| مجلات >آيينه ميراث>شماره 24 |
جمشيد كيانفر
به نامِ آنكه جان را فكرت آموخت
در خدمت جناب آقاى جويا جهانبخش هستيم، جوان نوخاستهاى كه بسيار زود درخشيد، به مناسبت اينكه در هفته كتاب در بخش خادمان نشر به عنوان منتقد و مصحّح برنده جايزه شدند و همچنين آخرين تصحيح ايشان در مراسمِ گراميداشتِ حاميانِ نسخِ خطّى، قابل تقدير و شايسته شناخته شد، در سفر كوتاهى كه به همين مناسبت به تهران تشريف آوردهاند از اين فرصت استفاده مىكنيم، در خدمتشان هستيم، از زبان ايشان درباره خود ايشان مىشنويم.
جناب آقاى جهانبخش! خيلى خوش آمديد و از اينكه دعوت آينه ميراث را كه به نوعى خودِ شما از بنيانگذاران اين نشريه هستيد، پذيرفتيد تا ما در خدمتتان باشيم سپاسگزاريم.
ابتدا خواهش مىكنم كه نسبت به معرّفى خودتان، سوابق و تحصيلات و اينكه واقعا چگونه شد كه در بين همه رشتههاىِ عمومى، تحصيل در حوزه را انتخاب كرديد مطالبى بيان بفرمائيد.
بسماللّه الرّحمن الرّحيم. صَلَواتُ اللّهِ عَلَى المعصومين. بنده نخست از حُسنِ ظنِّ شما سپاسگزارى مىكنم، چون درخورِ اين همه اظهار لطف نيستم و اين را از بُنِ دندان و از ميان جان ـ به قول قدما ـ مىگويم نه اينكه از سرِ تعارف و از سرِ شكسته نفسى.
من متولّد 5/5/1356 در اصفهان در يك خانواده بالنّسبه فرهنگى ـ چه از تبار مادرى و چه از تبار پدرى ـ هستم.
گمان مىكنم قسمتى از زندگىام كه به اين حوزه كارى مربوط مىشود، بيشتر ساحتِ ايّام راهنمايى و دبيرستان به اين طرف باشد طبق كتابهايى كه در دورانى كه قدرت خواندن و نوشتن نداشتم، بيشتر براى من خواندند، و بعدا خودم خواندن آموختم و اين راه را پى گرفتم، اندك اندك شوقى در خودم نسبت به رشته «تاريخ» احساس كردم و بويژه «باستانشناسى».
زمانى كه سال اوّل راهنمايى بود و در مدرسه تيزهوشان پذيرفته شده بودم در اصفهان، آمارى گرفتند كه بچّهها به چه شغلهايى مىخواهند وارد شوند. در كلِّ سازمان استعدادهاى درخشان در ايران اين آمار گرفته شد. يك نفر اعلام كرده بود كه مىخواهد باستان شناس شود و آن شخص من بودم و البتّه يك نفر هم اعلام كرده بود كه مىخواهد رئيس جمهور بشود و يقينا تا الآن رئيس جمهور نشده است! همچنان كه من باستان شناس نشدم و البتّه به عبارتى، شدم، چه عرض مىكنم بعدها صيرورت و تحوّل پيدا كردم و به عالَمِ ديگرى رفتم. وقتى خودكاوى و مراقبه مىكنم بارها به اين فكر بودهام كه حال كنونى من با باستانشناسى چه نسبتى دارد تا همين سالهاى اخير هم با علاقه پى مىگرفتم مخصوصا در حوزه كتيبه و سكّهشناسى. احساس مىكنم كه من هم به گونهاى باستانشناس شدم، ولى باستانشناسِ انديشه و فرهنگ شدم، يعنى تتبّعات بنده در حوزه تفسير و كلام و حديث به عبارتى باستانشناسىِ افكارى است كه هنوز زنده است يعنى شناخت پيشينه افكارى كه امتدادِ كنونى آن فعّال و حىّ و پوياست.
بعدها اين تحوّل از عشق به تاريخ و باستانشناسى كم كم مرا به عشق به مطالعه متون كهن فارسى كشاند، دوست داشتم در رشته ادبيّات فارسى تحصيل كنم و بعد اندك اندك، ژرفتر شدن در متونِ فارسى، مرا به حوزه تخصصى اسلامپژوهى و اسلامشناسى كشانيد تا حدّى كه سالهاى آخر دبيرستان به كلى به اين شاخه گرويده بودم البتّه اين صيرورت با صيرورتِ ظاهرىِ من هم قدرى تناسب پيدا كرده بود، يعنى همان سالِ اوّل و دوم دبيرستان از مدرسه تيزهوشان ـ كه فقط رشتههاى تجربى و رياضى داشت ـ خودم را منتقل كردم به رشته علوم انسانى. در زمانى كه شاگرد اوّل بودم در رشتههاى طبيعى و رياضى، برخى گمان مىكردند كه من حتما راهىِ المپياد خواهم شد يا مثلاً در نهايت ممكن است يك فيزيكدانِ شعردوست شوم، در حالى كه شعر دوستىام ماند و فيزيك پژوهى رفت و اصلاً در كل به اين سمت كشيده شدم.
ببخشيد كلامتان را قطع مىكنم؛ الآن دقيقا خاطرم نيست ولى فكر مىكنم همان دوره دبيرستان بود كه در تلويزيون مصاحبهاى از شما پخش شد و اين ظن و گمان در حقيقت از همانجا شروع شد كه شما يكى از دانشآموزان بسيار موفق دبيرستان بوديد و قطعا اين انتظار مىرفت كه در المپيادها شركت كنيد و بدون كنكور هم در يكى از رشتههاى فنّى دانشگاهى تحصيل كنيد.
امّا بعدها عملكردِ شما مغاير بود، مغاير هم نمىتوانيم بگوئيم به هر حال شما راهى را مىخواستيد برويد و جستجو كرديد و ادامه داديد و برايتان آرزوى موفقيّت مىكنيم.
در اينجا سئوالى را اضافه مىكنم و آن اين كه اصلاً شما هيچ موقع در كنكور شركت كرديد يا نه؟
حال عرض مىكنم. آن زمانى كه آن مصاحبه تلويزيونى پخش شد در سال سوم راهنمايى يا اوّل دبيرستان بودم. الآن نمىتوانم دقيقا تطبيق كنم. آن زمان، بله. درست اوج بُحران بود: از يك سو به عنوان شاگرد برگزيده رشته رياضى ـ كه گاهى حتّى بالاترين نمرهها را در خودِ درس رياضى مىآورد و موفّق بود ـ از طرف همه و مدرسه توقع اين بود كه در رشته رياضى ادامه تحصيل بدهم، ولى در همان مصاحبه كتابى كه من دربارهاش سخن گفتم «الابنيه عن حقايق الادويه» بود!
بدين ترتيب، اين بُحران در همان دوره آشكار شد. من بعدا كه وارد رشته علوم ـ انسانى شدم و ادامه هم دادم تا سال سوم دبيرستان هم كه رسما در مدرسه ـ چون سال چهارم را خودم متفرقه جداگانه ادامه دادم ـ بودم، كنكور هم دادم ولى كنكورى كه سال سوم دبيرستان مىتوان داد و آن كنكور دانشگاه آزاد است. كه البتّه آنجا هم در رشته ـ ادبيات فارسى شركت كردم و اوّل هم شدم (در همان ناحيه كه امتحان داده بودم).
حتّى دو ترم هم هزينه دانشگاه را پرداختم و به اصصلاح ذخيره كردم ولى بعدها اصلاً ديدم كه: نه، رغبت من كاملاً در شاخه ديگرى است شاعرِ خوبِ شهرِ ما گفت:
| آنسوى اين آبى رفيقان در عبورند | من دلسپرده كوچههاى اصفهان را |
از همان ايّام، مثلاً سال دوم و سوم دبيرستان دوست داشتم تعاريف منطقى و فلسفى را به زبان عربى بنويسم يا حفظ كنم يا حتى در ورقهاى بياورم و ديگر كُلاً كشيده شدم به حوزه علميه اصفهان و الآن سالهاست در آنجا مشغولم. هم مشغول تحصيل بودم و هم قدرى مشغول تدريس بودم. آخرين درسى هم كه رسما شركت مىكردم در حوزه علميه اصفهان، درسِ خارج فقه آيتاللّه طباطبائى، امام جمعه فعلىِ اصفهان، بوده كه البتّه لختى است به علّت پارهاى ازدحام اشتغالات از آن درس محروم ماندهام و إنشاءاللّه ادامه خواهم داد.
موفّق باشيد! آقاى جهانبخش، مىخواهم از فرصت استفاده كنم و به نخستين آثارِ قلمىِ شما بپردازم از چه موقع با نوشتن پرداختيد از چه زمانى به تصحيح ـ متون كه به تعبيرِ شما به نوعى بىربط با باستانشناسى نيست ـ و من هم معتقدم بىربط نيست و به نوعى بيانگر علاقه اوليه شماست ـ پرداختيد؟ در اين زمينه براى ما بگوئيد.
