| مجلات >انديشه انقلاب اسلامى>شماره8 و7 |
با عنايت به محور مطالب اين شماره «فرهنگ و انقلاب اسلامى» با تنى چند از محققان ارجمند و استادان محترم دانشگاهها:
1 ـ پروفسور سيد حسن امين (استاد دانشگاه گلاسكو كاليدونيا و سرپرست دايرةالمعارف ايران)
2 ـ دكتر محمدحسن قديرى ابيانه (مشاور رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام و كارشناس ارشد مسايل استراتژيك)
3 ـ دكتر سيدحسن يثربى (استاد دانشگاه علامه طباطبايى)
4 ـ دكتر طوبى كرمانى (استاد دانشگاه و مديركل امور اجتماعى و ايرانيان خارج از كشور سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى)
گفتگويى صورت گرفت كه با سپاس فراوان از استادان فاضل گرانقدر، ديدگاهها و تحليلهاى ايشان را در پاسخ به پرسشهاى زير به نظر علاقمندان و خوانندگان محترم مىرساند:
* * *
1. جايگاه ايدئولوژى در شكلگيرى فرهنگ و نقش آن در پيروزى انقلاب اسلامى را چگونه ارزيابى مىكنيد؟
2. گفتمان فرهنگى انقلاب اسلامى؛ دقايق و نتايج حاصل از آن را به چه نحو مىتوان تبيين نمود؟
3. آسيبشناسى فرهنگى انقلاب اسلامى ايران را با توجه به نگرشى انتقادى به وضعيت فرهنگى جامعه پس از وقوع انقلاب اسلامى را چگونه ارزيابى مىنماييد؟
4. ارزيابى خود را نسبت به آنومى فرهنگى و وقوع انقلاب اسلامى در ايران با توجه به نگرشى انتقادى به وضعيت فرهنگى در ايران قبل از وقوع انقلاب را تشريح فرماييد؟
5 . بررسى تطبيقى رهيافتهاى فرهنگى در تبيين انقلاب اسلامى را چگونه بررسى مىنماييد؟ بررسى تطبيقى نظريات مختلف انديشمندان داخلى و خارجى از ديدگاه فرهنگى نسبت به انقلاب اسلامى ايران.
6 . جايگاه فرهنگ در توسعه كشور كجاست؟ و برنامههاى پنج ساله كشور چه نقش و تأثيرى در آن دارد؟
7 . تأثيرات فرهنگى انقلاب اسلامى در سطوح مختلف فرامنطقهاى را چگونه ارزيابى مىكنيد؟.
8 . بررسى گفتمانهاى فرهنگى رقيب و چگونگى تعامل آنها با انقلاب اسلامى در عرصه وقوع، پيروزى و استمرار انقلاب اسلامى در ايران چگونه ارزيابى مىنماييد؟
9 . مؤلفهها و شاخصههاى تهاجم فرهنگى چيست؟ و در دفاع فرهنگى چه مسايلى را بايستى مورد توجه قرار داد؟
10. چالشها و فرصتهاى توسعه فرهنگى در انقلاب اسلامى ايران كدام است؟
11. نقش فعاليتهاى فرهنگى خارج از كشور در معرفى انقلاب اسلامى و پيشرفتهاى فرهنگى حاصله از آن چيست؟
12. از نظر جنابعالى، اجماع در رهيافتهاى توسعه فرهنگى در داخل ايران بر چه پايههايى بايد استوار باشد؟ مؤلفههاى اجماع فرهنگى كدام است؟ نقاط اشتراك كجاست؟
13. نقش روحانيون را در پويايى فرهنگى ملت ايران قبل، حين و پس از پيروزى انقلاب اسلامى چگونه ارزيابى مىنماييد؟
* * *
جواب سؤال 1. بىشك و شبهه، فرهنگ غالب بر ساختارهاى آموزشى، ديوانى، قضايى، نظامى، هنرى ايران قبل از انقلاب از محتواى جدى، عميق و سنتى خود به تدريج خالى شده بود و همين تخليه در گرايش نسل جوان، دانشجو و پيشرو، به دين، مذهب و سنتهاى فرهنگ بومى در برابر تقليد كوركورانه ايران آن زمان از غرب تأثير بسيار جدى داشت؛ مهمتر از همه، اينكه چون دستگاه حاكمه به طور جدى و رسمى از نوعى ايدئولوژى مقبول جهانى برخوردار نبود و تنها از راهكارهاى عملى غرب در زمينه صنعت و اقتصاد استفاده مىكرد و پشتوانه ايدئولوژيك براى خودش نداشت، ايران آن زمان نيازمند نوعى ايدئولوژى بود كه نزد بيشتر مردم مقبوليت و مشروعيت بيابد.
يكى از ايدئولوژىهاى آن زمان مورد قبول اقليت محدود؛ اما روشنفكر و علاقمند به سياست، ايدئولوژى «ماركسيسم لنينيسم» بود و گروههايى از اوايل مشروطيت و مخصوصا در زمان رضاشاه «گروه 53 نفر» آن را قبول كرده بودند. پس از سقوط رضاشاه در شهريور 1320 با تأسيس حزب توده بزرگترين حزب ايدئولوژيك كه در ايران سابقه داشت همين حزب توده بود. البته در مقابل آن، گروههاى فراوانى وجود داشتند كه ايدئولوژى اسلامى را توأم با سوسياليسم، توأم با افكار اجتماعى و عدالت اسلامى به جامعه ارائه مىدادند. مثلاً پس از شهريور 1320 در مبارزه با تودهاىها و كمونيستها جمعيتى به نام «جمعيت خداپرستان سوسياليست» يا «سوسياليستهاى خداپرست» پيدا شده بود. سوسياليستهاى خداپرست، الحاد و انكار خدا و آداب دينى را، لازمه سوسياليسم نمىدانستند، يعنى توحيد و خداپرستى را معارض داشتن نوعى نظام اجتماعى عادلانه نمىدانستند، بلكه مىگفتند: «حضرت على مىتواند بهترين اسوه عدالت اجتماعى باشد و اسلام و آموزههايش در زمان ظهور و در طول قرون، با عناوين و احكامى مانند: الزرع للزّارع. مىتوانست عدالت اجتماعى و اقتصادى را در جامعه بياورد و به منصه ظهور برساند.
به هر جهت، بعد از كودتاى 28 مرداد 1332 كه آزادى نسبى براى اظهار عقايد در ايران از ميان رفت و اختناق سياسى ايجاد گرديد اين دو ايدئولوژى جامعه ايرانى، كه يكى اسلامى و آن ديگرى تودهاى يا ماركسيسم لنينيسم يا «مائوئيسم» و چپگرا بودند و اين دو مورد، برنامههايى بودند كه داراى ايدئولوژى بودند، امّا در نهايت در سالهاى قبل از انقلاب، در اثر عدم وجود نوعى ايدئولوژى مناسب جهت معارضه با اين دو ايدئولوژى، حكومت وقت شكست خورد؛ چرا كه حكومت پادشاهى ايران در آن زمان تبليغ مىكرد كه نظام شاهنشاهى هخامنشى و ساسانى، ميراث فرهنگى و ريشههاى تاريخى و خلاصه رمز بقاى دولت 2500 ساله ايران است، در حالى كه اين ادعا به هيچ وجه به عنوان نوعى ايدئولوژى براى اكثريت طبقه فرهيخته، باكمال و باسواد نمىتوانست قابل قبول باشد. موضوع اين است كه كشور ما در روزگاران گذشته، همواره تا قبل از مشروطيت داراى نظام استبدادى بوده است، محمدرضا شاه در اوج قدرت خود، مثل شاهان مستبد، تمام قدرت را در انحصار خود داشت، مصدر و منشأ قانونگذارى محسوب مىشد و اراده وى، اراده عالى بود. او مىخواست كه خود را با عنوان رهبر در جامعه مطرح كند. اما چنين ايدئولوژى در هيچ نقطهاى از دنيا قابل طرح نبود. چون دنيا به سوى تكامل اجتماعى و مشاركت سياسى و اجتماعى به نفع اكثريت مردم حركت مىكرد. در نتيجه ايدئولوژىهايى كه بر پايه نظام شاهنشاهى قرار داشت - در، معارضه با دو ايدئولوژى مذكور در بالا - بود و گرايشهاى به ناچار فعالان و جوانان بايد به يكى از اين جهت سمت و سوى مىگرفت.
معمولاً هر برنامهاى از طرف رژيم پهلوى طرح مىشد، از جهت فكرى و ذهنى براى نسل جوان قابل پذيرش نبود، كسانى كه به داشتن پست علاقمند بودند و مىخواستند به لحاظ مراتب اجتماعى ترقى كنند و نيز در زدوبندهاى سياسى و اقتصادى و... شركت داشته باشند، خودشان را نشان مىدادند و به چنين مكتبى تظاهر مىكردند و به دروغ خود را معتقد به اين نوع سيستم نشان مىدادند؛ در حالى كه اعتقادى به آن نداشتند. در واقع اعتقاد جدىِ فكرى و گرايش ايدئولوژيك منحصر در دو حزب مذكور يعنى چپ و اسلامى بود. اسلاميون و علاقمندان به اسلام، با توجه به اينكه در ايران هزار و چهارصد سال پيشينه تبليغات دينى و اعتقادات دينى وجود داشت و اين ايدئولوژى مظلوم واقع شده بود گرايش به اين سمت پيدا كرده بودند. در اين ميان تعداد زيادى از افراد كه خيلى از جهت عملى پايبند به ديانت نبودند و به اصطلاح «عامل» نبودند از جهت ذهنى، دين اسلام، و اسوههاى عدالت اجتماعى، حكومت عادلانه امام على يا قيام امام حسين را، براى خودشان به عنوان الگو پذيرفته بودند و از اين جهت جايگاه ايدئولوژى در شكلگيرى فرهنگ به طور عام و در پيروزى انقلاب 1357 كاملاً و به شكل بارزى مشهود است.
جواب سؤال 2. انقلاب 1357، اولين نمايشى بود كه افكار و انديشهها و ايدئولوژى بومى اكثريت مردم يك كشور اسلامى و شرقى را بر بافتها و توليدشدههاى نظامهاى غيرشرقى، تسلط داد و بار ديگر براى افكار و انديشههاى بومى در سطح جهان عزت و احترام ايجاد كرد. به اين معنا كه ما از آغاز شكست ايران در جنگ ايران و روس، در زمان فتحعلىشاه، به قدرت صنعت غرب و نظم نوين جامعه اروپايى با نظر اعجاب و شگفتى نگاه كرديم و اين باعث ضعف در خودباورى و اعتماد به نفس گرديد.
بنابراين تمامى راههايى كه ما از آن زمان تا سال 1357 خورشيدى براى اصلاح امور و تقويت نظام سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى، دانشگاهى، ادارى و ديوانى داشتيم، به صورت تقليد بسيار سادهاى از الگوهاى غرب بود.
همچنين منبرهاى فكرى و فلسفى ما نيز همگى دنبالهروى نظامهاى غربى و فلسفههاى غرب بود. اما در اين مقطع انقلاب 1357، اولين بار بود كه يك فرهنگ بومى و كاملاً خودى توانست اصالت خود را در برابر نظامهاى فرهنگى غرب تثبيت نمايد. و اين موضوع نيز، تأثيرات فوقالعادهاى در سطح جهان داشت؛ زيرا در عرصه بينالمللى پيوسته سابقهاى موجود بوده است كه در تمام اين موارد، حكومتهاى جهان سوم پيوسته در حال عقبنشينى و فرار از مرزهاى فرهنگى خود بودهاند.
اين اولين بار بود كه يك ايدئولوژى غيرغربى يك نهاد جاافتاده سياسى را كه به اصطلاح متحد رسمى غرب و مدافع منافعش در اين منطقه بزرگ بود، شكست داد و در اين راستا، موقعيت آشكارى را ايجاد كرد كه سرآغاز نهضتها و تفكرهاى بسيار زيادى در سطح جهان گرديد.
بنابراين تأثير عمدهاى كه فرهنگ اسلامى با پيروزى انقلاب 1357 در سطح بينالمللى داشت، اين بود كه اسلام و تشيع را تا حدى كه بتواند يك نظام توانمند نظامى و ارتشى قوى را كنار بگذارد، براى نخستين بار مطرح كرد و در گوشه و كنار جهان موجب تثبيت ايدئولوژى اسلامى و همچنين، استفاده سياسى از اسلام شد كه پيش از آن اگر از شريعت و احكام اسلام، صحبتى در هر كدام از كشورها مىشد، در سطح داخلى محدود بود به اينكه قوانين اسلام در مسائل ازدواج و طلاق تعدد زوجات و خمس و زكات و مسائل اخلاقى رعايت گردد و هيچگاه بيش از اين به عنوان عاملى جدى و به خصوص به صورت ايدئولوژى سياسى، در ديگر كشورها به طور كامل مطرح نشده بود و در هر جا كه طرح شده بود نيز پيوسته با شكست مواجه گرديده بود، در حالى كه از اين پس حالتى پيروزمندانه داشت.
جواب سؤال 3. مشكل عمدهاى كه از جهت فرهنگى، پس از انقلاب ايجاد شد، اين بود كه سوار بر امواج اسلامدولتى و اسلامباورى؛ به جاى آنكه موجباتى براى پالايش سنتهاى واپسگرا ايجاد شده باشد و چيزهايى كه به سود اسلام و جامعه هست، پياده شود، رجوعى به قهقرا در مسائل خاص شد و بر اثر ناكارآمد بودن سنتها از يك سو، و نداشتن مديريت صحيح از سوى ديگر پس از تجارب بسيار همه آن ارزشها كنار گذاشته شدند حال آنكه، اگر از همان آغاز با ديدى جدىتر و امروزىتر، از گرايشهاى عمومى به ديانت و اسلام استفاده كرده بوديم، مىتوانستيم موجبات يك مرحله تجربى را پيدا كنيم و متوجه شويم كه چه قسمت از مسائل و ارزشهاى امروز چيزهاى خوبى نيست و به چيزهايى كه پيش از آن مطرح بوده، برگرديم. مثلاً: فرهنگى كه در سنت بسيار قديم ايران وجود داشت كثرت فرزند ارزش محسوب مىشد، در اواخر دوره سلطنت، تكفرزندى يا داشتن فرزند كمتر مطرح گرديد و به تدريج در جامعه جاافتاده و ارزش شده بود، اما انقلاب كه پاگرفت، گفتند: «نخير، اين خلاف شرع و ديانت است و محاسن و مزاياى كثرت اولاد، جا افتاد مسئله سالها تبليغ شد و باعث كثرت جمعيت گرديد.» حالا امروز گفته مىشود ما بايد حق ديگران را هم رعايت كنيم و تعداد اولاد هر خانواده بايد به اندازهاى باشد كه جامعه به آن نياز داشته و بتواند آنها را تربيت كند. اشتغالزايى داشته باشد و آنها افراد سعادتمندى باشند. در آن زمان اين تفكر سنتى بدون اينكه پالايش شده باشد، مورد قبول قرار گرفت و حالا بعد از مدتى، اين مسائل كنار گذاشته شد. نمونه ديگر تجربه ماست در مسائل مربوط به بانكدارى؛ مدتهاى مديد مسئله بانك و اقتصاد به امورى وابسته بود كه از جهت فقه سنتى ممكن بود الگوهايى براى آن وجود داشته باشد، اما آن طور كه بايد و شايد، موجب شكوفايى اقتصادى جامعه نمىشد. امروز پس از مدتها در عمل همان مسائل قديم و روندهاى بانكدارى مقبول جهانى، مجدد مورد استفاده قرار گرفته است، حال آنكه جامعه بايد زودتر از اينها از جهت فرهنگى، خودش را تحت كنترل انديشههاى مترقى تصحيح مىكرد و كار به جايى نمىكشيد كه يك دوره مسئلهاى را تبليغ كنند و سپس كنار بگذارند.
البته در امر روابط بينالمللى و سياست خارجى، مسائل ديگرى وجود دارد. مثلاً پس از پيروزى انقلاب مدتها مسئله صدور انقلاب مطرح بود كه از جهت روابط بينالملل موضوع مقبولى نيست چرا كه ممكن بود، از آن تعبيرها و تفسيرهاى متفاوتى بشود، در عمل نيز صدور انقلاب به اين معنى بود كه ما مىخواهيم به كشورهاى ديگر تهاجم كنيم. مىخواهيم انقلابى كه در داخل كشورمان انجام شده را در نقاط ديگرى از دنيا سرپرستى كنيم و باعث تحريك شهروندان دولتهاى مسلمان جهان شويم.
بنابراين صدور انقلاب، حالتى ايجاد كرد كه بين همه نيروهاى همسايه ما و تمام قدرتمندان جهان حالت وحشت ايجاد شد. وقتى كسى مىخواهد كارى را انجام دهد، بدترين كار آن است كه قبلاً اعلام كند كه من مىخواهم به دشمن خودم شبيخون بزنم. مسئله ديگر اينكه، پس از مدتى مسئله تهاجم فرهنگى مطرح شد كه پس از روى كار آمدن آقاى خاتمى به «گفتوگوى تمدنها» تبديل شد در حقيقت اين سه مرحله، هر يك احوالى بود كه متناسب با زمان خودش چنانكه بايد و شايد نبوده و هيچ يك به اهدافى كه داشتند، نرسيدند. بنابراين از جهت آسيبشناسى فرهنگى اين مسائل با تعادل توأم نبود. در هر زمان مسئلهاى را مدنظر قرار دادند و كارهايى انجام شد كه چون با نظم و ترتيب صحيح و برنامهريزى دقيق انجام نشد، هيچ كدام به اهدافى كه خودشان داشتند، نرسيده و در نتيجه امروز آسيبهايى را كه انقلاب اسلامى ايران داشته، در عدم دسترسى به نتايج پيشبينى شده خلاصه مىگردد. و هيچ يك از اينها به اهدافى كه اعلام شد نرسيده است.
يعنى اگر ما اهداف اول انقلاب 1357 را آزادى و استقلال كامل ايران از غرب و همچنين ايجاد عدالت اجتماعى و اقتصادى بيشتر در كشور بدانيم، مىبينيم كه در عمل هيچ يك از اين اهداف آن طور كه خواسته مردم بوده است و مردم پشتيبانى خود را از آن اهداف بلند، با مشاركت تقريبا نود و چند درصدى در پيروزى انقلاب نشان دادند، نبوده است. بدين ترتيب به جهت عدالت اجتماعى و اقتصادى، شكافى كه بين طبقه ثروتمند و فقير وجود دارد امروز بيشتر شده است. كه البته بدون دليل نمىباشد و ما نيز نمىتوانيم خود را عارى از هر گونه مسئوليتى بدانيم. اگر انقلابى به وقوع پيوسته است و تحرك اجتماعى و مشاركت سياسى وجود دارد، به اين منظور است كه اين عوامل كنترل شوند و به آن اهداف برسند. اگر نه، هر نظامى با همه فساد و مشكلاتش مىتواند خود را توجيه كند، شاه مىتواند بگويد دليلى كه من وابسته به آمريكا شدم و بعد از كودتاى 28 مرداد، ديكتاتور شدم، چه بود؛ شاه به حدى به آمريكا وابسته شد كه كاپيتولاسيون را رواج داد. اما مىتواند بگويد: «به من زور گفتند. من نمىخواستم كه آنها به ايران بيايند، آنها گفتند آمريكائيها اگر جرمى مرتكب شدند، دادگاههاى ايران، كارى با آنها نداشتند، و حق محاكمه آنها را نيز نداشتند، من زورم نمىرسيد، و آنها آمدند گفتند كه اگر اسلحه مىخواهيد و اگر مستشار نظامى آمريكايى مىخواهيد، بايد، اين را هم از پارلمان ايران بگذرانيد و من گذراندم.»
پس از گذشت سالها، زمانى كه ما از حداقل استقلال قضايى نسبت به شهروندان خارجى برخوردار شديم؛ يعنى اگر آنها در ايران مرتكب جرمى مىشدند، در كشور ما تعقيب مىگشتند و براى محاكمه به كشور خودشان بازگردانده نمىشدند، ما چنين حقى را در زمان محمدرضا شاه از دست داديم و در زمان نخستوزيرى حسنعلى منصور به همين دليل نيز منصور ترور شد.
بنابراين جامعه ايرانى، عوامل تحميل كاپيتولاسيون از طريق نظام شاهنشاهى و دلايل بروز چنين معضلى را از سوى نظام سابق نمىپذيرد و حرفش اين است كه آن دولت و حكومت بايستى منافع ملّى را در نظر بگيرد و آنچه را كه بيگانگان به زور مىخواهند بر اين مملكت تحميل كنند را نپذيرد. و راهحلى براى محفوظ ماندن فرهنگ و منافع ملى و فرهنگى اين مملكت از هجوم مقطعى و درازمدت كشورهاى بيگانه پيدا كند.
بنابراين اين انتقاد وارد است كه عواملى وجود داشت كه اوضاع اقتصادى و فرهنگى ما به اين مرحله رسيد و يك مديريت اصولى و درست با حفظ اين عوامل مىتواند خودش را از مهلكه و خطر نجات دهد و راهكارهايى براى چنين مشكلاتى بيابد. وگرنه اگر كسى بگويد كه من مىتوانم خوب حكومت كنم، مشروط بر اينكه هيچ عامل مخالفى وجود نداشته باشد، حرف بيهودهاى است؛ اين كه معنايش مديريت نيست. مديريت و حكومت صحيح عبارت از اينست كه آن عوامل نابهنجار و معارض را طورى كنار بزند كه بتواند به اهداف درازمدتش برسد. اهداف درازمدت، كه مهمترين آن اهداف داشتن جامعهاى سالم و ريشهدار مبتنى بر اصول و اعتقادات و فرهنگ بومى بود در ايران بسيار مطرح بوده و هست و معمولاً هيچگاه آن گونه كه بايد و شايد، انجام نگرديد؛ مثلاً حضور و ظهور ديانت در برههاى كه انقلاب پيروز شد، از امروز كه بيست و پنج سال از انقلاب گذشته است بيشتر بود؛ بيشتر به اين دليل بود كه مردم با استفاده از مواضع ايدئولوژيك اسلامى و سنتهاى مورد قبول جامعه شيعه توانستند آن انقلاب را به پيروزى برسانند.
پس در آن زمان دين در قلب مردم بود، مردم احساس خوبى از ديانت داشتند. در حالى كه اگر امروز آمار گرفته شود، به طور قطعى ديانت مردم بسيار كمتر از گذشته است و اين موضوع از معايب و آسيبهاى بزرگى است كه در اين زمان به فرهنگ انقلاب اسلامى وارد شده است.
جواب سؤال 4. قبل از انقلاب اسلامى، عمدهترين مشكل جامعه اين بود كه آزاديهاى سياسى و اجتماعى و فرهنگى و آزادى قلم وجود نداشت. ولى آزاديهاى ارتباط مرد و زن، آزاديهاى تفريحات سالم و ناسالم، كلوپهاى شبانه ديسكوها و انواع آزاديهايى كه جوانان در غرب دارند، در اينجا هم وجود داشت. اما اگر كسى به آنها دلخوش نمىشد و مىخواست مثلاً كتاب بخواند، خواندن برخى كتابها ممنوع بود؛ حتى از طرف دولت نيز اجتماعات كاملاً تحت كنترل بود. احزاب سياسى فعال و مستقل وجود نداشت. و نظام حاكم پيش از انقلاب با كمال وقاحت مدعى بود كه در ايران فقط يك حزب بايد وجود داشته باشد؛ حزب رستاخيز، و همه مردمى كه در اين كشور ساكن هستند بايد كه تابع فرمان شاه و عنصر اين حزب باشند و هر كس كه به عضويت حزب مورد قبول شاه درنيايد، مىتواند گذرنامهاش را بگيرد و از ايران برود.
بنابراين شاه بزرگترين عمل نامعقول و غيرعادى و غيرمتعارفى كه انجام داد اين بود كه مىگفت: اگر كسى به عضويت حزب رستاخيز درنيايد، از دو صورت خارج نيست: يا اينكه دشمن اين مملكت است و سوءنيت دارد كه در اين صورت جايش در زندان است و يا اينكه بايد از مملكت خارج شود. و اين يعنى كه هيچكس حق مشاركت و اظهارنظر سياسى و مخالفت و معارضه و مبارزه سياسى براى اهداف ديگرى كه در نظر او و همفكران و همانديشان او مىتواند مناسب جامعه باشد و در راستاى مصالح و منافع عام باشد، ندارد.»
در آن زمان هر فرد مىتوانست هر رمانى را كه مىخواست، بخواند، مشروط بر اينكه هيچ پيام سياسى در آن نباشد. يا هر نمايشى را يا هر رقاصهاى را يا هر هنرى را داشته باشد، ببيند، مشروط بر اينكه در آن، پيامى، ابهامى، ايهامى كه شخص پادشاه يا خانواده سلطنتى يا نظام سلطنتى يا زورگويىهايى كه در رژيمهاى ديكتاتور و حكومتهاى پليسى هست، نباشد.
آزادى بيان و مطبوعات نبود. مطبوعات را دو نوع مىبستند: يكى اينكه، تمام مجلات و روزنامهها، آنچه را كه در آن منتشر مىشد، سانسور مىكردند. دوم اين كه امتياز بعضى روزنامه را لغو مىكردند.
بنابراين اين اوضاع سانسور به قدرى مضحك شده بود كه در روزنامههاى كثيرالانتشار از مأموران ساواك، كسى را در آنجا گماشته بودند كه هر چيزى را قبل از اينكه چاپ شود، بخوانند تا با معيارهاى تحميلى ساواك برخوردى نداشته باشد.
