جلسه بيست و سوم

«مساله نسخ و خاتميت‏»

«ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين‏» (1) . يكى از مباحث بسيار اساسى مقتضيات زمان، مساله نسخ و خاتميت‏است. در اينجا دو مطلب است. يكى اينكه نسخ احكام خداى تبارك وتعالى روى چه حسابى است. معناى نسخ اين است كه حكمى را وضع‏بكنند و بعد آن حكم را برداشته به جاى آن، حكم ديگرى بگذارند. افرادبشر در قوانينى كه وضع مى‏كنند ناسخ و منسوخ زياد دارند، و اين، براى‏افراد بشر مانعى ندارد زيرا ممكن است قانونى را وضع بكنند، بعد از مدتى‏به اشتباه خودشان پى ببرند و آن قانون را اصلاح يا عوض بكنند. ولى‏قانونى كه از طرف خدا وضع مى‏شود چطور؟ درباره خدا هيچ تصورنمى‏رود كه قانونى را خدا به وسيله يكى از پيغمبران وضع بكند و بعد ازمدتى به اشتباه خود پى ببرد و بخواهد آن قانون را اصلاح‏بكند. اين، با خدائى خدا منافات دارد. لازمه نسخ به اين معنى جهالت‏قانونگزار است. پس علت نسخ به طور قطع اين نيست. ولى از طرف ديگر مامى‏بينيم «نسخ‏» در قوانين الهى هست براى اينكه پيغمبرى مى‏آيد وشريعتى مى‏آورد، پس از مدتى پيغمبر ديگرى مى‏آيد و شريعت آن پيغمبر رانسخ مى‏كند و شريعت ديگرى مى‏آورد، چنانكه از زمان آدم تا زمان نوح‏شريعتى بوده است، حضرت نوح مى‏آيد و شريعت‏حضرت آدم را نسخ‏مى‏كند، بعد حضرت ابراهيم مى‏آيد و شريعت‏حضرت نوح را نسخ مى‏كند،موسى مى‏آيد شريعت‏حضرت ابراهيم را نسخ كند، عيسى مى‏آيد شريعت‏حضرت موسى را نسخ مى‏كند. (البته حضرت عيسى تقريبا قوانينش‏شريعتى ندارد ولى در اينكه فى الجمله ناسخ هست بحثى نيست.)دين مقدس اسلام مى‏آيد و تمام شرايع را نسخ مى‏كند. نسخ در قانون الهى‏وجود دارد. علت نسخ هم همانطور كه عرض كردم آن علتى نيست كه‏معمولا در قوانين بشرى هست‏يعنى پى‏بردن به نقص قانون. اين، در علوم‏بشر صادق است ولى در علم الهى صادق نيست. پس چرا نسخ مى‏شود؟ ازلحاظ مقتضيات زمان است. قانونى كه به وسيله پيغمبر سابق آمده است، ازاول محدود به زمان معين بوده است‏يعنى خداوند تبارك و تعالى از اولى كه‏اين شريعت را نازل كرده است، براى هميشه نازل نكرده است كه بعدپشيمان شده باشد بلكه از اول براى يك مدت موقت نازل كرده است تابعد از آنكه آن مدت منقضى شد شريعت ديگرى بياورد. پس چرا از اول‏براى هميشه وضع نكرد؟ مى‏گوئيم هر زمانى يك اقتضائى دارد. قانون نوح (ع)يا قانون ابراهيم (ع) براى همان زمان خوب و مناسب بود اما زمان بعدقانون ديگرى را ايجاب مى‏كرد. اينجا يك سؤال و يك اشكال خيلى مهمترى‏به وجود مى‏آيد و آن اين است كه اگر بنا ست‏شرايع به موجب تغييراتى كه‏در زمان پيدا مى‏شود نسخ بشود پس هيچ شريعتى نبايد شريعت‏خاتم باشديعنى تا ابد هر پيغمبرى كه مى‏آيد قانون پيغمبر پيشين را نسخ بكند چون‏زمان متوقف نمى‏شود. [و به عبارت ديگر] علت نسخ در قانون الهى پى‏بردن‏به نقص قانون قبلى نيست بلكه فقط زمان است، زمان هم كه متوقف‏نمى‏شود، پس هر پيغمبرى كه مبعوث مى‏شود بايد الزاما و اجبارا قانون اوبراى زمان محدودى باشد و آن زمان كه