مجلات >آيينه ميراث>شماره 24

مصاحبه

مصاحبه با آقاى جويا جهانبخش

جمشيد كيان‏فر

به نامِ آنكه جان را فكرت آموخت

در خدمت جناب آقاى جويا جهانبخش هستيم، جوان نوخاسته‏اى كه بسيار زود درخشيد، به مناسبت اينكه در هفته كتاب در بخش خادمان نشر به عنوان منتقد و مصحّح برنده جايزه شدند و همچنين آخرين تصحيح ايشان در مراسمِ گراميداشتِ حاميانِ نسخِ خطّى، قابل تقدير و شايسته شناخته شد، در سفر كوتاهى كه به همين مناسبت به تهران تشريف آورده‏اند از اين فرصت استفاده مى‏كنيم، در خدمتشان هستيم، از زبان ايشان درباره خود ايشان مى‏شنويم.

جناب آقاى جهانبخش! خيلى خوش آمديد و از اينكه دعوت آينه ميراث را كه به نوعى خودِ شما از بنيانگذاران اين نشريه هستيد، پذيرفتيد تا ما در خدمتتان باشيم سپاسگزاريم.

ابتدا خواهش مى‏كنم كه نسبت به معرّفى خودتان، سوابق و تحصيلات و اينكه واقعا چگونه شد كه در بين همه رشته‏هاىِ عمومى، تحصيل در حوزه را انتخاب كرديد مطالبى بيان بفرمائيد.

جهانبخش:

بسم‏اللّه الرّحمن الرّحيم. صَلَواتُ اللّهِ عَلَى المعصومين. بنده نخست از حُسنِ ظنِّ شما سپاسگزارى مى‏كنم، چون درخورِ اين همه اظهار لطف نيستم و اين را از بُنِ دندان و از ميان جان ـ به قول قدما ـ مى‏گويم نه اينكه از سرِ تعارف و از سرِ شكسته نفسى.

من متولّد 5/5/1356 در اصفهان در يك خانواده بالنّسبه فرهنگى ـ چه از تبار مادرى و چه از تبار پدرى ـ هستم.

گمان مى‏كنم قسمتى از زندگى‏ام كه به اين حوزه كارى مربوط مى‏شود، بيشتر ساحتِ ايّام راهنمايى و دبيرستان به اين طرف باشد طبق كتاب‏هايى كه در دورانى كه قدرت خواندن و نوشتن نداشتم، بيشتر براى من خواندند، و بعدا خودم خواندن آموختم و اين راه را پى گرفتم، اندك اندك شوقى در خودم نسبت به رشته «تاريخ» احساس كردم و بويژه «باستان‏شناسى».

زمانى كه سال اوّل راهنمايى بود و در مدرسه تيزهوشان پذيرفته شده بودم در اصفهان، آمارى گرفتند كه بچّه‏ها به چه شغل‏هايى مى‏خواهند وارد شوند. در كلِّ سازمان استعدادهاى درخشان در ايران اين آمار گرفته شد. يك نفر اعلام كرده بود كه مى‏خواهد باستان شناس شود و آن شخص من بودم و البتّه يك نفر هم اعلام كرده بود كه مى‏خواهد رئيس جمهور بشود و يقينا تا الآن رئيس جمهور نشده است! همچنان كه من باستان شناس نشدم و البتّه به عبارتى، شدم، چه عرض مى‏كنم بعدها صيرورت و تحوّل پيدا كردم و به عالَمِ ديگرى رفتم. وقتى خودكاوى و مراقبه مى‏كنم بارها به اين فكر بوده‏ام كه حال كنونى من با باستان‏شناسى چه نسبتى دارد تا همين سال‏هاى اخير هم با علاقه پى مى‏گرفتم مخصوصا در حوزه كتيبه و سكّه‏شناسى. احساس مى‏كنم كه من هم به گونه‏اى باستان‏شناس شدم، ولى باستان‏شناسِ انديشه و فرهنگ شدم، يعنى تتبّعات بنده در حوزه تفسير و كلام و حديث به عبارتى باستان‏شناسىِ افكارى است كه هنوز زنده است يعنى شناخت پيشينه افكارى كه امتدادِ كنونى آن فعّال و حىّ و پوياست.

بعدها اين تحوّل از عشق به تاريخ و باستان‏شناسى كم كم مرا به عشق به مطالعه متون كهن فارسى كشاند، دوست داشتم در رشته ادبيّات فارسى تحصيل كنم و بعد اندك اندك، ژرف‏تر شدن در متونِ فارسى، مرا به حوزه تخصصى اسلام‏پژوهى و اسلام‏شناسى كشانيد تا حدّى كه سال‏هاى آخر دبيرستان به كلى به اين شاخه گرويده بودم البتّه اين صيرورت با صيرورتِ ظاهرىِ من هم قدرى تناسب پيدا كرده بود، يعنى همان سالِ اوّل و دوم دبيرستان از مدرسه تيزهوشان ـ كه فقط رشته‏هاى تجربى و رياضى داشت ـ خودم را منتقل كردم به رشته علوم انسانى. در زمانى كه شاگرد اوّل بودم در رشته‏هاى طبيعى و رياضى، برخى گمان مى‏كردند كه من حتما راهىِ المپياد خواهم شد يا مثلاً در نهايت ممكن است يك فيزيكدانِ شعردوست شوم، در حالى كه شعر دوستى‏ام ماند و فيزيك پژوهى رفت و اصلاً در كل به اين سمت كشيده شدم.

كيان‏فر:

ببخشيد كلامتان را قطع مى‏كنم؛ الآن دقيقا خاطرم نيست ولى فكر مى‏كنم همان دوره دبيرستان بود كه در تلويزيون مصاحبه‏اى از شما پخش شد و اين ظن و گمان در حقيقت از همانجا شروع شد كه شما يكى از دانش‏آموزان بسيار موفق دبيرستان بوديد و قطعا اين انتظار مى‏رفت كه در المپيادها شركت كنيد و بدون كنكور هم در يكى از رشته‏هاى فنّى دانشگاهى تحصيل كنيد.

امّا بعدها عملكردِ شما مغاير بود، مغاير هم نمى‏توانيم بگوئيم به هر حال شما راهى را مى‏خواستيد برويد و جستجو كرديد و ادامه داديد و برايتان آرزوى موفقيّت مى‏كنيم.

در اينجا سئوالى را اضافه مى‏كنم و آن اين كه اصلاً شما هيچ موقع در كنكور شركت كرديد يا نه؟

جهانبخش:

حال عرض مى‏كنم. آن زمانى كه آن مصاحبه تلويزيونى پخش شد در سال سوم راهنمايى يا اوّل دبيرستان بودم. الآن نمى‏توانم دقيقا تطبيق كنم. آن زمان، بله. درست اوج بُحران بود: از يك سو به عنوان شاگرد برگزيده رشته رياضى ـ كه گاهى حتّى بالاترين نمره‏ها را در خودِ درس رياضى مى‏آورد و موفّق بود ـ از طرف همه و مدرسه توقع اين بود كه در رشته رياضى ادامه تحصيل بدهم، ولى در همان مصاحبه كتابى كه من درباره‏اش سخن گفتم «الابنيه عن حقايق الادويه» بود!

بدين ترتيب، اين بُحران در همان دوره آشكار شد. من بعدا كه وارد رشته علوم ـ انسانى شدم و ادامه هم دادم تا سال سوم دبيرستان هم كه رسما در مدرسه ـ چون سال چهارم را خودم متفرقه جداگانه ادامه دادم ـ بودم، كنكور هم دادم ولى كنكورى كه سال سوم دبيرستان مى‏توان داد و آن كنكور دانشگاه آزاد است. كه البتّه آنجا هم در رشته ـ ادبيات فارسى شركت كردم و اوّل هم شدم (در همان ناحيه كه امتحان داده بودم).

حتّى دو ترم هم هزينه دانشگاه را پرداختم و به اصصلاح ذخيره كردم ولى بعدها اصلاً ديدم كه: نه، رغبت من كاملاً در شاخه ديگرى است شاعرِ خوبِ شهرِ ما گفت:

آنسوى اين آبى رفيقان در عبورند من دلسپرده كوچه‏هاى اصفهان را

از همان ايّام، مثلاً سال دوم و سوم دبيرستان دوست داشتم تعاريف منطقى و فلسفى را به زبان عربى بنويسم يا حفظ كنم يا حتى در ورقه‏اى بياورم و ديگر كُلاً كشيده شدم به حوزه علميه اصفهان و الآن سال‏هاست در آنجا مشغولم. هم مشغول تحصيل بودم و هم قدرى مشغول تدريس بودم. آخرين درسى هم كه رسما شركت مى‏كردم در حوزه علميه اصفهان، درسِ خارج فقه آيت‏اللّه طباطبائى، امام جمعه فعلىِ اصفهان، بوده كه البتّه لختى است به علّت پاره‏اى ازدحام اشتغالات از آن درس محروم مانده‏ام و إن‏شاءاللّه ادامه خواهم داد.

كيان‏فر:

موفّق باشيد! آقاى جهانبخش، مى‏خواهم از فرصت استفاده كنم و به نخستين آثارِ قلمىِ شما بپردازم از چه موقع با نوشتن پرداختيد از چه زمانى به تصحيح ـ متون كه به تعبيرِ شما به نوعى بى‏ربط با باستان‏شناسى نيست ـ و من هم معتقدم بى‏ربط نيست و به نوعى بيانگر علاقه اوليه شماست ـ پرداختيد؟ در اين زمينه براى ما بگوئيد.

