. متاسفانه فرگه شخصا در هيچ يك از آثار خود صريحا به اين سؤال نپرداخته
است و هيچگاه نيز آنچه را ما در اينجا ساختار منطقى اين اسامى معرفى كردهايم تبيين نكرده، تنها به ذكر چند مثال جسته
گريخته در اين خصوص اكتفا كرده است. ليكن به زعم ما اين معنا در آثار وى وجود دارد و با زدودن ابهام از اطراف آن نه تنها
مىتوان پاسخى بديع به اين سؤال يافتبلكه به عمق نوآوريهاى او در فلسفه نيز بيشتر پى برد. تابعى فرض كردن ساختار منطقى اسامى خاص دو نتيجه در بر دارد: يكى اينكه از طريق قرار دادن مقاديرى مناسب در اين توابع
(بهطورى كه تابع خود به ازاى آنها صاحب مقدارى باشد)، يك و فقط يك شىء منحصربهفرد معرفى مىشود; ديگر اينكه با
جايگزينى چنين مقاديرى در اين توابع، اسم خاص محتوايى خبرى پيدا مىكند. شاگرد افلاطون و معلم اسكندركبير بودن خبرى
را درباره ارسطو تشكيل مىدهد كه با اطلاع يافتن از آن تنها شخص ارسطو از ميان خيل اشخاصى كه وجود داشته يا دارند،
معرفى مىشود. عمل معرفىكردن را تابعى كه ساختار منطقى اسامى خاص را تشكيل مىدهد، از طريق تناظرى يك به يك كه
ميان مجموعههايى كه وجود دارند و تهى نيستند انجام مىدهد. وجود اين مجموعهها نيز تعيينكننده اين تناظرها بهگونهاى
ثابت و متعين است، زيرا هر مجموعه خود هويتى ثابت و متعين دارد. بدينترتيب: (1) ساختار منطقى اسامى خاص به عنوان
عاملى جلوهگر مىشود كه با دارا بودن آن اسامى خاص كيفيتى ارجاعى و اشارهاى پيدامىكنند; و (2) با «اشباع» اين ساختار،
محتوايى متعين و ثابت پديد مىآيد كه مىتواند خبرى مشخصا از يك شىء را به اطلاع برساند. (درحالىكه ممكن است آن شىء
مستقيما در دسترس قرار نداشته باشد. فىالمثل در مورد ارسطو يا هر شخص ديگرى كه زمانى وجود داشته و از ميان رفته است،
صرفا با درك نام او و بدون اينكه الزامى به ادراك مستقيم از آن شخص وجود داشته باشد، مىتوان دقيقا فهميد كه منظور كيست.)
بنابراين الزامى وجود ندارد تا با تمسك به ذهن و ذهنيت كيفيت ارجاعى محاورات و تفكرات توضيح داده شود; زبان و كيفيت
عناصر تشكيلدهنده آن خود اين مهم را به انجام مىرسانند. واضح است كه از مهمترين تبعات اين نظر يكى اين است كه تفكر نه
با ذهن و بر ذهنيتبلكه با زبان و بر معنا صورت مىپذيرد. (35) بدينترتيب زبان جاى ذهن را در تفكر براى جستجوى حقيقت
مىگيرد و چنانچه مضمون «قوانين تفكر» از نظريه سنتى در منطق كماكان حفظ شود تعبير صحيح آن در حقيقت زبان خلاصه
مىگردد. و) معنا و محتوا اين تفصيلات چه تصويرى از معناى اسامى خاص ترسيم مىكنند؟ قبل از شروع بحث در اينباره، بايد گفت كه در مورد جواب
صحيح به آن ميان شارحان و منتقدان فرگه اختلافنظر وجود دارد. علت اساسى وجود اين مناقشات، يكى در انتخاب واژههايى
است كه فرگه خود در Frege [1892] براى توضيح تمايز بين محتواى خبرى و مدلول اسامى خاص انجام داده است; علت
ديگر آن نيز قصور فرگه در طرح و رويارويى با اين سؤال است. واژهاى كه فرگه خود در اين مقاله براى آنچه ما به آن «مدلول» اسم
خاص نام مىدهيم، برگزيده است در آلمانى Bedeutung و معادل آن در انگليسى meaning و در فارسى معنا است. شايد
دليل اين انتخاب نابجا را بتوان اينگونه توجيه كرد كه طبق نظريه جان استوارت ميل معناى هر اسم خاص تنها در شيئى خلاصه