منقضى شد، باز يك پيغمبر نو وشريعت نو اين خودش يك سؤالى است، كه مخصوصا بهائيها اين سؤال رازياد مى‏كنند نه براى اينكه دليلى به نفع خودشان آورده باشند بلكه براى‏اينكه ادعاى خاتميت‏شريعت اسلاميه را متزلزل بكنند. حالا ما مى‏خواهيم‏ببينيم چگونه است كه شرايع به يك نقطه كه مى‏رسد، در آنجا متوقف‏مى‏شود يعنى ديگر شريعتى بعد از آن نازل نمى‏شود. اين مطلب كه دين‏اسلام و شريعت اسلاميه شريعت‏خاتم است‏يعنى بعد از پيغمبر مقدس‏اسلام ديگر پيغمبرى هرگز نخواهد آمد جزء ضروريات دين اسلام است. اگركسى منكر خاتميت بشود، منكر اسلام شده است. از اولى كه پيغمبر مبعوث‏شد از آن نفر اولى كه به پيغمبر ايمان آورد، نه فقط به اين عنوان بود كه اوپيغمبر است بلكه همچنين به اين عنوان بود كه وى پيغمبر خاتم است. هرمسلمانى در صدر اول، به پيغمبر بر همين اساس ايمان داشت كه او پيغمبرخاتم است. پيغمبر اكرم هم خودش فرمود: «لا نبي بعدي‏» بعد از من پيغمبرى‏نيست. اين جمله كه پيغمبر (ص) به على عليه السلام خطاب مى‏فرمايد:«انت مني بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبي بعدي‏» از جمله‏هاى متواتر ومربوط به غزوه تبوك است. در اين جنگ پيغمبر اكرم على (ع) را با خود نبردو او را به جاى خودش گذاشت. اميرالمؤمنين كه مرد جهاد و مبارزه بوداظهار اشتياق كرد كه در ركاب رسول اكرم باشد، فرمود مرا با خود نمى‏بريد؟رسول اكرم اين جمله را فرمود: «انت مني بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبي‏بعدي‏» چون در اين جنگ واقعا احتياجى به سرباز و جنگنده نبود، يك‏مانورى بود و ضرورتى هم نبود كه اميرالمؤمنين در آن شركت بكند و آن‏شركت نكردن سبب شد كه پيامبر اين جمله تاريخى را كه متواتر است ميان‏اهل تسنن و شيعه، ذكر بكند. مرحوم ميرحامد حسين يك جلد از جلدهاى «عبقات‏» را اختصاص داده است به متن روايتهاى متعددى كه از طرف اهل‏تسنن همين حديث را ذكر كرده‏اند. به هر حال مساله خاتميت جزءضروريات دين اسلام است. اين را عرض بكنم: يهوديها اساسا منكر نسخ‏مى‏باشند، مى‏گويند نسخ شريعت امكان ندارد اين حرف، حرف درستى‏نيست زيرا اگر نسخ شريعت امكان ندارد پس خود شريعت موسى چه كاره‏است؟! و بايد همان شريعتى كه ابتدا ظهور كرده است، براى هميشه باقى‏باشد. اين مطلب را ما از جنبه‏هاى مختلف بايد بررسى بكنيم.اولا احتياج به پيغمبر جديد تنها از نظر قانونگزارى نيست. پيغمبر در درجه‏اول معارف الهى مى‏آورد، يعنى حقايقى كه معرف عوالم غيب است‏خداشناسى، صفات الوهى، معادشناسى و آنچه كه مربوط به سير انسان به‏جهان ديگر است. هر پيغمبرى گذشته از مقررات و قوانينى كه براى بشرآورده است، يك سلسله معارف هم براى بشر آورده است. اگر مساله‏خاتميت را از جنبه آن معارف در نظر بگيريم، به اين صورت است: هر كدام‏از پيغمبران به اصطلاح يك حدى دارند، يك مقامى دارند، معارف الهى رامتناسب با درجه سير و سلوك خودشان يعنى تا حد عروج خودشان بيان‏مى‏كنند. به عبارت ديگر هر پيغمبرى، از معارف الهى آن مقدار كه توانسته‏است كشف