جهانبخش:

من خيلى زود و بلندپروازانه قلم به دست گرفتم. الآن آشكار يادم مى‏آيد كه سال دوم و سوم دبستان،به خيال خودم مؤلّفات تاريخى، حتّى مثلاً تصويرهاى اشياء باستانى را در اين تأليف گونه‏ها نقاشى مى‏كردم!

تاريخِ هخامنشيان نوشته بودم، تاريخِ ساسانيان نوشته بودم و حتّى خيال اين را در ذهن مى‏پُختم كه اينها را به چاپ برسانم؛ كه خوشبختانه، نه آن آثار مانْد و نه به چاپ رسيد!

ولى پُر نوشتم، مخصوصا در سازمانِ ملّىِ استعدادهاىِ درخشان با اينكه از جهتى استعدادِ ادبى و استعداد در شاخه علوم انسانى را مى‏سوزانيد ـ به‏خاطرِ اينكه تأكيد بر روى رشته‏هاى ديگرى بود و حتّى گاهى اين رشته تحقير مى‏شد ـ ولى دبيرانى داشتم كه پر و بال مى‏دادند. من همان موقع رساله‏اى مُفرده در حدود بيست صفحه يا سى صفحه‏اى در باب فردوسى نوشته‏ام، در باب فرهنگ دوره ساسانى نوشته‏ام، يادم هست در همان زمان رساله‏اى در باب خواجه رشيدالدين فضل‏اللّه نوشته‏ام، در آن رساله‏ها قدرى كار قلمى را به‏طور جدّى تمرين كردم؛ زودتر از آن، همان چهارم و پنجم دبستان بود. ايام بمباران اوّلين بار براى صفحه خواندنى‏هاىِ تاريخىِ اطلاعات هفتگى مطلبى نوشتم كه البتّه چاپ نكرد ولى هنوز يادم هست كه در صفحه نامه‏هاى رسيده نوشته بود: «مطلب شما رسيد و چاپ مى‏كنيم»!

آن مطلب را از كرمان با همان نثر و خطّ كودكانه بر ايشان فرستاده بودم.

بارى، اوّلين نوشته‏اى كه از بنده به‏طورِ رسمى چاپ شد مقاله‏اى بود گويا تحت عنوان «در بارگاه سيمرغ» انتشار يافت.

همان سال سوم راهنمايى كه بودم مقاله‏اى نوشته بودم در باب تصحيح ابياتى از شاهنامه؛ چون از مدّت‏ها پيش مخصوصا به‏خاطر علاقه عميقى كه به شاهنامه داشتم تصحيحات و نسخه‏هاى شاهنامه را زير و رو مى‏كردم، و حتّى همان زمان، موثق‏ترين نسخه‏هاى شاهنامه را كه نسخه مورّخ 675 بريتيش ميوزيوم باشد، از دانشگاه تهران عكس گرفتم. حالا چه هفت خوانِ رُستمى هم همان زمان طى كردم، تا يك طفل توانست عكسِ چنان نسخه‏اى را از بخش نسخ خطّى دانشگاه بگيرد، اين بماند و چگونه رفتن و ورقِ عكس خريدن از خيابان ناصر خسرو و بر دوش كشيدن و آوردن به اينجا نزد آقاى آقا ربيع كه عكاس دانشگاه بودند، خودش داستانى دارد.

القصّه، هنوز به دبيرستان نرفته بودم كه آن عكس نسخه خطّى را داشتم. آشنايى با اين مقوله داشتم، و مقاله‏اى نوشته بودم در نقد مفردات ابيات فردوسى در تصحيح‏هايى مثل چاپ مسكو و چاپ خالقى كه آن زمان دو جلدش در دسترس بود و سالِ شصت و نُه اُفست شده بود. بنابر اتّفاق آن مقاله نزد آقاى دكتر على‏اشرف صادقى مانْد. همان ايام آقاى دكتر صادقى تشريف برده بودند به فرصت مطالعاتى و من نتوانستم مقاله را از ايشان پس بگيرم. با خود گفتم كه حتما آن مقاله گم شده! تا اينكه مدّتى گذشت، در تابستانى كه تازه امتحاناتِ سال اوّل دبيرستان تمام شده بود، دوستى از تهران تماس گرفت و گفت: مى‏خواهم نوشته‏اى را برايت بخوانم، شروع كرد به خواندن، قدرى از آن را كه خواند، ديدم اين نوشته خودم است! گفتم: اين را از كجا مى‏خوانى؟ گفت در مجلّه‏اى به نامِ گُل چرخ چاپ شده است. گمان مى‏كنم شماره سوم گل چرخ دوره جديد بود كه اين مقاله توسط آقاى دكتر صادقى و آقاى حداد عادل ديده و پسنديده شده و آن زمان به همّت آقاى على موسوى گرمارودى ـ كه هر كجا هست خدايش به سلامت دارد ـ سردبير «گُل چرخ» چاپ شد آقاى موسوى گرمارودى هم يك يادداشت فوق‏العاده تشويق‏آميز در آغاز آن نوشته بودند. بعدها من تماس گرفتم و گفتم بنده نويسنده اين مقاله هستم و آشناتر شديم و مقالات ديگرى هم در همين شاخه شاهنامه پژوهى در همان گل چرخ نوشتم و اين مقاله نويسى كم كم از گل چرخ به مجلاّت ديگر گسترش يافت.

عمده مقالات من در آغاز مربوط به همان شاخه شاهنامه پژوهى بود و بعدا نرم نرم به بعضى حوزه‏هاى اسلاميّات هم كشيده شد. اينها مقالاتى بود كه شروع به چاپ شد.

كيان‏فر:

اشاره به شاهنامه كرديد، بسيارى از اهل علم و به ويژه كسانى كه در كار تصحيح هستند شنيده‏اند كه شما با درجه علمى حوزوى كه داريد در باب شاهنامه هم كار مى‏كنيد. بسيارى مشتاقند كه ماحَصَلِ اين كار را به‏طور جامع و كامل ببينند. آيا قصد داريد اين كار را كامل كنيد، قصد انتشارش را داريد، تا براى نخستين بار ببينيم يك عالمِ روحانى هم به ادب كهن فارسى توجّه كرده؟ البتّه نمى‏گوئيم: ديگران بيگانه بوده‏اند، خداى ناكرده چنين جسارتى نمى‏كنم، ولى واقعا به صورت جدّى كار نكرده‏اند.

جهانبخش:

بايد بگويم در اين سال‏هاى اخير مثلاً كتاب آقاى علىِ أبوالحسنىِ مُنْذِر كه در مورد فردوسى نوشته‏اند با 600 مأخذ شاهنامه پژوهى، نشان داد كه واقعا همّت‏هاى بلندى هم در ميانِ حوزويان درباره شاهنامه هست؛ ولى، بله! اين درست است كه در حوزه تصحيح شاهنامه و نظاير آن، معمولاً دستاربندان و كسانى كه در زىِّ روحانيّت بوده‏اند وارد نشده‏اند. بله! من زمانى عاشقانه كار شاهنامه را پى گرفتم و بخش‏هاى زيادى از شاهنامه را نيز تصحيح كردم، حتّى بخش‏هايى از تصحيح شاهنامه، حروفچينى هم شد. شايد بختِ شاهنامه و بختِ من بلند بود كه آن قسمت‏ها چاپ نشد! چون يقينا امروزه آن قسمت‏هاىِ تصحيح شده خام‏دستانه مى‏نمود.

اين آرزو را به دل بسته و داشته‏ام كه در كنار كارهايم، كارِ نشر متن شاهنامه را پى بگيرم، حالا نه لزوما به صورتِ تصحيح، چون الآن دو سه تصحيح در جريان هست؛ تا نتيجه اين تصحيحات منتشر نشود، معلوم نخواهد كرد آن افقى كه ما به آن مى‏نگريستيم و آن نتيجه‏اى كه به گمان خودمان از نسخه برتيش ميوزيم مى‏توانستيم حاصل كنيم، تا چه حد در اين تصحيحات حاصل شده است.

الآن كارهاى واقعا استادانه آقاى دكتر اميدسالار، آقاى دكتر خالقى، جناب استاد روشن ـ كه شاهنامهشان زير چاپ هست ـ، آقاى دكتر كزّازى و آقاى جوينى در نيمه راهند. اين كارها بايد منتشر شود تا انسان بتواند تصميم بگيرد كه باز قصد تصحيح شاهنامه دارد يا نه؟

مخصوصا اينكه اكنون تصحيح شاهنامه نسبت به آن سال‏هايى كه بنده آغاز كردم خيلى علمى‏تر شده. طى همين چند سال اخير چندين مقاله در زمينه تصحيح ـ تك‏بيت‏هاى شاهنامه در نشر دانش يا جاهاى ديگر چاپ شده كه قبلاً اصلاً نبود؛ يعنى شما تعداد مقالات و مطالبِ فردوسى شناختى را مثلاً در دوره قديم همين نشر دانش ببينيد، خيلى اندك است؛ اصلاً يكى از آن مقالات، مقاله دكتر پورجوادى است در تبرئه و تنزيهِ فردوسى! يعنى آن زمان اصلاً فردوسى نياز به تبرئه و تنزيه داشت! امّا امروز ديگر نه، امر عوض شده است. لذا بايد اين را در نظر گرفت كه تا چه حد بحثِ تصحيح در ميان خواهد بود؟ شايد ديگر اصلاً نتوانم به تصحيح شاهنامه دست يازم، به ويژه كه تمركزم امروزه خاصّه در علمِ كلام و حديث است و شاهنامه يك تمركز پيگير مى‏خواهد و ـ به قول دكتر خالقى ـ كارى نيست كه در كنارِ كارهاى ديگر بتوان كرد، نه! خودش يك كار تخصّصى است. امّا لااقل هواى اينكه شايد يك روزگارى شرح‏گونه‏اى بر شاهنامه براى مطالعه عموم بنويسم، حتّى اگر دست به تصحيح نزنم، دارم و اميدوارم ارتباط خود را با شاهنامه قطع نكنم، چُنان كه نكرده‏ام. بله! چُنين آرزويى در سر دارم.

