«ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون» (1) . ديشب در اطراف مساله مقتضيات زمان بحث مىكرديم. كلمهمقتضيات و كلمه اقتضاى زمان را تفسير و معنى كرديم. براى اينكه آقايانمحترم كاملا توجه داشته باشند و مطلب را به ذهن خودشان بسپارندكه اگر با يكى از دو طبقه جاهل و جامد روبرو شدند با آن طبقهاى كه هرچيزى را به نام مقتضيات زمان مىخواهند بپذيرند و به ديگران بقبولانند و ياآن طبقهاى كه اساسا اين حرفها را موهوم تلقى مىكنند بتوانند درستمطلب را براى آنها بشكافند، از اين نظر باز فهرست مطلب را تكرار مىكنيم. عرض شد كه اقتضاى زمان را يكى اينطور مىشود تفسير كرد كه مقتضياتزمان يعنى پيشآمدها و پديدهها و امو رائج زمان. اگر چيزى در يك زمانپديد آمد، چون مخصوص اين زمان است و اين زمان نسبت به زمان گذشتهزمان نوى است، بايد آن را پذيرفت. پس پديدههاى هر زمان نوى را بايدپذيرفت و اين تجدداست، ترقى و پيشرفت است. عرض شد اين حرف، حرف غلطى استپديدههاى هر زمان نو دو قسم است: ممكن است ناشى از يك ترقى وپيشرفت باشد و ممكن است ناشى از يك انحراف باشد. در همه زمانها ايندو امكان براى بشر وجود دارد و به عبارت ديگر هيچ چيزى را به دليل نوبودن نمىشود پذيرفت كما اينكه هيچ چيزى را صرفا به دليل قدمت نمىشودپذيرفت و نه مىشود رد كرد. نه نوبودن دليل خوبى يا بدى است و نهقدمت دليل خوبى يا بدى است. مقياس خوبى و بدى، نو بودن و قديمىبودن نيست. اى بسا يك چيز قديمى خوب باشد و بايد آن را گرفت و اى بساچيزى كه نو است، بد باشد و بايد آن را رد كرد. تفسير ديگر از مقتضياتزمان، سليقه و ذوق و پسند مردم زمان است. مردم اين زمان فلان چيز رامىپسندند و فلان چيز ديگر را نمىپسندند. آيا اينكه انسان بايد با مقتضياتزمان هماهنگى كند يعنى بايد با پسند و سليقه مردم زمان هماهنگى كندخير، اين هم درست نيست. بسيار امكان دارد كه سليقه مردم بد باشد. چقدراتفاق افتاده است كه در جامعهاى اكثريت مردم داراى سليقه كج و معوجىبودهاند. درباره اين هم بحثشد. ولى يك تفسير ديگر از مقتضيات زمانهست كه بايد روى آن فكر كرد و به آن معنى مقتضيات زمان را بايد پذيرفتو آن به معناى حاجتهاى زمان است. انسان براى رسيدن به هدفهاى واقعىكه در هر زمان بايد داشته باشد احتياج دارد به امورى كه آن امور احتياجاتدوم بشر استيعنى يك سلسله احتياجات ثابت دارد و از اين احتياجات، احتياجات ديگرى برمىخيزد.انسان براى اين احتياجات ديگر خود، دنبال وسيله مىگردد. اين وسيلههاهميشه در تغيير و غالبا رو به تكامل است. تغييراتى كه اجتماع بشر از اين نظرپيدا مىكند، تقاضاى زمان به معناى حاجتهاى زمان را تغيير مىدهد. فرضكنيد انسان احتياج دارد كه در زمستان خودش را گرم بكند. تا وقتى كه اينفصول چهارگانه در دنيا هست اين احتياج هست، ولى امورى كه انساناستخدام مىكند براى رفع اين حاجت، فرق مىكند. يك وقت ذغال نقشاول را دارد يعنى يگانه وسيلهاى كه بشر با آن خودش را گرم مىكند ذغالاست. آن وقت ذغال خيلى قيمت پيدا مىكند. كار به جائى مىرسد كهشعرهاى معروف نسيم شمال مىگويد: آقا ذغال، ميرزا ذغال شازده ذغال،ولى آيا ذغال براى بشر اصالتى دارد و جزء حاجتهاى اوليه بشر است؟ نه،ذغال وسيلهاى است براى گرم كردن بشر. يك مرتبه در اثر تغييرات واكتشافاتى كه مىشود نفت پيدا مىشود، به طورى كه امروز ممكن استبراى بشر، از ذغال، هم ارزانتر و هم سادهتر تهيه شود. اين (نفتيا ذغال)،يك حاجت دومى است براى بشر يعنى امرى است كه انسان به آن احتياجدارد اما در مرحله دوم. گرم شدن احتياج اولى است. اين يك مثال كوچكبود. اينست كه مىگويند حاجت زمان تغيير مىكند. خيلى موارد ديگر شمامىتوانيد پيدا كنيد كه در آنها احتياجات بشر تغيير مىكند، به اين شكل كهسببى در كار مىآيد كه بهتر و كم خرجتر و آسانتر و نيرومندتر است آنمقتضيات زمانى كه هر عاقلى، هر عالمى بايد آن را بپذيرد، اينجور مقتضياتاست. اينها خلاصهاىبود از آنچه كه ديشب عرض كردم. ولى بحثى كه الان مىكردم روى اين مبنا و پايه بود كهانسان يك سلسله احتياجات ثابت و دائمى دارد و يك سلسله احتياجاتمتغير. در اينجا هستند افرادى كه مىگويند تمام احتياجات بشر متغير است،اصلا بشر احتياج ثابت ندارد يعنى هيچ چيزى در دنيا نيست كه بشر هميشهو در تمام ادوار به آن احتياج داشته باشد. مىگويند همه چيز مثل ذغالاست، در يك زمان بشر به آن احتياج دارد، در زمان ديگر احتياج ندارد وچون احتياج ندارد خواه ناخواه به حكم جبر زمان از ميان مىرود. البته اينمطلب را كه اينجا ادعا مىكنند، شامل ماديات و معنويات هر دو مىشود.آنها راجع به دين اگر بحث مىكنند حتى اينجور حاضر نيستند بحث بكنندكه آيا دين بايد باشد يا نبايد باشد. مىگويند ما اساسا به اين مساله كارنداريم. دين در يك زمان كه بشر به آن احتياج داشته است، به حكم احتياجپيدا شده و چون هيچ احتياجى براى هميشه باقى نمىماند، كمكم احتياجبشر از آن سلب مىشود. وقتى سلب شد خواه ناخواه از ميان مىرود، همانطورى كه ذغال خواه ناخواه منسوخ مىشود. اين منطق، يك حرفى است كهبه آن خيلى آب و تاب دادهاند. اين، همان منطق تودهاىها، منطقماديهاست. مىگويند هيچ احتياجى و چيزى در دنيا ثابت و باقى نيست.همه چيز در تغيير و تبديل است و امور احتياجى بشر هم در يك زمانمخصوصى پيدا شده و با تغيير زمان از بين مىرود. و اى بسا كه صدها وهزارها جوان را با همين حرفها منحرف كردهاند. ولى ما بايد اين مطلب رابشكافيم: اصل اين قانون كلى به دو شكل بيان مىشود: يكى رنگ فلسفى مىگيرد وديگرى رنگ اجتماعى، رنگ فلسفى به اين شكل كه در اين دنيا همه چيزمتغيير است، هيچ چيز باقى نيست، و رنگ اجتماعى به اين صورت كه هرچيز در اجتماع زائيده يك احتياج است و احتياجات اجتماعى بشر در تغييراست پس هر چيزى يك مدت موقت در اجتماع مىماند. اما مطلب اول كهرنگ فلسفى مىدهند و مىگويند همه چيز در تغيير است آيا راست است؟ به اين تعبير كه همه چيز در تغيير است درست نيست، ولى به اين معنى كهجهان ماديات، تركيبات مادى اين دنيا در تغيير است، صحيح است. يعنىشما در اين دنيا مادهاى پيدا نمىكنيد كه از ازل به همين شكل بوده و تا ابدهم به همين شكل باقى خواهد ماند. آيا اين كوههائى كه مىبينيد از ازل بههمين شكل بوده و تا ابد هم به همين شكل باقى خواهد بود؟ نه. آيا دريا بههمين شكل كه الان هست بوده است؟ نه. آيا به همين شكل باقى مىماند نه. حكماى اسلامى از قديم الايام اين آيه قرآن را كه مىفرمايد:«و ترى الجبال تحسبها جامدة و هي تمر مر السحاب صنع الله الذي اتقن كلشيء» (2) ناظر به تغييرى كه در همه اشياء و اجسام عالم رخ مىدهد دانستهاند، بهقرينه «صنع الله الذي اتقن كل شيء». آيه مىگويد اين كوهها را كه مىبينىخيال مىكنى يكنواخت و ثابت است و حال اينكه اينها دائما در تغيير استهمان طورى كه ابرها را مىبينى كه به يك حال باقىنمىمانند. البته كوه به عنوان مثال است، يعنى همه اشياء اينجور استحكيمى از قديم گفته است: هيچ شخصى در يك رودخانه دو بار شستشونمىكند. مقصود اين بوده است كه در يك رودخانه اگر امروز شستشو كنىفردا كه مىروى نه آن آب، آب ديروز است و نه تو كه شستشو مىكنى آن آدمديروز هستى. پس هيچ كس در يك رودخانه دو بار شستشو نمىكند. دراين كه اجسام و مواد اين عالم دائما در تغييرند هيچ بحثى نيست. جغرافيا بهما نشان مىدهد كه مثلا همين درياى خزر، الان نسبت به چهل سال پيشتغيير كرده استيعنى ساحلش مقدارى به آن سمت كشيده شده است.قرائن علمى ثابت كرده است كه بين ما و آمريكا يك راه خشكى وجود داشتهاست، تدريجا تغييراتى كه در زمين پيدا شده، سبب شده است كه ايناقيانوسهاى بزرگى كه در دنيا وجود دارد بين ما و آمريكا فاصله شوند. نهدرياها به يك حالت باقى مىمانند، نه خشكيها و نه منطقهها. واقعا تهرانكنونى با تهران 50 سال پيش از لحاظ گرما و سرما يكنواخت نيست. سرمائىكه سابقا در تهران بود، ديگر حالا نيست و اى بسا اينجا تبديل بشود به يكمنطقه گرمسير، و اى بسا يك منطقه گرمسير، تبديل بشود به يك منطقهسردسير. همه چيز در اين دنيا پير مىشود. اين ذرات كوچكى كه به نام اتمكشف كردهاند، هم تولد دارند، هم جوانى و هم پيرى. يعنى ثابتشده استكه اينها از خودشان تشعشعاتى دارند تا كمكم نابود بشوند. بعد دوبارهاتمهائى در دنيا به وجود مىآيد. هيچ جسمى در اين دنيا ثابت و پايدارندارد:نيست. ممكن است مدتش با هم فرق بكند ولى ابديت ندارد:«و ما جعلنا لبشر من قبلك الخلد ا فان مت فهم الخالدون» (3) قرآن مىگويد ما براى هيچ بشرى قبل از تو ابديت قرار نداديم هيچ بشرىالى الابد زنده نيست، بالاخره مىميرد:«كل نفس ذائقة الموت» (4) حالا [ممكن است] يك كسى بيشتر عمر بكند يك كسى كمتر، بالاخرهمىميرد. در اين آيه اگر نفس را به معناى ذات بگيريم يعنى تمام اشياء همبايد بميرند. ولى آيا اين حرف درست است كه همه چيز دائما در تغيير است؟ نه ممكن است چيزى در دنيا باشد كه متغيير به آن معنائى كه اجسام تغييرمىكنند نباشد، ثابت بماند. يكى از آنها روح بشر است. بشر جسمش پيرمىشود و رو به فنا مىرود و تغيير مىكند ولى روحش اينطور نيست. از نظرعلمى ثابتشده است كه بدن انسان مجموعهاى است از حيوانات ذرهبينىكوچك به نام سلول. سلولها بر دو قسمند: سلولهاى عصبى و سلولهاى غيرعصبى. اينكه سلولهاى غير عصبى نو و كهنه مىشوند قديميها قبولداشتهاند و امروز هم ثابت است. در مورد سلولهاى عصبى مىگويند خودسلول نمىميرد ولى پيكر آن عوض مىشود. بنابر اين اگر شما يك انسان رادر نظر بگيريد مثل اينست كه ساختمان روبناى اين مسجد را در نظر بگيريد.اگر همه جاى اين ساختمان را عوض بكنند: سقف را عوض بكنند، كفش راعوض بكنند، ديوارها را عوض بكنند، يك آدمى كه قبلا اين مسجد را ديدهاست، حالا كه مىبيند ممكن استخيال بكند كه اين همان مسجد است درصورتى كه از آن مسجدحتى يك جزء هم وجود ندارد. اما واقعا و اساسا اين مسجد، آن مسجدنيست. از نظر بدن انسان اگر فكر بكنيم، بدن هر انسانى قطعا در مدت عمرچند بار عوض مىشود يعنى ما از نظر بدن خودمان مثل همين مسجدىهستيم كه دو سه بار آن را از بين برده و از بيخ و بن تعمير كرده باشند. اما درعين اينكه پيكر ما در طول عمرمان چندين بار عوض شده است، يكحقيقت هست و آن اينكه ما عوض نشدهايم. «من» يعنى شخصيتخودانسانى، عوض نشده است. شخصيت همان شخصيت است. اين براىاينست كه در اين پيكر و در اين اندام يك حقيقت ثابت بوده و هست وشخصيت ما را آن حقيقت ثابت تشكيل مىدهد و اين متغيرات حكم لباسرا دارد. بوعلى سينا شاگردى دارد به نام بهمنيار كه اصلا گويا اهل شمال بودهو در اوايل زردشتى بوده است و در اواخر اسلام آورده و از افاضل شاگردانبوعلى سينا است. او در يكى از سخنانش بحثى داشته راجع به زمان.مىگفت زمان، مشخص هر شىء استيعنى زمان جزء ذات هر چيزى استو چون زمان تغيير مىكند پس هر چيزى تغيير مىكند. بوعلى مىگفت نه،«هر چيزى» درست نيست. مىگفت نه، حتما اينجور است بوعلى قبول كرد.بعد بهمنيار سؤالى كرد. بوعلى جواب نداد. پرسيد چرا جواب نمىدهى؟ گفت از همان كسى كه سؤال كردى جوابت را بگير. گفت من از تو سؤال كردم.گفت به عقيده تو، تو در يك آن از كسى سؤال كردى كه در آن بعد او ديگروجود ندارد چون او با زمان تغيير كرده و رفته است و آن كسى كه سؤال كردههم وجود ندارد. پس تو از كىجواب مىخواهى؟ بنا بر اين قبول كن كه شخصيت انسان يك اصل وحقيقت ثابت است. شخصيت تو واحد است كه شاگرد من است. ما اكنوندرباره روح بحث نمىكنيم. اين مطلب فقط از اين جهت عرض شد كه معلومشود آن اصل فلسفى كه مىگويند همه چيز در تغيير است و هيچ چيز ثابتنيست، يك مورد نقضش روح است. مطلب ديگر اين كه «همه چيز در تغييراست» يك مطلب است، «قانونها در تغيير است» مطلب ديگر قانون يعنىآن اصل و ناموسى كه تغيير اشياء بر اساس آن است. مىگوئيم هيچ شكلى دردنيا باقى نمىماند اما آيا قانونى كه براى يك شكل وجود دارد هم تغييرمىكند؟ نه، خود قانون ثابت است. مثلا داروين معتقد بود كه براى جاندارهايك سلسله قوانين كشف كرده است. ما مىپرسيم داروين كه مىگويد اينجاندارها در تغيير و تكاملاند آيا قوانين خود داروين هم در تكاملند؟ يعنىآيا همانطور كه يك بچه كوچك است، بزرگ مىشود يا به قول خود داروينانواع، تغيير نوعيت مىدهند، تدريجا نوعى، نوعى ديگر مىشود، قوانينعلمى داروين هم تغيير مىكند؟ خير، آن قوانين، يك قوانين ثابت جهانىاست كه از اولى كه دنيا بوده است تا آخر، اين قوانين بر دنيا حكومت مىكند. همچنين قانون جاذبه عمومى خودش يك قانون ثابت است. اگر ما بگوئيمپيغمبر اسلام يعنى شخص پيغمبر با همان بدن ابديت دارد ممكن استكسى بگويد طبق قانون فلسفى هيچ شيئى ثابت نمىماند، پس شخصپيغمبر خلود ندارد. بحث كهروى شخص نيست. بحث روى قانون است. قرآن قانون است. اگر كسىبگويد كاغذهايى كه خطوط و آيات قرآن روى آن نوشته شده است كهنهنمىشود، ما مىگوئيم نه، كاغذ جسم است و كهنه مىشود ولى قرآن حقايقرا بيان مىكند، قوانين را بيان مىكند و اين ديگر كهنگىپذير نيست. قانون كهجسم نيست. جسم كهنه و فانى مىشود ولى قانون اگر حقيقت باشد يعنىمطابق با واقع باشد هميشه باقى است و اگر مطابق با واقع نباشد از اول همدرست نبوده است. به هر حال مانعى ندارد كه بشر يك سلسله قوانين داشتهباشد كه اينها براى هميشه ثابت و باقى بماند. پس كهنهشدن اجسام را ما همقبول داريم. قرآن مىگويد:«كل من عليها فان» (5) و يا:«اذا الشمس كورت و اذا النجوم انكدرت» (6) روزى كه خورشيد پير مىشود، روزى كه ستارگان پير مىشوند. دريا ديگر بهشكل دريا نيست. آرى، قرآن هم مىگويد هيچ جسمى از اجسام اين عالمابديت ندارد ولى بحث ما درباره اجسام نيست. بحث ما درباره قانون است.حرف ما اينست كه بشر يك سلسله قوانين آسمانى دارد كه اين قوانين براىهميشه باقى است. چه اشتباه بزرگى است كه يك چيزهائى را خيال مىكنندبديش به واسطه كهنگى است. مثلا مىگويند فئوداليسم ديگر كهنه شدهاست، اينكه فئوداليسم و فئودال يعنى آدمى كه به زور قلدرى سرزمينزيادى را تصاحب كرده و عدهاى را هم به زور به كار گماشته است كه آنها كاربكنند و او بخوردبد است چون ديگر كهنه شده است. مثل اينكه روز اول خوب بوده، نو بوده،عيبش فقط كهنگيش است. خيال مىكنند مثل اتومبيل است كه سيستم نوشخوب است و بعد كه كهنه شد ديگر بد مىشود. اصلا من از اين تعبير حيرتمىكنم كه آقا ديگر فئوداليسم كهنه شده است. مگر روزى كه نو بود خوببود؟ اينها كه نو و كهنه ندارد، روز اولش هم مثل امروز بد بوده امروز هم مثلديروزش بد است. كهنه شده يعنى چه؟! به همين دليل هر سنت قديمى رابد مىدانند. مىگويند «مگر انسان يك لباس را چقدر مىپوشد؟!» مگر همهچيز حكم كفش و لباس را دارد؟! پس اين پنبه را از گوش اينها بيرون بياوريد.اين اصل فلسفى، در مورد قوانين و اصول صادق نيست، راجع به اشياء واجسام است. از اينكه بگذريم مطلب به يك شكل ديگر بيان مىشود كه اولعرض كردم و امشب نمىرسم پيرامون آن بحث كنم و آن، مساله احتياجاتاست. اشارهاى مىكنم و رد مىشوم عرض كرديم كه بشر يك سلسلهاحتياجات ثابت دارد و يك سلسله احتياجات متغير. آنها براى اينكهبفهمانند تمام احتياجات متغير است اين را بر يك پايه و اصل موهومىگذاشتهاند كه حتى امروز خود كمونيستهاى دنيا ديگر زير بار اين حرفنمىروند و آن اينكه