من خيلى زود و بلندپروازانه قلم به دست گرفتم. الآن آشكار يادم مىآيد كه سال دوم و سوم دبستان،به خيال خودم مؤلّفات تاريخى، حتّى مثلاً تصويرهاى اشياء باستانى را در اين تأليف گونهها نقاشى مىكردم!
تاريخِ هخامنشيان نوشته بودم، تاريخِ ساسانيان نوشته بودم و حتّى خيال اين را در ذهن مىپُختم كه اينها را به چاپ برسانم؛ كه خوشبختانه، نه آن آثار مانْد و نه به چاپ رسيد!
ولى پُر نوشتم، مخصوصا در سازمانِ ملّىِ استعدادهاىِ درخشان با اينكه از جهتى استعدادِ ادبى و استعداد در شاخه علوم انسانى را مىسوزانيد ـ بهخاطرِ اينكه تأكيد بر روى رشتههاى ديگرى بود و حتّى گاهى اين رشته تحقير مىشد ـ ولى دبيرانى داشتم كه پر و بال مىدادند. من همان موقع رسالهاى مُفرده در حدود بيست صفحه يا سى صفحهاى در باب فردوسى نوشتهام، در باب فرهنگ دوره ساسانى نوشتهام، يادم هست در همان زمان رسالهاى در باب خواجه رشيدالدين فضلاللّه نوشتهام، در آن رسالهها قدرى كار قلمى را بهطور جدّى تمرين كردم؛ زودتر از آن، همان چهارم و پنجم دبستان بود. ايام بمباران اوّلين بار براى صفحه خواندنىهاىِ تاريخىِ اطلاعات هفتگى مطلبى نوشتم كه البتّه چاپ نكرد ولى هنوز يادم هست كه در صفحه نامههاى رسيده نوشته بود: «مطلب شما رسيد و چاپ مىكنيم»!
آن مطلب را از كرمان با همان نثر و خطّ كودكانه بر ايشان فرستاده بودم.
بارى، اوّلين نوشتهاى كه از بنده بهطورِ رسمى چاپ شد مقالهاى بود گويا تحت عنوان «در بارگاه سيمرغ» انتشار يافت.
همان سال سوم راهنمايى كه بودم مقالهاى نوشته بودم در باب تصحيح ابياتى از شاهنامه؛ چون از مدّتها پيش مخصوصا بهخاطر علاقه عميقى كه به شاهنامه داشتم تصحيحات و نسخههاى شاهنامه را زير و رو مىكردم، و حتّى همان زمان، موثقترين نسخههاى شاهنامه را كه نسخه مورّخ 675 بريتيش ميوزيوم باشد، از دانشگاه تهران عكس گرفتم. حالا چه هفت خوانِ رُستمى هم همان زمان طى كردم، تا يك طفل توانست عكسِ چنان نسخهاى را از بخش نسخ خطّى دانشگاه بگيرد، اين بماند و چگونه رفتن و ورقِ عكس خريدن از خيابان ناصر خسرو و بر دوش كشيدن و آوردن به اينجا نزد آقاى آقا ربيع كه عكاس دانشگاه بودند، خودش داستانى دارد.
القصّه، هنوز به دبيرستان نرفته بودم كه آن عكس نسخه خطّى را داشتم. آشنايى با اين مقوله داشتم، و مقالهاى نوشته بودم در نقد مفردات ابيات فردوسى در تصحيحهايى مثل چاپ مسكو و چاپ خالقى كه آن زمان دو جلدش در دسترس بود و سالِ شصت و نُه اُفست شده بود. بنابر اتّفاق آن مقاله نزد آقاى دكتر علىاشرف صادقى مانْد. همان ايام آقاى دكتر صادقى تشريف برده بودند به فرصت مطالعاتى و من نتوانستم مقاله را از ايشان پس بگيرم. با خود گفتم كه حتما آن مقاله گم شده! تا اينكه مدّتى گذشت، در تابستانى كه تازه امتحاناتِ سال اوّل دبيرستان تمام شده بود، دوستى از تهران تماس گرفت و گفت: مىخواهم نوشتهاى را برايت بخوانم، شروع كرد به خواندن، قدرى از آن را كه خواند، ديدم اين نوشته خودم است! گفتم: اين را از كجا مىخوانى؟ گفت در مجلّهاى به نامِ گُل چرخ چاپ شده است. گمان مىكنم شماره سوم گل چرخ دوره جديد بود كه اين مقاله توسط آقاى دكتر صادقى و آقاى حداد عادل ديده و پسنديده شده و آن زمان به همّت آقاى على موسوى گرمارودى ـ كه هر كجا هست خدايش به سلامت دارد ـ سردبير «گُل چرخ» چاپ شد آقاى موسوى گرمارودى هم يك يادداشت فوقالعاده تشويقآميز در آغاز آن نوشته بودند. بعدها من تماس گرفتم و گفتم بنده نويسنده اين مقاله هستم و آشناتر شديم و مقالات ديگرى هم در همين شاخه شاهنامه پژوهى در همان گل چرخ نوشتم و اين مقاله نويسى كم كم از گل چرخ به مجلاّت ديگر گسترش يافت.
عمده مقالات من در آغاز مربوط به همان شاخه شاهنامه پژوهى بود و بعدا نرم نرم به بعضى حوزههاى اسلاميّات هم كشيده شد. اينها مقالاتى بود كه شروع به چاپ شد.
اشاره به شاهنامه كرديد، بسيارى از اهل علم و به ويژه كسانى كه در كار تصحيح هستند شنيدهاند كه شما با درجه علمى حوزوى كه داريد در باب شاهنامه هم كار مىكنيد. بسيارى مشتاقند كه ماحَصَلِ اين كار را بهطور جامع و كامل ببينند. آيا قصد داريد اين كار را كامل كنيد، قصد انتشارش را داريد، تا براى نخستين بار ببينيم يك عالمِ روحانى هم به ادب كهن فارسى توجّه كرده؟ البتّه نمىگوئيم: ديگران بيگانه بودهاند، خداى ناكرده چنين جسارتى نمىكنم، ولى واقعا به صورت جدّى كار نكردهاند.
بايد بگويم در اين سالهاى اخير مثلاً كتاب آقاى علىِ أبوالحسنىِ مُنْذِر كه در مورد فردوسى نوشتهاند با 600 مأخذ شاهنامه پژوهى، نشان داد كه واقعا همّتهاى بلندى هم در ميانِ حوزويان درباره شاهنامه هست؛ ولى، بله! اين درست است كه در حوزه تصحيح شاهنامه و نظاير آن، معمولاً دستاربندان و كسانى كه در زىِّ روحانيّت بودهاند وارد نشدهاند. بله! من زمانى عاشقانه كار شاهنامه را پى گرفتم و بخشهاى زيادى از شاهنامه را نيز تصحيح كردم، حتّى بخشهايى از تصحيح شاهنامه، حروفچينى هم شد. شايد بختِ شاهنامه و بختِ من بلند بود كه آن قسمتها چاپ نشد! چون يقينا امروزه آن قسمتهاىِ تصحيح شده خامدستانه مىنمود.
اين آرزو را به دل بسته و داشتهام كه در كنار كارهايم، كارِ نشر متن شاهنامه را پى بگيرم، حالا نه لزوما به صورتِ تصحيح، چون الآن دو سه تصحيح در جريان هست؛ تا نتيجه اين تصحيحات منتشر نشود، معلوم نخواهد كرد آن افقى كه ما به آن مىنگريستيم و آن نتيجهاى كه به گمان خودمان از نسخه برتيش ميوزيم مىتوانستيم حاصل كنيم، تا چه حد در اين تصحيحات حاصل شده است.
الآن كارهاى واقعا استادانه آقاى دكتر اميدسالار، آقاى دكتر خالقى، جناب استاد روشن ـ كه شاهنامهشان زير چاپ هست ـ، آقاى دكتر كزّازى و آقاى جوينى در نيمه راهند. اين كارها بايد منتشر شود تا انسان بتواند تصميم بگيرد كه باز قصد تصحيح شاهنامه دارد يا نه؟
مخصوصا اينكه اكنون تصحيح شاهنامه نسبت به آن سالهايى كه بنده آغاز كردم خيلى علمىتر شده. طى همين چند سال اخير چندين مقاله در زمينه تصحيح ـ تكبيتهاى شاهنامه در نشر دانش يا جاهاى ديگر چاپ شده كه قبلاً اصلاً نبود؛ يعنى شما تعداد مقالات و مطالبِ فردوسى شناختى را مثلاً در دوره قديم همين نشر دانش ببينيد، خيلى اندك است؛ اصلاً يكى از آن مقالات، مقاله دكتر پورجوادى است در تبرئه و تنزيهِ فردوسى! يعنى آن زمان اصلاً فردوسى نياز به تبرئه و تنزيه داشت! امّا امروز ديگر نه، امر عوض شده است. لذا بايد اين را در نظر گرفت كه تا چه حد بحثِ تصحيح در ميان خواهد بود؟ شايد ديگر اصلاً نتوانم به تصحيح شاهنامه دست يازم، به ويژه كه تمركزم امروزه خاصّه در علمِ كلام و حديث است و شاهنامه يك تمركز پيگير مىخواهد و ـ به قول دكتر خالقى ـ كارى نيست كه در كنارِ كارهاى ديگر بتوان كرد، نه! خودش يك كار تخصّصى است. امّا لااقل هواى اينكه شايد يك روزگارى شرحگونهاى بر شاهنامه براى مطالعه عموم بنويسم، حتّى اگر دست به تصحيح نزنم، دارم و اميدوارم ارتباط خود را با شاهنامه قطع نكنم، چُنان كه نكردهام. بله! چُنين آرزويى در سر دارم.
