جلسه شانزدهم

«قاعده ملازمه‏»

«فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم‏». (1) در شب گذشته عرض شد يكى از دستورهائى كه در دين مقدس اسلام‏هست، دستور تفقه است. تفقه همان معرفت به معارف و احكام ودستورهاى دين است، نه معرفت‏سطحى بلكه معرفت عمقى دستور تفقه‏مى‏رساند كه در دين مقدس اسلام خاصيتى وجود دارد كه آن خاصيت باتفقه روشن مى‏شود يعنى در دستورات اين دين ظاهرهائى هست وباطنهائى. البته اشتباه نشود، اينكه كلمه ظاهر و باطن مى‏گوئيم در حدودهمان مسائلى است كه ديشب عرض كردم و امشب هم نمونه‏هائى عرض‏مى‏كنم. اين دين تفقه‏پذير و به تعبير ديگر اجتهادپذير است اجتهادپذيرى‏يا تفقه‏پذيرى اين دين فرع بر اين است كه يك عمقى در دستورات آن و يك‏جريانهاى مخفى در آن وجود داشته باشد كه با نيروى تفقه و اجتهاد مى‏توان‏آنها را درك كرد. يكى از مسائلى كه از صدر اول اسلام در ميان مسلمين مطرح بوده اينست كه‏در اين دين دستورى كه تعبد محض باشد، وجود ندارد. بايد كلمه تعبد رامعنى بكنم. تعبد به اين معنى است كه ما نبايد اينطور باشيم كه تا حكمت‏دستورى را كشف نكرده‏ايم، به آن عمل نكنيم. ما بايد متعبد باشيم به اين‏معنى كه بايد به هر دستورى كه ثابت‏شد از ناحيه دين است عمل كنيم خواه‏اينكه حكمتش را فهميده باشيم يا نفهميده باشيم ولى از ناحيه خود دين‏تعبد محض وجود ندارد، به اين معنى كه هيچ دستورى كه خالى از حكمت‏و مصلحت باشد وجود ندارد. هر دستورى به واسطه يك حكمتى است.لهذا علما دو قاعده كه عكس يكديگرند، بيان كرده و اسم آنها را قاعده‏ملازمه گذاشته‏اند. مى‏گويند بين حكم عقل و حكم شرع هميشه تلازم است‏يعنى هر چه را كه عقل حكم به لزوم آن بكند دين هم حكم به لزوم آن‏مى‏كند و هر چه را كه دين حكم به لزوم آن بكند عقل هم حكم مى‏كند، به‏اين معنى كه اگر عقل يك مصلحتى را كشف كرد (كشف يقينى و قطعى نه‏كشف احتمالى و گمانى)، در اينجا بايد حكم بكنيم كه حتما اسلام دستورش‏همين است ولو آن دستور به ما نرسيده باشد. فقها دارند مواردى كه فتوامى‏دهند و حال آنكه دليل نقلى از ناحيه شارع نرسيده است. فقط از باب‏اينكه عقل اينجور حكم مى‏كند فتوا مى‏دهند. مثلا مسئله‏اى هست در فقه‏به نام «ولايت‏حاكم‏» يعنى حاكم شرعى در بسيارى از موارد حق ولايت‏دارد. اگر شخصى بميرد و وصيتى معين نكرده باشد و يك قيم شرعى هم‏وجود نداشته باشد تكليف بچه‏هاى او چيست؟ مى‏گويند تكليف اينها رابايد حاكم شرعى معين بكند در صورتى كه نه آيه‏اى هست و نه خبر صد درصد صحيح چون اسلام دينى است كه مصالح مردم را بلاتكليف نمى‏گذارد.هر چه كه شارع حكم كرده است عقل هم حكم كرده است. معناى اين جمله‏اين نيست كه هر جا كه شارع حكمى وضع كرده، عقل هم الان حكمى دارد،مثلا اگر شارع گفته است گوشت‏خوك حرام است عقل هم مى‏فهمد كه چراحرام است. نه، مقصود اين است كه در هر حكم شارع رمزى وجود دارد كه‏اگر آن رمز را براى عقل بگويند عقل هم تصديق مى‏كند. اين را مى‏گويندقاعده ملازمه. روى اين حساب علماى اسلام مى‏گويند هر دستورى ازدستورات اسلام چه واجب، چه مستحب، چه حرام و چه مكروه حتما به‏خاطر يك مصلحت‏يا دفع يك مفسده است و به همين جهت‏خاصيت‏حكيمانه‏اى دارد. اسلام گزاف حرف نمى‏زند. اين پيوندى كه ميان عقل