«انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا» (1) . بحثهائى كه در اين چند شب كرديم مربوط به تاريخ فكرى مسلمين بودعرض كرديم يك جريانهاى فكرى در دنياى اسلام پيش آمده است كه بايدنامشان را افراط يا جهالت گذاشت، جريانهائى كه يك نوع افراط كارىها ودخل و تصرفهاى بيجا در امور دينى بوده است. مثالهايى براى اينموضوع عرض كرديم و عرض شد كه متقابلا جريانهاى فكرى ديگرى دردنياى اسلام پيش آمده است كه تفريط و كندروى و جمود بوده است. براىاين هم مثالهائى عرض كرديم ولى همه مربوط به گذشته بود و اين بحثهاىراجع به گذشته مقدمهاى بود براى اينكه وظيفه خودمان را در زمان حاضر بهدست آوريم. و يادمان نرود كه اصل اين بحث مساله انطباق با مقتضياتزمان بود و چون در اين مساله، دو نحو و دو گونه مىتوان فكر كرد يكى افراطو تندروى و جهالت، وديگر جمود و تقشر، مسلمان بايد به تعليم قرآن معتقد باشد و جريانمعتدلى را طى كند. ما امروز بايد وظيفه خودمان را در ميان جمودها وجهالتها به دست آوريم. يعنى از جهت اينكه مسلمان هستيم، از نظرمقتضيات زمان، نه بايد جاهل و مفرط و تندرو باشيم و نه بايد جامد و متقشرباشيم. حالا وقت آنست كه ما يك مقياسى به دست بدهيم. اينطور كهفائدهاى ندارد، به طور كلى مطلب را گفتيم كه نه بايد مفرط بود و نه مفرط، نهبايد تندرو بود و نه كندرو، بايد معتدل بود. اصلا مقياس چيست؟ ما با چهمقياسى بايد بفهميم كه آيا از طبقه معتدل و امت وسط هستيم كه قرآن گفتهاستيا از آن طبقه انحرافى جاهل [يا جامد]؟ معناى مقتضيات زمانچيست؟ اول لغت را معنى مىكنيم. معناى اين لغت اينست كه زمان كهدائما در حال گذشتن و آمدن است، در هر قطعهاى يك اقتضائى دارد، در هرلحظهاى، در هر وقتى و در هر قرنى، در هر چند سالى يك تقاضائى دارد. بهعبارت ديگر (به جاى كلمه اقتضا اگر كلمه تقاضا بگذاريم بهتر فهميده شود):زمان تقاضاهاى مختلف دارد يعنى الان كه ما در نيمه دوم قرن چهاردهمهجرى و نيمه دوم قرن بيستم ميلادى هستيم، اين نيمه دوم اين قرنتقاضائى دارد كه در نيمه اول نبود، در قرن پيش هم نبود. معناى اينكه تقاضادارد چيست؟ يك وقت هست ما تقاضاى قرن را اينجور تفسير مىكنيم كهدر اين قرن يك چيزهائى آمده است (اصلا تقاضا يعنى به وجود آمدن)پس اين قرن اينجور تقاضا دارد. هر چه كه در يك زمان به وجود آمد، همينبه وجود آمدن معنايش تقاضا است. تبعيت كردن از مقتضاى زمانو از تقاضاى زمان يعنى در اين زمان يك پديدههائى پيدا شده است و چوناين پديدهها پيدا شده است، پس اين قرن تقاضا دارد، بنابر اين بايد خود رابا اين تقاضا يعنى با پديدههائى كه در زمان پيدا شده تطبيق داد، آنها راپذيرفت. اين يك جور تفسير است. حالا عرض مىكنم كه اين حرف يعنىچه؟ يك تفسير ديگر براى تقاضاى زمان يا اقتضاى زمان، تقاضاى مردمزمان استيعنى پسند مردم، ذوق و سليقه مردم، به اين معنى كه ذوق و سليقهو پسند مردم در زمانهاى مختلف اختلاف پيدا مىكند. (در اين بحثى نيست.)