بكند و به اصطلاح عرفا در حدى كه مكاشفه‏اش رسيده است‏بيان مى‏كند. بيشتر نمى‏تواند بيان بكند، قادر نيست. ناچار بعد از او اگرمكاشف ديگرى يك قدم از او جلوتر رفته باشد، قهرا او ماموريت دارد كه‏معارف و حقايق را براى مردم شرح بدهد. مكاشفه معارف ممكن است‏ناقص باشد و ممكن است‏يك درجه كاملتر باشد، ولى يك حدى از مكاشفه‏است كه آخرين حد آن است و به اصطلاح مى‏گويند ختام، يعنى انسانى، ازمعارف الهى آنچه را كه براى بشر مقدور است و امكان دارد كه دريابد،دريابد (اگر انسان كامل باشد) به طورى كه آنچه از معارف الهى كه ممكن‏است كشف بكند، كشف كرده باشد. در اين صورت، اين بشر، ديگر زمينه‏براى هيچ پيغمبرى بعد از خودش باقى نمى‏گذارد يعنى آخرين حد معارف‏همانى است كه او بيان‏كرده است، ديگر ماوراى آن، معارفى از معارف الهى وجود ندارد كه ديگرى‏بعد از او بيايد و بيان كند. به اصطلاح، او به لوح محفوظ الهى اتصال كامل‏پيدا كرده است. حالا كسى كه بعد از او مى‏آيد يا به درجه او رسيده است‏يانه. اگر به درجه او نرسيده است كه كمتر از او كشف كرده است، پس آنچه كه‏او گفته است، كاملتر است. و اگر به درجه او رسيده باشد و حتى فرضا از اوهم بالاتر باشد، ديگر چيزى نيست كه ماوراى آن را كشف بكند آخرش هم‏وقتى برسد و برگردد همان حرف او را مى‏زند. مثل اين است كه شمامى‏خواهيد ببينيد در كره ماه چه خبر است. اول يك موشك مى‏رود عكس‏بردارى‏هائى مى‏كند و خبرهائى مى‏دهد، اطلاعاتى به دست مى‏آورد. بعدموشك ديگرى مى‏فرستند كه از او كاملتر باشد اطلاعات بيشترى مى‏دهد وهمينطور. ولى بالاخره به جائى مى‏رسد كه آنچه را كه براى بشر مقدور باشداز كشف اطلاعات، كشف كرده و ديگر چيزى نمانده است كه كشف نكرده‏باشند. اگر هم چيزى مانده است، در حد بشر نيست. ديگر بعد از آن هر چه‏موشك بفرستند، انسان بفرستند، اگر خبرى دارد همان خبرى است كه اوقبلا داده، ديگر خبرى نيست. خاتميت از نظر معارف الهى يعنى ختام، تمام،فصل كامل كه صورت گرفت، ديگر فصل ديگرى كه مغاير با آن باشد معنى‏ندارد. فرض كنيد كه بعد از پيامبر خاتم هم پيامبرى بيايد و در حد او باشد.عين حرف او را تكرار مى‏كند. در اينجا لازم است نكته‏اى را عرض بكنم: آياهر كسى كه پيغمبر است از هر كسى كه پيغمبر نيست افضل است؟ نه، هرپيغمبرى از هر غير پيغمبرى افضل نيست. ممكن ست‏يك كسى پيغمبرباشد و حتى شريعت هم داشته باشد، و شخص ديگرى پيغمبر نباشد و تابع‏يك پيغمبر باشد ولى اين تابع يك پيغمبر از آن پيغمبر افضل باشد. مثلا نوح‏خودش پيغمبر است و شريعتى دارد، ابراهيم پيغمبر است و شريعتى داردموسى پيغمبر است و شريعتى دارد. على عليه السلام و همچنين صديقه‏كبرى و بلكه ساير ائمه ما هيچ كدام پيغمبر نبوده‏اند و شريعتى نداشته‏اندولى از آنها افضلند. يعنى معارف كاملترى را از معارف نوح و ابراهيم احاطه‏دارند و مى‏دانند، اما چون تحت الشعاع پيغمبر خاتمند يعنى بعد از پيغمبرخاتم آمده‏اند، پيغمبر نبوده‏اند. آنچه كه ابراهيم (ع) بيان كرده، جديد وده‏است‏يعنى ابراهيم چيزى را كشف كرده