حجى كه در فكر و عمل فردى يك مسلمان اثر نداشته باشد،بى جان است.
حجى كه در وضعيت اجتماعى و سرنوشت عمومى مسلمين،نقش مثبت و هدايتگر نداشته باشد بىروح است و روح حج،«ولايت»است و در سايه آن است كه تك تك اعمال و مناسك، جهت و محتوا و خط پيدا مىكند و اين فريضه،«حيات»و«حركت»ايجاد مىكند و زنده و سازنده مىشود.اگر به خانه خدا رفتن هم در كار باشد،بايد از درى باشد كه خدا قرار داده است،و آن در،اهل بيت معصوم پيامبر (ص) هستند كه طاعتشان فرض،سخن و عملشان حجت،و راه و روششان سند و سرمشق،براى تاسى و پيروى است.
ائمه،فرزندان راستين اسلام و قرآناند.
پيشوايان معصوم،فرزند كعبه هستند (به تعبير امام سجاد عليه السلام) و مگر مىتوان به ديدار پدر رفت و فرزند را نديد؟!
در تبيين و تحليل سخن امام زين العابدين (ع) در مجلس يزيد پس از ماجراى كربلا،كه خود را فرزند مكه و منى و زمزم و صفا خواند،و فرمود:
«انا ابن مكه و منا،انا ابن زمزم و صفا...»،آية الله جوادى آملى،بيانى لطيف و ظريف و زيبا دارد، كه دريغ است نقل نكنيم،هر چند طولانى است،و خلاصهاى از آن چنين است:
«...فرزند راستين«مكه»،كسى است كه پاسدار روح قبله و مرزبان جان مطاف باشد.فرزند واقعى«منى»كسى است كه به منظور حفظ ره آورد وحى،از ايثار و نثار خون،دريغ نكند.و با فداكارى و قربانى دادن،پيوند خود را با سرزمين قربانى محكم نمايد.مولود واقعى«زمزم»كه در اثر فيض و گوارايى معنويش مورد علاقه پيامبر گرامى اسلام بود...كسى است كه با نثار بهترين و شايستهترين خون به پاى نهال اسلام،آن را بارور كند.و همچنين فرزند راستين«صفا»كسى است كه در حرم قلب او هيچ رجس و رجزى راه نداشته باشد و بر اساس آيه تطهير (احزاب،33) از هر رجسى منزه باشد و از هر تيرگى و آلودگى،پاك باشد و اين انسان كامل،همان امام (ع) است كه بدون او،حرمتى براى حرم و مواقف آن نخواهد بود.زيرا نه در عرفات،معرفت،و نه در مشعر،شعور،و نه در منى،ذبح عظيم و قربانى با تقوا،و نه در زمزم،نشانه حيات،و نه در صفا،علامت نزهت و صافى،و نه در رمى جمرات،رمى شيطان و رجم طاغوت نه در حج و زيارت،آيات بنيات الهى،ظهور نخواهد كرد.و بدون امامت،هيچ كدام از آن مواقف،به حساب شعاير الله شمرده نمىشود...و خلاصه،زايران محروم از شناخت امام و ولايت،هرگز«وفد»و مهمان الهى نبوده و از ضيافت معنوى خدا برخوردار نمىباشند... زايرى كه امام معصوم را نمىشناسد و امامت را كنار مىگذارد و سرپرستى امور مسلمانان جهان را به ياوه مىگيرد و رهبرى توده مردم را از حج و زيارت و ديگر فرازهاى عبادى،جدا مىداند،و آن را يك امر عادى و در اختيار هر فرد،قرار مىدهد،و كرامتى براى هدايتخلق خدا و تدبير امور آنان قائل نيست،در حقيقت،انسان را نشناخته و خود نيز به حريم ارزشمند انسانيت قدم نگذاشته...چنين زايرى كه با اين ديد به كعبه رفته و با همان ديد بازگشته، چگونه در مدار توحيد طواف كرده؟و چطور هر گونه شرك و طغيان را زدوده است؟در حالى كه مجراى فيض خدا را نشناخته و مهمترين عامل تكامل انسانى را ناديده گرفته و بهترين سرچشمه زلال و حيات بخش را از دست داده است و تشنه كام مانده است؟
