«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط». (1) مساله «نسبيت عدالت» با اساس خاتميت و ابديت دين بستگى دارد چوندين مىگويد عدالت هدفى از هدفهاى انبياء است. اگر عدالت در هر زمانيك جور باشد، كدام قانون است كه مىتواند ابديت داشته باشد؟ لهذا ناچارشديم اول معناى نسبيت را ذكر كنيم، بعد معناى عدالت را تا ببينيم آيا اينحرف كه بر سر زبانها انداختهاند كه عدالتيك امر نسبى است درستاستيا نه؟ راجع به تعريفات عدالت به اينجا رسيديم كه بعضى فتهاندعدالتيعنى رعايت توازن در اجتماع يعنى هر حالتى كه به صلاح اجتماعباشد و بهتر بتواند اجتماع را حفظ بكند و جلو ببرد، عدالت است بعضى ازافرادى كه چنين نظريه مىدهند، در باب حقوق يك حرف خاصى دارند،مىگويند اساسا افراد حقوقى ندارند، حق مال اجتماع است و بس. رعايتحقوق افراد معنىندارد، حق مال فرد نيست، فرد حق ندارد. يكى از دانشمندان مىگويد حقمال اجتماع است و تكليف مال افراد. افراد فقط بايد به تكليف عمل بكنندمكلفند، وظيفه دارند اما اجتماع است كه صاحب حقوق است. حالا مىخواهيمببينيم آيا واقعا اين مطلب درست استيا نه؟ خطبهاى است در نهجالبلاغه كه ظاهرا على (ع) در روزهاى اول خلافت ايراد كردهاند. اين خطبهراجع به حق و حقوق است و بسيار خطبه با ارزش و پرمعنائى است. يكى ازجملههاى آن، اين جمله نسبتا معروف است: «الحق اوسع الاشياء فىالتواصف و اضيقها فى التناصف» حق از همه اشياء ميدان وسيعترى براىتوصيف دارد يعنى هنگام گفتن هنگام دفاعكردن و حرفزدن هيچ چيزى بهاندازه حق ميدان ندارد، اما آنجا كه پاى عمل و انصاف در كار مىآيد ميدانحق از هر ميدان ديگرى تنگتر است و همان كسى كه داد سخن براى حقمىدهد در مقام عمل از زير بار حق در مىرود. بعد جمله ديگرى دارد،مىفرمايد: «لا يجرى لاحد الا جرى عليه و لا يجرى عليه الا جرى له» حق بهنفع هيچكس جريان پيدا نمىكند مگر اينكه عليه او هم جريان پيدا مىكند.يعنى هر فردى بر ديگران حق دارد و متقابلا ديگران هم بر او حقى دارند.شما احدى را پيدا نمىكنيد كه او بر ديگران حق داشته باشد ولى ديگران براو حق نداشته باشند كما اينكه احدى را در دنيا پيدا نخواهيد كرد كه او فقطمسؤوليت داشته باشد و حق بر عهده او تعلق بگيرد ولى او حقى بر ديگراننداشته باشد. يعنى حق، متقابل است و از امورى است كه وقتى به نفعكسى جريان پيدا مىكند، عليه او هم هست. يعنى قهرا هيچ كس بر ديگرانذىحق نمىشود الا اينكه ديگران هم بر او ذىحق مىگردند. اين، همين مسالهحق و تكليف و رد اين نظريه است كه برخى گفتهاند فقط اجتماع حق پيدامىكند بر افراد، اما افراد در مقابل اجتماع فقط تكليف دارند. يعنى حق برافراد تعلق مىگيرد (كه معنايش همان تكليف است)اما افراد بر اجتماع حق پيدا نمىكنند. اميرالمؤمنين مىفرمايد اينطور نيست،هر جا كه به نفع كسى حق پيدا مىشود عليه او هم حق پيدا مىشود. بعداين جمله را مىفرمايد: اگر در دنيا كسى پيدا بشود كه او بر ديگران حق داردولى هيچكس بر او حق ندارد، منحصرا خداوند تبارك و تعالى است:«و لو كان لاحد ان يجري له و لا يجري عليه لكان ذلك خالصا لله سبحانه». (2) مضمون همين است: اگر يك نفر پيدا بشود كه حق له او جريان دارد ولىعليه او جريان ندارد يعنى او بر ديگران ذىحق هست و هيچكس بر او ذىحقنيست، او خدا است. و اين، مطلب بسيار درستى است. علت اينكه حق درمورد خداوند متقابل نيست اين است كه حقى كه خدا بر ديگران يا بر اشياءدارد فرق مىكند با حقى كه ديگران دارند. حقى كه ديگران دارند معنايشاين است كه مىتوانند انتفاعى ببرند اما حقى كه خداوند دارد معنايش انتفاعبردن او نيست. فقط معنايش اينست كه ديگران در مقابل خدا تكليف ومسؤوليت دارند و هيچكس بر خدا حق پيدا نمىكند.