انسان،در بسترى از زمان و مكان و شرايط جنبى،در حركت است.
در مسير اين حركت،انسان از نفحات ربانى و جذبههاى ملكوتى و تابشهاى عرفانى اثر مىپذيرد و سود مىبرد و كسب فيض مىكند.
به فرموده پيامبر اسلام:
«در ايام روزگارتان،نفحهها و وزشهايى از نسيم لطف الهى است.آگاه باشيد و خود را در معرض آنها قرار دهيد...ان فى ايام دهركم نفحات الا فتعرضوا لها...».
لحظهها خاطره آميزند.
روزها سرشار از آموزشاند.
«ايام الله»،نقش ساز و شكل پرداز جان و روان و شخصيت آدمىاند.
مكانهاى جغرافيايى،تداعى كننده رويدادهاى تاريخى است و ياد آور انسانهاى سازنده تاريخ.
زمانهاى خاص،بار مفهومى و محتواى تاريخى دارد.
گاهى تاريخ در جغرافيا نهفته است و مكان،در زمان،و گاهى جغرافيا،تاريخ مجسم است. در تربيت اسلامى،هدف،بركشيدن و بالا بردن و رشد دادن انسان و سوق دادن اوستبه آنچه بايد باشد،و بردن به جايى كه بايد برود،و رساندن به جايى كه بايد برسد و توجه دادن انسان به اصل والاى«از اويى و به سوى اويى».
از اين رو،اسلام،از هر زمينهاى،از هر مناسبت و فرصتى،از هر زمان و زمينى،و از هر مقام و مكانى در اين مسير استفاده مىكند و براى هر كس،در هر جا و هر زمان و هر شرايط،تكليفى، برنامهاى،دستور العملى و...قرار داده است.
تمام لحظات شبانه روزى انسان و همه موقعيتهاى سفر و حضر و فردى و اجتماعى،مادى و معنوى،روحى و عاطفى انسان،آميخته به دستورى و رهنمودى در اسلام است.نمىتوان لحظهاى را براى انسان تصور كرد كه اسلام،براى آن لحظه،حرفى،پيامى،دستورى،مستحب و مكروهى،و...بيان نكرده باشد.
انسان،در فضاى تربيتى دين،محاط به تعليمها و ارشادهاست.
اين فضاهاى هميشگى و همه جايى تربيت و سازندگى فراوان است.از جمله به برخى از آنها اشاره مىشود:
شهر رمضان و شبهاى قدر و احياء، اعتكاف در«ايام البيض»ماه رجب، حج و عمره، زيارتها،مزارها، نماز و روزه، (واجبات و مستحبات) ، جهاد و زكات و خمس، بعثت پيامبر (ص) ،ميلاد على (ع) ،سوم و نيمه شعبان، محرم و كربلا و عاشورا و عزادارى و اربعين و ذكر اهل بيت (ع) ، عيد غدير،عيد فطر،عيد قربان، روز عرفه،اعياد و وفيات و مواليد، نماز شب و تلاوت قرآن و خواندن دعا و شب زندهداريها، كميلهاى شب جمعه; ندبههاى صبح جمعه، سماتها و توسلهاى غروب جمعه، ياد اموات و حضور بر سر خاك، اطعامها،افطارها،خيرات و مبرات، نذورات،وقفها،صدقهها،قرض الحسنهها، صله رحمها،ديد و بازديدها، نمازهاى جمعه،نمازهاى جماعت...، و...
اينها بيان نمونههايى از اعمال،برنامهها،مناسبتها،فرصتها،روزها و مكانهاى ويژهاى بود كه با پرداختن به دستورات اينگونه موارد،دائما انسان در جريان يك سازندگى،ذكر،يادآورى،آگاهى، الهام گيرى،اسوهيابى و...قرار مىگيرد.
مگر نه اينكه پيامبر اسلام هم،يادآورى بزرگ است؟! «فذكر انما انت مذكر» (1)
و پيامبران ديگر هم يادآوران بزرگى بودند كه انسان را به«ميثاق فطرت»يادآورى مىكردند و با تذكر«هويت»انسانها،آنها را در مسير حركت از«هست»ها به«بايد»ها يارى و راهنمايى مىكردند.
اين را بجرئت مىتوان گفت كه هيچ مذهب و مكتب و ايدئولوژى و فرهنگى،به اندازه اسلام، در اين زمينهها برنامه ندارد و از مناسبتها و فرصتها در جهتساختن روحهاى بزرگ و تربيت كردن انسانهاى پاك،استفاده نكرده است.
