مجلات >انديشه انقلاب اسلامى>شماره8 و7

گفتگو

1. پروفسور سيد حسن امين

2. دكتر محمدحسن قديرى ابيانه

3. دكتر سيدحسن يثربى

4. دكتر طوبى كرمانى

با عنايت به محور مطالب اين شماره «فرهنگ و انقلاب اسلامى» با تنى چند از محققان ارجمند و استادان محترم دانشگاهها:

1 ـ پروفسور سيد حسن امين (استاد دانشگاه گلاسكو كاليدونيا و سرپرست دايرة‏المعارف ايران)

2 ـ دكتر محمدحسن قديرى ابيانه (مشاور رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام و كارشناس ارشد مسايل استراتژيك)

3 ـ دكتر سيدحسن يثربى (استاد دانشگاه علامه طباطبايى)

4 ـ دكتر طوبى كرمانى (استاد دانشگاه و مديركل امور اجتماعى و ايرانيان خارج از كشور سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى)

گفتگويى صورت گرفت كه با سپاس فراوان از استادان فاضل گرانقدر، ديدگاهها و تحليلهاى ايشان را در پاسخ به پرسشهاى زير به نظر علاقمندان و خوانندگان محترم مى‏رساند:

* * *

1. جايگاه ايدئولوژى در شكل‏گيرى فرهنگ و نقش آن در پيروزى انقلاب اسلامى را چگونه ارزيابى مى‏كنيد؟

2. گفتمان فرهنگى انقلاب اسلامى؛ دقايق و نتايج حاصل از آن را به چه نحو مى‏توان تبيين نمود؟

3. آسيب‏شناسى فرهنگى انقلاب اسلامى ايران را با توجه به نگرشى انتقادى به وضعيت فرهنگى جامعه پس از وقوع انقلاب اسلامى را چگونه ارزيابى مى‏نماييد؟

4. ارزيابى خود را نسبت به آنومى فرهنگى و وقوع انقلاب اسلامى در ايران با توجه به نگرشى انتقادى به وضعيت فرهنگى در ايران قبل از وقوع انقلاب را تشريح فرماييد؟

5 . بررسى تطبيقى رهيافت‏هاى فرهنگى در تبيين انقلاب اسلامى را چگونه بررسى مى‏نماييد؟ بررسى تطبيقى نظريات مختلف انديشمندان داخلى و خارجى از ديدگاه فرهنگى نسبت به انقلاب اسلامى ايران.

6 . جايگاه فرهنگ در توسعه كشور كجاست؟ و برنامه‏هاى پنج ساله كشور چه نقش و تأثيرى در آن دارد؟

7 . تأثيرات فرهنگى انقلاب اسلامى در سطوح مختلف فرامنطقه‏اى را چگونه ارزيابى مى‏كنيد؟.

8 . بررسى گفتمان‏هاى فرهنگى رقيب و چگونگى تعامل آنها با انقلاب اسلامى در عرصه وقوع، پيروزى و استمرار انقلاب اسلامى در ايران چگونه ارزيابى مى‏نماييد؟

9 . مؤلفه‏ها و شاخصه‏هاى تهاجم فرهنگى چيست؟ و در دفاع فرهنگى چه مسايلى را بايستى مورد توجه قرار داد؟

10. چالش‏ها و فرصت‏هاى توسعه فرهنگى در انقلاب اسلامى ايران كدام است؟

11. نقش فعاليت‏هاى فرهنگى خارج از كشور در معرفى انقلاب اسلامى و پيشرفت‏هاى فرهنگى حاصله از آن چيست؟

12. از نظر جنابعالى، اجماع در رهيافت‏هاى توسعه فرهنگى در داخل ايران بر چه پايه‏هايى بايد استوار باشد؟ مؤلفه‏هاى اجماع فرهنگى كدام است؟ نقاط اشتراك كجاست؟

13. نقش روحانيون را در پويايى فرهنگى ملت ايران قبل، حين و پس از پيروزى انقلاب اسلامى چگونه ارزيابى مى‏نماييد؟

* * *

پروفسور سيد حسن امين

جواب سؤال 1. بى‏شك و شبهه، فرهنگ غالب بر ساختارهاى آموزشى، ديوانى، قضايى، نظامى، هنرى ايران قبل از انقلاب از محتواى جدى، عميق و سنتى خود به تدريج خالى شده بود و همين تخليه در گرايش نسل جوان، دانشجو و پيشرو، به دين، مذهب و سنتهاى فرهنگ بومى در برابر تقليد كوركورانه ايران آن زمان از غرب تأثير بسيار جدى داشت؛ مهمتر از همه، اينكه چون دستگاه حاكمه به طور جدى و رسمى از نوعى ايدئولوژى مقبول جهانى برخوردار نبود و تنها از راهكارهاى عملى غرب در زمينه صنعت و اقتصاد استفاده مى‏كرد و پشتوانه ايدئولوژيك براى خودش نداشت، ايران آن زمان نيازمند نوعى ايدئولوژى بود كه نزد بيشتر مردم مقبوليت و مشروعيت بيابد.

يكى از ايدئولوژى‏هاى آن زمان مورد قبول اقليت محدود؛ اما روشنفكر و علاقمند به سياست، ايدئولوژى «ماركسيسم لنينيسم» بود و گروههايى از اوايل مشروطيت و مخصوصا در زمان رضاشاه «گروه 53 نفر» آن را قبول كرده بودند. پس از سقوط رضاشاه در شهريور 1320 با تأسيس حزب توده بزرگترين حزب ايدئولوژيك كه در ايران سابقه داشت همين حزب توده بود. البته در مقابل آن، گروههاى فراوانى وجود داشتند كه ايدئولوژى اسلامى را توأم با سوسياليسم، توأم با افكار اجتماعى و عدالت اسلامى به جامعه ارائه مى‏دادند. مثلاً پس از شهريور 1320 در مبارزه با توده‏اى‏ها و كمونيست‏ها جمعيتى به نام «جمعيت خداپرستان سوسياليست» يا «سوسياليست‏هاى خداپرست» پيدا شده بود. سوسياليست‏هاى خداپرست، الحاد و انكار خدا و آداب دينى را، لازمه سوسياليسم نمى‏دانستند، يعنى توحيد و خداپرستى را معارض داشتن نوعى نظام اجتماعى عادلانه نمى‏دانستند، بلكه مى‏گفتند: «حضرت على مى‏تواند بهترين اسوه عدالت اجتماعى باشد و اسلام و آموزه‏هايش در زمان ظهور و در طول قرون، با عناوين و احكامى مانند: الزرع للزّارع. مى‏توانست عدالت اجتماعى و اقتصادى را در جامعه بياورد و به منصه ظهور برساند.

به هر جهت، بعد از كودتاى 28 مرداد 1332 كه آزادى نسبى براى اظهار عقايد در ايران از ميان رفت و اختناق سياسى ايجاد گرديد اين دو ايدئولوژى جامعه ايرانى، كه يكى اسلامى و آن ديگرى توده‏اى يا ماركسيسم لنينيسم يا «مائوئيسم» و چپگرا بودند و اين دو مورد، برنامه‏هايى بودند كه داراى ايدئولوژى بودند، امّا در نهايت در سالهاى قبل از انقلاب، در اثر عدم وجود نوعى ايدئولوژى مناسب جهت معارضه با اين دو ايدئولوژى، حكومت وقت شكست خورد؛ چرا كه حكومت پادشاهى ايران در آن زمان تبليغ مى‏كرد كه نظام شاهنشاهى هخامنشى و ساسانى، ميراث فرهنگى و ريشه‏هاى تاريخى و خلاصه رمز بقاى دولت 2500 ساله ايران است، در حالى كه اين ادعا به هيچ وجه به عنوان نوعى ايدئولوژى براى اكثريت طبقه فرهيخته، باكمال و باسواد نمى‏توانست قابل قبول باشد. موضوع اين است كه كشور ما در روزگاران گذشته، همواره تا قبل از مشروطيت داراى نظام استبدادى بوده است، محمدرضا شاه در اوج قدرت خود، مثل شاهان مستبد، تمام قدرت را در انحصار خود داشت، مصدر و منشأ قانون‏گذارى محسوب مى‏شد و اراده وى، اراده عالى بود. او مى‏خواست كه خود را با عنوان رهبر در جامعه مطرح كند. اما چنين ايدئولوژى در هيچ نقطه‏اى از دنيا قابل طرح نبود. چون دنيا به سوى تكامل اجتماعى و مشاركت سياسى و اجتماعى به نفع اكثريت مردم حركت مى‏كرد. در نتيجه ايدئولوژى‏هايى كه بر پايه نظام شاهنشاهى قرار داشت - در، معارضه با دو ايدئولوژى مذكور در بالا - بود و گرايشهاى به ناچار فعالان و جوانان بايد به يكى از اين جهت سمت و سوى مى‏گرفت.

معمولاً هر برنامه‏اى از طرف رژيم پهلوى طرح مى‏شد، از جهت فكرى و ذهنى براى نسل جوان قابل پذيرش نبود، كسانى كه به داشتن پست علاقمند بودند و مى‏خواستند به لحاظ مراتب اجتماعى ترقى كنند و نيز در زدوبندهاى سياسى و اقتصادى و... شركت داشته باشند، خودشان را نشان مى‏دادند و به چنين مكتبى تظاهر مى‏كردند و به دروغ خود را معتقد به اين نوع سيستم نشان مى‏دادند؛ در حالى كه اعتقادى به آن نداشتند. در واقع اعتقاد جدىِ فكرى و گرايش ايدئولوژيك منحصر در دو حزب مذكور يعنى چپ و اسلامى بود. اسلاميون و علاقمندان به اسلام، با توجه به اينكه در ايران هزار و چهارصد سال پيشينه تبليغات دينى و اعتقادات دينى وجود داشت و اين ايدئولوژى مظلوم واقع شده بود گرايش به اين سمت پيدا كرده بودند. در اين ميان تعداد زيادى از افراد كه خيلى از جهت عملى پايبند به ديانت نبودند و به اصطلاح «عامل» نبودند از جهت ذهنى، دين اسلام، و اسوه‏هاى عدالت اجتماعى، حكومت عادلانه امام على يا قيام امام حسين را، براى خودشان به عنوان الگو پذيرفته بودند و از اين جهت جايگاه ايدئولوژى در شكل‏گيرى فرهنگ به طور عام و در پيروزى انقلاب 1357 كاملاً و به شكل بارزى مشهود است.

جواب سؤال 2. انقلاب 1357، اولين نمايشى بود كه افكار و انديشه‏ها و ايدئولوژى بومى اكثريت مردم يك كشور اسلامى و شرقى را بر بافتها و توليدشده‏هاى نظامهاى غيرشرقى، تسلط داد و بار ديگر براى افكار و انديشه‏هاى بومى در سطح جهان عزت و احترام ايجاد كرد. به اين معنا كه ما از آغاز شكست ايران در جنگ ايران و روس، در زمان فتحعلى‏شاه، به قدرت صنعت غرب و نظم نوين جامعه اروپايى با نظر اعجاب و شگفتى نگاه كرديم و اين باعث ضعف در خودباورى و اعتماد به نفس گرديد.

بنابراين تمامى راههايى كه ما از آن زمان تا سال 1357 خورشيدى براى اصلاح امور و تقويت نظام سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى، دانشگاهى، ادارى و ديوانى داشتيم، به صورت تقليد بسيار ساده‏اى از الگوهاى غرب بود.

همچنين منبرهاى فكرى و فلسفى ما نيز همگى دنباله‏روى نظامهاى غربى و فلسفه‏هاى غرب بود. اما در اين مقطع انقلاب 1357، اولين بار بود كه يك فرهنگ بومى و كاملاً خودى توانست اصالت خود را در برابر نظامهاى فرهنگى غرب تثبيت نمايد. و اين موضوع نيز، تأثيرات فوق‏العاده‏اى در سطح جهان داشت؛ زيرا در عرصه بين‏المللى پيوسته سابقه‏اى موجود بوده است كه در تمام اين موارد، حكومتهاى جهان سوم پيوسته در حال عقب‏نشينى و فرار از مرزهاى فرهنگى خود بوده‏اند.

اين اولين بار بود كه يك ايدئولوژى غيرغربى يك نهاد جاافتاده سياسى را كه به اصطلاح متحد رسمى غرب و مدافع منافعش در اين منطقه بزرگ بود، شكست داد و در اين راستا، موقعيت آشكارى را ايجاد كرد كه سرآغاز نهضتها و تفكرهاى بسيار زيادى در سطح جهان گرديد.

بنابراين تأثير عمده‏اى كه فرهنگ اسلامى با پيروزى انقلاب 1357 در سطح بين‏المللى داشت، اين بود كه اسلام و تشيع را تا حدى كه بتواند يك نظام توانمند نظامى و ارتشى قوى را كنار بگذارد، براى نخستين بار مطرح كرد و در گوشه و كنار جهان موجب تثبيت ايدئولوژى اسلامى و همچنين، استفاده سياسى از اسلام شد كه پيش از آن اگر از شريعت و احكام اسلام، صحبتى در هر كدام از كشورها مى‏شد، در سطح داخلى محدود بود به اينكه قوانين اسلام در مسائل ازدواج و طلاق تعدد زوجات و خمس و زكات و مسائل اخلاقى رعايت گردد و هيچگاه بيش از اين به عنوان عاملى جدى و به خصوص به صورت ايدئولوژى سياسى، در ديگر كشورها به طور كامل مطرح نشده بود و در هر جا كه طرح شده بود نيز پيوسته با شكست مواجه گرديده بود، در حالى كه از اين پس حالتى پيروزمندانه داشت.

جواب سؤال 3. مشكل عمده‏اى كه از جهت فرهنگى، پس از انقلاب ايجاد شد، اين بود كه سوار بر امواج اسلام‏دولتى و اسلام‏باورى؛ به جاى آنكه موجباتى براى پالايش سنتهاى واپسگرا ايجاد شده باشد و چيزهايى كه به سود اسلام و جامعه هست، پياده شود، رجوعى به قهقرا در مسائل خاص شد و بر اثر ناكارآمد بودن سنتها از يك سو، و نداشتن مديريت صحيح از سوى ديگر پس از تجارب بسيار همه آن ارزشها كنار گذاشته شدند حال آنكه، اگر از همان آغاز با ديدى جدى‏تر و امروزى‏تر، از گرايش‏هاى عمومى به ديانت و اسلام استفاده كرده بوديم، مى‏توانستيم موجبات يك مرحله تجربى را پيدا كنيم و متوجه شويم كه چه قسمت از مسائل و ارزش‏هاى امروز چيزهاى خوبى نيست و به چيزهايى كه پيش از آن مطرح بوده، برگرديم. مثلاً: فرهنگى كه در سنت بسيار قديم ايران وجود داشت كثرت فرزند ارزش محسوب مى‏شد، در اواخر دوره سلطنت، تك‏فرزندى يا داشتن فرزند كمتر مطرح گرديد و به تدريج در جامعه جاافتاده و ارزش شده بود، اما انقلاب كه پاگرفت، گفتند: «نخير، اين خلاف شرع و ديانت است و محاسن و مزاياى كثرت اولاد، جا افتاد مسئله سالها تبليغ شد و باعث كثرت جمعيت گرديد.» حالا امروز گفته مى‏شود ما بايد حق ديگران را هم رعايت كنيم و تعداد اولاد هر خانواده بايد به اندازه‏اى باشد كه جامعه به آن نياز داشته و بتواند آنها را تربيت كند. اشتغال‏زايى داشته باشد و آنها افراد سعادتمندى باشند. در آن زمان اين تفكر سنتى بدون اينكه پالايش شده باشد، مورد قبول قرار گرفت و حالا بعد از مدتى، اين مسائل كنار گذاشته شد. نمونه ديگر تجربه ماست در مسائل مربوط به بانكدارى؛ مدتهاى مديد مسئله بانك و اقتصاد به امورى وابسته بود كه از جهت فقه سنتى ممكن بود الگوهايى براى آن وجود داشته باشد، اما آن طور كه بايد و شايد، موجب شكوفايى اقتصادى جامعه نمى‏شد. امروز پس از مدتها در عمل همان مسائل قديم و روندهاى بانكدارى مقبول جهانى، مجدد مورد استفاده قرار گرفته است، حال آنكه جامعه بايد زودتر از اينها از جهت فرهنگى، خودش را تحت كنترل انديشه‏هاى مترقى تصحيح مى‏كرد و كار به جايى نمى‏كشيد كه يك دوره مسئله‏اى را تبليغ كنند و سپس كنار بگذارند.

البته در امر روابط بين‏المللى و سياست خارجى، مسائل ديگرى وجود دارد. مثلاً پس از پيروزى انقلاب مدتها مسئله صدور انقلاب مطرح بود كه از جهت روابط بين‏الملل موضوع مقبولى نيست چرا كه ممكن بود، از آن تعبيرها و تفسيرهاى متفاوتى بشود، در عمل نيز صدور انقلاب به اين معنى بود كه ما مى‏خواهيم به كشورهاى ديگر تهاجم كنيم. مى‏خواهيم انقلابى كه در داخل كشورمان انجام شده را در نقاط ديگرى از دنيا سرپرستى كنيم و باعث تحريك شهروندان دولت‏هاى مسلمان جهان شويم.

بنابراين صدور انقلاب، حالتى ايجاد كرد كه بين همه نيروهاى همسايه ما و تمام قدرتمندان جهان حالت وحشت ايجاد شد. وقتى كسى مى‏خواهد كارى را انجام دهد، بدترين كار آن است كه قبلاً اعلام كند كه من مى‏خواهم به دشمن خودم شبيخون بزنم. مسئله ديگر اينكه، پس از مدتى مسئله تهاجم فرهنگى مطرح شد كه پس از روى كار آمدن آقاى خاتمى به «گفت‏وگوى تمدن‏ها» تبديل شد در حقيقت اين سه مرحله، هر يك احوالى بود كه متناسب با زمان خودش چنانكه بايد و شايد نبوده و هيچ يك به اهدافى كه داشتند، نرسيدند. بنابراين از جهت آسيب‏شناسى فرهنگى اين مسائل با تعادل توأم نبود. در هر زمان مسئله‏اى را مدنظر قرار دادند و كارهايى انجام شد كه چون با نظم و ترتيب صحيح و برنامه‏ريزى دقيق انجام نشد، هيچ كدام به اهدافى كه خودشان داشتند، نرسيده و در نتيجه امروز آسيب‏هايى را كه انقلاب اسلامى ايران داشته، در عدم دسترسى به نتايج پيش‏بينى شده خلاصه مى‏گردد. و هيچ يك از اينها به اهدافى كه اعلام شد نرسيده است.

يعنى اگر ما اهداف اول انقلاب 1357 را آزادى و استقلال كامل ايران از غرب و همچنين ايجاد عدالت اجتماعى و اقتصادى بيشتر در كشور بدانيم، مى‏بينيم كه در عمل هيچ يك از اين اهداف آن طور كه خواسته مردم بوده است و مردم پشتيبانى خود را از آن اهداف بلند، با مشاركت تقريبا نود و چند درصدى در پيروزى انقلاب نشان دادند، نبوده است. بدين ترتيب به جهت عدالت اجتماعى و اقتصادى، شكافى كه بين طبقه ثروتمند و فقير وجود دارد امروز بيشتر شده است. كه البته بدون دليل نمى‏باشد و ما نيز نمى‏توانيم خود را عارى از هر گونه مسئوليتى بدانيم. اگر انقلابى به وقوع پيوسته است و تحرك اجتماعى و مشاركت سياسى وجود دارد، به اين منظور است كه اين عوامل كنترل شوند و به آن اهداف برسند. اگر نه، هر نظامى با همه فساد و مشكلاتش مى‏تواند خود را توجيه كند، شاه مى‏تواند بگويد دليلى كه من وابسته به آمريكا شدم و بعد از كودتاى 28 مرداد، ديكتاتور شدم، چه بود؛ شاه به حدى به آمريكا وابسته شد كه كاپيتولاسيون را رواج داد. اما مى‏تواند بگويد: «به من زور گفتند. من نمى‏خواستم كه آنها به ايران بيايند، آنها گفتند آمريكائيها اگر جرمى مرتكب شدند، دادگاه‏هاى ايران، كارى با آنها نداشتند، و حق محاكمه آنها را نيز نداشتند، من زورم نمى‏رسيد، و آنها آمدند گفتند كه اگر اسلحه مى‏خواهيد و اگر مستشار نظامى آمريكايى مى‏خواهيد، بايد، اين را هم از پارلمان ايران بگذرانيد و من گذراندم.»

پس از گذشت سالها، زمانى كه ما از حداقل استقلال قضايى نسبت به شهروندان خارجى برخوردار شديم؛ يعنى اگر آنها در ايران مرتكب جرمى مى‏شدند، در كشور ما تعقيب مى‏گشتند و براى محاكمه به كشور خودشان بازگردانده نمى‏شدند، ما چنين حقى را در زمان محمدرضا شاه از دست داديم و در زمان نخست‏وزيرى حسنعلى منصور به همين دليل نيز منصور ترور شد.

بنابراين جامعه ايرانى، عوامل تحميل كاپيتولاسيون از طريق نظام شاهنشاهى و دلايل بروز چنين معضلى را از سوى نظام سابق نمى‏پذيرد و حرفش اين است كه آن دولت و حكومت بايستى منافع ملّى را در نظر بگيرد و آنچه را كه بيگانگان به زور مى‏خواهند بر اين مملكت تحميل كنند را نپذيرد. و راه‏حلى براى محفوظ ماندن فرهنگ و منافع ملى و فرهنگى اين مملكت از هجوم مقطعى و درازمدت كشورهاى بيگانه پيدا كند.

بنابراين اين انتقاد وارد است كه عواملى وجود داشت كه اوضاع اقتصادى و فرهنگى ما به اين مرحله رسيد و يك مديريت اصولى و درست با حفظ اين عوامل مى‏تواند خودش را از مهلكه و خطر نجات دهد و راهكارهايى براى چنين مشكلاتى بيابد. وگرنه اگر كسى بگويد كه من مى‏توانم خوب حكومت كنم، مشروط بر اينكه هيچ عامل مخالفى وجود نداشته باشد، حرف بيهوده‏اى است؛ اين كه معنايش مديريت نيست. مديريت و حكومت صحيح عبارت از اينست كه آن عوامل نابهنجار و معارض را طورى كنار بزند كه بتواند به اهداف درازمدتش برسد. اهداف درازمدت، كه مهمترين آن اهداف داشتن جامعه‏اى سالم و ريشه‏دار مبتنى بر اصول و اعتقادات و فرهنگ بومى بود در ايران بسيار مطرح بوده و هست و معمولاً هيچ‏گاه آن گونه كه بايد و شايد، انجام نگرديد؛ مثلاً حضور و ظهور ديانت در برهه‏اى كه انقلاب پيروز شد، از امروز كه بيست و پنج سال از انقلاب گذشته است بيشتر بود؛ بيشتر به اين دليل بود كه مردم با استفاده از مواضع ايدئولوژيك اسلامى و سنتهاى مورد قبول جامعه شيعه توانستند آن انقلاب را به پيروزى برسانند.

پس در آن زمان دين در قلب مردم بود، مردم احساس خوبى از ديانت داشتند. در حالى كه اگر امروز آمار گرفته شود، به طور قطعى ديانت مردم بسيار كمتر از گذشته است و اين موضوع از معايب و آسيب‏هاى بزرگى است كه در اين زمان به فرهنگ انقلاب اسلامى وارد شده است.

جواب سؤال 4. قبل از انقلاب اسلامى، عمده‏ترين مشكل جامعه اين بود كه آزاديهاى سياسى و اجتماعى و فرهنگى و آزادى قلم وجود نداشت. ولى آزاديهاى ارتباط مرد و زن، آزاديهاى تفريحات سالم و ناسالم، كلوپ‏هاى شبانه ديسكوها و انواع آزاديهايى كه جوانان در غرب دارند، در اينجا هم وجود داشت. اما اگر كسى به آنها دلخوش نمى‏شد و مى‏خواست مثلاً كتاب بخواند، خواندن برخى كتابها ممنوع بود؛ حتى از طرف دولت نيز اجتماعات كاملاً تحت كنترل بود. احزاب سياسى فعال و مستقل وجود نداشت. و نظام حاكم پيش از انقلاب با كمال وقاحت مدعى بود كه در ايران فقط يك حزب بايد وجود داشته باشد؛ حزب رستاخيز، و همه مردمى كه در اين كشور ساكن هستند بايد كه تابع فرمان شاه و عنصر اين حزب باشند و هر كس كه به عضويت حزب مورد قبول شاه درنيايد، مى‏تواند گذرنامه‏اش را بگيرد و از ايران برود.

بنابراين شاه بزرگترين عمل نامعقول و غيرعادى و غيرمتعارفى كه انجام داد اين بود كه مى‏گفت: اگر كسى به عضويت حزب رستاخيز درنيايد، از دو صورت خارج نيست: يا اينكه دشمن اين مملكت است و سوءنيت دارد كه در اين صورت جايش در زندان است و يا اينكه بايد از مملكت خارج شود. و اين يعنى كه هيچ‏كس حق مشاركت و اظهارنظر سياسى و مخالفت و معارضه و مبارزه سياسى براى اهداف ديگرى كه در نظر او و همفكران و هم‏انديشان او مى‏تواند مناسب جامعه باشد و در راستاى مصالح و منافع عام باشد، ندارد.»

در آن زمان هر فرد مى‏توانست هر رمانى را كه مى‏خواست، بخواند، مشروط بر اينكه هيچ پيام سياسى در آن نباشد. يا هر نمايشى را يا هر رقاصه‏اى را يا هر هنرى را داشته باشد، ببيند، مشروط بر اينكه در آن، پيامى، ابهامى، ايهامى كه شخص پادشاه يا خانواده سلطنتى يا نظام سلطنتى يا زورگويى‏هايى كه در رژيم‏هاى ديكتاتور و حكومتهاى پليسى هست، نباشد.

آزادى بيان و مطبوعات نبود. مطبوعات را دو نوع مى‏بستند: يكى اينكه، تمام مجلات و روزنامه‏ها، آنچه را كه در آن منتشر مى‏شد، سانسور مى‏كردند. دوم اين كه امتياز بعضى روزنامه را لغو مى‏كردند.

بنابراين اين اوضاع سانسور به قدرى مضحك شده بود كه در روزنامه‏هاى كثيرالانتشار از مأموران ساواك، كسى را در آنجا گماشته بودند كه هر چيزى را قبل از اينكه چاپ شود، بخوانند تا با معيارهاى تحميلى ساواك برخوردى نداشته باشد.

