آيينه،زشت و زيبا را نشان مىدهد، و نقصان و كمال را مىنماياند، و شاهدى صادق و زبانى گويا-هر چند بىزبان-است.
چرا كه آينه،يك«ملاك شناخت»و«وسيله بيان»است.
امامان شيعه-بلكه همه اولياى خدا و انسانهاى والا،شهيدان،صديقان،...-آينهاند.
ائمه،ملاك و معيارند،الگو و اسوهاند.
ايستادن در برابر آيينههاى فضيلت نما،«رذيلت»ها را هم خود به خود مىنماياند و قرار گرفتن در مقابل آينههاى كمال،«نقص»ها را نشان مىدهد.
«زيارت»،نوعى حضور در برابر آينه است.
زيارت،خود را به«ميزان»عرضه كردن است، زيارت،خود را به«محك»زدن است، زيارت،خود را با«الگو»و«مدل»سنجيدن است.
وقتى ما در برابر يك معصوم و امام شهيد قرار مىگيريم،و در مزارپيشوايان دين،با شناخت و بصيرت حضور مىيابيم و مىدانيم كه اينان،كمال مجسم و عينيت فضيلت،و جلوههاى از نور خدا و چشمهاى از فيض رب،و تبلورى از ايمان و خلوص و عبوديت و پاكىاند،در اين صورت، عظمت آنان،ما را متوجه نقايصمان مىكند، و پاكى آنان،ما را به آلودگىهايمان آشنا مىسازد، معنويت و روحانيت آنان،ما را به ماديت و دنيا گراييمان واقف مىگرداند، «طاعت»آنان،معصيت ما را روشن مىنمايد، نورانيت آنان،تيره جانى و تاريكدلى ما را، صفاى آنان،غل و غش ما را خدا ترسى آنان،هواپرستى ما را، تعالى روح و رتبه والايشان،تنزل مقام و پستى منزل ما را.
حضور در مزار امامان پاك،ما را آگاه مىكند كه:
اگر آنان در (قله) اند،ما هنوز به«دامنه»هم نرسيدهايم، اگر آنان«مطهر»اند،ما هنوز در فكر طهارت هم نيستيم، اگر آنان«معصوم»اند،ما گرفتار معصيتم، اگر آنان«برگزيده خدا»يند،ما هنوز در دام ابليس و هواى نفس اسيريم، اگر آنان در اوج«معراج معنوى»اند،ما در«هبوط مادى»ماندهايم،اگر آنان«بنده خدا»يند،ما دربند«خود»يم.
«زيارت»،زمينه ساز اين تقابل و تقارن و مقايسه و محاسبه است و تا اين سنجش انجام نگيرد، به كاستىهاى اخلاقى و ضعفهاى معنوى خود واقف نخواهيم شد.اين است كه زيارت را قرار گرفتن در برابر آيينه مىدانيم.وقتى ائمه،«امام»و«الگو»و«اسوه»مايند،با زيارت آگاهانه و از روىمعرفت،مىتوان دريافت كه چه اندازه به آنان،«اقتداء»و«تاسى»كردهايم؟
اگر آنان«امام»اند،آيا ما هم«امت»و پيرويم؟
شناخت محدوده عمل و زمينه رشد،در پويايى حركت معنوى و تكاملى انسان مؤثر است. يعنى اينكه بدانيم تا كجا مىتوان رفت؟به كجا مىتوان رسيد؟چه مىتوان شد؟چگونه مىتوان بود؟
اين چشم انداز را در حيات شخصيتهاى بر جسته و انسانهاى نمونه مىتوان يافت و به محدوده اين قلمرو وسيع با توجه به عظمت مقام ائمه مىتوان پى برد.
امامان،كه«انسانهاى برتر»اند،شخصيتى دارند كه حد و مرز تعالى انسان را نشان مىدهند.
آنان،چون«انسان»اند،الگوى انسانها هستند،و گرنه قابل تاسى نبودند.
انسان كامل بودن آنان،به ما نشان مىدهد كه تا كجاها مىتوان پر كشيد و طيران كرد و كمال يافت.
به زيارت اين اسوهها رفتن،ما را به آن قلهاى كه بايد برسيم،به آن حد و مرزى كه بايد قدم بگذاريم،و به آن مرتبهاى كه بايد نايل شويم،«راهنمايى»مىكند.
