نقش تربيتى زيارت

در برابر آينه

آيينه،زشت و زيبا را نشان مى‏دهد، و نقصان و كمال را مى‏نماياند، و شاهدى صادق و زبانى گويا-هر چند بى‏زبان-است.

چرا كه آينه،يك‏«ملاك شناخت‏»و«وسيله بيان‏»است.

امامان شيعه-بلكه همه اولياى خدا و انسانهاى والا،شهيدان،صديقان،...-آينه‏اند.

ائمه،ملاك و معيارند،الگو و اسوه‏اند.

ايستادن در برابر آيينه‏هاى فضيلت نما،«رذيلت‏»ها را هم خود به خود مى‏نماياند و قرار گرفتن در مقابل آينه‏هاى كمال،«نقص‏»ها را نشان مى‏دهد.

«زيارت‏»،نوعى حضور در برابر آينه است.

زيارت،خود را به‏«ميزان‏»عرضه كردن است، زيارت،خود را به‏«محك‏»زدن است، زيارت،خود را با«الگو»و«مدل‏»سنجيدن است.

وقتى ما در برابر يك معصوم و امام شهيد قرار مى‏گيريم،و در مزارپيشوايان دين،با شناخت و بصيرت حضور مى‏يابيم و مى‏دانيم كه اينان،كمال مجسم و عينيت فضيلت،و جلوه‏هاى از نور خدا و چشمه‏اى از فيض رب،و تبلورى از ايمان و خلوص و عبوديت و پاكى‏اند،در اين صورت، عظمت آنان،ما را متوجه نقايصمان مى‏كند، و پاكى آنان،ما را به آلودگى‏هايمان آشنا مى‏سازد، معنويت و روحانيت آنان،ما را به ماديت و دنيا گراييمان واقف مى‏گرداند، «طاعت‏»آنان،معصيت ما را روشن مى‏نمايد، نورانيت آنان،تيره جانى و تاريكدلى ما را، صفاى آنان،غل و غش ما را خدا ترسى آنان،هواپرستى ما را، تعالى روح و رتبه والايشان،تنزل مقام و پستى منزل ما را.

حضور در مزار امامان پاك،ما را آگاه مى‏كند كه:

اگر آنان در (قله) اند،ما هنوز به‏«دامنه‏»هم نرسيده‏ايم، اگر آنان‏«مطهر»اند،ما هنوز در فكر طهارت هم نيستيم، اگر آنان‏«معصوم‏»اند،ما گرفتار معصيتم، اگر آنان‏«برگزيده خدا»يند،ما هنوز در دام ابليس و هواى نفس اسيريم، اگر آنان در اوج‏«معراج معنوى‏»اند،ما در«هبوط مادى‏»مانده‏ايم،اگر آنان‏«بنده خدا»يند،ما دربند«خود»يم.

«زيارت‏»،زمينه ساز اين تقابل و تقارن و مقايسه و محاسبه است و تا اين سنجش انجام نگيرد، به كاستى‏هاى اخلاقى و ضعفهاى معنوى خود واقف نخواهيم شد.اين است كه زيارت را قرار گرفتن در برابر آيينه مى‏دانيم.وقتى ائمه،«امام‏»و«الگو»و«اسوه‏»مايند،با زيارت آگاهانه و از روى‏معرفت،مى‏توان دريافت كه چه اندازه به آنان،«اقتداء»و«تاسى‏»كرده‏ايم؟

اگر آنان‏«امام‏»اند،آيا ما هم‏«امت‏»و پيرويم؟

حد و مرز كمال

شناخت محدوده عمل و زمينه رشد،در پويايى حركت معنوى و تكاملى انسان مؤثر است. يعنى اينكه بدانيم تا كجا مى‏توان رفت؟به كجا مى‏توان رسيد؟چه مى‏توان شد؟چگونه مى‏توان بود؟

اين چشم انداز را در حيات شخصيتهاى بر جسته و انسانهاى نمونه مى‏توان يافت و به محدوده اين قلمرو وسيع با توجه به عظمت مقام ائمه مى‏توان پى برد.