مىشود كه بر آن دلالت دارد. امروزه همه شارحان و منتقدان انگليسىزبان فرگه در انتخاب واژه reference بهجاى اين واژه
اتفاقنظر دارند. گرچه معادل دقيق واژه اخير به فارسى دلالت است، كليه نويسندگان انگليسىزبان با استفاده از آن مفهوم
«مدلول»، (referent) را منظور دارند. واژهاى كه فرگه براى مفهومى برگزيده است كه ما از آن به عنوان «محتواى خبرى» ياد
كردهايم، در آلمانى Sinn است كه معادل انگليسى آن sense است. براى اين واژه در فارسى معادل دقيقى وجود ندارد. بعضى
از كاربردهاى آن در آلمانى و انگليسى مترادف مفهوم معنا، (meaning) هستند و همين امر نيز باعثشده كه نه تنها راسل
بلكه مايكل دامت (36) كه از برجستهترين شارحان و منتقدان فرگه در حال حاضر است و فىالواقع عمرى را صرف بررسى و نقد آثار
وى كرده است، همين معنا را از آن مستفاد كند. از نظر ما چنين تعبيرى از اين واژه باعثبروز اشكالاتى در نظريه فرگه مىشود كه
تنها به علت انتخاب اين تعبير پديد مىآيند و با اتخاذ تعبيرى ديگر، كه پيشنهاد خواهد شد، ظاهر نمىشوند. بحث مجملى در اين
خصوص متعاقبا خواهد آمد. از طرف ديگر واژه sinn يا sense ،هر دو، مفهوم جهت را در خود مستتر دارند. خبر نيز هويتى
است كه جهتدار است: از شىء يا واقعهاى «صادر» شده به سوى ادراك كسى كه آن را درمىيابد «جريان» پيدا مىكند. بنابراين
صلاح در آن ديديم كه در اينجا واژه «خبر» يا «محتواى خبرى» را به عنوان معادل اصلح براى واژه انتخابى فرگه و معادل انگليسى
آن برگزينيم. چه مىشود اگر Sinn را به معنا تعبير كنيم؟ براى ورود به بحث درباره اين سؤال، نخستبايد مطالبى به اجمال در مورد نظر
فرگه درباره جملات بيان شود. فرگه جملات را عبارتهايى در نظر مىگيرد كه از طريق «اشباع» عبارات تابعى كه بر مفاهيم دلالت
مىكنند، حاصل مىگردند. نحوه «اشباع» اينگونه عبارات نيز بدينصورت است كه يا متغيرهاى آزاد در آنها توسط سورهاى كلى و
جزئى محصور مىشوند، يا تمامى اين متغيرات با اسامى خاص جايگزين مىگردند. بدينترتيب هر جمله عبارتى كامل است و از
اين حيثبه اسامى خاص شباهتى تام دارد. بنابراين فرگه خود را ملزم مىبيند كه براى آن، هم مدلول و هم محتواى خبرى تعيين
كند. براين اساس، او محتواى خبرى يك جمله را حكمى تشخيص مىدهد كه توسط جمله بيان مىشود (37) ، و مدلول آن را يكى از
مقادير حقيقتى معين مىكند. بر اين اساس فرگه هر جمله را كه حكمى درستبيان مىكند اسم خاصى براى مقدار حقيقتى
درست مىانگارد و هر جمله را كه مبين حكمى نادرست است، نامى براى مقدار حقيقتى نادرست تلقى مىكند. هر كدام از احكام
بيانشده توسط اينگونه جملات نيز به نوبه خود خبرى را از جنبهاى از جوانب هر يك از اين مقادير به اطلاع مىرسانند. معضل
هنگامى پيش مىآيد كه جملهاى داشته باشيم كه در آن اسم خاصى بدون دارا بودن مدلول، به كار رفته باشد. اينگونه اسامى
معمولا توسط افسانه و داستان وارد زبانهاى عادى مىشوند و نمونههايى از آنها را مىتوان در زبان فارسى در اساميى چون «رستم
دستان»، «حسين كرد شبسترى»، «اميرارسلان رومى» و امثالهم سراغ كرد. جملهاى مانند «رستم دستان دو متر قد داشت» را در
نظر بگيريد. شكى نيست كه اين جمله حكمى را بيان مىكند، زيرا تمام كسانى كه فارسى را خوب بلدند، با درك اين جمله
كوچكترين ابهامى در آنچه مىگويد پيدا نمىكنند. حال فرض مىكنيم كه حكم بيانشده توسط اين جمله همان معناى آن باشد.
