مجلات > فصلنامه فلسفى ارغنون > شماره 7-8

زبان حقيقت و حقيقت زبان (1)

نوشته يوسف ص. على‏آبادى

1. مقدمه

شايد گزافه نباشد اگر بگوييم كليترين حكمى كه مى‏توان به درستى درباره زبان بيان كرد اين است كه زبان يك وسيله است. اين حكم كلى در بادى امر محل زيادى براى مناقشه به‏جا نمى‏گذارد و علت اين امر نيز آن است كه در اين حكم اطلاع مهمى درباره موضوع در اختيار كسى قرار نمى‏گيرد. اگر كسى در توصيف «ولت‏متر» تنها به اين اكتفا كند كه وسيله‏اى است، سخنى نادرست نگفته است ليكن در عين‏حال اين سخن جهل كسى را كه نمى‏داند «ولت‏متر» چيست‏برطرف نمى‏سازد. پس غرض از گفتن اين سخن چيست؟ اگر در مقايسه زبان با «ولت‏متر»، از لحاظ وسيله بودن، قدرى فراتر رويم، شايد بتوانيم مدخل بحثى را كه مى‏خواهيم شروع كنيم قدرى روشنتر سازيم. مى‏توانيم بگوييم كه «ولت‏متر» وسيله‏اى است كه يك كاربرد معينى دارد: با آن اختلاف پتانسيل در يك مدار الكتريكى اندازه‏گيرى مى‏شود. چنانچه خواسته باشيم اطلاعات بيشترى در اين خصوص كسب كنيم مى‏توانيم به بحث مقدماتى الكتروديناميك در علم فيزيك رجوع كنيم و به اين ترتيب حاجت ما كاملا برآورده خواهد شد. زبان، از سوى ديگر، به نظر مى‏رسد كاربردهاى متفاوتى داشته باشد به‏طورى كه در هر يك از آنها به صورت وسيله‏اى خاص و متمايز جلوه‏گر مى‏شود. در محاورات معمول ميان انسانها در يك اجتماع، زبان عمدتا وسيله‏اى است‏براى انتقال اخبار، نيات و خواسته‏ها. در دست‏يك شاعر يا داستان‏سرا زبان مى‏تواند تنها چنين وسيله‏اى نباشد و مانند ابزار كار يك نقاش يا مجسمه‏ساز براى خلق اثرى زيبا و بديع به‏كار گرفته شود. از سوى ديگر در دست‏يك خطيب يا واعظ اخلاقى زبان مى‏تواند به صورت وسيله ديگرى به‏كار گرفته شود كه عمدتا در خدمت تهييج احساسات و عرقيات يا ترغيب مخاطبان به قبول يك موضع خاص قرار گيرد. براى شناسايى زبان در مقام هر يك از اين وسايل متنوع نيز مباحث‏خاصى وجود دارد. «زبان‏شناسى‏» عمدتا بررسى زبان به عنوان وسيله‏اى از نوع اول را به عهده دارد. «در نقد ادبى‏» زبان غالبا به عنوان وسيله‏اى از نوع دوم مورد بحث و تحقيق قرار مى‏گيرد و «علم بيان‏» نيز مبحثى است كه زبان را به عنوان وسيله‏اى از نوع سوم در مد نظر قرار مى‏دهد.

در اواخر قرن نوزدهم و شروع قرن بيستم ميلادى در اروپا جريانى فكرى پديد آمد كه زبان را به عنوان موضوعى فلسفى قلمداد كرد. اين جريان در طول قرن بيستم رشد چشمگيرى نمود به طورى كه به سرعت جاى ثابتى را لااقل در فرهنگ فلسفى انگليسى زبان اشغال كرد. در نظر اول ممكن است قبول اين نكته كه زبان حتى مى‏تواند موضوعى باشد كه درباره آن جايى براى بحث و تعمق فلسفى وجود دارد، ثقيل نمايد. فلسفه سنتا به طرح و بررسى مسائلى در باره عميقترين و اساسيترين كنجكاويهاى بشر اشتغال داشته است: اينكه مبناى هستى اساسا چيست و از چه نوع هوياتى تشكيل شده است؟ مقام و مرتبه ذهن در نظام هستى كدام است و آيا امكان دستيابى به كنه حقيقت اين نظام و شناسايى چند و چون آن وجود دارد؟ آيا غايت و مقصودى براى زندگى در كار است؟ حقيقت نيكى و بدى چيست؟ ماهيت زيبايى كدام است و از اين قبيل سؤالات. اگر زبان صرفا وسيله يا حتى وسايلى چند باشد - و اينجا بايد غرض از طرح اولين جمله اين سطور روشن شود - تعمق و تفحص فلسفى درباره آن چه موردى مى‏تواند داشته باشد؟ اگر قصد، شناسايى زبان است كه چنانچه در مقام هر يك از انواع وسايلى كه برشمرديم منظور شود، مبحثى خاص براى آن وجود دارد. اگر قصد مورد سؤال قرار دادن كفايت مباحث نامبرده در شناسايى زبان است، چرا اين نقص با ترميم هر يك از آنها مرتفع نشود و اساسا فلسفه چه كمكى مى‏تواند در اين خصوص بكند؟ به يك كلام، قبول زبان به عنوان يك موضوع فلسفى به نظر مى‏رسد همان‏قدر مورد داشته باشد كه قرار دادن «ولت‏متر» در اين مقام!

ملاحظاتى از اين قبيل بسيارى را بر آن داشته، و شايد هنوز نيز داشته باشد، كه رويكرد فلسفى به زبان را نوعى تنزل در شان فلسفه و موجبى براى ابتذال مباحث آن تلقى كنند. اينكه اينگونه ملاحظات مانعى براى تثبيت اين رويكرد به عنوان يك جريان مهم فلسفى نشده، يك واقعيت تاريخى است. اين نيز كه در ميان بنيانگذاران اين سنت و همچنين بسط و توسعه‏دهندگان آن متفكرانى وجود داشته و دارند كه از برجسته‏ترين فلاسفه معاصر در دنيا به‏شمار مى‏روند، لااقل امروزه به‏طور جدى مورد مناقشه قرار ندارد. پس تلفيق اين واقعيات با انتظارى كه از فلسفه، مباحث و مسائل آن خاطرنشان ساختيم ضرورت روشن شدن نوع و شيوه پژوهش درباره زبان را در اين رويكرد و ارتباط آن را با مسائل بنيادى فلسفه مطرح مى‏سازد. هدف از بحث‏حاضر برداشتن چند قدم اوليه در اين جهت است.

در دورانهاى مختلف بعضى از فلاسفه فراخور بحث‏خويش پيرامون مسائل اساسى در زمينه‏هاى متفاوت فلسفى، اشاراتى پراكنده به زبان و نقش آن در انديشه داشته‏اند. در دوران جديد، اين عنايت‏خصوصا در آثار فلاسفه انگليسى مانند تامس هابز، جان لاك، ديويد هيوم و جان استوارت ميل به صراحت مشهود است. ليكن دور از انصاف نيست اگر اولين متفكرى را كه بحثى منظم و عميق و بالصراحه درباره زبان و قابليتهاى آن در ارتباط با مسائل بنيادى فلسفه مطرح ساخت گوتلوب فرگه (2) (1925-1848) معرفى كنيم. حرفه فرگه رياضيات بود. وى اگرچه در دوران تحصيلات دانشگاهى خويش در رشته رياضى با آثار فلسفى، على‏الخصوص كانت، آشنايى حاصل كرده بود، ليكن تمامى دوران خدمت دانشگاهى خويش را به مدت 39 سال به تدريس رياضيات در دانشگاه ينا در آلمان گذراند. در كار تحقيق، علاقه و توجه فرگه معطوف به مبانى بنيادى رياضيات بود; اينكه رياضيات چگونه علمى است و احكام و قضاياى رياضى درباره چه نوع هوياتى صادر مى‏شوند. اين نوع علاقه و توجه، طبعى اساسا فلسفى دارد. به همين علت نيز تحقيقات وى در زمان حياتش چندان مورد توجه رياضى‏دانان معاصر قرار نگرفت. از سوى ديگر روشى را كه فرگه در كار تحقيقات خويش كشف كرد و دنبال گرفت‏به قدرى بديع و بى‏سابقه بود كه فلاسفه همعصرش، به‏خصوص در سرزمينهاى آلمانى‏زبان اروپا، رغبتى براى درك ظرائف و اهميت آن نشان ندادند.

در اواخر قرن نوزدهم ميلادى، برتراند راسل (1970-1872) جوان در دانشگاه كمبريج انگلستان با علائق مشابهى، مستقلا و بدون آگاهى از كارهاى فرگه، وارد تحقيق در مبانى بنيادى رياضيات شده به نتايجى نيز رسيده بود. وى در سال 1900 ميلادى در كنفرانسى بين‏المللى در پاريس با آثار رياضى‏دانان شهير ايتاليايى جى‏سپه پئانو (3) (1932-1858) آشنا شد. پئانو در راس گروهى از رياضى‏دانان ايتاليايى طى سالهاى 1895 تا 1908 ميلادى دست‏اندركار تحقيق درباب اصل موضوعى ساختن حساب اعداد بود و در زمره معدود رياضى‏دانان اروپايى قرار داشت كه با آثار فرگه آشنايى داشتند. راسل از طريق پئانو با آثار فرگه آشنا شد و با وى باب مراوده از طريق نامه‏نگارى را باز كرد. حاصل اين مراوده يكى اين بود كه در سال 1903 ميلادى هنگامى كه جلد دوم آخرين كتاب زير چاپ بود، فرگه از تناقضى كه راسل در بنيان نظريه مجموعه‏هاى گئورگ كانتور (5) (1918-1845) كشف كرده بود مطلع شد. در اين اثر دوجلدى فرگه دستاوردهاى يك عمر تحقيق خويش را درباره تحويل تمامى رياضيات به منطق منتشر مى‏ساخت و در اين خصوص تعبير كانتور را از مفهوم مجموعه بى‏كم‏وكاست مبناى كار خويش قرار داده بود. فرگه در پايان جلد دوم كتاب خويش، ضميمه‏اى را اضافه نمود كه خبر كشف راسل را اعلام مى‏كرد. اين ضميمه با جملات زير شروع مى‏شود: «براى يك عالم چيزى ناخوشايندتر از آن نيست كه درست پس از به فرجام رساندن كار خويش شاهد فروپاشى بنيان آن باشد. در زمانى كه چاپ اين اثر مراحل پايانى خود را طى مى‏كرد نامه‏اى از آقاى برتراند راسل مرا در چنين حالتى قرار داد.» (6)

حاصل ديگر اين مراوده آشنايى راسل با طلبه مستعد و جوانى بود كه با شيفتگى از مطالعه آثار فرگه براى تلمذ در مباحث‏بنيادى رياضيات به محضر فرگه روى آورده بود. فرگه او را به راسل معرفى كرد تا در كمبريج‏به امر تعليم و هدايتش كمر بندد. اجابت اين خواسته از طرف راسل، لودويگ ويتگنشتاين (7) (1951-1889) را چندى قبل از شروع جنگ جهانى اول به كمبريج كشاند. حضور ويتگنشتاين در فضاى فلسفى كمبريج‏باعث وقوع دو «زلزله‏» پياپى در فاصله‏اى حدود 20 سال از يكديگر گرديد كه فرهنگ فلسفى معاصر در اروپا و امريكا هنوز در حال جذب «ارتعاشات‏» آنهاست. به اين ترتيب بود كه فرگه تنها پس از مرگ از گمنامى به در آمد و آثار و افكارش مورد توجه جهانيان قرار گرفت.

در اواخر قرن نوزدهم ميلادى، محيط فلسفى كمبريج صحنه تاخت‏وتاز ديگرى بود كه به رهبرى جرج ادوارد مور (8) (1958-1873) بر ضد جريان فلسفى غالب در آن زمان شكل گرفت. مور دانشجوى دوره مقدماتى رشته ادبيات قديم يونانى در دانشگاه مبريج‏بود كه با راسل (كه در دانشگاه دو سال از وى جلوتر بود) آشنا شد و به تشويق وى تغيير رشته داده به تحصيل فلسفه روى آورد. برخلاف راسل، مور تبحرى در رياضيات نداشت. علاقه وى به فلسفه صرفا از طريق آشنايى با بعضى از همدوره‏هاى خود در دانشگاه كه جوانانى فلسفى‏مشرب بودند، و متعاقب آن مطالعه آثار فلسفى رايج در آن زمان، جلب گرديد. در اين آثار ديدگاه غالب را ايدئاليسم و ذهن‏گرايى تشكيل مى‏داد كه عمدتا تحت تاثير افكار و آراء هگلى قرار داشتند.

عكس‏العمل مور نسبت‏به اين آثار، همراه با تحقيقات و دستاوردهاى فرگه و راسل، بنيانگذار نهضتى در فلسفه گرديد كه نقش زبان در پديد آوردن مسائل فلسفه و يافتن راه‏حل براى آنها را در دستور كار تحقيقات فلسفى قرار داد. اين نهضت امروزه تبديل به سنتى در فلسفه شده است كه معمولا با نام «تحليلى‏» مشخص مى‏شود. سنت تحليلى خود خصيصه‏اى مكتبى ندارد; بدين‏معنا كه مجموعه‏اى از آراء و عقايد كه رئوس كلى جواب به مسائل فلسفى را معين سازد وجود ندارد تا با پايبندى به آن يك متفكر در زمره فلاسفه تحليلى قرار گيرد. فلاسفه تحليلى بيشتر با اشتراك نظر درباره اهميت زبان در فلسفه و همچنين روش و ابزار تحقيق در مباحث فلسفى (من‏جمله نحوه بيان و ارائه نتايج كار)، آن‏هم به‏طور كلى و نه به‏گونه‏اى دقيق، مشخص مى‏شوند. بنابراين متفكرانى از مكاتب مختلف فلسفى (مانند رئاليسم، ايدئاليسم، پراگماتيسم، پوزيتيويسم و غيره) مى‏توانند در اين سنت قرار گيرند. اينكه معيار دقيق تحليلى بودن چيست تا با محك آن بتوان به‏طور قاطع تعيين كرد كه كدام فيلسوف تحليلى است و كدام نه، موضوع بحث ما نيست. شايد اساسا چنين معيارى نيز وجود نداشته باشد. ليكن اينكه چه نوع مشغله فكرى درباره زبان مى‏تواند خصيصه‏اى كاملا فلسفى داشته باشد و چگونه در خدمت‏حل مسائل بنيادى فلسفه قرار گيرد، موضوعى است كه جاى بحث در آن خالى است و ضرورت طرح آن وجود دارد. براى طرح اين بحث متفكرانى را كه هر يك در پى‏ريزى شالوده سنت تحليلى نقشى پيشگام داشته‏اند برگزيده‏ايم و نظر خود را درباره دستاوردهاى عمده ايشان ارائه مى‏كنيم. ابتدا از رئوس نظريه مور آغاز مى‏كنيم و سپس به رئوس نظريات فرگه مى‏پردازيم.

