«زيارت‏»،زمينه ساز معرفت و محبت

معرفت و عشق،پاى را به رفتن مى‏گشايد و«دوستى‏»به‏«ديدار»مى‏انجامد.

و گاهى جريان،بر عكس اين است.

يعنى‏«ديدن‏»،«دوست داشتن‏»را به دنبال دارد و ديدار،عشق مى‏آفريند و«زيارت‏»سبب حصول معرفت مى‏گردد.

وقتى كه ديدار،بذر عشق بپاشد،«ملاقات‏»،«محبت‏»مى‏آورد و نزديك شدن جسم،نزديك شدن روح را به دنبال دارد و از قرب مادى مى‏توان به قرب معنوى رسيد و از رفتن به خانه‏اى محبت صاحبخانه را مى‏توان به دل گرفت.

چه بسيار پيوندها و عشقها كه مولود يك برخورد بوده است.چه بسيار محبتها و انسها و الفتها،كه در سايه حضور و ديدار فراهم شده است.

يعنى گاهى موتور محرك انسان در ديدار و زيارت،شناخت و علاقه و انس قلبى است-كه از آن ياد كرديم-و گاهى زيارت و ديدار،باعث محبت‏باطنى مى‏گردد.چرا كه از نزديك،جمال معنى را مى‏بيند و به مشاهده ارزشهاى متعالى مى‏رسد و علاقه‏مند مى‏شود.

و زيارت،از اين مقوله است.يعنى اگر انسان برود و ببيند و خود را در فضاهاى خاطره آميز قرار دهد و در شعاع يك پرتو قرار بگيرد،چه بسا كه حرارت معنى،وجود يخزده زاير را گرم كند و فروغ ديدار،خانه دل را روشن سازد و ديده اهل نظر،مس وجودش را كيميا كند.

منتهى،صرف رفتن كافى نيست.«ديدن‏»هم لازم است.تا به شهود جمال حق نايل نشود، آتشگيره عشق،وجودش را مشتعل نمى‏سازد.اگر رفت و ديد و به شهود رسيد و زيبايى حقيقت و جمال فضيلت را دريافت،به طور طبيعى،«معرفت‏»هم مى‏يابد.

به قول هاتف:

چشم دل باز كن،كه جان بينى آنچه ناديدنى است،آن بينى گر به اقليم عشق روى آرى همه آفاق،گلستان بينى آنچه بينى،دلت همان خواهد آنچه خواهد دلت،همان بينى بى سر و پا گداى آنجا را سر به ملك جهان،گران بينى دل هر ذره را كه بشكافى آفتابيش در ميان بينى با يكى عشق ورز،از دل و جان تا به عين اليقين عيان بينى كه يكى هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الا هو

اينها همه درست است،ولى به همان شرط نخستين،×يعنى گشودن چشم دل!

فيض‏«حضور»و كيمياى‏«نظر»

وقتى كسى در مدار عشق قرار گرفت و در حيطه و قلمرو محبت الله و اولياء الله وارد شد، خود اين محبت چاره ساز است.

مگر مى‏شود انسانى خدا را دوست داشته باشد،ولى خدا او را دوست ندارد؟مگر مى‏شود كسى شيفته پيامبر باشد،ولى پيامبر به او بى‏توجه باشد؟

مگر مى‏شود كسى خدا را ياد كند،ولى خداوند او را ياد نكند؟

خداوند فرموده است:مرا ياد كنيد تا من هم به ياد شما باشم «فاذكرونى اذكركم‏» (1)

وقتى مزور،در خاطر زاير باشد،زاير هم در خاطر مزور است.وقتى انسان به پيامبر و امام معصوم سلام مى‏دهد،جواب مى‏شنود و آنان توجه دارند.

در زيارتنامه‏ها،در موارد متعددى چنين تعبيرى وجود دارد كه خطاب به مزور گفته مى‏شود: «اشهد انك تشهد مقامى و تسمع كلامى و ترد سلامى‏».

يعنى شهادت مى‏دهم كه تو شاهد اين مقام و موقعيت زيارتى من هستى و سخنم را شنيده و سلامم را پاسخ مى‏گويى.

