بخش ديگر بحث كه در همين راستا است، اين است كه ذات اقدس اله رسول خود را به عنوان رحمت جهان شمول معرفى نموده ومىفرمايد:
وما ارسلناك الاّ رحمةً للعالمين (1)
وآيات فراوان ديگرى نيز هست كه جهان شمول بودن دعوت نبىّ اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم را تفهيم مىكند.
از سوى ديگر در سوره احزاب مىفرمايد:
لقد كان لكم في رسول اللّه اُسوة حسنة (2)
قطعاً رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم براى شما سرمشقى نيكوست.
وقتى مقدمه دوم در كنار مقدمه اول قرار داده شود، معلوم مىشود كه كلمه «لكم» خطاب به مردان نيست، بلكه خطاب به مردم است وهمانطورى كه قبلاً بيان شد، فرهنگ قرآن فرهنگ محاوره است، ودر محاوره وقتى مىگويند مردم، منظور مردان در مقابل زنان نبوده، بلكه منظور توده ناس است. اگر طبق مقدمه اول، رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم نذيراً للعالمين، رحمةً للعالمين، كافّةً للناس است، ديگر صحيح نيست كه ما در مقدمه دوم بگوييم كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فقط الگوى مردان است، بلكه بايد گفت او الگوى مردم است. همچنانكه ذات اقدس اله، ابراهيم خليلعليه وعلى نبيّا وآله افضل الصلوات را هم اسوه مردم دانسته ومىفرمايد:
ملّة ابيكم ابراهيم (3)
اين كلمه «ابيكم» خطاب به مردم است نه مردان ودر جايى ديگر مىفرمايد:
قد كانت لكم اسوة حسنة في ابراهيم والذين معه (4)
حقيقتاً ابراهيم وهمراهان او براى شما سرمشقى نيكو هستند.
يعنى شما مردم، به ابراهيم وهمراهان ابراهيم عليه السلام تاسى كنيد، نه شما مردان. اين ضمير جمع مذكر سالم بر اساس فرهنگ محاوره، خطاب به مردم جامعه است، نه مردان.
قرآن كريم در دو آيه از سوره ممتحنه ما را دعوت به تاسى از ابراهيم خليل عليه السلام كرده، يكى در همين آيه وديگرى نيز در آيه: لقد كان لكم فيهم اُسوة حسنة (5)
اين نمونهها نشان مىدهد كه انبيا الگوى مردمند نه مردان.
اگر انسان وارسته شد مىتواند الگوى ديگر انسانها قرار گيرد. اگر مرد باشد الگوى مردم است نه مردان، واگر زن باشد باز الگوى مردم است نه زنان. اين مطلب را قرآن كريم به صورت صريح روشن كرده وچهار زن را به عنوان زن نمونه (دو نمونه خوب ودو نمونه بد) ذكر مىكند.
زن، چه بد وچه خوب نمونه زنان نيست، زن نمونه است. فرق استبين اين دو مطلب كه اگر زن خوب شد، آيا نمونه زنان مىباشد يا زنِ نمونه است؟ چه اين كه مرد، اگر خوب شد، نمونه مردان نيستبلكه مردِ نمونه است. قرآن كريم مىفرمايد: آن كه خوب است نمونه مردم است نه نمونه مردان و زن خوب، نمونه زنان نيست، بلكه زن نمونه است، چه اين كه زن بد، نمونه زنان بد نيست، بلكه نمونه انسانهاى بد است.
قرآن كريم نمونه مردم بد را با نقل داستانِ دو زن بد، تبيين كرده ومىفرمايد:
ضرب اللّه مثلاً للذين كفروا امراة نوح وامراة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من اللّه شيئاً وقيل ادخلا النّار مع الداخلين (6)
خدا براى كسانى كه كافر شدند زن نوح ولوط را مَثَل آورده كه هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند وبه آنها خيانت كردند وكارى از دستشوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود، به آنان گفته شد با داخل شوندگان، داخل آتش شويد.
در اين جا خداوند نمىفرمايد «ضرب اللّه مثلاً لللاتي كفرن» ونمىفرمايد «ضرب اللّه مثلاً للنساء الكافرات» نمىگويد خدا نمونه زنان بد را ذكر كرد، بلكه مىگويد نمونه مردم كافر را ذكر كرد. ضرب اللّه مثلاً للذين كفروا نه «للنساء» ونه «لللاتي كفرن» بنابراين معلوم مىشود اين «للذين كفروا» به معناى مردان كافر نيستبلكه به معناى مردم تبهكار وبزهكار است. منظور از خيانت نيز در اينجا، خيانت مكتبى، اعتقادى وفرهنگى است، ولذا ذات اقدس اله به ما فرمود:
لاتخونوا اللّه والرّسول وتخونوا اماناتكم (7)
خيانت نكنيد به خدا ورسول وخيانت نكنيد به امانتهايتان.
به پيامبر خيانت كردن، يعنى، با دين او بد رفتارى كردن. در اينجا كه فرمود: زن لوط وزن نوح به اين دو پيامبر كه يكى از آنها پيامبر اولواالعزم است وديگرى حافظ شريعت ابراهيم عليه السلام، خيانت كردند، يعنى مكتبشان را نپذيرفتند، واينها نمونه مردم تبهكار وكافرند.