2. مور : تحليل و زبان

الف) زبان در فلسفه

آنچه كه كنجكاوى عميق مور را نسبت‏به فلسفه برانگيخت و تا پايان عمر وى را رها نكرد، اين بود كه در نظر او نظريه‏هاى فلسفى باب روز آن دوران عمدتا تصوير كاملا متفاوتى از حقيقت امور ارائه مى‏دادند. در اين نظريه‏ها تمامى مواردى كه در نظر وى و ساير كسانى كه با فلسفه آشنايى ندارند حقايقى مسلم و قطعى انگاشته مى‏شدند، شبهه‏آميز قلمداد شده، حقيقت آنها انكار مى‏گرديد. نظر فلاسفه را درباره حقيقت عالم مى‏شد به دو دسته تقسيم كرد. در يك دسته (كه بيشتر شامل پيروان آلمانى‏زبان مكتب هگلى بود) حقيقت‏به‏قدرى مرموز و اسرارآميز تلقى مى‏شد كه دسترسى به آن جز از طريق درك شهودى كليتى كه ويژگيها و خصوصيات آن هيچ‏گاه روشن و مشخص نمى‏شود، امكان‏پذير نيست. زبانى كه براى توصيف و تبيين اين كليت‏به‏كار گرفته مى‏شد نيز در عين تشابه ظاهرى با زبانهاى عادى و معمولى آنچنان غامض و مغلق به‏نظر مى‏رسيد كه ظاهرا منظور نويسنده، با فرض روشن بودن براى خودش، در قالبى واضحتر قابل بيان نمى‏بود. حتى كسانى كه سرسختانه ادعاى پيروى از نظريات اينگونه نويسندگان را داشتند، در اين خصوص كه تعبير واقعى و راستين اين زبان كدام است متفق‏القول نبوده، ميان خود به نزاع و مناقشات لفظى اشتغال داشتند. در دسته ديگر (كه بيشتر پيروان انگليسى مكتب هگلى را دربر مى‏گرفت) حقيقت در اينكه در جزئيات و امور مشخص تجلى نكرده بلكه تنها در كليتى جامع و فراگير جلوه‏گر است‏با دسته اول سهيم و مشترك بود. ليكن كليتى كه تجليگاه حقيقت قلمداد مى‏شد، هويتى انگاشته مى‏شد كه داراى ويژگيها و خصوصياتى قابل توصيف است. متفكرانى از قبيل (1925-1866) و جرج استاوت (11) (1944-1860) در كمبريج، براساس اعتقاد به اين نوع كليت، سعى داشتند تا در توصيف هر چه روشنتر و واضحتر از ويژگيهاى آن بكوشند. البته اينان هيچ‏گاه در امر يافتن زبانى سليس و قابل فهم براى تبيين كليت موردنظر خود توفيق كامل نيافتند. ليكن كوشش آنها در اين جهت، على‏الخصوص اهتمامات مك تگرت جوان كه مور با او در كمبريج آشنا شده بود (و در كلاسهاى درسش نيز با علاقه شركت مى‏كرد)، وى را سخت تحت تاثير قرار داد. اين امر همراه با نكته‏اى كه مور خيلى زود به آن توجه كرد، شالوده طريقى را پى‏ريخت كه وى براى دست و پنجه نرم كردن با مسائل فلسفى پيدا كرد و به‏تدريج در تكوين آن كوشيد. اين نكته آن بود كه اهتمام اين متفكران در بيان نظرات و تعبيرات خود به زبانى سليس و قابل فهم نه تنها موجب نزديكى آراء آنان به يكديگر نشده بود، بلكه به نظر مى‏رسيد موجب پديدار شدن فاصله‏هايى قابل‏ملاحظه ميان مواضع هر يك و منبع الهام همگى (يعنى افكار و آراء هگل) نيز شده است.

نتيجه‏اى كه مور از توجه به وضع مذكور گرفت اين بود كه عدم توفيق اين متفكران در دستيابى به بيانى واضح از نظراتشان و همچنين مناقشات ايشان بر سر مواضع يكديگر، هر دو يك علت دارند. علت را مور در اين تشخيص داد كه هيچ‏يك از ايشان براى طرح دقيق سؤالى كه موجبات طرح مساله‏اى را فراهم كرده است، سعى و اهتمام جدى مبذول نداشته‏اند. سؤال اگر مبهم بماند و يا به‏طور دقيق طرح نشود طبعا جا براى تعبيرات و استنباطات متعددى باز مى‏كند. هر يك از اين تعبيرات نيز جواب خاص خود را مى‏طلبد، بدون اينكه معيارى در دست‏باشد تا براساس آن بتوان ميان جوابهاى رقيب سنجشى معقول انجام داد. اين تشخيص ذهن مور را متوجه تمامى فلسفه و بالاخص نوع مسائلى كه در آن مطرح مى‏شوند، كرد. در اين راستا تعمقات وى به موضعى كشيده شد كه تبعاتى بنيادى براى جستجوى حقيقت در فلسفه دربر داشت. براى روشنتر شدن اين تبعات، مقايسه‏اى ميان نحوه جستجوى حقيقت در علوم و در فلسفه مى‏تواند كمك‏كننده باشد. در علوم به نظر مى‏رسد كه مسائل از طريق توجه مستقيم به جهان و مشاهده كيفيات، رفتار و روابط ميان اشياء و وقايع واقع در آن مطرح مى‏شوند. سپس مفاهيمى كه براى طرح مسائل و همچنين يافتن راه‏حلى مناسب براى آنها به‏كار گرفته مى‏شوند به‏نحوى معين مى‏گردند كه در برابر هر سؤال تنها يك جواب و در مقابل هر جواب روشهايى تعيين‏كننده براى سنجش آنها وجود داشته باشد. در فلسفه، لااقل تا آنجا كه به‏نظر مور رسيده بود، هيچ مساله‏اى از طريق رجوع مستقيم به دنيا مطرح نمى‏شود، بلكه مسائل معلول نحوه تفكر فلاسفه درباره جهان و بيان نتايج آن هستند. در اين نحوه تفكر، على‏رغم به‏خرج دادن وسواس در انتخاب مفاهيم توسط فلاسفه سرشناس، اصلى كه در تعيين مفاهيم در علوم صادق است، حكمفرما نيست. بالنتيجه طرح نظريه‏هاى پيشنهادى براى حل مسائل در هر رشته از علوم بالاخره منجر به توافق نظر ميان دانشمندان نسبت‏به تاييد يا تكذيب آن نظر مى‏گردد، درحالى‏كه در فلسفه نه تنها امر سنجش نظريه‏ها غالبا تحت‏الشعاع علائق و تعصبات مكتبى قرار مى‏گيرد، بلكه ميان پيروان يك مكتب نيز عموما اتفاق‏نظر حاصل نمى‏شود. بنابراين در گيرودارهاى فلسفى هيچ‏گاه به‏طور قطعى و عينى معلوم نمى‏شود كه حق با كيست و كدام راى صائب يا باطل است. تا زمانى نيز كه اين حال بر فلسفه حكمفرماست توقع جستجوى حقيقت، به معناى راستين كلمه، از آن نمى‏توان داشت.

ب) زبان و حقيقت

براى قرار دادن تفكر فلسفى در راستاى جستجوى حقيقت، از نظر مور چاره‏اى جز اين نيست كه قبل از وارد شدن به مباحث فلسفى، تجديدنظرى بنيادى در نحوه سؤال و جواب در فلسفه صورت پذيرد. سخن موجز مور در اين باره چنين است:

من تصور نمى‏كنم كه جهان يا علوم هيچ‏گاه مساله‏اى فلسفى را براى من مطرح كرده باشند. مسائل فلسفى تنها توسط مطالبى براى من مطرح شده‏اند كه فلاسفه ديگر درباره جهان يا علوم اظهار داشته و بيان كرده‏اند... مسائلى كه در اينجا مورد نظر من هستند عمدتا از دو نوع‏اند، يكى اين مساله كه كاملا روشن شود منظور يك فيلسوف از آنچه گفته است چه بوده، و دوم اين مساله كه معلوم شود چه دلائل فى‏الواقع قانع‏كننده‏اى براى درست‏يا نادرست‏بودن منظور وى وجود دارد. تصور مى‏كنم در تمام طول زندگى‏ام كوشش من معطوف به حل مسائلى از اين نوع بوده است... .

[ Moore [1942a (12) در صفحه 14 Schilpp [1968]

مضمون سخن مور در اينجا، اگر با مضمونى كه به اشكال مختلف در نظريات راسل و ويتگنشتاين (كه هر دو به انحاء مختلف تحت تاثير وى قرار گرفته بودند) به چشم مى‏خورد يكى نباشد، بسيار به آن شباهت دارد. اين مضمون آن است كه كاربرد نابجاى زبان در فلسفه علت اساسى پيدايش مسائل فلسفى است و تنها راه‏حل اين مسائل در گرو جايگزين كردن اين كاربرد با كاربرد صحيح آن است. براى روشن‏شدن اين نكته ملاحظاتى را كه مور در سه مقاله معروف خود Moore [1925] , Moore [1917-18] و Moore [1939] منتشر ساخته است، به اختصار مورد نظر قرار مى‏دهيم.

به نظر مى‏رسد كه بسيارى حقايق وجود دارند كه به‏گونه‏اى بر ما معلوم و مكشوف‏اند كه به‏طور عادى مناقشه درباره آنها مضحك به نظر مى‏رسد. (اينكه چگونه بر اينها معرفت پيدا كرده‏ايم مورد بحث نيست; تنها واقعيت امر را در نظر مى‏گيريم.) فى‏المثل اينكه در جهان اشيائى مادى وجود دارند; يا اينكه وجود يا عدم اينگونه اشياء تابع ادراك يا عدم ادراك آنها توسط اذهان نيست; يا اينكه بعضى از وقايع در جهان قبل يا بعد يا همزمان با يكديگر اتفاق مى‏افتند. كوه دماوند نمونه‏اى از شيئى مادى است كه بدون شك وجود دارد و قبل از آنكه ذهنى به درك آن نائل شده باشد نيز وجود داشته است و چنانچه همه اذهان به نحوى از عالم محو شوند مى‏تواند كماكان وجود داشته باشد. اين كوه در زمانى فعاليت آتشفشانى داشته است، بعد از آن از فعاليت‏بازايستاده و در حال حاضر به‏جز صدور گازهايى با تركيبات گوگردى از قله آن فعاليتى ندارد. ليكن نظريه‏هايى فلسفى هستند كه وجود اشياء مادى را انكار مى‏كنند، يا وجود آنها را صرفا معادل با ادراكشان توسط ذهن مى‏پندارند. نظريه‏هايى فلسفى نيز وجود دارند كه منكر واقعى‏بودن زمان (يا مكان) هستند. از دو حال نمى‏تواند خارج باشد: يا در اينگونه نظريه‏ها مفاهيم به‏كار گرفته شده همان هستند كه در زبانهاى عادى به‏كار گرفته مى‏شوند، كه در اين‏صورت اين نظريه‏ها به وضوح باطل‏اند; يا اينكه با وجود تشابه لفظى، مفاهيمى متفاوت از مفاهيم معمول در زبانهاى عادى مراد اينگونه نظريه‏هاست. استفاده از الفاظ رايج در زبانهاى عادى براى اشاره به مفاهيمى كاملا متفاوت، در علوم بسيار اتفاق مى‏افتد. فى‏المثل، مفاهيمى كه در علم مكانيك با الفاظ «جرم‏»، «كار» يا «انرژى‏» مشخص مى‏شوند، با مفاهيمى كه در زبانهاى عادى مراد همين الفاظ محسوب مى‏شوند، تفاوت دارند. ليكن در چنين مواردى مفهوم موردنظر در هر علمى با تعاريف دقيق مشخص مى‏گردد به‏طورى كه طرح مسائل توسط آنها يا جستجوى راه‏حل براى اين مسائل موجباتى براى سردرگمى در تعيين صواب از ناصواب پديد نمى‏آورد. اين مقايسه نمونه‏اى روشن از كاربرد صحيح زبان را در يك فعاليت فكرى در اختيار ما قرار مى‏دهد و به زعم مور دقيقا همين اصل درباره نحوه صحيح به‏كارگرفتن زبان در تفكر رايج فلسفى رعايت نمى‏شود.

برخلاف راسل و ويتگنشتاين كه اساسا منكر اصالت مسائل فلسفى بوده‏اند (و هدف اصلى فلسفه را در اين مى‏دانسته‏اند كه نشان دهد اين مسائل در واقع مساله نيستند)، مور معتقد است كه مسائل فلسفى واقعى و اصيل‏اند. فلسفه در نظر وى اصالتا يك فعاليت معرفتى است كه مانند هر فعاليت معرفتى ديگر بايد چشم به حقيقت داشته باشد. منتها تا زمانى كه طرح و پرداختن به مسائل فلسفى از طريق استفاده ناصواب از زبان صورت مى‏گيرد، اين مسائل بالضروره لاينحل باقى مى‏مانند. لاينحل ماندن مسائل فلسفى را مى‏توان به صورت پيچيده و غامض بودن آن جلوه داد: مى‏توان گفت كه فلسفه سنتا سعى در حقيقت‏جويى داشته است، ليكن مسائل فلسفى چنان پيچيدگى و غموضى دارند كه نمى‏توان جوابگويى به آنها را مشمول آزمونهايى كرد كه نتايج‏ساده «آرى‏» يا «نه‏» را مى‏پذيرند. در واقع اين نظر در تصور رايج از فلسفه در اذهان ريشه‏هايى عميقى داشته است، و هدف اساسى بدعت مور را مى‏توان در به مبارزه طلبيدن آن خلاصه كرد. در نظر مور، حقيقت‏جويى در فلسفه با قبول لاينحل بودن مسائل آن سازگارى ندارد و هر بهانه براى طبيعى جلوه‏دادن دومى در واقع توجيه انصراف از اولى است. وى چاره قرار گرفتن فلسفه در راستاى حقيقت را پذيرش راه‏حل توسط مسائل آن تشخيص مى‏دهد. براى راه‏حل‏پذيرشدن مسائل فلسفى نيز استفاده صحيح از زبان را در فلسفه تجويز مى‏كند. طريقى را كه مور براى به‏كرسى نشاندن اين تجويز انتخاب مى‏كند، جالب‏توجه است. بحث صريح و انتزاعى درباره كاربرد صحيح زبان در آثار وى كمتر يافت مى‏شود. در عوض وى بيشتر سعى داشته است كه نحوه استفاده صحيح از زبان را در عمل و در حين دست و پنجه نرم كردن با مسائل مختلف فلسفى پيدا كرده، آن را از اين طريق نشان دهد. گزينش اين طريق خود نمايانگر دلبستگى عميق مور به حقيقت‏جويى است. زيرا بدين‏وسيله ادعاى وى درباره كارآيى استفاده صحيح از زبان در حل مسائل فلسفى در منصه عمل به نمايش گذاشته مى‏شود تا محاسن و معايب آن به راى‏العين معلوم گردد.

ج) تحليل و مفاهيم

روشى را كه مور براى اصلاح كاربرد زبان در فلسفه پيشنهاد مى‏كند خود «تحليل‏» (13) نام مى‏دهد. براساس اين نامگذارى، مشتقات و «تحليلى‏» (15) نيز متعاقبا وضع و بر جنبه‏هاى مختلف فعاليت فلسفى در سنتى كه مورد بحث است تعميم داده شده است. براى آشنا شدن با ويژگيهاى كلى اين روش، در بادى امر بايد توجه داشت كه تحليل، در نظر مور، عملى است كه غايت آن را عريان ساختن مفاهيم از پرده ابهامات و اغتشاشات تشكيل مى‏دهد. دليل اين امر نيز آن است كه وى حقيقت را در پيوندى تنگاتنگ با مفاهيم تلقى مى‏كند. درست‏يا نادرست صفاتى هستند كه بر تركيبى از مفاهيم تعلق مى‏گيرند و تنها با درك آن دسته از تركيبات مفهومى كه درست هستند دسترسى به حقيقت ميسر مى‏شود. از سوى ديگر، مفاهيم توسط الفاظ و عبارتهاى لغوى بيان مى‏گردند; اينجاست كه ارتباط زبان با حقيقت كاملا نمايان مى‏گردد و اهميت كاربرد صحيح زبان در امر حقيقت‏جويى هويدا مى‏شود.

