گرچه ذات اقدس اله درباره كيفر اعمال، مىفرمايد:
كلّ امرء بما كسب رهين (1)
هركس در گرو كسب وكار خود است.
امّا اين «امرء» در مقابل «امرئه» نيست، بلكه فرهنگ محاوره اين است كه از انسان به عنوان «مردم» ياد شود، نه به عنوان مرد در مقابل زن. وقتى زن ومرد در صحنه انقلاب حضور پيدا كردند، مىگويند: مردم ايران، انقلاب كردند ويا اگر زن ومرد نسبتبه يك مطلبى سؤال دارند گفته مىشود «مردم» چنين مىگويند، اين مردم يعنى «توده ناس» نه اين كه مرد در مقابل زن باشد. بنابراين، در اين آيه كه مىفرمايد:
كلّ امرء بما كسب رهين
يعنى، هر مردى در برابر كسب خود مرهون است ودرگرو كار خود است، منظور مرد در مقابل زن نيست، چه اين كه همين معنا را در آيهاى ديگر با تعبير «نفس» بيان مىكند ومىفرمايد:
ليس للانسان الاّ ما سعى وانّ سعيه سوف يُرى ثمّ يجزيه الجزاء الاوفى (2)
نيستبراى انسان جز آنچه تلاش نموده است، ونتيجه تلاش خود را به زودى مىبيند، سپس هرچه تمامتر پاداش داده مىشود.
بنابراين، مساله جزا وجريان معاد اختصاص به گروه خاص ندارد، وچون معاد بازگشتبه همان مبدا است، لذا هر انسانى در برابر كار خود مسؤول است ودر اينجا زن ومرد دخيل نيست، در مبدا شناسى وتقرب به مبدا هم همچنين. اينها تعبيرات معنوى قرآن كريم است.
گاهى قرآن همين معارف معنوى را با بيان الفاظ صريح ذكر مىكند، تا به ما بفهماند فرهنگ محاوره اعمّ از مذكّر ومؤنث است واگر يك وقتبه نام مردم مطلبى بيان شد منظور مرد در مقابل زن نيست، آياتى نظير آيات سوره آل عمران كه در مورد مهاجرت مهاجرين صدر اسلام است از موارد صريح در اين معنا است. چون وقتى على بن ابىطالبعليه افضل صلوات المصلّين هجرت كرد، فواطم وچند بانوى ديگر هم با حضرت هجرت كردند.
خداوند تبارك وتعالى در اين مورد مىفرمايد:
انّي لا اضيّع عمل عامل منكم من ذكر او انثى (3)
يعنى، من كار هيچ صاحب كارى از شما را ضايع نمىكنم چه زن چه مرد، پاداش هجرت شما محفوظ است. زن اگر هجرت كرد ماجور است ومرد نيز اگر مهاجر شد ماجور است. در اين آيه ضمن اين كه حكم به تساوى زن ومرد در فضيلت هجرت شده است امّا لفظ را طورى بيان فرمود كه به بفهماند اگر ساير الفاظ مذكر بود، منظور مرد در مقابل زن نيست، زيرا در همين آيه كلمه من ذكر او انثى يا بيان «عامل» است، يا بيان «منكم»، در حالى كه هم «عامل» مذكر است، هم «منكم». اگر چنانچه عامل در مقابل عامله باشد ديگر نمىشود گفت: «عامل من ذكر او انثى»، واگر «منكم» در مقابل «منكنّ» باشد، ديگر نمىتوان گفت: «من ذكر او انثى»، پس معلوم مىشود كه اين «عامل» را در مقابل «عامله» وهمچنين «منكم» را در مقابل «منكنّ» نبايد معنا كرد واين شاهد خوبى استبر اين مدّعا كه اگر تعبيرات قرآنى به صورت مذكر آمده استبراساس فرهنگ محاوره مىباشد نه بر اساس ادبيات كتابى.