گفتيم كه اين،منحصر به ائمه نيست،در مراتب مختلف،همه انسانهاى والا،اين هدايت و امامت را براى ما دارند.
به قول الكسيس كارل:
«...در زندگى دانشمندان و قهرمانان و پاكان،يك ذخيره تمام نشدنى ازانرژى معنوى وجود دارد،اين مردان،چون كوههايى در ميان دشت،سر بالا كشيدهاند و به ما نشان مىدهند كه تا كجا مىتوانيم بالا برويم و چقدر هدفى كه طبيعتا شعور انسانى به آن متمايل است،عالى است.فقط چنين مردانى مىتوانند براى زندگى درونى ما غذاى معنوى مورد نيازش را تهيه كنند.» (1)
براستى هم،اولياى دين كه زيارتشان بر ما فرض و لازم است،بيان كننده اين حد و مرز سير صعودى انسانها در مسير پاكى و طهارت و كمالاند.
و اين،خود،يكى از شيوههاى امامت و خواص رهبرى آنان است.
در تعبيراتى كه در زيارتنامهها به كار رفته است،بوضوح اين نشان دادن حد و مرز را مىتوان ديد.از امامان معصوم،با كلمات و عناوينى ياد شده كه در اين باب،بسيار راهگشاست.
تعبيراتى همچون:«آيه»«بينه»،«حجت»،«گواه»،«شهيد»،«صراط»،«راه»،«نشانه»،«راهنما»،«منار»، «امام»«در»،«چراغ»،«نور»،«ستاره»،«ماه»،«خورشيد»،«دليل»،«پرچم»،«علامت»،و...كه در متون زيارتى ديده مىشود،مبين اين نكته است. (2)
نمونهها،هميشه معيار و ميزاناند و محدوده و گستره و ميدان رشد انسانها را نشان مىدهند. به همين جهت،در برنامههاى تربيتى اسلام،تاكيد فراوانى روى نشان دادن الگو شده است.
استاد حكيمى مىنويسد:
«...از حقيقتهايى كه در انعقاد شخصيت انسان و ساختن آن سخت مؤثراست،توجه انسان استبه نمونههاى والاى فكر و اعتماد و اقدام و عظمت و حماسه و جهاد.اگر اين نمونههاى والا در ميان زندگان باشند،چه بهتر ولى انسان به گونهاى ويژه،به اشخاص تاريخى و گذشتگان اعتقاد دارد و كمالات و عظمتهاى آنان را-تا سر حد اساطير-تقديس مىكند و بزرگ مىدارد.بنابر اين،بشر به طور فطرى،از توجه به آثار باقيمانده،ابزار كار،محل سكونت و قبور بزرگان تاريخ و تامل در احوالات آنان،چيزها مىآموزد و به عظمتها مىرسد.» (3)
تباهى و فساد،در ميان جوانانى كه ريشه و تبار صحيح و معلومى ندارند،بيشتر است.
فرزندان نامشروع و بى پدر و مادر،براى بزهكارى و جرم و جنايت،زمينه مساعدترى دارند.
انقطاع فرهنگى يك نسل از گذشته درخشان خويش،زمينه ساز بردگى فكرى و استعمار فرهنگى آنان از سوى تاراجگران فكر و انديشه و استقلال ملتهاست.
غرض اينكه:در مسائل اخلاقى و تربيتى هم،پيوند با نيكان و رابطه با صالحين و آشنايى با خانوادههاى ريشهدار و صاحب كرامت و شرف،سازنده است،به همان شكل كه گسيختگى از تبار پاكان و بريدگى از ريشههاى فرهنگى و اخلاقى،زمينه ساز فساد و گناه و بى مبالاتى و عدم تعهد است.
زيارت،عاملى در جهت پيوند زدن با صالحان،يا تقويت رابطه معنوى با وارستگان است.ايجاد رابطه (اگر نيست) و تحكيم پيوند (اگر هست) .
هر كس،در يك جامعه و امت،ريشههاى عقيدتى،فرهنگى و معنوىدارد.براى ما مسلمانان اين ريشهها همان«عترت»پيامبر است.
و...زيارت،عاملى براى تحكيم اين پيوند است.