به هر حال براى شما آرزوى موفقيّت مىكنيم. إن شاءاللّه در اين زمينه موفق و مؤيّد باشيد. همانطور كه فرموديد از شاهنامه غافل نبوديد و نخواهيد شد. حال به بحث روزى مىرسيم كه شما به همين مناسبت به تهران تشريف آوردهايد و ما در خدمتتان هستيم.
شما در «هفته كتاب» برنده دو جايزه شدهايد. در حقيقت به نوعى از شما بابتِ دو مسأله، تقدير و تشكر شده است. نخستين آن در هفته كتاب، جايزه خادمانِ نشر بود، در آن بخش، شما به عنوان منتقد و مصحّح برنده جايزه شديد. درباره آنچه سبب شد اين جايزه به شما تعلّق بگيرد ـ مثلاً اگر نقدى بود كه بر يكى از متون نوشته بوديد ـ مىخواهيم بيشتر خودتان در اين باره صحبت كنيد؛ و يا اينكه صرفا به عنوان يك مصحّح از شما قدردانى شده است.
به حقيقت نمىدانم مبناى اصلى اين داورى چه بوده، آيا كار يا كارهاى خاصى را از بنده مورد نظر داشتهاند، يا مثلاً به كلّ سابقه كارىِ مخلص عنايت شده است.
بعيد نيست به كلّ سابقه كارى توجّه شده باشد، چرا كه بنده افزون بر سيصد مقاله كوتاه و بلند در دانشنامهها، مجلاّت و در حوزه متنپژوهى دارم كه حتّى بعضى از آنها توسط ديگران به عربى و انگليسى ترجمه و چاپ شده است اكثر اينها به نوعى در حوزه متون است يعنى اگر نقد ترجمه است، معمولاً نقدِ ترجمه يك متن مهم است، اگر تصحيح است، تصحيح يك متنِ كهن است، يا اصلاً به درونكاوى و تحليلِ يك متن پرداخته. حتّى مىتوانم بگويم گاهى مقالات اجتماعى و بعضى يادداشتهاى پراكندهاى هم كه در هفتهنامهها و اين سو و آن سو نوشتهام، اينها هم بىربط با حوزه ـ تراث و حوزه پژوهشهاى گذشتگان نبوده است. بهخاطر همين، حدس بنده آن است كه اين تقدير ناظر به همين پيشينه كلّى بوده. از جهت آثارِ مصحَّحِ جداگانهاى كه از من چاپ شده، شايد مصحّحِ پُراثرى نباشم!
حالا بيائيم از زاويه ديگرى به اين مسأله نگاه كنيم. شما سال گذشته به عنوان يكى از منتقدين متون يا مصحّحين متون، به هر حال، يكى از پُركارها بودهايد و بالنّسبه مقالات متعدّدى را در اين زمينه نوشتهايد. در آن باره صحبت كنيد كه خودِ آن مىتواند اساسى باشد براى همين تقدير و شايستگى شما و تشكر. در باب مقالاتى كه در سال گذشته ـ از آبان سال گذشته تا آذر امسال ـ كه مىتواند محور اين انتخاب باشد صحبت كنيد.
چون دقيقا به ياد نسپردهام نمىتوانم توصيف درستى بكنم كه چه مقالاتى اين ايّام چاپ كردهام، مقالات متعدّدى از من در اين ايّام چاپ شده است كه به دقت يادم نيست و حتّى مقالات قبلش! تاريخ دقيق يادم نيست، ولى بله! مثلاً يكى از آخرين مقالاتى كه از من چاپ شده نقد كتاب بدايعالمُلَح از همين مركز بوده است كه در مجلّه جهان كتاب چاپ شده است.
ديگر از مقالاتى كه به تازگى از بنده چاپ شده و در واقع تجديد چاپ شده است مقاله «هنجار تصحيح منطقالطّير» بوده كه سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى در نامه مطالعات ايرانى اسمى شبيه به اين ـ كه دارند، متن فارسى آن را از آينه ميراث برگرفته و تجديد چاپ و به انگليسى هم ترجمه كردهاند (البتّه ظاهرا بدون ذكر مأخذ!) يك نسخه هم برايم فرستادهاند.
اين مقالات بوده. در عين حال در آينه پژوهش نقد كتابى را نوشتم كه هرچند شايد به عنوان تصحيح متن به طور خاص مطرح نبوده، امّا به هر حال به عنوان يك كار متنپژوهى مهمّ مطرح بوده و واجدِ اُسلوبِ مهمى است، لذا بد نمىدانم ذكرش كنم. كتابى است كه خودم هم به فارسى ترجمه كردهام و إن شاءاللّه همين ايّام منتشر خواهد شد به نام الحسين (ع) سِماتُهُ و سيرتُه. اين كتاب را علاّمه آيتاللّه سيّد محمّدرضا حسينى جلالى تأليف كرده است، بر مبناى گزارشهاى تاريخىِ ابن عساكر از زندگى امام حسين(ع).
به عبارت ديگر ايشان بخشى از تُراث را كه فقط قسمت امام حسين (ع) از تاريخ ـ ابنعساكر باشد، برداشته، با توجّه به فضاى روايات و با توجّه به ديگر دلالات، اين احاديث و گزارشهاىِ تاريخى را تقطيع و تحليل كرده و از دلِ آن يك كتابِ امروزىخوان درآورده است. اصل كتاب ابن عساكر كه براى قشر خاصّى از عالمانِ عربىدانِ علاقهمند به تُراث و تاريخِ فقط خواندنى بوده و كتابى است داراى سلسله اسناد مُطوّل و به همان شيوه قُدمايى، ايشان آن را به شيوهاى كه خواننده امروزى بتواند درست و با تحليل بخواند و در عين حال فاصله بگذارد بينِ تحليل ايشان و نصِّ ابن عساكر ـ يعنى در عين حال اينها را جدا بخواند و خَلط نكند ـ بازنوشته است.
در اين كتاب تحليلها آمده بطورى كه حديث در دل آن بهطور متمايز قرار گرفته تا فضاى فهم حديث فراهم گردد، يعنى هم خواننده امروزى كه طبعا اهل خواندن آن كتاب تخصّصىِ كهنِ تقريبا هزار ساله نيست، اين كتاب را مىتواند بخواند و هم در عين حال مشخصّا بر يك متن و گزارشِ تُراثى متّكى بود، خواننده را توجّه مىدهد به تُراث در مورد امام حسين (ع) به طور خاص، نه اينكه امام حسين (ع) را فارغ از توجّه به تُراث و صرفا باگزارشِ تاريخى خود معرّفى مىكُنَد.
بنده نقد و معرّفىِ مفصّلى در بابِ اين كتاب ـ كه ترجمه آن به نام سيره و سيماى امام حسين (ع) آماده چاپ است ـ نوشتم. آن نقد و معرّفى خيلى مورد توجّه قرار گرفت از طرفِ بعضى از اهلِ نظر. شايد واقعا همان نقد و معرّفى هم يكى از آن انگيزهها بوده.
يا در همان مجلّه آينه پژوهش كه اين نقد و معرّفى چاپ شده، مقالهاى نوشتم كه در واقع خلاصه رسالهاى بود كه آيتاللّه سيّدمحمّد حسين حسينىِ جلالى درباره صحيفه سجّاديه(ع) و سيد تُراثى و تاريخى آن نوشته بود. در آنجا يك كتاب را در يك مقاله ريختم؛ اطّلاعاتى هم بر آن مزيد كردم كه مىشود گفت رساله زُبدهاى در باب صحيفه سجادّيه خودمان شد. اين مقاله هم بسيار مورد توجّه قرار گرفته بود.
عرض مىكنم شايد همينگونه نوشتهها و مطالعات منظور بوده يا در مجله علومحديث بخشهاى مربوط به اشعارِ منسوب به معصومين(ع) را از آن جُنگ مهدوى ـ كه نسخه بسيار بسيار مهمّى است و مركزِ نشر دانشگاهى، نسخه برگردانِ آن را منتشر كرده ـ بله، اشعارى كه منسوب به ائمه (ع) بوده، اينها را استخراج كردهام و آن جُنگ را به عنوان منبعى تازهياب براى تدوين اشعار معصومان (ع) مورد مطالعه قرار دادم. شايد ناظر به اين مقالات هم بهطور خاص بوده باشد؛ نمىدانم.