بنابراين معلوم مىشود كه اگر سخن از «الذين» و «امنوا» ومانند آن استبنابر فرهنگ محاوره، منظور مردم هستند، نه مردان. ودر همين آيه هم كه فرمود قيل ادخلا النار مع الداخلين اگرچه «ادخلا» همانطورى كه تثنيه مذكر است، تثنيه مؤنث هم هست، اما اين كه «داخلين» را به صورت جمع مذكر سالم ذكر كرد منظور، مردم جهنمى هستند نه مردان جهنمى.
قرآن كريم دو نمونه خوب از زنان را نيز به عنوان الگو ذكر مىكند، زنان با فضيلتى كه ذات اقدس اله را نمونه مردم مؤمن مىشمارد ودرباره آنها چنين مىفرمايد:
وضرب اللّه مثلاً للذين آمنوا امراة فرعون اذ قالت ربّ ابنِ لي عندك بيتاً في الجنّة ونجّني من فرعون وعمله ونجّني من القوم الظالمين (8)
براى كسانى كه ايمان آوردند خداوند همسر فرعون را مَثَل آورده آنگاه كه گفت: پروردگارا پيش خود در بهشتبراى من خانهاى بساز ومرا از فرعون وكردارش نجات بخش ومرا از دست مردم ستمگر برهان.
تعبير قرآن در آيه اين نيست كه: همسر فرعون نمونه زنان خوب است، بلكه مىفرمايد: زن خوب نمونه جامعه اسلامى است وجامعه برين از اين زن الگو مىگيرد،نه اين كه فقط زنان بايد از او درس بگيرند.
ذات اقدس اله در اين آيه نيز نمىفرمايد: «وضرب اللّه مثلاً لللاتي امنّ امراة فرعون» بلكه مىفرمايد: نمونه مردم خوب، زن فرعون است وضرب اللّه مثلاً للذين امنوا امراة فرعون يك چنين زنى در خانهاى زندگى مىكرد كه صاحب آن خانه ادّعاى:
انا ربّكم الاعلى (9)
پروردگار بزرگتر شما منم.
داشت وشعار:
ما علمتُ لكم من اله غيري (10)
براى شما خدايى غير از خودم نمىشناسم.
در سر مىپروراند وادعاى انحصار مىنمود. ذات اقدس اله در قرآن كريم به صورت حصر مىفرمايد:
سبّح اسم ربّك الاعلى (11)
تسبيح كن نام پروردگار والاى خود را.
كلمه اعلى مفهومى است كه حصر را همراه دارد، بنابراين، دو نفر به عنوان اعلى نمىتوانند يافتشوند، فرعون نيز با گفتن اين كلمه داعيه انحصار داشت واين اعلى بودن را ادّعا مىكرد. او همانطورى كه ادّعاى ربوبيّت را داشت، مدّعى توحيد ربوبى هم بود. سخن از ارباب متفرقه نمىگفت. او مىفت: نه تنها من خدايم، بلكه من، تنها خدا هستم. به جاى «لا اله الاّ اللّه» شعار «لا اله الاّ انا» را سر مىداد ودر چنين خانهاى بانويى نشات گرفت كه نمونه مردم متديّن است.
قرآن در مقام ذكر فضائل اين بانو مهمترين آنها را در بُعد دعا مىداند كه در اين دعا شش نكته مهم اخذ شده است.
علّت اين كه اين بانو نمونه مردم خوب استبه خاطر آن است كه در نيايشش به ذات اقدس اله عرض مىكند: اذ قالت ربّ ابنِ لي عندك بيتاً في الجنّة.
اين زن در كنار خدا، بهشت را مى طلبد. ديگران بهشت را مىطلبند، ودر دعاهايشان از خداوند:
جنّات تجري من تحتها الانهار (12)
بهشتهايى كه از زير آنها نهرها جارى است.
درخواست مىكنند، امّا اين بانو اول خدا را مى خواهد وبعد در كنار خدا، خانه طلب مىكند. نمىگويد «ربّ ابن لي بيتاً في الجنّة» ونمىگويد «ربّ ابن لي بيتاً عندك في الجنّة» بلكه مىگويد: ربّ ابنِ لي عندك بيتاً في الجنّة اول عند اللّه را ذكر مىكند بعد سخن از بهشت را به ميان مىآورد. يعنى اگر سخن از:
«الجار ثمّ الدار» (13)
اوّل همسايه بعد منزل خود.
است، اين بانو هم مىگويد: «اللّه ثم الجنّة» البته جنّتى كه عند اللّه باشد، با جنتى كه تجري من تحتها الانهار است تفاوت فراوان دارد.
در اين نيايش ششگانه يا دعاى شش بُعدى دو درخواستبه تولّى بر مىگردد يكى لقاء اللّه وديگرى بهشت. يعنى يكى «جنّة اللقاء» وديگرى جنّات تجري من تحتها الانهار وچهار خواسته ديگر هم به تبرى بر مىگردد:
1 - ونجّني من فرعون
2 - وعمله
3 - نجّني من القوم الظالمين
4 - و «اعمالهم» كه محذوف است.
