جلسه بيست و دوم

«بررسى نظريه نسبيت اخلاق‏»

«ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكرو البغي‏». (1) بحثهاى دو سه شب پيش ما راجع به عدالت بود و خلاصه حرف اين شدكه عدالت بر پايه حق و استحقاق بنا شده است و عموم استحقاقهاى انسان‏هميشه ثابت و يكنواخت و مطلق است، پس عدالت هم امرى مطلق است ونسبى نيست. امشب مى‏خواهم راجع به «نسبيت اخلاق‏» كه چند شب قبل‏اشاره‏اى به آن شد بحث كنم و بحث نسبيت در اخلاق و عدالت را خاتمه‏بدهم. عرض شد كه بعضى معتقدند كه اخلاق نسبى است، بدين معنى كه‏چيزى را نمى‏توان گفت كه براى همه وقت و براى همه جا اخلاق خوب‏است و نيز چيزى را نمى‏شود در همه وقت و همه جا اخلاق بد دانست. هرخلقى در يك جا خوب است، در جاى ديگر بد، در يك زمان خوب است و در زمان ديگر بد. پس اخلاق امرى نسبى است و چون نسبى است، نمى‏تواند يك دستورالعمل‏كلى و هميشگر و همه‏جائى داشته باشد، بلكه در هر زمان دستور اخلاق‏بايد يكجور باشد. اين مطلب را ما بايد بحث كنيم تا معلوم شود كه آياصحيح است‏يا نه؟ اين حرف درست نيست. به كسانى كه اين حرف را زده‏مى‏گوئيم چيزى كه اجتماع آن را خوب مى‏داند و چيزى كه اجتماع آن را بدمى‏داند، يعنى چه؟ مساله‏اى است كه شايد عنوان‏كننده اوليه آن مسلمين‏بوده‏اند و آن، مساله حسن و قبح عقلى است. حسن يعنى نيكوئى زيبائى، وقبح يعنى بدى و زشتى. حسن و قبح عقلى در مقابل حسن و قبح غيرعقلى‏يعنى چه؟ ما يك زشتى و زيبائى داريم مثل اين كه صورت آدمى را مى‏گويندصورت زيبائى است و صورت آدم ديگر را مى‏گويند صورت زشتى است.فلان كس داراى چشمان زيبائى است فلان كس داراى چشمان زشتى است.در ميان حيوانات فلان حيوان مثلا آهو حيوان زيبائى است اما مثلا كلاغ‏حيوان زشتى است. حسن و قبح به اين صورت، امروز يكى از علمهاى دنيااست. مى‏گويند شناخت زيبائى، علم زيبائى. حسن و قبح يعنى زشتى وزيبائى چيزهائى كه به چشم ديده نمى‏شوند. خود آن چيزها را عقل درك‏مى‏كند و قاعدتا زشتى و زيبائى آنها را هم عقل درك مى‏كند. مثلا شخصى دربيابانى غريب است و در حال غربت بيمار مى‏شود بعد يك آدم ناشناسى كه‏اصلا او را نمى‏شناسد، همين قدر احساس مى‏كند كه اين آدم غريب و بيماراست. بدون اينكه هيچگونه توقعى داشته باشد فورا او را به بيمارستان برده،وسائل معالجه او را فراهم وخودش مرتبا از او عيادت مى‏كند و پس از اينكه آن غريب از بيمارستان‏خارج مى‏شود، همينقدر كه احساس مى‏كند كه او پول ندارد تا به وطن‏خودش برگردد، فورا از جيب خودش براى او بليط خريده و او را به وطنش‏مى‏فرستد. حالا اين آدم مثلا اهل عراق است و آن آدم اهل يكى از كشورهاى‏آفريقائى است كه اصلا احتمال اينكه اين دو تا آخر عمر همديگر را يك مرتبه‏ببينند وجود ندارد. از شما مى‏پرسم آيا اين كارى كه آن شخص نسبت به اين‏مرد كرد كار خوبى است‏يا نه؟ همه ما مى‏گوئيم كار خوبى است، كار نيكى‏است، كار قشنگى است. اما آيا قشنگى اين كار از نوع قشنگى‏اى است كه‏مى‏توان آن را با چشم ديد؟ نه، قشنگى اين كار را با چشم نمى‏توان درك كرد،همينطور كه چشم قشنگى صدا را درك نمى‏كند ولى در عين حال وجدان‏انسان درك مى‏كند كه اين كار، كار خوبى است كار قشنگى است، عقل ماخوبى آن را درك مى‏كند. نقطه مقابل، كسى به كسى خوبى مى‏كند. اتفاق‏مى‏افتد همان آدمى كه به او خوبى شده است آن كسى را كه به او خوبى كرده‏است، در خيابان مى‏بيند. حالا براى اينكه نخواهد جبران خوبيهاى او رابكند و مثلا او را به خانه ببرد و از او پذيرائى كند، با وجودى كه امكانات هم‏برايش فراهم است، فورا خودش را مخفى مى‏كند تا آن شخص او را نبيند. مابه اين كار چه مى‏گوئيم؟ مى‏گوئيم كار بدى است، اين آدم، آدم بدى است،كار زشتى كرد. ولى زشتى اين كار چگونه زشتى‏اى است؟ آيا همان زشتى‏صورت است كه انسان مى‏تواند با چشم ببيند؟ نه، خدا به‏انسان وجدان و عقلى داده است كه به حكم آن وجدان و عقل، زشتى اين‏كار را درك مى‏كند. اين را مى‏گويند حسن و قبح عقلى، زشتى و زيبائى عقلى. مى‏گويند تمام كارهاى اخلاقى همان كارهائى است كه عقلا زيبا است وكارهاى ضد اخلاقى كارهائى است كه عقلا ناپسند است. ديده‏ام كه دركتابهاى اخلاقى مى‏نويسند صفات حميده و اخلاق پسنديده، نقطه مقابل‏صفات رذيله و اخلاق ناپسنديده است. صفات حميده يعنى صفاتى كه قابل‏ستايش است، و اخلاق پسنديده يعنى اخلاقى كه عقل آن را مى‏پسندد.اخلاق پسنديده از نظر عقل پسنديده است، اخلاق ناپسنديده از نظر عقل‏ناپسنديده است. مى‏گويند پايه اخلاق بر پسند و ناپسند است، بر زشتى وزيبائى عقلى است. اين يك مقدمه. مقدمه ديگر اينكه مى‏گويند زشتى وزيبائى از نظر عقل، پسند و ناپسند در شرايط مختلف فرق مى‏كند. عقل‏مردم يك چيز را در يك زمان نيك مى‏داند و در زمان ديگر بد. يك كار را دريك جا مردمى خوب مى‏دانند و در جاى ديگر بد مى‏دانند. پس حسن و قبح‏عقلى كه پايه اخلاق است، وضعش ثابت و يكنواخت نمى‏باشد، در همه‏زمانها يكجور نيست، در همه مكانها يكجور نيست. مثلا كشتن حيوانات وبالاخص كشتن گاو در هندوستان جزء كارهاى زشت و از زشت‏ترين كارهااست. همانطور كه در ميان ملل ديگر كشتن انسانها زشت است، در ميان آنهاكشتن حيوانات زشت است. ولى از هندوستان كه بيائيد به اين طرف، درپاكستان، ايران، افغانستان، تركيه، عراق و... مى‏بينيد حيوانات‏را ذبح مى‏كنند، گاو هم زياد مى‏كشند و گوشتش را مى‏خورند. يك ملت اين‏كار را زشت مى‏داند، ملت ديگر زشت نمى‏داند. مثال ديگر: در مورد مساله‏حجاب و بى‏حجابى زن، ذوقها و سليقه‏هاى ملل فرق مى‏كند. ملتى كه ازاول تربيتشان اينطور بوده كه زنهاشان با حجاب باشند، بى‏حجابى را زشت‏مى‏دانند و اگر دخترى از دخترانشان يا زنى از زنانشان رويش را باز بگذارد،مى‏گويند كار زشتى مرتكب شده است. خود همين زنها هم مى‏گويند اين‏كار، كار زشتى است. ملت ديگر، ملتى كه از اول اصلا حجاب را نديده است‏و زنهاى آن در حال بى‏حجابى بزرگ شده‏اند، اگر كسى بدنش را بپوشانداحساس زشتى مى‏كنند. در اصل، آنها حجاب را امر زشتى مى‏دانند و اگرزنى بخواهد خودش را بپوشاند، اين عمل، يك امر زشت و بد و مستهجنى‏به شمار مى‏رود. يعنى در مكانهاى مختلف فرق مى‏كند و همينطور درزمانهاى مختلف. پس معلوم مى‏شود كه حسن و قبح كه پايه اخلاق است‏ثبات ندارد، يكنواخت نيست، متغير است، نسبى است، در مكانها مختلف‏فرق مى‏كند، در زمانهاى مختلف فرق مى‏كند. مثالهاى ديگرى هم ذكرمى‏كنند. مثلا تعدد زوجات در نزد بعضى از ملل مثل مسلمين كار زشتى‏شمرده نمى‏شود ولى در ميان ملل ديگر جزء كارهاى زشت است. پس‏زشتى و زيبائى عقلى يك پايه قاطعى ندارد. بنابر اين يك مقدمه اين بود كه‏به عقيده برخى، پايه اخلاق حسن و قبح است، زيبائى و زشتى است.