جلسه بيست و يكم

«مفهوم عدالت، و رد نظريه نسبيت عدالت‏»

«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط‏». (1) مساله «نسبيت عدالت‏» با اساس خاتميت و ابديت دين بستگى دارد چون‏دين مى‏گويد عدالت هدفى از هدفهاى انبياء است. اگر عدالت در هر زمان‏يك جور باشد، كدام قانون است كه مى‏تواند ابديت داشته باشد؟ لهذا ناچارشديم اول معناى نسبيت را ذكر كنيم، بعد معناى عدالت را تا ببينيم آيا اين‏حرف كه بر سر زبانها انداخته‏اند كه عدالت‏يك امر نسبى است درست‏است‏يا نه؟ راجع به تعريفات عدالت به اينجا رسيديم كه بعضى فته‏اندعدالت‏يعنى رعايت توازن در اجتماع يعنى هر حالتى كه به صلاح اجتماع‏باشد و بهتر بتواند اجتماع را حفظ بكند و جلو ببرد، عدالت است بعضى ازافرادى كه چنين نظريه مى‏دهند، در باب حقوق يك حرف خاصى دارند،مى‏گويند اساسا افراد حقوقى ندارند، حق مال اجتماع است و بس. رعايت‏حقوق افراد معنى‏ندارد، حق مال فرد نيست، فرد حق ندارد. يكى از دانشمندان مى‏گويد حق‏مال اجتماع است و تكليف مال افراد. افراد فقط بايد به تكليف عمل بكنندمكلفند، وظيفه دارند اما اجتماع است كه صاحب حقوق است. حالا مى‏خواهيم‏ببينيم آيا واقعا اين مطلب درست است‏يا نه؟ خطبه‏اى است در نهج‏البلاغه كه ظاهرا على (ع) در روزهاى اول خلافت ايراد كرده‏اند. اين خطبه‏راجع به حق و حقوق است و بسيار خطبه با ارزش و پرمعنائى است. يكى ازجمله‏هاى آن، اين جمله نسبتا معروف است: «الحق اوسع الاشياء فى‏التواصف و اضيقها فى التناصف‏» حق از همه اشياء ميدان وسيعترى براى‏توصيف دارد يعنى هنگام گفتن هنگام دفاع‏كردن و حرف‏زدن هيچ چيزى به‏اندازه حق ميدان ندارد، اما آنجا كه پاى عمل و انصاف در كار مى‏آيد ميدان‏حق از هر ميدان ديگرى تنگتر است و همان كسى كه داد سخن براى حق‏مى‏دهد در مقام عمل از زير بار حق در مى‏رود. بعد جمله ديگرى دارد،مى‏فرمايد: «لا يجرى لاحد الا جرى عليه و لا يجرى عليه الا جرى له‏» حق به‏نفع هيچكس جريان پيدا نمى‏كند مگر اينكه عليه او هم جريان پيدا مى‏كند.يعنى هر فردى بر ديگران حق دارد و متقابلا ديگران هم بر او حقى دارند.شما احدى را پيدا نمى‏كنيد كه او بر ديگران حق داشته باشد ولى ديگران براو حق نداشته باشند كما اينكه احدى را در دنيا پيدا نخواهيد كرد كه او فقطمسؤوليت داشته باشد و حق بر عهده او تعلق بگيرد ولى او حقى بر ديگران‏نداشته باشد. يعنى حق، متقابل است و از امورى است كه وقتى به نفع‏كسى جريان پيدا مى‏كند، عليه او هم هست. يعنى قهرا هيچ كس بر ديگران‏ذى‏حق نمى‏شود الا اينكه ديگران هم بر او ذى‏حق مى‏گردند. اين، همين مساله‏حق و تكليف و رد اين نظريه است كه برخى گفته‏اند فقط اجتماع حق پيدامى‏كند بر افراد، اما افراد در مقابل اجتماع فقط تكليف دارند. يعنى حق برافراد تعلق مى‏گيرد (كه معنايش همان تكليف است)اما افراد بر اجتماع حق پيدا نمى‏كنند. اميرالمؤمنين مى‏فرمايد اينطور نيست،هر جا كه به نفع كسى حق پيدا مى‏شود عليه او هم حق پيدا مى‏شود. بعداين جمله را مى‏فرمايد: اگر در دنيا كسى پيدا بشود كه او بر ديگران حق داردولى هيچكس بر او حق ندارد، منحصرا خداوند تبارك و تعالى است:«و لو كان لاحد ان يجري له و لا يجري عليه لكان ذلك خالصا لله سبحانه‏». (2) مضمون همين است: اگر يك نفر پيدا بشود كه حق له او جريان دارد ولى‏عليه او جريان ندارد يعنى او بر ديگران ذى‏حق هست و هيچكس بر او ذى‏حق‏نيست، او خدا است. و اين، مطلب بسيار درستى است. علت اينكه حق درمورد خداوند متقابل نيست اين است كه حقى كه خدا بر ديگران يا بر اشياءدارد فرق مى‏كند با حقى كه ديگران دارند. حقى كه ديگران دارند معنايش‏اين است كه مى‏توانند انتفاعى ببرند اما حقى كه خداوند دارد معنايش انتفاع‏بردن او نيست. فقط معنايش اينست كه ديگران در مقابل خدا تكليف ومسؤوليت دارند و هيچكس بر خدا حق پيدا نمى‏كند.