«ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين» (1) . يكى از مباحث بسيار اساسى مقتضيات زمان، مساله نسخ و خاتميتاست. در اينجا دو مطلب است. يكى اينكه نسخ احكام خداى تبارك وتعالى روى چه حسابى است. معناى نسخ اين است كه حكمى را وضعبكنند و بعد آن حكم را برداشته به جاى آن، حكم ديگرى بگذارند. افرادبشر در قوانينى كه وضع مىكنند ناسخ و منسوخ زياد دارند، و اين، براىافراد بشر مانعى ندارد زيرا ممكن است قانونى را وضع بكنند، بعد از مدتىبه اشتباه خودشان پى ببرند و آن قانون را اصلاح يا عوض بكنند. ولىقانونى كه از طرف خدا وضع مىشود چطور؟ درباره خدا هيچ تصورنمىرود كه قانونى را خدا به وسيله يكى از پيغمبران وضع بكند و بعد ازمدتى به اشتباه خود پى ببرد و بخواهد آن قانون را اصلاحبكند. اين، با خدائى خدا منافات دارد. لازمه نسخ به اين معنى جهالتقانونگزار است. پس علت نسخ به طور قطع اين نيست. ولى از طرف ديگر مامىبينيم «نسخ» در قوانين الهى هست براى اينكه پيغمبرى مىآيد وشريعتى مىآورد، پس از مدتى پيغمبر ديگرى مىآيد و شريعت آن پيغمبر رانسخ مىكند و شريعت ديگرى مىآورد، چنانكه از زمان آدم تا زمان نوحشريعتى بوده است، حضرت نوح مىآيد و شريعتحضرت آدم را نسخمىكند، بعد حضرت ابراهيم مىآيد و شريعتحضرت نوح را نسخ مىكند،موسى مىآيد شريعتحضرت ابراهيم را نسخ كند، عيسى مىآيد شريعتحضرت موسى را نسخ مىكند. (البته حضرت عيسى تقريبا قوانينششريعتى ندارد ولى در اينكه فى الجمله ناسخ هست بحثى نيست.)دين مقدس اسلام مىآيد و تمام شرايع را نسخ مىكند. نسخ در قانون الهىوجود دارد. علت نسخ هم همانطور كه عرض كردم آن علتى نيست كهمعمولا در قوانين بشرى هستيعنى پىبردن به نقص قانون. اين، در علومبشر صادق است ولى در علم الهى صادق نيست. پس چرا نسخ مىشود؟ ازلحاظ مقتضيات زمان است. قانونى كه به وسيله پيغمبر سابق آمده است، ازاول محدود به زمان معين بوده استيعنى خداوند تبارك و تعالى از اولى كهاين شريعت را نازل كرده است، براى هميشه نازل نكرده است كه بعدپشيمان شده باشد بلكه از اول براى يك مدت موقت نازل كرده است تابعد از آنكه آن مدت منقضى شد شريعت ديگرى بياورد. پس چرا از اولبراى هميشه وضع نكرد؟ مىگوئيم هر زمانى يك اقتضائى دارد. قانون نوح (ع)يا قانون ابراهيم (ع) براى همان زمان خوب و مناسب بود اما زمان بعدقانون ديگرى را ايجاب مىكرد. اينجا يك سؤال و يك اشكال خيلى مهمترىبه وجود مىآيد و آن اين است كه اگر بنا ستشرايع به موجب تغييراتى كهدر زمان پيدا مىشود نسخ بشود پس هيچ شريعتى نبايد شريعتخاتم باشديعنى تا ابد هر پيغمبرى كه مىآيد قانون پيغمبر پيشين را نسخ بكند چونزمان متوقف نمىشود. [و به عبارت ديگر] علت نسخ در قانون الهى پىبردنبه نقص قانون قبلى نيست بلكه فقط زمان است، زمان هم كه متوقفنمىشود، پس هر پيغمبرى كه مبعوث مىشود بايد الزاما و اجبارا قانون اوبراى زمان محدودى باشد و آن زمان كه منقضى شد، باز يك پيغمبر نو وشريعت نو اين