از پيامبر اسلام نقل شده است:«خداوند را فرشتگانى است كه در روى زمين مى‏گردند و سلامهاى امت مرا به من مى‏رسانند» (2)

و در روايت ديگر فرموده است:«هر كه بر من سلام دهد در جايى از زمين،به من رسانده مى‏شود و اگر كنار قبرم سلام بدهد،مى‏شنوم‏». (3)

وقتى چنين است كه زيارت پيامبر در حال مرگ و حيات،يكسان است و آنان در هر دو حال مى‏دانند و مى‏فهمند و پاسخ مى‏دهند،خود سلام دادن بر پيامبر و معصومين ديگر چه از دور، چه از نزديك،يك رابطه روحى و معنوى است.

آيا فكر مى‏كنيد اگر سلام و تحيت‏شما را به پيامبر برسانند،پيامبر هيچ نظر لطفى نخواهد داشت؟آرى اينجا ديگر محبت،يكطرفه نيست.

به قول مولوى:

هر كه عاشق ديديش،معشوق دان كو به نسبت هست،هم اين و هم آن تشنگان گر آب جويند از جهان آب هم جويد به عالم،تشنگان چونكه عاشق اوست،تو خاموش باش او چو گوشت مى‏كشد،تو گوش باش

اينجاست كه ديگر دست زاير را گرفته و بالا مى‏برند و به مهمانسراى فيض حضور برده و بر مائده‏هاى معنويت،مى‏نشانند.

اينجاست كه غير ممكنها ممكن مى‏شود،ناديدنى‏ها مشهود مى‏گردد،نگاهها حرف مى‏زند، توجه‏ها تربيت مى‏كند.

و اين،فيض شگفت‏«نظر»است.

اين،بركت توجه كسانى است كه خاك را به نظر كيميا كنند.

اقبال لاهورى،در خطاب به خدا و رسول و مددخواهى از توجه آنان،مى‏گويد:

فقيرم،از تو خواهم هر چه خواهم دل كوهى خراش،از برگ كاهم مرا درس حكيمان،درد سر داد كه من پرورده فيض نگاهم

آنچه اين نظرها و توجه‏ها در پى دارد،خواندنى نيست،چشيدنى است.

كه اين،وادى عشق است و عشق با كاغذ و دفتر سر و كار ندارد.

بشوى اوراق،اگر همدرس مايى كه علم عشق،در دفتر نباشد

در اين صورت،«يافتن‏»ها به جاى‏«بافتن‏»ها مى‏آيد.و آنچه بر دل تابيده،بسيار كارساز است،كه:

يا تو گو آنچه كه عقلت‏«يافته‏»است يا بگويم آنچه بر من‏«تافته‏»است

(مولوى)

«زيارت‏»،زمينه ساز چنين ارتقاى روحى است.

زيارت،چه ديدار از خانه خدا باشد و مناسك حج ،چه زيارت مرقد رسول الله باشد، چه زيارت انبياء بزرگ و ائمه معصومين و اولياى دين، چه حضور بر تربت‏خونين و لاله خيز شهيدان، چه رفتن به مزار صالحان و نيكان...

همه و همه،هم دليل عشق و محبت است،هم نشانه جهتگيرى انسان است،الهام بخش و آموزنده است.الهام گرفتن از اسوه‏هاست،خط دهنده است.تعظيم شعاير است،تقدير از فداكارى‏ها و تجليل گرامى داشت فضيلتهاست،زمينه ساز شناخت و تربيت است،بالا برنده است،تعالى بخش است،و پرورش يافتن از«فيض نگاه‏»است.

به قول حافظ:

بلبل از فيض گل آموخت‏سخن،ور نه نبود اين همه قول و غزل،تعبيه در منقارش

و به قول مولوى:

از محبت،تلخها شيرين شود وز محبت،مس‏ها زرين شود از محبت دردها صافى شود وز محبت،دردها شافى شود

از جمله مطالبى كه از سوى خداوند به حضرت داود (ع) وحى شده است،اين است:

«اى داود!

به اهل زمين برسان كه من دوست كسى هستم كه مرا دوست‏بدارد.همنشين كسى هستم كه همنشين من باشد.مونس كسى هستم كه با ياد من انس گيرد.هر كه مرا برگزيند،من هم او را برمى‏گزينم.هر كه مطيع من باشد،من هم مطيع او مى‏شوم.هر كه را صاحب محبتى از صميم قلب بيابم،من او را براى خودم مى‏پذيرم و چنان دوستش مى‏دارم كه پيش از آن،كسى از بندگانم آنگونه دوستش نداشته باشد.هر كه به حق مرا بطلبد،مرا مى‏يابد...پس اى زمينيان!غرورها را رها كرده و به كرامت ومصاحبت و انس با من روى آوريد تا من هم با شما انس گرفته و به محبت‏شما بشتابم...» (4)

اين طبيعت‏حالت‏«جذب و انجذاب‏»است كه در عالم،وجود دارد و پيوند دهنده كائنات به يكديگر است و بايد رفت و رفت تا به وادى محبت رسيد و مقيم كوى عشق گرديد.

