«فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم». (1) در شب گذشته عرض شد يكى از دستورهائى كه در دين مقدس اسلامهست، دستور تفقه است. تفقه همان معرفت به معارف و احكام ودستورهاى دين است، نه معرفتسطحى بلكه معرفت عمقى دستور تفقهمىرساند كه در دين مقدس اسلام خاصيتى وجود دارد كه آن خاصيت باتفقه روشن مىشود يعنى در دستورات اين دين ظاهرهائى هست وباطنهائى. البته اشتباه نشود، اينكه كلمه ظاهر و باطن مىگوئيم در حدودهمان مسائلى است كه ديشب عرض كردم و امشب هم نمونههائى عرضمىكنم. اين دين تفقهپذير و به تعبير ديگر اجتهادپذير است اجتهادپذيرىيا تفقهپذيرى اين دين فرع بر اين است كه يك عمقى در دستورات آن و يكجريانهاى مخفى در آن وجود داشته باشد كه با نيروى تفقه و اجتهاد مىتوانآنها را درك كرد. يكى از مسائلى كه از صدر اول اسلام در ميان مسلمين مطرح بوده اينست كهدر اين دين دستورى كه تعبد محض باشد، وجود ندارد. بايد كلمه تعبد رامعنى بكنم. تعبد به اين معنى است كه ما نبايد اينطور باشيم كه تا حكمتدستورى را كشف نكردهايم، به آن عمل نكنيم. ما بايد متعبد باشيم به اينمعنى كه بايد به هر دستورى كه ثابتشد از ناحيه دين است عمل كنيم خواهاينكه حكمتش را فهميده باشيم يا نفهميده باشيم ولى از ناحيه خود دينتعبد محض وجود ندارد، به اين معنى كه هيچ دستورى كه خالى از حكمتو مصلحت باشد وجود ندارد. هر دستورى به واسطه يك حكمتى است.لهذا علما دو قاعده كه عكس يكديگرند، بيان كرده و اسم آنها را قاعدهملازمه گذاشتهاند. مىگويند بين حكم عقل و حكم شرع هميشه تلازم استيعنى هر چه را كه عقل حكم به لزوم آن بكند دين هم حكم به لزوم آنمىكند و هر چه را كه دين حكم به لزوم آن بكند عقل هم حكم مىكند، بهاين معنى كه اگر عقل يك مصلحتى را كشف كرد (كشف يقينى و قطعى نهكشف احتمالى و گمانى)، در اينجا بايد حكم بكنيم كه حتما اسلام دستورشهمين است ولو آن دستور به ما نرسيده باشد. فقها دارند مواردى كه فتوامىدهند و حال آنكه دليل نقلى از ناحيه شارع نرسيده است. فقط از باباينكه عقل اينجور حكم مىكند فتوا مىدهند. مثلا مسئلهاى هست در فقهبه نام «ولايتحاكم» يعنى حاكم شرعى در بسيارى از موارد حق ولايتدارد. اگر شخصى بميرد و وصيتى معين نكرده باشد و يك قيم شرعى هموجود نداشته باشد تكليف بچههاى او چيست؟ مىگويند تكليف اينها رابايد حاكم شرعى معين بكند در صورتى كه نه آيهاى هست و نه خبر صد درصد صحيح چون اسلام دينى است كه مصالح مردم را بلاتكليف نمىگذارد.هر چه كه شارع حكم كرده است عقل هم حكم كرده است. معناى اين جملهاين نيست كه هر جا كه شارع حكمى وضع كرده، عقل هم الان حكمى دارد،مثلا اگر شارع گفته است گوشتخوك حرام است عقل هم مىفهمد كه چراحرام است. نه، مقصود اين است كه در هر حكم شارع رمزى وجود دارد كهاگر آن رمز را براى عقل بگويند عقل هم تصديق مىكند. اين را مىگويندقاعده ملازمه. روى اين حساب علماى اسلام مىگويند هر دستورى ازدستورات اسلام چه واجب، چه مستحب، چه حرام و چه مكروه حتما بهخاطر يك مصلحتيا دفع يك مفسده است و به همين جهتخاصيتحكيمانهاى دارد. اسلام گزاف حرف نمىزند. اين پيوندى كه ميان عقل ودين اسلام هست، در مورد