امامان،كه‏«انسان‏هاى برتر»اند،شخصيتى دارند كه حد و مرز تعالى انسان را نشان مى‏دهند.

آنان،چون‏«انسان‏»اند،الگوى انسانها هستند،و گرنه قابل تاسى نبودند.

انسان كامل بودن آنان،به ما نشان مى‏دهد كه تا كجاها مى‏توان پر كشيد و طيران كرد و كمال يافت.

به زيارت اين اسوه‏ها رفتن،ما را به آن قله‏اى كه بايد برسيم،به آن حد و مرزى كه بايد قدم بگذاريم،و به آن مرتبه‏اى كه بايد نايل شويم،«راهنمايى‏»مى‏كند.

گفتيم كه اين،منحصر به ائمه نيست،در مراتب مختلف،همه انسانهاى والا،اين هدايت و امامت را براى ما دارند.

به قول الكسيس كارل:

«...در زندگى دانشمندان و قهرمانان و پاكان،يك ذخيره تمام نشدنى ازانرژى معنوى وجود دارد،اين مردان،چون كوههايى در ميان دشت،سر بالا كشيده‏اند و به ما نشان مى‏دهند كه تا كجا مى‏توانيم بالا برويم و چقدر هدفى كه طبيعتا شعور انسانى به آن متمايل است،عالى است.فقط چنين مردانى مى‏توانند براى زندگى درونى ما غذاى معنوى مورد نيازش را تهيه كنند.» (1)

براستى هم،اولياى دين كه زيارتشان بر ما فرض و لازم است،بيان كننده اين حد و مرز سير صعودى انسانها در مسير پاكى و طهارت و كمال‏اند.

و اين،خود،يكى از شيوه‏هاى امامت و خواص رهبرى آنان است.

در تعبيراتى كه در زيارتنامه‏ها به كار رفته است،بوضوح اين نشان دادن حد و مرز را مى‏توان ديد.از امامان معصوم،با كلمات و عناوينى ياد شده كه در اين باب،بسيار راهگشاست.

تعبيراتى همچون:«آيه‏»«بينه‏»،«حجت‏»،«گواه‏»،«شهيد»،«صراط‏»،«راه‏»،«نشانه‏»،«راهنما»،«منار»، «امام‏»«در»،«چراغ‏»،«نور»،«ستاره‏»،«ماه‏»،«خورشيد»،«دليل‏»،«پرچم‏»،«علامت‏»،و...كه در متون زيارتى ديده مى‏شود،مبين اين نكته است. (2)

نمونه‏ها،هميشه معيار و ميزان‏اند و محدوده و گستره و ميدان رشد انسانها را نشان مى‏دهند. به همين جهت،در برنامه‏هاى تربيتى اسلام،تاكيد فراوانى روى نشان دادن الگو شده است.

استاد حكيمى مى‏نويسد:

«...از حقيقتهايى كه در انعقاد شخصيت انسان و ساختن آن سخت مؤثراست،توجه انسان است‏به نمونه‏هاى والاى فكر و اعتماد و اقدام و عظمت و حماسه و جهاد.اگر اين نمونه‏هاى والا در ميان زندگان باشند،چه بهتر ولى انسان به گونه‏اى ويژه،به اشخاص تاريخى و گذشتگان اعتقاد دارد و كمالات و عظمتهاى آنان را-تا سر حد اساطير-تقديس مى‏كند و بزرگ مى‏دارد.بنابر اين،بشر به طور فطرى،از توجه به آثار باقيمانده،ابزار كار،محل سكونت و قبور بزرگان تاريخ و تامل در احوالات آنان،چيزها مى‏آموزد و به عظمتها مى‏رسد.» (3)

خويشاوندى معنوى و فرهنگى

تباهى و فساد،در ميان جوانانى كه ريشه و تبار صحيح و معلومى ندارند،بيشتر است.

فرزندان نامشروع و بى پدر و مادر،براى بزهكارى و جرم و جنايت،زمينه مساعدترى دارند.

انقطاع فرهنگى يك نسل از گذشته درخشان خويش،زمينه ساز بردگى فكرى و استعمار فرهنگى آنان از سوى تاراجگران فكر و انديشه و استقلال ملتهاست.