عقل ما كوچكتر از آنست كه باور بكند كه احدى بر خدا حقى پيدا نمى‏كندحتى خاتم الانبياء. يعنى هيچكس از خدا طلبكار نمى‏شود. در دنيا هيچكس‏نيست كه او يك قلم طلبكارى از خدا داشته باشد ولو آنكه عبادت ثقلين راانجام بدهد. آيا كسى در دنيا پيدا مى‏شود كه بر خدا حق پيدا بكند، از اوطلبكار بشود به طورى كه اگر خدا آن حقى را كه او دارد به وى ندهد، حق اورا پامال كرده و به او ظلم نموده باشد؟ نه، امكان ندارد چنين كسى وجودداشته باشد. در مضمون بعضى از دعاها خوانده‏ايد: «الهي عاملنا بفضلك و لاتعاملنا بعدلك‏» خدايا! با فضل خودت با ما رفتار كن، با عدالت با ما رفتارنكن. يعنى با گذشت‏خودت، با تفضل خودت با ما رفتار كن. آنچه به مامى‏دهى از جانب تو جود مى‏باشد، كرم مى‏باشد ما تقاضا داريم از تو فقطجود و كرم را. خدايا با ما با عدل خودت رفتار نكن عدل رعايت استحقاقهااست، رعايت‏حقوق است. خدايا! اگر تو بخواهى رعايت استحقاق را بكنى‏يعنى حقوق همه ما را به ما بدهى، هيچ نمى‏ماند نوكرى كه در خانه كسى‏خدمت كرده يا شاگردى كه در مغازه فردى كار كرده است، وقتى بخواهد ازاو جدا بشود مى‏تواند بگويد آقا حقوق مرا بده. دو نفر بشر بر يكديگر حق‏پيدا مى‏كنند اما كسى بر خدا حق پيدا نمى‏كند و لو آنكه عبادت ثقلين راانجام بدهد، و لو آنكه از لحاظ خلوص نيت در حد اعلا باشد، و لو آنكه كسى‏باشد كه درباره‏اش گفته باشند: «ضربة علي يوم الخندق افضل من عبادة‏الثقلين‏». باز هم او بر خدا ذى‏حق نمى‏شود براى اينكه بنده در مقابل‏خدا از خويشتن چيزى ندارد. اگر بندگان را با يكديگر مقايسه بكنيم اين،چيزى دارد و آن، چيزى ديگر، اما اگر بندگان را در مقابل خدا در نظر بگيريم،هيچ بنده‏اى هيچ چيزى از خودش ندارد، آنچه دارد از اوست. يك مثال‏كوچك: پدرى داراى دو فرزند است. براى يكى از آن دو كفش مى‏خرد، براى‏ديگرى هم كفش مى‏خرد. براى اين لباس مى‏خرد براى آن هم مى‏خرد. به‏اين پول مى‏دهد به او هم پول مى‏دهد. اين بچه‏ها وقتى خودشان در مقابل‏همديگر باشند، مى‏توانند بين خودشان مرز تعيين بكنند. اين مى‏گويد اين‏پالتو مال من است، مال تو نيست، و واقعا اين پالتو مال اين است چون‏پدرش براى او خريده. همچنين آن پالتو مال آن بچه است و مال اين نيست،زيرا پدرش براى او خريده نه براى اين. يعنى دو بچه در مقابل يكديگرمى‏توانند بين خودشان مرز به وجود بياورند. اما آيا همين بچه‏ها در مقابل‏پدرشان مى‏توانند مرز به وجود بياورند، بگويند اين پالتو مال تو نيست، مال‏من است؟ از نظر ديگران اين امر مضحك است. از نظر كسى كه بداند پدر چه‏نسبتى با آنها دارد، اين حرف مضحك است. تو هر چه دارى از ناحيه پدردارى. يعنى در آنچه كه ملك پدر است، تو از آن فرزند ديگر اولويت دارى.الآن اين پالتو ملك پدر است. در آنچه كه جزء ثروت پدر است، اين فرزند ازآن فرزند اولويت دارد نه اينكه مال اين فرزند است و مال پدر نيست. نسبت‏بنده در مقابل خدا از نسبت فرزند و پدر بى‏نهايت درجه قويتر و شديدتراست. يعنى بنده هر چه داشته باشد، اعم ازنيروى بدنى و نيروى روحى، در عين اينكه مال اين بنده است، مال خدااست، از ناحيه خدا به او رسيده است. توفيق عملش از ناحيه خدا است. اگربنده‏اى هر چه عمل مى‏كند بخواهد فقط شكر خدا را بجا بياورد آيا امكان‏دارد؟ محال است كه بنده تشكر را در مقابل خدا انجام بدهد. يك كسى به‏شما احسان مى‏كند، شما مى‏توانيد در مقابل احسان او تشكر بكنيد چه‏زبانى و چه عملى، چون احسان او يك عمل است، تشكر مال شما است.