وقتى اظهار نظرهاى مردم آزادانه قابل انعكاس در رسانه‏ها نباشد، خواه يا ناخواه از طريق سرّى و مخفى و زيرزمينى، فعاليتها و مبارزات سياسى شكل مى‏گيرد و اين هنگامى است كه هر چه بيشتر به طرف افراط كشيده مى‏شود و مبارزات مسلحانه آغاز مى‏گردد و كار از دست عقلاى قوم و از دست كسانى كه مى‏خواهند جامعه سالم بماند، و فقط در آن تغييرات ضمنى و اصلاحات اصولى كه مستلزم رشد و رفاه و ارتقاى جامعه است، صورت گيرد، خارج مى‏شود و به دست تفنگدارها و مسلحان مى‏افتد كه آنها هم، ديگر كارشان از ايدئولوژى و پايبندى به اصول اخلاقى و فكرى در مى‏گذرد و جنبه انتقام‏جويى پيدا مى‏كند، براى اينكه مى‏گويند رفيق ما را، برادر و همفكر ما را كشته‏اند، ما هم برويم يك نفر از سردمداران آنها را بكشيم. به همين ترتيب مى‏بينيم در زمان شاه برنامه‏هايى بود كه بيايند خود شاه را گروگان بگيرند. زنش، فرح پهلوى و وليعهدش را گروگان بگيرند، اينها ديگر مسئله مبارزه جدى سياسى نيست. مبارزان مسلّح مى‏گفتند كه برادران و دوستان ما را در زندان دادرسى ارتش محكوم كرده و بعضى از آنها را اعدام خواهند كرد، ما هم پسر و زن شاه را گروگان مى‏گيريم، تا دوستان ما آزاد شوند. اين موضوع، بدان مفهوم جدى كه ما در نظر انسان از شهروند داريم ـ مبارزه معقول درست و حسابى و مشاركت سياسى ـ نيست و مسائلى است كه وقتى كسى وارد جنگ و اسلحه كشيدن شد و تفنگ به دست گرفت. پيش مى‏آيد.

عاملى كه اين نيروها به آن طرف كشيده شدند، اختناق عجيبى بود كه فرهنگ سياسى قبل از انقلاب، بر ايرانيان تحميل كرده بود. بنابراين جامعه‏اى را ايجاد كرده بودند كه به طور كلى فضاى سياسى توان شنيدن حتى آرامترين و معقولترين پيشنهاد اصلاحى را نداشت و همه مردم اجبارا بايستى با قدرتى كه نماينده مشروع مردم نبود و با كودتاى آمريكايى انگليسى، 28 مرداد 1332 بر اين كشور مسلط شده بود، اعلان هماهنگى كرده و آمادگى پذيرش بلاشرط آن نظام را مى‏داشتند و اين چيزى بود كه براى مردم خصوصا نسل جوان، بسيار دشوار بود. و هيچ راهى براى افراد علاقه‏مند و دلسوز، در جهت ايرادات و اعتراضات آزادانه در مورد نظام موجود و فرهنگ غالب قبل از انقلاب باز نگذاشته بودند و جاى هيچ اعتراضى نبود. بنابراين تنها راه اعتراضات زيرزمينى و مخفى بود. و عاقبت وقتى كه فرصتى پيش آمد كه مردم آزادانه به ميدان بيايند، تظاهرات ميليونى شروع شد؛ يعنى اين مردم قبل از اينكه چنين فرصتى به آنها داده شده باشد، همگى ناراضى بودند اما چون امكان تشكل اجتماعى وجود نداشت. همه ساكت بودند. اكثريت ساكت و محروم بودند و فقط عده بسيار اندكى زيرزمينى مشغول مبارزه بودند، آنها هم كه گرفتار مى‏شدند، يا اعدام مى‏شدند يا زندانهاى طويل‏المدت بنابراين محاكمات سياسى بين 1332-1356 نشان‏دهنده آن است كه عده‏اى از مبارزان اصلى با خشونت وارد مبارزات مسلحانه شده بودند. ساواك، كميته مشترك شهربانى و سازمان امنيت، و دادرسى ارتش هم هيچ رحم و شفقتى نسبت به اين مبارزان نشان نمى‏دادند. جوانان مبارزى را اعدام مى‏كردند كه در حقيقت زائيده جامعه‏اى هستند كه امكان بيان آزادانه افكار وجود نداشت و خواه يا ناخواه به آن راهها كشيده شده بودند.

جواب سؤال 5 . همانطور كه گفته شد هنگامى كه انقلاب پاگرفت، ما دو تا ايدئولوژى كاملاً جدى داشتيم. يكى اسلامى و ديگر چپ. اكثريتى هم بودند كه ايدئولوژى «سياسى» خاصى نداشتند، اما چون سنت فرهنگى و تربيت ملى ايرانيان، از نسلهاى گذشته تاكنون، همواره اسلامى بوده با واژگان اسلامى، ذهنيت اسلامى و شيعى و نيز سمبولها و الگوهاى دينى اسلامى، آشنايى داشتند؛ لذا براى تحرّك سياسى اكثريت، در انقلاب تمام حركتها پوشش اسلامى پيدا كرد و رهبر هم يك شخصيت مذهبى و مرجعى بود كه هيچ گونه خطا و تصور خطايى از او در ذهن اكثريت مردم خطور نمى‏كرد، در نتيجه، زير چتر يك قهرمان سنتى مقبولى كه داراى قداست و روحانيت خاصى بود و همچنين پيشينه مبارزه ممتد سياسى و پافشارى بر سر اصول را داشت، اين گروههاى مختلف، همگى رهبرى شخص واحدى را در مقابل آن نظام، پذيرفتند.

و اينكه در آن زمان كه چنان رهبرى به عنوان شاه وجود داشت، براى پيروزى يك انقلاب بايستى برايش بديل ايجاد كرد. چرا كه ذهنيت دو هزار و پانصدساله شاهنشاهى مردم چنان شكل گرفته بود كه كشور هميشه يك شاهى يا يك رهبرى داشته است و حالا كه مى‏خواهند شاه را از بين برود، بايد كسى باشد كه از جهت پشتيبانى عمومى مردم، هويت، شخصيت، قابل اعتماد و پدرگونه بودن، داراى خصوصيات و ويژگى‏هاى كريسمايى و وجاهت عمومى باشد.

اين خصوصيات در شخص واحدى جمع شده بود كه مردم همه از هر گروه و هر ذهنيتى مى‏توانستند در وجود او اين چهره پدرگونه را ببينند؛ آن هم در مقابل شخصى كه فساد و ديكتاتورى و ستم‏پيشگى وى بر ايشان محرز شده بود. تقابل اين دو مانند امام‏حسين و يزيد بود. انتخاب، آسان بود و مردم از ايشان به عنوان رهبر پيروى كردند.

بنابراين در پاسخ سؤال شما، از جهت تطبيقى مثلاً در مصر، عراق و پاكستان، ما پيوسته نهضتهاى اسلامى داشتيم و نويسندگان حوزه‏هاى علميه ايران و عراق، اكثر كتابهاى مبارزان نهضت‏هاى اسلامى را از عربى و اردو و انگليسى به فارسى ترجمه كرده بودند. براى مثال، كاملاً مشهود است كه نام رسمى كشور پاكستان، «جمهورى اسلامى پاكستان» مى‏باشد.

هنگامى كه در سال 1948 قرار بود كه هندوستان بزرگ تفكيك و تجزيه شود تا از استعمار انگلستان استقلال يابد، مسلمانها مى‏گفتند كه ما حاضر نيستيم كه سلطه انگليس را تبديل به سلطه هندوها كنيم. چرا كه آنها هم در نظر ما كافر هستند و نبايد به قاعده اعتلا، زير نظر كافران باشيم. بنابراين گفتند كه ما بايد براى مسلمانها كشورى تشكيل دهيم كه اين كشور با جمعيت زياد مسلمان در چارچوب يك نظام جمهورى اسلامى قرار گيرد كه اصول دينى و فكرى و فرهنگى آنها متفاوت و متمايز از هندوها باشد كه آنها اكثريت بودند. سرانجام هم اين امر انجام شد و مهاجرتهايى هم انجام شد و كسانى كه مسلمان بودند از آن طرف حركت كردند به اينجا و آن تعدادى كه هندو بودند از اين طرف به آنجا رفتند. امروزه پاكستان، رسما يك «جمهورى اسلامى» است و قوانين اساسى آن هم مى‏گويد: اسلام عمده‏ترين پايه نظام حقوقى آن كشور است.

اما در مقابل مى‏بينيم كه در تركيه نهضت و مبارزه سياسى، كاملاً برعكس بوده و به اين دليل انجام شده است كه نظام اسلامى خلافت را كه تا شكست عثمانى در جنگ جهانى اول وجود داشت، به كلّى كنار بگذارند و در قانون اساسى كه زير نظر كمال آتاتورك نوشتند، دولت تركيه را لائيك و سكولار اعلام كردند و اسلام را كاملاً منزوى كردند. و بيان داشتند كه اين كشور، كشورى لائيك و سكولار بوده و قائل به تداخل ديانت در سياست، نيست. بنابراين، اگر كسى بخواهد با حجاب به مدرسه رود، در آنجا مورد قبول نيست.

در تركيه كاملاً اصول سياسى و نظامات ادارى و ديوانى و فرهنگى غرب را كاملاً را پذيرا شدند؛ يعنى قانون مدنى خودشان را همان قانون تعهدات سويس قرار دادند، به عكس ايران كه قانون مدنى تدوين احكام شرعى برابر فقه اماميه بود. بله، در تركيه نظام اسلامى را ناكارآمد تشخيص دادند و كنار گذاشتند.

اما در كشورهايى مانند مصر، سوريه و عراق نهضت اسلامى پيوسته فعال بود، به اندازه‏اى كه بتواند در شرايط معينى، اظهارنظرهايى نمايد؛ اما هيچ‏گاه موفق نشد با پشتيبانى اكثريت مردم يك حكومت اسلامى را تأسيس كند.

مثلاً در مصر، پيوسته از زمانى كه سيدجمال‏الدين اسدآبادى كه - در دوره ناصرالدين شاه از ايران به مصر رفت - به تربيت مصلحان معروف آنجا از جمله شيخ‏محمد عبده پرداخت و آنها كتابهاى متعددى را كه در جهت نهضت اسلامى به چاپ رساندند. پس از آنها، اخوان‏المسلمين كه در حقيقت دنباله‏روى آنهاست و يا شُبان‏المسلمين؛ تمام اينها گروهها و جمعيتهاى مسلمان، بودند؛ با اين وصف حكومت آنجا هيچ‏گاه تا به امروز به دست مسلمين نيفتاد. با اينكه مصر مركزيت فرهنگ اسلامى را براى كل جامعه اهل سنت جهان دارد و در دانشگاه الازهر، در حقيقت تربيت عموم مُفتيان مذاهب مختلف مالكى، حنبلى، شافعى و حنفى براى سرتاسر كشورهاى اسلامى از حجاز گرفته تا مالزى براى گرفتن مدرك به مصر مى‏آيند. با اين وصف در مصر نيز اين احوال به نتيجه نرسيد كه بتوانند حكومت اسلامى را داير كنند. بلكه آن چيزى كه در مصر موجبات از بين رفتن نظام پادشاهى شد، در حقيقت درسى بود كه مصريها از انقلاب ملى كردن صنعت نفت و اين جنبش ضدّ استعمارى در ايران گرفتند و وقتى جمال عبدالناصر كانال سوئز را ملى كرد، گفت: «ما اين درس را از دكتر مصدق و نهضت ملى كردن را از ايران آموختيم.»

بنابراين آنها ناسيوناليسم عربى در مصر را براى درهم شكستن توطئه‏هاى كشورهاى بيگانه مانند؛ انگليس و فرانسه و اسرائيل ايجاد كردند كه آن هم به جايى نرسيد و تا امروز هم مى‏بينيم كه هنوز مصريهاى مسلمان، در چارچوب ايدئولوژى اسلامى موفقيتى كسب نكرده‏اند. البته در سودان و الجزاير هم نقش اسلام سياسى را نبايد ناديده گرفت.

به همين ترتيب، عراق نيز داراى يك پيشينه تاريخى طولانى در زمينه اسلام سياسى و تشيع انقلابى است. كه از زمان جنگ جهانى اول انگليسها آمدند و عراق را كه آن زمان جزئى از متصرفات عثمانى بود، گرفتند، شيعيان مخصوصا اعلام جهاد كرده بودند. پدر آيت‏ا... سيدابوالقاسم كاشانى از جمله كسانى بود كه خودشان تفنگ به دست گرفته بودند و حتى خود آقاى كاشانى نيز براى مبارزه با انگليسيها رفته بودند اما تا به امروز هيچ‏گاه كار به حكومت اسلامى كشيده نشد.

از جهت تطبيقى، در طول تاريخ يعنى مقايسه با قرون گذشته، هم، در داخل ايران نيز، موفق‏ترين نهضت تاريخى از زمان صفويه تا امروز، همين انقلاب اسلامى ايران در سال 1357 بوده است. برآمدن صفويان حائز اهميت بسيار زياد است چرا كه در شرايطى رخ داد كه تشيع تنها اقليتى كوچك بود، صفويان آمدند و نهضت رسمى كردن تشيع در ايران ايجاد كردند و ايران را از كشورهاى همسايه‏اش كه از يك طرف ازبكها بودند و از طرف ديگر عثمانيها، و از سوى ديگر نيز هند و به عبارتى گوركانيان هند بودند از آنجا كه همه مذهب رسمى‏شان اهل سنت بود، خودشان را كاملاً مستثنى كردند و يك نهضت اسلامى ايجاد كردند كه مشاركت فعال فرهنگى فقهاى بحرين و جبل عامل و حلّه و... را هم به خودش جذب كرد. بنابراين به جهت تطبيقى، از زمان صفويه به بعد اين انقلاب موفق‏ترين نهضت است كه در جهان اسلام به خصوص در جهان تشيع وجود داشته است.

در مقام مقايسه، علاوه بر جهت طولى، از نظر عرضى هم كه نگاه كنيم، مشاهده مى‏شود كه در همان مقطع زمانى كه اسلام در انقلاب 1357 برنده شد، اسلام در عراق،، الجزاير و تونس و چه سودان؛ با وجود اينكه در اين سرزمينها نيز اسلام جزئى از مبارزات سياسى شده بود، موفقيتى نداشت در كشورهاى ديگر نيز نهضت اسلامى پانگرفت.

ـ يكى از دلايل عمده موفقيت انقلاب اسلامى در ايران؛ داشتن روحانيت مستقل از حكومت بود. روحانيت در كشورهاى ديگر و در آن زمان و حتى تا امروز يك شغل دولتى است كه عبارت است از مديريت مساجد، ائمه جمعه و جماعت و خطبا كه همه شغلى كاملاً دولتى هستند و داراى حقوق و جيره و مواجب مشخص و منظمى از سوى حكومتِ وقت مى‏باشند؛ چه در عربستان سعودى چه در مصر.

همان طور كه استاد مرتضى مطهرى نوشته‏اند در مصر مثلاً؛ شيخ‏الازهر ـ كه بزرگترين مقام رسمى دينى در الازهر و مصر؛ بلكه در جهان اسلام اهل سنت است ـ بالاى سرش عكس مثلاً، عبدالناصر يا امروز حُسنى مبارك خواهد بود؛ اما در ايران هيچ مرجع تقليدى و حتى يك پيش‏نماز كوچك در دوره شاه، محال بود كه مثلاً عكس شاه را در منزل يا محل كارش در دفتر مسجد بالاى سرش بزند.

در نتيجه استقلالى كه روحانيت شيعه در ايران از سمت و سوى حكومت داشت، سبب تبديل آن به شبكه‏اى كاملاً مردمى با قابليت تعامل و كنش متقابل براى مردم كوچه و بازار مى‏شد و اين امر در نبود احزاب در اين كشور، مهمترين وسيله براى انجام فعاليت سياسى و اجتماعى بود؛ چرا كه حتما مى‏بايست هماهنگيهاى كامل براى ايجاد هرگونه فعاليت سياسى و تبليغاتى در سطح كشور به وجود مى‏آمد. شاه با توجه به اينكه هيچ گونه مجالى براى شكل‏گيرى حزبهاى سياسى در ايران باقى نگذاشته بود، تنها وسايلى كه در سراسر كشور وجود داشت عبارت بود از: 1. ارتش و نيروهاى نظامى و 2. نيروهاى روحانى.

ارتش به طور قانونى از فعاليتهاى سياسى محروم بود، به علاوه، دستگاههاى امنيتى و اطلاعاتى و ضداطلاعاتى نيز به طور كامل و مستقيم روى آن نظارت مستقيم داشتند؛ اگرچه در ايران، قبل از كودتاى 28 مرداد شبكه فعالان توده‏اى در ارتش بسيار زياد بود كه در اين ميان عده‏اى اعدام و تعدادى هم فرار كردند. گروهى از آنها به حبسهاى طولانى محكوم شدند و طولانى‏ترين زمان زندان نيز، حبس توده‏اى‏هاى ارتشى بود كه مجرميت آنها مسلّم شده بود؛ يعنى اتهامات آنها در دادگاههاى نظامى، برابر قانون آن زمان، ثابت شده بود.

آرى، نيروهاى مسلّح شبكه‏اى بود كه در هر جايى حضور داشت و اگر مثلاً مى‏خواستند، مى‏توانستند بگويند ما همه جا هستيم؛ يعنى هر جا كه نظامى باشد، يك شبكه و سلسله مراتب دارد.

شبكه دوم هم روحانيت بود كه به هر حال در هر شهر و روستايى در سرتاسر ايران، حدّاقل يك نفر روحانى وجود داشت و روحانيان نيز شبكه‏اى بودند كه با ساختار اعتماد بين طرفين و همچنين يك سلسله مراتب مشخص آشنايى داشتند و وقتى براى مردم تبليغ مى‏كردند و يا مسئله‏اى را براى آنها توضيح مى‏دادند، معلوم بود كه هر يك از كدام مراجع تقليد پيروى مى‏كنند! بدين ترتيب شبكه و ساختار كاملاً گسترده‏اى در سراسر كشور وجود داشت.

جواب سؤال 6. فرهنگ، در حقيقت برآيند معنوى تمام تلاشهاى جامعه است. و از سويى مى‏شود معتقد بود كه اين مقوله از برنامه‏ريزيهاى دولت است. و از سويى مى‏توان گفت كه دولت مى‏تواند از فرهنگ به عنوان وسيله‏اى براى ارشاد و برنامه‏ريزيهاى كلان خود استفاده بكند.

آن چيزى كه به آن مهندسى فرهنگى و مهندسى اجتماعى مى‏گويند، تا حدودى داراى دو رويه مختلف است؛ يك رويه، عبارت از اينست كه مانند نظامهاى فاشيستى و همچنين نظامهاى سوسياليستى؛ دولت برنامه‏ريزى بكند و تمام مسائل را به خورد مردم بدهد و در حقيقت تاريخ را از نو بنويسد؛ تبليغات خود را از طريق كتابهاى درسى، و با استفاده از راديو و رسانه‏هاى گروهى به خورد مردم بدهد و بعد چيزهايى را كه نبوده، بسازد و يا چيزهايى را كه وجود نداشته، در واقعيت به وجود آن تظاهر بكند؛ ولى رويه ديگر هم اين است كه بگوييم فرهنگ سيّال و در حال تحرك، پس مستلزم انتقال و پالايش است؛ يعنى ما در اين كشور، فرهنگى تحت عنوان فرهنگ ايرانى داريم كه داراى سه لايه ايرانى، اسلامى و جهانى (غربى) است؛ اما پيوسته با پالايش، هر سه رويه مذكور را نگهدارى كرده است.

گفتم تمدن ما، سه لايه دارد. اول، ايرانى است. يعنى، اينجا ايران است نه عربستان! هيچوقت هم عربستان نخواهد شد! چرا كه كشورى است با تمدنى شش هزار ساله؛ بنابراين با كشورى كه ممكن است 200 سال سابقه تمدنى داشته باشد، قطعا متفاوت خواهد بود.

دوم اينكه؛ ايران كشورى است كه ديانت اكثريت قريب به اتفاق افراد اسلام است، بنابراين نام بيشتر مردم اعم از زن و مرد، از واژه‏هاى عربى و نام معصومان و مقدسان اسلامى است؛ همچنين مراسم تولد، مراسم ازدواج و مراسم وفات و تمام اين رسم و رسومات، هنوز جنبه‏هاى اسلامى دارد و حتى اگر كسى تظاهر به الحاد و عدم ديانت كند، در حافظه جمعى او و خانواده او، پيوسته اين رسومات بسيار قديمى دينى وجود دارد كه در مقاطع خاصى خود را نشان مى‏دهد؛ بنابراين لايه دوم فرهنگ ما بدون هيچ ترديدى اسلام است.

سومين لايه عبارتست از تمدن صنعتى جهانى كه البته بيشتر از غرب به چشم مى‏خورد، اما ما هم به ميزانى كه به كشور ما آورده‏اند و ما نيز پذيرفته‏ايم، در حال حاضر در آن دخيل هستيم.

بنابراين اگر به يك ايرانى نگاه كنيد، چه فرد و چه جمع از اين سه لايه تمدن سه‏گانه برخوردار است. مثلاً به او گفته مى‏شد كه اينجا خليج است؛ او مى‏گويد: اينجا خليج فارس است، كه اين امر بيانگر آن است كه شخص به ايرانى بودن و نيز به فارس بودن خليج و نيز به تعلقش به اين سرزمين علاقمند است.

حتى ممكن است كه فرد با نظام حكومتى ايران صددرصد مخالف باشد، اما اگر در هر نقطه‏اى از جهان، كسى به او بگويد: «شما مثل اينكه عراقى هستيد؟» او تند مى‏شود و مى‏گويد: «خير من ايرانيم.» يا اينكه اگر بگوييد كه شما عرب هستيد؟ مى‏گويد: خير من فارسم يا تُرك ايرانى يا ايرانى تركم؛ به هر حال ايرانى هستم.

در رابطه با مورد دوم يعنى ديانت؛ گفته شد كه در نام و فرهنگ و خط و واژگان ما نيز پيوسته اين مورد از اهميت زيادى برخوردار است واينگونه نيست كه ما بتوانيم تأثير عظيم اسلام را در خود و جامعه و فرهنگمان نفى كنيم.

البته اگر كسى بى‏غرض باشد، بايستى فوق‏العاده از اين موضوع كه تمدن بزرگى كه امروز در جهان به نام تمدن اسلام وجود دارد و بيشتر آن نيز متعلق به آباء و اجداد و گذشته ايرانيان است، خوشحال باشد. تمدن اسلامى بدون هيچ شك و ترديد، يكى از برجسته‏ترين تمدنهاى بشر در هزار و چهارصد سال، بلكه در شش هزار سال اخير است. شاخه‏هاى مختلف اين تمدن، اعم از علوم و ادب و فرهنگ و حتى حديث و فقه، توسط بسيارى از ايرانيان پرورش يافته و توسعه پيدا كرده است بنابراين تمدن اسلامى يعنى تمدّنى كه از زمان حمله مسلمين به ايران و روم به بعد در سرزمين‏هاى اسلامى (از جمله ايران) رايج شد. اين تمدن، تا حدّ قابل ملاحظه‏اى، ادامه تمدن خودِ ماست. تمدن جديدى كه از غرب نشأت گرفت عبارت است از هر چيزى كه امروز خود را خواسته يا ناخواسته بدان محاط مى‏بينيم اعم از ماشين، كت و شلوار، دانشگاههايى كه تأسيس شده و آزمايشگاه، كارخانه‏ها، كامپيوترها و... درست است كه همه اين موارد از غرب آمده است؛ اما ما پذيرفتيم و از ائتلاف اين سه رويه تمدنى امروز ما نيز داراى فرهنگى هستيم كه براى فرد فردمان متجانس و منجسم است؛ يعنى ما از اينكه كت و شلوار داريم اظهار نگرانى نمى‏كنيم؛ يعنى نمى‏گوييم كه اين لباس پدربزرگ من نيست و از كشور ديگرى وارد شده است و وقتى مى‏خواهيم به عروسى برويم، كت و شلوار مى‏پوشيم و اصلاً احساس نمى‏كنيم كه هويتمان را از دست داده‏ايم! يعنى اين موضوع را كاملاً پذيرفته‏ايم. و يا به دانشگاه مى‏رويم و از دانشگاه مدرك مى‏گيريم و نمى‏گوييم كه سيستم دانشگاه از غرب آمده، بنابراين بايد آن را تخريب كنيم و برويم به نظامى كه براى اجدادمان بوده است. بنابراين اهميت موضوع در اينجاست كه بايد ديد اين سه لايه فرهنگى، هر كدام چه چيزهاى خوبى دارد؟ ما خوبهاى آن را نگه داريم و بديهايش را پالايش كنيم و بدين ترتيب روبه جلو برويم.

جواب سؤال 7 . تأثير آغازين انقلاب اسلامى در منطقه و در سطح جهان فوق‏العاده قوى و زياد بود. ولى نتايج بعدى، موجبات يأس و بلكه دشمنى آن كشورها را آغاز كرد. يعنى در آغاز وقتى انقلاب، روبه جلو بود و انقلاب اسلامى در برابر آمريكا و غرب ايستاد و از مواضع اسلامى خود محافظت مى‏كرد و دم از استقلال و تمدن اسلامى مى‏زد و مى‏خواست كه فرهنگ خود را حفظ كند، چنين موضعى، اسباب سرفرازى ديگر ملتهايى بود كه آنها هم آرزومند بودند كه بتوانند در كشورشان، روزى از شرّ حكومتهاى دست‏نشانده غرب در سرزمينهاى خود نجات يابند و بتوانند با مشاركتهاى عمومى، داراى حكومتهايى شوند كه بيشتر نماينده فرهنگ خود و مدافع فرهنگ ملى و سرزمينى خودشان باشند. اما امروزه آنچه در عمل مشاهده مى‏شود اين است كه هيچ كدام از كشورها، در عمل نتوانستند ـ بلكه بايد گفت نخواستند ـ الگوى ايران را به كار بندند و به آن نتايج برسند. دليلش هم وجود فعالانى بود كه در 1357 در انقلاب اسلامى ايران مشاركت عمومى و جدى داشتند و نيز آنچه كه آن ملتهاى ديگر منطقه احساس سرفرازى و مباهات از ظهورش مى‏كردند، فرهنگ بومى و اسلامى رو به رشد و پويايى بود كه آنها مى‏خواستند به آن بپيوندند، اما نتايج طورى نبود كه آنها بگويند كه ما هم مى‏خواهيم به همين نتايج برسيم.

بنابراين مشكلاتى كه مردم از اين انقلاب گرفتارش شدند، موجب شد كه آنها بگويند كه ما همين حكومتهاى غير نماينده ملى را تحمل مى‏كنيم، اما حاضر نيستيم، به قدرى كه ملّت ايران ايثار كرد، فداكارى كنيم و بعد به مشكلاتى شبيه ايران برسيم. مثلاً جنگى داشته باشيم كه هشت سال امنيتمان به خطر بيفتد. حاضر نيستيم به وضعى برسيم كه اعتبار و احتراممان در جامعه جهانى به خطر بيفتد و از آنچه كه بود، كمتر شود.

البته هيچ شك و شبهه‏اى نيست كه كشورهاى ديگر جهان، هر كدام به سهم خود سعى كردند كه انقلابهاى ملى و اسلامى را سركوب كنند، اما هيچ يك از اينها نمى‏توانند موانعى در راه انتخاب‏هاى اصولى اكثريت مردم يك كشور باشند. اگر كه جامعه، ملت و حكومتى مى‏خواهد كسب اعتبار كند، مى‏تواند به رغم توطئه‏هاى دشمن به وضع خودش برسد و اگر غير از اين باشد، مبارزه سياسى معنا و مفهومى ندارد؛ بلكه مفهوم مبارزه سياسى اينست كه در مقابل دشمن موجود در آينده بتواند با سرفرازى راههايى پيدا كند، كه به اهدافش برسد.