وقتى اظهار نظرهاى مردم آزادانه قابل انعكاس در رسانهها نباشد، خواه يا ناخواه از طريق سرّى و مخفى و زيرزمينى، فعاليتها و مبارزات سياسى شكل مىگيرد و اين هنگامى است كه هر چه بيشتر به طرف افراط كشيده مىشود و مبارزات مسلحانه آغاز مىگردد و كار از دست عقلاى قوم و از دست كسانى كه مىخواهند جامعه سالم بماند، و فقط در آن تغييرات ضمنى و اصلاحات اصولى كه مستلزم رشد و رفاه و ارتقاى جامعه است، صورت گيرد، خارج مىشود و به دست تفنگدارها و مسلحان مىافتد كه آنها هم، ديگر كارشان از ايدئولوژى و پايبندى به اصول اخلاقى و فكرى در مىگذرد و جنبه انتقامجويى پيدا مىكند، براى اينكه مىگويند رفيق ما را، برادر و همفكر ما را كشتهاند، ما هم برويم يك نفر از سردمداران آنها را بكشيم. به همين ترتيب مىبينيم در زمان شاه برنامههايى بود كه بيايند خود شاه را گروگان بگيرند. زنش، فرح پهلوى و وليعهدش را گروگان بگيرند، اينها ديگر مسئله مبارزه جدى سياسى نيست. مبارزان مسلّح مىگفتند كه برادران و دوستان ما را در زندان دادرسى ارتش محكوم كرده و بعضى از آنها را اعدام خواهند كرد، ما هم پسر و زن شاه را گروگان مىگيريم، تا دوستان ما آزاد شوند. اين موضوع، بدان مفهوم جدى كه ما در نظر انسان از شهروند داريم ـ مبارزه معقول درست و حسابى و مشاركت سياسى ـ نيست و مسائلى است كه وقتى كسى وارد جنگ و اسلحه كشيدن شد و تفنگ به دست گرفت. پيش مىآيد.
عاملى كه اين نيروها به آن طرف كشيده شدند، اختناق عجيبى بود كه فرهنگ سياسى قبل از انقلاب، بر ايرانيان تحميل كرده بود. بنابراين جامعهاى را ايجاد كرده بودند كه به طور كلى فضاى سياسى توان شنيدن حتى آرامترين و معقولترين پيشنهاد اصلاحى را نداشت و همه مردم اجبارا بايستى با قدرتى كه نماينده مشروع مردم نبود و با كودتاى آمريكايى انگليسى، 28 مرداد 1332 بر اين كشور مسلط شده بود، اعلان هماهنگى كرده و آمادگى پذيرش بلاشرط آن نظام را مىداشتند و اين چيزى بود كه براى مردم خصوصا نسل جوان، بسيار دشوار بود. و هيچ راهى براى افراد علاقهمند و دلسوز، در جهت ايرادات و اعتراضات آزادانه در مورد نظام موجود و فرهنگ غالب قبل از انقلاب باز نگذاشته بودند و جاى هيچ اعتراضى نبود. بنابراين تنها راه اعتراضات زيرزمينى و مخفى بود. و عاقبت وقتى كه فرصتى پيش آمد كه مردم آزادانه به ميدان بيايند، تظاهرات ميليونى شروع شد؛ يعنى اين مردم قبل از اينكه چنين فرصتى به آنها داده شده باشد، همگى ناراضى بودند اما چون امكان تشكل اجتماعى وجود نداشت. همه ساكت بودند. اكثريت ساكت و محروم بودند و فقط عده بسيار اندكى زيرزمينى مشغول مبارزه بودند، آنها هم كه گرفتار مىشدند، يا اعدام مىشدند يا زندانهاى طويلالمدت بنابراين محاكمات سياسى بين 1332-1356 نشاندهنده آن است كه عدهاى از مبارزان اصلى با خشونت وارد مبارزات مسلحانه شده بودند. ساواك، كميته مشترك شهربانى و سازمان امنيت، و دادرسى ارتش هم هيچ رحم و شفقتى نسبت به اين مبارزان نشان نمىدادند. جوانان مبارزى را اعدام مىكردند كه در حقيقت زائيده جامعهاى هستند كه امكان بيان آزادانه افكار وجود نداشت و خواه يا ناخواه به آن راهها كشيده شده بودند.
جواب سؤال 5 . همانطور كه گفته شد هنگامى كه انقلاب پاگرفت، ما دو تا ايدئولوژى كاملاً جدى داشتيم. يكى اسلامى و ديگر چپ. اكثريتى هم بودند كه ايدئولوژى «سياسى» خاصى نداشتند، اما چون سنت فرهنگى و تربيت ملى ايرانيان، از نسلهاى گذشته تاكنون، همواره اسلامى بوده با واژگان اسلامى، ذهنيت اسلامى و شيعى و نيز سمبولها و الگوهاى دينى اسلامى، آشنايى داشتند؛ لذا براى تحرّك سياسى اكثريت، در انقلاب تمام حركتها پوشش اسلامى پيدا كرد و رهبر هم يك شخصيت مذهبى و مرجعى بود كه هيچ گونه خطا و تصور خطايى از او در ذهن اكثريت مردم خطور نمىكرد، در نتيجه، زير چتر يك قهرمان سنتى مقبولى كه داراى قداست و روحانيت خاصى بود و همچنين پيشينه مبارزه ممتد سياسى و پافشارى بر سر اصول را داشت، اين گروههاى مختلف، همگى رهبرى شخص واحدى را در مقابل آن نظام، پذيرفتند.
و اينكه در آن زمان كه چنان رهبرى به عنوان شاه وجود داشت، براى پيروزى يك انقلاب بايستى برايش بديل ايجاد كرد. چرا كه ذهنيت دو هزار و پانصدساله شاهنشاهى مردم چنان شكل گرفته بود كه كشور هميشه يك شاهى يا يك رهبرى داشته است و حالا كه مىخواهند شاه را از بين برود، بايد كسى باشد كه از جهت پشتيبانى عمومى مردم، هويت، شخصيت، قابل اعتماد و پدرگونه بودن، داراى خصوصيات و ويژگىهاى كريسمايى و وجاهت عمومى باشد.
اين خصوصيات در شخص واحدى جمع شده بود كه مردم همه از هر گروه و هر ذهنيتى مىتوانستند در وجود او اين چهره پدرگونه را ببينند؛ آن هم در مقابل شخصى كه فساد و ديكتاتورى و ستمپيشگى وى بر ايشان محرز شده بود. تقابل اين دو مانند امامحسين و يزيد بود. انتخاب، آسان بود و مردم از ايشان به عنوان رهبر پيروى كردند.
بنابراين در پاسخ سؤال شما، از جهت تطبيقى مثلاً در مصر، عراق و پاكستان، ما پيوسته نهضتهاى اسلامى داشتيم و نويسندگان حوزههاى علميه ايران و عراق، اكثر كتابهاى مبارزان نهضتهاى اسلامى را از عربى و اردو و انگليسى به فارسى ترجمه كرده بودند. براى مثال، كاملاً مشهود است كه نام رسمى كشور پاكستان، «جمهورى اسلامى پاكستان» مىباشد.
هنگامى كه در سال 1948 قرار بود كه هندوستان بزرگ تفكيك و تجزيه شود تا از استعمار انگلستان استقلال يابد، مسلمانها مىگفتند كه ما حاضر نيستيم كه سلطه انگليس را تبديل به سلطه هندوها كنيم. چرا كه آنها هم در نظر ما كافر هستند و نبايد به قاعده اعتلا، زير نظر كافران باشيم. بنابراين گفتند كه ما بايد براى مسلمانها كشورى تشكيل دهيم كه اين كشور با جمعيت زياد مسلمان در چارچوب يك نظام جمهورى اسلامى قرار گيرد كه اصول دينى و فكرى و فرهنگى آنها متفاوت و متمايز از هندوها باشد كه آنها اكثريت بودند. سرانجام هم اين امر انجام شد و مهاجرتهايى هم انجام شد و كسانى كه مسلمان بودند از آن طرف حركت كردند به اينجا و آن تعدادى كه هندو بودند از اين طرف به آنجا رفتند. امروزه پاكستان، رسما يك «جمهورى اسلامى» است و قوانين اساسى آن هم مىگويد: اسلام عمدهترين پايه نظام حقوقى آن كشور است.
اما در مقابل مىبينيم كه در تركيه نهضت و مبارزه سياسى، كاملاً برعكس بوده و به اين دليل انجام شده است كه نظام اسلامى خلافت را كه تا شكست عثمانى در جنگ جهانى اول وجود داشت، به كلّى كنار بگذارند و در قانون اساسى كه زير نظر كمال آتاتورك نوشتند، دولت تركيه را لائيك و سكولار اعلام كردند و اسلام را كاملاً منزوى كردند. و بيان داشتند كه اين كشور، كشورى لائيك و سكولار بوده و قائل به تداخل ديانت در سياست، نيست. بنابراين، اگر كسى بخواهد با حجاب به مدرسه رود، در آنجا مورد قبول نيست.
در تركيه كاملاً اصول سياسى و نظامات ادارى و ديوانى و فرهنگى غرب را كاملاً را پذيرا شدند؛ يعنى قانون مدنى خودشان را همان قانون تعهدات سويس قرار دادند، به عكس ايران كه قانون مدنى تدوين احكام شرعى برابر فقه اماميه بود. بله، در تركيه نظام اسلامى را ناكارآمد تشخيص دادند و كنار گذاشتند.
اما در كشورهايى مانند مصر، سوريه و عراق نهضت اسلامى پيوسته فعال بود، به اندازهاى كه بتواند در شرايط معينى، اظهارنظرهايى نمايد؛ اما هيچگاه موفق نشد با پشتيبانى اكثريت مردم يك حكومت اسلامى را تأسيس كند.
مثلاً در مصر، پيوسته از زمانى كه سيدجمالالدين اسدآبادى كه - در دوره ناصرالدين شاه از ايران به مصر رفت - به تربيت مصلحان معروف آنجا از جمله شيخمحمد عبده پرداخت و آنها كتابهاى متعددى را كه در جهت نهضت اسلامى به چاپ رساندند. پس از آنها، اخوانالمسلمين كه در حقيقت دنبالهروى آنهاست و يا شُبانالمسلمين؛ تمام اينها گروهها و جمعيتهاى مسلمان، بودند؛ با اين وصف حكومت آنجا هيچگاه تا به امروز به دست مسلمين نيفتاد. با اينكه مصر مركزيت فرهنگ اسلامى را براى كل جامعه اهل سنت جهان دارد و در دانشگاه الازهر، در حقيقت تربيت عموم مُفتيان مذاهب مختلف مالكى، حنبلى، شافعى و حنفى براى سرتاسر كشورهاى اسلامى از حجاز گرفته تا مالزى براى گرفتن مدرك به مصر مىآيند. با اين وصف در مصر نيز اين احوال به نتيجه نرسيد كه بتوانند حكومت اسلامى را داير كنند. بلكه آن چيزى كه در مصر موجبات از بين رفتن نظام پادشاهى شد، در حقيقت درسى بود كه مصريها از انقلاب ملى كردن صنعت نفت و اين جنبش ضدّ استعمارى در ايران گرفتند و وقتى جمال عبدالناصر كانال سوئز را ملى كرد، گفت: «ما اين درس را از دكتر مصدق و نهضت ملى كردن را از ايران آموختيم.»
بنابراين آنها ناسيوناليسم عربى در مصر را براى درهم شكستن توطئههاى كشورهاى بيگانه مانند؛ انگليس و فرانسه و اسرائيل ايجاد كردند كه آن هم به جايى نرسيد و تا امروز هم مىبينيم كه هنوز مصريهاى مسلمان، در چارچوب ايدئولوژى اسلامى موفقيتى كسب نكردهاند. البته در سودان و الجزاير هم نقش اسلام سياسى را نبايد ناديده گرفت.
به همين ترتيب، عراق نيز داراى يك پيشينه تاريخى طولانى در زمينه اسلام سياسى و تشيع انقلابى است. كه از زمان جنگ جهانى اول انگليسها آمدند و عراق را كه آن زمان جزئى از متصرفات عثمانى بود، گرفتند، شيعيان مخصوصا اعلام جهاد كرده بودند. پدر آيتا... سيدابوالقاسم كاشانى از جمله كسانى بود كه خودشان تفنگ به دست گرفته بودند و حتى خود آقاى كاشانى نيز براى مبارزه با انگليسيها رفته بودند اما تا به امروز هيچگاه كار به حكومت اسلامى كشيده نشد.
از جهت تطبيقى، در طول تاريخ يعنى مقايسه با قرون گذشته، هم، در داخل ايران نيز، موفقترين نهضت تاريخى از زمان صفويه تا امروز، همين انقلاب اسلامى ايران در سال 1357 بوده است. برآمدن صفويان حائز اهميت بسيار زياد است چرا كه در شرايطى رخ داد كه تشيع تنها اقليتى كوچك بود، صفويان آمدند و نهضت رسمى كردن تشيع در ايران ايجاد كردند و ايران را از كشورهاى همسايهاش كه از يك طرف ازبكها بودند و از طرف ديگر عثمانيها، و از سوى ديگر نيز هند و به عبارتى گوركانيان هند بودند از آنجا كه همه مذهب رسمىشان اهل سنت بود، خودشان را كاملاً مستثنى كردند و يك نهضت اسلامى ايجاد كردند كه مشاركت فعال فرهنگى فقهاى بحرين و جبل عامل و حلّه و... را هم به خودش جذب كرد. بنابراين به جهت تطبيقى، از زمان صفويه به بعد اين انقلاب موفقترين نهضت است كه در جهان اسلام به خصوص در جهان تشيع وجود داشته است.
در مقام مقايسه، علاوه بر جهت طولى، از نظر عرضى هم كه نگاه كنيم، مشاهده مىشود كه در همان مقطع زمانى كه اسلام در انقلاب 1357 برنده شد، اسلام در عراق،، الجزاير و تونس و چه سودان؛ با وجود اينكه در اين سرزمينها نيز اسلام جزئى از مبارزات سياسى شده بود، موفقيتى نداشت در كشورهاى ديگر نيز نهضت اسلامى پانگرفت.
ـ يكى از دلايل عمده موفقيت انقلاب اسلامى در ايران؛ داشتن روحانيت مستقل از حكومت بود. روحانيت در كشورهاى ديگر و در آن زمان و حتى تا امروز يك شغل دولتى است كه عبارت است از مديريت مساجد، ائمه جمعه و جماعت و خطبا كه همه شغلى كاملاً دولتى هستند و داراى حقوق و جيره و مواجب مشخص و منظمى از سوى حكومتِ وقت مىباشند؛ چه در عربستان سعودى چه در مصر.
همان طور كه استاد مرتضى مطهرى نوشتهاند در مصر مثلاً؛ شيخالازهر ـ كه بزرگترين مقام رسمى دينى در الازهر و مصر؛ بلكه در جهان اسلام اهل سنت است ـ بالاى سرش عكس مثلاً، عبدالناصر يا امروز حُسنى مبارك خواهد بود؛ اما در ايران هيچ مرجع تقليدى و حتى يك پيشنماز كوچك در دوره شاه، محال بود كه مثلاً عكس شاه را در منزل يا محل كارش در دفتر مسجد بالاى سرش بزند.
در نتيجه استقلالى كه روحانيت شيعه در ايران از سمت و سوى حكومت داشت، سبب تبديل آن به شبكهاى كاملاً مردمى با قابليت تعامل و كنش متقابل براى مردم كوچه و بازار مىشد و اين امر در نبود احزاب در اين كشور، مهمترين وسيله براى انجام فعاليت سياسى و اجتماعى بود؛ چرا كه حتما مىبايست هماهنگيهاى كامل براى ايجاد هرگونه فعاليت سياسى و تبليغاتى در سطح كشور به وجود مىآمد. شاه با توجه به اينكه هيچ گونه مجالى براى شكلگيرى حزبهاى سياسى در ايران باقى نگذاشته بود، تنها وسايلى كه در سراسر كشور وجود داشت عبارت بود از: 1. ارتش و نيروهاى نظامى و 2. نيروهاى روحانى.
ارتش به طور قانونى از فعاليتهاى سياسى محروم بود، به علاوه، دستگاههاى امنيتى و اطلاعاتى و ضداطلاعاتى نيز به طور كامل و مستقيم روى آن نظارت مستقيم داشتند؛ اگرچه در ايران، قبل از كودتاى 28 مرداد شبكه فعالان تودهاى در ارتش بسيار زياد بود كه در اين ميان عدهاى اعدام و تعدادى هم فرار كردند. گروهى از آنها به حبسهاى طولانى محكوم شدند و طولانىترين زمان زندان نيز، حبس تودهاىهاى ارتشى بود كه مجرميت آنها مسلّم شده بود؛ يعنى اتهامات آنها در دادگاههاى نظامى، برابر قانون آن زمان، ثابت شده بود.
آرى، نيروهاى مسلّح شبكهاى بود كه در هر جايى حضور داشت و اگر مثلاً مىخواستند، مىتوانستند بگويند ما همه جا هستيم؛ يعنى هر جا كه نظامى باشد، يك شبكه و سلسله مراتب دارد.
شبكه دوم هم روحانيت بود كه به هر حال در هر شهر و روستايى در سرتاسر ايران، حدّاقل يك نفر روحانى وجود داشت و روحانيان نيز شبكهاى بودند كه با ساختار اعتماد بين طرفين و همچنين يك سلسله مراتب مشخص آشنايى داشتند و وقتى براى مردم تبليغ مىكردند و يا مسئلهاى را براى آنها توضيح مىدادند، معلوم بود كه هر يك از كدام مراجع تقليد پيروى مىكنند! بدين ترتيب شبكه و ساختار كاملاً گستردهاى در سراسر كشور وجود داشت.
جواب سؤال 6. فرهنگ، در حقيقت برآيند معنوى تمام تلاشهاى جامعه است. و از سويى مىشود معتقد بود كه اين مقوله از برنامهريزيهاى دولت است. و از سويى مىتوان گفت كه دولت مىتواند از فرهنگ به عنوان وسيلهاى براى ارشاد و برنامهريزيهاى كلان خود استفاده بكند.
آن چيزى كه به آن مهندسى فرهنگى و مهندسى اجتماعى مىگويند، تا حدودى داراى دو رويه مختلف است؛ يك رويه، عبارت از اينست كه مانند نظامهاى فاشيستى و همچنين نظامهاى سوسياليستى؛ دولت برنامهريزى بكند و تمام مسائل را به خورد مردم بدهد و در حقيقت تاريخ را از نو بنويسد؛ تبليغات خود را از طريق كتابهاى درسى، و با استفاده از راديو و رسانههاى گروهى به خورد مردم بدهد و بعد چيزهايى را كه نبوده، بسازد و يا چيزهايى را كه وجود نداشته، در واقعيت به وجود آن تظاهر بكند؛ ولى رويه ديگر هم اين است كه بگوييم فرهنگ سيّال و در حال تحرك، پس مستلزم انتقال و پالايش است؛ يعنى ما در اين كشور، فرهنگى تحت عنوان فرهنگ ايرانى داريم كه داراى سه لايه ايرانى، اسلامى و جهانى (غربى) است؛ اما پيوسته با پالايش، هر سه رويه مذكور را نگهدارى كرده است.
گفتم تمدن ما، سه لايه دارد. اول، ايرانى است. يعنى، اينجا ايران است نه عربستان! هيچوقت هم عربستان نخواهد شد! چرا كه كشورى است با تمدنى شش هزار ساله؛ بنابراين با كشورى كه ممكن است 200 سال سابقه تمدنى داشته باشد، قطعا متفاوت خواهد بود.
دوم اينكه؛ ايران كشورى است كه ديانت اكثريت قريب به اتفاق افراد اسلام است، بنابراين نام بيشتر مردم اعم از زن و مرد، از واژههاى عربى و نام معصومان و مقدسان اسلامى است؛ همچنين مراسم تولد، مراسم ازدواج و مراسم وفات و تمام اين رسم و رسومات، هنوز جنبههاى اسلامى دارد و حتى اگر كسى تظاهر به الحاد و عدم ديانت كند، در حافظه جمعى او و خانواده او، پيوسته اين رسومات بسيار قديمى دينى وجود دارد كه در مقاطع خاصى خود را نشان مىدهد؛ بنابراين لايه دوم فرهنگ ما بدون هيچ ترديدى اسلام است.
سومين لايه عبارتست از تمدن صنعتى جهانى كه البته بيشتر از غرب به چشم مىخورد، اما ما هم به ميزانى كه به كشور ما آوردهاند و ما نيز پذيرفتهايم، در حال حاضر در آن دخيل هستيم.
بنابراين اگر به يك ايرانى نگاه كنيد، چه فرد و چه جمع از اين سه لايه تمدن سهگانه برخوردار است. مثلاً به او گفته مىشد كه اينجا خليج است؛ او مىگويد: اينجا خليج فارس است، كه اين امر بيانگر آن است كه شخص به ايرانى بودن و نيز به فارس بودن خليج و نيز به تعلقش به اين سرزمين علاقمند است.
حتى ممكن است كه فرد با نظام حكومتى ايران صددرصد مخالف باشد، اما اگر در هر نقطهاى از جهان، كسى به او بگويد: «شما مثل اينكه عراقى هستيد؟» او تند مىشود و مىگويد: «خير من ايرانيم.» يا اينكه اگر بگوييد كه شما عرب هستيد؟ مىگويد: خير من فارسم يا تُرك ايرانى يا ايرانى تركم؛ به هر حال ايرانى هستم.
در رابطه با مورد دوم يعنى ديانت؛ گفته شد كه در نام و فرهنگ و خط و واژگان ما نيز پيوسته اين مورد از اهميت زيادى برخوردار است واينگونه نيست كه ما بتوانيم تأثير عظيم اسلام را در خود و جامعه و فرهنگمان نفى كنيم.
البته اگر كسى بىغرض باشد، بايستى فوقالعاده از اين موضوع كه تمدن بزرگى كه امروز در جهان به نام تمدن اسلام وجود دارد و بيشتر آن نيز متعلق به آباء و اجداد و گذشته ايرانيان است، خوشحال باشد. تمدن اسلامى بدون هيچ شك و ترديد، يكى از برجستهترين تمدنهاى بشر در هزار و چهارصد سال، بلكه در شش هزار سال اخير است. شاخههاى مختلف اين تمدن، اعم از علوم و ادب و فرهنگ و حتى حديث و فقه، توسط بسيارى از ايرانيان پرورش يافته و توسعه پيدا كرده است بنابراين تمدن اسلامى يعنى تمدّنى كه از زمان حمله مسلمين به ايران و روم به بعد در سرزمينهاى اسلامى (از جمله ايران) رايج شد. اين تمدن، تا حدّ قابل ملاحظهاى، ادامه تمدن خودِ ماست. تمدن جديدى كه از غرب نشأت گرفت عبارت است از هر چيزى كه امروز خود را خواسته يا ناخواسته بدان محاط مىبينيم اعم از ماشين، كت و شلوار، دانشگاههايى كه تأسيس شده و آزمايشگاه، كارخانهها، كامپيوترها و... درست است كه همه اين موارد از غرب آمده است؛ اما ما پذيرفتيم و از ائتلاف اين سه رويه تمدنى امروز ما نيز داراى فرهنگى هستيم كه براى فرد فردمان متجانس و منجسم است؛ يعنى ما از اينكه كت و شلوار داريم اظهار نگرانى نمىكنيم؛ يعنى نمىگوييم كه اين لباس پدربزرگ من نيست و از كشور ديگرى وارد شده است و وقتى مىخواهيم به عروسى برويم، كت و شلوار مىپوشيم و اصلاً احساس نمىكنيم كه هويتمان را از دست دادهايم! يعنى اين موضوع را كاملاً پذيرفتهايم. و يا به دانشگاه مىرويم و از دانشگاه مدرك مىگيريم و نمىگوييم كه سيستم دانشگاه از غرب آمده، بنابراين بايد آن را تخريب كنيم و برويم به نظامى كه براى اجدادمان بوده است. بنابراين اهميت موضوع در اينجاست كه بايد ديد اين سه لايه فرهنگى، هر كدام چه چيزهاى خوبى دارد؟ ما خوبهاى آن را نگه داريم و بديهايش را پالايش كنيم و بدين ترتيب روبه جلو برويم.
جواب سؤال 7 . تأثير آغازين انقلاب اسلامى در منطقه و در سطح جهان فوقالعاده قوى و زياد بود. ولى نتايج بعدى، موجبات يأس و بلكه دشمنى آن كشورها را آغاز كرد. يعنى در آغاز وقتى انقلاب، روبه جلو بود و انقلاب اسلامى در برابر آمريكا و غرب ايستاد و از مواضع اسلامى خود محافظت مىكرد و دم از استقلال و تمدن اسلامى مىزد و مىخواست كه فرهنگ خود را حفظ كند، چنين موضعى، اسباب سرفرازى ديگر ملتهايى بود كه آنها هم آرزومند بودند كه بتوانند در كشورشان، روزى از شرّ حكومتهاى دستنشانده غرب در سرزمينهاى خود نجات يابند و بتوانند با مشاركتهاى عمومى، داراى حكومتهايى شوند كه بيشتر نماينده فرهنگ خود و مدافع فرهنگ ملى و سرزمينى خودشان باشند. اما امروزه آنچه در عمل مشاهده مىشود اين است كه هيچ كدام از كشورها، در عمل نتوانستند ـ بلكه بايد گفت نخواستند ـ الگوى ايران را به كار بندند و به آن نتايج برسند. دليلش هم وجود فعالانى بود كه در 1357 در انقلاب اسلامى ايران مشاركت عمومى و جدى داشتند و نيز آنچه كه آن ملتهاى ديگر منطقه احساس سرفرازى و مباهات از ظهورش مىكردند، فرهنگ بومى و اسلامى رو به رشد و پويايى بود كه آنها مىخواستند به آن بپيوندند، اما نتايج طورى نبود كه آنها بگويند كه ما هم مىخواهيم به همين نتايج برسيم.
بنابراين مشكلاتى كه مردم از اين انقلاب گرفتارش شدند، موجب شد كه آنها بگويند كه ما همين حكومتهاى غير نماينده ملى را تحمل مىكنيم، اما حاضر نيستيم، به قدرى كه ملّت ايران ايثار كرد، فداكارى كنيم و بعد به مشكلاتى شبيه ايران برسيم. مثلاً جنگى داشته باشيم كه هشت سال امنيتمان به خطر بيفتد. حاضر نيستيم به وضعى برسيم كه اعتبار و احتراممان در جامعه جهانى به خطر بيفتد و از آنچه كه بود، كمتر شود.
البته هيچ شك و شبههاى نيست كه كشورهاى ديگر جهان، هر كدام به سهم خود سعى كردند كه انقلابهاى ملى و اسلامى را سركوب كنند، اما هيچ يك از اينها نمىتوانند موانعى در راه انتخابهاى اصولى اكثريت مردم يك كشور باشند. اگر كه جامعه، ملت و حكومتى مىخواهد كسب اعتبار كند، مىتواند به رغم توطئههاى دشمن به وضع خودش برسد و اگر غير از اين باشد، مبارزه سياسى معنا و مفهومى ندارد؛ بلكه مفهوم مبارزه سياسى اينست كه در مقابل دشمن موجود در آينده بتواند با سرفرازى راههايى پيدا كند، كه به اهدافش برسد.