كيان‏فر:

به هر حال براى شما آرزوى موفقيّت مى‏كنيم. إن شاءاللّه در اين زمينه موفق و مؤيّد باشيد. همانطور كه فرموديد از شاهنامه غافل نبوديد و نخواهيد شد. حال به بحث روزى مى‏رسيم كه شما به همين مناسبت به تهران تشريف آورده‏ايد و ما در خدمتتان هستيم.

شما در «هفته كتاب» برنده دو جايزه شده‏ايد. در حقيقت به نوعى از شما بابتِ دو مسأله، تقدير و تشكر شده است. نخستين آن در هفته كتاب، جايزه خادمانِ نشر بود، در آن بخش، شما به عنوان منتقد و مصحّح برنده جايزه شديد. درباره آنچه سبب شد اين جايزه به شما تعلّق بگيرد ـ مثلاً اگر نقدى بود كه بر يكى از متون نوشته بوديد ـ مى‏خواهيم بيشتر خودتان در اين باره صحبت كنيد؛ و يا اينكه صرفا به عنوان يك مصحّح از شما قدردانى شده است.

جهانبخش:

به حقيقت نمى‏دانم مبناى اصلى اين داورى چه بوده، آيا كار يا كارهاى خاصى را از بنده مورد نظر داشته‏اند، يا مثلاً به كلّ سابقه كارىِ مخلص عنايت شده است.

بعيد نيست به كلّ سابقه كارى توجّه شده باشد، چرا كه بنده افزون بر سيصد مقاله كوتاه و بلند در دانشنامه‏ها، مجلاّت و در حوزه متن‏پژوهى دارم كه حتّى بعضى از آنها توسط ديگران به عربى و انگليسى ترجمه و چاپ شده است اكثر اينها به نوعى در حوزه متون است يعنى اگر نقد ترجمه است، معمولاً نقدِ ترجمه يك متن مهم است، اگر تصحيح است، تصحيح يك متنِ كهن است، يا اصلاً به درون‏كاوى و تحليلِ يك متن پرداخته. حتّى مى‏توانم بگويم گاهى مقالات اجتماعى و بعضى يادداشت‏هاى پراكنده‏اى هم كه در هفته‏نامه‏ها و اين سو و آن سو نوشته‏ام، اينها هم بى‏ربط با حوزه ـ تراث و حوزه پژوهش‏هاى گذشتگان نبوده است. به‏خاطر همين، حدس بنده آن است كه اين تقدير ناظر به همين پيشينه كلّى بوده. از جهت آثارِ مصحَّحِ جداگانه‏اى كه از من چاپ شده، شايد مصحّحِ پُراثرى نباشم!

كيان‏فر:

حالا بيائيم از زاويه ديگرى به اين مسأله نگاه كنيم. شما سال گذشته به عنوان يكى از منتقدين متون يا مصحّحين متون، به هر حال، يكى از پُركارها بوده‏ايد و بالنّسبه مقالات متعدّدى را در اين زمينه نوشته‏ايد. در آن باره صحبت كنيد كه خودِ آن مى‏تواند اساسى باشد براى همين تقدير و شايستگى شما و تشكر. در باب مقالاتى كه در سال گذشته ـ از آبان سال گذشته تا آذر امسال ـ كه مى‏تواند محور اين انتخاب باشد صحبت كنيد.

جهانبخش:

چون دقيقا به ياد نسپرده‏ام نمى‏توانم توصيف درستى بكنم كه چه مقالاتى اين ايّام چاپ كرده‏ام، مقالات متعدّدى از من در اين ايّام چاپ شده است كه به دقت يادم نيست و حتّى مقالات قبلش! تاريخ دقيق يادم نيست، ولى بله! مثلاً يكى از آخرين مقالاتى كه از من چاپ شده نقد كتاب بدايع‏المُلَح از همين مركز بوده است كه در مجلّه جهان كتاب چاپ شده است.

ديگر از مقالاتى كه به تازگى از بنده چاپ شده و در واقع تجديد چاپ شده است مقاله «هنجار تصحيح منطق‏الطّير» بوده كه سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى در نامه مطالعات ايرانى اسمى شبيه به اين ـ كه دارند، متن فارسى آن را از آينه ميراث برگرفته و تجديد چاپ و به انگليسى هم ترجمه كرده‏اند (البتّه ظاهرا بدون ذكر مأخذ!) يك نسخه هم برايم فرستاده‏اند.

اين مقالات بوده. در عين حال در آينه پژوهش نقد كتابى را نوشتم كه هرچند شايد به عنوان تصحيح متن به طور خاص مطرح نبوده، امّا به هر حال به عنوان يك كار متن‏پژوهى مهمّ مطرح بوده و واجدِ اُسلوبِ مهمى است، لذا بد نمى‏دانم ذكرش كنم. كتابى است كه خودم هم به فارسى ترجمه كرده‏ام و إن شاءاللّه همين ايّام منتشر خواهد شد به نام الحسين (ع) سِماتُهُ و سيرتُه. اين كتاب را علاّمه آيت‏اللّه سيّد محمّدرضا حسينى جلالى تأليف كرده است، بر مبناى گزارش‏هاى تاريخىِ ابن عساكر از زندگى امام حسين(ع).

به عبارت ديگر ايشان بخشى از تُراث را كه فقط قسمت امام حسين (ع) از تاريخ ـ ابن‏عساكر باشد، برداشته، با توجّه به فضاى روايات و با توجّه به ديگر دلالات، اين احاديث و گزارش‏هاىِ تاريخى را تقطيع و تحليل كرده و از دلِ آن يك كتابِ امروزى‏خوان درآورده است. اصل كتاب ابن عساكر كه براى قشر خاصّى از عالمانِ عربى‏دانِ علاقه‏مند به تُراث و تاريخِ فقط خواندنى بوده و كتابى است داراى سلسله اسناد مُطوّل و به همان شيوه قُدمايى، ايشان آن را به شيوه‏اى كه خواننده امروزى بتواند درست و با تحليل بخواند و در عين حال فاصله بگذارد بينِ تحليل ايشان و نصِّ ابن عساكر ـ يعنى در عين حال اينها را جدا بخواند و خَلط نكند ـ بازنوشته است.

در اين كتاب تحليل‏ها آمده بطورى كه حديث در دل آن به‏طور متمايز قرار گرفته تا فضاى فهم حديث فراهم گردد، يعنى هم خواننده امروزى كه طبعا اهل خواندن آن كتاب تخصّصىِ كهنِ تقريبا هزار ساله نيست، اين كتاب را مى‏تواند بخواند و هم در عين حال مشخصّا بر يك متن و گزارشِ تُراثى متّكى بود، خواننده را توجّه مى‏دهد به تُراث در مورد امام حسين (ع) به طور خاص، نه اينكه امام حسين (ع) را فارغ از توجّه به تُراث و صرفا باگزارشِ تاريخى خود معرّفى مى‏كُنَد.

بنده نقد و معرّفىِ مفصّلى در بابِ اين كتاب ـ كه ترجمه آن به نام سيره و سيماى امام حسين (ع) آماده چاپ است ـ نوشتم. آن نقد و معرّفى خيلى مورد توجّه قرار گرفت از طرفِ بعضى از اهلِ نظر. شايد واقعا همان نقد و معرّفى هم يكى از آن انگيزه‏ها بوده.

يا در همان مجلّه آينه پژوهش كه اين نقد و معرّفى چاپ شده، مقاله‏اى نوشتم كه در واقع خلاصه رساله‏اى بود كه آيت‏اللّه سيّدمحمّد حسين حسينىِ جلالى درباره صحيفه سجّاديه(ع) و سيد تُراثى و تاريخى آن نوشته بود. در آنجا يك كتاب را در يك مقاله ريختم؛ اطّلاعاتى هم بر آن مزيد كردم كه مى‏شود گفت رساله زُبده‏اى در باب صحيفه سجادّيه خودمان شد. اين مقاله هم بسيار مورد توجّه قرار گرفته بود.

عرض مى‏كنم شايد همين‏گونه نوشته‏ها و مطالعات منظور بوده يا در مجله علوم‏حديث بخش‏هاى مربوط به اشعارِ منسوب به معصومين(ع) را از آن جُنگ مهدوى ـ كه نسخه بسيار بسيار مهمّى است و مركزِ نشر دانشگاهى، نسخه برگردانِ آن را منتشر كرده ـ بله، اشعارى كه منسوب به ائمه (ع) بوده، اينها را استخراج كرده‏ام و آن جُنگ را به عنوان منبعى تازه‏ياب براى تدوين اشعار معصومان (ع) مورد مطالعه قرار دادم. شايد ناظر به اين مقالات هم به‏طور خاص بوده باشد؛ نمى‏دانم.