خودش يك سؤالى است، كه مخصوصا بهائيها اين سؤال رازياد مىكنند نه براى اينكه دليلى به نفع خودشان آورده باشند بلكه براىاينكه ادعاى خاتميتشريعت اسلاميه را متزلزل بكنند. حالا ما مىخواهيمببينيم چگونه است كه شرايع به يك نقطه كه مىرسد، در آنجا متوقفمىشود يعنى ديگر شريعتى بعد از آن نازل نمىشود. اين مطلب كه ديناسلام و شريعت اسلاميه شريعتخاتم استيعنى بعد از پيغمبر مقدساسلام ديگر پيغمبرى هرگز نخواهد آمد جزء ضروريات دين اسلام است. اگركسى منكر خاتميت بشود، منكر اسلام شده است. از اولى كه پيغمبر مبعوثشد از آن نفر اولى كه به پيغمبر ايمان آورد، نه فقط به اين عنوان بود كه اوپيغمبر است بلكه همچنين به اين عنوان بود كه وى پيغمبر خاتم است. هرمسلمانى در صدر اول، به پيغمبر بر همين اساس ايمان داشت كه او پيغمبرخاتم است. پيغمبر اكرم هم خودش فرمود: «لا نبي بعدي» بعد از من پيغمبرىنيست. اين جمله كه پيغمبر (ص) به على عليه السلام خطاب مىفرمايد:«انت مني بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبي بعدي» از جملههاى متواتر ومربوط به غزوه تبوك است. در اين جنگ پيغمبر اكرم على (ع) را با خود نبردو او را به جاى خودش گذاشت. اميرالمؤمنين كه مرد جهاد و مبارزه بوداظهار اشتياق كرد كه در ركاب رسول اكرم باشد، فرمود مرا با خود نمىبريد؟رسول اكرم اين جمله را فرمود: «انت مني بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبيبعدي» چون در اين جنگ واقعا احتياجى به سرباز و جنگنده نبود، يكمانورى بود و ضرورتى هم نبود كه اميرالمؤمنين در آن شركت بكند و آنشركت نكردن سبب شد كه پيامبر اين جمله تاريخى را كه متواتر است مياناهل تسنن و شيعه، ذكر بكند. مرحوم ميرحامد حسين يك جلد از جلدهاى «عبقات» را اختصاص داده است به متن روايتهاى متعددى كه از طرف اهلتسنن همين حديث را ذكر كردهاند. به هر حال مساله خاتميت جزءضروريات دين اسلام است. اين را عرض بكنم: يهوديها اساسا منكر نسخمىباشند، مىگويند نسخ شريعت امكان ندارد اين حرف، حرف درستىنيست زيرا اگر نسخ شريعت امكان ندارد پس خود شريعت موسى چه كارهاست؟! و بايد همان شريعتى كه ابتدا ظهور كرده است، براى هميشه باقىباشد. اين مطلب را ما از جنبههاى مختلف بايد بررسى بكنيم.اولا احتياج به پيغمبر جديد تنها از نظر قانونگزارى نيست. پيغمبر در درجهاول معارف الهى مىآورد، يعنى حقايقى كه معرف عوالم غيب استخداشناسى، صفات الوهى، معادشناسى و آنچه كه مربوط به سير انسان بهجهان ديگر است. هر پيغمبرى گذشته از مقررات و قوانينى كه براى بشرآورده است، يك سلسله معارف هم براى بشر آورده است. اگر مسالهخاتميت را از جنبه آن معارف در نظر بگيريم، به اين صورت است: هر كداماز پيغمبران به اصطلاح يك حدى دارند، يك مقامى دارند، معارف الهى رامتناسب با درجه سير و سلوك خودشان يعنى تا حد عروج خودشان بيانمىكنند. به عبارت ديگر هر پيغمبرى، از معارف الهى آن مقدار كه توانستهاست كشف بكند و به اصطلاح عرفا در