«ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكرو البغي». (1) بحثهاى دو سه شب پيش ما راجع به عدالت بود و خلاصه حرف اين شدكه عدالت بر پايه حق و استحقاق بنا شده است و عموم استحقاقهاى انسانهميشه ثابت و يكنواخت و مطلق است، پس عدالت هم امرى مطلق است ونسبى نيست. امشب مىخواهم راجع به «نسبيت اخلاق» كه چند شب قبلاشارهاى به آن شد بحث كنم و بحث نسبيت در اخلاق و عدالت را خاتمهبدهم. عرض شد كه بعضى معتقدند كه اخلاق نسبى است، بدين معنى كهچيزى را نمىتوان گفت كه براى همه وقت و براى همه جا اخلاق خوباست و نيز چيزى را نمىشود در همه وقت و همه جا اخلاق بد دانست. هرخلقى در يك جا خوب است، در جاى ديگر بد، در يك زمان خوب است و در زمان ديگر بد. پس اخلاق امرى نسبى است و چون نسبى است، نمىتواند يك دستورالعملكلى و هميشگر و همهجائى داشته باشد، بلكه در هر زمان دستور اخلاقبايد يكجور باشد. اين مطلب را ما بايد بحث كنيم تا معلوم شود كه آياصحيح استيا نه؟ اين حرف درست نيست. به كسانى كه اين حرف را زدهمىگوئيم چيزى كه اجتماع آن را خوب مىداند و چيزى كه اجتماع آن را بدمىداند، يعنى چه؟ مسالهاى است كه شايد عنوانكننده اوليه آن مسلمينبودهاند و آن، مساله حسن و قبح عقلى است. حسن يعنى نيكوئى زيبائى، وقبح يعنى بدى و زشتى. حسن و قبح عقلى در مقابل حسن و قبح غيرعقلىيعنى چه؟ ما يك زشتى و زيبائى داريم مثل اين كه صورت آدمى را مىگويندصورت زيبائى است و صورت آدم ديگر را مىگويند صورت زشتى است.فلان كس داراى چشمان زيبائى است فلان كس داراى چشمان زشتى است.در ميان حيوانات فلان حيوان مثلا آهو حيوان زيبائى است اما مثلا كلاغحيوان زشتى است. حسن و قبح به اين صورت، امروز يكى از علمهاى دنيااست. مىگويند شناخت زيبائى، علم زيبائى. حسن و قبح يعنى زشتى وزيبائى چيزهائى كه به چشم ديده نمىشوند. خود آن چيزها را عقل دركمىكند و قاعدتا زشتى و زيبائى آنها را هم عقل درك مىكند. مثلا شخصى دربيابانى غريب است و در حال غربت بيمار مىشود بعد يك آدم ناشناسى كهاصلا او را نمىشناسد، همين قدر احساس مىكند كه اين آدم غريب و بيماراست. بدون اينكه هيچگونه توقعى داشته باشد فورا او را به بيمارستان برده،وسائل معالجه او را فراهم وخودش مرتبا از او عيادت مىكند و پس از اينكه آن غريب از بيمارستانخارج مىشود، همينقدر كه احساس مىكند كه او پول ندارد تا به وطنخودش برگردد، فورا از جيب خودش براى او بليط خريده و او را به وطنشمىفرستد. حالا اين آدم مثلا اهل عراق است و آن آدم اهل يكى از كشورهاىآفريقائى است كه اصلا احتمال اينكه اين دو تا آخر عمر همديگر را يك مرتبهببينند وجود ندارد. از شما مىپرسم آيا اين كارى كه آن شخص نسبت به اينمرد كرد كار خوبى استيا نه؟ همه ما مىگوئيم كار خوبى است، كار نيكىاست، كار قشنگى است. اما آيا قشنگى اين كار از نوع قشنگىاى است كهمىتوان آن را با چشم ديد؟ نه، قشنگى اين كار را با چشم نمىتوان درك كرد،همينطور كه چشم قشنگى صدا را درك نمىكند ولى در عين حال وجدانانسان درك مىكند كه اين كار، كار خوبى است كار قشنگى است، عقل ماخوبى آن را درك مىكند. نقطه مقابل، كسى به كسى خوبى مىكند. اتفاقمىافتد همان آدمى كه به او خوبى شده است آن كسى را كه به او خوبى كردهاست، در خيابان مىبيند. حالا براى اينكه نخواهد جبران خوبيهاى او رابكند و مثلا او را به خانه ببرد و از او پذيرائى كند، با وجودى كه امكانات همبرايش فراهم است، فورا خودش را مخفى مىكند تا آن شخص او را نبيند. مابه اين كار چه مىگوئيم؟ مىگوئيم كار بدى است، اين آدم، آدم بدى است،كار زشتى كرد. ولى زشتى اين كار چگونه زشتىاى است؟ آيا همان زشتىصورت است كه انسان مىتواند با چشم ببيند؟ نه، خدا بهانسان وجدان و عقلى داده است كه به حكم آن وجدان و عقل، زشتى اينكار را درك مىكند. اين را مىگويند حسن و قبح عقلى، زشتى و زيبائى عقلى. مىگويند تمام كارهاى اخلاقى همان كارهائى است كه عقلا زيبا است وكارهاى ضد اخلاقى كارهائى است كه عقلا ناپسند است. ديدهام كه دركتابهاى اخلاقى مىنويسند صفات حميده و اخلاق پسنديده، نقطه مقابلصفات رذيله و اخلاق ناپسنديده است. صفات حميده يعنى صفاتى كه قابلستايش است، و اخلاق پسنديده يعنى اخلاقى كه عقل آن را مىپسندد.اخلاق پسنديده از نظر عقل پسنديده است، اخلاق ناپسنديده از نظر عقلناپسنديده است. مىگويند پايه اخلاق بر پسند و ناپسند است، بر زشتى وزيبائى عقلى است. اين يك مقدمه. مقدمه ديگر اينكه مىگويند زشتى وزيبائى از نظر عقل، پسند و ناپسند در شرايط مختلف فرق مىكند. عقلمردم يك چيز را در يك زمان نيك مىداند و در زمان ديگر بد. يك كار را دريك جا مردمى خوب مىدانند و در جاى ديگر بد مىدانند. پس حسن و قبحعقلى كه پايه اخلاق است، وضعش ثابت و يكنواخت نمىباشد، در همهزمانها يكجور نيست، در همه مكانها يكجور نيست. مثلا كشتن حيوانات وبالاخص كشتن گاو در هندوستان جزء كارهاى زشت و از زشتترين كارهااست. همانطور كه در ميان ملل ديگر كشتن انسانها زشت است، در ميان آنهاكشتن حيوانات زشت است. ولى از هندوستان كه بيائيد به اين طرف، درپاكستان، ايران، افغانستان، تركيه، عراق و... مىبينيد حيواناترا ذبح مىكنند، گاو هم زياد مىكشند و گوشتش را مىخورند. يك ملت اينكار را زشت مىداند، ملت ديگر زشت نمىداند. مثال ديگر: در مورد مسالهحجاب و بىحجابى زن، ذوقها و سليقههاى ملل فرق مىكند. ملتى كه ازاول تربيتشان اينطور بوده كه زنهاشان با حجاب باشند، بىحجابى را زشتمىدانند و اگر دخترى از دخترانشان يا زنى از زنانشان رويش را باز بگذارد،مىگويند كار زشتى مرتكب شده است. خود همين زنها هم مىگويند اينكار، كار زشتى است. ملت ديگر، ملتى كه از اول اصلا حجاب را نديده استو زنهاى آن در حال بىحجابى بزرگ شدهاند، اگر كسى بدنش را بپوشانداحساس زشتى مىكنند. در اصل، آنها حجاب را امر زشتى مىدانند و اگرزنى بخواهد خودش را بپوشاند، اين عمل، يك امر زشت و بد و مستهجنىبه شمار مىرود. يعنى در مكانهاى مختلف فرق مىكند و همينطور درزمانهاى مختلف. پس معلوم مىشود كه حسن و قبح كه پايه اخلاق استثبات ندارد، يكنواخت نيست، متغير است، نسبى است، در مكانها مختلففرق مىكند، در زمانهاى مختلف فرق مىكند. مثالهاى ديگرى هم ذكرمىكنند. مثلا تعدد زوجات در نزد بعضى از ملل مثل مسلمين كار زشتىشمرده نمىشود ولى در ميان ملل ديگر جزء كارهاى زشت است. پسزشتى و زيبائى عقلى يك پايه قاطعى ندارد. بنابر اين يك مقدمه اين بود كهبه عقيده برخى، پايه اخلاق حسن و قبح است، زيبائى و زشتى است.