از آنجا كه بين معنا و حقيقت پيوندى تنگاتنگ برقرار است، لازم مىآيد كه حكم بيانشده توسط اين جمله يا درستيا
ادرستبوده باشد. به اين دليل كه موجودى به نام «رستم دستان» وجود نداشته كه قدى داشته باشد، مىتوان استدلال كرد كه
حكم بيانشده توسط اين جمله بايد نادرستباشد. اصل دو مقدارى در منطق (اصلى كه مىگويد هر جمله معنادار يا بايد
رستباشد يا نادرست; اگر درستبود، نقيض آن نادرست و اگر نادرستبود نقيض آن درست است، شق ثالثى نيز وجود ندارد)،
ايجاب مىكند كه با فرض نادرستبودن اين جمله نقيض آن درستبوده باشد. نقيض اين جمله، جمله ذيل است: «اينطور نيست كه
رستم دستان دو متر قد داشت.» اين جمله فىالواقع مىگويد رستم دستان دو متر قد نداشت. اما همان دليلى كه موجب شد تا
حكم بيانشده توسط جمله اول را نادرست فرض كنيم در مورد اين حكم نيز صدق مىكند. بنابراين نمىتوان گفتحكم اخير
درست است (در عين اينكه از نقض يك حكم نادرستبهدست آمده است). فرگه اين قبيل جملات را اساسا فاقد مقدار حقيقتى مىداند. دليل نظر وى را نيز اين اصل تشكيل مىدهد كه هر عبارتى كه به
ظاهر دلالتكننده باشد، تنها در صورتى داراى مدلول است كه كليه اجزاى آن كه هر يك به ظاهر دلالتكننده است، داراى
مدلول باشند. چنانچه لفظ يا عبارتى به ظاهر دلالتكننده (مانند يك اسم خاص) اما در واقع فاقد مدلول، جزئى از عبارتى را
تشكيل دهد كه به ظاهر دلالتكننده است، عبارت دوم نيز فاقد مدلول خواهد بود. (38) اين اصل به ظاهر كاملا موجه مىآيد و
براساس آن جملاتى كه حاوى اسامى خاصى هستند كه هر يك به نوبه خود دلالتبر شيئى واقعى ندارند، فاقد مدلول به حساب
مىآيند. مدلول جملات را نيز فرگه مقادير حقيقتى تعيين كرده بود. بنابراين چنين جملاتى فاقد مقدار حقيقتى خواهند بود. پس
اگر اين قبيل جملات را معنادار فرض كنيم، بايد اذعان كنيم كه اصل دو مقدارى در منطق صراحتا توسط فرگه نقض شده است.