هيچ دينى وجود ندارد شما از علماى هر دينديگرى بپرسيد چه رابطهاى ميان دين و عقل هست مىگويد هيچ، اصلاعقل را با دين چكار؟! مسيحيت از تثليثشروع مىشود و در اين موردحرفى مىزنند كه اگر بگوئيم با عقل جور درنمىآيد مىگويند درنيايد. آنهاوقتى مىگويند ايمان و تعبد مقصودشان پشت پا به عقل زدن و تسليمكوركورانه در مقابل دين است. در اسلام تسليم كوركورانه نيست، تسليمى كهضد عقل باشد نيست. البته تسليمى كه مافوق عقل باشد هست به همينمعنا كه عرض كردم، كه آن، خودشمطابق حكم عقل است. عقل هم مىگويد جائى كه اطلاعى ندارى حرفبزرگتر را بپذير. همين مطلب به اسلام يك خاصيت جاويدان داده است كهدستورها انعطافى پيدا مىكنند. به اصطلاح فقها حساب اهم و مهم در كارمىآيد. يعنى اگر در مقابل دو دستور از دستورهاى دين قرار مىگيرى و در آنواحد قادر نيستى هر دو را اطاعت بكنى، بايد فكر بكنى كه از ميان آن دودستور كداميك مهمتر است، آن را كه اهميت كمترى دارد فداى آنكه اهميتبيشترى دارد بكنى. مثال معروفى است كه هميشه براى طلبهها اين مثال راذكر مىكنند. مىگويند زمينى است كه صاحبش راضى نيست كه شما در آنقدم بگذاريد. شما مىبينيد در داخل اين زمين حوضى است و بچهاى در آنحوض افتاده است و غير از شما شخص ديگرى نيست كه او را نجات بدهد.در اينجا شما يكى از اين دو كار را مىتوانيد انجام دهيد: يا عليرغم راضىنبودن صاحب اين زمين داخل آن بشويد براى اينكه جان بچه را نجاتبدهيد، يا اينكه همانجا بايستيد تا بچه تلف بشود در اينجا مىگويند شمابايد ببينيد احترام مال بيشتر استيا احترام جان؟ البته احترام جان بيشتراست. پس شما بايد آن كوچكتر را فداى بزرگتر بكنيد. مثال ديگر: اگر شماببينيد براى يك زن نامحرم حادثهاى پيش آمده مثلا تصادف كرده و افتادهاست و بايد همين الان او را به بيمارستان رساند، چنانچه بخواهى بايستى تامحرم او پيدا بشود ممكن است از بين برود. از طرف ديگر لمس كردن بدننامحرم حرام است. شما چكار بايد بكنى؟ يا بايد همانجا بايستى تا محرمى پيدابشود و او را به بيمارستان برساند يا اينكه فورا او را بلند كرده سوار تاكسىنموده به بيمارستان برسانى و دست جراح بسپارى و تازه جراح هم كهبايستى بدن او را لخت كرده شكمش را پاره بكند نامحرم است. گاهى شماديدهايد و اتفاق افتاده است كه زنى در حال وضع حمل مىباشد حال بسيارسختى پيدا مىكند. هر چه نزد اين قابله و آن قابله مىرود، اثرى نمىبخشد.تمام قابلهها اظهار عجز كرده و مىگويند بايستى طبيب مرد بيايد او را عملجراحى بكند. آيا شما اين كار را مىكنيد يا نه؟ البته مىكنيد. نمىشود انسانپافشارى بكند بگويد من نمىگذارم دست نامحرم به ناموس من بخورد،بميرد بهتر از اينست كه به دست او بيفتد! و ممكن استخود زن اين حرفرا بزند. آيا اينطور درست است؟ خير، بايد تسليم شد و بدن اين زن را تا آنجاكه ضرورت دارد به دست آن نامحرم سپرد. اينجا بايد ديد آيا اسلام جان يكانسان را محترمتر مىشمارد يا لمس نكردن مرد بدن يك نامحرم را؟ البته آنمهمتر است. اين نكته را البته عرض بكنم كه در اين زمينهها يك گشادهدستىها هم هست كه اسلام آنها را نمىپذيرد. نظير اينكه هنوز هيچ چيزىنيست، از اولى كه اين زن مىخواهد بزايد مىگويد من قابله زن نمىخواهم،براى من قابله مرد بياوريد. من اين را در جاى ديگر عرض كردم كه زنهايى كهدر تمام امور ادعاى تساوى با مردها مىكنند چرا در اين مساله تسليمنيستند. قابلگى كار زن است، كار مرد نيست. ممكن است بگويند علتاينكه زنها در امور ديگر عقبتر هستند اينست كه كارها را در طول تاريخ بهعهده زن نگذاشتهاند. مثلا مىگويند اگر كار سياست را به دست زنمىسپردند، آن وقت معلوم مىشد كه چقدر زنها پيشرفت داشتند. اگربگوئى براى كارخانه يا پرستارى، زن مناسبتر است مىگويند نه هيچ فرقىنمىكند. مىگوئيم يكى از كارهاى دنيا قابلگى است. از همان اول اين كار رازن متصدى بوده است. اولا خود عمل مربوط به زن است، مرد كه نمىزايد.ثانيا اين كار را در طول تاريخ زن انجام مىداده است. پس چرا اين زنها تانزديك وضع حملشان مىشود فورا به سراغ مردها مىروند. همين يكمطلب مىرساند كه مردها لياقت بيشترى از زنها دارند. همين موضوع، اليقبودن مرد را مىرساند، كه تازه من قبول ندارم مردها در اين كار از زنها اليقباشند ولى مىخواهم ثابت بكنم كه تمام اينها روى هوا و هوس است.غرض از مثالى كه عرض كردم، اين نيست كه حالا ديگر فرق نمىكند، پسهر زنى كه مىخواهد بزايد فورا به سراغ مرد برود! نه، اصلا قابله بايد زنباشد، ولى اگر فرض كنيم واقعا كارد به استخوان برسد، به مرحلهاى برسد كهخطر از دست رفتن جان در ميان باشد، البته بايد برود. يكى از مسائلى كهمخصوصا دانشجويان سؤال مىكنند و براى بعضيها بهانهاى شده است كه بهدين اسلام حمله بكنند و بگويند دين اسلام منطبق با زمان نيست و اگر كسىبخواهد پابند به دين خودش باشد بايد از قافله تمدن عقب بماند، مسالهتشريح است. مىگويند يكى از علوم دنيا علم طب است كه از قديم الاياميكى از پايههاى آن، علم تشريح بوده است. يك دانشجو جزء برنامه درسشبايد تشريح اموات باشد و در تمام دنيا تشريح ميت هست روى غرضنيست، روى ضرورت علماست. از قديم الايام تشريح مىكردند منتها گاهى بدن انسان را تشريحكردند، گاهى بدن حيوان را. و البته تشريح بدن حيوان مفيد است، كمكمىدهد اما تمام ساختمانهاى بدن حيوان و تمام فعاليتهاى اعضاى بدنحيوان مساوى با بدن انسان نيست. مسلم كارى كه از تشريح بدن انسانساخته است از تشريح بدن حيوان ساخته نيست. از طرفى ما مىدانيم دردين اسلام جنازه مؤمن محترم است، اگر كسى بميرد مردم ديگر حق ندارندبه جنازه او توهين بكنند. يك تشريفاتى دارد كه اينها واجب است و ازواجبات كفائى است كه هر چه زودتر و سريعتر بايد ميت را تجهيز كنند يعنىبايد مقدمات غسل و كفن و دفن او را آماده بكنند، اول غسل بدهند بعد كفنكنند بعد هم دفن بكنند. نبايد معطل كرد. حالا با تشريح اموات چه بايد كرد؟ اين مساله، مساله مهمى نيست، عين همان مطلبى است كه در مسائل پيشعرض كردم. اسلام اولا مىگويد بدن مؤمن احترام دارد. (البته هر بدنى رابايد دفن كرد و لو بدن كافر باشد اگر چه بدن كافر غسل و اين تجهيزات راندارد ولى بايد آن را دفن كرد، نبايد لاشهاش را رها كرد.)