«فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين». (1) جملهاى اخيرا منسوب شده است به مولاى متقيان به اين عبارت: «لا تؤدبوااولادكم باخلاقكم لانهم خلقوا لزمان غير زمانكم» معناى اين جمله اين استكه فرزندان خودتان را به اخلاق خودتان تربيت نكنيد براى اينكه آنها آفريدهشدهاند براى زمان غير از زمان شما. يعنى شما متعلق به يك زمان هستيد وفرزندان شما متعلق به زمان آينده. اخلاقى كه شما خودتان داريد خوباست ولى متعلق به زمان شما است اما اخلاقى كه آنها بايد داشته باشنداخلاقى است كه بايد در زمان آينده خوب باشد. در اينجا دو مطلب استيكى اينكه آيا اين جمله را على (ع) فرموده است؟ يعنى سند اين گفتارچيست و از كجاست؟ بحث دوم اينست كه قطع نظر از اينكه گوينده اينكلام چه كسى باشد، آيا اين جمله ممكن است مفهوم درستى داشته باشد يا نه اما قسمت اول: اين جمله تا كنون در هيچ كتابى از كتبى كه قابل اعتماد باشدبلكه از كتبى كه قابل اعتماد نباشد ولى اين جمله در آن به شكل حديث ازعلى (ع) روايتشده باشد ديده نشده است. يعنى در نهج البلاغه اينجمله نيست در كتب اربعه هم نيست، در كتابهاى حديثى كه بعد نوشته شدهو در آنها حتى احاديث ضعيف را هم جمعآورى كردهاند مانند «بحارالانوار»هم نيست اخيرا شايع شده است. يعنى از زمانى كه معروف شده است كهاين جمله از اميرالمؤمنين است، بيش از پنجاه شصتسال نمىگذارد. حتىدر كتابهائى كه در صد سال قبل هم نوشتهاند نمىباشد. و من در چند سالپيش در يكى از كتابهاى تاريخى قديمى يعنى «ناسخ التواريخ» آنهم به طورتصادفى و در شرح حال افلاطون به آن برخوردم كه افلاطون گفته است بچههايتانرا با اخلاق خودتان تربيت نكنيد براى اينكه آنها براى زمان ديگرىآفريده شدهاند. آنجا فهميدم كه آن كسى كه اول بار گفته است كه اين جملهمال اميرالمؤمنين استيا اشتباه كرده يا از افرادى بوده است كه غرضدارند، جملههائى را كه مىدانند مال يك پيشواى دينى نيست براى اينكهمطلب خودشان را مورد استفاده قرار بدهند، به يك پيشواى دينى منتسبمىكنند. على الظاهر يك چنين جملهاى از اميرالمؤمنين صادر نشده است.البته نمىشود گفت قطعا اميرالمؤمنين چنين جملهاى نگفته است چون بهقول طلبهها «عدم الوجدان لا يدل على عدم الوجود» هر جملهاى كهاميرالمؤمنين فرموده است كه در دسترس نيست. ولى اين را مىتوانيمبگوئيم كه ما هيچ مدركى براى اين جمله نداريم. پس ما از اين نظر كه اينجمله از اميرالمؤمنين هستيا نه بحثى نداريم. ولى آيا اين مطلب فى حدذاته حرف درستى استيا نه؟ مسالهاى است كه از قديم الايام مياندانشمندان و فلاسفه مطرح بوده و الان هم مطرح است به نام «نسبيتاخلاق»، يعنى اخلاق جزء امور نسبى است بدين معنى كه به طور كلى هيچخلقى خوب نيست و به طور مطلق هيچ خلقى بد نيست. يعنى هيچ صفتىرا نمىشود گفت مطلقا خوب است در هر جا و هر زمان، و هيچ صفتى رانمىشود گفت مطلقا بد است در هر جا و هر زمان. بلكه هر صفتخوبى دريك جا و يك زمان، در يك شرايط خاص خوب است و همان صفت در يكاوضاع و احوال و يك شرايط خاص ديگر بد است. اين را مىگويند «نسبيتاخلاق» و عده زيادى هم طرفدار دارد كما اينكه يك مبحث ديگرى همهست در باب عدالت كه آن را «نسبيت عدالت» مىگويند عدالت چيزىاست كه تمام افراد بشر آن را خوب مىدانند آيا عدالتيك مفهوم مطلقاستيا يك مفهوم نسبى؟ مفهوم مطلق معنايش اينست كه يك كار را هميشهمىتوان گفت عدالت و خوب است. ممكن است نظر گوينده در جمله: «لا تؤدبوا اولادكم باخلاقكم» به همين نسبيت اخلاق باشد، يعنى اخلاقى كهتو دارى ممكن استخوب باشد ولى به درد بچه تو نمىخورد. بحثنسبيت اخلاق و نسبيت عدالت را بعدا عرض مىكنم و الان عرض نمىكنمكه نسبيت اخلاق دروغ استيعنى اينطور نيست كه هر چه كه نام اخلاقروى آن باشد نسبى است. ولى اين جمله مىتواند يك معناى ديگرى داشتهباشد و آن اينكه «لا تؤدبوا» يعنى ادبنكنيد. اينجا بايد توضيح بدهم: ما يك سلسله امور داريم كه به آنها آداب مىگويندو يك سلسله امور ديگر داريم كه به آنها اخلاق مىگويند. اخلاق غيراز آداب است. اگر مقصود گوينده از اين جمله اين باشد كه: «لا تخلقوا اولادكمباخلاقكم» فرزندانتان را به اخلاق خودتان متخلق نكنيد غلط است. ممكناست معناى اين جمله اين باشد: «لا تؤدبوا اولادكم بآدابكم» به فرزندانتانآداب خودتان را نياموزيد بلكه حساب آداب آينده را بكنيد. پس ما بايد فرقبين اخلاق و آداب را بدانيم. اخلاق مربوط است به خود انسان يعنى مربوطاست به اينكه انسان به غرائز خودش يعنى به طبيعتخودش چه نظامىبدهد، خودش را چگونه بسازد. نظامدادن به غرائز را اخلاق مىگويند.انسان داراى غرائز مختلفى است. علماى قديم مىگفتند در انسان سه قوهاصلى هست (و گاهى چهار تا) يكى قوه عاقله (قوه عقل)، ديگر قوهشهوانى (مقصود تنها شهوت جنسى نيست) و سوم قوه غضبيه. اينطوردستهبندى كرده بودند كه قوه شهوانى كارش جلب منافع است، انسان راوادار مىكند كه منافع خودش را طلب بكند قوه ديگر كه غضبيه باشد(مقصود غضب و خشم به معناى خاص نيست) قوه دفع است، نيروئى استكه به طور خودكار انسان را وادار مىكند كه چيزهائى را كه براى خودش بد ومضر تشخيص مىدهد دفع بكند. همينطور كه در جسم انسان قوه دفعهست در روحش هم هست. انسان وقتى غذا مىخورد، آن را مىجود، غذاوارد معده مىشود و پس از هضم وارد رودهها شده و سپس از جدار رودههاجذب مىشود، ولى يكزوائد و فضولاتى هست كه اينها به درد بدن نمىخورد، نيروى ديگرى اينهارا بيرون مىبرد. در روح هم همينطور است. يك قوه ديگر هست به نام قوهعقل كه قوه حسابگرى است. هر قوهاى فقط كار خودش را حساب مىكند.مثلا شهوت خوردن در انسان هست. آن قوهاى كه كارش خوردن است ديگرحسابى در دستش نيست، فقط احساس لذت مىكند، مىگويد فقط بايدبخورم. قوه جنسى هم هيچ حسابى در آن نيست جز آنكه بخواهد عملجنسى انجام دهد. همچنين است قوه غضب. ولى اينها بايد حسابى داشتهباشند. بايد انسان به اين قوا يك نظمى بدهد. شما اگر يكى از قوا را آزادبگذاريد كه كار خودش را انجام بدهد، اين آزادى دستگاه شما را خراب وفاسد مىكند. مثلا چشم از ديدن يك امورى لذت مىبرد ديگر حسابى دردستش نيست. زبان مىگويد من از خوردن فلان چيز لذت مىبرم، بگذارلذتم را ببرم. اما يك حساب ديگرى هست و آن اينكه تنها اين نيست كه بايدلذت ببرى. بعد از اين لذت ببينى بر سر اين اجتماع بدنى و شخصيت انسانچه مىآيد بايد برايش نظمى قائل شد عقل بايد بر اين بدن و بر اينشخصيتحكومت بكند و به هر كدام سهمى بدهد. اين، معناى نظام دادنبه غرائز است. غرض اين جهت است كه نظامدادن به غرائز يعنى سهمبندىكردن تمام غرائز حتحكومت قوه عقل. تمام اينها سهم دارند. اتفاقادر اخبار ما هم اينطور وارد شده است كه چشم تو حق دارد، دست تو حقدارد، شكم تو حق دارد، تمام غرائز تو حق دارند. يكى از كارهاى دين همين است، چون عقل به تنهائى قادر نيست كه بهحساب اينها برسد. دين با تكاليفى كه دارد سهمبندىهاى آنها را مشخصمىكند. به اين امر ما اخلاق مىگوئيم. البته منحصر به اين نيستيعنىاخلاق بد تنها از اين ناحيه پيدا نمىشود كه سهم يكى