در سوره مباركه نحل نيز مىفرمايد:
من عمل صالحاً من ذكر او انثى وهو مؤمن فلنحيينّه حياة طيّبة (4)
در اين آيه سه لفظ را بيان فرموده كه هر سه لفظ به صورت مذكر آمده است، امّا در اثناى آيه، خداوند مىفرمايد: خواه زن باشد خواه مرد، واين نه با قسمت قبل آيه هماهنگ است ونه با قسمتبعد آن، زيرا در اوّل آيه آمده است من عمل صالحاً كه هر دو لفظ «من» و «عمل» به صورت مذكّر بيان شده است، البته ممكن است درباره «من» گفته شود كه اعمّ از زن ومرد است، امّا لفظ دوم كه «عَمِلَ» مىباشد مخصوص مذكر است، وبعد در ادامه آيه مىفرمايد:
... من ذكر او انثى وهو مؤمن فلنحيينّه
كه در اينجا نيز لفظ «مؤمن»، وضمير «هو» و ضمير مفعولى در فلنحيينّه مذكر آمده است، ودر حقيقت چهار لفظ مذكر در آيه ذكر شده است.
بنابراين، بايد ديد جمله من ذكر او انثى بيان چيست؟ اگر بيان «عَمِلَ» است، كه «عَمِلَ» فقط مذكر را شامل مىشود وضمير مذكر بعدى هم كه فرمود «فلنحيينّه» به خصوص مذكر بر مىگردد.
پاسخ صحيح آن است كه در اينجا ذات اقدس اله مىخواهد به ما بفهماند «من» كه به صورت مذكّر تعبير مىكنم بر اساس فرهنگ محاوره است، نه اين كه عمل وحيات طيّب، مخصوص مرد باشد. بنابراين، نبايد به زحمت افتاد كه چرا پيامبر اسلامعليه الاف التحية والثناء فرمود:
«طلب العلم فريضة على كلّ مسلم» (5)
ونفرمود «مسلمه» تا پاسخ داده شود، كه در برخى نُسخ مسلمه دارد، يا در برخى از روايات «مسلمه» هم اضافه شده است، يا اين كه بعضى از محدثان «مسلمه» را هم نقل كردهاند. اصلاً زحمتسؤال را نبايد تحمّل كرد تا نوبتبه زحمت جواب برسد. قرآن كريم در عين حال كه ما را به عظمت آن معنا آشنا مىكند، ما را به خصوصيّت فرهنگ محاوره هم راهنمايى مىكند. مىفرمايد اگر سخن از مذكّر است نه براى آن است كه اين وصف، وصف مذكّرها استبلكه براى اين است كه در مقام لفظ اينچنين تعبير مىشود.
مواردى از تساوى در بهرههاى مادى ومعنوى
گاهى ممكن است قرآن كريم حكم به تساوى كند، امّا آن موارد، از باب قضيه موجبه صادق به صدق موضوع ومحمول، وبه ايجاد موضوع ومحمول است. مثل اين كه مىفرمايد: در مكه همگان سهيم هستند وكسى حقّ ندارد حرم را به خود اختصاص دهد.
سواء العاكف فيه والباد (6)
شهروند وباديه نشين در آن شهر برابر است.
اينجا واقعاً «عاكف» يك قسم است و «بادى» قسم ديگر.
آن كه اهل شهر است، باآن كه اهل «بَدو» وباديه است متفاوت است، در اينجا مىتوان گفتسواء العاكف فيه والباد چون اين به جسم بر مىگردد چرا كه شهرنشينى يا باديه وبيابان نشينى به جان آدم بر نمىگردد، تقسيم به قاره يا اقليم جغرافيايى يا خصوصيّتهاى شهرى ويا روستايى مربوط به تن آدمى است نه جان آدمى. جان آدمى نه شهرى است نه روستايى، نه عرب است نه عجم، نه فارس است نه ترك، نه عبرى است ونه عربى، زيرا از يك عالمى آمده است كه آنجا سخن از عبرى و عربى، يا فارسى وسريانى، ويا رومى وتركى ومانند آن نيست، قهراً در جان نيز سخن از عاكف وبادى نيست امّا تن انسان گاهى در شهر به سر مىبرد وگاهى در روستا زندگى مىكند، لذا در اين زمينه خداى سبحان مىفرمايد: كسى كه از باديه وبيابان آمده استبهرهاى از حرم دارد وكسى كه شهر نشين است، ودر خود مكه بسر مىبرد، آن هم بهره دارد سواء العاكف فيه والباد.