در كدام مكتب،برنامه سازنده و شگفت و دگرگون كنندهاى چون«حج»وجود دارد؟
كدام آيين،برنامههاى تربيتى وسيع و دقيق،همچون«رمضان»دارد،با آن دعاها و سحرها و افطارها و نمازها و مناجاتهايش با تشنگى و گرسنگى چشيدنهايش،با آن كنترل چشم و گوش و زبان و نگاه و شكم و شهوت و غرايز و خواستههايش؟...
كدام دين،برنامههايى چون احياى خاطره عاشورا و گرامى داشتشهيدان و گريه بر مظلوميتها و يادآورى حماسهها و فداكارىها و نشر فضيلتها و ارزشهاى انسانى و ترسيم خلوصها و اخلاصها و ايثارها دارد؟!
براى روز و شب و سفر و حضر و تجارت و عبادت و سياست و معاشرت و اخلاق انسان،در كدام فرهنگ،به اندازه اسلام،برنامه و دستور است؟
كدام مسلك،برنامه عظيم و شكوهمندى چون نماز جمعه و جماعت دارد؟
در كدام ملت و مليت،مراكز الهام بخش و سازنده و شور آفرين و پاكسازى چون«مكه»، «مدينه»،«بقيع»،«كربلا»،«نجف»،«كاظمين»،«سامرا»،«زينبيه»،«مشهد»،«قم»،«غار حرا»،«جبل الرحمه»،«دامنه احد»،«كوفه»،«فرات و دجله»،«زمزم»و«منى»و«عرفات»و«مشعر»و...صدها از اين قبيل وجود دارد كه هر كدام حامل فرهنگى و در بردارنده تاريخى و حاوى الهام و رهنمودى است؟!...
اينك،در مقام شمردن همه اين مناسبتها و موقعيتها و فضاهاى تربيتى اسلام نيستيم. اين«مدخل»،زمينهاى بود براى ورود به بحث اصلى كه عبارت است از:«زيارت».
شك نيست كه«زيارت»در اسلام،بخصوص در فرهنگ شيعه،جايگاه والايى دارد.
امامان و اوليائى خدا،تا حد بسيارى دعوت و تشويق به زيارت كردهاند.
پاداشها و ثوابهاى فراوانى براى«زاير»بيان شده است.
«زيارت»،در ارزش و پاداش،همپاى بسيارى از عبادات،بلكه برتر از حتى جهاد و شهادت به حساب آمده است.
«مزار»ها،در اسلام،از اعتبار خاصى برخوردار است.
«مزور»ها،مورد تكريم فراوان قرار گرفتهاند.
«زيارتنامه»ها،يك دنيا تعليمات و فرهنگ و آموزش و تربيت را شامل است.
راستى...اين همه دعوت و تشويق به زيارت،چرا؟
اين همه پاداش و اجر و ثواب،براى هر قدم قدم زيارت،براى چه؟
چه تناسبى ميان عمل زاير با آن پاداشهاى عظيم و خيره كننده و بهتآور؟
مگر نه اينكه«اجر»،در مقابل«عمل»است؟و مگر نه اينكه تناسبى بايد بين«كار»و«مزد»باشد؟
اساسا چرا بايد زيارت رفت؟
فايده زيارت براى زاير چيست؟
زيارتگاهها چه نقش تربيتى و تهذيبى دارند و بايد داشته باشند؟
زيارتنامهها چه متنهايى است و چه آموزشهايى دارد؟
در زيارت،بايد به«دل»پرداختيا به«عقل»؟
زيارت،ريشه در منطق و برهان دارد،يا خاستگاه آن،وادى شور و شوق و جذبه و عرفان است؟
زيارت،در صدر اسلام،مهم و مفيد بوده،يا هميشه و هم اكنون هم سازنده و تعهد بار و رسالت آشناست؟
در زيارت،به«منفعت»بايد انديشيد يا به«معرفت»؟زاير،«عاشق»استيا«جهانگرد»؟
زيارت،«دخل»استيا«خرج»؟
زيارت،عملى عبادى است،يا جنبه«سياسى»هم داشته و دارد؟
زيارت،ساخته و پرداخته شيعيان است،يا اصلى است كه پيامبر،منادى آن است و ريشه در متن دين دارد و عقل،پشتوانه آن است و عرف،حامى آن و ملتها و اقوام بشرى عامل به آن؟!