حدى كه مكاشفهاش رسيده استبيان مىكند. بيشتر نمىتواند بيان بكند، قادر نيست. ناچار بعد از او اگرمكاشف ديگرى يك قدم از او جلوتر رفته باشد، قهرا او ماموريت دارد كهمعارف و حقايق را براى مردم شرح بدهد. مكاشفه معارف ممكن استناقص باشد و ممكن استيك درجه كاملتر باشد، ولى يك حدى از مكاشفهاست كه آخرين حد آن است و به اصطلاح مىگويند ختام، يعنى انسانى، ازمعارف الهى آنچه را كه براى بشر مقدور است و امكان دارد كه دريابد،دريابد (اگر انسان كامل باشد) به طورى كه آنچه از معارف الهى كه ممكناست كشف بكند، كشف كرده باشد. در اين صورت، اين بشر، ديگر زمينهبراى هيچ پيغمبرى بعد از خودش باقى نمىگذارد يعنى آخرين حد معارفهمانى است كه او بيانكرده است، ديگر ماوراى آن، معارفى از معارف الهى وجود ندارد كه ديگرىبعد از او بيايد و بيان كند. به اصطلاح، او به لوح محفوظ الهى اتصال كاملپيدا كرده است. حالا كسى كه بعد از او مىآيد يا به درجه او رسيده استيانه. اگر به درجه او نرسيده است كه كمتر از او كشف كرده است، پس آنچه كهاو گفته است، كاملتر است. و اگر به درجه او رسيده باشد و حتى فرضا از اوهم بالاتر باشد، ديگر چيزى نيست كه ماوراى آن را كشف بكند آخرش هموقتى برسد و برگردد همان حرف او را مىزند. مثل اين است كه شمامىخواهيد ببينيد در كره ماه چه خبر است. اول يك موشك مىرود عكسبردارىهائى مىكند و خبرهائى مىدهد، اطلاعاتى به دست مىآورد. بعدموشك ديگرى مىفرستند كه از او كاملتر باشد اطلاعات بيشترى مىدهد وهمينطور. ولى بالاخره به جائى مىرسد كه آنچه را كه براى بشر مقدور باشداز كشف اطلاعات، كشف كرده و ديگر چيزى نمانده است كه كشف نكردهباشند. اگر هم چيزى مانده است، در حد بشر نيست. ديگر بعد از آن هر چهموشك بفرستند، انسان بفرستند، اگر خبرى دارد همان خبرى است كه اوقبلا داده، ديگر خبرى نيست. خاتميت از نظر معارف الهى يعنى ختام، تمام،فصل كامل كه صورت گرفت، ديگر فصل ديگرى كه مغاير با آن باشد معنىندارد. فرض كنيد كه بعد از پيامبر خاتم هم پيامبرى بيايد و در حد او باشد.عين حرف او را تكرار مىكند. در اينجا لازم است نكتهاى را عرض بكنم: آياهر كسى كه پيغمبر است از هر كسى كه پيغمبر نيست افضل است؟ نه، هرپيغمبرى از هر غير پيغمبرى افضل نيست. ممكن ستيك كسى پيغمبرباشد و حتى شريعت هم داشته باشد، و شخص ديگرى پيغمبر نباشد و تابعيك پيغمبر باشد ولى اين تابع يك پيغمبر از آن پيغمبر افضل باشد. مثلا نوحخودش پيغمبر است و شريعتى دارد، ابراهيم پيغمبر است و شريعتى داردموسى پيغمبر است و شريعتى دارد. على عليه السلام و همچنين صديقهكبرى و بلكه ساير ائمه ما هيچ كدام پيغمبر نبودهاند و شريعتى نداشتهاندولى از آنها افضلند. يعنى معارف كاملترى را از معارف نوح و ابراهيم احاطهدارند و مىدانند، اما چون تحت الشعاع پيغمبر خاتمند يعنى بعد از پيغمبرخاتم آمدهاند، پيغمبر نبودهاند. آنچه كه ابراهيم (ع) بيان كرده، جديد ودهاستيعنى ابراهيم چيزى را كشف كرده كه تا زمان