آنجا كه مىفرمايد نجّني من فرعون وعمله خواسته او اين نيست كه: خدايا مرا از عذاب فرعون نجات بده. ممكن است كسى بگويد خدايا مرا از دست ظالم نجات بده ولى وقتى خود به قدرت رسيد، دستبه ظلم بيالايد. امّا اين بانو عرض مىكند: نه تنها مرا از فرعون نجات بده بلكه از ستمكارى هم مرا برهان، مرا نجات بده تا زير بار شرك فرعون نروم وخود نيز داعيه ربوبيّت در سر نپرورانم ربّ نجّني من فرعون وعمله. سپس مىگويد ونجّني من القوم الظالمين چون ممكن است كسى از فرعون برهد ولى به دام آل فرعون يا ساير ستمكاران بيفتد. لذا درخواست پنجم را عرض مىكند ونجّني من القوم الظالمين و «اعمالهم» به قرينه نجّني من فرعون وعمله حذف شده است وحذف در اينگونه موارد جايز است.
بنابراين بانويى كه تا به اين حدّ عالى مىفهمد ودر خواستههايش تبرى وتولّى داشته ومسائل اجتماعى وفردى را از ذات اقدس اله مسالت مىكند، آيا اين زنِ نمونه، تنها نمونه زنان است؟ يا به تعبير قرآن كريم نمونه مردم جامعه است؟
مقام ويژه مريم عليها السلام
نمونه چهارمى را كه قرآن بيان مىكند حضرت مريم است. خداوند پس از معرفى همسر فرعون به عنوان الگوى انسانهاى مؤمن در آيه بعد براى گراميداشت مقام خاص مريم مىفرمايد:
ومريم ابنت عمران الّتي احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا وصدقتبكلمات ربّها وكتبه وكانت من القانتين (14)
ومريم دختر عمران را، كه خود را پاكدامن نگاه داشت ودر او از روح خود دميدم وسخنان پروردگار خود وكتابهاى او را تصديق كرد واز عبادت پيشگان بود.
يعنى «وضرب اللّه مثلاً للذين آمنوا مريم ابنت عمران» وچون مقام مريم، بالاتر از مقام زن فرعون بود لذا اينها را يكجا ذكر نكرد، بلكه در دو آيه جدا ذكر فرمود، برخلاف آن دو كافره كه در يكجا ذكر نكرد، بلكه در دو آيه جدا ذكر فرمود، بر خلاف آن دو كافره كه در يك آيه ذكر شدند. حضرت مريم در اثر احصان، صيانت، عفّت ودر اثر دريافت آن روح غيبى به جايى رسيد كه صدّقتبكلمات ربّها وكتبه وكانت من القانتين گشت.
از اين چهار نمونه سوره تحريم به خوبى بر مىآيد كه نه مرد نمونه، نمونه مردان است ونه زن نمونه، نمونه زنان. ممكن است كشاورز نمونه، نمونه كشاورزان، صنعتگر نمونه، نمونه صنعتگران، خطاط نمونه، نمونه خطاطان باشد، ولى انسان نمونه، نمونه همه انسانهاست واختصاصى به زن يا مرد ندارد.
پس در ارزيابى مقام وكمالات مريم نقش مادر آن بانو را نبايد فراموش كرد. گرچه در تربيت مريمسلام اللّه عليها حضرت زكريّا نيز نقش داشت ليكن اين امر در مرحله نهايى بود نه در پيدايش ابتدايى، مادر اين بانو لياقت آن را داشت كه مادر پيغمبر بزايد وآن خضوع را داشت كه فرزندش را به معبد حقّ اهدا كند، واين كه ذات اقدس اله اين گوهر را پذيرفت، براى آن بود كه مىدانست اگر به او فيض عطا نمايد امين در حفظ فيض خواهد بود.
خدا به عده زيادى از مردان فضيلت داد ومىدانست كه از عهده آن برنيامده وسرانجام رسوا خواهند شد واعطاى فضيلتبه آنها فقط از باب:
معذرةً الى ربّكم (15)
واتمام حجّتبود لذا به آنها فضيلت داد، ولى سمت وماموريت نداد. زيرا كسى كه در كار خود انحراف دارد، اگر ماموريت وسمتى پيدا كند به مبانى دين صدمه مىزند. خداوند به بلعم باعورا فضيلت داد ولى سمت نداد، به سامرى فضيلت داد ولى سمت نداد. سامرى آدم كوچكى نبود او با چشم درونىخود اثر فرشتهها را ديد وگفت:
بصرت بما لم يبصروا به (16)
من ديدم چيزى را كه توده ناظران نديدند، ولى به جاى اين كه از آن اثر فيض گرفته، وراه موسى وهارون را ادامه بدهد، وشاگردى آنها كند، گوساله پرستى را رواج داد. بلعم باعورا نيز، كسى بود كه طبق يك نقل ذات اقدس اله درباره او فرمود:
واتلُ عليهم نبا الذي اتيناه اياتنا فانسلخ منها (17)
خبر آن كس را كه آيات خود را به او تعليم داده بوديم واز آن دور شد براى آنان بخوان.
ما يك قشر روشن، يك لباس فاخرى بر پيكر او پوشانديم اما او از اين پوست درآمد.
اينها نمونههاى قرآنى است مبنى بر اين كه خدا مىداند كه به چه كسى سمتبدهد، لذا فضيلت را مىدهد تا معلوم شود، كه عدهاى عمداً فضيلت را به رذيلت تبديل مىكنند. چون ذات اقدس اله از درون وبرون همگان باخبر است، هرگز به كسانى كه لاحقه سوء دارند سمت رسمى نمىدهد.