غرض اينكه:در مسائل اخلاقى و تربيتى هم،پيوند با نيكان و رابطه با صالحين و آشنايى با خانواده‏هاى ريشه‏دار و صاحب كرامت و شرف،سازنده است،به همان شكل كه گسيختگى از تبار پاكان و بريدگى از ريشه‏هاى فرهنگى و اخلاقى،زمينه ساز فساد و گناه و بى مبالاتى و عدم تعهد است.

زيارت،عاملى در جهت پيوند زدن با صالحان،يا تقويت رابطه معنوى با وارستگان است.ايجاد رابطه (اگر نيست) و تحكيم پيوند (اگر هست) .

هر كس،در يك جامعه و امت،ريشه‏هاى عقيدتى،فرهنگى و معنوى‏دارد.براى ما مسلمانان اين ريشه‏ها همان‏«عترت‏»پيامبر است.

و...زيارت،عاملى براى تحكيم اين پيوند است.

زايرى كه به ديدار يك ولى از اولياى خدا مى‏رود، يا بر مزار امامى از ائمه يا پيامبرى از انبيا حاضر مى‏شود، يا بوسه بر آستان پاك پيشواى شهيدى مى‏زند،و«سلام‏»مى‏دهد، يا به ادب و احترام،در پيش روى مرقد معصومين و صالحين و صديقين و شهدا مى‏ايستد،به ياد گذشته فرهنگى و ميراث فكرى و ريشه‏هاى معنوى خويش مى‏افتد و اهل صلاح و سداد مى‏شود.

همچنان كه انتساب به يك پدر خوشنام و نياكان شريف،انسان را از غلتيدن در دامان بدنامى و هتاكى و هرزگى،تا حدودى نگاه مى‏دارد و عامل كنترل حركات و رفتار است،انتساب به دودمان پيامبر و اهل بيت عصمت و شهيدان راه خدا نيز چنين نقشى دارد.

مگر نه اينكه از خانواده شهدا توقعى و انتظارى بيش از ديگران است؟

مگر نه اينكه از ذريه پيامبر،چشمداشت ديگرى است؟

مگر نه اينكه به خانواده يك عالم مذهبى و پيشواى دينى،به چشم ديگرى مى‏نگرند و توقع ديگرى دارند؟!...

خود اين پيوندها و نسبتها و رابطه‏ها،انسان را در بسترى از نيكى و عفاف و تعهد قرار مى‏دهد. خويشاوندى‏ها،همه‏اش نسبى و سببى نيست.

خويشاوندى فكرى و فرهنگى هم مهم است.

پيامبر و على (ع) پدران اين امت‏اند.شيعه،فرزندان فكرى ائمه‏اند.هر مسلمان،خويشاوندى معنوى با اهل بيت پيامبر و اولياى دين دارد.

حال،زايرى كه به زيارت امامى از ائمه مى‏رود،اين‏«صله رحم‏»و تجديد ديدار با يك خويشاوند معنوى و با نياكان مكتبى است.

زاير،مدعى است كه به خاندان پيامبر عشق مى‏ورزد،با آنان رابطه وآشنايى دارد،از آنان است، با آنان است،آنان را مى‏شناسد،با آنان هم ريشه و هم خانواده است.اهل يك مملكت و آبادى و خاك و خون‏اند.

نشانه اين پيوند هم،همين‏«زيارت‏»است، چرا جاى ديگر نرفت؟...چرا كار ديگر نكرد؟...چرا دل را برداشت و به‏«عتبه بوسى‏»يك امام آمد؟آيا اين نشانه ريشه در يك‏«آب‏»داشتن نيست؟اين نشانه هم خانه و هم خوشه و هم ريشه و همخون بودن نيست؟...

-چرا.

