در آغاز بحث اشاره شد كه تنظيم مباحث در سه فصل است. فصل اول زن از نظر قرآن، فصل دوم از نظر عرفان، فصل سوم از نظر برهان. گرچه برهان وعرفان، وامدار قرآنند ومدد يافته از آن، ولى طرز تنظيم بحثبا استفاده از اصطلاحات باعثشد كه مطالب در سه فصل طرح شود.
از نظر مسائل عقلى تفاوتى بين زن ومرد در اصل كمال نيست. البته ممكن است زن به اوجى كه يكى از مردانيعنى وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه و اله بار يافت، نايل نشود، امّا مردهاى فراوان ديگرى حتى انبيا ومرسلين بىشمار واوليا واوصياى فراوان هم، به آن مقام نرسيده اند اين نه به آن علّت است كه زن، چون زن استبه آن مقام نمىرسد، بلكه براى آن است كه چنان مقامى فقط نصيب اوحدى از انسانهاى كامل مىشود لذا خيلى از مردها هم به آن مرتبه راه نيافتهاند.
دليل اين عدم تفاوت بنابر آنچه در كتابهاى عقلى آمده مثل مطلبى كه مرحوم بوعلى در شفا آورده (1) وشاگرد گرانقدرش بهمنيار در تحصيل ذكر كرده (2) اين است كه در كتب عقلى، به هنگام طرح مباحثحد ورسم وجنس وفصل فصل انسان را ناطق مىدانندالبته مقصود فصل منطقى ولازمه فصل نيست، همچنانكه منظور از ناطق نه نطق ظاهرى است ونه نطق باطنى، بلكه منظور، نفس ناطقه است وچون اين نطق از «نفس ناطق» مشتق مىشود لذا، ناطق را فصل ومقوّم انسان مىدانندامّا مذكّر ومؤنّثبودن را مصنّف مىدانند، نه مقوّم. ولذا وقتى فصول را به فصل قريب واقرب، بعيد وابعد تقسيم مىكنند سخن از مذكر ومؤنثبودن نيست، سخن از ناطق وصاهل وخائر و... است كه حيوانات را تنويع مىكند. بنابراين وقتى ذات، يعنى انسانيت انسان، تمام شد وبه نصاب خود رسيد، آنگاه مساله ذكورت وانوثت طرح مىشود. تشخيص ذاتى وعرضى ونشانههاى آن دو نيز از همين طريق صورت مىگيرد. اين بخش از بحث را كتابهاى عقلى عهدهدار است.
در كتب عقلى بخش ديگر بحث را فرق بين صورت وماده ذكر كرده وگفتهاند: ذكورت وانوثتبه ماده بر مىگردد نه به صورت. وچون شيئيت هر شيء را، صورت آن تشكيل مىدهد، پس مذكر ومؤنثبودن اشياء در فعليت وشيئيت آنها دخيل نيست. توضيح مساله اين است كه: اگر خواستيم موجودى را با فعليتى بشناسيم، صورت او روشنگر فعليت آن است وحقيقت آن را به ما نشان مىدهد، امّا چون ماده آن، مشترك است ومىتواند به صورتهاى ديگر نيز دربيايد لذا نشانه حقيقت آن نيست. خاك براى صور گوناگون ماده است ومىتواند به صورت درخت، معدن، ميوههاى گوناگون، حبهها وحصههاى مختلف در آيد، ويا به صورت انسان يا حيوانهاى متفاوت شكل گيرد و...، امّا تا وقتى كه به صورت خاصّى، درنيامده، فعليتخاص پيدا نمىكند. البته منظور از صورت، اندام وقيافه نيست، چون شكل وقيافه عرضى استبلكه منظور همان فعليت جوهرى است كه حقيقتشيء را تامين كرده واز يك جهتبه نحوه هستى آن بر مىگردد.
بزرگان اهل حكمت مىگويند: مذكر ومؤنثبودن، از شؤون ماده شيء است، نه از شؤون صورت آن. يعنى اين دو، در بخش صورت وفعليتبىتاثير است وتنها در بخش ماده نقش دارد، لذا آنجا كه فرق بين صورت وماده را ذكر مىكنند، مىگويند: ماده اصنافى دارد كه بعضى از آن اصناف مذكر وبعضى مؤنث است.