به عقيده من تأثيرات فرهنگى انقلاب اسلامى در سطوح مختلف فرامنطقهاى، به تدريج، خود به خود، كمتر شد. يعنى چون ايران و انقلاب اسلامى ايران نتوانست به آن اهداف تعيين شده و آمال خود برسد، هر قدر زمان گذشت، از علاقمندى ملتهاى ديگر به اينكه خودشان را شريك در اين انقلاب بدانند كاسته شد. و اين بسيار اسفناك است؛ چرا كه مىشد، اين جمعيت عظيم مسلمانان جهان كه 61 يا 51 ملتهاى جهان مسلمان هستند، اتحاد يا تشكلى با يكديگر داشته باشند و خيلى آسان يكى از قدرتهاى عظيم جهان بشوند و همان روندى كه در كشورهاى اروپا موجود است يعنى كشورهايى با زبانهاى مختلف و با نژادها و قوميتهاى متفاوت را به صورت اتحاديه اروپا درآورند. و هماكنون بعد از آمريكا، قوىترين و مؤثرترين گروه سياسى در جهان باشند. اگر مسلمانان هم مىتوانستند مشكلات داخلى خود را از ميان بردارند و با يكديگر متحد شوند، بسيارى از مشكلات داخلى و منطقهاى و عمومى كشورهاى مسلمان حل مىشد، هم از اين جهت كه خودشان صادرات و واردات بيشترى داشته باشند و هم با اين بازار وسيعى كه دارند، يك بازار مشتركالمنافعى بين خودشان ايجاد كنند و از فوايد بسيارى نيز بهره برند. اما در حال حاضر وضعيت چنين نيست و فعاليتهاى اقتصادى آنها بيشتر با كشورهايى است كه به اصطلاح قديم بلوك شرق يا غرب است، در حالى كه مىشد بين خود مسلمانان باشد.
جواب سؤال 8 . تعارض آغازين قدرتهاى رقيب با اسلام، تعارض نظامى و شبهنظامى با ايران بود. و بعدها تا زمان جنگ تحميلى، همچنان حالت نظامى داشت.
در آغاز انقلاب، اين تعارضها با انقلاب بيشتر جنبه نظامى و اقتصادى داشت، اما پس از چندى، اين مبارزات جنبه كاملاً فرهنگى پيدا كرد و ايدئولوژىهايى كه در برابر ديانت به طور عام و در برابر اسلام به طور خاص وجود داشت تبليغ شد كه از اهم آنها مسئله تفكيك ديانت از سياست است. اينكه اسلام، يكى از قالبهاى فرهنگى و ذهنى است كه با حقوق بشر و حكومت مردم سالار و نيز با مشاركت سياسى مردم در تعارض است. اينها به طور جدى تبليغ شده و مىشود؛ مخصوصا در زمينه حقوق بشر.
تعامل گفتمانهاى فرهنگى رقيب با انقلاب اسلامى در آغاز، پيامهايى بود كه بين پاپها و رهبر انقلاب مبادله شد و از سوى پاپ نيز سفرايى به ايران آمدند.
چنين تعاملهايى پيوسته وجود داشته و مسيحيان، قرنهاست كه در برابر اسلام در حال مبارزه و معارضه و تبليغ بودند، اما از جهت دينى پيشرفتى نداشتند.
يعنى به رغم «تبشير» مسيحيان، گرايش مسلمانان به مسيحيت بسيار محدود بوده است. با اينكه در حوزه ايران و كشورهاى اسلامى تبليغ مسيحيت بسيار زياد بوده و داراى پيشينه طولانى مىباشد، مخصوصا در زمانى كه يك تبديل ساختار سياسى در ايران به وقوع پيوسته است، مسيحيت در مقام تعامل با مسلمين و در مقام تبليغ مسيحيت براى مسلمين فعال بوده است، مثلاً در دوره مغول بعضى از ايلخانان، مسيحى شدند و در دوره صفويه، مسيحيان با آزادى كامل كليساهايى در ايران ساختند و مبشران مسيحى در اطراف اصفهان، مشاوران شاهعباس بودند. تا جايى كه شاهعباس در ماه رمضان به كليساى مبشران مسيحى رفته و در آنجا كريسمس را جشن گرفت.
در دوره فتحعلى شاه مبشرينى آمدند و كتابهايى در ردّ اسلام نوشتند كه يكى از آنها پادرى هنرى مارتين Henry Martin نويسنده كتاب «ميزان الحق» بود. بعد از آن نيز، اين موضوع پيوسته وجود داشته است. اما چون جامعه كنونى غرب، جامعه مذهبى نيست، روابطى كه بين تشكيلات مذهبى اروپا و آمريكا و نيز تشكيلات مذهبى ايران و كشورهاى مسلمان بايد باشد، لااقل از ناحيه نظامهاى سياسى غربى، رابطهاى بسيار كمرنگ است.ممكن است در مقاطع و مواضعى، از اين كانالهاى مذهبى به صورت سفراى غيررسمى استفاده گردد و ممكن است پيامهايى بين يك مرجع دينى ـ كه داراى نفوذ سياسى است ـ با كشورهاى ديگر، از ناحيه رفت و آمدهاى مبلّغين دينى يا آمدوشد سفراى مختلف انجام گيرد ولى، اين افراد تأثيرگذار و تصميمگيرنده نيستند؛ چرا كه ساختار سياسى كشورهاى غربى سكولار و غيردينى است و كشيشان كاملاً از عرصه سياست بيرون هستند. تا اندازهاى كه مثلاً در انگلستان اگر يك رئيس مذهبى حرفى بزنند كه كاربرد سياسى داشته باشد، مورد انتقاد بسيار شديد سياسى قرار مىگيرد، كه چرا شما كه رهبر مذهبى هستيد، چنين سخن سياسى به زبان آوردهايد! بنابراين از آن جهت تأثير چندانى در گفتگوهاى بين اديان مختلف و ايران و اسلام نيست؛ اگرچه دولت جمهورى اسلامى به دليل قوّت خود در زمينه مذهبى روى اين مسأله خيلى سرمايهگذارى مىكند.
اما مباحث مربوط به تبليغ اصول سياسى مطرح در غرب از قبيل، تفكيك دين از سياست، لزوم مشاركت سياسى مردم، لزوم اعتنا و التزام به حقوق بشر جهانى و يا انتقاد شديد از كاربردهاى دينى و مذهبى در زمينه حقوق قضايى و فقه سياسى، مباحثى است كه در حقيقت براى جاافتادن آنها در اذهان عمومى و مخصوصا تأثير آن بر نسل جوان تبليغ مىشود و همين نيز موجب اصطكاك كامل ميان فرهنگ غرب و فرهنگ نو و مقبول و تازه نهادينه شده قانون اساسى ايران و قوانين موجود در كشورمان است. يعنى غربيها خواستند اصول فرهنگى خودشان را به عنوان استانداردهاى مقبول جامعه جهانى تبليغ كنند، در حالى كه كشورى مانند ايران، بر اساس قواعد فقهى خودش پاسخهاى خاصى داشت كه مقبول جامعه جهانى نبود. در نتيجه پس از سالهاى متمادى، دولت ايران نظامات بينالملل و اعلاميه حقوق بشر را، برخاسته از فرهنگ غرب و در نتيجه منحط تلقى مىكرد.
سرانجام دولت آقاى خاتمى به اين نتيجه رسيد كه ما با اصول اساسى حقوق بشر و مشاركتهايى كه نوع بشر بايد در كار خودشان داشته باشند، مخالف نيستيم؛ بلكه مىخواهيم لزوم تأثيرگذارى فرهنگ اسلامى و بومى خودمان را نيز در آن لحاظ كنيم. اما اساس اين حقوق را انكار نمىكنيم. به عبارت ديگر در حقوق بشر تز نسبت گرايى دينى و فرهنگى مطرح شد.
جواب سؤال 9 . شاخصه تهاجم فرهنگى عبارتست از تبليغ يونيورسال و مطلق بودن ارزشهاى فرهنگ غربى. به اين معنا كه با خاستگاه بسيارى از مختصات نظامات سياسى و فرهنگى غرب، يك فرهنگ مسيحى و اروپايى توأم با انديشههاى آزادى و دموكراسى و سكولاريسم است؛ در حالى كه اين مسائل در آنجا اتفاق افتاده و جزء فرهنگ عام ملتهاى غربى شده است.
بنابراين، وقايع مذكور ضرورتا متناسب با همه جوامع بشرى (با خاستگاههاى تمدنى، دينى و فرهنگى متفاوت) نيست. هر جامعهاى مختصات خاص خود را دارد. ولى شاخصه اين جهانى شدن و اين فرهنگ غالب چنين است كه مىخواهد بگويد آن چيزى كه من دارم، استانداردى است براى كل جهان، و حال آنكه؛ ما مىدانيم در داخل كشورهاى اروپايى و آمريكايى هم ملتها با يكديگر متفاوتند. از قديم نيز خود غربىها، تفاوتها را ميان ملتهاى اروپايى شناسايى كردهاند.
اينكه كل ارزشهايى كه مقبول يك جامعه، ملت و دولت در آن كشورها باشد، بتواند به صورت جهان شمول در تمام كشورها، بدون هيچ دخل و تصرفى و هيچ گونه تغيير و تبديلى، كاملاً مقبول تمام ملتهاى ديگر شود، پديدهاى تازه نيست. انبياء اولوالعزم هم شرايع خود را به همه مردم دنيا عرضه كردند. امروز هم غربىها مىگويند آنچه من در كشور خودم، مثلاً قانون كردم يا كنوانسيونى كه من به آن پيوستهام عينا به همان شكل بايد در سرتاسر جهان اجرا گردد و مقبوليت قانونى يابد كه اين شاخصه آنها از سوى دولتهاى اسلامى و همچنين چين تهاجم فرهنگى محسوب مىگردد.
در دفاع فرهنگى، آنچه كه از همه واجبتر است مشروعيت مفاهيم و الگوهاست كه در هر فرهنگى به طور خاص وجود دارد به اين ترتيب ما بايستى از توانمنديهاى قومى و ملى و مذهبى و مشروعيتهاى بومى خود استفاده بكنيم و مواردى را كه تعارضى بين مفاهيم مورد تبليغ غرب وجود دارد، بر اساس همان اصولى كه آنها هم به آن احترام مىگذارند، بپذيريم؛ به اين معنا كه بله، شما خودتان در حقوق بشر قائل به حق مردم، و در حقوق سياسى نيز محكوم به رأى يك اكثريت هستيد.
حال اگر اكثريت جامعه آن نوع از ايدئولوژى كه شما نمىپذيريد را پذيرفتند، آيا اين ايدئولوژى مقبول اكثريتى كه با شما مخالف هستند، مىباشد و در ميان آنها وجهى دارد؟ و آيا بايستى به قول اكثريت وفادار بود و يا فقط آن اكثريتى، مقبول شما هستند كه حرفهاى شما را بپذيرند؟
فرض كنيم در چين، عربستان و يا ايران؛ اگر اكثريت ـ با همهپرسى ـ به اين نتيجه رسيدند كه نسبت به حقوق زنان فقط افكار بومى خود را داشته باشند، غربيها، اين موضوع را حق مشاركت سياسى آن مردم مىدانند يا نه؟ مثلاً در برههاى از زمان كه هيچ گونه شك و شبههاى نيز در آن نمىباشد، يعنى در زمان وقوع انقلاب اسلامى؛ اكثريت قريب به اتفاق مردم با مشاركت سياسى خودشان به رژيم شاهنشاهى، نه گفتند و به جمهورى اسلامى آرى. در آن مقطع به هيچ شخص اروپايى و آمريكايى نمىتواند به حق مردم ايران كه رژيم پيشين را طرد كرده و نظام ديگرى را پذيرفته است، حتى بر اساس اصول مورد قبول خودشان انتقاد نمايد، اما مشاهده مىشود كه چون اين خواسته اكثريت مردم، موافق نيت آنها نيست، كشورهاى غربى با ايران درافتادند و تا جايى كه مىتوانستند از جهت نظامى و بعدها نيز با تحريم اقتصادى، موجبات شكلسازى در اين مملكت را پديد آوردند.
همچنان كه در كودتاى 28 مرداد، با اين كه اكثريت مردم ايران با تظاهرات وسيعى كه كرده بودند، مخصوصا در 30 تير، نشان دادند كه خواهان ادامه حكومت ملى دكتر مصدق هستند؛ چون اين كشورها منافع اقتصادى و سياسى خود در ايران را، در دولت ملى دكتر مصدق مىديدند، با آن مخالف بودند؛ همان دولتهايى كه امروز از حقوق بشر و مشاركت سياسى مىزنند، در آن مقطع درست در جهت مخالف خواستههاى اكثريت مردم ايران با يك كودتاى كاملاً شبهنظامى، اطلاعاتى و امنيتى كه از طريق CIAو از طريق MI6 اينها با هم توافق كرده بودند و شوروى را نيز به سكوت واداشته بودند، كودتايى راه انداختند و در امور داخلى ايران دخالت كردند.
در دفاع فرهنگى، بايد ضمن ارزش محورى و نقادى از ضعفهاى مهاجمان فرهنگى فرهنگ خودى را نيز از تفسيرهاى غلط پالايش كرد و جوهر دين را كه به حكم «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق» است، مدّ نظر داشت نه پيرايههاى نسلهاى گذشته را كه به اسلام بستهاند.
جواب سؤال 10. توسعه فرهنگى كه در حقيقت خواه ناخواه بايستى توأم با توسعه اقتصادى و سياسى باشد. توسعه فرهنگى به طور مستقل نمىتواند برنامهاى داشته باشد و بايد به شكلى منسجم و متعادل با انواع ديگر توسعه پيش رود. به اين معنا كه فرضا اگر ما بهترين كتاب را در جهت توسعه فرهنگى توليد كنيم، اما هزينه توليد آن بيش از مبلغى باشد كه اكثريت مردم جامعه، براى بودجه فرهنگى خانواده پيشبينى كردهاند، خواه ناخواه آن كتاب، به دست اهلش نخواهد رسيد.
دوم اينكه، از جهت سياسى، توسعه سياسى و آزاديهاى لازم بايد در جامعه وجود داشته باشد تا هنگام توليد و عرضه توليدات فرهنگى، امكان توسعه فرهنگى وجود داشته باشد، اگر محدوديتها، بيش از حد متعارف باشد، يعنى غير از مطالبى مثل تهمت و افترا و جعل خبر و فحاشى و دروغزنى كه در تمام كشورها در زمره خط قرمز جاى دارد و بايد مراعات شود فضاى فرهنگى بسيار محدودتر باشد، توليد محصولات فرهنگى و توسعه فرهنگى، توقع نابجايى است؛ در نتيجه توسعه فرهنگى در چنين فضاى نامناسب اقتصادى و سياسى هرگز ممكن نخواهد بود.
بنابراين رابطه متقابل توسعه فرهنگى با توسعه اقتصادى و سياسى داراى اهميت بسيارى است. دوم اينكه فرهنگ امرى است كه بايستى متناسب جامعه خاص خود پيش رود.
همانطور كه گفتم فرهنگ ايران داراى سه مؤلفه بسيار قوى است كه يكى همان فرهنگ ايرانى و ديگرى همان فرهنگ اسلامى است كه اين مقوله در كشور ما هزار و چهارصد سال است كه با يكديگر به طور متجانس و منسجم همراه بودهاند و حالا يك بُعد ديگر هم علاوه شده، كه عبارتست از تمدن جديد و وجههاى كاربردى مفيد صنعت، هنر، دانش و بينش جديد.
اما براى توسعه فرهنگى بايستى اولاً توانمنديهاى فرهنگ بومى خودمان را شناسايى و تقويت كنيم، و بعد هم در پذيرش مطالب مثبتى كه در فرهنگهاى ديگر وجود دارد با چشم باز برخورد نماييم و با حق انتخاب چيزهايى را كه براى جامعه ما مفيد است، بپذيريم شاخصهاى نامطلوب و نامتجانس را از بين ببريم.
متأسفانه در جامعه فعلى ما، بيشتر قشر جوان كشور، آگاهى كافى از فرهنگ و توانمنديهاى فرهنگ بومى خود كه همان ذخاير ايرانى و اسلامى است، ندارند؛ در نتيجه شيفتگى خاصى نسبت به هر آنچه كه با فرهنگ بومى ما بيگانه است، دارند. اين موضوع شكاف عميقى بين پدر و مادر از يك سو و فرزندان از سوى ديگر پديد آورده كه در سطح جامعه بسيار مشهود است.
مثلاً به كرّات مشاهده مىشود كه دخترى با مادرش در حال راه رفتن است، امّا پوشش آنها كاملاً متفاوت است و دو نسل، تنها بيست سال با يكديگر اختلاف سنّ دارند! يعنى مادر مثلاً چهل ساله است و دختر بيست ساله يا اينكه دختر هفده ساله است و مادر 37 ساله!
در صورتى كه در اروپا دختر جوان و خانم پيرى كه همراه هم هستند، از جهت رفتار و پوشش و... با هم متناسبند و اين شكاف عميق وجود ندارد.
بنابراين براى رسيدن به توسعه فرهنگى، بايد همزمان توسعه سياسى و اقتصادى متناسب با يكديگر عمل كنند تا ما بتوانيم از فرهنگ بومى خود، آن بخشهاى مفيد و مطلوب حفظ كنيم و از فرهنگ خارجى، آنچه را كه متناسب با فرهنگ ماست را، پذيرا باشيم.
جواب سؤال 11. نقش مراكز فرهنگى دو چيز است؛ اول و مهمتر اينكه؛ ما در حال حاضر، متجاوز از حدود 5/2 ميليون تا 3 ميليون ايرانى خارج از كشور داريم، كه بيشتر آنها داراى توانمنديهاى قابل ملاحظهاى از جهت فرهنگ، دانش، بينش، تخصص و حتى اقتصاد هستند. متأسفانه به اندازه كافى براى جذب نيروهاى مؤثر و فعال ايرانى مقيم خارج از كشور تلاش صورت نگرفته است، بلكه به عكس ما از نيروهاى فعال فرهنگى و انديشمند داخلى هم به اندازه كافى استفاده نمىكنيم و آنها هم در حال فرار هستند و چنانكه در روزنامهها نوشتهاند، ما در حال حاضر با ركورد فرار مغزها مواجهيم. يعنى اولين كشورى كه بيش از هر كشور ديگرى مغزهايش در حال فرار هستند!
بنابراين منافع ملى ايجاب مىكند كه مراكز فرهنگى خارج از كشور با ايرانيان خارج از كشور تعامل كافى پيدا كنند و باعث شوند كه آنها باز گردند و در كشور خودشان منشأ خدمات گردند تا هر چه بيشتر و از دانش و بينشى كه در آنجا كسب كردهاند، به ايران خدمت كنند.
فعاليت ديگرى كه مراكز فرهنگى خارج از كشور مىتوانستند خيلى خوب از عهده آن برآيند، اين بود كه با مسلمانان كشورهاى مختلف؛ مخصوصا شيعيانى كه از كشورهاى ديگر هستند متحد شوند و از وجود آنها در كار تبليغ از ايران و حمايت از منافع ايرانيان استفاده كامل نمايند كه در اين امر هم خيلى موفق نبودهاند!
نكته ديگر؛ اينست كه بتوانند شبهاتى كه نسبت به ايران و دولت و ملّت ايران در جهان وجود دارد، را رفع نمايند. چرا كه بدترين ضربهاى كه در اين سالها به ايران وارد آمده، پايين آمدن اعتبار ايران و ايرانيهاست؛ يعنى اگر سى سال پيش فردى از اين كشور به كشور ديگرى مىرفت ـ چه عربستان و چه آمريكا ـ از اينكه بگويد من ايرانى هستم، نه تنها هيچ خجالتى نمىكشيد، بلكه مخاطب وى، به اين اعتبار كه او ايرانى است برايش اعتبار و امتياز و حرمتى قائل مىشد. حتى بعضى از افراد كه ايرانى نبودند براى كسب حرمت و اعتبار به دروغ، تظاهر به ايرانى بودن مىكردند. مثلاً يك يونانى براى اينكه ايرانيها به پولدار و محترم بودن مشهور بودند، مىگفت: «من ايرانيم».
اما چيزى كه ما امروز شاهدش هستيم، كم اعتبار شدن هويت ايرانى در سطح جهان است. اولين شاهد، اين است كه كسى بگويد اين پول من ايرانى است، استفاده كنيد، مىگويند: «ما پولتان را قبول نداريم». خودش هم اگر بگويد ايرانيست، اعتبارى برايش قائل نمىشوند، چه در عربستان و چه در كشورهاى اروپايى و آمريكا و كانادا. بنابراين بزرگترين ضربه به ما در درازمدت از دست دادن اعتبارمان مىباشد. اگر يك نفر پول در جيبش نداشته باشد، اما اعتبار داشته باشد، مىتواند باز هم زندگى كند. چون اعتبار دارد و مىرود مثلاً نان بخرد مىگويند ايشان شخصيت محترمى است و حتما، امروز پولى به همراه ندارد به او نان بدهيد، فردا پولش را مىآورد، چرا كه اعتبار دارد. اما اگر پول داشته باشد ولى اعتبار نداشته باشد و برود در صف نانوايى مىگويند: اين فرد كلاهبردار است، مراقب باشيد حالا كه در صف ايستاده، جيب شما را نزند، در نتيجه از دست دادن اعتبار بسيار بد است.
مراكز فرهنگى خارج از كشور بايستى در دستور كارشان اين موضوع از اهميت زيادى برخوردار باشد، كه اعتبار از دست رفته ملت ايران را به دست آورند و با ارائه توليدات فرهنگى ايران، بيان پيشينه تاريخى و تبليغ صحيح در جهت معارف اسلامى و اخلاقيات اسلام و موضوعاتى كه اسلام در زمينه عدالت اجتماعى و احترام به انسان و حتى احترام به حيوان در فقه، اخلاق و عرفان خود دارد، در بازسازى اعتبار ايرانيان بكوشند. يعنى مىتوانند در سراسر جهان؛ چه در اروپا و چه افريقا ايران را به عنوان كشورى كه مهد تمدن قديمى است و در ايجاد تمدن اسلامى نيز بيشترين نقش را داشته، معرفى نمايند و بدين ترتيب براى فرهنگ و تمدن ايران اعتبار و احترام ايجاد كنند؛ چرا كه در اعتماد است كه همه چيز به انسان رو مىآورد.
اگر ما به كشورهاى خارجى نشان دهيم كه كشور ما داراى اعتبار و احترام است، صنعت توريسم ما نيز تقويت مىشود و در نتيجه هتلهاى ما پر از افرادى مىشود كه دلارهايشان مىآورند تا خرج كنند؛ يعنى در رستورانهاى ما غذا مىخورند و از كارهاى دستى ما مىخرند. همين آمد و شدها علاوه بر تقويت اقتصاد ملى، مىتواند در انتقال فرهنگ مؤثر باشد.
جواب سؤال 12. در حال حاضر، مشكل ما دو قطبى شدن نخبگان جامعه است، يعنى اجماعى ميان آنها وجود ندارد. زيرا گروهى افراطى و گروهى نيز تفريطى هستند. در حالى كه اگر آگاهانه و بىغرض ارزيابى كنيم، مشاهده مىشود كه كشور ايران به رغم سياستهاى امروز و ديروزش، كشورى است كه بيشتر مردم داراى ذهنيت مثبتى نسبت به اسلام هستند. يعنى ممكن است از اقتدار سياسى فراوان روحانيت ناراضى باشند؛ اما همين مردم نسبت به امام على و امام حسين و حضرت فاطمه، داراى اعتقادات فراوان و احترام بسيار هستند. پدران و مادران و پدربزرگها و مادربزرگهاى ما هم در عين ايرانى بودن با اسلام، مشكلى نداشتند. هم نوروز را جشن مىگرفتند، هم ماه رمضان روزه مىگرفتند.
بنابراين ما بايد اين دو جنبه بزرگ را كه يكى لايه تمدنى ده هزار ساله ايران است و ديگرى جنبههاى مثبت معارف و اخلاقيات اسلام و انسان مدارى عرفانيات اسلام، هماهنگ نماييم. به عبارتى حقوق شرع و حقوق حقالناس و احترام و رعايت حقوق همه صاحبان حق را در كشورمان تأييد نماييم و بدون اينكه بخواهيم بهرهبرداريهاى جناحى و سياسى از آن به عمل آوريم و يا عدهاى را با انواع و اقسام تهمتهاى دينى از ميدان به در بكنيم، اجماع به وجود آوريم. يعنى بپذيريم كه در ايران، فرهنگ ما داراى هر دو لايه ايرانى و اسلامى است، همچنان كه پدرانمان نيز بين تمدن كهن ايرانى و آداب و سنن شرعى و احكام شريعت ائتلافى ايجاد كردند كه حاصلش تا نسل پيش از ما هم مشهود است. اجماع بايد بر اين اساس باشد كه ما اسلام را به عنوان يك عنصر بسيار مؤثر در فرهنگ عمومى خود پذيرا باشيم، اما از افراطهايى كه موجب تبليغات سوء، نسبت به ديانت، جامعه، هويت و فرهنگ ما خواهد شد، بپرهيزيم تا بتوانيم اكثريت مردم را به اين وجوه اشتراك معتقد كنيم؛ يعنى به جاى اينكه اكثريت مردم را به بىدينى متهم كنيم، آنها را به سوى دين و معنويت سوق دهيم تا آنها نيز دنبالهروى همان شيوه باشند.
بنابراين اسلام و ايران را با تلفيق و ائتلاف عاقلانه و پالايش از نقطههايى كه احيانا در درون اسلام واقعى وجود نداشته و سنتهاى بيهوده و بىاثرى كه برخى به آن افزودهاند، پالوده كنيم.
چنانكه در ادبياتمان هم داريم:
| گر تو بيايى نشناسيش باز | بس كه بر او بسته شده برگ و ساز |
بايد آن برگ و سازهايى كه به دليل قومى و منطقهاى و زمانى و مكانى، بر اسلام، امام على و پيشوايان معصوم ما بسته شده، را كنار بزنيم و آن عصاره مطلوب و حقيقتى آن را براى خودمان به عنوان مبادى اجماع و مبانى اتفاق و وحدت نظر پذيرا باشيم.