گر بر كنم دل از تو و مهر از تو بگسلم اين مهر بر كه افكنم؟اين دل كجا برم؟ نامم زكارنامه عشاق محو باد گر جز محبت تو بود ذكر ديگرم اى عاشقان كوى تو از ذره بيشتر من كى رسم به وصل تو،كز ذره كمترم

با اين حال، آنكه عشق و محبت اولياى خدا را در سينه دارد، آنكه از ديگران گسسته و به ائمه پيوسته است، آنكه‏«زيارت‏»را،شاهد صدقى بر ارادت خويش به پاكان مى‏داند،آنكه خود را مرتبط با دودمان طهارت و عصمت مى‏شناسد، آنكه خود را با«معصومين‏»هم خانواده مى‏بيند، آيا سزاست كه ناپاك باشد و تبهكار؟

آيا پذيرفتنى است كه نسبت‏به اهل بيت تقوا و پاكى،«ناخلف‏»باشد؟!

آيا شرمندگى ندارد كه در ارتباط با صالحان باشد و«ناصالح‏»باشد؟!

اين است كه‏«زيارت‏»،يادآورى پيوندهاى معنوى و خويشاوندى فكرى و فرهنگى يك‏«مؤمن‏»، با اولياى خدا و پيشوايان دينى خود است و سازنده است.چرا كه‏«يادآور»است.و بسيارى از«تقوا»ها در سايه‏«تذكر»ها پديد مى‏آيد.

در زيارتنامه‏ها هم جزء درخواستها،تداوم اين رابطه و تكرار اين ديدار و تقويت اين پيوند در دنيا و آخرت مى‏باشد.به عنوان نمونه،زاير امام رضا (ع) از خداوند در لحظه وداع آن حضرت چنين مى‏طلبد:

«خدايا...

اين را آخرين بار،از زيارت من،قبر فرزند پيامبر و حجت‏خودت را،قرار مده!

خدايا...ميان من و او در بهشت،جمع كن.

مرا با او محشور ساز،مرا در«حزب‏»او قرار بده.

مرا با شهيدان و صالحان قرار بده،كه اينان،رفقاى شايسته و نيكويند...» (4)

علاقه به ديدار مجدد،و قول و قرار با خدا و حجت‏خدا براى‏«زيارتى ديگر»هم،در اصلاح نفس مؤثر است.

توجه به خدا

اساس تربيت روحى مسلمان،«ذكر خدا»است، و ريشه تباهى اخلاق،«غفلت‏»و«دورى‏»و«نسيان‏».

اگر از«سازندگى زيارت‏»سخن مى‏گوييم،بايد آن را در ارتباط با«ياد خدا»بشناسيم كه در مزار معصومين و شهيدان پديد مى‏آيد.

اگر ائمه معصوم،مقرب درگاه پروردگارند،به خاطر آن است كه‏«عبوديت‏خدا»را در اوج متعاليش دارا هستند.

اگر اسوه و الگوى مايند،براى آن است كه در«تقوا»و«طاعت‏»خدا،سر آمد اهل روزگارند.

اگر سخن و عملشان براى ما سند و ملاك است،از آن روست كه‏«حجت‏»هاى خدايند.

اگر نزد خداوند،مقام و مرتبه‏اى والا دارند،رازش در ارتباط عميق و همواره و عاشقانه آنان با خداى عالم است.

نتيجه آنكه:

زايرى كه در مرقد پاكشان،آستانه ادب مى‏بوسد و به تكريم و احترام مى‏پردازد،بايد به ياد خدا افتد.چرا كه‏«ائمه‏»،واسطه خالق و خلق‏اند،راه منتهى به خدايند،آينه حق نمايند، زيارتشان،يادآور خداوند است.

وقتى توجه به خدا،نقش تربيتى و سازنده و بازدارنده از گناه دارد،اين توجه،در كنار مزار اولياى خدا بيشتر و شديدتر است.

پس زيارت بايد بازدارنده از گناه باشد.چرا كه در«زيارتگاه‏»،به اداى احترام امامى مى‏ايستيم كه عظمت و قداستش را مديون بندگى خداست،مگر مى‏شود كسى مدعى عشق و محبت دوستان خدا باشد،ولى راه و روشى و عمل و زندگيى،بر خلاف رضا و خواست آنان داشته باشد؟

ويژگى زيارت،رنگ الهى داشتن آن است.