هر كس امام زمان و ولى عصر خويش را نشناسد،مرگ او مرگ جاهليت است...و چون مرگ كسى كه امام زمان خويش را نمىشناسد،مردن جاهلى است،پس زندگى او نيز يك زندگى جاهلى بوده و تمام شئون و سنن حياتى او همانند جاهليتسپرى مىشود،قهرا حج و زيارت اينگونه افراد نيز،يك حج جاهلى بوده و از حج توحيدى،سهمى نخواهد داشت...» (1)
اين بعد حساس،يعنى سازندگى اجتماعى و رشد فكرى و فرهنگى و گسترش خط آموزشى و معارف ائمه در اقصا نقاط ممالك اسلامى نبايد مورد غفلت قرار گيرد.در فصول پيشين هم كه مستقلا از حجبحث كرديم (2) ،از جمله آثار و فوايد و نتايجحج را از قول حضرت رضا (ع) چنين آموختيم كه:
«...مع ما فيه من التفقه و نقل اخبار الائمه عليهم السلام الى كل صقع و ناحية» (3)
يعنى: تفقه و دين شناسى، نقل اخبار امامان به هر كران و ناحيهاى، و اگر جز اين باشد،خسارت است.
حج،سنگر امام شناسى و بيعتبا رهبرى هم مىباشد.
پيوند با ائمه و پيمان با ولايت،و ربط دادن حجبه زيارت و ديدار امام،همچنان كه در حال حيات و زمان حضورشان مؤثر و لازم و جهت دهنده بود،پس از شهادتشان هم-در عصر غيبت-اين خط مىبايست ادامه داشته باشد.عامل كمال يابى و ارزشمند شدن و مقبول شدن اعمال حج،همين زيارت ائمه است.
حج گزار مسلمان،با حضور بر مرقد و تربت پيامبر و آل او در مدينه،اعلام مىدارد كه حج من در اين خط است و نهايت را هم به اين آستان ختم مىشود و آن مناسك و شعاير و عبادات،در اينجا قبولى مىيابد و امضا مىشود و به ثبت مىرسد.
اين،توصيه و دستور خود اولياى دين است و سفارش رسول اكرم (ص) است.
در فصل زيارت پيامبر يكى از حديثهاى مكررى را كه پيامبر فرموده است هر كس حج كند و مرا زيارت نكند،بر من جفا كرده است،نقل كرديم.
در حديثى ديگر،امير المؤمنين (ع) فرموده است:
«اتموا برسول الله اذا خرجتم الى بيت الله الحرام.فان تركه جفاء،و بذلك امرتم،و اتموا بالقبور التى الزمكم الله حقها و زيارت و اطلبوا الشرف (الرزق) عندها» (4)
«هر گاه براى زيارت و حجخانه خدا بيرون شويد،حج را با زيارت رسول خدا تمام كنيد،زيرا ترك آن جفاست و به اين عمل فرمان داده شدهايد،و حج را با زيارت قبرهايى به اتمام برسانيد كه خداوند حق آنان را بر شما الزام كرده و زيارتشان را لازم نموده است و نزد آن قبرها شرف و روزى خدا را طلب كنيد.»
از امام صادق (ع) نيز روايتشده است كه:
«اذا حج احدكم فليختم بزيارتنا لان ذلك من تمام الحج» (5)
هر گاه يكى از شما حج كرد،با زيارت ما آن را ختم كند،چرا كه اين،از تماميتحج است.
و نيز فرموده است:
«ابدؤا بمكة و اختموا بنا» (6)
شروع زيارتتان به مكه و ختم آن با زيارت ما باشد.
كه گفتيم،اين نوعى تكميل اين عبادت بزرگ و به امضا و ثبترساندن انجام مناسك است و بيعت مجدد با امامان و تحكيم رابطه با ولايتشان و تقويت مبانى دينى و مكتبى با رهبرى صحيح.