ولى در مقابل خدا اگر انسان تشكر بكند، خود همين تشكر يك توفيق الهى‏است و شكرى مى‏خواهد. اگر براى هر نعمتى بخواهد تشكر بكند، يكى ازنعمتها همين شكر است. باز براى همين «متشكرم‏»، همين «الهى شكر» هم‏بايد يك «متشكرم‏» ديگر بگويد. اينست كه بشر از شكر خدا عاجز است. از كجافرصت پيدا مى‏كند كه نعمت او را شكر كند؟ چه رسد به اينكه فرضاوظيفه‏اش را از لحاظ شكر انجام داد يك كار علاوه هم بكند و به خاطر آن ازاو طلبكار بشود! سعدى مى‏گويد: «منت‏خداى را عزوجل كه طاعتش‏موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت‏» همين بيانى كه عرض‏كردم بيان يكى از ائمه است كه مى‏فرمود هيچ بنده‏اى قادر به شكر خدانيست چون هر چه را بخواهد شكر كند، براى همان شكر شكرى مى‏خواهد.انسان همين قدرت شكر بر نعمت‏شكر را ندارد تا چه رسد به نعمت نفس‏كشيدن (به قول سعدى). زين العابدين (ع) در دعاى ابوحمزه خطاب به‏خداوند مى‏فرمايد:«ا فبلساني هذا الكال اشكرك‏» (3) . اين را توجه داشته باشيد كه درباره ايشان‏نوشته‏اند: «كان يصلي عامة الليل‏» همه شب را به نماز مى‏پرداخت. سحر كه‏مى‏شد اين دعا را مى‏خواند. خود اين دعا نمونه بزرگى از زبان‏آورى بشراست، نمونه بزرگى از بلاغت و سخنورى بشر است. در مقابل خدا مى‏گويد:آيا من با اين زبان گنگ و لكنتى ترا شكر كنم؟! اين است كه اميرالمؤمنين (ع)مى‏فرمايد: اگر كسى باشد كه او بر ديگران حقى دارد اگر چه مى‏فرمايد اين‏حق، از نوع حقى كه بندگان بر يكديگر دارند نيست. يعنى اگر نام اين را حق‏بگذاريم و هيچكس بر وى حق ندارد، او خداى تبارك و تعالى است. آن‏وقت‏حضرت اين جمله را مقدم ذكر مى‏فرمايد: «قد كان لي عليكم حقابولاية امركم و لكم علي مثل الذي لي عليكم‏». مضمون چنين است: من به‏حكم اينكه والى و حاكم شما هستم حقى بر شما دارم و هر والى بر رعيت‏حق دارد كما اينكه رعيت هم بر والى حق دارد. اكنون من به موجب اينكه‏خليفه هستم حقى بر شما دارم و شما به موجب اينكه نسبت به من رعيت‏هستيد و من والى شما هستم، بر من حقى داريد. آن مقدمه را براى اين ذكركرد كه كسى فكر نكند والى بر مردم حق دارد و مردم بر او حق ندارند. وقتى‏انسان گفتار برخى از كسانى را كه در فلسفه‏هاى حقوق مطالعه مى‏كردند،مطالعه مى‏كند، مى‏بيند در آنها يك افكار پرت و پلائى كه ضد و نقيض‏است، وجود دارد. بعضيهابودند كه راجع به حق سلطان و پادشاه عقيده‏شان اين بود كه فقط او بر مردم‏حق دارد ولى مردم بر او حق ندارند. در ميان فلاسفه جديد اروپا اين فكرزياد طرفدار داشت. در ايران قديم هم همين حرف بوده است اميرالمؤمنين‏مى‏فرمايد اين حرف درست نيست. حاكم و رعيت مشمول اين قانون كلى‏هستند كه حقوق متقابل است. حقى كه حاكم بر رعيت دارد اينست كه‏صلاح آنها را در نظر بگيرد، در راه مصالح آنان كوشش بكند. بعد يك عبارت‏عجيبى دارد، مى‏فرمايد: استقامت پيدا نمى‏كند امر حاكم مگر به استقامت‏رعيت، و استقامت پيدا نمى‏كند امر رعيت مگر به استقامت‏حاكم. پس اين‏مطلب راجع به اجتماع و افراد درست نيست كه از يك طرف حق است و ازطرف ديگر تكليف. خير، اين جور نيست هر جا در دنيا حق باشد، تكليف‏هم وجود دارد. وعده داديم امشب نظر اسلام را در باب حقوق فرد واجتماع عرض كنيم، ببينيم از نظر اسلام آيا فرد ذى‏حق است‏يا اجتماع، يا هردوى آنها ذيحق هستند؟ از نظر اسلام هر دو ذيحق هستند، هم فرد ذيحق‏است هم اجتماع. چرا؟ ديشب عرض شد اصالت فردى‏ها مى‏گويند اجتماع‏امر اعتبارى است، فرد اصالت دارد، و اصالت اجتماعى‏ها مى‏گويند اجتماع‏اصالت دارد فرد اعتبارى است. هر دو نادرست است، هم فرد اصالت دارد وهم اجتماع. چرا؟ ما ديشب حرف اصالت فردى‏ها را كه مى‏گويند اجتماع‏امرى اعتبارى است، اينطور تعبير كرديم كه اجتماع وجود ندارد. (4) يعنى چه؟! افراد وجود ندارند؟! آنها وجود دارند كه راه‏مى‏روند، غذا مى‏خورند، حرف مى‏زنند. مى‏گويند اجتماع همان افراداست، چيزى نيست. ما در مورد يك عده افراد كه در يك جا جمع شده‏انداسمى براى مجموع مى‏گذاريم و الا مجموع وجود ندارد، هيچ وقت مجموع‏وجود ندارد. پس اجتماع امرى اعتبارى است. يك مساله فقهى است كه درمورد آن اكنون در ميان فقهاى ما اختلاف است و آن اينست كه آيا دولت‏مالك مى‏شود يا نه؟ بحث اينست كه آيا دولت هر چه دارد ملك شرعى‏اوست‏يا نه؟ آيا دولت صلاحيت مالكيت دارد يا نه؟ يعنى اگر دولت‏يك كارمشروعى را انجام بدهد، آن وقت‏شرعا خود دولت مالك مى‏شود يا نه اگردولت مثل فرد تجارت و كارهاى عمومى بكند آيا از اين راه مالك مى‏شود يانه؟ مثل پست و تلگراف. شما يك پاكت داريد، اگر دو ريال به صندوق‏دولت بدهيد، دولت در اينجا يك كار براى شما انجام مى‏دهد كارش اين‏است كه پاكت‏شما را از يك نقطه كشور به نقطه ديگر مى‏رساند. اگر اين كار رادولت انجام نمى‏داد بلكه يك مؤسسه انجام مى‏داد، يعنى اگر پست دولتى‏نبود و ملى بود به اين ترتيب كه يك مؤسسه ملى اعلام مى‏كرد من حاضرم به‏ازاء هر پاكتى چهار ريال بگيرم و آن را از يك نقطه كشور به نقطه ديگربرسانم، اين معامله مسلما شرعى بود. حالا اگر اين كار را دولت بكند آيادرست است‏يا نه؟ الآن عقيده علما در اين باره مختلف است. بسيارى از علما و شايدبيشترشان مى‏گويند دولت مالك مى‏شود يعنى صلاحيت مالكيت دارد. اگردولت مال حلال داشته باشد، مثل يك فرد مى‏تواند كار بكند و پولى هم كه‏از اين راه به دست مى‏آورد، مال خود دولت است و تصرف كردن در آن‏حرام است. پولى كه دولت از راه نامشروع به دست مى‏آورد نامشروع است. فتواى ديگر در زمينه معاملات مى‏گويد اگر كسى كلى معامله كرد، معامله اوصحيح است ولو آنكه پولى كه در مقام ادا مى‏دهد حرام باشد. مثلا اگر كسى‏پولى كه در دست دارد، پول حرام باشد ولى معامله كه مى‏كند پولش را به‏ميان نمى‏آورد، مثلا مى‏خواهد خانه‏اى بخرد و پول حرامى دارد ولى پول رااول به ميان نمى‏آورد كه به فروشنده ارائه بدهد و بگويد من خانه را مى‏خرم‏در ازاء همين پولى كه الآن به تو نشان مى‏دهم كه در اين صورت معامله باطل‏است بلكه معامله را به شكلى كلى انجام مى‏دهد، يعنى پول را ارائه مى‏دهدو مثلا مى‏گويد اين خانه را من از تو به مبلغ بيست هزار تومان مى‏خرم كه پول‏آن را فردا بدهم. يك پول مشخص به ميان مى‏آورد. معامله منعقد مى‏شودروى بيست هزار تومان كه آن بيست هزار تومان به ذمه خريدار مى‏آيد و آن‏وقت‏خريدار موظف است برود پول حلال پيدا بكند و اين دينش را بپردازد.اين كار را نمى‏كند و از پول حرام اين دين را مى‏پردازد. البته دينش پرداخته‏نشده اما مالك خانه هست. اين را اغلب علما فتوا داده‏اند مگر آنطور كه من‏شنيده‏ام مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى. اگر اين فتواى ديگر را ضميمه‏بكنيم كه اگر معامله‏صورت كلى پيدا بكند، ولو آنكه در مقام اداء آن، خريدار از پول حرام‏استفاده كند، معامله درست است، [ در اين صورت ] اينكه دولت مى‏آيدلوكوموتيو و واگن و ريل و لوازم ديگر راه آهن را به طور كلى از هر فروشنده‏اى‏كه بخواهد مى‏خرد، به ذمه دولت مى‏آيد كه دينش را ادا بكند، حالا برفرض اينكه از پول حرامش اداكرد، معامله‏اش درست است بنابراين دولت‏مالك شرعى لوكوموتيو يا واگنها مى‏شود. وقتى مالك شرعى شد شما بايد بااو درست معامله مالك شرعى بكنيد. ديگر دزديدن، تقلب‏كردن (هر گونه‏تقلبى) خلاف شرع است. يعنى اگر شما مثلا پنج من اضافه‏بار داشتيد و آن‏را مخفى كرديد، مديون هستيد مثل اينكه به يك فرد مديون مى‏شويد. اگر اواعلام كرده است من بچه كمتر از دوازده سال را مجانى مى‏برم اما بچه بزرگتررا مجانى نمى‏برم، چنانچه شما بچه‏تان دوازده سال دارد ولى بگوئيد يازده‏ساله است، گذشته از اينكه دروغ گفته و فعل حرامى مرتكب شده‏ايد مديون‏او هم هستيد. اين مساله كه آيا دولت مالك مى‏شود يا نه، يك مساله فقهى‏است كه با بحث ما كه يك مساله فلسفى و اجتماعى است‏خيلى نزديك‏مى‏باشد. بر طبق اين نظر كه فرد وجود دارد و اجتماع يك امر اعتبارى است،چون امر اعتبارى اصلا وجود ندارد، مالكيت هم براى اجتماع غلط است.