نحوه به‏كارگرفتن زبان در بحثهاى سنتى فلسفى بدين‏ترتيب بوده است كه يا الفاظ و عبارتهايى از زبانهاى عادى عينا به عاريت گرفته مى‏شوند بدون اينكه وجوه تشابه و تفارق ميان مفاهيمى كه بر آنها دلالت داشته يا قرار است داشته باشند، دقيقا و به روشنى مشخص شود. (اين حال، فى‏المثل، درباره الفاظ و عباراتى چون «وجود داشتن‏»، «زمان‏» يا «مكان‏» صادق است.) يا اينكه الفاظ و عبارتهاى نوينى وضع شده‏اند بدون اينكه مفاهيمى كه مراد آنها هستند به‏طور دقيق و به‏روشنى مشخص و متمايز گردند. (اين حال، فى‏المثل، در مورد عبارتهايى چون «روح مطلق‏»، «نفس متعالى‏» يا «تصوير ذهنى‏» صادق است.) سپس با استفاده از اينگونه الفاظ سؤالاتى مطرح مى‏شوند (فى‏المثل، «آيا تصاوير ذهنى در ذهن قرار دارند يا اينكه عناصر متشكله آن را تشكيل مى‏دهند؟»; «آيا نفس متعالى با نفس تجربى يكى است؟»; «آيا اشياء مادى وجود دارند؟»; «آيا زمان واقعى است‏يا خيالى؟»). به همين ترتيب نيز بحثهايى آغاز مى‏شوند كه هدف از طرح آنها ارائه جواب مكفى به اينگونه سؤالات است. ليكن اگر جوابى را مكفى بدانيم كه درباره درست‏يا نادرست‏بودن آن بتوان تصميمى مدلل اما قاطع گرفت، هيچ جوابى به اينگونه سؤالات نمى‏تواند مكفى باشد.

استفاده از زبان به اين صورت از نظر مور نابجاست، زيرا زبان تنها در حالى مى‏تواند در امر دست‏يافتن به حقيقت مثمرثمر واقع شود كه: (الف) عبارتهاى لغوى كه براى بيان مفاهيم منظور مى‏شوند هر يك تنها بر يك مفهوم معين و مشخص دلالت داشته باشد; و (ب) خصوصيات و روابط ميان مفاهيم موردنظر در واقع همان باشد كه توسط تركيبى از چنين عبارتهاى لغوى بيان شده است. اين حقيقت درباره زبان نحوه صحيح به‏كارگرفتن آن را براى پيگيرى حقيقت در فلسفه معين مى‏سازد. براى اين منظور، قبل از طرح هر مساله فلسفى ابتدا لازم است مفاهيم موردنظر مورد تحليل قرار گيرند تا از اين طريق كاملا از يكديگر مجزا و متمايز گردند. تنها در اين صورت است كه مى‏توان درباره خصوصيات و روابط ميان مفاهيم سؤالاتى طرح كرد كه بتوانند جواب مكفى بپذيرند.

تحليل مفاهيم از نظر مور معادل يافتن تعريف آنهاست: «يافتن تعريف يك مفهوم همان ارائه تحليلى از آن است.»، Moore [1942 b] در صفحه 665 . Schilpp [1968] در همانجا، تبيين دقيقتر تحليل را مور اينگونه ارائه مى‏دهد:

سخن يك شخص هنگامى مى‏تواند "ارائه تحليل" از يك مفهوم تلقى شود كه در آن (الف) هم موضوع تحليل و هم حاصل آن هر دو مفهوم بوده باشند، و چنانچه تحليل صحيح انجام گرفته باشد، اين هر دو، به نحوى از انحاء، يك مفهوم را تشكيل دهند; و (ب) عبارتى كه براى بيان موضوع تحليل به‏كار گرفته شده است، با عبارتى كه براى بيان حاصل آن انتخاب گرديده است، از يكديگر متفاوت بوده باشند... شرط سومى نيز بايد به اين دو اضافه شود كه بدين‏قرار است: (ج) عبارتى كه بيان‏كننده موضوع تحليل است، نه تنها بايد با آنكه حاصل كار را بيان مى‏كند تفاوت داشته باشد، بلكه تفاوت اين دو نيز بايد در آن باشد كه مفاهيمى كه در عبارت اول به صراحت ذكر شده‏اند نمى‏بايد در عبارت دوم صريحا ذكر شوند. بدين‏ترتيب در عبارت " x چندمين فرزند مذكر يك پدر و مادر است" مفاهيم "مذكر" و "چندمين فرزند يك پدر و مادر" به صراحت ذكر شده‏اند، درحالى‏كه اين امر در مورد عبارت " x برادر است" صادق نيست. عبارت اول در واقع نه تنها اين مفاهيم را ذكر مى‏كند بلكه طريق آميخته شدن آنها را در مفهوم "برادر" متذكر مى‏شود كه در اين مورد خاص صرفا تركيبى عطفى است، اما در موارد ديگر مى‏تواند صرفا عطف نبوده باشد. و اينكه طريق آميخته شدن مفاهيم نيز بايد در عبارتى كه بيان‏كننده موضوع تحليل است، به صراحت ذكر شود، به عقيده من، خود يكى از شرايط لازم براى ارائه يك تحليل است.

(همانجا، صفحه 666 - تاكيدات همه از مور است.)

كسانى كه با فلسفه قديم يونان آشنايى دارند، ممكن است در اينجا ايراد بگيرند كه طرح روش تحليل توسط مور در فلسفه تازگى ندارد. لزوم تفكيك و تدقيق مفاهيم توسط تعاريف و نقش اساسى آن در كشف حقيقت، قرنها پيش از مور در آثار افلاطون مورد تاكيد قرار گرفته، به تفصيل بحث‏شده است. در اين آثار، پيوند تنگاتنگ ميان مفاهيم و حقيقت‏براى اول بار به‏صورت مكتوب در تاريخ تفكر بشر مطرح مى‏شود و «ديالكتيك سقراطى‏» به عنوان روشى كه در خدمت تفكيك و تدقيق مفاهيم قرار دارد دقيقا براساس اين پيوند تشريح شده در مقام راهبر ذهن به سوى حقيقت عملا به كار گرفته مى‏شود. مور شايد خود اولين كسى باشد كه در شرح حال مختصر خويش در Schilpp [1968] علاقه و دين خود را نسبت‏به افكار افلاطون (و ارسطو) صريحا اذعان مى‏دارد. ليكن اين امر نبايد تفاوت بنيادى ميان بدعت مور و نوآورى افلاطون را مخدوش سازد. در آثار افلاطون مفاهيم هوياتى معرفى مى‏شوند كه از سنخ ذهنيات هستند (به همين علت نيز ذهن قابليت درك و دستيابى به آنها را داراست). همان‏گونه كه اشياء مادى در فضا و زمان سكنى دارند، افلاطون اين هويات را در عالمى فراى عالم فيزيكى ماوا مى‏دهد كه اذهان نيز از ساكنان ازلى آن هستند. درك اين هويات توسط ذهن را افلاطون مانند رؤيت توصيف مى‏كند و فرآيند نيل به آنها را از طريق به‏كار بستن «ديالكتيك سقراطى‏» به زدودن كدورت از ديدگان تشبيه مى‏كند. (از اين لحاظ شايد «ديالكتيك سقراطى‏» بى‏شباهت‏به «روانكاوى فرويدى‏» نباشد!)

در آثار مور، از طرف ديگر، سخنى در اين باره كه مفاهيم چيستند و آيا در جايى سكنى دارند يا ندارند، يافت نمى‏شود. در مورد چگونگى دستيابى ذهن به مفاهيم نيز نظر روشنى در آثار وى مشهود نيست. آنچه در اين باب هست، سخن در باره رابطه لفظ است و مفهوم. اين رابطه نيز از جنس رابطه جمله و معنا است، و اين هر دو پاى زبان را به ميدان مى‏كشند. آنچه در كار مور فى‏الواقع بدعت است، رها كردن حقيقت از بند ذهن و ذهنيت و مطرح كردن زبان به عنوان عامل دسترسى به آن است. (در اين خصوص تنها متفكرى كه بر مور سبقت داشته است، فرگه است.) همانطور كه از گفته خودش پيداست، تحليل عملى است كه با زبان و بر زبان صورت مى‏گيرد (نه با ذهن و بر ذهنيات). بدين‏ترتيب، در نظر مور، آنچه ارتباط ميان فهم و حقيقت را به‏طور كلى برقرار مى‏سازد، زبان است و نه ذهنيات. اين بينشى كاملا تازه و بديع است كه مسائل بسيارى را مطرح مى‏سازد. در آثار مور اثر قابل‏ملاحظه‏اى از رويارويى با اين مسائل به چشم نمى‏خورد. (شايد هم وى توانايى چنين رويارويى را در خود نمى‏ديد.) ليكن اين

ميراثى كه از مور باقى مانده است‏حاصل استفاده از اين حربه براى حل مسائلى در هستى‏شناسى، اخلاقيات و ادراكات حسى است. در هيچ يك از اين موارد راه‏حل پيشنهادى مور به صورت «حرف آخر» تثبيت نشده و مباحث فلسفى درباره موضوعات مربوطه كماكان ادامه دارد. ليكن آنچه در آن دسته از اين مباحث كه در سنت تحليلى جريان دارد اثرى از بدعت مور را به وضوح نشان مى‏دهد، كوشش فلاسفه در روشن و متمايز ساختن مفاهيمى است كه از طريق سعى آنها در يافتن تعاريفى دقيق و دقيقتر صورت مى‏پذيرد. بدين‏ترتيب به جرات مى‏توان اذعان كرد كه بحثهاى كنونى در سنت فلسفه تحليلى همان كمال مطلوبى را دنبال مى‏كنند كه مور براى نخستين‏بار ضرورت تحقق آن را در فلسفه احساس كرده بر آن اصرار مى‏ورزيد.

3. فرگه : ساختار منطقى

الف) رياضيات و زبان رياضى

نحوه ورود زبان به تفكر فرگه و همچنين نتايج و دستاوردهاى وى از اين تفكر، با آنچه درباره مور گذشت تفاوتهاى چشمگيرى دارد. فرگه در آغاز فعاليتهاى تحقيقاتى خويش در رياضيات به سرعت‏به سوى سنتى گراييد كه در آن دلمشغولى اصلى رياضى‏دانان را يافتن بنيادى سازگار و رها از هرگونه تناقض براى مبحث «آناليز» (يا نظريه اعداد حقيقى) تشكيل مى‏داد. مبحث آناليز در اواخر قرن هفدهم ميلادى مستقلا توسط نيوتن و لايب‏نيتز با عنوان كردن كمياتى «بى‏نهايت ريز» وارد مرحله نوينى از تكامل خود شد. انگيزه لايب‏نيتز در روى‏آوردن به اين مبحث (متعاقب مسائلى كه در آثار پاسكال مطرح شده بودند) كاملا رياضى بود و يافتن روشى براى محاسبه مماس بر يك منحنى و مساحت زير آن در دستور كار وى قرار داشت. هدف نيوتن، از طرف ديگر، جنبه‏اى كاملا فيزيكى داشت و معطوف به يافتن روشى رياضى بود تا از طريق آن بتواند سرعت و شتاب لحظه‏اى يك متحرك را محاسبه كند. زبانى كه هر يك از اين متفكران براى بيان نظريه خويش ابداع كرده بودند با يكديگر تفاوت داشت، ليكن محتوايى كه توسط هر يك از اين دو زبان بيان مى‏شد كاملا معادل هم بود. زبان ابداعى لايب‏نيتز بر زبان نيوتن ارجحيت داشت (به‏طورى كه هنوز هم در دوره‏هاى مقدماتى آناليز مفاهيم مشتق و انتگرال توسط علائم ابداعى لايب‏نيتز معرفى مى‏شوند)، به همين جهت نيز مكانيك نيوتن را مى‏شد عينا به اين زبان بهتر بيان كرد. موفقيتهاى شگرفى كه مكانيك نيوتن به سرعت در توضيح و پيش‏بينى دقيق پديده‏هاى زمينى و سماوى پيدا كرد موجب شد تا حيثيت و اعتبار عظيمى براى نظريه رياضى نيوتن و لايب‏نيتز فراهم آيد، به‏طورى كه در اوايل قرن هجدهم ميلادى، رياضى‏دان معتبرى در اروپا وجود نداشت كه به نحوى شيفته و مجذوب نظريه جديد نشده باشد.

در سال 1719 ميلادى، اسقف جرج باركلى (فيلسوف شهير تجربه‏گراى ايرلندى) در رساله‏اى كه تحت عنوان «تحليلگر» (16) منتشر ساخت، ضربات مهلكى را بر پايه و اساس نظريه جديد وارد آورد. باركلى رياضى‏دان نبود، ليكن طى يك تجربه تلخ شخصى آثار و عواقب حملاتى را كه پيروان فيزيك جديد با تكيه بر توفيقات آن براساس اعتقادات مذهبى وارد مى‏آوردند شخصا حس كرد. به همين جهت نيز بر آن شد تا خود را با اسرار نظريه رياضيى كه مبناى اين فيزيك را تشكيل مى‏داد آشنا سازد. نتيجه اين آشنايى كشف و افشاى دقيق و مدلل تناقضاتى منطقى بود كه در بطن اين بنا نهفته بود. اساس اين تناقضات را از يك طرف تعريف كميات «بى‏نهايت ريز» به عنوان كمياتى تشكيل مى‏داد كه در عين ناچيزبودن هيچ‏گاه مقدار صفر نمى‏پذيرند. از طرف ديگر، در برهانهاى مختلفى كه با استفاده از اين كميات طرح‏ريزى مى‏شد، در مواقعى كه مصلحت ايجاب مى‏كرد از آنها چشم‏پوشى شود، مقدار صفر براى آنها منظور مى‏گرديد. طى حدود صد و پنجاه سال پس از انتشار اين رساله، تناقضاتى را كه باركلى موشكافانه كشف كرده بود، قدرت فكرى بزرگترين رياضى‏دانان اروپا را به مبارزه طلبيد. از يك سو مبحث آناليز ابزارى را در اختيار رياضى‏دانان و فيزيك‏دانان قرار مى‏داد كه توانمندى آنها در حل مسائل مختلف و كسب نتايج‏بديع در تاريخ علم تا آن زمان بى‏سابقه بود. از سوى ديگر، وجود تناقض در مبانى اين مبحث، گرچه به نظر مى‏رسيد براى فيزيك‏دانان قابل تحمل تلقى شود، نمى‏توانست اذهان رياضى‏دانان را آسوده بگذارد. در طول قرن هجدهم ميلادى، غولهاى رياضى چون اويلر، دالامبر، لاگرانژ و گاوس، هر يك به انحاء مختلف سعى فراوانى در دور زدن اين تناقضات و بسط نتايج نظريه جديد مبذول داشتند. ليكن با وجود حصول نتايجى جديد و قدرتمند در درون اين نظريه، توفيقى در منزه‏كردن بنيان آن از تناقض نيافتند. در اوايل قرن نوزدهم ميلادى اولين قدمهاى مؤثر در جهت صحيح توسط كوشى برداشته شد و حدود پنجاه سال بعد از آن اولين نظريه منسجم و دقيق و عارى از هرگونه تناقض توسط وايراشتراس (17) تدوين گرديد.