مقدمه دوم اين بود كه زشتى و زيبائى جزء مفاهيم نسبى است از اين دو مقدمههيچ كدامش درست نيست مخصوصا مقدمه اول. ابتدا بايد ببينيم پايهاخلاق همان زشتى و زيبائى استيا نه؟ اگر پايه اخلاق زشتى و زيبائى بودآن وقت بايد بحث كنيم كه زشتى و زيبائى نسبى هستيا نيست. اساسا اينحرف غلط است كه اخلاق بر پايه حسن و قبح است. اين، جزء افكاراسلامى نيست. در كلمات علماى اسلامى اين حرف خيلى زياد است ولىدر خود اسلام چنين حرفى نيست، اين فكر، فكرى است كه از يونان به مسلمينرسيده است. فكر سقراطى است. اين حرف، مال سقراط است كه پايهاخلاق، زشتى و زيبائى است آنهم زشتى و زيبائى عقلى. سقراط يك مكتباخلاقى دارد و مىگويند مكتب اخلاقى سقراط مكتب عقلى است. علتاينكه مىگويند مكتب اخلاقى او مكتب عقلى است، اينست كه به عقيدهسقراط اخلاق خوب، كارهائى است كه عقل آنها را زيبا مىداند و اخلاق بدكه انسان نبايد آن را داشته باشد، كارهائى است كه عقل آنها را نازيبا مىداند.سقراط مكتب اخلاقش را بر اساس عقل گذاشته است آنهم زيبائى و زشتىعقلى. آن كسانى هم كه كتابهاى او را ترجمه كردهاند همين فكر سقراطى راپذيرفتهاند و البته علماى اسلامى كه روى آن بحث مىكردند، اين موضوع رادرك كردند كه حسن و قبح پايه ثابتى نيست و متغير است. ولى مطلب ايناست كه ما چرا پايه اخلاق را زشتى و زيبائى عقلى بدانيم تا بعد جواب آن رابدهيم. نه، اينجور نيست. همانطور كه عرض كردم معناى اخلاق نظامدادنبه غرائز است. چنانكه طب نظامدادن قواى بدنىاست، اخلاق نظامدادن قواى روحى است. پايه طب بر حسن و قبح عقلىنيست، پايه اخلاق هم بر حسن و قبح عقلى نيست. يعنى چه؟ قبلا اينمطلب را عرض كردم كه انسان از لحاظ روحى داراى نيروهائى است داراىغرائزى است. هر يك از اين نيروها تكاليفى [به عهده انسان] دارند يعنىانسان بايد حد هر نيروئى را نگاه بدارد و بفهمد كه آن قوه و نيرو چه مقدارلازم دارد، نه بيشتر بدهد و نه كمتر، چنانكه راجع به بدن قضاوت مىكند. اگرانسان به قوا و نيروهاى روحى خودش نرسد يعنى به بعضى زيادتر برسد وبه بعضى ديگر كمتر و آنها را گرسنه نگهدارد، در قوا و نيروهاى روحىاختلاف پيدا مىشود، بىنظمى و آشفتگى پيدا مىشود اين را مىگويندبيمارى روحى. يعنى زيادتر از حد به قوهاى رساندن، او را سرسخت مىكند،عواقبى ايجاد مىنمايد، و اگر به قوهاى كمتر از آنچه كه احتياج دارد بدهند،او هم سرسختخواهد شد و عواقب نامطلوبى ايجاد مىكند. مثلا اگر انسانبه قوه غذاخوردن بيش از حد رسيدگى بكند، ناز پروردهاش بكند، دائم بهفكر شكم باشد، اين قوه را فاسد مىكند بلكه تمام وجود و اخلاقش را فاسدمىكند. اگر هم انسان به حد كافى به آن نرسد يك نوع عواقب ديگر ايجادمىكند. اين ديگر بحثى ندارد كه اين كار عقلا خوب باشد يا عقلا بد باشد.