به بحث تصحيح متون مىرسيم كه يكى از علايق شماست و سالهاست در اين كار زحمت مىكشيد و برخى از كارهايتان به چاپ رسيده است. قبل از اينكه به تصحيح و كتابى كه در خور تقدير و شايسته قلمداد شده و در بخش حاميان نسخ خطّى كه كتابخانه مجلس برگزار مىكند مورد تقدير قرار گرفته است، بپردازيم اجازه بدهيد به آن رساله كوچك ولى پرمحتواى شما برگرديم در باب تصحيح نسخ خطّى. در آغاز درباره آن رساله صحبت كنيد.
آن رساله به معنايى يك تأليف خيلى كوتاه ـ تقريبا: يك ماهه ـ است و به معنايى حاصل ده، دوازده سال مُداقّت در آن موضوع، كه در زمانى كوتاه تحرير شده است.
حضرتعالى خودتان بهتر مىدانيد چون مصحّح و فعّال در عرصه تصحيح متون هستيد، امروز اكثر مصحّحان معالأسف ـ نمىگويم عيب است، شايد هم حُسن باشد نمىدانم، چون بسيار شايع است! ـ مباحث نظرىِ تصحيح متون را خوب نمىدانند؛ اصلاً اكثر تصحيحهاىِ ما شايد به مباحث نظرىِ تصحيح متون به صورت عميقش واقعا نيازمند هم نباشند، به مصحّحان زيادى برخوردهام كه اسمِ شيوههاى تصحيح را جابهجا بكار مىبرند، يعنى اينكه شيوه التقاطى با شيوه انتقادى چه فرقى دارد، چندان تميز نمىدهند، حتّى اين را بهجاىِ آن بكار مىبرند.
امّا علّت اينكه بنده توجّهم عميقا به اين موضوع جلب شد، مسأله تصحيح شاهنامه بود. شاهنامه متن بسيار پيچيدهاى است. من از آغاز نوجوانى با آن سروكلّه بسيارى از جهت تصحيح زدهام. از جهت تصحيح متن، شاهنامه متن بسيار پيچيدهاى است و واقعا اينكه چه روشى بايد بكار بُرد مسأله است تا از اين نسخهها و تحريرهاى فردوسى، شاهنامه مُصَحَّح بيرون آيد. آيا تحريرهاى فردوسى چيزِ ديگرى بوده است و اين تحريرهاى موجودِ در نسخهها تازه از يك تحريرِ فردوسى پديد آمده؟ ـ چنان كه بعضى اين نظر را دارند ـ اينكه از دلِ تحريرهاى گوناگون چگونه بايد نسخه موثّق يا نسبتا موثّقى از شاهنامه استخراج كرد، هنگامهاى از تأملاّتِ مصحّحان را از آغازِ تصحيح شاهنامه تا كنون برانگيخته است. لذا مىبينيم چندين مقاله فربه و حتّى كتابْگونه در باب اينكه چه شيوهاى بايد در تصحيح شاهنامه به كار بُرد نوشته شده است. مرحوم مينوى خصوصا تأمّلاتى در اين باب دارد، آقاى دكتر خالقى تأمّلات زيادى دارند و ديگران.
به عبارتِ ديگر، يكى از موضوعات اساسى در مورد تصحيح شاهنامه، روشِ تصحيحِ شاهنامه بوده است، بر خلاف بسيارى از متون ديگر كه «خود راه بگويدت كه چون بايد رفت»؛ حقيقتا به خاطر همين هم اينگونه متون بسيارى افراد را به تأملات نظرى فراخ دامنه و فربه در تصحيح فرا نمىخوانند. در مسأله شاهنامه بنده ناچار بودم اين آراء را ببينم و كم كم اصلاً توجّهم به ظرافتِ اين امر جلب شود. بعد بحث نقد و تصحيحهاى حافظ و نقدهاى مختلفى كه مخصوصا آن سالها منتشر مىشد. طبعا كسى كه علاقه به تصحيح متون داشت، آنها را هم به جدّ مىخواند و همين باعث شد كمكم حواسم به مقوله روشِ تصحيح متون جلب و جمع شود كه اين روشهاى گوناگون و سابقه هر يك از اين روشها، در حوزه متون چه جوابهايى داده است. به همين خاطر هم بود كه تعدادى از مقالات من كاملاً در حوزه نظرى تصحيح متون و بحث روشِ تصحيح ـ متون است. حتّى بعضى از آنها اگر چه در صورت ناظر به شاهنامه بوده، سخنِ اصلىشان در بابِ روش تصحيح متن است.
زمانى كه مركز نشر ميراث مكتوب خواست كتابك كوچكى يا جزوه كوچكى تدوين كند تا دانشجويانى كه مثلاً پاياننامهاى در زمينه تصحيح متون مىگيرند، لااقل كلماتى از الفباى تصحيح متون را در يك رساله كوچك ببينند، از بنده خواستند تا آن رساله را تدوين كنم.
نخست قصد اين بود كه يكى از كتابهاى مشهور در اين باب تلخيص شود، بعدا رأى بر اين قرار گرفت كه اين كار مسلّما ناكافى است. مىتوانم بگويم زُبده تمام آن مطالعات را در رساله كوچكى كه همان راهنماى تصحيح متونِ كنونى باشد ريختم و اين زُبده شايد زُبدهتر از آن كه مىبايد درآمد چونان كه به عقيده بعضى اين كتاب خيلى مُجمل و خيلى نامشروح است. عقيده خودِ من هم همين است. قرار بود تحرير مفصّلِ اين كتاب را هم به قلم بنده مركز نشر ميراث مكتوب منتشر كند، كه تا كنون چنين چيزى صورت نبسته است!
آيا اين به خاطر تعلّل مركز در اين مورد است يا شما هنوز آن را تأليف نكردهايد؛ چون دو مقوله جداگانه است؟!
خير به عبارتى، شايد بتوان گفت حكايتِ همان «هردوانه» است!! ولى اگر تعارف را قدرى كنار بگذارم، كاهلى بيشتر از مركز بوده، چنانكه بعد از اينكه اين كتابك منتشر شد و مركز ظاهرا متوجّه شد اقبال چندانى به مسائل نظرى تصحيح متون نيست و در همين حد هم بعضى حوصله خواندن اين مقولات را ندارند، شايد ديگر عزمِ جزمشان سُست شد و به زمان ديگر موكول كردند! بنده هم كارم را نيمهمُؤَلَّف گذاشتم، يعنى كارِ تأليف من در اين باب به نيمه رسيده است.
نكتهاى را لازم مىدانم تذكّر بدهم ـ هر چند در آن كتاب هم هست ـ و آن اين كه بخشى در آخرِ آن كتاب هست درباره شيوه رسمالخطّى و املائى نشرِ متون. من خودم با دلزدگى در مقدّمه نوشتهام كه اين قسمتِ شيوهنامه املايى را فقط به درخواستِ ناشر مىنويسم و خود اعتقاد چندانى به اين مقوله ندارم. از قضا اين رأى و گرايشِ بنده مورد تأييد هم قرار گرفت چنانكه هم آقاى دكتر ابوالقاسم امامى و هم استاد دكتر محمّدرضا شفيعى كدكنى به محضِ اينكه اين كتاب را تورّق كردند، به من گفتند: خوب است ولى كاش به اين مبحث نمىپرداختى. من هم پىنوشت را در مقدّمه مؤلّف نشان آنها دادم كه اين موضوع اصلاً به درخواستِ مركز انجام شده است. به هر حال گمان مىكنم هنوز جا دارد كه آن رساله مبسوطتر و مشروحتر شود.
خوشبختانه آن رساله بيش و كم موردِ استقبال واقع گرديد، به ويژه از طرف طُلاّب حوزه علمّيه قم و بعضى دانشجويان. برخى از مصحّحانِ فاضل حوزه علميّه قم، از بنده خواستند كه همان بخش روش تصحيح متون را در مجله پژوهش و حوزه تجديد چاپ كنم؛ بنده كه سودمند نمىديدم كتابى يا فصلى به همان شكل مكرّر شود، از ايشان اجازه خواستم تا آن فصل را قدرى بسط بدهم. بدين ترتيب بسطيافته فصلِ روشِ تصحيحِ آن كتاب هم در دو شماره مجلّه پژوهش و حوزه چاپ شد و مورد عنايت بعضى عزيزان قرار گرفت.