او كشف نشده بود،مكاشفه نشده بود. پس ابراهيم (ع) پيغمبر است. على بن ابى طالب بعد ازپيغمبر خاتم آمده است و فرض كنيم كه ابراهيم (ع) به آنجاها كه او رسيده،نرسيده است اما چون على (ع) تحت الشعاع پيغمبر خاتم است و بعد ازپيغمبر خاتم آمده است، هر جا را كه او رفته است، قبل از وى پيغمبر خاتمرفته و مكاشفه كرده و مكاشفه را بيان كرده است. بنابر اين اگر على صد هزاردرجه هم بر نوح و ابراهيم افضل باشد، مراحل بالاترى را طى بكند، سلوكعالىترى را طى بكند، هرگز پيغمبر نخواهد شد چون تحت الشعاع پيغمبرخاتم است. به فرض محال اگر على (ع) قبل از پيغمبر به اين دنيا آمده بودمثلا در زمان عيسى يا بعد از عيسى، آن وقت على پيغمبر بود اما چون بعد ازپيغمبر خاتم آمده است، نمىتواند پيغمبر باشد. آن جمله هم همين مفهومرا مىرساند: «انت مني بمنزلةهارون من موسى الا انه لا نبي بعدي» هر نسبتى كه هارون با موسى دارد، تو بامن دارى ولى تو بعد از من پيغمبر نيستى (در پس پرده آنچه بود آمد)،هر چه بود بيان شده است، ديگر نمىتواند بعد از من پيغمبرى در دنياوجود داشته باشد. اين از نظر معارف. اما از نظر قوانين، كه مساله مقتضياتزمان با قوانين ارتباط دارد نه با معارف. عرض كردم چون مقتضيات زمانتغيير مىكند، شرايع عوض مىشود. در اينجا بايد اين مطلب را توضيحبدهيم: اگر مقصود از مقتضيات زمان چيزى باشد كه امروز مىگويندپيشرفت تمدن يا تغيير تمدن، هميشه نياز به دين جديد هست. تمدن مربوطبه زندگى اجتماعى است كه برگشتش به وسائل يعنى آثار علم و صنعتاست. آنچه در زمان نوح (ع) بود با آنچه كه در زمان ابراهيم (ع) بود فرقداشت. بشر در زمان ابراهيم (ع) از يك تمدن كاملترى برخوردار بود،در زمان موسى (ع) از تمدن كاملترى، در زمان عيسى (ع) از تمدنكاملترى، در زمان خاتم الانبياء از تمدن كاملترى، همچنين بعد از زمان خاتمالانبياء مثلا در قرون چهارم و پنجم اسلامى كه اوج تمدن اسلامى است،مسلم تمدن بشر خيلى كاملتر از زمان ظهور خاتم الانبياء بود، و اكنون عصرما قرن بيستم تمدن بسيار كاملترى دارد از قرن چهارم هجرى تا چه رسد بهزمان خاتم الانبياء. ولى آن مقتضياتى كه موجب مىشود شريعت عوضبشود تغييرات تمدن نيست، پيشرفت تمدن به معناى مذكور نيست، چيزديگرى است. بشر به حكم فطرت و به حكم آنچه كه پيشوايان دين گفتهاند،دو تا حجت دارد، دو تا پيغمبر دارد يكى پيغمبر باطن كهنامش عقل است و ديگر پيغمبر ظاهر كه همان پيغمبر است. انسان احتياجدارد به هدايت. همين فكرى كه به انسان داده شده خودش پيغمبرى استبراى انسان، يعنى وسيلهاى است كه لطف خدا اقتضا كرده است كه به انسانداده شود تا راهش را پيدا بكند. اما پيمودن آن راهى كه انسان بايد پيدا بكند،وسيلهاى مىخواهد. هواها هر كدامشان در وجود انسان حاكمى هستند،غريزه خودش حاكمى است در وجود انسان. خيلى از راهها هست كه انسانبايد آنها را به حكم غريزه بپيمايد. غريزه هنوز حقيقتش كشف نشده است،يك دستگاه خودكارى است در وجود انسان. مثلا