كدام كيميايى دگرگون كننده‏تر از محبت مى‏توان يافت؟!...

پيامبر اسلام از خداوند مى‏خواهد كه‏«محبت‏خدا»در نزدش‏«محبوبترين‏»چيزها باشد.

در نيايش ديگرى از خداوند مى‏طلبد:«خدايا من محبت تو را مى‏خواهم و نيز محبت كسى كه تو را دوست دارد و هر كارى كه مرا به محبتت‏برساند.خدايا عشق خودت را در نظرم از جان و اهلم و از آب گواراى سرد،محبوبتر گردان...

(اللهم انى اسئلك حبك و حب من يحبك و...) (5)

اگر شعله عشق خدا و رسول و اهل بيت،خرمن جان را سوزاند و دل را مشتعل ساخت...دل بر صراط مستقيمى مى‏رود كه اولياء دين رفته‏اند.

براى يافتن اين شعله،بايد به كانون حرارت و روشنايى،به منبع نور و ضياء نزديك شد.بايد به زيارت رفت،بايد زاير شد،تا عشق فراهم آيد.و بايد عاشق شد تا زيارت فراهم گردد.

سخن از اين است كه زيارت اولياء خدا و توجه به آنان،باعث توجه آنان به زاير مى‏گردد و اين‏«توجه‏»،توفيق الهى را فراهم مى‏كند و وسيله قرب به خدا مى‏گردد.

قطره،درياست اگر با درياست

بلال،مؤذن پيامبر (ص) ،آن حضرت را در خواب ديد،كه به او مى‏گويد:

«اى بلال!

اين چه جفايى است؟...

آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه به زيارت من آيى؟»

بلال،هراسان و ترسان و غمگين از خواب بيدار شد.بر مركب خويش سوار شده،آهنگ مدينه كرد.وقتى به مدينه رسيد،نزد قبر رسول الله آمد و شروع كرد به گريستن و چهره خود را به مرقد مطهر آن حضرت مى‏ساييد كه در اين حال،امام حسن و امام حسين (ع) آمدند.بلال، آن دو بزرگوار را هم به سينه چسبانيد و بوسيد. (6)

آرى!كهرباى محبت نبوى (ص) بلال را به سوى خود مى‏كشد و جذب مى‏كند.استعداد و آمادگى بلال را ببين كه محمد (ص) مشتاق ديدار اوست و در خواب،از او گله و شكوه مى‏كند كه چرا به ديدنم نمى‏آيى؟

اين زيارتها،شارژ كرده باطرى وجود است،الهام گرفتن از ارواح طيبه‏و ملكوتى اولياى خدا است،تطهير«جان‏»در زمزم ايمان و معنويت است،اتصال دو روح همگون و آشنا و هم سنخ است،به دريا پيوستن قطره است،عمل به مقتضاى عقل و انديشه است...نه...بلكه عقل را هم تحت فرمان محبت دل در آوردن است.

زيارت،«مائده‏»شرف و فضيلت

آب،از سرچشمه بايد خورد، ميوه را از شاخه بايد چيد، نامه را سربسته بايد خواند، چهره را بى‏پرده بايد ديد.

تشنه به دنبال آب مى‏دود و عاشق،در پى معشوق.

جان،اگر از كوثر شرافت‏سيراب شده باشد،جوياى مائده‏هاى آسمانى است،كه سرشار از فضيلت و حق و خير و معنويت‏باشد.

دل،اگر طالب فيض باشد،سالك راه پاكان خواهد شد و خود را به نيكان متصل خواهد ساخت.اين اقتضاى هماهنگى و تجانس و الفت روحهاست.