اميدواريم كه شما اين كارتان را به اتمام برسانيد چرا كه بسيار ضرورى است. در باب روش تصحيح بسيارى افراد به مباحث نظرى توجّهى نمىكنند و آنچه كه اخيرا گرفتارش شدهايم اين است كه بسيارى از افراد بدون آشنايى با شيوههاى تصحيح دست به كار تصحيح مىزنند. امّا سئوال ديگرى هم در مورد همين رساله دارم و آن اينكه شما اشاره كرديد كه در حوزه با استقبال مواجه شد، صرفنظر از حوزه كه استقبال كردند، مىخواهم ببينم در تصحيحاتى كه دانشجويان در سطح كارشناسى ارشد و در سطح دكترا به عنوان پاياننامه ـ كه قاعدتا اين نوع تصحيحات بايد روشمندتر نسبت به تصحيحاتى كه در بخش خصوصى و به صورت آزاد صورت مىگيرد، باشد ـ، در آنجا، شما چقدر تأثيرش را ديدهايد، تا چه حد در آن كارها اثر گذاشته؟
نشانى كه از تأثيرش ديدم عمدتا در دوجا بود: يكى دانشجويان و علاقهمندان جوانى كه از مكانهاى مختلف ايران ـ حتّى گاهى هم مثلاً از يك شهر دور افتاده در فارس ـ با من تماس مىگرفتند و سئوالاتى در اين باب مىكردند و مىگفتند كه ما رساله تو را خواندهايم، يعنى همين راهنماى تصحيح متون را خواندهايم، و اكنون مشغول كار پاياننامهاى هستم و حال در مورد اين ابهامات پايان نامهمان مىخواستيم سئوال كنيم. يعنى طىّ همين تماسها و همين ابراز علاقهها معلوم مىشد تعداد زيادى از دانشجويان به اين رساله توجّه كردهاند و اين رساله را خواندهاند. در اوّلين سمينارِ مقدماتىِ نسخِ خطّى، با اينكه اين رساله تازه به چاپ رسيده بود باز ديدم تعدادى از دانشجويان خواندهاند و در اين باب با من سخن مىگويند. مطلب دوّم اين بود كه از بعضى كتابفروشان شنيدهام كه مرتّب مىگفتند افرادى رجوع مىكنند و سراغ اين رساله را مىگيرند. اين موضوع هم به من نشان داد اين رساله خوانندگانى داشته است. امّا تا چه حد واقعا براى آن خوانندگان سودمند افتاده، چيزى است كه آنها بايد بگويند.
البتّه در يك نكته برخى همصدا و همآوا بودند، كه اين رساله بايد صورت مشروحترى داشته باشد. ما هم هميشه گفتهايم كه خودمان همچنين عقيدهاى داريم، ولى هنوز عملى نشده است.
اجازه بدهيد همين سئوال را به نوعى ديگر مطرح كنم. نيّت من بيشتر اين بود كه آيا دو يا چند كار از جمله رسائلى در ميان آثارى كه چاپ شده و شما تورّقى كردهايد، ملاحظه فرمودهايد كه اين شيوه در كار تصحيح دانشجويان تأثير داشته است؟
به يك معنا بله. البتّه يك مطلب هست و آن اينكه بنده شيوه تصحيحِ خاصّى را در اين رساله پيشنهاد نكردهام، بلكه در واقع مىتوان گفت زُبده شيوههاى تصحيح را، خصوصا با توجّه به نظرات استاد مجتبى مينوى، چون ايشان در اين حوزه مرد صاحبنظرى است، آنجا توصيف كردهام و توصيه كردهام كه هر شيوه را در واقع كجا بكار بُرد؛ ولى بله! رگههايى را در آثار يكى دو مصحّح و نيز ارجاعاتى را در آثار يكى دو مصحّح ديدم و ديدم كه حتّى بعضى از آنها تقسيمبندىهاىِ پيشنهادى مرا كاملاً پذيرفتهاند.
با اميد به اينكه شما آن كار را كامل كنيد و حالا يا مركز نشر ميراث مكتوب يا ناشر ديگرى اقدام به چاپ آن متن كند، درباره كتاب دقائق التّأويل و حقائق التّنزيل كه تصحيح آن از حضرتعالى است و در بخش حاميان نسخ خطّى به عنوان كتاب قابل تقدير و شايسته، موردِ تقدير واقع گرديد و شما برنده جايزه شديد صحبت كنيم و به خصوص درباره شيوه تصحيحتان در اين كتاب به عنوان يك مصحّح و يا كسى كه به هر حال دستورالعملى هم براى تصحيح نوشته، چه راهى را طى كرده است؛ مىخواهم ببينيم خودتان در اينجا چه كردهايد؟
حكايت بنده با دقايق حكايت دور و درازى است. يعنى اصلاً آشنايى بنده با ميراث مكتوب سَرِ دقايق شروع شد و حالا بد نيست ماجرايى را بگويم كه در واقع تا حدّى هم گويى دقايق التّأويل دنبال من آمد و باطن اين سَيّدِ حَسَنىِ بزرگوار اثرى در اين واقع كرد. آن ماجرا اين بود: من اوّلين بار با نويسنده دقايق التّأويل از طريق يادداشتى آشنا شدم كه آقاى دكتر سيّدمحمود مرعشى نجفى در مجلّه بيّنات منتشر كرد. ايشان در آنجا كتاب بلابلالقلاقل اين نويسنده را ـ كه به نادرست به نام «البلابل و القلاقل» چاپ شده ـ معرفى كرده بود و سخنى گفته و اظهار اميدوارى كرده بود مصحّحى اين كتاب را چاپ كند. من هم خصوصا از جهت نثرِ فارسىِ آن روزگارىِ اين كتاب كه به سده هفتم هجرى باز مىگردد، مشتاق شدم كتاب را تصحيح كنم. با آقاى دكتر مرعشى تماس گرفتم كه آيا ممكن است عكسى از اين كتاب بگيرم. آن زمان مقطع انتقال من از دبيرستان به حوزه بود؛ كم كم حوزوى مىشدم. آقاى دكتر مرعشى گفتند: بعد از اينكه اين را نوشتم نامهاى به دستم رسيده كه كسى قبلاً عكسِ اين نسخه را از كتابخانه ما گرفته و در حال تصحيح همه آثار اين مؤلّف است. در همان اوان هم مقاله دراز دامنى در مجله آينه پژوهش چاپ شد كه در آنجا مركز نشر ميراث مكتوب معرفى شده و تعداد زيادى از أمهّاتِ آثار ايران و اسلام در فهرست منشورات اين مركز آمده بود، از جمله همين كتاب دقايقالتّأويل و حقايقالتّنزيل و همچنين بلابل القلاقل. معلوم شد چنين مركزى هست كه در حال چاپ هردوىِ اينهاست.
پس آشنائى شما با مركز به خاطر همين كتاب دقايق التّأويل بود؟
عرض مىكنم. گفتيم بسيار خوب آن مركز اين كتاب را چاپ مىكند و ما هم كارى نداريم.
دوستِ من آقاى دكتر حامد ناجى اصفهانى همان روزگار گفته بود كه چنين مركزى در تهران هست و مرا به اين مركز غائبانه معرفى كرده بود بدون اينكه بنده بدانم، چون ظاهرا آن زمان دنبال مصحّحانى بودند براى اينكه تصحيح بعضى از آثار را به عهده بگيرند و آنها ظاهرا در مركز با آقاى دكتر على رواقى كه ايشان خوب مرا مىشناختند و من شاگردى ايشان كرده بودم، مشورتى كرده بودند و پسنديده بودند براى تصحيح كتابى به من عرضه كنند. كتابى كه انتخاب كرده بودند دقائق التّأويل و حقايق التّنزيل بود. به خاطر همين تا حدّى اين كتاب مرا پيدا كرد يعنى مؤلّفى كه با آن پيوند يافته بود. يعنى مؤلّفى و كتابى كه من با آن عُلقه و علاقه عاطفى هم يافته بودم خوب، نسخه اين كتاب را عكس گرفتند و من هم تصحيح را پذيرفتم ولى مدّتها صرف اين شد كه نسخه ديگرى از كتاب بيابيم. بسيارى جاها تماس گرفتم؛ از جمله يادم هست همان ايّام با جناب استاد عبدالحسين حائرى كه شايد آن زمان هنوز رئيس كتابخانه مجلس بودند، در كتابخانه مجلس تماس تلفنى گرفتم و پرسيدم آيا از اين كتاب كه نسخهاش در مجلس هست شما نسخه ديگرى به عنوان كتابشناس سراغ داريد؟ ايشان گفتند: خير، يك نسخه در مجلس هست و جزو نفايسِ ماست كه خودمان مىخواهيم چاپ كنيم و عكسش هم بيرون داده نمىشود! گفتم: عكسش دستِ من هست و نيازى نيست بنده خودم در حالِ تصحيحِ آن هستم!
خلاصه به هر درى زديم متوجّه شديم علىالظّاهر نسخه ديگرى از اين كتاب نيست و با توجّه به اينكه قسمتهايى از كتاب ظاهرا آب ديدگى داشت، اوّل و آخرِ كتاب افتاده بود، بعضى جاها واقعا دشوارخوان بود، زمانِ طولانى صرفِ استنساخِ متن شد. طىّ امرِ استنساخ و تصحيح هم با ناشر اختلاف نظرهايى داشتيم. حتّى يكى دو بار كارِ ما به نقار جدّى كشيد و قرار شد كار را اصلاً از بنده به اين صورت چاپ نكنند. چون مركز نشر ميراث مكتوب به اين پاىبندى به رسمالخطّ كهن و حفظ شَكْل و اعرابهاىِ قديم و حفظ آيات قرآن با همان قرائت خاصّى كه در نسخه آمده، چندان علاقهاى نداشت و اثر را عامْ خوانْتر مىخواست در مقابل، بنده علاقهمند بودم كه با همه آن مختصّات و همانگونه كه امثالِ مينوى يا علاّمه قزوينى آن متون كهن را چاپ كردهاند، اين متن هم از جهت قرائت نسخه آماده شود. انصافا در خواندنِ نسخه خيلى زحمت ديدم و ـ چنان كه شايد در مقدّمهاش هم اشاره كرده باشم ـ بنده دو عكس از اين كتاب داشتم، يك عكس از كتابخانه مجلس گرفته بوديم، يك عكس از ميكروفيلم دانشگاه تهران، و جالب اينكه بعضى جاها در آن عكس خوانده مىشد و بعضى جاها در اين عكس! و ما با دو عكس متن را استنساخ كرديم و خوانديم. به عللى ـ كه بعضى از اين علل مربوط به اشتغالات بنده بود و موانعى كه در كارهايم پيش مىآمد و برخى مربوط به مركز نشر ميراث مكتوب بود ـ اين كتاب تا پارسال مراحل آماده سازى چاپىاش طول كشيد، و لذا تأليف راهنماى تصحيح متون، تصحيح ترجمه فرحة، تصحيح سراجالسّالكين، اينها همه بعد از تصحيح دقايق التأويل بود ولى زودتر چاپ شد.