چه بسا كه به ديدار كسانى برويم،ولى به ياد خدا نيفتيم.

چه بسيار جاهاى ديدنى و اماكن باستانى و آثار هنرى و موزه‏ها و بناها،كه ديدارش يادآور خدا نيست.

اما زيارت معصومين و مزار ائمه و قبور اولياى خدا و امامزادگان،جدا از ياد خدا و منفصل از معنويت و روحانيت نيست.

مزارها،جلوه‏هاى ربوبى دارند و«صبغة الله‏»در آنها مشهود است.

زيرا«آن‏»كه به ديدارش آمده‏ايم،با«او»پيوند داشته است.

زاير هم،از اين رهگذر،غنچه فطرتش را مى‏شكوفاند و با ياد خدا وتوجه به معبود،دل را صاف مى‏بخشد.احساس كششى به سوى مبدا مى‏كند.پاك و زلال مى‏شود و از گناه دور مى‏گردد.و دورى از گناه،يعنى نزديكى به خدا.

نزديكى به خدا هم،يكى ديگر از آثار سازندگى زيارت است.

تقرب به خدا

والاترين هدف خلقت،الهى شدن انسان و قرب به خداوند است.

منظور،نزديك شدن مكانى نيست،كه خدا مكان ندارد.

و مقصود،نزديك شدن خدا به ما نيست،چرا كه خداوند،به ما نزديك است:

از رگ گردن به ما باشد خدا نزديكتر هر چه ما دوريم از او،او به ما نزديكتر

اين نص قرآن كريم است كه:

«و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (5)

دوست،نزديكتر از من به من است وين عجبتر كه من از وى دورم

(سعدى)

بلكه هدف،نزديك شدن ما به خداوند است، از طريق كسب فضايل، از راه آراسته شدن به مكارم اخلاق، از راه تخلق به اخلاق الله، به وسيله بندگى و طاعت و اخلاص و تقوا.

«زيارت‏»،چون پيوند و تجديد عهد با بندگان خالص خداوند است،زمينه كسب صفات شايسته و عامل رشد معنوى،و در نتيجه تقرب به خدامى‏گردد.

وقتى در زيارت،انسان ناقص،در برابر انسان كامل قرار مى‏گيرد و به آن مدل و الگو توجه مى‏كند،انگيزه كمال يابى،او را به قرب معنوى به خدا مى‏كشد و زيارت،مايه تقرب مى‏گردد.

تقرب به اولياى خدا،راهى است‏براى تقرب به خداوند.

چرا كه اينان،وسيله و صراط و راهنما و مشعل هدايت‏اند.

آشنايى و انس با اينان،زاير را با خداوند هم مانوس و آشنا مى‏سازد.

تا انسان نخواهد كه تقرب بجويد،نزديك هم نمى‏شود.

بايد«تقرب‏»جست،تا به‏«قرب‏»رسيد.

به همين جهت،تعبير«اتقرب‏»در زيارتنامه‏ها زياد است و ديدار مرقد ولى خدا،سبب نزديك شدن به خدا به حساب آمده است.

از موارد فراوان،به چند نمونه اشاره مى‏شود:

در زيارت على عليه السلام مى‏گوييم:خدايا!بنده و زاير تو،با زيارت قبر برادر پيامبرت،به تو تقرب مى‏جويد:«اللهم عبدك و زائرك،متقرب اليك بزيارة قبر اخي رسولك‏» (6)

و در زيارت موسى بن جعفر (ع) مى‏خوانيم:

«متقربا بزيارتك الى الله تعالى‏» (7)

و در زيارت ائمه معصومين،خطاب به آنان مى‏گوييم:

«متقرب بكم اليه‏» (8)

زيارت امام،وسيله نزديك شدن به خداوند است و آراسته شدن به‏اوصاف و اخلاقيات معصومين آراستگى به اوصاف الهى است و در همين قرب به خدا،كمال وجودى انسان نهفته است.