آمدهاند هر چيزى كه در اجتماع هست مثلا علم، هنر،صنعت، قضاوت، دين و مذهب اخلاق، معلومات، سياست، حقوقخانوادگى، تمام اينها را به منزله شاخه درخت گرفتهاند و براى همه آنها يكريشه فرض كردهاند كه اتفاقا آن ريشه تغيير كند و چون ريشه تغيير مىكند، [نتيجه گرفتهاند كه پس] همه چيز تغييرمىكند. اينها ريشه همه چيز را امور اقتصادى دانستهاند يعنى بشر هر چيزىرا كه خواسته است، براى منافع اقتصادى خودش خواسته است. و در اموراقتصادى ابزار توليد تغيير مىكند. عوض شدن ابزار توليد، اخلاق و وجدانعالى را عوض مىكند چون همه اينها محصول ابزار توليد است. ريشه اينحرف اين است. ولى امروز ثابتشده كه اين اصل بزرگترين اشتباه و بسيارغلط است. چون خلاصه حرفشان اين است كه تمام فعاليتهائى كه بشرمىكند براى شكمش مىباشد. من در ذهنم هميشه اين فكر پيدا مىشود كهاين فرنگيها كه اين همه دم از انسانيت مىزنند، اعلاميه حقوق بشر براى ماتدوين مىكنند، از حيثيت انسانى زن و مرد دم مىزنند، اول به ما بگوينداينها بشر را چگونه تعبير مىكنند؟ اگر ما اين حرفها را بزنيم درست استچون ما به:«اني جاعل في الارض خليفة» (7) معتقديم، ما انسان را خليفة الله تعبير و تفسير مىكنيم، ما«و لقد كرمنا بني آدم» (8) داريم. تو كه عقيدهات درباره انسان اين است كه انسان همه چيز را به خاطرشكمش مىخواهد، تو كه ريشه [ فعاليت ] انسان را حاجتهاى شكمى اومىدانى، پس انسانيت چيست؟ تو كه مىگوئى هنر مولود حاجتهاى شكماست، علم، اخلاق، معنويت، مذهب و عبادت، مولود حاجتهاى شكماست، پس آن مقام انسانيت كجاست؟ پس انسان چه فرقى با حيوان دارد نه،انسان اگر شكم دارد مغز هم دارد، دل هم دارد. خيلى از كارها را انسانمىكند نه به خاطر شكمبلكه به خاطر اين كه عقل و مغزش اينجور حكم مىكند. خيلى از كارها را بشرعليرغم منافع اقتصادى خودش انجام مىدهد چون دين دارد البته مامىگوئيم اقتصاد عامل نيست، اقتصاد يكى از عوامل است اما انسانعاملهاى زيادى دارد كه به حكم آن عوامل فعاليت مىكند. ما مىگوئيمعبادت و پرستش خدا خودش يك چراغى است در دل انسان. حس گذشتاز منافع اقتصادى يك حس عالى است. علمائى بودهاند كه پا روى منافعاقتصادى گذاشته كه به علم برسند. مدتها بعد از آنكه بوعلى سينا زندانى وسپس آزاد شد، پادشاه فهميد كه براى او سعايت كردهاند، او را احضار كرد.اصلا از مخفيگاه بيرون نيامد و به شاگردانش سپرد كه بروز ندهيد، الان درهمين مخفيگاهكارى كه مىكنيم به مراتب بهتر از وزارت و رياست و پول ومقام است. غلامانى داشت، مرتب اصرار مىكردند بيا بيرون و او حاضرنمىشد. بالاخره همانها محرمانه خبر دادند و آمدند او را بردند. بشرمىتواند از منافع اقتصادى خودش صرف نظر كند اين كه مىگويند همهاحتياجات بشر در تغيير است چون تمام احتياجات بستگى به يك احتياجدارد، تمام اين حرف، دروغ و خطا است
1- سوره انفال، آيه 22 2- سوره نمل، آيه 88 3 و 4 سوره انبياء، آيات 34 و 35 5- سوره الرحمن، آيه 26. 6- سوره شمس، آيات 12 7- سوره بقره، آيه 30. 8- سوره اسراء، آيه70