اما حق با آن كسانى است كه مى‏گويند اجتماع وجود دارد و صلاحيت‏مالكيت هم دارد كه از راه مشروع مالك بشود. ما حالا به اين مساله فقهى كه‏آيا دولت مالك مى‏شود يا نه، كارى نداريم. اين يك مساله طفيلى‏بود كه عرض شد. حال ببينيم چرا اجتماع وجود دارد؟ اين حرف درست‏نيست كه اجتماع فقط مجموع افراد است. اجتماع بيش از مجموع افراداست. اينجا من بايد مطلبى را توضيح بدهم. اين را شايد در كتابهاى‏دبيرستانى هم خوانده باشيد كه مى‏گويند فرق است ميان مخلوط و مركب.مخلوط مجموع امورى است كه فقط پهلوى يكديگر قرار گرفته باشند و بيش‏از اين چيزى نيست، مثل اينكه شما مقدارى نخود و لوبيا را با هم مخلوطمى‏كنيد يعنى نخود به حالت نخودى باقى است، لوبيا هم به حالت لوبيائى‏باقى است، فقط با هم مخلوط شده‏اند. هوا را مخلوط گويند چون از اكسيژن‏و ازت كه پهلوى هم قرار گرفته‏اند تشكيل شده است اما مركب اينجورنيست. وقتى كه [دو يا چند عنصر] پهلوى يكديگر قرار گرفتند، در هم اثرمى‏گذارند و يك شى‏ء سوم به وجود مى‏آيد. مثلا آب يك مركب است كه ازدو عنصر اكسيژن و ئيدروژن كه هر دو گازند، تشكيل شده است. وقتى كه اين‏دو پهلوى يك ديگر قرار گرفتند، مايعى به وجود مى‏آيد كه خاصيتى داردمغاير با خاصيت هر يك از اجزاء. و در اين عالم مركبات زيادند. علم شيمى‏علم تركيبات است. حالا افراد انسان كه با يكديگر زندگى مى‏كنند، آيا اينهانظير مخلوطها هستند يا نظير مركبها؟ نظير مركبها هستند، يعنى به مركبهانزديكترند تا به مخلوطها. چرا؟ اگر ما در بيابانى صد هزار سنگ را صد هزارسال پهلوى يكديگر قرار بدهيم، بر يكديگر اثر نمى‏گذارند. در يك باغ اگر ماصد هزار درخت بكاريم مثل اين‏است كه هر درختى تنها زندگى مى‏كند يعنى هر درختى سر و كارش فقط باآب است و زمين و نور و حرارت. ولى افراد انسان شخصيت‏خودشان را ازيكديگر كسب مى‏كنند يعنى هر يك از ما و شما كه در اينجا نشسته‏ايم تمام‏شخصيت‏خودمان را از اجتماع داريم و اجتماع از ما دارد. ما الآن اينجانشسته‏ايم با يك احساسات بالخصوص، با يك عقايد و افكار مخصوص‏درست است كه ما خودمان داراى عقل و اراده هستيم انتخاب مى‏كنيم واجبارى در كار نيست ولى آنچه داريم، از اجتماع داريم شما كه الآن اينجانشسته‏ايد، با يك خلق پاكيزه خاصى نشسته‏ايد خلقتان اين است كه آدم‏راستگوئى هستيد. اين راستگوئى را از كجا آورده‏ايد؟ اگر خوب فكرش رابكنيد مى‏بينيد آنرا همين اجتماع به شما داده است. شما داراى عقيده وايمان به اسلام هستيد. اين را از كجا پيدا كرده‏ايد؟ آيا زمين به شما داد؟ آياهوا يا آب داد؟ يا اينكه اين عقيده را همين اجتماع به شما داد؟ البته كه آن رااز ناحيه اجتماع گرفته‏ايد. اجتماع مثل يك مخلوط نيست. البته آن شدت‏حالت تركيبى كه در آب مثال زديم را هم ندارد ولى شبيه مركبهاست. اجتماع‏روى فرد اثر مى‏گذارد و فرد روى اجتماع اجتماع واقعا مجموعش يك واحداست، خودش روح دارد، عمر دارد. اين يك مطلب عجيبى است كه البته‏كسى كه اين را خوب استنباط كرده و پرورانده است، علامه طباطبائى‏سلمه الله تعالى است. ايشان در كمال وضوح از قرآن استنباط مى‏كند كه‏براى اجتماع شخصيت قائل است، براى اجتماع عمر قائل است:«لكل امة اجل فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون‏» (5) براى اجتماع بيمارى و سلامت قائل است، براى اجتماع سعادت و شقاوت‏قائل است، براى اجتماع شركت در مسؤوليت قائل است. گاهى افرادى‏مى‏پرسند چرا اگر [اكثريت] يك قومى گناه كرده، اقليت صالحى كه در ميان‏آن قوم است هم به عذاب آن قوم معذب مى‏شوند؟ نمى‏دانند كه افراداجتماع حكم اعضاى يك پيكر را دارند. وقتى كه در عضوى از يك پيكرسرطان پيدا بشود، اعضاء ديگر نمى‏توانند بگويند چرا ما هم بايد از بين‏برويم. به همان دليل كه شما با يكديگر اتصال و هم‏ريشگى و پيوند داريد،به همان دليل كه از سعادت او بهره‏مند هستيد، به همان دليل از بدبختى اوهم بايد در اجتماع متضرر باشيد. فقط آن دنيا است كه دنياى جدائى است.در اين دنيا افراد اجتماع واقعا به يكديگر متصلند واقعا در ناخوشى وخوشى يكديگر شريكند، واقعا در عذاب و سعادت يكديگر شريك هستند:دنياى امتياز آن دنيا است:«فامتازوا اليوم ايها المجرمون‏» (6) در اين دنيا صحبت «فامتازوا» نيست. در اين دنيا قانون و قاعده علمى هم‏ايجاب مى‏كند كه اگر واقعا جناحى از اجتماع آنقدر فاسد شد كه توانست‏بلائى را به سوى اجتماع بكشد، اين بلا شامل افراد ديگر هم مى‏شود، سالم‏و ناسالم را با هم مى‏گيرد. در اين دنيا تر و خشك با هم مى‏سوزد منتها از نظرآنها كه به اصطلاح خشكند يعنى آماده سوختن هستند، عذاب الهى است و شايد درآن دنيا هم دنباله داشته باشد ولى از نظر آنها كه شخصا استحقاق نداشته‏اندمصيبت است، ابتلا است و در آن دنيا به آنها اجر داده مى‏شود. به هر حال دراين دنيا تفكيك‏پذير نيست. پس به دليل اينكه اجتماع خودش وجود داردچون تركيب وجود دارد، و به دليل اينكه اجتماع وحدت دارد، و به دليل‏اينكه اجتماع مسير و خط سير دارد، تكامل دارد، عمر دارد، حيات و موت‏دارد و نمى‏تواند نداشته باشد، اجتماع حقوق دارد. پس حرف اصالت فردى‏هاكه به كلى اجتماع را امرى اعتبارى مى‏دانند غلط است. ما در قرآن آيه‏اى داريم: «النبي اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (7) پيغمبر اولى بر مؤمنين است از خودشان، يعنى پيغمبر بر مؤمنين حقى داردكه از حق خود مؤمنين بر مؤمنين بيشتر است. يعنى شما مالك نفس خودتان‏هستيد، مالك ثروث خودتان هستيد، مالك احترام و آبروى خودتان هستيد،ولى پيغمبر يك مالكيتى دارد بر نفس و مال و حيثيت‏شما كه از مالكيت‏شما بر خود شما قويتر است. چرا؟ براى اينكه شما مالك نفس يا ثروت‏خودتان نيستيد كه هر جا بخواهيد در آن تصرف بكنيد. حتى مالك حقيقت‏خودتان هم نيستيد. در حديث است كه مؤمن عرضش در اختيار خودش‏نيست. ولى پيغمبر مالك نفس مؤمنين هم هست‏يعنى آنجا كه مصلحت‏بداند نفس مؤمنين را هم مى‏تواند فدا بكند. اما اينكه پيغمبر اولويت دارد برمؤمنين از نفس خودشان يعنى چه؟ اين حقى كه دارد، بر كه دارد و به نفع كه ؟ اين‏حقى كه خدا براى پيغمبر قائل شده است، به نفع چه كسى قائل شده است؟ آيا به‏نفع شخص پيغمبر قائل شده است؟ يعنى خدا براى پيغمبر اين حق را قائل‏شده است كه او همه مؤمنين را فداى نفس خودش بكند؟ نه، پيغمبر از آن‏جهت كه ولى امر مسلمين است، از آن جهت كه سرپرست اجتماع مسلمين‏است، از آن جهت كه نماينده كامل مصالح اجتماع است، خدا اين حق را به‏او داده است كه در آنجا كه مصلحت اجتماع بداند، فرد را فداى اجتماع‏بكند. هيچكس چنين حرفى نزده است كه پيغمبر اين حق را به نفع شخص‏خودش دارد. معنى ندارد. اولا پيغمبر از نظر شخص خودش احتياجى به‏مردم نداشت كه بخواهد مردم را فداى زندگى شخصى خودش بكند. ثانيااحدى چنين حرفى نمى‏زند. آيا اين حقى كه پيغمبر دارد فقط مال شخص‏پيغمبر است؟ نه، به امام هم منتقل مى‏شود، يعنى امام هم بعد از پيغمبرسرپرست و نماينده اجتماع مى‏شود و اين حق به او منتقل‏گردد. آيا اين حق‏منحصر به پيغمبر و امام است‏يا به هر كسى كه از ناحيه خدا كومت‏شرعى‏داشته باشد، به نيابت از پيغمبر و امام منتقل مى‏شود؟ اين حق به او هم‏منتقل مى‏شود. اينها دليل بر اين است كه اسلام بر اجتماع حق قائل است‏چون براى اجتماع اصالت قائل است، چون براى اجتماع حيات قائل است.واقعا اجتماع يك وحدتى دارد و اعتبار مطلق نيست. گاهى مسائلى پيش‏مى‏آيد كه حل كردن آنها از نظر فلسفه‏هاى ديگران مشكل است. مثلا من ازشما مى‏پرسم آيا هر نسلى نسبت به نسل آينده، تكليف و مسؤوليتى دارديا نه؟ ما الآن نسلى هستيم موجود. نسلى در آينده مى‏خواهد به وجود بيايد و تا اين‏ساعت به وجود نيامده است. آيا ما در مقابل آنها مسؤوليت داريم يا نه؟ اگربگوئيد مسئوليت داريم معنايش اين است كه آيندگان بر ما حق دارند.آيندگانى كه نيامده و هنوز وجود پيدا نكرده‏اند، بر ما كه الآن موجود هستيم‏حقى دارند. اگر بگوئيد نه، هيچ حقى ندارند، پس اين حرفى كه امروز تمام‏مردم دنيا مى‏زنند كه ما مسؤول نسلهاى آينده هستيم يعنى چه؟ اصلا معناى‏اين حرف چيست؟ من از كسانى كه مى‏خواهند حقوق را با غير مكتب الهى‏توجيه بكنند، مى‏پرسيم اصلا اين حرفهايشان چه معنى مى‏دهد كه‏مى‏گويند ما مسؤول نسل آينده هستيم؟ نسل آينده به گردن ما حق دارد يعنى‏چه؟ او كه هنوز به دنيا نيامده، از كجا اين حق را پيدا كرده است، منشا اين‏حرف چيست؟ همه هم قبول دارند كه هر نسلى نسبت به نسلهاى آينده‏اش‏مسؤول است. يك وقت هم كسى اساسا زير اين حرف مى‏زند مى‏گويداصلا مسؤوليت‏يعنى چه؟ ما نسبت به نسل آينده هيچ مسؤوليتى نداريم،مانند «ابوالعلاء معرى‏» كه مى‏گويد اصلا ما چرا نسل آينده را به وجودآوريم؟ گناه ما اين است كه آنها را به وجود مى‏آوريم. مى‏گويد اصلا حيات‏و زندگى لغو است، شر است. بنا بر اين هر كس عملى انجام بدهد كه نسلى‏به وجود بيايد، نسبت به او مرتكب جنايت‏شده است. خيام هم تقريباهمين حرف را مى‏زند. خود ابو العلاء تا زنده بود زن نگرفت و دستور داده‏بود كه وقتى مرد، روى قبرش اين جمله را بنويسند: «هذا الذى جنى عليه ابوه‏و لم يجن على احد» يعنى اين، كسى است كه پدرش به او جنايت كرد و او رابه اين دنيا آورد اما او بر احدى جنايتى نكرده و بچه‏اى به دنيا نياورده است.حالا يك كسى اين حرف را مى‏زند كه بچه به دنيا آوردن را جنايت مى‏دانددر اينجا ديگر صحبت از اينكه ما مسؤول نسل آينده هستيم و يا بايد زمينه رابراى نسل آينده فراهم بكنيم، غلط است. اما كسى كه مى‏گويد ما مسؤول‏نسل آينده هستيم بايد حق نسل آينده بر ما را توضيح بدهد كه اين حق‏چيست؟ حقوق از اينجا ناشى مى‏شود كه دنيا خدا دارد و جريانى كه در دنياهست به سوى يك غايت و هدفى است، يعنى خلقت به سوى هدفى پيش‏مى‏رود. اگر دنيا، دنياى تصادف باشد، همه حرفها غلط است. اينها از يك‏طرف مى‏گويند دنيا، دنياى تصادف است، افراد بشر كه به وجود آمده‏اند باتغييرات تصادفى به وجود آمده اند، و وقتى مى‏پرسيم آيا خلقت و طبيعت‏رو به يك هدفى جلو مى‏رود؟ مى‏گويند نه، اصلا هدف يعنى چه؟! اساساعلت غائى در دنيا نيست، و از طرف ديگر مى‏گويند ما مسؤول نسل آينده‏هستيم. در صورتى كه مسؤوليت نسل آينده و اين حرفها همه بر اين اساس‏است كه دنيا نظام حكيمانه‏اى دارد و اين خلقت به سوى هدفهائى پيش‏مى‏رود، به اين ترتيب كه چون دنيا به سوى هدفهائى پيش مى‏رود، حق راخود خلقت به وجود آورده است، آن وقت ما در مقابل خلقت مسؤوليت‏داريم، خلقت به ما مى‏گويد به همان دليلى كه در تو جهازات تناسلى وجوددارد، به همان دليل كه در تو رغبت طبيعى [به جنس مخالف]وجود دارد،ترا ساخته‏ام براى اينكه نسل آينده به وجود بيايد، يعنى من حقى از نسل‏آينده بر تو قرار داده‏ام. و الا اگر اين مطلب نباشد، پس نسل آينده بر ما حق‏دارد يعنى چه؟! تازه من به نسل آينده كارى ندارم، نسل حاضر را در نظر مى‏گيرم. پدر و فرزندكوچكش را در نظر مى‏گيرم. آيا فرزند كوچك بر پدر حق دارد يا نه؟ آيا شمامى‏توانيد در دنيا كسى را پيدا بكنيد كه بگويد اين بچه كوچك بر اين پدر ومادر حقى ندارد؟ بلكه همه مى‏گويند حالا كه اين بچه را به وجود آورده‏اى‏مجبورى كه او را بزرگ كنى. پس اين بچه حق دارد. بعد اين سؤال پيش‏مى‏آيد كه حق اين بچه از كجا پيدا شد؟ آيا جز اين است كه بگوئيم دستگاه‏خلقت افراد را به هم مربوط كرده و اين، حقى است كه خداوند عالم در متن‏خلقت در ميان افراد بر عهده يكديگر قرار داده است؟ مى‏گويى خدامى‏گويد به همان دليلى كه در وجود تو يك عاطفه پدرى و در وجودهمسرت يك عاطفه مادرى قرار داده‏ام، يك اولويتى ميان شما و اين فرزندوجود دارد. در نتيجه اين بچه به گردن شما حق دارد. اين حق را متن خلقت‏قرار داده است. بنابر اين اجتماع به طور كلى حق دارد. اما آن فرضيه ديگر كه‏مى‏گويد اجتماع وجود دارد، فرد وجود ندارد. من فكر مى‏كنم اين فرضيه‏سخنى است كه اصلا احتياج ندارد كه كسى آن را رد بكند اينقدر مهمل ونامربوط است كه قابل بحث نيست. فرد وجود ندارد يعنى چه؟! حداكثراينست كه بگوئيم اجتماع وجود دارد، اجتماع هم تركيب شده از افراد. آن‏وقت آيا مى‏شود گفت فرد اصلا وجود ندارد و امرى است اعتبارى؟ اگر فردامرى است اعتبارى پس اين مركب از كجا به وجود آمده است؟! در اينجا مامى‏توانيم مطلبى را كه دراين دو سه شب عرض كرديم و مطلب علمى‏اى بود، پايان بدهيم. عدالت اگرمعنايش توازن باشد، باز از آن معناى «اعطاء كل ذى حق حقه‏» بيرون‏نيست. چرا؟ چون هيچ وقت اجتماع متوازن نمى‏شود به اينكه حقوق افرادپايمال بشود. توازن اجتماع به اين است كه حقوق همه افراد رعايت بشود،حق اجتماع هم رعايت بشود. از آن فرضيه كه اساسا حقوق افراد به كلى‏معدوم بشود، هرگز توازن اجتماع بوجود نمى‏آيد. بله، در توازن پيش مى‏آيدكه افراد بايد حقوق خودشان را فداى اجتماع بكنند، اما اين درست نمى‏شودمگر اينكه خلقت هدف داشته و حق اين فرد در جاى ديگر تامين و تضمين‏شده باشد. چطور؟ به يك فرد تكليف بكنند برو جهاد كن، برو سربازى كن،برو جان خود را فدا كن. در اينجا حق فرد به كلى فداى اجتماع مى‏شود. روى‏چه منطقى اين فرد اين كار را بكند؟ آيا اين فرد [نسبت] به جان خودش حق‏ندارد يا حق دارد؟ حالا كه حق دارد چرا خودش را فداى اجتماع بكند درصورتى كه بعد از كشته شدن هيچ فايده‏اى از اجتماع نمى‏برد؟ مى‏گوئيم‏دنيا، آخرت، موت و حيات، تمام اينها به يكديگر اتصال و ارتباط دارد. جهادكردن‏تو، سربازى‏كردن تو معنايش اين نيست كه حق تو به كلى معدوم‏مى‏شود، بلكه حق تو در جهان ديگرى به شكل ديگرى احيا مى‏شود. اگرارتباط دنيا و آخرت محرز نباشد و اگر پاره‏اى از حقوق كه قهرا در اجتماع‏معدوم مطلق مى‏شود يعنى حقوقى از فرد كه فداى اجتماع مى‏شود، درجاى ديگر تامين نشود، جهاد، سربازى تكليف‏كردن به فداركارى اساساهيچ پايه‏اى پيدا نمى‏كند، ظلمى است، آنهم ظلم مطلق و على الاطلاق. پس بالاخره معلوم شد كه پايه عدالت، حقوق واقعى است كه وجود داردعدالت به آن معنى كه آنها گفته‏اند، معنايش مساوات نيست. عدالت‏معنايش موازنه به شكلى كه پاى حقوق در كار نباشد نيست، بلكه عدالت برپايه حقوق واقعى و فطرى استوار است. فرد حق دارد، اجتماع هم حق داردعدالت از اينجا پيدا مى‏شود كه حق هر فردى به او داده بشود. عدالت‏رعايت همين حقوق است. بنابر اين عدالت در تمام زمانها يكى بيشتر نيست‏و اينكه مى‏گويند عدالت‏يك امر نسبى است، حرف درستى نيست. امشب‏عرايضم را در همينجا خاتمه مى‏دهم. خدايا ما را به حقايق دين مقدس اسلام آشنا بفرما.

پى‏نوشتها

1- سوره حديد، آيه 25 2- نهج البلاغه، خطبه 214 3- دعاى ابو حمزه ثمالى 4- [گويا قبل از اين جلسه، جلسه ديگرى بوده است كه متن سخنان استادشهيد در آن جلسه در دست نيست] 5- سوره اعراف، آيه 34. 6- سوره يس، آيه 59 7- سوره احزاب، آيه 6