زايرى كه به ديدار يك ولى از اولياى خدا مىرود، يا بر مزار امامى از ائمه يا پيامبرى از انبيا حاضر مىشود، يا بوسه بر آستان پاك پيشواى شهيدى مىزند،و«سلام»مىدهد، يا به ادب و احترام،در پيش روى مرقد معصومين و صالحين و صديقين و شهدا مىايستد،به ياد گذشته فرهنگى و ميراث فكرى و ريشههاى معنوى خويش مىافتد و اهل صلاح و سداد مىشود.
همچنان كه انتساب به يك پدر خوشنام و نياكان شريف،انسان را از غلتيدن در دامان بدنامى و هتاكى و هرزگى،تا حدودى نگاه مىدارد و عامل كنترل حركات و رفتار است،انتساب به دودمان پيامبر و اهل بيت عصمت و شهيدان راه خدا نيز چنين نقشى دارد.
مگر نه اينكه از خانواده شهدا توقعى و انتظارى بيش از ديگران است؟
مگر نه اينكه از ذريه پيامبر،چشمداشت ديگرى است؟
مگر نه اينكه به خانواده يك عالم مذهبى و پيشواى دينى،به چشم ديگرى مىنگرند و توقع ديگرى دارند؟!...
خود اين پيوندها و نسبتها و رابطهها،انسان را در بسترى از نيكى و عفاف و تعهد قرار مىدهد. خويشاوندىها،همهاش نسبى و سببى نيست.
خويشاوندى فكرى و فرهنگى هم مهم است.
پيامبر و على (ع) پدران اين امتاند.شيعه،فرزندان فكرى ائمهاند.هر مسلمان،خويشاوندى معنوى با اهل بيت پيامبر و اولياى دين دارد.
حال،زايرى كه به زيارت امامى از ائمه مىرود،اين«صله رحم»و تجديد ديدار با يك خويشاوند معنوى و با نياكان مكتبى است.
زاير،مدعى است كه به خاندان پيامبر عشق مىورزد،با آنان رابطه وآشنايى دارد،از آنان است، با آنان است،آنان را مىشناسد،با آنان هم ريشه و هم خانواده است.اهل يك مملكت و آبادى و خاك و خوناند.
نشانه اين پيوند هم،همين«زيارت»است، چرا جاى ديگر نرفت؟...چرا كار ديگر نكرد؟...چرا دل را برداشت و به«عتبه بوسى»يك امام آمد؟آيا اين نشانه ريشه در يك«آب»داشتن نيست؟اين نشانه هم خانه و هم خوشه و هم ريشه و همخون بودن نيست؟...
-چرا.
گر بر كنم دل از تو و مهر از تو بگسلم اين مهر بر كه افكنم؟اين دل كجا برم؟ نامم زكارنامه عشاق محو باد گر جز محبت تو بود ذكر ديگرم اى عاشقان كوى تو از ذره بيشتر من كى رسم به وصل تو،كز ذره كمترم
با اين حال، آنكه عشق و محبت اولياى خدا را در سينه دارد، آنكه از ديگران گسسته و به ائمه پيوسته است، آنكه«زيارت»را،شاهد صدقى بر ارادت خويش به پاكان مىداند،آنكه خود را مرتبط با دودمان طهارت و عصمت مىشناسد، آنكه خود را با«معصومين»هم خانواده مىبيند، آيا سزاست كه ناپاك باشد و تبهكار؟
آيا پذيرفتنى است كه نسبتبه اهل بيت تقوا و پاكى،«ناخلف»باشد؟!
آيا شرمندگى ندارد كه در ارتباط با صالحان باشد و«ناصالح»باشد؟!
اين است كه«زيارت»،يادآورى پيوندهاى معنوى و خويشاوندى فكرى و فرهنگى يك«مؤمن»، با اولياى خدا و پيشوايان دينى خود است و سازنده است.چرا كه«يادآور»است.و بسيارى از«تقوا»ها در سايه«تذكر»ها پديد مىآيد.
در زيارتنامهها هم جزء درخواستها،تداوم اين رابطه و تكرار اين ديدار و تقويت اين پيوند در دنيا و آخرت مىباشد.به عنوان نمونه،زاير امام رضا (ع) از خداوند در لحظه وداع آن حضرت چنين مىطلبد:
«خدايا...
اين را آخرين بار،از زيارت من،قبر فرزند پيامبر و حجتخودت را،قرار مده!
خدايا...ميان من و او در بهشت،جمع كن.
مرا با او محشور ساز،مرا در«حزب»او قرار بده.