كه تا زمان او كشف نشده بود،مكاشفه نشده بود. پس ابراهيم (ع) پيغمبر است. على بن ابى طالب بعد ازپيغمبر خاتم آمده است و فرض كنيم كه ابراهيم (ع) به آنجاها كه او رسيده،نرسيده است اما چون على (ع) تحت الشعاع پيغمبر خاتم است و بعد ازپيغمبر خاتم آمده است، هر جا را كه او رفته است، قبل از وى پيغمبر خاتم‏رفته و مكاشفه كرده و مكاشفه را بيان كرده است. بنابر اين اگر على صد هزاردرجه هم بر نوح و ابراهيم افضل باشد، مراحل بالاترى را طى بكند، سلوك‏عالى‏ترى را طى بكند، هرگز پيغمبر نخواهد شد چون تحت الشعاع پيغمبرخاتم است. به فرض محال اگر على (ع) قبل از پيغمبر به اين دنيا آمده بودمثلا در زمان عيسى يا بعد از عيسى، آن وقت على پيغمبر بود اما چون بعد ازپيغمبر خاتم آمده است، نمى‏تواند پيغمبر باشد. آن جمله هم همين مفهوم‏را مى‏رساند: «انت مني بمنزلة‏هارون من موسى الا انه لا نبي بعدي‏» هر نسبتى كه هارون با موسى دارد، تو بامن دارى ولى تو بعد از من پيغمبر نيستى (در پس پرده آنچه بود آمد)،هر چه بود بيان شده است، ديگر نمى‏تواند بعد از من پيغمبرى در دنياوجود داشته باشد. اين از نظر معارف. اما از نظر قوانين، كه مساله مقتضيات‏زمان با قوانين ارتباط دارد نه با معارف. عرض كردم چون مقتضيات زمان‏تغيير مى‏كند، شرايع عوض مى‏شود. در اينجا بايد اين مطلب را توضيح‏بدهيم: اگر مقصود از مقتضيات زمان چيزى باشد كه امروز مى‏گويندپيشرفت تمدن يا تغيير تمدن، هميشه نياز به دين جديد هست. تمدن مربوطبه زندگى اجتماعى است كه برگشتش به وسائل يعنى آثار علم و صنعت‏است. آنچه در زمان نوح (ع) بود با آنچه كه در زمان ابراهيم (ع) بود فرق‏داشت. بشر در زمان ابراهيم (ع) از يك تمدن كاملترى برخوردار بود،در زمان موسى (ع) از تمدن كاملترى، در زمان عيسى (ع) از تمدن‏كاملترى، در زمان خاتم الانبياء از تمدن كاملترى، همچنين بعد از زمان خاتم‏الانبياء مثلا در قرون چهارم و پنجم اسلامى كه اوج تمدن اسلامى است،مسلم تمدن بشر خيلى كاملتر از زمان ظهور خاتم الانبياء بود، و اكنون عصرما قرن بيستم تمدن بسيار كاملترى دارد از قرن چهارم هجرى تا چه رسد به‏زمان خاتم الانبياء. ولى آن مقتضياتى كه موجب مى‏شود شريعت عوض‏بشود تغييرات تمدن نيست، پيشرفت تمدن به معناى مذكور نيست، چيزديگرى است. بشر به حكم فطرت و به حكم آنچه كه پيشوايان دين گفته‏اند،دو تا حجت دارد، دو تا پيغمبر دارد يكى پيغمبر باطن كه‏نامش عقل است و ديگر پيغمبر ظاهر كه همان پيغمبر است. انسان احتياج‏دارد به هدايت. همين فكرى كه به انسان داده شده خودش پيغمبرى است‏براى انسان، يعنى وسيله‏اى است كه لطف خدا اقتضا كرده است كه به انسان‏داده شود تا راهش را پيدا بكند. اما پيمودن آن راهى كه انسان بايد پيدا بكند،وسيله‏اى مى‏خواهد. هواها هر كدامشان در وجود انسان حاكمى هستند،غريزه خودش حاكمى است در وجود انسان. خيلى از راهها هست كه انسان‏بايد آنها را به حكم غريزه بپيمايد. غريزه هنوز حقيقتش كشف نشده است،يك دستگاه خودكارى است در وجود انسان. مثلا در همين گلوى انسان