جواب سؤال 13. نقش روحانيون در انقلاب مشروطيت و نيز در نهضت ملى كردن نفت، مهم بود. قبل از انقلاب، روحانيون به عنوان يك وسيله در اختيار حكومت نبودند؛ چرا كه از جهت مالى مستقل از حكومت بوده و منافع ايشان بايد از طرف مردم تأمين مىگرديد و آنها حالتى كاملاً وابسته به تفكر عمومى و پيروى از خواستههاى جمعى مردم داشتند.
يعنى از يك سو مردم تأثيرگذار در روحانيت بودند. چون يك اقليتى از روحانيت وجود داشت كه ممكن بود، با حكومت وقت به نوعى كنار آمده باشند. اما گروهى هم بودند كه با اقشارى از جامعه، نه در حوزه؛ بلكه در فضاى دانشگاهها، در فضاى بازار و جامعه به طور عموم دمخور بودند و اين دسته در عين حال كه نقش تبليغ دين و ارشاد عمومى را داشتند، خودشان نيز از فضاى سياسى جامعه متأثر مىشدند. بنابراين توانسته بودند، سخنگوى ملّت باشند؛ چرا كه وابستگى سياسى به حكومت وقت نداشتند؛ بلكه احترامشان به استقلالشان بود؛ سخنگوى عامه يا عموم ملت؛ آن هم در زمانى كه ملت سخنگوى نداشت، چرا كه مطبوعات كاملاً مضمحل و تحت فشار بودند. روشنفكران هم با توده مردم در ارتباط نبودند، بلكه به دليل بىاعتنايى به فرهنگ سنتى نزد عامه مردم از مقبوليت كافى برخوردار نبودند، به خلاف روحانيون كه در آن فضاى اختناق، تنها آنها بودند كه مىتوانستند به انواع و اقسام سخن بگويند. به علاوه قالب و پوششى كه تبليغ مذهبى داشت، با ذهنيت بيشتر مردم متناسب بود.
حال آنكه اگر كسى مىخواست در جايى كه، انواع و اقشار مردم وجود داشتند، از يك ايدئولوژى روشنفكرانه كه در جامعه ما ريشه نداشت، صحبت كند، ممكن بود مردم بلافاصله اعتراض نمايند؛ اما اگر قالب حمله به يزيد و مظلوميت امام حسين صحبت مىشد، چنين واكنشى از مردم وجود نداشت، در حالى كه ممكن بود در يك روضه ساده، كه از اسارت حضرت سجاد سخن گفته مىشود منظور زندانيان سياسى وقت هم باشند، كه اين اشارهها و استعارهها از چشم شنوندگان فعال سياسى پنهان نمىماند.
بنابراين اين گستره فرهنگى جامعه، به آنها اين امكان و فرصت را مىداد كه از ذهنيت افراد جامعه استفاده كنند و موجب روشنگرى شوند. جامعه نيز پذيراى اين افكار و انديشهها؛ نه تنها از سوى روحانيون بلكه؛ از سوى خطيبان غير معمم نيز بود. تعدادى از سخنرانها بودند كه سخنان مذهبى مىگفتند؛ بدون اينكه خودشان روحانى باشند، ولى بيشتر آنها روحانىزاده بودند و سخنرانيهاى بسيار خوبى هم مىكردند و گاه ممكن بود كه تعارضى با روحانيت پيدا كنند؛ ولى آنها هم مىتوانستند در جامعه بسيار تأثيرگذار باشند. مثلاً از اين افراد، مىتوان «دكتر على شريعتى» را نام برد كه به هر جهت، با تعبيرات مذهبى در ذهن و زبان نسل جوان قبل از انقلاب تأثيرگذار بوده است؛ يعنى او كاملاً سياست و ديانت را با هم ائتلاف مىكرد. شريعتى از مفاهيم بسيار نو و جديدى در سخنرانىهايش استفاده مىكرد، گفتار او براى مردمى كه برخاسته از جامعه شيعه ايرانى بودند، بسيار گيرا و جذاب بود و تأثير زيادى بر روى آنها مىگذاشت.
از خطباى غير معمم، افراد ديگرى هم بودند كه مثلاً نماينده اول مجلس شدند؛ با بيش از يك ميليون رأى و اين نشاندهنده تأثيرگذارى آنها بوده مثلاً «فخرالدين حجازى» كه نماينده اول تهران شد، وى يك خطيب مذهبى بود، اما هنگام سخنرانى با كراوات ديده مىشد، كت و شلوار مىپوشيد و ريشش را هم مىزد! كسى كه در اولين دوره انتخاب مجلس شوراى اسلامى، بيشترين رأى را آورد، پس ارزشها، ارزشهايى حقيقى بودند كه جامعه در آن مقطع، نسبت به آنها به اجماع رسيده بود. كسب چنين مقبوليت و مشروعيتى از سوى مردم و روى آوردن به مبادى اخلاقى، معنوى و دينى (و نه تنها حفظ قدرت سياسى به هر قيمت)، بايد اهداف اساسى روحانيون باشد.
* * *
جواب سؤال 1. انقلاب اسلامى ايران در حقيقت بر مبناى ايدئولوژى اسلام استوار است و علت پيروزى انقلاب اسلامى ايران در مقابل رژيم شاهنشاهى ـ كه بسيار قوى جلوه مىكرد و مورد حمايت همه قدرتهاى جهان اعم از شرق و غرب بود ـ هدايت انقلاب براساس قرآن و ايدئولوژى اسلامى بود.
در نقاط گوناگون جهان انقلابهاى متفاوتى را شاهد بودهايم كه گاهى مسائل صنفى، گاهى مسائل اقتصادى، گاهى ايدئولوژىها و حتى گاهى مذاهب، پايه اين انقلابها و تغيير و تحولات بودند.
اما انقلاب اسلامى ايران براساس دين اسلام، و با ديدگاه شيعى و رهبرى يك روحانى، يعنى حضرت امام(ره)، رخ داد.
بنابراين مىبينيم كه چگونه داشتن يك جهانبينى و پيروى از جهانبينى، حركات هر فرد، يك نهضت و يك حكومت را شكل مىدهد.
البته تفاوت در جهانبينى ـ مثلاً تفاوت جهانبينى كه امام(ره) داشتند با جهانبينى حزب توده كه پيرو كمونيست بودند ـ باعث مىشود كه هر كدام راهحل، روش يا پيام متفاوتى را اتخاذ بكنند.
زمانى كه ارتش شاهنشاهى براى سركوب تظاهرات گسترده مردم مؤمن در خيابانها به صفآرايى پرداخت، حزب توده دستور تشكيل گروههايى براى حمله به ارتشيها و كشتن آنها را مطرح كرد، در حاليكه حضرت امام(ره) در مقابل آن فرمودند كه: «اگر كسى خواست تعرض بكند به برادران ارتشى، شما مردم سينهتان را سپر آنها بكنيد.»
شما اثر اين را بر روى ارتشيها ببينيد كه چگونه خواهد شد. ما با انسانها روبهرو هستيم و بحث اين است كه شخصى كه مىخواهد حركت را هدايت كند داراى چه جهانبينى است. چون جهانبينى دقيقا روى اعمال تأثير دارد. بهطور مثال كسى كه اعتقاد به جهان ديگر ندارد و فردى مادىگرا باشد، از ديدگاه او تمام حياتش از زمان تولد تا مرگ است. بنابراين براى چه بايد جانش را فدا كند؟ براى ديگران يا براى آرمانها؟ همه چيز بايد براى خودش باشد. ارتشهاى جهان، از بُعد عملياتى، سازماندهى و حتى ساخت سلاحها، همه بر يك اصل و فلسفه استوار است و آن اينكه؛ هركس ابتدا به دنبال حفظ خودش است و بعد ضربه زدن به دشمن، چرا؟ براى اينكه شخصى كه معتقد است با كشته شدنش همه چيز تمام مىشود حاضر نيست جانش را براى ديگران فدا كند.
اين نگرش، نگرش موجود در جهان است. اما در كشورها و نهضتهايى مانند كشور ما تعداد زيادى اين اصل را قبول ندارند و حاضرند جانشان را براى يك آرمان فدا كنند و اين ريشه در مذهب دارد. حتى كسانى كه مثلاً در گروههاى ماركسيستى بودند و مبارزه مىكردند نيز اين چنين بودند، چرا كه تربيتى مذهبى داشتند؛ وگرنه فرزندان آنها كه اين ترتبيت مذهبى را ندارند، حاضر نيستند كه مانند آنها جان خود را فدا كنند. يعنى در حقيقت تأثير مذهب، اين آرمانگرايى را در آنها ايجاد كرده بود، وگرنه اگر براساس آن باورهايشان تربيت شوند و بخواهند براساس آن منطق عمل كنند، دليلى وجود ندارد كه بخواهند از جان خود بگذرند. اما در كشورهايى كه مردم ديدگاه متفاوتى دارند و به معاد معتقدند، و معتقدند اگر در راه حق كشته شوند، شهيد هستند و جايگاهشان در بهشت خواهد بود؛ اينها رفتارشان متفاوت خواهد بود.
اين ديدگاه و باور كه ناشى از جهانبينى است، جهان را تنها مادى نمىبيند، به جهان ماوراءالطبيعه و به عدالت خداوند نيز معتقد است كه باعث مىشود، افراد آماده جانفشانى باشند.
مثلاً ما در جنگ تحميلى و در طول انقلاب، شاهد اين قضيه بوديم. افراد با اينكه مىدانستند لحظهاى ديگر، حتماً كشته خواهند شد، ولى حاضر بودند از جانشان بگذرند، چرا كه مىدانستند با شهادت و مرگ خود، رضايت الهى را كسب كردهاند و جايگاهشان در بهشت و در بالاترين جايى است كه مىتواند در دنيا و آخرت وجود داشته باشد.
همين آمادگى براى جانفشانى، قدرتى به آنها مىدهد كه، اين قدرت را هيچ كس ندارد. يعنى عملاً يك عامل خارجى نمىتواند چنين نيرويى را در شخص ايجاد نمايد. لذا ما مىبينيم، يكى از دلايلى كه تعداد شهداى انقلاب ما كم بود، آمادگى آنها براى شهادت بود. آمادگى براى شهادت به معنى تلفات بيشتر نيست؛ همينطور كه در بدن نيز گلبولهاى سفيد، به محض اينكه ميكروبى وارد مىشود، حمله را آغاز مىكنند و به نوعى آماده درگيرى و جانفشانى هستند و سلامت بدن برايشان مهم است؛ در حالى كه اگر اين آمادگى در بدن نباشد، ميكروبهاى ضعيف هم مىتوانند بر بدن غالب شوند.
در حقيقت ايدز كه اين همه در جهان نگرانى ايجاد كرده، بيمارى است كه قدرت دفاعى بدن را پايين مىآورد، يعنى كمترين عامل خارجى مىتواند روى بدن تأثير گذاشته و آن را شكست دهد!
اگر اين مثال را با جامعه و جانفشانى در راه حق مقايسه كنيم، خواهيم ديد جامعهاى كه در آن افراد براى جانفشانى در راه آرمانها و ارزشها و امنيت و دين آماده هستند، جامعهاى بسيار قوى خواهد بود و در مقابل دشمنانش نيز مقاومت مىكند، در نتيجه تلفاتى كه در مبارزه با دشمن مىدهد، كمتر خواهد بود.
نمونه ديگر اين جوامع، لبنان و فلسطين است. فلسطينىها هماكنون آماده جانفشانى هستند، از زمانى كه اين آمادگى را پيدا كردهاند، نسبت كشتههاى فلسطين به اسرائيل تغيير كرده است، يعنى زمانى اين تعداد يك به بيست و يا سى بود؛ ولى امروز يك به سه شده است. يعنى اين جانفشانى آنها نسبت به قبل، باعث شده كه بتوانند بيشتر ضربه بزنند. در حالى كه اسرائيل، بمب اتم و انواع هواپيماهاى پيشرفته را دارد، انواع موشكها، انواع هلىكوپترها و ناوهاى جنگى و تانكها و انواع نفربرها؛ اما در مقابل تعدادى از فلسطينىها كه حاضر شدند از جانشان بگذرند، اين اندازه آسيبپذيرند.
يعنى اگر اين جانفشانى و آمادگى براى شهادت نبود، صد برابر آن مواد منفجرهاى كه آنها به خودشان مىبندند، هم نمىتوانست چنين ضرباتى بر دشمن صهيونيستى را موجب شود.
در حالى كه در آمريكا حتى يك نفر هم پيدا نمىشود كه بداند چند دقيقه ديگر حتماً كشته خواهد شد و بخواهد جلو برود. بنابراين اين نوع حركات و آمادگى براى كشته شدن در راه يك آرمان، تنها ناشى از جهانبينى است؛ اين جهانبينى است كه به انسان آمادگى و توانايى مبارزه را مىدهد.
امروزه غرب به شدت از اينكه اين ايده و اين جهانبينى در جهان رشد كند، نگران است. البته نگران منافع مشروعش نيست، بلكه نگران منافع نامشروع است و چون آنها پايه و اساس رفاهشان براساس اعمال نامشروعشان است، اعمالى مانند استثمار و استعمار ديگران و از جمله؛ عليه جهان اسلام. آنها نگرانند كه اين عزتخواهى توأم با آمادگى براى شهادت منجر به آزادى جهان اسلام از قيد آنها شود و بدين ترتيب موقعيت ابرقدرتى آنان از دست برود. پس تأثير جهانبينى تا اين اندازه در نوع رفتار انسانها مشهود است. در حقيقت مىتوانيم بگوييم كه اعمال هركس براساس جهانبينى او است.
جواب سؤال 2. فرهنگ ما، از ايمان و عقيده و دين ما نشأت گرفته است كه در حقيقت: يكى از وظايف دين تبيين بايدها و نبايدهاست.
اگر دين ملاك نباشد، خيلى از بايد و نبايدها تغيير خواهد كرد. اينكه چه چيزى حلال است و چه چيزى حرام؟ چرا حرام است و چرا حلال؟ دين در فرهنگ هر كشور تأثير خاص خود را دارد. انقلاب ما به شدت تحت تأثير اسلام و بايدها و نبايدهاست. و اگر هم همه بايدها و نبايدها در جامعه ما دقيقا جارى نيست؛ اما ميل به آن در همه وجود دارد. حكومت ما نيز تلاشش اين است كه به سمتى حركت كند كه انقلاب اسلامى و جامعه ما، درست مطابق بايدها و نبايدهاى دين كه خدا تعيين كرده است، حركت كند.
اما اگر خدا را از روابط حذف كنيم، خيلى از بايدها و نبايدها تغيير مىكند. به طور مثال؛ اينكه يك خانواده از يك مرد و يك زن تشكيل شده است خواست خداست. در تاريخ قوم لوط را داشتيم كه خلاف اين عمل كردند و «كن فيكون» شدند. امروز هم شاهد چنين اقوامى هستيم. در حال حاضر در اروپا اين چنين مطرح مىشود كه چرا خانواده، از يك مرد و يك زن تشكيل شده است؟ چرا نمىتواند، از دو مرد تشكيل شود؟ در حالى كه از ديد و جهانبينى ما، اين يك نوع فساد و انحراف است؛ چرا كه اين در زمره نبايدها جاى دارد. نبايدهايى كه خدا تعيين كرده است.
برخورد ما در جامعه با قضاياى مذكور در بالا براساس بايدها و نبايدهاى دينى است. لذا انقلاب اسلامى ايران با اتكا به ايمان ملت و با توجه به جهانبينى اسلامى، فرهنگى متفاوت با فرهنگ غربى در جامعه را دامن زده است.
به همين دليل ما جامعهاى كاملاً متفاوت داريم، چرا كه براساس بايدها و نبايدهايى كه در اسلام وجود دارد و مردم نيز به آن پايبندند حركت مىكنيم. «ساموئل هانتينگتون» نظريهپرداز معروف غربى معتقد است كه با توسعه ارتباطات، فرهنگها درهم ادغام مىشوند، اما فرهنگ اسلامى را با فرهنگ غربى غيرقابل ادغام مىداند و معتقد است كه اين دو فرهنگ، دو تمدن بزرگ را تشكيل مىدهند. فرهنگ اسلامى روبه رشد است و همين سبب مىگردد كه اين دو فرهنگ رو در روى هم قرار گيرند. بدين ترتيب وى مبحث رويارويى تمدنها را مطرح مىكند، كه به عقيده بنده اين تحليل وى، تحليلى علمى است نه يك تحليل غرض ورزانه؛ گرچه او نسبت به اسلام غرض دارد و دشمن اسلام است؛ اما تحليلش تا اين حد منطبق بر واقعيت مىباشد.
در مبحث فرهنگى، انقلاب اسلامى، همه چيز براساس مبانى دينى استوار است. البته اين نيست كه همه ابعاد فرهنگ يك جامعه فقط به مسأله دين باز مىگردد. مثلاً اگر نوع حجاب را در مبحث فرهنگى مشاهده كنيم، پوشش، پوشيده بودن افراد و به خصوص خانمها؛ از بايدهاى اسلامى است. اما نوع پوشش و نوع حجاب به عوامل ديگرى نيز بستگى دارد كه مىتوان وضعيت آب و هوايى و معيشتى مردم را نام برد و طبيعى است كه نوع حجاب در جامعه در يك مكان سردسير با يك مكان گرمسير متفاوت است.
نوع معيشت مردم و اينكه كشاورزى يا ماهيگيرى و يا برنجكارى متداول است، در نوع حجاب و معيشت تأثير گذار است.
بنابراين مىتوانيم بگوييم كه فرهنگ موجود در جامعه ما براساس دين اسلام است و يا بناست كه بر اين اساس باشد. در جهان اسلام ما شاهد فرهنگهاى متفاوتى هستيم كه انقلاب اسلامى ما هم به دليل خصوصيات و واقع شدنش در ايران و موقعيتهاى تاريخى، جغرافيايى، جمعيتى و اقتصادى و جنبههاى ديگر، ويژگيهاى خاص خودش را دارد.
جواب سؤال 3. نقاط آسيبپذير مختلفى در جامعه ما وجود دارد. يكى از عوامل بروز اينگونه آسيبها، تلقى غلط از ميزان درآمدهاى نفتى در كشور است. مثلاً بسيارى از افراد تصور مىكنند كه ما با داشتن درآمدهاى نفتى به كار كردن كمترى نياز داريم و مىتوانيم با اتكاى به اين درآمدها همه خواستههاى خودمان را برآورده سازيم. در حالى كه، اين يك اشتباه و توهم است و در بروز چنين اشتباهى استعمار داراى نقش و تأثير به سزايى بوده است.
ساعات كار مفيد ايران پايين است و اقتصاد آن را مىتوان، اقتصاد نفت، منهاى كار ارزيابى كرد. البته اين مسئله ربطى به ديدگاه اسلام ندارد، بلكه مصيبتى است كه ما گرفتارش هستيم؛ اسلام براى كار و تلاش ارزش بسيار زيادى قائل است.
حضرت على(ع) درباره كار مىفرمايند: «بهترين تفريح كار است.» براى اشاره به مسئله استعمار مطلبى را به نقل از «حسنين هيكل» نويسنده معروف مصرى مىخوانم كه زمانى وزير تبليغات «جمال عبدالناصر» بوده است. او كتابى را با عنوان، «ميان مطبوعات و سياست» به چاپ رسانده است و اين كتاب به فارسى نيز ترجمه گرديده است. وى در اين كتاب ضميمهاى را چاپ كرده كه مربوط به توبهنامه مدير مسئول يكى از نشريات مهمّ مصرى در زمان جمال عبدالناصر مىباشد. بدين مضمون كه اين مدير مسئول از دوستان نزديك عبدالناصر و خود هيكل بوده و بعدها معلوم مىشود كه اين شخص مأمور سازمان سياى امريكا بوده است. او در مقابل دريافت كمكهاى فراوانى از «CIA» مأموريت داشت دو هدف عمده را دنبال كند: يكى القاء اين موضوع به افكار عمومى، كه موفقيت و پيشرفت به شانس بستگى دارد و اتفاقى است.
حال بر اساس اين محور سؤال اين است كه چرا غرب، آمريكا و CIA در كشورهاى اسلامى سرمايهگذارى مىكنند تا به آنها بگويد موفقيت و پيشرفت، به شانس بستگى دارد؟! هر انسانى به طور طبيعى، و ذاتاً در هر نقطهاى از جهان خواستار پيشرفت و موفقيت است. اما آمريكا مىخواهد كه اين پيشرفت حاصل نشود، چرا كه اين پيشرفت بايد با كار و تلاش مردم حاصل شود و امريكا مىخواهد به آنها القا كند كه كار و تلاش، عامل پيشرفت نيست؛ بلكه شانس عامل بسيار مهمى است، بنابراين مردم بايد منتظر باشند تا شانس بيايد و در خانه آنها را بزند. يكى از راههاى مهمى كه استعمار عليه كشور مصر و ساير كشورهاى اسلامى به كار برد، همين توطئه عليه فرهنگ كار است.
استعمار چنين سياستى را دنبال كرد، چرا كه نفت نياز مهم هر كشور صنعتى از جمله آمريكا و اروپاست و از ديدگاه استعمار نفت نبايد به عنوان اهرمى در دست مسلمانها باقى بماند! و مسلمانها براى اداره امور روزمره كشورشان، بايد نيازمند فروش نفت باشند.
از طرف ديگر، براى اينكه درآمد نفتى را درست هزينه نكنند، هم بايد به توليد ضربه وارد مىشد؛ يعنى فرهنگ كار را در كشورهاى اسلامى اين چنين تضعيف مىكردند، و هم بايد اين درآمدها در امور مصرفى هزينه مىشد؛ به خصوص امور مصرفى توليد شده در كشورهاى غربى! لذا فرهنگ مصرفگرايى و تجملگرايى را به شدت ترويج دادند. اين معضلى است كه ما در مدت بيست و چهار سال، پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران، هم گرفتارش هستيم.
حتى دولت: رابطه و پارتى در برخى موارد، جاى شانس را در اذهان گرفته است و دشمن سعى مىكند اين توقعات و توهمات را دامن بزند. هم توهم ابعاد دارايى نفت و هم توقع امكانات زياد با اتكا به اين دارايى. در حالى كه، اگر ما اوج درآمد نفتى كشورمان كه 20 ميليارد دلار است را، با احتساب هر دلار 800 تومان بررسى كنيم، سهم هر نفر از صادرات نفت، ماهانه فقط 19 هزار تومان مىشود. واضح است كه با اين رقم نمىشود تو قعات زيادى از حكومت داشت.
راهحل اين معضل آن است كه هم توهمزدايى كنيم و هم واقعيات را براى مردم مطرح نماييم، تا توقعزدايى گردد. يعنى؛ توقعات را تعديل كرده و در حد امكانات كشورمان هماهنگ كنيم.
و سپس جهتگيرى غلط استعمار را كه سعى مىكردند فرهنگ كار را تخريب سازند، دگرگون نماييم. يعنى به فرهنگ و وجدان كارى را اصلاح كنيم تا توليد ثروت گردد و از سوى ديگر ؛ از اسراف و تجملگرايى و مصرفگرايى، با استفاده از ابزار مختلفى نظير كار فرهنگى جلوگيرى كنيم، تا سرمايه توليد شود. يعنى ثروت را كه نتيجه تفاوت بين توليد و مصرف است، سرمايهگذارى كرده تا رفاه و امكانات بيشترى براى مردم فراهم آيد.
آسيبى كه ما از اين توقع و توهم مىبينيم، اين است كه پس از مدتى عدهاى ممكن است به اين توهم برسند كه اشكال از مديريت جامعه است و فراتر از آن؛ اينكه اشكال را به نظام و سيستم و نوع حكومت اسلامى نسبت بدهند و خطرناكتر از اين نيز آن است كه عدهاى آن را به خود اسلام نسبت بدهند و با اين تصور و توهم غلط اشتباه نتيجهگيرى كنند كه؛ شايد، اشكال از اسلام ما بوده، كه ديگران پيشرفت كردند و ما مثل آنها پيش نرفتيم. در حالى كه اگر، عوامل پيشرفت ساير كشورها را مشاهده كنيم، قطعا به اين نتيجه مىرسيم كه آزادى همجنس بازى عامل پيشرفت غرب نبوده، بلكه فرهنگ كار و ساعات مفيد كارى و تعطيلات كمتر، باعث پيشرفتشان شده است.
هيچ مكتبى به اندازه اسلام بر كار و تلاش تأكيد نكرده است. مثلاً كسى كه براى به دست آوردن رزق و روزى حلال براى خود و خانوادهاش تلاش مىكند، در حال جهاد در راه خداست. بالاترين تفريح كار است، كار عبادت است. بعضى از افراد در تحليل اشتباه خود كه براساس توهم و توقع بيهوده شكل گرفته است، به نتيجهگيرىهاى غلطى مىرسند.
اين نتايج يكى از آسيبهايى است كه ما بايد مراقبش باشيم. ضمن اينكه بخشى از حلالها در عرف جامعه حرام است و برخى از حرامها، حلال! البته قوى نيست ولى وجود دارد. و راهش اين است كه تلاش كنيم، عرف را به حدود الهى برسانيم. يعنى تطبيق عرف جامعه بر حدود الهى.
اگر چنين كنيم، بسيارى از مشكلات و مسائل كشور، در بُعد آسيبهاى اجتماعى و فرهنگى مرتفع خواهد شد. در حالى كه گاهى مشاهده مىشود كه بعضى از افراد، برعكس سعى مىكنند از دين تفسيرى بكنند كه مطابق با ميل و عرف جامعه باشد و اين مشكل ديگرى است كه ما با آن مواجه هستيم.
بنابراين مهمترين معضلى كه در حال حاضر با آن دست به گريبان هستيم، مشكل اين دو بُعد هست؛ فرهنگ كار و اخلاقيات و بايد و نبايدها و حلالها و حرامهاست؛ يعنى عدم انطباق كامل عرف با حدود الهى!
مثلاً اسلام اجازه داده اگر زنى، شوهرش فوت كرد، پس از رعايت عدّه ازدواج كند، اما اين در جامعه ماقبيح است. حتى اگر بعد از يك سال هم ازدواج كند، كمى قباحت دارد؛ گرچه قانونا منعى وجود ندارد! همين مسائل سبب مىگردد گاهى مفاسدى رخ بدهد، در حالى كه امرى كه خداوند براى آن ثواب قرار داده است، چرا بايد به صورت قبح درآيد؟!