در زمان حياتشان،شرفيابى به حضورشان،و در دوره پس از شهادتشان يا عصر غيبت امام، تجديد عهد با مزار الهام بخششان،اين فريضه،به كمال خود مىرسد و روح مىيابد.
مرحوم شيخ صدوق مىگويد:
«پس از حج،وقتى به مدينه آمدى و پس از زيارت پيامبر اسلام،به زيارت قبر ائمه مدفون در بقيع رفته و آنها را پيش روى خود قرار بده،رو به آنان بايست و بگو:
«سلام بر شما اى پيشوايان هدايت و اهل تقوا و حجتهاى خدا بر زمينيان، سلام بر شما،اى بپا دارندگان قسط،در ميان مردم، اى برگزيدگان...اى اهل نجوا!
شهادت مىدهم كه شما ابلاغ پيام كرديد،نصيحت نموديد،و در راه خدا مقاومت كرديد.
ديگران تكذيبتان كردند و به شما بدى كردند،ولى شما بخشيديد.
شما پيشوايان رشد و هدايتيد، پيروى شما لازم،و سخنتان راست است.
شما دعوت كرديد،ولى جوابتان ندادند.
امر كرديد،ولى اطاعت نكردند.
شما،پايههاى دين و اركان زمين هستيد و همواره و نسل به نسل در معرض عنايتخداوند هستيد.
جاهليت،شما را نيالود.
هواهاى نفس،شما را نفريفت.
پاك بوديد و نهادتان پاك بود.
خداوند،با وجود شما بر ما منت نهاد و درودها و سلامهاى ما را بر شما،مايه رحمت و مغفرت ما قرار داد...پس شفيعان ما باشيد.
من،در وقتى به سراغ شما آمدهام كه دنيا پرستان و مستكبرين،از شما اعراض كرده و آيات خدا را به استهزا گرفتهاند...
اى خداى هماره ايستاى بى اشتباه!
اى خداى ابدى و محيط بر هر چيز، منت تو راست كه به ما توفيق و معرفت عطا كردى نسبتبه كسانى كه مردم،نسبتبه مقامشان معرفت ندارند و حقشان را سبك شمردند و به ديگران تمايل پيدا كردند...» (7)
آن كس كه به شناخت اسلام ناب و دين بى پيرايه،از طريق اهل بيت پيامبر،توفيق يافته ستسزاوار است كه در مسير حق شناسى و حقگزارى،از ياد ائمه غافل نباشد.
مودت اهل بيت،هر چند بحق،از سوى خداوند،اجر و مزد تلاشهاى رسول اعظم اسلام قرار داده شده است:
«قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى» (8)
ولى باز هم اين پاداش،چيزى است كه به خود ما باز مىگردد نه به رسول.
اين ماييم كه از طريق مودت خاندان پيامبر و پذيرش امامت و ولايتشان و گوش فرا دادن به هدايتها و راهنمايىهاشان،راه را بهتر مىشناسيم و آگاهانهتر در مسير خدا گام برمىداريم و به خداوند نزديكتر مىشويم.
به زيارت ائمه رفتن و پيوند دادن زيارت خانه خدا به زيارت فرزندان خلف و راستين كعبه و منى و عرفات،نشان اين حق شناسى و وفادارى به«حق»است كه در اين دودمان تجسم و تبلور يافته است.
ولى بايد ديد كه«زاير»كيست؟
و...در چه حد و مرحلهاى از شناخت و شعور و معرفت قرار دارد؟
و با چه انگيزه و محركى،آهنگ زيارت اولياء الله مىكند؟
از انگيزهها و هدفهاى اجتماعى-سياسى حجسخن گفتيم.
از نقش ولايت امامان،در جهت دهى به اين كنگره عظيم هم بحث كرديم.
براى شناختبيشتر محتوا و ابعاد سياسى و حكومتى حج،به يك موضوع ديگر هم اشاره مىكنيم و آن،عبارت است از هدايتحجاج در مناسك و اعمال حج و سامان بخشى به امورشان در اين مجمع و نقش«امير الحاج»در مراسم.