هر زمانى يك ذوق و يك پسند حكمفرماست. مثلا در مدهاى كفش و لباسمىبينيد در هر زمانى يكجور كفش ميان مردم مد است، يك نوع دوختلباس مد استيعنى مردم آنطور مىپسندند. يك نوع پارچه مد مىشودپسندههاى مردم عوض مىشود. معناى اينكه انسان بايد با مقتضاى زمانهماهنگى بكند، اينست كه ببيند پسند اكثريت مردم چيست ذوق عمومىچيست و از پسند عموم پيروى بكند. اين همان جملهاى است كه از قديمگفتهاند: «خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعتشو» اكثريت هر رنگ راپذيرفتند، تو هم از اجماع پيروى كن همان رنگ را بپذير. اگر معناى مقتضاىزمان هر يك از اين دو تفسير باشد، غلط است كه انسان تابع مقتضاى زمانشباشد. اگر معناى اول باشد، يعنى در هر زمانى هر چه كه پيدا شد چون پديدهقرن است، بايد تابع آن باشيم. اينجا سؤالى پيش مىآيد: آيا هر چه در قرنجديد پيش مىآيد خوب است و در جهت صلاح و سعادتبشريت است؟ يعنى آيا بشريت اينجور ساخته شده كه هر چيز نوى كه پيدامىشود، آن چيز حتما در جهت صلاح و پيشرفت اوست؟ آيا جامعهانحراف پيدا نمىكند و امكان ندارد يك چيز تازه در قرن پديد بيايد كهانحراف و در جهتسقوط باشد؟ بلكه امكان دارد، پديدههاى هر زمانىممكن است در جهت صلاح بشريت باشد و ممكن است در جهت فسادباشد. دليلش اينست كه ما مصلح داريم، به قول اينها مرتجع داريم مصلحعليه زمان قيام مىكند، مرتجع هم عليه زمان قيام مىكند با اين تفاوت كهمرتجع به كسى مىگويند كه عليه پيشرفت زمان قيام مىكند و مصلح به كسىمىگويند كه عليه فساد و انحراف زمان قيام مىكند. هر دو عليه زمانخودشان قيام مىكنند. ما سيدجمال الدين اسدآبادى را مصلح مىشماريمو همه دنيا او را مصلح مىشمارند. او عليه اوضاع زمان خودش قيام كرده بوديعنى با آنچه كه در زمان خودش وجود داشت هماهنگى نمىكرد. پس چرابه او مصلح مىگوئيم؟ براى اينكه اين اصل را قبول نكردهايم كه هر چه كه درزمان باشد خوب است، هر چه كه اكثريت بر آن باشند خوب است.مىگوئيم در زمان او يك سلسله مفاسد و انحرافات وجود داشت كه او عليهآنها قيام كرد. در مقابل، هر كس كه امروز تاريخ مثلا فلان اخبارى را كه آنشب اسم بردم بخواند، مىگويد او يك مرتجع استيعنى عليه پيشرفت وترقيات زمان خودش قيام كرده است پس به همين دليل كه ما مىتوانيم درهر زمان مصلح و مرتجع داشته باشيم، پديدههاى زمان دو حالت مىتوانندداشته باشند. يك حالتحالت پيشرفتگى، و حالت ديگر، حالتانحطاط. پس اين مطلب درست نيست كه «بايد با زمان هماهنگى كرد»يعنى بايد با پديدههاى زمان هماهنگى كرد، و فلسفه و سرش را هم درشبهاى اول عرض كردم كه خداوند، خلقت انسان را با خلقتحيوانات ازاين نظر متفاوت كرده است كه انسان را يك موجود مختار و مبتكر و آزادآفريده است. حيوانات آنچه كه بايد داشته باشند خلقت به شكل غريزه بهآنها داده است، يك ذره ابتكار ندارند، آزادى عمل ندارند، در كار خودشانمختار نيستند و لهذا از