كيان‏فر:

به بحث تصحيح متون مى‏رسيم كه يكى از علايق شماست و سال‏هاست در اين كار زحمت مى‏كشيد و برخى از كارهايتان به چاپ رسيده است. قبل از اينكه به تصحيح و كتابى كه در خور تقدير و شايسته قلمداد شده و در بخش حاميان نسخ خطّى كه كتابخانه مجلس برگزار مى‏كند مورد تقدير قرار گرفته است، بپردازيم اجازه بدهيد به آن رساله كوچك ولى پرمحتواى شما برگرديم در باب تصحيح نسخ خطّى. در آغاز درباره آن رساله صحبت كنيد.

جهانبخش:

آن رساله به معنايى يك تأليف خيلى كوتاه ـ تقريبا: يك ماهه ـ است و به معنايى حاصل ده، دوازده سال مُداقّت در آن موضوع، كه در زمانى كوتاه تحرير شده است.

حضرت‏عالى خودتان بهتر مى‏دانيد چون مصحّح و فعّال در عرصه تصحيح متون هستيد، امروز اكثر مصحّحان مع‏الأسف ـ نمى‏گويم عيب است، شايد هم حُسن باشد نمى‏دانم، چون بسيار شايع است! ـ مباحث نظرىِ تصحيح متون را خوب نمى‏دانند؛ اصلاً اكثر تصحيح‏هاىِ ما شايد به مباحث نظرىِ تصحيح متون به صورت عميقش واقعا نيازمند هم نباشند، به مصحّحان زيادى برخورده‏ام كه اسمِ شيوه‏هاى تصحيح را جابه‏جا بكار مى‏برند، يعنى اينكه شيوه التقاطى با شيوه انتقادى چه فرقى دارد، چندان تميز نمى‏دهند، حتّى اين را به‏جاىِ آن بكار مى‏برند.

امّا علّت اينكه بنده توجّهم عميقا به اين موضوع جلب شد، مسأله تصحيح شاهنامه بود. شاهنامه متن بسيار پيچيده‏اى است. من از آغاز نوجوانى با آن سروكلّه بسيارى از جهت تصحيح زده‏ام. از جهت تصحيح متن، شاهنامه متن بسيار پيچيده‏اى است و واقعا اينكه چه روشى بايد بكار بُرد مسأله است تا از اين نسخه‏ها و تحريرهاى فردوسى، شاهنامه مُصَحَّح بيرون آيد. آيا تحريرهاى فردوسى چيزِ ديگرى بوده است و اين تحريرهاى موجودِ در نسخه‏ها تازه از يك تحريرِ فردوسى پديد آمده؟ ـ چنان كه بعضى اين نظر را دارند ـ اينكه از دلِ تحريرهاى گوناگون چگونه بايد نسخه موثّق يا نسبتا موثّقى از شاهنامه استخراج كرد، هنگامه‏اى از تأملاّتِ مصحّحان را از آغازِ تصحيح شاهنامه تا كنون برانگيخته است. لذا مى‏بينيم چندين مقاله فربه و حتّى كتابْ‏گونه در باب اينكه چه شيوه‏اى بايد در تصحيح شاهنامه به كار بُرد نوشته شده است. مرحوم مينوى خصوصا تأمّلاتى در اين باب دارد، آقاى دكتر خالقى تأمّلات زيادى دارند و ديگران.

به عبارتِ ديگر، يكى از موضوعات اساسى در مورد تصحيح شاهنامه، روشِ تصحيحِ شاهنامه بوده است، بر خلاف بسيارى از متون ديگر كه «خود راه بگويدت كه چون بايد رفت»؛ حقيقتا به خاطر همين هم اين‏گونه متون بسيارى افراد را به تأملات نظرى فراخ دامنه و فربه در تصحيح فرا نمى‏خوانند. در مسأله شاهنامه بنده ناچار بودم اين آراء را ببينم و كم كم اصلاً توجّهم به ظرافتِ اين امر جلب شود. بعد بحث نقد و تصحيح‏هاى حافظ و نقدهاى مختلفى كه مخصوصا آن سالها منتشر مى‏شد. طبعا كسى كه علاقه به تصحيح متون داشت، آنها را هم به جدّ مى‏خواند و همين باعث شد كم‏كم حواسم به مقوله روشِ تصحيح متون جلب و جمع شود كه اين روش‏هاى گوناگون و سابقه هر يك از اين روش‏ها، در حوزه متون چه جوابهايى داده است. به همين خاطر هم بود كه تعدادى از مقالات من كاملاً در حوزه نظرى تصحيح متون و بحث روشِ تصحيح ـ متون است. حتّى بعضى از آنها اگر چه در صورت ناظر به شاهنامه بوده، سخنِ اصلى‏شان در بابِ روش تصحيح متن است.

زمانى كه مركز نشر ميراث مكتوب خواست كتابك كوچكى يا جزوه كوچكى تدوين كند تا دانشجويانى كه مثلاً پايان‏نامه‏اى در زمينه تصحيح متون مى‏گيرند، لااقل كلماتى از الفباى تصحيح متون را در يك رساله كوچك ببينند، از بنده خواستند تا آن رساله را تدوين كنم.

نخست قصد اين بود كه يكى از كتاب‏هاى مشهور در اين باب تلخيص شود، بعدا رأى بر اين قرار گرفت كه اين كار مسلّما ناكافى است. مى‏توانم بگويم زُبده تمام آن مطالعات را در رساله كوچكى كه همان راهنماى تصحيح متونِ كنونى باشد ريختم و اين زُبده شايد زُبده‏تر از آن كه مى‏بايد درآمد چونان كه به عقيده بعضى اين كتاب خيلى مُجمل و خيلى نامشروح است. عقيده خودِ من هم همين است. قرار بود تحرير مفصّلِ اين كتاب را هم به قلم بنده مركز نشر ميراث مكتوب منتشر كند، كه تا كنون چنين چيزى صورت نبسته است!

كيان‏فر:

آيا اين به خاطر تعلّل مركز در اين مورد است يا شما هنوز آن را تأليف نكرده‏ايد؛ چون دو مقوله جداگانه است؟!

جهانبخش:

خير به عبارتى، شايد بتوان گفت حكايتِ همان «هردوانه» است!! ولى اگر تعارف را قدرى كنار بگذارم، كاهلى بيشتر از مركز بوده، چنانكه بعد از اينكه اين كتابك منتشر شد و مركز ظاهرا متوجّه شد اقبال چندانى به مسائل نظرى تصحيح متون نيست و در همين حد هم بعضى حوصله خواندن اين مقولات را ندارند، شايد ديگر عزمِ جزمشان سُست شد و به زمان ديگر موكول كردند! بنده هم كارم را نيمه‏مُؤَلَّف گذاشتم، يعنى كارِ تأليف من در اين باب به نيمه رسيده است.

نكته‏اى را لازم مى‏دانم تذكّر بدهم ـ هر چند در آن كتاب هم هست ـ و آن اين كه بخشى در آخرِ آن كتاب هست درباره شيوه رسم‏الخطّى و املائى نشرِ متون. من خودم با دلزدگى در مقدّمه نوشته‏ام كه اين قسمتِ شيوه‏نامه املايى را فقط به درخواستِ ناشر مى‏نويسم و خود اعتقاد چندانى به اين مقوله ندارم. از قضا اين رأى و گرايشِ بنده مورد تأييد هم قرار گرفت چنانكه هم آقاى دكتر ابوالقاسم امامى و هم استاد دكتر محمّدرضا شفيعى كدكنى به محضِ اينكه اين كتاب را تورّق كردند، به من گفتند: خوب است ولى كاش به اين مبحث نمى‏پرداختى. من هم پى‏نوشت را در مقدّمه مؤلّف نشان آنها دادم كه اين موضوع اصلاً به درخواستِ مركز انجام شده است. به هر حال گمان مى‏كنم هنوز جا دارد كه آن رساله مبسوط‏تر و مشروح‏تر شود.

خوشبختانه آن رساله بيش و كم موردِ استقبال واقع گرديد، به ويژه از طرف طُلاّب حوزه علمّيه قم و بعضى دانشجويان. برخى از مصحّحانِ فاضل حوزه علميّه قم، از بنده خواستند كه همان بخش روش تصحيح متون را در مجله پژوهش و حوزه تجديد چاپ كنم؛ بنده كه سودمند نمى‏ديدم كتابى يا فصلى به همان شكل مكرّر شود، از ايشان اجازه خواستم تا آن فصل را قدرى بسط بدهم. بدين ترتيب بسط‏يافته فصلِ روشِ تصحيحِ آن كتاب هم در دو شماره مجلّه پژوهش و حوزه چاپ شد و مورد عنايت بعضى عزيزان قرار گرفت.