اسلام،هيچ زاويهاى را از ديد خود،دور نگه نداشته است و به هر زمينهاى،به عنوان سازندگى، نگاهى عميق كرده و برنامهاى خاص دارد.
و...از جمله،حج و مواقف آن.
درياى عظيم انسانهاى حج گزار،موجهاى نيرومندى هم دارد.و از اين موجها بايد استفاده كرد.
حكومت اسلامى،در جهتحق به اين موضوع مىنگريسته است-و بايد بنگرد-همچنان كه حكام غير صالح و ناشايست هم از اين موقعيتسودمىبردهاند و سلطه باطل خويش را تثبيت مىكردهاند-و مىكنند.
مسئله سرپرستى حجاج و«امير الحاج»بودن و تعيين كسى كه سرپرستى زايران خدا را به عهده داشته باشد و هماهنگ كننده اعمال و هدايتگر مناسك و امام جمعه و جماعتحجاج بيت الله الحرام و نظم دهنده كوچ و وقوف مسلمانان در آن ايام باشد،يكى از شئون حكومت اسلام و از مسائل مربوط به امامت و رهبرى جامعه بوده و بعد سياسى و تبليغى داشته است، به صورتى كه در صدر اسلام،همه ساله يا خود خليفه يا نمايندهاى مخصوص از سوى خليفه، اين سمت و منصب را عهدهدار مىشده و سرپرستى زايران خدا در ايام حج و روز عيد قربان و حركتبه سوى عرفات و منى و قربانگاه و نماز خواندن بر آنان،به او واگذار مىگشته است.
اين امر،از سال هشتم هجرى به بعد،به طور مداوم معمول شد. (9)
مواضع حكومت اسلامى هم در امور مختلف،با استفاده از اين موقعيت،رسما ابلاغ مىگرديد.
به عنوان نمونه،در سال نهم هجرت كه پيامبر اسلام،ابو بكر را مامور كرده بود كه با مسلمين حجبگزارد،پس از عزيمت او،امير المؤمنين على (ع) را در پى او،با ماموريتى ويژه و حساس فرستاد كه عبارت بود از تلاوت آيات نخستين از سوره«توبه»براى مردم.
حضرت امير (ع) آيات مذكور را در روز عيد قربان،در منى،در عقبه،با هيبتخاص و يفيتشكوهمندى،براى مردم خواند. (10) مضمون آيات،اعلامبرائت و بيزارى خدا و پيامبر از مشركان،ممنوعيت طواف مشركان و برهنگان در خانه خدا،و تعيين موعدى چهار ماهه براى صاحبان پيمان و نيز ممنوعيتحضور شرك و مشرك در قلمرو كشور اسلامى بود.تلاوت اين آيات در مراسم حج از زبان على (ع) نوعى اعلاميه و قطعنامه به حساب مىآمد كه تكليف همگان را روشن مىساخت و حضور و وجود شرك را در حجاز«غير رسمى»اعلام مىكرد.آن اعلان عمومى و تلاوت آيات،نوعى تقويت مكتب و عظمت دين بود.چرا كه حج،مظهر عظمت اسلام و قدرت و شوكت دين است:«و الحج تقوية للدين» (11) و موضعگيرى عليه شرك،آن هم از موضع قدرت،دليل توانمندى حكومت اسلام بود.
بيدارگرى در مراسم حج،همواره چيزى بوده است كه مورد نظر پيشوايان حق قرار داشته است و از سوى ديگر،حكومتها هم از اهميتسياسى اين مجتمع،غافل نبودهاند.