به عقيده من تأثيرات فرهنگى انقلاب اسلامى در سطوح مختلف فرامنطقه‏اى، به تدريج، خود به خود، كمتر شد. يعنى چون ايران و انقلاب اسلامى ايران نتوانست به آن اهداف تعيين شده و آمال خود برسد، هر قدر زمان گذشت، از علاقمندى ملت‏هاى ديگر به اينكه خودشان را شريك در اين انقلاب بدانند كاسته شد. و اين بسيار اسفناك است؛ چرا كه مى‏شد، اين جمعيت عظيم مسلمانان جهان كه 61 يا 51 ملتهاى جهان مسلمان هستند، اتحاد يا تشكلى با يكديگر داشته باشند و خيلى آسان يكى از قدرتهاى عظيم جهان بشوند و همان روندى كه در كشورهاى اروپا موجود است يعنى كشورهايى با زبانهاى مختلف و با نژادها و قوميت‏هاى متفاوت را به صورت اتحاديه اروپا درآورند. و هم‏اكنون بعد از آمريكا، قوى‏ترين و مؤثرترين گروه سياسى در جهان باشند. اگر مسلمانان هم مى‏توانستند مشكلات داخلى خود را از ميان بردارند و با يكديگر متحد شوند، بسيارى از مشكلات داخلى و منطقه‏اى و عمومى كشورهاى مسلمان حل مى‏شد، هم از اين جهت كه خودشان صادرات و واردات بيشترى داشته باشند و هم با اين بازار وسيعى كه دارند، يك بازار مشترك‏المنافعى بين خودشان ايجاد كنند و از فوايد بسيارى نيز بهره برند. اما در حال حاضر وضعيت چنين نيست و فعاليتهاى اقتصادى آنها بيشتر با كشورهايى است كه به اصطلاح قديم بلوك شرق يا غرب است، در حالى كه مى‏شد بين خود مسلمانان باشد.

جواب سؤال 8 . تعارض آغازين قدرت‏هاى رقيب با اسلام، تعارض نظامى و شبه‏نظامى با ايران بود. و بعدها تا زمان جنگ تحميلى، همچنان حالت نظامى داشت.

در آغاز انقلاب، اين تعارضها با انقلاب بيشتر جنبه نظامى و اقتصادى داشت، اما پس از چندى، اين مبارزات جنبه كاملاً فرهنگى پيدا كرد و ايدئولوژى‏هايى كه در برابر ديانت به طور عام و در برابر اسلام به طور خاص وجود داشت تبليغ شد كه از اهم آنها مسئله تفكيك ديانت از سياست است. اينكه اسلام، يكى از قالبهاى فرهنگى و ذهنى است كه با حقوق بشر و حكومت مردم سالار و نيز با مشاركت سياسى مردم در تعارض است. اينها به طور جدى تبليغ شده و مى‏شود؛ مخصوصا در زمينه حقوق بشر.

تعامل گفتمان‏هاى فرهنگى رقيب با انقلاب اسلامى در آغاز، پيامهايى بود كه بين پاپ‏ها و رهبر انقلاب مبادله شد و از سوى پاپ نيز سفرايى به ايران آمدند.

چنين تعاملهايى پيوسته وجود داشته و مسيحيان، قرنهاست كه در برابر اسلام در حال مبارزه و معارضه و تبليغ بودند، اما از جهت دينى پيشرفتى نداشتند.

يعنى به رغم «تبشير» مسيحيان، گرايش مسلمانان به مسيحيت بسيار محدود بوده است. با اينكه در حوزه ايران و كشورهاى اسلامى تبليغ مسيحيت بسيار زياد بوده و داراى پيشينه طولانى مى‏باشد، مخصوصا در زمانى كه يك تبديل ساختار سياسى در ايران به وقوع پيوسته است، مسيحيت در مقام تعامل با مسلمين و در مقام تبليغ مسيحيت براى مسلمين فعال بوده است، مثلاً در دوره مغول بعضى از ايلخانان، مسيحى شدند و در دوره صفويه، مسيحيان با آزادى كامل كليساهايى در ايران ساختند و مبشران مسيحى در اطراف اصفهان، مشاوران شاه‏عباس بودند. تا جايى كه شاه‏عباس در ماه رمضان به كليساى مبشران مسيحى رفته و در آنجا كريسمس را جشن گرفت.

در دوره فتحعلى شاه مبشرينى آمدند و كتابهايى در ردّ اسلام نوشتند كه يكى از آنها پادرى هنرى مارتين Henry Martin نويسنده كتاب «ميزان الحق» بود. بعد از آن نيز، اين موضوع پيوسته وجود داشته است. اما چون جامعه كنونى غرب، جامعه مذهبى نيست، روابطى كه بين تشكيلات مذهبى اروپا و آمريكا و نيز تشكيلات مذهبى ايران و كشورهاى مسلمان بايد باشد، لااقل از ناحيه نظام‏هاى سياسى غربى، رابطه‏اى بسيار كمرنگ است.ممكن است در مقاطع و مواضعى، از اين كانالهاى مذهبى به صورت سفراى غيررسمى استفاده گردد و ممكن است پيامهايى بين يك مرجع دينى ـ كه داراى نفوذ سياسى است ـ با كشورهاى ديگر، از ناحيه رفت و آمدهاى مبلّغين دينى يا آمدوشد سفراى مختلف انجام گيرد ولى، اين افراد تأثيرگذار و تصميم‏گيرنده نيستند؛ چرا كه ساختار سياسى كشورهاى غربى سكولار و غيردينى است و كشيشان كاملاً از عرصه سياست بيرون هستند. تا اندازه‏اى كه مثلاً در انگلستان اگر يك رئيس مذهبى حرفى بزنند كه كاربرد سياسى داشته باشد، مورد انتقاد بسيار شديد سياسى قرار مى‏گيرد، كه چرا شما كه رهبر مذهبى هستيد، چنين سخن سياسى به زبان آورده‏ايد! بنابراين از آن جهت تأثير چندانى در گفتگوهاى بين اديان مختلف و ايران و اسلام نيست؛ اگرچه دولت جمهورى اسلامى به دليل قوّت خود در زمينه مذهبى روى اين مسأله خيلى سرمايه‏گذارى مى‏كند.

اما مباحث مربوط به تبليغ اصول سياسى مطرح در غرب از قبيل، تفكيك دين از سياست، لزوم مشاركت سياسى مردم، لزوم اعتنا و التزام به حقوق بشر جهانى و يا انتقاد شديد از كاربردهاى دينى و مذهبى در زمينه حقوق قضايى و فقه سياسى، مباحثى است كه در حقيقت براى جاافتادن آنها در اذهان عمومى و مخصوصا تأثير آن بر نسل جوان تبليغ مى‏شود و همين نيز موجب اصطكاك كامل ميان فرهنگ غرب و فرهنگ نو و مقبول و تازه نهادينه شده قانون اساسى ايران و قوانين موجود در كشورمان است. يعنى غربيها خواستند اصول فرهنگى خودشان را به عنوان استانداردهاى مقبول جامعه جهانى تبليغ كنند، در حالى كه كشورى مانند ايران، بر اساس قواعد فقهى خودش پاسخهاى خاصى داشت كه مقبول جامعه جهانى نبود. در نتيجه پس از سالهاى متمادى، دولت ايران نظامات بين‏الملل و اعلاميه حقوق بشر را، برخاسته از فرهنگ غرب و در نتيجه منحط تلقى مى‏كرد.

سرانجام دولت آقاى خاتمى به اين نتيجه رسيد كه ما با اصول اساسى حقوق بشر و مشاركتهايى كه نوع بشر بايد در كار خودشان داشته باشند، مخالف نيستيم؛ بلكه مى‏خواهيم لزوم تأثيرگذارى فرهنگ اسلامى و بومى خودمان را نيز در آن لحاظ كنيم. اما اساس اين حقوق را انكار نمى‏كنيم. به عبارت ديگر در حقوق بشر تز نسبت گرايى دينى و فرهنگى مطرح شد.

جواب سؤال 9 . شاخصه تهاجم فرهنگى عبارتست از تبليغ يونيورسال و مطلق بودن ارزشهاى فرهنگ غربى. به اين معنا كه با خاستگاه بسيارى از مختصات نظامات سياسى و فرهنگى غرب، يك فرهنگ مسيحى و اروپايى توأم با انديشه‏هاى آزادى و دموكراسى و سكولاريسم است؛ در حالى كه اين مسائل در آنجا اتفاق افتاده و جزء فرهنگ عام ملتهاى غربى شده است.

بنابراين، وقايع مذكور ضرورتا متناسب با همه جوامع بشرى (با خاستگاه‏هاى تمدنى، دينى و فرهنگى متفاوت) نيست. هر جامعه‏اى مختصات خاص خود را دارد. ولى شاخصه اين جهانى شدن و اين فرهنگ غالب چنين است كه مى‏خواهد بگويد آن چيزى كه من دارم، استانداردى است براى كل جهان، و حال آنكه؛ ما مى‏دانيم در داخل كشورهاى اروپايى و آمريكايى هم ملتها با يكديگر متفاوتند. از قديم نيز خود غربى‏ها، تفاوتها را ميان ملتهاى اروپايى شناسايى كرده‏اند.

اينكه كل ارزشهايى كه مقبول يك جامعه، ملت و دولت در آن كشورها باشد، بتواند به صورت جهان شمول در تمام كشورها، بدون هيچ دخل و تصرفى و هيچ گونه تغيير و تبديلى، كاملاً مقبول تمام ملت‏هاى ديگر شود، پديده‏اى تازه نيست. انبياء اولوالعزم هم شرايع خود را به همه مردم دنيا عرضه كردند. امروز هم غربى‏ها مى‏گويند آنچه من در كشور خودم، مثلاً قانون كردم يا كنوانسيونى كه من به آن پيوسته‏ام عينا به همان شكل بايد در سرتاسر جهان اجرا گردد و مقبوليت قانونى يابد كه اين شاخصه آنها از سوى دولت‏هاى اسلامى و همچنين چين تهاجم فرهنگى محسوب مى‏گردد.

در دفاع فرهنگى، آنچه كه از همه واجبتر است مشروعيت مفاهيم و الگوهاست كه در هر فرهنگى به طور خاص وجود دارد به اين ترتيب ما بايستى از توانمنديهاى قومى و ملى و مذهبى و مشروعيتهاى بومى خود استفاده بكنيم و مواردى را كه تعارضى بين مفاهيم مورد تبليغ غرب وجود دارد، بر اساس همان اصولى كه آنها هم به آن احترام مى‏گذارند، بپذيريم؛ به اين معنا كه بله، شما خودتان در حقوق بشر قائل به حق مردم، و در حقوق سياسى نيز محكوم به رأى يك اكثريت هستيد.

حال اگر اكثريت جامعه آن نوع از ايدئولوژى كه شما نمى‏پذيريد را پذيرفتند، آيا اين ايدئولوژى مقبول اكثريتى كه با شما مخالف هستند، مى‏باشد و در ميان آنها وجهى دارد؟ و آيا بايستى به قول اكثريت وفادار بود و يا فقط آن اكثريتى، مقبول شما هستند كه حرفهاى شما را بپذيرند؟

فرض كنيم در چين، عربستان و يا ايران؛ اگر اكثريت ـ با همه‏پرسى ـ به اين نتيجه رسيدند كه نسبت به حقوق زنان فقط افكار بومى خود را داشته باشند، غربيها، اين موضوع را حق مشاركت سياسى آن مردم مى‏دانند يا نه؟ مثلاً در برهه‏اى از زمان كه هيچ گونه شك و شبهه‏اى نيز در آن نمى‏باشد، يعنى در زمان وقوع انقلاب اسلامى؛ اكثريت قريب به اتفاق مردم با مشاركت سياسى خودشان به رژيم شاهنشاهى، نه گفتند و به جمهورى اسلامى آرى. در آن مقطع به هيچ شخص اروپايى و آمريكايى نمى‏تواند به حق مردم ايران كه رژيم پيشين را طرد كرده و نظام ديگرى را پذيرفته است، حتى بر اساس اصول مورد قبول خودشان انتقاد نمايد، اما مشاهده مى‏شود كه چون اين خواسته اكثريت مردم، موافق نيت آنها نيست، كشورهاى غربى با ايران درافتادند و تا جايى كه مى‏توانستند از جهت نظامى و بعدها نيز با تحريم اقتصادى، موجبات شكل‏سازى در اين مملكت را پديد آوردند.

همچنان كه در كودتاى 28 مرداد، با اين كه اكثريت مردم ايران با تظاهرات وسيعى كه كرده بودند، مخصوصا در 30 تير، نشان دادند كه خواهان ادامه حكومت ملى دكتر مصدق هستند؛ چون اين كشورها منافع اقتصادى و سياسى خود در ايران را، در دولت ملى دكتر مصدق مى‏ديدند، با آن مخالف بودند؛ همان دولتهايى كه امروز از حقوق بشر و مشاركت سياسى مى‏زنند، در آن مقطع درست در جهت مخالف خواسته‏هاى اكثريت مردم ايران با يك كودتاى كاملاً شبه‏نظامى، اطلاعاتى و امنيتى كه از طريق CIAو از طريق MI6 اينها با هم توافق كرده بودند و شوروى را نيز به سكوت واداشته بودند، كودتايى راه انداختند و در امور داخلى ايران دخالت كردند.

در دفاع فرهنگى، بايد ضمن ارزش محورى و نقادى از ضعف‏هاى مهاجمان فرهنگى فرهنگ خودى را نيز از تفسيرهاى غلط پالايش كرد و جوهر دين را كه به حكم «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق» است، مدّ نظر داشت نه پيرايه‏هاى نسل‏هاى گذشته را كه به اسلام بسته‏اند.

جواب سؤال 10. توسعه فرهنگى كه در حقيقت خواه ناخواه بايستى توأم با توسعه اقتصادى و سياسى باشد. توسعه فرهنگى به طور مستقل نمى‏تواند برنامه‏اى داشته باشد و بايد به شكلى منسجم و متعادل با انواع ديگر توسعه پيش رود. به اين معنا كه فرضا اگر ما بهترين كتاب را در جهت توسعه فرهنگى توليد كنيم، اما هزينه توليد آن بيش از مبلغى باشد كه اكثريت مردم جامعه، براى بودجه فرهنگى خانواده پيش‏بينى كرده‏اند، خواه ناخواه آن كتاب، به دست اهلش نخواهد رسيد.

دوم اينكه، از جهت سياسى، توسعه سياسى و آزاديهاى لازم بايد در جامعه وجود داشته باشد تا هنگام توليد و عرضه توليدات فرهنگى، امكان توسعه فرهنگى وجود داشته باشد، اگر محدوديت‏ها، بيش از حد متعارف باشد، يعنى غير از مطالبى مثل تهمت و افترا و جعل خبر و فحاشى و دروغزنى كه در تمام كشورها در زمره خط قرمز جاى دارد و بايد مراعات شود فضاى فرهنگى بسيار محدودتر باشد، توليد محصولات فرهنگى و توسعه فرهنگى، توقع نابجايى است؛ در نتيجه توسعه فرهنگى در چنين فضاى نامناسب اقتصادى و سياسى هرگز ممكن نخواهد بود.

بنابراين رابطه متقابل توسعه فرهنگى با توسعه اقتصادى و سياسى داراى اهميت بسيارى است. دوم اينكه فرهنگ امرى است كه بايستى متناسب جامعه خاص خود پيش رود.

همان‏طور كه گفتم فرهنگ ايران داراى سه مؤلفه بسيار قوى است كه يكى همان فرهنگ ايرانى و ديگرى همان فرهنگ اسلامى است كه اين مقوله در كشور ما هزار و چهارصد سال است كه با يكديگر به طور متجانس و منسجم همراه بوده‏اند و حالا يك بُعد ديگر هم علاوه شده، كه عبارتست از تمدن جديد و وجه‏هاى كاربردى مفيد صنعت، هنر، دانش و بينش جديد.

اما براى توسعه فرهنگى بايستى اولاً توانمنديهاى فرهنگ بومى خودمان را شناسايى و تقويت كنيم، و بعد هم در پذيرش مطالب مثبتى كه در فرهنگهاى ديگر وجود دارد با چشم باز برخورد نماييم و با حق انتخاب چيزهايى را كه براى جامعه ما مفيد است، بپذيريم شاخصهاى نامطلوب و نامتجانس را از بين ببريم.

متأسفانه در جامعه فعلى ما، بيشتر قشر جوان كشور، آگاهى كافى از فرهنگ و توانمنديهاى فرهنگ بومى خود كه همان ذخاير ايرانى و اسلامى است، ندارند؛ در نتيجه شيفتگى خاصى نسبت به هر آنچه كه با فرهنگ بومى ما بيگانه است، دارند. اين موضوع شكاف عميقى بين پدر و مادر از يك سو و فرزندان از سوى ديگر پديد آورده كه در سطح جامعه بسيار مشهود است.

مثلاً به كرّات مشاهده مى‏شود كه دخترى با مادرش در حال راه رفتن است، امّا پوشش آنها كاملاً متفاوت است و دو نسل، تنها بيست سال با يكديگر اختلاف سنّ دارند! يعنى مادر مثلاً چهل ساله است و دختر بيست ساله يا اينكه دختر هفده ساله است و مادر 37 ساله!

در صورتى كه در اروپا دختر جوان و خانم پيرى كه همراه هم هستند، از جهت رفتار و پوشش و... با هم متناسبند و اين شكاف عميق وجود ندارد.

بنابراين براى رسيدن به توسعه فرهنگى، بايد همزمان توسعه سياسى و اقتصادى متناسب با يكديگر عمل كنند تا ما بتوانيم از فرهنگ بومى خود، آن بخشهاى مفيد و مطلوب حفظ كنيم و از فرهنگ خارجى، آنچه را كه متناسب با فرهنگ ماست را، پذيرا باشيم.

جواب سؤال 11. نقش مراكز فرهنگى دو چيز است؛ اول و مهمتر اينكه؛ ما در حال حاضر، متجاوز از حدود 5/2 ميليون تا 3 ميليون ايرانى خارج از كشور داريم، كه بيشتر آنها داراى توانمنديهاى قابل ملاحظه‏اى از جهت فرهنگ، دانش، بينش، تخصص و حتى اقتصاد هستند. متأسفانه به اندازه كافى براى جذب نيروهاى مؤثر و فعال ايرانى مقيم خارج از كشور تلاش صورت نگرفته است، بلكه به عكس ما از نيروهاى فعال فرهنگى و انديشمند داخلى هم به اندازه كافى استفاده نمى‏كنيم و آنها هم در حال فرار هستند و چنانكه در روزنامه‏ها نوشته‏اند، ما در حال حاضر با ركورد فرار مغزها مواجهيم. يعنى اولين كشورى كه بيش از هر كشور ديگرى مغزهايش در حال فرار هستند!

بنابراين منافع ملى ايجاب مى‏كند كه مراكز فرهنگى خارج از كشور با ايرانيان خارج از كشور تعامل كافى پيدا كنند و باعث شوند كه آنها باز گردند و در كشور خودشان منشأ خدمات گردند تا هر چه بيشتر و از دانش و بينشى كه در آنجا كسب كرده‏اند، به ايران خدمت كنند.

فعاليت ديگرى كه مراكز فرهنگى خارج از كشور مى‏توانستند خيلى خوب از عهده آن برآيند، اين بود كه با مسلمانان كشورهاى مختلف؛ مخصوصا شيعيانى كه از كشورهاى ديگر هستند متحد شوند و از وجود آنها در كار تبليغ از ايران و حمايت از منافع ايرانيان استفاده كامل نمايند كه در اين امر هم خيلى موفق نبوده‏اند!

نكته ديگر؛ اينست كه بتوانند شبهاتى كه نسبت به ايران و دولت و ملّت ايران در جهان وجود دارد، را رفع نمايند. چرا كه بدترين ضربه‏اى كه در اين سالها به ايران وارد آمده، پايين آمدن اعتبار ايران و ايرانيهاست؛ يعنى اگر سى سال پيش فردى از اين كشور به كشور ديگرى مى‏رفت ـ چه عربستان و چه آمريكا ـ از اينكه بگويد من ايرانى هستم، نه تنها هيچ خجالتى نمى‏كشيد، بلكه مخاطب وى، به اين اعتبار كه او ايرانى است برايش اعتبار و امتياز و حرمتى قائل مى‏شد. حتى بعضى از افراد كه ايرانى نبودند براى كسب حرمت و اعتبار به دروغ، تظاهر به ايرانى بودن مى‏كردند. مثلاً يك يونانى براى اينكه ايرانيها به پولدار و محترم بودن مشهور بودند، مى‏گفت: «من ايرانيم».

اما چيزى كه ما امروز شاهدش هستيم، كم اعتبار شدن هويت ايرانى در سطح جهان است. اولين شاهد، اين است كه كسى بگويد اين پول من ايرانى است، استفاده كنيد، مى‏گويند: «ما پولتان را قبول نداريم». خودش هم اگر بگويد ايرانيست، اعتبارى برايش قائل نمى‏شوند، چه در عربستان و چه در كشورهاى اروپايى و آمريكا و كانادا. بنابراين بزرگترين ضربه به ما در درازمدت از دست دادن اعتبارمان مى‏باشد. اگر يك نفر پول در جيبش نداشته باشد، اما اعتبار داشته باشد، مى‏تواند باز هم زندگى كند. چون اعتبار دارد و مى‏رود مثلاً نان بخرد مى‏گويند ايشان شخصيت محترمى است و حتما، امروز پولى به همراه ندارد به او نان بدهيد، فردا پولش را مى‏آورد، چرا كه اعتبار دارد. اما اگر پول داشته باشد ولى اعتبار نداشته باشد و برود در صف نانوايى مى‏گويند: اين فرد كلاهبردار است، مراقب باشيد حالا كه در صف ايستاده، جيب شما را نزند، در نتيجه از دست دادن اعتبار بسيار بد است.

مراكز فرهنگى خارج از كشور بايستى در دستور كارشان اين موضوع از اهميت زيادى برخوردار باشد، كه اعتبار از دست رفته ملت ايران را به دست آورند و با ارائه توليدات فرهنگى ايران، بيان پيشينه تاريخى و تبليغ صحيح در جهت معارف اسلامى و اخلاقيات اسلام و موضوعاتى كه اسلام در زمينه عدالت اجتماعى و احترام به انسان و حتى احترام به حيوان در فقه، اخلاق و عرفان خود دارد، در بازسازى اعتبار ايرانيان بكوشند. يعنى مى‏توانند در سراسر جهان؛ چه در اروپا و چه افريقا ايران را به عنوان كشورى كه مهد تمدن قديمى است و در ايجاد تمدن اسلامى نيز بيشترين نقش را داشته، معرفى نمايند و بدين ترتيب براى فرهنگ و تمدن ايران اعتبار و احترام ايجاد كنند؛ چرا كه در اعتماد است كه همه چيز به انسان رو مى‏آورد.

اگر ما به كشورهاى خارجى نشان دهيم كه كشور ما داراى اعتبار و احترام است، صنعت توريسم ما نيز تقويت مى‏شود و در نتيجه هتلهاى ما پر از افرادى مى‏شود كه دلارهايشان مى‏آورند تا خرج كنند؛ يعنى در رستورانهاى ما غذا مى‏خورند و از كارهاى دستى ما مى‏خرند. همين آمد و شدها علاوه بر تقويت اقتصاد ملى، مى‏تواند در انتقال فرهنگ مؤثر باشد.

جواب سؤال 12. در حال حاضر، مشكل ما دو قطبى شدن نخبگان جامعه است، يعنى اجماعى ميان آنها وجود ندارد. زيرا گروهى افراطى و گروهى نيز تفريطى هستند. در حالى كه اگر آگاهانه و بى‏غرض ارزيابى كنيم، مشاهده مى‏شود كه كشور ايران به رغم سياستهاى امروز و ديروزش، كشورى است كه بيشتر مردم داراى ذهنيت مثبتى نسبت به اسلام هستند. يعنى ممكن است از اقتدار سياسى فراوان روحانيت ناراضى باشند؛ اما همين مردم نسبت به امام على و امام حسين و حضرت فاطمه، داراى اعتقادات فراوان و احترام بسيار هستند. پدران و مادران و پدربزرگ‏ها و مادربزرگ‏هاى ما هم در عين ايرانى بودن با اسلام، مشكلى نداشتند. هم نوروز را جشن مى‏گرفتند، هم ماه رمضان روزه مى‏گرفتند.

بنابراين ما بايد اين دو جنبه بزرگ را كه يكى لايه تمدنى ده هزار ساله ايران است و ديگرى جنبه‏هاى مثبت معارف و اخلاقيات اسلام و انسان مدارى عرفانيات اسلام، هماهنگ نماييم. به عبارتى حقوق شرع و حقوق حق‏الناس و احترام و رعايت حقوق همه صاحبان حق را در كشورمان تأييد نماييم و بدون اينكه بخواهيم بهره‏برداريهاى جناحى و سياسى از آن به عمل آوريم و يا عده‏اى را با انواع و اقسام تهمت‏هاى دينى از ميدان به در بكنيم، اجماع به وجود آوريم. يعنى بپذيريم كه در ايران، فرهنگ ما داراى هر دو لايه ايرانى و اسلامى است، همچنان كه پدرانمان نيز بين تمدن كهن ايرانى و آداب و سنن شرعى و احكام شريعت ائتلافى ايجاد كردند كه حاصلش تا نسل پيش از ما هم مشهود است. اجماع بايد بر اين اساس باشد كه ما اسلام را به عنوان يك عنصر بسيار مؤثر در فرهنگ عمومى خود پذيرا باشيم، اما از افراط‏هايى كه موجب تبليغات سوء، نسبت به ديانت، جامعه، هويت و فرهنگ ما خواهد شد، بپرهيزيم تا بتوانيم اكثريت مردم را به اين وجوه اشتراك معتقد كنيم؛ يعنى به جاى اينكه اكثريت مردم را به بى‏دينى متهم كنيم، آنها را به سوى دين و معنويت سوق دهيم تا آنها نيز دنباله‏روى همان شيوه باشند.

بنابراين اسلام و ايران را با تلفيق و ائتلاف عاقلانه و پالايش از نقطه‏هايى كه احيانا در درون اسلام واقعى وجود نداشته و سنتهاى بيهوده و بى‏اثرى كه برخى به آن افزوده‏اند، پالوده كنيم.

چنانكه در ادبياتمان هم داريم:

گر تو بيايى نشناسيش باز بس كه بر او بسته شده برگ و ساز

بايد آن برگ و سازهايى كه به دليل قومى و منطقه‏اى و زمانى و مكانى، بر اسلام، امام على و پيشوايان معصوم ما بسته شده، را كنار بزنيم و آن عصاره مطلوب و حقيقتى آن را براى خودمان به عنوان مبادى اجماع و مبانى اتفاق و وحدت نظر پذيرا باشيم.

جواب سؤال 13. نقش روحانيون در انقلاب مشروطيت و نيز در نهضت ملى كردن نفت، مهم بود. قبل از انقلاب، روحانيون به عنوان يك وسيله در اختيار حكومت نبودند؛ چرا كه از جهت مالى مستقل از حكومت بوده و منافع ايشان بايد از طرف مردم تأمين مى‏گرديد و آنها حالتى كاملاً وابسته به تفكر عمومى و پيروى از خواسته‏هاى جمعى مردم داشتند.