در مورد ديگرى باز حكم به تساوى فرموده واين حكم به تساوى اگر مربوط به مسائل مادّى باشد، بدنها مساوى هم هستند واگر مربوط به مسائل معنوى باشد، ارواح مساوى همند، مثلاً درباره روزى مىفرمايد:
قدّر فيها اقواتها في اربعة ايام (7)
ومواد خوراكى آن را در چهار روز اندازهگيرى كرد.
وبعد فرمود:
سواء للسائلين
منظور از اين سؤال، سؤال عملى واستعدادى است. هركس استعداد كسب داشت وقدرت بهرهبردارى از منابع زمينى را اشتبدون امتياز مىتواند استفاده كند سواء للسائلين.
درباره علوم معارف هم هركسى سؤال كند پاسخ مىگيرد. گرچه در اين آيه فرمود: خداى سبحان روزىهاى شما را مقدّر كرده است. قدّر فيها اقواتها في اربعة ايام ودر ذيل آيهاى كه مىفرمايد:
فلينظر الانسان الى طعامه (8)
پس بنگرد انسان به خوراكى خودش.
طعام را بر دو مصداق تطبيق دادهاند، يكى همين طعام مصطلح وديگرى طعام روح است كه مرحوم كلينى در ذيل همين آيه از امام صادقسلام اللّه عليه نقل كرده است كه فرمود:
«فلينظر الى علمه الذي ياخذه عمّن ياخذه» (9)
پس بنگرد انسان به علمى كه مىآموزد تا از چه كسى فرا مىگيرد.
امّا در سؤال هر دو قسم نيز تفاوتى بين طلب كنندهها نيست. يعنى طعام بدن را هر كسى در هر شرايطى كه سؤال كرد، در برابر سؤال دريافت مىكند. طعام روح را هم هركسى در هر شرايطى سؤال كرد، دريافت مىكند. نه در مساله تن تفاوتى بين طلب كنندهها هست ونه در مساله جان، جانها در طلب علوم وفضائل برابر وهمسانِ هماند، بدنها هم در طلب روزىهاى ظاهرى همسان وهمتاى هماند.
گاهى ممكن است اينچنين برداشتشود كه قرآن به مذكرها بهاى بيشترى مىدهد، وغلبه را از آن مذكرها مىداند واگر زنى را به مقام فضيلتى مىستايد آن را در زمره مردها به شمار مىآورد نه اين كه براى زن حساب جدايى باز كند وشاهد بر اين مطلب آن است كه در جريان مريم عليهاالسلام مىفرمايد:
صدقّتبكلمات ربّها وكتبه وكانت من القانتين (10)
كلمات پروردگارش را تصديق نمود واز عبادت پيشگان بود.
ونمىفرمايد «وكانت من القانتات». زن در عين حال كه كلمات الهى را باور دارد وبه كتابهاى الهى ايمان دارد، واهل قنوت وخضوع استبا وجود اين، خداى سبحان به مردها استقلال مىدهد ومريم را در زمره مردها مىشمرد.
جواب اين توهّم همان است كه، فرهنگ محاوره غير از فرهنگ ادبيات كلاسى وكتابى است. به همين جهت گرچه قرآن كريم در اين موارد ودر سوره آل عمران ارزشها را با الفاظ مذكر مىآورد ومىفرمايد:
الصابرين والصادقين والقانتين والمنفقين والمستغفرين باالاسحار (11)
شكيبايان وراستگويان وعبادت پيشگان وانفاق كنندگان واستغفار كنندگان در سحرگاهان.
وهمه را به صورت مذكر بيان مىكند، امّا در سوره احزاب مشخص مىكند كه در اين فضائل، زن ومرد همتاى هم هستند، وبه هر دو صنف استقلال مىدهد ومىفرمايد:
انّ المسلمين والمسلمات والمؤمنين والمؤمنات
اما در ذيل آيه نمىفرمايد: «اعدّ اللّه لهم ولهنّ» بلكه مىفرمايد: اعدّ لهم، يعنى شما ديگر به اين فكر نباشيد كه هر جايى سخن از «كُم» و «هُم» شد منظور مرد استبلكه طرز برداشت از قرآن را به ما نشان مىدهد.