كيان‏فر:

اميدواريم كه شما اين كارتان را به اتمام برسانيد چرا كه بسيار ضرورى است. در باب روش تصحيح بسيارى افراد به مباحث نظرى توجّهى نمى‏كنند و آنچه كه اخيرا گرفتارش شده‏ايم اين است كه بسيارى از افراد بدون آشنايى با شيوه‏هاى تصحيح دست به كار تصحيح مى‏زنند. امّا سئوال ديگرى هم در مورد همين رساله دارم و آن اينكه شما اشاره كرديد كه در حوزه با استقبال مواجه شد، صرف‏نظر از حوزه كه استقبال كردند، مى‏خواهم ببينم در تصحيحاتى كه دانشجويان در سطح كارشناسى ارشد و در سطح دكترا به عنوان پايان‏نامه ـ كه قاعدتا اين نوع تصحيحات بايد روش‏مندتر نسبت به تصحيحاتى كه در بخش خصوصى و به صورت آزاد صورت مى‏گيرد، باشد ـ، در آنجا، شما چقدر تأثيرش را ديده‏ايد، تا چه حد در آن كارها اثر گذاشته؟

جهانبخش:

نشانى كه از تأثيرش ديدم عمدتا در دوجا بود: يكى دانشجويان و علاقه‏مندان جوانى كه از مكانهاى مختلف ايران ـ حتّى گاهى هم مثلاً از يك شهر دور افتاده در فارس ـ با من تماس مى‏گرفتند و سئوالاتى در اين باب مى‏كردند و مى‏گفتند كه ما رساله تو را خوانده‏ايم، يعنى همين راهنماى تصحيح متون را خوانده‏ايم، و اكنون مشغول كار پايان‏نامه‏اى هستم و حال در مورد اين ابهامات پايان نامه‏مان مى‏خواستيم سئوال كنيم. يعنى طىّ همين تماس‏ها و همين ابراز علاقه‏ها معلوم مى‏شد تعداد زيادى از دانشجويان به اين رساله توجّه كرده‏اند و اين رساله را خوانده‏اند. در اوّلين سمينارِ مقدماتىِ نسخِ خطّى، با اينكه اين رساله تازه به چاپ رسيده بود باز ديدم تعدادى از دانشجويان خوانده‏اند و در اين باب با من سخن مى‏گويند. مطلب دوّم اين بود كه از بعضى كتابفروشان شنيده‏ام كه مرتّب مى‏گفتند افرادى رجوع مى‏كنند و سراغ اين رساله را مى‏گيرند. اين موضوع هم به من نشان داد اين رساله خوانندگانى داشته است. امّا تا چه حد واقعا براى آن خوانندگان سودمند افتاده، چيزى است كه آنها بايد بگويند.

البتّه در يك نكته برخى هم‏صدا و هم‏آوا بودند، كه اين رساله بايد صورت مشروح‏ترى داشته باشد. ما هم هميشه گفته‏ايم كه خودمان هم‏چنين عقيده‏اى داريم، ولى هنوز عملى نشده است.

كيان‏فر:

اجازه بدهيد همين سئوال را به نوعى ديگر مطرح كنم. نيّت من بيشتر اين بود كه آيا دو يا چند كار از جمله رسائلى در ميان آثارى كه چاپ شده و شما تورّقى كرده‏ايد، ملاحظه فرموده‏ايد كه اين شيوه در كار تصحيح دانشجويان تأثير داشته است؟

جهانبخش:

به يك معنا بله. البتّه يك مطلب هست و آن اينكه بنده شيوه تصحيحِ خاصّى را در اين رساله پيشنهاد نكرده‏ام، بلكه در واقع مى‏توان گفت زُبده شيوه‏هاى تصحيح را، خصوصا با توجّه به نظرات استاد مجتبى مينوى، چون ايشان در اين حوزه مرد صاحب‏نظرى است، آنجا توصيف كرده‏ام و توصيه كرده‏ام كه هر شيوه را در واقع كجا بكار بُرد؛ ولى بله! رگه‏هايى را در آثار يكى دو مصحّح و نيز ارجاعاتى را در آثار يكى دو مصحّح ديدم و ديدم كه حتّى بعضى از آنها تقسيم‏بندى‏هاىِ پيشنهادى مرا كاملاً پذيرفته‏اند.

كيان‏فر:

با اميد به اينكه شما آن كار را كامل كنيد و حالا يا مركز نشر ميراث مكتوب يا ناشر ديگرى اقدام به چاپ آن متن كند، درباره كتاب دقائق التّأويل و حقائق التّنزيل كه تصحيح آن از حضرت‏عالى است و در بخش حاميان نسخ خطّى به عنوان كتاب قابل تقدير و شايسته، موردِ تقدير واقع گرديد و شما برنده جايزه شديد صحبت كنيم و به خصوص درباره شيوه تصحيحتان در اين كتاب به عنوان يك مصحّح و يا كسى كه به هر حال دستورالعملى هم براى تصحيح نوشته، چه راهى را طى كرده است؛ مى‏خواهم ببينيم خودتان در اينجا چه كرده‏ايد؟

جهانبخش:

حكايت بنده با دقايق حكايت دور و درازى است. يعنى اصلاً آشنايى بنده با ميراث مكتوب سَرِ دقايق شروع شد و حالا بد نيست ماجرايى را بگويم كه در واقع تا حدّى هم گويى دقايق التّأويل دنبال من آمد و باطن اين سَيّدِ حَسَنىِ بزرگوار اثرى در اين واقع كرد. آن ماجرا اين بود: من اوّلين بار با نويسنده دقايق التّأويل از طريق يادداشتى آشنا شدم كه آقاى دكتر سيّدمحمود مرعشى نجفى در مجلّه بيّنات منتشر كرد. ايشان در آنجا كتاب بلابل‏القلاقل اين نويسنده را ـ كه به نادرست به نام «البلابل و القلاقل» چاپ شده ـ معرفى كرده بود و سخنى گفته و اظهار اميدوارى كرده بود مصحّحى اين كتاب را چاپ كند. من هم خصوصا از جهت نثرِ فارسىِ آن روزگارىِ اين كتاب كه به سده هفتم هجرى باز مى‏گردد، مشتاق شدم كتاب را تصحيح كنم. با آقاى دكتر مرعشى تماس گرفتم كه آيا ممكن است عكسى از اين كتاب بگيرم. آن زمان مقطع انتقال من از دبيرستان به حوزه بود؛ كم كم حوزوى مى‏شدم. آقاى دكتر مرعشى گفتند: بعد از اينكه اين را نوشتم نامه‏اى به دستم رسيده كه كسى قبلاً عكسِ اين نسخه را از كتابخانه ما گرفته و در حال تصحيح همه آثار اين مؤلّف است. در همان اوان هم مقاله دراز دامنى در مجله آينه پژوهش چاپ شد كه در آنجا مركز نشر ميراث مكتوب معرفى شده و تعداد زيادى از أمهّاتِ آثار ايران و اسلام در فهرست منشورات اين مركز آمده بود، از جمله همين كتاب دقايق‏التّأويل و حقايق‏التّنزيل و همچنين بلابل القلاقل. معلوم شد چنين مركزى هست كه در حال چاپ هردوىِ اينهاست.

كيان‏فر:

پس آشنائى شما با مركز به خاطر همين كتاب دقايق التّأويل بود؟

جهانبخش:

عرض مى‏كنم. گفتيم بسيار خوب آن مركز اين كتاب را چاپ مى‏كند و ما هم كارى نداريم.

دوستِ من آقاى دكتر حامد ناجى اصفهانى همان روزگار گفته بود كه چنين مركزى در تهران هست و مرا به اين مركز غائبانه معرفى كرده بود بدون اينكه بنده بدانم، چون ظاهرا آن زمان دنبال مصحّحانى بودند براى اينكه تصحيح بعضى از آثار را به عهده بگيرند و آنها ظاهرا در مركز با آقاى دكتر على رواقى كه ايشان خوب مرا مى‏شناختند و من شاگردى ايشان كرده بودم، مشورتى كرده بودند و پسنديده بودند براى تصحيح كتابى به من عرضه كنند. كتابى كه انتخاب كرده بودند دقائق التّأويل و حقايق التّنزيل بود. به خاطر همين تا حدّى اين كتاب مرا پيدا كرد يعنى مؤلّفى كه با آن پيوند يافته بود. يعنى مؤلّفى و كتابى كه من با آن عُلقه و علاقه عاطفى هم يافته بودم خوب، نسخه اين كتاب را عكس گرفتند و من هم تصحيح را پذيرفتم ولى مدّت‏ها صرف اين شد كه نسخه ديگرى از كتاب بيابيم. بسيارى جاها تماس گرفتم؛ از جمله يادم هست همان ايّام با جناب استاد عبدالحسين حائرى كه شايد آن زمان هنوز رئيس كتابخانه مجلس بودند، در كتابخانه مجلس تماس تلفنى گرفتم و پرسيدم آيا از اين كتاب كه نسخه‏اش در مجلس هست شما نسخه ديگرى به عنوان كتاب‏شناس سراغ داريد؟ ايشان گفتند: خير، يك نسخه در مجلس هست و جزو نفايسِ ماست كه خودمان مى‏خواهيم چاپ كنيم و عكسش هم بيرون داده نمى‏شود! گفتم: عكسش دستِ من هست و نيازى نيست بنده خودم در حالِ تصحيحِ آن هستم!

خلاصه به هر درى زديم متوجّه شديم على‏الظّاهر نسخه ديگرى از اين كتاب نيست و با توجّه به اين‏كه قسمت‏هايى از كتاب ظاهرا آب ديدگى داشت، اوّل و آخرِ كتاب افتاده بود، بعضى جاها واقعا دشوارخوان بود، زمانِ طولانى صرفِ استنساخِ متن شد. طىّ امرِ استنساخ و تصحيح هم با ناشر اختلاف نظرهايى داشتيم. حتّى يكى دو بار كارِ ما به نقار جدّى كشيد و قرار شد كار را اصلاً از بنده به اين صورت چاپ نكنند. چون مركز نشر ميراث مكتوب به اين پاى‏بندى به رسم‏الخطّ كهن و حفظ شَكْل و اعراب‏هاىِ قديم و حفظ آيات قرآن با همان قرائت خاصّى كه در نسخه آمده، چندان علاقه‏اى نداشت و اثر را عامْ خوانْ‏تر مى‏خواست در مقابل، بنده علاقه‏مند بودم كه با همه آن مختصّات و همانگونه كه امثالِ مينوى يا علاّمه قزوينى آن متون كهن را چاپ كرده‏اند، اين متن هم از جهت قرائت نسخه آماده شود. انصافا در خواندنِ نسخه خيلى زحمت ديدم و ـ چنان كه شايد در مقدّمه‏اش هم اشاره كرده باشم ـ بنده دو عكس از اين كتاب داشتم، يك عكس از كتابخانه مجلس گرفته بوديم، يك عكس از ميكروفيلم دانشگاه تهران، و جالب اينكه بعضى جاها در آن عكس خوانده مى‏شد و بعضى جاها در اين عكس! و ما با دو عكس متن را استنساخ كرديم و خوانديم. به عللى ـ كه بعضى از اين علل مربوط به اشتغالات بنده بود و موانعى كه در كارهايم پيش مى‏آمد و برخى مربوط به مركز نشر ميراث مكتوب بود ـ اين كتاب تا پارسال مراحل آماده سازى چاپى‏اش طول كشيد، و لذا تأليف راهنماى تصحيح متون، تصحيح ترجمه فرحة، تصحيح سراج‏السّالكين، اينها همه بعد از تصحيح دقايق التأويل بود ولى زودتر چاپ شد.