ب) رياضيات و منطق

دو نكته در اين روند حائز اهميتى اساسى است. يكى اينكه كوشش محققان در پى‏ريزى مبانى استوار براى مبحث آناليز توسط انگيزه‏اى كه خصيصه‏اى به وضوح منطقى داشت دامن زده مى‏شد. در هر مرحله از اين روند نيز ملاحظاتى صرفا منطقى در سنجش اعتبار دستاوردهاى يك رياضى‏دان در اين خصوص دخالت داشتند. نكته ديگر اينكه نظريه‏اى كه بالاخره به‏دست وايراشتراس طرح‏ريزى شد، به شكل بى‏سابقه‏اى (در رياضيات) كيفيتى صورى داشت. بدين‏معنا كه در اين نظريه تمامى مواضعى كه در كوششهاى گذشته تنها براساس شهود يك يا چند رياضى‏دان توجيه مى‏شدند از ميان برداشته شده، جاى خود را به مواضعى دادند كه براى هر يك اثباتى دقيق و باصلابت ارائه شده بود. اين دستاورد تنها به قيمت جايگزين كردن «تصاوير» به ظاهر بديهى هندسى يا «تصورات شهودى‏» درباره «ماهيت كميات‏» با تعاريف يا اصول موضوعه‏اى كاملا انتزاعى تمام شد كه از هرگونه تعبير يا تفسير مشخصى فارق و مبرا بودند. وضع مشابهى نيز به تدريج در هندسه پديد مى‏آمد. به دنبال كوشش براى اثبات اصل موضوع پنجم اقليدس (اصل توازى) و كشف هندسه‏هاى غيراقليدسى، به نظر مى‏رسيد كه بسط و توسعه تحقيقات در مبانى هندسه نيز جهتى مشابه را به سوى كمال «صورى‏شدن‏» طى مى‏كند. اين نظر بالاخره با تكميل تحقيقات كانتور و پئانو در رياضيات و انتشار دستاوردهاى هيلبرت در هندسه كاملا تاييد شد.

نظريه‏هاى صورى، به علت منتزع بودن از هر تعبير و تفسير مشخص، مبين هويتى به نام «ساختار» در مبحثى تلقى مى‏شوند كه هدف تبيين مبانى آن را دنبال مى‏كنند. تصورى خام و نادقيق ولى گويا از اين هويت را مى‏توان با تشبيه آن به اسكلتى «استخوانى‏» به‏دست آورد كه با افزودن «گوشت و پوست‏» از طريق تعبير و تفسير به آن محتوا پيدا كرده موجوديتى مشخص به شكل مجموعه‏اى از جملات معنادار پيدا مى‏كند. تا اواسط قرن نوزدهم ميلادى چنين خصوصيتى تنها در انحصار منطق به حساب مى‏آمد. تنها نظريه‏اى در منطق نيز كه به شكلى كاملا صورى مدون شده در حقانيت آن مناقشه‏اى جدى وجود نداشت، نظريه قياس (18) ارسطويى بود. طبق اين نظريه، قالب بنيادى هر حكم خبرى، يا ساختار منطقى آن را سه جزء موضوع، محمول و رابط شكل مى‏دهند به‏طورى كه با قرار دادن الفاظ معنادار، هر يك از نوع مناسب، در درون اين اجزاء، جمله‏اى مشخص و معنادار حاصل مى‏شود. بر اين مبنا، قواعدى در اين نظريه وضع مى‏شوند كه با به‏كاربستن آنها مى‏توان در مورد هر مجموعه متشكل از سه جمله، بدون درنظرگرفتن معناى هر يك، تعيين كرد كه آيا تشكيل استدلالى معتبر مى‏دهد يا نه. بدين‏ترتيب امر تشخيص و تفكيك استدلالهاى معتبر از نامعتبر در هر مبحثى به نحوى متقن و مناقشه‏ناپذير صورت گرفته مقام منطق به عنوان وسيله‏اى اغماض‏ناپذير در زمينه‏هاى مختلف معرفتى در جهت دستيابى به حقيقت تثبيت مى‏گردد.

نقش اجتناب‏ناپذير منطق در فعاليتهاى معرفتى ايجاب مى‏كند كه نظريه‏اى كه به عنوان نظريه درست منطقى اختيار مى‏شود نوع زبانى را كه مناسب حقيقت‏جويى است تعيين كند. بنابراين، چنانچه نظريه قياس به عنوان نظريه درست منطقى اختيار شود، زبان حقيقت‏بالضروره بايد زبانى باشد كه توانايى انعكاس ساختار موضوع - محمولى احكام را داشته باشد. زبانهاى عادى از تيره هندواروپايى براى بسيارى از جملات خبرى خود اين قابليت را تضمين مى‏كنند. (اساسا مى‏توان گفت كه نظريه موضوع - محمولى بودن ساختار احكام فى‏الواقع «قبايى‏» است كه مناسب «اندام‏» اينگونه جملات «دوخته‏» شده است.) ليكن در اين زبانها جملاتى نيز وجود دارند كه بيان‏كننده نسبتها هستند و لااقل در ظاهر امر تن به اين قيد نمى‏دهند. بنابراين براى قرار گرفتن اينگونه زبانها در مقام زبان حقيقت‏يا لازم است‏به نحوى نسبتها به «محمولات‏» تحويل شوند و يا بايد واقعى‏بودن نسب به عنوان مصاديق مفاهيم نسبى (مانند «بزرگتر»، «بلندتر»، «سنگينتر» و امثالهم) انكار گردد. در طول بيش از بيست قرنى كه نظريه قياس در پهنه منطق حكمروايى بلامنازع داشت، اين شقوق هر دو به انحاء مختلف آزمون شدند. با وجود اينكه هيچ‏گاه نتايج درخشانى از اين آزمونها به‏دست نيامد، اين امر مانع از اين نشد كه فلاسفه، طى قرون متمادى و تا اواخر قرن نوزدهم ميلادى، بالاجماع نظريه قياس را تنها نظريه درست درباره ساختار منطقى احكام و اعتبار استدلالات بدانند.

از بدو تدوين نظريه قياس بر منطق‏دانان معلوم بود كه زبان رياضيات از حيث قابليت مذكور با زبانهاى عادى تفاوتهايى بنيادى دارد. اولا احكام و قضاياى نظريه‏هاى مختلف در رياضيات را (من‏جمله هندسه) نمى‏توان تماما در قالب موضوع - محمولى گنجاند و ثانيا همه براهين رياضى را (من‏جمله براهينى كه نتايج آنها را قضايايى عميق و مهم تشكيل مى‏دادند) نمى‏توان در مجموعه‏هاى سه‏جمله‏اى (يا مجموعه‏هايى از اين مجموعه‏ها) خلاصه كرد. تا مدتهاى مديد اين امر موجباتى براى نگرانى منطق‏دانان فراهم نمى‏كرد، زيرا مى‏توانستند رياضيات را، نه به‏عنوان شاخه‏اى از معرفت كه حقايقى را مكشوف مى‏سازد، بلكه به عنوان مشغولياتى ذهنى (از نوع بازيهاى فكرى مانند شطرنج) تلقى كنند. اين ديدگاه به صورت سنتى غالب در فرهنگ يونان باستان پس از فروپاشى مكتب فيثاغورثيان تثبيت‏شد و سپس به فرهنگ اروپا در قرون وسطى منتقل گرديد. در اواسط قرن هفدهم ميلادى اين سنت توسط گاليله، هم صريحا و هم عملا، مورد حمله قرار گرفت. سخنان معروف وى در رساله‏اى تحت عنوان «عيارسنج‏» (19) به وضوح نظر وى را درباره لزوم جايگزينى زبان عادى با زبان رياضى در مقام زبان حقيقت‏بازگو مى‏سازد: «فلسفه متنى است كه در كتابى عظيم، يعنى عالم، به رشته تحرير درآمده است; عالمى كه پيوسته در مقابل ديدگان ما گسترده است. ليكن اين كتاب را نمى‏توان فهميد مگر اينكه نخست زبانى را كه به آن نوشته شده است فراگرفت و حروفى را كه متن از آنها انشاء گرديده است، خواند. اين كتاب به زبان رياضى نوشته شده و حروف متن آن را مثلثها، دواير و ساير اشكال هندسى تشكيل مى‏دهند. بدون اينها امكان درك حتى يك كلمه از مفاد اين متن براى بشر ميسر نيست; بدون اينها انسان به گمگشته‏اى مى‏ماند كه ميان راهروهاى تودرتو و درهم‏پيچيده، در تاريكى سرگردان است.» در صفحات 237 و 238 . Drake [1957]

گاليله آگاه بود كه تبعات نظرش درباره ارزش معرفتى رياضيات مستقيما كفايت نظريه قياس را به عنوان ابزارى مؤثر در حصول معرفت‏به زير سؤال مى‏كشد. اين آگاهى در ميان سطور كتاب جاودانى وى Galileo [1632] به صراحت مشهود است. وى اولين قدمهاى بنيادى را نيز عملا با استفاده از ابزار و براهين رياضى براى نظريه‏پردازى درباره مقوله حركت در اثر معروف خود Galileo [1638] برداشت و بدين‏ترتيب پايه‏هاى علم نوين فيزيك را پى‏ريزى كرد. پيگيرى نوآورى گاليله توسط نيوتن منجر به پديدآمدن نظريه‏اى جامع و اعجاب‏انگيز در فيزيك به زبان رياضى شد كه در امر توضيح و پيش‏بينى حركات اجسام زمينى و سماوى تواما، توفيقات چشمگيرى به‏دست آورد. ليكن نه گاليله، نه نيوتن و نه ساير متفكرانى كه به كارآيى زبان رياضى در حصول معرفت از طبيعت عميقا اعتقاد داشتند، هيچ‏يك نتوانستند (و يا نخواستند) قدمى در جهت كشف نظريه‏اى منطقى بردارند كه زبان جديد حقيقت لزوم جايگزينى نظريه قياس را با آن مطرح ساخته بود. وجود پايه‏هاى متزلزل و مشكوك در مبانى اين زبان جديد و عدم توفيق بزرگترين اذهان رياضى جهان در ترميم اين وضع براى مدتى حدود صد و پنجاه سال، به نظر نگارنده عامل اصلى بى‏توجهى به لزوم تحول در منطق را تشكيل مى‏دهد. وجود چنين وضعيتى، عدم عنايت منطق‏دانان اروپا را به لزوم يافتن نظريه‏اى جديد در منطق و ادامه پايبندى ايشان را به نظريه قياس (به عنوان تنها نظريه موجه منطقى) كاملا توجيه مى‏كند. توفيق وايراشتراس در رفع اين نقيصه بنيادى در رياضيات، از يك سو نقطه چرخشى را در اين روند به وجود آورد. بعد از وى ديگر دليلى موجه براى طفره رفتن از قبول زبان رياضى به عنوان زبان واقعى حقيقت وجود نداشت. از سوى ديگر، بسط و توسعه روزافزون روشهاى رياضى براى نظريه‏پردازى در زمينه‏هاى ديگر علم فيزيك، مانند حيطه گازها، حرارت، الكتريسيته و مغناطيس و توفيقات چشمگير اعمال اين روشها، دلائل فزاينده و پرقدرت ديگرى را مبنى بر وجود مناسبتى عميق ميان رياضيات و حقيقت مطرح مى‏ساخت.

بدين‏ترتيب در دهه‏هاى پايانى قرن نوزدهم ميلادى دو موضوع به‏طور جدى در دستور كار تحقيقات منطقى قرار گرفت. موضوع اول مربوط به دلايل محكم و موجهى مى‏شد كه حكايت از نقصان و نارسايى نظريه قياس در تبيين ساختار منطقى احكام و مبانى استنتاجهاى معتبر مى‏كردند. ديگر امكان نداشت‏سرسختى احكام و براهين رياضى را در تن دادن به قالب و قواعدى كه نظريه قياس براى تفكر الزام‏آور قلمداد مى‏كرد با بهانه‏هايى چون فقدان ارزش معرفتى در تفكرات رياضى، تهديدى جدى براى حقانيت اين نظريه به‏حساب نياورد. .اين تهديد در عين حال ضرورت يافتن نظريه‏اى جامع در منطق را مطرح مى‏ساخت كه بتواند دربرگيرنده كليه زمينه‏هاى تفكر درباره حقايق امور باشد. موضوع دوم مربوط به كيفيت تماما صورى نظريه‏هاى بنيادى در رياضيات بود كه مساله تعيين نوع قرابت كل رياضيات را با منطق مطرح مى‏ساخت. درباره هر دو اين موضوعات، تحقيقات فرگه و راسل مستقل از يكديگر به نتايج مشابهى رسيدند. راى اين دو متفكر درباره نوع قرابت رياضيات با منطق را مى‏توان اجمالا در يك جمله خلاصه كرد: رياضيات عين منطق است. اين بدان معنى است كه: (1) اصول موضوعه و قضاياى نظريه‏هاى رياضى هر يك بيان‏كننده حقيقتى هستند، و (2) حقايق رياضى همان حقايق منطقى‏اند. اين راى درباره رابطه رياضيات و منطق به «منطق‏گرايى‏» (20) شهرت دارد و ما در اينجا وارد بحث درباره آن نمى‏شويم. در مورد كليترين شكل براى ساختار منطقى احكام خبرى همين‏قدر كافى است در اينجا گفته شود كه هم فرگه و هم راسل مبناى اين شكل را در رابطه تابع و متغير يافتند. اين رابطه اساس نظريه تكميل‏شده آناليز را تشكيل مى‏دهد و با تمسك به آن، همراه با (1) تعريف ادواتى كه به نام «سور» (21) اشتهار يافته‏اند، (2) تعريف توابعى كه آنها را «توابع حقيقتى‏» (22) نام داده‏اند و (3) مجموعه‏اى از اسامى خاص، مى‏توان ساختار منطقى تمامى جملات معنادار خبرى را در هر زبان كه براى حقيقت‏جويى كفايتى دارد، معين كرد. (23)