مرا با شهيدان و صالحان قرار بده،كه اينان،رفقاى شايسته و نيكويند...» (4)
علاقه به ديدار مجدد،و قول و قرار با خدا و حجتخدا براى«زيارتى ديگر»هم،در اصلاح نفس مؤثر است.
اساس تربيت روحى مسلمان،«ذكر خدا»است، و ريشه تباهى اخلاق،«غفلت»و«دورى»و«نسيان».
اگر از«سازندگى زيارت»سخن مىگوييم،بايد آن را در ارتباط با«ياد خدا»بشناسيم كه در مزار معصومين و شهيدان پديد مىآيد.
اگر ائمه معصوم،مقرب درگاه پروردگارند،به خاطر آن است كه«عبوديتخدا»را در اوج متعاليش دارا هستند.
اگر اسوه و الگوى مايند،براى آن است كه در«تقوا»و«طاعت»خدا،سر آمد اهل روزگارند.
اگر سخن و عملشان براى ما سند و ملاك است،از آن روست كه«حجت»هاى خدايند.
اگر نزد خداوند،مقام و مرتبهاى والا دارند،رازش در ارتباط عميق و همواره و عاشقانه آنان با خداى عالم است.
نتيجه آنكه:
زايرى كه در مرقد پاكشان،آستانه ادب مىبوسد و به تكريم و احترام مىپردازد،بايد به ياد خدا افتد.چرا كه«ائمه»،واسطه خالق و خلقاند،راه منتهى به خدايند،آينه حق نمايند، زيارتشان،يادآور خداوند است.
وقتى توجه به خدا،نقش تربيتى و سازنده و بازدارنده از گناه دارد،اين توجه،در كنار مزار اولياى خدا بيشتر و شديدتر است.
پس زيارت بايد بازدارنده از گناه باشد.چرا كه در«زيارتگاه»،به اداى احترام امامى مىايستيم كه عظمت و قداستش را مديون بندگى خداست،مگر مىشود كسى مدعى عشق و محبت دوستان خدا باشد،ولى راه و روشى و عمل و زندگيى،بر خلاف رضا و خواست آنان داشته باشد؟
ويژگى زيارت،رنگ الهى داشتن آن است.
چه بسا كه به ديدار كسانى برويم،ولى به ياد خدا نيفتيم.
چه بسيار جاهاى ديدنى و اماكن باستانى و آثار هنرى و موزهها و بناها،كه ديدارش يادآور خدا نيست.
اما زيارت معصومين و مزار ائمه و قبور اولياى خدا و امامزادگان،جدا از ياد خدا و منفصل از معنويت و روحانيت نيست.
مزارها،جلوههاى ربوبى دارند و«صبغة الله»در آنها مشهود است.
زيرا«آن»كه به ديدارش آمدهايم،با«او»پيوند داشته است.
زاير هم،از اين رهگذر،غنچه فطرتش را مىشكوفاند و با ياد خدا وتوجه به معبود،دل را صاف مىبخشد.احساس كششى به سوى مبدا مىكند.پاك و زلال مىشود و از گناه دور مىگردد.و دورى از گناه،يعنى نزديكى به خدا.
نزديكى به خدا هم،يكى ديگر از آثار سازندگى زيارت است.
والاترين هدف خلقت،الهى شدن انسان و قرب به خداوند است.
منظور،نزديك شدن مكانى نيست،كه خدا مكان ندارد.
و مقصود،نزديك شدن خدا به ما نيست،چرا كه خداوند،به ما نزديك است:
از رگ گردن به ما باشد خدا نزديكتر هر چه ما دوريم از او،او به ما نزديكتر
اين نص قرآن كريم است كه:
«و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (5)
دوست،نزديكتر از من به من است وين عجبتر كه من از وى دورم
(سعدى)
بلكه هدف،نزديك شدن ما به خداوند است، از طريق كسب فضايل، از راه آراسته شدن به مكارم اخلاق، از راه تخلق به اخلاق الله، به وسيله بندگى و طاعت و اخلاص و تقوا.
«زيارت»،چون پيوند و تجديد عهد با بندگان خالص خداوند است،زمينه كسب صفات شايسته و عامل رشد معنوى،و در نتيجه تقرب به خدامىگردد.
وقتى در زيارت،انسان ناقص،در برابر انسان كامل قرار مىگيرد و به آن مدل و الگو توجه مىكند،انگيزه كمال يابى،او را به قرب معنوى به خدا مىكشد و زيارت،مايه تقرب مىگردد.
