«ا فمن زين له سوء عمله فرءاه حسنا». (1) امشب قصد داشتم به مناسبت بحثى كه راجع به مقتضيات زمانداشتم بحثى را كه مربوط به فلسفه تاريخ است عنوان كنم. آن بحث اين استكه آيا عواملى كه سبب سعادت بشر مىگردد، در هر زمان فرق مىكند يعنىاين عوامل نو و كهنه مىشود يا ممكن استيك سلسله عوامل ثابت وجودداشته باشد كه در هر زمانى سبب سعادت بشر گردد؟ البته اين مطلباحتياج به توضيح و تفسير دارد اما نظر به اينكه بحثى كه در چند شب قبلراجع به نسبيت اخلاق كرديم، قسمتى از آن را لازم نديدم كه تعقيب بكنيمولى دوستان اظهار كردند كه تتمه آن مطلب را عرض بكنم، امشب را دراطراف آن بحث مىكنم: دليل كسانى كه قائل به نسبيت اخلاق بودند رااينطور ذكر كرديم كه اصولا پايه اخلاق بر حسن و قبح عقلى گذاشته شدهاست، بر اينكه عقل بشر كارهائى را خوب و كارهائى را زشتمىداند. كارهاى خوب را مىگويند اخلاق حسنه و كارهاى زشت رامىگويند اخلاق رذيله. آن وقت مىگفتند فكر بشر درباره اين حسن و قبح درزمانهاى مختلف عوض مىشود، پس قهرا پايه اخلاق، ثابت و عمومىنيست، يك چيز ممكن است در محيطى اخلاق خوب شمرده شود و همانچيز در جاى ديگر اخلاق بد شمرده شود. در جواب اينطور گفتيم كه ايناستدلال دو پايه دارد. يكى اينكه پايه اخلاق حسن و قبح است و ديگر اينكهحسن و قبح يك امر نسبى است. به قول منطق، صغرائى دارد و كبرائى، وقهرا از صغرى، كبرى نتيجه گرفته مىشود. صغراى اين استدلال اين است كهاخلاق بر پايه حسن و قبح استوار شده است و حسن و قبح يك امر نسبىاست، و كبراى آن اينست كه اخلاق بر پايه امر نسبى قرار داده شده است وچيزى كه بر پايه امر نسبى قرار داده شود نسبى است، پس اخلاق نسبىاست. ما راجع به پايه اول اين نظريه يعنى اخلاق بر اساس حسن و قبحاست، صحبت كرديم و گفتيم اين سخن اصلا درست نيست. اخلاقسقراطى اينطور است. سقراط يكى از معلمين اخلاق است و يك مكتباخلاقى مخصوص به خود دارد. اين فيلسوف يونانى پايه اخلاق خودش رابر حسن و قبح نهاده است. اما اخلاق اسلامى تكيهاش بر حسن و قبحنيست. پس اين ايراد اگر وارد باشد بر اخلاق سقراطى وارد است. رفقا ودوستان علاقمند بودند كه ركن دوم اين استدلال را هم بحث كنيم كه آياواقعا حسن و قبح يك امر نسبى استيا نه؟ آن شب اجمالا عرض كرديم كهاين حرف هم درست نيست كهحسن و قبح يك امر نسبى است، ولى تفسيرى براى آن ذكر نشد. اكنونعرض مىكنم كه آن چيزى كه اساس حسن و قبح است، امر نسبى نيستبگذاريد ما اين مطلب را از جاى ديگر شروع كنيم تا روشنتر بشود. شماكلمه وجدان را شنيدهايد. (بجاى اينكه بحث را روى حسن و قبح بياوريمروى كلمه وجدان مىآوريم) مىبينيد افراد مىگويند: وجدانا فلان مطلباين است، تو و وجدانت اين مطلب اينطور استيا نه؟ يا مىگوئيم يكقاضى باوجدان اينگونه قضاوت مىكند. اين وجدان چيست؟ آيا وجدانهاهم متغيرند، در هر زمانى وجدانها يكجور حكم مىكنند، وجدان مردم اينعصر با وجدان مردم ده سال يا يك قرن پيش متفاوت است؟ آيا همينطور كهرنگ لباس مردم، وسايل حمل و نقل مردم، وسايل روشنائى مردم تغييركرده است و مىكند وجدانهاى مردم هم تغيير مىكند؟ هر كسى در خودشيك احساسى دارد و آن احساس اين است كه قوهاى در وجود او است كهمىتواند حتى عليه خود او قضاوت بكند. اين قوه، همان وجدان است.مىگويند «كانت» فيلسوف معروف آلمانى كه از مشاهير فيلسوفان جهاناست جملهاى دارد كه اين جمله را بر سنگ قبر او نوشتهاند. مىگويند: «دوچيز است كه اعجاب آدمى را برمىانگيزد يكى آسمان پرستارهاى كه بالاىسر ما قرار دارد كه هر چه بيشتر در اين آسمان مطالعه شده عظمت بيشترىپيدا كرده است، و يكى هم وجدان كه در دل آدمى قرار دارد». عرض شد كهانسان گاهى حتى عليه خودشقضاوت مىكند يعنى هنگامى كه بين او و شخص ديگرى در موضوعىاختلاف است، ممكن است كه در عمل به سخن آن شخص تن ندهد و حقاو را پايمال كند اما همينكه در كارى كه كرده است فكر مىكند مىبيند كه دراندرونش قوهاى است كه او را ملامت مىكند يعنى مىبيند كه خودش پيشخودش شرمنده است. اين چه حسابى است كه گاهى انسان پيش خودششرمنده است؟ مىگويند بچه باهوشى داخل اطاق خلوتى شد. ديد يكگلابى در آنجا هست. آمد بيرون و گلابى را نخورد. يكى پرسيد در اطاق كسىبود؟ گفت نه. گفت پس چرا گلابى را نخوردى؟ گفتخودم كه بودم. اين،حساب وجدان است. قرآن وجدان را تعبير مىفرمايد به «النفس اللوامة» (2) نفس ملامتگر كه صاحبش را ملامت مىكند. يعنى قوهاى در وجود انسانهست كه وقتى انسان كارى را انجام مىدهد با خود انسان حرف مىزند و اورا ملامت مىكند: اى دل غافل چرا من چنين كارى را مرتكب شدم، عجبكار بدى كردم! روى من سياه است و از اين حرفها. حالا آيا مىشود گفت بشرصاحب چنين قوهاى نيست؟ بالضروره هست. تمام مردم دنيا از وجدانحرف مىزنند. (حتى همان كسانى كه به خدا معتقد نيستند، نمىتواننددرباره خودشان اين سخن را بگويند كه ما نسبت به حقيقه هيچ شيفتگىنداريم.) مىگويند طرفدار حقيقت هستيم و لو بر ضرر خودمان باشد. چونما انسانيم، انصافداريم و به حقيقت اعتراف مىكنيم. اسم اين را انسانيت مىگذارند انسانيتايجاب مىكند كه ما طرفدار مظلوم باشيم. اينجور كلمات حتى در بينماديين و كمونيستها نيز هست. وجدان يا انسانيت قوهاى است در انسان كهروى حق و حقيقت تكيه مىكند يعنى اگر در يك جا ديديد كه حق با ديگرىاست، انصاف مىدهيد و مىگوييد حق با تو است و من بيخود مىگويم.اين، در بشر امروز وجود دارد، در بشر يك قرن پيش هم وجود داشته است،در بشر ده قرن و صد قرن قبل هم وجود داشته است. ما كه ستمگرهاى دنيارا ملامت مىكنيم ستمگر امروز را ملامت مىكنيم، ستمگر ده قرن پيش وصد قرن قبل را هم ملامت مىكنيم براى اينكه مىگوئيم او آدم بىوجدانىبوده استيعنى آدمى بوده كه بر خلاف وجدان انسانى خودش رفتارمىكرده است. چنگيز آدم بدى بود يعنى بر خلاف وجدان انسانى خودشرفتار مىكرد، سزار آدم بدى بود يعنى بر خلاف وجدان انسانيش رفتارمىكرد. پس معلوم مىشود همه افراد انسانها يك وجدان انسانى دارند. آياغير از وجدان انسانى است كه هميشه حكم به عدالت مىكند، حكم بهاينكه حق هر كسى را بايد به او داد؟ كشتن آدم بىتقصير را وجدان بشر پنجهزار سال پيش بد مىدانسته، وجدان بشر امروز هم بد مىداند. بچهكشى راهمه افراد بشر در همه زمانها بد مىدانند. اگر بنا بشود كه حسن و قبح مطلقاامر نسبى باشد، مطلقا امر متغير باشد، بايد وجدان بشر هم مطلقا امر متغيرباشد يعنى هر زمانى وجدان بشر يكجور حكم بكند. البته اينسخن را كسى نگفته است. آنهائى هم كه اين را در فلسفهشان گفتهاند درعمل هرگز اينطور حرف نمىزنند. بر اساس فلسفهاى كه كمونيستها دارند درهمه چيز اصالت مادهاى هستند، هم در فلسفه و هم در اجتماع. مىگويندعوامل اقتصادى است كه همه چيز را از آن جمله وجدان بشر را مىسازدوجدان بشر هم تابع عوامل اقتصادى است. عوامل اقتصادى كه تغيير بكند،وجدان بشر هم تغيير مىكند. بر اساس اين حرف، وجدان ديگر معنى ندارد،انسانيت معنى ندارد. ولى اگر ما مطالعهاى در اطراف بشر بكنيم مىفهميم كهوجدان يك حقيقت ثابتى است در بشر در تمام زمانها، و اين مطلبى است كهقرآن آن را در آيات زيادى بيان فرموده است. در سوره «قيامه» مىفرمايد:«لا اقسم بيوم القيمة و لا اقسم بالنفس اللوامة» قسم نمىخورم به قيامت. اين «نه قسم به قيامت» مثل اين است كه قسم بخوريم «نه به جان تو». اين، تماممقام قسم است: قسم نمىخورم اما بدانيد كه مطلب در حد قسم است. وثانيا مىخواهد بگويد اينقدر مطلب من قطعى است كه حاضرم رويش قسمبخورم. مثل اينكه مىگوييم «نه به جان تو» مطلب اينطور است، من قسمنمىخورم اما مطلب اينطور است. در اينجا نفس ملامتگر را مرادف با قيامتقرار داده. قيامت روز رسيدگى است، روزى است كه محكمه عدل تشكيلمىشود، تنها محكمه عدلى كه مربوط به همه جهان است. در نفس انسانيك وضع الميزانى هست. خدا در نفس انسان هم همان ميزانى را كه درقيامت دارد خلق كرده است، «و السماء رفعها و وضع الميزان». «نه قسم بهقيامت» و «نه قسم به نفس ملامتگر»(نه قسم به وجدان، چون وجدان در بشر همان كارى را مىكند كه ميزان درقيامت مىكند). مىخواهد بگويد كه ما يك چنين هادى ملامتگرى به بشردادهايم كه دقيقا حقيقت را رسيدگى مىكند، حقيقت را مىفهمد. در جاىديگر مىفرمايد:«و الشمس و ضحيها و القمر اذا تليها و النهار اذا جليها و الليل اذا يغشيها والسماء و ما بنيها و الارض و ما طحيها و نفس و ما سويها فالهمها فجورها وتقويها» (3) در اينجا ده قسم رديف شده است. در هيچ جاى قرآن اينقدر قسم پشتسرهم نيامده است. علامت اهميت مطلب است. قسم به خورشيد و روشنائىقرص خورشيد... قسم به نفس انسان و آن اعتدالى كه در نفس انسان استخدا الهام كرده (به صورت يك الهام فطرى) به نفس انسان كار خوب و كاربدش را. يعنى با الهام الهى خوب و بد را مىفهمد و لازم نيست كه خوب وبد را معلم به انسان بياموزد وجدان انسان به انسان مىفهماند. آيه ديگرىاست كه مىفرمايد:«و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة» (4) ما به اين مردم وحى