آنچه كه دستخلقت به آنها داده است، نه مىتوانندبه عقب بروند و نه مىتوانند به جلو بروند، آنچه كه دارند از همان روز اولخلقت داشتهاند و تا آخر هم دارند. تاريخ مىگويد از زمانى كه بشر زنبورعسل را شناخته است، همين نظامات و تشكيلاتى را كه امروز دارد داشتهاست. زمانى كه بشر از لحاظ تمدن خيلى عقب بوده است او همينجور بودهاست و امروز هم كه بشر هزاران دوره را طى كرده است، باز هم همانجوراست. او جلو نرفته است، عقب هم نمىرود، به راست منحرف نمىشود،به چپ هم انحراف پيدا نمىكند، ولى بشر مختار و آزاد و داراى قوه ابتكارآفريده شده است. آيه قرآن مىگويد:«اني جاعل في الارض خليفة» (2) اسم بشر را خليفة الله گذاشته است. به چه مناسبت بشر خليفة الله است نهزنبور عسل و نه حيوانات ديگر؟ يكى از جهاتش اينست كه خدا به بشربيشتر قدرت خلاقيت و ابتكار داده استيعنىقدرت داده است كه نقشى را كه در دنيا وجود ندارد بيافريند. زندگى اينموجود را از صفر شروع كرده است. آن وقت ببينيد بشر چه چيزهائى را بهوجود مىآورد، خلق مىكند (البته به اذن پروردگار)، ابداع مىكند. بشر بهحكم اينكه خليفة الله است، بايد تمدن خودش را با نقشه و طرح و ابداعخودش بسازد. شما همين مدلها و سيستمهاى اتومبيلها را ببينيد، مىبينيدهر سال نقش تازهاى مىآفرينند. اين همان قدرت خلاقيت بشر است. و بشربه همين دليل كه مىتواند جلو برود، يعنى اين آزادى عمل به او داده شده ومختار آفريده شده است، مىتواند به عقب برگردد. اينجور نيست كه راهعقب را به روى بشر بسته باشند. اميرالمؤمنين فرمود: «اليمين و الشمال مضلة و الطريق الوسطى هي الجادة» (3) راستروى و چپروى گمراهكننده است، راه راست راه مستقيم است. پس بشر همانطور كه امكان پيشروى دارد، امكان عقبروى هم دارد.بنابراين امكان انحراف در بشر هست. پس نمىشود قبول كرد كه روى هر چهكه در زمان پديد آمده و پديده قرن است و جديد ناميده شده، اسم تجددگذاشته شود و گفتخوب است. لذا به اين معنى تقاضاى زمان را پيروىكردن غلط است. بايد هشيار بود و روى آن پديده حساب كرد و با مقياسهاىديگرى كه عرض مىكنم آن را سنجيد و ديد اگر خوب است آن را گرفت واگر بد است آن را طرد كرد. به همين دليل مقتضاى زمانبه معناى مد و پسند مردم را نمىشود تصديق كرد يعنى ما نبايد هميشه نگاهبكنيم ببينيم ذوق اكثريت مردم زمان چيست، همانطور كه راجع به مد درروزنامهها مىخوانيد كه پديده قرن است. پديده قرن يعنى چه؟! هروئينهم پديده اين قرن است، در سابق نبود. بر اثر پيشرفت علم شيمى هروئينمىسازند. اگر شما ديديد مىخواهند چيزى را به عنوان پديده قرن بر شماتحميل كنند، قبول نكنيد. شما ببينيد اين مد بالاى زانو پديده قرن است.پديده قرن يعنى چه؟! در مورد پسند مىگويند مردم دنيا امروز اينچنينمىخواهند، دنياى امروز اين را نمىپسندد، آن را مىپسندد يعنى چه؟!مطلق پسند كه دليل نمىشود. تا اين صحبت به ميان مىآيد كه دست دزد رابايد بريد يا نه، مىگويند آقا اين ديگر چه حرفى است كه شما مىزنيد؟!