جواب سؤال 4. قبل از انقلاب، استعمار و امپرياليسم با تمام توانشان درصدد خدشه وارد كردن به فرهنگ و ديدگاههاى اسلامى بودند و سعى مىكردند كه فرهنگ مصرفگرايى و تجملگرايى را دامن بزنند و فسادها و فحشاهايى را كه در غرب هست را رواج دهند. در حالى كه آزادى بيان در ايران وجود نداشت، حداكثر آزادى كه بايد اسمش را فساد گذاشت در ارتباط با مسائل جنسى وجود داشت و سعى مىكردند افراد را درگير چنين مسائلى نمايند.
در حالى كه غرب، پس از پيروزى انقلاب اسلامى، ايران را غيردموكرات معرفى مىكرد، ما شاهد آن بوديم كه اينها تا آن لحظات آخر انقلاب، از رژيم پهلوى با آن ساواك مخوفى كه داشت، حمايت مىكردند و ابزار شكنجه را هم برايش فراهم مىآوردند و شكنجهگران را نيز تعليم مىدادند. و حتى پس از پيروزى انقلاب اسلامى هم بسيار سعى كردند تا اوضاع را به روال گذشته باز گردانند.
در مقابل تلاش و توطئههاى آنها، روحانيون و روحانيت به رهبرى حضرت امام(ره) سعى مىكردند، روح اسلاميت، غيرت و شرافت را در مردم بدمند. خوشبختانه در اين رويارويى، روحانيت پيروز شد و در حقيقت، ملت پيروز شد. و با انقلابى كه كرد آن وضعيت را پايان داد. خوشبختانه علىرغم فشارهاى زيادى كه براى محو فرهنگ اسلامى، به خصوص اززمان رضاخان و با كشف حجاب شروع شد، ما شاهد گسترش روزافزون حجاب در قبل از انقلاب بوديم؛ اوضاعى كه امروز در تركيه نيز شاهد آن هستيم.
جواب سؤال 5 . در ديدگاههاى فرهنگى بين جامعه اسلامى از يك طرف و جوامع غيراسلامى، به خصوص جوامع غربى اختلافاتى وجود داشت. جامعه اسلامى بر اجراى قوانين اسلامى و رعايت بايدها و نبايدها تأكيد داشت، چرا كه اكثريت قاطع مردم چنين مىخواستند و در مورد بعضى نبايدها، اسلام و انقلاب اين اجازه را به آن دسته از اقليتها نمىداد (اقليتهايى كه اسلام را باور نداشتند) كه بخواهند به راه خود ادامه داده و چيزى را به جامعه تحميل كنند. اما ديدگاههايى هم در داخل و هم در خارج از كشور كه تحت عنوان آزادى عقيده، بيان و زندگى وجود داشته كه اين مسأله را مطرح مىكردند، كه رعايت يا عدم رعايت بايدها و نبايدها، بايد داوطلبانه باشد و اين نوع نگرش از تفاوتهايى بود كه در ديدگاههاى فرهنگى وجود داشت. اما در واقع بعضى از آزادىها در غرب براى مردم ما يك محدوديت است و برعكس، برخى از محدوديتها در ايران، براى مردم ما آزادى است و اين نكته بسيار مهمى است.
مثلاً در ايتاليا و فرانسه و به طور كلى در غرب، افراد مىتوانند آزادانه به كنار دريا بروند، با لباسهاى كه محدوديت آن روز به روز كمتر مىشود! اين فضاى آزاد و سواحل زيبا براى مسلمانها غيرقابل استفاده است. چرا كه به علت وجود زنان يا مردان برهنه، مردان و زنان مسلمان، عملاً نمىتوانند به آنجا بروند. بنده در ايتاليا تحصيل كردهام، بچههاى انجمن اسلامى؛ اعم از خانمها و آقايان، هرگز از آن سواحل زيبا استفاده نمىكردند و در حقيقت مىتوان گفت كه آن آزادى، براى افراد مسلمان محدوديت بود.
اما محدوديتى كه در ايران ايجاد شده است و سواحل از هم جدا گرديده، آزادى محسوب مىشود، يعنى مردان و زنان مؤمن ما به دليل جدا شدن ساحل زنان و مردان مىتوانند به ساحل دريا رفته و از آن استفاده كنند.
البته آن كشورهايى كه در تئورى ادعا مىكنند كه افراد بايد آزاد باشند، عملاً، در عرصه انتخابات، حق آزادى براى مسلمانها را در كشورشان در بسيارى از مكانها قائل نيستند. مثلاً دختر دانشآموز در فرانسه به دليل رعايت حجاب اسلامى، از تحصيل، كه حق هر فردى است محروم مىشود.
در حالى كه مثلاً، فرانسه مهد دموكراسى غربى بوده و از مدعيان دموكراسى است و يا مىبينيم، كه آنها از عدم آزادى حجاب در تركيه هميشه حمايت كردهاند. يعنى هميشه منافع خودشان ملاك بوده و منافعشان نيز، در اين بوده كه ايمان اسلامى را از ملتهاى مسلمان بگيرند. در حالى كه اگر بتوانند ايمان را از آنها بگيرند عزتشان را هم پايمال كردهاند.
موضوع مهمى كه در مورد اصل حكومت اسلامى بايد به آن اشاره كرد، اين است كه مردم ما انقلاب كردند، رفراندوم گذاشتند و حكومت اسلامى را تشكيل دادند. افرادى كه به شيوههاى مختلف به حكومت اسلامى معتقد بودند. بعضىها معتقد بودند كه صفت اسلامى نباشد؛ كه البته به علت تعداد محدودى كه داشتند نقشى ايفا نكردند و رأى هم نياوردند. برخىنيز معتقد بودند كه لزومى به ميدان دادن به مردم در حد زياد نيست. اما، حضرت امام(ره) نظام جمهورى اسلامى را بنا كردند؛ نظامى با جهتگيرى، محتوا و اهداف اسلامى! در اين نيز تغييرى ايجاد نخواهد شد. يعنى قابل حذف شدن نيست. اما مسئولين و سياستهاى نظام تا جايى كه مغاير با اسلام نباشند، مورد تأييد مردم است. گرچه ما قبلاً هم جمهورى اسلامى داشتيم، مانند جمهورى پاكستان كه نامش جمهورى اسلامى بود، اما اولين جمهورى اسلامى واقعى در ايران تبلور يافت.
جواب سؤال 6 . فرهنگ تأثير بسيار زيادى دارد. از جمله در اقتصاد! همين ضعف فرهنگ كارى در كشور ما يكى از موانع مهم پيشرفت و توسعه همه جانبه است. قدرت خريد و رفاه عمومى در كشور ما امر مهمى است كه حتما بايد به آن پرداخته شود. البته فرهنگ و اقتصاد نه تنها به جامعه شكل مىدهند، بلكه به نوعى نيز از آن شكل مىگيرند؛ يعنى هم تأثيرگذار و هم تأثيرپذير هستند. مثلاً، فرهنگ مردم در نقاط كويرى با فرهنگ مردم در نقاط پرباران مغاير است، در كوير تعارف يك ليوان آب ارزش بالايى دارد، در حالى كه در شمال يا در مكانهاى داراى چشمه اين چنين نيست و چيزى كه در اين مكانها فراوان است، آب گواراست.
بنابراين فرهنگ و اقتصاد تأثير متقابل بر يكديگر دارند و ما بايد مقوله فرهنگ را در كشورمان به عنوان عاملى تأثيرگذار و تأثيرپذير، مورد توجه قرار دهيم و سعى كنيم آن را به شكلى درآوريم كه كاملاً با اسلام منطبق باشد و در نتيجه، توسعه و پيشرفت مطلوبى را، حتى در چارچوب زندگى مادى براى مردم كشورمان فراهم نماييم.
در زمينه فرهنگ، بودجههايى به اين مقوله اختصاص يافته است كه هرگز كفايت نمىكند، يعنى نه تنها بودجه كافى تخصيص داده نشده، بلكه برنامهريزى دقيق هم نداشتهايم. ما در برنامهريزى ضعفهايى داريم؛ اما اينكه بودجه در بخش فرهنگ كفايت نمىكند عاملش به محدوديت بودجه كل كشور باز مىگردد. هيچ بخشى از نظام از بودجهاى كه در اختيارش است راضى نيست و آن را كافى نمىداند و معتقد است اگر بودجه بيشترى در اختيارشان قرار گيرد، مىتوانند تأثير بيشترى داشته باشند.
بنابراين، در اين زمينه، بخش فرهنگ مستثنى نيست. همه بخشها از كمبود بودجه يا عدم اختصاص كافى بودجه مىنالند و اين امر به اين واقعيت باز مىگردد كه امكانات و بودجه، محدود است و اين محدوديت نيز به همان ضعف در فرهنگ كار و فرهنگ اسراف و تجملگرايى كه در كشور ما وجود دارد، باز مىگردد. من فكر مىكنم كه در برنامهريزىهاى فرهنگى ما، هنوز نقش فرهنگ در پيشبرد امور آنطور كه بايد، به خصوص توسط مسئولين فرهنگى شناخته نشده است و آنهايى كه متصدى امور فرهنگى هستند، گمان مىكنند كه هنوز در اين ابعاد مشكل دارند و خودشان نيز، ممكن است كه متوجه برخى از مسائل نشوند؛ بدين ترتيب برنامه مناسبى براى فرهنگسازى مشاهده نمىگردد.
با اينكه مقام معظم رهبرى بر فرهنگ كار و وجدان كارى تأكيد فرمودند، اما بسيارى از فيلمها، برنامهها و قصههاى ما، پر از اصطلاحات ضدفرهنگ كار است. اين عبارت از كار كردن، به عنوان سگ دويى يا خركارى نام مىبرند و اين نشانه ضعف فرهنگى، در بُعد فرهنگ كار در كشور ماست.
جواب سؤال 7 . انقلاب اسلامى تأثيرات بسيار عميقى در سطح جهان و همچنين جهان اسلام به جا گذاشته و در حقيقت، امروز اسلامخواهى، استقلالخواهى و عزتخواهى مسلمانان جهان، نتيجه انقلاب اسلامى ماست.
ما، هم با انقلابمان و نيز با سرنگونى رژيم شاه و مقاومت در مقابل تحريمها و فشارها و مقاومت در حين جنگ تحميلى ـ در عين اينكه تمامى قدرتها از عراق و صدام حمايت مىكردند ـ و نيز با ايستادگى در مقابل زيادهخواهىهاى غرب: به الگويى براى مسلمانها تبديل شدهايم و آنها فهميدند كه با دست خالى و تنها با تكيه بر اسلام نيز مىتوان يك رژيم دست نشانده سرتاپا مسلح را سرنگون كرد.
همين روحيه بود كه باعث شد در لبنان، براى اولين بار اسرائيل پا به فرار بگذارد و جايى را كه اشغال كرده بود پس دهد. اين در حاليست كه نيروهاى مقاومت حزبالله لبنان، بخشى از نيروهاى شيعيان را تشكيل مىدهند. شيعيان بخشى از مسلمانها را و مسلمانها نيز بخشى از جمعيت لبنان را.
به عبارتى همين جمعيت حزبالله لبنان كه از ملت ما درس گرفت، اين درس را بسيار خوب اجرا كرد و اسرائيل را با آن ميزان از قدرت نظامى و جنايت پيشگى مجبور به فرار كرد. يعنى؛ نه عقبنشينى، بلكه فرار! اسرائيل نامش را عقبنشينى گذاشت، ولى در حقيقت فرار بود؛ چرا كه كسى در عقبنشينى تانك بر جا نمىگذارد، در حالى كه آنها چندين دستگاه تانك نيز جا گذاشتند، چرا كه مىخواستند زودتر فرار كنند. فلسطينىها نيز اين درس را كه توسط لبنانىها تكرار شد، آموختند و امروز مقاومت مىكنند.
از جمله مراحلى كه اسلام در كشورها طى كرد اين بود كه ابتدا وارد عقيده و قلبهاى مردم شد، سپس مساجد را تسخير كرد و پس از آن نيز پايش را از مساجد فراتر گذاشت و به خيابانها رفت. از خيابانها نيز به كارخانهها و مراكز توليدى و از آن جا هم وارد ارتش و نيروهاى نظامى گرديد و در نهايت، حكومت را به دست گرفت.
يعنى در ابتدا، بروز انقلاب از عقايد قلبى آغاز شد و در عمل به مساجد منتهى گشت. گرچه مساجد و روحانيت خود عامل تقويت ايمان مردم شدند. يعنى باورهاى قلبى در منش و سلوك ظاهرى نيز تأثير گذاشت. مثلاً زنها با حجاب شدند، مساجد پر شد و سپس از مساجد به خيابانها رسيد و سرانجام رژيم سرنگون شد و حكومت اسلامى تأسيس گرديد.
در خيلى از كشورها اين مراحل طى شده و امروز اسلام در قلب بسيارى از افراد جا گرفته است، هرچند كه كومتها به شدت ضد اسلامى باشند جهان اسلام اين مرحله را پشت سرگذاشته و در ظاهر نيز به اسلام افتخار مىكند. زمانى عدهاى خجالت مىكشيدند نماز بخوانند اما امروز، افتخار به نماز، افتخار به حجاب و نيز افتخار به ايمانشان عموميست.
در حال حاضر، اسلام نه تنها بسيارى از مساجد را پر كرده بلكه در برخى از نقاط به خيابانها هم رسيده است؛ تظاهرات خيابانى كه در اقصى نقاط جهان شاهدش هستيم.
در بسيارى از كشورها، با صحنههاى تظاهراتى مواجهيم كه قبلاً، فقط در انقلاب خودمان شاهدش بوديم و در برخى از نقاط نيز وارد فاز مبارزه هم شدهاند مانند: لبنان و يا فلسطين. احزاب اسلامى در اين نقاط به شدت شكل گرفته و تشكلهاى اسلامى بسيار قوى شدند. برخى از اين حركتها حتى در ارتشىها هم نفوذ كرده است و آنها هم خواستار تحولاتى گرديدند.
در حال حاضر كشورهايى را مىبينيم كه سران آنها بسيار مرتجع مىباشند اما تحولات مذكور آنها را مجبور كرده است كه مواضعى متفاوت از گذشته را در پيش بگيرند؛ مواضعى كه از سوى آنها باعث تعجب است! مثلاً موضعى كه حسنى مبارك در مقابل اسرائيل از خود نشان داد، تحت تأثير دستگاه ادارى و حتى نيروهاى نظامى مصر بود. يعنى علاوه بر مردم پايگاه حكومتى مبارك هم تغيير يافته است. او ناچار است چنين مواضعى را اتخاذ كند. در حالى كه چنين مواضعى از سوى مبارك در مقابل اسرائيل غيرممكن بود و امكان نداشت كه وى امريكا را نقد كرده و با حمله امريكا به عراق مخالفت نمايد. ولى او فهميد كه اگر غير از اين عمل كند، نمىتواند دوام بياورد. لذا من احساس مىكنم اين روال همينطور جلو مىرود، تا اينكه كشورها، يكى پس از ديگرى حكومتهاى مردمى و اسلامى را برگزينند.
در بسيارى از مواقع دشمن با اعمالش، ندانسته سبب اوجگيرى نهضتهاى اسلامى در جهان شد و در موارد متعددى حركتهاى دشمن، براى مقابله با اسلام، به نفع اسلام تمام شد. مثلاً؛ وقتى انقلاب اسلامى به پيروزى رسيد، غرب و امريكا از اين بابت كه اين نهضت اسلامى در كشور شيعى ايران با نهضت اسلامى در ساير كشورهاى جهان گره بخورد و معضل ساز گردد، احساس خطر مىكردند، بنابراين اتحاد جهان اسلام، معضلى است كه آنها به شدت با آن مقابله مىكنند.
بنابراين، آنها بر بُعد شيعى بودن انقلاب ايران تأكيد كردند و از اين نكته استفاده نمودند تا ميان ايران و ساير كشورهاى اسلامى فاصله انداخته و دشمنى ايجاد نمايند. يعنى؛ در كشورهاى سنى نشين و عربى، به شدت عليه انقلاب اسلامى و ديدگاه تشيع تبليغ كردند و گفتند كه شيعيان آبروى اسلام را به خطر مىاندازند، و دارند با نام اسلام، چه كارها انجام مىدهند! غرب و «CIA»، «موساد»، «اينتلجنت سرويس»، و ساير نظامهاى پادشاهى، بيشترين نقش را در اين تبليغات داشتند.
بدين ترتيب، يك آدم مؤمن سنى، وقتى مىشنود كه عدهاى شيعه آمدهاند و آبروى اسلام را مىريزند، اگر باور كنند، چه اقدامى خواهند كرد؟ آشكار است كه وى دلسوزانه، براى مقابله با تشيع و معرفى اسلام واقعى، مطابق با ديدگاه خودش به دنبال پياده كردن اسلام سنى خواهد بود. اولين قدمى كه چنين فردى بردارد، با حكومت خود و نيز با تبليغات خارجى مواجه خواهد بود و اين اتفاقى است كه افتاد. سپس اين فرد مشاهده مىكند كه به تروريسم، گمراهى و انحراف متهمش مىكنند و همان اتهاماتى كه به انقلاب اسلامى زدند، عليه او نيز به كار مىبرند و در اينجاست كه يك بيدارى اتفاق مىافتد. سپس اين فرد مىبيند كه ميان تمام كشورهاى سنى، تنها كشورى كه از آنها، در راه برقرارى احكام و حكومت اسلامى حمايت كرده است، همان انقلاب شيعه ايران است.
مثلاً به فلسطين نگاه كنيد! كدام كشور به اندازه ايران از فلسطينىها كه سنى هم هستند، حمايت كرده است؟ اين خود باعث نزديكى شيعيان و سنىها مىشود. در حقيقت غربيها و دشمنان با امكانات وسيع رسانهاى كه داشتهاند، سعى كردند تا نور خدا را خاموش كنند. اما توطئههاى خودشان اهرمى براى گسترش اسلام در جهان شد و اينكه؛ امروز منفورترين حكومتها در جهان اسلام بعد از اسرائيل، امريكاست دستاورد بسيار بزرگى است.
اين مقوله مقدمه استقلال كشورهاى اسلامى از امريكاست و چنين نفرتى را ما نبايد به هيچ وجه، كم اهميت تلقى كنيم. اين تنفر وقتى با ايمان و شهادتطلبى تركيب مىشود، آن چنان قدرتى حاصل مىگردد كه امريكا، حق دارد از مسلمانها وحشت كند. البته به اين لحاظ حق دارد، وحشت كند كه به دنبال اهداف نامشروع از طريق راههاى نامشروع است. اگر امريكا آدم بود، مىتوانست رابطه بسيار خوبى با جهان اسلام داشته باشد، در حالى كه اين كشور راه شيطانى خود را دنبال مىكند.
جواب سؤال 8 . تا كنون ايدئولوژىها، فرهنگها و گروههاى شكل گرفته بر اين اساس زياد بوده كه با انقلاب اسلامى مخالف بودهاند. سلطنتطلبان، مادىگرايان، كمونيستها، حتى به نوعى التقاطيون و... چنين افرادى در اين در اقليت بودند. ولى در خارج از كشور حضور پررنگى دارند. مثلاً انجمنهاى اسلامى دانشجويى ايرانى در خارج از كشور، از سوى گروههاى ملحد ايرانى مقيم آنجا بسيار تحت فشار بودند گروه هايى كه به هر حال به ويژه به علت زندگى در غرب به شدت تحت تأثير واقع شده بودند.
خوشبختانه اين گفتمان فرهنگ انقلاب اسلامى بود كه به پيروزى رسيد، منتها اين گروهها مقاومت خود را، بعد از پيروزى نيز ادامه دادند و عدهاى نيز مورد حمايت غرب قرار گرفتند در حالى كه خود آنها عددى نبودند اما به دليل حمايتهاى بيش از حد غرب سرو صدايشان بيش از وزنشان بود. و در مراحل مختلف سعى كردند كه به نوعى، به اين فرهنگ كه ريشه همه تحولات مثبت در كشور است ضربه وارد كنند تا بتوانند كشور را به سمت و سويى كه غرب مايل است، بكشانند. در بعد خارجى هم رسانههاى بيگانه كه تعدادشان بسيار زياد شده است هزينههاى گزافى صرف مىكنند تا كشور ما را مورد حمله قرار دهند. و در حقيقت، چنانكه مقام معظم رهبرى فرمودهاند، ما به نوعى در معرض شبيخونهاى فرهنگى قرار گرفتهايم و اين شبيخونها، گاهى اثرات مخرب داشته و در بسيارى موارد نيز خنثى شده است؛ اما به دليل پشتوانه مالى جهانى كه ما شاهدش هستيم، آنها سعى مىكنند خود را زنده نگهدارند و به انقلاب ما از هر نظر آسيب رسانند.
تلاش براى انحراف تمايلات جنسى افراد، تلاش براى گسترش فساد و حتى گسترش اعتياد، همگى بخشى از آن شبيخون فرهنگى است، كه مىخواهند، ايمان را از جوانان و مردم ما سلب كنند. اگر ايمان از ملتى سلب شود روحيه شهادتطلبى و مقاومت آن ملت نيز از بين مىرود و اگر روحيه مقاومت از دست برود، كشور تجزيه مىگردد.
سكولارها هم مانند ساير انديشهها، تلاش گسترده و حمايت شدهاى را مىكنند. تلاش در راه تضعيف جنبه دينى حكومت. بنابراين حمله به نهادهاى دينى مانند؛ ولايت فقيه، شوراى نگهبان، مجلس خبرگان، رهبرى و روحانيت بخشى از اين تهاجم را تشكيل مىدهد. متأسفانه تعدادى از افراد كه مىتوان اسمشان را سكولار، ليبرال و افراد غير مؤمن و غيروفادار و به عبارتى نااهلان و نامحرمان به اهداف نظام و مرعوب و تحت تأثير غرب قرار گرفته گذاشت، توانستهاند در مجلس ششم نفوذ كنند و رأى اكثريت را هم نيز به دست آورند. گرچه آنها با عملكرد خود، آراى عمومى ـ كه البته آرا را هم با فريب به دست آورده بودند ـ از دست دادند! انتخابات شوراى شهر، اين مسأله را ثابت كرد. آنها خودشان معترفند كه ديگر نمايندگى مردم را ندارند و حداكثر بتوانند در مجلس هفتم، اقليتى را تشكيل دهند.
تمام گروهها اعم از مشاركت، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى، نهضت آزادى، افراد وابسته به جبهه ملى و غيره، همه توانشان را گذاشتند و كلى هم هزينه كردند و پشت سر اين هزينهها نيز كلى پولهاى خارجى خوابيده بود، راديوهاى بيگانه از آنها حمايت مىكردند كه اينها رأى بياورند. نظارت شوراى نگهبان هم وجود نداشت، چون تأييد صلاحيت اعضاء، بر عهده شوراى نگهبان نبود و نظارت شوراى نگهبان هم به آنها حاكم نبود. انتخابات انجام شد و معلوم گرديد كه آنها در تهران مثلاً؛ نتوانستند، حتى يك نماينده در اين شورا داشته باشند و لذا آن را ازدست دادند.
اين حركات و نفوذها، به نوعى واكسن را در اذهان تداعى مىكنند واكسن ميكروب ضعيفى است كه وارد بدن مىشود و حتى چند روزى موجب تب مىگردد و پس از آن ميكروب باعث مقاومت فرد مىشود و پادزهر را ايجاد مىكند، بدين ترتيب بدن در مقابل، ميكروب قوى شده و نيروى مقاومتش بالا مىرود.
به عبارتى، گاه خداوند، چنين برنامههايى را فراهم مىكند كه ما تب و لرزش را مىبينيم، اما آن نيروى مقاومتش را درك نمىكنيم گرچه آن واكسن برايمان مفيد واقع شده است.
همين گروهى كه با شعارهاى انحرافى و فريبنده وارد مجلس شدند، ديديم كه در جامعه نيروى مقاومت ايجاد كردند، يعنى جامعه ميكروب را شناخت؛ گرچه مدتى دچار تب شد، اما آن را از صحنه بيرون كرده و ميكروبها نيز خود متوجه چنين چيزى شدهاند.
جواب سؤال 9 . در تهاجم فرهنگى، ابعاد مختلفى مورد توجه قرار گرفته و مراكز مختلفى نيز مورد تهاجم قرار گرفته است. يكى از ابعاد تهاجم فرهنگى، گسترش اعتياد است. ما مىبينيم اززمانى كه امريكا، افغانستان را اشغال كرده است، براساس گزارش سازمان ملل؛ توليد مواد مخدر هيجده برابر، نسبت به گذشته، افزايش يافته است.
يكى از مظاهر تهاجم فرهنگى، ترويج فسادهاى اخلاقى از طرق مختلف مىباشد. از جمله برنامههاى مستهجن پخش سىدىهاى مستهجن و اينگونه امور است.
از مظاهر تهاجم فرهنگى، تعرض به دانشگاهها و دانشگاهيان ماست كه آنها سعى مىكنند، ذهن و روح دانشجويان را تحتتأثير قرار دهند.
با تئورىهاى قديمى اروپا سعى مىكنند، اين حركتها را مورد حمايت قرار دهند. براى افراد منحرف در سطح جهان جايزه تعيين مىكنند كه آنها مطرح شوند! مثلاً دادن جايزه صلح نوبل به «شيرين عبادى» كه از رقيبش پاپ پيشى گرفت، به اين دليل بود كه براساس اعلام كميته تعيين كننده جايزه صلح نوبل ـ كه شش نفر از اعضاى پارلمان نروژ مىباشند ـ مخالفت پاپ با همجنس بازى، مخالفت با حمله آمريكا به عراق و مخالفت با جنگافروزى، سبب گرديد كه خانم شيرين عبادى انتخاب شود.
چون خانم عبادى از محكمه صهيونيستهاى ايرانى به جرم جاسوسى براى اسرائيل احساس شرمسارى مىكند، به دنبال جدايى دين از سياست است و با سياستهاى كشورهاى استعمارى همسو است، جايزه را دريافت مىدارد. جايزهاى كه به سه تن از سران رژيم صهيونيستى هم داده شده است.
اخيرا خانم عبادى در ملاقات با رئيس جمهور فرانسه از اروپا خواسته است كه از لايحه انتخابات در ايران حمايت كنند. يعنى او از كشورهاى بيگانه كه سابقه حمايت از رژيم شاه و رژيم صدام رادارند مىخواهد كه در امور داخلى ايران دخالت كرده و استقلال ايران را ناديده بگيرند.
