«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط». (1) امشب موضوع ديگرى را كه مربوط به مقتضيات زمان است عنوانمىكنم اين بحث كه نوعى تفسير از تاريخ است، بحث مهمى است و دردنياى امروز اهميت زيادى دارد. يكى از كلماتى كه حتما زياد به گوش شماخورده است و در نوشتهها و كتابها زياد ديدهايد، كلمه «جبر زمان» استمقصود از جبر زمان اين است كه عللى كه در زمان پيدا مىشود حوادثى كهرخ مىدهد روى اجبار است و بايد رخ بدهد، تخلفناپذير است. آيا جبر زمانحرف درستى استيا نه؟ جبر زمان را دو گونه مىشود تفسير كرد. يك گونهآن درست است و گونه ديگر نادرست. اما آنكه درست است: جبر زمان يكمفهوم بسيار كلى فلسفى دارد به اين معنى كه هر حادثهاى كه در عالم رخمىدهد (نه فقط در خصوص اجتماعانسانى) طبق يك حوادثى است كه آن حوادث تخلفناپذير است. يعنى هرحادثهاى در اين دنيا علت دارد و بدون علت به وجود نمىآيد. آيا مىشوددر دنيا حادثهاى به وجود بيايد كه علت نداشته باشد؟ نه، اين از محالاتعقلى است كه حادثهاى بدون علت به وجود بيايد. اين را هر فيلسوفى خواهمادى و خواه الهى پذيرفته است. ما خودمان اثبات صانع را از همين راهمىكنيم، مىگوئيم حوادثى در دنيا به وجود مىآيد كه نبوده است و علتمىخواهد و در عالم هستى بايد حقيقتى وجود داشته باشد كه آن حقيقتحادث و حادثه نباشد. قانون علت و معلول به دنبال خود ضرورت واجتناب ناپذيرى به وجود مىآورد. از جمله خواص قانون علت و معلولاجتناب ناپذيرى است. چطور؟ هر حادثهاى اگر علتش وجود داشته باشدمحال است كه وجود پيدا نكند و اگر علتش وجود نداشته باشد محال استكه وجود پيدا بكند. حكماى قديم قاعدهاى دارند، مىگويند: «الممكنمحفوف بالضرورتين و بالامتناعين» حالا همه اين جمله را نمىخواهم تفسيربكنم. اجمال يك قسمت از اين جمله همين است كه هر حادثهاى در ذاتخودش ممكنالوجود است، يا دو تا ضرورت او را فرا گرفته استيا دو تاامتناع. اگر وجود پيدا بكند در وقتى است كه دو تا ضرورت يعنى دو تااجتناب ناپذيرى آن را احاطه كرده است، و اگر وجود پيدا نكند در وقتىاست كه دو تا امتناع (ناشدنى) آن را احاطه كرده است. اين ضرورت واجتناب ناپذيرى حتما وقت را هم تعيين مىكند (به اصطلاح ضرورت وقتى)يعنى هر حادثهاى در زمانى كه وجود پيدا مىكندبايد در همان زمان وجود پيدا بكند و محال است كه در زمان ديگر وجودپيدا بكند. محال است كه يك لحظه از زمانى كه بايد وجود پيدا بكند، جلو ياعقب بيفتد. هر حادثهاى زمان مخصوص به خود دارد، امكان اينكه يكلحظه از زمان خودش جلو يا عقب بيفتد وجود ندارد چنانكه مىگويند:«الامور مرهونة باوقاتها» امور، اشياء در گرو زمان خودشان هستند. قرآن كريمراجع به فرا رسيدن مهلت امتها مىفرمايد:«فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون» (2) آنگاه كه مدت اينها به پايان مىرسد، نه ساعتى از آن وقت عقب مىافتند و نهساعتى جلو.