جلسه چهاردهم

«تغييرات زمان در تاريخ اسلام‏»

«و ان هذا صراطي مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله‏» (1) . در بحثى كه ديشب عنوان شد عرض كرديم براى اينكه با منطق مخالفين وايرادگيرها آشنا باشيم و بتوانيم گفته‏هاى آنان را تجزيه و تحليل كرده وجواب بدهيم خلاصه حرفهاى آنها را عرض مى‏كنيم. عرض شد كه طبقه‏اى كه‏ما آنها را جاهل مى‏ناميم يك حرفى بر سر زبانها دارند، مى‏گويند اين دنيادنياى تغيير است، دنياى حركت است، هيچ چيز در دو لحظه به يك حال‏نيست، پس هيچ چيزى در اين دنيا به معناى واقعى نمى‏تواند ثابت بماند. بعد مى‏گويند حالا كه چنين است كه هيچ چيز در دنيا قابل بقا و دوام نيست،همه چيز وجود موقت و محدود و ناپايدار دارد پس چطور دين اسلام‏مى‏تواند براى هميشه باقى بماند؟ عرض كردم جواب اين مطلب با اين بيان‏كه رنگ فلسفى به آن مى‏دهند، اينست: اينكه هر چيز در دنيا تغييرپذير وكهنه‏شدنى است به معناى اينست كه‏هر امر مادى اينطور است، هر جسمى از اجسام عالم اينطور است ولى‏صحبت ما در اجسام نيست. اگر كسى درباره يك انسان مدعى ابديت‏شخصى بشود جاى اين حرف هست، يا اگر كسى درباره قرآن مكتوب روى‏كاغذ چنين حرفى بزند، درست است ولى صحبت، نه درباره شخص است‏و نه درباره كاغذ و مركب. صحبت درباره قانون است، درباره يك سلسله‏حقايق است. اينكه مواد عالم كهنه مى‏شوند چه ربطى به حقايق عالم داردمثلا اينكه مى‏گوئيم: راستى موجب رضاى خداست، يا: براى انسان‏استقامت صفت‏خوبى است، قانونى براى زندگى بشر است. اين تغييرپذيرنيست. ولى گفتيم يك مطلب ديگر هست و آن راجع به حاجتهاى زندگى‏است كه حاجتها تغيير مى‏كند و چون حاجتها تغيير مى‏كند پس قوانين كه برمبناى احتياجات است بايد تغيير بكند. احتمالا ديشب عرض شد كه‏حاجتهاى اصلى بشر تغيير نمى‏كند و حاجتهاى فرعى است كه تغيير مى‏كند.وعده دادم كه امشب در اطراف اين موضوع بحث كنم ولى چون امشب شب‏ولادت حضرت مجتبى (ع)است [فقط] قسمتى از آن را عرض مى‏كنم كه‏هم مناسبت امشب رعايت‏شده باشد و هم از مطلب جدا نشده باشيم. ازخصوصيات دين مقدس اسلام اينست كه هميشه روى حاجتهاى ثابت‏انسان مهر ثابت زده است اما حاجتهاى متغير انسان را تابع حاجتهاى ثابت‏قرار داده است، و اين به عقيده شخص من اعجازى است كه در ساختمان‏اين دين به كار رفته است. با مثالهائى اين مطلب را روشن مى‏كنم ولى قبل ازاين، يك مقدمه كوتاه عرض مى‏كنم و آن اينكه ما شيعيان از نعمتهائى برخوردارهستيم كه اهل تسنن نيستند. آنها قرآن دارند ما هم داريم، سنت پيغمبردارند ما هم داريم، ولى آنها از قرآن و سنت پيغمبر ديگر تجاوز نمى‏كننديعنى منابع و سرچشمه‏اى كه مى‏خواهند دين را از آن منبع بردارند جز اين‏دو تا نيست. پيغمبر (ص) بعد از بعثت چند سال زندگى كرد؟ بيست و سه‏سال. از اين بيست و سه سال سيزده سال در مكه و ده سال در مدينه بودند.