در همين گلوى انسان يكچهار راه وجود دارد. دو راه از خارج و دو راه از داخل. اينها در آخر حلق يكچهار راه تشكيل مىدهند. يك راه از بينى، يك راه از دهان، يك راه از ريه ويك راه هم از معده مىآيد، چهار راه به وجود مىآيد و انسان اصلا خبر نداردكه يك چنين چهار راهى هست در حال عادى از اين چهار راه دو راهش بازاست: راه بينى و راه ريه كه هميشه انسان، آزاد تنفس مىكند، ولى هيچ توجهداريد كه وقتى يك لقمه را به دهان مىگذاريد و مىجويد، بعد كه جويده شدديگر اختيار آن از دستشما بيرون رفته، بىاختيار فرو مىرود و بلعيدهمىشود؟ وقتى كه مىخواهد فرو برود، سه راه از اين چهار راه به طورخودكار بسته مىشود، يكى راهى كه از آن، لقمه وارد شده، ديگر راه بينى كهاگر باز باشد غذا مىرود در مجراى بينى و اسباب زحمت مىشود، و سومراهى كه به ريه مىرود و اگر باز باشد خيلى خطرناك است. فقط راه مرى ومعده باز مىماند و لقمه به معدهمىرسد. اين دستگاه به طور خودكار اين كار را مىكند، راه خودش رامىداند. اين هم يك نوع هدايت است. بالاخره بايد لقمه به معده برسد خودلقمه كه نمىداند چه بكند ولى دستگاه مىداند. عقل انسان هادى ديگرىاست در وجود انسان. خيلى از مسائل است كه انسان آنها را به حكم عقلكشف مىكند. انسان مصلحتهاى خودش را به حكم عقل درك كند. مثلا يكوقت به او دو كار عرضه مىشود، فكر مىكند و يكى را انتخاب مىكند. اين،فقط كار عقل است. آدمهاى ديوانه غريزهشان به اندازه آدم عاقل هست،حسشان هم به اندازه آدم عاقل كار مىكند ولى عقلشان كار نمىكند. اينهادى در وجودشان نيست. منطقه اين هاديها با هم فرق مىكند. منطقهغريزه محدود است. آنجا كه منطقه غريزه است منطقه فكر نيست. منطقهحس هم منطقه ديگرى است. منطقه عقل هم باز غير از منطقه حس است. يك هادى چهارم وجود دارد و آن، وحى است، هدايت وحى است. ولىاين هدايت اينطور نيست كه به طور كامل در وجود هر كسى باشد. نيروىوحى ناقص در هر كسى هست. الهامات جزئى در هر كسى هست ولى وحىكامل در هر كسى نيست. خداوند افراد لايق را مبعوث و بر آنها وحى نازلمىكند كه يك سلسله حقايق و يك راههائى است كه انسان به آنها احتياجدارد. نه غريزه به آن حقايق و راهها راهنمائى مىكند نه حس، و نه عقلمىتواند راهنمائى بكند. اينجا است كه وحى به كمك انسان مىآيد و او راراهنمائى مىكند. پس سر اينكهانسان احتياج دارد به پيغمبر اين است كه انسان به يك سلسله مسائلاحتياج دارد كه برآوردن آنها كار وحى و دين است. مساله وحى به حسبزمانها فرق نمىكند ولى به حسب استعدادها فرق مىكند (نه به حسبدرجه تمدن). اينطور نيست كه چون تمدن عوض مىشود قانون عوضمىشود و در نتيجه پيغمبر هم عوض مىشود، يعنى درجه تمدن بالا مىرودپس قانون جديدى مىخواهد. نه، تغيير وحى به حكم اين است كه درجهتمايل خود بشر يعنى استعداد خود بشر براى فراگرفتن قوانين الهى تغييركند. اجتماع بشرى مانند فرد است، دوره كودكى دارد، دوره رشد داردنزديك به مرحله بلوغ دارد، دوره بلوغ دارد. بشريت