ابو سعيد ابو الخير،از شيخ الرئيس بو على سينا،نابغه دوران،درباره تشرف به زيارت،پرسشى مى‏كند.ايشان در پاسخ مى‏گويند:«در اين هنگام (هنگام تشرف به زيارت) اذهان،صفاى زيادترى پيدا كرده،خاطره‏ها با تمركز شديدترى جلوه نموده و باعث نزديكى به خداوند مى‏گردد.» (9)

زاير،حتى اين قرب را«احساس‏»هم مى‏كند.

جلوه‏اى از فيوضات را در خويش مى‏يابد و احساس‏«تصعيد وجودى‏»مى‏كند،خود را به خدا نزديكتر مى‏يابد،دلش شكسته‏تر مى‏شود،با فطرت خدا آشناى خود،صميمى‏تر و در گوشى‏تر به نجوا مى‏پردازد،و تصميم بر توبه‏ها و انابه‏ها،از رهگذر همين توجه‏ها و تقربها پديد مى‏آيد.

تحول روحى

دگرگونى،از حالات روحى انسان است.

عواملى چند،انسان را«متحول‏»مى‏كند.

خدايى كه‏«محول الحال‏»است،اين اعجاز را و اين تاثير شگفت را و اين كيمياى دگرگونساز را، گاهى در يك‏«تربت‏»مى‏نهد،گاهى در يك‏«زيارت‏»قرار مى‏دهد،گاهى به ركت‏يك‏«شهيد»فراهم مى‏سازد،گاهى در فيض يك‏«نگاه‏»و فوز يك‏«نظر»مى‏بخشد، گاهى‏«حال‏»را در يك‏«ديدار»مى‏بخشد و«حضور»،منشا اين تحول مى‏شود.

آرى...«زيارت‏»،نقش دگرگونساز و تحول آفرين مى‏تواند داشته باشد-و دارد-در زيارت مولاى متقيان (ع) مى‏خوانيم:«السلام على ميزان الاعمال و مقلب الاحوال‏» (10)

گر چه مقلب القلوب بودن و دگرگونسازى دلها و حالها،كار خداست،ولى خداوند،اين ولايت را به‏«ولى خود»هم مى‏بخشد،و على (ع) هم مى‏تواند احوال را دگرگون كند و فيض نظرش خاك را كيميا و مس دل را طلا سازد.

اگر در زيارت،اين تحول روحى پديد نيايد،چه سود؟

مرحوم صاحب جواهر از شهيد،در كتاب دروس نقل مى‏كند كه ايشان فرموده است:

«از جمله آداب زيارت،اين است كه زاير پس از زيارت،بهتر از قبل از آن باشد.» (11)

اين تحول و انقلاب روحى و حال زاير،پيش و پس از زيارت،نشانه اثر پذيرى از جذبه‏هاى معنوى است كه در مزار يك امام و در كنار مرقد يك پيشواى معصوم وجود دارد.

اين‏«انقلاب‏»،خواسته يك زاير بايد باشد.

همين نكته،در زيارتها هم مطرح است.به اين فقره توجه كنيد:

«خدايا،مرا از كسانى قرار بده كه از زيارت مرقد دوستان و اوليايت،منقلب مى‏شوند و رستگار و پيروز برمى‏گردند و مستوجب بخشش گناهان و پوشاندن خطا مى‏شوند.» (12)

آنكه از زيارت برمى‏گردد،بايد همراه با تحول و تغيير و توبه و انابت‏باشد.بايد فرقى كرده باشد. و گرنه از زيارت بهره نگرفته است.

گر گدا كاهل بود،تقصير صاحبخانه چيست؟!

گنهكار،از محيط پاك زيارتگاه اثر مى‏پذيرد و در فضاى ديگرى قرار مى‏گيرد.

اين تحول،چه بسا از دور فراهم نگردد.بايد بيايد،رنج‏سفر ببيند،پاى به راه نهد،با شوق و درد، وادى‏ها را بپيمايد،تا در كنار مرقد،«قرار»گيرد.

آنگاه اين‏«حضور»،تاثير تربيتى دارد.