راسل در واقع اين شق را در تعبير فرگه برمىگزيند و براساس آن تشخيص مىدهد كه قائل بودن به خصوصيت دلالتكنندگى در
توصيفات، مآلا به نقض اصل دو مقدارى در منطق مىانجامد. براى حفظ اصل دو مقدارى در مقابل اين تهديد، راسل لازم مىبيند
كه توصيفات را از مجموعه عبارتهاى دلالتكننده حذف كند. نظريه معروف وى درباره توصيفات (معين و غيرمعين) كوششى
استبراى تبيين توصيفات به عنوان عبارتهايى كه دلالتكننده نيستند. بدينترتيب با انكار دلالتكنندگى براى توصيفات،
دلالتكنندگى الفاظى كه در زبانهاى عادى به صورت اسامى خاص ظاهر مىشوند نيز انكار مىشود (زيرا هر توصيف معين از
شيئى به لحاظ منطقى معادل اسمى است كه بر آن شىء اطلاق مىشود.) (39) دامت از طرف ديگر، تا نيمه راه پا به پاى راسل پيش
مىرود. وى نيز مانند راسل نه تنها حكم بيانشده توسط يك جمله خبرى را معادل معناى آن به حساب مىآورد، بلكه محتواى
خبرى اسامى خاص را نيز عين معناى آنها تعبير مىكند (مگر نه اينكه آنچه از اين عبارات و جملات فهميده مىشود محتواى
خبرى و احكام بيانشده توسط آنها است؟ چه چيزى افزون بر اين براى معنا لازم است؟) وى همچنين اين استدلال را مىپذيرد
كه نسبت دلالتكنندگى به اسامى خاص يا توصيفات در زبانهاى عادى ناقض اصل دومقدارى در منطق خواهد بود. ليكن دامت،
برخلاف راسل، وجود اين تناقض را نه دليلى بر انكار دلالتكنندگى اينگونه عبارات، بلكه حجتى بر نادرستى اصل دومقدارى در
منطق به حساب مىآورد. (40) واضح است كه هر دو اين آراء در تناقضى آشكار با نظريات فرگه قرار دارند. وى صراحتا هم به دلالتكنندگى اسامى خاص و
توصيفات معادل آنها در زبانهاى عادى قائل است، و هم اصل دو مقدارى را در منطق صادق مىداند: «درك من از مقدار حقيقتى
يك جمله درستبودن يا نادرستبودن آن است. هيچ مقدار حقيقتى ديگرى نيز وجود ندارد.» Frege [1892] در صفحه 63
كتاب . Geach & Black [1980] عصاره اتهامى كه اين منتقدان بر فرگه وارد مىآورند اين است: پافشارى وى بر
دلالتكنندگى اسامى خاص و اصل دومقدارى در منطق، او را به موضعى متناقض مىكشاند. ليكن به نظر ما موضع فرگه تنها در
صورتى متناقض جلوه مىكند كه از محتواى خبرى اسامى و جملات، معناى آنها را تعبير كنيم. اگر معنا در نظر فرگه متمايز از
محتواى خبرى تلقى شود، هيچگونه تناقضى پديد نمىآيد، زيرا اصل دومقدارى در منطق تنها درباره جملات معنادار صادق است.
طبق اين تعبير، عبارات و جملات معضلآفرينى كه مورد بحث ما قرار دارند، اساسا فاقد معنا هستند; در عين اينكه محتواى
خبرى دارند. اگر اين تعبير درستباشد، نظر فرگه بدينصورت تفسير مىشود كه مدلول و محتواى خبرى الفاظ، عبارات و
جملات هيچ يك به تنهايى معناى آنها را تشكيل نداده، بلكه هر يك از مقومات آن به حساب مىآيند. تنها از جمع هر دو اين
مقومات است كه معنا تكميل و حاصل مىگردد. جملاتى كه بيانكننده حكمى هستند، ليكن معنا ندارند، داراى كاربردهايى ارزشمند در زبانهاى عادى بوده، قابليتها و غناى آنها
را افزايش مىدهند. قابليت زبانهاى عادى براى تشكيل اينگونه جملات، آنها را به صورت ابزارى مؤثر در خدمت داستانسرايى،
نمايشنامهنويسى، شعرسرايى و ساير فعاليتهاى خلاقه هنرى قرار مىدهد كه از نظر فرهنگى ارزشى انكارناپذير دارد. ليكن براى