نشانه اين كه مرد وزن بودن، وذكورت وانوثتبه ماده بر مىگردد نه به صورت، اين است كه اين دو صنف، اختصاص به انسان نداشته بلكه در حيوان وحتى در گياهان هم هست، وبراساس يك قياس استثنايى معلوم مىشود هر چيزى كه مراتب پايينتر از انس، آن را دارا مىباشد، به «صورت» انسانى بر نمىگردد، چون اگر به صورت انسان بر مىگشت هرگز پايينتر از انسان، واجد آن نمىشد.
چه اين كه حيوانات هم اگر بخواهند كمالاتى داشته باشند كمالشان در ذكورت وانوثت آنها نيست، بلكه هر حيوان براى خود فعليت وصورتى داشته وكمالات وى به آن مربوط مىشود. نر ويا ماده بودن يك حيوان ممكن است در قدرتهاى بدنى تاثير داشته باشد، امّا اين قدرتهاى بدنى كمالات حيوانى نيست. كمالات حيوانى در اوصاف وخلقيّات خاص خود حيوان است.
نر وماده بودن از آن جهت كه به ماده بر مىگردد، در پايينتر از حيوان، يعنى در مرتبه گياهان هم موجود است. قرآن مىفرمايد:
ومن كلّ شيء خلقنا زوجين لعلّكم تذكّرون (3)
واز هر چيزى جفت آفريديم تا شايد شما عبرت گيريد.
اين دو نمونه از مسائل عقلى بود، ليكن چون قرآن كريم ريشه معارف استبايد اينها را امضا كند. قرآن كريم وقتى روح را ستوده ومعرفى مىكند، آن را از عالم ذات اقدس اله دانسته وبه خدا اسناد مىدهد، وچيزى كه اضافه تشريفى به خدا داشته واز عالم حق بوده، واز عالم خلق جدا واز يك نشئه ديگر است، منزه از ذكورت وانوثت مىباشد.
در كتب عقلى مساله ذكورت وانوثت را جزو صنف آوردهاند نه اصل وبه حريم ماده مرتبط كردهاند نه محدوده صورت شواهد قرآنى هم آن را تاييد مىكند. قرآن كريم روح را مجرد دانسته ومىگويد: وقتى انسان مىميرد ذات اقدس اله تمام روح او را توفّى مىكند (4)
هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده مپندار، بلكه زندهاند.
اين حىّ همان شهيدى است كه بدنش در ميدان قتال افتاده است، آيا اين كه خدا مىفرمايد: او زنده استبه معناى آن است كه با بدن زنده است؟ آيا بدن تمام حقيقتيا جزو حقيقتيالازمه حقيقت است؟!! وبدون بدنِ اين دنيايى زنده است وبدن ابزار كارى بيش نبوده، لذا اگر اين بدن مفيد نشد، بدن ديگرى را بر مىگزينند، وبه هر حال او زنده است.
ودر مقام پاسخ به اين شبهه كه اگر بدن نقشى ندارد، چرا آن را مورد خطاب قرار داده مىفرمايد: بدن شما از خاك بود، دوباره به خاك بر مىگردد وسپس از خاك زنده مىشود:
منها خلقناكم وفيها نعيدكم ومنها نخرجكم تارةً اُخرى (5)
از زمين شما را آفريديم، ودر آن شما را باز مىگردانيم وبار ديگر شما را از آن بيرون مىآوريم.
بايد گفت: اين يك خطايى است كه به -علاقه ما كان يا به -علاقه اوّل به انسان اسناد داده مىشود وگرنه به دلالت آيات شهادت وامثال آن، تمام حقيقت انسان را جان او تشكيل مىدهد، وبدين سبب مىگويد: شهيد همچنان زنده است.
برهان عقلى مىگويد كه، دو شىء متفاوت ومتمايز، امتيازشان يا به حسب علل بيرونى ويا عوامل درونى است. واگر از نظر علل بيرونى وعوامل درونى هيچ تمايزى بين آنها نباشد، دو صنف از يك نوع، يا دو فرد از يك صنف بوده وهرگز دو نوع از يك جنس نخواهند بود، چون در اين صورت تفاوت جوهرى پيدا مىكنند.