اساس اخلاق سلامت روان است. سلامت روان مثل سلامت بدن ربطى بهحسن و قبح ندارد. روان بايد سلامتى داشته باشد. همانطور كه بدن احتياجدارد به ورزش و تقويت، روان انسان هم احتياج دارد به تقويت و ورزش. يعنىانسان مىتواند با يك اعمالى حتى فكر خودش را تربيت بكند. در كتاب «اميل»، نويسنده اين نكته را خيلى خوب و عالى ذكر كرده است كتاب را بهصورت رمان نوشته است. كودكى را به روش خاصى بزرگ مىكنند مثلاكارهائى را به او پيشنهاد مىكنند كه به حكم آن كارها روح او قويتر مىشود. فكر، گاهى دقيق است و گاهى نيست. يعنى انسان گاهى در فكر خودشدقت دارد و گاهى ندارد. چطور؟ ما و شما ممكن است صد بار به اين «مسجد اتفاق» بيائيم و برويم ولى اگر وقتى كه خارج از آن هستيم، از مابپرسند كه وضع اين مسجد چگونه است مثلا چقدر ارتفاع دارد، پهنايش چهمقدار است، چه تابلوهائى در آن نصب كردهاند، با اينكه صد بار آمدهايم ورفتهايم، در عين حال نمىتوانيم تشريح بكنيم. ولى اگر همين سؤال را از يكنفر نقاش كه به هر چيزى كه نگاه مىكند به آن دقيق مىشود، بپرسندمىتواند شرح بدهد. مىگويند چشم او تربيتشده است به اين معنى كه دلاو دقيق شده است روى مبصراتش. در مسموعات هم همينطور است. كسىكه با آلات موسيقى آشنائى داشته باشد، از صدا تشخيص مىدهد كه اينچه صدائى است. در ملموسات نيز همين گونه است چنانكه طبيب از نبضبيمار، مرض او را تشخيص مىدهد. اگر بخواهيد بفهميد لامسه تا چه حددقيق مىشود، مىتوانيد در كورها دقيق بشويد مخصوصا كورهاى مادرزاد.مىبينيد لامسه كار اغلب نيروها را مىكند. غرض اين جهت است كه تمامقواى بدنى را بايد ورزش داد. قواى روحى هم همينطور، مخصوصا قواىعالى انسانى را، قوهاراده را، قوه عقل را، فكر را، تمركز فكر را، اينها را بايد تقويت كرد. اينهااخلاق است. پايه اخلاق اين است كه اراده انسان قوى و نيرومند باشد يعنىاراده انسان بر شهوتش حكومت بكند، بر عاداتش حكومت بكند برطبيعتش غالب باشد. چطور؟ يعنى شخص آنچنان با اراده باشد كه اگرتشخيص داد كه بايد اين كار را كرد، تصميم بگيرد و هيچ طبيعتى نتواندجلوى او را بگيرد. مثلا همان اولى كه نماز بر شخصى تكليف مىشود و ياتشخيص مىدهد كه نماز براى او خوب است و بعد از اين بايد سحرهاحركت كند نماز بخواند، دعا بكند، استغفار بكند، از خداوند استعانتبجويد و كمك بگيرد، هنگام خواب يكدفعه بلند مىشود طبيعتش به اومىگويد بخواب استراحت كن. دلش مىخواهد بخوابد. خوابش هم مىآيد و ازخوابيدن لذت مىبرد. در اينجا اگر اراده قوى و نيرومند باشد، بر طبيعتغلبه مىكند، فورا از جا برمىخيزد و نماز مىخواند. يا اگر احساس كرد كهكمخوردن خوب است، وقتى سرسفره مىنشيند، مقدارى كه مىخورد، مىبيند باز هم اشتها دارد (مخصوصا ما ايرانيها كه به پرخورى عادت كردهايم،اتساع معده داريم، هميشه بيش از اندازهاى كه احتياج داريم غذامىخوريم)، احساس مىكند كه هنوز گرسنه است و باز هم ميل دارد. عقلبه او حكم مىكند ديگر نخور!