عقل ما كوچكتر از آنست كه باور بكند كه احدى بر خدا حقى پيدا نمىكندحتى خاتم الانبياء. يعنى هيچكس از خدا طلبكار نمىشود. در دنيا هيچكسنيست كه او يك قلم طلبكارى از خدا داشته باشد ولو آنكه عبادت ثقلين راانجام بدهد. آيا كسى در دنيا پيدا مىشود كه بر خدا حق پيدا بكند، از اوطلبكار بشود به طورى كه اگر خدا آن حقى را كه او دارد به وى ندهد، حق اورا پامال كرده و به او ظلم نموده باشد؟ نه، امكان ندارد چنين كسى وجودداشته باشد. در مضمون بعضى از دعاها خواندهايد: «الهي عاملنا بفضلك و لاتعاملنا بعدلك» خدايا! با فضل خودت با ما رفتار كن، با عدالت با ما رفتارنكن. يعنى با گذشتخودت، با تفضل خودت با ما رفتار كن. آنچه به مامىدهى از جانب تو جود مىباشد، كرم مىباشد ما تقاضا داريم از تو فقطجود و كرم را. خدايا با ما با عدل خودت رفتار نكن عدل رعايت استحقاقهااست، رعايتحقوق است. خدايا! اگر تو بخواهى رعايت استحقاق را بكنىيعنى حقوق همه ما را به ما بدهى، هيچ نمىماند نوكرى كه در خانه كسىخدمت كرده يا شاگردى كه در مغازه فردى كار كرده است، وقتى بخواهد ازاو جدا بشود مىتواند بگويد آقا حقوق مرا بده. دو نفر بشر بر يكديگر حقپيدا مىكنند اما كسى بر خدا حق پيدا نمىكند و لو آنكه عبادت ثقلين راانجام بدهد، و لو آنكه از لحاظ خلوص نيت در حد اعلا باشد، و لو آنكه كسىباشد كه دربارهاش گفته باشند: «ضربة علي يوم الخندق افضل من عبادةالثقلين». باز هم او بر خدا ذىحق نمىشود براى اينكه بنده در مقابلخدا از خويشتن چيزى ندارد. اگر بندگان را با يكديگر مقايسه بكنيم اين،چيزى دارد و آن، چيزى ديگر، اما اگر بندگان را در مقابل خدا در نظر بگيريم،هيچ بندهاى هيچ چيزى از خودش ندارد، آنچه دارد از اوست. يك مثالكوچك: پدرى داراى دو فرزند است. براى يكى از آن دو كفش مىخرد، براىديگرى هم كفش مىخرد. براى اين لباس مىخرد براى آن هم مىخرد. بهاين پول مىدهد به او هم پول مىدهد. اين بچهها وقتى خودشان در مقابلهمديگر باشند، مىتوانند بين خودشان مرز تعيين بكنند. اين مىگويد اينپالتو مال من است، مال تو نيست، و واقعا اين پالتو مال اين است چونپدرش براى او خريده. همچنين آن پالتو مال آن بچه است و مال اين نيست،زيرا پدرش براى او خريده نه براى اين. يعنى دو بچه در مقابل يكديگرمىتوانند بين خودشان مرز به وجود بياورند. اما آيا همين بچهها در مقابلپدرشان مىتوانند مرز به وجود بياورند، بگويند اين پالتو مال تو نيست، مالمن است؟ از نظر ديگران اين امر مضحك است. از نظر كسى كه بداند پدر چهنسبتى با آنها دارد، اين حرف مضحك است. تو هر چه دارى از ناحيه پدردارى. يعنى در آنچه كه ملك پدر است، تو از آن فرزند ديگر اولويت دارى.الآن اين پالتو ملك پدر است. در آنچه كه جزء ثروت پدر است، اين فرزند ازآن فرزند اولويت دارد نه اينكه مال اين فرزند است و مال پدر نيست. نسبتبنده در مقابل خدا از نسبت فرزند و پدر بىنهايت درجه قويتر و شديدتراست. يعنى بنده هر چه داشته باشد، اعم ازنيروى بدنى و نيروى روحى، در عين اينكه مال اين بنده است، مال خدااست، از ناحيه خدا به او رسيده است. توفيق عملش از ناحيه خدا است. اگربندهاى هر چه عمل مىكند بخواهد فقط شكر خدا را بجا بياورد آيا امكاندارد؟ محال است كه بنده تشكر را در مقابل خدا انجام بدهد. يك كسى بهشما احسان مىكند، شما مىتوانيد در مقابل احسان او تشكر بكنيد چهزبانى و چه عملى، چون احسان او يك عمل است، تشكر مال شما است.ولى در مقابل خدا اگر انسان تشكر بكند، خود همين تشكر يك توفيق الهىاست و شكرى مىخواهد. اگر براى هر نعمتى بخواهد تشكر بكند، يكى ازنعمتها همين شكر است. باز براى همين «متشكرم»، همين «الهى شكر» همبايد يك «متشكرم» ديگر بگويد. اينست كه بشر از شكر خدا عاجز است. از كجافرصت پيدا مىكند كه نعمت او را شكر كند؟ چه رسد به اينكه فرضاوظيفهاش را از لحاظ شكر انجام داد يك كار علاوه هم بكند و به خاطر آن ازاو طلبكار بشود! سعدى مىگويد: «منتخداى را عزوجل كه طاعتشموجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت» همين بيانى كه عرضكردم بيان يكى از ائمه است كه مىفرمود هيچ بندهاى قادر به شكر خدانيست چون هر چه را بخواهد شكر كند، براى همان شكر شكرى مىخواهد.انسان همين قدرت شكر بر نعمتشكر را ندارد تا چه رسد به نعمت نفسكشيدن (به قول سعدى). زين العابدين (ع) در دعاى ابوحمزه خطاب بهخداوند مىفرمايد:«ا فبلساني هذا الكال اشكرك» (3) . اين را توجه داشته باشيد كه درباره ايشاننوشتهاند: «كان يصلي عامة الليل» همه شب را به نماز مىپرداخت. سحر كهمىشد اين دعا را مىخواند. خود اين دعا نمونه بزرگى از زبانآورى بشراست، نمونه بزرگى از بلاغت و سخنورى بشر است. در مقابل خدا مىگويد:آيا من با اين زبان گنگ و لكنتى ترا شكر كنم؟! اين است كه اميرالمؤمنين (ع)مىفرمايد: اگر كسى باشد كه او بر ديگران حقى دارد اگر چه مىفرمايد اينحق، از نوع حقى كه بندگان بر يكديگر دارند نيست. يعنى اگر نام اين را حقبگذاريم و هيچكس بر وى حق ندارد، او خداى تبارك و تعالى است. آنوقتحضرت اين جمله را مقدم ذكر مىفرمايد: «قد كان لي عليكم حقابولاية امركم و لكم علي مثل الذي لي عليكم». مضمون چنين است: من بهحكم اينكه والى و حاكم شما هستم حقى بر شما دارم و هر والى بر رعيتحق دارد كما اينكه رعيت هم بر والى حق دارد. اكنون من به موجب اينكهخليفه هستم حقى بر شما دارم و شما به موجب اينكه نسبت به من رعيتهستيد و من والى شما هستم، بر من حقى داريد. آن مقدمه را براى اين ذكركرد كه كسى فكر نكند والى بر مردم حق دارد و مردم بر او حق ندارند. وقتىانسان گفتار برخى از كسانى را كه در فلسفههاى حقوق مطالعه مىكردند،مطالعه مىكند، مىبيند در آنها يك افكار پرت و پلائى كه ضد و نقيضاست، وجود دارد. بعضيهابودند كه راجع به حق سلطان و پادشاه عقيدهشان اين بود كه فقط او بر مردمحق دارد ولى مردم بر او حق ندارند. در ميان فلاسفه جديد اروپا اين فكرزياد طرفدار داشت. در ايران قديم هم همين حرف بوده است اميرالمؤمنينمىفرمايد اين حرف درست نيست. حاكم و رعيت مشمول اين قانون كلىهستند كه حقوق متقابل است. حقى كه حاكم بر رعيت دارد اينست كهصلاح آنها را در نظر بگيرد، در راه مصالح آنان كوشش بكند. بعد يك عبارتعجيبى دارد، مىفرمايد: استقامت پيدا نمىكند امر حاكم مگر به استقامترعيت، و استقامت پيدا نمىكند امر رعيت مگر به استقامتحاكم. پس اينمطلب راجع به اجتماع و افراد درست نيست كه از يك طرف حق است و ازطرف ديگر تكليف. خير، اين جور نيست هر جا در دنيا حق باشد، تكليفهم وجود دارد. وعده داديم امشب نظر اسلام را در باب حقوق فرد واجتماع عرض كنيم، ببينيم از نظر اسلام آيا فرد ذىحق استيا اجتماع، يا هردوى آنها ذيحق هستند؟ از نظر اسلام هر دو ذيحق هستند، هم فرد ذيحقاست هم اجتماع. چرا؟ ديشب عرض شد اصالت فردىها مىگويند اجتماعامر اعتبارى است، فرد اصالت دارد، و اصالت اجتماعىها مىگويند اجتماعاصالت دارد فرد اعتبارى است. هر دو نادرست است، هم فرد اصالت دارد وهم اجتماع. چرا؟ ما ديشب حرف اصالت فردىها را كه مىگويند اجتماعامرى اعتبارى است، اينطور تعبير كرديم كه اجتماع وجود ندارد. (4) يعنى چه؟! افراد وجود ندارند؟! آنها وجود دارند كه راهمىروند، غذا مىخورند، حرف مىزنند. مىگويند اجتماع همان افراداست، چيزى نيست. ما در مورد يك عده افراد كه در يك جا جمع شدهانداسمى براى مجموع مىگذاريم و الا مجموع وجود ندارد، هيچ وقت مجموعوجود ندارد. پس اجتماع امرى اعتبارى است. يك مساله فقهى است كه درمورد آن اكنون در ميان فقهاى ما اختلاف است و آن اينست كه آيا دولتمالك مىشود يا نه؟ بحث اينست كه آيا دولت هر چه دارد ملك شرعىاوستيا نه؟ آيا دولت صلاحيت مالكيت دارد يا نه؟ يعنى اگر دولتيك كارمشروعى را انجام بدهد، آن وقتشرعا خود دولت مالك مىشود يا نه اگردولت مثل فرد تجارت و كارهاى عمومى بكند آيا از اين راه مالك مىشود يانه؟ مثل پست و تلگراف. شما يك پاكت داريد، اگر دو ريال به صندوقدولت بدهيد، دولت در اينجا يك كار براى شما انجام مىدهد كارش ايناست كه پاكتشما را از يك نقطه كشور به نقطه ديگر مىرساند. اگر اين كار رادولت انجام نمىداد بلكه يك مؤسسه انجام مىداد، يعنى اگر پست دولتىنبود و ملى بود به اين ترتيب كه يك مؤسسه ملى اعلام مىكرد من حاضرم بهازاء هر پاكتى چهار ريال بگيرم و آن را از يك نقطه كشور به نقطه ديگربرسانم، اين معامله مسلما شرعى بود. حالا اگر اين كار را دولت بكند آيادرست استيا نه؟ الآن عقيده علما در اين باره مختلف است. بسيارى از علما و شايدبيشترشان مىگويند دولت مالك مىشود يعنى صلاحيت مالكيت دارد. اگردولت مال حلال داشته باشد، مثل يك فرد مىتواند كار بكند و پولى هم كهاز اين راه به دست مىآورد، مال خود دولت است و تصرف كردن در آنحرام است. پولى كه دولت از راه نامشروع به دست مىآورد نامشروع است. فتواى ديگر در زمينه معاملات مىگويد اگر كسى كلى معامله كرد، معامله اوصحيح است ولو آنكه پولى كه در مقام ادا مىدهد حرام باشد. مثلا اگر كسىپولى كه در دست دارد، پول حرام باشد ولى معامله كه مىكند پولش را بهميان نمىآورد، مثلا مىخواهد خانهاى بخرد و پول حرامى دارد ولى پول رااول به ميان نمىآورد كه به فروشنده ارائه بدهد و بگويد من خانه را مىخرمدر ازاء همين پولى كه الآن به تو نشان مىدهم كه در اين صورت معامله باطلاست بلكه معامله را به شكلى كلى انجام مىدهد، يعنى پول را ارائه مىدهدو مثلا مىگويد اين خانه را من از تو به مبلغ بيست هزار تومان مىخرم كه پولآن را فردا بدهم. يك پول مشخص به ميان مىآورد. معامله منعقد مىشودروى بيست هزار تومان كه آن بيست هزار تومان به ذمه خريدار مىآيد و آنوقتخريدار موظف است برود پول حلال پيدا بكند و اين دينش را بپردازد.اين كار را نمىكند و از پول حرام اين دين را مىپردازد. البته دينش پرداختهنشده اما مالك خانه هست. اين را اغلب علما فتوا دادهاند مگر آنطور كه منشنيدهام مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى. اگر اين فتواى ديگر را ضميمهبكنيم كه اگر معاملهصورت كلى پيدا بكند، ولو آنكه در مقام اداء آن، خريدار از پول حراماستفاده كند، معامله درست است، [ در اين صورت ] اينكه دولت مىآيدلوكوموتيو و واگن و ريل و لوازم ديگر راه آهن را به طور كلى از هر فروشندهاىكه بخواهد مىخرد، به ذمه دولت مىآيد كه دينش را ادا بكند، حالا برفرض اينكه از پول حرامش اداكرد، معاملهاش درست است بنابراين دولتمالك شرعى لوكوموتيو يا واگنها مىشود. وقتى مالك شرعى شد شما بايد بااو درست معامله مالك شرعى بكنيد. ديگر دزديدن، تقلبكردن (هر گونهتقلبى) خلاف شرع است. يعنى اگر شما مثلا پنج من اضافهبار داشتيد و آنرا مخفى كرديد، مديون هستيد مثل اينكه به يك فرد مديون مىشويد. اگر اواعلام كرده است من بچه كمتر از دوازده سال را مجانى مىبرم اما بچه بزرگتررا مجانى نمىبرم، چنانچه شما بچهتان دوازده سال دارد ولى بگوئيد يازدهساله است، گذشته از اينكه دروغ گفته و فعل حرامى مرتكب شدهايد مديوناو هم هستيد. اين مساله كه آيا دولت مالك مىشود يا نه، يك مساله فقهىاست كه با بحث ما كه يك مساله فلسفى و اجتماعى استخيلى نزديكمىباشد. بر طبق اين نظر كه فرد وجود دارد و اجتماع يك امر اعتبارى است،چون امر اعتبارى اصلا وجود ندارد، مالكيت هم براى اجتماع غلط است.