اينها...و مطالب و مسائل ديگرى،انگيزه آن است كه از ميان آن همه زمينهها و دستور العملها و برنامهها كه گفتيم در فضاى تربيتى دين و مكتب وجود دارد،«زيارت»را انتخاب كرده و از جوانب گوناگون،پيرامون آن به دقت و تامل بپردازيم.
تا از كرانه اين غدير فياض،بهرهاى برگيريم و اگر در كنار دريا نشستهايم،-درياى معارف اهل بيت عصمت-لب تشنه نمانيم.و اگر نه به حد كمال مطلوب،ولى به اندازه وسع و گنجايش خويش،رفع عطش كنيم.
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد
تشنهايم و جويا...
خدا بر تشنگى ما بيفزايد تا جوياتر شويم.
آب كم جو،تشنگى آور به دست×تا بجوشد آبت از بالا و پست
در بحث«زيارت»،پيش از آنكه استدلال شود كه چرا بايد رفت و رفتن به زيارت را چه سود؟اگر شناختى محبت آور،نسبتبه صاحبان«مزار»باشد،جايى براى اين سؤال و استدلال باقى نمىگذارد.
در زيارت،بيش از فلسفه و برهان،عشق و شور و محبت نهفته است.
بيش از آنكه«عقل»،محاسبه كرده و در يابد كه چرا؟«دل»،فرمان داده و زاير را به مزار رسانده است.
وادى زيارت،بيش و پيش از آنكه وادى معقولات و محاسبات عقلى باشد،وادى دل و جذبه درون است.
زاير،اگر بداند و بشناسد كه مورد زيارت«كيست؟»،ديگر نمىپرسد:«كجاست؟».به راه مىافتد و همچون خضر،به دنبال آب حيات،و همچون موسى (ع) در پى«عبد صالح»روان مىگردد تا برسد و بيابد و بهره برگيرد و كامياب شود.
«زيارت»،از اين مقوله است.پيوند قلبى است،محبت و علاقه است.
آنچه زاير را به پيمودن راهها و طى مسافتها و تحمل رنجسفر و بيم باديه و استقبال از خوف و خطر وا مىدارد،كشش درونى و علاقه قلبى اوست. و اگر عشق آمد،خستگى رختبر مىبندد و اگر محبت در كار بود،ملال متوارى مىشود.
آنچه در راه طلب خسته نگردد هرگز×پاى پر آبله و باديه پيماى من است
شوق،انسان راكد را حركت مىبخشد و ساكن را«مهاجر»مىكند و«عافيت طلب»را باديه پيما مىسازد.
براى تحليل زيارت،نبايد خيلى سراغ برهان علمى رفت.«راه علمى»،فقط مىتواند روشنگر باشد،ولى راه معنى و دل و عشق،هم روشنى است و هم گرما بخش.بخصوص اگر عشق راستين به خدا باشد كه معشوق كامل و محبوب مطلق است و پيوند با او،سوزنده و سازنده است.به فرموده امير المؤمنين (ع) :«محبتخدا آتشى استسوزان و نور خدا،فروغى است روشنگر» (حب الله نار لا تمر على شيئى الا احترق و نور الله لا يطلع على شيئى الا اضاء) (2)
مىبينيم كه در بيان امام،محبت هم سوزاننده و هم روشنى بخشمعرفى شده است.
«پرورده فيض نگاه»،از آتشى شعلهور است كه بيان كردنى نيست.به گفته اقبال:«سخن از تاب و تب شعله،به خس نتوان گفت...»و به قول امرسن:«يك قلب مىتواند هزار سال فكر خود را به كار برد،ليكن به قدر آنچه عشق،يك روز ياد مىدهد،كسب نتواند كرد.» (3)
عشق،معلم انسان است.عشق،معمار عالم است.
عشق،آباد كننده دل است.«عشق،وسيلهاى است كه تمام دردسرهاى كوچك را به يك دردسر بزرگ تبديل مىكند».
عشق،تحمل را مىافزايد.
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست×عاشقى شيوه رندان بلاكش باشدداغ محبتخدا و رسول و اهل بيت را بر سينه داشتن،همراه استبا رنجها و مشقتهايى كه در راه اين محبت است.مگر مىتوان از دشتها به سوى خانه و ديار محبوب،گذر كرد و تيغ بيابان و خار مغيلان را در پاى نديد؟!