دنياى امروز اين حرفها را نمىپسندد! دزدى جرمى است كه در اجتماع واقعمىشود. سؤال مىكنيم آيا جلوى اين جرم را بايد گرفتيا نبايد گرفت. همهمىگويند بايد گرفت، ما هم قبول داريم. ما مىگوئيم اسلام براى دزد يكهمچو مجازاتى وضع كرده است و در عمل هم نشان داده كه آن وقت كه اينمجازات عملى بشود دزدى هم ريشهكن مىشود. حاجيهاى 50 سال پيشاطلاع دارند كه در صحراى عربستان اصلا آدم را مىخوردند، قافلههاى500 نفرى را مىدزديدند فقط چهار تا دست بريدند، ببينيد در آن صحراىوسيع چه امنيتى برقرار كردهاند. حالا شما مىگوئيد دنياى امروزنمىپسندد. مىگوئيم آيا دنياى امروز فرمولى بهتر از اين آورده است كه اينرا نمىپسندد؟ اگر آورده است و بهتر از اين نتيجه داده است، ما هم قبولمىكنيم. در اينجا سخنى مىگويند كه ما هم آن را قبول داريم، مىگويند بايددزد را اول تربيت كرد. مگر ما مىگوئيم نبايد تربيت كرد؟! صحبت در ايناست كه با آن شخص كه تربيت هم در او مفيد واقع نشده و باز هم دزدىكرده است چه بايد كرد؟ آيا تعليم و تربيت قادر شده است كه به كلى جلوىجرم و جنايت را در دنيا بگيرد؟ اگر گرفته بود كه مىبايست مجازات در دنيابه كلى لغو بشود، پس چرا نشده است؟ اين، دليل آنست كه تعليم و تربيتبه تنهائى قادر نيست جلوى جرم و جنايت را بگيرد. يك گزارش رسمى ازآلمان غربى پارسال منتشر كردند كه در ظرف يك سال هشتاد و اند بارمسلحانه فقط به بانك حمله شده است. در آمريكا ببينيد كار گانگستربازى بهكجا كشيده است كه برايش مدرسه باز مىكنند. يعنى براى اينكه خودشانفنون دزدى را ياد بگيرند مدرسه باز مىكنند. دنياى امروزى براى جلوگيرىاز دزدى چه نقشى را بازى كرده است؟ فقط مىگويند دنياى امروزنمىپسندد. يادم افتاد آن داستانى كه مىگويد شخصى مريض بود. هر كسمىگفت فلان طبيب براى اين شخص خوب است. در اين اثنا يكى ازحاضرين گفت من طبيبى را سراغ دارم كه از تمام اطبائى كه در عمرم ديدهامبهتر است. گفتند چطور؟ گفتيك وقتى شخصى مدتها بود به مرضى مبتلابود. تمام اطباء درجه اول آمدند كميسيون تشكيل دادند، نسخهها دادند، نسخهها را عوض كردند و مريض خوب نشد. البته گاهى پيشروى بسيار مختصرىپيدا مىكرد. شخصى دكتر فلان را معرفى كرد. رفتند او را آوردند. همين كه اوآمد با يك شهامت بىنظير اول حرفى كه زد اين بود كه تمام اطباء نفهميده،همه اشتباه كردهاند و مزخرف گفتهاند، معطل نكرد، گفت فورا مريض را بهيك بيمارستان ببريد، بايد روى او عمل جراحى بشود. با يك جراتى فورا اورا به مريضخانه برد و خوابانيد. اصلا يك ساعت طول نكشيد كه شكم اينمريض را باز كرد و جراحى كرد. در همين جا ديگر سكوت كرد پس از چندلحظهاى يكى از اهل مجلس پرسيد خوب حالا حال مريض چطور شد؟