بنابراين، اگر درباره مريم عليهاالسلام مىفرمايد: صدقتبكلمات ربّها وكتبه وكانت من القانتين نه براى آن است كه ما قانتات نداريم، چون صريحاً در سوره احزاب فرمود: والقانتين والقانتات بلكه براى حفظ فرهنگ محاوره است، ونشانهاش آن است كه در طرف عكس هم اينچنين است، در طرف عكس هم باز بر اساس فرهنگ محاوره زن تبهكار را در زمره مردان تبهكار مىشمارد ودر سوره يوسف مىفرمايد:
واستغفرى لذنبك انّك كنت من الخاطئين (12)
استغفار كن از گناهت كه حقاً تو از خطاكاران بودهاى.
نه «من الخاطئات». اين نه براى آن است كه ما خاطئات نداريم، بلكه براى آن است كه براساس فرهنگ محاوره سخن مىگويد.
نتيجه كلام اين كه: اولاً، خود قرآن بيان فرموده كه من با جان انسانها سخن دارم وجان نه مذكر است ونه مؤنث.
وثانياً: آنجا كه جاى ذكورت وانوثت است، تن آدمى است وتن، كارى با فضائل ومعارف ندارد.
وثالثاً: اگر قرينهاى خاص در كلام نباشد وقوانين ادبى ايجاب نكند، آيات قران وكلام خداوند را بايد براساس فرهنگ محاورهاى بين الملل حمل نمود.
ورابعاً: آنها كه داعيه تساوى زن ومرد را دارند، وقتى بخواهند از توده ناسمجموع زن ومرد سخن بگويند آيا مىگويند: مردها وزنها قيام كردند، مردها وزنها اعتراض دارند، مردها وزنها راى دادند؟ يا مىگويند: مردم قيام نمودند، مردم راى دادند و...؟ اين فرهنگ محاوره وعرف بين الملل است.
وعلت اين كه در مواردى قرآن كريم با صراحت نام زن ومرد را مى برد، آن است كه مى خواهد افكار جاهلى وقبل از اسلام را تخطئه كند، آنها چون بين زن ومرد فرق مىگذاشتند وعبادات وفضائل را براى مردها منحصر مىدانستند، لذا قرآن كريم با تحليل عقلى مىفرمايد: آن كه بايد كامل شود روح است وروح نه مذكر است ونه مؤنث.
قبل از اسلام به زن هيچ بهايى داده نمىشد، وهميشه به زن با چشم خشم مىنگريستند. در محيطهايى هم كه صنعت پيشرفت نموده است زن هيچ بهايى ندارد جز براى ارضاى شهوت مردان، كه هر دو تحقير مقام والاى زن است. اما ذات اقدس اله در قرآن مىفرمايد: من عهدهدار تربيت دل وروح انسانها هستم، وروح ودل انسانها نه مذكر است، نه مؤنث، لذا قرآن موضوع زن ومرد را نفى مىكند تا جايى براى بيان تساوى يا تفاوت بين اين دو باقى نماند، اگر در سراسر قرآن كريم وهمچنين در سراسر سخنان عترت طاهره... جستجو شود، موردى به چشم نمىخورد كه قرآن كمالى از كمالات معنوى را مشروط به ذكورت بداند يا ممنوع به انوثتبشمارد.
بنابراين، آيات قرآن كريم به چند بخش دسته بندى مىشوند:
بخش اول: آياتى هستند كه اختصاص به صنف مخصوصى ندارند، مانند: آياتى كه در آن سخن از ناس يا انسان است، ويا با لفظ «مَنْ» ذكر شده است.
بخش دوّم: آياتى است كه سخن از مرد دارد، مانند آياتى كه در آن ضمير جمع مذكر سالم به كار برده است، وآياتى كه از لفظ «مردم» استفاده شده است، و...، مثل اين كه مىفرمايد: «يُعلمكم، يعلمهم...».
در اينجا بايد گفت كه اين گونه كاربرد بر اساس فرهنگ محاوره است وقتى مىخواهند سخن بگويند، مىگويند مردم چنين مىگويند، مردم انتظار دارند، مردم در صحنهاند، مردم راى مىدهند. اين «مردم» در مقابل زنان نيستند، بلكه مردم يعنى «توده ناس».