مقدمه دوم اين بود كه زشتى و زيبائى جزء مفاهيم نسبى است از اين دو مقدمه‏هيچ كدامش درست نيست مخصوصا مقدمه اول. ابتدا بايد ببينيم پايه‏اخلاق همان زشتى و زيبائى است‏يا نه؟ اگر پايه اخلاق زشتى و زيبائى بودآن وقت بايد بحث كنيم كه زشتى و زيبائى نسبى هست‏يا نيست. اساسا اين‏حرف غلط است كه اخلاق بر پايه حسن و قبح است. اين، جزء افكاراسلامى نيست. در كلمات علماى اسلامى اين حرف خيلى زياد است ولى‏در خود اسلام چنين حرفى نيست، اين فكر، فكرى است كه از يونان به مسلمين‏رسيده است. فكر سقراطى است. اين حرف، مال سقراط است كه پايه‏اخلاق، زشتى و زيبائى است آنهم زشتى و زيبائى عقلى. سقراط يك مكتب‏اخلاقى دارد و مى‏گويند مكتب اخلاقى سقراط مكتب عقلى است. علت‏اينكه مى‏گويند مكتب اخلاقى او مكتب عقلى است، اينست كه به عقيده‏سقراط اخلاق خوب، كارهائى است كه عقل آنها را زيبا مى‏داند و اخلاق بدكه انسان نبايد آن را داشته باشد، كارهائى است كه عقل آنها را نازيبا مى‏داند.سقراط مكتب اخلاقش را بر اساس عقل گذاشته است آنهم زيبائى و زشتى‏عقلى. آن كسانى هم كه كتابهاى او را ترجمه كرده‏اند همين فكر سقراطى راپذيرفته‏اند و البته علماى اسلامى كه روى آن بحث مى‏كردند، اين موضوع رادرك كردند كه حسن و قبح پايه ثابتى نيست و متغير است. ولى مطلب اين‏است كه ما چرا پايه اخلاق را زشتى و زيبائى عقلى بدانيم تا بعد جواب آن رابدهيم. نه، اينجور نيست. همانطور كه عرض كردم معناى اخلاق نظام‏دادن‏به غرائز است. چنانكه طب نظام‏دادن قواى بدنى‏است، اخلاق نظام‏دادن قواى روحى است. پايه طب بر حسن و قبح عقلى‏نيست، پايه اخلاق هم بر حسن و قبح عقلى نيست. يعنى چه؟ قبلا اين‏مطلب را عرض كردم كه انسان از لحاظ روحى داراى نيروهائى است داراى‏غرائزى است. هر يك از اين نيروها تكاليفى [به عهده انسان] دارند يعنى‏انسان بايد حد هر نيروئى را نگاه بدارد و بفهمد كه آن قوه و نيرو چه مقدارلازم دارد، نه بيشتر بدهد و نه كمتر، چنانكه راجع به بدن قضاوت مى‏كند. اگرانسان به قوا و نيروهاى روحى خودش نرسد يعنى به بعضى زيادتر برسد وبه بعضى ديگر كمتر و آنها را گرسنه نگهدارد، در قوا و نيروهاى روحى‏اختلاف پيدا مى‏شود، بى‏نظمى و آشفتگى پيدا مى‏شود اين را مى‏گويندبيمارى روحى. يعنى زيادتر از حد به قوه‏اى رساندن، او را سرسخت مى‏كند،عواقبى ايجاد مى‏نمايد، و اگر به قوه‏اى كمتر از آنچه كه احتياج دارد بدهند،او هم سرسخت‏خواهد شد و عواقب نامطلوبى ايجاد مى‏كند. مثلا اگر انسان‏به قوه غذاخوردن بيش از حد رسيدگى بكند، ناز پرورده‏اش بكند، دائم به‏فكر شكم باشد، اين قوه را فاسد مى‏كند بلكه تمام وجود و اخلاقش را فاسدمى‏كند. اگر هم انسان به حد كافى به آن نرسد يك نوع عواقب ديگر ايجادمى‏كند. اين ديگر بحثى ندارد كه اين كار عقلا خوب باشد يا عقلا بد باشد.