انسانها چه زن وچه مرد، از نظر علل وعوامل برونى تفاوتى ندارند مبدا فاعلى ومبدا غائىشان يكى است ودينى هم كه براى تربيت آنها آمده نسبتبه هر دو صنف، واحد بوده وپاداش هم كه نتيجه عمل است، براى هر دو مساوى است. اين امر، يعنى نفى تمايز خارجى، در بسيارى از موارد، مورد استشهاد معصومين سلام اللّه عليهم نيز قرار گرفته است. به عنوان نمونه پيامبر اكرم صلى الله عليه و اله مىفرمايد:
«انّ الربّ واحد والاب واحد وان الدّين واحد، ليست العربية لاحدكم باب واُم وانّما هي اللسان» (6)
يعنى نژاد مايه تفاوت نبوده، قوميت، زمان وزبان زمينه امتياز را فراهم نمىكند، كه در اين روايت ويا در روايتى كه صاحب «الغارات» از اميرالمؤمنين... در مورد «بنى اسحاق وبنى اسماعيل» نقل كرده استبه تساوى علل وعوامل خارجى استشهاد كرده ومىفرمايد: چون پروردگار يكى است وبازگشت همه به سوى همان مرجع واحد است وپاداش همگان در برابر عمل مىباشد، پس بين اقوام وملل تفاوتى نيست.
امّا در مورد علل وعوامل درونى، ممكن استبين زن ومرد تفاوتهاى مختصرى باشد ويا كسانى چنين تفاوتى را ادعا كند امّا در نهايت وجود اين تفاوتها، دليل بر آن نيست كه در خصوصيات اساسى وتقسيم فضائل يكى بر ديگرى برترى داشته باشد، البته شايد براى بعضى از اوصاف نفسانى، مقدّمات وابزارى لازم باشد كه در مغز مرد وجود دارد وبراى نيل به برخى از كمالات انسانى ديگر، ابزارى ضرورى باشد كه در دستگاه مغز زن يافتشود.
بنابراين، اگر كسى از يك سو رابطه بين همه فضائل نفسانى وذرات ماده را بررسى نمود وكاملاً براى او روشن شد كه براى رسيدن به هر فضيلتخاص چه قسمتى از بخشهاى مغزى لازم است، واز سوى ديگر برترينهاى مؤثرى در مغز مرد يافت وآن ويكى را در زن نيافت، آنگاه مىتواند ادّعا كند كه، چون بين دستگاه مغز زن ومرد تفاوت است در نتيجه، مقام زن از مقام مرد نازلتر است، در حالى كه اقامه اين دليل، دشوار واين ادّعا بدون دليل، قابل قبول نيست.
بنابراين، چون از نظر علل وعوامل بيرونى تفاوتى نيست، وراهى هم براى حكم به تفاوت در علل وعوامل درونى وجود ندارد، ويا لااقل حكم به تفاوت، مشكل است،پس نمىشود گفت: مرد بر زن فضيلتى دارد.
در هر حال بحث در مدار روح وجان است نه جسم وعوامل بيرونى، كسانى كه براى اثبات تساوى مادى، بين زن ومرد، شواهدى اقامه كردهاند ونيز افرادى كه خواستهاند مسائل را در حدّ اختلاف وتفاوت مطرح كرده، واز شواهد مادى مدد بگيرند، به خطا رفتهاند. زيرا كه بحث در محور ماده وبدون نيستبلكه در مدار روح است، وروح منزه از ذكورت وانوثت است. ودر اين جهت مبناى افلاطونىها وچه مبناى پيروان ارسطو وحكمت متعاليه فرقى ندارد.
پى نوشتها:
1. الهيات شفا، مقاله پنجم، فصل چهارم. ضمناً بعضى از مطالبى كه در مقاله دهم، فصل چهارم آمده است قابل توجيه مىباشد.
2. التحصيل، مقاله چهارم، فصل چهارم.
3. ذاريات، 49
4. (الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها)، خدا روح مردم را به هنگام مرگشاتن به تمامى باز مىسناند و نيز روحى كه در موقع خوابش نمرده است،زمر، 42
5. طه، 55
6. معالم الحكومه، ص 404