تمام مدتى كه حضرت زنده بود و گفتار و رفتار و تقرير آن حضرت سندمحسوب مى‏شود بيست و سه سال بيشتر نيست‏يعنى از نظر زمان كه در اين‏شبها مورد بحث ماست زمانى كه پيغمبر در آن زمان بود مجموعا بيست وسه سال است البته در اين 23 سال، زمان تغييراتى كرد. موقعى كه در مكه‏بود اوضاع و شرايط طورى بود، و موقعى كه در مدينه بود اوضاع طور ديگربود. در مكه قبل از آنكه ابوطالب و خديجه از دنيا بروند يك اوضاع وشرايطى بود و بعد از رحلت آنها اوضاع ديگرى پيدا شد. سه سال اول بعثت‏اوضاع و شرايطى بود و بعد از آنكه آيه آمد:«فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين‏» (2) اوضاع ديگرى پيدا شد و حضرت طرز كارش عوض شد. اهل تسنن كه طبقه‏بنديهائى راجع به زمان پيغمبر اكرم كرده‏اند، مثلا مى‏گويند از سال اول بعثت‏تا اسلام عمر. آنها اسلام عمر را آن... (3) كه اوضاع اسلام عوض شد. البته‏اسلام حمزه را هم قبول دارند روى حساب اين كه مسلمين قبل از اسلام‏حمزه در يك وضع سخت‏ترى بودند، با اسلام حمزه پشت مسلمين محكمتر شدو قهرا در طرز كار آنها تغييراتى پيدا شد. همچنين دوران مدينه را به قبل از «بدر»،و بعد از «بدر»، قبل از فتح مكه و بعد از فتح مكه تقسيم مى‏كنند درتمام اين 23 سال چهار پنج وضع براى زمان پيش آمد و در هر يك از آنهاوضع مسلمين فرق مى‏كرد. ولى تمام اين زمان 23 سال بود. اما دوره‏عصمت براى ما شيعيان منحصر به 23 سال نيست. براى ما دوره عصمت‏273 سال است زيرا بيست و سه سال زمان پيغمبر را كه آنها دارند ما هم‏داريم، دويست و پنجاه سال يعنى از سال دهم هجرى تا سال دويست وشصت كه سال وفات امام عسكرى است، ما علاوه داريم. دويست و پنجاه‏سال دوره عصمت‏يعنى دوره امام معصوم ظاهر داريم كه سيره‏اش براى ماحجت است. آنها فقط بيست و سه سال دارند كه سيره پيغمبر برايشان‏حجت است. عرض شد در بيست و سه سال پيغمبر اوضاع زمان چهار پنج‏رنگ گرفت. قهرا در اين دويست و پنجاه سال، اوضاع بيش از اين تغيير كرد.و لهذا اين امر، مشكل اقتضاى زمان را براى ما شيعيان حل كرده است. شماگاهى ممكن است به اين مساله برخورد بكنيد كه در بعضى از امور سيرت‏پيغمبر يا سيرت يكى از ائمه متفاوت است با سيرت و روش على بن ابى‏طالب يا يكى ديگر از ائمه. مى‏بينيد امام حسن صلح مى‏كند، امام حسين‏مى‏جنگد. مى‏بينيد على بن ابى طالب لباسش از دو جامه ساده تشكيل شده‏است در صورتى كه حضرت زين العابدين لباس خز مى‏پوشد. (ايشان براى‏خودشان هر سال لباس خز نو تهيه مى‏كرد). ولى در سيرت پيغمبر اين دو امرمختلف پيدا نشده است. در «كافى‏» است كه سفيان ثورى يك‏روز بر امام صادق وارد مى‏شود. حضرت جامه سفيد بسيار لطيفى مانندپوست نازك تخم‏مرغ پوشيده بود. تا چشمش به آن لباس افتاد به حضرت‏اعتراض كرد كه شما چرا بايد يك همچو لباسى بپوشيد؟! حضرت فرمودمگر چه عيبى دارد؟ سفيان گفت‏شما مگر بايد از اهل دنيا باشيد؟ حضرت‏فرمود اساسا تمام نعمتهاى دنيا مال صالحين است نه مال فاسقين سفيان‏يك وقت هست كه بيمارى و روى غرض حرف مى‏زنى و يك وقت هست كه‏اشتباه كرده‏اى. اگر اشتباه كرده‏اى بايد برايت توضيح بدهم. سفيان برخاست‏رفت. بعد عده‏اى از مقدسها و همفكرها آمدند به حضرت عرض كردندرفيق ما سفيان نتوانست جواب ترا بدهد ولى ما آمده‏ايم با شما مباحثه‏بكنيم. ما آن حرفى را كه زدى قبول نداريم. امام فرمود بسيار خوب، اگر بناشد با هم مباحثه كنيم چه اصلى را بايد ثابت قرار بدهيم؟ گفتند قرآن.حضرت فرمود هيچ چيز بهتر از قرآن نيست اما به شرط اينكه آن را بفهميد.بعد حضرت فرمود من مى‏دانم عمده حرفى كه در دل داريد مساله سيره‏پيغمبر و صحابه است. چيزى كه در ذهن شما هست اينست كه پيغمبر (ص)و على (ع) از اين لباسها نمى‏پوشيدند، تو چرا مى‏پوشى؟ فرمود شما اين‏را نمى‏دانيد كه اين مساله مربوط به اسلام نبوده است، مربوط به زمان است‏اگر پيغمبر در زمان من بود مثل من لباس مى‏پوشيد، اگر من هم در زمان‏پيغمبر بودم، مثل او لباس مى‏پوشيدم. در اين مورد آنچه در اسلام اصالت‏دارد مواسات است‏يعنى مسلمانان بايد احساس همدردى بكنند، مسلمان‏بايد حقوق واجب مالش را بدهد. اين هم باز يك امر ثابت است و در تمام زمانهاهست.مسلمانان بايد اعمتمادش به خدا باشد نه به پول. اين، همان معناى واقعى‏زهد است. بعد فرمود: و اما اينكه انسان نوع لباسش را چگونه بايد انتخاب‏بكند، اين ديگر مساله زمان است. در زمان پيغمبر وضع عمومى مردم بسيارسخت و ناگوار بود. در جنگ تبوك سپاه اسلام را جيش العسرة يعنى سپاه‏سختى ناميده بودند براى اينكه اين لشكر سى هزار نفرى به قدرى بى آذوقه‏بودند كه دلشان ضعف مى‏رفت و براى اينكه اين ضعف را بر طرف بكنند هرسه چهار نفرى با يك خرما خودشان را سير مى‏كردند. در جنگ بدر مسلمين‏سيصد و سيزده نفر بودند در صورتى كه شمشيرهايشان از سى چهل عددتجاوز نمى‏كرد و فقط سه يا چهار اسب داشتند در حالى كه عدد دشمن ميان‏نهصد و هزار بود و هر روز چندين شتر براى خوراكشان مى‏كشتند. اهل صفه‏به قدرى فقير بودند كه ساترى براى نماز خواندن نداشتند مگر يك عدد، و باهمان يك عدد به ترتيب نمازشان را مى‏خواندند. وقتى حضرت رسول به‏خانه فاطمه مى‏آيد و مى‏بيند پرده‏اى آويخته است فورا برمى‏گردد. حضرت‏زهرا حس كرده فورا پرده را مى‏كند و آن دستبند نقره را كه در دست داشت ازدست درمى‏آورد و خدمت‏حضرت مى‏برد كه آن را به فقرا انفاق بكند. اين،اصل مواسات است. در آن زمان مواسات ايجاب كرده كه حتى يك پرده هم‏در خانه شخص پيدا نشود. اما اكنون در عصر ما عصرى كه بزرگترين‏امپراطورى دنيا تشكيل شده است. زندگى مردم عوض شده است ولى بازمن بايد از حد معتدل خارج نشوم. لباسى كه من مى‏پوشم لباس‏معتدل امروز است. يعنى در اسلام پارچه اصالت ندارد كه حتما بايد يك نوع‏لباس بپوشند، بلكه اسلام اصولى دارد كه طبق آن بايد لباس بپوشند. آن‏اصول، ثابت است، اصولى است كه وظيفه انسان را به حسب زمان تغييرمى‏دهد. اگر چيزى در نظر اسلام اصالت داشته باشد، ديگر تغييرپذير نيست‏اما چيزى كه اسلام روى آن مهر نزده است، به عنوان لباس است، شكل‏اجرايى براى چيزى است كه مهر به آن زده است. پس اينجا زمان تكليف راعوض مى‏كند. اگر اينجور نبود، اگر اين مسائل جزئى اصالت داشت محال‏ممتنع بود كه على بن ابى طالب يك جور عمل بكند و يكى از ائمه جورديگر. عبادت خدا اصالت دارد، خوف خدا اصالت دارد مواسات ورسيدگى به فقرا اصالت دارد. همان كارى را كه على بن ابى طالب كرده‏حضرت سجاد هم كرده. على بن ابى طالب از شب تا صبح مشغول مى‏شودبه عبادت، بعضى از شبها هزار ركعت نماز خوانده است‏حضرت