يك‏چهار راه وجود دارد. دو راه از خارج و دو راه از داخل. اينها در آخر حلق يك‏چهار راه تشكيل مى‏دهند. يك راه از بينى، يك راه از دهان، يك راه از ريه ويك راه هم از معده مى‏آيد، چهار راه به وجود مى‏آيد و انسان اصلا خبر نداردكه يك چنين چهار راهى هست در حال عادى از اين چهار راه دو راهش بازاست: راه بينى و راه ريه كه هميشه انسان، آزاد تنفس مى‏كند، ولى هيچ توجه‏داريد كه وقتى يك لقمه را به دهان مى‏گذاريد و مى‏جويد، بعد كه جويده شدديگر اختيار آن از دست‏شما بيرون رفته، بى‏اختيار فرو مى‏رود و بلعيده‏مى‏شود؟ وقتى كه مى‏خواهد فرو برود، سه راه از اين چهار راه به طورخودكار بسته مى‏شود، يكى راهى كه از آن، لقمه وارد شده، ديگر راه بينى كه‏اگر باز باشد غذا مى‏رود در مجراى بينى و اسباب زحمت مى‏شود، و سوم‏راهى كه به ريه مى‏رود و اگر باز باشد خيلى خطرناك است. فقط راه مرى ومعده باز مى‏ماند و لقمه به معده‏مى‏رسد. اين دستگاه به طور خودكار اين كار را مى‏كند، راه خودش رامى‏داند. اين هم يك نوع هدايت است. بالاخره بايد لقمه به معده برسد خودلقمه كه نمى‏داند چه بكند ولى دستگاه مى‏داند. عقل انسان هادى ديگرى‏است در وجود انسان. خيلى از مسائل است كه انسان آنها را به حكم عقل‏كشف مى‏كند. انسان مصلحتهاى خودش را به حكم عقل درك كند. مثلا يك‏وقت به او دو كار عرضه مى‏شود، فكر مى‏كند و يكى را انتخاب مى‏كند. اين،فقط كار عقل است. آدمهاى ديوانه غريزه‏شان به اندازه آدم عاقل هست،حسشان هم به اندازه آدم عاقل كار مى‏كند ولى عقلشان كار نمى‏كند. اين‏هادى در وجودشان نيست. منطقه اين هاديها با هم فرق مى‏كند. منطقه‏غريزه محدود است. آنجا كه منطقه غريزه است منطقه فكر نيست. منطقه‏حس هم منطقه ديگرى است. منطقه عقل هم باز غير از منطقه حس است. يك هادى چهارم وجود دارد و آن، وحى است، هدايت وحى است. ولى‏اين هدايت اينطور نيست كه به طور كامل در وجود هر كسى باشد. نيروى‏وحى ناقص در هر كسى هست. الهامات جزئى در هر كسى هست ولى وحى‏كامل در هر كسى نيست. خداوند افراد لايق را مبعوث و بر آنها وحى نازل‏مى‏كند كه يك سلسله حقايق و يك راههائى است كه انسان به آنها احتياج‏دارد. نه غريزه به آن حقايق و راهها راهنمائى مى‏كند نه حس، و نه عقل‏مى‏تواند راهنمائى بكند. اينجا است كه وحى به كمك انسان مى‏آيد و او راراهنمائى مى‏كند. پس سر اينكه‏انسان احتياج دارد به پيغمبر اين است كه انسان به يك سلسله مسائل‏احتياج دارد كه برآوردن آنها كار وحى و دين است. مساله وحى به حسب‏زمانها فرق نمى‏كند ولى به حسب استعدادها فرق مى‏كند (نه به حسب‏درجه تمدن). اينطور نيست كه چون تمدن عوض مى‏شود قانون عوض‏مى‏شود و در نتيجه پيغمبر هم عوض مى‏شود، يعنى درجه تمدن بالا مى‏رودپس قانون جديدى مى‏خواهد. نه، تغيير وحى به حكم اين است كه درجه‏تمايل خود بشر يعنى استعداد خود بشر براى فراگرفتن قوانين الهى تغييركند. اجتماع بشرى مانند فرد است، دوره كودكى دارد، دوره رشد داردنزديك به مرحله بلوغ دارد، دوره بلوغ دارد. بشريت در ابتدا