شما مىگوئيد تشريح، چيزى است كه پيشرفت علم طب متوقف به آناست. شناختن بسيارى از امراض و معالجهها فرع بر اين است كه يك بدنتشريح بشود. مىگوئيم خود اين موضوع (طب) هم از نظر اسلام جزءواجبات كفائى است. همانطور كه تدفين يك ميت از واجبات كفائى است،فرا گرفتن علم طب هم از واجبات كفائى است. بايد در ميان مردم افرادىباشند كه متخصص علم طب باشند و هر عملىكه كشف يك بيمارى و يا يك دارو متوقف بر آنست، به حكم مقدمه عملواجب، واجب مىشود. پس بنابراين از نظر اسلام ما در اينجا دو تا واجبداريم. دانشجو بايد بداند اگر مسلمان است دارد يك واجب كفائى را انجاممىدهد. يك وقت ممكن است با تشريح كردن بدن غير مؤمن منظور علمطب را عملى كرد، اينقدر اجنبى هست كه آنها قانع مىشوند كه جنازهاش رادر اختيار طب قرار بدهند. در اين صورت برويد از بدن غير مسلمانها كه ايناشكال وجود ندارد بياوريد تشريح بكنيد و حاجت علم طب را برآوريد. اگربگويند خير آنها بدنهايشان را در اختيار ما نمىگذارند يا واقعا در دسترسندارند مىگوئيم از نظر اسلام آيا پيشرفت علم طب مهمتر استيا احترامبدن مؤمن؟ مىگوئيم البته پيشرفت علم طب مهمتر است. آن وقت بايد اينكوچكتر را فداى بزرگتر كرد. البته در اينجا يك ريزه كاريهائى هست كه يكنفر مجتهد مىتواند آنها را بررسى بكند. از يكى از علماى معاصر اين سؤال راكرده بودند، اينطور جواب داده بود: اگر ما فرض كنيم بدن غير مسلمان بهقدر كافى در دسترس نيست و هر چه هست بدن مسلمان است، در اينجا بازميان بدنهاى مسلمان فرق مىكند. يك وقت هستيك مسلمانىشخصيتش جزء شعارهاى دينى است، بدن او احترام بيشترى دارد همانطورى كه زندههاى مسلمان همه يك احترام ندارند. آيا احترام آية اللهبروجردى مساوى بود با احترام يك مسلمان عادى؟ نه، بىاحترامى به آنمرد بىاحترامى به عموم مسلمين است چون او رئيس مسلمين است،سمبل مسلمين است. مسلما بدن او هم احترام بيشترى دارد. اگر فرض كنيمهزارها بدنمسلمان عادى هست، بدن شخصى مانند ايشان هم هست، البته بايد سراغبدنهاى ديگر رفت. باز در ميان افراد عادى فرق است ميان آن بدنى كه اولياءآن بدن حىاند و حاضر، و بدنى كه اولياء آن مجهولند. اين، معناى آنست كهاسلام دين حساب است، حساب اهم و مهم را مىكند مىگويد در موقع لزومآن چيزى را كه اهميت كمترى دارد فداى چيزى كه اهميت بيشترى داردبكن. اين خودش يكى از امورى است كه به اسلام انعطاف بخشيده است.اين انعطاف را ما ندادهايم، خودش اينجور ساخته شده و به دست ما دادهشده است. اگر ما مىخواستيم به زور يك نرمش به آن بدهيم حق نداشتيم،ولى اين، يك نوع نرمشى است كه خود اسلام به خودش داده است، حسابىاست كه خودش به دست ما داده است. غير از مساله اهم و مهم مسالهديگرى هست. ما وقتى كه به متن دين اسلام نگاه مىكنيم مىبينيم بهدستورهائى كه صريحا از خود دين رسيده است در شرايط مختلف شكلهاىمختلف داده است آنهم با چه سهولتى! مثلا به ما مىگويد نماز بخوانيد،روزه بگيريد. براى نماز وضو بگيريد، غسل بكنيد. تمام، دستورهاى مؤكد وواجب. اما مىگويد اگر مريضى و نمىتوانى ايستاده نماز بخوانى، نشستهنماز بخوان. اگر بگوئى اينقدر مريضم كه نمىتوانم نشسته بخوانم مىگويدهمانطور خوابيده بخوان، اصلا نماز تو در اينجا همين است كه فقط ذكرها رابگوئى. اگر طبيب گفته باشد حرف هم نبايد بزنى مىگويد بايد با ايماء واشاره بخوانى. اينجاديگر جاى لجاجت و يكدندگى نيست. چند سال پيش مرد عالمى بود كهالبته در عتبات سكونت داشت و چون مريض شده بود به تهران آمده بود.