گفت هيچى، مريض مرد. گفتند پس تمام اين حرفها و اين تعريفها براىاينست كه آن مريض مرد؟! معلوم شد اين شخص بيچاره آن چنان تحت تاثيرآن طبيب واقع شده است و آنچنان در نشئه فرو رفته كه به نتيجه كارش فكرنمىكند، دائما مىگويد آنها آمدند و نسخه دادند و رفتند ولى اين آمد باقاطعيت تمام كار كرد و رفت. دنياى امروز نمىپسندد دست دزد را ببرند.پس چه كرده است؟! غرض اين جهت است كه يكى از چيزهائى كه يكمسلمان نبايد تحت تاثير آن قرار بگيرد، موضوع پسند است. على (ع)فرمود: «لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله» (4) هرگز اگر راه حق را پيدا كرديد، از اينكه در اقليت هستيد وحشت نكنيديعنى شخصيت داشته باشيد. اكثر، همين بىشخصيتى، پدر افراد بشر را درآورده است. همين كه ملتى خودشان را در اقليت ديدند و ديدنداكثريتيك پسندى دارند، كارى را انجام مىدهند. به خودش جراتمىدهد كه ممكن است اكثريت اشتباه كرده باشد و اقليت اشتباه نكردهباشد. باز قصه ديگرى يادم آمد: يادم هست در جلسهاى به مناسبتى اينبحثشد كه عالم بزرگى در يك محاسبه، به حساب ابجد پرداخته است. منآنجا انتقاد كردم كه هرگز دنبال اين حرفها نرويد. اينكه مىگويند «انا منالمجرمون منتقمون» به حساب ابجد ابوبكر و عثمان درمىآيد، يا مثلا اسمفلان شهر با اسم حسن به حروف ابجد يكى درمىآيد پس حسن بايد در آنشهر باشد، اينها يك چيزهائى است كه پايه ندارد. يك نفر كه آنجا نشسته بودو بسيار شريف بود گفت نه آقا. گفتم آقا همينجور است گفت نه آقا، چون منيك قضيهاى دارم در فلان سال در فلان شهر بوديم. در آنجا بزرگانى از علمابودند، اسم برد. يك كسى آمد حساب كرد راجع به ظهور حضرت حجت.آيه:«ان الارض يرثها عبادي الصالحون» (5) منطبق مىشد با سال 1361. چون ديدم او در مجلسى بوده است كه در آنبزرگانى بودهاند و... (6) . يك تفسير ديگر نيز براى مقتضيات زمان مىشودو آن اينكه تقاضاى زمان به معناى اينست كه احتياجات واقعى در [طول]زمان تغيير مىكند، آن وقت احتياجى كه بشر در هر زمان دارد يك نوعتقاضا مىكند. مىدانيد كه محور فعاليت بشر احتياج است. يعنى خداانسان را در اين دنيا آفريده است با يك سلسله احتياجات واقعى: بشر بهخوراك احتياج دارد، به پوشاك احتياج دارد، به مسكن، كشاورزى، خياطىتجمل، حمل و نقل، مسافرت، علم آموختن، وسائل فنى و... احتياج دارد.احتياج هم شوخى بردار نيستيعنى عملا انسان اجبار دارد كه به دنبالاحتياجات برود، از احتياجات پيروى بكند، اگر نكند زمان حدش مىزند. دراينجور موارد است كه اگر كسى بخواهد نام جبر زمان را ببرد برده است. يكسلسله از احتياجات بشر است كه ثابت و لايتغير است. بشر بايد به روحخودش نظام بدهد، دستورالعمل اخلاقى بدهد و اينها در همه زمانها يكجوراست. بشر بايد به اجتماع خودش نظمى بدهد، آن نظام كلى در تمام زمانهايكى است. بشر به رابطهاى كه با خداى خودش دارد بايد نظمى بدهد و اين،در تمام زمانها يكجور است. همچنين است در مورد بعضى ارتباطاتى كه بشربا مخلوقات ديگر نظير زمين، درخت و حيوانات دارد. انسان بر گياههاى دنياچه حقى دارد؟ گياهها بر انسان چه حقى دارند؟ اينها احتياجات ثابت ولايتغير است. ولى انسان براى تامين همين احتياجات، به يك سلسله ابزار ووسائل نياز دارد. وسائل در هر عصر و زمانى فرق مىكند چون وسائل درابتكار خود بشر است. دين به وسيله (البته مشروع) كارى ندارد. دين هدفرا معين مىكند و راه رسيدن به هدف را، اما تعيين وسيله تامين احتياجاتدر قلمرو عقل است. عقل كار خودش را به تدريج تكميل مىكند و هر روزوسيله بهترى انتخاب مىكند و بشر به حكم قانون اتم و اكمل (به قول علامهطباطبائى) مىخواهد از هرراه كه سادهتر و كم خرجتر باشد به هدف خودش برسد. در جايى كه احتياجانسان به وسيله عوض مىشود يعنى وسيلهاى كه امروز مورد احتياج استفردا كه تكميل شد ديگر مورد احتياج واقع نمىشود، بايد تقاضاى زمانتغيير كند. اينجور چيزها واقعا تقاضاى زمان است. اين تقاضا است كه صرفپديده و پسند زمان نيست، احتياج واقعى حكم مىكند. هيچ احتياج واقعىاىنيست كه اسلام جلو آن را گرفته باشد. اسلام جلوى هوس را گرفته است.در وقتى كه تراكتور پيدا شده اگر كسى بگويد من با گاوآهن شخم مىزنم،اين، محكوم است، ولى اگر مد بالاى زانو بيايد بايد از آن جلوگيرى كرد. اينفيلمهاى مهيج و خانمان برانداز را نمىشود به عنوان پديده قبول كرد. اگروسيلهاى پيدا شود، آن وسيله را مىتوان براى هدفهاى مشروع و نامشروعاستخدام كرد، وسيله كه بيچاره زبان ندارد، مانند بلندگو كه كارش اينست كهصوت را قوى مىكند. آن بيچاره مىگويد اگر ذكر خدا را بگوئى من قويترمىكنم، اگر كفر هم بگوئى من قويتر مىكنم راديو فى حد ذاته ابزارى استكه هر چه در پشت آن دستگاه گفته شود با برد زيادى تحويل مىدهد اما زبانبستههيچ مىگويد كه اينجا فلان تصنيف را بخوانيد يا آيه قرآن را بخوانيدتلويزيون هم از همين قبيل است. اگر كسى در مورد وسائلى كه انسان را بههدفهاى صحيحش نزديك مىكند بگويد نه، من نمىخواهم از اين وسائلاستفاده بكنم و آن وقت كسى كه دنبال هدفهاى نامشروع مىرود از همينوسائل استفاده مىكند، و اين كه دنبال هدفهاى مشروع مىروداز اين وسائل استفاده نكند، چنين شخصى محكوم به شكست است. مثلاينكه شما بگوئيد من مسلمانم و مىخواهم هدف اسلامى را تعقيب بكنممىخواهم جهاد بكنم و واقعا هم قصد شما لله است. ديگرى در راه شيطانمىخواهد بجنگد، در راه ماديگرى و فساد مىجنگد، اما او از وسائلى كهامروز پيدا شده است مثل توپ و تفنگ و خمپاره استفاده مىكند و شمامىگوئيد نه، من به وسيله كار ندارم، من مىخواهم با كارد و شمشير بجنگم.قطعا شما محكوم هستيد، هدف شما محكوم است. شما هدف خود را بادستخودتان محكوم كردهايد. اين است معناى تقاضا و اقتضاى زمان.