ما جايزه دادن به امثال ايشان را شاهد هستيم. هركس ديگرى كه امروز فيلمى بسازد و در آن به كشور و ملت و فرهنگ و استقلال ما حمله كند، از نظر اسرائيل؛ يعنى موساد و CIA و اينتلجنت سرويس، شايسته حمايت و دريافت جايزه از سازمانهاى بينالمللى است. حال پولى كه فرح و پسرش و ديگران هزينه مىكنند، نسبت به بودجههايى كه در جهان عليه ما هزينه مىشود، بسيار ناچيز است. در اين ميان، CIA، موساد و اينتلجنت سرويس و اين سازمانهايى از اين قبيل، هزينههاى گزافى مىپردازند و در حقيقت، اين سازمانها نيز در خدمت آنها هستند؛ يعنى مثلاً فرح و پسرش يا سلطنتطلبان و يا گروههاى مختلف كمونيستى كه در غرب عليه انقلاب اسلامى فعاليت مىكنند، اگر دنبال شود، همگى ريشه در سازمانهاى CIA و موساد دارند. آنها قضايا را هدايت كرده و بودجههاى كلانى هم در اين راه مىگذارند.
فرح هم زن فاسدى است كه از اين نوع بودجهها هزينه مىكند، البته آنها زياد پولشان را خرج نمىكنند، چرا كه اميدى به برگشتن ندارند. اگر قرار بود در راس قدرت قرار گيرند، زمانى كه ارتش و ساواك، در اختيار آنها بود، مىماندند. آنها، حتى از دادن دو تا سه هزاردلار به شعبانبى مخ، براى رهايى از گرفتارى وى، پرهيز مىكنند.
گاهى بودجههاى سازمانهاى جاسوسى از طريق اين افراد هزينه مىشود، چرا كه آنها كمتر حاضرند، چيزى از اموال دزديده شده از مردم را خرج كنند. در داخل پرانتز مىگويم كه در خاطرات «هميلتون جردن»، رئيس كاركنان كاخ سفيد در زمان كارتر، آمده است كه وى مىگفت: وقتى من به پاناما رفتم، شاه در آنجا مشغول استراحت بود، پرسيدم: فرح كجاست؟ گفتند: رفته شنا كند! ديدم كه وى در حضورمحافظان مرد، بدون سينه بند شنا مىكرد و در مقابل چشمان شاه مخلوع، با مربى تنيس خود عشقبازى مىكرد. و به تذكرات شاه هم اعتنايى نمىكرد. حال چنين آدمى براى ايران چه حرفى دارد كه بزند؟ به هر حال آنها، طبيعتا و ذاتا مخالف انقلاب اسلامى ما هستند و از هر كارى كه از دستشان برآيد، كوتاهى نمىكنند.
اما بزرگنمايى فعاليتهاى آنها كه فكر كنيم، خيلى بودجه مىگذارند واقعيت ندارد. يعنى بايد آنها را عنصرى از تهاجم فرهنگى دانست.
علاوه بر اين مقولات؛ زير سؤال بردن بايدها و نبايدهاى دينى؛ يعنى حدود الهى و جنگ روانى و شايعه پراكنى و از بين بردن اعتماد متقابل مردم و مسئولين و زير سؤال بردن اصل مشروعيت نظام نيز ابعادى از تهاجم فرهنگى است.
در مقابل اين معضلات، بايد تلاش فرهنگى بيشترى داشته باشيم و كارهاى اطلاعاتى و امنيتى نيز لازم است تا سرنخهايى به دست آوريم. سرنخهايى مانند اقدامى رابطه امثال پورزند با بيگانگان و اينكه وابستگى هايش مشخص شد و دستگير گرديد.
بنابراين بايد با مظاهر فساد اخلاقى مبارزه كرد و نبايد در برابر آن به هيچ وجه كوتاه آمد. گرچه اين روش كافى نيست، اما لازم هست.
مثلاً يكى از راههاى آنها در شبيخون فرهنگى تكيه بر انگيزهها و شهوات افراد و دامن زدن به آن و به فساد كشيدن افراد است. باز كردن راه صحيح ارضاء اين خواستهها، مطابق با شرع مقدس و ترويج فرهنگ اسلامى (يكى از بهترين) راهها براى مقابله است. فقر و بيكارى منشأ فساد هست و فقرا و بيكاران، زودتر قربانى اين فساد و توطئهها مىشوند. گرچه در افراد برخوردار و حرام خور فساد رخنه كرده است.
ايجاد اشتغال در كشور و فقرزدايى و در حقيقت سازندگى از راههايى است كه مىتواند زمينه بروز اين معضلات را كاهش دهد.
در بعد فرهنگى و هنرى هم بايد سرمايهگذارى كنيم، زيرا كارهاى فرهنگى، هنرى مىتواند تأثيرگذار باشد، به همين دليل دشمن هم روى اين مسائل خيلى سرمايهگذارى مىكند.
جواب سؤال 10. ما هم با تهديدات زيادى از درون و بيرون و هم با فرصتهاى زيادى از درون و برون روبهرو هستيم. به طور مثال يكى از اين تهديدها جنگ رسانهاى با امريكا است. امريكا در بعضى از افراد و اقشار با تبليغاتى كه كرده، موفق شده است درذهن و دل آنها هرچند تعدادشان محدود باشد جاى بگيرد و آنها را از انقلاب ما دور بكند. اما ما در رويارويى با آمريكايىها موفق شديم، كل جهان اسلام را در مقابل امريكا قرار دهيم. طورى كه امريكايىها خودشان اعتراف كردهاند كه چنين تنفرى از امريكا در جهان اسلام بىسابقه بوده است و اين ناشى از دو موضوع است. يكى عمق جنايت پيشگى امريكا و ديگرى عمق آگاهى مسلمانها از اين جنايتپيشگى امريكا.
اين رويارويىها، شكستها و پيروزىهايى دارد غربيها خود اظهار كردهاند كه در جذب جوانان ايران و مردم ايران به سمت فرهنگ غربى ناكام ماندهاند و آنچه كه آنها مىخواستهاند اتفاق نيفتاده است و در خيلى از موارد برعكس، اين زمينهها را از دست دادهاند.
مثلاً همين الآن مخالفت امريكا با اينكه ايران انرژى هستهاى داشته باشد، خيلى از افراد را كه حتى متمايل به امريكا بودهاند، به مقابله با آن و مخالفت با آن واداشته و اين ارزنده است. عملكرد امريكا در عراق و حمايتش از رژيم صهيونيستى اين افراد را به فكر واداشته است. و معدود افرادى كه فكر مىكردند براى خلاصى از مشكلات بايد به امريكا متوسل شد، با ديدن وضع مردم عراق و فلاكت و بدبختى و جنايتهاى امريكا در آنجا متوجه اشتباه بزرگ خود شدهاند.
ما فرصتهاى زيادى در سطح جهان داربم. ايران هم از فرصتهاى زيادى نظير صدا و سيما و كانالهاى راديويى حاكميت اسلام بر اين كشور برخوردار است. گروههايى نيز وجود دارند كه تهديد هستند اما انقلاب ما ثابت كرده كه تهديدهاى بزرگتر از اين را پشت سرگذاشته است و چنين مشكلاتى نيز حل شدنى است و وجود آنها در نهايت همان نقش واكسيناسيون را بازى مىكند و در نهايت موجب تقويت بيشتر انقلاب مىشود. انشاءالله
جواب سؤال 11. فعاليتهايى در خارج از كشور توسط سفارتخانههاى ما و يا توسط رايزنهاى فرهنگى صورت گرفته است. حوزههاى علميه خارج از كشور، طلابى كه به خارج از كشور رفتهاند، بچههاى ايرانى كه آنجا بودند، انجمنهاى اسلامى مستقر در آنجا و نيز فعاليتهايى در داخل كشور از جمله دعوت از فعالان خارج از كشور و ارتباط با آنها و نيز برنامههاى برونمرزى راديو و تلويزيون، صورت گرفته است.
به طوركلى دستاوردهاى خوبى در خارج از كشور داشتهايم. اما خيلى از كادرهاى فرهنگى و ديپلماتى نيك ما در خارج از كشور به اين كارشان بيشتر به عنوان يك كار كارمندى نگاه مىكنند تا به عنوان يك كار عقيدتى و تعهدى. مثلاً دانشجويان انجمن اسلامى قبل از انقلاب با اينكه تعدادشان خيلى هم محدود بود، اما تلاش فرهنگى بيشترى داشتند و مؤثرتر از كسانى كه امروز حقوق مىگيرند و مسئول فرهنگى هستند و فقط به خاطر اين كار به خارج از كشور رفتهاند، بودند. البته اين موضوع هم در كادر فرهنگى و هم در كادر سياست خارجى در خارج از كشور ديده مىشود كه اين از نقاط ضعف ماست كه بايد آن را به گونهاى اصلاح كرد.
جواب سؤال 12. دو نوع اجماع وجود دارد. يكى اجماع در ديدگاهها و برداشتها، ديگرى اجماع در اجرا، كه اين دو مىتواند يكى نباشد.
به طور مثال فرض كنيد در مجلس ممكن است دو گروه، دو ديدگاه يا چند ديدگاه در مورد يك قانون كه در حال تصويب است وجود داشته باشد. اينجا هيچ اشكالى وجود ندارد كه يك گروه اين موضوع را به مصلحت كشور، و يك گروه به ضرر كشور بودند. ديدگاهها متقاوت است. اما در نهايت وقتى قانون تصويب شد همه افراد چه آنها كه جزو گروهى بودند كه آن را مفيد تشخيص دادند چه جزو گروهى باشند كه آن را مضر تشخيص مىدادند، بايد آن را اجرا بكنند و تابع آن باشند.
بنابراين، من در اين دو بعد تفكيك قائل هستم يعنى معتقدم ممكن است افراد ديدگاههاى مختلفى داشته باشند، اما در اجرا همه بايد به يك نحو و به يك سمت حركت كنند.
مثالى كه من گاهى مىزنم اين است كه اگر قرار باشد ماشينى را براى روشن كردن هل بدهند، ممكن است يك عده بگويند اگر روبه عقب هل دهيم بهتر است و يك عده بگويند روبه جلو بهتر است. ممكن است شيب جاده باعث اين تفاوت ديدگاه شده باشد و اين اشكالى ندارد كه هركس براى روشن كردن ماشين و در نحوه هل دادن و در جهت هل دادن آن، ديدگاه متفاوتى داشته باشد، ولى وقتى يك جهت انتخاب شد همه بايد در همان جهت تلاش كنند. اگر عدهاى روبه جلو و عدهاى هم روبه عقب اتومبيل را هدايت كنند، همديگر را خنثى مىكنند و در عمل ماشين حركت نمىكند.
بنابراين، در بحث اجرا، دستگاه اجرائى و دستگاههاى حكومت بايد يك خط مشى را دنبال كنند. اين هم به معنى همصدايى نيست. يك اركستر از صداهاى مختلف و گاه به ظاهر متضاد تشكيل شده است. اما درمجموع وقتى كه يك نت را دنبال مىكند و يك رهبر دارد، مىتواند اركسترى شود كه هيچ سازى به تنهايى نتواند مثل آن بنوازد و به اندازه آن تأثير بگذارد.
بنابراين من در اينجا بحث همصدايى را مطرح نمىكنم بلكه بحث هماهنگى را در اجرا مطرح مىكنم و اين نكته مهمى است كه بايد در نظر بگيريم. ولى در اين تفاوت ديدگاهها، مواردى نيز به چشم مىخورد كه بايد در نظر گرفت. بعضىها براى نتيجه دادن كارها صبرشان كم است. بعضىها به اميد تأثيرگذارى فرهنگى از برخى جنبههاى ديگر غافل مىشوند. اين تأخيرها و تعللها به تهديد تبديل مىشود.
به هر حال ما الآن با ديدگاههاى مختلفى مواجه هستيم. به طور مثال؛ بعضى معتقد هستند كه بايد آزادى مطبوعات را حتى در خصومت با انقلاب اسلامى تحمل كنيم و به اهميت مطبوعات تأكيد مىكنند. مطبوعات ركن بسيار مهمى هستند و اهميت زيادى در پيشرفت كشور مىتوانند داشته باشند. و همان طور كه از «حسن هيكل» نقل كردم، اين اهميت تا جايى است كه، CIA هم به آنها طمع مىكند ومايل است با آنها ارتباط برقرار كند و آنها را در جهت خويش بياورد.
طبيعتا ما نمىتوانيم صبر كنيم و بگذاريم CIA عليه ملت ما چنين بهرهاى را ببرند. در يك روزنامه ممكن است در درج خبر، به علت سرعت بالاى كار كه فرصت را براى مشورت و تصميمگيرى در مورد چاپ مطالب و اخبار كم مىكند اشكالاتى پيش بيايد، كه اگر علتش اين باشد، و سوءنيت و خيانت باعث آن نباشد، حتىالمقدور بايد كمك كرد و با تسامح و تساهل به اين اشتباهات نگاه كرد. اما اگر بحث خيانت باشد به هيچ وجه نبايد با آن كنار آمد. اينجا مرز بسيار حساسى است كه بازهم البته مثل هر كار ديگرى و در هر جايى، مراكزى براى تشخيص آن وجود دارند. كه اين مراكز هم معصوم نيستند. اما چارهاى نيست جز اينكه اين مسأله را به آنها بسپاريم.
در امر قضا نيز هيچ قاضى معصوم نيست و ممكن است با كمال حسن نيت و به قصد اجراى عدالت دچار اشتباه بشود. اما احتمال اشتباه توسط يك قاضى، دليل نمىشود تا اصل قضاوت را منتفى بكنيم. به هر حال در هر مملكتى دستگاهى به عنوان دستگاه قضايى براى رسيدگى به جرائم وجود دارد و بودنش عليرغم اشتباهات بهتر از نبودنش است.
و بايد مراكزى در اين باره تصميم بگيرند. متأسفانه در بخش دشمنىها، به شدت معتقدم كه رسانهها يكى از عرصههايى هستند كه CIA و موساد روى آنها سرمايهگذارى كردهاند و تا حدودى هم موفقيتهايى به دست آوردهاند و معتقدم بخشى از اين رسانهها و روزنامهها و مجلاتى هم كه تعطيل شدند سررشته كارشان به دست دشمنان ملت ما بود.
جواب سؤال 13. ملت ما ملتى مسلمان است و به حقانيت قرآن و پيامبر گرامى اسلام(ص) معتقد است و خواستار اين است كه اين حق مطلق در تمام مراحل اجرا بشود و با اين تفكر در تدوين قانون اساسى و نيز در رفراندوم جمهورى اسلامى هم، به اسلاميت نظام تأكيد شده است. در قانون اساسى گفته شده است كه همه قوانين بايد بر اسلام منطبق باشد. قبل از انقلاب هم مردم پايبند اسلام بودند.
طبيعى است وقتى ملتى به دنبال اين است كه اسلام را در زندگى فردى و اجتماعى جارى كند، بايد به سراغ كسانى برود كه در اين زمينه، آشنايى، اطلاع و مهارت دارند.
همانطورى كه اگر كسى بخواهد سلامت و بهداشت خودش را تضمين بكند بايد به پزشك مراجعه كند، براى سلامت روح و اسلاميت زندگى فردى و اجتماعى نقش روحانيت بسيار اساسى است. روحانيت در دوران طاغوت وظيفه سنگين مقابله با تهاجم گسترده فرهنگى كه حكومت پشتوانه آن بود را بر عهده داشت. از اين بابت نيز آسيب ديد و شكنجه شد و فداكارى كرد و در حقيقت رهبرى انقلاب را دست گرفت.
امروز نيز در مقابل يك تهاجم فرهنگى قرار گرفتهايم، اما اين تهاجمى است كه حكومت مخالف آن است. قبل از انقلاب تهاجم فرهنگى به گونهاى بود كه حكومت به آن دامن مىزد، اما امروز كسانى كه باتهاجم فرهنگى مبارزه مىكنند مورد تقدير قرار مىگيرند و احياناً امتيازى براى ارتقاى موقعيت ادارى و مديريتىشان خواهد بود.
در آينده هم نقش روحانيت بيشتر خواهد بود؛ چرا كه همانطورى كه «هانتينگتون» پيشبينى كرده، تمدن اسلامى روبه شكلگيرى است؛ و ما بايد ديگر به چيزى بيش از اداره كشورمان، توسط اسلام فكر كنيم. ما در آينده وارد مرحلهاى خواهيم شد كه اسلام حداقل جهان اسلام را اداره بكند و در مرحله بعد فراتر از آن بايد به فكر اداره جهان و حاكميت اسلام بر جهان از جمله بر كاخ سفيد باشيم. و در يك چنين موقعيتى، طبيعتاً روحانيت نقشى بزرگتر و مهمتر بر عهده خواهد داشت.
انشاءالله كه اين خواستههاى برحق كه مطابق است با سنت و خواست الهى تحقق پيدا بكند و ما هم توفيق حضور و مشاركت در به حاكميت رساندن اسلام بر جهان را داشته باشيم.
* * *
جواب سؤال 1. در مورد اين پرسش، بنده در كتاب «ماجراى غمانگيز روشنفكرى در ايران» توضيح دادهام كه چگونه زمينههاى فرهنگى منجر، به وقوع انقلاب اسلامى ايران گرديد!
با قطع نظر از ارزيابيهاى مختلف درباره انقلاب، بايد گفت هم اصل انقلاب و هم شكل از فرهنگ جامعه تأثير مىپذيرد.
البته «انقلاب»، از ديدگاه گروههاى چپ، درمان همه دردهاى جامعه بود! اما در حقيقت تنها نتيجهى انقلاب آن بود كه كشورى از سلطه امريكا يا انگليس نجات يابد و به زير سلطه شوروى درآيد! من تحليل مورد نظر «قلعه حيوانات» را قبول دارم، براى اين كه تا توسعه ذهنى در جامعه صورت نپذيرد، از وقوع انقلاب فايدهاى حاصل نمىشود.
بنابراين انقلاب اسلامى ايران هم اگر زمينهساز جريان فرهنگى نباشد، با آن انقلابها فرقى ندارد و مشكلى را حل نمىكند.
جامعه ايران، شاه را سدى در راه حركت فرهنگى خود مىدانست. بعد از شاه اگر اين تحوّل و حركت انجام نپذيرد، انقلاب يعنى هيچ!
بنابراين بنده، با اصل وقوع انقلاب در يك مملكت موافق نيستم و آن را نشانه جهان سومى بودن يك جامعه مىدانم؛ زيرا در كشورهاى پيشرفته، انقلاب اتفاق نمىافتد.
آنچه كه انقلاب اسلامى را از انقلابهاى ديگر متمايز مىكند، اين است كه در انقلاب ايران، ادعاى «نه شرقى نه غربى» مطرح شد كه امتياز بزرگيست، چرا كه معمولاً هدف انقلابها جابهجايى قدرت از يك بلوك به بلوك ديگر بود.
امّا چنانكه گفتيم انقلاب تنها، پديدآورنده فضاى مناسب و بستر حركت است و در صورت حركت و تحوّل است كه نتيجهاى حاصل مىگردد. امتياز ديگر اين انقلاب، غيرنظامى و مردمى بودن آن است كه پشتوانه مهمى محسوب مىشود. مثلاً آنچه امروز توسط امريكا در عراق صورت مىگيرد، مانند يك انقلاب نظامى است كه كارى از دست آن بر نمىآيد.
اگر گردانندگان انقلاب اسلامى ما نيز نتوانند كارى انجام دهند، اين انقلاب نيز در رديف همان انقلابهاى بى حاصل قرار مىگيرد.
انقلاب اسلامى فرق ديگرى با انقلابهاى چپگرا داشت و آن اينكه انقلابهاى چپ «ايدئولوژيك» به معنى خاص آن بودند كه پوپر مطرح مىكند. امّا انقلاب ما ايدئولوژيك به معنى غربى كلمه نبود. آن ايدئولوژى كه مرحوم شريعتى و مطهرى مطرح مىكردند، مفهوم ديگرى داشت.
از نظر غربيها، ايدئولوژى داراى اصول و فروع تغييرناپذيرى است و همواره پيروان متعصبى دارد، كه از آن دفاع مىكنند. با توجه به چنين معنى منفى ،نمىتوان، اسلام را نوعى ايدئولوژى تلقى كرد. ولى، از آن جهت كه اسلام به عنوان نقطه اتكاى ايمانى، به افراد قدرت مىدهد، داراى نقش مهمى است. اسلام به ايدئولوژى به معناى غربى كلمه تبديل نمىشود؛ زيرا اسلام اعتبار انسان، اجتهاد، تحوّل و دانش و معرفت بشرى را ارج مىنهد. اسلام به شما اصولى را مىآموزد كه در زمان حركت، از معنويت و خدا غافل نشويد؛ اما كارى با اداره اقتصاد، كشاورزى، صنعت و... ندارد چرا كه اداره چنين امورى بر عهده علم است. و اگر گاهى اوقات چارچوبهايى در اقتصاد ارائه كرده است، تنها شكل كلّى داشته است.
جواب سؤال 2. در مورد اين سؤال نيز در كتاب «ماجراى غمانگيز روشنفكرى» بحث كردهام كه ما قرار بود چه باشيم و در عمل به كجا رسيديم! به نظر مىرسد؛ طرحهاى ما بسيار باارزش بود؛ اما در اجراى اين تئورىها، با مشكلات بسيارى برخورد كردهايم. مثلاً در نظام اسلامى، چيزى به نام قدرتمدارى وجود ندارد، اما براى عملى ساختن اين تئورى، نياز است تا زمان زيادى در جهت ارتقاى فرهنگى جامعه فعاليت نماييم. مثلاً در زمان پيامبر(ص)، شخص پيامبر و سلمان و بلال و...، همگى تابع امر و اراده يك قدرت؛ كه خداوند متعال باشد، بودند و اين قدرت تنها از آنِ آسمان بود و در هيچ موجود زمينى، چنين نيرويى تجلى نداشت و اين جريان، از معجزات سياسى اسلام است. امّا اجراى اين معجزه، دقّت و تلاش زيادى مىخواهد كه از اين بابت كم آورديم و مشكل داريم!
البته روشنفكران غربى در قرن هيجدهم، به اين تئورى رسيدند كه آيا مىشود قدرت را حذف كرد؟ آنها تئورى بىحكومتى و آنارشيسم را مطرح كردند؛ اما چون اين تئورى اجرا نشد در نهايت به مفهوم مسخرهاى تبديل شد! و حال آنكه برنامه اصلىآن حذف قدرت بود نه هرج و مرج. همان گونه كه سوسياليستها مىخواستند، سرمايهداران را حذف كنند و نشد!
مسيحيت تلاش مىكند تا قدرت را، از آسمان به زمين بياورد! با تجسّد خدا در عيسى، در واقع خدا را از آسمان به زمين آورد و بعدها هم نگذاشتند كه خدا با عيسى به آسمان برود، عيسى بالا مىرود، ولى خدا در كليسا مىماند! كليسا مانند خدا امر و نهى مىكند، اما در قرآن كريم، حق امر و نهى متعلق به كسى است كه آفريننده است. اسلام براى اينكه خدا زمينى نشود، هر گونه مظاهر اين انحراف مانند مجسمهسازى و... را ممنوع ساخت؛ با جلوگيرى از احترام به قبر، احترام به شخص و...، به نحوى مانع از بروز هر يك از اين انحرافات شد: يعنى اينكه همه ما در مقابل قدرت واقعى كه خداست، مساوى هستيم. وقتى عدهاى به استقبال حضرت على(ع) آمده بودند و مراسم ويژه استقبال را انجام مىدادند و تعظيم مىكردند، حضرت على(ع) فرمود: وقتى خداوند شما را آزاد آفريده است، چرا خود را به بردگى مىكشانيد؟
پياده شدن اين تئورى در جامعه، نيازمند فرهنگسازى است كه بايد يك عده از نخبگان اين نظريه را بپرورانند. متأسفانه هيچكس در اين باره كار لازم را نكرد.
جامعه براى تربيت، نيازمند برنامهريزى و تمرين و رياضت است، تا به پيروزى برسد. مگر مدنيت، با تفنگ ستارخان حاصل مىشود؟! بايد فرهنگسازى كرد و سيصد سال تلاش كرد و تمرين كرد تا به آن فرهنگ والا برسيم. اگر مىخواهيم به حكومت اسلامى برسيم، بايد مردم را تمرين دهيم. يكى از مشكلات كنونى جامعه آن است كه ما نه جامعه را به روش غربى تمرين مىدهيم، كه به آن فرهنگ برسد، نه طبق روشى اسلامى؛ بلكه آن را رها كردهايم و همه به سوى كاسبى و رانتخوارى و... روى آوردهايم.
ما كار فرهنگى را جدى نمىگيريم، زيرا مثلاً فردى كه رئيس يك فرهنگستان يا استاد دانشگاه است، در جاهاى مختلف نيز، مشغول كار است و اين نشانه عدم توجه كافى و تمركز به كار خود مىباشد.
نه مدنيت غربى و نه تمدن اسلامى، آسان بوجود نمىآيد. نمىتوان با يك حركت نظامى عراق را تبديل به فرانسه كرد؛ چرا كه به زمينههاى بسيار زيادى نياز است.
بنابراين ما نياز به يك تمرين دويست ساله داريم، تا فرهنگ و تمدن اسلامى بر جامعه حاكم شود؛ امّا ما اين كار را نمىكنيم و برعكس جامعه را رها كردهايم تا شايد خودش يك روزى اسلامى شود و اين امر، امكانپذير نيست.
نبى اكرم، زحمات فراوانى كشيدند، تا بتوانند جامعه را اسلامى كنند. اما ما چنين زحمتى نمىكشيم، قدرت مانند يك قارچ رشد مىكند و پراكنده مىشود و جلوگيرى از آن بسيار سخت است. قدرت موجود شيطانى خطرناكى است و مقابله با آن دشوار است.
جواب سؤال 3. به نظر مىرسد كه دليل عدم موفقيت جامعه كمونيستى، دادن وعدههاى مبهم و غيرواقعى به مردم بود، اما در عمل قادر به تأمين آن نبودند و دچار رانتخوارى و حزببازى و... مىشدند؛ تا اينكه فرو پاشيدند. يك مسلمان به قانون الهى معتقد است، بنابراين هرج و مرج در آن جايى ندارد.