اساس اخلاق سلامت روان است. سلامت روان مثل سلامت بدن ربطى به‏حسن و قبح ندارد. روان بايد سلامتى داشته باشد. همانطور كه بدن احتياج‏دارد به ورزش و تقويت، روان انسان هم احتياج دارد به تقويت و ورزش. يعنى‏انسان مى‏تواند با يك اعمالى حتى فكر خودش را تربيت بكند. در كتاب «اميل‏»، نويسنده اين نكته را خيلى خوب و عالى ذكر كرده است كتاب را به‏صورت رمان نوشته است. كودكى را به روش خاصى بزرگ مى‏كنند مثلاكارهائى را به او پيشنهاد مى‏كنند كه به حكم آن كارها روح او قويتر مى‏شود. فكر، گاهى دقيق است و گاهى نيست. يعنى انسان گاهى در فكر خودش‏دقت دارد و گاهى ندارد. چطور؟ ما و شما ممكن است صد بار به اين «مسجد اتفاق‏» بيائيم و برويم ولى اگر وقتى كه خارج از آن هستيم، از مابپرسند كه وضع اين مسجد چگونه است مثلا چقدر ارتفاع دارد، پهنايش چه‏مقدار است، چه تابلوهائى در آن نصب كرده‏اند، با اينكه صد بار آمده‏ايم ورفته‏ايم، در عين حال نمى‏توانيم تشريح بكنيم. ولى اگر همين سؤال را از يك‏نفر نقاش كه به هر چيزى كه نگاه مى‏كند به آن دقيق مى‏شود، بپرسندمى‏تواند شرح بدهد. مى‏گويند چشم او تربيت‏شده است به اين معنى كه دل‏او دقيق شده است روى مبصراتش. در مسموعات هم همينطور است. كسى‏كه با آلات موسيقى آشنائى داشته باشد، از صدا تشخيص مى‏دهد كه اين‏چه صدائى است. در ملموسات نيز همين گونه است چنانكه طبيب از نبض‏بيمار، مرض او را تشخيص مى‏دهد. اگر بخواهيد بفهميد لامسه تا چه حددقيق مى‏شود، مى‏توانيد در كورها دقيق بشويد مخصوصا كورهاى مادرزاد.مى‏بينيد لامسه كار اغلب نيروها را مى‏كند. غرض اين جهت است كه تمام‏قواى بدنى را بايد ورزش داد. قواى روحى هم همينطور، مخصوصا قواى‏عالى انسانى را، قوه‏اراده را، قوه عقل را، فكر را، تمركز فكر را، اينها را بايد تقويت كرد. اينهااخلاق است. پايه اخلاق اين است كه اراده انسان قوى و نيرومند باشد يعنى‏اراده انسان بر شهوتش حكومت بكند، بر عاداتش حكومت بكند برطبيعتش غالب باشد. چطور؟ يعنى شخص آنچنان با اراده باشد كه اگرتشخيص داد كه بايد اين كار را كرد، تصميم بگيرد و هيچ طبيعتى نتواندجلوى او را بگيرد. مثلا همان اولى كه نماز بر شخصى تكليف مى‏شود و ياتشخيص مى‏دهد كه نماز براى او خوب است و بعد از اين بايد سحرهاحركت كند نماز بخواند، دعا بكند، استغفار بكند، از خداوند استعانت‏بجويد و كمك بگيرد، هنگام خواب يكدفعه بلند مى‏شود طبيعتش به اومى‏گويد بخواب استراحت كن. دلش مى‏خواهد بخوابد. خوابش هم مى‏آيد و ازخوابيدن لذت مى‏برد. در اينجا اگر اراده قوى و نيرومند باشد، بر طبيعت‏غلبه مى‏كند، فورا از جا برمى‏خيزد و نماز مى‏خواند. يا اگر احساس كرد كه‏كم‏خوردن خوب است، وقتى سرسفره مى‏نشيند، مقدارى كه مى‏خورد، مى‏بيند باز هم اشتها دارد (مخصوصا ما ايرانيها كه به پرخورى عادت كرده‏ايم،اتساع معده داريم، هميشه بيش از اندازه‏اى كه احتياج داريم غذامى‏خوريم)، احساس مى‏كند كه هنوز گرسنه است و باز هم ميل دارد. عقل‏به او حكم مى‏كند ديگر نخور!