اللّه اعلم حيثيجعل رسالته (18)
ذات اقدس اله مىداند كه به چه كسى ماموريتبدهد. او نظير بشرهاى عادى نيست كه به كسى ابلاغ بدهد، بعد كشف خلاف بشود، وبگويد: من كه درونبين نبودم. خداوند سمتخلافت، رسالت، نبوت، امامت ورهبرى را به كسى كه از درون آنها مستحضر است ودرونى فاسد دارند نخواهد داد امّا كسانى كه ذات اقدس اله مىداند، با حسن اختيارشان پايدار وپايبند هستند، اينها را مىپذيرد ومريم از اين نمونه بود. بنابراين گرچه او در بدو پيدايش، كودكى بيش نبود امّا معلوم بود كه اگر خدا به او فضيلتبدهد او در حفظش پايدار واستوار است. لذا در ابتداى زندگى، مادرى همچون زن عمران، سرپرستى او را به عهده داشت وبعد وقتى مىخواهد به نذر خود عمل كند، او را به معبد مىسپارد، واز آن به بعد است كه:
وكفّلها زكريّا (19)
خدا زكريا را كفيل او قرار داد.
يعنى «جعل اللّه سبحانه وتعالى لزكريا كفيلاً لها»، «كفّل» در اين جمله دو مفعول گرفته است «مُكفّل» خدا است وخداى متعال مريم را در تحتسرپرستى زكريا عليه السلام كفالت نمود «وكفّلها زكريّا» نه «تكفّلها زكريّا» زكريا عليه السلام متكفل نشد مگر به وحى الهى. اين چنين نبود كه قرعه خود به خود به نام زكريا عليه السلام بيفتد، لذا فرمود: اينها قرعه زدند وخيلىها شيفته بودند كه اين كودك را سرپرستى كنند:
وما كنت لديهم اذ يختصمون (20)
تو نزد آنان نبودى آنگاه كه مجادله داشتند.
وبنا را بر قرعه نهادند امّا قرعه بنام مبارك زكريا عليه السلام خورد، به خواستخدا قرعه به نام او در آمد.
وما كنت لديهم اذ يلقون اقلامهم ايّهم يكفل مريم (21)
تو نزد آنان نبودى آنگاه كه قرعه انداختند تا كدام يك مريم را كفالت كند.
خدا مىفرمايد: ما طورى برنامه را تنظيم كرديم كه خود مكفّل شويم وزكريّا متكفّل ومريم تحت كفالتباشد. واين در مرحله بقاء است كه پرورش ورشد اوست وگرنه در بدو پيدايش وتكوّنش، وظهور وهجرت او از رحم به دامن، در سايه تربيت آن بانو بود.
نكتهاى كه در ارزيابى مقام حضرت مريم بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه قرآن كريم درباره تربيت مريم عذراء عليها السلام مى فرمايد: هرگاه حضرت زكريّا عليه السلام وارد مىشد روزى خاصى را در حضور آن بانو عليها السلام مىديد.
كلّما دخل عليها زكريّا المحراب وجد عندها رزقاً قال يا مريم انّى’ لكِ هذا قالت هو من عند اللّه يرزق من يشاء بغير حساب (22)
هرگاه كه زكريّا در محراب بر او وارد مىشد نزد او نوعى خوراكى مىيافت. گفت: اى مريم اين از كجا براى تو آمده است؟ او گفت: اين از جانب خداست، كه خدا به هركس بخواهد بىشمار روزى دهد.
وهمچنين فرشتگان بامريم سخن مىگفتند وسخنان مريم را هم مىشنيدند بلكه مشافهتاً و مشاهدتاً گفتار را با شهود مىآميختند، هم مريم آنها را مىديد وهم آنها را مرآى مريم قرار مىگرفتند. اينها تعبيرات بلندى است كه قرآن درباره مريم دارد.
ونيز در تبيين مقام والاى مريم مىفرمايد:
واذ قالت الملائكة يامريم انّ اللّه اصطفاك وطهّرك واصطفاكِ على نساء العالمين يامريم اقنُتي لربّك واسجدي واركعي مع الراكعين (23)
وهنگامى را كه فرشتگان گفتند: اى مريم، خداوند تو را برگزيده وپاك ساخته وتو را بر زنان جهان برترى داده است. اى مريم، عبادت خدا كن وسجده كن وباركوع كنندگان راكع باش.
يعنى فرشتگان فراوانى با اين بانو سخن گفته، واو را از مقام اصطفايش با خبر كردند كه تو صفوة اللّه، مطهّره ودر ميان زنان عالم ممتازى، دائماً به ياد حقّ باش، سجود، سجود وركوع را فراموش مكن واز اهل ركوع باش.
ونيز بشارت حضرت مسيح را به او دادند:
اذ قالت الملائكة يامريم انّ اللّه يبشّرك بكلمة منه اسمه المسيح (24)
وهنگامى كه فرشتگان گفتند: اى مريم خداوند تو را به كلمهاى از جانب خود كه نامش مسيح، عيسى بن مريم است مژده مىدهد.