چيزى كه مى‏توانم به شما بگويم اين است كه متن تك نسخه‏اى است و بنده سعى كرده‏ام با نهايت امانت متن را بخوانم، هرجا احتمال ترديدى مى‏رود ـ كه حتّى گمان مى‏كنم افراطى در اين كار شده است ـ اين را بازگو كنم، احتمال‏هاى مختلفى كه در خواندن يك عبارت مطرح است، اينها را طرح كنم ولى اگر امروز دقايق التأويل را تصحيح مى‏كردم، بله! گمان مى‏كنم متن به همين شكلى كه الآن چاپ شده مى‏بود تقريبا، يعنى تفاوتِ زيادى با اين نمى‏كرد، امّا يقينا از جهت تعليقات، فهارس و همچنين مقدّمه، كتاب به شكل ديگرى مى‏بود و شايد هم مبسوط‏تر از آنچه كه امروز در دسترس هست. به خاطر همين مى‏خواهم عرض كنم كه تمامِ پسندهاىِ تصحيحىِ من در دقايق التّأويل اِعمال نشده.

كيان‏فر:

شما تا چه اندازه معتقديد كه در يك تصحيح بايد از منابع ديگر استفاده كرد، اين منابع ديگر را مى‏توان به دو دسته يا سه دسته تقسيم كرد: يكى كتاب‏هاى مرجع است كه شخص به هر حال به آنها مراجعه مى‏كند، دوّم آن دسته از كتاب‏هايى كه در همين زمينه نگارش يافته و سوم كتاب‏هايى كه حدس زده مى‏شود كه مى‏تواند به عنوان منبع يك اثر تأليفى مورد استفاده قرار گرفته است، مى‏توان از اين منابع استفاده كرد؟

جهانبخش:

سخنى در دانشِ تصحيح متون هست كه بنده هم در اين راهنماى تصحيح متون آورده‏ام و آن سخن اين است كه گفته مى‏شود عناصر تصحيح سه تا هستند: روش، اهليّتِ مصحّح و منابع. كه منابع بر دو دسته‏اند، يكى نسخه يا نسخه‏هاى خودِ متن ديگرى منابع فرعى كه در تصحيح كمك مى‏كنند. منابع فرعى از متن تا متن تفاوت دارد مثلاً در شاهنامه منابع فرعى كه ممكن است در تصحيح شاهنامه كمك كنند به فرض تاريخ طبرى است كه به هر حال برخى از داستان‏هاى باستانى ايران در آن هست. غرر اخبار ملوك‏الفُرس ثعالبى است، مثلاً لغت فُرس است كه ابياتى از شاهنامه يا لغاتى از شاهنامه در تاريخ حمزه اصفهانى است يا كتاب‏هاى ديگرى كه به صورت لغوى يا محتوايى يا صورتِ ديگر با شاهنامه اشتراك دارند.

با اين همه در تصحيح يك متن مانند شاهنامه شايد نمودِ اين منابعِ فرعى بسيار كم باشد، امّا در مقابل اگر تصحيح بعضى متون ديگر را نگاه كنيم، مثلاً تصحيح تجارب‏السّلفِ هندوشاه نخجوانى كه بنده خودم تصحيح كرده‏ام و آماده چاپ است و إن شاءاللّه به زودى در انتشارات اساطير منتشر خواهد شد ـ در تصحيح تجارب‏السّلف منابع فرعى تأثير فوق‏العاده‏اى دارد اصلاً در تصحيح متون تاريخى معمولاً اينگونه است.

در تجارب‏السَّلف، مهمترين منبع فرعىِ ما كه واقعا بعد از خودِ نسخه كتاب بسيار براى ما مهمّ است، الفخرى، كتابِ ابن طِقطَقى است كه يك تأليف ديگر از همين مؤلّف به نامِ مُنْية‏الفُضلا، محل اقتباسِ تجارب‏السّلف بوده؛ لذا الفخرى كه مشتركات بسيارى با آن «مُنية‏الفُضلا» ... .

در الفخرى ابيات و مطالبى هست كه بعينه و بلَفظه در تجارب‏السّلف يا آمده، يا فارسى شده است، و به خاطر همين مى‏فهميم الفخرى خيلى مشتركات داشته با «منية‏الفضلا» پس الفخرى براى ما خيلى مهمّ است.

همچنين كتاب ديگرى به هست موسوم المشجّر الأَصيلى از ابنِ طقطقا. اين «المشجّرالأصيلى» دربابِ انساب سادات است و اصلاً انساب باز مشتركات فراوانى با تجارب‏السّلف دارد كه در آنجا هم به هر حال سايه نسّابه‏اى چون ابن طقطقا از طريق منية الفضلا بر تجارب‏السلّف افتاده است.

همچنين كاملِ ابن اثير كه خود هندوشاه ظاهرا تعلّق خاطر و آشنايىِ جدّى با اين كتاب داشته و گاهى حتّى به تصريح از اين كتاب ياد مى‏كند.

در مواردى مى‏توان گفت مأخذ متأخّرى به ما يارىِ فراوان مى‏رسانَد؛ كه حالا در مورد تجارب‏السلّف چندان مصداقى ندارد، ولى در بعضى تصحيحات، مآخذ متأخرّى هستند كه از آن متنِ موردِ تصحيحِ ما استفاده كرده‏اند و احتمالاً نسخه‏هاى صحيح‏تر از نسخه‏اى كه در اختيار ماست، در دسترس داشته‏اند.

مثلاً اگر من مناقب ابن شهرآشوب را ـ كه سال‏هاست مشغول تصحيحش هستم تصحيح مى‏كنم، مرحوم علاّمه مجلسى هم نسخه يا نسخه‏هايى از مناقب ابنِ شهرآشوب در دست داشته يا اگر كمال‏الدّين يا اكمال‏الدّين شيخ صدوق را تصحيح مى‏كنم، مرحوم علاّمه مجلسى نسخه يا نسخه‏هايى داشته پس لازم است من آن حديث را كه در متن اكمال‏الدّين از روىِ نسخه‏هاىِ خطّى ضبط و تصحيح كرده‏ام، حتما با نسخه بحار هم بسنجم تا ببينم نسخه علاّمه مجلسى چه داشته.

حضرت‏عالى خودتان اين عالَم را، بيش از من و پيش از من و بهتر از من، تجربه كرده‏ايد؛ در تصحيح روضة‏الصّفا كه روضة‏الصفّا را به ظاهر مى‏توان گفت بزرگترين تاريخ عمومى زبان فارسى باشد.

يا بزرگترين تاريخ عمومى پيش از قاجاريّه. چون ناسخ التّواريخ مفصّل‏تر بايد باشد. يا لااقل طرحش مفصّل‏تر بوده است.

روضة‏الصّفا به عنوان مفصّل‏ترين تاريخ عمومى زبان فارسى از يك تعداد مآخذ مهمّى كه آن زمان در حوزه نگارشش در ماوراءالنّهر در دست بوده استفاده كرده. امروز يك دسته از اسناد مهمّ براى شما يقينا همان مآخذى است كه مؤلفِ روضة‏الصّفا در دست داشته و بعدا كاتبانِ بدخوان و كاتبانِ تحريف‏گر اسمائى را كه او از آن كتاب بدُرست برگرفته بوده، مثلاً تخريب كرده‏اند و به صورت ديگرى درآورده‏اند، خصوصا اينكه مى‏دانيم سه چهار قرن پس از روضة‏الصّفا، در واقع دوره تنزّلِ دانشِ بسيارى از كاتبان هم در حوزه كتابت، به ويژه كتابت متون تاريخى، هست.

