جلسه بيست و پنجم

«وجدان و مساله نسبيت اخلاق‏»

«ا فمن زين له سوء عمله فرءاه حسنا». (1) امشب قصد داشتم به مناسبت بحثى كه راجع به مقتضيات زمان‏داشتم بحثى را كه مربوط به فلسفه تاريخ است عنوان كنم. آن بحث اين است‏كه آيا عواملى كه سبب سعادت بشر مى‏گردد، در هر زمان فرق مى‏كند يعنى‏اين عوامل نو و كهنه مى‏شود يا ممكن است‏يك سلسله عوامل ثابت وجودداشته باشد كه در هر زمانى سبب سعادت بشر گردد؟ البته اين مطلب‏احتياج به توضيح و تفسير دارد اما نظر به اينكه بحثى كه در چند شب قبل‏راجع به نسبيت اخلاق كرديم، قسمتى از آن را لازم نديدم كه تعقيب بكنيم‏ولى دوستان اظهار كردند كه تتمه آن مطلب را عرض بكنم، امشب را دراطراف آن بحث مى‏كنم: دليل كسانى كه قائل به نسبيت اخلاق بودند رااينطور ذكر كرديم كه اصولا پايه اخلاق بر حسن و قبح عقلى گذاشته شده‏است، بر اينكه عقل بشر كارهائى را خوب و كارهائى را زشت‏مى‏داند. كارهاى خوب را مى‏گويند اخلاق حسنه و كارهاى زشت رامى‏گويند اخلاق رذيله. آن وقت مى‏گفتند فكر بشر درباره اين حسن و قبح درزمانهاى مختلف عوض مى‏شود، پس قهرا پايه اخلاق، ثابت و عمومى‏نيست، يك چيز ممكن است در محيطى اخلاق خوب شمرده شود و همان‏چيز در جاى ديگر اخلاق بد شمرده شود. در جواب اينطور گفتيم كه اين‏استدلال دو پايه دارد. يكى اينكه پايه اخلاق حسن و قبح است و ديگر اينكه‏حسن و قبح يك امر نسبى است. به قول منطق، صغرائى دارد و كبرائى، وقهرا از صغرى، كبرى نتيجه گرفته مى‏شود. صغراى اين استدلال اين است كه‏اخلاق بر پايه حسن و قبح استوار شده است و حسن و قبح يك امر نسبى‏است، و كبراى آن اينست كه اخلاق بر پايه امر نسبى قرار داده شده است وچيزى كه بر پايه امر نسبى قرار داده شود نسبى است، پس اخلاق نسبى‏است. ما راجع به پايه اول اين نظريه يعنى اخلاق بر اساس حسن و قبح‏است، صحبت كرديم و گفتيم اين سخن اصلا درست نيست. اخلاق‏سقراطى اينطور است. سقراط يكى از معلمين اخلاق است و يك مكتب‏اخلاقى مخصوص به خود دارد. اين فيلسوف يونانى پايه اخلاق خودش رابر حسن و قبح نهاده است. اما اخلاق اسلامى تكيه‏اش بر حسن و قبح‏نيست. پس اين ايراد اگر وارد باشد بر اخلاق سقراطى وارد است. رفقا ودوستان علاقمند بودند كه ركن دوم اين استدلال را هم بحث كنيم كه آياواقعا حسن و قبح يك امر نسبى است‏يا نه؟ آن شب اجمالا عرض كرديم كه‏اين حرف هم درست نيست كه‏حسن و قبح يك امر نسبى است، ولى تفسيرى براى آن ذكر نشد. اكنون‏عرض مى‏كنم كه آن چيزى كه اساس حسن و قبح است، امر نسبى نيست‏بگذاريد ما اين مطلب را از جاى ديگر شروع كنيم تا روشنتر بشود. شماكلمه وجدان را شنيده‏ايد. (بجاى اينكه بحث را روى حسن و قبح بياوريم‏روى كلمه وجدان مى‏آوريم) مى‏بينيد افراد مى‏گويند: وجدانا فلان مطلب‏اين است، تو و وجدانت اين مطلب اينطور است‏يا نه؟ يا مى‏گوئيم يك‏قاضى باوجدان اينگونه قضاوت مى‏كند. اين وجدان چيست؟ آيا وجدانهاهم متغيرند، در هر زمانى وجدانها يكجور حكم مى‏كنند، وجدان مردم اين‏عصر با وجدان مردم ده سال يا يك قرن پيش متفاوت است؟ آيا همينطور كه‏رنگ لباس مردم، وسايل حمل و نقل مردم، وسايل روشنائى مردم تغييركرده است و مى‏كند وجدانهاى مردم هم تغيير مى‏كند؟ هر كسى در خودش‏يك احساسى دارد و آن احساس اين است كه قوه‏اى در وجود او است كه‏مى‏تواند حتى عليه خود او قضاوت بكند. اين قوه، همان وجدان است.مى‏گويند «كانت‏» فيلسوف معروف آلمانى كه از مشاهير فيلسوفان جهان‏است جمله‏اى دارد كه اين جمله را بر سنگ قبر او نوشته‏اند. مى‏گويند: «دوچيز است كه اعجاب آدمى را برمى‏انگيزد يكى آسمان پرستاره‏اى كه بالاى‏سر ما قرار دارد كه هر چه بيشتر در اين آسمان مطالعه شده عظمت بيشترى‏پيدا كرده است، و يكى هم وجدان كه در دل آدمى قرار دارد». عرض شد كه‏انسان گاهى حتى عليه خودش‏قضاوت مى‏كند يعنى هنگامى كه بين او و شخص ديگرى در موضوعى‏اختلاف است، ممكن است كه در عمل به سخن آن شخص تن ندهد و حق‏او را پايمال كند اما همينكه در كارى كه كرده است فكر مى‏كند مى‏بيند كه دراندرونش قوه‏اى است كه او را ملامت مى‏كند يعنى مى‏بيند كه خودش پيش‏خودش شرمنده است. اين چه حسابى است كه گاهى انسان پيش خودش‏شرمنده است؟ مى‏گويند بچه باهوشى داخل اطاق خلوتى شد. ديد يك‏گلابى در آنجا هست. آمد بيرون و گلابى را نخورد. يكى پرسيد در اطاق كسى‏بود؟ گفت نه. گفت پس چرا گلابى را نخوردى؟ گفت‏خودم كه بودم. اين،حساب وجدان است. قرآن وجدان را تعبير مى‏فرمايد به «النفس اللوامة‏» (2) نفس ملامتگر كه صاحبش را ملامت مى‏كند. يعنى قوه‏اى در وجود انسان‏هست كه وقتى انسان كارى را انجام مى‏دهد با خود انسان حرف مى‏زند و اورا ملامت مى‏كند: اى دل غافل چرا من چنين كارى را مرتكب شدم، عجب‏كار بدى كردم! روى من سياه است و از اين حرفها. حالا آيا مى‏شود گفت بشرصاحب چنين قوه‏اى نيست؟ بالضروره هست. تمام مردم دنيا از وجدان‏حرف مى‏زنند. (حتى همان كسانى كه به خدا معتقد نيستند، نمى‏تواننددرباره خودشان اين سخن را بگويند كه ما نسبت به حقيقه هيچ شيفتگى‏نداريم.) مى‏گويند طرفدار حقيقت هستيم و لو بر ضرر خودمان باشد. چون‏ما انسانيم، انصاف‏داريم و به حقيقت اعتراف مى‏كنيم. اسم اين را انسانيت مى‏گذارند انسانيت‏ايجاب مى‏كند كه ما طرفدار مظلوم باشيم. اينجور كلمات حتى در بين‏ماديين و كمونيستها نيز هست. وجدان يا انسانيت قوه‏اى است در انسان كه‏روى حق و حقيقت تكيه مى‏كند يعنى اگر در يك جا ديديد كه حق با ديگرى‏است، انصاف مى‏دهيد و مى‏گوييد حق با تو است و من بيخود مى‏گويم.اين، در بشر امروز وجود دارد، در بشر يك قرن پيش هم وجود داشته است،در بشر ده قرن و صد قرن قبل هم وجود داشته است. ما كه ستمگرهاى دنيارا ملامت مى‏كنيم ستمگر امروز را ملامت مى‏كنيم، ستمگر ده قرن پيش وصد قرن قبل را هم ملامت مى‏كنيم براى اينكه مى‏گوئيم او آدم بى‏وجدانى‏بوده است‏يعنى آدمى بوده كه بر خلاف وجدان انسانى خودش رفتارمى‏كرده است. چنگيز آدم بدى بود يعنى بر خلاف وجدان انسانى خودش‏رفتار مى‏كرد، سزار آدم بدى بود يعنى بر خلاف وجدان انسانيش رفتارمى‏كرد. پس معلوم مى‏شود همه افراد انسانها يك وجدان انسانى دارند. آياغير از وجدان انسانى است كه هميشه حكم به عدالت مى‏كند، حكم به‏اينكه حق هر كسى را بايد به او داد؟ كشتن آدم بى‏تقصير را وجدان بشر پنج‏هزار سال پيش بد مى‏دانسته، وجدان بشر امروز هم بد مى‏داند. بچه‏كشى راهمه افراد بشر در همه زمانها بد مى‏دانند. اگر بنا بشود كه حسن و قبح مطلقاامر نسبى باشد، مطلقا امر متغير باشد، بايد وجدان بشر هم مطلقا امر متغيرباشد يعنى هر زمانى وجدان بشر يكجور حكم بكند. البته اين‏سخن را كسى نگفته است. آنهائى هم كه اين را در فلسفه‏شان گفته‏اند درعمل هرگز اينطور حرف نمى‏زنند. بر اساس فلسفه‏اى كه كمونيستها دارند درهمه چيز اصالت ماده‏اى هستند، هم در فلسفه و هم در اجتماع. مى‏گويندعوامل اقتصادى است كه همه چيز را از آن جمله وجدان بشر را مى‏سازدوجدان بشر هم تابع عوامل اقتصادى است. عوامل اقتصادى كه تغيير بكند،وجدان بشر هم تغيير مى‏كند. بر اساس اين حرف، وجدان ديگر معنى ندارد،انسانيت معنى ندارد. ولى اگر ما مطالعه‏اى در اطراف بشر بكنيم مى‏فهميم كه‏وجدان يك حقيقت ثابتى است در بشر در تمام زمانها، و اين مطلبى است كه‏قرآن آن را در آيات زيادى بيان فرموده است. در سوره «قيامه‏» مى‏فرمايد:«لا اقسم بيوم القيمة و لا اقسم بالنفس اللوامة‏» قسم نمى‏خورم به قيامت. اين «نه قسم به قيامت‏» مثل اين است كه قسم بخوريم «نه به جان تو». اين، تمام‏مقام قسم است: قسم نمى‏خورم اما بدانيد كه مطلب در حد قسم است. وثانيا مى‏خواهد بگويد اينقدر مطلب من قطعى است كه حاضرم رويش قسم‏بخورم. مثل اينكه مى‏گوييم «نه به جان تو» مطلب اينطور است، من قسم‏نمى‏خورم اما مطلب اينطور است. در اينجا نفس ملامتگر را مرادف با قيامت‏قرار داده. قيامت روز رسيدگى است، روزى است كه محكمه عدل تشكيل‏مى‏شود، تنها محكمه عدلى كه مربوط به همه جهان است. در نفس انسان‏يك وضع الميزانى هست. خدا در نفس انسان هم همان ميزانى را كه درقيامت دارد خلق كرده است، «و السماء رفعها و وضع الميزان‏». «نه قسم به‏قيامت‏» و «نه قسم به نفس ملامتگر»(نه قسم به وجدان، چون وجدان در بشر همان كارى را مى‏كند كه ميزان درقيامت مى‏كند). مى‏خواهد بگويد كه ما يك چنين هادى ملامتگرى به بشرداده‏ايم كه دقيقا حقيقت را رسيدگى مى‏كند، حقيقت را مى‏فهمد. در جاى‏ديگر مى‏فرمايد:«و الشمس و ضحيها و القمر اذا تليها و النهار اذا جليها و الليل اذا يغشيها والسماء و ما بنيها و الارض و ما طحيها و نفس و ما سويها فالهمها فجورها وتقويها» (3) در اينجا ده قسم رديف شده است. در هيچ جاى قرآن اينقدر قسم پشت‏سرهم نيامده است. علامت اهميت مطلب است. قسم به خورشيد و روشنائى‏قرص خورشيد... قسم به نفس انسان و آن اعتدالى كه در نفس انسان است‏خدا الهام كرده (به صورت يك الهام فطرى) به نفس انسان كار خوب و كاربدش را. يعنى با الهام الهى خوب و بد را مى‏فهمد و لازم نيست كه خوب وبد را معلم به انسان بياموزد وجدان انسان به انسان مى‏فهماند. آيه ديگرى‏است كه مى‏فرمايد:«و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة‏» (4) ما