راجع به اينكه سنتى كه در اين عالم هستتخلفناپذير است، در آيات قرآن كريم نظير تعبيرى كه عرض مىكنم و دربعضى جاها عين اين تعبير هست:«سنة الله، و لن تجد لسنة الله تبديلا و لن تجد لسنة الله تحويلا» (3) سنتخدا نه تغييرپذير است و نه تحولپذير. مثلا شما در جلوى چشمخودتان مىبيند يك برگ درختحركت كرد. مىبينيد اولا حركت كرد، ثانيادر يك لحظه معين حركت كرد يعنى الان كه شما نگاه مىكنيد، مثلا ساعت12 روز بيستم ديماه 1345، دقيقه فلان، ثانيه فلان مىباشد محال بودهاست كه اين برگ در اين لحظه حركت نكند و محال بوده است كه در غير اينلحظه همين حركت را انجام بدهد. حركت اين برگ معلول يك باد است ووقتى كه اين باد بيايد، محال است كه اين برگ تغيير وضع ندهد. حركت آنباد به نوبهخودش معلول علت ديگرى است كه با پيدايش آن علت ممكن نبود كه آنباد حركت نكند. مثلا در جو، هواى گرم و هواى سرد جايشان را عوضكردند، يا نه، قسمتى از هواى پائين گرم شد و به مقتضاى اينكه حرارت بههر چيز كه مىرسد آن را منبسط مىكند، هوا انبساط پيدا مىكند و سبكترمىشود و هواى مافوق سرد است و سنگينتر، هواى سنگين فشار مىآورد بهپائين، هواى سبك فشار مىآورد به بالا، موجى پيدا مىشود، باد پديدمىآيد. باز آن گرمشدن قسمتى از هوا معلول علتى است، مثلا رسيدن نورخورشيد به يك نقطه معين، و آن هم معلول علت ديگرى است، و همينطور.محال بوده است كه اين برگ در آن زمان حركت نكند كما اينكه محال بودهاست كه اين حركت در غير زمان خودش صورت بگيرد، چون اين كار دروقتى انجام مىشود كه علتش پيدا شده باشد و علتش هم در وقتى پيدامىشود كه علتخودش پيدا شده باشد. از نظر قانون فلسفى اين مطلبيعنى جبر زمان و به اصطلاح فلاسفه ضرورت وقتى كه هر چيزى در وقتخودش ضرورت دارد و در غير وقتخودش امتناع دارد، مطلب درستىاست. ما خيلى از مطالب را به حسب تصور و فرض خودمان مىگوئيم چونحساب عالم در دست ما نيست اما اگر حساب عالم در دست ما باشد، بهعقل خودمان مىخنديم و مثلا نمىگوئيم چه مانعى داشت كه من در زمانسعدى مىبودم و سعدى در زمان من. در فكر اوليه انسان هيچ عيبى ندارد.همين طور كه اكنون كه دو نفر اينجا نشستهاند يكى در شرق مسجد و ديگرىدر غرب مسجد، ممكن است بگوئيمچه عيب داشت كه او در غرب مسجد نشسته بود و اين در شرق مسجد درزمان هم تصورات مىآيد: چه مانعى داشت كه من در زمان سعدى مىبودمو سعدى در زمان من. اما اگر كسى به حسابهاى دقيق فلسفى وارد بشودمىبيند اين امر جزء محالات است و مثل اين است كه كسى بگويد در اعدادكه از يك شروع مىشود و تا بىنهايت پيش مىرود، چه مانعى داشت كهعدد سه بجاى عدد هفت مىبود و عدد هفت به جاى عدد سه انسانمىبيند اين فكر معقول نيست. عدد سه وقتى عدد سه است كه در همينجائى كه هست باشد يعنى بين دو و چهار باشد. اگر عدد سه بيايد بين ششو هشت قرار بگيرد، ديگر عدد سه نيست، همان عدد هفت است عدد هفتهم اگر بيايد بين دو و چهار قرار بگيرد، ديگر عدد هفت نيست، همان عددسه است. يعنى نمىشود ذاتش محفوظ باشد و جايش عوض بشود. اگرجايش عوض بشود ديگر ذاتش هم آن ذات نيست. اين يك بحث فلسفىاست كه من چاره نداشتم و مجبور بودم كه در اينجا عنوان بكنم. به اين معنىو مفهوم اگر كسى بگويد «جبر زمان» حرف درستى است. ولى اينهائى كهمىگويند «جبر زمان» مفهوم ديگرى از اين تعبير در نظر دارند و آن مفهومغلط است. چنان جبر زمانى ما نداريم. آن چيست؟ افرادى بودهاند در دنياكه هم راجع به جهان، مادى فكر مىكردهاند و هم راجع به انسان، يعنى براىجهان ماده مبداى غير مادى قائل نبودهاند و تمام اين دنيا در نظر آنها يكماشين بيشتر نبوده است، و نيز انسان را اخلاقا يك موجود مادى مىدانستهو مىدانند به اين معنى كه محرك انسان در تمام كارهائى كه انجام مىدهدهدفهاى مادى استيعنى انسان هر كارى را به هر صورتى كه انجام مىدهد،از انجام آن يك هدف مادى دارد و مىخواهد با انجام آن معاش خودش راتامين بكند. بعضى از كارهائى كه انسانها مىكنند خيلى واضح است كه جنبهمادى دارد مثل كشاورزى كه در صحرا زمين را شخم مىزند، بذر مىكارد،بعد كه محصول روئيد، آن را درو مىكند، خرمن مىكند مىكوبد، تصفيهمىكند. اگر بپرسيد چرا اين كار را مىكنى؟ مىگويد چرا ندارد، من آدمهستم، زن و بچه دارم، احتياج به نان دارم. من زراعت مىكنم كه نان سال رادر بياورم. از آن كارگرى هم كه كار مىكند و مزد مىگيرد اگر بپرسيد چراكارگرى مىكنى مىگويد براى اينكه مىخواهم مزد بگيرم. چرا مىخواهىمزد بگيرى من بايد پول داشته باشم تا بتوانم احتياجات زندگى خودم را رفعبكنم. اين كارهاى انسان كارهاى مادى است. ولى يك سلسله كارهاىديگرى هم انسان دارد كه اينقدر واضح نيست كه چرا آن كارها را انجاممىدهد. مثل اينكه انسان تحصيل علم مىكند حالا يا به مدرسه مىرود و يادر خانه كتاب مطالعه مىكند. شما از اين كار چه هدفى داريد؟ در اينجاممكن است كسى بگويد من هدفى ندارم مىخواهم بفهمم در اين كتاب چهنوشته شده است. كتاب تاريخ است مىخواهم ببينم در گذشته در دنيا چهوقايعى رخ داده است. اگر بگويند اين كار چه فايدهاى به حال تو دارد؟مىگويد فايدهاشاين است كه مىفهمم. مگر همه كارها بايد پولى به جيب آدم ببرد؟! مىگويند ابوريحان بيرونى در پشتكار داشتن در تحصيل علم عجيب بودهاست. بسيار مرد دانشمندى بوده، از جمله نوابع بشريت است و مرد بسيارمسلمان و متدينى هم هست. ابوريحان مريض بود به آن مرضى كه از دنيارفت. در حال احتضار بود. همسايهاى داشت كه از فقها بود. وقتى ديد كهابوريحان مريض است به عيادت او رفت. ابوريحان در بستر افتاده بود ولىهوشش بجا بود. تا چشمش به آن فقيه افتاد يك مساله فقهى را در باب ارثاز او سؤال كرد، با اينكه ابوريحان در فقه تخصصى نداشته و در رياضيات وجامعهشناسى و فلسفه تخصص داشته و نيز منجم فوقالعادهاى بوده است.مرد فقيه از او سؤال كرد كه در اين موقعيت چه وقت مساله پرسيدن است؟!ابوريحان گفت من مىدانم كه در حال احتضارم ولى آيا بميرم و بدانمبهتر استيا بميرم و ندانم؟ بالاخره خواهم مرد، پس بدانم و بميرم بهتراست. (خود دانش براى انسان يك كمالى است.) آن فقيه جواب آن مسالهرا داد و مىگويد هنوز به خانه خود نرسيده بودم كه صداى گريه و ناله ازمنزل ابوريحان برخاست، گفتند ابوريحان وفات كرد. انسان دنبال تحصيل كهمىرود براى چه مىرود؟ البته اين قبول است كه بعضى اوقات كه انساندنبال تحصيل علم مىرود، علم را مقدمه امور مادى قرار مىدهد. در عصرما اگر به كسى بگويند چرا درس مىخوانى، چرا به دانشگاه مىروى،مىگويد براى اينكه مهندس بشوم ماهى چهار پنج هزار توماندرآمد داشته باشم يا مىگويد مىخواهم طبيب بشوم ماهى فلان مقدار درآمدداشته باشم. ولى آيا بشر هميشه اينگونه است كه علم را وسيله مادياتقرار مىدهد؟ يا نه، در بشر حالت ديگرى هم هست كه لااقل گاهى علم را بهخاطر خود علم مىخواهد. همينطور است، براى اينكه اتفاقا علماى واقعىيعنى علمائى كه علم را در دنيا پيش بردهاند همانهائى هستند كه علم را براىعلم خواستهاند نه علم را براى ماديات، زيرا اينها كسانى هستند كه هزارانمحروميت را تحمل كردهاند تا توانستهاند به اين حد از علم برسند. دو تاقصه هستيكى مربوط به مرحوم سيد حجة الاسلام كه از علماى اسلامىاست و ديگرى مربوط به پاستور. براى هر دو اين قضيه را مشابه يكديگر نقلكردهاند. مىگويند شب زفاف سيد حجة الاسلام بود. عروس را آوردهبودند، زنها هم به دنبال او آمده بودند و آن تشريفاتى كه زنها دارند. سيد باخود گفتحالا كه زنها در اطاق هستند و پيش هم مىباشند، فرصتى استبراى مطالعه. به كتابخانه رفت و مشغول مطالعه شد. آنچنان سرگرم مطالعهشد كه يادش رفت كه شب زفافش است زنها از اطاق عروس رفتند و عروستنها ماند تا داماد بيايد. عروس بيچاره همينطور منتظر نشسته بود و به قولمعروف سماق مىمكيد داماد هم نيامد. سيد يك وقت ديد صداى الله اكبربلند است، به خود آمد فهميد كه شب عروسى است. آمد پهلوى عروس و ازاو معذرت خواست، گفت من غفلت كردم آنقدر سرگرم مطالعه بودم كه يادمرفت امشب، شب عروسى است. درباره پاستور هم عين همين قضيه را نقل مىكنند كه او هم شب عروسيشهمينطور سرگرم مطالعات و تجربيات خودش بود تا صبح شد در تاريخمىنويسند مكرر اتفاق مىافتاد كه او در روزهاى يكشنبه كه تعطيل بود بازنش قرار مىگذاشت كه به كليسا يا به تفريح بروند. بعد تا زنش مىخواستخودش را آماده بكند با خود مىگفتخوب استيك سرى به لابراتواربزنم. غروب مىشد و او هنوز در لابراتوار بود. كسانى علم را پيش بردهاند كهاينطور شيفته علم بودهاند. اگر همه افراد بشر علم را براى نان مىخواستند،اصلا علم اينقدر پيشروى نمىكرد. بوعلى سينا وزير بود. برايش سعايتكردند، مغضوب شد. رفت مخفى شد. در همان مخفيگاه فرصتخوبىبرايش پيدا شد. شروع كرد به تاليف كتاب. عدهاى از شاگردان محرمانهمىآمدند و او همين كتابهاى معروف مانند «شفا» را در همان مخفيگاه القاءمىكرده و آنها مىنوشتهاند. در همين بين رفع سوء تفاهم شد و اعلام كردندكه بوعلى هر كجا هست بيرون بيايد و سر پستخودش حاضر شود. بوعلىبيرون نيامد، گفت براى من همين مخفيگاه و همين سرگرمى خيلى از وزارتبهتر است. ديد اگر بيايد بيرون مجبورش مىكنند كه دو مرتبه كار وزارت را بهعهده بگيرد. لذا از