اينها نمونههايى از گفتگو وحضور فرشتگان در محضر مريم عليها السلام است. در تبيين اين بخش از زندگى حضرت مريم عليها السلام گروهى از معتزله نظير زمخشرىدر كشاف راه تفريط پيموده وگمان كردهاند آن بانو نمىتواند به اين مقام رسيده، واز كرامتبرخوردار شود، وسخنان فرشتهها را بشنود، وبشارت «صفوه بودن» را از فرشتهها دريافت كند، ومژده مادر پيغمبر شدن را از آنها تلقّى نمايد، لذا گفتهاند اين همه فضائل كه نصيب مريم عليها السلام شده استيا به عنوان معجزه زكريّا عليه السلام ويا به عنوان پيش درآمد اعجاز عيسى عليه السلام است، كه اين را از نظر اصطلاح كلامى «ارهاص» مىگويند همانگونه كه قبل از يامتيك سلسله امور خارق عادتى رخ مىدهد كه از آنها به عنوان «اشراط الساعة» تعبير مىكنند، قبل از ظهور، يا ميلاد يك پيامبر نيز، يك سلسله امور خارق عادتى رخ مىدهد كه اينها نشانه ظهور يك پيامبر الهى است ودر كتابهاى كلامى از اين امور خارق عادت به عنوان ارهاص تعبير شده است.
گروهى ديگر نظير «قرطبى» -از مفسّران معروف اهل سنّت وهمفكران او راه افراط رفته ومعتقدند مريم داراى سمت نبوّت بوده است، زيرا فرشتگان فراوانى بر او نازل شده واو را از وحى باخبر كردهاند واز راه الهام، مساله صفوه وطهارت او را به او اعلام نموده وبشارت مادر پيغمبر شدن را به او اعطا كردهاند وگفتهاند: چون مريم عليها السلام وحى فرشتهها را تلقى كرده وفرشتهها بر او وارد شده وگفتگوى آنها از رتبه مشافهه به مشاهده رسيده، پس پيامبر است، زيرا گمان كردهاند فرشتگان بر هر كس نازل شوند و وحى بياورند واو فرشتهها را ببيند، پيامبر است.
اما علماى اماميه كه در طريق قسط وعدل سير مىكنند، بر اين اعتقادند كه تمام اين مقامات وكرامتها مربوط به خود مريم عليها السلام استيعنى وصف به حال موصوف است نه متعلّق موصوف، ونبايد اينها را به حساب اعجاز زكريا عليه السلام گذاشت، واز طرف ديگر، مريم به مقام رسالت ونبوت تشريعى نرسيده است. اين دو مطلب را مفسّران گرانقدر اماميّه، به استناد ظواهر قرآنى، تبيين مىكنند.
اما مطلب اول كه همه اين كرامتها تعلّق به خود مريم عليها السلام دارد، به دليل ظواهر قرآن است كه فرشتهها سخن گفتند، اما نه فقط به عنوان هاتف غيب وسروش نهان، بلكه براى او مشهود شدند. همچنانكه اين خطابها ونداها گاهى به صورت تمثّل هم تجلى كرده است چنانچه قرآن مىفرمايد:
فتمثّل لها بشراً سويّاً (25)
پس چون بشرى هماهنگ بر او نمايان شد.
آن فرشته گفت كه من از طرف حقّ آمده ومامورم كه به تو فرزندى عطا كنم.
قال انّي رسول ربّكِ لاهبَ لكِ غلاماً زكيّاً (26)
ظاهر اين آيات آن است كه خود مريم عليها السلام به تنهايى اين مقامات را دريافت كرد واين مقام مريم عليها السلام بود كه اعثشد زكريا عليه السلام از خداى سبحان فرز
دى طلب نمايد:
هنالك دعا زكريّا ربّه (27)
اين چنين نبود كه معجزه زكريا در مريم ظهور كرده باشد بلكه كرامتهاى مريم موجب آن شد كه زكريا از خدا يحيى را طلب كند وفرزند «رضييّ» ازخداى سبحان مسالت نمايد.
علاوه بر اين كه سفارش به قنوت ودوام عبادت وخضوع مستمر، وسجود وركوع، نشانه مقام خود مريم عليها السلام است ونيز اوصافى كه ذات اقدس اله براى اين بانو ذكر مىكند، نشانه آن است كه شخصيتخود مريم موجب شد تا فرشتهها را ببيند وبا آنها سخن بگويد وسخنان آنها را بشنود. لذا خداى سبحان از مريم به عنوان صديقه ياد مىكند ومىفرمايد:
واُمّه صدّيقة (28)
يعنى عيسى عليه السلام داراى مادرى بود كه سخنان غيب را تصديق مىكرد، او نه تنها صادق بود بلكه از صديقين به شمار مىآمد. واين صديق بودن او، وصحّه گذاشتن ذات اقدس اله بر اين موضوع، نشانگر آن است كه همه اين فضائل از آن خود اوست.
البته اين كه زمخشرى وهمفكران او معتقدند اين كرامتها به خاطر زكريا ويا به عنوان پيش درآمد معجزه حضرت مسيح بوده، نه براى آن است كه زن نمىتواند به اين مقام برسد، بلكه براساس تفكّر ناصواب معتزله، نه تنها زن بلكه هيچ مردى هم نمىتواند به مقام كرامتبار يابد، وتنها انبيا هستند كه مىتوانند معجزه داشته باشند وغير از انبيا كسى نمىتواند از كرامتبرخوردار باشد خواه زن باشد يا مرد. واين سخن در جاى خود ابطال شده است، زيرا كرامت غير از معجزه است. معجزه اختصاص به انبيا دارد ولى كرامتبراى همه اولياى الهى هست، با اين توضيح كه، اگر خرق عادت با ادعاى نبوت همراه بوده وبا تحدّى آميخته باشد،اين را معجزه مىگويند، وگرنه كرامت است.