تقرب به اولياى خدا،راهى استبراى تقرب به خداوند.
چرا كه اينان،وسيله و صراط و راهنما و مشعل هدايتاند.
آشنايى و انس با اينان،زاير را با خداوند هم مانوس و آشنا مىسازد.
تا انسان نخواهد كه تقرب بجويد،نزديك هم نمىشود.
بايد«تقرب»جست،تا به«قرب»رسيد.
به همين جهت،تعبير«اتقرب»در زيارتنامهها زياد است و ديدار مرقد ولى خدا،سبب نزديك شدن به خدا به حساب آمده است.
از موارد فراوان،به چند نمونه اشاره مىشود:
در زيارت على عليه السلام مىگوييم:خدايا!بنده و زاير تو،با زيارت قبر برادر پيامبرت،به تو تقرب مىجويد:«اللهم عبدك و زائرك،متقرب اليك بزيارة قبر اخي رسولك» (6)
و در زيارت موسى بن جعفر (ع) مىخوانيم:
«متقربا بزيارتك الى الله تعالى» (7)
و در زيارت ائمه معصومين،خطاب به آنان مىگوييم:
«متقرب بكم اليه» (8)
زيارت امام،وسيله نزديك شدن به خداوند است و آراسته شدن بهاوصاف و اخلاقيات معصومين آراستگى به اوصاف الهى است و در همين قرب به خدا،كمال وجودى انسان نهفته است.
ابو سعيد ابو الخير،از شيخ الرئيس بو على سينا،نابغه دوران،درباره تشرف به زيارت،پرسشى مىكند.ايشان در پاسخ مىگويند:«در اين هنگام (هنگام تشرف به زيارت) اذهان،صفاى زيادترى پيدا كرده،خاطرهها با تمركز شديدترى جلوه نموده و باعث نزديكى به خداوند مىگردد.» (9)
زاير،حتى اين قرب را«احساس»هم مىكند.
جلوهاى از فيوضات را در خويش مىيابد و احساس«تصعيد وجودى»مىكند،خود را به خدا نزديكتر مىيابد،دلش شكستهتر مىشود،با فطرت خدا آشناى خود،صميمىتر و در گوشىتر به نجوا مىپردازد،و تصميم بر توبهها و انابهها،از رهگذر همين توجهها و تقربها پديد مىآيد.
دگرگونى،از حالات روحى انسان است.
عواملى چند،انسان را«متحول»مىكند.
خدايى كه«محول الحال»است،اين اعجاز را و اين تاثير شگفت را و اين كيمياى دگرگونساز را، گاهى در يك«تربت»مىنهد،گاهى در يك«زيارت»قرار مىدهد،گاهى به ركتيك«شهيد»فراهم مىسازد،گاهى در فيض يك«نگاه»و فوز يك«نظر»مىبخشد، گاهى«حال»را در يك«ديدار»مىبخشد و«حضور»،منشا اين تحول مىشود.
آرى...«زيارت»،نقش دگرگونساز و تحول آفرين مىتواند داشته باشد-و دارد-در زيارت مولاى متقيان (ع) مىخوانيم:«السلام على ميزان الاعمال و مقلب الاحوال» (10)
گر چه مقلب القلوب بودن و دگرگونسازى دلها و حالها،كار خداست،ولى خداوند،اين ولايت را به«ولى خود»هم مىبخشد،و على (ع) هم مىتواند احوال را دگرگون كند و فيض نظرش خاك را كيميا و مس دل را طلا سازد.
اگر در زيارت،اين تحول روحى پديد نيايد،چه سود؟
مرحوم صاحب جواهر از شهيد،در كتاب دروس نقل مىكند كه ايشان فرموده است:
«از جمله آداب زيارت،اين است كه زاير پس از زيارت،بهتر از قبل از آن باشد.» (11)
اين تحول و انقلاب روحى و حال زاير،پيش و پس از زيارت،نشانه اثر پذيرى از جذبههاى معنوى است كه در مزار يك امام و در كنار مرقد يك پيشواى معصوم وجود دارد.
اين«انقلاب»،خواسته يك زاير بايد باشد.