يعنى از يك سو مردم تأثيرگذار در روحانيت بودند. چون يك اقليتى از روحانيت وجود داشت كه ممكن بود، با حكومت وقت به نوعى كنار آمده باشند. اما گروهى هم بودند كه با اقشارى از جامعه، نه در حوزه؛ بلكه در فضاى دانشگاهها، در فضاى بازار و جامعه به طور عموم دم‏خور بودند و اين دسته در عين حال كه نقش تبليغ دين و ارشاد عمومى را داشتند، خودشان نيز از فضاى سياسى جامعه متأثر مى‏شدند. بنابراين توانسته بودند، سخنگوى ملّت باشند؛ چرا كه وابستگى سياسى به حكومت وقت نداشتند؛ بلكه احترامشان به استقلالشان بود؛ سخنگوى عامه يا عموم ملت؛ آن هم در زمانى كه ملت سخنگوى نداشت، چرا كه مطبوعات كاملاً مضمحل و تحت فشار بودند. روشنفكران هم با توده مردم در ارتباط نبودند، بلكه به دليل بى‏اعتنايى به فرهنگ سنتى نزد عامه مردم از مقبوليت كافى برخوردار نبودند، به خلاف روحانيون كه در آن فضاى اختناق، تنها آنها بودند كه مى‏توانستند به انواع و اقسام سخن بگويند. به علاوه قالب و پوششى كه تبليغ مذهبى داشت، با ذهنيت بيشتر مردم متناسب بود.

حال آنكه اگر كسى مى‏خواست در جايى كه، انواع و اقشار مردم وجود داشتند، از يك ايدئولوژى روشنفكرانه كه در جامعه ما ريشه نداشت، صحبت كند، ممكن بود مردم بلافاصله اعتراض نمايند؛ اما اگر قالب حمله به يزيد و مظلوميت امام حسين صحبت مى‏شد، چنين واكنشى از مردم وجود نداشت، در حالى كه ممكن بود در يك روضه ساده، كه از اسارت حضرت سجاد سخن گفته مى‏شود منظور زندانيان سياسى وقت هم باشند، كه اين اشاره‏ها و استعاره‏ها از چشم شنوندگان فعال سياسى پنهان نمى‏ماند.

بنابراين اين گستره فرهنگى جامعه، به آنها اين امكان و فرصت را مى‏داد كه از ذهنيت افراد جامعه استفاده كنند و موجب روشنگرى شوند. جامعه نيز پذيراى اين افكار و انديشه‏ها؛ نه تنها از سوى روحانيون بلكه؛ از سوى خطيبان غير معمم نيز بود. تعدادى از سخنرانها بودند كه سخنان مذهبى مى‏گفتند؛ بدون اينكه خودشان روحانى باشند، ولى بيشتر آنها روحانى‏زاده بودند و سخنرانيهاى بسيار خوبى هم مى‏كردند و گاه ممكن بود كه تعارضى با روحانيت پيدا كنند؛ ولى آنها هم مى‏توانستند در جامعه بسيار تأثيرگذار باشند. مثلاً از اين افراد، مى‏توان «دكتر على شريعتى» را نام برد كه به هر جهت، با تعبيرات مذهبى در ذهن و زبان نسل جوان قبل از انقلاب تأثيرگذار بوده است؛ يعنى او كاملاً سياست و ديانت را با هم ائتلاف مى‏كرد. شريعتى از مفاهيم بسيار نو و جديدى در سخنرانى‏هايش استفاده مى‏كرد، گفتار او براى مردمى كه برخاسته از جامعه شيعه ايرانى بودند، بسيار گيرا و جذاب بود و تأثير زيادى بر روى آنها مى‏گذاشت.

از خطباى غير معمم، افراد ديگرى هم بودند كه مثلاً نماينده اول مجلس شدند؛ با بيش از يك ميليون رأى و اين نشان‏دهنده تأثيرگذارى آنها بوده مثلاً «فخرالدين حجازى» كه نماينده اول تهران شد، وى يك خطيب مذهبى بود، اما هنگام سخنرانى با كراوات ديده مى‏شد، كت و شلوار مى‏پوشيد و ريشش را هم مى‏زد! كسى كه در اولين دوره انتخاب مجلس شوراى اسلامى، بيشترين رأى را آورد، پس ارزشها، ارزشهايى حقيقى بودند كه جامعه در آن مقطع، نسبت به آنها به اجماع رسيده بود. كسب چنين مقبوليت و مشروعيتى از سوى مردم و روى آوردن به مبادى اخلاقى، معنوى و دينى (و نه تنها حفظ قدرت سياسى به هر قيمت)، بايد اهداف اساسى روحانيون باشد.

* * *

دكتر محمدحسن قديرى ابيانه

جواب سؤال 1. انقلاب اسلامى ايران در حقيقت بر مبناى ايدئولوژى اسلام استوار است و علت پيروزى انقلاب اسلامى ايران در مقابل رژيم شاهنشاهى ـ كه بسيار قوى جلوه مى‏كرد و مورد حمايت همه قدرتهاى جهان اعم از شرق و غرب بود ـ هدايت انقلاب براساس قرآن و ايدئولوژى اسلامى بود.

در نقاط گوناگون جهان انقلاب‏هاى متفاوتى را شاهد بوده‏ايم كه گاهى مسائل صنفى، گاهى مسائل اقتصادى، گاهى ايدئولوژى‏ها و حتى گاهى مذاهب، پايه اين انقلاب‏ها و تغيير و تحولات بودند.

اما انقلاب اسلامى ايران براساس دين اسلام، و با ديدگاه شيعى و رهبرى يك روحانى، يعنى حضرت امام(ره)، رخ داد.

بنابراين مى‏بينيم كه چگونه داشتن يك جهان‏بينى و پيروى از جهان‏بينى، حركات هر فرد، يك نهضت و يك حكومت را شكل مى‏دهد.

البته تفاوت در جهان‏بينى ـ مثلاً تفاوت جهان‏بينى كه امام(ره) داشتند با جهان‏بينى حزب توده كه پيرو كمونيست بودند ـ باعث مى‏شود كه هر كدام راه‏حل، روش يا پيام متفاوتى را اتخاذ بكنند.

زمانى كه ارتش شاهنشاهى براى سركوب تظاهرات گسترده مردم مؤمن در خيابان‏ها به صف‏آرايى پرداخت، حزب توده دستور تشكيل گروه‏هايى براى حمله به ارتشيها و كشتن آنها را مطرح كرد، در حاليكه حضرت امام(ره) در مقابل آن فرمودند كه: «اگر كسى خواست تعرض بكند به برادران ارتشى، شما مردم سينه‏تان را سپر آنها بكنيد.»

شما اثر اين را بر روى ارتشيها ببينيد كه چگونه خواهد شد. ما با انسان‏ها روبه‏رو هستيم و بحث اين است كه شخصى كه مى‏خواهد حركت را هدايت كند داراى چه جهان‏بينى است. چون جهان‏بينى دقيقا روى اعمال تأثير دارد. به‏طور مثال كسى كه اعتقاد به جهان ديگر ندارد و فردى مادى‏گرا باشد، از ديدگاه او تمام حياتش از زمان تولد تا مرگ است. بنابراين براى چه بايد جانش را فدا كند؟ براى ديگران يا براى آرمان‏ها؟ همه چيز بايد براى خودش باشد. ارتش‏هاى جهان، از بُعد عملياتى، سازماندهى و حتى ساخت سلاح‏ها، همه بر يك اصل و فلسفه استوار است و آن اينكه؛ هركس ابتدا به دنبال حفظ خودش است و بعد ضربه زدن به دشمن، چرا؟ براى اينكه شخصى كه معتقد است با كشته شدنش همه چيز تمام مى‏شود حاضر نيست جانش را براى ديگران فدا كند.

اين نگرش، نگرش موجود در جهان است. اما در كشورها و نهضت‏هايى مانند كشور ما تعداد زيادى اين اصل را قبول ندارند و حاضرند جانشان را براى يك آرمان فدا كنند و اين ريشه در مذهب دارد. حتى كسانى كه مثلاً در گروه‏هاى ماركسيستى بودند و مبارزه مى‏كردند نيز اين چنين بودند، چرا كه تربيتى مذهبى داشتند؛ وگرنه فرزندان آنها كه اين ترتبيت مذهبى را ندارند، حاضر نيستند كه مانند آنها جان خود را فدا كنند. يعنى در حقيقت تأثير مذهب، اين آرمان‏گرايى را در آنها ايجاد كرده بود، وگرنه اگر براساس آن باورهايشان تربيت شوند و بخواهند براساس آن منطق عمل كنند، دليلى وجود ندارد كه بخواهند از جان خود بگذرند. اما در كشورهايى كه مردم ديدگاه متفاوتى دارند و به معاد معتقدند، و معتقدند اگر در راه حق كشته شوند، شهيد هستند و جايگاهشان در بهشت خواهد بود؛ اينها رفتارشان متفاوت خواهد بود.

اين ديدگاه و باور كه ناشى از جهان‏بينى است، جهان را تنها مادى نمى‏بيند، به جهان ماوراءالطبيعه و به عدالت خداوند نيز معتقد است كه باعث مى‏شود، افراد آماده جانفشانى باشند.

مثلاً ما در جنگ تحميلى و در طول انقلاب، شاهد اين قضيه بوديم. افراد با اينكه مى‏دانستند لحظه‏اى ديگر، حتماً كشته خواهند شد، ولى حاضر بودند از جانشان بگذرند، چرا كه مى‏دانستند با شهادت و مرگ خود، رضايت الهى را كسب كرده‏اند و جايگاهشان در بهشت و در بالاترين جايى است كه مى‏تواند در دنيا و آخرت وجود داشته باشد.

همين آمادگى براى جانفشانى، قدرتى به آنها مى‏دهد كه، اين قدرت را هيچ كس ندارد. يعنى عملاً يك عامل خارجى نمى‏تواند چنين نيرويى را در شخص ايجاد نمايد. لذا ما مى‏بينيم، يكى از دلايلى كه تعداد شهداى انقلاب ما كم بود، آمادگى آنها براى شهادت بود. آمادگى براى شهادت به معنى تلفات بيشتر نيست؛ همين‏طور كه در بدن نيز گلبولهاى سفيد، به محض اينكه ميكروبى وارد مى‏شود، حمله را آغاز مى‏كنند و به نوعى آماده درگيرى و جانفشانى هستند و سلامت بدن برايشان مهم است؛ در حالى كه اگر اين آمادگى در بدن نباشد، ميكروب‏هاى ضعيف هم مى‏توانند بر بدن غالب شوند.

در حقيقت ايدز كه اين همه در جهان نگرانى ايجاد كرده، بيمارى است كه قدرت دفاعى بدن را پايين مى‏آورد، يعنى كمترين عامل خارجى مى‏تواند روى بدن تأثير گذاشته و آن را شكست دهد!

اگر اين مثال را با جامعه و جانفشانى در راه حق مقايسه كنيم، خواهيم ديد جامعه‏اى كه در آن افراد براى جانفشانى در راه آرمان‏ها و ارزش‏ها و امنيت و دين آماده هستند، جامعه‏اى بسيار قوى خواهد بود و در مقابل دشمنانش نيز مقاومت مى‏كند، در نتيجه تلفاتى كه در مبارزه با دشمن مى‏دهد، كمتر خواهد بود.

نمونه ديگر اين جوامع، لبنان و فلسطين است. فلسطينى‏ها هم‏اكنون آماده جانفشانى هستند، از زمانى كه اين آمادگى را پيدا كرده‏اند، نسبت كشته‏هاى فلسطين به اسرائيل تغيير كرده است، يعنى زمانى اين تعداد يك به بيست و يا سى بود؛ ولى امروز يك به سه شده است. يعنى اين جانفشانى آنها نسبت به قبل، باعث شده كه بتوانند بيشتر ضربه بزنند. در حالى كه اسرائيل، بمب اتم و انواع هواپيماهاى پيشرفته را دارد، انواع موشك‏ها، انواع هلى‏كوپترها و ناوهاى جنگى و تانكها و انواع نفربرها؛ اما در مقابل تعدادى از فلسطينى‏ها كه حاضر شدند از جانشان بگذرند، اين اندازه آسيب‏پذيرند.

يعنى اگر اين جانفشانى و آمادگى براى شهادت نبود، صد برابر آن مواد منفجره‏اى كه آنها به خودشان مى‏بندند، هم نمى‏توانست چنين ضرباتى بر دشمن صهيونيستى را موجب شود.

در حالى كه در آمريكا حتى يك نفر هم پيدا نمى‏شود كه بداند چند دقيقه ديگر حتماً كشته خواهد شد و بخواهد جلو برود. بنابراين اين نوع حركات و آمادگى براى كشته شدن در راه يك آرمان، تنها ناشى از جهان‏بينى است؛ اين جهان‏بينى است كه به انسان آمادگى و توانايى مبارزه را مى‏دهد.

امروزه غرب به شدت از اينكه اين ايده و اين جهان‏بينى در جهان رشد كند، نگران است. البته نگران منافع مشروعش نيست، بلكه نگران منافع نامشروع است و چون آنها پايه و اساس رفاهشان براساس اعمال نامشروعشان است، اعمالى مانند استثمار و استعمار ديگران و از جمله؛ عليه جهان اسلام. آنها نگرانند كه اين عزت‏خواهى توأم با آمادگى براى شهادت منجر به آزادى جهان اسلام از قيد آنها شود و بدين ترتيب موقعيت ابرقدرتى آنان از دست برود. پس تأثير جهان‏بينى تا اين اندازه در نوع رفتار انسان‏ها مشهود است. در حقيقت مى‏توانيم بگوييم كه اعمال هركس براساس جهان‏بينى او است.

جواب سؤال 2. فرهنگ ما، از ايمان و عقيده و دين ما نشأت گرفته است كه در حقيقت: يكى از وظايف دين تبيين بايدها و نبايدهاست.

اگر دين ملاك نباشد، خيلى از بايد و نبايدها تغيير خواهد كرد. اينكه چه چيزى حلال است و چه چيزى حرام؟ چرا حرام است و چرا حلال؟ دين در فرهنگ هر كشور تأثير خاص خود را دارد. انقلاب ما به شدت تحت تأثير اسلام و بايدها و نبايدهاست. و اگر هم همه بايدها و نبايدها در جامعه ما دقيقا جارى نيست؛ اما ميل به آن در همه وجود دارد. حكومت ما نيز تلاشش اين است كه به سمتى حركت كند كه انقلاب اسلامى و جامعه ما، درست مطابق بايدها و نبايدهاى دين كه خدا تعيين كرده است، حركت كند.

اما اگر خدا را از روابط حذف كنيم، خيلى از بايدها و نبايدها تغيير مى‏كند. به طور مثال؛ اينكه يك خانواده از يك مرد و يك زن تشكيل شده است خواست خداست. در تاريخ قوم لوط را داشتيم كه خلاف اين عمل كردند و «كن فيكون» شدند. امروز هم شاهد چنين اقوامى هستيم. در حال حاضر در اروپا اين چنين مطرح مى‏شود كه چرا خانواده، از يك مرد و يك زن تشكيل شده است؟ چرا نمى‏تواند، از دو مرد تشكيل شود؟ در حالى كه از ديد و جهان‏بينى ما، اين يك نوع فساد و انحراف است؛ چرا كه اين در زمره نبايدها جاى دارد. نبايدهايى كه خدا تعيين كرده است.

برخورد ما در جامعه با قضاياى مذكور در بالا براساس بايدها و نبايدهاى دينى است. لذا انقلاب اسلامى ايران با اتكا به ايمان ملت و با توجه به جهان‏بينى اسلامى، فرهنگى متفاوت با فرهنگ غربى در جامعه را دامن زده است.

به همين دليل ما جامعه‏اى كاملاً متفاوت داريم، چرا كه براساس بايدها و نبايدهايى كه در اسلام وجود دارد و مردم نيز به آن پايبندند حركت مى‏كنيم. «ساموئل هانتينگتون» نظريه‏پرداز معروف غربى معتقد است كه با توسعه ارتباطات، فرهنگ‏ها درهم ادغام مى‏شوند، اما فرهنگ اسلامى را با فرهنگ غربى غيرقابل ادغام مى‏داند و معتقد است كه اين دو فرهنگ، دو تمدن بزرگ را تشكيل مى‏دهند. فرهنگ اسلامى روبه رشد است و همين سبب مى‏گردد كه اين دو فرهنگ رو در روى هم قرار گيرند. بدين ترتيب وى مبحث رويارويى تمدن‏ها را مطرح مى‏كند، كه به عقيده بنده اين تحليل وى، تحليلى علمى است نه يك تحليل غرض ورزانه؛ گرچه او نسبت به اسلام غرض دارد و دشمن اسلام است؛ اما تحليلش تا اين حد منطبق بر واقعيت مى‏باشد.

در مبحث فرهنگى، انقلاب اسلامى، همه چيز براساس مبانى دينى استوار است. البته اين نيست كه همه ابعاد فرهنگ يك جامعه فقط به مسأله دين باز مى‏گردد. مثلاً اگر نوع حجاب را در مبحث فرهنگى مشاهده كنيم، پوشش، پوشيده بودن افراد و به خصوص خانم‏ها؛ از بايدهاى اسلامى است. اما نوع پوشش و نوع حجاب به عوامل ديگرى نيز بستگى دارد كه مى‏توان وضعيت آب و هوايى و معيشتى مردم را نام برد و طبيعى است كه نوع حجاب در جامعه در يك مكان سردسير با يك مكان گرمسير متفاوت است.

نوع معيشت مردم و اينكه كشاورزى يا ماهيگيرى و يا برنج‏كارى متداول است، در نوع حجاب و معيشت تأثير گذار است.

بنابراين مى‏توانيم بگوييم كه فرهنگ موجود در جامعه ما براساس دين اسلام است و يا بناست كه بر اين اساس باشد. در جهان اسلام ما شاهد فرهنگ‏هاى متفاوتى هستيم كه انقلاب اسلامى ما هم به دليل خصوصيات و واقع شدنش در ايران و موقعيتهاى تاريخى، جغرافيايى، جمعيتى و اقتصادى و جنبه‏هاى ديگر، ويژگيهاى خاص خودش را دارد.

جواب سؤال 3. نقاط آسيب‏پذير مختلفى در جامعه ما وجود دارد. يكى از عوامل بروز اين‏گونه آسيب‏ها، تلقى غلط از ميزان درآمدهاى نفتى در كشور است. مثلاً بسيارى از افراد تصور مى‏كنند كه ما با داشتن درآمدهاى نفتى به كار كردن كمترى نياز داريم و مى‏توانيم با اتكاى به اين درآمدها همه خواسته‏هاى خودمان را برآورده سازيم. در حالى كه، اين يك اشتباه و توهم است و در بروز چنين اشتباهى استعمار داراى نقش و تأثير به سزايى بوده است.

ساعات كار مفيد ايران پايين است و اقتصاد آن را مى‏توان، اقتصاد نفت، منهاى كار ارزيابى كرد. البته اين مسئله ربطى به ديدگاه اسلام ندارد، بلكه مصيبتى است كه ما گرفتارش هستيم؛ اسلام براى كار و تلاش ارزش بسيار زيادى قائل است.

حضرت على(ع) درباره كار مى‏فرمايند: «بهترين تفريح كار است.» براى اشاره به مسئله استعمار مطلبى را به نقل از «حسنين هيكل» نويسنده معروف مصرى مى‏خوانم كه زمانى وزير تبليغات «جمال عبدالناصر» بوده است. او كتابى را با عنوان، «ميان مطبوعات و سياست» به چاپ رسانده است و اين كتاب به فارسى نيز ترجمه گرديده است. وى در اين كتاب ضميمه‏اى را چاپ كرده كه مربوط به توبه‏نامه مدير مسئول يكى از نشريات مهمّ مصرى در زمان جمال عبدالناصر مى‏باشد. بدين مضمون كه اين مدير مسئول از دوستان نزديك عبدالناصر و خود هيكل بوده و بعدها معلوم مى‏شود كه اين شخص مأمور سازمان سياى امريكا بوده است. او در مقابل دريافت كمكهاى فراوانى از «CIA» مأموريت داشت دو هدف عمده را دنبال كند: يكى القاء اين موضوع به افكار عمومى، كه موفقيت و پيشرفت به شانس بستگى دارد و اتفاقى است.

حال بر اساس اين محور سؤال اين است كه چرا غرب، آمريكا و CIA در كشورهاى اسلامى سرمايه‏گذارى مى‏كنند تا به آنها بگويد موفقيت و پيشرفت، به شانس بستگى دارد؟! هر انسانى به طور طبيعى، و ذاتاً در هر نقطه‏اى از جهان خواستار پيشرفت و موفقيت است. اما آمريكا مى‏خواهد كه اين پيشرفت حاصل نشود، چرا كه اين پيشرفت بايد با كار و تلاش مردم حاصل شود و امريكا مى‏خواهد به آنها القا كند كه كار و تلاش، عامل پيشرفت نيست؛ بلكه شانس عامل بسيار مهمى است، بنابراين مردم بايد منتظر باشند تا شانس بيايد و در خانه آنها را بزند. يكى از راه‏هاى مهمى كه استعمار عليه كشور مصر و ساير كشورهاى اسلامى به كار برد، همين توطئه عليه فرهنگ كار است.

استعمار چنين سياستى را دنبال كرد، چرا كه نفت نياز مهم هر كشور صنعتى از جمله آمريكا و اروپاست و از ديدگاه استعمار نفت نبايد به عنوان اهرمى در دست مسلمان‏ها باقى بماند! و مسلمان‏ها براى اداره امور روزمره كشورشان، بايد نيازمند فروش نفت باشند.

از طرف ديگر، براى اينكه درآمد نفتى را درست هزينه نكنند، هم بايد به توليد ضربه وارد مى‏شد؛ يعنى فرهنگ كار را در كشورهاى اسلامى اين چنين تضعيف مى‏كردند، و هم بايد اين درآمدها در امور مصرفى هزينه مى‏شد؛ به خصوص امور مصرفى توليد شده در كشورهاى غربى! لذا فرهنگ مصرف‏گرايى و تجمل‏گرايى را به شدت ترويج دادند. اين معضلى است كه ما در مدت بيست و چهار سال، پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران، هم گرفتارش هستيم.

حتى دولت: رابطه و پارتى در برخى موارد، جاى شانس را در اذهان گرفته است و دشمن سعى مى‏كند اين توقعات و توهمات را دامن بزند. هم توهم ابعاد دارايى نفت و هم توقع امكانات زياد با اتكا به اين دارايى. در حالى كه، اگر ما اوج درآمد نفتى كشورمان كه 20 ميليارد دلار است را، با احتساب هر دلار 800 تومان بررسى كنيم، سهم هر نفر از صادرات نفت، ماهانه فقط 19 هزار تومان مى‏شود. واضح است كه با اين رقم نمى‏شود تو قعات زيادى از حكومت داشت.

راه‏حل اين معضل آن است كه هم توهم‏زدايى كنيم و هم واقعيات را براى مردم مطرح نماييم، تا توقع‏زدايى گردد. يعنى؛ توقعات را تعديل كرده و در حد امكانات كشورمان هماهنگ كنيم.

و سپس جهت‏گيرى غلط استعمار را كه سعى مى‏كردند فرهنگ كار را تخريب سازند، دگرگون نماييم. يعنى به فرهنگ و وجدان كارى را اصلاح كنيم تا توليد ثروت گردد و از سوى ديگر ؛ از اسراف و تجمل‏گرايى و مصرف‏گرايى، با استفاده از ابزار مختلفى نظير كار فرهنگى جلوگيرى كنيم، تا سرمايه توليد شود. يعنى ثروت را كه نتيجه تفاوت بين توليد و مصرف است، سرمايه‏گذارى كرده تا رفاه و امكانات بيشترى براى مردم فراهم آيد.

آسيبى كه ما از اين توقع و توهم مى‏بينيم، اين است كه پس از مدتى عده‏اى ممكن است به اين توهم برسند كه اشكال از مديريت جامعه است و فراتر از آن؛ اينكه اشكال را به نظام و سيستم و نوع حكومت اسلامى نسبت بدهند و خطرناكتر از اين نيز آن است كه عده‏اى آن را به خود اسلام نسبت بدهند و با اين تصور و توهم غلط اشتباه نتيجه‏گيرى كنند كه؛ شايد، اشكال از اسلام ما بوده، كه ديگران پيشرفت كردند و ما مثل آنها پيش نرفتيم. در حالى كه اگر، عوامل پيشرفت ساير كشورها را مشاهده كنيم، قطعا به اين نتيجه مى‏رسيم كه آزادى همجنس بازى عامل پيشرفت غرب نبوده، بلكه فرهنگ كار و ساعات مفيد كارى و تعطيلات كمتر، باعث پيشرفتشان شده است.

هيچ مكتبى به اندازه اسلام بر كار و تلاش تأكيد نكرده است. مثلاً كسى كه براى به دست آوردن رزق و روزى حلال براى خود و خانواده‏اش تلاش مى‏كند، در حال جهاد در راه خداست. بالاترين تفريح كار است، كار عبادت است. بعضى از افراد در تحليل اشتباه خود كه براساس توهم و توقع بيهوده شكل گرفته است، به نتيجه‏گيرى‏هاى غلطى مى‏رسند.

اين نتايج يكى از آسيب‏هايى است كه ما بايد مراقبش باشيم. ضمن اينكه بخشى از حلال‏ها در عرف جامعه حرام است و برخى از حرامها، حلال! البته قوى نيست ولى وجود دارد. و راهش اين است كه تلاش كنيم، عرف را به حدود الهى برسانيم. يعنى تطبيق عرف جامعه بر حدود الهى.

اگر چنين كنيم، بسيارى از مشكلات و مسائل كشور، در بُعد آسيب‏هاى اجتماعى و فرهنگى مرتفع خواهد شد. در حالى كه گاهى مشاهده مى‏شود كه بعضى از افراد، برعكس سعى مى‏كنند از دين تفسيرى بكنند كه مطابق با ميل و عرف جامعه باشد و اين مشكل ديگرى است كه ما با آن مواجه هستيم.

بنابراين مهمترين معضلى كه در حال حاضر با آن دست به گريبان هستيم، مشكل اين دو بُعد هست؛ فرهنگ كار و اخلاقيات و بايد و نبايدها و حلال‏ها و حرام‏هاست؛ يعنى عدم انطباق كامل عرف با حدود الهى!

مثلاً اسلام اجازه داده اگر زنى، شوهرش فوت كرد، پس از رعايت عدّه ازدواج كند، اما اين در جامعه ماقبيح است. حتى اگر بعد از يك سال هم ازدواج كند، كمى قباحت دارد؛ گرچه قانونا منعى وجود ندارد! همين مسائل سبب مى‏گردد گاهى مفاسدى رخ بدهد، در حالى كه امرى كه خداوند براى آن ثواب قرار داده است، چرا بايد به صورت قبح درآيد؟!

جواب سؤال 4. قبل از انقلاب، استعمار و امپرياليسم با تمام توانشان درصدد خدشه وارد كردن به فرهنگ و ديدگاه‏هاى اسلامى بودند و سعى مى‏كردند كه فرهنگ مصرف‏گرايى و تجمل‏گرايى را دامن بزنند و فسادها و فحشاهايى را كه در غرب هست را رواج دهند. در حالى كه آزادى بيان در ايران وجود نداشت، حداكثر آزادى كه بايد اسمش را فساد گذاشت در ارتباط با مسائل جنسى وجود داشت و سعى مى‏كردند افراد را درگير چنين مسائلى نمايند.

در حالى كه غرب، پس از پيروزى انقلاب اسلامى، ايران را غيردموكرات معرفى مى‏كرد، ما شاهد آن بوديم كه اينها تا آن لحظات آخر انقلاب، از رژيم پهلوى با آن ساواك مخوفى كه داشت، حمايت مى‏كردند و ابزار شكنجه را هم برايش فراهم مى‏آوردند و شكنجه‏گران را نيز تعليم مى‏دادند. و حتى پس از پيروزى انقلاب اسلامى هم بسيار سعى كردند تا اوضاع را به روال گذشته باز گردانند.