كارى كه «مسيلمه كذاب» كرد خرق عادتى بود به عنوان اهانت وكارى كه مؤمنين غير ولىّ دارند (وگاهى دعاى آنها مستجاب مىشود) به عنوان اعانت است وبراى اوليا بالاتر از اعانت، كرامت است وبراى انبيا، بالاتر از كرامت، اعجاز است.
نظريهاى راهم كه افراطىها نظير قرطبى وهمفكران او پنداشتهاند، بر اساس يك قياس منطقى است ليكن حد وسط در آن قياس تكرار نشده ويا كليّت كبرى مخدوش است وچون قياس، واجد شرايط انتاج منطقى نبوده، از اين نظر دچار مغالطه شدهاند.
بيان مغالطه اين است كه: قرطبى در تفسيرش مىويد بر مريم عليها السلام وحى نازل شد، فرشتهها بر او فرود آمده وبا او سخن گفتند ومريم نيز آنان را مشاهده كرد وبا آنان سخن گفت وهركس كه وحى بر او نازل شود وسخنان فرشتهها را بشنود واز گفتار شفهى به شهودى برسد پيغمبر است، پس مريم عليها السلام پيغمبر است.
مقدمه اول اين قياس درست است، يعنى مريم عليها السلام نه تنها به صورت شفهى با فرشتهها سخن گفتبلكه مشهوداً فرشتهها را ديد وبراى او متمثل شدند. امّا مقدمه دوم يعنى كبراى قياس، كه مىگويد هركس فرشته را ديد و وحى را تلقى كرد پيغمبر است، كليّت ندارد، زيرا پيامبر كسى است كه تنها با فرشتگان در مسائل جهان بينى ومعارف رابطه دارد وسخنان آنها را مىشنود و...، بلكه در مسائل تشريعى نيز رهآورد وحى را تلقى مىكند. شريعت را از فرشتهها دريافت مىگند ومسؤوليت رهبرى جامعه را به عهده مىگيرد واحكام مولوى را فرا گرفته وبه مردم ابلاغ مىكند.
در اين سخن بحثى نيست كه بر پيامبران وحى نازل مىشود، اما اينگونه نيست كه هركس وحى دريافت كرد پيغمبر باشد چون وحى گاهى، انبائى است وگاهى تشريعى، چه اين كه نبوّت گاهى نبوّت انبائى است وگاه نبوّت تشريعى.
قرآن كريم نبوّت تشريعى را كه به عنوان «رسالت» بيان مىشود -چون يك كار اجرايى است، وحشر با مردم را همراه دارد ورهبرى جنگ وصلح ودريافت مسائل مالى وتوزيع اموال وتنظيم كار جامعه را به عهده دارد اين نوع نبوّت را در اختيار مردها قرار داده ودر سوره يوسف عليه السلام و در سوره نحل مىفرمايد:
ما ارسلنا من قبلك الاّ رجالاً نوحي اليهم فاسالوا اهل الذكرِ ان كنتم لاتعلمون (29)
وپيش از تو جز مردانى كه به ايشان وحى كرديم گسيل نداشتيم، پس اگر نمىدانيد از آگاهان بپرسيد.
يعنى رسالتيك كار اجرايى است وما قبل از تو اى پيامبرللّه هيچ كسى را جز مرد به عنوان رسول نفرستاده وفقط به مردها وظيفه رسالت دادهايم.
پس رسالت، به معناى رهبرى جامعه، بيان حلال وحرام، واجب ومستحب، مكروه ومباح ومانند آن، نبوت خاصى است كه چون مقام اجرايى استبه عهده مردها گذاشته شده، ولى نبوّت انبائى بدين مفهوم است كه فردى از طريق وحى مطلع شود كه در جهان چه مىگذرد، آينده جهان چيست؟ وآينده خودش را ببيند واز آينده ديگران نيز با خبر شود اين نوع از نبوّت، ناشى از مقام ولايت الهى وسرمايه نبوت تشريعى ورسالت اجرايى وپشتوانه آن است، اما اختصاص به مردان ندارد بلكه زنان نيز مىتوانند به اين مقام دستيابند.
اگر مراد قرطبى وهمفكران او، اثبات نبوت انبائى براى مريم عليها السلام است، اين را همه عرفا، حكما ومحققان اهل تفسير مىپذيرند، واگر منظور، نبوّت تشريعى بوده، كه مريم عليها السلام داراى رسالت اجرايى بوده و وحى تشريعى دريافت مىكرده، اين مردود است زيرا نه از آيات مىتوان اين را استنباط كرد ونه روايات مشعر به آن هستند، بلكه بر خلاف آن، دليل اقامه شده ومىشود، مبنى بر اين كه نبوّت تشريعى از آنِ مرد است نه از آنِ زن.
قرآن كريم از مريم عليها السلام به عنوان صدّيقه ياد كرده است كه اين مبالغه در تصديق است. بدين معنا كه نه تنها مصدّقه، صادق وصديق استبلكه صدّيق است.