چيزى كه مىتوانم به شما بگويم اين است كه متن تك نسخهاى است و بنده سعى كردهام با نهايت امانت متن را بخوانم، هرجا احتمال ترديدى مىرود ـ كه حتّى گمان مىكنم افراطى در اين كار شده است ـ اين را بازگو كنم، احتمالهاى مختلفى كه در خواندن يك عبارت مطرح است، اينها را طرح كنم ولى اگر امروز دقايق التأويل را تصحيح مىكردم، بله! گمان مىكنم متن به همين شكلى كه الآن چاپ شده مىبود تقريبا، يعنى تفاوتِ زيادى با اين نمىكرد، امّا يقينا از جهت تعليقات، فهارس و همچنين مقدّمه، كتاب به شكل ديگرى مىبود و شايد هم مبسوطتر از آنچه كه امروز در دسترس هست. به خاطر همين مىخواهم عرض كنم كه تمامِ پسندهاىِ تصحيحىِ من در دقايق التّأويل اِعمال نشده.
شما تا چه اندازه معتقديد كه در يك تصحيح بايد از منابع ديگر استفاده كرد، اين منابع ديگر را مىتوان به دو دسته يا سه دسته تقسيم كرد: يكى كتابهاى مرجع است كه شخص به هر حال به آنها مراجعه مىكند، دوّم آن دسته از كتابهايى كه در همين زمينه نگارش يافته و سوم كتابهايى كه حدس زده مىشود كه مىتواند به عنوان منبع يك اثر تأليفى مورد استفاده قرار گرفته است، مىتوان از اين منابع استفاده كرد؟
سخنى در دانشِ تصحيح متون هست كه بنده هم در اين راهنماى تصحيح متون آوردهام و آن سخن اين است كه گفته مىشود عناصر تصحيح سه تا هستند: روش، اهليّتِ مصحّح و منابع. كه منابع بر دو دستهاند، يكى نسخه يا نسخههاى خودِ متن ديگرى منابع فرعى كه در تصحيح كمك مىكنند. منابع فرعى از متن تا متن تفاوت دارد مثلاً در شاهنامه منابع فرعى كه ممكن است در تصحيح شاهنامه كمك كنند به فرض تاريخ طبرى است كه به هر حال برخى از داستانهاى باستانى ايران در آن هست. غرر اخبار ملوكالفُرس ثعالبى است، مثلاً لغت فُرس است كه ابياتى از شاهنامه يا لغاتى از شاهنامه در تاريخ حمزه اصفهانى است يا كتابهاى ديگرى كه به صورت لغوى يا محتوايى يا صورتِ ديگر با شاهنامه اشتراك دارند.
با اين همه در تصحيح يك متن مانند شاهنامه شايد نمودِ اين منابعِ فرعى بسيار كم باشد، امّا در مقابل اگر تصحيح بعضى متون ديگر را نگاه كنيم، مثلاً تصحيح تجاربالسّلفِ هندوشاه نخجوانى كه بنده خودم تصحيح كردهام و آماده چاپ است و إن شاءاللّه به زودى در انتشارات اساطير منتشر خواهد شد ـ در تصحيح تجاربالسّلف منابع فرعى تأثير فوقالعادهاى دارد اصلاً در تصحيح متون تاريخى معمولاً اينگونه است.
در تجاربالسَّلف، مهمترين منبع فرعىِ ما كه واقعا بعد از خودِ نسخه كتاب بسيار براى ما مهمّ است، الفخرى، كتابِ ابن طِقطَقى است كه يك تأليف ديگر از همين مؤلّف به نامِ مُنْيةالفُضلا، محل اقتباسِ تجاربالسّلف بوده؛ لذا الفخرى كه مشتركات بسيارى با آن «مُنيةالفُضلا» ... .
در الفخرى ابيات و مطالبى هست كه بعينه و بلَفظه در تجاربالسّلف يا آمده، يا فارسى شده است، و به خاطر همين مىفهميم الفخرى خيلى مشتركات داشته با «منيةالفضلا» پس الفخرى براى ما خيلى مهمّ است.
همچنين كتاب ديگرى به هست موسوم المشجّر الأَصيلى از ابنِ طقطقا. اين «المشجّرالأصيلى» دربابِ انساب سادات است و اصلاً انساب باز مشتركات فراوانى با تجاربالسّلف دارد كه در آنجا هم به هر حال سايه نسّابهاى چون ابن طقطقا از طريق منية الفضلا بر تجاربالسلّف افتاده است.
همچنين كاملِ ابن اثير كه خود هندوشاه ظاهرا تعلّق خاطر و آشنايىِ جدّى با اين كتاب داشته و گاهى حتّى به تصريح از اين كتاب ياد مىكند.
در مواردى مىتوان گفت مأخذ متأخّرى به ما يارىِ فراوان مىرسانَد؛ كه حالا در مورد تجاربالسلّف چندان مصداقى ندارد، ولى در بعضى تصحيحات، مآخذ متأخرّى هستند كه از آن متنِ موردِ تصحيحِ ما استفاده كردهاند و احتمالاً نسخههاى صحيحتر از نسخهاى كه در اختيار ماست، در دسترس داشتهاند.
مثلاً اگر من مناقب ابن شهرآشوب را ـ كه سالهاست مشغول تصحيحش هستم تصحيح مىكنم، مرحوم علاّمه مجلسى هم نسخه يا نسخههايى از مناقب ابنِ شهرآشوب در دست داشته يا اگر كمالالدّين يا اكمالالدّين شيخ صدوق را تصحيح مىكنم، مرحوم علاّمه مجلسى نسخه يا نسخههايى داشته پس لازم است من آن حديث را كه در متن اكمالالدّين از روىِ نسخههاىِ خطّى ضبط و تصحيح كردهام، حتما با نسخه بحار هم بسنجم تا ببينم نسخه علاّمه مجلسى چه داشته.
حضرتعالى خودتان اين عالَم را، بيش از من و پيش از من و بهتر از من، تجربه كردهايد؛ در تصحيح روضةالصّفا كه روضةالصفّا را به ظاهر مىتوان گفت بزرگترين تاريخ عمومى زبان فارسى باشد.
يا بزرگترين تاريخ عمومى پيش از قاجاريّه. چون ناسخ التّواريخ مفصّلتر بايد باشد. يا لااقل طرحش مفصّلتر بوده است.
روضةالصّفا به عنوان مفصّلترين تاريخ عمومى زبان فارسى از يك تعداد مآخذ مهمّى كه آن زمان در حوزه نگارشش در ماوراءالنّهر در دست بوده استفاده كرده. امروز يك دسته از اسناد مهمّ براى شما يقينا همان مآخذى است كه مؤلفِ روضةالصّفا در دست داشته و بعدا كاتبانِ بدخوان و كاتبانِ تحريفگر اسمائى را كه او از آن كتاب بدُرست برگرفته بوده، مثلاً تخريب كردهاند و به صورت ديگرى درآوردهاند، خصوصا اينكه مىدانيم سه چهار قرن پس از روضةالصّفا، در واقع دوره تنزّلِ دانشِ بسيارى از كاتبان هم در حوزه كتابت، به ويژه كتابت متون تاريخى، هست.