ج) تفكر، ذهنيت و امكان معرفت

در زمانى كه فرگه به تحقيقات منطقى اشتغال داشت، تلقى رايج از منطق در ميان فلاسفه اين بود كه منطق علمى است كه تبيين قوانين تفكر را در دستور كار خود دارد. در اين تلقى تفكر عملى به حساب مى‏آيد كه در ذهن از طريق محتويات آن صورت مى‏پذيرد. غايت اين عمل را نيز تشكيل «قضاوت‏» مى‏دانستند كه تعبير آن از نظر منطقى محدود به واسطه‏اى مى‏شد كه فكر را به حقيقت مرتبط مى‏سازد. بدين‏ترتيب قوانينى كه منطق سعى در كشف و بيان آنها داشت از اصول و قواعدى تشكيل مى‏شدند كه در راهيابى به حقيقت نقشى هدايت‏گر را بر عهده داشتند. چنانچه در گذار فكر از قضاوتى به قضاوت ديگر اين اصول و قواعد رعايت مى‏شدند، امكان نمى‏داشت‏خطايى بيش از خطاى محتمل در قبول قضاوت اول در كار ذهن خطور كند. درحالى‏كه عدول از رعايت آنها، علاوه بر اين خطاى هميشه محتمل، ذهن را مواجه با خطاهايى مضاعف نيز مى‏كرد. بنابراين «قوانين تفكر» در منطق تنها مى‏توانستند مصونيت ذهن را در برابر خطا هنگام گذار ميان قضاوتها تضمين كنند. اين قوانين به تنهايى كفايتى در راهنمايى ذهن براى گزينش يك قضاوت براى آغاز تفكر ندارند. بديهى است كه تا ملاك مناسبى براى چنين گزينشى به قوانين تفكر افزوده نشود، منظور برقرارى ارتباط ميان فكر و حقيقت‏برآورده نخواهد شد. از آنجا كه حصول معرفت در گرو تحقق اين منظور است، جستجو براى يافتن چنين ملاكى مساله‏اى است كه در معرفت‏شناسى بايد دنبال شود. تا اوايل قرن بيستم ميلادى در نظريه‏هاى مختلفى كه مكاتب متنوع فلسفى در معرفت‏شناسى تهيه و عرضه مى‏كردند، تلقى مشتركى از كيفيت معرفت‏به چشم مى‏خورد. در اين تلقى، معرفت از مجموعه‏اى از قضاوتهاى درست تشكيل مى‏شود و محتواى هر قضاوت نيز هويتى كاملا ذهنى دارد; يعنى موجودات و عناصرى را دربر مى‏گيرد كه يا خود صرفا از تصاوير، نقوش يا تصوراتى كه تنها در ذهن شكل ، يا اينكه توسط اعمالى صرفا ذهنى (25) تامين مى‏شوند. از تبعات اين تلقى براى رياضيات اين است كه اصول موضوعه و قضاياى نظريه‏هاى رياضى حقايقى را تنها درباره ذهنيات بيان مى‏كنند. فرگه خيلى زود متوجه شد كه اين نظر نمى‏تواند با واقعيات امر انطباقى داشته باشد و بنابراين تلقى مذكور مى‏بايد مبتنى بر خطا بوده باشد. ملاحظات فرگه در اين باره براساس خصوصياتى شكل گرفتند كه وى درباره ذهنيات از آغاز فعاليتهاى تحقيقاتى خويش كشف كرده، حاصل آنها را به تفصيل در Frege [1918] به چاپ رسانده است. اين خصوصيات را مى‏توان جمعا با يك جمله بيان كرد: ذهنيات مختص ذهن منفردى هستند كه خود در آن تحقق مى‏پذيرند. اين بدان معناست كه چندوچون ذهنيات (1) تنها بر ذهنى معلوم و مكشوف است كه در آن ظهور مى‏كنند; و (2) از آن ذهن به ذهن ديگرى قابل انتقال نيستند. اين حال درباره احساسات، عواطف و آلام كاملا مشهود است. تنها خود من علم به احساس خاصى دارم كه از ديدن فلان منظره در فلان تاريخ به من دست داده است، به‏طورى كه امكان ندارد بتوانم اين احساس را به ديگرى منتقل سازم. مى‏توانم سعى كنم آن را به زبانى توصيف كنم يا توسط تصاويرى به نمايش گذارم; ليكن آن توصيف يا اين تصاوير هيچ‏يك اولا با احساس من يكى نبوده و ثانيا آنچه را ديگران مى‏توانند از آنان درك كرده و بفهمند احساس من نبوده، بلكه تصور يا برداشت آنها از اين احساس است. باز اين تصور و برداشت مختص ذهنى است كه در آن تحقق مى‏يابد و هيچ راهى وجود ندارد تا از طريق آن بتوان تصور و برداشت اذهان مختلف را با يكديگر و با آنچه در ذهن من تحقق داشته است، حتى مقايسه كرد. به اعتقاد فرگه اين حال اختصاص به نوع خاصى از ذهنيات نداشته، بلكه همگى آنها را (من‏جمله نقوش، تصاوير يا تصورات ذهنى) شامل مى‏شود. فرض كنيم راهى پيدا شده باشد كه مرا قادر مى‏سازد به محتويات ذهن فرد ديگرى مستقيما دسترسى پيدا كنم تا شايد از اين طريق بتوانم استنباط خود را از محتويات ذهنى او با آنچه فى‏الواقع در ذهن وى نقش بسته است، مقايسه كنم. «دسترسى‏يافتن مستقيم من‏» به محتويات ذهن آن شخص تنها مى‏تواند بدين‏معنا باشد كه بدون تمسك به واسطه‏اى چون توصيف يا تصويرى محسوس از آن محتويات، به درك آنها نائل آيم. ليكن فرض تحقق چنين دركى خود مستلزم ظهور تصوراتى (از محتويات ذهن آن شخص) در ذهن من است كه در مورد انطباق آنها با واقعيت امر (يعنى محتويات ذهن آن شخص به همان‏صورتى كه در ذهن اوجلوه كرده‏اند) جاى سؤال وجود دارد.

دليل انتقال‏ناپذير بودن محتويات ذهنى، از نظر فرگه، از واقعيت ذهن ناشى مى‏شود. ذهن اساسا محفظه‏اى بسته است كه كليد اسرار آن نه تنها فقط در دست‏شخصى است كه ذهن به او تعلق دارد، بلكه راهى نيز وجود ندارد تا از طريق آن وى بتواند اين كليد را به ديگرى واگذار كند. هر راهى كه براى تحقق اين منظور تصور شود، خود مانعى براى تحقق آن دربر خواهد داشت. تبعات اين حال براى معرفت ابعادى خانمان‏برانداز را شامل مى‏شود. اگر (1) قضاوت را از عناصر تشكيل‏دهنده معرفت قلمداد كنيم، و (2) براى محتواى هر قضاوت نيز قائل به هويتى كاملا ذهنى باشيم، آنگاه بالضروره بايد تن به اين نتيجه دهيم كه معرفت (لااقل به شكل عينى و عمومى آن) امكان‏پذير نيست. در باب (1) فرگه هيچ مناقشه‏اى ندارد، اما اگر قرار است (2) فرض درستى بوده باشد لازم مى‏آيد قضاوتها را مختص ذهن منفردى به حساب آوريم كه در آن تحقق مى‏پذيرند. در اين صورت نيز قضاوت يك ذهن را با قضاوت اذهان ديگر نمى‏توان حتى مقايسه كرد و قضاوتها بالضروره كيفيتى كاملا شخصى و خصوصى پيدا مى‏كنند. اگر آنچه را من درست تشخيص مى‏دهم با آنچه ديگران درست‏يا نادرست تشخيص مى‏دهند حتى به مقايسه درنيايد، قضاوتى كه عموم بتوانند در آن سهيم شوند ميسر نيست و در نتيجه معرفت، به شكلى كه منظور اهل علم است، امكان‏پذير نخواهد بود.

د) معنا و حقيقت

اما فرگه نه تنها معرفت عمومى و عينى را امكان‏پذير مى‏دانست‏بلكه رياضيات تكميل‏شده در زمان خويش را تحققى از كمال مطلوب آن محسوب مى‏كرد. در اين رياضيات هر قضيه مبتنى بر اثباتى متقن و باصلابت است و هر اثبات نيز درستى يك نتيجه را به نحوى عينى و به گونه‏اى كه يكسان براى عموم قابل درك است، تثبيت مى‏كند. بنابراين در رياضيات قضاوت هست و هر قضاوت نيز هيچ خصيصه‏اى از خصائص ويژه ذهنيات را ندارد. فرگه اين نتيجه را تعميم مى‏دهد: معرفت تنها در زمينه‏هايى امكان‏پذير است كه در آنها تشكيل قضاوت عينى ميسر بوده باشد. قضاوت نيز تنها به شرطى مى‏تواند عينى باشد كه محتواى آن به يكسان براى عموم قابل درك و بررسى باشد. اما محتواى يك قضاوت چه مى‏تواند باشد تا در عين اينكه هويتى ذهنى ندارد به گونه‏اى يكسان براى عموم قابل درك باشد؟ طرح اين سؤال هوشمندى فرگه را در انتخاب راهى كه به جواب بايد برسد روشن مى‏سازد. اين راه را رجوع به زبان در مقابل فرگه قرار داد. علت‏برگزيدن زبان را براى جستن جواب مى‏توان به گونه ذيل تبيين كرد: در هر رشته از فعاليت فكرى كه نظر به جستجوى حقيقت دارد، نتايج‏حاصله توسط جملاتى بيان مى‏گردند كه در زبانى تاليف مى‏شوند. نقد و بررسى اين نتايج نيز از طريق فهم اين جملات و ارزيابى قدمهايى انجام مى‏پذيرد كه براى اثبات هر مدعا برداشته شده‏اند. هر يك از اين قدمها، به نوبه خود، توسط جملاتى قابل بيان هستند. نتيجه ارزيابى نيز در قالب جملاتى در همان زبان اعلام مى‏شود و به همين ترتيب مورد نقد و بررسى عامه قرار مى‏گيرد. هنگامى كه اين روند به نتيجه‏اى منتهى شود كه نقد و بررسى فزونتر درباره آن موردى نداشته باشد، مى‏توان گفت معرفتى حاصل آمده است. پس در جستجوى حقيقت و حصول معرفت زبان نقشى اغماض‏ناپذير دارد.

اما آنچه از عبارات و جملات يك زبان فهميده شده، در ارتباط با حقيقت مورد سنجش و ارزيابى قرار مى‏گيرد معنا است. زبان فى‏الواقع محملى است كه معنا را انتقال مى‏دهد. از سوى ديگر زبان حقيقت‏به گونه‏اى يكسان قابل فهم است: بدين‏معنا كه كليه كسانى كه در استفاده از زبانى كه براى جستجوى حقيقت مناسب است تبحر و مهارت كافى پيدا كرده باشند مى‏توانند درك واحدى از عبارات و جملات صريح و سليس آن داشته باشند. فى‏المثل هركس كه زبان هندسه اقليدسى را به حد كافى فرا گرفته باشد از قضاياى آن همان را مى‏فهمد كه اقليدس يا هندسه‏دانان ديگر فهميده يا مى‏فهمند. اما ارضاى دو شرط لازم است تا زبانى بتواند به گونه‏اى يكسان قابل فهم باشد. يكى اينكه معنا بايد ثابت و متعين باشد; چنانچه معنا در واقع متغير و نامعين باشد دركى واحد از زبانى كه حامل آن است امكان نمى‏پذيرد. ديگر اينكه معنايى واحد بايد بتواند از ذهنى به ذهن ديگر منتقل شود; اگر امكان نمى‏داشت كه ذهنى همان معنا را بفهمد كه ذهن ديگرى فهميده است، نه تنها تبادل آراء و اخبار از طريق زبان به صورتى كه معمول است ممكن نمى‏شد، بلكه امكان تعليم و تعلم علوم و معارف نيز از ميان مى‏رفت. تعين و انتقال‏پذيرى معنا ايجاب مى‏كند كه معنا موجوديتى مستقل از ذهن و ذهنيت داشته باشد. ذهن معنا را درمى‏يابد و كشف مى‏كند اما نمى‏تواند خالق و صانع آن باشد. پس از اين جهات تفاوتى بنيادى بين معنا و تصورات ذهنى به چشم مى‏خورد. تصورات مخلوق ذهن و محبوس در آن هستند به‏طورى كه هيچ محملى وجود ندارد تا از آن طريق بتوانند از اين محبس رها شده در دسترس عموم قرار گيرند. معنا در مقابل آزاد و مستقل از ذهن است و چه ذهنى در كار باشد چه نباشد در جهان وجود داشته مانند ساير ساكنان آن به يكسان در برابر «انظار» گسترده است.

اينجا نوبت‏به طرح عميقترين سؤال مى‏رسد كه تعمقات فرگه را مى‏توان كوششى براى يافتن جوابى مناسب به آن تعبير كرد: سؤالى كه چشم به حقيقت زبان دارد. ملاحظاتى كه از نظر گذرانديم بر سه نكته دلالت دارند: (1) قرابتى ميان ذهنيات صرف از يك طرف و حقيقت امور از طرف ديگر وجود ندارد; (2) در كسب معرفت و يافتن حقيقت، زبان نقشى اغماض‏ناپذير ايفا مى‏كند; و (3) زبان حقيقت‏حامل معانى متعين و ثابتى است كه موجوديت آنها مستقل از ذهن و ذهنيت است. از اين سه نكته مى‏توان نتيجه گرفت كه پيوندى تنگاتنگ و قرابتى باطنى ميان معنا و حقيقت وجود دارد. معناست كه حقيقت را منعكس مى‏سازد و تنها از طريق درك معنا دسترسى به حقيقت ميسر مى‏شود. پس كيفيت‏حقايق را مى‏توان از طريق شناسايى كيفيت معنا به دست آورد. ليكن كيفيت معنا را چگونه مى‏توان شناسايى كرد؟ جواب فرگه را به اين سؤال مى‏توان در يك جمله خلاصه كرد: از طريق شناسايى كيفيت زبان حقيقت. براى اينكه زبانى بتواند حامل معاينى باشد كه حقيقت را منعكس مى‏سازند، لازم است ميان اين زبان و آن معانى وجهى مشترك وجود داشته باشد. فرگه اين وجه مشترك را در ساختار منطقى تشخيص مى‏دهد و از اين حيث تشخيص وى شباهتى بارز با نظر معلم اول منطق يعنى ارسطو دارد. جستجوى ساختار منطقى توسط ارسطو با اين انگيزه دنبال شد كه وى بتواند از طريق كشف آن به مقومات حقيقت دست‏يابد. طريقى را نيز كه ارسطو براى اين جستجو برگزيد مبتنى بر تحليل ساختار زبانى بود كه به تشخيص او براى راهيابى به حقيقت كفايت تام دارد. پس روى‏آوردن به زبان و تحقيق در كيفيات آن براى دستيابى به عمق و اساس حقيقت نه تنها در سنت تفكر فلسفى بى‏سابقه نبوده، بلكه برخلاف تصورى كه در آغاز بحث‏به آن اشاره شد، موجباتى را نيز براى انحطاط و ابتذال مباحث فلسفى پديد نياورده است.