سجاد هم‏همينطور. حضرت امير شبانه به سرپرستى فقرا رفته است و حضرت سجادهم رفته است، امام رضا هم رفته است، همه از فقرا دلجوئى كرده‏اند. امااينكه خود شخص چگونه لباس بپوشد، اين ديگر مربوط به زمان است. مردى است به نام «معتب‏» كه در خانه حضرت صادق (ع) سمت‏خوانسالارى داشته است. مى‏گويد شبى در دل شب ديدم شخصى از خانه‏خارج شد، خوب دقت كردم ديدم خود حضرت است و چون اجازه‏نداشتم، خودم را معرفى نكردم اما در عين حال گفتم سياهى امام را تعقيب‏بكنم نكند دشمن به ايشان‏صدمه بزند. همينطور تعقيب مى‏كردم، يك وقت ديدم بارى كه به پشت‏داشت، از شانه ايشان افتاد. حضرت در اينجا ذكرى گفت. من جلو رفتم وسلام كردم. فرمود اينجا چه مى‏كنى؟ گفتم چون ديدم از خانه خارج شديدنخواستم شما را تنها بگذارم. بعد آن آذوقه را جمع كردم و در ميان انبان‏گذاشتم. گفتم آقا بگذاريد من به دوش بگيرم. فرمود آيا در قيامت تومى‏توانى بار مرا به دوش بكشى؟ حركت كرديم تا رسيديم به ظل بنى ساعده‏كه معلوم بود مسكن فقرا است. ديدم يواشكى حضرت آن نانها را ميان آنان‏تقسيم كرد. من عرض كردم آيا اينها شيعه هستند؟ فرمود نه. گفتم با وجوداينكه شيعه نيستند شما به اينها رسيدگى مى‏كنيد؟ فرمود اگر شيعه مى‏بودندنمك هم برايشان مى‏آوردم. اين ديگر زمان امام صادق و زمان حضرت اميرندارد. اين، مواسات است و در همه زمانها يكجور است. چرا امام حسن‏صلح كرد يا چرا امام حسين صلح نكرد؟ اصلا چرا ما درباره اين دو امام‏بگوئيم، قدرى جلوتر برويم. چرا على بن ابى طالب در زمان خلافت ابوبكرقيام نكرد؟ چرا در زمان خلافت عمر قيام نكرد؟ چرا در زمان خلافت عثمان‏قيام نكرد ولى بعد از عثمان كه آمدند با او بيعت كردند محكم ايستاد، درصورتى كه از نظر على بن ابى طالب همان طورى كه ابوبكر غاصب بودمعاويه هم غاصب بود. براى اينكه آنچه كه در نظر اسلام اصالت دارد مطلب‏ديگرى است و آن اينست كه آن اقدامى كه حفظ حوزه اسلام با او بشود، برهر اقدام ديگر مقدم است. آيا اينكه اسلام مى‏گويد على بن ابى طالب خليفه‏باشد، براى اينست كه‏اسلام تضعيف بشود يا براى اينست كه اسلام تقويت بشود؟ البته خليفه‏باشد كه اسلام تقويت بشود. حالا اگر مردم و صحابه پيغمبر به حرف پيغمبرگوش مى‏كردند و با على (ع) بيعت مى‏كردند و على در يك همچو شرايطى‏خليفه مى‏شد، منظور پيغمبر حاصل بود يعنى تصدى خلافت‏سبب تقويت‏اسلام بود. ولى پيغمبر حضرت على را براى خلافت نامزد كرده است،يكدفعه بعد از پيغمبر جريان ديگرى به وجود مى‏آيد، پيرمردها و اكابراصحاب پيغمبر به فكر مى‏افتتد كه از اين قضيه استفاده بكنند. در همان حال‏مردمى تازه مسلمان هستند كه هنوز اسلام در دل آنها نفوذ نكرده است، تازه‏شهرت اسلام به دنياى خارج عرب كشيده شده است. حالا مصلحت اسلام‏ايجاب مى‏كند كه يك آرامش كاملى برقرار باشد. اولا بايد غائله مرتدهاخوابانده شود. ثانيا آنها كه از دور مى‏آيند كه اين حسابها سرشان نمى‏شود. ازنظر آنها على بن ابى طالب و ابوبكر على السويه هستند. مصلحت اسلام‏اينطور ايجاب مى‏كند كه حالا كه اينها عمل ناشايستى مرتكب شده‏اند، آن‏كسى كه در اينجا ذى‏حق است دندان روى جگر