همين نكته،در زيارتها هم مطرح است.به اين فقره توجه كنيد:
«خدايا،مرا از كسانى قرار بده كه از زيارت مرقد دوستان و اوليايت،منقلب مىشوند و رستگار و پيروز برمىگردند و مستوجب بخشش گناهان و پوشاندن خطا مىشوند.» (12)
آنكه از زيارت برمىگردد،بايد همراه با تحول و تغيير و توبه و انابتباشد.بايد فرقى كرده باشد. و گرنه از زيارت بهره نگرفته است.
گر گدا كاهل بود،تقصير صاحبخانه چيست؟!
گنهكار،از محيط پاك زيارتگاه اثر مىپذيرد و در فضاى ديگرى قرار مىگيرد.
اين تحول،چه بسا از دور فراهم نگردد.بايد بيايد،رنجسفر ببيند،پاى به راه نهد،با شوق و درد، وادىها را بپيمايد،تا در كنار مرقد،«قرار»گيرد.
آنگاه اين«حضور»،تاثير تربيتى دارد.
بار معنوى زيارت تا حدى است كه گاهى يك انقلاب روحى،يك تحول حال،يك«توجه»در مزار معصوم،منشا اثر در يك عمر است.لحظات«شب قدر گونه»اى كه براى زاير در كنار قبر اولياى پاك خدا حاصل مىشود،گاهى بركاتى دارد كه پيش از سالها مراقبت و مواظبت،بازدهى دارد.
چه توبههاى عظيم،چه تطهير قلبهاى جدى،چه تصميمهاى بزرگ،چه اصلاح درونهاى سرنوشتساز،كه از آثار«زيارت»است.
در عتبات ائمه حضور يافتن و به«حساب»خود رسيدن،به گذشته خويش و اعمال خود توجه كردن و تصميم به«پاك بودن»و«خوب زيستن»گرفتن،از آثار ديگر زيارت است.
گناه،زايدهاى است،روييده بر تنه اخلاق انسان، غفلت،آفتى است،افتاده به جان«قلب»،هواپرستى،باد مسمومى است،وزيده بر گلستان«فطرت»، دنيا زدگى،كرمى استساقه خوار،چسبيده به شاخه«وجود»، شهوات،آتشى است هستى سوز،افتاده به خرمن«ايمان».«زيارت»چه مىكند؟...
زيارت،مؤمن را در آستانه ايمان مجسم و در عتبه اسوههاى اخلاق،مىنشاند، فطرت را،زير اشراق ملكوت مرقد معصومين،آفت زدايى مىكند، زيارت،آبى ابراهيمى است كه بر آتش شهوت نمروديان ريخته و آن را سرد و سلامت مىكند، زيارت،انسان را به خطاهايش«متوجه»و«معترف»مىكند و در او، بارقه«اميد»و«مغفرت»مىآفريند.
زاير،بايد خود را در چنين جايگاه و مقامى احساس كند.
در زيارت امامان مدفون در قبرستان بقيع مىخوانيم:
«هذا مقام من اسرف و اخطا و استكان و اقر بما جنى و رجى بمقامه الخلاص...» (13)
اينجا،محل ايستادن و جايگاه كسى است كه اسراف و خطا كرده است،اينجا كسى در حضورتان ايستاده كه شكسته و خاكسار،به جرم خويش اقرار مىكند و به خاطر حضورش در اين مقام،اميد«خلاص»دارد.
تا انسان خود را اسرافكار و بزهكار نداند،خاكسار نمىشود و تا خاكى نشود،به گناه اعتراف نمىكند و تا اقرار به اشتباه نكند،اميد نجات در او نيست.
مزار ائمه،بهترين جا براى«محاسبه نفس»و رسيدگى به پروندهاعمال خويش است.
من كه هستم؟چه كردهام؟كجا آمدهام؟به زيارت كه شرفياب شدهام؟چرا آمدهام؟چه مىخواهم؟چه آوردهام؟با چه رويى حاجتبطلبم؟با كدام عمل صالح،خود را«اينجايى»معرفى كنم؟گذاشتهام چه بوده است؟اكنون چكارهام؟آيا گناهانم اجازه مىدهد كه چهره بر آستان اين مرقد بسايم؟آيا قطرات اشكم،شايسته آن هست كه بر ضريح و رواق و خاك مرقد جتخدا بچكد؟تا پاك نشوم كه نمىتوانم چشم به پاكان بيفكنم!تا لايق نباشم كه نمىتوانم مدعى دوستى و محبت و ولايتباشم!