حالت‏يك‏كودك را دارد يعنى اساسا قدرت دريافتش ضعيف و كم است. هر چه كه‏پيش مى‏رود و رشدش بيشتر مى‏شود، استعداد بيشترى پيدا مى‏كند. ماننددستورالعملى كه به بچه مى‏دهيد. دستورالعمل‏هاى شما ثابت است ولى‏بچه قابل نيست كه تمام دستورالعمل‏هاى شما را انجام بدهد. بعد كه‏مقدارى استعداد پيدا مى‏كند شما مقدارى از دستورالعمل‏ها را به او مى‏دهيد ومقدار ديگر را صرف نظر مى‏كنيد يا خودتان به جاى او عمل مى‏كنيد تا رسدبه سر حد بلوغ يعنى جائى كه عقلش كامل است و شما هر چه دستورالعمل‏داشته باشيد مى‏توانيد به او بدهيد و تمام راه و اصول را به او مى‏آموزيد كه تاآخر عمر به آنها عمل بكند. اصول و كليات و قوانين كلى‏اى كه بشر احتياج دارد كه‏از طريق وحى به او گفته شود نامحدود نيست بلكه محدود است. اينكه تمام‏دستورها به بشر اوليه داده نشده است براى اين بوده كه بشر دوره كودكى راطى مى‏كرده است. قوانين كلى در تمام اعصار يك جور است ولى بشر آن‏استعدادى را كه تمام احكام به او گفته شود نداشته است و اگر هم مى‏گفتندنمى‏توانست بكار بندد. همان مقدارى هم كه مى‏گفتند مى‏بايستى بعد از آن‏برايش سرپرست بفرستند كه آنها را بكار بندد. وقتى كه بشر به دوره بلوغ‏خودش رسيد، به دوره عقل كامل، به دوره‏اى كه در آن استعداد دريافت آن‏قوانينى را دارد كه اصول نظام اجتماعى و فردى اوست، در اين هنگام بايدآن قوانين را به او گفت. آن وقت به او مى‏گويند تمام وحى كه بايد بشر راهدايت كند، همين است، عقلت به آنجا رسيده است كه آنچه را كه از طريق‏وحى احتياج دارى كه به تو بگويند و تو بايد به كار ببندى ما به تو مى‏گوئيم،تو آنها را حفظ كن و الى الابد زندگيت را با آنها تطبيق بده. معناى دوره‏خاتميت اين نيست كه يكى از ادوار تمدن اسمش شده است دوره خاتميت!ادوار تمدن ملاك خاتميت نيست. دوره خاتميت‏يعنى دوره‏اى كه بشريت‏رسيده است به حدى كه اگر قانون را به او تلقين و تعليم كنند، مى‏تواند آن راضبط كند و بعد با نيروى عقل خودش از همين قوانين براى هميشه استفاده‏بكند. مثل اين مى‏ماند كه از خواص بچه، كتاب پاره كردن است. در قديم كه‏بچه‏ها عمه‏جزو داشتند، تا يك بچه يك عمه‏جزو مى‏خواند، هفت هشت‏تا عمه‏جزو را تكه‏تكه مى‏كرد. حالا هم كه عمه‏جزو نمى‏خوانند، با همه‏مراقبتى كه از بچه‏هامى‏شود سالى دو سه نوبت بايد برايشان كتاب خريد. بچه قدرت ندارد كه‏كتاب خودش را حفظ بكند. بشرهاى ادوار سابق قدرت اين را كه كتاب‏آسمانى خودشان را نگه بدارند نداشتند، تكه تكه و گم كردند. كجاست‏صحف ابراهيم؟ كجاست تورات موسى؟ كجاست انجيل عيسى؟ اگرزردشت پيغمبر باشد، كجاست اوستا؟ اين دليل بر عدم بلوغ بشريت است.