زبان حقيقت دارا بودن اين قابليت نقص است. در كار جستجوى حقيقت تنها معنا دخالت دارد و چنانچه زبان حقيقت اجازه
تشكيل جملاتى را بدهد كه بيانكننده حكمى هستند بدون اينكه در واقع معنايى داشته باشند، غرض از استفاده از اينگونه زبانها
به كلى نقض مىشود. تجويز فرگه براى رفع اين نقيصه چنين خلاصه مىشود: «زبانى از لحاظ منطقى مطلوب است كه شرط ذيل
را ارضاء كند: هر عبارتى كه در مقام اسمى خاص، با رعايت صحيح قواعد دستور زبان و از تركيب علاماتى تشكيل مىشود كه معانى
آنها قبلا معين شدهاند، بايد در واقع شيئى را مشخص كند; و هيچ علامت جديدى نبايد در مقام اسم خاص وارد زبان گردد، مگر
اينكه مدلول آن مشخص بوده باشد.» (همانجا، صفحه 70) اينكه چگونه اين مهم بايد در زبان حقيقت تحقق پذيرد سؤالى نيست كه
براى آن جواب واضح و سادهاى در دستباشد. رفع تناقض فوق به ترتيبى كه اينجا پيشنهاد شد خود خالى از اشكال نبوده، مسائلى را مطرح مىسازد كه ابزار لازم براى حل آنها
لااقل در آثار فرگه به چشم نمىخورد. فىالمثل اين نظر كه عبارات معناپذير به لحاظ دارابودن ساختارى تابع و متغيرى محتوايى
خبرى را كسب مىكنند، به تنهايى نمىتواند چگونگى داشتن محتواى خبرى را در عين فقدان معنا براى عبارتهاى زبان عادى
توضيح دهد. قرار دادن اسامى خاصى كه بر موجودى دلالت ندارند در يك عبارت تابعى ، منجر به جايگزينى متغيرها در تابع
مربوطه با هيچ مقدارى نمىشود. بنابراين از طريق اين نوع جابجايى، تابع موردنظر خود مقدارى حاصل نكرده در نتيجه
نمىتواند شيئى را معرفى كند. پس اگر قرار باشد كسب محتواى خبرى تنها از طريق مقداريافتن يك تابع امكانپذير گردد (غير از
اين چگونه اين امر مىتواند تحقق پذيرد؟) چگونه امكان دارد جملاتى وجود داشته باشند كه در عين نداشتن معنا، حكمى را بيان
مىكنند؟ پيش آمدن اين سؤال و سؤالاتى مانند آن، به هر حال بر نسبت تناقض دادن به اصولى كه فرگه نظريه خويش را درباره
حقيقت زبان براساس آنها استوار كرده است، ارجحيت دارد. سؤالاتى از اين قبيل انگيزه تحقيق و تفحص بيشتر در عمق آثار فرگه را
دامن مىزنند و از طريق اين تحقيقات امكانات بيشترى براى دسترسى به حقيقت زبان، معنا و فكر فراهم مىگردد. اما آنچه در
اين راستا مناقشه نمىپذيرد، اين است كه افكار و آراء فرگه خصوصيتى راهگشا دارند و مسائلى را مطرح مىسازند كه تا زمان وى
در فلسفه مسبوق به سابقهاى نبودهاند. اينكه معنا چيست و چگونه زبان قابليتحمل و نقل آن را دارد; و اينكه چه كيفياتى در معنا
موجبات انعكاس حقيقت را در آن فراهم مىآورند، سؤالاتى هستند كه توسط فرگه مطرح شدهاند و بعد از وى قدرت فكرى
برجستهترين فلاسفه و منطقدانان قرن حاضر را به خود مشغول ساختهاند. بحثحاضر با طرح سؤالى به ظاهر مضحك از طريق مقايسه زبان با ولتمتر آغاز شد. قصد ما از چنين آغازى اين بود كه متعاقبا
نشان دهيم صرف وسيله بودن زبان نه تنها قرار گرفتن آن را در مقام موضوعى براى تعمقات فلسفى، به موجبى براى مبتذل
ساختن فلسفه و مباحث آن تبديل نمىكند، بلكه بالعكس باعث و بانى گشوده شدن راههايى كاملا تازه و بىسابقه براى تعميق و
توسعه غناى مباحث فلسفى مىگردد. اين چكيده ميراثى است كه از تشكيل سنت تحليلى در فلسفه بهجا مانده است و امروزه نيز
نه تنها فعالانه پيگيرى و دنبال مىشود، بلكه به سرعت در اقصى نقاط جهان بسط و گسترش مىيابد. در اين ميراث دو مضمون را