صدّيقين گروهى هستند كه با انبيا وصالحين وشهدا همراه وهم قافلهاند. اينان قافله سالار كوى الهيند. افراد عادى چه زن وچه مرد در نماز ونيايشها وعباداتشان از ذات اقدس اله مسالت مىكنند:
ومن يطع اللّه والرسول فاولئك مع الذين انعم اللّه عليهم من النبيين والصدّيقين والشهداء والصالحين وحسن اولئك رفيقاً (30)
كسى كه مطيع خدا ورسولش باشد او همسفر قافلهاى است كه اهل آن عبارتند از: نبيين، صديقين، شهدا وصالحين، وبعد در ادامه مىفرمايد: وحسن اولئك رفيقاً اينها رفقاى خوب وهمسفران شايستهاى هستند اگر انسان بيفتد آنها دستگيرند، واگر در مسير افراط وتفريط قرار گيرد، او را تعديل كرده واگر احساس خستگى كند تقويتش مىكنند، واگر احساس عجز كند به او قدرت مىبخشند. خداى سبحان مىفرمايد اگر شما هدايت را از من بخواهيد، من علاوه بر اين كه شما را اهل سير وسلوك در صراط مستقيم قرار مىدهم وصراط مستقيم را به شما نشان مىدهم وراهى را كه آنان رفتهاند به شما مىنمايانم، شما را همسفر آنها نيز قرار مىدهم.
گاهى خداوند مىگويد راه راست را به شما نشان مىدهم وزمانى براى تشويق مىفرمايد: توفيق سلوك در راهى را كه انبيا رفتهاند به شما مىنمايانم، شما را همسفرآنها نيز قرار مىدهم.
گاهى خداوند مىگويد راه راست را به شما نشان مىدهم وزمانى براى تشويق مىفرمايد: توفيق سلوك در راهى را كه انبيا رفتهاند به شما عطا مىكنم وزمانى بالاتر از اين را نويد مىدهد ومىفرمايد: شما را با همراهان وهمسفران وقافلهسالارانى چون انبيا وصديقين وشهدا وصالحين همراه مىكنم.
يكى از صديقين مريمسلام اللّه عليها است. كه همراهى با او اختصاصى به زنها ندارد تا زنها بگويند خدايا راه مريم را به ما ارائه بده بلكه همه نمازگزاران از خداوند راه صديقين را مىطلبند كه مريم هم جزو صديقين است.
وسرّ اين كه مريمسلام اللّه عليها صديقه است آن نيست كه اخبار عادى را تصديق كرد وآنچه كه ديگران باور دارند، او نيز تصديق نمود. بلكه، او حقيقتى را تصديق كرد كه ديگران باور نداشتند وحقيقتى را صحه گذاشت كه ديگران آن را مستبعد مىشمردند و روى همين استبعاد، زبان به تهمت وى گشودند در حالى كه مريم عليها السلام براى قبول اين امر غير عادى، آيت وعلامت نطلبيد.
افراطيونى كه به نبوّت مريم عليها السلام فتوا دادهاند خواستهاند بگويند كه مريم عليها السلام از زكريا عليه السلام بالاتر است زيرا وقتى زكريا سلام اللّه عليه دعا كرد وعرضه داشت:
ربّ هب لي من لدنك ذريّةً طيّبةً انّك سميع الدعاء (31)
پروردگارا! از جانب خود، فرزندى پاك وپسنديده به من عطا كن كه تو شنونده دعايى.
او از خدا ذريّه صالح طلب كردذريه يعنى فرزند، چه اين فرزند بلافصل باشد چه مع الفصل، چه يكى باشد چه بيش از يكى، وچه مذكر باشد چه مؤنث، همه اينها را ذريّه مىگويند ويا وقتى عرضه داشت:
فهب لي من لدنك ولياً يرثني ويرث من آل يعقوب واجعله ربّ رضيّاً (32)
پس از جانب خود ولىّ وجانشينى به من ببخش كه از من ارث ببرد واز خاندان يعقوب ارث برد واو را پسنديده گردان.
آنگاه فرشتهها در حال نماز به او بشارت دادند كه خدا به تو فرزندى به نام يحيى عطا مىكند:
فنادته الملائكة وهو قائم يصلّي في المحراب انّ اللّه يبشرك بيحيى مصدقاً
پس در حالى كه وى ايستاده در محراب دعا مىكرد، فرشتگان او را ندا داده كه: خداوند تو را به ولادت يحيى مژده مىدهد
كه اين يحيى:
مصدقاً بكلمة من اللّه وسيّداً وحصوراً ونبيّاً من الصالحين (33)
تصديق كننده «كلمة اللّه» است وبزرگوار; خويشتندار وپيامبرى از صالحان است.
ولى زكريّا عليه السلام با شنيدن اين بشارت به جاى تصديق نشانه طلبيد وعرض كرد:
ربّ اجعل لي آية (34)
خدايا يك علامت ونشانهاى قرار بده كه من بدانم اين بشارت حقّ است، يا بفهمم اين بشارت چه وقت محقق مىشود. ولى مريم عليها السلام وقتى بشارت را از فرشتهها شنيد مطمئن شد، وچون صديقه بود تصديق كرد واز خداوند علامت ونشانه نخواست. بنابراين، نتيجه مىگيريم كه مقام مريم بالاتر از زكرياست.
ولى اين اعتقاد ناصواب است زيرا نبايد در گراميداشت مقام يك فرد -حضرت مريم - پيغمبرى را از مقام باعظمتش تنزّل داد.
اما اين كه چرا زكريّا سلام اللّه عليه آيه طلب كرد، حقّ آن است كه سؤال او از روى شك نبود، بلكه براى بار يافتن به مقام طمانينه بود. همچنانكه ابراهيم سلام اللّه عليه اين راه را به انبياى ابراهيمى نشان داد وفرمود:
ربّ ارني كيف تحيي الموتى قال او لم تؤمن قال بلى لكن ليطمئنّ قلبي (35)
پروردگارا! بنمايان به من كه مردهها را چگونه زنده مىكنى، گفت: مگر ايمان نياوردهاى؟ گفت: چرا ولى مىخواهم دلم قرار گيرد.