علامه امينى-قدس سره-در الغدير،درباره اينكه بلال حبشى هنگام زيارت قبر پيامبر، صورت بر آن مى‏نهاد،از منابع اهل سنت آورده كه پس از بيان اين مطلب گفته‏اند:

«بدون شك،عشق و محبت فراوان،چنين عملى را اجازه مى‏دهد.چرا كه مقصود و هدف از تمام اينها،بزرگداشت و احترام است و مردم به حسب اختلاف مرتبه محبتشان در اين مورد فرق مى‏كنند.همچنان كه در زمان حيات آن حضرت هم چنين بود.بعضى از مردم وقتى آن حضرت را مى‏ديدند،ديگر نمى‏توانستند خويشتندارى كنند و به سوى او مى‏شتافتند وبرخى هم تاخير و درنگ مى‏كردند و هر كدام محل خير است...» (7)

آنچه در فرهنگ دينى ما،با عنوان‏«توسل‏»،«شفاعت‏»،«تبرك‏»و...وجود دارد،شيوه‏هاى بهره ورى از مائده معنويت و بركت اهل بيت (ع) و فيض بردن از«كوثر»اين پاكان است.

در هر حال،پيامبر و ائمه و صالحان و صديقان،بندگان مقرب درگاه خدايند،و براى تقرب جويى بايد با مقربين،انس و آشنايى داشت و خود را در زمره آنان قرار داد تا نمى از يم حمت‏خدا به‏«زاير»هم برسد.بايد با خضر،همراه و همسفر شد تا به معرفت و فضيلت رسيد و آب حيات را چشيد.

زيارت،گامى در اين تقرب‏جويى و سنخيت‏يابى است.

مرحوم نراقى مى‏نويسد:

«نفوس نيرومند قدسى،بخصوص انبيا و ائمه،پس از آزادى از قفس تن و صعود به عالم تجرد، در نهايت احاطه و استيلا بر امور جهان‏اند.امور جهان نزد آنان آشكار است و قدرت تاثير گذارى در مواد عالم را دارند و هر كس كه به زيارتشان برود،از آن آگاه و بر او شاهدند و اطلاع كامل از زايران مرقدشان و از درخواستها و توسلها و تضرعها و شفاعت طلبى‏هايشان دارند. پس نسيم لطف اين اولياء بر زايران مى‏وزد و رشحاتى از فروغ آنان بر زايرين مى‏تابد و در رفع نياز و بر آورده شدن حاجتها و رسيده به مقصودشان و بخشش گناهانشان و رفع گرفتارى‏هايشان،در پيشگاه خداوند شفاعات مى‏كنند.اين است رمز اين همه تاكيد در زيارت پيامبر (ص) و ائمه (ع) .علاوه بر اينكه در اين زيارتها،اجابت دعوت ائمه و پيوند با آنان و خشنود كردنشان و تجديد عهد با«ولايت‏»شان و احياى امرشان و بالا بردن و اعتلاى سخنشان و نابودى و ذلت دشمنانشان نهفته است...و همه اينهااجرى بزرگ و پاداشى فراوان دارد...» (8)

با اين حساب،زاير،مهمان مائده معنوى اولياى خداست و با زيارت،شايستگى و موقعيت آن را مى‏يابد كه مورد توجه و عنايت قرار بگيرد.هم از سوى خدا،و هم از سوى معصومين بزرگوار (عليهم السلام) .

واسطه فيض

به درگاه خدا شفيع بايد برد.شفيعهاى ما،واسطه‏هاى فيض الهى‏اند.درست است كه بى‏واسطه هم خداوند سميع و عليم و مجيب است،و مى‏توان او را خواند.ولى شرمندگى ما را چه توان كرد كه روى آن نداريم كه بى‏واسطه از خدا فيض بجوييم!حتى در مورد استغفار و توبه هم بى‏نياز از توسل به اولياء و استشفاع آنان نيستيم.

در زيارت،با اين واسطه‏هاى فيض است كه از خداوند حاجت مى‏طلبيم.

وقتى بار سنگين خطاها،انسان را از رفتن باز مى‏دارد و گناهان بسيار،انسان را گرانبار مى‏سازد،براى سرعت‏سير در طريق عبوديت و طيران در فضاى معنويت،بايد از«توبه‏»استفاده كرد تا با ريختن گناهان،سبكبار و سبكبال شد.حالت تضرع و نياز،شكسته دلى،پشيمانى، ندامت و انابت،خوف و رجاء و بيم و اميد لازم است.انكسار قلب در پيشگاه خداوند قادر قاهر ميسر است و دلشكستگى و شرمندگى در برابر«عظمت‏»خدا و«عصمت‏»رسول فراهم مى‏گردد. و با واسطه قرار دادن چهره‏اى چون پيامبر و اولياى خدا در برابر پروردگار،درياى رحمت و كرم او،زودتر گنهكار را در موج خويش‏فرا مى‏گيرد و استحقاق غفران و توبه پذيرى فراهم مى‏آيد.اين رهنمود خداوند است كه فرموده: «و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما» (9)

(آنان كه به خود ستم نموده‏اند،اگر پيش تو آيند و از خدا مغفرت بخواهند و پيامبر هم براى آنان از خداوند آمرزش بطلبد،خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت) .