برجسته نموده، سعى كرديم هر يك را از طريق بحثى نسبتا تفصيلى در آراء مور و فرگه تا حدودى بشكافيم و در معرض انظار قرار
دهيم. يكى از اين مضامين اين است كه مسائل سنتى در فلسفه را مىتوان با كيفيت لاينحل ماندن مشخص كرد و علت «ريشه
گرفتن» آنها را در «بدنه» فلسفه در استفاده نابجا از زبان عادى يافت. مضمون ديگر اين است كه تحقيق در ساختار پنهان زبان
مىتواند اسرار معنا را رفتهرفته مكشوف ساخته، انتظارات ما را از آنچه به عنوان حقيقت در فعاليتهاى معرفتى جستجو مىكنيم
به واقعيت امر نزديك و نزديكتر سازد. اين مضامين در واقع «دو روى» يك «سكه» را تشكيل مىدهند. نحوه صحيح استفاده از زبان،
مانند ساختار واقعى آن، توسط حقيقت زبان تعيين مىشود. براى يافتن حقيقت زبان نيز بايد تحقيق را از نقطهاى آغاز كرد. در اين
خصوص، انتخاب نوعى از زبان به عنوان نمونهاى مناسب براى تفكر در راستاى حقيقت، به نظر ضرورى مىرسد. مور اين زبان را
به طور كلى با مشخص كردن انتظارى كه از زبان مناسب براى حل مسائل معرفتى بايد داشت، معين كرد. اين انتظار را نيز نه تنها
با توجه به كيفيت زبانى كه در علوم بهكار گرفته مىشود، بلكه همچنين با نظر به كاربردهايى از زبانهاى عادى كه در حل مسائل
كارآيى داشته به نتايجى توافقبرانگيز مىرسند، شكل داد. فرگه از سوى ديگر رياضيات تكميلشده در زمان خود را جايگاه اوليه
زبان حقيقت تشخيص داد. هر دو اين متفكران با آغاز حركت از چنين نقطهاى به نتايجى دستيافتند كه تجويزاتى را براى تكميل
زبانى كه انتخاب كرده بودند و ترميم نواقص آن، در بر داشت. بدينترتيب تحقيق در خصوصيات نوع زبانى كه به عنوان زبان
حقيقتبرگزيده شده بود، اين دو متفكر را به دستاوردهايى درباره حقيقت زبان نائل آورد كه لااقل مىتوان آنها را فتح بابى در
جهت روشن شدن واقعيت زبان حقيقتبه شمار آورد. پرورش اين مضامين در آثار مور و فرگه، سرآغاز جريان يافتن دو رده در تفكر فلسفى گرديد كه آثار و تبعات هر يك به سرعتبه
تمامى شعبات فلسفه سرايت كرد. از يك طرف ادامه كار فرگه توسط راسل و ويتگنشتاين (در مرحله اول از فعاليتهاى فكرى او) نه
تنها نظريههاى جديدى را درباره معنا مطرح ساخت، بلكه باعث پيدايش نظريههايى عميقا متافيزيكى درباره اساس و ساختار
هستى گرديد. از طرف ديگر، بسط و تعميق ملاحظات مور درباره نحوه كاربرد زبان، در مرحله دوم از فعاليتهاى فكرى
ويتگنشتاين، با زير و رو كردن شمارى از فروض ريشهدار فلسفى، تصويرى بديع و بىسابقه از زبان را مطرح ساخت كه تبعاتى
عظيم در نظريهپردازى راجع به ذهن، فهم، معرفت، علوم طبيعى، رياضيات، منطق و هنر به همراه آورد. ابزارى چون «تحليل
مفهومى» و «تحليل منطقى» كه براى اول بار از طريق آثار مور و فرگه وارد صحنه فلسفه شده بودند، به سرعت در زمينههاى
مختلف فلسفى چون اخلاقيات، معرفتشناسى، ذهنشناسى، زيبايىشناسى رخنه كرده، خلاقانه به كار بسته و مىشوند. تاسيس
مباحثى جديد در فلسفه، چون «فلسفه زبان» (يا «فلسفه زبانشناسانه») و «فلسفه منطق» (يا «منطق فلسفى») نيز از تبعات و
پيامدهاى مستقيم قرارگرفتن زبان در مقام موضوعى براى تاملات فلسفى است. شايد اغراق نباشد اگر تكاندهندهترين تاثير پيدايش سنت تحليلى در فلسفه را در زمينه تصور فلسفى از مفاهيم قلمداد كنيم.