پس بايد توبه كنم،عوض شوم،به بركتحضور در اين محضر،از آلودگىها دستبشويم. اينجاست كه زيارت،عامل توبه و زمينهساز گناه زدائى مىشود.
زاير،بايد اهل استغفار و معذرت خواهى و اعتراف به گناه و اميد به بخشش باشد.
در زيارت حضرت رسول (ص) مىخوانيم:
«انى اتيتك مستغفرا تائبا من ذنوبى و انى اتوجه بك الى ربى و ربك ليغفر لى ذنوبى» (14)
استغفار و توبه از گناهان و توجه به خدا و اميد مغفرت،در زاير رسول الله لازم است.
بدينگونه،زيارت،عامل تزكيه نفس و خودسازى و تربيت است.
همچنان كه درياها و گياهان و عالم طبيعت،سموم و گاز كربنيكهاى هوا را مىگيرند و به تطهير و پالايش جو و محيط و هوا مىپردازند،در عالم معنويات هم،انسانهاى نمونه و روحهاى متعالى و مظاهر كمال،چنين خاصيتى دارند و جانها را پاكسازى مىكنند و اخلاقها را اصلاح و دلها را از رذايل شستشو مىدهند. (15) اين وساطت در فيض است كه از خداوند،اما از كانال اوليايش،به ما مىرسد.
وقتى كه زيارت ائمه و پيوند با آنان در تطهير جانها و اصلاح اخلاق و تربيت نفوس مؤثر است، اين خود،نوعى هدايت و امامت و رهبرى ائمه را مىرساند.اين هم نوعى شفاعت است كه در همين دنيا اثرش روشن مىشود.
و به تعبير شهيد مطهرى:«شفاعت رهبرى»و«شفاعت عمل»است. (16)
براى وجودهاى گريزان از مركزيت توحيد و فطرت و پاكى،نيروهاى جاذبه معنوى لازم است تا اين تعادل و حركت در«خط سير»و شناورى در«فلك فوز و فلاح»را هماهنگ و برقرار سازد.با كار گريز از مركز و جاذبه،تعديل فراهم مىشود.
مزارهاى معصومين،كانونهاى جاذبهدار،براى كشش فطرتها و دلهاى مستعد،به خير و صلاح است.
و بالاخره...
زيارت،عامل«توجه به خدا»،«تقرب به خدا»،«تحول روحى»و«توبه و گناه زدايى»است.اينهاست آثار تربيتى و نقش سازنده زيارت اولياى خدا.
به شرط آنكه زاير،عارف باشد،عارف به حق ائمه و مقام و شخصيتشان،عارف به وظيفه خود در مقابل امامان.
پىنوشتها:
1.آنكسيس كارل،راه و رسم زندگى،ترجمه پرويز دبيرى،چاپ پنجم،ص 101.
2.به زيارتنامهها و كتبها مراجعه و در تعبيرات،دقت كنيد.از جمله:زيارت جامعه و دعاى ندبهو...
3.محمد رضا حكيمى،حماسه غدير، (چاپ اول) ،ص 302.
4.مفاتيح،زيارت امام رضا عليه السلام (اللهم لا تجعله آخر العهد...)
5.ق،آيه 16.
6.محجة البيضاء،ج 4،ص 87.
7.مفاتيح الجنان،زيارت موسى بن جعفر (ع) .
8.همان،زيارت جامعه كبيره.
9.شهيد پاك نژاد،اولين دانشگاه و آخرين پيامبر،ج 2،ص 37.
10.مفاتيح،زيارت امير المؤمنين عليه السلام (پايين پا) .
11.جواهر الكلام،ج 20،ص 102.
12.و اجعلنى ممن ينقلب من زيارة مشاهدة احبائك مفلحا منجحا قد استوجب غفران الذنوب و سترالعيوب و كشف الكروب (مفاتيح،زيارت حضرت ابو الفضل،پايين پا) .
13.مفاتيح الجنان،زيارت ائمه بقيع.
14.مفاتيح،زيارت حضرت رسول (ص) .
15.با استفاده از بيان شهيد مطهرى در عدل الهى،با عنوان«اصل تطهير» (چاپ صدرا،ص 274) .
16.به بحث استاد مطهرى در كتاب عدل الهى (ص 268) تحت عنوان«شفاعت رهبرى»مراجعهكنيد.