اين خصيصه عشق است...و صد البته كه همه اينها در راه«دوستى»،روا و شيرين،و«هر چه از دوست مىرسد نيكوست».
بعضىها خدمت ائمه مىرسيدند و ابراز مىكردند كه:ما،شما اهل بيت را دوست مىداريم.و آنان پاسخ مىدادند:پس آماده سختى باشيد و تنپوشى از فقر و محروميتبراى خود آماده سازيد (من احبنا اهل البيت فليعد للفقر-او للبلاء-جلبابا) (4)
به قول معروف:«البلاء للولاء».
دلداده محبتخدا و اولياى خدا،سر بر كف مىنهد و در كوى دوست مىرود و راضى استبه هر چه او بپسندد،چه راحت،چه رنج،چه غم و چه شادى.به قول بابا طاهر:
يكى درد و يكى درمان پسندد يكى وصل و يكى هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجرانپسندم آنچه را جانان پسندد
عشق،نوازشهايى در صورت«بلا»،و رحمتهايى به صورت«رنج»به دنبال دارد كه براى عاشق، سازنده و كمال آور است و خود،نشانه توجه وعنايت محبوب به محب است،كه:
اگر با ديگرانش بود ميلى چرا جام مرا بشكست ليلى؟
در يك كلمه،جوهر ناب زندگى،و روح حيات،عشق و محبت است و زندگى بى محبت،خشك و سرد و بى روح است.منتهى بايد محبوبها و معشوقها،شايسته محبت و عشق باشند و ارزش آن را داشته باشند كه انسان،عشقش را به پاس آنان نثار كند و«دل»را خانه«حب»آنان سازد.
معشوقهاى برين،در فرهنگ دينى،خدا و رسول و ائمه معصومين و پاكمردان و صديقان و شهيداناند كه لايق محبتاند.دين هم بر پايه محبت مىچرخد و اساسا به تعبير امام صادق (ع) «دين،چيزى جز محبت نيست»
(هل الدين الا الحب) (5)
ولى روشن است كه اگر محبت آمد،به دنبالش،طاعت و عبادت و عبوديت و همرنگ شدن با محبوب و سنخيتيافتن با معشوق و حركت در راستاى خواسته او و عمل بر طبق رضاى حق و...همه و همه به دنبال مىآيد.محبتى كارساز است كه از قلب به اندام سرايت كند و از درون، اعمال برون را كنترل و هدايت نمايد.
آنكه عشق و شوق داشته باشد،به زيارت هم مىرود.
براى عاشق شايق،نه تنها خود محبوب،جالب و جاذب است،بلكه هر چيزى هم كه به گونهاى رنگ تعلق و رايحه انتساب به او را داشته باشد،مطلوب و جاذبهدار است و دلداده را به سوى خود مىكشد.
در زيارت چنين است.چگونه مىشود كه عاشق خدا و دوستدار پيامبر و اهل بيت،و محب صالحين و صديقين و شهدا و اولياء الله،شوق ديدار خانه خدا و بيت الله و مزار و مرقد و خانه و شهر و ديار معشوق را نداشته باشد و شيفته ديدار كعبه و مدينه و مزار ائمه و قبور صالحين و شهرهاى خاطره آميز و شوق انگيزى كه ريشه در فرهنگ دينى ما دارد نباشد؟!
به گفته مرحوم علامه امينى:
«اگر مدينه منوره،حرم محترم الهى شمرده شده و در سنت نبوى،براى مدينه و خاكش و اهلش و مدفونين آنجا ارزشهاى فراوان بيان شده است،به خاطر همان انتساب به خدا و پيامبر است.و بر مبناى همين اصل،هر چيز ديگرى هم كه نوعى تعلق و انتساب به پيامبران و اوصياء و اولياء الهى و صديقين و شهدا و افراد مؤمن دارد ارزش پيدا مىكند و شرافت مىيابد... ». (6)
زيارت مىتواند نمودى از احساس شوق درونى انسان باشد.
نشانى از محبت و دليلى بر عشق و علامتى از تعلق خاطر باشد.
زيارت،زبان علاقه و ترجمان وابستگى قلبى است.