در مقابل تلاش و توطئه‏هاى آنها، روحانيون و روحانيت به رهبرى حضرت امام(ره) سعى مى‏كردند، روح اسلاميت، غيرت و شرافت را در مردم بدمند. خوشبختانه در اين رويارويى، روحانيت پيروز شد و در حقيقت، ملت پيروز شد. و با انقلابى كه كرد آن وضعيت را پايان داد. خوشبختانه على‏رغم فشارهاى زيادى كه براى محو فرهنگ اسلامى، به خصوص اززمان رضاخان و با كشف حجاب شروع شد، ما شاهد گسترش روزافزون حجاب در قبل از انقلاب بوديم؛ اوضاعى كه امروز در تركيه نيز شاهد آن هستيم.

جواب سؤال 5 . در ديدگاه‏هاى فرهنگى بين جامعه اسلامى از يك طرف و جوامع غيراسلامى، به خصوص جوامع غربى اختلافاتى وجود داشت. جامعه اسلامى بر اجراى قوانين اسلامى و رعايت بايدها و نبايدها تأكيد داشت، چرا كه اكثريت قاطع مردم چنين مى‏خواستند و در مورد بعضى نبايدها، اسلام و انقلاب اين اجازه را به آن دسته از اقليت‏ها نمى‏داد (اقليت‏هايى كه اسلام را باور نداشتند) كه بخواهند به راه خود ادامه داده و چيزى را به جامعه تحميل كنند. اما ديدگاه‏هايى هم در داخل و هم در خارج از كشور كه تحت عنوان آزادى عقيده، بيان و زندگى وجود داشته كه اين مسأله را مطرح مى‏كردند، كه رعايت يا عدم رعايت بايدها و نبايدها، بايد داوطلبانه باشد و اين نوع نگرش از تفاوت‏هايى بود كه در ديدگاه‏هاى فرهنگى وجود داشت. اما در واقع بعضى از آزادى‏ها در غرب براى مردم ما يك محدوديت است و برعكس، برخى از محدوديت‏ها در ايران، براى مردم ما آزادى است و اين نكته بسيار مهمى است.

مثلاً در ايتاليا و فرانسه و به طور كلى در غرب، افراد مى‏توانند آزادانه به كنار دريا بروند، با لباس‏هاى كه محدوديت آن روز به روز كمتر مى‏شود! اين فضاى آزاد و سواحل زيبا براى مسلمان‏ها غيرقابل استفاده است. چرا كه به علت وجود زنان يا مردان برهنه، مردان و زنان مسلمان، عملاً نمى‏توانند به آنجا بروند. بنده در ايتاليا تحصيل كرده‏ام، بچه‏هاى انجمن اسلامى؛ اعم از خانم‏ها و آقايان، هرگز از آن سواحل زيبا استفاده نمى‏كردند و در حقيقت مى‏توان گفت كه آن آزادى، براى افراد مسلمان محدوديت بود.

اما محدوديتى كه در ايران ايجاد شده است و سواحل از هم جدا گرديده، آزادى محسوب مى‏شود، يعنى مردان و زنان مؤمن ما به دليل جدا شدن ساحل زنان و مردان مى‏توانند به ساحل دريا رفته و از آن استفاده كنند.

البته آن كشورهايى كه در تئورى ادعا مى‏كنند كه افراد بايد آزاد باشند، عملاً، در عرصه انتخابات، حق آزادى براى مسلمان‏ها را در كشورشان در بسيارى از مكان‏ها قائل نيستند. مثلاً دختر دانش‏آموز در فرانسه به دليل رعايت حجاب اسلامى، از تحصيل، كه حق هر فردى است محروم مى‏شود.

در حالى كه مثلاً، فرانسه مهد دموكراسى غربى بوده و از مدعيان دموكراسى است و يا مى‏بينيم، كه آنها از عدم آزادى حجاب در تركيه هميشه حمايت كرده‏اند. يعنى هميشه منافع خودشان ملاك بوده و منافعشان نيز، در اين بوده كه ايمان اسلامى را از ملت‏هاى مسلمان بگيرند. در حالى كه اگر بتوانند ايمان را از آنها بگيرند عزتشان را هم پايمال كرده‏اند.

موضوع مهمى كه در مورد اصل حكومت اسلامى بايد به آن اشاره كرد، اين است كه مردم ما انقلاب كردند، رفراندوم گذاشتند و حكومت اسلامى را تشكيل دادند. افرادى كه به شيوه‏هاى مختلف به حكومت اسلامى معتقد بودند. بعضى‏ها معتقد بودند كه صفت اسلامى نباشد؛ كه البته به علت تعداد محدودى كه داشتند نقشى ايفا نكردند و رأى هم نياوردند. برخى‏نيز معتقد بودند كه لزومى به ميدان دادن به مردم در حد زياد نيست. اما، حضرت امام(ره) نظام جمهورى اسلامى را بنا كردند؛ نظامى با جهت‏گيرى، محتوا و اهداف اسلامى! در اين نيز تغييرى ايجاد نخواهد شد. يعنى قابل حذف شدن نيست. اما مسئولين و سياست‏هاى نظام تا جايى كه مغاير با اسلام نباشند، مورد تأييد مردم است. گرچه ما قبلاً هم جمهورى اسلامى داشتيم، مانند جمهورى پاكستان كه نامش جمهورى اسلامى بود، اما اولين جمهورى اسلامى واقعى در ايران تبلور يافت.

جواب سؤال 6 . فرهنگ تأثير بسيار زيادى دارد. از جمله در اقتصاد! همين ضعف فرهنگ كارى در كشور ما يكى از موانع مهم پيشرفت و توسعه همه جانبه است. قدرت خريد و رفاه عمومى در كشور ما امر مهمى است كه حتما بايد به آن پرداخته شود. البته فرهنگ و اقتصاد نه تنها به جامعه شكل مى‏دهند، بلكه به نوعى نيز از آن شكل مى‏گيرند؛ يعنى هم تأثيرگذار و هم تأثيرپذير هستند. مثلاً، فرهنگ مردم در نقاط كويرى با فرهنگ مردم در نقاط پرباران مغاير است، در كوير تعارف يك ليوان آب ارزش بالايى دارد، در حالى كه در شمال يا در مكان‏هاى داراى چشمه اين چنين نيست و چيزى كه در اين مكان‏ها فراوان است، آب گواراست.

بنابراين فرهنگ و اقتصاد تأثير متقابل بر يكديگر دارند و ما بايد مقوله فرهنگ را در كشورمان به عنوان عاملى تأثيرگذار و تأثيرپذير، مورد توجه قرار دهيم و سعى كنيم آن را به شكلى درآوريم كه كاملاً با اسلام منطبق باشد و در نتيجه، توسعه و پيشرفت مطلوبى را، حتى در چارچوب زندگى مادى براى مردم كشورمان فراهم نماييم.

در زمينه فرهنگ، بودجه‏هايى به اين مقوله اختصاص يافته است كه هرگز كفايت نمى‏كند، يعنى نه تنها بودجه كافى تخصيص داده نشده، بلكه برنامه‏ريزى دقيق هم نداشته‏ايم. ما در برنامه‏ريزى ضعفهايى داريم؛ اما اينكه بودجه در بخش فرهنگ كفايت نمى‏كند عاملش به محدوديت بودجه كل كشور باز مى‏گردد. هيچ بخشى از نظام از بودجه‏اى كه در اختيارش است راضى نيست و آن را كافى نمى‏داند و معتقد است اگر بودجه بيشترى در اختيارشان قرار گيرد، مى‏توانند تأثير بيشترى داشته باشند.

بنابراين، در اين زمينه، بخش فرهنگ مستثنى نيست. همه بخشها از كمبود بودجه يا عدم اختصاص كافى بودجه مى‏نالند و اين امر به اين واقعيت باز مى‏گردد كه امكانات و بودجه، محدود است و اين محدوديت نيز به همان ضعف در فرهنگ كار و فرهنگ اسراف و تجمل‏گرايى كه در كشور ما وجود دارد، باز مى‏گردد. من فكر مى‏كنم كه در برنامه‏ريزى‏هاى فرهنگى ما، هنوز نقش فرهنگ در پيشبرد امور آن‏طور كه بايد، به خصوص توسط مسئولين فرهنگى شناخته نشده است و آنهايى كه متصدى امور فرهنگى هستند، گمان مى‏كنند كه هنوز در اين ابعاد مشكل دارند و خودشان نيز، ممكن است كه متوجه برخى از مسائل نشوند؛ بدين ترتيب برنامه مناسبى براى فرهنگ‏سازى مشاهده نمى‏گردد.

با اينكه مقام معظم رهبرى بر فرهنگ كار و وجدان كارى تأكيد فرمودند، اما بسيارى از فيلم‏ها، برنامه‏ها و قصه‏هاى ما، پر از اصطلاحات ضدفرهنگ كار است. اين عبارت از كار كردن، به عنوان سگ دويى يا خركارى نام مى‏برند و اين نشانه ضعف فرهنگى، در بُعد فرهنگ كار در كشور ماست.

جواب سؤال 7 . انقلاب اسلامى تأثيرات بسيار عميقى در سطح جهان و همچنين جهان اسلام به جا گذاشته و در حقيقت، امروز اسلام‏خواهى، استقلال‏خواهى و عزت‏خواهى مسلمانان جهان، نتيجه انقلاب اسلامى ماست.

ما، هم با انقلابمان و نيز با سرنگونى رژيم شاه و مقاومت در مقابل تحريم‏ها و فشارها و مقاومت در حين جنگ تحميلى ـ در عين اينكه تمامى قدرت‏ها از عراق و صدام حمايت مى‏كردند ـ و نيز با ايستادگى در مقابل زياده‏خواهى‏هاى غرب: به الگويى براى مسلمان‏ها تبديل شده‏ايم و آنها فهميدند كه با دست خالى و تنها با تكيه بر اسلام نيز مى‏توان يك رژيم دست نشانده سرتاپا مسلح را سرنگون كرد.

همين روحيه بود كه باعث شد در لبنان، براى اولين بار اسرائيل پا به فرار بگذارد و جايى را كه اشغال كرده بود پس دهد. اين در حاليست كه نيروهاى مقاومت حزب‏الله لبنان، بخشى از نيروهاى شيعيان را تشكيل مى‏دهند. شيعيان بخشى از مسلمان‏ها را و مسلمان‏ها نيز بخشى از جمعيت لبنان را.

به عبارتى همين جمعيت حزب‏الله لبنان كه از ملت ما درس گرفت، اين درس را بسيار خوب اجرا كرد و اسرائيل را با آن ميزان از قدرت نظامى و جنايت پيشگى مجبور به فرار كرد. يعنى؛ نه عقب‏نشينى، بلكه فرار! اسرائيل نامش را عقب‏نشينى گذاشت، ولى در حقيقت فرار بود؛ چرا كه كسى در عقب‏نشينى تانك بر جا نمى‏گذارد، در حالى كه آنها چندين دستگاه تانك نيز جا گذاشتند، چرا كه مى‏خواستند زودتر فرار كنند. فلسطينى‏ها نيز اين درس را كه توسط لبنانى‏ها تكرار شد، آموختند و امروز مقاومت مى‏كنند.

از جمله مراحلى كه اسلام در كشورها طى كرد اين بود كه ابتدا وارد عقيده و قلب‏هاى مردم شد، سپس مساجد را تسخير كرد و پس از آن نيز پايش را از مساجد فراتر گذاشت و به خيابان‏ها رفت. از خيابان‏ها نيز به كارخانه‏ها و مراكز توليدى و از آن جا هم وارد ارتش و نيروهاى نظامى گرديد و در نهايت، حكومت را به دست گرفت.

يعنى در ابتدا، بروز انقلاب از عقايد قلبى آغاز شد و در عمل به مساجد منتهى گشت. گرچه مساجد و روحانيت خود عامل تقويت ايمان مردم شدند. يعنى باورهاى قلبى در منش و سلوك ظاهرى نيز تأثير گذاشت. مثلاً زن‏ها با حجاب شدند، مساجد پر شد و سپس از مساجد به خيابان‏ها رسيد و سرانجام رژيم سرنگون شد و حكومت اسلامى تأسيس گرديد.

در خيلى از كشورها اين مراحل طى شده و امروز اسلام در قلب بسيارى از افراد جا گرفته است، هرچند كه كومت‏ها به شدت ضد اسلامى باشند جهان اسلام اين مرحله را پشت سرگذاشته و در ظاهر نيز به اسلام افتخار مى‏كند. زمانى عده‏اى خجالت مى‏كشيدند نماز بخوانند اما امروز، افتخار به نماز، افتخار به حجاب و نيز افتخار به ايمانشان عموميست.

در حال حاضر، اسلام نه تنها بسيارى از مساجد را پر كرده بلكه در برخى از نقاط به خيابان‏ها هم رسيده است؛ تظاهرات خيابانى كه در اقصى نقاط جهان شاهدش هستيم.

در بسيارى از كشورها، با صحنه‏هاى تظاهراتى مواجهيم كه قبلاً، فقط در انقلاب خودمان شاهدش بوديم و در برخى از نقاط نيز وارد فاز مبارزه هم شده‏اند مانند: لبنان و يا فلسطين. احزاب اسلامى در اين نقاط به شدت شكل گرفته و تشكلهاى اسلامى بسيار قوى شدند. برخى از اين حركتها حتى در ارتشى‏ها هم نفوذ كرده است و آنها هم خواستار تحولاتى گرديدند.

در حال حاضر كشورهايى را مى‏بينيم كه سران آنها بسيار مرتجع مى‏باشند اما تحولات مذكور آنها را مجبور كرده است كه مواضعى متفاوت از گذشته را در پيش بگيرند؛ مواضعى كه از سوى آنها باعث تعجب است! مثلاً موضعى كه حسنى مبارك در مقابل اسرائيل از خود نشان داد، تحت تأثير دستگاه ادارى و حتى نيروهاى نظامى مصر بود. يعنى علاوه بر مردم پايگاه حكومتى مبارك هم تغيير يافته است. او ناچار است چنين مواضعى را اتخاذ كند. در حالى كه چنين مواضعى از سوى مبارك در مقابل اسرائيل غيرممكن بود و امكان نداشت كه وى امريكا را نقد كرده و با حمله امريكا به عراق مخالفت نمايد. ولى او فهميد كه اگر غير از اين عمل كند، نمى‏تواند دوام بياورد. لذا من احساس مى‏كنم اين روال همين‏طور جلو مى‏رود، تا اينكه كشورها، يكى پس از ديگرى حكومت‏هاى مردمى و اسلامى را برگزينند.

در بسيارى از مواقع دشمن با اعمالش، ندانسته سبب اوج‏گيرى نهضتهاى اسلامى در جهان شد و در موارد متعددى حركت‏هاى دشمن، براى مقابله با اسلام، به نفع اسلام تمام شد. مثلاً؛ وقتى انقلاب اسلامى به پيروزى رسيد، غرب و امريكا از اين بابت كه اين نهضت اسلامى در كشور شيعى ايران با نهضت اسلامى در ساير كشورهاى جهان گره بخورد و معضل ساز گردد، احساس خطر مى‏كردند، بنابراين اتحاد جهان اسلام، معضلى است كه آنها به شدت با آن مقابله مى‏كنند.

بنابراين، آنها بر بُعد شيعى بودن انقلاب ايران تأكيد كردند و از اين نكته استفاده نمودند تا ميان ايران و ساير كشورهاى اسلامى فاصله انداخته و دشمنى ايجاد نمايند. يعنى؛ در كشورهاى سنى نشين و عربى، به شدت عليه انقلاب اسلامى و ديدگاه تشيع تبليغ كردند و گفتند كه شيعيان آبروى اسلام را به خطر مى‏اندازند، و دارند با نام اسلام، چه كارها انجام مى‏دهند! غرب و «CIA»، «موساد»، «اينتلجنت سرويس»، و ساير نظامهاى پادشاهى، بيشترين نقش را در اين تبليغات داشتند.

بدين ترتيب، يك آدم مؤمن سنى، وقتى مى‏شنود كه عده‏اى شيعه آمده‏اند و آبروى اسلام را مى‏ريزند، اگر باور كنند، چه اقدامى خواهند كرد؟ آشكار است كه وى دلسوزانه، براى مقابله با تشيع و معرفى اسلام واقعى، مطابق با ديدگاه خودش به دنبال پياده كردن اسلام سنى خواهد بود. اولين قدمى كه چنين فردى بردارد، با حكومت خود و نيز با تبليغات خارجى مواجه خواهد بود و اين اتفاقى است كه افتاد. سپس اين فرد مشاهده مى‏كند كه به تروريسم، گمراهى و انحراف متهمش مى‏كنند و همان اتهاماتى كه به انقلاب اسلامى زدند، عليه او نيز به كار مى‏برند و در اينجاست كه يك بيدارى اتفاق مى‏افتد. سپس اين فرد مى‏بيند كه ميان تمام كشورهاى سنى، تنها كشورى كه از آنها، در راه برقرارى احكام و حكومت اسلامى حمايت كرده است، همان انقلاب شيعه ايران است.

مثلاً به فلسطين نگاه كنيد! كدام كشور به اندازه ايران از فلسطينى‏ها كه سنى هم هستند، حمايت كرده است؟ اين خود باعث نزديكى شيعيان و سنى‏ها مى‏شود. در حقيقت غربيها و دشمنان با امكانات وسيع رسانه‏اى كه داشته‏اند، سعى كردند تا نور خدا را خاموش كنند. اما توطئه‏هاى خودشان اهرمى براى گسترش اسلام در جهان شد و اينكه؛ امروز منفورترين حكومت‏ها در جهان اسلام بعد از اسرائيل، امريكاست دستاورد بسيار بزرگى است.

اين مقوله مقدمه استقلال كشورهاى اسلامى از امريكاست و چنين نفرتى را ما نبايد به هيچ وجه، كم اهميت تلقى كنيم. اين تنفر وقتى با ايمان و شهادت‏طلبى تركيب مى‏شود، آن چنان قدرتى حاصل مى‏گردد كه امريكا، حق دارد از مسلمانها وحشت كند. البته به اين لحاظ حق دارد، وحشت كند كه به دنبال اهداف نامشروع از طريق راههاى نامشروع است. اگر امريكا آدم بود، مى‏توانست رابطه بسيار خوبى با جهان اسلام داشته باشد، در حالى كه اين كشور راه شيطانى خود را دنبال مى‏كند.

جواب سؤال 8 . تا كنون ايدئولوژى‏ها، فرهنگ‏ها و گروههاى شكل گرفته بر اين اساس زياد بوده كه با انقلاب اسلامى مخالف بوده‏اند. سلطنت‏طلبان، مادى‏گرايان، كمونيست‏ها، حتى به نوعى التقاطيون و... چنين افرادى در اين در اقليت بودند. ولى در خارج از كشور حضور پررنگى دارند. مثلاً انجمنهاى اسلامى دانشجويى ايرانى در خارج از كشور، از سوى گروههاى ملحد ايرانى مقيم آنجا بسيار تحت فشار بودند گروه هايى كه به هر حال به ويژه به علت زندگى در غرب به شدت تحت تأثير واقع شده بودند.

خوشبختانه اين گفتمان فرهنگ انقلاب اسلامى بود كه به پيروزى رسيد، منتها اين گروهها مقاومت خود را، بعد از پيروزى نيز ادامه دادند و عده‏اى نيز مورد حمايت غرب قرار گرفتند در حالى كه خود آنها عددى نبودند اما به دليل حمايتهاى بيش از حد غرب سرو صدايشان بيش از وزنشان بود. و در مراحل مختلف سعى كردند كه به نوعى، به اين فرهنگ كه ريشه همه تحولات مثبت در كشور است ضربه وارد كنند تا بتوانند كشور را به سمت و سويى كه غرب مايل است، بكشانند. در بعد خارجى هم رسانه‏هاى بيگانه كه تعدادشان بسيار زياد شده است هزينه‏هاى گزافى صرف مى‏كنند تا كشور ما را مورد حمله قرار دهند. و در حقيقت، چنانكه مقام معظم رهبرى فرموده‏اند، ما به نوعى در معرض شبيخونهاى فرهنگى قرار گرفته‏ايم و اين شبيخونها، گاهى اثرات مخرب داشته و در بسيارى موارد نيز خنثى شده است؛ اما به دليل پشتوانه مالى جهانى كه ما شاهدش هستيم، آنها سعى مى‏كنند خود را زنده نگهدارند و به انقلاب ما از هر نظر آسيب رسانند.

تلاش براى انحراف تمايلات جنسى افراد، تلاش براى گسترش فساد و حتى گسترش اعتياد، همگى بخشى از آن شبيخون فرهنگى است، كه مى‏خواهند، ايمان را از جوانان و مردم ما سلب كنند. اگر ايمان از ملتى سلب شود روحيه شهادت‏طلبى و مقاومت آن ملت نيز از بين مى‏رود و اگر روحيه مقاومت از دست برود، كشور تجزيه مى‏گردد.

سكولارها هم مانند ساير انديشه‏ها، تلاش گسترده و حمايت شده‏اى را مى‏كنند. تلاش در راه تضعيف جنبه دينى حكومت. بنابراين حمله به نهادهاى دينى مانند؛ ولايت فقيه، شوراى نگهبان، مجلس خبرگان، رهبرى و روحانيت بخشى از اين تهاجم را تشكيل مى‏دهد. متأسفانه تعدادى از افراد كه مى‏توان اسمشان را سكولار، ليبرال و افراد غير مؤمن و غيروفادار و به عبارتى نااهلان و نامحرمان به اهداف نظام و مرعوب و تحت تأثير غرب قرار گرفته گذاشت، توانسته‏اند در مجلس ششم نفوذ كنند و رأى اكثريت را هم نيز به دست آورند. گرچه آنها با عملكرد خود، آراى عمومى ـ كه البته آرا را هم با فريب به دست آورده بودند ـ از دست دادند! انتخابات شوراى شهر، اين مسأله را ثابت كرد. آنها خودشان معترفند كه ديگر نمايندگى مردم را ندارند و حداكثر بتوانند در مجلس هفتم، اقليتى را تشكيل دهند.

تمام گروه‏ها اعم از مشاركت، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى، نهضت آزادى، افراد وابسته به جبهه ملى و غيره، همه توانشان را گذاشتند و كلى هم هزينه كردند و پشت سر اين هزينه‏ها نيز كلى پولهاى خارجى خوابيده بود، راديوهاى بيگانه از آنها حمايت مى‏كردند كه اينها رأى بياورند. نظارت شوراى نگهبان هم وجود نداشت، چون تأييد صلاحيت اعضاء، بر عهده شوراى نگهبان نبود و نظارت شوراى نگهبان هم به آنها حاكم نبود. انتخابات انجام شد و معلوم گرديد كه آنها در تهران مثلاً؛ نتوانستند، حتى يك نماينده در اين شورا داشته باشند و لذا آن را ازدست دادند.

اين حركات و نفوذها، به نوعى واكسن را در اذهان تداعى مى‏كنند واكسن ميكروب ضعيفى است كه وارد بدن مى‏شود و حتى چند روزى موجب تب مى‏گردد و پس از آن ميكروب باعث مقاومت فرد مى‏شود و پادزهر را ايجاد مى‏كند، بدين ترتيب بدن در مقابل، ميكروب قوى شده و نيروى مقاومتش بالا مى‏رود.

به عبارتى، گاه خداوند، چنين برنامه‏هايى را فراهم مى‏كند كه ما تب و لرزش را مى‏بينيم، اما آن نيروى مقاومتش را درك نمى‏كنيم گرچه آن واكسن برايمان مفيد واقع شده است.

همين گروهى كه با شعارهاى انحرافى و فريبنده وارد مجلس شدند، ديديم كه در جامعه نيروى مقاومت ايجاد كردند، يعنى جامعه ميكروب را شناخت؛ گرچه مدتى دچار تب شد، اما آن را از صحنه بيرون كرده و ميكروب‏ها نيز خود متوجه چنين چيزى شده‏اند.

جواب سؤال 9 . در تهاجم فرهنگى، ابعاد مختلفى مورد توجه قرار گرفته و مراكز مختلفى نيز مورد تهاجم قرار گرفته است. يكى از ابعاد تهاجم فرهنگى، گسترش اعتياد است. ما مى‏بينيم اززمانى كه امريكا، افغانستان را اشغال كرده است، براساس گزارش سازمان ملل؛ توليد مواد مخدر هيجده برابر، نسبت به گذشته، افزايش يافته است.

يكى از مظاهر تهاجم فرهنگى، ترويج فسادهاى اخلاقى از طرق مختلف مى‏باشد. از جمله برنامه‏هاى مستهجن پخش سى‏دى‏هاى مستهجن و اين‏گونه امور است.

از مظاهر تهاجم فرهنگى، تعرض به دانشگاه‏ها و دانشگاهيان ماست كه آنها سعى مى‏كنند، ذهن و روح دانشجويان را تحت‏تأثير قرار دهند.

با تئورى‏هاى قديمى اروپا سعى مى‏كنند، اين حركت‏ها را مورد حمايت قرار دهند. براى افراد منحرف در سطح جهان جايزه تعيين مى‏كنند كه آنها مطرح شوند! مثلاً دادن جايزه صلح نوبل به «شيرين عبادى» كه از رقيبش پاپ پيشى گرفت، به اين دليل بود كه براساس اعلام كميته تعيين كننده جايزه صلح نوبل ـ كه شش نفر از اعضاى پارلمان نروژ مى‏باشند ـ مخالفت پاپ با همجنس بازى، مخالفت با حمله آمريكا به عراق و مخالفت با جنگ‏افروزى، سبب گرديد كه خانم شيرين عبادى انتخاب شود.

چون خانم عبادى از محكمه صهيونيست‏هاى ايرانى به جرم جاسوسى براى اسرائيل احساس شرمسارى مى‏كند، به دنبال جدايى دين از سياست است و با سياست‏هاى كشورهاى استعمارى همسو است، جايزه را دريافت مى‏دارد. جايزه‏اى كه به سه تن از سران رژيم صهيونيستى هم داده شده است.

اخيرا خانم عبادى در ملاقات با رئيس جمهور فرانسه از اروپا خواسته است كه از لايحه انتخابات در ايران حمايت كنند. يعنى او از كشورهاى بيگانه كه سابقه حمايت از رژيم شاه و رژيم صدام رادارند مى‏خواهد كه در امور داخلى ايران دخالت كرده و استقلال ايران را ناديده بگيرند.

ما جايزه دادن به امثال ايشان را شاهد هستيم. هركس ديگرى كه امروز فيلمى بسازد و در آن به كشور و ملت و فرهنگ و استقلال ما حمله كند، از نظر اسرائيل؛ يعنى موساد و CIA و اينتلجنت سرويس، شايسته حمايت و دريافت جايزه از سازمان‏هاى بين‏المللى است. حال پولى كه فرح و پسرش و ديگران هزينه مى‏كنند، نسبت به بودجه‏هايى كه در جهان عليه ما هزينه مى‏شود، بسيار ناچيز است. در اين ميان، CIA، موساد و اينتلجنت سرويس و اين سازمان‏هايى از اين قبيل، هزينه‏هاى گزافى مى‏پردازند و در حقيقت، اين سازمان‏ها نيز در خدمت آنها هستند؛ يعنى مثلاً فرح و پسرش يا سلطنت‏طلبان و يا گروه‏هاى مختلف كمونيستى كه در غرب عليه انقلاب اسلامى فعاليت مى‏كنند، اگر دنبال شود، همگى ريشه در سازمان‏هاى CIA و موساد دارند. آنها قضايا را هدايت كرده و بودجه‏هاى كلانى هم در اين راه مى‏گذارند.