در ابتدا حالتيككودك را دارد يعنى اساسا قدرت دريافتش ضعيف و كم است. هر چه كهپيش مىرود و رشدش بيشتر مىشود، استعداد بيشترى پيدا مىكند. ماننددستورالعملى كه به بچه مىدهيد. دستورالعملهاى شما ثابت است ولىبچه قابل نيست كه تمام دستورالعملهاى شما را انجام بدهد. بعد كهمقدارى استعداد پيدا مىكند شما مقدارى از دستورالعملها را به او مىدهيد ومقدار ديگر را صرف نظر مىكنيد يا خودتان به جاى او عمل مىكنيد تا رسدبه سر حد بلوغ يعنى جائى كه عقلش كامل است و شما هر چه دستورالعملداشته باشيد مىتوانيد به او بدهيد و تمام راه و اصول را به او مىآموزيد كه تاآخر عمر به آنها عمل بكند. اصول و كليات و قوانين كلىاى كه بشر احتياج دارد كهاز طريق وحى به او گفته شود نامحدود نيست بلكه محدود است. اينكه تمامدستورها به بشر اوليه داده نشده است براى اين بوده كه بشر دوره كودكى راطى مىكرده است. قوانين كلى در تمام اعصار يك جور است ولى بشر آناستعدادى را كه تمام احكام به او گفته شود نداشته است و اگر هم مىگفتندنمىتوانست بكار بندد. همان مقدارى هم كه مىگفتند مىبايستى بعد از آنبرايش سرپرست بفرستند كه آنها را بكار بندد. وقتى كه بشر به دوره بلوغخودش رسيد، به دوره عقل كامل، به دورهاى كه در آن استعداد دريافت آنقوانينى را دارد كه اصول نظام اجتماعى و فردى اوست، در اين هنگام بايدآن قوانين را به او گفت. آن وقت به او مىگويند تمام وحى كه بايد بشر راهدايت كند، همين است، عقلت به آنجا رسيده است كه آنچه را كه از طريقوحى احتياج دارى كه به تو بگويند و تو بايد به كار ببندى ما به تو مىگوئيم،تو آنها را حفظ كن و الى الابد زندگيت را با آنها تطبيق بده. معناى دورهخاتميت اين نيست كه يكى از ادوار تمدن اسمش شده است دوره خاتميت!ادوار تمدن ملاك خاتميت نيست. دوره خاتميتيعنى دورهاى كه بشريترسيده است به حدى كه اگر قانون را به او تلقين و تعليم كنند، مىتواند آن راضبط كند و بعد با نيروى عقل خودش از همين قوانين براى هميشه استفادهبكند. مثل اين مىماند كه از خواص بچه، كتاب پاره كردن است. در قديم كهبچهها عمهجزو داشتند، تا يك بچه يك عمهجزو مىخواند، هفت هشتتا عمهجزو را تكهتكه مىكرد. حالا هم كه عمهجزو نمىخوانند، با همهمراقبتى كه از بچههامىشود سالى دو سه نوبت بايد برايشان كتاب خريد. بچه قدرت ندارد كهكتاب خودش را حفظ بكند. بشرهاى ادوار سابق قدرت اين را كه كتابآسمانى خودشان را نگه بدارند نداشتند، تكه تكه و گم كردند. كجاستصحف ابراهيم؟ كجاست تورات موسى؟ كجاست انجيل عيسى؟ اگرزردشت پيغمبر باشد، كجاست اوستا؟ اين دليل بر عدم بلوغ بشريت است.