حسين بن على (ع) به دنبال امتناع از بيعتبا يزيد و هجرت به مكه،چند ماه در اين شهر توقف نمود و با افراد گوناگون ملاقاتها داشت و روشنگرى مىنمود و در ايام حج هم،بدون آنكه اعمال حج را همراه مردم ديگر به پايان برساند،تصميم به بيرون رفتن از مكه به سوى كوفه گرفت.آن خطبه معروف«خط الموت على ولد آدم...»را كه عمدتا در جهت توجه دادن به مسئوليتهاى اجتماعى مسلمين و دعوت به قيام براى خدا و تبليغ فرهنگ شهادت طلبى و ايثار جان و خون در راه اسلام و دين خدا و زيبايى شهادت در راه خدا براى جوانمردان است در مكه ايراد كرد و دستور داد تا مردم جمع شوند.پس از اجتماع انبوه عظيمى از حجاج و اهالى مكه در«مسجد الحرام»،آن حضرتسخنان تاريخى خويش را القا نمود. (12)
همچنان كه اشاره شد،منصب«امير الحاج»و سرپرستى زايران خانه خدا در امور حج و احكام و مناسك،علاوه بر جنبه دينى،بعد سياسى هم داشته است و تعيين كسى از سوى كومتبراى پيشوايى مسلمانان در ايام حج،به عنوان حضور رسمى مقام حكومت و رهبرى در مراسم حج تلقى مىشده است.اگر خود خليفه نبوده،كسى از سوى دستگاه خلافت،مامور اين كار مىشده است.
اين برنامه،نقش هدايت فكرى و معنوى حج گزاران را داشته و حكومت اسلامى مسلمانان را در اين مجتمع عظيم اسلامى،به حال خود رها نمىكرده كه هر كس،هر وقت،هر كارى خواستبكند و هيچ نظم و نظام و مديريت و هدايتى در كار نباشد.بلكه خود را ملزم به نوعى سامان بخشيدن و سازمان دادن به امور انبوه حجاج مسلمان مىدانسته است.
از اين جهت،گاهى آنان كه نمىخواستند زير بار حكومت مركزى بروند،يا خود هم در اين مسئله،داعيهاى و نمايندهاى داشتند،به نحوى در امر«امير الحاج»اختلال ايجاد مىكردند كه نوعى معارضه با حكومت رسمى محسوب مىشد.
در دوران خلافت و زمامدارى حضرت امير (ع) ،سه سال عبد الله بن عباس اين مسئوليت را به عهده داشت،و يك سال هم كارگزار حكومتى آن حضرت در مكه،يعنى قثم بن عباس طى ابلاغيهاى از سوى امام،مامور شد كهحج را براى مردم«اقامه»كند. (13)
مسعودى،در تاريخ خود نقل مىكند كه:
«در سال 37 هجرى كه امير المؤمنين (ع) ،عبد الله بن عباس را به نمايندگى خود براى سرپرستى حجاج در آن سال فرستاد،معاويه هم از آن طرف،شخص ديگرى را به نام يزيد بن شجره رهاوى فرستاد.اين دو نماينده،بر سر مسئله امير الحاج بودن و سرپرستى زايران خانه خدا،كارشان به نزاع و كشمكش منجر شد و هيچ كدام حاضر نبود كه مسئوليت را به ديگرى واگذار نمايد.تا اينكه بالاخره،هر دوى آنان توافق كردند كه شخص ثالثى به نام شيبة بن عثمان عهدهدار اين كار شود و امامت مردم را در نماز،به دوش بگيرد». (14)
البته معلوم است كه مسئله در حد يك امام جماعتبودن خلاصه نمىشده،بلكه آثار و تبعات سياسى و جنبى ديگر داشته است.به همين جهت هم معاويه،براى در هم شكستن وحدت كلمه مسلمين و مخالفتبا امامت و ولايت على بن ابيطالب (ع) دكانى در مقابل آن حضرت باز كرد و از طرف خود،«امير الحاج»ديگرى به مكه اعزام نمود.