فرح هم زن فاسدى است كه از اين نوع بودجه‏ها هزينه مى‏كند، البته آنها زياد پولشان را خرج نمى‏كنند، چرا كه اميدى به برگشتن ندارند. اگر قرار بود در راس قدرت قرار گيرند، زمانى كه ارتش و ساواك، در اختيار آنها بود، مى‏ماندند. آنها، حتى از دادن دو تا سه هزاردلار به شعبان‏بى مخ، براى رهايى از گرفتارى وى، پرهيز مى‏كنند.

گاهى بودجه‏هاى سازمانهاى جاسوسى از طريق اين افراد هزينه مى‏شود، چرا كه آنها كمتر حاضرند، چيزى از اموال دزديده شده از مردم را خرج كنند. در داخل پرانتز مى‏گويم كه در خاطرات «هميلتون جردن»، رئيس كاركنان كاخ سفيد در زمان كارتر، آمده است كه وى مى‏گفت: وقتى من به پاناما رفتم، شاه در آنجا مشغول استراحت بود، پرسيدم: فرح كجاست؟ گفتند: رفته شنا كند! ديدم كه وى در حضورمحافظان مرد، بدون سينه بند شنا مى‏كرد و در مقابل چشمان شاه مخلوع، با مربى تنيس خود عشقبازى مى‏كرد. و به تذكرات شاه هم اعتنايى نمى‏كرد. حال چنين آدمى براى ايران چه حرفى دارد كه بزند؟ به هر حال آنها، طبيعتا و ذاتا مخالف انقلاب اسلامى ما هستند و از هر كارى كه از دستشان برآيد، كوتاهى نمى‏كنند.

اما بزرگ‏نمايى فعاليت‏هاى آنها كه فكر كنيم، خيلى بودجه مى‏گذارند واقعيت ندارد. يعنى بايد آنها را عنصرى از تهاجم فرهنگى دانست.

علاوه بر اين مقولات؛ زير سؤال بردن بايدها و نبايدهاى دينى؛ يعنى حدود الهى و جنگ روانى و شايعه پراكنى و از بين بردن اعتماد متقابل مردم و مسئولين و زير سؤال بردن اصل مشروعيت نظام نيز ابعادى از تهاجم فرهنگى است.

در مقابل اين معضلات، بايد تلاش فرهنگى بيشترى داشته باشيم و كارهاى اطلاعاتى و امنيتى نيز لازم است تا سرنخهايى به دست آوريم. سرنخهايى مانند اقدامى رابطه امثال پورزند با بيگانگان و اينكه وابستگى هايش مشخص شد و دستگير گرديد.

بنابراين بايد با مظاهر فساد اخلاقى مبارزه كرد و نبايد در برابر آن به هيچ وجه كوتاه آمد. گرچه اين روش كافى نيست، اما لازم هست.

مثلاً يكى از راههاى آنها در شبيخون فرهنگى تكيه بر انگيزه‏ها و شهوات افراد و دامن زدن به آن و به فساد كشيدن افراد است. باز كردن راه صحيح ارضاء اين خواسته‏ها، مطابق با شرع مقدس و ترويج فرهنگ اسلامى (يكى از بهترين) راهها براى مقابله است. فقر و بيكارى منشأ فساد هست و فقرا و بيكاران، زودتر قربانى اين فساد و توطئه‏ها مى‏شوند. گرچه در افراد برخوردار و حرام خور فساد رخنه كرده است.

ايجاد اشتغال در كشور و فقرزدايى و در حقيقت سازندگى از راه‏هايى است كه مى‏تواند زمينه بروز اين معضلات را كاهش دهد.

در بعد فرهنگى و هنرى هم بايد سرمايه‏گذارى كنيم، زيرا كارهاى فرهنگى، هنرى مى‏تواند تأثيرگذار باشد، به همين دليل دشمن هم روى اين مسائل خيلى سرمايه‏گذارى مى‏كند.

جواب سؤال 10. ما هم با تهديدات زيادى از درون و بيرون و هم با فرصت‏هاى زيادى از درون و برون روبه‏رو هستيم. به طور مثال يكى از اين تهديدها جنگ رسانه‏اى با امريكا است. امريكا در بعضى از افراد و اقشار با تبليغاتى كه كرده، موفق شده است درذهن و دل آنها هرچند تعدادشان محدود باشد جاى بگيرد و آنها را از انقلاب ما دور بكند. اما ما در رويارويى با آمريكايى‏ها موفق شديم، كل جهان اسلام را در مقابل امريكا قرار دهيم. طورى كه امريكايى‏ها خودشان اعتراف كرده‏اند كه چنين تنفرى از امريكا در جهان اسلام بى‏سابقه بوده است و اين ناشى از دو موضوع است. يكى عمق جنايت پيشگى امريكا و ديگرى عمق آگاهى مسلمان‏ها از اين جنايت‏پيشگى امريكا.

اين رويارويى‏ها، شكست‏ها و پيروزى‏هايى دارد غربيها خود اظهار كرده‏اند كه در جذب جوانان ايران و مردم ايران به سمت فرهنگ غربى ناكام مانده‏اند و آنچه كه آنها مى‏خواسته‏اند اتفاق نيفتاده است و در خيلى از موارد برعكس، اين زمينه‏ها را از دست داده‏اند.

مثلاً همين الآن مخالفت امريكا با اينكه ايران انرژى هسته‏اى داشته باشد، خيلى از افراد را كه حتى متمايل به امريكا بوده‏اند، به مقابله با آن و مخالفت با آن واداشته و اين ارزنده است. عملكرد امريكا در عراق و حمايتش از رژيم صهيونيستى اين افراد را به فكر واداشته است. و معدود افرادى كه فكر مى‏كردند براى خلاصى از مشكلات بايد به امريكا متوسل شد، با ديدن وضع مردم عراق و فلاكت و بدبختى و جنايت‏هاى امريكا در آنجا متوجه اشتباه بزرگ خود شده‏اند.

ما فرصت‏هاى زيادى در سطح جهان داربم. ايران هم از فرصت‏هاى زيادى نظير صدا و سيما و كانال‏هاى راديويى حاكميت اسلام بر اين كشور برخوردار است. گروه‏هايى نيز وجود دارند كه تهديد هستند اما انقلاب ما ثابت كرده كه تهديدهاى بزرگتر از اين را پشت سرگذاشته است و چنين مشكلاتى نيز حل شدنى است و وجود آنها در نهايت همان نقش واكسيناسيون را بازى مى‏كند و در نهايت موجب تقويت بيشتر انقلاب مى‏شود. انشاءالله

جواب سؤال 11. فعاليت‏هايى در خارج از كشور توسط سفارت‏خانه‏هاى ما و يا توسط رايزن‏هاى فرهنگى صورت گرفته است. حوزه‏هاى علميه خارج از كشور، طلابى كه به خارج از كشور رفته‏اند، بچه‏هاى ايرانى كه آنجا بودند، انجمن‏هاى اسلامى مستقر در آنجا و نيز فعاليت‏هايى در داخل كشور از جمله دعوت از فعالان خارج از كشور و ارتباط با آنها و نيز برنامه‏هاى برون‏مرزى راديو و تلويزيون، صورت گرفته است.

به طوركلى دستاوردهاى خوبى در خارج از كشور داشته‏ايم. اما خيلى از كادرهاى فرهنگى و ديپلماتى نيك ما در خارج از كشور به اين كارشان بيشتر به عنوان يك كار كارمندى نگاه مى‏كنند تا به عنوان يك كار عقيدتى و تعهدى. مثلاً دانشجويان انجمن اسلامى قبل از انقلاب با اينكه تعدادشان خيلى هم محدود بود، اما تلاش فرهنگى بيشترى داشتند و مؤثرتر از كسانى كه امروز حقوق مى‏گيرند و مسئول فرهنگى هستند و فقط به خاطر اين كار به خارج از كشور رفته‏اند، بودند. البته اين موضوع هم در كادر فرهنگى و هم در كادر سياست خارجى در خارج از كشور ديده مى‏شود كه اين از نقاط ضعف ماست كه بايد آن را به گونه‏اى اصلاح كرد.

جواب سؤال 12. دو نوع اجماع وجود دارد. يكى اجماع در ديدگاه‏ها و برداشت‏ها، ديگرى اجماع در اجرا، كه اين دو مى‏تواند يكى نباشد.

به طور مثال فرض كنيد در مجلس ممكن است دو گروه، دو ديدگاه يا چند ديدگاه در مورد يك قانون كه در حال تصويب است وجود داشته باشد. اينجا هيچ اشكالى وجود ندارد كه يك گروه اين موضوع را به مصلحت كشور، و يك گروه به ضرر كشور بودند. ديدگاه‏ها متقاوت است. اما در نهايت وقتى قانون تصويب شد همه افراد چه آنها كه جزو گروهى بودند كه آن را مفيد تشخيص دادند چه جزو گروهى باشند كه آن را مضر تشخيص مى‏دادند، بايد آن را اجرا بكنند و تابع آن باشند.

بنابراين، من در اين دو بعد تفكيك قائل هستم يعنى معتقدم ممكن است افراد ديدگاه‏هاى مختلفى داشته باشند، اما در اجرا همه بايد به يك نحو و به يك سمت حركت كنند.

مثالى كه من گاهى مى‏زنم اين است كه اگر قرار باشد ماشينى را براى روشن كردن هل بدهند، ممكن است يك عده بگويند اگر روبه عقب هل دهيم بهتر است و يك عده بگويند روبه جلو بهتر است. ممكن است شيب جاده باعث اين تفاوت ديدگاه شده باشد و اين اشكالى ندارد كه هركس براى روشن كردن ماشين و در نحوه هل دادن و در جهت هل دادن آن، ديدگاه متفاوتى داشته باشد، ولى وقتى يك جهت انتخاب شد همه بايد در همان جهت تلاش كنند. اگر عده‏اى روبه جلو و عده‏اى هم روبه عقب اتومبيل را هدايت كنند، همديگر را خنثى مى‏كنند و در عمل ماشين حركت نمى‏كند.

بنابراين، در بحث اجرا، دستگاه اجرائى و دستگاههاى حكومت بايد يك خط مشى را دنبال كنند. اين هم به معنى همصدايى نيست. يك اركستر از صداهاى مختلف و گاه به ظاهر متضاد تشكيل شده است. اما درمجموع وقتى كه يك نت را دنبال مى‏كند و يك رهبر دارد، مى‏تواند اركسترى شود كه هيچ سازى به تنهايى نتواند مثل آن بنوازد و به اندازه آن تأثير بگذارد.

بنابراين من در اينجا بحث همصدايى را مطرح نمى‏كنم بلكه بحث هماهنگى را در اجرا مطرح مى‏كنم و اين نكته مهمى است كه بايد در نظر بگيريم. ولى در اين تفاوت ديدگاهها، مواردى نيز به چشم مى‏خورد كه بايد در نظر گرفت. بعضى‏ها براى نتيجه دادن كارها صبرشان كم است. بعضى‏ها به اميد تأثيرگذارى فرهنگى از برخى جنبه‏هاى ديگر غافل مى‏شوند. اين تأخيرها و تعلل‏ها به تهديد تبديل مى‏شود.

به هر حال ما الآن با ديدگاههاى مختلفى مواجه هستيم. به طور مثال؛ بعضى معتقد هستند كه بايد آزادى مطبوعات را حتى در خصومت با انقلاب اسلامى تحمل كنيم و به اهميت مطبوعات تأكيد مى‏كنند. مطبوعات ركن بسيار مهمى هستند و اهميت زيادى در پيشرفت كشور مى‏توانند داشته باشند. و همان طور كه از «حسن هيكل» نقل كردم، اين اهميت تا جايى است كه، CIA هم به آنها طمع مى‏كند ومايل است با آنها ارتباط برقرار كند و آنها را در جهت خويش بياورد.

طبيعتا ما نمى‏توانيم صبر كنيم و بگذاريم CIA عليه ملت ما چنين بهره‏اى را ببرند. در يك روزنامه ممكن است در درج خبر، به علت سرعت بالاى كار كه فرصت را براى مشورت و تصميم‏گيرى در مورد چاپ مطالب و اخبار كم مى‏كند اشكالاتى پيش بيايد، كه اگر علتش اين باشد، و سوءنيت و خيانت باعث آن نباشد، حتى‏المقدور بايد كمك كرد و با تسامح و تساهل به اين اشتباهات نگاه كرد. اما اگر بحث خيانت باشد به هيچ وجه نبايد با آن كنار آمد. اينجا مرز بسيار حساسى است كه بازهم البته مثل هر كار ديگرى و در هر جايى، مراكزى براى تشخيص آن وجود دارند. كه اين مراكز هم معصوم نيستند. اما چاره‏اى نيست جز اينكه اين مسأله را به آنها بسپاريم.

در امر قضا نيز هيچ قاضى معصوم نيست و ممكن است با كمال حسن نيت و به قصد اجراى عدالت دچار اشتباه بشود. اما احتمال اشتباه توسط يك قاضى، دليل نمى‏شود تا اصل قضاوت را منتفى بكنيم. به هر حال در هر مملكتى دستگاهى به عنوان دستگاه قضايى براى رسيدگى به جرائم وجود دارد و بودنش عليرغم اشتباهات بهتر از نبودنش است.

و بايد مراكزى در اين باره تصميم بگيرند. متأسفانه در بخش دشمنى‏ها، به شدت معتقدم كه رسانه‏ها يكى از عرصه‏هايى هستند كه CIA و موساد روى آنها سرمايه‏گذارى كرده‏اند و تا حدودى هم موفقيتهايى به دست آورده‏اند و معتقدم بخشى از اين رسانه‏ها و روزنامه‏ها و مجلاتى هم كه تعطيل شدند سررشته كارشان به دست دشمنان ملت ما بود.

جواب سؤال 13. ملت ما ملتى مسلمان است و به حقانيت قرآن و پيامبر گرامى اسلام(ص) معتقد است و خواستار اين است كه اين حق مطلق در تمام مراحل اجرا بشود و با اين تفكر در تدوين قانون اساسى و نيز در رفراندوم جمهورى اسلامى هم، به اسلاميت نظام تأكيد شده است. در قانون اساسى گفته شده است كه همه قوانين بايد بر اسلام منطبق باشد. قبل از انقلاب هم مردم پايبند اسلام بودند.

طبيعى است وقتى ملتى به دنبال اين است كه اسلام را در زندگى فردى و اجتماعى جارى كند، بايد به سراغ كسانى برود كه در اين زمينه، آشنايى، اطلاع و مهارت دارند.

همانطورى كه اگر كسى بخواهد سلامت و بهداشت خودش را تضمين بكند بايد به پزشك مراجعه كند، براى سلامت روح و اسلاميت زندگى فردى و اجتماعى نقش روحانيت بسيار اساسى است. روحانيت در دوران طاغوت وظيفه سنگين مقابله با تهاجم گسترده فرهنگى كه حكومت پشتوانه آن بود را بر عهده داشت. از اين بابت نيز آسيب ديد و شكنجه شد و فداكارى كرد و در حقيقت رهبرى انقلاب را دست گرفت.

امروز نيز در مقابل يك تهاجم فرهنگى قرار گرفته‏ايم، اما اين تهاجمى است كه حكومت مخالف آن است. قبل از انقلاب تهاجم فرهنگى به گونه‏اى بود كه حكومت به آن دامن مى‏زد، اما امروز كسانى كه باتهاجم فرهنگى مبارزه مى‏كنند مورد تقدير قرار مى‏گيرند و احياناً امتيازى براى ارتقاى موقعيت ادارى و مديريتى‏شان خواهد بود.

در آينده هم نقش روحانيت بيشتر خواهد بود؛ چرا كه همانطورى كه «هانتينگتون» پيش‏بينى كرده، تمدن اسلامى روبه شكل‏گيرى است؛ و ما بايد ديگر به چيزى بيش از اداره كشورمان، توسط اسلام فكر كنيم. ما در آينده وارد مرحله‏اى خواهيم شد كه اسلام حداقل جهان اسلام را اداره بكند و در مرحله بعد فراتر از آن بايد به فكر اداره جهان و حاكميت اسلام بر جهان از جمله بر كاخ سفيد باشيم. و در يك چنين موقعيتى، طبيعتاً روحانيت نقشى بزرگتر و مهمتر بر عهده خواهد داشت.

ان‏شاءالله كه اين خواسته‏هاى برحق كه مطابق است با سنت و خواست الهى تحقق پيدا بكند و ما هم توفيق حضور و مشاركت در به حاكميت رساندن اسلام بر جهان را داشته باشيم.

* * *

دكتر سيدحسن يثربى

جواب سؤال 1. در مورد اين پرسش، بنده در كتاب «ماجراى غم‏انگيز روشنفكرى در ايران» توضيح داده‏ام كه چگونه زمينه‏هاى فرهنگى منجر، به وقوع انقلاب اسلامى ايران گرديد!

با قطع نظر از ارزيابيهاى مختلف درباره انقلاب، بايد گفت هم اصل انقلاب و هم شكل از فرهنگ جامعه تأثير مى‏پذيرد.

البته «انقلاب»، از ديدگاه گروههاى چپ، درمان همه دردهاى جامعه بود! اما در حقيقت تنها نتيجه‏ى انقلاب آن بود كه كشورى از سلطه امريكا يا انگليس نجات يابد و به زير سلطه شوروى درآيد! من تحليل مورد نظر «قلعه حيوانات» را قبول دارم، براى اين كه تا توسعه ذهنى در جامعه صورت نپذيرد، از وقوع انقلاب فايده‏اى حاصل نمى‏شود.

بنابراين انقلاب اسلامى ايران هم اگر زمينه‏ساز جريان فرهنگى نباشد، با آن انقلابها فرقى ندارد و مشكلى را حل نمى‏كند.

جامعه ايران، شاه را سدى در راه حركت فرهنگى خود مى‏دانست. بعد از شاه اگر اين تحوّل و حركت انجام نپذيرد، انقلاب يعنى هيچ!

بنابراين بنده، با اصل وقوع انقلاب در يك مملكت موافق نيستم و آن را نشانه جهان سومى بودن يك جامعه مى‏دانم؛ زيرا در كشورهاى پيشرفته، انقلاب اتفاق نمى‏افتد.

آنچه كه انقلاب اسلامى را از انقلابهاى ديگر متمايز مى‏كند، اين است كه در انقلاب ايران، ادعاى «نه شرقى نه غربى» مطرح شد كه امتياز بزرگيست، چرا كه معمولاً هدف انقلابها جابه‏جايى قدرت از يك بلوك به بلوك ديگر بود.

امّا چنانكه گفتيم انقلاب تنها، پديدآورنده فضاى مناسب و بستر حركت است و در صورت حركت و تحوّل است كه نتيجه‏اى حاصل مى‏گردد. امتياز ديگر اين انقلاب، غيرنظامى و مردمى بودن آن است كه پشتوانه مهمى محسوب مى‏شود. مثلاً آنچه امروز توسط امريكا در عراق صورت مى‏گيرد، مانند يك انقلاب نظامى است كه كارى از دست آن بر نمى‏آيد.

اگر گردانندگان انقلاب اسلامى ما نيز نتوانند كارى انجام دهند، اين انقلاب نيز در رديف همان انقلابهاى بى حاصل قرار مى‏گيرد.

انقلاب اسلامى فرق ديگرى با انقلابهاى چپ‏گرا داشت و آن اينكه انقلابهاى چپ «ايدئولوژيك» به معنى خاص آن بودند كه پوپر مطرح مى‏كند. امّا انقلاب ما ايدئولوژيك به معنى غربى كلمه نبود. آن ايدئولوژى كه مرحوم شريعتى و مطهرى مطرح مى‏كردند، مفهوم ديگرى داشت.

از نظر غربيها، ايدئولوژى داراى اصول و فروع تغييرناپذيرى است و همواره پيروان متعصبى دارد، كه از آن دفاع مى‏كنند. با توجه به چنين معنى منفى ،نمى‏توان، اسلام را نوعى ايدئولوژى تلقى كرد. ولى، از آن جهت كه اسلام به عنوان نقطه اتكاى ايمانى، به افراد قدرت مى‏دهد، داراى نقش مهمى است. اسلام به ايدئولوژى به معناى غربى كلمه تبديل نمى‏شود؛ زيرا اسلام اعتبار انسان، اجتهاد، تحوّل و دانش و معرفت بشرى را ارج مى‏نهد. اسلام به شما اصولى را مى‏آموزد كه در زمان حركت، از معنويت و خدا غافل نشويد؛ اما كارى با اداره اقتصاد، كشاورزى، صنعت و... ندارد چرا كه اداره چنين امورى بر عهده علم است. و اگر گاهى اوقات چارچوبهايى در اقتصاد ارائه كرده است، تنها شكل كلّى داشته است.

جواب سؤال 2. در مورد اين سؤال نيز در كتاب «ماجراى غم‏انگيز روشنفكرى» بحث كرده‏ام كه ما قرار بود چه باشيم و در عمل به كجا رسيديم! به نظر مى‏رسد؛ طرحهاى ما بسيار باارزش بود؛ اما در اجراى اين تئورى‏ها، با مشكلات بسيارى برخورد كرده‏ايم. مثلاً در نظام اسلامى، چيزى به نام قدرت‏مدارى وجود ندارد، اما براى عملى ساختن اين تئورى، نياز است تا زمان زيادى در جهت ارتقاى فرهنگى جامعه فعاليت نماييم. مثلاً در زمان پيامبر(ص)، شخص پيامبر و سلمان و بلال و...، همگى تابع امر و اراده يك قدرت؛ كه خداوند متعال باشد، بودند و اين قدرت تنها از آنِ آسمان بود و در هيچ موجود زمينى، چنين نيرويى تجلى نداشت و اين جريان، از معجزات سياسى اسلام است. امّا اجراى اين معجزه، دقّت و تلاش زيادى مى‏خواهد كه از اين بابت كم آورديم و مشكل داريم!

البته روشنفكران غربى در قرن هيجدهم، به اين تئورى رسيدند كه آيا مى‏شود قدرت را حذف كرد؟ آنها تئورى بى‏حكومتى و آنارشيسم را مطرح كردند؛ اما چون اين تئورى اجرا نشد در نهايت به مفهوم مسخره‏اى تبديل شد! و حال آنكه برنامه اصلى‏آن حذف قدرت بود نه هرج و مرج. همان گونه كه سوسياليست‏ها مى‏خواستند، سرمايه‏داران را حذف كنند و نشد!

مسيحيت تلاش مى‏كند تا قدرت را، از آسمان به زمين بياورد! با تجسّد خدا در عيسى، در واقع خدا را از آسمان به زمين آورد و بعدها هم نگذاشتند كه خدا با عيسى به آسمان برود، عيسى بالا مى‏رود، ولى خدا در كليسا مى‏ماند! كليسا مانند خدا امر و نهى مى‏كند، اما در قرآن كريم، حق امر و نهى متعلق به كسى است كه آفريننده است. اسلام براى اينكه خدا زمينى نشود، هر گونه مظاهر اين انحراف مانند مجسمه‏سازى و... را ممنوع ساخت؛ با جلوگيرى از احترام به قبر، احترام به شخص و...، به نحوى مانع از بروز هر يك از اين انحرافات شد: يعنى اينكه همه ما در مقابل قدرت واقعى كه خداست، مساوى هستيم. وقتى عده‏اى به استقبال حضرت على(ع) آمده بودند و مراسم ويژه استقبال را انجام مى‏دادند و تعظيم مى‏كردند، حضرت على(ع) فرمود: وقتى خداوند شما را آزاد آفريده است، چرا خود را به بردگى مى‏كشانيد؟

پياده شدن اين تئورى در جامعه، نيازمند فرهنگ‏سازى است كه بايد يك عده از نخبگان اين نظريه را بپرورانند. متأسفانه هيچ‏كس در اين باره كار لازم را نكرد.

جامعه براى تربيت، نيازمند برنامه‏ريزى و تمرين و رياضت است، تا به پيروزى برسد. مگر مدنيت، با تفنگ ستارخان حاصل مى‏شود؟! بايد فرهنگ‏سازى كرد و سيصد سال تلاش كرد و تمرين كرد تا به آن فرهنگ والا برسيم. اگر مى‏خواهيم به حكومت اسلامى برسيم، بايد مردم را تمرين دهيم. يكى از مشكلات كنونى جامعه آن است كه ما نه جامعه را به روش غربى تمرين مى‏دهيم، كه به آن فرهنگ برسد، نه طبق روشى اسلامى؛ بلكه آن را رها كرده‏ايم و همه به سوى كاسبى و رانت‏خوارى و... روى آورده‏ايم.

ما كار فرهنگى را جدى نمى‏گيريم، زيرا مثلاً فردى كه رئيس يك فرهنگستان يا استاد دانشگاه است، در جاهاى مختلف نيز، مشغول كار است و اين نشانه عدم توجه كافى و تمركز به كار خود مى‏باشد.

نه مدنيت غربى و نه تمدن اسلامى، آسان بوجود نمى‏آيد. نمى‏توان با يك حركت نظامى عراق را تبديل به فرانسه كرد؛ چرا كه به زمينه‏هاى بسيار زيادى نياز است.

بنابراين ما نياز به يك تمرين دويست ساله داريم، تا فرهنگ و تمدن اسلامى بر جامعه حاكم شود؛ امّا ما اين كار را نمى‏كنيم و برعكس جامعه را رها كرده‏ايم تا شايد خودش يك روزى اسلامى شود و اين امر، امكان‏پذير نيست.

نبى اكرم، زحمات فراوانى كشيدند، تا بتوانند جامعه را اسلامى كنند. اما ما چنين زحمتى نمى‏كشيم، قدرت مانند يك قارچ رشد مى‏كند و پراكنده مى‏شود و جلوگيرى از آن بسيار سخت است. قدرت موجود شيطانى خطرناكى است و مقابله با آن دشوار است.

جواب سؤال 3. به نظر مى‏رسد كه دليل عدم موفقيت جامعه كمونيستى، دادن وعده‏هاى مبهم و غيرواقعى به مردم بود، اما در عمل قادر به تأمين آن نبودند و دچار رانت‏خوارى و حزب‏بازى و... مى‏شدند؛ تا اينكه فرو پاشيدند. يك مسلمان به قانون الهى معتقد است، بنابراين هرج و مرج در آن جايى ندارد.

بدين ترتيب، مى‏توان چنين آسيب‏شناسى كه ما در جهاد اكبر، كار را جدى نگرفته‏ايم. اگرچه در جهاد اصغر ـ كه مبارزه براى سرنگونى طاغوت و دستيابى به امكانات جامعه بود ـ موفق بوديم؛ در جبهه جنگ و مقابله با دشمن نيز موفق و پيروز بوديم؛ چرا كه جوانها، به خاطر خدا به جبهه رفتند و فداكارى كردند. اما وقتى كه به ميدان مسائل اجتماعى و اقتصادى و سياسى و... وارد شدند، نتوانستند، در جهاد اكبر پيروز شوند. از خطاها چشم پوشيديم و بادنيا و قدرت كنار آمديم. در نظام مديريت سياسى، حتى به شايعه نيز بايد توجه كرد و آن را ريشه‏يابى كرد؛ نه اينكه آن را به امريكا و اسرائيل و... نسبت داده و خود را نجات دهيم.