بدين ترتيب، مىتوان چنين آسيبشناسى كه ما در جهاد اكبر، كار را جدى نگرفتهايم. اگرچه در جهاد اصغر ـ كه مبارزه براى سرنگونى طاغوت و دستيابى به امكانات جامعه بود ـ موفق بوديم؛ در جبهه جنگ و مقابله با دشمن نيز موفق و پيروز بوديم؛ چرا كه جوانها، به خاطر خدا به جبهه رفتند و فداكارى كردند. اما وقتى كه به ميدان مسائل اجتماعى و اقتصادى و سياسى و... وارد شدند، نتوانستند، در جهاد اكبر پيروز شوند. از خطاها چشم پوشيديم و بادنيا و قدرت كنار آمديم. در نظام مديريت سياسى، حتى به شايعه نيز بايد توجه كرد و آن را ريشهيابى كرد؛ نه اينكه آن را به امريكا و اسرائيل و... نسبت داده و خود را نجات دهيم.
اگر دشمن در مسئلهاى تهمت بزند، بايد آن را پىگيرى كرد. و نسبت به آن حساسيت نشان داد و زمينههاى آن را بررسى كرد. مثلاً در سال جارى معلوم شد كه دانشگاه آزاد، اقدام به فروش سؤال كنكور كرده است، اما جدى گرفته نشد؛ اين يك فاجعه بزرگ است؛ يعنى از طرفى هزاران خانواده با مسافركشى و كلفتى و... جان مىكنند تا بچههاى خود را به مدرسه و دانشگاه بفرستند و از سوى ديگر، عدّهاى با دادن چند ميليون پول، توانستند فرزندان خود را به دانشگاه بفرستند. آسيب ما آن است كه ما در جهاد اصغر، پيروز شده و كار را جدى گرفتيم؛ اما در جهاد اكبر دچار وسوسه شده و با شكست چندان فاصلهاى نداريم.
جواب سؤال 4 . قبل از وقوع انقلاب اسلامى، بر روى فرهنگ سياسى مردم كار نشده بود؛ زيرا در جهان سوم، اكثر كشورها دچار مشكل «دولت ـ اپوزيسيون» هستند و اين جريان، هيچ گاه اطلاعاتى كافى، به مردم نمىدهد، بنده در روزنامه «انتخاب» مقالهاى راجع به اين موضوع نوشتم و در كتاب «فرهنگ خودكامگى»، مفصل در اين مورد بحث كردهام؛ براى رسيدن به يك جامعه ايدهآل اسلامى يا غيراسلامى، بايد زمينههاى فكرى ايجاد كرد و اين زمينهسازيها، نيازمند فرصت دويست ساله است.
ما اگر با مردم به صورت اپوزيسيونى برخورد كنيم، از مشكلات حرفى نمىزنيم، از كمبودها و تجربهها و تنگناهاى مردم حرفى نمىزنيم، بلكه آنها را روى چند شخص خاصى متمركز مىكنيم كه با آمدن و رفتن اين افراد، مشكلات مردم حل مىشود. اين نوع عملكرد، نتيجه ندارد و مردم را در خلأ نگه مىداريم و آنها نيز، نقص خود را متوجه نمىشوند و لوازم يك زندگى مدنى را نمىفهمند. و فقط به شخص خاصى چشم مىدوزند كه با رفتن او كارها درست شود؛ اما با رفتن آن شخص مىبينند كه مشكلات باقى مانده است، بعد دوباره در همان مسير گام بر مىدارند و روى يك فرد جديد متمركز مىشوند. ولى هيچ وقت فكر اين را نمىكنند كه اين جابجايىها تا كى بايد ادامه يابد؟!
ما قاجار را به اميد اينكه رضاخان كار مفيدى انجام دهد، از بين برديم؛ اما با آمدن رضاخان نيز پس از چند سال، زمزمه مردم، بيزارى از رضاخان بود، با رفتن رضاخان و آمدن محمدرضا، تا مدتى مملكت دچار هرج و مرج بود و وقتى با دستور امريكا و انگليس، كارهايى كرد كه ما نپسنديديم؛ در نهايت او را بركنار كرديم و نظام اسلامى آمد.
مردم كشور ما از نظر سياسى، تفاوتهاى طبيعى با يكديگر دارند؛ اما آن كار اصلى و ريشهاى كه بايد روى افكار و نگرشهاى مردم صورت گيرد، انجام نمىشود و علتش نيز سه عامل عمده است:
1. وجود اپوزيسيونى كه مانع از آگاهى مردم از كمبودها و ضعفهاى خويش است. اپوزيسيون چپ، هيچ گاه از مردم انتقاد نمىكند و نمىگويد كه مردم داراى اين كاستىها هستند و مشكلات را تنها به وجود و حضور چند نفر ارتباط مىدهد، كه با رفتن آنها مشكلاتشان حل مىشود. حتى اپوزيسيون اسلامى هم از مردم انتقاد نمىكند. ما در آثار شريعتى و جلال آل احمد نيز انتقادى از سوى مردم نمىبينيم؛ مردم خوب و دين خوب آن است كه در صف اپوزيسيونى و مخالفت قرار گيرد، حتى فرق شيعه علوى و صفوى در اين است كه علوى با شاه مخالفت مىكند، اما صفوى مخالفت نمىكند.
اگر اين اپوزيسيون به قدرت رسيد باز هم از مردم انتقاد نمىكند؛ زيرا هيچ گروه پيروزى نمىگويد كه شما در انتخاب خود اشتباه كردهايد! بلكه افراد را به خاطر اين انتخاب، تشويق هم مىكنند و آن را نشانه رشد مردم مىدانند.
دومين مانع آگاهى مردم اين است كه وقتى اپوزيسيون به قدرت رسيد، باز هم از آگاه نمودن مردم جلوگيرى مىكند. شما سخنرانى برخى مسئولان در استانها و... را ببينيد؛ كوچكترين انتقادى از مردم وجود ندارد و به هر استانى مىروند؛ اهالى آن جا را به آسمان مىبرند.
سومين عامل عدم آگاهى مردم، عدم وجود فرهنگ مطالعه و تجزيه و تحليل مسائل است. مردم بيشتر به دنبال غوغاهاى سياسى هستند و اهل تحقيق نمىباشند و بيشتر تمايل به شنيدن خلاصهوار مطالب دارند و حال آنكه؛ اطلاعرسانى صحيح نيازمند مطالعه است.
مردم معمولاً فرهنگ تجزيه و تحليل را نمىپذيرند و فقط منتظر يك كلمه هستند كه آن فرد برود و اين فرد بيايد؛ اگر كسى با تجزيه و تحليل بخواهد به چنين نتيجه مشابهى برسد، آنها حوصله به خرج نمىدهند و همين روحيه بر روى رسانههاى ما نيز تأثير مىگذارد؛ زيرا آنها نيازمند جذب مشترى هستند.
جواب سؤال 5 . انقلاب اسلامى ايران، انقلابى مبهم نبوده است. معمولاً تحليلها و رهيافتهاى متناقض در فعاليتهاى مبهم به وجود مىآيد، امّا انقلاب اسلامى، صريح و روشن بود كه تناقضى در تحليلهاى شرقى و غربى به وجود نيامد و همه تحليلگران، گرايش مردم به اسلام و معنويت و روحانيت را دليل اصلى انقلاب ناميدند. مردم ساليان طولانى براى تحول ايران تلاش كردهاند، اما چون همه شعارها و اهداف مورد نظر را در اسلام، جمع ديدند، به سوى آن گرايش پيدا كردند و حتى چپها نيز به پيروزى آن كمك كردند.
جواب سؤال 6 . فكر و فرهنگ، شالوده توسعه است. تمدن جديد غرب در دانش و صنعت، در مدنيت و... محصول تفكرات انديشمندان و فيلسوفان بزرگ جامعه است كه در قرن شانزدهم و هفدهم، متبلور شد. متأسفانه وضعيت جامعه ما، در اين زمينه بسيار ضعيف است.
شايد در حال حاضر پراكندهترين و آشفتهترين وضعيت را گروههاى فلسفه جامعه دارند؛ حال آنكه از نظر دينى و افكار عمومى و... فلسفه مقوله پسنديدهاى است و سياست نيز به امور فلسفى كارى ندارد.
بارها گفتهام كه در سياست فيلتر و سانسور وجود دارد؛ اما در كشور ما، فعاليتهاى علمى بيش از آنكه قابل تصور باشد، آزاد است و بسيارى از كتابها كه در كشور ما ترجمه شده است، در بسيارى از كشورهاى ديگر، حتى در مراكز دانشگاهى آنها نام آن كتاب را نشنيدهاند. وقتى با عربستان يا سوريه مقايسه شويم، خيلى جلوتر از آنها هستيم.
ما در ميدان سياست، دچار مشكلات و تنگناهايى هستيم، مثلاً، اگر من بخواهم نماينده مجلس شوم، از هر جناحى كه باشم، آن جناح ديگر درباره من چيزهايى مىگويد، اما تا امروز كه بنده فلسفه را نقد كردهام، كسى به من نگفته است كه چرا چنين مىكنى؟ از طرف دولت و روحانيون نيز هيچ گونه مشكلى براى من ايجاد نشده است. من ملاصدرا را در كتاب «عيار نقد»، نقد كردهام و از سوى دولت و روحانيت، مشكلى برايم پيش نيامده است؛ اما از سوى همين اهل فلسفه با مشكل مواجه شدهام؛ كه اين مشكلى فرهنگيست نه مشكل سياسى! در جامعه ما كسى فلسفه را جدى نمىگيرد. گروه فلسفه دانشگاههاى ما همگى به دنبال مشاغل ديگرى رفتهاند و در مكانهاى مختلف استخدام شدهاند، حال آنكه اين كار بر خلاف قانون است؛ مثلاً يك استاد رتبه بيست و پنجم ما به عنوان زيردست يك فرد تازه فارغالتحصيل مشغول كار شده است و اين موضوع، نشانه عدم جديت در كار فلسفه است. اين فرد نمىتواند براى جامعه نظريهپردازى كند. كسى كه پنجاه پاياننامه در سال قبول مىكند، نمىتواند به نحو مطلوبى به همه آنها توجه كند. لذا يك فرد كه دو سال است وارد دانشگاه شده، دست به قلم مىبرد و به راحتى سالى چند كتاب منتشر مىكند و اين آشفته بازار كتاب و فرهنگ را بوجود مىآورد! تفكر پايه و اساس جامعه است؛ در حالى كه ما اين پايه و بنياد را به بازى گرفتهايم؛ وزارت علوم و فرهنگستان و شوراى عالى انقلاب فرهنگى و ديگر مراكز بايد اين موضوع را جدى بگيرند كه متأسفانه نمىگيرند!
جواب سؤال 7 . يكى از موقعيتهايى كه ما از دست دادهايم، وضعيت بينالمللى كشورمان بود. دنيا به عملكرد ايران كه مدعى «نه شرقى نه غربى» بود، چشم دوخته بود و رهبر اين انقلاب با قدرت مىگفت كه: «امريكا هيچ غلطى نمىتواند بكند»؛ ايشان بسيار جدى مىگفتند و شوخى و شعار نبود، اما به تدريج به علت همان مشكلات جهاد اكبر، به موقعيت بينالمللى خود آسيب مىرسانيم، مخصوصا در امور بينالمللى ما در سفارتخانهها، در ارتباطات و... افراد ضعيفى بر سركار آمدهاند كه كارآيى لازم براى حفظ موقعيت بينالمللى مطلوب را ندارند؛ اين افراد دانسته يا ندانسته به اوضاع بينالمللى كشور ضربه مىزنند كه هر چه زودتر بايد با چنين مشكلى، برخورد جدى بشود.
جواب سؤال 8 . ما رقيبى جدى، به نام بلوك شرق داشتيم كه انقلاب اسلامى را به نفع خود نمىدانست و اين موضوع سبب خشنودى بلوك غرب بود؛ زيرا غرب در مقايسه بين اسلام و كمونيسم، اسلام را سنگرى در مقابل كمونيسم مىديد؛ از فروپاشى شوروى، سياست امريكا نيز تغيير كرد. پس از فروپاشى امريكا، احساس كرد اگر اين اسلام تقويت شود ممكن است منافع امريكا به خطر افتد، بنابراين به مقابله با اسلام برخاست.
پنج سال پيش در مقاله «گفتگوى تمدنها»، بنده تحليل كردم كه ما نمىتوانيم با غرب گفتگو داشته باشيم؛ چرا كه اين رقيب چنين چيزى را نمىخواهد و حتى اگر ظاهرا گفتگو كند، باطنا به برنامهريزى براى محو اسلام مىپردازد. ما آرزوى جهانى شدن اسلام را داريم و نمىخواهيم اين سيستم غربى؛ حكومت ابدى بر بشريت داشته باشد. بنابراين درگيرى آنها با اسلام جدى است. زمانى براى مقابله با شوروى، «بنلادن» را از عربستان به افغانستان بردند و او را از جهات مختلف اقتصادى و... تقويت كردند تا با شوروى بجنگد و ـ پس از آنكه تاريخ مصرف وى تمام شد، او را رها كردند. اين حركتهاى افراطى، بىفايده است، اما امريكا به اشتباه تصور مىكند كه مثلاً؛ با كشتن چند نفر مىتواند، جريان فكرى را نابود كند، گاهى اوقات، زنده ماندن آن چند نفر بىخطرتر از كشتن آنهاست. بنابراين نمىشود يك جريان فكرى و ذهنى را با كشتن افراد آن جريان از بين برد؛ زيرا به شكل ديگرى عكسالعمل نشان مىدهد. امريكا اخيرا به نوعى تابع افكار قرون وسطايى كليسايى شده است كه اين امر به آفتى جديد و نوعى سلطهطلبى نسبت به شرق تبديل شده است، كه ما بايد نسبت به آن آگاه باشيم.
جواب سؤال 9. تمدن جديد، يك تمدن قانع و متوقف در محدوده جغرافيايى خودش نيست؛ مثلاً وقتى اسكندر مىآمد و ايران را مىگرفت نمىتوانست از تمدن يونانى چيزى را به ايران منتقل كند و وقتى هم كه باز مىگشت نمىتوانست چيزى از تمدن اينجا را با خود ببرد؛ اما امروزه اين تفكر جديد با ابزارهاى نو، به داخل خانههاى مردم نفوذ كرده و فرهنگ خود را با رسانههاى مختلف در معرض ديد مردم مىگذارد و چون به نيازهاى زندگى طبيعى بشر توجه دارند، خيلى زود مىتوانند در مردم نفوذ كرده و تأثير بگذارند؛ اما نفوذ معنوى در انسانها، نيازمند تلاش و فعاليت بسيار است. ما امروزه نه تنها در معرض تهاجم فرهنگى هستيم؛ بلكه در بطن اين تهاجم قرار داريم و اين طبيعى است. ما مىتوانيم براى مقابله، برنامهريزى كنيم ولى متأسفانه چنين كارى نكردهايم و استحكامات خود را تقويت نكردهايم.
جواب سؤال 10. در انقلاب اسلامى بهترين و مهمترين فرصت آن است كه در دنيا هيچ دينى به اندازه اسلام امكان تفكر به انسان نمىدهد. ما بايد از اين فرصت استفاده كافى را بنماييم. اولاً اسلام با فيزيك و شيمى و علوم ديگر درگير نشده و يك فضاى تشويقى را به وجود آورده است.
دومين مسئله اين است كه اسلام به انسان و قواى فكرى او اعتبار مىدهد.
سومين اصل مهم اينكه؛ فطرت انسان، مخالف امورى است كه سبب فساد مىگردد و ما مىتوانيم از اين ايمان راسخ افراد براى مبارزه با فساد و كاستى، بهره بگيريم. بنابراين نبايد از طرفى به حرمت ربا ايمان داشته باشيم و از طرف ديگر جامعه ما غرق در ربا باشد! كه اين نشانگر عدم بهرهگيرى ما از اين ايمان است.
جواب سؤال 11. اگر منظور از اين سؤال، فعاليت طرفداران انقلاب است، بايد گفت كه فعاليت آنان، بسيار ضعيف است. و حتى هزينه كردن در اين راه نيز، فايدهاى ندارد. اگر دولت به جاى اين ارتباطات رنگارنگ، از سازمان تبليغات، گرفته تا وزارت امور خارجه، تنها با برنامه خاصى اقدام به جذب توريست نمايد تا مسافران، ضمن گردشگرى با معارف ما هم آشنا شوند و در عين حال، منبع درآمدزايى هم براى دولت باشد، تبليغ بسيار مؤثرتر و كمهزينهترى براى ما به دنبال خواهد داشت.
ولى متأسفانه افرادى كه براى تبليغ نظام اسلامى ما به خارج اعزام مىشوند، در جستجوى گذران امور خود و خانوادهشان هستند و سپس براى ايجاد ارتباط با مقامات خارجى ـ كه اكثرا جاسوس هستند ـ اقدام مىنمايند. فعاليتهاى فرهنگى مخالفين گسترده است. وگرچه اين فعاليتها ناشيانه مىباشد، اما بىتأثير نيست. تلاشهاى ما ضعيف و فعاليتهاى مخالفين قويست، مثلاً اگر يك مركز رسانهاى قوى تأسيس شود و تبليغات درستى انجام دهد، چه بسا تأثيرى، به مراتب عميقتر داشته باشد.
فعاليتهاى فرهنگى خارجى، اغلب نتيجه مطلوبى ندارد، اما هنگام ارائه گزارش به مقام مافوق آن را موفق جلوه مىدهند كه اين نقطه ضعف بزرگى است.
جواب سؤال 12. براى پاسخ به اين پرسش بنده يك مؤلفه فرهنگى را ذكر مىكنم، هر چند مولفههاى بسيار زيادى در اين مورد وجود دارد؛ اما در اينجا، مهمترين آنها يعنى اجماع بر اساس خردورزى در مسايل بنيادى را عنوان مىكنم. از نظر راهكارها نيز بايد به مسائل اجرايى متمركز شويم و اين دعواى اپوزيسيون دولت را از حوزهى ارزشهامان دور كنيم و همه به ارزشها احترام لازم را بگذاريم. نماز، جهاد، ايمان، خدا و امثال اين مفاهيم را كه از ارزشهاى ما هستند، محترم بدانيم. مثلاً بايد به بررسى برنامهها و طرحهاى كشاورزى جناحهاى مختلف بپردازيم و آن را به اطلاع افراد كشور برسانيم. اجماع بر اساس ارزشها و مسائل انتزاعى دشوار است و بهتر است كه اين اصل، بر پايه اصول خردورزى متمركز شود و عملكردها را در مرحله كارهاى عينى و اجرايى، پى بگيريم. مردم مىتوانند براى پيشبرد مثلاً كشاورزى يا صنعت، متحد شوند.
جواب سؤال 13. طبيعى است كه اظهار نظر درباره فعاليت اصلى روحانيت، كه ترويج احكام و معارف اسلامى است، بر عهده خودشان است، اما وقتى تعداد اندكى از روحانيون در جايگاه حاكميت قرار گرفتهاند؛ طبق نظام دينى، دليل بر اين امر نمىباشد كه روحانيت به عنوان يك طبقه خاص اجتماعى، از امتياز خاصّى برخوردار باشد. مثلاً چون اين آقا روحانيست، بنابراين بايد امتيازى خاص داشته باشد، نخير اين طور نيست بلكه نظام ما بايد بر اساس خردورزى و قانون اساسى استوار گردد و هر كسى به وظيفه خود عمل كند؛ چه روحانى باشد، چه غير روحانى.
شخص رئيس جمهور به عنوان رئيس جمهور، وظايفى دارد كه بايد به آن عمل كند، چه اين شخص روحانى باشد، چه غير روحانى؛ اگر چه هر گاه در ميان روحانيت؛ خطايى صورت مىگيرد، بيشتر مورد مؤاخذه قرار مىگيرند. نارضايتيهاى موجود نيز، ناشى از ماهيت روحانيّت نيست، بلكه از عملكرد افراد خاصّى ناشى مىشود. روحانيت با توجه به نفوذى كه در مردم دارد، جايگاه ويژهاى در ميان آنها داشته و مردم بيشتر از ديگران، از روحانيت حرف مىشنوند. اين موضوع ذاتا نه خوب است نه بد؛ بلكه بايد بررسى شود كه در نظريه سازماندهى اجتماعى چگونه مىتوان از روحانيت در بهترين راه و هدف اجتماعى استفاده كرد.
مثلاً اگر مسئلهاى را از طريق ستاد ائمه جمعه، يا در طول ماه مبارك رمضان و محرم، توسط روحانيت منعكس و منتشر كنيم، به يقين تأثير بيشترى بر مردم خواهد گذاشت.
اگر چه در مورد روحانيون انتقاداتى هم وجود دارد، اما اين مسائل مربوط به نهاد روحانيت نيست؛ بلكه به عملكرد شخصى برخى افراد روحانى مربوط مىگردد. بايد اين مسائل را از يكديگر تفكيك كنيم. اگر مثلاً هارونالرشيد در مقام خلافت پيامبر، مرتكب تخلفى شد، اين به اصل و ريشه خلافت پيامبر باز نمىگردد؛ بلكه اين شخص هارون است كه مرتكب چنين خطايى شده است.
جواب سؤال 1 . انقلاب اسلامى ايران بيش از هر چيز موجد يك تحول بزرگ و عميق فرهنگى و دگرگونى در نظام ارزشها و باورها بود. از اين رو انقلاب فرهنگى بوده است. همچنين از آنجا كه اساس و محور اين انقلاب فرهنگ دينى و بازگشت به ارزشهاى دينى است. انقلابى ايدئولوژيك محسوب مىشود. ايدئولوژى و دين به عنوان يك نيروى فعال و محرك هم موجد انقلاب گرديد و هم وارد مسير توسعه جامعه شد. ايدئولوژى و دين پيش از هر چيز حيات روحى جامعه ايران را متحول كرد و با ترسيم اهداف و راههاى نيل به جامعه آرمانى، زمينهها و بستر مناسب حركت جامعه را به سوى تحقق اهداف انقلابى آماده نمود. ايدئولوژى اسلامى به دليل برخوردارى از مفاهيم غنى و حركتآفرين و منطبق با مقتضيات و نيازهاى عصر حاضر، توانايى خود را براى حضورى مؤثر در متن زندگى اجتماعى و سياسى به اثبات رساند. مفاهيمى چون ظلمستيزى، نفى استكبار و تعريف دقيق شاخصهاى آن در هر عصر، جهاد، حمايت از مظلومان، عدالت، آزادى و...
و همين مفاهيم موجود در ايدئولوژى اسلامى بود كه در جريان روند مبارزات مردم و تكوين انقلاب اسلامى ايران نقش اساسى ايفا كردند. در حقيقت ايدئولوژى اسلامى موجب گسترش يك وجدان آگاه در جامعه ايران شد و با تفسير وضعيت و تشريح ارزشها، سيستمى از ايدهها و قضاوتها و تفكرات را معرفى كرد. و توانست با بروز احساسات و تفكرات ناآگاه و نيمهآگاه به عمق وجدان اجتماعى راه يابد از سوى ديگر ويژگى ايدئولوژى اسلامى، ترسيم آينده مطلوب و بارور ساختن اميدهها و خواستهها و آمالى كه همواره در حالتى ممنوع، مغشوش و سركوب شده قرار گرفته بودند.
جواب سؤال 2 . گفتمان فرهنگى انقلاب برگرفته از منابع غنى و ارزشمند فرهنگ اسلام كه خود بر پايه تعاليم قرآن، سنت و سيره پيامبر و ائمه معصوم و فقه پويا كه قادر است در شرايط و زمانهاى مختلف به مقتضيات و نيازهاى خاص هر مكان و زمان پاسخ دهد استوار است. اين گفتمان در دورانى مطرح گرديد كه امواج مدرنيته بر جوامع اسلامى شدت مىگرفت و آنها را به تغيير و تحولى ژرف در راستاى فرهنگ بيگانه فرا مىخواند. گفتمان فرهنگى انقلاب با تأكيد به مسير درست آگاهانه و متكى بر آموزههاى فرهنگ دينى و نفى شبيهسازى كه مدرنيزم مبلغ آن بود افق جديدى را در برابر ديدگان قرار دارد. عناصر و مفاهيم به كار گرفته شده در اين گفتمان كه به آشفتگى و بحران فكرى و فرهنگى و روانى انسان امروز پاسخ روشن مىداد و افقهاى روشن آينده را هم ترسيم مىكرد، از ظرفيت و استعداد شگرفى براى پيشگامى برخوردار بوده و هست. عدالت، نفى ظلم و استكبار، جهاد، شهادت، امر به معروف و نهى از منكر مدارا، رشد، علمجويى و... و صدها مفهوم ترقى كه در همه احوال زندگى اجتماعى راههاى مناسب را با ذكر مصاديق عينى آن ارائه مىنمايد، مفاهيم مشترك در فرهنگهاى مختلف است اما پيش از هر چيز آنچه انقلاب و جامعه ما بدان نياز دارد آن است كه مناديان اين گفتمان و مدعيان آن در جهت به كارگيرى اين گفتمان در عرصه داخلى بكوشند و با ندانمكارى و رقابتهاى جناحى، اين ضرورت اساسى را قربانى مصالح فردى و حزبى و سياسى نسازند.
جواب سؤال 3 . انقلاب اسلامى در مدت كوتاه و غيرقابل تصور تحولى شگرف و عظيم را در همه بنيادهاى جامعه ايران بوجود آورد و كشورى كه تا يكسال قبل از وقوع انقلاب در سفر كارتر به عنوان جزيره ثبات عنوان شد. آن چنان متحوّل گرديد كه كسى را ياراى پيشبينى آن نبود. مفاهيم و پشتوانههاى تئوريك انقلاب كه ريشه در آئين و فرهنگ عميق اسلامى داشتند از چنان ماهيت و عمقى برخوردار بودند كه بسيارى از بخشهاى جامعه و نهادهاى موجود ظرفيت و استعداد لازم را براى تحقق مطلوب آن نداشتند.
در بحث آسيبشناسى فرهنگى انقلاب اسلامى ايران بايد به ساختار فرهنگ سياسى و رشدنيافتگى جامعه مدنى كه ريشه طولانى در تاريخ ايران دارد به عنوان يكى از تهديدات مهم تاكيد نمود در اين حوزه برخى شاخصهاى موجود در فرهنگ ايرانى بدين قرار است.
ـ ذهنگرايى و فقدان زمينه فرهنگى عقلانيت در جامعه ايرانى اين بدان معناست كه در فرهنگ ايرانى حقيقت از خلال خرد جمعى و مشاركت فكرى يكايك شهروندان حاصل نمىشود و مبناى استدلالى لازم و كافى را ندارد.