در تاريخ اسلام،موارد مشابهى براى اينگونه تحركات ديده مىشود.از جمله اينكه در سال 131 هجرى،وليد بن عروه با استناد به يك نامه جعلى،به مكه آمد و امور حج مسلمانان را به دست گرفت. (15)
همچنين ابو جعفر،مصور دوانيقى،در سال 136 هجرى،امير الحاج مردم بود و در همان مراسم،از مردم به نفع خود بيعت گرفت. (16) اينگونه استفادههاى سياسى از مواقف حج،هم براى تحكيم حكومت موجود مورد استفاده قرار مىگرفت و هم براى شورش عليه حكومت و نوعى سرپيچى و اعلام مخالفت و حداقل مبارزهاى منفى.
در سال 199 هجرى،در ايام خلافت مامون عباسى،محمد بن داود بن عيسى به عنوان امير الحاج با مردم حج گزارد.
در آن ايام،ابو السرايا بر ضد حكومت قيام كرده بود و قصد استيلا بر مكه و تصرف مكه و مدينه را داشت.ابن الافطس علوى را[حسين بن حسن بن على بن على بن الحسين بن على (ع) ]كه از اولاد امام سجاد (ع) بود،به مكه فرستاد تا ضمن تصرف آنجا،حج را هم براى مردم اقامه كند.
والى شهر،ابتدا عدهاى را براى مقابله با او بسيج و مهيا كرد و خود بيرون رفت و براى انجام امور حج،پسرش محمد را منصوب كرد...ولى خلاصه آنكه اعمال حج مردم بدون سرپرست و جسته و گريخته انجام گرفت و نيروهاى ابن افطس بر مواضعى استيلا يافته بودند و نيروهاى حكومتى،شهر و عرفه و منى را تخليه كرده بودند و امام جماعت هم گريخته بود و باقيمانده اعمال با رياست ابن افطس انجام شد. (17)
به نقل ديگر:ابن افطس در مدينه خروج كرد و ابتدا مردم را به بيعتبا ابن طباطبا دعوت نمود و پس از مرگ او،مردم را به خود و امامتخود دعوت كرد و به مكه رفت و در منى،در حالى كه امير الحاج مردم داود بن عيسى بود،داود فرار كرد و مردم به مزدلفه رفتند و او خود را به مزدلفه رساند و امور حج و نماز مردم را به دست گرفت و پس از عيد قربان،به مكه رفت. (18)
در سال 202 هجرى هم ابراهيم بن موسى بن جعفر،به عنوان اولينعلوى از اولاد ابيطالب در تاريخ اسلام،بدون اينكه از سوى كسى ولايت و ماموريتيافته باشد،خود،با يك حركتخشن نظامى،بر اين سمت استيلا يافت و بر مردم حج گزارد و در مسجد الحرام،جمع زيادى را كشتار نمود. (19)
در سال 251 هجرى،اسماعيل بن يوسف علوى در مكه خروج كرد و به دنبال آن،والى مكه-جعفر بن فضل-گريخت و اسماعيل بن يوسف،خانه والى و ديگر دولتمردان را غارت كرد و تعداد فراوانى از نيروهاى مسلح را كشت و اموال بسيارى را تصاحب كرد و در مكه غارت و آتش بر پا نمود...و پس از مدتى كه آنجا ماند،بالاخره در روز عرفه كه حجاج در عرفه بودند به آن موقف آمد و پس از درگيرىهايى جمعيت زيادى كشته شدند و عدهاى به مكه گريختند و امكان وقوف به عرفه در شب يا روز براى آنان نبود و حج آنان به هم خورد... (20)
همچنين در سال 317 هجرى هم كه فتنه قرمطيان (21) در مكه پيش آمد،امير الحاج آن سال، عمر بن حسن بن عبد العزيز بود،ولى با شورش قرامطه و كشتار فراوان مردم،باز حج مردم به هم خورد و حج آنان،بدون«امام»بزرگوار شد. (22)
از اين نمونهها در تاريخ اسلام فراوان است و غرض،يادى از چندنمونه از كارهايى بود كه در موسم حج و با استفاده تجمع عجيب و عظيم زايران كعبه انجام مىگرفت و يا در جهت تبليغ و تحكيم نظام حاكم بر جامعه بود و يا اقدامى مسلحانه بر ضد سلطه خلافتها و حكومتها.