اگر دشمن در مسئله‏اى تهمت بزند، بايد آن را پى‏گيرى كرد. و نسبت به آن حساسيت نشان داد و زمينه‏هاى آن را بررسى كرد. مثلاً در سال جارى معلوم شد كه دانشگاه آزاد، اقدام به فروش سؤال كنكور كرده است، اما جدى گرفته نشد؛ اين يك فاجعه بزرگ است؛ يعنى از طرفى هزاران خانواده با مسافركشى و كلفتى و... جان مى‏كنند تا بچه‏هاى خود را به مدرسه و دانشگاه بفرستند و از سوى ديگر، عدّه‏اى با دادن چند ميليون پول، توانستند فرزندان خود را به دانشگاه بفرستند. آسيب ما آن است كه ما در جهاد اصغر، پيروز شده و كار را جدى گرفتيم؛ اما در جهاد اكبر دچار وسوسه شده و با شكست چندان فاصله‏اى نداريم.

جواب سؤال 4 . قبل از وقوع انقلاب اسلامى، بر روى فرهنگ سياسى مردم كار نشده بود؛ زيرا در جهان سوم، اكثر كشورها دچار مشكل «دولت ـ اپوزيسيون» هستند و اين جريان، هيچ گاه اطلاعاتى كافى، به مردم نمى‏دهد، بنده در روزنامه «انتخاب» مقاله‏اى راجع به اين موضوع نوشتم و در كتاب «فرهنگ خودكامگى»، مفصل در اين مورد بحث كرده‏ام؛ براى رسيدن به يك جامعه ايده‏آل اسلامى يا غيراسلامى، بايد زمينه‏هاى فكرى ايجاد كرد و اين زمينه‏سازيها، نيازمند فرصت دويست ساله است.

ما اگر با مردم به صورت اپوزيسيونى برخورد كنيم، از مشكلات حرفى نمى‏زنيم، از كمبودها و تجربه‏ها و تنگناهاى مردم حرفى نمى‏زنيم، بلكه آنها را روى چند شخص خاصى متمركز مى‏كنيم كه با آمدن و رفتن اين افراد، مشكلات مردم حل مى‏شود. اين نوع عملكرد، نتيجه ندارد و مردم را در خلأ نگه مى‏داريم و آنها نيز، نقص خود را متوجه نمى‏شوند و لوازم يك زندگى مدنى را نمى‏فهمند. و فقط به شخص خاصى چشم مى‏دوزند كه با رفتن او كارها درست شود؛ اما با رفتن آن شخص مى‏بينند كه مشكلات باقى مانده است، بعد دوباره در همان مسير گام بر مى‏دارند و روى يك فرد جديد متمركز مى‏شوند. ولى هيچ وقت فكر اين را نمى‏كنند كه اين جابجايى‏ها تا كى بايد ادامه يابد؟!

ما قاجار را به اميد اينكه رضاخان كار مفيدى انجام دهد، از بين برديم؛ اما با آمدن رضاخان نيز پس از چند سال، زمزمه مردم، بيزارى از رضاخان بود، با رفتن رضاخان و آمدن محمدرضا، تا مدتى مملكت دچار هرج و مرج بود و وقتى با دستور امريكا و انگليس، كارهايى كرد كه ما نپسنديديم؛ در نهايت او را بركنار كرديم و نظام اسلامى آمد.

مردم كشور ما از نظر سياسى، تفاوتهاى طبيعى با يكديگر دارند؛ اما آن كار اصلى و ريشه‏اى كه بايد روى افكار و نگرشهاى مردم صورت گيرد، انجام نمى‏شود و علتش نيز سه عامل عمده است:

1. وجود اپوزيسيونى كه مانع از آگاهى مردم از كمبودها و ضعفهاى خويش است. اپوزيسيون چپ، هيچ گاه از مردم انتقاد نمى‏كند و نمى‏گويد كه مردم داراى اين كاستى‏ها هستند و مشكلات را تنها به وجود و حضور چند نفر ارتباط مى‏دهد، كه با رفتن آنها مشكلاتشان حل مى‏شود. حتى اپوزيسيون اسلامى هم از مردم انتقاد نمى‏كند. ما در آثار شريعتى و جلال آل احمد نيز انتقادى از سوى مردم نمى‏بينيم؛ مردم خوب و دين خوب آن است كه در صف اپوزيسيونى و مخالفت قرار گيرد، حتى فرق شيعه علوى و صفوى در اين است كه علوى با شاه مخالفت مى‏كند، اما صفوى مخالفت نمى‏كند.

اگر اين اپوزيسيون به قدرت رسيد باز هم از مردم انتقاد نمى‏كند؛ زيرا هيچ گروه پيروزى نمى‏گويد كه شما در انتخاب خود اشتباه كرده‏ايد! بلكه افراد را به خاطر اين انتخاب، تشويق هم مى‏كنند و آن را نشانه رشد مردم مى‏دانند.

دومين مانع آگاهى مردم اين است كه وقتى اپوزيسيون به قدرت رسيد، باز هم از آگاه نمودن مردم جلوگيرى مى‏كند. شما سخنرانى برخى مسئولان در استانها و... را ببينيد؛ كوچكترين انتقادى از مردم وجود ندارد و به هر استانى مى‏روند؛ اهالى آن جا را به آسمان مى‏برند.

سومين عامل عدم آگاهى مردم، عدم وجود فرهنگ مطالعه و تجزيه و تحليل مسائل است. مردم بيشتر به دنبال غوغاهاى سياسى هستند و اهل تحقيق نمى‏باشند و بيشتر تمايل به شنيدن خلاصه‏وار مطالب دارند و حال آنكه؛ اطلاع‏رسانى صحيح نيازمند مطالعه است.

مردم معمولاً فرهنگ تجزيه و تحليل را نمى‏پذيرند و فقط منتظر يك كلمه هستند كه آن فرد برود و اين فرد بيايد؛ اگر كسى با تجزيه و تحليل بخواهد به چنين نتيجه مشابهى برسد، آنها حوصله به خرج نمى‏دهند و همين روحيه بر روى رسانه‏هاى ما نيز تأثير مى‏گذارد؛ زيرا آنها نيازمند جذب مشترى هستند.

جواب سؤال 5 . انقلاب اسلامى ايران، انقلابى مبهم نبوده است. معمولاً تحليلها و رهيافتهاى متناقض در فعاليتهاى مبهم به وجود مى‏آيد، امّا انقلاب اسلامى، صريح و روشن بود كه تناقضى در تحليلهاى شرقى و غربى به وجود نيامد و همه تحليلگران، گرايش مردم به اسلام و معنويت و روحانيت را دليل اصلى انقلاب ناميدند. مردم ساليان طولانى براى تحول ايران تلاش كرده‏اند، اما چون همه شعارها و اهداف مورد نظر را در اسلام، جمع ديدند، به سوى آن گرايش پيدا كردند و حتى چپها نيز به پيروزى آن كمك كردند.

جواب سؤال 6 . فكر و فرهنگ، شالوده توسعه است. تمدن جديد غرب در دانش و صنعت، در مدنيت و... محصول تفكرات انديشمندان و فيلسوفان بزرگ جامعه است كه در قرن شانزدهم و هفدهم، متبلور شد. متأسفانه وضعيت جامعه ما، در اين زمينه بسيار ضعيف است.

شايد در حال حاضر پراكنده‏ترين و آشفته‏ترين وضعيت را گروههاى فلسفه جامعه دارند؛ حال آنكه از نظر دينى و افكار عمومى و... فلسفه مقوله پسنديده‏اى است و سياست نيز به امور فلسفى كارى ندارد.

بارها گفته‏ام كه در سياست فيلتر و سانسور وجود دارد؛ اما در كشور ما، فعاليتهاى علمى بيش از آنكه قابل تصور باشد، آزاد است و بسيارى از كتابها كه در كشور ما ترجمه شده است، در بسيارى از كشورهاى ديگر، حتى در مراكز دانشگاهى آنها نام آن كتاب را نشنيده‏اند. وقتى با عربستان يا سوريه مقايسه شويم، خيلى جلوتر از آنها هستيم.

ما در ميدان سياست، دچار مشكلات و تنگناهايى هستيم، مثلاً، اگر من بخواهم نماينده مجلس شوم، از هر جناحى كه باشم، آن جناح ديگر درباره من چيزهايى مى‏گويد، اما تا امروز كه بنده فلسفه را نقد كرده‏ام، كسى به من نگفته است كه چرا چنين مى‏كنى؟ از طرف دولت و روحانيون نيز هيچ گونه مشكلى براى من ايجاد نشده است. من ملاصدرا را در كتاب «عيار نقد»، نقد كرده‏ام و از سوى دولت و روحانيت، مشكلى برايم پيش نيامده است؛ اما از سوى همين اهل فلسفه با مشكل مواجه شده‏ام؛ كه اين مشكلى فرهنگيست نه مشكل سياسى! در جامعه ما كسى فلسفه را جدى نمى‏گيرد. گروه فلسفه دانشگاههاى ما همگى به دنبال مشاغل ديگرى رفته‏اند و در مكانهاى مختلف استخدام شده‏اند، حال آنكه اين كار بر خلاف قانون است؛ مثلاً يك استاد رتبه بيست و پنجم ما به عنوان زيردست يك فرد تازه فارغ‏التحصيل مشغول كار شده است و اين موضوع، نشانه عدم جديت در كار فلسفه است. اين فرد نمى‏تواند براى جامعه نظريه‏پردازى كند. كسى كه پنجاه پايان‏نامه در سال قبول مى‏كند، نمى‏تواند به نحو مطلوبى به همه آنها توجه كند. لذا يك فرد كه دو سال است وارد دانشگاه شده، دست به قلم مى‏برد و به راحتى سالى چند كتاب منتشر مى‏كند و اين آشفته بازار كتاب و فرهنگ را بوجود مى‏آورد! تفكر پايه و اساس جامعه است؛ در حالى كه ما اين پايه و بنياد را به بازى گرفته‏ايم؛ وزارت علوم و فرهنگستان و شوراى عالى انقلاب فرهنگى و ديگر مراكز بايد اين موضوع را جدى بگيرند كه متأسفانه نمى‏گيرند!

جواب سؤال 7 . يكى از موقعيتهايى كه ما از دست داده‏ايم، وضعيت بين‏المللى كشورمان بود. دنيا به عملكرد ايران كه مدعى «نه شرقى نه غربى» بود، چشم دوخته بود و رهبر اين انقلاب با قدرت مى‏گفت كه: «امريكا هيچ غلطى نمى‏تواند بكند»؛ ايشان بسيار جدى مى‏گفتند و شوخى و شعار نبود، اما به تدريج به علت همان مشكلات جهاد اكبر، به موقعيت بين‏المللى خود آسيب مى‏رسانيم، مخصوصا در امور بين‏المللى ما در سفارتخانه‏ها، در ارتباطات و... افراد ضعيفى بر سركار آمده‏اند كه كارآيى لازم براى حفظ موقعيت بين‏المللى مطلوب را ندارند؛ اين افراد دانسته يا ندانسته به اوضاع بين‏المللى كشور ضربه مى‏زنند كه هر چه زودتر بايد با چنين مشكلى، برخورد جدى بشود.

جواب سؤال 8 . ما رقيبى جدى، به نام بلوك شرق داشتيم كه انقلاب اسلامى را به نفع خود نمى‏دانست و اين موضوع سبب خشنودى بلوك غرب بود؛ زيرا غرب در مقايسه بين اسلام و كمونيسم، اسلام را سنگرى در مقابل كمونيسم مى‏ديد؛ از فروپاشى شوروى، سياست امريكا نيز تغيير كرد. پس از فروپاشى امريكا، احساس كرد اگر اين اسلام تقويت شود ممكن است منافع امريكا به خطر افتد، بنابراين به مقابله با اسلام برخاست.

پنج سال پيش در مقاله «گفتگوى تمدنها»، بنده تحليل كردم كه ما نمى‏توانيم با غرب گفتگو داشته باشيم؛ چرا كه اين رقيب چنين چيزى را نمى‏خواهد و حتى اگر ظاهرا گفتگو كند، باطنا به برنامه‏ريزى براى محو اسلام مى‏پردازد. ما آرزوى جهانى شدن اسلام را داريم و نمى‏خواهيم اين سيستم غربى؛ حكومت ابدى بر بشريت داشته باشد. بنابراين درگيرى آنها با اسلام جدى است. زمانى براى مقابله با شوروى، «بن‏لادن» را از عربستان به افغانستان بردند و او را از جهات مختلف اقتصادى و... تقويت كردند تا با شوروى بجنگد و ـ پس از آنكه تاريخ مصرف وى تمام شد، او را رها كردند. اين حركت‏هاى افراطى، بى‏فايده است، اما امريكا به اشتباه تصور مى‏كند كه مثلاً؛ با كشتن چند نفر مى‏تواند، جريان فكرى را نابود كند، گاهى اوقات، زنده ماندن آن چند نفر بى‏خطرتر از كشتن آنهاست. بنابراين نمى‏شود يك جريان فكرى و ذهنى را با كشتن افراد آن جريان از بين برد؛ زيرا به شكل ديگرى عكس‏العمل نشان مى‏دهد. امريكا اخيرا به نوعى تابع افكار قرون وسطايى كليسايى شده است كه اين امر به آفتى جديد و نوعى سلطه‏طلبى نسبت به شرق تبديل شده است، كه ما بايد نسبت به آن آگاه باشيم.

جواب سؤال 9. تمدن جديد، يك تمدن قانع و متوقف در محدوده جغرافيايى خودش نيست؛ مثلاً وقتى اسكندر مى‏آمد و ايران را مى‏گرفت نمى‏توانست از تمدن يونانى چيزى را به ايران منتقل كند و وقتى هم كه باز مى‏گشت نمى‏توانست چيزى از تمدن اينجا را با خود ببرد؛ اما امروزه اين تفكر جديد با ابزارهاى نو، به داخل خانه‏هاى مردم نفوذ كرده و فرهنگ خود را با رسانه‏هاى مختلف در معرض ديد مردم مى‏گذارد و چون به نيازهاى زندگى طبيعى بشر توجه دارند، خيلى زود مى‏توانند در مردم نفوذ كرده و تأثير بگذارند؛ اما نفوذ معنوى در انسانها، نيازمند تلاش و فعاليت بسيار است. ما امروزه نه تنها در معرض تهاجم فرهنگى هستيم؛ بلكه در بطن اين تهاجم قرار داريم و اين طبيعى است. ما مى‏توانيم براى مقابله، برنامه‏ريزى كنيم ولى متأسفانه چنين كارى نكرده‏ايم و استحكامات خود را تقويت نكرده‏ايم.

جواب سؤال 10. در انقلاب اسلامى بهترين و مهمترين فرصت آن است كه در دنيا هيچ دينى به اندازه اسلام امكان تفكر به انسان نمى‏دهد. ما بايد از اين فرصت استفاده كافى را بنماييم. اولاً اسلام با فيزيك و شيمى و علوم ديگر درگير نشده و يك فضاى تشويقى را به وجود آورده است.

دومين مسئله اين است كه اسلام به انسان و قواى فكرى او اعتبار مى‏دهد.

سومين اصل مهم اينكه؛ فطرت انسان، مخالف امورى است كه سبب فساد مى‏گردد و ما مى‏توانيم از اين ايمان راسخ افراد براى مبارزه با فساد و كاستى، بهره بگيريم. بنابراين نبايد از طرفى به حرمت ربا ايمان داشته باشيم و از طرف ديگر جامعه ما غرق در ربا باشد! كه اين نشانگر عدم بهره‏گيرى ما از اين ايمان است.

جواب سؤال 11. اگر منظور از اين سؤال، فعاليت طرفداران انقلاب است، بايد گفت كه فعاليت آنان، بسيار ضعيف است. و حتى هزينه كردن در اين راه نيز، فايده‏اى ندارد. اگر دولت به جاى اين ارتباطات رنگارنگ، از سازمان تبليغات، گرفته تا وزارت امور خارجه، تنها با برنامه خاصى اقدام به جذب توريست نمايد تا مسافران، ضمن گردشگرى با معارف ما هم آشنا شوند و در عين حال، منبع درآمدزايى هم براى دولت باشد، تبليغ بسيار مؤثرتر و كم‏هزينه‏ترى براى ما به دنبال خواهد داشت.

ولى متأسفانه افرادى كه براى تبليغ نظام اسلامى ما به خارج اعزام مى‏شوند، در جستجوى گذران امور خود و خانواده‏شان هستند و سپس براى ايجاد ارتباط با مقامات خارجى ـ كه اكثرا جاسوس هستند ـ اقدام مى‏نمايند. فعاليتهاى فرهنگى مخالفين گسترده است. وگرچه اين فعاليتها ناشيانه مى‏باشد، اما بى‏تأثير نيست. تلاشهاى ما ضعيف و فعاليتهاى مخالفين قويست، مثلاً اگر يك مركز رسانه‏اى قوى تأسيس شود و تبليغات درستى انجام دهد، چه بسا تأثيرى، به مراتب عميق‏تر داشته باشد.

فعاليتهاى فرهنگى خارجى، اغلب نتيجه مطلوبى ندارد، اما هنگام ارائه گزارش به مقام مافوق آن را موفق جلوه مى‏دهند كه اين نقطه ضعف بزرگى است.

جواب سؤال 12. براى پاسخ به اين پرسش بنده يك مؤلفه فرهنگى را ذكر مى‏كنم، هر چند مولفه‏هاى بسيار زيادى در اين مورد وجود دارد؛ اما در اينجا، مهم‏ترين آنها يعنى اجماع بر اساس خردورزى در مسايل بنيادى را عنوان مى‏كنم. از نظر راهكارها نيز بايد به مسائل اجرايى متمركز شويم و اين دعواى اپوزيسيون دولت را از حوزه‏ى ارزشهامان دور كنيم و همه به ارزشها احترام لازم را بگذاريم. نماز، جهاد، ايمان، خدا و امثال اين مفاهيم را كه از ارزشهاى ما هستند، محترم بدانيم. مثلاً بايد به بررسى برنامه‏ها و طرحهاى كشاورزى جناحهاى مختلف بپردازيم و آن را به اطلاع افراد كشور برسانيم. اجماع بر اساس ارزشها و مسائل انتزاعى دشوار است و بهتر است كه اين اصل، بر پايه اصول خردورزى متمركز شود و عملكردها را در مرحله كارهاى عينى و اجرايى، پى بگيريم. مردم مى‏توانند براى پيشبرد مثلاً كشاورزى يا صنعت، متحد شوند.

جواب سؤال 13. طبيعى است كه اظهار نظر درباره فعاليت اصلى روحانيت، كه ترويج احكام و معارف اسلامى است، بر عهده خودشان است، اما وقتى تعداد اندكى از روحانيون در جايگاه حاكميت قرار گرفته‏اند؛ طبق نظام دينى، دليل بر اين امر نمى‏باشد كه روحانيت به عنوان يك طبقه خاص اجتماعى، از امتياز خاصّى برخوردار باشد. مثلاً چون اين آقا روحانيست، بنابراين بايد امتيازى خاص داشته باشد، نخير اين طور نيست بلكه نظام ما بايد بر اساس خردورزى و قانون اساسى استوار گردد و هر كسى به وظيفه خود عمل كند؛ چه روحانى باشد، چه غير روحانى.

شخص رئيس جمهور به عنوان رئيس جمهور، وظايفى دارد كه بايد به آن عمل كند، چه اين شخص روحانى باشد، چه غير روحانى؛ اگر چه هر گاه در ميان روحانيت؛ خطايى صورت مى‏گيرد، بيشتر مورد مؤاخذه قرار مى‏گيرند. نارضايتيهاى موجود نيز، ناشى از ماهيت روحانيّت نيست، بلكه از عملكرد افراد خاصّى ناشى مى‏شود. روحانيت با توجه به نفوذى كه در مردم دارد، جايگاه ويژه‏اى در ميان آنها داشته و مردم بيشتر از ديگران، از روحانيت حرف مى‏شنوند. اين موضوع ذاتا نه خوب است نه بد؛ بلكه بايد بررسى شود كه در نظريه سازمان‏دهى اجتماعى چگونه مى‏توان از روحانيت در بهترين راه و هدف اجتماعى استفاده كرد.

مثلاً اگر مسئله‏اى را از طريق ستاد ائمه جمعه، يا در طول ماه مبارك رمضان و محرم، توسط روحانيت منعكس و منتشر كنيم، به يقين تأثير بيشترى بر مردم خواهد گذاشت.

اگر چه در مورد روحانيون انتقاداتى هم وجود دارد، اما اين مسائل مربوط به نهاد روحانيت نيست؛ بلكه به عملكرد شخصى برخى افراد روحانى مربوط مى‏گردد. بايد اين مسائل را از يكديگر تفكيك كنيم. اگر مثلاً هارون‏الرشيد در مقام خلافت پيامبر، مرتكب تخلفى شد، اين به اصل و ريشه خلافت پيامبر باز نمى‏گردد؛ بلكه اين شخص هارون است كه مرتكب چنين خطايى شده است.

دكتر طوبى كرمانى

جواب سؤال 1 . انقلاب اسلامى ايران بيش از هر چيز موجد يك تحول بزرگ و عميق فرهنگى و دگرگونى در نظام ارزش‏ها و باورها بود. از اين رو انقلاب فرهنگى بوده است. همچنين از آنجا كه اساس و محور اين انقلاب فرهنگ دينى و بازگشت به ارزش‏هاى دينى است. انقلابى ايدئولوژيك محسوب مى‏شود. ايدئولوژى و دين به عنوان يك نيروى فعال و محرك هم موجد انقلاب گرديد و هم وارد مسير توسعه جامعه شد. ايدئولوژى و دين پيش از هر چيز حيات روحى جامعه ايران را متحول كرد و با ترسيم اهداف و راههاى نيل به جامعه آرمانى، زمينه‏ها و بستر مناسب حركت جامعه را به سوى تحقق اهداف انقلابى آماده نمود. ايدئولوژى اسلامى به دليل برخوردارى از مفاهيم غنى و حركت‏آفرين و منطبق با مقتضيات و نيازهاى عصر حاضر، توانايى خود را براى حضورى مؤثر در متن زندگى اجتماعى و سياسى به اثبات رساند. مفاهيمى چون ظلم‏ستيزى، نفى استكبار و تعريف دقيق شاخص‏هاى آن در هر عصر، جهاد، حمايت از مظلومان، عدالت، آزادى و...

و همين مفاهيم موجود در ايدئولوژى اسلامى بود كه در جريان روند مبارزات مردم و تكوين انقلاب اسلامى ايران نقش اساسى ايفا كردند. در حقيقت ايدئولوژى اسلامى موجب گسترش يك وجدان آگاه در جامعه ايران شد و با تفسير وضعيت و تشريح ارزش‏ها، سيستمى از ايده‏ها و قضاوت‏ها و تفكرات را معرفى كرد. و توانست با بروز احساسات و تفكرات ناآگاه و نيمه‏آگاه به عمق وجدان اجتماعى راه يابد از سوى ديگر ويژگى ايدئولوژى اسلامى، ترسيم آينده مطلوب و بارور ساختن اميده‏ها و خواسته‏ها و آمالى كه همواره در حالتى ممنوع، مغشوش و سركوب شده قرار گرفته بودند.

جواب سؤال 2 . گفتمان فرهنگى انقلاب برگرفته از منابع غنى و ارزشمند فرهنگ اسلام كه خود بر پايه تعاليم قرآن، سنت و سيره پيامبر و ائمه معصوم و فقه پويا كه قادر است در شرايط و زمان‏هاى مختلف به مقتضيات و نيازهاى خاص هر مكان و زمان پاسخ دهد استوار است. اين گفتمان در دورانى مطرح گرديد كه امواج مدرنيته بر جوامع اسلامى شدت مى‏گرفت و آن‏ها را به تغيير و تحولى ژرف در راستاى فرهنگ بيگانه فرا مى‏خواند. گفتمان فرهنگى انقلاب با تأكيد به مسير درست آگاهانه و متكى بر آموزه‏هاى فرهنگ دينى و نفى شبيه‏سازى كه مدرنيزم مبلغ آن بود افق جديدى را در برابر ديدگان قرار دارد. عناصر و مفاهيم به كار گرفته شده در اين گفتمان كه به آشفتگى و بحران فكرى و فرهنگى و روانى انسان امروز پاسخ روشن مى‏داد و افق‏هاى روشن آينده را هم ترسيم مى‏كرد، از ظرفيت و استعداد شگرفى براى پيشگامى برخوردار بوده و هست. عدالت، نفى ظلم و استكبار، جهاد، شهادت، امر به معروف و نهى از منكر مدارا، رشد، علم‏جويى و... و صدها مفهوم ترقى كه در همه احوال زندگى اجتماعى راههاى مناسب را با ذكر مصاديق عينى آن ارائه مى‏نمايد، مفاهيم مشترك در فرهنگ‏هاى مختلف است اما پيش از هر چيز آنچه انقلاب و جامعه ما بدان نياز دارد آن است كه مناديان اين گفتمان و مدعيان آن در جهت به كارگيرى اين گفتمان در عرصه داخلى بكوشند و با ندانم‏كارى و رقابت‏هاى جناحى، اين ضرورت اساسى را قربانى مصالح فردى و حزبى و سياسى نسازند.

جواب سؤال 3 . انقلاب اسلامى در مدت كوتاه و غيرقابل تصور تحولى شگرف و عظيم را در همه بنيادهاى جامعه ايران بوجود آورد و كشورى كه تا يكسال قبل از وقوع انقلاب در سفر كارتر به عنوان جزيره ثبات عنوان شد. آن چنان متحوّل گرديد كه كسى را ياراى پيش‏بينى آن نبود. مفاهيم و پشتوانه‏هاى تئوريك انقلاب كه ريشه در آئين و فرهنگ عميق اسلامى داشتند از چنان ماهيت و عمقى برخوردار بودند كه بسيارى از بخش‏هاى جامعه و نهادهاى موجود ظرفيت و استعداد لازم را براى تحقق مطلوب آن نداشتند.

در بحث آسيب‏شناسى فرهنگى انقلاب اسلامى ايران بايد به ساختار فرهنگ سياسى و رشدنيافتگى جامعه مدنى كه ريشه طولانى در تاريخ ايران دارد به عنوان يكى از تهديدات مهم تاكيد نمود در اين حوزه برخى شاخص‏هاى موجود در فرهنگ ايرانى بدين قرار است.

ـ ذهن‏گرايى و فقدان زمينه فرهنگى عقلانيت در جامعه ايرانى اين بدان معناست كه در فرهنگ ايرانى حقيقت از خلال خرد جمعى و مشاركت فكرى يكايك شهروندان حاصل نمى‏شود و مبناى استدلالى لازم و كافى را ندارد.

ـ بى‏اعتنايى به نظم و قانون

در جامعه و فرهنگى كه دولت قرن‏ها به قانون بى‏توجه بوده است و فراقانونى عمل كرده است و مردم نيز سرشت ضدقانونى دولت را پذيرفته‏اند اين امر در عمق فرهنگ و ارتباطات اجتماعى نهادينه شده و به كار گرفته مى‏شود. چنين فرهنگى زمينه‏ساز ابراز لياقت‏ها و هويت‏هاى شخصى نمى‏شود.