به اين مردم وحى كرديم انجام دادن كارهاى خير را و بپا داشتن نماز رانفرمود: «و اوحينا اليهم ان افعلوا الخيرات و اقيموا الصلاة‏» كه ما وحى‏فرستاديم به مردم كه كار خوب انجام دهيد و نماز را بجا آوريد، بلكه فرمود:«و اوحينا اليهم فعل الخيرات‏»خود اين كار را وحى كرديم به آنها نه امر به‏اين كار را. در ذيل آيه كريمه:«تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان‏» (5) حديثى نقل شده است كه مردى به نام «وابصه‏» آمد خدمت رسول اكرم وعرض كرد يا رسول الله! سؤالى دارم (البته بعد از نزول اين آيه بود).حضرت قبل از اينكه سؤالش را بگويد فرمود آيا راجع به اثم مى‏خواهى‏سؤال بكنى كه اثم يعنى چه؟ گفت بله يا رسول الله! فرمود كار بد همان‏است كه دلت قبول نمى‏كند. خداوند به بشر دلى داده است كه با كارهاى‏خوب پيوند و با كارهاى بد بيگانگى دارد. و بعد با دو انگشت زد به سينه‏اش‏و فرمود: «استقت قلبك يا وابصه!» از قلب خودت سؤال بكن اى وابصه!همانطورى كه مى‏گويند از مجتهد استفتا كن، از او سؤال كن، فتواى دلت رابخواه كه دل هم يك مرجع تقليدى است. تقوا را از وجدانت بخواه. همين‏حديث است كه مثنوى آن را به شعر در آورده است: «گفت پيغمبر كه‏استفتوا القلوب‏» استفتا كنيد از اين قلبها و از اين دلهاى خودتان. باز هم ما دراسلام چيزهائى پيدا مى‏كنيم كه دلالت مى‏كند بر اينكه اسلام براى وجدان‏انسان اصالت قائل شده است. حديثى است از رسول اكرم كه فرمود «الصدق‏طمانينة و الكذب ريبة‏» راستى يك اطمينانى به دل مى‏دهد و دروغ در دل‏ايجاد شك مى‏كند. يك علاقه‏اى هست، يك رابطه‏اى هست كه دل انسان‏حرف راست را زود مى‏پذيرد ولى حرف دروغ را بدون اينكه قرينه بر دروغ‏بودن آن داشته باشد، با ترديد قبول‏مى‏كند. باز همين را مولوى به شعر در آورده است: حديث راست آرام دل است راستيها دانه دام دل است هر يك از اين شعرها مافوق قيمت است‏اينقدر حكمتهاى عميق و پر ارزشى در شعر و ادبيات فارسى ما هست كه‏يك شعرش اينقدر ارزش دارد! در ادبيات دنيا نمى‏توانيد پيدا كنيد كه درشش هفت قرن قبل مردى پيدا شده باشد كه جمله‏اى به اين پاكيزگى گفته‏باشد. اما اينها ادبيات را از كجا گرفته‏اند؟ از پيغمبر گرفته‏اند ادبيات ما پراست از اينها و ليكن مى‏گويند ادبيات فارسى. راست است‏خيلى هم ارزش‏دارد اما بزرگانى مانند سعدى، حافظ، مولوى، سنائى و... كه دنيا را پر ازحكمت كرده‏اند، اين قابليت را داشته‏اند كه شيفته اسلام بوده‏اند و اينها را ازاسلام گرفته و به قالب شيرين فارسى در آورده‏اند حديثى است كه در كتب‏حديث ما هست، شيخ انصارى در رسائلش ذكر كرده و ظاهرا حديث نبوى‏است. مى‏فرمايد: «ان على كل حق حقيقة و على كل صواب نور» (6) يعنى حق و باطل مثل هم نيستند، هر حقى يك حقيقتى دارد، يك باطنى‏دارد و بر روى هر حرف راستى يك نورى است، البته نورى كه دل انسان آن‏را كشف مى‏كند. پس وجدان در وجود انسان حقيقتى است، واقعيتى است‏اما مساله اين است كه مى‏گويند وجدان تغيير مى‏كند. آيا اين سخن درست است؟ اينجا دو مطلب است كه بايد عرض بكنم: در اينكه وجدان انسان فى الجمله‏تغيير مى‏كند بحثى نيست اما اينكه تغيير مى‏كند يعنى چه؟ آيا خودش فى‏حد ذاته تغيير مى‏كند يا نه، مثل هر قوه‏اى از قوا تغيير مى‏كند، احيانا فاسدمى‏شود و خوب كار نمى‏كند مثل همه دستگاهها. هر دستگاهى آن وقت اثرخودش را مى‏بخشد كه سالم باشد، اگر مريض بشود خوب كار نمى‏كند. يك‏اتومبيل وقتى كه خراب شد ديگر خوب كار نمى‏كند. چشم مى‏بيند اما يك‏وقت هست كه ديگر چشم كار نمى‏كند و ديگر نمى‏بيند. آدم هم يك وقت‏مريض مى‏شود، چشمش زردى مى‏آورد دنيا را زرد مى‏بيند اما اين دليل اين‏نيست كه چشم در كار ديدش ثابت نيست‏يعنى انحراف پيدا مى‏كند و درحال انحراف كج مى‏بيند، يك چيز را دو چيز مى‏بيند همه چيز را سياه‏مى‏بيند. اين، با آن حرف خيلى فرق مى‏كند. حرف آنها اين است كه اساساوجدانها متغير است. قرآن اين حرف را نمى‏زند بلكه مى‏گويد وجدانها ثابت‏است ولى ممكن است مريض بشوند. اگر مريض شد خوب كار نمى‏كند،عوضى كار مى‏كند. خيلى مطلب فرق مى‏كند، از زمين تا آسمان فرق مى‏كند.آيه‏اى كه در اول منبر خواندم همين مطلب را مى‏فرمايد: آيا آن كس كه كاربدش در نظرش خوب جلوه كرده است كار بد خويش را خوب مى‏بيند؟ قرآن قبول مى‏كند كه انسان گاهى كار بدش را خوب مى‏بيند،اما [اين سخن را] روى اين حساب نمى‏گويد كه وجدان ذاتا متغير است.مى‏خواهد بگويد كه وجدان مانند هر چيز ديگرى در هنگام سلامت‏خوب‏كار مى‏كند و در هنگام انحراف، عوضى. اين حديث را در باب امر به معروف و نهى از منكر نقل كرده‏اند و مكررشنيده‏ايد كه پيغمبر اكرم در حجة الوداع يا در يك حج عمره، آنگاه كه واردخانه كعبه شدند، آمدند كنار در، دست به چهار چوب در گذاشتند، يك‏دست به يك طرف در و يك دست به طرف ديگر و شروع كردند براى مردم‏صحبت كردن. صحبت هم راجع به آينده بود كه چنين مى‏شود، چنان‏مى‏شود. از آن جمله فرمودند زمانى خواهد آمد كه مردم امر به معروف ونهى از منكر نمى‏كنند. سلمان حاضر بود فرمود يا رسول الله! آيا چنين چيزى‏خواهد شد كه مردم ترك امر به معروف و نهى از منكر بكنند؟ فرمود بله،بالاتر هم مى‏شود، زمانى خواهد شد كه مردم امر به منكر كنند و نهى از معروف.باز بيشتر تعجب كرد. گفت‏يا رسول الله! چنين زمانى‏خواهد آمد كه مردم چنين كارى بكنند؟ فرمود از اين بالاتر هم خواهد شدگفت ديگر از اين بالاتر چيست؟ فرمود زمانى مى‏آيد كه مردم منكر رامعروف ببينند و معروف را منكر، يعنى وجدانشان اينطور فاسد و خراب‏مى‏شود، خوب را بد مى‏بينند و بد را خوب، به عبارت ديگر وجدان انسان‏مسخ مى‏شود، فطرت مسخ مى‏گردد. فطرت مسخ‏شده را به تعبيرات‏گوناگون به ما گفته‏اند. يك تعبيرش راجع به همين امر به معروف و نهى ازمنكر بود. تعبير ديگرى هم هست راجع به دل. در حديث است كه دل انسان‏نقطه سفيدى است كه در وسط آن نقطه سياهى است انسان وقتى كه گناه كندآن نقطه سياه افزايش پيدا مى‏كند، هر چه بيشتر گناه كند، آن نقطه سياه بزرگترمى‏شود و ممكن است به جائى برسد كه تمام سفيدى دل را بگيرد وديگر جز سياهى در دل نباشد. اما اگر