تاريخ،بسيارى از زايران مرقد پيامبر (ص) را مى‏شناسد كه در مزار و مرقد پيامبر به پيشگاه خداوند توبه و التجاء نموده و رضاى الهى را كسب كرده‏اند و يا حتى از بيماريهاى سخت،شفا گرفته‏اند.

علماى اهل سنت نقل كرده‏اند كه ابن منكدر،از بزرگان تابعين (متوفى 130 هجرى) ،با اصحابش در مجلسى كه مى‏نشست و تشنگى شديدى بر او عارض مى‏شد،برخاسته و صورت بر قبر پيامبر مى‏نهاد و بر مى‏گشت.وقتى مورد سؤال قرار مى‏گرفت،مى‏گفت:حالت‏خطرناكى به من دست مى‏دهد كه در اين حالت،به وسيله قبر پيامبر شفا مى‏طلبم.و نيز به محلى در صحن مسجد مى‏آمد و در آنجا خود را به خاك مى‏افكند.وقتى علت را مى‏پرسيدند،مى‏گفت: در خواب،پيامبر را در اين مكان ديدم. (10)

يا وقتى پيراهن حضرت يوسف (ع) ،چشم نابيناى يعقوب فراق كشيده و هجران ديده را بينا مى‏كند،مرقد رسول الله (ص) نمى‏تواند كرامت نشان دهد؟وقتى بنا به روايات،غبار مدينه، شفابخش جذام باشد،تربت پيامبر (ص) و امام حسين و قبر امام رضا (عليهم السلام) شفا نمى‏دهد؟مگر نه اينكه دختر آن رسول پاك،حضرت فاطمه (ع) پس از وفات پيامبر،كنار قبر پدر ايستاد و مقدارى از خاك قبر را برداشت و بر ديدگان خويش نهاد و گريست و گفت:

چه باك!آن كس را كه تربت محمد را بوييده،هرگز در طول زمان،مشگ و بوهاى خوش را نبويد؟

ما ذا على من شم تربة احمد×ان لا يشم مدى الزمان غواليا (11)

اينگونه عشقها و احترامها و محبتها و شفا طلبى‏ها و تبرك جويى‏ها،از عقيده و ايمان سرچشمه مى‏گيرد.

وقتى امام احمد حنبل،پيراهنى را كه متعلق به شافعى بوده مى‏شويد و آب آن را مى‏نوشد تا از مقام علم،تجليل كرده باشد (12) ،پس ارزش صحابه پيامبر و تكريم آثار بر جاى مانده از انبياء و ائمه،جاى خود دارد.

و زيارت،تكريم اينگونه ارزشهاست،و احياى قداست منسوب به اولياى خداوند است.

راز قداست آثار

گر چه روزها،لحظه‏ها و جاها از نظر ذات با هم تفاوت ندارند،ولى به خاطر تعلقى كه به كسى يا چيزى و انتسابى كه به امر مهم يا شخص محترم يا حادثه خاص دارند،كرامت و قداست پيدا مى‏كنند.

مرحوم سيد محسن امين،در قصيده بسيار بلند و والا و عميق و زيباى خود كه در رد اشكالات وهابى‏ها سروده است،به نام‏«العقود الدريه‏»،در قسمتى از آن مى‏گويد:

«خداوند بين آفريده‏هايش تفاوتهايى قرار داده است،خاك،با طلا برابرنيست.ماه رمضان بر ماههاى ديگر فضيلت دارد.از ايام هفته و ساعتهاى روز،برخى برترند.خورشيد بر«سها»[نام ستاره]و ماه بر«فرقد»[نام ستاره]برترى روشن دارد.شير مثل خرگوش نيست و باز شكارى با هدهد برابر نيست.سرزمينها هم همين گونه متفاوت است.شرافت مكه بيش از صرخد[شهرى در شام]است و مسجد الاقصى در فضيلت مانند ديگر جاها نيست.قبرها هم به اعتبار كسانى كه در آن آرميده‏اند،در فضل و شرف متفاوت‏اند». (13)