توبه و گناه‏زدايى

بار معنوى زيارت تا حدى است كه گاهى يك انقلاب روحى،يك تحول حال،يك‏«توجه‏»در مزار معصوم،منشا اثر در يك عمر است.لحظات‏«شب قدر گونه‏»اى كه براى زاير در كنار قبر اولياى پاك خدا حاصل مى‏شود،گاهى بركاتى دارد كه پيش از سالها مراقبت و مواظبت،بازدهى دارد.

چه توبه‏هاى عظيم،چه تطهير قلبهاى جدى،چه تصميمهاى بزرگ،چه اصلاح درونهاى سرنوشت‏ساز،كه از آثار«زيارت‏»است.

در عتبات ائمه حضور يافتن و به‏«حساب‏»خود رسيدن،به گذشته خويش و اعمال خود توجه كردن و تصميم به‏«پاك بودن‏»و«خوب زيستن‏»گرفتن،از آثار ديگر زيارت است.

گناه،زايده‏اى است،روييده بر تنه اخلاق انسان، غفلت،آفتى است،افتاده به جان‏«قلب‏»،هواپرستى،باد مسمومى است،وزيده بر گلستان‏«فطرت‏»، دنيا زدگى،كرمى است‏ساقه خوار،چسبيده به شاخه‏«وجود»، شهوات،آتشى است هستى سوز،افتاده به خرمن‏«ايمان‏».«زيارت‏»چه مى‏كند؟...

زيارت،مؤمن را در آستانه ايمان مجسم و در عتبه اسوه‏هاى اخلاق،مى‏نشاند، فطرت را،زير اشراق ملكوت مرقد معصومين،آفت زدايى مى‏كند، زيارت،آبى ابراهيمى است كه بر آتش شهوت نمروديان ريخته و آن را سرد و سلامت مى‏كند، زيارت،انسان را به خطاهايش‏«متوجه‏»و«معترف‏»مى‏كند و در او، بارقه‏«اميد»و«مغفرت‏»مى‏آفريند.

زاير،بايد خود را در چنين جايگاه و مقامى احساس كند.

در زيارت امامان مدفون در قبرستان بقيع مى‏خوانيم:

«هذا مقام من اسرف و اخطا و استكان و اقر بما جنى و رجى بمقامه الخلاص...» (13)

اينجا،محل ايستادن و جايگاه كسى است كه اسراف و خطا كرده است،اينجا كسى در حضورتان ايستاده كه شكسته و خاكسار،به جرم خويش اقرار مى‏كند و به خاطر حضورش در اين مقام،اميد«خلاص‏»دارد.

تا انسان خود را اسرافكار و بزهكار نداند،خاكسار نمى‏شود و تا خاكى نشود،به گناه اعتراف نمى‏كند و تا اقرار به اشتباه نكند،اميد نجات در او نيست.

مزار ائمه،بهترين جا براى‏«محاسبه نفس‏»و رسيدگى به پرونده‏اعمال خويش است.

من كه هستم؟چه كرده‏ام؟كجا آمده‏ام؟به زيارت كه شرفياب شده‏ام؟چرا آمده‏ام؟چه مى‏خواهم؟چه آورده‏ام؟با چه رويى حاجت‏بطلبم؟با كدام عمل صالح،خود را«اينجايى‏»معرفى كنم؟گذاشته‏ام چه بوده است؟اكنون چكاره‏ام؟آيا گناهانم اجازه مى‏دهد كه چهره بر آستان اين مرقد بسايم؟آيا قطرات اشكم،شايسته آن هست كه بر ضريح و رواق و خاك مرقد جت‏خدا بچكد؟تا پاك نشوم كه نمى‏توانم چشم به پاكان بيفكنم!تا لايق نباشم كه نمى‏توانم مدعى دوستى و محبت و ولايت‏باشم!

پس بايد توبه كنم،عوض شوم،به بركت‏حضور در اين محضر،از آلودگى‏ها دست‏بشويم. اينجاست كه زيارت،عامل توبه و زمينه‏ساز گناه زدائى مى‏شود.

زاير،بايد اهل استغفار و معذرت خواهى و اعتراف به گناه و اميد به بخشش باشد.