كرديم انجام دادن كارهاى خير را و بپا داشتن نماز رانفرمود: «و اوحينا اليهم ان افعلوا الخيرات و اقيموا الصلاة» كه ما وحىفرستاديم به مردم كه كار خوب انجام دهيد و نماز را بجا آوريد، بلكه فرمود:«و اوحينا اليهم فعل الخيرات»خود اين كار را وحى كرديم به آنها نه امر بهاين كار را. در ذيل آيه كريمه:«تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان» (5) حديثى نقل شده است كه مردى به نام «وابصه» آمد خدمت رسول اكرم وعرض كرد يا رسول الله! سؤالى دارم (البته بعد از نزول اين آيه بود).حضرت قبل از اينكه سؤالش را بگويد فرمود آيا راجع به اثم مىخواهىسؤال بكنى كه اثم يعنى چه؟ گفت بله يا رسول الله! فرمود كار بد هماناست كه دلت قبول نمىكند. خداوند به بشر دلى داده است كه با كارهاىخوب پيوند و با كارهاى بد بيگانگى دارد. و بعد با دو انگشت زد به سينهاشو فرمود: «استقت قلبك يا وابصه!» از قلب خودت سؤال بكن اى وابصه!همانطورى كه مىگويند از مجتهد استفتا كن، از او سؤال كن، فتواى دلت رابخواه كه دل هم يك مرجع تقليدى است. تقوا را از وجدانت بخواه. همينحديث است كه مثنوى آن را به شعر در آورده است: «گفت پيغمبر كهاستفتوا القلوب» استفتا كنيد از اين قلبها و از اين دلهاى خودتان. باز هم ما دراسلام چيزهائى پيدا مىكنيم كه دلالت مىكند بر اينكه اسلام براى وجدانانسان اصالت قائل شده است. حديثى است از رسول اكرم كه فرمود «الصدقطمانينة و الكذب ريبة» راستى يك اطمينانى به دل مىدهد و دروغ در دلايجاد شك مىكند. يك علاقهاى هست، يك رابطهاى هست كه دل انسانحرف راست را زود مىپذيرد ولى حرف دروغ را بدون اينكه قرينه بر دروغبودن آن داشته باشد، با ترديد قبولمىكند. باز همين را مولوى به شعر در آورده است: حديث راست آرام دل است راستيها دانه دام دل است هر يك از اين شعرها مافوق قيمت استاينقدر حكمتهاى عميق و پر ارزشى در شعر و ادبيات فارسى ما هست كهيك شعرش اينقدر ارزش دارد! در ادبيات دنيا نمىتوانيد پيدا كنيد كه درشش هفت قرن قبل مردى پيدا شده باشد كه جملهاى به اين پاكيزگى گفتهباشد. اما اينها ادبيات را از كجا گرفتهاند؟ از پيغمبر گرفتهاند ادبيات ما پراست از اينها و ليكن مىگويند ادبيات فارسى. راست استخيلى هم ارزشدارد اما بزرگانى مانند سعدى، حافظ، مولوى، سنائى و... كه دنيا را پر ازحكمت كردهاند، اين قابليت را داشتهاند كه شيفته اسلام بودهاند و اينها را ازاسلام گرفته و به قالب شيرين فارسى در آوردهاند حديثى است كه در كتبحديث ما هست، شيخ انصارى در رسائلش ذكر كرده و ظاهرا حديث نبوىاست. مىفرمايد: «ان على كل حق حقيقة و على كل صواب نور» (6) يعنى حق و باطل مثل هم نيستند، هر حقى يك حقيقتى دارد، يك باطنىدارد و بر روى هر حرف راستى يك نورى است، البته نورى كه دل انسان آنرا كشف مىكند. پس وجدان در وجود انسان حقيقتى است، واقعيتى استاما مساله اين است كه مىگويند وجدان تغيير مىكند. آيا اين سخن درست است؟ اينجا دو مطلب است كه بايد عرض بكنم: در اينكه وجدان انسان فى الجملهتغيير مىكند بحثى نيست اما اينكه تغيير مىكند يعنى چه؟ آيا خودش فىحد ذاته تغيير مىكند يا نه، مثل هر قوهاى از قوا تغيير مىكند، احيانا فاسدمىشود و خوب كار نمىكند مثل همه دستگاهها. هر دستگاهى آن وقت اثرخودش را مىبخشد كه سالم باشد، اگر مريض بشود خوب كار نمىكند. يكاتومبيل وقتى كه خراب شد ديگر خوب كار نمىكند. چشم مىبيند اما يكوقت هست كه ديگر چشم كار نمىكند و ديگر نمىبيند. آدم هم يك وقتمريض مىشود، چشمش زردى مىآورد دنيا را زرد مىبيند اما اين دليل ايننيست كه چشم در كار ديدش ثابت نيستيعنى انحراف پيدا مىكند و درحال انحراف كج مىبيند، يك چيز را دو چيز مىبيند همه چيز را سياهمىبيند. اين، با آن حرف خيلى فرق مىكند. حرف آنها اين است كه اساساوجدانها متغير است. قرآن اين حرف را نمىزند بلكه مىگويد وجدانها ثابتاست ولى ممكن است مريض بشوند. اگر مريض شد خوب كار نمىكند،عوضى كار مىكند. خيلى مطلب فرق مىكند، از زمين تا آسمان فرق مىكند.آيهاى كه در اول منبر خواندم همين مطلب را مىفرمايد: آيا آن كس كه كاربدش در نظرش خوب جلوه كرده است كار بد خويش را خوب مىبيند؟ قرآن قبول مىكند كه انسان گاهى كار بدش را خوب مىبيند،اما [اين سخن را] روى اين حساب نمىگويد كه وجدان ذاتا متغير است.مىخواهد بگويد كه وجدان مانند هر چيز ديگرى در هنگام سلامتخوبكار مىكند و در هنگام انحراف، عوضى. اين حديث را در باب امر به معروف و نهى از منكر نقل كردهاند و مكررشنيدهايد كه پيغمبر اكرم در حجة الوداع يا در يك حج عمره، آنگاه كه واردخانه كعبه شدند، آمدند كنار در، دست به چهار چوب در گذاشتند، يكدست به يك طرف در و يك دست به طرف ديگر و شروع كردند براى مردمصحبت كردن. صحبت هم راجع به آينده بود كه چنين مىشود، چنانمىشود. از آن جمله فرمودند زمانى خواهد آمد كه مردم امر به معروف ونهى از منكر نمىكنند. سلمان حاضر بود فرمود يا رسول الله! آيا چنين چيزىخواهد شد كه مردم ترك امر به معروف و نهى از منكر بكنند؟ فرمود بله،بالاتر هم مىشود، زمانى خواهد شد كه مردم امر به منكر كنند و نهى از معروف.باز بيشتر تعجب كرد. گفتيا رسول الله! چنين زمانىخواهد آمد كه مردم چنين كارى بكنند؟ فرمود از اين بالاتر هم خواهد شدگفت ديگر از اين بالاتر چيست؟ فرمود زمانى مىآيد كه مردم منكر رامعروف ببينند و معروف را منكر، يعنى وجدانشان اينطور فاسد و خرابمىشود، خوب را بد مىبينند و بد را خوب، به عبارت ديگر وجدان انسانمسخ مىشود، فطرت مسخ مىگردد. فطرت مسخشده را به تعبيراتگوناگون به ما گفتهاند. يك تعبيرش راجع به همين امر به معروف و نهى ازمنكر بود. تعبير ديگرى هم هست راجع به دل. در حديث است كه دل انساننقطه سفيدى است كه در وسط آن نقطه سياهى است انسان وقتى كه گناه كندآن نقطه سياه افزايش پيدا مىكند، هر چه بيشتر گناه كند، آن نقطه سياه بزرگترمىشود و ممكن است به جائى برسد كه تمام سفيدى دل را بگيرد وديگر جز سياهى در دل نباشد. اما اگر ديگر گناه نكند، توبه