امروز چه استفادهاى از مواقف كريمه حج مىشود؟
و چه اقدامى عليه سلطه باطل صورت مىگيرد؟
عظمتى به وسعت تاريخ،در جمعههاى ايام حج در مسجد الحرام برگزار مىشود.
كدام فرياد،عليه استكبار،از حنجرههاى پر شور مسلمين بر مىآيد؟
كدام طرح و تدبير،براى مقابله با نقشههاى خائنانه استكبار جهانى اتخاذ مىگردد؟
آيا اين،نتيجه دور شدن حج و مواقف،از رهبرى و ولايت«اولياء الله»نيست؟
كعبه،زادگاه اولين وصى پيامبر،حضرت امير (ع) است.و نيز،آخرين وصى آن حضرت يعنى حضرت مهدى (ع) هم،نهضت جهانى خويش را،با تكيه به همين كعبه شروع خواهد كرد.
بنابر اين،كعبه و حج و زيارت خانه خدا هم،بايد در خدمتحق و در خط هدايت و ولايت معصومين باشد.و گرنه،نتيجه آن مىشود كه شده است.
پىنوشتها:
1.كتاب حج (مجموعه مقالات) ،مقاله آية الله جوادى آملى،ص 63 تا 65 (نقل به تلخيص) .
2.در فصلى با عنوان«مكه،سرزمين خاطرهها».
3.بحار الانوار،ج 99،ص 41.
4.وسائل الشيعه،ج 10،ص 255،حديث 10.
5.وسائل الشيعه،ج 10،ص 254،حديث 7،نور الثقلين،ج 1،ص 183.
6.بحار الانوار،ج 99،ص 373.
7.من لا يحضره الفقيه،ج 2،ص 575.
8.شورى،آيه 23.
9.مسعودى،مورخ معروف،در آخر كتاب مروج الذهب،يكايك كسانى را كه از زمان پيامبر اسلام،از سال فتح مكه به بعد،تا سال 335 هجرى،اين مسئوليت را عهدهدار بودهاند،نام برده است.
(مروج الذهب،جزء چهارم،ص 302 تا 313) .
10.تاريخ طبرى،ج 2،ص 382،طبرسى،تفسير مجمع البيان،ج 3،ص 3،در تفسير سوره توبه، فروغابديت،ج 2،ص 805.
11.نهج البلاغه (فيض الاسلام) ،حكمت 244،صبحى صالح،حكمت 252.
12.متن خطبه را در كتب تاريخى و روايى ملاحظه كنيد.از جمله:كشف الغمه،ج 2،ص 241، حياة
الامام الحسين (ع) ،ج 3،ص 48 و بحار الانوار،ج 44،ص 366.
13.فاقم للناس الحج... (نهج البلاغه فيض الاسلام،نامه 67) .
14.مروج الذهب،ج 4،ص 302.
15 و16.همان،ج 4،ص 305 و 306.
17.تاريخ طبرى،ج 7،ص 120 و مروج الذهب،ج 4،ص 309.
18.مروج الذهب،ج 3،ص 440 و ج 4،ص 309.
19.همان،ج 4،ص 309.
20.همان،ج 4،ص 311 و تاريخ طبرى،ج 7،ص 492 (با اندكى تفاوت در نقل) .
21.توضيح:قرمطيان،يا قرامطه،فرقهاى بودند از اسماعيليه،كه در قرن چهارم مىزيستند ولى بنيادآن در سال 280 هجرى به دستحمدان اشعث،معروف به«قرمط»گذاشته شد.آنان معتقد بهشورش و قيام مسلحانه براى مبارزه با خلافتبودند و با قتل و كشتارها و حمله به مسجد الحرام درموسم حج و ايجاد درگيرىهاى گوناگون،فتنههاى فراوانى پديد آوردند. شورشيانى بودند با نظرياتافراطى كه با سلطه بنى عباس مىجنگيدند و بحرين،يكى از نقاط مركزيت آنان بود.
22.همان،ج 4،ص 312.