يعنى اگر در آن زمانها همين قرآن نازل مىشد، از قرآن هم اصلا خبرى نبود. وما ديديم كه بشر به جائى رسيد كه كتاب آسمانىاى را كه برايش نازل كردندنگاه داشت، ديگر بچه نبود كه كتابش را تكه تكه بكند. قرآن محفوظ است واين، خودش دليل بر بلوغ بشريت است. وحى وظيفه دارد در حدودى كهعقل ناقص است، جبران بكند، مكمل و متمم عقل استيعنى در آن جائىكه عقل قادر نيست، وحى جبران مىكند زمانى كه بشر رسيد به آنجا كهمىتواند آنچه را كه بايد، از ناحيه وحى بگيرد و نگهدارد و نيز استعدادشرسيده است به آنجا كه اين اصول ثابت (وحى) را حفظ بكند و همچنين قوهتطبيق و اجتهاد در او باشد يعنى هر حادثهاى را كه برايش پيش مىآيد با يكاصول كلى تطبيق بدهد و آن اصول كلى را مقياس قرار بدهد، آن زمانمىشود دوره خاتميت. پس خاتميت به درجه تمدن مربوط نيست كهبگويند چطور شده بعد از نوح، ابراهيم مىآيد و شريعتى مىآورد و بعد از اوموسى و بعد از او عيسى مىآيد و بعد از او خاتمالانبياء، ولى بعد از خاتمالانبياء پيامبرى نمىآيد. آيا بعد از خاتم الانبياء ديگر زمان متوقف شد كهنبايد شريعت بيايد؟ زمان كه متوقف نمىشود وتغييراتى كه از زمان خاتم الانبياء تا كنون روى داده است، چندين برابرتغييراتى است كه از زمان نوح تا زمان خاتم الانبياء رخ داده است. اين امراصلا بستگى به درجه تمدن ندارد. پيغمبران براى چه آمدهاند؟ اصلا احتياجبشر به وحى چيست؟ پيغمبر كه نمىآيد تا جانشين فكر و عقل بشر باشد.پيغمبر نيامده است كه تمام قواى وجود بشر را معطل بكند بگويد شما فكرنكنيد، استدلال نكنيد، اجتهاد نكنيد، تمام كارها را ما به جاى شما انجاممىدهيم. اين، خلاف نظم عالم است. پيغمبران مىگويند: اى بشر! هر چه ازتو ساخته استخودت انجام بده، كارهايى را كه در حدود فكر و عقل واستدلال است بايد خودت انجام بدهى، جائى كه از قوه تو خارج است، مابه وسيله وحى ترا دستگيرى مىكنيم. مثل اينكه اگر بچهاى همراه شماباشد، مراقب او هستيد. تا آنجا كه خودش مىتواند راه برود، مىگذاريدخودش راه برود. وقتى كه به آنجا مىرسد كه ديگر نمىتواند راه برود، او رابغل مىكنيد. وحى چنين است، منتها آن چيزهائى كه بشر در آنها احتياجداشته است به وحى، از اول تا آخر عالم محدود بوده است. از زمان حضرتآدم تا زمان خاتم الانبياء مقدارى كه بشر احتياج به وحى داشته است،محدود بوده ولى همان امر محدود را قابل نبوده كه به خودش بسپارند وبگويند خداحافظ شما. لذا دوره به دوره پيغمبر مىفرستند، دائما مراقب، تامىرسد به آنجا كه به او مىسپارند. و آنهائى كه [در زمانهاى ] بعد هستندموظفند كه مراقبت كنند. شما در كار اطبا ملاحظه كردهايد كه آنها بابيمارانشان دو گونه رفتارمىكنند. براى بيمارهاى خيلى ساده و عوام، طبيب علاوه بر اينكه نسخهمىدهد ساير كارها را خودش مراقبت مىكند. اما در مورد بيمارى كهتحصيل كرده است، كار دكتر خيلى آسان است، فقط دو كلمه حرف مىزند وبه بيان يك امر كلى قناعت مىكند. پس معلوم شد مساله خاتميتحل شدهاست و اينكه مىگويند اگر اديان بايد به حسب زمان نسخ بشوند خاتميتىنبايد باشد و اگر نبايد نسخ بشوند، شريعتى نبايد ناسخ شريعت پيشينباشد، صحيح نيست. حساب خاتميتحساب ديگرى است كه عرضكردم. خيال مىكنم همين مطلب، امشب كافى باشد و من هم خسته شدهام،ديگر بيش از اين نمىتوانم صحبت بكنم. همين جا دعا مىكنيم...
1- سوره احزاب، آيه40