چشم او را عمل جراحى كرده بودند و البته عمل هم با موافقيت انجام يافتهبود. اطبا او را از شستشو منع كرده بودند ولى او آدمى بود كه حالتيكدندگى داشت مىگفت اطبا نمىفهمند، فقط جراحى را كه آن هم از نوعخياطت و دوزندگى است مىفهمند، ديگر هيچ چيز نمىفهمند. پس ازچندى بدون اجازه طبيب به قم رفت و در آنجا به يكى از حمامها رفت وداخل خزينه كثيف آن شد و به همين جهت چشم او چرك كرد و بالاخره بهكلى كور شد. آيا اين آدم مطابق دستور اسلام عمل كرد يا بر خلاف دستوراسلام؟ البته بر خلاف دستور اسلام. اسلام مىگويد وقتى وضو برايتخطردارد بايد تيمم بكنى، اگر وضو بگيرى اصلا نمازت باطل است اگر اطبا گفتهباشند كه روزه برايت ضرر دارد يا خوف ضرر داشته باشى، نمىتوانى بگوئىمگر چطور مىشود كه من در اين ايام احياء روزه بگيرم! چون اگر روزه بگيرىاصلا روزهات باطل است، بعد هم بايد قضاى آن را بگيرى. بنابراين خوددستورهاى دين آنچنان شكلهاى مختلف دارد كه انسان حيرت مىكند. اين، براى اينست كه مصلحتها فرق مىكند و همان حساب اهم و مهم است.مىگويد در سفر كه مىروى نمازت را شكسته بخوان، روزه هم نگير، قرآنمىفرمايد «فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر» هر كه مريضيا در سفر است نبايد روزه بگيرد، بگذارد براى روزهاىبعد. چرا؟ خود آيه دليلش را مىگويد: «يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكمالعسر» (2) خدا در تكاليفى كه براى شما معين مىكند، آسانى و سهولت را مىخواهدنه سختى. اين شريعت، شريعتسهله و سمحه است. ولى اغلب مردم قبولنمىكنند. در صدر اسلام كه تازه تكاليف روزه آمده بود، در ماه رمضان جنگبدر پيش آمد. پيغمبر اكرم فرمود چون در حال سفر هستيد نبايد روزه بگيريد.مردم مىگفتند چطور مىشود ما در ماه رمضان روزه نگيريم؟ واقعا ناراحتبودند كه روزه خودشان را افطار بكنند. مرحوم آقا شيخ عبدالكريم در ايناواخر پير شده و مريضاحوال بودند، ولى در ماه رمضان گاهى روزهمىگرفتند. به ايشان گفتند فتواى خود شما بر خلاف اين است، در فقهمىگوئيد اگر كسى خوف ضرر داشته باشد نبايد روزه بگيرد. اصلا خود شيخو شيخه (مردپير و زنپير) موضوعيت دارد. خودشان از مستثناها هستند كهلازم نيست احتمال ضرر بدهند. اينها اگر مشقت هم برايشان باشد نبايد روزهبگيرند. گفتند فتواى خودم اين است ولى آن رگ عواميم نمىگذارد كه منروزهام را بخورم. البته همينجور است ولى دستور اسلام غير از اين است. اينها براى اينست كه ما درك بكنيم كه دين اسلام چگونه خودش، خودش رابا احوال و اوضاع مختلف تطبيق مىدهد نه اينكه ما آن را تطبيق بدهيم. البتهيك كارهائى است كه ما پيش خود مىخواهيم بكنيم، همانطور كه عرضشد مثل اينكه «حى علىخير العمل» را از اذان برداريم و چيز ديگرى جايش بگذاريم يا نماز را بهتركى بخوانيم. اينها جهالت است. يك حسابهائى است كه خود اسلام آنها رادر متن خودش گنجانده است. ما بايد متفقه باشيم، بصير باشيم، از همانحسابها استفاده بكنيم و بهرهمند بشويم.
1- سوره توبه، آيه 122 2- سوره بقره، آيه 185