لذا در روضة‏الصّفا خودِ شما بهتر اين را تجربه كرده‏ايد كه استفاده از مآخذ اصلى خيلى سودمند است، الاّ اينكه براى برخى از مصحّحان جوان ـ كه ممكن است خواننده اين گفتگو باشند ـ اين نكته را حتما بايد تذكّر بدهم كه اگر منبعِ مورد استفاده متنى كه در حال تصحيح آن هستيم يا منبعى كه از متن مورد تصحيح ما چيزى را نقل كرده نسخه ما باشد، لزوما ما مُجاز نيستيم كه آن ضبط صحيح‏تر را به متن بياوريم و ضبطِ نسخه خودمان را ترك و طرد كنيم؛ چون اى بسا آن ضبطِ غلط واقعا از قلمِ مؤلّفِ متنِ ما تراويده و متوجّهِ آن ضبطِ صحيح نشده يا اصلاً نسخه در اختيار او غلط بوده و اَمثال اين. لذا همين‏جا گريزى بزنم، اينكه مثلاً كسى بيايد و لُبِّ لُبابِ مثنوىِ واعظِ كاشفى را تصحيح بكُنَد و ابيات مثنوى مولانا را از نسخه تربتِ مولانا ـ كه همان نسخه كهن قونيّه باشد ـ نقل كند كه اتفاقا اخيرا شخصى اين كار را كرده است! اين كار يقينا درست نيست. چون ديگر اين لُبّ لباب واعظ كاشفى نيست. واعظِ كاشفى از يك نسخه ولو ضعيف‏تر متأخّرترِ و مغلوط‏تر روزگارِ خودش نقل كرده است و كسى هم كه لُبّ لُباب را مى‏خوانَد، نمى‏خواهد نسخه مثنوى مولاناىِ قونيّه را بخواند. كسى كه آن را بخواهد به سُراغ خودِ مثنوى مى‏رود. خواننده لبِّ لُباب مى‏خواهد قرائتِ واعظ كاشفى و كتاب او را بخوانَد. اين همان نكته‏اى است كه بنده در تصحيح سراج‏السّالكين هم رعايت كرده‏ام ولى متأسّفانه مى‏بينم بعضى از مصحّحان كه توجّه كمترى به مبانى نظرىِ تصحيح دارند، اينها را خلط مى‏كنند؛ يعنى در واقع در تأليف با مؤلّف شريك مى‏شوند. مصحّح شريك‏التّأليف مى‏شود!

كيان‏فر:

به نكته خوبى اشاره كرديد؛ نكته‏اى كه ما در متون تاريخى داريم. يكجا هست كه شما مى‏خواهيد متنى منثور يا منظوم را تصحيح كنيد، طبيعى است كه دنبال نسخه بدل مى‏گرديد تا صحيح‏ترين ضبط شعرى يا ضبط عبارتى آن را در متن بگنجانيد و نقل كنيد، امّا هنگامى كه شما يك متن تاريخى يا يك متن ادبى را تصحيح مى‏كنيد شعر را به عنوان شاهد آورده است، به‏خصوص در كتاب‏هاى ادبى و هم در كتاب‏هاى تاريخى هم بسيار داريم، اشعار عربى و فارسى كه به عنوان شاهد آورده‏اند. فكر مى‏كنيد اينگونه اشعار بايد تصحيح شود يا نه، بايد به اين نكته بينديشيم و بر اين باور باشيم كه اين شعر حاصلِ ذهنيّت مؤلّف تاريخ است، يعنى اينكه اين هم يك شيوه از قرائتِ شعر در آن روزگار بوده كه مؤلّف در ذهنش داشته و طبيعتا مؤلّف براى آوردنِ شاهدمثالِ شعرى، شاهنامه را باز نكرده تا از روى آن بنويسد يا كّليّات سعدى را، بلكه از حافظه استفاده كرده، يعنى آن چيزى كه در آن روزگار رايج و متداول بوده است. آيا بايد به همان صورت ضبط شود يا اينكه، بايد اصلاح شود؟ از اين منظر به‏كارِ خودِ من در روضة الصّفا خرده گرفته‏اند كه چرا اين اشعار اصلاح نشده است!

جهانبخش:

يقينا تصرّف در اين اشعار به نحوى كه صورت صادر شده از قلمِ مؤلّف را بر هم بزند، نه فقط تصحيحِ متن نيست، بلكه تغليطِ متن است! در اين شكّى نيست. من مثالى صريح‏تر براى شما بزنم، حالا شعر نه! اصلاً حديث، ما احاديثى و يا مأثوراتى ـ كه اعم از حديث باشد ـ در متون كهن‏مان داريم كه به زبان عربى آمده و ضبطش غلطِ مسلّم است ولى در عين حال با قرائنى متوجّه مى‏شويم كه اين اغلاط واقعا از قلم مؤلّفان صادر شده است.

به عنوانِ نمونه اخيرا آقايى به نام مهران افشارى ـ كه من ايشان را نمى‏شناسم ولى هر كه هست سعيش مشكور باد! چه با دقّت به تصحيح فتوّت نامه‏ها پرداخته است ـ مجموعه‏اى از فتوت نامه‏ها و رسائل خاكساريّه را منتشر كرده كه پژوهشگاه علوم انسانى ناشر آن است. ايشان خودش هم درست توجّه داده است كه بعضى از اين صورت‏هاى عبارات عربىِ نقل‏شده كاملاً غلط است؛ ولى علتّش چيست؟ علّتش اين است كه اينها در يك سنّت شفاهى بين اهل فُتّوت يا بين درويشانِ خاكسار نقل مى‏شده و ملفوظِ عبارت در آن سنّت غلط بوده؛ به خاطر همين، آن كسى هم كه به قلم آورده همان غلط را نوشته. حال ما مى‏توانيم اينكار را انجام دهيم كه طبق متون اصلىِ حديث يا متون اصلىِ شعرِ عرب يا متون اصلى كه داراى مأثورات هستند، اينها را اصلاح كنيم، و يا اينكه نشان بدهيم واقعا سيرِ تطّور اين حديث، نزد مردم چگونه بوده است؟ چه تحوّلى پيدا شده؟ چه واژه‏هايى را غلط مى‏خواندند؟ اين كار است كه صحيح است، نه اصلاح و تغيير.

يك مثال صريح عرض كنم كه بنده در تصحيح ديگرم كه سَلوَة‏الشّيعه باشد و اكنون نزد كتابخانه مجلس است، بجد گرفته‏ام. آن هم اينكه با تحقيق در نسخ خطّى كهن كه بعضا به دستِ فُضلاى مسلّم نوشته شده بود بر من روشن شد برخى از قواعد نحوى زبان عربى را فارسى زبانان غلط استعمال كرده‏اند؛ در ادوارى و در ناحيه‏هايى اين اتّفاق افتاده است. به گمان من اصلاح چُنين غلطى در متن، كاملاً نارواست. به خاطر اينكه آن غلط در واقع، چگونگى نحوِ عربى را مثلاً در قرن پنجم در خراسان يا در قرن ششم در اصفهان نشان مى‏دهد و آن خودش يك سند تاريخى است. مثل اين است كه شما عكسى از ناصرالدين شاه را روتوش كنيد و سپس چاپ كنيد، ديگر اين سنديّت ندارد ولو اينكه اصلِ عكس خيلى عكس زشتى هم باشد!! شما مى‏گوئيد من آن را زيبا كرده‏ام، ولى ما مسئول زيبا كردنِ اسناد نيستيم! مصحّح ناقلِ اسناد است، به خاطرِ همين در اينگونه موارد كه يا مسلّم است يا حتّى احتمال مى‏رود ضبط يك شعر يا حديث به قرائتِ خاصّى از آن شعر يا حديث يا پسند يا قاعده خاصّى در يك ناحيه يا يك دوره برگردد، حتّى در جايى كه احتمال برود، مصحّح نبايد در متن تصرف كند. نهايت آن است كه در حاشيه بايد تذكّر بدهد كه مثلاً: از جهت ضبطِ عربى، اين بيت غلط است و بايد اين‏چنين باشد ولى احتمالاً از قلمِ خودِ ما اينگونه تراويده است.

نه تنها عرض بنده اين است كه بزرگانِ تصحيح متن، بلكه كسى كه در امر تصحيح متن حجّت است، يعنى مجتبى مينوى، او هم همين نظر را اعمال كرده و در مشهورترين و ممتازترين تصحيحش كه كليله و دمنه باشد، دقيقا به همين راه رفته است.

كيان‏فر:

شما خارج از كارهاى تُراثى چه كارهايى انجام مى‏دهيد؟... البته باز هم مى‏شود گفت برخى از اينها به نوعى به تُراث بر مى‏گردد، مثل آنچه كه در قرآن پژوهى شما انجام داده‏ايد. در اين باره براى ما بگوئيد.

جهانبخش:

در حوزه قرآن‏پژوهى جُدا از برخى مقالاتِ مُفرده‏اى كه در دانشنامه قرآن‏پژوهىِ آقاىِ خرّمشاهى نوشته‏ام، هم ترجمه‏ها و هم تأليفاتى دارم، ترجَمه مع‏الأسف ناتمامِ مفردات راغب همچنان در دستم هست و همچنين در واقع تأليف يك تفسيرگونه‏اى كه نه تفسيرى باشد كه بنده نوشته باشم، بلكه زُبده‏اى باشد از تفاسيرِ رسمى و كهنِ شيعه كه به خواننده امروزى عرضه شود، اين كار را هم در دست تأليف دارم.

در حوزه حديث هم تأليفاتى و ترجمه‏هايى دارم.

همان كتاب سيره و سيماى امام حسين (ع) را كه ياد كردم، ترجمه كرده‏ام و إن شاء اللّه انتشارات اساطير آن را منتشر خواهد كرد. كتاب اندوخته خداوند را كه يك چهل حديث است در باب حضرتِ حجّة(ع)، ترجمه كرده‏ام كه چاپ هم شده است.

مقالات و رساله‏هايى منتشر كرده‏ام كه بعضا در مجلاّت چاپ شده؛ بعضا هم به صورت جداگانه. مثلاً رساله آيت‏اللّه سيد محمّد حسين حسينى جلالى را در بابِ «اصول اربعمائه» ـ كه در واقع حدودِ چهارصد كتاب از كهن‏ترين متون شيعه هستند كه در عصر ائمّه (ع) تدوين شده‏اند ـ ترجمه كرده‏ام، كه هم در اصفهان در مجلّه حوزه اصفهان چاپ شده و هم جداگانه در شيكاگو به صورتِ مجلّد چاپ گرديده.