لذا در روضةالصّفا خودِ شما بهتر اين را تجربه كردهايد كه استفاده از مآخذ اصلى خيلى سودمند است، الاّ اينكه براى برخى از مصحّحان جوان ـ كه ممكن است خواننده اين گفتگو باشند ـ اين نكته را حتما بايد تذكّر بدهم كه اگر منبعِ مورد استفاده متنى كه در حال تصحيح آن هستيم يا منبعى كه از متن مورد تصحيح ما چيزى را نقل كرده نسخه ما باشد، لزوما ما مُجاز نيستيم كه آن ضبط صحيحتر را به متن بياوريم و ضبطِ نسخه خودمان را ترك و طرد كنيم؛ چون اى بسا آن ضبطِ غلط واقعا از قلمِ مؤلّفِ متنِ ما تراويده و متوجّهِ آن ضبطِ صحيح نشده يا اصلاً نسخه در اختيار او غلط بوده و اَمثال اين. لذا همينجا گريزى بزنم، اينكه مثلاً كسى بيايد و لُبِّ لُبابِ مثنوىِ واعظِ كاشفى را تصحيح بكُنَد و ابيات مثنوى مولانا را از نسخه تربتِ مولانا ـ كه همان نسخه كهن قونيّه باشد ـ نقل كند كه اتفاقا اخيرا شخصى اين كار را كرده است! اين كار يقينا درست نيست. چون ديگر اين لُبّ لباب واعظ كاشفى نيست. واعظِ كاشفى از يك نسخه ولو ضعيفتر متأخّرترِ و مغلوطتر روزگارِ خودش نقل كرده است و كسى هم كه لُبّ لُباب را مىخوانَد، نمىخواهد نسخه مثنوى مولاناىِ قونيّه را بخواند. كسى كه آن را بخواهد به سُراغ خودِ مثنوى مىرود. خواننده لبِّ لُباب مىخواهد قرائتِ واعظ كاشفى و كتاب او را بخوانَد. اين همان نكتهاى است كه بنده در تصحيح سراجالسّالكين هم رعايت كردهام ولى متأسّفانه مىبينم بعضى از مصحّحان كه توجّه كمترى به مبانى نظرىِ تصحيح دارند، اينها را خلط مىكنند؛ يعنى در واقع در تأليف با مؤلّف شريك مىشوند. مصحّح شريكالتّأليف مىشود!
به نكته خوبى اشاره كرديد؛ نكتهاى كه ما در متون تاريخى داريم. يكجا هست كه شما مىخواهيد متنى منثور يا منظوم را تصحيح كنيد، طبيعى است كه دنبال نسخه بدل مىگرديد تا صحيحترين ضبط شعرى يا ضبط عبارتى آن را در متن بگنجانيد و نقل كنيد، امّا هنگامى كه شما يك متن تاريخى يا يك متن ادبى را تصحيح مىكنيد شعر را به عنوان شاهد آورده است، بهخصوص در كتابهاى ادبى و هم در كتابهاى تاريخى هم بسيار داريم، اشعار عربى و فارسى كه به عنوان شاهد آوردهاند. فكر مىكنيد اينگونه اشعار بايد تصحيح شود يا نه، بايد به اين نكته بينديشيم و بر اين باور باشيم كه اين شعر حاصلِ ذهنيّت مؤلّف تاريخ است، يعنى اينكه اين هم يك شيوه از قرائتِ شعر در آن روزگار بوده كه مؤلّف در ذهنش داشته و طبيعتا مؤلّف براى آوردنِ شاهدمثالِ شعرى، شاهنامه را باز نكرده تا از روى آن بنويسد يا كّليّات سعدى را، بلكه از حافظه استفاده كرده، يعنى آن چيزى كه در آن روزگار رايج و متداول بوده است. آيا بايد به همان صورت ضبط شود يا اينكه، بايد اصلاح شود؟ از اين منظر بهكارِ خودِ من در روضة الصّفا خرده گرفتهاند كه چرا اين اشعار اصلاح نشده است!
يقينا تصرّف در اين اشعار به نحوى كه صورت صادر شده از قلمِ مؤلّف را بر هم بزند، نه فقط تصحيحِ متن نيست، بلكه تغليطِ متن است! در اين شكّى نيست. من مثالى صريحتر براى شما بزنم، حالا شعر نه! اصلاً حديث، ما احاديثى و يا مأثوراتى ـ كه اعم از حديث باشد ـ در متون كهنمان داريم كه به زبان عربى آمده و ضبطش غلطِ مسلّم است ولى در عين حال با قرائنى متوجّه مىشويم كه اين اغلاط واقعا از قلم مؤلّفان صادر شده است.
به عنوانِ نمونه اخيرا آقايى به نام مهران افشارى ـ كه من ايشان را نمىشناسم ولى هر كه هست سعيش مشكور باد! چه با دقّت به تصحيح فتوّت نامهها پرداخته است ـ مجموعهاى از فتوت نامهها و رسائل خاكساريّه را منتشر كرده كه پژوهشگاه علوم انسانى ناشر آن است. ايشان خودش هم درست توجّه داده است كه بعضى از اين صورتهاى عبارات عربىِ نقلشده كاملاً غلط است؛ ولى علتّش چيست؟ علّتش اين است كه اينها در يك سنّت شفاهى بين اهل فُتّوت يا بين درويشانِ خاكسار نقل مىشده و ملفوظِ عبارت در آن سنّت غلط بوده؛ به خاطر همين، آن كسى هم كه به قلم آورده همان غلط را نوشته. حال ما مىتوانيم اينكار را انجام دهيم كه طبق متون اصلىِ حديث يا متون اصلىِ شعرِ عرب يا متون اصلى كه داراى مأثورات هستند، اينها را اصلاح كنيم، و يا اينكه نشان بدهيم واقعا سيرِ تطّور اين حديث، نزد مردم چگونه بوده است؟ چه تحوّلى پيدا شده؟ چه واژههايى را غلط مىخواندند؟ اين كار است كه صحيح است، نه اصلاح و تغيير.
يك مثال صريح عرض كنم كه بنده در تصحيح ديگرم كه سَلوَةالشّيعه باشد و اكنون نزد كتابخانه مجلس است، بجد گرفتهام. آن هم اينكه با تحقيق در نسخ خطّى كهن كه بعضا به دستِ فُضلاى مسلّم نوشته شده بود بر من روشن شد برخى از قواعد نحوى زبان عربى را فارسى زبانان غلط استعمال كردهاند؛ در ادوارى و در ناحيههايى اين اتّفاق افتاده است. به گمان من اصلاح چُنين غلطى در متن، كاملاً نارواست. به خاطر اينكه آن غلط در واقع، چگونگى نحوِ عربى را مثلاً در قرن پنجم در خراسان يا در قرن ششم در اصفهان نشان مىدهد و آن خودش يك سند تاريخى است. مثل اين است كه شما عكسى از ناصرالدين شاه را روتوش كنيد و سپس چاپ كنيد، ديگر اين سنديّت ندارد ولو اينكه اصلِ عكس خيلى عكس زشتى هم باشد!! شما مىگوئيد من آن را زيبا كردهام، ولى ما مسئول زيبا كردنِ اسناد نيستيم! مصحّح ناقلِ اسناد است، به خاطرِ همين در اينگونه موارد كه يا مسلّم است يا حتّى احتمال مىرود ضبط يك شعر يا حديث به قرائتِ خاصّى از آن شعر يا حديث يا پسند يا قاعده خاصّى در يك ناحيه يا يك دوره برگردد، حتّى در جايى كه احتمال برود، مصحّح نبايد در متن تصرف كند. نهايت آن است كه در حاشيه بايد تذكّر بدهد كه مثلاً: از جهت ضبطِ عربى، اين بيت غلط است و بايد اينچنين باشد ولى احتمالاً از قلمِ خودِ ما اينگونه تراويده است.
نه تنها عرض بنده اين است كه بزرگانِ تصحيح متن، بلكه كسى كه در امر تصحيح متن حجّت است، يعنى مجتبى مينوى، او هم همين نظر را اعمال كرده و در مشهورترين و ممتازترين تصحيحش كه كليله و دمنه باشد، دقيقا به همين راه رفته است.
شما خارج از كارهاى تُراثى چه كارهايى انجام مىدهيد؟... البته باز هم مىشود گفت برخى از اينها به نوعى به تُراث بر مىگردد، مثل آنچه كه در قرآن پژوهى شما انجام دادهايد. در اين باره براى ما بگوئيد.
در حوزه قرآنپژوهى جُدا از برخى مقالاتِ مُفردهاى كه در دانشنامه قرآنپژوهىِ آقاىِ خرّمشاهى نوشتهام، هم ترجمهها و هم تأليفاتى دارم، ترجَمه معالأسف ناتمامِ مفردات راغب همچنان در دستم هست و همچنين در واقع تأليف يك تفسيرگونهاى كه نه تفسيرى باشد كه بنده نوشته باشم، بلكه زُبدهاى باشد از تفاسيرِ رسمى و كهنِ شيعه كه به خواننده امروزى عرضه شود، اين كار را هم در دست تأليف دارم.
در حوزه حديث هم تأليفاتى و ترجمههايى دارم.
همان كتاب سيره و سيماى امام حسين (ع) را كه ياد كردم، ترجمه كردهام و إن شاء اللّه انتشارات اساطير آن را منتشر خواهد كرد. كتاب اندوخته خداوند را كه يك چهل حديث است در باب حضرتِ حجّة(ع)، ترجمه كردهام كه چاپ هم شده است.
مقالات و رسالههايى منتشر كردهام كه بعضا در مجلاّت چاپ شده؛ بعضا هم به صورت جداگانه. مثلاً رساله آيتاللّه سيد محمّد حسين حسينى جلالى را در بابِ «اصول اربعمائه» ـ كه در واقع حدودِ چهارصد كتاب از كهنترين متون شيعه هستند كه در عصر ائمّه (ع) تدوين شدهاند ـ ترجمه كردهام، كه هم در اصفهان در مجلّه حوزه اصفهان چاپ شده و هم جداگانه در شيكاگو به صورتِ مجلّد چاپ گرديده.