ـ فقدان روحيه تساهل و تسامح

هم در حوزه فرهنگ و هم در حوزه سياست مساله وجود تساهل از مهمترين وجوه تمايز تصميم‏گيرى و حركت‏هاى سياسى و فكرى به شمار مى‏آيد. در شرايط تساهل‏آميز، آدمى مى‏تواند اعتقادى به سخن ديگران نداشته باشد و يا با آنها موافق نباشد ولى آماده باشد از حق ديگران براى ابراز عقايدشان دفاع نمايد. در چنين جامعه‏اى هيچ فردى نمى‏تواند عقايد خود را نسبت به ديگران برتر بداند و ديگران را با سرزنش از صحنه رقابت فكرى دور سازد. در حاليكه تجربه فكرى و سياسى يكصدسال اخير امتناع از ورود به بحث‏هاى تئوريك و استدلالى و انتقادپذيرى است. در فرهنگ ما افشاگرى جايگاه برترى نسبت به نقد انديشه داشته است.

ـ دولتى شدن فرهنگ و انحصار كامل آن در دستگاه دولت. از آسيب‏هاى اساسى است كه فرهنگ تسليم را تقويت و از پويايى و بالندگى آن مى‏كاهد.

گرچه با انقلاب اسلامى تا حدودى از شدت و دامنه اين آسيب‏ها كاسته شد اما هنوز با شدت و حدّت در بافت فرهنگى جامعه ما تداوم دارد آموزش در سطوح فرهنگ عمومى و فرهنگ سياسى و تلاش براى جامعه‏پذيرى قانونى و مدنى، تفاهم، مدارا و ارتباط سالم فرهنگى را تسريع و آرمان‏هاى والاى انقلاب اسلامى را محقق خواهد ساخت.

جواب سؤال 4 . ايران پيش از وقوع انقلاب اسلامى بيش از هر چيز از بحران فرهنگى و اخلاقى رنج مى‏برد و همين بحران بود كه در نهايت پايه‏هاى مشروعيت نظام حاكم را متزلزل ساخت. نظام سياسى حاكم بر ايران قبل از انقلاب تلاشى وسيع را براى تغيير بنيادهاى فرهنگى و اخلاقى آغاز كرده بود و قصد امحاءِ سنت‏ها و اصول و ارزش‏هاى فرهنگى مبتنى بر دين را داشت اين در حالى بود كه جامعه ايران جامعه‏اى دينى بود و مردم به سنت‏ها و ارزش‏ها و اصول دينى وفادار بودند. تلاش حكومت براى غربى كردن جامعه به نام مدرنيزم و ترويج فرهنگ و رسوم مغاير با اصول ارزش و اعتقادى جامعه بود. اشاعه ارزش‏هاى بيگانه و در تضاد با باورهاى دينى، بحرانى عظيم را در ساخت اجتماعى بوجود آورد و مردم ايران با توجه به نقش محورى حضرت امام در آگاهى و بيدارى اساس جامعه، در مقابل فرهنگ غربى قيام كردند در واقع انقلاب اسلامى ايران پاسخى بود به تلاش نظام سياسى و اسكتبار جهانى كه هويت و شخصيت اصيل ملى و دينى ايرانيان را نفى مى‏كرد و تلاشى بود براى احياى مجدد اين هويت و بازگشت به ارزش‏هاى فرهنگى و دينى و اخلاقى.

جواب سؤال 5 . نظريه‏پردازى در خصوص انقلاب اسلامى از زوايا و ديدگاههاى گوناگون صورت گرفته است و آثار فراوانى نيز در اين زمينه منتشر شده است. از زاويه فرهنگى، تحليل‏گران بسيارى در داخل و خارج از كشور، نقش عوامل فرهنگى را بر عوامل سياسى، اقتصادى، روانشناختى و اجتماعى برتر داشته‏اند به طور كلى مى‏توان رهيافت‏هاى ارائه شده فرهنگى را در موارد زير مورد اشاره قرار داد.

الف) انقلاب اسلامى به عنوان واكنش عليه سكولاريزم

از جمله كسانى كه به تعيين علل و عوامل انقلاب اسلامى از اين بعد پرداخته‏اند گيلز كپل است كه در كتاب انتقام خداوند: احياى اسلام، مسيحيت و يهوديت در دنياى مدرن بر آن است كه تلاش براى جدايى دين از سياست و تحديد دين به حوزه‏هاى خصوصى و خانوادگى به واكنش نخبگان مذهبى و شكل‏گيرى جنبش‏هاى مذهبى از دهه 70 به بعد منجر شد.

ب) اسلام به عنوان ايدئولوژى

از بعد فرهنگى حامد آلگار در كتاب ريشه‏هاى انقلاب اسلامى، تشيع، رهبرى امام به عنوان تجسم يك سنت و طرح اسلام به عنوان يك ايدئولوژى را عنوان ريشه و مبناى حركت انقلابى در جامعه ايران مطرح مى‏كند. همچنين آصف حسين در كتاب ايران اسلامى: انقلاب و ضد آن به عنصر ايدئولوژى در شكل‏گيرى انقلاب تأكيد دارد.

ج) انقلاب اسلامى به عنوان انقلاب ارزش‏ها

حتى برخى از افرادى كه با ديد منفى به انقلاب اسلامى نگريسته‏اند انقلاب ايران را انقلاب ارزشى مى‏دانند. اين افراد ويژگى تعيين‏كننده انقلاب را ارزشى بودن آن دانسته و انقلاب را در جهت حفظ تشيع و دفاع از آن تفسير مى‏نمايند. آنان انقلاب اسلامى را از آن جهت كه در پى احياى ارزش‏هاى دينى بوده است سنت‏گرايى و از آن جهت كه موجب تحول گرديد انقلابى ياد مى‏كنند و واژه سنت‏گرايى انقلابى را به كار مى‏برند.

د) انقلاب و بازگشت به هويت فرهنگى

يان ريشار اسلام‏شناس معروف فرانسوى بر اين اعتقاد است كه غرب‏گرايى فزاينده رژيم شاه موجب نارضايتى طبقات مردم بويژه روحانيون و بازاريان شد و آنان كه پرستيژ و موقعيت اجتماعى خود را مخدوش مى‏ديدند، پرچمدار انقلاب شدند و با وداع مسئله احيا و بازگشت به هويت فرهنگى مسير انقلاب را رقم زدند. مرحوم حميد عنايت نيز بر مسئله هويت فرهنگ و احساس حقارت در برابر غرب تأكيد مى‏ورزد و رهيافت‏هاى فرهنگى در عين حال كه نقش تعيين‏كننده و مهمى در شكل‏گيرى روند انقلاب اسلامى داشته‏اند ليكن با تلفيق با ساير عوامل كامل شده و توضيحى دقيق از علل اين انقلاب بزرگ را ارائه مى‏دهند.

جواب سؤال 6 . قبل از پاسخ به اين پرسش لازم است مفهوم و منظور از توسعه توضيح داده شود. هنگامى كه سخن از توسعه مى‏رود مفاهيم زير مورد نظر هستند:

توسه سريع علم و كاربرد آن در تكنولوژى ـ گسترش و تنوع نهادهاى اجتماعى ـ عقلانى شدن فعاليت و روابط انسانى، توسعه سياسى و... بر اين اساس فرهنگ هم به عنوان زمينه و هم جزئى از فرايند توسعه تلقى مى‏شود. و ميان حوزه فرهنگ با ديگر حوزه‏ها روابط متقابل و تأثير و تأثيرات مستقيم برقرار است. نقش فرهنگ در توسعه كشور مشابه نقش هوايى است كه براى زندگى به آن احتياج داريم. فرهنگ در حقيقت زيربنا و كليد توسعه به شمار مى‏رود.

بى‏شك اكثر رفتارهاى انسانى و اجتماعى از فرهنگ نشأت مى‏گيرد. رفتارهاى اقتصادى نيز تابع اين امر است و لذا توسعه اقتصادى شديدا تحت تأثير باورهاى فرهنگى است. در حوزه سياسى نيز چنين است چه آنها كه در راس هرم قدرت‏اند و چه سطوح پائين‏تر رفتارهايشان از باورهاى فرهنگى ريشه مى‏گيرد. با عنايت به اينكه فرهنگ اساس و پايه ساختمان اجتماع است. برنامه‏هاى توسعه كه در قالب برنامه‏هاى پنج ساله تدوين مى‏شود بايد به فرهنگ و نقش آن در توسعه همه‏جانبه به عنوان رمز توفيق برنامه‏ها نگاه كنند اما متأسفانه گاه شاهد اين هستيم كه نقش و بهاى شايسته به توسعه فرهنگى داده نمى‏شود. و تجربه هم در كشور ما و هم در ساير كشورها نشان داده است آن دسته از راهبردهاى توسعه كه نسبت به عناصر فرهنگى حساسيت و عنايت نداشته‏اند، ثمرات و دستاوردهايشان با خطرات و تهديدات جدى روبرو مى‏شود.

جواب سؤال 7 . دشمنان انقلاب اسلامى همچون رژيم صهيونيستى و تحليل‏گرانى كه با نگرش منفى به انقلاب مى‏نگرند. آن را به مشابه زلزله‏اى بزرگ ياد مى‏كنند كه منطقه و جهان را لرزاند، هر چند اين نگرش منفى انقلاب را مخرب و ويرانگر قلمداد مى‏كند اما در بطن خود اين پيام و اعتراف را دارد كه انقلاب اسلامى به صورتى وسيع و عميق جهان را تحت تأثير قرار داد و فصلى نوين را در تاريخ بشرى گشود فصلى كه در سال‏هاى پايانى قرن بيستم، موجد تحولات عظيم گرديد.

به طور كلى تأثيرات فرهنگى انقلاب را مى‏توان در سطوح زير تقسيم كرد:

الف) افكار عمومى جهان و توجه آنها به مفاهيم جديد و يا فراموش شده مانند معنويت، دين، اخلاق در زندگى اجتماعى و سياسى، رابطه سياست و دين، مردمسالارى دينى در قالب نظام حكومتى جمهورى اسلامى، ارزش و اصول و...

ب) بيدارى توده‏هاى مسلمان و تقويت هويت دينى‏شان

پ) الگوى فكرى، تئوريك و عملى جنبش‏هاى اسلامى در سطح جهان اسلام

ت) كمك مؤثر به تقويت آرمان‏هاى دينى و سياسى در سطح جهان اسلام از جمله آرمان فلسطين

ث) تحول در برداشت‏ها و تحليل‏هاى روشنفكران، تحليل‏گران، انديشمندان، بويژه در سطح جهان اسلام نسبت و وضعيت موجود و آينده

ج) رواج مباحث و موضوعات و مفاهيم فرهنگى جديد در سطح مراكز علمى، تحقيقاتى و دانشگاهى و برپايى همايش‏ها و نشست‏هاى علمى بى‏شمار

چ) الهام‏بخشى انقلاب در نگرش هنرمندان، نويسندگان، شاعران در سطح كشورهاى جهان سوم بويژه جوامع مسلمان.

جواب سؤال 8 . در آستانه پيروزى انقلاب اسلامى ايران گرچه كمونيسم به آخرين سال‏هاى عمر خود نزديك بود اما هنوز شرايط بگونه‏اى نبود كه فروپاشى قريب‏الوقوع آن پيش‏بينى گردد در آن دوره دو گفتمان فرهنگى رقيب در برابر انقلاب اسلامى در عرصه بين‏المللى وجود داشت كه عبارت از فرهنگ غربى و فرهنگ كمونيستى بود. از آنجا كه گفتمان فرهنگى كمونيستى از بن مايه‏هاى تفسير مادى تاريخ نشأت مى‏گرفت و براساس اصل زير بنا و رو بنا قائل به شكل‏گيرى انقلاب بر مبناى شيوه توليد خاص هر دوره بود. انقلاب ايران را انقلابى بوژروازى تفسير مى‏كرد كه از دين اسلام و برخى اصول و مفاهيم آن به عنوان ابزارى براى پيشبرد اهداف خود بهره گرفته است تناقض‏هاى آشكار و بن‏بست اين تفسير كه از يكسو دين را افيون معرفى مى‏كرد و از سوى ديگر انقلابى عليه امپرياليزم بر مبناى باورهاى دينى شكل گرفته بود در سطح جهانى و نه داخلى چندان رونقى نيافت و رقيب جدى نبود چرا كه بلافاصله نيز با بحران‏هاى درونى و نهايتا فروپاشى كمونيزم از گردونه خارج شد.

اما گفتمان غالب كه روز به روز نيز ابعاد بيشترى يافته است از سوى غرب سازمان‏دهى و هدايت مى‏شود و با بهره‏گيرى از شيوه‏ها و ابزارهاى متنوع و پيشرفته نه در پى رقابت و نه تعامل بلكه هدف آن تحميل فرهنگ غرب و استحاله فرهنگ ملى و دينى است اين جريان امروز در لواى فرايند جهانى‏سازى و همانندسازى جلوه‏گر شده است و با استفاده از سازمان‏هاى بين‏المللى، رسانه‏هاى گروهى، ماهواره، اينترنت و... به صادرات فرهنگى مبادرت مى‏نمايد كار ويژه اساس تهاجم فرهنگى بر دو پايه استوار است: استحاله و مسخ و نابودى ارزشهاى ملى و دينى و اشاعه فرهنگ خود. تعلق جوانان به ارزشهاى دينى و اصالت‏هاى فردى و سپس پذيرش كالاى فرهنگى غرب است. از اينرو غرب بيش و پيش از آنكه به تجاوز نظامى مستقيم بينديشد، فرهنگ و هويت انقلاب را هدف قرار داده است.

جواب سؤال 9 . عصر حاضر بدون ترديد بيش از هر چيز ديگرى عصر ارتباطات جهانى است. اما مهمترين معضل جهان فرهنگى ما، ساخت نخبه‏گراى فرهنگ غربى است كه متاثر از روحيه برترى‏جويى و سلطه‏طلبى كه ريشه در تاريخ استعمارى آن دارد در پى تهاجم همه جانبه و همانندسازى ساير فرهنگ‏هاست. اين امر همانگونه كه گفته شد به دليل خود شيفتگى فرهنگ غربى است كه ناشى از رفتارهاى مصرفى در كشورهاى صنعتى مى‏شود. زيرا وقتى همه چيز بر مدار مصرف شكل گرفت انسان‏ها خودخواه و خود محور مى‏شوند و اين رفتار خودپسندانه به صورت قوم مدارى در روابط بين‏المللى بازتاب مى‏يابد.

بنابراين مى‏توان برخى از مولفه‏ها و شاخص‏هاى تهاجم فرهنگى را به اين شرح بيان نمود

ـ به سمت نشناختن فرهنگ‏هاى ديگر

ـ خصومت‏ورزى و احساس برترى‏طلبى نسبت به ساير فرهنگ‏ها

ـ تلاش در جهت همرنگ كردن ديگران و همانندسازى فرهنگى

ـ جبهه‏گيرى در مقابل نقد فرهنگ غربى

ـ اعتقاد به قانون تاريخ بقا در عرصه فرهنگى و تلاش براى تحقير و منكوب كردن ارزش‏ها، باورها، آداب و سنت‏هاى بومى.

ـ تهاجم به اعتقادات و باورهاى دينى

ـ تهاجم به معيارهاى اخلاقى، عاطفى و احساسى

به نظر مى‏رسد تعيين استراتژى دفاع در مقابل جريان تهاجم فرهنگى نوعى انفعال را به ذهن متبادر مى‏سازد اين درست است كه جهان ما و بويژه جهان اسلام و على‏الخصوص انقلاب اسلامى كه منادى بيدارى اسلامى است در برابر تهاجم وسيع فرهنگى غرب قرار دارد اما آنچه براى ما مهم‏تر مى‏نمايد پرداختن و توجه به بعد ايجابى موضوع است نه سلبى. به عبارت ديگر به جاى آنكه تمام نيروها حرف مقابله با امواج تهاجم فرهنگى شود و يك به يك در پى خنثى نمودن تاثيرات آن باشيم بايد به مفاهيمى چون رشد درون‏زا كه برگرفته از پشتوانه‏ها و ذخاير فرهنگى عظيم خودمان مى‏شود توجه خاص نمائيم. آنچه مسلم است هم تاريخ و تمدن درخشان ماقبل از اسلام و هم اقيانوس بى‏انتهاى فرهنگ و تمدن اسلامى ما سرچشمه‏هاى جوشان و زلال معرفت و علم و فرهنگ است كه تجربه تاريخى انقلاب‏اسلامى نشان داد مى‏تواند منشا تحول و دگرگونى عميق در جهان امروز باشند. آنچه بيش از هر چيز بدان نيازمنديم، استخراج، تصفيه و بكارگيرى اين عناصر، مفاهيم و آموزه‏ها منطبق با نيازهاى اين نسل و با زبان و ادبيات نوين و قابل فهم جامعه امروز مى‏باشد. بديهى است نسل و جامعه امروز هنگامى كه به معرفت و خودآگاهى مطلوب و رشد درون‏زاى دست يافت در برابر ابداع فرهنگى كه فقط كف‏هاى خود را به صخره مى‏كوبد، استوار و پابرجا خواهد ماند.

به طور كلى ايجاد روحيه گفتگوى منطقى در سطح نخبگان... تمركز بر مشتركات فرهنگى و تقويت آنها و تعادل و تبادل فرهنگى به عنوان سياست اساسى مى‏تواند راهكارهاى مناسبى در مقابل تهاجم فرهنگى باشد.

جواب سؤال 10 . در حقيقت وجود چالش در تمامى جوامع و انقلابات امرى كاملاً بديهى و به اقتضاى هويت متغير بشر ضرورى است مهم آن است كه چالش‏ها به عنوان جزئى از حيات جامعه پذيرفته شوند و براى تبديل آنها به حرمت از تمامى امكانات و زمينه‏ها بهره گرفته شود.

در خصوص توسعه فرهنگى، فرايند دست كشيدن از تفكر عاطفى درباره جهان نقش تعيين كننده دارد در اين فرايند واكنش ما به محيط انسانى و طبيعى و كنترل بر آن عوامل به طرز فزاينده توسط ملاحظات اجتماعى و عقلانى تنظيم مى‏شود.

واقعيت آن است كه ما كمتر به مسائل فرهنگى توجه كرده‏ايم و شايد بتوان گفت كه عرصه فرهنگ به خصوص در سال‏هاى پايانى سازندگى به فراموشى سپرده شد. اين روند تا حدود زيادى طبيعى بود چرا كه پس از جنگ يعنى دوره سركوب طبيعى توقعات مادى افراد سمت و سوى برنامه‏ها تامين نيازهاى اقتصادى جامعه بود. با اين روند الگوى مصرف تعيير كرد و با رشد آگاهى‏هاى اجتماعى از شدت آرمان‏هاى انقلابى كاسته شد. رفاه‏طلبى، استفاده از رانت‏هاى سياسى و... كاركرد فرهنگى نظام را با مشكل روبرو كرد. از سوى ديگر تكنولوژى‏هاى رسانه‏اى (ماهواره، اينترنت و...) به جامعه سرازير شد. بدليل فقدان استراتژى فرهنگى و عدم تلاش براى فرهنگ‏سازى و عدم انسجام منطقى دستگاههاى فرهنگى حوزه فرهنگ كارآمدى خود را از دست داد.

با رشد جمعيت نسل جديدى پا به ميدان گذاشته است كه به دليل سرعت تحولات ساختارى حضور او كاملاً درك نشد، اين نسل انگاره‏هاى نوينى را با خود پديد آورد و نيازهاى فرهنگى جديدى را مطالبه مى‏كند.

از اينرو تداوم سياست فرهنگى انقلاب و توسعه آن در گرو انتقال مفاهيم با زبان جديد و منطق با نيازهاى اين نسل است تقاضا براى جابه‏جايى سلسله مراتب ارزشى، قرائت‏هاى نو و امروزى در بنيادهاى فرهنگى و ارائه چهره متعادل از اين چالش جدى در عرصه فرهنگ و توسعه فرهنگى است و همه اين چالش‏ها مى‏تواند به عنوان يك فرصت مورد استفاده قرار گيرد زيرا جامعه جوان درنسل حاضر آمادگى پذيرش آن را دارد.

جواب سؤال 11 . اين حقيقت را نمى‏توان كتمان كرد كه فعاليت‏هاى فرهنگى خارج از كشور آن چنان كه شايسته عظمت اين انقلاب است، نبوده است. در حقيقت قدرت عظيم معنوى و آموزه‏ها و مفاهيم انقلاب اسلامى آنچنان بوده است كه انوار تابناك آن جهان معاصر ما را متاثر ساخت.

البته اين واقعيت را نمى‏توان ناديده گرفت كه موانع بسيار مهمى نيز بر سر راه فعاليت‏هاى فرهنگى در خارج از كشور وجود داشته است. از جمله اين موانع، تهاجم همه جانبه جهان استكبار به انقلاب اسلامى در عرصه‏هاى مختلف از جنگ هشت ساله تا تهديدات نظامى و اقتصادى و رسانه‏اى و... از همان روزهاى نخست انقلاب، سوق يافتن امكانات مادى و معنوى كشور به مدت يك دهه به سمت حفظ موجوديت كشور و دفاع در برابر تجاوزات نظامى، و كمبود فقدان برنامه‏ريزى و نيروهاى انسانى توانمند و آشنا با مقتضيات زمان و مكان و روش‏هاى ظريف فعاليت فرهنگى در خارج از كشور.

با اين حال همانگونه كه اشاره شد ابعاد و عظمت انقلاب اسلامى ايران همانند خورشيدى فروزان در اقصى نقاط جهان پرتو افكند و موجبات تحولات فكرى، فرهنگى و اجتماعى فراوانى شد. كه در دنياى اسلام به شكل بازخيزى جريان اسلام‏گرا و تجديد حيات هويت اسلامى و ارائه الگوى عملى مردم‏سالارى دينى قابل مشاهده است.

آنچه گفته شد به معناى ناديده گرفتن فعاليت‏هاى شهر در عرصه خارج از كشور نيست. حركت‏ها و اقدامات بسيار مفيدى در زمينه‏هاى مختلف صورت گرفت كه مى‏توان آنها را در موارد زير بيان نمود.

الف) گسترش ارتباطات و تعاملات فكر و فرهنگى با انديشمندان، صاحبنظران، مراكز و نمادهاى فرهنگى غيردولتى، مجامع و سازمان‏هاى منطقه‏اى و بين‏المللى

ب) فعاليت‏ها و اقدامات فرهنگى در زمينه‏هايى مانند سينما، موسيقى، كتاب، نمايشگاه، تبادل گروههاى هنرى و فرهنگى،

پ) فعاليت‏هاى سودمند و مؤثر بسيارى از ايرانيان مقيم خارج از كشور در معرفى فرهنگ و سرزمين ايران به عنوان اقليت ممتاز، برجسته و داراى نقش علمى و اقتصادى برتر از ساير اقليت‏هاى مقيم در خارج از كشور.

جواب سؤال 12 . ناگفته پيداست كه مولفه‏هاى تشكيل دهنده و اجراكننده يك حركت، سمت و سوى استمرار و بقاى آن را نيز تعيين مى‏كند و اصولاً در ارزيابى توفيق يا عدم توفيق يك حركت و نهضت، اين نكته بسيار اساسى و بنيادى است كه آيا مؤلفه‏هاى ابتدايى جهت تشكيل حركت و نهضت، همچنان در استمرار و استدام آن موجود است يا خير.

اين سخن مقدمه بيان اين مطلب است كه انقلاب اسلامى ايران يك حركت با اهداف و روش‏هاى فرهنگى بوده است به خصوص آن جزء از فرهنگ به نام دين و باورهاى دينى كه در فطرت و جان انسان‏ها خانه دارد و اين عنصر، نقش اساسى در اين جنبش داشته است. سخن بزرگى است كه ما با نهج‏البلاغه مجسمه عدل و عدالت انقلاب كرديم اما در طى راه، بعضا از اين مقوله فاصله پيدا كرديم. لذا مهمترين ميثاق و محور در نزديكى به يك اجماع در رهيافت‏هاى توسعه فرهنگى، همان مولفه‏هاى تشكيل دهنده نهضت است و سرزمين، زبان، آداب و اعتقادات در كانون چنين اجتماعى قرار دارند.

جواب سؤال 13 . روحانيت ايران داراى ويژگى‏هاى خاص و بسيار مهمى است كه در جريان روند مبارزات مردمى نقش پيشرو و بيدارى بخش داشت اين ويژگى‏ها عبارتند از: جايگاه و پايگاه اجتماعى روحانيت كه برخاسته از متن طبقات مردم بويژه طبقه محروم هستند و با تمام وجود با رنج و درد توده‏هاى مردم آشنا مى‏باشند.

ويژگى ديگر روحانيت استقلال اقتصادى آنها از نظام حاكم بر جامعه ايران قبل از انقلاب اسلامى بود. و به همين دليل در خدمت دستگاه ستمگر قرار نمى‏گرفت. زندگى بى‏آلايش و به دور از تجملات روحانيون نيز بى‏نيازى و آزادگى آنها را سبب شده است.

اما مهمترين ويژگى روحانيت ايجاد ارتباط عميق با مردم و معرفى مفاهيم و ارزش‏هاى دينى و انقلابى بود. همانگونه كه قبلاً اشاره شد محور و زيربناى انقلاب اسلامى، عنصر فرهنگى بود و اساس و محور معرفى و ترويج فرهنگ حركت آفرين نيز روحانيت انقلابى بود كه عناصر ارزشى و فرهنگى را با نيازهاى جامعه ايران پيوند زد. به گفته رابرت گراهام كه از تحليل‏گران آمريكايى است «واقعيت آن است كه روحانيت ايران در ميان مردم زندگى نموده و ارتباط نزديكى با آنها داشته و به احساسات توده‏ها آگاهى بشرى دارد. مسجد جزء لاينفك زندگى توده‏هاى مردم و بازار است»

نقش و تاثير روحانيت پس از انقلاب ابعادى عميق‏تر و نهادينه‏تر مى‏يابد. اگر حال و هوا و شور انقلابى، فرصت چندانى را براى پرداختن عميق به موضوعات فرهنگى نمى‏داد با پيروزى انقلاب و فراهم شدن بسترهاى لازم بدست گرفتن كنترل مراكز فرهنگى و تبليغى زمينه براى طرح مسائل فرهنگى پيش از هر زمان آماده شد و روحانيون بدون وجود موانعى كه تا پيش از انقلاب در برابر فعاليت‏هاى فرهنگى وجود داشت نقش و تاثير شگرفى در جريان‏سازى فرهنگى و تعميق و نهادينه كردن مفاهيم و ارزش‏هاى دينى ايفاء نمودند. كه تبلور آن را در جريان هشت سال دفاع مقدس و عرصه‏هاى مختلف اجتماعى و هوشيارى مردم در برابر توطئه‏هاى دشمنان مى‏توان مشاهده كرد. هرچند آنچه كه جامعه و به ويژه نسل جديدى كه دوران انقلاب را درك نكرده است بدان محتاج است، تبيين ارزش‏ها و آرمان‏هاى دينى براساس زبان قابل فهم و جديد نسل امروز است، چيزى كه رسالت خطير آن بر دوش روحانيت است چرا كه تبيين و نهادينه كردن ارزش، مفاهيم و آرمان‏ها و آموزه‏هاى اصيل انقلاب اسلامى كه برگرفته از فرهنگ دينى است بدون حضور فعال روحانيت غيرممكن خواهد بود و اين امر مستلزم پاسخ‏هاى مناسب به مسائل عصر و نسل حاضر از سوى روحانيت است.