اما حق با آن كسانى است كه مىگويند اجتماع وجود دارد و صلاحيتمالكيت هم دارد كه از راه مشروع مالك بشود. ما حالا به اين مساله فقهى كهآيا دولت مالك مىشود يا نه، كارى نداريم. اين يك مساله طفيلىبود كه عرض شد. حال ببينيم چرا اجتماع وجود دارد؟ اين حرف درستنيست كه اجتماع فقط مجموع افراد است. اجتماع بيش از مجموع افراداست. اينجا من بايد مطلبى را توضيح بدهم. اين را شايد در كتابهاىدبيرستانى هم خوانده باشيد كه مىگويند فرق است ميان مخلوط و مركب.مخلوط مجموع امورى است كه فقط پهلوى يكديگر قرار گرفته باشند و بيشاز اين چيزى نيست، مثل اينكه شما مقدارى نخود و لوبيا را با هم مخلوطمىكنيد يعنى نخود به حالت نخودى باقى است، لوبيا هم به حالت لوبيائىباقى است، فقط با هم مخلوط شدهاند. هوا را مخلوط گويند چون از اكسيژنو ازت كه پهلوى هم قرار گرفتهاند تشكيل شده است اما مركب اينجورنيست. وقتى كه [دو يا چند عنصر] پهلوى يكديگر قرار گرفتند، در هم اثرمىگذارند و يك شىء سوم به وجود مىآيد. مثلا آب يك مركب است كه ازدو عنصر اكسيژن و ئيدروژن كه هر دو گازند، تشكيل شده است. وقتى كه ايندو پهلوى يك ديگر قرار گرفتند، مايعى به وجود مىآيد كه خاصيتى داردمغاير با خاصيت هر يك از اجزاء. و در اين عالم مركبات زيادند. علم شيمىعلم تركيبات است. حالا افراد انسان كه با يكديگر زندگى مىكنند، آيا اينهانظير مخلوطها هستند يا نظير مركبها؟ نظير مركبها هستند، يعنى به مركبهانزديكترند تا به مخلوطها. چرا؟ اگر ما در بيابانى صد هزار سنگ را صد هزارسال پهلوى يكديگر قرار بدهيم، بر يكديگر اثر نمىگذارند. در يك باغ اگر ماصد هزار درخت بكاريم مثل ايناست كه هر درختى تنها زندگى مىكند يعنى هر درختى سر و كارش فقط باآب است و زمين و نور و حرارت. ولى افراد انسان شخصيتخودشان را ازيكديگر كسب مىكنند يعنى هر يك از ما و شما كه در اينجا نشستهايم تمامشخصيتخودمان را از اجتماع داريم و اجتماع از ما دارد. ما الآن اينجانشستهايم با يك احساسات بالخصوص، با يك عقايد و افكار مخصوصدرست است كه ما خودمان داراى عقل و اراده هستيم انتخاب مىكنيم واجبارى در كار نيست ولى آنچه داريم، از اجتماع داريم شما كه الآن اينجانشستهايد، با يك خلق پاكيزه خاصى نشستهايد خلقتان اين است كه آدمراستگوئى هستيد. اين راستگوئى را از كجا آوردهايد؟ اگر خوب فكرش رابكنيد مىبينيد آنرا همين اجتماع به شما داده است. شما داراى عقيده وايمان به اسلام هستيد. اين را از كجا پيدا كردهايد؟ آيا زمين به شما داد؟ آياهوا يا آب داد؟ يا اينكه اين عقيده را همين اجتماع به شما داد؟ البته كه آن رااز ناحيه اجتماع گرفتهايد. اجتماع مثل يك مخلوط نيست. البته آن شدتحالت تركيبى كه در آب مثال زديم را هم ندارد ولى شبيه مركبهاست. اجتماعروى فرد اثر مىگذارد و فرد روى اجتماع اجتماع واقعا مجموعش يك واحداست، خودش روح دارد، عمر دارد. اين يك مطلب عجيبى است كه البتهكسى كه اين را خوب استنباط كرده و پرورانده است، علامه طباطبائىسلمه الله تعالى است. ايشان در كمال وضوح از قرآن استنباط مىكند كهبراى اجتماع شخصيت قائل است، براى اجتماع عمر قائل است:«لكل امة اجل فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون» (5) براى اجتماع بيمارى و سلامت قائل است، براى اجتماع سعادت و شقاوتقائل است، براى اجتماع شركت در مسؤوليت قائل است. گاهى افرادىمىپرسند چرا اگر [اكثريت] يك قومى گناه كرده، اقليت صالحى كه در ميانآن قوم است هم به عذاب آن قوم معذب مىشوند؟ نمىدانند كه افراداجتماع حكم اعضاى يك پيكر را دارند. وقتى كه در عضوى از يك پيكرسرطان پيدا بشود، اعضاء ديگر نمىتوانند بگويند چرا ما هم بايد از بينبرويم. به همان دليل كه شما با يكديگر اتصال و همريشگى و پيوند داريد،به همان دليل كه از سعادت او بهرهمند هستيد، به همان دليل از بدبختى اوهم بايد در اجتماع متضرر باشيد. فقط آن دنيا است كه دنياى جدائى است.در اين دنيا افراد اجتماع واقعا به يكديگر متصلند واقعا در ناخوشى وخوشى يكديگر شريكند، واقعا در عذاب و سعادت يكديگر شريك هستند:دنياى امتياز آن دنيا است:«فامتازوا اليوم ايها المجرمون» (6) در اين دنيا صحبت «فامتازوا» نيست. در اين دنيا قانون و قاعده علمى همايجاب مىكند كه اگر واقعا جناحى از اجتماع آنقدر فاسد شد كه توانستبلائى را به سوى اجتماع بكشد، اين بلا شامل افراد ديگر هم مىشود، سالمو ناسالم را با هم مىگيرد. در اين دنيا تر و خشك با هم مىسوزد منتها از نظرآنها كه به اصطلاح خشكند يعنى آماده سوختن هستند، عذاب الهى است و شايد درآن دنيا هم دنباله داشته باشد ولى از نظر آنها كه شخصا استحقاق نداشتهاندمصيبت است، ابتلا است و در آن دنيا به آنها اجر داده مىشود. به هر حال دراين دنيا تفكيكپذير نيست. پس به دليل اينكه اجتماع خودش وجود داردچون تركيب وجود دارد، و به دليل اينكه اجتماع وحدت دارد، و به دليلاينكه اجتماع مسير و خط سير دارد، تكامل دارد، عمر دارد، حيات و موتدارد و نمىتواند نداشته باشد، اجتماع حقوق دارد. پس حرف اصالت فردىهاكه به كلى اجتماع را امرى اعتبارى مىدانند غلط است. ما در قرآن آيهاى داريم: «النبي اولى بالمؤمنين من انفسهم» (7) پيغمبر اولى بر مؤمنين است از خودشان، يعنى پيغمبر بر مؤمنين حقى داردكه از حق خود مؤمنين بر مؤمنين بيشتر است. يعنى شما مالك نفس خودتانهستيد، مالك ثروث خودتان هستيد، مالك احترام و آبروى خودتان هستيد،ولى پيغمبر يك مالكيتى دارد بر نفس و مال و حيثيتشما كه از مالكيتشما بر خود شما قويتر است. چرا؟ براى اينكه شما مالك نفس يا ثروتخودتان نيستيد كه هر جا بخواهيد در آن تصرف بكنيد. حتى مالك حقيقتخودتان هم نيستيد. در حديث است كه مؤمن عرضش در اختيار خودشنيست. ولى پيغمبر مالك نفس مؤمنين هم هستيعنى آنجا كه مصلحتبداند نفس مؤمنين را هم مىتواند فدا بكند. اما اينكه پيغمبر اولويت دارد برمؤمنين از نفس خودشان يعنى چه؟ اين حقى كه دارد، بر كه دارد و به نفع كه ؟ اينحقى كه خدا براى پيغمبر قائل شده است، به نفع چه كسى قائل شده است؟ آيا بهنفع شخص پيغمبر قائل شده است؟ يعنى خدا براى پيغمبر اين حق را قائلشده است كه او همه مؤمنين را فداى نفس خودش بكند؟ نه، پيغمبر از آنجهت كه ولى امر مسلمين است، از آن جهت كه سرپرست اجتماع مسلميناست، از آن جهت كه نماينده كامل مصالح اجتماع است، خدا اين حق را بهاو داده است كه در آنجا كه مصلحت اجتماع بداند، فرد را فداى اجتماعبكند. هيچكس چنين حرفى نزده است كه پيغمبر اين حق را به نفع شخصخودش دارد. معنى ندارد. اولا پيغمبر از نظر شخص خودش احتياجى بهمردم نداشت كه بخواهد مردم را فداى زندگى شخصى خودش بكند. ثانيااحدى چنين حرفى نمىزند. آيا اين حقى كه پيغمبر دارد فقط مال شخصپيغمبر است؟ نه، به امام هم منتقل مىشود، يعنى امام هم بعد از پيغمبرسرپرست و نماينده اجتماع مىشود و اين حق به او منتقلگردد. آيا اين حقمنحصر به پيغمبر و امام استيا به هر كسى كه از ناحيه خدا كومتشرعىداشته باشد، به نيابت از پيغمبر و امام منتقل مىشود؟ اين حق به او هممنتقل مىشود. اينها دليل بر اين است كه اسلام بر اجتماع حق قائل استچون براى اجتماع اصالت قائل است، چون براى اجتماع حيات قائل است.واقعا اجتماع يك وحدتى دارد و اعتبار مطلق نيست. گاهى مسائلى پيشمىآيد كه حل كردن آنها از نظر فلسفههاى ديگران مشكل است. مثلا من ازشما مىپرسم آيا هر نسلى نسبت به نسل آينده، تكليف و مسؤوليتى دارديا نه؟ ما الآن نسلى هستيم موجود. نسلى در آينده مىخواهد به وجود بيايد و تا اينساعت به وجود نيامده است. آيا ما در مقابل آنها مسؤوليت داريم يا نه؟ اگربگوئيد مسئوليت داريم معنايش اين است كه آيندگان بر ما حق دارند.آيندگانى كه نيامده و هنوز وجود پيدا نكردهاند، بر ما كه الآن موجود هستيمحقى دارند. اگر بگوئيد نه، هيچ حقى ندارند، پس اين حرفى كه امروز تماممردم دنيا مىزنند كه ما مسؤول نسلهاى آينده هستيم يعنى چه؟ اصلا معناىاين حرف چيست؟ من از كسانى كه مىخواهند حقوق را با غير مكتب الهىتوجيه بكنند، مىپرسيم اصلا اين حرفهايشان چه معنى مىدهد كهمىگويند ما مسؤول نسل آينده هستيم؟ نسل آينده به گردن ما حق دارد يعنىچه؟ او كه هنوز به دنيا نيامده، از كجا اين حق را پيدا كرده است، منشا اينحرف چيست؟ همه هم قبول دارند كه هر نسلى نسبت به نسلهاى آيندهاشمسؤول است. يك وقت هم كسى اساسا زير اين حرف مىزند مىگويداصلا مسؤوليتيعنى چه؟ ما نسبت به نسل آينده هيچ مسؤوليتى نداريم،مانند «ابوالعلاء معرى» كه مىگويد اصلا ما چرا نسل آينده را به وجودآوريم؟ گناه ما اين است كه آنها را به وجود مىآوريم. مىگويد اصلا حياتو زندگى لغو است، شر است. بنا بر اين هر كس عملى انجام بدهد كه نسلىبه وجود بيايد، نسبت به او مرتكب جنايتشده است. خيام هم تقريباهمين حرف را مىزند. خود ابو العلاء تا زنده بود زن نگرفت و دستور دادهبود كه وقتى مرد، روى قبرش اين جمله را بنويسند: «هذا الذى جنى عليه ابوهو لم يجن على احد» يعنى اين، كسى است كه پدرش به او جنايت كرد و او رابه اين دنيا آورد اما او بر احدى جنايتى نكرده و بچهاى به دنيا نياورده است.حالا يك كسى اين حرف را مىزند كه بچه به دنيا آوردن را جنايت مىدانددر اينجا ديگر صحبت از اينكه ما مسؤول نسل آينده هستيم و يا بايد زمينه رابراى نسل آينده فراهم بكنيم، غلط است. اما كسى كه مىگويد ما مسؤولنسل آينده هستيم بايد حق نسل آينده بر ما را توضيح بدهد كه اين حقچيست؟ حقوق از اينجا ناشى مىشود كه دنيا خدا دارد و جريانى كه در دنياهست به سوى يك غايت و هدفى است، يعنى خلقت به سوى هدفى پيشمىرود. اگر دنيا، دنياى تصادف باشد، همه حرفها غلط است. اينها از يكطرف مىگويند دنيا، دنياى تصادف است، افراد بشر كه به وجود آمدهاند باتغييرات تصادفى به وجود آمده اند، و وقتى مىپرسيم آيا خلقت و طبيعترو به يك هدفى جلو مىرود؟ مىگويند نه، اصلا هدف يعنى چه؟! اساساعلت غائى در دنيا نيست، و از طرف ديگر مىگويند ما مسؤول نسل آيندههستيم. در صورتى كه مسؤوليت نسل آينده و اين حرفها همه بر اين اساساست كه دنيا نظام حكيمانهاى دارد و اين خلقت به سوى هدفهائى پيشمىرود، به اين ترتيب كه چون دنيا به سوى هدفهائى پيش مىرود، حق راخود خلقت به وجود آورده است، آن وقت ما در مقابل خلقت مسؤوليتداريم، خلقت به ما مىگويد به همان دليلى كه در تو جهازات تناسلى وجوددارد، به همان دليل كه در تو رغبت طبيعى [به جنس مخالف]وجود دارد،ترا ساختهام براى اينكه نسل آينده به وجود بيايد، يعنى من حقى از نسلآينده بر تو قرار دادهام. و الا اگر اين مطلب نباشد، پس نسل آينده بر ما حقدارد يعنى چه؟! تازه من به نسل آينده كارى ندارم، نسل حاضر را در نظر مىگيرم. پدر و فرزندكوچكش را در نظر مىگيرم. آيا فرزند كوچك بر پدر حق دارد يا نه؟ آيا شمامىتوانيد در دنيا كسى را پيدا بكنيد كه بگويد اين بچه كوچك بر اين پدر ومادر حقى ندارد؟ بلكه همه مىگويند حالا كه اين بچه را به وجود آوردهاىمجبورى كه او را بزرگ كنى. پس اين بچه حق دارد. بعد اين سؤال پيشمىآيد كه حق اين بچه از كجا پيدا شد؟ آيا جز اين است كه بگوئيم دستگاهخلقت افراد را به هم مربوط كرده و اين، حقى است كه خداوند عالم در متنخلقت در ميان افراد بر عهده يكديگر قرار داده است؟ مىگويى خدامىگويد به همان دليلى كه در وجود تو يك عاطفه پدرى و در وجودهمسرت يك عاطفه مادرى قرار دادهام، يك اولويتى ميان شما و اين فرزندوجود دارد. در نتيجه اين بچه به گردن شما حق دارد. اين حق را متن خلقتقرار داده است. بنابر اين اجتماع به طور كلى حق دارد. اما آن فرضيه ديگر كهمىگويد اجتماع وجود دارد، فرد وجود ندارد. من فكر مىكنم اين فرضيهسخنى است كه اصلا احتياج ندارد كه كسى آن را رد بكند اينقدر مهمل ونامربوط است كه قابل بحث نيست. فرد وجود ندارد يعنى چه؟! حداكثراينست كه بگوئيم اجتماع وجود دارد، اجتماع هم تركيب شده از افراد. آنوقت آيا مىشود گفت فرد اصلا وجود ندارد و امرى است اعتبارى؟ اگر فردامرى است اعتبارى پس اين مركب از كجا به وجود آمده است؟! در اينجا مامىتوانيم مطلبى را كه دراين دو سه شب عرض كرديم و مطلب علمىاى بود، پايان بدهيم. عدالت اگرمعنايش توازن باشد، باز از آن معناى «اعطاء كل ذى حق حقه» بيروننيست. چرا؟ چون هيچ وقت اجتماع متوازن نمىشود به اينكه حقوق افرادپايمال بشود. توازن اجتماع به اين است كه حقوق همه افراد رعايت بشود،حق اجتماع هم رعايت بشود. از آن فرضيه كه اساسا حقوق افراد به كلىمعدوم بشود، هرگز توازن اجتماع بوجود نمىآيد. بله، در توازن پيش مىآيدكه افراد بايد حقوق خودشان را فداى اجتماع بكنند، اما اين درست نمىشودمگر اينكه خلقت هدف داشته و حق اين فرد در جاى ديگر تامين و تضمينشده باشد. چطور؟ به يك فرد تكليف بكنند برو جهاد كن، برو سربازى كن،برو جان خود را فدا كن. در اينجا حق فرد به كلى فداى اجتماع مىشود. روىچه منطقى اين فرد اين كار را بكند؟ آيا اين فرد [نسبت] به جان خودش حقندارد يا حق دارد؟ حالا كه حق دارد چرا خودش را فداى اجتماع بكند درصورتى كه بعد از كشته شدن هيچ فايدهاى از اجتماع نمىبرد؟ مىگوئيمدنيا، آخرت، موت و حيات، تمام اينها به يكديگر اتصال و ارتباط دارد. جهادكردنتو، سربازىكردن تو معنايش اين نيست كه حق تو به كلى معدوممىشود، بلكه حق تو در جهان ديگرى به شكل ديگرى احيا مىشود. اگرارتباط دنيا و آخرت محرز نباشد و اگر پارهاى از حقوق كه قهرا در اجتماعمعدوم مطلق مىشود يعنى حقوقى از فرد كه فداى اجتماع مىشود، درجاى ديگر تامين نشود، جهاد، سربازى تكليفكردن به فداركارى اساساهيچ پايهاى پيدا نمىكند، ظلمى است، آنهم ظلم مطلق و على الاطلاق. پس بالاخره معلوم شد كه پايه عدالت، حقوق واقعى است كه وجود داردعدالت به آن معنى كه آنها گفتهاند، معنايش مساوات نيست. عدالتمعنايش موازنه به شكلى كه پاى حقوق در كار نباشد نيست، بلكه عدالت برپايه حقوق واقعى و فطرى استوار است. فرد حق دارد، اجتماع هم حق داردعدالت از اينجا پيدا مىشود كه حق هر فردى به او داده بشود. عدالترعايت همين حقوق است. بنابر اين عدالت در تمام زمانها يكى بيشتر نيستو اينكه مىگويند عدالتيك امر نسبى است، حرف درستى نيست. امشبعرايضم را در همينجا خاتمه مىدهم. خدايا ما را به حقايق دين مقدس اسلام آشنا بفرما.
1- سوره حديد، آيه 25 2- نهج البلاغه، خطبه 214 3- دعاى ابو حمزه ثمالى 4- [گويا قبل از اين جلسه، جلسه ديگرى بوده است كه متن سخنان استادشهيد در آن جلسه در دست نيست] 5- سوره اعراف، آيه 34. 6- سوره يس، آيه 59 7- سوره احزاب، آيه 6