يعنى اگر در آن زمانها همين قرآن نازل مى‏شد، از قرآن هم اصلا خبرى نبود. وما ديديم كه بشر به جائى رسيد كه كتاب آسمانى‏اى را كه برايش نازل كردندنگاه داشت، ديگر بچه نبود كه كتابش را تكه تكه بكند. قرآن محفوظ است واين، خودش دليل بر بلوغ بشريت است. وحى وظيفه دارد در حدودى كه‏عقل ناقص است، جبران بكند، مكمل و متمم عقل است‏يعنى در آن جائى‏كه عقل قادر نيست، وحى جبران مى‏كند زمانى كه بشر رسيد به آنجا كه‏مى‏تواند آنچه را كه بايد، از ناحيه وحى بگيرد و نگهدارد و نيز استعدادش‏رسيده است به آنجا كه اين اصول ثابت (وحى) را حفظ بكند و همچنين قوه‏تطبيق و اجتهاد در او باشد يعنى هر حادثه‏اى را كه برايش پيش مى‏آيد با يك‏اصول كلى تطبيق بدهد و آن اصول كلى را مقياس قرار بدهد، آن زمان‏مى‏شود دوره خاتميت. پس خاتميت به درجه تمدن مربوط نيست كه‏بگويند چطور شده بعد از نوح، ابراهيم مى‏آيد و شريعتى مى‏آورد و بعد از اوموسى و بعد از او عيسى مى‏آيد و بعد از او خاتم‏الانبياء، ولى بعد از خاتم‏الانبياء پيامبرى نمى‏آيد. آيا بعد از خاتم الانبياء ديگر زمان متوقف شد كه‏نبايد شريعت بيايد؟ زمان كه متوقف نمى‏شود وتغييراتى كه از زمان خاتم الانبياء تا كنون روى داده است، چندين برابرتغييراتى است كه از زمان نوح تا زمان خاتم الانبياء رخ داده است. اين امراصلا بستگى به درجه تمدن ندارد. پيغمبران براى چه آمده‏اند؟ اصلا احتياج‏بشر به وحى چيست؟ پيغمبر كه نمى‏آيد تا جانشين فكر و عقل بشر باشد.پيغمبر نيامده است كه تمام قواى وجود بشر را معطل بكند بگويد شما فكرنكنيد، استدلال نكنيد، اجتهاد نكنيد، تمام كارها را ما به جاى شما انجام‏مى‏دهيم. اين، خلاف نظم عالم است. پيغمبران مى‏گويند: اى بشر! هر چه ازتو ساخته است‏خودت انجام بده، كارهايى را كه در حدود فكر و عقل واستدلال است بايد خودت انجام بدهى، جائى كه از قوه تو خارج است، مابه وسيله وحى ترا دستگيرى مى‏كنيم. مثل اينكه اگر بچه‏اى همراه شماباشد، مراقب او هستيد. تا آنجا كه خودش مى‏تواند راه برود، مى‏گذاريدخودش راه برود. وقتى كه به آنجا مى‏رسد كه ديگر نمى‏تواند راه برود، او رابغل مى‏كنيد. وحى چنين است، منتها آن چيزهائى كه بشر در آنها احتياج‏داشته است به وحى، از اول تا آخر عالم محدود بوده است. از زمان حضرت‏آدم تا زمان خاتم الانبياء مقدارى كه بشر احتياج به وحى داشته است،محدود بوده ولى همان امر محدود را قابل نبوده كه به خودش بسپارند وبگويند خداحافظ شما. لذا دوره به دوره پيغمبر مى‏فرستند، دائما مراقب، تامى‏رسد به آنجا كه به او مى‏سپارند. و آنهائى كه [در زمانهاى ] بعد هستندموظفند كه مراقبت كنند. شما در كار اطبا ملاحظه كرده‏ايد كه آنها بابيمارانشان دو گونه رفتارمى‏كنند. براى بيمارهاى خيلى ساده و عوام، طبيب علاوه بر اينكه نسخه‏مى‏دهد ساير كارها را خودش مراقبت مى‏كند. اما در مورد بيمارى كه‏تحصيل كرده است، كار دكتر خيلى آسان است، فقط دو كلمه حرف مى‏زند وبه بيان يك امر كلى قناعت مى‏كند. پس معلوم شد مساله خاتميت‏حل شده‏است و اينكه مى‏گويند اگر اديان بايد به حسب زمان نسخ بشوند خاتميتى‏نبايد باشد و اگر نبايد نسخ بشوند، شريعتى نبايد ناسخ شريعت پيشين‏باشد، صحيح نيست. حساب خاتميت‏حساب ديگرى است كه عرض‏كردم. خيال مى‏كنم همين مطلب، امشب كافى باشد و من هم خسته شده‏ام،ديگر بيش از اين نمى‏توانم صحبت بكنم. همين جا دعا مى‏كنيم...

پى‏نوشت

1- سوره احزاب، آيه‏40