يعنى، خدايا به من نشان بده كه: چگونه مردهها را زنده مىكنى؟ خداوند به او فرمود آيا باور ندارى؟ حضرت ابراهيم عليه السلام گفت: آرى، وليكن براى اين كه لحظه به لحظه به مقام والاتر بار يابم، وبه جايى برسم كه خودم مظهر «هو المحيي» بشوم، وگرنه به معاد معتقدم ومىدانم كه تو مردهها را زنده مىكنى ولى مىخواهم بدانم چگونه مردهها را زنده مىكنى، واين هم نه به آن صورت كه تو نشانم بدهى، بلكه مىخواهم مرا مظهر «هو المحيي» قرار بدهى كه به دست من مردهها زنده بشوند واين، عالىترين مقامى است كه ابراهيم خليل مسالت كرده است.
اين راه ابراهيمى را سر سلسله انبياى ابراهيمى عليه الصلوة والسلام به فرزندانش تعليم داد كه شما نيز از ذات اقدس اله لحظه به لحظه نشان طلب كنيد تا به مقام طمانينه بار يافته ونفس مطمئنه پيدا كنيد.
اگر كسى به وسيله برهان، مسالهاى براى او حل شود، يك مرحله طمانينه را دارد، واگر برهانش از علم اليقين به عين اليقين تبديل شود، خواهد ديد كه در جهان چه مىگذرد ومىنگرد كه چگونه خدا مردهها را زنده مىگند واين هم يك مرحله است وليكن مرتبه بالاتر از عين اليقين مرحله حقّ اليقين استيعنى انسان خود به جايى برسد كه «هو المحيي» را در خود مشاهده كند، چون «المحيي» وصفى از اوصاف ذاتوچيزى كه در خارج از ذات اقدس حقّند برخلاف اوصاف ذات وچيزى كه در خارج از ذات است ممكن الوجود مىباشد و وقتى كه ممكن الوجود شد، انسان مىتواند عين او بشود، لذا گرچه منطقه ذات، منطقه ممنوعه است تنزّل نموده وبه مقام فعل برسيم وارد «منطقه الفراغ» مىشويم كه در اين منطقه جا براى انسان سالك باز است ومىتواند مظهر اوصاف فعلى حقّ باشد.
گاهى انسان با برهان عقلى زنده كردن مردها را تصديق مىكند اين علم اليقين است. گاهى هم در خدمت مسيح عليه السلام به سر مىبرد ومشاهده مىكند كه روح القدس چگونه به مسيح ومسيحگونهها فيض مىرساند:
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد ديگران هم بكنند آنچه مسيحا مىكرد
ومرده را خود زنده مىكند مانند مسيح عليه السلام ودر بسيارى از موارد مانند عترت طاهره عليهم الصلاة والسلام كه اين انسان در مرحله سوم يعنى منطقة الفراغ ودر قلمرو اوصاف فعلى، سالك مىشود وبه مقام حقّ اليقين مىرسد يعنى خود مظهر هو الخالق وهو المحيي مىگردد.
اين راه بلند را ابراهيم خليل سلام اللّه عليه به همه سالكان عموماً وبه انبياى ابراهيمى عليهم الصلاة والسلام خصوصاً نمايانده است. زكريا سلام اللّه عليه نيز كه نشانه وعلامت را طلب كرد براى آن بود تا به مقام طمانينه برسد وبداند كه دعايش چگونه محقق مىشود.
مقام طمانينه ويقين نتيجه تهذيب نفس وتزكيه دل وجان است واين راهى است كه جامع بين زن ومرد است. نتيجه تهذيب نفس آن است كه انسان با ماوراى طبيعت مانوس، واز اهل شهود گردد ودر اين مسير همانگونه كه مردها موفقند با فرشتهها سخن بگويند زنها نيز موفقند كه با فرشتهها تكلم كنند وبشارت آنان را دريافت كنند. واين مساله علاوه بر قرآن، در صحف انبياى پيشين عليهم السلام نيز به طور كامل ارائه شده ويك مساله كلامى است ودر اين جهت هيچ تفاوتى ميان شرايع الهى، وهيچ تمايزى بين كتابهاى آسمانى نيست.
پى نوشتها:
1. انبياء، 107
2. احزاب، 21
3. حج، 78
4. ممتحنه، 4
5. ممتحنه، 6
6. تحريم، 10
7. انفال، 27
8. تحريم، 11
9. نازعات، 24
10 قصص، 38
11. اعلى، 1
12. فرقان، 10
13. بحارالانوار، ج 10، ص 25
14. تحريم، 12
15. اعراف، 164
16. طه، 96
17. اعراف، 175
18. انعام، 124
19. آل عمران، 137
20. آل عمران، 44
21. همان.
22. آل عمران، 37
23. آل عمران، 42 و 44
24. آل عمران، 45
25. مريم، 17 و 18
26. مريم، 19
27. آل عمران، 38
28. تحريم، 12
29. انبياء، نحل، 43; و در سوره يوسف، 109 تا (نوحى اليهم)
30. نساء، 69
31. آل عمران، 38
32. مريم، 5 و6
33. آل عمران، 39
34. آل عمران، 41; مريم، 10
35. بقره، 260