ه) ساختار در زبان حقيقت

اما چنانچه كه گذشت نمونه‏هايى را كه فرگه و ارسطو هر يك به عنوان زبان حقيقت‏برگزيدند، با يكديگر تفاوت داشتند. نحوه تحليل اين دو نيز درباره ساختار منطقى متفاوت بود. ارسطو ساختار را تنها در جملات زبان عادى سراغ كرد و از آن به قالب موضوع - محمول براى احكام (26) رسيد. آنچه در آخرين مرحله از تحليل هر يك در مقام موضوع يا محمول قرار مى‏گرفت (به‏ترتيب جواهر اوليه و كيفيات)، با الفاظ يا عباراتى مشخص مى‏شوند كه خود داراى ساختارى منطقى نيستند. در نظريه ارسطو، تنها جملات داراى ساختار منطقى‏اند و اين ساختار يا رابطه تملك بين جواهر اوليه و كيفيات را منعكس مى‏كند يا رابطه اندراج را بين جواهر ثانويه. فرگه از سوى ديگر، تحقيق خود را در باب ساختار از زبان رياضى آغاز كرد. وى در اين زبان علاماتى را كه معنا مى‏پذيرند به‏طور كلى از سه نوع يافت: (1) علاماتى كه معناى آنها كامل است و هر يك دلالت‏بر فى‏المثل عددى دارند - تمام ارقام مانند «4» ، « 2ز » و p ] »از اين دسته‏اند; (2) جملاتى كه هر يك حكمى را بيان مى‏كنند كه يا درست است‏يا نادرست، مانند «5 ل 3+2» يا «9‹4» ; و (3) عباراتى كه در تركيب آنها متغيرات آزادى وجود دارد. اين متغيرها علاماتى هستند كه خود دلالت‏بر مقدارى خاص نداشته، ليكن مى‏توان مقاديرى از مجموعه‏اى از اعداد را با آنها جايگزين كرد. اين عبارات خود داراى معناى كاملى نبوده، ليكن از طريق جايگزينى ذكر شده معنايى خاص مى‏پذيرند. به همين جهت فرگه آنها را عبارتهايى «اشباع‏نشده‏» (27) مى‏خواند. به ازاى جايگزينى هر مقدارى براى متغيرات در اين عبارات، آنها «اشباع‏» شده حاصل به صورت جمله‏اى كامل درمى‏آيد. مثالهاى ساده‏اى از اين نوع عبارات را مى‏توان در« 6 3x »يا y>x ] »يافت. به ازاى مقدار 2 براى x و 3 براى y اين عبارات و 2 براى y جملاتى حاصل مى‏شود كه هر يك حكمى نادرست را بيان مى‏كند. اينگونه عبارتها در زبان رياضى دلالت‏بر موجوداتى دارند كه آنها را «تابع‏» مى‏خوانند. توابع دقيقترين تعريف خود را براى اول‏بار در نظريه مجموعه‏هاى كانتور پيدا كردند. در اين نظريه توابع به عنوان موجوداتى تعريف مى‏شوند كه هر يك تناظرى يك به يك ميان اعضاى يك مجموعه و اعضاى مجموعه‏اى ديگر را برقرار مى‏سازند. با اتخاذ اين تعبير براى عبارتهاى فوق، فرگه خود را ملزم ديد كه «درست‏بودن‏» يا «نادرست‏بودن‏» را به صورت مقاديرى تلقى كند كه جمعا يك مجموعه دو عضوى را تعريف مى‏كنند. اين مقادير را در «جبر بولى‏» (28) با ارقام «1» و «0» و در كتابهاى منطق به زبان انگليسى با حروف T ] »و F ] »نشان مى‏دهند. بدين‏ترتيب توابعى كه با عبارتهاى 6 3x ] »و y>x ] »مشخص مى‏شوند تناظرى يك به و (F برقرار مى‏سازند. نكته‏اى را كه در اين‏خصوص بايد به آن توجه داشت اين است كه چنين تعبيرى، درست و نادرست را هر يك مانند ساير مقادير رياضى به صورت «شيئى‏» جلوه‏گر مى‏سازد. ليكن اين اشياء با موجودات رياضى تفاوتى اساسى دارند و آن اين است كه هويت آنها رياضى نبوده بلكه مرتبط با حقيقت امرى است. درست آن حكمى است كه حقيقتى را منعكس مى‏سازد و نادرست‏حكمى است كه خلاف آن را. بنابراين و براى برجسته ساختن اين تفاوت، فرگه اين مقادير را «مقادير حقيقتى‏» (29) نام مى‏دهد.

با استفاده از ابزارى كه توصيف آنها گذشت، فرگه مفاهيم و نسب را به عنوان انواعى‏خاص از توابع معرفى مى‏كند: «ما در اينجا با توابعى روبه‏رو هستيم كه مقادير آنها هميشه مقاديرى حقيقتى است. اين نوع توابع را هنگامى كه از يك متغير تشكيل شده باشند " در صفحه 39 . Geach & Black [1980] با اين تعبير راه براى بسط كاربرد ابزارهايى كه از تحليل زبان رياضى به دست آمده‏اند به كليه زبانهايى كه براى جستجوى حقيقت كفايتى دارند (من‏جمله زبانهاى عادى) باز مى‏شود. در نظر فرگه مفاهيم هوياتى هستند كه در هر زبان با عباراتى مشخص مى‏شوند كه شكل تابعى با يك متغير را دارند و بر تناظرى يك به يك ميان اعضاى يك مجموعه و مجموعه مقادير حقيقتى دلالت مى‏كنند. اين عبارتها را فرگه «محمول‏» (32) مى‏خواند. به‏طور مثال، عبارتهاى x ] انسان است‏»، y ] سبز است‏» و z ] متحرك است‏» هر يك محمولات ساده‏اى را در زبان فارسى تشكيل مى‏دهند كه بر مفاهيم انسان، سبز و متحرك دلالت مى‏كنند. به همين ترتيب، طبق تجويز فرگه، عباراتى كه بر نسب دلالت دارند نيز تعيين مى‏شوند. از اين تحليل روشن مى‏شود كه مفاهيم در نظر فرگه هوياتى هستند كه داراى ساختار هستند. محمولات نيز عباراتى را در يك زبان تشكيل مى‏دهند كه خود نه تنها ساختار دارند بلكه به موجب سهيم بودن در ساختارى مشترك با مفاهيم، قابليت انعكاس آنها را در زبان پيدا مى‏كنند. براى وجود مفاهيم به تعبير فرگه وجود حداقل دو مجموعه كفايت مى‏كند: يكى مجموعه مقادير حقيقتى و ديگرى مجموعه‏اى كه از عضو تهى نبوده باشد. با وجود حداقل دو مجموعه از اين نوع، مجموعه‏اى از تناظراتى يك به يك كه مى‏توانند ميان اعضاى آنها برقرار شوند، پا به عرصه وجود مى‏گذارد. از طريق كشف اين تناظرات، مفاهيم مكشوف‏شده توسط وضع عبارتهايى كه با ساختار آنها مناسبت دارند، در زبان منعكس مى‏گردند.

هر عضو يك مجموعه را مى‏توان نامگذارى كرد. نامگذارى هر شى‏ء نيز از طريق برقرارى تناظرى يك به يك ميان علامت‏يا لفظى در زبان با شيئى منحصر به فرد صورت مى‏گيرد. علامت‏يا تركيبى از علائم در يك زبان كه در چنين تناظرى با شيئى قرار گيرد، از نظر فرگه مقام اسم خاص را در آن زبان احراز مى‏كند. نظريه فرگه درباره اسامى خاص به تفصيل در مقاله Frege [1892] مطرح شده است. قبل از فرگه، نظريه متنفدى منسوب به جان استوارت ميل (33) درباره اسامى خاص وجود داشت كه در آن اسامى خاص علائمى فاقد هرگونه ساختار تلقى شده معناى هر يك در شيئى كه بر آن دلالت مى‏كنند خلاصه مى‏شود. (34) برهان معروف فرگه در اين مقاله در مورد رابطه اين‏همانى ميان ستاره صبح و ستاره شب بدين‏منظور طرح‏ريزى شده است كه نشان دهد صرف برقرارى رابطه نامگذارى براى‏معنادارى اسامى خاص كفايت نمى‏كند. اگر اين رابطه براى اين منظور كافى مى‏بود، جملات «ستاره صبح همان ستاره صبح است‏» و «ستاره صبح همان ستاره شب است‏» نمى‏بايد از لحاظ منطقى كوچكترين تفاوتى با يكديگر داشته باشند. (زيرا الفاظ «ستاره صبح‏» و «ستاره شب‏» در واقع بر شيئى واحد يعنى سياره زهره دلالت مى‏كنند.) اما اين دو جمله به وضوح از اين لحاظ با يكديگر تفاوت دارند. اولى جمله‏اى است «تحليلى‏» كه فاقد هرگونه محتواى خبرى است، درحالى‏كه دومى جمله‏اى است «تاليفى‏» كه خبرى ارزشمند را درباره واقعيتى بيان مى‏كند كه از طريق تحقيقات نجومى مكشوف گشته است. فرگه وجود اين تفاوت را ميان جملاتى از اين قبيل، دال بر وجود ساختار در اسامى خاص معرفى مى‏كند. هريك از اين دو اسم در عين دلالت‏بر يك شى‏ء واحد، داراى ساختارى متفاوت است و با تمسك به ساختار هر يك مى‏توان تفاوت منطقى ميان دو جمله مذكور را توضيح داد.

براى روشن شدن اين مطلب كه ساختار منطقى اسامى خاص چه نوع هويتى مى‏تواند باشد، به يك نكته توجه مى‏كنيم. هر اسم خاص در يك زبان از نظر منطقى معادل توصيفى است كه مى‏توان از يك جنبه از شيئى كه اسم بر آن دلالت مى‏كند در آن زبان تاليف كرد. فى‏المثل نام «ارسطو» را در نظر بگيريد. فرض كنيم كه توصيف «شاگرد افلاطون و معلم اسكندركبير» يك جنبه از شخصيت ارسطو را بيان مى‏كند. حال چنانچه هر جمله‏اى را كه در آن لفظ «ارسطو» در مقام دلالت‏بر ارسطو قرار گرفته است در نظر بگيريم، و فقط اين لفظ را در آن با توصيف فوق جايگزين كنيم، جملاتى به‏دست مى‏آيد كه مقدار حقيقتى احكام بيان‏شده توسط آنان هيچ تفاوتى با مقدار حقيقتى جمله نخست نمى‏كند. هرگاه جمله اول مبين حكمى درست‏بوده باشد، جمله حاصل از اين جايگزينى نيز مبين حكمى درست‏خواهد بود، و چنانچه حكم بيان‏شده توسط اولى نادرست‏بوده باشد، همين امر در مورد جمله دوم صدق خواهد كرد و بالعكس. توصيف موردنظر به وضوح داراى ساختار است: ساختار آن را مى‏توان با عبارت «شاگرد x و معلم y »نشان داد. معادل بودن اين توصيف به لحاظ منطقى با نام «ارسطو»، ايجاب مى‏كند كه اين نام نيز در واقع همين ساختار را دارابوده باشد. (اگر اين واقعيت در زبانهاى عادى به صراحت نمايش نمى‏يابد اين امر را مى‏توان به حساب نقص اينگونه زبانها گذارد.) حال اگر در عبارتى كه نشان‏دهنده ساختار منطقى نام «ارسطو» است نظر كنيم، آن را از نوع عباراتى خواهيم يافت كه تابعى را مشخص مى‏سازند. چنانچه در اين نظر قدرى دقت نيز كنيم، متوجه خواهيم شد كه تابع مشخص‏شده در اينجا از نوع توابعى كه مفاهيم يا نسب را تشكيل مى‏دهند نيست. مفاهيم، به خاطر مى‏آوريم، توابعى هستند كه بين مجموعه‏اى از اشياء و تنها مجموعه مقادير حقيقتى تعريف مى‏شوند. در اينجا تابع موردنظر بين مجموعه‏اى از اشياء از يك طرف و مجموعه ديگرى از اشياء از و y در اين تابع «مقادير» افلاطون و اسكندركبير را قرار دهيم، «مقدار» تابع ارسطو مى‏شود. چنانچه مقادير اين متغيرها به ترتيب برنتانو و هايدگر برگزيده شوند، مقدار تابع هوسرل مى‏گردد; و چنانچه ميرداماد و ملامحسن فيض كاشانى به اين منظور انتخاب شوند، مقدار تابع بر ملاصدرالدين شيرازى قرار مى‏گيرد. تناظر يك به يكى كه در اينجا برقرار شده است، جفتى از اعضاى مجموعه‏اى را كه در آن افلاطون، اسكندركبير و كليه كسانى كه معلم كسى و شاگرد ديگرى بوده‏اند، با تك‏فردى از مجموعه‏اى مطابقت مى‏دهد كه شامل ارسطو، هوسرل، ملاصدرالدين شيرازى و امثالهم مى‏شود.

با طرح چنين ساختارى براى اسامى خاص، فرگه به نظرى بديع دست مى‏يابد كه شايد زياد موردتوجه واقع نشده است. انسانها در محاورات و تفكرات خود به اشياء ارجاع مى‏دهند، به آنها اشاره مى‏كنند و آنها را معرفى مى‏كنند. نظريه‏هاى ذهنى‏گرا اين قابليت را يا از طريق اعطاى كيفيتى ارجاعى به ذهنيت توضيح مى‏دهند (فى‏المثل در آراء هيوم و كانت ماهيت نقوش و تصاوير ذهنى در ارجاع و معرفى اشياء خلاصه مى‏شود)، يا اينكه اين كيفيت را به نفس برخى اعمال ذهنى و بعضى از انواع آگاهى نسبت مى‏دهند (فى‏المثل در آراء برنتانو و هوسرل برخى از انواع آگاهى مانند ميل، تخيل و ادراك با ماهيتى ارجاعى مشخص مى‏شوند). كنارگذاردن اينگونه نظريه‏ها به نفع نظريه‏اى واقع‏گرا كه در آن خلع‏يد از ذهن و ذهنيت در دستور كار قرار دارد، طبعا اين سؤال را مطرح مى‏سازد كه توضيح چنين قابليتى در تفكر انسانها چيست. نظريه فرگه درباره اسامى خاص دقيقا اين منظور را از طريق نسبت دادن ساختار منطقى به آنها برآورده مى‏سازد. متاسفانه فرگه شخصا در هيچ يك از آثار خود صريحا به اين سؤال نپرداخته است و هيچ‏گاه نيز آنچه را ما در اينجا ساختار منطقى اين اسامى معرفى كرده‏ايم تبيين نكرده، تنها به ذكر چند مثال جسته گريخته در اين خصوص اكتفا كرده است. ليكن به زعم ما اين معنا در آثار وى وجود دارد و با زدودن ابهام از اطراف آن نه تنها مى‏توان پاسخى بديع به اين سؤال يافت‏بلكه به عمق نوآوريهاى او در فلسفه نيز بيشتر پى برد.

تابعى فرض كردن ساختار منطقى اسامى خاص دو نتيجه در بر دارد: يكى اينكه از طريق قرار دادن مقاديرى مناسب در اين توابع (به‏طورى كه تابع خود به ازاى آنها صاحب مقدارى باشد)، يك و فقط يك شى‏ء منحصربه‏فرد معرفى مى‏شود; ديگر اينكه با جايگزينى چنين مقاديرى در اين توابع، اسم خاص محتوايى خبرى پيدا مى‏كند. شاگرد افلاطون و معلم اسكندركبير بودن خبرى را درباره ارسطو تشكيل مى‏دهد كه با اطلاع يافتن از آن تنها شخص ارسطو از ميان خيل اشخاصى كه وجود داشته يا دارند، معرفى مى‏شود. عمل معرفى‏كردن را تابعى كه ساختار منطقى اسامى خاص را تشكيل مى‏دهد، از طريق تناظرى يك به يك كه ميان مجموعه‏هايى كه وجود دارند و تهى نيستند انجام مى‏دهد. وجود اين مجموعه‏ها نيز تعيين‏كننده اين تناظرها به‏گونه‏اى ثابت و متعين است، زيرا هر مجموعه خود هويتى ثابت و متعين دارد. بدين‏ترتيب: (1) ساختار منطقى اسامى خاص به عنوان عاملى جلوه‏گر مى‏شود كه با دارا بودن آن اسامى خاص كيفيتى ارجاعى و اشاره‏اى پيدامى‏كنند; و (2) با «اشباع‏» اين ساختار، محتوايى متعين و ثابت پديد مى‏آيد كه مى‏تواند خبرى مشخصا از يك شى‏ء را به اطلاع برساند. (درحالى‏كه ممكن است آن شى‏ء مستقيما در دسترس قرار نداشته باشد. فى‏المثل در مورد ارسطو يا هر شخص ديگرى كه زمانى وجود داشته و از ميان رفته است، صرفا با درك نام او و بدون اينكه الزامى به ادراك مستقيم از آن شخص وجود داشته باشد، مى‏توان دقيقا فهميد كه منظور كيست.) بنابراين الزامى وجود ندارد تا با تمسك به ذهن و ذهنيت كيفيت ارجاعى محاورات و تفكرات توضيح داده شود; زبان و كيفيت عناصر تشكيل‏دهنده آن خود اين مهم را به انجام مى‏رسانند. واضح است كه از مهمترين تبعات اين نظر يكى اين است كه تفكر نه با ذهن و بر ذهنيت‏بلكه با زبان و بر معنا صورت مى‏پذيرد. (35) بدين‏ترتيب زبان جاى ذهن را در تفكر براى جستجوى حقيقت مى‏گيرد و چنانچه مضمون «قوانين تفكر» از نظريه سنتى در منطق كماكان حفظ شود تعبير صحيح آن در حقيقت زبان خلاصه مى‏گردد.