ودين اسلام هست، در مورد هيچ دينى وجود ندارد شما از علماى هر دين‏ديگرى بپرسيد چه رابطه‏اى ميان دين و عقل هست مى‏گويد هيچ، اصلاعقل را با دين چكار؟! مسيحيت از تثليث‏شروع مى‏شود و در اين موردحرفى مى‏زنند كه اگر بگوئيم با عقل جور درنمى‏آيد مى‏گويند درنيايد. آنهاوقتى مى‏گويند ايمان و تعبد مقصودشان پشت پا به عقل زدن و تسليم‏كوركورانه در مقابل دين است. در اسلام تسليم كوركورانه نيست، تسليمى كه‏ضد عقل باشد نيست. البته تسليمى كه مافوق عقل باشد هست به همين‏معنا كه عرض كردم، كه آن، خودش‏مطابق حكم عقل است. عقل هم مى‏گويد جائى كه اطلاعى ندارى حرف‏بزرگتر را بپذير. همين مطلب به اسلام يك خاصيت جاويدان داده است كه‏دستورها انعطافى پيدا مى‏كنند. به اصطلاح فقها حساب اهم و مهم در كارمى‏آيد. يعنى اگر در مقابل دو دستور از دستورهاى دين قرار مى‏گيرى و در آن‏واحد قادر نيستى هر دو را اطاعت بكنى، بايد فكر بكنى كه از ميان آن دودستور كداميك مهمتر است، آن را كه اهميت كمترى دارد فداى آنكه اهميت‏بيشترى دارد بكنى. مثال معروفى است كه هميشه براى طلبه‏ها اين مثال راذكر مى‏كنند. مى‏گويند زمينى است كه صاحبش راضى نيست كه شما در آن‏قدم بگذاريد. شما مى‏بينيد در داخل اين زمين حوضى است و بچه‏اى در آن‏حوض افتاده است و غير از شما شخص ديگرى نيست كه او را نجات بدهد.در اينجا شما يكى از اين دو كار را مى‏توانيد انجام دهيد: يا عليرغم راضى‏نبودن صاحب اين زمين داخل آن بشويد براى اينكه جان بچه را نجات‏بدهيد، يا اينكه همانجا بايستيد تا بچه تلف بشود در اينجا مى‏گويند شمابايد ببينيد احترام مال بيشتر است‏يا احترام جان؟ البته احترام جان بيشتراست. پس شما بايد آن كوچكتر را فداى بزرگتر بكنيد. مثال ديگر: اگر شماببينيد براى يك زن نامحرم حادثه‏اى پيش آمده مثلا تصادف كرده و افتاده‏است و بايد همين الان او را به بيمارستان رساند، چنانچه بخواهى بايستى تامحرم او پيدا بشود ممكن است از بين برود. از طرف ديگر لمس كردن بدن‏نامحرم حرام است. شما چكار بايد بكنى؟ يا بايد همانجا بايستى تا محرمى پيدابشود و او را به بيمارستان برساند يا اينكه فورا او را بلند كرده سوار تاكسى‏نموده به بيمارستان برسانى و دست جراح بسپارى و تازه جراح هم كه‏بايستى بدن او را لخت كرده شكمش را پاره بكند نامحرم است. گاهى شماديده‏ايد و اتفاق افتاده است كه زنى در حال وضع حمل مى‏باشد حال بسيارسختى پيدا مى‏كند. هر چه نزد اين قابله و آن قابله مى‏رود، اثرى نمى‏بخشد.تمام قابله‏ها اظهار عجز كرده و مى‏گويند بايستى طبيب مرد بيايد او را عمل‏جراحى بكند. آيا شما اين كار را مى‏كنيد يا نه؟ البته مى‏كنيد. نمى‏شود انسان‏پافشارى بكند بگويد من نمى‏گذارم دست نامحرم به ناموس من بخورد،بميرد بهتر از اينست كه به دست او بيفتد! و ممكن است‏خود زن اين حرف‏را بزند. آيا اينطور درست است؟ خير، بايد تسليم شد و بدن اين زن را تا آنجاكه ضرورت دارد به دست آن نامحرم سپرد. اينجا بايد ديد آيا اسلام جان يك‏انسان را محترمتر مى‏شمارد يا لمس نكردن مرد بدن يك نامحرم را؟ البته آن‏مهمتر است. اين نكته را البته عرض بكنم كه در اين زمينه‏ها يك گشاده‏دستى‏ها هم هست كه اسلام آنها را نمى‏پذيرد. نظير اينكه هنوز هيچ چيزى‏نيست، از اولى كه اين زن مى‏خواهد بزايد مى‏گويد من قابله زن نمى‏خواهم،براى من قابله مرد بياوريد. من اين را در جاى ديگر عرض كردم كه زنهايى كه‏در تمام امور ادعاى تساوى با مردها مى‏كنند چرا در اين مساله تسليم‏نيستند. قابلگى كار زن است، كار مرد نيست. ممكن است بگويند علت‏اينكه زنها در امور ديگر عقبتر هستند اينست كه كارها را در طول تاريخ به‏عهده زن نگذاشته‏اند. مثلا مى‏گويند اگر كار سياست را به دست زن‏مى‏سپردند، آن وقت معلوم مى‏شد كه چقدر زنها پيشرفت داشتند. اگربگوئى براى كارخانه يا پرستارى، زن مناسبتر است مى‏گويند نه هيچ فرقى‏نمى‏كند. مى‏گوئيم يكى از كارهاى دنيا قابلگى است. از همان اول اين كار رازن متصدى بوده است. اولا خود عمل مربوط به زن است، مرد كه نمى‏زايد.ثانيا اين كار را در طول تاريخ زن انجام مى‏داده است. پس چرا اين زنها تانزديك وضع حملشان مى‏شود فورا به سراغ مردها مى‏روند. همين يك‏مطلب مى‏رساند كه مردها لياقت بيشترى از زنها دارند. همين موضوع، اليق‏بودن مرد را مى‏رساند، كه تازه من قبول ندارم مردها در اين كار از زنها اليق‏باشند ولى مى‏خواهم ثابت بكنم كه تمام اينها روى هوا و هوس است.غرض از مثالى كه عرض كردم، اين نيست كه حالا ديگر فرق نمى‏كند، پس‏هر زنى كه مى‏خواهد بزايد فورا به سراغ مرد برود! نه، اصلا قابله بايد زن‏باشد، ولى اگر فرض كنيم واقعا كارد به استخوان برسد، به مرحله‏اى برسد كه‏خطر از دست رفتن جان در ميان باشد، البته بايد برود. يكى از مسائلى كه‏مخصوصا دانشجويان سؤال مى‏كنند و براى بعضيها بهانه‏اى شده است كه به‏دين اسلام حمله بكنند و بگويند دين اسلام منطبق با زمان نيست و اگر كسى‏بخواهد پابند به دين خودش باشد بايد از قافله تمدن عقب بماند، مساله‏تشريح است. مى‏گويند يكى از علوم دنيا علم طب است كه از قديم الايام‏يكى از پايه‏هاى آن، علم تشريح بوده است. يك دانشجو جزء برنامه درسش‏بايد تشريح اموات باشد و در تمام دنيا تشريح ميت هست روى غرض‏نيست، روى ضرورت علم‏است. از قديم الايام تشريح مى‏كردند منتها گاهى بدن انسان را تشريح‏كردند، گاهى بدن حيوان را. و البته تشريح بدن حيوان مفيد است، كمك‏مى‏دهد اما تمام ساختمانهاى بدن حيوان و تمام فعاليتهاى اعضاى بدن‏حيوان مساوى با بدن انسان نيست. مسلم كارى كه از تشريح بدن انسان‏ساخته است از تشريح بدن حيوان ساخته نيست. از طرفى ما مى‏دانيم دردين اسلام جنازه مؤمن محترم است، اگر كسى بميرد مردم ديگر حق ندارندبه جنازه او توهين بكنند. يك تشريفاتى دارد كه اينها واجب است و ازواجبات كفائى است كه هر چه زودتر و سريعتر بايد ميت را تجهيز كنند يعنى‏بايد مقدمات غسل و كفن و دفن او را آماده بكنند، اول غسل بدهند بعد كفن‏كنند بعد هم دفن بكنند. نبايد معطل كرد. حالا با تشريح اموات چه بايد كرد؟ اين مساله، مساله مهمى نيست، عين همان مطلبى است كه در مسائل پيش‏عرض كردم. اسلام اولا مى‏گويد بدن مؤمن احترام دارد. (البته هر بدنى رابايد دفن كرد و لو بدن كافر باشد اگر چه بدن كافر غسل و اين تجهيزات راندارد ولى بايد آن را دفن كرد، نبايد لاشه‏اش را رها كرد.)