كند و كار خيرانجام دهد، به هر نسبت كه اين كار را بكند، سياهى دل كم و سفيدى آن زيادمىشود. در حديث دارد كه قلبها سه گونه است: يك قلب متلالىء و روشن،ديگر قلب سياه و سوم قلب منكوس يعنى وارونه. درباه قلب وارونه دارد كههمه چيز را عوضى مىبيند، خوب را بد و بد را خوب مىبيند. پس از نظر مادرست است كه وجدانها تغيير مىكند اما نه به آن معنى كه وجدان امرمتغيرى است و وضع ثابتى ندارد بلكه به معناى اينكه وجدان مانند هر قوهاز قواى روحانى و جسمانى انسان حالتسلامت دارد و حالت انحراف. درحال انحراف خوب كار نمىكند، عوضى كار مىكند. اما مطلب ديگر: امورىكه ما آنها را خوب مىدانيم بر دو قسم است: بعضى، بالذات خوب هستند وبرخى از جهت اينكه وسيله خوبها هستند، خوبند، چنانكه در امور بد،بعضى بالذات بد هستند و برخى از جهت اينكه مقدمه بدها مىباشند،بدند. گاهى ما چيزى را مىگوئيم خوب چون مقدمه يك خوب است، وچيزى را مىگوئيم بد چون مقدمه يك بد است. آنچه كه افكار مردمدربارهاش در محيطها و زمانهاى مختلف فرق مىكند و عوض مىشود خودخوب و بدها نيست، بلكه مقدمه آنها است. يعنى ممكن است قضاوتمردم در يك زمان اين باشد كه فلان چيز وسيله خوبى است براى فلان امرخوب، و در زمان ديگر عقيده مردم عوض بشود كه نه، اين وسيله، وسيلهبدى است. ولى قضاوت مردم درباره خود آن خوب يا بد عوض نمىشود.البته ممكن است بشراشتباه بكند اما اين، غير از اين است كه وجدانش تغيير كرده باشد. حالامثالى عرض مىكنم كه خود آنها ذكر مىكنند. مىگويند در ميان بعضى اقوامحجاب خوب است و بىحجابى بد، و در ميان اقوام ديگرى بىحجابىخوب است و حجاب بد، پس معلوم مىشود كه اين خوبيها و بديها يك امرثابتى نيست. در پاسخ بايد گفت موضوع اين است كه نبايد مساله را روىحجاب و بىحجابى آورد. چيزى كه در فطرت بشر است، مساله عفت استيعنى خداوند انسان را و مخصوصا زن را طورى آفريده كه به حقوقخانوادگى احترام بگذارد. در وجدان هر زنى هست كه به شوهر خودشخيانت نكند. در وجدان هر مردى هم هست كه به زن ديگرى خيانت نكند.من هميشه اينطور مىگويم كه زن به مرد خيانت نكند و مرد به زن ديگرى،چون در خيانت كه برگشتش به نسل است، مرد يك حساب دارد و زنحساب ديگرى. زن نسلش چه از راه مشروع باشد و چه از راه نامشروع، نسلخودش است، برايش محرز است كه اين بچه، بچه اوست ولى مرد است كهدر متن خلقتيك حالت غيرتى به او داده شده است كه هميشه زنش رامراقبت بكند براى اينكه نسلى كه متولد مىگردد، روشن باشد كه واقعا نسلخودش است. چيزى كه در وجدان هر مرد و زنى هست مساله عفت استولى چيزهائى هست كه مقدمه و وسيله آن استيعنى آن كسى كه مىگويدحجاب خوب است آيا مىخواهد بگويد كه حجاب خودش از آن نظر كهحجاب استخوب است قطع نظر از عفت؟ و اگر زن حجاب داشته باشدخوب است و لو اينكه اين زنصد درجه بىعفتتر باشد از وقتى كه بىحجاب بود؟ آيا آن كسى كهمىگويد حجاب خوب است، از اين نظر مىگويد كه حجاب را مقدمه وحافظ و نگهبان خوبى براى عفت مىداند؟ اگر به كسى كه مىگويد حجاببد است بگوئى آيا عفت بد است؟ مىگويد نه. همان فاسدترين و بىعفتترينزنان دنيا هم معتقدند كه بىعفتى بد است منتهى وقتى كه بگوئى چرااين كار را مىكنى؟ مىگويد ديگران هم همينطورند منتها كارهاى ديگران رانمىبينند و اعمال مرا مىبينند. چرا كمونيستها نتوانستند با اشتراك جنسى وبه اصطلاح با كمونيزم جنسى پيش بروند؟ ابتدا اين كار را كردند ولى چونديدند اين امر بر خلاف فطرت و وجدان بشر است، اين موضوع را از سال1936 به كلى كنار گذاشتند و گفتند شركت فقط در مال است موضوع زن وناموس بايد احترامش محفوظ بماند. مثالى ذكر مىكنم: اگر گفته شود: زمانىبود كه مردم توصيه مىكردند به قناعت، و در آن زمان قناعتخيلى خوببود اما حالا مردم توصيه به قناعت نمىكنند و مىگويند قناعت بد است،قديم قناعتخوب بود حالا بد است، جواب اين است كه مقصود از قناعتچيست؟ اصلا قناعتيعنى چه؟ قناعت نقطه مقابل طمع است «عز من قنعو ذل من طمع» (7) قانع باش به آنچه كه خود دارى و دست طمع و ذلتپيش ديگرى دراز مكن.اين كارديروز خوب بود،امروز هم خوب است. اينها خيال مىكنند درقديم كه مىگفتند «قناعت»، يعنى به كم بساز، كمى از مال حلال را بگير ومابقى را به دريا بريز. نه، قناعت نقطه مقابل طمع است. مىگويد به مالخودت بساز و به مال ديگرى چشم نداشته باش. وجدان انسانيت در تمامزمانها اينطور حكم مىكرده است كه شخص خودش را خوار و ذليل نكند. يااينكه مىگويند ترك دنيا در گذشته خوب بود و حالا بد است در پاسخ بايدگفت آن ترك دنيائى كه بد است ديروز هم بد بود و آن ترك دنيائى كه خوببود، امروز هم خوب است. اگر مقصود از ترك دنيا تنبلى كردن غارنشينى و ازهمه مردم بريدن باشد، در گذشته بد بود، امروز هم بد است قرآن مىفرمايد:«و رهبانية ابتدعوها» (8) رهبانيت، بدعت بود. رهبانيت را ما به مردم تعليمنداديم، در زمان عيسى هم نبود، از پيش خود درآوردند. و اگر مقصود از تركدنيا، ترك دنياپرستى باشد، الآن هم خوب است. تمام چيزهائى كهمىگويند قضاوت مردم در مورد آنها در زمانهاى مختلف فرق مىكند، مربوطبه خوب و بدهاى واقعى نيست، مربوط به وسائل خوب و بد است.قضاوت مردم درباره وسائل خوب و بد عوض مىشود ولى درباره خوب وبد عوض نمىشود. يكى ديگر از مثالهائى كه اينها ذكر مىكنند، مربوط بهتعدد زوجات است.گويند تعدد زوجات در قديم خوب بود و حالا بد است.در جواب بايد گفت اگر هدف از تعدد زوجات هوسرانى باشد، در قديمخوب نبود حالا هم بد است. اما اگر تعددزوجات در واقع چارهجوئى باشد، در گذشته خوب بود و حالا هم خوباست. با آن شرايطى كه دارد هميشه خوب است. اگر آن شرايط نباشد، آنوقت بد بود، حالا هم بد است. اين، مطلبى بود كه مىخواستم به عنوان تتمهبحث نسبيت اخلاق گفته باشم.
1- سوره فاطر، آيه 8 2- سوره قيامت، آيه 2: لا اقسم بالنفس اللوامة 3- سوره شمس، آيات 1 تا 8. 4- سوره انبياء، آيه 73 5- سوره مائده، آيه2 6- كافى، ج 2، ص 54 7- غررالحكم، ج 2، ص 528 8- سوره حديد، آيه 27