مرحوم سيد محسن امين،در بيان راز قداست مقابر و مدفنهاى اولياى دين و لزوم احترام آنها مى‏نويسد:

«...همچنان كه يك فرد-كه مثل ديگران است-با مبعوث شدن به رسالت،واجب الاطاعه مى‏شود و موقعيت ويژه‏اى پيدا مى‏كند،يك قطعه زمين هم در اصل،با زمين ديگر تفاوتى ندارد،ليكن وقتى در آن پيامبر يا ولى خدا دفن مى‏شود،به واسطه آن،شرافت و فضيلت و بركتى پيدا مى‏كند كه از قبل نداشته است و از اين رو،احترامش لازم و اهانتش حرام مى‏گردد.و از جمله احترامات،آهنگ زيارت آن كردن و بناى قبه و بارگاه و ضريح و...است‏براى آسايش و بهره‏ورى زائران.

و از جمله اهانتها،ويران كردن و با خاك يكسان نمودن و آلوده ساختن و...است.وقتى خداوند، يك سنگ را (مقام ابراهيم) كه هنگام بناى كعبه زير پاى ابراهيم خليل الرحمن قرار گرفته محترم شمرده و آن را«مصلا»قرار مى‏دهد (14) ،براى مدفن جسد ابراهيم يا محل دفن سرور و سالار انبيا احترامى قرار نخواهد داد؟...». (15) آرى...بزرگداشت آنكه خدا تعظيمش كرده، طاعت و عبادت و تعظيم خداوند و خضوع در برابر اوست.اگر مدفن انبياء و اوليا،شرافت‏يافته، به خاطر آن است كه اجساد پاك و اجسام مطهر و شريف اين پاكان و معصومين را در بر گرفته است.

سيره سلف صالح

زيارت،تجليل از فضيلتهاى بزرگان و احياى ارزشهاى آنان و گراميداشت‏خاطره آن اسوه‏هاى انسانيت و نمونه‏هاى پاكى‏هاست.

خردمندان عالم را هم بنابر اين بوده و هست كه از بزرگان خود،به شيوه‏هاى گوناگون تجليل كنند.كه زيارت هم يكى از اين روشهاست.تجليل از روحهاى متعالى نشان تعالى روح انسان است.

مسلمانان هم،از صدر اسلام تاكنون،نسل در نسل،از همه طبقات و اقشار،قبرهايى را كه در بر دارنده پيامبرى يا امام پاكى يا ولى صالحى يا بزرگى از بزرگان دين بوده،زيارت مى‏كرده و گرامى مى‏داشته‏اند.بخصوص نسبت‏به زيارت قبر رسول گرامى اسلام بيش از همه شرافت قائل بوده و با صرف پولها و تحمل هزينه‏ها و مشقتها و پيمودن راههايى به زيارت مى‏رفتند و نزد مرقد آن پيامبر دعا كرده و توسل مى‏نمودند و از اين طريق،به خداوند تقرب مى‏جستند. و اين،اختصاص به شيعه ندارد،و علماى بزرگ اهل سنت هم در قرنهاى متمادى در تاليفات خود پيرامون زيارت،بحثهاى فراوان كرده‏اند.

علامه امينى در دائرة المعارف عظيم و درياى عميق الغدير (در جلد پنجم) به عنوان نمونه، كلمات بيش از 40 نفر از علماى مذاهب اربعه سنت را در مورد زيارت پيامبر و دعا نزد قبر آن حضرت و آداب زيارت و ورود به مدينه و ادب ديدار و كيفيت‏سلام بر آن حضرت و پيوند دادن زيارت پيغمبر با اعمال حج و عمره و...نقل كرده و حتى نام برخى از تاليفات علماى اهل سنت را كه مستقلا در باب زيارت و آداب آن نگاشته‏اند،در كتاب خود آورده است.

زيارت،اگر زيارت شهيد است،احياى فرهنگ شهادت است، اگر زيارت عبد صالح خداوند است،تجليل از صلاحها و اصلاحها و عبوديتهاست، و اگر زيارت پيامبر و امام است،تجديد عهد و تحكيم ميثاق با«ولايت‏»و مقام رهبرى است.