بگذارد البته نه به خاطر جان‏خودش بلكه به خاطر مصلحت اسلام. مصلحت اسلام اينطور ايجاب‏مى‏كند كه على (ع) دندان روى جگر بگذارد و در صف مامومين ابوبكر هم‏شركت بكند و با عمر نيز همينطور رفتار كند و به سؤالات و اشكالات مردم‏جواب بدهد. چيزى كه از نظر على اصالت دارد حيثيت و آبروى اسلام‏است. در اينجا دندان روى جگر گذاشتن، بهتر آبروى اسلام را حفظ مى‏كنديا لااقل كمتر آبروى اسلام را مى‏برد. اما قضيه مى‏گذرد، اوضاع زمان تغيير مى‏كند، اسلام جهانگير مى‏شود زمان‏معاويه پيش مى‏آيد معاويه حيثيت عمر و ابوبكر را ندارد. او كسى است كه‏خودش و پدرش سالها عليه اسلام جنگيده‏اند. حسابها عوض شده است. دراينجا على با معاويه مى‏جنگد. زمان امام حسن پيش مى‏آيد. در اين زمان دراثر جريانهاى زيادى كه در زمان اميرالمؤمنين پيش آمد و از همه بالاتر آن‏حالت‏سست عنصرى‏اى كه اصحاب امام حسن به خرج دادند، اگر امام‏حسن مقاومت مى‏كرد، كشته مى‏شد ولى نه كشته شدن شرافتمندانه وافتخارآميز آنگونه كه حسين بن على كشته شد. حسين بن على با هفتاد و دونفر كشته شد، يك شهادت آبرومندانه و در يك وضع و شرايط خاص كه‏هزار و سيصد سال دارد اسلام را آبيارى مى‏كند. در زمان امام حسن يك‏حالت رخوت و سستى و خستگى در شيعيان پيدا شده بود كه اگر اين كار (مقاومت در مقابل معاويه) ادامه پيدا مى‏كرد، يك وقت‏خبردار مى‏شدند كه‏حضرت را دست بسته تحويل معاويه داده‏اند. هنوز صابون معاويه و بنى‏اميه درست به جامه مردم نخورده بود. بيست‏سال معاويه حكومت كرد،مغيرة بن شعبه و زياد بن ابيه كه به جان مردم افتادند آن وقت مردم فهميدندكه اشتباه كردند كه در زمان حضرت على دعوت او را لبيك نگفتند، اشتباه‏كردند كه امام حسن را تحويل معاويه دادند. لهذا بعدها (بعد از حادثه كربلا)عده‏اى پيدا شدند و توابين را به وجود آوردند كه همانها بودند كه دور مختاررا گرفتند. اين امر يعنى آگاه‏شدن مردم از ماهيت‏حكومت اموى، ازعواملى بود كه شرايط را براى قيام امام حسين (ع) مساعد مى‏كرد. گذشته ازاين، وضع يزيد با وضع معاويه فرق مى‏كرد معاويه در لباس نفاق كار مى‏كرد،يزيد در لباس كفر. معاويه لااقل روى كارهايش سرپوش مى‏گذاشت، علناشراب نمى‏خورد، علنا سگ‏بازى نمى‏كرد، صورت ظاهر را حفظ مى‏كرد، ولى يزيد جوانى بود ديوانه و پرده‏در كه حساب موقعيت‏خودش را نمى‏كردكه هر چه هست بالاخره مردم او را خليفه پيغمبر مى‏دانند. اينقدر شراب‏مى‏خورد تا مست مى‏شد و در حضور جمعيت به پيغمبر ناسزا مى‏گفت.واقعا اگر قضاياى كربلا نبود و امام حسين قيام نمى‏كرد و سبب نمى‏شد كه‏يزيد از بين برود و او همان بيست‏سالى را كه معاويه خليفه بود خلافت‏مى‏كرد، اصلا حوزه اسلام منقرض مى‏شد. پس شرايط زمان خيلى فرق‏مى‏كند. بنابر اين امام حسن همان برنامه را اجرا كرد كه امام حسين اجرا كرد وامام حسين همان برنامه را اجرا كرد كه امام حسن اجرا كرد، فقط شكل‏كارشان با هم فرق داشت، ولى روح هر دو يكى بود. اين بود دو مثالى كه‏خواستم در اين زمينه عرض كرده باشم.

پى‏نوشتها

1- سوره انعام، آيه 153 2- سوره حجر، آيه 94. 3- [متن پياده شده از نوار به همين صورت است.]