بيرون آمدن امتناع مىكرد. يك عده كلفت و نوكر داشتكه اينها از پست وزارت او بهرهمند بودند، اصرار كردند بيرون بيايد. امتناعمىكرد. بالاخره همانها مخفيگاه او را نشان دادند و بوعلى را به زور از آنجابيرون آوردند. بشر غير از تحصيل علم كارهاى ديگرى دارد كه هدف از آنها ماديات نيستچنانكه يك سلسله كارهائى اخلاقى انجام مىدهد، در كارهاى خيريه ومؤسسات خيريه وارد مىشود. هدف انسان از شركت در كارهاى خيريهچيست؟ آيا آنها را براى نان خودش انجام مىدهد يا نه؟ اينها مىگويند نهانسان يك كارهايى را براى جمال و زيبائى مىكند. اتومبيل خيلى خوب وعالى دارد، بعد مدل جديدترى مىآيد، اتومبيل قبل را به يك قيمت نازلىمىفروشد و اتومبيل جديد را به قيمت گرانترى مىخرد چون زيباتر است.انسان عبادت مىكند و از عبادت خودش لذت مىبرد. آيا از اين عبادتهدف مادى دارد؟ ممكن است كسى بگويد ماديات را در آخرتمىخواهد، ولى همه كه اينطور نيستند. «العبادة عند غير العارف معاملة ما كانهيعمل لاجرة ياخذها في الآخرة هي الاجر و الثواب و عند العارف رياضةما لهممه و قوى نفسه المتوهمة و المتخيلة ليجرها» (4) عارف براى مزد و اجرعبادت نمىكند. «الهي! ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا في جنتك بلوجدتك اهلا للعبادة». اما آنهائى كه انسان را از نظر اخلاقى به شكل مادىتفسير مىكنند مىگويند هر كارى كه بشر مىكند در آن كار هدف مادى دارد.بنابراين من كه اينجا براى شما حرف مىزنم هدفى جز هدف مادى ندارم.شما هم كه اينجا داريد گوش مىكنيد هدفىجز هدف مادى نداريد و نمىتوانيد داشته باشيد. خدا بيامرزد مردى بود بهنام محمد نجمى كه استاد دانشگاه و از طلبههاى قم بود. يك سالى استفوت كرده است. يك وقتى حرف خوبى مىزد، ىگفتسعدىمىگويد: مايه عيش آدمى شكم است تا به تدريج مىرود چه غم است اينها (ماديين) مىگويند نه تنها مايه عيش آدمى شكم است بلكه مايه فكر آدمىهم شكم است، مايه احساسات آدمى هم شكم است. اينها اصلا منكراصالت فكر و عقل و دل و احساسات هستند يعنى اصلا انسان از نظر اينهايعنى شكم. اگر بگويند آقا انسان دل دارد مىگويند دلش هم تابع شكمشاست، آن چيزى را كه دلش مىخواهد شكمش هم مىخواهد، در خدمتشكمش است. اگر بگويند انسان مغز هم دارد، فكر هم دارد، مىگويندفكر و مغز هم تابع شكمش است. مايه عقلآدمى شكم است، مايه فكر آدمى شكم است مايه دل آدمى شكم است،مايه احساسات آدمى شكم است. اينها بشر را از لحاظ خواسته و هدف واخلاق، اينطور مادى تصور مىكنند. ماركسيستهاى دنيا كه اساس فلسفهكمونيسم بر پايه ماركسيسم است همين را مىگويند. مردم وقتى صنايع رامىبينند كه واقعا هم صنعتخيلى ترقى كرده است، خيال مىكنند بشر درتمام قسمتها ترقى كرده است در صورتى كه يك قسمتهائى هست كه اصلابراى بشر فاجعه است. الآن نيمى از بشر روى زمين همينطور فكر مىكنندمىگويند مايه همه چيز آدمى شكم استيعنى انسان را اينگونهتصوير كردهاند و چقدر هم غلط است. خيال مىكنند اين غلط با آن صنايعيك ارتباطى دارد. مىگويند اگر اشتباه كرده بودند صنايعشان آنقدر ترقىنمىكرد. آن صنايع به اين چه مربوط؟ اين فكر در دنيا امروز در حال شكستخوردن است (از اول هم شكستخورده بود)يعنى حتى مادىمسلكهاهم ديگر چندان به اين حرف اعتنائى ندارند. مكتب مادى ديگرى پيدا شد وحرف ديگرى زد. «ماركس» و ديگران گفته بودند مايه همه چيز و مايه تجلىتمام تجليات بشر شكم است. «فرويد» اين روانشناس اطريشى آمد و يكفرضيه ديگر آورد، گفت نه، مبدا تمام فعاليتهاى انسان امور جنسى است.امور مادى و شكمى را هم انسان براى امور جنسى مىخواهد. و در واقعگفت: مايه عيش آدمى زير شكم است. ديد او خيلى بالا بوده، دو سه وجبپائينتر آورد. جبر زمان به آن مفهومى كه تودهاىهاى دنيا مىگويند غير از آنمفهوم عام فلسفى است كه ما اول عرض كرديم. مىگويند همه كارها راانسان تحت تاثير علل اقتصادى انجام مىدهد. امر اقتصادى را اصلمىدانند، به قول خودشان زيربنا مىدانند.مىگويند انسان يك موجوداقتصادى است، همه چيز را به خاطر هدفهاى اقتصادى و تحت تاثير عللاقتصادى انجام مىدهد. يعنى هر حادثهاى كه در دنياى بشريت رخ مىدهدريشه اصليش اقتصاد است. جبر زمان كه اينها مىگويند يعنى جبر اقتصادى،جبرى كه ناشى از علل اقتصادى است. مقصودشان از جبر زمان اولا جبراجتماع است كه حوادث اجتماعى در يك وقتمعين ضرورت دارند، و ثانيا عللى است كه اين ضرورتهاى وقتى را ايجادمىكنند. آن علل، علل اقتصادى است. پس تمام حوادث تاريخ را با عللاقتصادى توجيه مىكنند. مثلا اگر شما بگوئيد چرا اسكندر به ايران حملهكرد و ايران را فتح نمود، آنها جز يك علت برايش ذكر نمىكنند كه همانعلت اقتصادى است. باز اگر بگوئيد چطور شد كه عيسى (ع) يا اسلام در آنزمان معين ظهور كرد؟ مىگويند اين حرف، ريشه اقتصادى دارد، عواملاقتصادى ايجاب مىكرد كه عيسى در آن تاريخ ظهور كند و اسلام در آنتاريخ. اگر بگوئيد «رنسانس» يعنى تجديد حيات علمى و ادبى كه در دنياپيدا شد، علتش چه بود؟ مىگويند علتاين را هم شما بايد در عوامل اقتصادى پيدا بكنيد.علل اقتصادىيگانه عامل و عامل منحصر پيدايش اين جريانها است.پس جبر زمان(كه اين كلمه را تودهاىها به دهان ديگرانانداختهاند)به معناى اينكه تمام مقدرات بشر را اقتصاد تعيينمىكند،حرف درستى نيست،عرض كردم به دليل اينكه آن تفسيرى كه آنها در باره انسان كردهاند،غلط از آب درآمده است وديگر امروز شما در ميان فيلسوفهاى آزادفكردنيا و لو مادىمسلك باشند، نمىتوانيد كسى را پيدا بكنيد كهانسان را ماشين اقتصادى بداند. فيلسوف معروف انگليسى «برتراند راسل»يك آدم مادىمسلك و ضد مذهب است، نه به خدا اعتقاد دارد و نه به هيچمذهبى و اتفاقا از جنبههاى مسلكى اجتماعى، سوسياليست است وتمايلش به كمونيستها خيلى زياد است، ولى در عين حال اين فلسفه رانمىپذيرد. مىگويد اين حرف غلط است همانطوركه عرض كردم اگر همينقدر ثابت بشود كه تمام حوادث دنيا را عللاقتصادى به وجود نياورده است، جبر زمان به اين مفهوم غلط است. براىمثال مغول به ايران حمله كرد. حمله مغول ممكن است ريشه اقتصادىداشته باشد اما آيا واقعا ريشه اقتصادى داشته است؟ تاريخ خلاف اين رانشان مىدهد. بشر غريزه ديگرى دارد به نام غريزه برترىطلبى. بشرهمانطور كه تحت تاثير علل اقتصادى هست تحت تاثير شخصيتپرستىخودش هم هست. تاريخ اينطور مىگويد: مغولها در وهله اول قصد حمله بهايران را نداشتند. البته چنگيز به آنها سر و صورتى داده بود و نيروئى پيداكرده بودند. چند تا از تجار اينها مىآيند به ايران و به دربار سلطان مىروند.اموال اينها را مىگيرند. به آنها برمىخورد. كسانى را مىفرستند پيش سلطانكه چرا اموال تجار ما را توقيف كردهايد؟ توضيح مىخواهند مامورينرسمى آنها را مىكشند در صورتى كه در هيچ جاى دنيا معمول نبوده استكه دشمن، رسولها و مامور ابلاغها را بكشد. وقتى كه اين خبر به مغولهارسيد آتش گرفتند يعنى به شخصيتشان لطمه وارد شد احساس تحقيركردند، عصبانى شدند يعنى آن حس شخصيتپرستى و مقامپرستى كه درهر فردى هست و محرك است، تحريك شد. يكدفعه مثل سيل هجومآوردند. تازه اينها نرفتند به علت كار بدى كه كرده بودند از مغول معذرتبخواهند. جنگيدند. معلوم است، نتيجه همين مىشود كه شد. اعراب بهايران حمله كردند. چرا؟ علت اقتصادى داشته جنگاينها جنگ عقيده بود، جنبه عقيدتى داشت. خودشان مىگفتند بايد بتپرستىدر دنيا نباشد ولى مذاهب ديگر كه مذاهب خداپرستى است آزادباشد، مردمى كه در زير بار حكومتهاى خودشان مجبور هستند، آنها هم بايدآزاد باشند. گفت ما آمدهايم كه:«لنخرج عباد الله من عبادة الناس الى عبادة الله»آمدهايم بندگان خدا را از بندگى افراد بشر آزاد بكنيم، همه را بنده خدا بكنيم. اين جنگ ريشه عقيدتى داشت. به هر حال اين موضوع به اين صورت قابلقبول نيست. حالا از اينجا وارد آن مطلبى كه خودمان مىخواستيم روى آنبحث كنيم مىشويم: از نظر كسانى كه تاريخ را اينطور مادى تفسير مىكنند،عدالت مفهومى ندارد. شما اگر كلمات خود ماركس و ماركسيستهاى واقعىرا بخوانيد مىبينيد اينها با اينكه به قول خودشان طرفدار كارگرند اما هرگز دماز عدالت نمىزنند. مىگويند اشتراكيت اما نه به دليل اينكه اشتراكيت موافقبا عدالت است. كسانى را كه طرفدار عدالت هستند از طريق اشتراكيت،تخطئه مىكنند و آنها را سوسياليستهاى خيالى مىنامند. معتقد بهسوسياليزمى هستند كه منشاش عدالت نيست بلكه منشاش جبر زماناست، يعنى اوضاع اقتصادى جبرا جامعه را سوسياليستى مىكند. مىگويندبشر اوليه به اشتراك زندگى مىكرده و بعد تحت تاثير علل اقتصادى افرادىپيدا شدند كه توانستند عدهاى را دور خود جمع بكنند و فئوداليسم به وجودآمد، بعد فرزند ديگرى به وجود آمد كه همين سرمايهدارى باشد.