شما مى‏گوئيد تشريح، چيزى است كه پيشرفت علم طب متوقف به آن‏است. شناختن بسيارى از امراض و معالجه‏ها فرع بر اين است كه يك بدن‏تشريح بشود. مى‏گوئيم خود اين موضوع (طب) هم از نظر اسلام جزءواجبات كفائى است. همانطور كه تدفين يك ميت از واجبات كفائى است،فرا گرفتن علم طب هم از واجبات كفائى است. بايد در ميان مردم افرادى‏باشند كه متخصص علم طب باشند و هر عملى‏كه كشف يك بيمارى و يا يك دارو متوقف بر آنست، به حكم مقدمه عمل‏واجب، واجب مى‏شود. پس بنابراين از نظر اسلام ما در اينجا دو تا واجب‏داريم. دانشجو بايد بداند اگر مسلمان است دارد يك واجب كفائى را انجام‏مى‏دهد. يك وقت ممكن است با تشريح كردن بدن غير مؤمن منظور علم‏طب را عملى كرد، اينقدر اجنبى هست كه آنها قانع مى‏شوند كه جنازه‏اش رادر اختيار طب قرار بدهند. در اين صورت برويد از بدن غير مسلمانها كه اين‏اشكال وجود ندارد بياوريد تشريح بكنيد و حاجت علم طب را برآوريد. اگربگويند خير آنها بدنهايشان را در اختيار ما نمى‏گذارند يا واقعا در دسترس‏ندارند مى‏گوئيم از نظر اسلام آيا پيشرفت علم طب مهمتر است‏يا احترام‏بدن مؤمن؟ مى‏گوئيم البته پيشرفت علم طب مهمتر است. آن وقت بايد اين‏كوچكتر را فداى بزرگتر كرد. البته در اينجا يك ريزه كاريهائى هست كه يك‏نفر مجتهد مى‏تواند آنها را بررسى بكند. از يكى از علماى معاصر اين سؤال راكرده بودند، اينطور جواب داده بود: اگر ما فرض كنيم بدن غير مسلمان به‏قدر كافى در دسترس نيست و هر چه هست بدن مسلمان است، در اينجا بازميان بدنهاى مسلمان فرق مى‏كند. يك وقت هست‏يك مسلمانى‏شخصيتش جزء شعارهاى دينى است، بدن او احترام بيشترى دارد همان‏طورى كه زنده‏هاى مسلمان همه يك احترام ندارند. آيا احترام آية الله‏بروجردى مساوى بود با احترام يك مسلمان عادى؟ نه، بى‏احترامى به آن‏مرد بى‏احترامى به عموم مسلمين است چون او رئيس مسلمين است،سمبل مسلمين است. مسلما بدن او هم احترام بيشترى دارد. اگر فرض كنيم‏هزارها بدن‏مسلمان عادى هست، بدن شخصى مانند ايشان هم هست، البته بايد سراغ‏بدنهاى ديگر رفت. باز در ميان افراد عادى فرق است ميان آن بدنى كه اولياءآن بدن حى‏اند و حاضر، و بدنى كه اولياء آن مجهولند. اين، معناى آنست كه‏اسلام دين حساب است، حساب اهم و مهم را مى‏كند مى‏گويد در موقع لزوم‏آن چيزى را كه اهميت كمترى دارد فداى چيزى كه اهميت بيشترى داردبكن. اين خودش يكى از امورى است كه به اسلام انعطاف بخشيده است.اين انعطاف را ما نداده‏ايم، خودش اينجور ساخته شده و به دست ما داده‏شده است. اگر ما مى‏خواستيم به زور يك نرمش به آن بدهيم حق نداشتيم،ولى اين، يك نوع نرمشى است كه خود اسلام به خودش داده است، حسابى‏است كه خودش به دست ما داده است. غير از مساله اهم و مهم مساله‏ديگرى هست. ما وقتى كه به متن دين اسلام نگاه مى‏كنيم مى‏بينيم به‏دستورهائى كه صريحا از خود دين رسيده است در شرايط مختلف شكلهاى‏مختلف داده است آنهم با چه سهولتى! مثلا به ما مى‏گويد نماز بخوانيد،روزه بگيريد. براى نماز وضو بگيريد، غسل بكنيد. تمام، دستورهاى مؤكد وواجب. اما مى‏گويد اگر مريضى و نمى‏توانى ايستاده نماز بخوانى، نشسته‏نماز بخوان. اگر بگوئى اينقدر مريضم كه نمى‏توانم نشسته بخوانم مى‏گويدهمانطور خوابيده بخوان، اصلا نماز تو در اينجا همين است كه فقط ذكرها رابگوئى. اگر طبيب گفته باشد حرف هم نبايد بزنى مى‏گويد بايد با ايماء واشاره بخوانى. اينجاديگر جاى لجاجت و يكدندگى نيست. چند سال پيش مرد عالمى بود كه‏البته در عتبات سكونت داشت و چون مريض شده بود به تهران آمده بود.