براى عاشق،حتى خانهاى كه روزى معشوق در آن ساكن بوده،كوچهاى كه روزى دلبر از آن گذشته،زمينى كه بر آن قدم نهاده،شهرى كه روزى در آنجا مىزيسته،سنگى كه دست محبوب به آن خورده،لباسى كه بر اندام او بوده،كفشى كه در پايش داشته،دلربا و جاذب است، دوست داشتنى و شوق انگيز است.
اين شعر منسوب به مجنون است كه در باره ليلى گفته است:
امر على الديار،ديار ليلى اقبل ذا الجدار و ذالجدارا و ما حب الديار شغفن قلبى و لكن حب من سكن الديارا (7)
يعنى:از ديار ليلى مىگذرم،اين ديوار و آن ديوار را مىبوسم،علاقه به ديار ليلى دلم را تسخير نكرده است،بلكه آن كسى كه در آن سكونت دارد،مرا مفتون خود ساخته است.
مىبينيم كه جاذبه شهر،به خاطر حضور ليلى در آن است.
در زيارت و مزار،مسئله در ظاهر سنگ و چوب و آجر و آهن و ضريح و ساختمان مزار و گنبد و گلدسته و رواق و...خلاصه نمىشود،تا به زيارت و بوسيدن و تقديس اينها اشكال شود.بلكه نقش عمده با آن محبت و شناخت و معنويت و عشقى نهفته است كه در وراى اينهاست كه حتى به اينها،معنى و جهت و قداست و حرمتبخشيده است.وقتى قلب،در گرو يك عشق بود، صاحب آن دل،از نام و ياد و لباس و دستمال و كفش و كوچه و شهر محبوب،خوشش مىآيد و لذت مىبرد و همه اينها برايش جاذبه دارد و در هر يك از اينها عكس رخ يار را مىبيند.
ما با محبت وافر و علاقه و احساسى كه به حضرت محمد (ص) داريم،اگر با خبر شويم كه در جايى رد پايى و نشانى از آن حضرت باقى است،آيا شوق ديدنش را نخواهيم داشت؟«مقام ابراهيم»در مسجد الحرام،براى حاجى چرا آنقدر خاطره به همراه دارد؟جز اين است كه سنگى است كه حضرت ابراهيم در بالا بردن ديواره كعبه،به كمك پسرش اسماعيل،آن را زير پا مىگذاشته است و جاى قدم او بر سنگ باقى است؟!
مىبينيم كه وادى زيارت،وادى عشق و علاقه و عرفان است.در قلمرو دل،گاهى پاى عقل هم مىلنگد و وقتى عشق فرمان مىدهد،عقل چارهاى جز تسليم و فرمانبردارى ندارد.مرحوم علامه امينى نقل مىكند:
«...فقيه و اديب بزرگوار اهل سنت،تاج الدين فاكهانى (وفات 734) به دمشق رفتبه قصد زيارت كفش پيامبر كه در«دار الحديث الاشرفيه»نگهدارى مىشد.وقتى كفش را ديد،افتاد و شروع به بوسيدن كرد و صورتش را بر آن مىماليد و اشگ شوق از ديدگانش جارى بود و شعرى به اين مضمون را مىخواند:اگر به مجنون گفته شود:ليلى و وصال و ديدار او را مىخواهى،يا دنيا را و آنچه را در آن است؟او در جواب خواهد گفت:غبارى از خاك كفش ليلى برايم محبوبتر است و شفابخشتر براى دردهاى من...». (8)
آرى...وقتى عشق در كار باشد،خاك ره دوست را بايد سرمه چشم نمود.و براى عاشق،آنچه ارزشمند است،محبوب و ديدار او و هر چيزى است كه منسوب به اوست.
برادرانه بيا قسمتى كنيم رقيب جهان و هر چه در آن است از تو،يار از من
اين يك طرف قضيه است كه محبت،انسان را به زيارت وا مىدارد.
سوى ديگر قضيه آن است كه«زيارت»،محبت و شناخت مىآورد و از آن جهت،عامل سازنده و تربيت كننده است.
پىنوشتها:
1.غاشيه،آيه 21.
2.ميزان الحكمه،ج 2،ص 226.
3.چكيده انديشهها،ج 1،ص 251.
4.ميزان الحكمة،ج 2،ص 240.
4.بحار الانوار،ج 69،ص 237.
6.سيرتنا و سنتنا صص 161-160.
7.الغدير،ج 5،ص 151.
8.الغدير،ج 5،ص 155.