تعدادى تأليفات هم در دست دارم، از جمله تأليفى اخيرا به پايان رسيد به نام حديث شناخت كه در واقع تحرير و بازنويسى و تكميلِ كتابِ يكى از محدّثانِ متأخّرِ شيعه در علمِ درايه است.

كيان‏فر:

براى شما آرزوى موفّقيّت مى‏كنيم. اگر نكته‏اى هست كه بنده از آن غفلت كرده‏ام و لازم است مطرح شود، چه در حوزه كار تُراثى يا غيره، خودتان بفرمائيد.

جهانبخش:

خير، نكته‏اى نيست كه شما مغفول گذاشته باشيد، ولى فقط مى‏خواهم به مطلبى اشاره كنم كه بارها شفاها گفته‏ام و حتّى گاهى سعى كرده‏ام به صورت مكتوب بياورم و روى آن تأكيد دارم:

تشويقِ مصحّح، فهرست نگار، متن‏پژوه، بسيار خوب است؛ ضرورى هم هست. آدمى دلبسته تشويق است. به يقين سخنِ ناراستى گفته‏ام اگر بگويم كه مثلاً شايسته تقدير اعلام شدنِ دقايق، من را دلشاد و مصمّم‏تر نكرده، ناراست گفته‏ام اگر بگويم كه از اين تقديرى در مراسم هفته كتاب شده به مناسبت تجليل از خادمان نشر، شادمان و اثرپذير نشدم، نه! واقعا اثرپذير شدم.

امّا مطلبِ مهمّى كه مى‏خواهم عرض كنم آن است كه اين تشويق قسمتِ جزئىِ كار است. مهمترين تشويق ـ كه از قضا معنوى هم فقط نيست، بلكه عوائد مادّى هم در پى خواهد داشت، يعنى گمان نشود فقط تشويق معنوى مصحّحان يا متن پژوهان است؛ فايده‏اش هم فقط به مصحّحان و متن پژوهان برنمى‏گردد، بلكه به همه كشورِ ما و به همه آحادِ ملّتِ ما برمى‏گردد، اين است كه انتشاراتِ اين حوزه ـ اعم از تصحيح متن كهن، بازنويسى متن كهن، ترجمه متن كهن و... ـ بازارِ واقعى بيابد، نه اينكه بازارى كه مثلاً ارشاد بخرد و انبار كند، يا ارشاد بخرد و هديّه بدهد، نه! يعنى خواننده بيابد. هرگاه آثارِ تُراثى خواننده بيابد يقينا تشويق مادّى و معنوى مصحّحى هم كه اين اثر را چاپ مى‏كند دربر دارد، تحوّل جامعه را نيز دربر دارد، هدفِ اصلىِ تمام اين فعّاليّت‏ها كه احياى اين كتابها و كتابخانه است دربر دارد. لذا واقعا خواهشى دارم از مؤسّساتى كه در كار نشر و پژوهش تُراث هستند، از آنهايى كه به تشويق مى‏پردازند مانندِ كتابخانه مجلس ـ كه كارش واقعا شايسته تقدير است، چنانكه ممكن است اكنون كسى ايراد بگيرد و چه‏بسا واقعا بسيارى ايرادها هم به اجزايى از اين كار وارد باشد، ولى تا پيش از اين ما چنين چيزى هم نداشتيم، لذا بودن چنين مراسمى يقينا از نبودنش بهتر است؛ بله، خواهش دارم ترويجِ مطالعه متون را جدّى‏تر بگيرند.

كيان‏فر:

ضمن اينكه هيچ مصحّحى به اين دليل كه كتابش برنده بشود اثرى را تصحيح نمى‏كند!

جهانبخش:

بله! و اصلاً نمى‏تواند چنين اميدى را جدّى بگيرد! با روند كنونى كه در مملكت ما هست كه حتّى اميد چاپ يك كتاب را به‏طور جدّى معمولاً نمى‏توان داشت!!

لذا خواهشم از همه اين نهادها اين است كه به پرورش خواننده اين متون توجّه كنند و حتّى قسمتى از اين تشويق‏ها را متوجّهِ خوانندگان متون كنند. ممكن است كسى بپرسد، تدبيرِ آن چگونه است، آن را من نمى‏دانم، حتما افرادى هستند اين علم را دارند، وارد جامعه‏شناسى و تبليغ هستند، آنها بايد معيّن كنند: آيا از طريق مسابقه است، مقاله‏نويسى، كتابخوانى است يا نوع ديگرى است، من نمى‏دانم.

به هر حال تربيتِ «خواننده متون» است كه معناىِ واقعى به همه اين كارها خواهد داد؛ وگرنه نشرِ متون و حفظِ نسخ، تشويقِ مصحّح، همه اينها تعارفاتى خواهد بود و پرونده‏پُركردن‏هايى بينِ ما خواهد بود! يعنى آنچه مهم است جلبِ توجّهِ جامعه به متون است و توجّه دادن به اينكه در ميان متون فقط چند متن محدود و معدود نيستند كه خواندنى‏اند، يعنى سعدى و حافظ و مولوى و فردوسى فقط آثارشان خواندنى نيست، بلكه خود كتاب روضة‏الصّفا را واقعا يك خواننده دانش‏آموخته متوسّط‏الحال مى‏تواند بخواند و سود هم از خواندن آن مى‏بَرَد، يعنى روضة‏الصّفا كتابى فقط براى متخصّصين نيست، بسيارى از كتابهاى تُراثى هست، امثال همين تجارب‏السّلف و كتابهاى ديگر، اينها براى عموم نوشته شده و يك تعدادش هم تخصّصى است، اينكه اين كتابهاى تُراثىِ ما بازار عمومى نداشته باشد، براستى محلِّ تأسّف است.

كيان‏فر:

سئوالى به خاطرم آمد كه مى‏بايد پيشتر مى‏پرسيدم در بحث استفاده از منابع، من به مراجع اشاره كردم و عرض كردم كه سئوال اين است آيا اين منابعى كه به عنوان مرجع در تصحيح استفاده مى‏شود تا چه حد بايد معتبر باشند و يا اساسا مى‏شود من‏باب مثال از فرهنگ مُعين در يك تصحيح سود بُرد و يا تا چه حد مجازيم سود ببريم، بالاخره بعضى از اين مراجع ما مثل فرهنگ‏ها لازم است در تصحيح استفاده شود، مثلاً لغتنامه دهخدا يا دائرة‏المعارف‏ها و دانشنامه‏هاى امروزى تا چه اندازه مصحّح مجاز است از اينها استفاده كند؟

جهانبخش:

به گمان بنده حدّ و حصرى براى استفاده از منابع فرعى براى تصحيح نيست، اوّلاً، به شرطِ اينكه مراتبش شناخته شود، يعنى استفاده از تمام مراجع حدّ و حصرى ندارد به شرطى كه به بهاى دخالت در متن تمام نشود، ثانيا اينكه بايد دانست بر خلافِ آنچه برخى پنداشته‏اند كه منابعِ عربى لزوما افضل از منابع فارسى است يا منابع كهن لزوما افضل از منابع متأخّر است، جدّا در اين مطلب ترديد مى‏توان كرد. مثالش را عرض كنم: در حوزه لغت، ممكن است كسى بگويد اگر قرار است يك لغت در حاشيه متن فارسى معنا شود، بهتر است به جاى لغتنامه دهخدا يا فرهنگِ معين، از صحاح العجم يا لغت فُرس و غياث اللّغات و أمثالِ اينها استفاده شود. از قضا بايد گفت كتاب‏هايى مانند فرهنگ معين و لغت‏نامه دهخدا كتاب‏هايى هستند كه به يقين از جهت دقّت بر آن منابع كهن برترى دارند. بله! اگر بخواهد بگويد ما معناى آن‏روزگارىِ واژه را تتبّع مى‏كنيم، اين حرف درست است، ولى از قضا اين فرهنگ‏هاى ما هم، چه فرهنگ معين، چه فرهنگ دهخدا، همه مبتنى بر متونِ آن‏روزگارى است، يعنى اگر كسى بگويد: بله، من از فرهنگ فارسىِ عاميانه استاد ابوالحسن نجفى يا از فرهنگِ معاصر آقاى صدرى افشار نقل نمى‏كنم، اين سخن، سخنى پذيرفتنى است، البتّه باز هم به اين معنا نيست كه ممكن نباشد يك لغتِ متن كهن‏گرهش از راهِ فرهنگِ معاصر گشوده شود، اين ممكن هست، اتّفاقا شايد حلِّ بعضى از مشكلات متون كهن را در لغات عاميانه بتوانيم پيدا كنيم، چنانكه بارها هم شده است؛ ولى نكته اين است كه فرهنگ‏هاى متداولِ ما مثل لغتنامه دهخدا و مثل فرهنگ معين، از جهتِ لغوى و از جهتِ تحقيقى بى‏گمان بر فرهنگ‏هاى سنّتى يك تفوّقِ كلّى دارند؛ البتّه اگر سليقه كنونىِ بنده باشد كمتر از لغتنامه دهخدا و فرهنگ معين بعينه نقل مى‏كنم، ولى در مراجعه يقينا اتّكاء بيشتر بر همين‏ها خواهم كرد.

حالا نظرِ خودِ شما درباره فرهنگ معين و لغتنامه دهخدا چيست؟ مى‏خواهم نظر خود شما را هم بدانم!

كيان‏فر:

من معتقدم در مرحله نخست از فرهنگهاى قديمى استفاده شود بهتر است.