و) معنا و محتوا

اين تفصيلات چه تصويرى از معناى اسامى خاص ترسيم مى‏كنند؟ قبل از شروع بحث در اين‏باره، بايد گفت كه در مورد جواب صحيح به آن ميان شارحان و منتقدان فرگه اختلاف‏نظر وجود دارد. علت اساسى وجود اين مناقشات، يكى در انتخاب واژه‏هايى است كه فرگه خود در Frege [1892] براى توضيح تمايز بين محتواى خبرى و مدلول اسامى خاص انجام داده است; علت ديگر آن نيز قصور فرگه در طرح و رويارويى با اين سؤال است. واژه‏اى كه فرگه خود در اين مقاله براى آنچه ما به آن «مدلول‏» اسم خاص نام مى‏دهيم، برگزيده است در آلمانى Bedeutung و معادل آن در انگليسى meaning و در فارسى معنا است. شايد دليل اين انتخاب نابجا را بتوان اينگونه توجيه كرد كه طبق نظريه جان استوارت ميل معناى هر اسم خاص تنها در شيئى خلاصه مى‏شود كه بر آن دلالت دارد. امروزه همه شارحان و منتقدان انگليسى‏زبان فرگه در انتخاب واژه reference به‏جاى اين واژه اتفاق‏نظر دارند. گرچه معادل دقيق واژه اخير به فارسى دلالت است، كليه نويسندگان انگليسى‏زبان با استفاده از آن مفهوم «مدلول‏»، (referent) را منظور دارند. واژه‏اى كه فرگه براى مفهومى برگزيده است كه ما از آن به عنوان «محتواى خبرى‏» ياد كرده‏ايم، در آلمانى Sinn است كه معادل انگليسى آن sense است. براى اين واژه در فارسى معادل دقيقى وجود ندارد. بعضى از كاربردهاى آن در آلمانى و انگليسى مترادف مفهوم معنا، (meaning) هستند و همين امر نيز باعث‏شده كه نه تنها راسل بلكه مايكل دامت (36) كه از برجسته‏ترين شارحان و منتقدان فرگه در حال حاضر است و فى‏الواقع عمرى را صرف بررسى و نقد آثار وى كرده است، همين معنا را از آن مستفاد كند. از نظر ما چنين تعبيرى از اين واژه باعث‏بروز اشكالاتى در نظريه فرگه مى‏شود كه تنها به علت انتخاب اين تعبير پديد مى‏آيند و با اتخاذ تعبيرى ديگر، كه پيشنهاد خواهد شد، ظاهر نمى‏شوند. بحث مجملى در اين خصوص متعاقبا خواهد آمد. از طرف ديگر واژه sinn يا sense ،هر دو، مفهوم جهت را در خود مستتر دارند. خبر نيز هويتى است كه جهت‏دار است: از شى‏ء يا واقعه‏اى «صادر» شده به سوى ادراك كسى كه آن را درمى‏يابد «جريان‏» پيدا مى‏كند. بنابراين صلاح در آن ديديم كه در اينجا واژه «خبر» يا «محتواى خبرى‏» را به عنوان معادل اصلح براى واژه انتخابى فرگه و معادل انگليسى آن برگزينيم.

چه مى‏شود اگر Sinn را به معنا تعبير كنيم؟ براى ورود به بحث درباره اين سؤال، نخست‏بايد مطالبى به اجمال در مورد نظر فرگه درباره جملات بيان شود. فرگه جملات را عبارتهايى در نظر مى‏گيرد كه از طريق «اشباع‏» عبارات تابعى كه بر مفاهيم دلالت مى‏كنند، حاصل مى‏گردند. نحوه «اشباع‏» اينگونه عبارات نيز بدين‏صورت است كه يا متغيرهاى آزاد در آنها توسط سورهاى كلى و جزئى محصور مى‏شوند، يا تمامى اين متغيرات با اسامى خاص جايگزين مى‏گردند. بدين‏ترتيب هر جمله عبارتى كامل است و از اين حيث‏به اسامى خاص شباهتى تام دارد. بنابراين فرگه خود را ملزم مى‏بيند كه براى آن، هم مدلول و هم محتواى خبرى تعيين كند. براين اساس، او محتواى خبرى يك جمله را حكمى تشخيص مى‏دهد كه توسط جمله بيان مى‏شود (37) ، و مدلول آن را يكى از مقادير حقيقتى معين مى‏كند. بر اين اساس فرگه هر جمله را كه حكمى درست‏بيان مى‏كند اسم خاصى براى مقدار حقيقتى درست مى‏انگارد و هر جمله را كه مبين حكمى نادرست است، نامى براى مقدار حقيقتى نادرست تلقى مى‏كند. هر كدام از احكام بيان‏شده توسط اينگونه جملات نيز به نوبه خود خبرى را از جنبه‏اى از جوانب هر يك از اين مقادير به اطلاع مى‏رسانند. معضل هنگامى پيش مى‏آيد كه جمله‏اى داشته باشيم كه در آن اسم خاصى بدون دارا بودن مدلول، به كار رفته باشد. اينگونه اسامى معمولا توسط افسانه و داستان وارد زبانهاى عادى مى‏شوند و نمونه‏هايى از آنها را مى‏توان در زبان فارسى در اساميى چون «رستم دستان‏»، «حسين كرد شبسترى‏»، «اميرارسلان رومى‏» و امثالهم سراغ كرد. جمله‏اى مانند «رستم دستان دو متر قد داشت‏» را در نظر بگيريد. شكى نيست كه اين جمله حكمى را بيان مى‏كند، زيرا تمام كسانى كه فارسى را خوب بلدند، با درك اين جمله كوچكترين ابهامى در آنچه مى‏گويد پيدا نمى‏كنند. حال فرض مى‏كنيم كه حكم بيان‏شده توسط اين جمله همان معناى آن باشد. از آنجا كه بين معنا و حقيقت پيوندى تنگاتنگ برقرار است، لازم مى‏آيد كه حكم بيان‏شده توسط اين جمله يا درست‏يا ادرست‏بوده باشد. به اين دليل كه موجودى به نام «رستم دستان‏» وجود نداشته كه قدى داشته باشد، مى‏توان استدلال كرد كه حكم بيان‏شده توسط اين جمله بايد نادرست‏باشد. اصل دو مقدارى در منطق (اصلى كه مى‏گويد هر جمله معنادار يا بايد رست‏باشد يا نادرست; اگر درست‏بود، نقيض آن نادرست و اگر نادرست‏بود نقيض آن درست است، شق ثالثى نيز وجود ندارد)، ايجاب مى‏كند كه با فرض نادرست‏بودن اين جمله نقيض آن درست‏بوده باشد. نقيض اين جمله، جمله ذيل است: «اينطور نيست كه رستم دستان دو متر قد داشت.» اين جمله فى‏الواقع مى‏گويد رستم دستان دو متر قد نداشت. اما همان دليلى كه موجب شد تا حكم بيان‏شده توسط جمله اول را نادرست فرض كنيم در مورد اين حكم نيز صدق مى‏كند. بنابراين نمى‏توان گفت‏حكم اخير درست است (در عين اينكه از نقض يك حكم نادرست‏به‏دست آمده است).

فرگه اين قبيل جملات را اساسا فاقد مقدار حقيقتى مى‏داند. دليل نظر وى را نيز اين اصل تشكيل مى‏دهد كه هر عبارتى كه به ظاهر دلالت‏كننده باشد، تنها در صورتى داراى مدلول است كه كليه اجزاى آن كه هر يك به ظاهر دلالت‏كننده است، داراى مدلول باشند. چنانچه لفظ يا عبارتى به ظاهر دلالت‏كننده (مانند يك اسم خاص) اما در واقع فاقد مدلول، جزئى از عبارتى را تشكيل دهد كه به ظاهر دلالت‏كننده است، عبارت دوم نيز فاقد مدلول خواهد بود. (38) اين اصل به ظاهر كاملا موجه مى‏آيد و براساس آن جملاتى كه حاوى اسامى خاصى هستند كه هر يك به نوبه خود دلالت‏بر شيئى واقعى ندارند، فاقد مدلول به حساب مى‏آيند. مدلول جملات را نيز فرگه مقادير حقيقتى تعيين كرده بود. بنابراين چنين جملاتى فاقد مقدار حقيقتى خواهند بود. پس اگر اين قبيل جملات را معنادار فرض كنيم، بايد اذعان كنيم كه اصل دو مقدارى در منطق صراحتا توسط فرگه نقض شده است. راسل در واقع اين شق را در تعبير فرگه برمى‏گزيند و براساس آن تشخيص مى‏دهد كه قائل بودن به خصوصيت دلالت‏كنندگى در توصيفات، مآلا به نقض اصل دو مقدارى در منطق مى‏انجامد. براى حفظ اصل دو مقدارى در مقابل اين تهديد، راسل لازم مى‏بيند كه توصيفات را از مجموعه عبارتهاى دلالت‏كننده حذف كند. نظريه معروف وى درباره توصيفات (معين و غيرمعين) كوششى است‏براى تبيين توصيفات به عنوان عبارتهايى كه دلالت‏كننده نيستند. بدين‏ترتيب با انكار دلالت‏كنندگى براى توصيفات، دلالت‏كنندگى الفاظى كه در زبانهاى عادى به صورت اسامى خاص ظاهر مى‏شوند نيز انكار مى‏شود (زيرا هر توصيف معين از شيئى به لحاظ منطقى معادل اسمى است كه بر آن شى‏ء اطلاق مى‏شود.) (39) دامت از طرف ديگر، تا نيمه راه پا به پاى راسل پيش مى‏رود. وى نيز مانند راسل نه تنها حكم بيان‏شده توسط يك جمله خبرى را معادل معناى آن به حساب مى‏آورد، بلكه محتواى خبرى اسامى خاص را نيز عين معناى آنها تعبير مى‏كند (مگر نه اينكه آنچه از اين عبارات و جملات فهميده مى‏شود محتواى خبرى و احكام بيان‏شده توسط آنها است؟ چه چيزى افزون بر اين براى معنا لازم است؟) وى همچنين اين استدلال را مى‏پذيرد كه نسبت دلالت‏كنندگى به اسامى خاص يا توصيفات در زبانهاى عادى ناقض اصل دومقدارى در منطق خواهد بود. ليكن دامت، برخلاف راسل، وجود اين تناقض را نه دليلى بر انكار دلالت‏كنندگى اينگونه عبارات، بلكه حجتى بر نادرستى اصل دومقدارى در منطق به حساب مى‏آورد. (40)

واضح است كه هر دو اين آراء در تناقضى آشكار با نظريات فرگه قرار دارند. وى صراحتا هم به دلالت‏كنندگى اسامى خاص و توصيفات معادل آنها در زبانهاى عادى قائل است، و هم اصل دو مقدارى را در منطق صادق مى‏داند: «درك من از مقدار حقيقتى يك جمله درست‏بودن يا نادرست‏بودن آن است. هيچ مقدار حقيقتى ديگرى نيز وجود ندارد.» Frege [1892] در صفحه 63 كتاب . Geach & Black [1980] عصاره اتهامى كه اين منتقدان بر فرگه وارد مى‏آورند اين است: پافشارى وى بر دلالت‏كنندگى اسامى خاص و اصل دومقدارى در منطق، او را به موضعى متناقض مى‏كشاند. ليكن به نظر ما موضع فرگه تنها در صورتى متناقض جلوه مى‏كند كه از محتواى خبرى اسامى و جملات، معناى آنها را تعبير كنيم. اگر معنا در نظر فرگه متمايز از محتواى خبرى تلقى شود، هيچ‏گونه تناقضى پديد نمى‏آيد، زيرا اصل دومقدارى در منطق تنها درباره جملات معنادار صادق است. طبق اين تعبير، عبارات و جملات معضل‏آفرينى كه مورد بحث ما قرار دارند، اساسا فاقد معنا هستند; در عين اينكه محتواى خبرى دارند. اگر اين تعبير درست‏باشد، نظر فرگه بدين‏صورت تفسير مى‏شود كه مدلول و محتواى خبرى الفاظ، عبارات و جملات هيچ يك به تنهايى معناى آنها را تشكيل نداده، بلكه هر يك از مقومات آن به حساب مى‏آيند. تنها از جمع هر دو اين مقومات است كه معنا تكميل و حاصل مى‏گردد.

جملاتى كه بيان‏كننده حكمى هستند، ليكن معنا ندارند، داراى كاربردهايى ارزشمند در زبانهاى عادى بوده، قابليتها و غناى آنها را افزايش مى‏دهند. قابليت زبانهاى عادى براى تشكيل اينگونه جملات، آنها را به صورت ابزارى مؤثر در خدمت داستانسرايى، نمايشنامه‏نويسى، شعرسرايى و ساير فعاليتهاى خلاقه هنرى قرار مى‏دهد كه از نظر فرهنگى ارزشى انكارناپذير دارد. ليكن براى زبان حقيقت دارا بودن اين قابليت نقص است. در كار جستجوى حقيقت تنها معنا دخالت دارد و چنانچه زبان حقيقت اجازه تشكيل جملاتى را بدهد كه بيان‏كننده حكمى هستند بدون اينكه در واقع معنايى داشته باشند، غرض از استفاده از اينگونه زبانها به كلى نقض مى‏شود. تجويز فرگه براى رفع اين نقيصه چنين خلاصه مى‏شود: «زبانى از لحاظ منطقى مطلوب است كه شرط ذيل را ارضاء كند: هر عبارتى كه در مقام اسمى خاص، با رعايت صحيح قواعد دستور زبان و از تركيب علاماتى تشكيل مى‏شود كه معانى آنها قبلا معين شده‏اند، بايد در واقع شيئى را مشخص كند; و هيچ علامت جديدى نبايد در مقام اسم خاص وارد زبان گردد، مگر اينكه مدلول آن مشخص بوده باشد.» (همانجا، صفحه 70) اينكه چگونه اين مهم بايد در زبان حقيقت تحقق پذيرد سؤالى نيست كه براى آن جواب واضح و ساده‏اى در دست‏باشد.