در زيارت حضرت رسول (ص) مى‏خوانيم:

«انى اتيتك مستغفرا تائبا من ذنوبى و انى اتوجه بك الى ربى و ربك ليغفر لى ذنوبى‏» (14)

استغفار و توبه از گناهان و توجه به خدا و اميد مغفرت،در زاير رسول الله لازم است.

بدينگونه،زيارت،عامل تزكيه نفس و خودسازى و تربيت است.

همچنان كه درياها و گياهان و عالم طبيعت،سموم و گاز كربنيكهاى هوا را مى‏گيرند و به تطهير و پالايش جو و محيط و هوا مى‏پردازند،در عالم معنويات هم،انسانهاى نمونه و روحهاى متعالى و مظاهر كمال،چنين خاصيتى دارند و جانها را پاكسازى مى‏كنند و اخلاقها را اصلاح و دلها را از رذايل شستشو مى‏دهند. (15) اين وساطت در فيض است كه از خداوند،اما از كانال اوليايش،به ما مى‏رسد.

وقتى كه زيارت ائمه و پيوند با آنان در تطهير جانها و اصلاح اخلاق و تربيت نفوس مؤثر است، اين خود،نوعى هدايت و امامت و رهبرى ائمه را مى‏رساند.اين هم نوعى شفاعت است كه در همين دنيا اثرش روشن مى‏شود.

و به تعبير شهيد مطهرى:«شفاعت رهبرى‏»و«شفاعت عمل‏»است. (16)

براى وجودهاى گريزان از مركزيت توحيد و فطرت و پاكى،نيروهاى جاذبه معنوى لازم است تا اين تعادل و حركت در«خط سير»و شناورى در«فلك فوز و فلاح‏»را هماهنگ و برقرار سازد.با كار گريز از مركز و جاذبه،تعديل فراهم مى‏شود.

مزارهاى معصومين،كانونهاى جاذبه‏دار،براى كشش فطرتها و دلهاى مستعد،به خير و صلاح است.

و بالاخره...

زيارت،عامل‏«توجه به خدا»،«تقرب به خدا»،«تحول روحى‏»و«توبه و گناه زدايى‏»است.اينهاست آثار تربيتى و نقش سازنده زيارت اولياى خدا.

به شرط آنكه زاير،عارف باشد،عارف به حق ائمه و مقام و شخصيتشان،عارف به وظيفه خود در مقابل امامان.

پى‏نوشتها:

1.آنكسيس كارل،راه و رسم زندگى،ترجمه پرويز دبيرى،چاپ پنجم،ص 101.

2.به زيارتنامه‏ها و كتب‏ها مراجعه و در تعبيرات،دقت كنيد.از جمله:زيارت جامعه و دعاى ندبه‏و...

3.محمد رضا حكيمى،حماسه غدير، (چاپ اول) ،ص 302.

4.مفاتيح،زيارت امام رضا عليه السلام (اللهم لا تجعله آخر العهد...)

5.ق،آيه 16.

6.محجة البيضاء،ج 4،ص 87.

7.مفاتيح الجنان،زيارت موسى بن جعفر (ع) .

8.همان،زيارت جامعه كبيره.

9.شهيد پاك نژاد،اولين دانشگاه و آخرين پيامبر،ج 2،ص 37.

10.مفاتيح،زيارت امير المؤمنين عليه السلام (پايين پا) .

11.جواهر الكلام،ج 20،ص 102.

12.و اجعلنى ممن ينقلب من زيارة مشاهدة احبائك مفلحا منجحا قد استوجب غفران الذنوب و سترالعيوب و كشف الكروب (مفاتيح،زيارت حضرت ابو الفضل،پايين پا) .

13.مفاتيح الجنان،زيارت ائمه بقيع.

14.مفاتيح،زيارت حضرت رسول (ص) .

15.با استفاده از بيان شهيد مطهرى در عدل الهى،با عنوان‏«اصل تطهير» (چاپ صدرا،ص 274) .

16.به بحث استاد مطهرى در كتاب عدل الهى (ص 268) تحت عنوان‏«شفاعت رهبرى‏»مراجعه‏كنيد.