، همين مقدار كه خوردى كافى است. طبيعتمىگويد بخور! اراده قوى است، نمىگذارد بخورد. يا در مورد عادتها،مىفهمد كه سيگار كشيدن برايش بد است، ضرر بدنى دارد، ضرر اخلاقىدارد، ضرر مالى دارد. اگر با اراده باشد تصميم مىگيرد كه ديگرسيگار نكشد و نمىكشد يعنى اراده بر عادت غلبه مىكند. اما اگر ارادهنداشته باشد، عادت غلبه مىكند. اخلاق معنايش اين است كه انسان ارادهخودش را بر عادات، بر طبايع غلبه بدهد. يعنى اراده را تقويت بكند بهطورى كه اراده بر آنها حاكم باشد. حتى اراده بايد بر عادت خوب هم غالبباشد. چون كار خوب، اگر كسى به آن عادت پيدا كرد، خوب نيست. مثلا مابايد نماز بخوانيم اما نبايد نماز خواندن ما شكل عادت داشته باشد. ازكجا بفهميم كه نمازخواندن ما عادت استيا نه؟ بايد ببينيم آيا همهدستورات خدا را مثل نماز خواندن انجام مىدهيم؟ اگر اينطور است، معلوممىشود كه كار ما به خاطر امر خدا است. اما اگر ربا را مىخوريم، نماز را همبا نافلههايش مىخوانيم، اگر خيانت به امانت مردم مىكنيم ولى زيارتعاشورايمان هم ترك نمىشود، مىفهميم كه اينها عبادت نيست روىعادت است. از امام روايتشده است: «لا تنظروا الى طول ركوع الرجل وسجوده» (2) هيچ وقت به طولدادن ركوع سجود شخص نگاه نكنيد. يعنىركوعهاى طولانى و سجودهاى طولانى شما را گول نزند. ممكن است اين ازروى عادت باشد و اگر ترك بكند وحشت بكند. اگر مىخواهيد بفهميد اينشخص چگونه آدمى است، در راستيها و امانتها امتحانش بكنيد. چون امينبودن عادتبردار نيست، راست گفتن عادتبردار نيست مانند نماز خواندن پس اراده و اخلاق انسان بايد آنقدر قوى و نيرومند باشد كه بر طبيعت انسانغالب باشد، بر عادت انسان غالب باشد كه هر كارى را كه انسان مىكند روىاراده باشد. حتى مثل اينكه فقها اين را نقل مىكنند (اخلاقيون هم گفتهاند)كه اگر مستحبى را هميشه انجام مىداديم، مدتى آن را ترك كنيم بگذاريم ازسرمان خارج بشود بعد انجام بدهيم كه از روى عادت انجام نداده باشيمبلكه از روى اراده انجام داده باشيم. غرضم اين جهت است كه وقتى حقيقتاخلاق اين باشد كه هر صفتى از صفات انسان، هر نيروئى از نيروهاى انسانحقى دارد كه بايد به او داده شود و انسان وظيفهاى در قبال آن دارد وقتىمعناى اخلاق اين باشد كه جنبههاى انسانى وجود انسان مخصوصا عقل واراده را بايد آنقدر تربيت كرد و به آن نيرو داد كه ساير قوا تحتسيطرهاشباشد، ديگر نمىتوان گفت كه اخلاق در زمانها و مكانهاى مختلف فرقمىكند، من بايد يكجور اخلاق داشته باشم و شما جور ديگر يك زمانيكجور اخلاق داشته باشم، زمان ديگر جور ديگر. اينها كه فكر كرده اخلاقنسبى است، سقراطى فكر كردهاند. خير، اولا پايه اخلاق زشتى و زيبائىنيست. ثانيا اين مطلب كه زشتى و زيبائى تغييرپذير استيعنى در زمانها ومكانهاى مختلف فرق مىكند، هم درست است و هم درست نيست. در اينزمينه يك تحقيقى علامه طباطبائى دارد و نظر ايشان اين است كه اصولزيبائيهاى عقلى و اصول زشتيهاى عقلى، ثابت است، فروعشمتغير است. و من چون خسته شدهام ديگر نمىتوانم روى اين موضوع بحثكنم و فقط دعا مىكنم...
1- سوره نحل، آيه 90 2- اصول كافى، ج 2، ص 105