تقاضاى زمان را با پسند مردم و پديده قرن اشتباه نكنيد. حاجتهاى اولى بشرثابت است. حاجتهاى ثانوى يعنى حاجتهائى كه انسان را به حاجتهاى اولىمىرساند، متغير است. اين حاجت زمان مىگويد من تغيير كردهام و اگرجنابعالى بخواهيد خشكى به خرج بدهيد محكوم به شكست هستيد، ونتيجهاش اين مىشود كه فلان آهنگ را او مىتواند با وسيله قوى به گوش23 ميليون (7) جمعيت برساند و شما هم كه به عمرت راديو گوشنمىكنى، يك وقت در خانه مىبينى بچه سه سالهات تصنيف راديومىخواند ولى حرف حساب ترا كسى نمىشنود. آن وقت تو در هدفتشكست مىخورى. آن عالم بيچاره كه براى اولين بار صنعت ضبط صوت رااختراع كرد چيزى كه به گمانش خطور نمىكرد اين بود كه در آنتصنيف بخوانند و اخلاق مردم را فاسد كنند. او اختراع كرد كه بدين وسيلهخطابهها و كنفرانسها را ضبط بكنند و به دنيا برسانند. ولى اين گناه ضبطصوت نيست، گناه مردمى است كه هدف صحيح دارند و از وسيله نيرومند وقوى استفاده نمىكنند. فيلم فى حد ذاته گناه ندارد. وقتى كه صنعت فيلم دردنيا مىآيد، مردم هشيار و بيدار نيستند كه از آن در راه هدفهاى فاسد،هدفهائى كه از هروئين خراب كنندهتر است، مخدرتر است استفاده نشود.حالا اگر مىتوانند، جلوى آن را بگيرند، چه از اين بهتر؟! لااقل جلوى او راكه نمىتوانى بگيرى با او رقابت بكن! نمىكند تا اينكه عدهاى مىآيند فيلمخانه خدا را در جائى به ما نمايش مىدهند كه تا حالا آن فيلمهاى ديگر رانمايش مىدادند. اين عيب هست و اين عيب تقصير آنهائى است كه قبلا اينفكر را نكردند كه فيلم بايد وارد زندگى مشروع مردم بشود، بايد وارد زندگىدينى و مذهبى مردم بشود. قبل از اينكه اين فيلمهاى منحط را در اين جورجاها نمايش بدهند، شما يك جاهائى، دارالتبليغهائى براى نمايشدادنفيلمهاى خوب تهيه بكنيد و با آنها مبارزه بكنيد. اگر جلويش را گرفتند كه چهبهتر! تازه، فيلم خوب مگر منحصر به حجاج است؟ شما مىتوانيد فيلمهاىجالب و خوب تهيه بكنيد كه لااقل نيمى از جوانها را به اين طرف بكشيد.اصلا فيلمى بالاتر از دستگاه خلقت نيست. اگر فيلم تكون نطفه يا پيدايشيك گل را نمايش بدهند، اگر كيفيت و حركات قلب را نمايش بدهند،خواهيد ديد كه چه تاثيراتى دارد! خدا مىداند تمام، درس توحيد است. آن وقتيكعده از ما وقتى بگويند مقتضيات زمان، پديده قرن، دنياى امروز، ديگرىمىگويد اين فيلمى كه اين حرفها را نشان مىدهد! آقا فيلم كه گناه ندارد فيلميك تعليم سمعى بصرى است. اولى كه همين بلندگو پيدا شد بعضيها چهداد و فريادى راه انداختند! آقاى فلسفى تعريف مىكردند اولين نفرى كه درميان وعاظ با بلندگو صحبت كرد من بودم. نمىدانيد چه بازىاى سر من درآوردند. گفتند مجلس معظمى بود و در آنجا بلندگو گذاشته بودند قبل از منواعظى رفت صحبت بكند، گفت اين بوق شيطان را برداريد. برداشتند و آنواعظ در اثر كثرت جمعيت نتوانست مطلب را به همه مردم بفهماند. منرفتم روى منبر. تا نشستم گفتم بوق شيطان را بياوريد. ببينيد جمود چقدر!اينها آبروى دين را مىبرد. كى گفته بلندگو بوق شيطان است؟!
1- سوره رعد، آيه 17 2- سوره بقره، آيه30 3- نهج البلاغه، خطبه 16 4- نهج البلاغه، خطبه 199 5- سوره -انبياء، آيه 105. 6- [متن پياده شده از نوار به همين صورت است.] 7- [مطابق آمار آن زمان جمعيت ايران.]