پس نبايد از نحوه تعبيرى كه در فرهنگ محاوره وادب رايج است، چنين برداشت كرد كه قرآن فرهنگ مذكر گرايى دارد.
بخش سوم: آياتى است كه درآن به نام مرد و زن تصريح شده است وبه صراحت مىگويد: در اين جهت زن ومردى در كار نيستيا فرقى نمىكنند، نظير آنجا كه مىفرمايد:
من عمل صالحاً من ذكر او اُنثى وهو مؤمن فلنحيينّه حياةً طيبةً (13)
در اين بخش نيز باتوجه به اين كه قرآن براى تهذيب روح است ودر هنگام عبادت وتقرّب، بدن زن ومرد در ارزش عبادت نقش ندارد لذا تصريح به عدم تفاوت مىكند تا شبهه تفاخر جاهلى را ريشه كن نمايد.
به همين خاطر در خلقتبشر اوليه نيز كه گاهى سخن از تراب است، گاهى سخن از «حما مسنون» وگاهى از «صلصال» وگاهى «طين» ومانند آن در مرحلهاى نيز مىفرمايد كه، در پيدايش شما «بشر ثانوى» يك زن دخيل است ويك مرد، تا به آنان بگويد كه شما به چه چيزى فخر مىكنيد؟ واگر بخواهيد تفاخر كنيد، فخرتان در بىفخرى است. تنها عامل فخر همان تقوا است كه با بىفخرى وبىتفاخرى همراه است. اين كه مىفرمايد «يا ايها النّاس» يعنى همان ناسى كه قرآن براى هدايت او آمده است واين آيه هم قسمتبدن را به عهده مىگيرد وهم قسمت روح را، اين كه مىفرمايد:
يا ايّها الناس انّا خلقناكم من ذكر واُنثى (14)
اى مردم، ما شما را از مرد وزنى آفريديم
يعنى، شما اگر بخواهيد روى بدن فخر كنيد، هم مرد، از زن ومرد خلق شده است، وهم زن، از زن ومرد به وجود آمده است، نه خلقتبدن مرد، بالاتر از خلقتبدن زن است ونه برعكس. چه اين كه اگر شخصى، يا صنفى، يا نژادى خواستبا نژاد ديگر تفاخر كند، به او هم گفته مىشود كه تكتك شما از زن ومرد هستيد.
نژاد وزبان هم عامل شناسايى وشناسنامه طبيعى است، انسان كه نمىتواند هرجا مىرود شناسنامه كشور خود را همراه داشته باشد، چهرهها، قيافهها، زبانها ولهجهها شناسنامه طبيعى انسان است كه آن هم به بدن بر مىگردد، وگرنه روح نه شرقى است ونه غربى، نه عرب است ونه عجم و....
وجعلناكم شعوباً وقبائل لتعارفوا (15)
شما را شعبهها وقبيلهها قرار داديم تا همديگر را بشناسيد.
شناسنامه هم كه هيچ عامل فخر نيست، پس اگر كسى بخواهد تفاخر كند، جايى براى آن نيست، چرا كه همه از زن ومرد هستند، وشعوب وقبائل به بدن مربوط است، وارواح، حساب جدايى دارند.
«الارواح جنود مجنّدة» (16)
جانها گروههاى به هم پيوستهاند.
روح يك وادى ديگرى دارد، كه در آنجا سخن از شناسنامه ومانند آن نيست. آنگاه اگر كسى بخواهد بالاتر رود بايد بدون تفاخر وفخر فروشى بالاتر رود، چرا كه:
انّ اكرمكم عند اللّه اتقاكم (17)
همانا گرامىترين شما نزد خداوند باتقواترين شما است.
پىنوشتها:
1.طور، 21.
2.نجم، 40 -39.
3.آل عمران، 195.
4.نحل،97.
5.بحار الانوار، ج1، ص171.
6.حج، 25.
7.فصلت، 10.
8.عبس، 24.
9.اصول كافى، ج1، ص50.
10.تحريم، 12.
11.آل عمران،17.
12.يوسف، 29.
13.نحل،97.
14.حجرات، 13.
15.حجرات، 13.
16.بحار الانوار، ج61، ص31.
17.حجرات، 13.