، همين مقدار كه خوردى كافى است. طبيعت‏مى‏گويد بخور! اراده قوى است، نمى‏گذارد بخورد. يا در مورد عادتها،مى‏فهمد كه سيگار كشيدن برايش بد است، ضرر بدنى دارد، ضرر اخلاقى‏دارد، ضرر مالى دارد. اگر با اراده باشد تصميم مى‏گيرد كه ديگرسيگار نكشد و نمى‏كشد يعنى اراده بر عادت غلبه مى‏كند. اما اگر اراده‏نداشته باشد، عادت غلبه مى‏كند. اخلاق معنايش اين است كه انسان اراده‏خودش را بر عادات، بر طبايع غلبه بدهد. يعنى اراده را تقويت بكند به‏طورى كه اراده بر آنها حاكم باشد. حتى اراده بايد بر عادت خوب هم غالب‏باشد. چون كار خوب، اگر كسى به آن عادت پيدا كرد، خوب نيست. مثلا مابايد نماز بخوانيم اما نبايد نماز خواندن ما شكل عادت داشته باشد. ازكجا بفهميم كه نمازخواندن ما عادت است‏يا نه؟ بايد ببينيم آيا همه‏دستورات خدا را مثل نماز خواندن انجام مى‏دهيم؟ اگر اينطور است، معلوم‏مى‏شود كه كار ما به خاطر امر خدا است. اما اگر ربا را مى‏خوريم، نماز را هم‏با نافله‏هايش مى‏خوانيم، اگر خيانت به امانت مردم مى‏كنيم ولى زيارت‏عاشورايمان هم ترك نمى‏شود، مى‏فهميم كه اينها عبادت نيست روى‏عادت است. از امام روايت‏شده است: «لا تنظروا الى طول ركوع الرجل وسجوده‏» (2) هيچ وقت به طول‏دادن ركوع سجود شخص نگاه نكنيد. يعنى‏ركوعهاى طولانى و سجودهاى طولانى شما را گول نزند. ممكن است اين ازروى عادت باشد و اگر ترك بكند وحشت بكند. اگر مى‏خواهيد بفهميد اين‏شخص چگونه آدمى است، در راستيها و امانتها امتحانش بكنيد. چون امين‏بودن عادت‏بردار نيست، راست گفتن عادت‏بردار نيست مانند نماز خواندن پس اراده و اخلاق انسان بايد آنقدر قوى و نيرومند باشد كه بر طبيعت انسان‏غالب باشد، بر عادت انسان غالب باشد كه هر كارى را كه انسان مى‏كند روى‏اراده باشد. حتى مثل اينكه فقها اين را نقل مى‏كنند (اخلاقيون هم گفته‏اند)كه اگر مستحبى را هميشه انجام مى‏داديم، مدتى آن را ترك كنيم بگذاريم ازسرمان خارج بشود بعد انجام بدهيم كه از روى عادت انجام نداده باشيم‏بلكه از روى اراده انجام داده باشيم. غرضم اين جهت است كه وقتى حقيقت‏اخلاق اين باشد كه هر صفتى از صفات انسان، هر نيروئى از نيروهاى انسان‏حقى دارد كه بايد به او داده شود و انسان وظيفه‏اى در قبال آن دارد وقتى‏معناى اخلاق اين باشد كه جنبه‏هاى انسانى وجود انسان مخصوصا عقل واراده را بايد آنقدر تربيت كرد و به آن نيرو داد كه ساير قوا تحت‏سيطره‏اش‏باشد، ديگر نمى‏توان گفت كه اخلاق در زمانها و مكانهاى مختلف فرق‏مى‏كند، من بايد يكجور اخلاق داشته باشم و شما جور ديگر يك زمان‏يكجور اخلاق داشته باشم، زمان ديگر جور ديگر. اينها كه فكر كرده اخلاق‏نسبى است، سقراطى فكر كرده‏اند. خير، اولا پايه اخلاق زشتى و زيبائى‏نيست. ثانيا اين مطلب كه زشتى و زيبائى تغييرپذير است‏يعنى در زمانها ومكانهاى مختلف فرق مى‏كند، هم درست است و هم درست نيست. در اين‏زمينه يك تحقيقى علامه طباطبائى دارد و نظر ايشان اين است كه اصول‏زيبائيهاى عقلى و اصول زشتيهاى عقلى، ثابت است، فروعش‏متغير است. و من چون خسته شده‏ام ديگر نمى‏توانم روى اين موضوع بحث‏كنم و فقط دعا مى‏كنم...

پى‏نوشتها

1- سوره نحل، آيه 90 2- اصول كافى، ج 2، ص 105