مىگويند سرمايهدارى در اثر تكامل ابزار توليد اساسا نمىتواند باقى بماندو تبديل مىشود به اشتراكيت. و لهذا مىگويند اشتراكيت را از طريق علمىجستجو بكنيد يعنى از طريق جبر زمان، نه اينكه عدالت آن را ايجابمىكند. ما اكنون نمىخواهيم وارد اين بحث بشويم ولى حرف اينها ازدو جنبه غلط است. يكى از اين نظر كه مىگويند تكامل ابزار توليد اجبارابشر را به سوى سوسياليزم مىكشد. اينطور نيست. الآن در دنيا راهحلهائىپيدا شده كه سرمايهدارى تا اندازهاى خودش را حفظ بكند و در عين حالجلوى آن اشتراكيت را كه مىگويند جبرا خواهد آمد، بگيرد و ديگر از آن نظركه راجع به عدالت است. اصلا اينها طبق تفسيرى كه از بشر مىكنند، منكرموضوع عدالت هستند. براى بشر وجدانى قائل نيستند. و لهذا مىگوينددنبال اشتراكى كه ريشهاش عدالت مىباشد نبايد رفت، آن تخيل است. مامىگوئيم اينطور نيست. از نظر ما عدالتحكم اعتدال مزاج را دارد. حرفما اين است كه اجتماع كه از افرادى تشكيل شده است در واقع از افرادىمركب شده است. يك شب كه راجع به اصالت فرد و اصالت اجتماع بحثمىكرديم عرض شد اجتماع تنها تاليف از افراد نيست، بلكه تركيبشده ازافراد است. همانگونه كه هر تركيب زندهاى يك حالت اعتدال دارد و يكحالت انحراف، و در حالت انحراف، بيمارى آن تركيب است و اگر خيلىانحراف داشته باشد، موت او است، و در حالت اعتدال بقا و حيات اواست، تركيب اجتماع نيز فى حد ذاته حالت اعتدالى دارد كه اگر اجتماع بهآن وضع معتدل تركيب شده باشد، باقىمىماند، و اگر انحرافى از اين اعتدال پديد آيد و كم و زيادى بشود، همانحرف سعدى است:
چهار طبع مخالف سركش چند روزى با هم مىشوند خوش
گر يكى زين چهار شد غالب جان شيرين برآيد از قالب
او روى چهارطبع سركش گفته، شما روى يك چيز ديگر بگوئيد. مثلا بدن انسان مجموعااحتياج به يك سلسله مواد دارد، مواد آلى و غيرآلى. احتياج دارد به يكسلسله سلولها كه در خون انسان بايد باشد. بدن يك فرمولى دارد. به زمانهم ارتباطى ندارد. در دو هزار سال قبل فرمول بدن همين بوده است، فرمولامروزش هم همين است. سلامت بدن به اين است كه اين فرمول بايد ثابتباشد. يعنى وقتى كه خون شخص را تجزيه مىكنند، اين فرمول بايد محفوظباشد. كلسيم بدن بايد به همان مقدار لازم باشد اگر نباشد بدن مريض است. عدالت براى اجتماع حكم همان اعتدال براى مزاج را دارد. البته اعتدال هميك حد معينى ندارد و به اصطلاح عرض عريض دارد يعنى در وسط نوساندارد. اگر درست در وسط باشد، اعتدال كامل است. هر چه به اين طرف يا آنطرف برود، اعتدال كمتر مىشود و به جائى مىرسد كه ديگر مردن است.اما اين وسطها هر طور باشد زندگى است هر چه اعتدال كاملتر باشد،سلامت بيشتر است. در تركيب اجتماع هم همينطور است. ما معتقديم كهزمان تكامل پيدا مىكند ولى به سوى عدالت و اعتدال. خودش مىرود نه اينكهعلل اقتصادى دنيا را عوض مىكند. علل اقتصادى يكى از علل مؤثر در كار بشراست. يعنى در زندگى بشر عوامل زيادى بايد وجود داشته باشد، يكى از آنهاعلل اقتصادى است. اين عوامل هم بايد به يك نسبت معين وجود داشتهباشد. اگر آن نسبت محفوظ باشد، جامعه، سالم است و اگر نباشد، جامعهبيمار است. اگر چه امشب عرايضم تمام نشد ولى ديگر خسته شدهام وهمين جا آن را خاتمه مىدهم. خدايا عاقبت امر ما را ختم به خير كن. «پايان»
1- سوره حديد، آيه 25 2- سوره اعراف، آيه 34. 3- سوره فاطر، آيه 43 4- اشارات، ج 3، ص 370 (ابن سينا)