تصور وجود قرابتباطنى ميان مفاهيم و ذهنيتبهقدرى عميق در تفكر فلسفى ريشه دوانده بود كه قرنها مناقشه، اختلافنظر و
بحثهاى بىانجام درباره حقيقت مفاهيم نتوانسته بود كوچكترين خدشهاى بر آن وارد آورد. رويكرد فرگه و مور به زبان «يكشبه»
ورق را در اين باب برگرداند. نحوه استفاده از زبان توسط مور براى حل مسائل فلسفى، و طرز نگرش و تحقيق فرگه درباره آن، زبان
را به صورت دريچهاى جلوهگر ساخت كه از درون منفذ آن بارقهاى از حقيقت مفاهيم به يكباره هويدا گرديد. اينك به جاى
درونكاوى به طرق و انحاء مختلف براى يافتن نقشى از مفاهيم در ذهن و ذهنيات، زبان به صورت محملى وارد فلسفه شد كه نويد
انعكاس آيينهوار مفاهيم را در خود مىداد. اعماق اين محمل، برخلاف باطن آن محبس، به يكسان در برابر انظار همگان گسترده
است، بنابراين امكانات نوينى براى تحقيق عينى و عمومى در گوشهها و دقايق آن براى تحرى حقيقت مفاهيم فراهم آمدند.
پيدايش اين امكانات تحولى سترگ را در كيفيتبحث در كليه مسائلى موجب شده است كه به نحوى از انحاء با حقيقت مفاهيم
ارتباط دارند. در فلسفه، دامنه اينگونه مسائل زمينههاى وسيعى را در بر مىگيرد. براى اينكه سؤالى را كه در آغاز مطرح كرديم
بىجواب نگذاشته باشيم، جمعبندى اين بحث را با پاسخ دادن به آن به انجام مىرسانيم. سؤال اين بود: زبان مانند ولتمتر يك
وسيله است; چرا موردى براى قرار دادن ولتمتر در مقام موضوعى براى تاملات فلسفى وجود ندارد، درحالىكه براى زبان قائليم
كه دارد؟ در جواب مىگوييم: اولا براى دستيافتن به حقيقت ولتمتر، مراجعه به مبحثى كوچك و مقدماتى در بخشى از علم
فيزيك كفايت مىكند. توفيق در اين امر نيز تبع و پيامدى در هيچ بخشى از اين علم يا علوم ديگر پديد نمىآورد. ثانيا، خطيرترين
عواقبى كه ممكن است از استفاده نابجا از ولتمتر حاصل آيد، در از بين رفتن آن يا صدمه زدن به اشخاص يا اموال، خلاصه مىشود.
در مورد زبان، اولا براى دستيافتن به حقيقت آن لازم است در عميقترين مباحث منطق و فلسفه وارد شد و به غور و تحقيق
نشست. توفيق در حصول دستاوردى سزاوار در اين رهگذر نيز تاثيراتى بنيادى بر كل فلسفه و منطق بهجا مىگذارد. ثانيا، استفاده
نابجا از زبان باعثبروز مسائل لاينحلى مىشود كه براى قرنها فلسفه صحنه تاخت و تاز آنها بوده و در نتيجه از مسير جستجوى
حقيقت منحرف شده است. توفيق در اصلاح كاربرد زبان كل فلسفه را از اين انحراف رهانيده، ارزش معرفتى شايسته آن را اعاده
مىكند. پىنوشتها: 1- بخشى از اين مقاله، به صورت سخنرانى و تحت همين عنوان، در سومين كنفرانس زبانشناسى به تاريخ 5/12/74 در دانشگاه
علامه طباطبايى ايراد شد. 2. Gottlob Frege 3. Giuseppe Peano 4. Grundgesetze der Arithmetik 5. Georg Cantor 6. ترجمه انگليسى اين ضميمه در صفحات 224-214 كتاب Geach & Black [1980] آمده است. ترجمه انگليسى اين دو
جمله را مقايسه كنيد با Bell [1992] صفحه 280. 7. Ludwig Wittgenstein 8. George Edward Moore 9. Herbert Francis Bradley 10. John McTaggart 11. George Frederick Stout 12 - براى يافتن نام و نشان اين مقاله و كليه اقوالى كه به اين شكل در متن ارائه مىشوند، رجوع كنيد به مدخلى كه به همين
شكل در بخش مراجع آمده است. 13. analysis 14. conceptual analysis 15. analytic 16. The Analyst 17. . Karl Weierstrass براى كسب اطلاعات بيشتر در اين زمينه از تاريخ رياضيات رجوع كنيد به Boyer [1959] ,