رفع تناقض فوق به ترتيبى كه اينجا پيشنهاد شد خود خالى از اشكال نبوده، مسائلى را مطرح مى‏سازد كه ابزار لازم براى حل آنها لااقل در آثار فرگه به چشم نمى‏خورد. فى‏المثل اين نظر كه عبارات معناپذير به لحاظ دارابودن ساختارى تابع و متغيرى محتوايى خبرى را كسب مى‏كنند، به تنهايى نمى‏تواند چگونگى داشتن محتواى خبرى را در عين فقدان معنا براى عبارتهاى زبان عادى توضيح دهد. قرار دادن اسامى خاصى كه بر موجودى دلالت ندارند در يك عبارت تابعى ، منجر به جايگزينى متغيرها در تابع مربوطه با هيچ مقدارى نمى‏شود. بنابراين از طريق اين نوع جابجايى، تابع موردنظر خود مقدارى حاصل نكرده در نتيجه نمى‏تواند شيئى را معرفى كند. پس اگر قرار باشد كسب محتواى خبرى تنها از طريق مقداريافتن يك تابع امكان‏پذير گردد (غير از اين چگونه اين امر مى‏تواند تحقق پذيرد؟) چگونه امكان دارد جملاتى وجود داشته باشند كه در عين نداشتن معنا، حكمى را بيان مى‏كنند؟ پيش آمدن اين سؤال و سؤالاتى مانند آن، به هر حال بر نسبت تناقض دادن به اصولى كه فرگه نظريه خويش را درباره حقيقت زبان براساس آنها استوار كرده است، ارجحيت دارد. سؤالاتى از اين قبيل انگيزه تحقيق و تفحص بيشتر در عمق آثار فرگه را دامن مى‏زنند و از طريق اين تحقيقات امكانات بيشترى براى دسترسى به حقيقت زبان، معنا و فكر فراهم مى‏گردد. اما آنچه در اين راستا مناقشه نمى‏پذيرد، اين است كه افكار و آراء فرگه خصوصيتى راهگشا دارند و مسائلى را مطرح مى‏سازند كه تا زمان وى در فلسفه مسبوق به سابقه‏اى نبوده‏اند. اينكه معنا چيست و چگونه زبان قابليت‏حمل و نقل آن را دارد; و اينكه چه كيفياتى در معنا موجبات انعكاس حقيقت را در آن فراهم مى‏آورند، سؤالاتى هستند كه توسط فرگه مطرح شده‏اند و بعد از وى قدرت فكرى برجسته‏ترين فلاسفه و منطق‏دانان قرن حاضر را به خود مشغول ساخته‏اند.

4. نتيجه

بحث‏حاضر با طرح سؤالى به ظاهر مضحك از طريق مقايسه زبان با ولت‏متر آغاز شد. قصد ما از چنين آغازى اين بود كه متعاقبا نشان دهيم صرف وسيله بودن زبان نه تنها قرار گرفتن آن را در مقام موضوعى براى تعمقات فلسفى، به موجبى براى مبتذل ساختن فلسفه و مباحث آن تبديل نمى‏كند، بلكه بالعكس باعث و بانى گشوده شدن راههايى كاملا تازه و بى‏سابقه براى تعميق و توسعه غناى مباحث فلسفى مى‏گردد. اين چكيده ميراثى است كه از تشكيل سنت تحليلى در فلسفه به‏جا مانده است و امروزه نيز نه تنها فعالانه پيگيرى و دنبال مى‏شود، بلكه به سرعت در اقصى نقاط جهان بسط و گسترش مى‏يابد. در اين ميراث دو مضمون را برجسته نموده، سعى كرديم هر يك را از طريق بحثى نسبتا تفصيلى در آراء مور و فرگه تا حدودى بشكافيم و در معرض انظار قرار دهيم. يكى از اين مضامين اين است كه مسائل سنتى در فلسفه را مى‏توان با كيفيت لاينحل ماندن مشخص كرد و علت «ريشه گرفتن‏» آنها را در «بدنه‏» فلسفه در استفاده نابجا از زبان عادى يافت. مضمون ديگر اين است كه تحقيق در ساختار پنهان زبان مى‏تواند اسرار معنا را رفته‏رفته مكشوف ساخته، انتظارات ما را از آنچه به عنوان حقيقت در فعاليتهاى معرفتى جستجو مى‏كنيم به واقعيت امر نزديك و نزديكتر سازد. اين مضامين در واقع «دو روى‏» يك «سكه‏» را تشكيل مى‏دهند. نحوه صحيح استفاده از زبان، مانند ساختار واقعى آن، توسط حقيقت زبان تعيين مى‏شود. براى يافتن حقيقت زبان نيز بايد تحقيق را از نقطه‏اى آغاز كرد. در اين خصوص، انتخاب نوعى از زبان به عنوان نمونه‏اى مناسب براى تفكر در راستاى حقيقت، به نظر ضرورى مى‏رسد. مور اين زبان را به طور كلى با مشخص كردن انتظارى كه از زبان مناسب براى حل مسائل معرفتى بايد داشت، معين كرد. اين انتظار را نيز نه تنها با توجه به كيفيت زبانى كه در علوم به‏كار گرفته مى‏شود، بلكه همچنين با نظر به كاربردهايى از زبانهاى عادى كه در حل مسائل كارآيى داشته به نتايجى توافق‏برانگيز مى‏رسند، شكل داد. فرگه از سوى ديگر رياضيات تكميل‏شده در زمان خود را جايگاه اوليه زبان حقيقت تشخيص داد. هر دو اين متفكران با آغاز حركت از چنين نقطه‏اى به نتايجى دست‏يافتند كه تجويزاتى را براى تكميل زبانى كه انتخاب كرده بودند و ترميم نواقص آن، در بر داشت. بدين‏ترتيب تحقيق در خصوصيات نوع زبانى كه به عنوان زبان حقيقت‏برگزيده شده بود، اين دو متفكر را به دستاوردهايى درباره حقيقت زبان نائل آورد كه لااقل مى‏توان آنها را فتح بابى در جهت روشن شدن واقعيت زبان حقيقت‏به شمار آورد.

پرورش اين مضامين در آثار مور و فرگه، سرآغاز جريان يافتن دو رده در تفكر فلسفى گرديد كه آثار و تبعات هر يك به سرعت‏به تمامى شعبات فلسفه سرايت كرد. از يك طرف ادامه كار فرگه توسط راسل و ويتگنشتاين (در مرحله اول از فعاليتهاى فكرى او) نه تنها نظريه‏هاى جديدى را درباره معنا مطرح ساخت، بلكه باعث پيدايش نظريه‏هايى عميقا متافيزيكى درباره اساس و ساختار هستى گرديد. از طرف ديگر، بسط و تعميق ملاحظات مور درباره نحوه كاربرد زبان، در مرحله دوم از فعاليتهاى فكرى ويتگنشتاين، با زير و رو كردن شمارى از فروض ريشه‏دار فلسفى، تصويرى بديع و بى‏سابقه از زبان را مطرح ساخت كه تبعاتى عظيم در نظريه‏پردازى راجع به ذهن، فهم، معرفت، علوم طبيعى، رياضيات، منطق و هنر به همراه آورد. ابزارى چون «تحليل مفهومى‏» و «تحليل منطقى‏» كه براى اول بار از طريق آثار مور و فرگه وارد صحنه فلسفه شده بودند، به سرعت در زمينه‏هاى مختلف فلسفى چون اخلاقيات، معرفت‏شناسى، ذهن‏شناسى، زيبايى‏شناسى رخنه كرده، خلاقانه به كار بسته و مى‏شوند. تاسيس مباحثى جديد در فلسفه، چون «فلسفه زبان‏» (يا «فلسفه زبان‏شناسانه‏») و «فلسفه منطق‏» (يا «منطق فلسفى‏») نيز از تبعات و پيامدهاى مستقيم قرارگرفتن زبان در مقام موضوعى براى تاملات فلسفى است.

شايد اغراق نباشد اگر تكان‏دهنده‏ترين تاثير پيدايش سنت تحليلى در فلسفه را در زمينه تصور فلسفى از مفاهيم قلمداد كنيم. تصور وجود قرابت‏باطنى ميان مفاهيم و ذهنيت‏به‏قدرى عميق در تفكر فلسفى ريشه دوانده بود كه قرنها مناقشه، اختلاف‏نظر و بحثهاى بى‏انجام درباره حقيقت مفاهيم نتوانسته بود كوچكترين خدشه‏اى بر آن وارد آورد. رويكرد فرگه و مور به زبان «يكشبه‏» ورق را در اين باب برگرداند. نحوه استفاده از زبان توسط مور براى حل مسائل فلسفى، و طرز نگرش و تحقيق فرگه درباره آن، زبان را به صورت دريچه‏اى جلوه‏گر ساخت كه از درون منفذ آن بارقه‏اى از حقيقت مفاهيم به يكباره هويدا گرديد. اينك به جاى درون‏كاوى به طرق و انحاء مختلف براى يافتن نقشى از مفاهيم در ذهن و ذهنيات، زبان به صورت محملى وارد فلسفه شد كه نويد انعكاس آيينه‏وار مفاهيم را در خود مى‏داد. اعماق اين محمل، برخلاف باطن آن محبس، به يكسان در برابر انظار همگان گسترده است، بنابراين امكانات نوينى براى تحقيق عينى و عمومى در گوشه‏ها و دقايق آن براى تحرى حقيقت مفاهيم فراهم آمدند. پيدايش اين امكانات تحولى سترگ را در كيفيت‏بحث در كليه مسائلى موجب شده است كه به نحوى از انحاء با حقيقت مفاهيم ارتباط دارند. در فلسفه، دامنه اينگونه مسائل زمينه‏هاى وسيعى را در بر مى‏گيرد. براى اينكه سؤالى را كه در آغاز مطرح كرديم بى‏جواب نگذاشته باشيم، جمع‏بندى اين بحث را با پاسخ دادن به آن به انجام مى‏رسانيم. سؤال اين بود: زبان مانند ولت‏متر يك وسيله است; چرا موردى براى قرار دادن ولت‏متر در مقام موضوعى براى تاملات فلسفى وجود ندارد، درحالى‏كه براى زبان قائليم كه دارد؟ در جواب مى‏گوييم: اولا براى دست‏يافتن به حقيقت ولت‏متر، مراجعه به مبحثى كوچك و مقدماتى در بخشى از علم فيزيك كفايت مى‏كند. توفيق در اين امر نيز تبع و پيامدى در هيچ بخشى از اين علم يا علوم ديگر پديد نمى‏آورد. ثانيا، خطيرترين عواقبى كه ممكن است از استفاده نابجا از ولت‏متر حاصل آيد، در از بين رفتن آن يا صدمه زدن به اشخاص يا اموال، خلاصه مى‏شود. در مورد زبان، اولا براى دست‏يافتن به حقيقت آن لازم است در عميقترين مباحث منطق و فلسفه وارد شد و به غور و تحقيق نشست. توفيق در حصول دستاوردى سزاوار در اين رهگذر نيز تاثيراتى بنيادى بر كل فلسفه و منطق به‏جا مى‏گذارد. ثانيا، استفاده نابجا از زبان باعث‏بروز مسائل لاينحلى مى‏شود كه براى قرنها فلسفه صحنه تاخت و تاز آنها بوده و در نتيجه از مسير جستجوى حقيقت منحرف شده است. توفيق در اصلاح كاربرد زبان كل فلسفه را از اين انحراف رهانيده، ارزش معرفتى شايسته آن را اعاده مى‏كند.

پى‏نوشتها:

1- بخشى از اين مقاله، به صورت سخنرانى و تحت همين عنوان، در سومين كنفرانس زبان‏شناسى به تاريخ 5/12/74 در دانشگاه علامه طباطبايى ايراد شد.

2. Gottlob Frege

3. Giuseppe Peano

4. Grundgesetze der Arithmetik

5. Georg Cantor

6. ترجمه انگليسى اين ضميمه در صفحات 224-214 كتاب Geach & Black [1980] آمده است. ترجمه انگليسى اين دو جمله را مقايسه كنيد با Bell [1992] صفحه 280.

7. Ludwig Wittgenstein

8. George Edward Moore

9. Herbert Francis Bradley

10. John McTaggart

11. George Frederick Stout

12 - براى يافتن نام و نشان اين مقاله و كليه اقوالى كه به اين شكل در متن ارائه مى‏شوند، رجوع كنيد به مدخلى كه به همين شكل در بخش مراجع آمده است.

13. analysis

14. conceptual analysis

15. analytic

16. The Analyst

17. . Karl Weierstrass براى كسب اطلاعات بيشتر در اين زمينه از تاريخ رياضيات رجوع كنيد به Boyer [1959] , Bell [1945] و . Boyer [1968]

18. syllogism

19. Galileo [1623]

20. logicism

21. Quantifier

22. . truth functions اين نام از ويتگنشتاين است و او براى نخستين‏بار تعاريف دقيق چهار نوع از اين توابع را كه شامل نفى، عطف، فصل و شرط مى‏شوند از طريق روشى به نام «جداول حقيقتى‏»، (truth tables) در Wittgenstein [1921] ارائه كرده است.

23. براى آشنايى با چگونگى صورت گرفتن اين امر و همچنين قواعد استنتاج در نظريه جديد منطقى رجوع كنيد به موحد [ 1373 ] و مراجعى كه در كتاب‏شناسى آن معرفى شده‏اند. درخور ذكر است كه همه اصطلاحاتى كه در اين كتاب برگزيده شده‏اند با اصطلاحات مطرح‏شده در اين مقاله مطابقت ندارند.

24. پيروان اين شكل تلقى از قضاوت را مى‏توان در بين تمامى فلاسفه نامدار قرون جديد (از دكارت تا كانت) سراغ كرد.

25. اين شكل تلقى از قضاوت متعاقب نظريات و افكار فيلسوف و روان‏شناس آلمانى قرن نوزدهم به نام برنتانو (Franz Brentano, 1838-1917) درباره ذهن و ماهيت آگاهى در اروپا باب شد. يكى از شاگردان وى ادموند هوسرل بود كه براساس تعليمات برنتانو مكتب پديدارشناسى را در فلسفه و روان‏شناسى تاسيس نمود.

26. اصطلاح «حكم‏» براى آنچه كه جمله بيان مى‏كند و از آن فهميده مى‏شود برگزيده شده است. در دانشنامه علائى ابوعلى‏سينا اين اصطلاح را همراه با «قضيه‏» به همين منظور استعمال كرده است. ليكن به نظر ما دقيقتر آن است كه لفظ «قضيه‏» را براى نتايج منطقى كه در يك دستگاه اصل موضوعى اثبات مى‏شوند حفظ كنيم. بدين‏ترتيب قضايا در يك نظريه احكامى هستند كه در آن نظريه به اثبات رسيده باشند.

27. در انگليسى Unsaturated

28. Boolean Algebra

29. در انگليسى truthvalue

30. در انگليسى concept

31. در انگليسى relation

32. در انگليسى predicate

33. John Sturat Mill

34. همين نظريه اخيرا توسط فلاسفه‏اى مانند كريپكى، (Kripke) و پاتنم، (Putnam) احيا شده است. شكل ديگرى از اين نظريه را مى‏توان در آراء راسل و ويتگنشتاين درباره اسامى خاص مشاهده كرد، منتها بايد توجه داشت كه منظور ايشان از «اسم خاص‏» با آنچه معمولا در زبانهاى عادى در اين مقوله گنجانده مى‏شود، متفاوت است. اينان با اين لفظ مقوله‏اى منطقى را مشخص مى‏سازند.

35. بنابراين طبق اين نظر بعيد نيست كه ماشينهايى چون كامپيوتر، در عين فقدان ذهن و ذهنيت، داراى قابليت تفكر قلمداد شوند.

36. Michael Dummett

37. فرگه اين محتوا را Gedanke مى‏خواند كه معادل انگليسى آن thought و به فارسى انديشه است. درخور ذكر است كه مراد فرگه از اين واژه موجودى ذهنى نبوده، بلكه آن است كه توسط همه اذهان به يكسان قابل فهم است و عينا از ذهنى به ذهنى ديگر مى‏تواند منتقل شود. در زبان انگليسى معمول است كه اين معنا را با واژه proposition كه معادل آن در اين مقاله حكم برگزيده شده است، بيان مى‏كنند.

38. رجوع كنيد به مقاله Frege [1982] ،خصوصا در صفحات 63-62 كتاب . Geach & Black [1980]

39. رجوع كنيد به . Russell [1905] فصل شانزدهم كتاب Russell [1919] نيز اختصاص به بحث درباره توصيفات دارد.

40. نگاه كنيد به . Dummett [1959]