چشم او را عمل جراحى كرده بودند و البته عمل هم با موافقيت انجام يافته‏بود. اطبا او را از شستشو منع كرده بودند ولى او آدمى بود كه حالت‏يكدندگى داشت مى‏گفت اطبا نمى‏فهمند، فقط جراحى را كه آن هم از نوع‏خياطت و دوزندگى است مى‏فهمند، ديگر هيچ چيز نمى‏فهمند. پس ازچندى بدون اجازه طبيب به قم رفت و در آنجا به يكى از حمامها رفت وداخل خزينه كثيف آن شد و به همين جهت چشم او چرك كرد و بالاخره به‏كلى كور شد. آيا اين آدم مطابق دستور اسلام عمل كرد يا بر خلاف دستوراسلام؟ البته بر خلاف دستور اسلام. اسلام مى‏گويد وقتى وضو برايت‏خطردارد بايد تيمم بكنى، اگر وضو بگيرى اصلا نمازت باطل است اگر اطبا گفته‏باشند كه روزه برايت ضرر دارد يا خوف ضرر داشته باشى، نمى‏توانى بگوئى‏مگر چطور مى‏شود كه من در اين ايام احياء روزه بگيرم! چون اگر روزه بگيرى‏اصلا روزه‏ات باطل است، بعد هم بايد قضاى آن را بگيرى. بنابراين خوددستورهاى دين آنچنان شكلهاى مختلف دارد كه انسان حيرت مى‏كند. اين، براى اينست كه مصلحتها فرق مى‏كند و همان حساب اهم و مهم است.مى‏گويد در سفر كه مى‏روى نمازت را شكسته بخوان، روزه هم نگير، قرآن‏مى‏فرمايد «فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر» هر كه مريض‏يا در سفر است نبايد روزه بگيرد، بگذارد براى روزهاى‏بعد. چرا؟ خود آيه دليلش را مى‏گويد: «يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم‏العسر» (2) خدا در تكاليفى كه براى شما معين مى‏كند، آسانى و سهولت را مى‏خواهدنه سختى. اين شريعت، شريعت‏سهله و سمحه است. ولى اغلب مردم قبول‏نمى‏كنند. در صدر اسلام كه تازه تكاليف روزه آمده بود، در ماه رمضان جنگ‏بدر پيش آمد. پيغمبر اكرم فرمود چون در حال سفر هستيد نبايد روزه بگيريد.مردم مى‏گفتند چطور مى‏شود ما در ماه رمضان روزه نگيريم؟ واقعا ناراحت‏بودند كه روزه خودشان را افطار بكنند. مرحوم آقا شيخ عبدالكريم در اين‏اواخر پير شده و مريض‏احوال بودند، ولى در ماه رمضان گاهى روزه‏مى‏گرفتند. به ايشان گفتند فتواى خود شما بر خلاف اين است، در فقه‏مى‏گوئيد اگر كسى خوف ضرر داشته باشد نبايد روزه بگيرد. اصلا خود شيخ‏و شيخه (مردپير و زن‏پير) موضوعيت دارد. خودشان از مستثناها هستند كه‏لازم نيست احتمال ضرر بدهند. اينها اگر مشقت هم برايشان باشد نبايد روزه‏بگيرند. گفتند فتواى خودم اين است ولى آن رگ عواميم نمى‏گذارد كه من‏روزه‏ام را بخورم. البته همينجور است ولى دستور اسلام غير از اين است. اينها براى اينست كه ما درك بكنيم كه دين اسلام چگونه خودش، خودش رابا احوال و اوضاع مختلف تطبيق مى‏دهد نه اينكه ما آن را تطبيق بدهيم. البته‏يك كارهائى است كه ما پيش خود مى‏خواهيم بكنيم، همانطور كه عرض‏شد مثل اينكه «حى على‏خير العمل‏» را از اذان برداريم و چيز ديگرى جايش بگذاريم يا نماز را به‏تركى بخوانيم. اينها جهالت است. يك حسابهائى است كه خود اسلام آنها رادر متن خودش گنجانده است. ما بايد متفقه باشيم، بصير باشيم، از همان‏حسابها استفاده بكنيم و بهره‏مند بشويم.

پى‏نوشتها

1- سوره توبه، آيه 122 2- سوره بقره، آيه 185