بيشتر استسهمديگرى كمتر، بلكه سهم يكى را زيادتر دادن و سهم ديگرى را كمتر دادن يكعوارضى ايجاد مىكند چنانكه جامعه كه گوئى الگوى بدن انسان است اگردر آن تقسيمات طبقاتى غلط صورت بگيرد به طورى كه يكى همه چيزداشته باشد و ديگرى هيچ چيز نداشته باشد، هم آنهائى كه همه چيز دارندفاسد مىشوند و هم آنهائى كه هيچ چيز ندارند، و يك سلسله مفاسد دراجتماع از ناحيه هر دو پيدا مىشود. مثلا اولين ضرر از ناحيه آنهائى كه زيادتراز حد خودشان دارند اينست كه خودشان يك وجود عاطل و باطلى از آبدرمىآيند. اگر هم خودشان درنيايند بچههاشان عاطل درمىآيند. اينجورافراد امكان ندارند سه يا چهار نسل باقى بمانند مفاسدى كه از ناحيهمحرومين پيدا مىشود [از آنجا ناشى مىگردد كه] مىبيند كار را اين كرده،زحمت را اين كشيده اما پولش به جيب ديگرى رفته است. چقدر كينه پيدامىكند؟! بعد جنايت مىكند، آدمكشى مىكند، جمعيت تشكيل مىدهد،انقلاب مىكند، خونريزى مىكند. مىبيند يك نوكرى در يك خانه چنديننفر را مىكشد. معلوم است: مىبيند تمام افراد خانواده در ناز و نعمتاند،خوشند، دست به دستيكديگر داده و غرق در شهوتند، البته ناراحتمىشود. اين ناراحتيها جمع مىشود مانندانبار باروت. آن وقت است كه در روزنامهها مىخوانيد فلان نوكر زن خانوادهرا كشت، مرد خانواده را كشت، بچه را كشت، دختر را كشت. اينها حسابنكردهاند كه جلوى چشم او عياشى مىكنند. عين اين قضيه در قواى نفسانىانسان هست. يعنى اگر انسان بعضى از قوا را سير بكند و بعضى را گرسنهبگذارد، آن قواى گرسنه عليه قواى سير طغيان مىكنند، قيام مىكنند ووجود اين آدم را خراب مىكنند. اينكه اسلام مىگويد حقوق تمام قوا ونيروها را ادا كنيد و بپردازيد براى همين است. مىگويد تو مىگوئى روحدارم، جسم هم دارم. روح تو حق دارد، جسم تو هم حق دارد. مىگوئى منغريزه دينى دارم، احساس عبادت در من هست، شهوت هم در من هست.مىگويد حق هر دو را بايد بدهى نه اينكه يكى را فداى ديگرى بكنى. خيالنكنى كه اگر از ناحيه شهوات نفسانى بكاهى و دائم به عبادت بپردازى، آنقواى شهوانى ترا آرام مىگذارد. خير، بلكه طغيان مىكند. اينكه پاپها مقيدبوده و هستند كه اصلا ازدواج نكنند، همان محروم گذاشتن يك طبقه ازطبقات جامعه بدن است. بعد ببينيد تاريخ چه جنايتها در اين موردمىنويسد. فكر مىكنم تزار است كه مىگويند او فرزند حرام يكى از پاپهابوده است. نمىشود گفت كه آن پاپ بدجنس بوده، بلكه روشش غلط بودهاست. در روزنامه نوشته بودند خانه كشيشى را كه بر اساس قانون كشيشىبايد هميشه محروم از ازدواج باشد، روى يك جنبه سياسى جستجو كردند.يك وقت ديدند در زيرزمين آن يك حرمسرائى تشكيلداده و يازده زن در آنجا نگهدارى مىكرده است. عين اين جريان در بدنانسان است. اخلاق، يك تقسيم حقوقى روى غرائز انسان است، حال آيااخلاق كه معنايش تقسيم حقوق روى غرائض است، با زمانها فرق مىكنديعنى آيا سهم چشم انسان، سهم شكم انسان، سهم جاهطلبى (2) انسانتغيير مىكند؟ آيا اين سهمبندى، اين تقسيم كار كه بايد در بدن بشود تغييرپذير است كه بگوئيم «لا تؤدبوا اولادكم...» يعنى بايد براى بچهتان يكسهمبندى غير از سهم بندىاى كه مربوط به خودتان است بكنيد؟ نه، اين،در تمام زمانها يكى است. چون انسانها كه عوض نمىشوند. اگر انسانى كه درصد سال پيش بوده است با انسان امروز از لحاظ نيروها و غرائز فرق كردهاست، سهمبندىها هم فرق مىكند. ولى انسان از اين لحاظ ثابت است، درهمه زمانها يكى است. اما يك مساله ديگر در كار است و آن، مساله آداباست. آداب مربوط به سهمبندى غرائز نيست، بلكه مربوط به اينست كهانسان غير از مساله اخلاق به يك امور اكتسابى كه بايد اسم آنها را فنونگذاشت نيز احتياج دارد. يعنى به يك سلسله هنرها و صنعتها احتياج دارد وبايد آنها را ياد بگيرد. مثلا انسان احتياج دارد كه خط نوشتن را ياد بگيرد. (يادگرفتن خط نوشتن جزء آداب است) يعنى بايد باسواد بشود. پيغمبر اكرمفرمود: «منحقوق الولد على الوالد ان يحسن اسمه و يعلمه الكتابه و يزوجه اذا بلغ» يعنىاز حقوق پسر بر پدر است كه اسم نيكو بر او بگذارد، نوشتن را به او بياموزد ووقتى بالغ شد براى او همسر انتخاب كند. نوشتن، فن است هنر است و بهعبارت ديگر جزء آداب است. خياطى جزء آداب است جزء فنون است.اسب سوارى جزء فنون است، شناگرى جزء فنون است. اين آداب در زمانهافرق مىكند. انسان نبايد بچهاش را هميشه به آدابى كه خود دارد مؤدببكند. در زمانى كه تو بودى، ادب تو اقتضا مىكرد كه نوشتن را بياموزى، امابعد ماشين تحرير و ماشين پلىكپى پيدا شد. تو خودت خط نوشتن را بلدبودى، در زمان بعد ديگر تنها نوشتن كافى نيست، بايد ماشينكردن را همبلد بود. در زمان جنابعالى وسيله حمل و نقل اسب بود، شما مىبايستىاسبسوارى ياد مىگرفتى اما حالا يك مساله ديگر در كار است و آنرانندگى است. در زمان تو اين هنر وجود نداشت ولى در زمانى كه بچهاتمىخواهد زندگى بكند ديگر اسبسوارى معنى ندارد، بايد به او رانندگىياد بدهى. ديگر اينجا نبايد كجسليقگى به خرج داد و گفت همان كارى را كهمن بلدم بايد بچه من هم انجام بدهد. نه «لا تؤدبوا اولادكم باخلاقكم لانهمخلقوا لزمان غير زمانكم.» مثلا كسى بر اثر جهل و جمود مىگويد چون منخودم عطارى و زردچوبه فروشى كارم بوده است، بچه من هم بايد همين كاررا بكند. فكر نمىكند كه الان كارهائى پيدا شده است كه صد مرتبه بيشتر، همبراى دنياى خودش و هم براى آخرتش مفيداست. اينها ديگر جمود است. اين حساب، حساب آداب است. پس آيااخلاق با مقتضيات زمان عوض مىشود؟ خير. آيا مقتضيات زمان، آداب راعوض مىكند؟ بله. از جمله آداب يكى هم رسوم ميان مردم است. اينها را نهمىشود گفتخوب است و نه مىشود گفت بد است. مثلا هر مردمى براىمجالس عروسى يك رسم مخصوصى دارند، در مجالس ميهمانى يك رسمبالخصوصى دارند. جمله ديگرى را هم در ديوانى كه منسوب بهاميرالمؤمنين است، به ايشان نسبت دادهاند و آن اين است: «بني اذا كنت فىبلدة غريبة فعاشر بآدابها» يعنى بچهجان! اگر در شهرى غريب بودى، بهآداب آن شهر معاشرت بكن. اينجا صحبت آداب است مثلا اگر در يك جارفتى ديدى جمعيتى ايستاده غذا مىخورند، تو هم آنجا بايست غذا بخور.اگر شما در ميان عربها برويد، مىبينيد وقتى مىخواهند چيزى را تعارفبكنند، آن را پرت مىكنند. در اينجا اگر كسى بخواهد ميهمانى بدهد بايدحتما به اندازه تعداد ميهمانان جا داشته باشد ولى آنجا اينطور نيست، ممكناست جمعيت زيادى را دعوت بكنند در خانه كوچكى، فقط تا ميهمانمىآيد فورا غذاى او را مىدهند و مىرود. ميهمان ديگر مىآيد همينطور. امادر ايران بايد حتما تمام ميهمانها جمع بشوند، آن وقت به آنها غذا بدهند.حالا ما اگر به آنجا رفتيم بايد مطابق آداب آنها عمل بكنيم، ديگر آدم نبايدتنگنظرى داشته باشد و بگويد من مىخواهم فقط به آداب خودمان عمل بكنم.
1- سوره توبه، آيه 122 2- جاهطلبى يكى از غرائز انسان است. آن معنائى كه بد است، جاهپرستىاست. جاهطلبى يعنى اينكه انسان مىخواهد در اجتماع محترم باشد اگرانسان نخواهد محترم باشد بد است. انسان بايد به اين معنى مقام را بخواهدكه براى خدا بخواهد