Bell [1945] و . Boyer [1968] 18. syllogism 19. Galileo [1623] 20. logicism 21. Quantifier 22. . truth functions اين نام از ويتگنشتاين است و او براى نخستينبار تعاريف دقيق چهار نوع از اين توابع را كه شامل نفى،
عطف، فصل و شرط مىشوند از طريق روشى به نام «جداول حقيقتى»، (truth tables) در Wittgenstein [1921] ارائه
كرده است. 23. براى آشنايى با چگونگى صورت گرفتن اين امر و همچنين قواعد استنتاج در نظريه جديد منطقى رجوع كنيد به موحد [
1373 ] و مراجعى كه در كتابشناسى آن معرفى شدهاند. درخور ذكر است كه همه اصطلاحاتى كه در اين كتاب برگزيده شدهاند با
اصطلاحات مطرحشده در اين مقاله مطابقت ندارند. 24. پيروان اين شكل تلقى از قضاوت را مىتوان در بين تمامى فلاسفه نامدار قرون جديد (از دكارت تا كانت) سراغ كرد. 25. اين شكل تلقى از قضاوت متعاقب نظريات و افكار فيلسوف و روانشناس آلمانى قرن نوزدهم به نام برنتانو (Franz
Brentano, 1838-1917) درباره ذهن و ماهيت آگاهى در اروپا باب شد. يكى از شاگردان وى ادموند هوسرل بود كه
براساس تعليمات برنتانو مكتب پديدارشناسى را در فلسفه و روانشناسى تاسيس نمود. 26. اصطلاح «حكم» براى آنچه كه جمله بيان مىكند و از آن فهميده مىشود برگزيده شده است. در دانشنامه علائى ابوعلىسينا
اين اصطلاح را همراه با «قضيه» به همين منظور استعمال كرده است. ليكن به نظر ما دقيقتر آن است كه لفظ «قضيه» را براى
نتايج منطقى كه در يك دستگاه اصل موضوعى اثبات مىشوند حفظ كنيم. بدينترتيب قضايا در يك نظريه احكامى هستند كه در
آن نظريه به اثبات رسيده باشند. 27. در انگليسى Unsaturated 28. Boolean Algebra 29. در انگليسى truthvalue 30. در انگليسى concept 31. در انگليسى relation 32. در انگليسى predicate 33. John Sturat Mill 34. همين نظريه اخيرا توسط فلاسفهاى مانند كريپكى، (Kripke) و پاتنم، (Putnam) احيا شده است. شكل ديگرى از اين
نظريه را مىتوان در آراء راسل و ويتگنشتاين درباره اسامى خاص مشاهده كرد، منتها بايد توجه داشت كه منظور ايشان از «اسم
خاص» با آنچه معمولا در زبانهاى عادى در اين مقوله گنجانده مىشود، متفاوت است. اينان با اين لفظ مقولهاى منطقى را مشخص
مىسازند. 35. بنابراين طبق اين نظر بعيد نيست كه ماشينهايى چون كامپيوتر، در عين فقدان ذهن و ذهنيت، داراى قابليت تفكر قلمداد
شوند. 36. Michael Dummett 37. فرگه اين محتوا را Gedanke مىخواند كه معادل انگليسى آن thought و به فارسى انديشه است. درخور ذكر است كه
مراد فرگه از اين واژه موجودى ذهنى نبوده، بلكه آن است كه توسط همه اذهان به يكسان قابل فهم است و عينا از ذهنى به ذهنى
ديگر مىتواند منتقل شود. در زبان انگليسى معمول است كه اين معنا را با واژه proposition كه معادل آن در اين مقاله حكم
برگزيده شده است، بيان مىكنند. 38. رجوع كنيد به مقاله Frege [1982] ،خصوصا در صفحات 63-62 كتاب . Geach & Black [1980] 39. رجوع كنيد به . Russell [1905] فصل شانزدهم كتاب Russell [1919] نيز اختصاص به بحث درباره توصيفات
دارد. 40. نگاه كنيد به . Dummett [1959] زبان حقيقت و حقيقت زبان (1)
1. مقدمه
2. مور : تحليل و زبان
3. فرگه : ساختار منطقى
4. نتيجه