زيارت،يا تجديد عهد با«خط امامت‏»است، يا ميثاق با«خون شهيد»است، يا پيمان با«محور توحيد»و بيعت‏با«رسالت‏»و«وحى‏»است.

امام رضا (ع) فرموده است:

«ان لكل امام عهدا فى عنق اوليائه و شيعته و ان من تمام الوفاء بالعهد زيارة قبورهم فمن زارهم رغبة فى زيارتهم و تصديقا بما رغبوا فيه كان ائمتهم شفعائهم يوم القيامة‏» . (16)

يعنى:«براى هر امامى بر گردن شيعيان و هوادارانش پيمانى است و از جمله وفا به اين پيمان، زيارت قبور آنان است.پس هر كس از روى رغبت و پذيرش،آنان را زيارت كند،امامان در قيامت‏شفيع آنان خواهند بود».

بر اساس همين وفاى به عهد است كه شيعه همواره در احياى نام و ياد و زيارت و مزار اولياى دين،چه رنجها كه كشيده و چه شهيدها كه داده است و هم اكنون نيز اين خط ايثار و شهادت تداوم دارد.

وقتى زيارت بزرگان و قهرمانان و چهره‏هاى برجسته فكرى و علمى و اصلاحى و انقلابى و گراميداشت آنان و تجليل از فداكارى‏ها و خوبى‏ها و خدماتشان،سيره عقلاى هر ملت و مذهب است،روشن است كه زيارت سرورآدميان و اسوه سعادت بشر،حضرت رسول (ص) كه فرشتگان همه زاير مرقد اويند جاى خود دارد و از ارزش و تعهد و سازندگى بيشترى برخوردار است.

روح دلباخته به پاكان و قلبى كه مفتون محبت‏خداست و با خداييان پيوند باطنى دارد، اينگونه محبت‏خود را ابزار مى‏كند.اين شيوه‏اى جديد و بدعتى نوظهور نيست.در زمان خود پيامبر هم معمول بوده است.حتى در باره خود پيامبر اسلام،آمدن اويس قرنى به مدينه براى ديدن پيامبر معروف است.

عروة بن مسعود ثقفى در سال حديبيه ديده است كه چگونه اصحاب پيامبر،آب وضو و غسل او را به عنوان تبرك برمى‏داشتند و تار موى حضرت را نگه مى‏داشتند.پس از فراغت از نماز، دست‏حضرت را بوسيده و بر سر و صورت خويش مى‏كشيدند.وقتى بلال حبشى ما زاد آب وضوى آن حضرت را آورد،مردم براى برداشتن آن،بر سر او ريختند و حتى اگر آب به كسى نمى‏رسيد،از رطوبت آبى كه در دست مسلمانان ديگر بود،بر خود مسح كرده،تبرك مى‏نمود... (17)

زيارت،تداوم همين خط است و تبرك و توسل و استشفاء و استشفاع،فيض گيرى از آن معنويات است،كه سيره و روش گذشتگان صالح ما نيز همين بوده است.

پس از اين،وارد بحث اصلى و آموزشهاى ديگر مربوط به زيارت مى‏شويم.

و...شروع اين سير و سلوك معنوى از«حج‏»و زيارت خانه خداست.

پى‏نوشتها:

1.بقره،152.

2.ان لله ملائكة سياحين فى الارض يبلغونى عن امتى السلام. (وسائل الشيعه،ج 10،ص 264)

3.من سلم على فى شيئى من الارض ابلغته و من سلم على عند القبر سمعته. (وسائل الشيعة، ج 10،ص 264)

4.ميزان الحكمه،ج 2،ص 222.

5.ميزان الحكمه،ج 2،ص 214. (به نقل از كنز العمال)

6.الغدير،ج 5،ص 147.

7.الغدير،ج 5،ص 151.

8.جامع السعادات،ج 3،ص 398.

9.نساء،آيه 64.

10.الغدير،ج 5،ص 150.

11.الغدير،ج 5،ص 147.

12.الغدير،ج 5،ص 151.

13.قصيده فوق در كتاب كشف الارتياب ايشان (در فصل پايانى) نقل شده است (الله فاضل بين مخلوقاته ليس التراب مساويا للعسجد)

14.و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلى. (بقره،125)

15.كشف الارتياب،چاپ پنجم،ص 108.

16.وسائل الشيعه،ج 10،ص 253،حديث 5.

17.سيد محسن امين،كشف الارتياب،ص 443.