تعدادى تأليفات هم در دست دارم، از جمله تأليفى اخيرا به پايان رسيد به نام حديث شناخت كه در واقع تحرير و بازنويسى و تكميلِ كتابِ يكى از محدّثانِ متأخّرِ شيعه در علمِ درايه است.
براى شما آرزوى موفّقيّت مىكنيم. اگر نكتهاى هست كه بنده از آن غفلت كردهام و لازم است مطرح شود، چه در حوزه كار تُراثى يا غيره، خودتان بفرمائيد.
خير، نكتهاى نيست كه شما مغفول گذاشته باشيد، ولى فقط مىخواهم به مطلبى اشاره كنم كه بارها شفاها گفتهام و حتّى گاهى سعى كردهام به صورت مكتوب بياورم و روى آن تأكيد دارم:
تشويقِ مصحّح، فهرست نگار، متنپژوه، بسيار خوب است؛ ضرورى هم هست. آدمى دلبسته تشويق است. به يقين سخنِ ناراستى گفتهام اگر بگويم كه مثلاً شايسته تقدير اعلام شدنِ دقايق، من را دلشاد و مصمّمتر نكرده، ناراست گفتهام اگر بگويم كه از اين تقديرى در مراسم هفته كتاب شده به مناسبت تجليل از خادمان نشر، شادمان و اثرپذير نشدم، نه! واقعا اثرپذير شدم.
امّا مطلبِ مهمّى كه مىخواهم عرض كنم آن است كه اين تشويق قسمتِ جزئىِ كار است. مهمترين تشويق ـ كه از قضا معنوى هم فقط نيست، بلكه عوائد مادّى هم در پى خواهد داشت، يعنى گمان نشود فقط تشويق معنوى مصحّحان يا متن پژوهان است؛ فايدهاش هم فقط به مصحّحان و متن پژوهان برنمىگردد، بلكه به همه كشورِ ما و به همه آحادِ ملّتِ ما برمىگردد، اين است كه انتشاراتِ اين حوزه ـ اعم از تصحيح متن كهن، بازنويسى متن كهن، ترجمه متن كهن و... ـ بازارِ واقعى بيابد، نه اينكه بازارى كه مثلاً ارشاد بخرد و انبار كند، يا ارشاد بخرد و هديّه بدهد، نه! يعنى خواننده بيابد. هرگاه آثارِ تُراثى خواننده بيابد يقينا تشويق مادّى و معنوى مصحّحى هم كه اين اثر را چاپ مىكند دربر دارد، تحوّل جامعه را نيز دربر دارد، هدفِ اصلىِ تمام اين فعّاليّتها كه احياى اين كتابها و كتابخانه است دربر دارد. لذا واقعا خواهشى دارم از مؤسّساتى كه در كار نشر و پژوهش تُراث هستند، از آنهايى كه به تشويق مىپردازند مانندِ كتابخانه مجلس ـ كه كارش واقعا شايسته تقدير است، چنانكه ممكن است اكنون كسى ايراد بگيرد و چهبسا واقعا بسيارى ايرادها هم به اجزايى از اين كار وارد باشد، ولى تا پيش از اين ما چنين چيزى هم نداشتيم، لذا بودن چنين مراسمى يقينا از نبودنش بهتر است؛ بله، خواهش دارم ترويجِ مطالعه متون را جدّىتر بگيرند.
ضمن اينكه هيچ مصحّحى به اين دليل كه كتابش برنده بشود اثرى را تصحيح نمىكند!
بله! و اصلاً نمىتواند چنين اميدى را جدّى بگيرد! با روند كنونى كه در مملكت ما هست كه حتّى اميد چاپ يك كتاب را بهطور جدّى معمولاً نمىتوان داشت!!
لذا خواهشم از همه اين نهادها اين است كه به پرورش خواننده اين متون توجّه كنند و حتّى قسمتى از اين تشويقها را متوجّهِ خوانندگان متون كنند. ممكن است كسى بپرسد، تدبيرِ آن چگونه است، آن را من نمىدانم، حتما افرادى هستند اين علم را دارند، وارد جامعهشناسى و تبليغ هستند، آنها بايد معيّن كنند: آيا از طريق مسابقه است، مقالهنويسى، كتابخوانى است يا نوع ديگرى است، من نمىدانم.
به هر حال تربيتِ «خواننده متون» است كه معناىِ واقعى به همه اين كارها خواهد داد؛ وگرنه نشرِ متون و حفظِ نسخ، تشويقِ مصحّح، همه اينها تعارفاتى خواهد بود و پروندهپُركردنهايى بينِ ما خواهد بود! يعنى آنچه مهم است جلبِ توجّهِ جامعه به متون است و توجّه دادن به اينكه در ميان متون فقط چند متن محدود و معدود نيستند كه خواندنىاند، يعنى سعدى و حافظ و مولوى و فردوسى فقط آثارشان خواندنى نيست، بلكه خود كتاب روضةالصّفا را واقعا يك خواننده دانشآموخته متوسّطالحال مىتواند بخواند و سود هم از خواندن آن مىبَرَد، يعنى روضةالصّفا كتابى فقط براى متخصّصين نيست، بسيارى از كتابهاى تُراثى هست، امثال همين تجاربالسّلف و كتابهاى ديگر، اينها براى عموم نوشته شده و يك تعدادش هم تخصّصى است، اينكه اين كتابهاى تُراثىِ ما بازار عمومى نداشته باشد، براستى محلِّ تأسّف است.
سئوالى به خاطرم آمد كه مىبايد پيشتر مىپرسيدم در بحث استفاده از منابع، من به مراجع اشاره كردم و عرض كردم كه سئوال اين است آيا اين منابعى كه به عنوان مرجع در تصحيح استفاده مىشود تا چه حد بايد معتبر باشند و يا اساسا مىشود منباب مثال از فرهنگ مُعين در يك تصحيح سود بُرد و يا تا چه حد مجازيم سود ببريم، بالاخره بعضى از اين مراجع ما مثل فرهنگها لازم است در تصحيح استفاده شود، مثلاً لغتنامه دهخدا يا دائرةالمعارفها و دانشنامههاى امروزى تا چه اندازه مصحّح مجاز است از اينها استفاده كند؟
به گمان بنده حدّ و حصرى براى استفاده از منابع فرعى براى تصحيح نيست، اوّلاً، به شرطِ اينكه مراتبش شناخته شود، يعنى استفاده از تمام مراجع حدّ و حصرى ندارد به شرطى كه به بهاى دخالت در متن تمام نشود، ثانيا اينكه بايد دانست بر خلافِ آنچه برخى پنداشتهاند كه منابعِ عربى لزوما افضل از منابع فارسى است يا منابع كهن لزوما افضل از منابع متأخّر است، جدّا در اين مطلب ترديد مىتوان كرد. مثالش را عرض كنم: در حوزه لغت، ممكن است كسى بگويد اگر قرار است يك لغت در حاشيه متن فارسى معنا شود، بهتر است به جاى لغتنامه دهخدا يا فرهنگِ معين، از صحاح العجم يا لغت فُرس و غياث اللّغات و أمثالِ اينها استفاده شود. از قضا بايد گفت كتابهايى مانند فرهنگ معين و لغتنامه دهخدا كتابهايى هستند كه به يقين از جهت دقّت بر آن منابع كهن برترى دارند. بله! اگر بخواهد بگويد ما معناى آنروزگارىِ واژه را تتبّع مىكنيم، اين حرف درست است، ولى از قضا اين فرهنگهاى ما هم، چه فرهنگ معين، چه فرهنگ دهخدا، همه مبتنى بر متونِ آنروزگارى است، يعنى اگر كسى بگويد: بله، من از فرهنگ فارسىِ عاميانه استاد ابوالحسن نجفى يا از فرهنگِ معاصر آقاى صدرى افشار نقل نمىكنم، اين سخن، سخنى پذيرفتنى است، البتّه باز هم به اين معنا نيست كه ممكن نباشد يك لغتِ متن كهنگرهش از راهِ فرهنگِ معاصر گشوده شود، اين ممكن هست، اتّفاقا شايد حلِّ بعضى از مشكلات متون كهن را در لغات عاميانه بتوانيم پيدا كنيم، چنانكه بارها هم شده است؛ ولى نكته اين است كه فرهنگهاى متداولِ ما مثل لغتنامه دهخدا و مثل فرهنگ معين، از جهتِ لغوى و از جهتِ تحقيقى بىگمان بر فرهنگهاى سنّتى يك تفوّقِ كلّى دارند؛ البتّه اگر سليقه كنونىِ بنده باشد كمتر از لغتنامه دهخدا و فرهنگ معين بعينه نقل مىكنم، ولى در مراجعه يقينا اتّكاء بيشتر بر همينها خواهم كرد.
حالا نظرِ خودِ شما درباره فرهنگ معين و لغتنامه دهخدا چيست؟ مىخواهم نظر خود شما را هم بدانم!
من معتقدم در مرحله نخست از فرهنگهاى قديمى استفاده شود بهتر است.