ـ بىاعتنايى به نظم و قانون
در جامعه و فرهنگى كه دولت قرنها به قانون بىتوجه بوده است و فراقانونى عمل كرده است و مردم نيز سرشت ضدقانونى دولت را پذيرفتهاند اين امر در عمق فرهنگ و ارتباطات اجتماعى نهادينه شده و به كار گرفته مىشود. چنين فرهنگى زمينهساز ابراز لياقتها و هويتهاى شخصى نمىشود.
ـ فقدان روحيه تساهل و تسامح
هم در حوزه فرهنگ و هم در حوزه سياست مساله وجود تساهل از مهمترين وجوه تمايز تصميمگيرى و حركتهاى سياسى و فكرى به شمار مىآيد. در شرايط تساهلآميز، آدمى مىتواند اعتقادى به سخن ديگران نداشته باشد و يا با آنها موافق نباشد ولى آماده باشد از حق ديگران براى ابراز عقايدشان دفاع نمايد. در چنين جامعهاى هيچ فردى نمىتواند عقايد خود را نسبت به ديگران برتر بداند و ديگران را با سرزنش از صحنه رقابت فكرى دور سازد. در حاليكه تجربه فكرى و سياسى يكصدسال اخير امتناع از ورود به بحثهاى تئوريك و استدلالى و انتقادپذيرى است. در فرهنگ ما افشاگرى جايگاه برترى نسبت به نقد انديشه داشته است.
ـ دولتى شدن فرهنگ و انحصار كامل آن در دستگاه دولت. از آسيبهاى اساسى است كه فرهنگ تسليم را تقويت و از پويايى و بالندگى آن مىكاهد.
گرچه با انقلاب اسلامى تا حدودى از شدت و دامنه اين آسيبها كاسته شد اما هنوز با شدت و حدّت در بافت فرهنگى جامعه ما تداوم دارد آموزش در سطوح فرهنگ عمومى و فرهنگ سياسى و تلاش براى جامعهپذيرى قانونى و مدنى، تفاهم، مدارا و ارتباط سالم فرهنگى را تسريع و آرمانهاى والاى انقلاب اسلامى را محقق خواهد ساخت.
جواب سؤال 4 . ايران پيش از وقوع انقلاب اسلامى بيش از هر چيز از بحران فرهنگى و اخلاقى رنج مىبرد و همين بحران بود كه در نهايت پايههاى مشروعيت نظام حاكم را متزلزل ساخت. نظام سياسى حاكم بر ايران قبل از انقلاب تلاشى وسيع را براى تغيير بنيادهاى فرهنگى و اخلاقى آغاز كرده بود و قصد امحاءِ سنتها و اصول و ارزشهاى فرهنگى مبتنى بر دين را داشت اين در حالى بود كه جامعه ايران جامعهاى دينى بود و مردم به سنتها و ارزشها و اصول دينى وفادار بودند. تلاش حكومت براى غربى كردن جامعه به نام مدرنيزم و ترويج فرهنگ و رسوم مغاير با اصول ارزش و اعتقادى جامعه بود. اشاعه ارزشهاى بيگانه و در تضاد با باورهاى دينى، بحرانى عظيم را در ساخت اجتماعى بوجود آورد و مردم ايران با توجه به نقش محورى حضرت امام در آگاهى و بيدارى اساس جامعه، در مقابل فرهنگ غربى قيام كردند در واقع انقلاب اسلامى ايران پاسخى بود به تلاش نظام سياسى و اسكتبار جهانى كه هويت و شخصيت اصيل ملى و دينى ايرانيان را نفى مىكرد و تلاشى بود براى احياى مجدد اين هويت و بازگشت به ارزشهاى فرهنگى و دينى و اخلاقى.
جواب سؤال 5 . نظريهپردازى در خصوص انقلاب اسلامى از زوايا و ديدگاههاى گوناگون صورت گرفته است و آثار فراوانى نيز در اين زمينه منتشر شده است. از زاويه فرهنگى، تحليلگران بسيارى در داخل و خارج از كشور، نقش عوامل فرهنگى را بر عوامل سياسى، اقتصادى، روانشناختى و اجتماعى برتر داشتهاند به طور كلى مىتوان رهيافتهاى ارائه شده فرهنگى را در موارد زير مورد اشاره قرار داد.
از جمله كسانى كه به تعيين علل و عوامل انقلاب اسلامى از اين بعد پرداختهاند گيلز كپل است كه در كتاب انتقام خداوند: احياى اسلام، مسيحيت و يهوديت در دنياى مدرن بر آن است كه تلاش براى جدايى دين از سياست و تحديد دين به حوزههاى خصوصى و خانوادگى به واكنش نخبگان مذهبى و شكلگيرى جنبشهاى مذهبى از دهه 70 به بعد منجر شد.
از بعد فرهنگى حامد آلگار در كتاب ريشههاى انقلاب اسلامى، تشيع، رهبرى امام به عنوان تجسم يك سنت و طرح اسلام به عنوان يك ايدئولوژى را عنوان ريشه و مبناى حركت انقلابى در جامعه ايران مطرح مىكند. همچنين آصف حسين در كتاب ايران اسلامى: انقلاب و ضد آن به عنصر ايدئولوژى در شكلگيرى انقلاب تأكيد دارد.
حتى برخى از افرادى كه با ديد منفى به انقلاب اسلامى نگريستهاند انقلاب ايران را انقلاب ارزشى مىدانند. اين افراد ويژگى تعيينكننده انقلاب را ارزشى بودن آن دانسته و انقلاب را در جهت حفظ تشيع و دفاع از آن تفسير مىنمايند. آنان انقلاب اسلامى را از آن جهت كه در پى احياى ارزشهاى دينى بوده است سنتگرايى و از آن جهت كه موجب تحول گرديد انقلابى ياد مىكنند و واژه سنتگرايى انقلابى را به كار مىبرند.
يان ريشار اسلامشناس معروف فرانسوى بر اين اعتقاد است كه غربگرايى فزاينده رژيم شاه موجب نارضايتى طبقات مردم بويژه روحانيون و بازاريان شد و آنان كه پرستيژ و موقعيت اجتماعى خود را مخدوش مىديدند، پرچمدار انقلاب شدند و با وداع مسئله احيا و بازگشت به هويت فرهنگى مسير انقلاب را رقم زدند. مرحوم حميد عنايت نيز بر مسئله هويت فرهنگ و احساس حقارت در برابر غرب تأكيد مىورزد و رهيافتهاى فرهنگى در عين حال كه نقش تعيينكننده و مهمى در شكلگيرى روند انقلاب اسلامى داشتهاند ليكن با تلفيق با ساير عوامل كامل شده و توضيحى دقيق از علل اين انقلاب بزرگ را ارائه مىدهند.
جواب سؤال 6 . قبل از پاسخ به اين پرسش لازم است مفهوم و منظور از توسعه توضيح داده شود. هنگامى كه سخن از توسعه مىرود مفاهيم زير مورد نظر هستند:
توسه سريع علم و كاربرد آن در تكنولوژى ـ گسترش و تنوع نهادهاى اجتماعى ـ عقلانى شدن فعاليت و روابط انسانى، توسعه سياسى و... بر اين اساس فرهنگ هم به عنوان زمينه و هم جزئى از فرايند توسعه تلقى مىشود. و ميان حوزه فرهنگ با ديگر حوزهها روابط متقابل و تأثير و تأثيرات مستقيم برقرار است. نقش فرهنگ در توسعه كشور مشابه نقش هوايى است كه براى زندگى به آن احتياج داريم. فرهنگ در حقيقت زيربنا و كليد توسعه به شمار مىرود.
بىشك اكثر رفتارهاى انسانى و اجتماعى از فرهنگ نشأت مىگيرد. رفتارهاى اقتصادى نيز تابع اين امر است و لذا توسعه اقتصادى شديدا تحت تأثير باورهاى فرهنگى است. در حوزه سياسى نيز چنين است چه آنها كه در راس هرم قدرتاند و چه سطوح پائينتر رفتارهايشان از باورهاى فرهنگى ريشه مىگيرد. با عنايت به اينكه فرهنگ اساس و پايه ساختمان اجتماع است. برنامههاى توسعه كه در قالب برنامههاى پنج ساله تدوين مىشود بايد به فرهنگ و نقش آن در توسعه همهجانبه به عنوان رمز توفيق برنامهها نگاه كنند اما متأسفانه گاه شاهد اين هستيم كه نقش و بهاى شايسته به توسعه فرهنگى داده نمىشود. و تجربه هم در كشور ما و هم در ساير كشورها نشان داده است آن دسته از راهبردهاى توسعه كه نسبت به عناصر فرهنگى حساسيت و عنايت نداشتهاند، ثمرات و دستاوردهايشان با خطرات و تهديدات جدى روبرو مىشود.
جواب سؤال 7 . دشمنان انقلاب اسلامى همچون رژيم صهيونيستى و تحليلگرانى كه با نگرش منفى به انقلاب مىنگرند. آن را به مشابه زلزلهاى بزرگ ياد مىكنند كه منطقه و جهان را لرزاند، هر چند اين نگرش منفى انقلاب را مخرب و ويرانگر قلمداد مىكند اما در بطن خود اين پيام و اعتراف را دارد كه انقلاب اسلامى به صورتى وسيع و عميق جهان را تحت تأثير قرار داد و فصلى نوين را در تاريخ بشرى گشود فصلى كه در سالهاى پايانى قرن بيستم، موجد تحولات عظيم گرديد.
به طور كلى تأثيرات فرهنگى انقلاب را مىتوان در سطوح زير تقسيم كرد:
الف) افكار عمومى جهان و توجه آنها به مفاهيم جديد و يا فراموش شده مانند معنويت، دين، اخلاق در زندگى اجتماعى و سياسى، رابطه سياست و دين، مردمسالارى دينى در قالب نظام حكومتى جمهورى اسلامى، ارزش و اصول و...
ب) بيدارى تودههاى مسلمان و تقويت هويت دينىشان
پ) الگوى فكرى، تئوريك و عملى جنبشهاى اسلامى در سطح جهان اسلام
ت) كمك مؤثر به تقويت آرمانهاى دينى و سياسى در سطح جهان اسلام از جمله آرمان فلسطين
ث) تحول در برداشتها و تحليلهاى روشنفكران، تحليلگران، انديشمندان، بويژه در سطح جهان اسلام نسبت و وضعيت موجود و آينده
ج) رواج مباحث و موضوعات و مفاهيم فرهنگى جديد در سطح مراكز علمى، تحقيقاتى و دانشگاهى و برپايى همايشها و نشستهاى علمى بىشمار
چ) الهامبخشى انقلاب در نگرش هنرمندان، نويسندگان، شاعران در سطح كشورهاى جهان سوم بويژه جوامع مسلمان.
جواب سؤال 8 . در آستانه پيروزى انقلاب اسلامى ايران گرچه كمونيسم به آخرين سالهاى عمر خود نزديك بود اما هنوز شرايط بگونهاى نبود كه فروپاشى قريبالوقوع آن پيشبينى گردد در آن دوره دو گفتمان فرهنگى رقيب در برابر انقلاب اسلامى در عرصه بينالمللى وجود داشت كه عبارت از فرهنگ غربى و فرهنگ كمونيستى بود. از آنجا كه گفتمان فرهنگى كمونيستى از بن مايههاى تفسير مادى تاريخ نشأت مىگرفت و براساس اصل زير بنا و رو بنا قائل به شكلگيرى انقلاب بر مبناى شيوه توليد خاص هر دوره بود. انقلاب ايران را انقلابى بوژروازى تفسير مىكرد كه از دين اسلام و برخى اصول و مفاهيم آن به عنوان ابزارى براى پيشبرد اهداف خود بهره گرفته است تناقضهاى آشكار و بنبست اين تفسير كه از يكسو دين را افيون معرفى مىكرد و از سوى ديگر انقلابى عليه امپرياليزم بر مبناى باورهاى دينى شكل گرفته بود در سطح جهانى و نه داخلى چندان رونقى نيافت و رقيب جدى نبود چرا كه بلافاصله نيز با بحرانهاى درونى و نهايتا فروپاشى كمونيزم از گردونه خارج شد.
اما گفتمان غالب كه روز به روز نيز ابعاد بيشترى يافته است از سوى غرب سازماندهى و هدايت مىشود و با بهرهگيرى از شيوهها و ابزارهاى متنوع و پيشرفته نه در پى رقابت و نه تعامل بلكه هدف آن تحميل فرهنگ غرب و استحاله فرهنگ ملى و دينى است اين جريان امروز در لواى فرايند جهانىسازى و همانندسازى جلوهگر شده است و با استفاده از سازمانهاى بينالمللى، رسانههاى گروهى، ماهواره، اينترنت و... به صادرات فرهنگى مبادرت مىنمايد كار ويژه اساس تهاجم فرهنگى بر دو پايه استوار است: استحاله و مسخ و نابودى ارزشهاى ملى و دينى و اشاعه فرهنگ خود. تعلق جوانان به ارزشهاى دينى و اصالتهاى فردى و سپس پذيرش كالاى فرهنگى غرب است. از اينرو غرب بيش و پيش از آنكه به تجاوز نظامى مستقيم بينديشد، فرهنگ و هويت انقلاب را هدف قرار داده است.
جواب سؤال 9 . عصر حاضر بدون ترديد بيش از هر چيز ديگرى عصر ارتباطات جهانى است. اما مهمترين معضل جهان فرهنگى ما، ساخت نخبهگراى فرهنگ غربى است كه متاثر از روحيه برترىجويى و سلطهطلبى كه ريشه در تاريخ استعمارى آن دارد در پى تهاجم همه جانبه و همانندسازى ساير فرهنگهاست. اين امر همانگونه كه گفته شد به دليل خود شيفتگى فرهنگ غربى است كه ناشى از رفتارهاى مصرفى در كشورهاى صنعتى مىشود. زيرا وقتى همه چيز بر مدار مصرف شكل گرفت انسانها خودخواه و خود محور مىشوند و اين رفتار خودپسندانه به صورت قوم مدارى در روابط بينالمللى بازتاب مىيابد.
بنابراين مىتوان برخى از مولفهها و شاخصهاى تهاجم فرهنگى را به اين شرح بيان نمود
ـ به سمت نشناختن فرهنگهاى ديگر
ـ خصومتورزى و احساس برترىطلبى نسبت به ساير فرهنگها
ـ تلاش در جهت همرنگ كردن ديگران و همانندسازى فرهنگى
ـ جبههگيرى در مقابل نقد فرهنگ غربى
ـ اعتقاد به قانون تاريخ بقا در عرصه فرهنگى و تلاش براى تحقير و منكوب كردن ارزشها، باورها، آداب و سنتهاى بومى.
ـ تهاجم به اعتقادات و باورهاى دينى
ـ تهاجم به معيارهاى اخلاقى، عاطفى و احساسى
به نظر مىرسد تعيين استراتژى دفاع در مقابل جريان تهاجم فرهنگى نوعى انفعال را به ذهن متبادر مىسازد اين درست است كه جهان ما و بويژه جهان اسلام و علىالخصوص انقلاب اسلامى كه منادى بيدارى اسلامى است در برابر تهاجم وسيع فرهنگى غرب قرار دارد اما آنچه براى ما مهمتر مىنمايد پرداختن و توجه به بعد ايجابى موضوع است نه سلبى. به عبارت ديگر به جاى آنكه تمام نيروها حرف مقابله با امواج تهاجم فرهنگى شود و يك به يك در پى خنثى نمودن تاثيرات آن باشيم بايد به مفاهيمى چون رشد درونزا كه برگرفته از پشتوانهها و ذخاير فرهنگى عظيم خودمان مىشود توجه خاص نمائيم. آنچه مسلم است هم تاريخ و تمدن درخشان ماقبل از اسلام و هم اقيانوس بىانتهاى فرهنگ و تمدن اسلامى ما سرچشمههاى جوشان و زلال معرفت و علم و فرهنگ است كه تجربه تاريخى انقلاباسلامى نشان داد مىتواند منشا تحول و دگرگونى عميق در جهان امروز باشند. آنچه بيش از هر چيز بدان نيازمنديم، استخراج، تصفيه و بكارگيرى اين عناصر، مفاهيم و آموزهها منطبق با نيازهاى اين نسل و با زبان و ادبيات نوين و قابل فهم جامعه امروز مىباشد. بديهى است نسل و جامعه امروز هنگامى كه به معرفت و خودآگاهى مطلوب و رشد درونزاى دست يافت در برابر ابداع فرهنگى كه فقط كفهاى خود را به صخره مىكوبد، استوار و پابرجا خواهد ماند.
به طور كلى ايجاد روحيه گفتگوى منطقى در سطح نخبگان... تمركز بر مشتركات فرهنگى و تقويت آنها و تعادل و تبادل فرهنگى به عنوان سياست اساسى مىتواند راهكارهاى مناسبى در مقابل تهاجم فرهنگى باشد.
جواب سؤال 10 . در حقيقت وجود چالش در تمامى جوامع و انقلابات امرى كاملاً بديهى و به اقتضاى هويت متغير بشر ضرورى است مهم آن است كه چالشها به عنوان جزئى از حيات جامعه پذيرفته شوند و براى تبديل آنها به حرمت از تمامى امكانات و زمينهها بهره گرفته شود.
در خصوص توسعه فرهنگى، فرايند دست كشيدن از تفكر عاطفى درباره جهان نقش تعيين كننده دارد در اين فرايند واكنش ما به محيط انسانى و طبيعى و كنترل بر آن عوامل به طرز فزاينده توسط ملاحظات اجتماعى و عقلانى تنظيم مىشود.
واقعيت آن است كه ما كمتر به مسائل فرهنگى توجه كردهايم و شايد بتوان گفت كه عرصه فرهنگ به خصوص در سالهاى پايانى سازندگى به فراموشى سپرده شد. اين روند تا حدود زيادى طبيعى بود چرا كه پس از جنگ يعنى دوره سركوب طبيعى توقعات مادى افراد سمت و سوى برنامهها تامين نيازهاى اقتصادى جامعه بود. با اين روند الگوى مصرف تعيير كرد و با رشد آگاهىهاى اجتماعى از شدت آرمانهاى انقلابى كاسته شد. رفاهطلبى، استفاده از رانتهاى سياسى و... كاركرد فرهنگى نظام را با مشكل روبرو كرد. از سوى ديگر تكنولوژىهاى رسانهاى (ماهواره، اينترنت و...) به جامعه سرازير شد. بدليل فقدان استراتژى فرهنگى و عدم تلاش براى فرهنگسازى و عدم انسجام منطقى دستگاههاى فرهنگى حوزه فرهنگ كارآمدى خود را از دست داد.
با رشد جمعيت نسل جديدى پا به ميدان گذاشته است كه به دليل سرعت تحولات ساختارى حضور او كاملاً درك نشد، اين نسل انگارههاى نوينى را با خود پديد آورد و نيازهاى فرهنگى جديدى را مطالبه مىكند.
از اينرو تداوم سياست فرهنگى انقلاب و توسعه آن در گرو انتقال مفاهيم با زبان جديد و منطق با نيازهاى اين نسل است تقاضا براى جابهجايى سلسله مراتب ارزشى، قرائتهاى نو و امروزى در بنيادهاى فرهنگى و ارائه چهره متعادل از اين چالش جدى در عرصه فرهنگ و توسعه فرهنگى است و همه اين چالشها مىتواند به عنوان يك فرصت مورد استفاده قرار گيرد زيرا جامعه جوان درنسل حاضر آمادگى پذيرش آن را دارد.
جواب سؤال 11 . اين حقيقت را نمىتوان كتمان كرد كه فعاليتهاى فرهنگى خارج از كشور آن چنان كه شايسته عظمت اين انقلاب است، نبوده است. در حقيقت قدرت عظيم معنوى و آموزهها و مفاهيم انقلاب اسلامى آنچنان بوده است كه انوار تابناك آن جهان معاصر ما را متاثر ساخت.
البته اين واقعيت را نمىتوان ناديده گرفت كه موانع بسيار مهمى نيز بر سر راه فعاليتهاى فرهنگى در خارج از كشور وجود داشته است. از جمله اين موانع، تهاجم همه جانبه جهان استكبار به انقلاب اسلامى در عرصههاى مختلف از جنگ هشت ساله تا تهديدات نظامى و اقتصادى و رسانهاى و... از همان روزهاى نخست انقلاب، سوق يافتن امكانات مادى و معنوى كشور به مدت يك دهه به سمت حفظ موجوديت كشور و دفاع در برابر تجاوزات نظامى، و كمبود فقدان برنامهريزى و نيروهاى انسانى توانمند و آشنا با مقتضيات زمان و مكان و روشهاى ظريف فعاليت فرهنگى در خارج از كشور.
با اين حال همانگونه كه اشاره شد ابعاد و عظمت انقلاب اسلامى ايران همانند خورشيدى فروزان در اقصى نقاط جهان پرتو افكند و موجبات تحولات فكرى، فرهنگى و اجتماعى فراوانى شد. كه در دنياى اسلام به شكل بازخيزى جريان اسلامگرا و تجديد حيات هويت اسلامى و ارائه الگوى عملى مردمسالارى دينى قابل مشاهده است.
آنچه گفته شد به معناى ناديده گرفتن فعاليتهاى شهر در عرصه خارج از كشور نيست. حركتها و اقدامات بسيار مفيدى در زمينههاى مختلف صورت گرفت كه مىتوان آنها را در موارد زير بيان نمود.
الف) گسترش ارتباطات و تعاملات فكر و فرهنگى با انديشمندان، صاحبنظران، مراكز و نمادهاى فرهنگى غيردولتى، مجامع و سازمانهاى منطقهاى و بينالمللى
ب) فعاليتها و اقدامات فرهنگى در زمينههايى مانند سينما، موسيقى، كتاب، نمايشگاه، تبادل گروههاى هنرى و فرهنگى،
پ) فعاليتهاى سودمند و مؤثر بسيارى از ايرانيان مقيم خارج از كشور در معرفى فرهنگ و سرزمين ايران به عنوان اقليت ممتاز، برجسته و داراى نقش علمى و اقتصادى برتر از ساير اقليتهاى مقيم در خارج از كشور.
جواب سؤال 12 . ناگفته پيداست كه مولفههاى تشكيل دهنده و اجراكننده يك حركت، سمت و سوى استمرار و بقاى آن را نيز تعيين مىكند و اصولاً در ارزيابى توفيق يا عدم توفيق يك حركت و نهضت، اين نكته بسيار اساسى و بنيادى است كه آيا مؤلفههاى ابتدايى جهت تشكيل حركت و نهضت، همچنان در استمرار و استدام آن موجود است يا خير.
اين سخن مقدمه بيان اين مطلب است كه انقلاب اسلامى ايران يك حركت با اهداف و روشهاى فرهنگى بوده است به خصوص آن جزء از فرهنگ به نام دين و باورهاى دينى كه در فطرت و جان انسانها خانه دارد و اين عنصر، نقش اساسى در اين جنبش داشته است. سخن بزرگى است كه ما با نهجالبلاغه مجسمه عدل و عدالت انقلاب كرديم اما در طى راه، بعضا از اين مقوله فاصله پيدا كرديم. لذا مهمترين ميثاق و محور در نزديكى به يك اجماع در رهيافتهاى توسعه فرهنگى، همان مولفههاى تشكيل دهنده نهضت است و سرزمين، زبان، آداب و اعتقادات در كانون چنين اجتماعى قرار دارند.
جواب سؤال 13 . روحانيت ايران داراى ويژگىهاى خاص و بسيار مهمى است كه در جريان روند مبارزات مردمى نقش پيشرو و بيدارى بخش داشت اين ويژگىها عبارتند از: جايگاه و پايگاه اجتماعى روحانيت كه برخاسته از متن طبقات مردم بويژه طبقه محروم هستند و با تمام وجود با رنج و درد تودههاى مردم آشنا مىباشند.
ويژگى ديگر روحانيت استقلال اقتصادى آنها از نظام حاكم بر جامعه ايران قبل از انقلاب اسلامى بود. و به همين دليل در خدمت دستگاه ستمگر قرار نمىگرفت. زندگى بىآلايش و به دور از تجملات روحانيون نيز بىنيازى و آزادگى آنها را سبب شده است.
اما مهمترين ويژگى روحانيت ايجاد ارتباط عميق با مردم و معرفى مفاهيم و ارزشهاى دينى و انقلابى بود. همانگونه كه قبلاً اشاره شد محور و زيربناى انقلاب اسلامى، عنصر فرهنگى بود و اساس و محور معرفى و ترويج فرهنگ حركت آفرين نيز روحانيت انقلابى بود كه عناصر ارزشى و فرهنگى را با نيازهاى جامعه ايران پيوند زد. به گفته رابرت گراهام كه از تحليلگران آمريكايى است «واقعيت آن است كه روحانيت ايران در ميان مردم زندگى نموده و ارتباط نزديكى با آنها داشته و به احساسات تودهها آگاهى بشرى دارد. مسجد جزء لاينفك زندگى تودههاى مردم و بازار است»
نقش و تاثير روحانيت پس از انقلاب ابعادى عميقتر و نهادينهتر مىيابد. اگر حال و هوا و شور انقلابى، فرصت چندانى را براى پرداختن عميق به موضوعات فرهنگى نمىداد با پيروزى انقلاب و فراهم شدن بسترهاى لازم بدست گرفتن كنترل مراكز فرهنگى و تبليغى زمينه براى طرح مسائل فرهنگى پيش از هر زمان آماده شد و روحانيون بدون وجود موانعى كه تا پيش از انقلاب در برابر فعاليتهاى فرهنگى وجود داشت نقش و تاثير شگرفى در جريانسازى فرهنگى و تعميق و نهادينه كردن مفاهيم و ارزشهاى دينى ايفاء نمودند. كه تبلور آن را در جريان هشت سال دفاع مقدس و عرصههاى مختلف اجتماعى و هوشيارى مردم در برابر توطئههاى دشمنان مىتوان مشاهده كرد. هرچند آنچه كه جامعه و به ويژه نسل جديدى كه دوران انقلاب را درك نكرده است بدان محتاج است، تبيين ارزشها و آرمانهاى دينى براساس زبان قابل فهم و جديد نسل امروز است، چيزى كه رسالت خطير آن بر دوش روحانيت است چرا كه تبيين و نهادينه كردن ارزش، مفاهيم و آرمانها و آموزههاى اصيل انقلاب اسلامى كه برگرفته از فرهنگ دينى است بدون حضور فعال روحانيت غيرممكن خواهد بود و اين امر مستلزم پاسخهاى مناسب به مسائل عصر و نسل حاضر از سوى روحانيت است.