ديگر گناه نكند، توبه كند و كار خيرانجام دهد، به هر نسبت كه اين كار را بكند، سياهى دل كم و سفيدى آن زيادمى‏شود. در حديث دارد كه قلبها سه گونه است: يك قلب متلالى‏ء و روشن،ديگر قلب سياه و سوم قلب منكوس يعنى وارونه. درباه قلب وارونه دارد كه‏همه چيز را عوضى مى‏بيند، خوب را بد و بد را خوب مى‏بيند. پس از نظر مادرست است كه وجدانها تغيير مى‏كند اما نه به آن معنى كه وجدان امرمتغيرى است و وضع ثابتى ندارد بلكه به معناى اينكه وجدان مانند هر قوه‏از قواى روحانى و جسمانى انسان حالت‏سلامت دارد و حالت انحراف. درحال انحراف خوب كار نمى‏كند، عوضى كار مى‏كند. اما مطلب ديگر: امورى‏كه ما آنها را خوب مى‏دانيم بر دو قسم است: بعضى، بالذات خوب هستند وبرخى از جهت اينكه وسيله خوبها هستند، خوبند، چنانكه در امور بد،بعضى بالذات بد هستند و برخى از جهت اينكه مقدمه بدها مى‏باشند،بدند. گاهى ما چيزى را مى‏گوئيم خوب چون مقدمه يك خوب است، وچيزى را مى‏گوئيم بد چون مقدمه يك بد است. آنچه كه افكار مردم‏درباره‏اش در محيطها و زمانهاى مختلف فرق مى‏كند و عوض مى‏شود خودخوب و بدها نيست، بلكه مقدمه آنها است. يعنى ممكن است قضاوت‏مردم در يك زمان اين باشد كه فلان چيز وسيله خوبى است براى فلان امرخوب، و در زمان ديگر عقيده مردم عوض بشود كه نه، اين وسيله، وسيله‏بدى است. ولى قضاوت مردم درباره خود آن خوب يا بد عوض نمى‏شود.البته ممكن است بشراشتباه بكند اما اين، غير از اين است كه وجدانش تغيير كرده باشد. حالامثالى عرض مى‏كنم كه خود آنها ذكر مى‏كنند. مى‏گويند در ميان بعضى اقوام‏حجاب خوب است و بى‏حجابى بد، و در ميان اقوام ديگرى بى‏حجابى‏خوب است و حجاب بد، پس معلوم مى‏شود كه اين خوبيها و بديها يك امرثابتى نيست. در پاسخ بايد گفت موضوع اين است كه نبايد مساله را روى‏حجاب و بى‏حجابى آورد. چيزى كه در فطرت بشر است، مساله عفت است‏يعنى خداوند انسان را و مخصوصا زن را طورى آفريده كه به حقوق‏خانوادگى احترام بگذارد. در وجدان هر زنى هست كه به شوهر خودش‏خيانت نكند. در وجدان هر مردى هم هست كه به زن ديگرى خيانت نكند.من هميشه اينطور مى‏گويم كه زن به مرد خيانت نكند و مرد به زن ديگرى،چون در خيانت كه برگشتش به نسل است، مرد يك حساب دارد و زن‏حساب ديگرى. زن نسلش چه از راه مشروع باشد و چه از راه نامشروع، نسل‏خودش است، برايش محرز است كه اين بچه، بچه اوست ولى مرد است كه‏در متن خلقت‏يك حالت غيرتى به او داده شده است كه هميشه زنش رامراقبت بكند براى اينكه نسلى كه متولد مى‏گردد، روشن باشد كه واقعا نسل‏خودش است. چيزى كه در وجدان هر مرد و زنى هست مساله عفت است‏ولى چيزهائى هست كه مقدمه و وسيله آن است‏يعنى آن كسى كه مى‏گويدحجاب خوب است آيا مى‏خواهد بگويد كه حجاب خودش از آن نظر كه‏حجاب است‏خوب است قطع نظر از عفت؟ و اگر زن حجاب داشته باشدخوب است و لو اينكه اين زن‏صد درجه بى‏عفت‏تر باشد از وقتى كه بى‏حجاب بود؟ آيا آن كسى كه‏مى‏گويد حجاب خوب است، از اين نظر مى‏گويد كه حجاب را مقدمه وحافظ و نگهبان خوبى براى عفت مى‏داند؟ اگر به كسى كه مى‏گويد حجاب‏بد است بگوئى آيا عفت بد است؟ مى‏گويد نه. همان فاسدترين و بى‏عفت‏ترين‏زنان دنيا هم معتقدند كه بى‏عفتى بد است منتهى وقتى كه بگوئى چرااين كار را مى‏كنى؟ مى‏گويد ديگران هم همينطورند منتها كارهاى ديگران رانمى‏بينند و اعمال مرا مى‏بينند. چرا كمونيستها نتوانستند با اشتراك جنسى وبه اصطلاح با كمونيزم جنسى پيش بروند؟ ابتدا اين كار را كردند ولى چون‏ديدند اين امر بر خلاف فطرت و وجدان بشر است، اين موضوع را از سال‏1936 به كلى كنار گذاشتند و گفتند شركت فقط در مال است موضوع زن وناموس بايد احترامش محفوظ بماند. مثالى ذكر مى‏كنم: اگر گفته شود: زمانى‏بود كه مردم توصيه مى‏كردند به قناعت، و در آن زمان قناعت‏خيلى خوب‏بود اما حالا مردم توصيه به قناعت نمى‏كنند و مى‏گويند قناعت بد است،قديم قناعت‏خوب بود حالا بد است، جواب اين است كه مقصود از قناعت‏چيست؟ اصلا قناعت‏يعنى چه؟ قناعت نقطه مقابل طمع است «عز من قنع‏و ذل من طمع‏» (7) قانع باش به آنچه كه خود دارى و دست طمع و ذلت‏پيش ديگرى دراز مكن.اين كارديروز خوب بود،امروز هم خوب است. اينها خيال مى‏كنند درقديم كه مى‏گفتند «قناعت‏»، يعنى به كم بساز، كمى از مال حلال را بگير ومابقى را به دريا بريز. نه، قناعت نقطه مقابل طمع است. مى‏گويد به مال‏خودت بساز و به مال ديگرى چشم نداشته باش. وجدان انسانيت در تمام‏زمانها اينطور حكم مى‏كرده است كه شخص خودش را خوار و ذليل نكند. يااينكه مى‏گويند ترك دنيا در گذشته خوب بود و حالا بد است در پاسخ بايدگفت آن ترك دنيائى كه بد است ديروز هم بد بود و آن ترك دنيائى كه خوب‏بود، امروز هم خوب است. اگر مقصود از ترك دنيا تنبلى كردن غارنشينى و ازهمه مردم بريدن باشد، در گذشته بد بود، امروز هم بد است قرآن مى‏فرمايد:«و رهبانية ابتدعوها» (8) رهبانيت، بدعت بود. رهبانيت را ما به مردم تعليم‏نداديم، در زمان عيسى هم نبود، از پيش خود درآوردند. و اگر مقصود از ترك‏دنيا، ترك دنياپرستى باشد، الآن هم خوب است. تمام چيزهائى كه‏مى‏گويند قضاوت مردم در مورد آنها در زمانهاى مختلف فرق مى‏كند، مربوطبه خوب و بدهاى واقعى نيست، مربوط به وسائل خوب و بد است.قضاوت مردم درباره وسائل خوب و بد عوض مى‏شود ولى درباره خوب وبد عوض نمى‏شود. يكى ديگر از مثالهائى كه اينها ذكر مى‏كنند، مربوط به‏تعدد زوجات است.گويند تعدد زوجات در قديم خوب بود و حالا بد است.در جواب بايد گفت اگر هدف از تعدد زوجات هوسرانى باشد، در قديم‏خوب نبود حالا هم بد است. اما اگر تعددزوجات در واقع چاره‏جوئى باشد، در گذشته خوب بود و حالا هم خوب‏است. با آن شرايطى كه دارد هميشه خوب است. اگر آن شرايط نباشد، آن‏وقت بد بود، حالا هم بد است. اين، مطلبى بود كه مى‏خواستم به عنوان تتمه‏بحث نسبيت اخلاق گفته باشم.

پى‏نوشتها

1- سوره فاطر، آيه 8 2- سوره قيامت، آيه 2: لا اقسم بالنفس اللوامة 3- سوره شمس، آيات 1 تا 8. 4- سوره انبياء، آيه 73 5- سوره مائده، آيه‏2 6- كافى، ج 2، ص 54 7- غررالحكم، ج 2، ص 528 8- سوره حديد، آيه 27