جلسه دوازدهم

مقتضيات زمان (1)

«انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا» (1) . بحثهائى كه در اين چند شب كرديم مربوط به تاريخ فكرى مسلمين بودعرض كرديم يك جريانهاى فكرى در دنياى اسلام پيش آمده است كه بايدنامشان را افراط يا جهالت گذاشت، جريانهائى كه يك نوع افراط كارى‏ها ودخل و تصرف‏هاى بيجا در امور دينى بوده است. مثالهايى براى اين‏موضوع عرض كرديم و عرض شد كه متقابلا جريانهاى فكرى ديگرى دردنياى اسلام پيش آمده است كه تفريط و كندروى و جمود بوده است. براى‏اين هم مثالهائى عرض كرديم ولى همه مربوط به گذشته بود و اين بحثهاى‏راجع به گذشته مقدمه‏اى بود براى اينكه وظيفه خودمان را در زمان حاضر به‏دست آوريم. و يادمان نرود كه اصل اين بحث مساله انطباق با مقتضيات‏زمان بود و چون در اين مساله، دو نحو و دو گونه مى‏توان فكر كرد يكى افراطو تندروى و جهالت، وديگر جمود و تقشر، مسلمان بايد به تعليم قرآن معتقد باشد و جريان‏معتدلى را طى كند. ما امروز بايد وظيفه خودمان را در ميان جمودها وجهالتها به دست آوريم. يعنى از جهت اينكه مسلمان هستيم، از نظرمقتضيات زمان، نه بايد جاهل و مفرط و تندرو باشيم و نه بايد جامد و متقشرباشيم. حالا وقت آنست كه ما يك مقياسى به دست بدهيم. اينطور كه‏فائده‏اى ندارد، به طور كلى مطلب را گفتيم كه نه بايد مفرط بود و نه مفرط، نه‏بايد تندرو بود و نه كندرو، بايد معتدل بود. اصلا مقياس چيست؟ ما با چه‏مقياسى بايد بفهميم كه آيا از طبقه معتدل و امت وسط هستيم كه قرآن گفته‏است‏يا از آن طبقه انحرافى جاهل [يا جامد]؟ معناى مقتضيات زمان‏چيست؟ اول لغت را معنى مى‏كنيم. معناى اين لغت اينست كه زمان كه‏دائما در حال گذشتن و آمدن است، در هر قطعه‏اى يك اقتضائى دارد، در هرلحظه‏اى، در هر وقتى و در هر قرنى، در هر چند سالى يك تقاضائى دارد. به‏عبارت ديگر (به جاى كلمه اقتضا اگر كلمه تقاضا بگذاريم بهتر فهميده شود):زمان تقاضاهاى مختلف دارد يعنى الان كه ما در نيمه دوم قرن چهاردهم‏هجرى و نيمه دوم قرن بيستم ميلادى هستيم، اين نيمه دوم اين قرن‏تقاضائى دارد كه در نيمه اول نبود، در قرن پيش هم نبود. معناى اينكه تقاضادارد چيست؟ يك وقت هست ما تقاضاى قرن را اينجور تفسير مى‏كنيم كه‏در اين قرن يك چيزهائى آمده است (اصلا تقاضا يعنى به وجود آمدن)پس اين قرن اينجور تقاضا دارد. هر چه كه در يك زمان به وجود آمد، همين‏به وجود آمدن معنايش تقاضا است. تبعيت كردن از مقتضاى زمان‏و از تقاضاى زمان يعنى در اين زمان يك پديده‏هائى پيدا شده است و چون‏اين پديده‏ها پيدا شده است، پس اين قرن تقاضا دارد، بنابر اين بايد خود رابا اين تقاضا يعنى با پديده‏هائى كه در زمان پيدا شده تطبيق داد، آنها راپذيرفت. اين يك جور تفسير است. حالا عرض مى‏كنم كه اين حرف يعنى‏چه؟ يك تفسير ديگر براى تقاضاى زمان يا اقتضاى زمان، تقاضاى مردم‏زمان است‏يعنى پسند مردم، ذوق و سليقه مردم، به اين معنى كه ذوق و سليقه‏و پسند مردم در زمانهاى مختلف اختلاف پيدا مى‏كند. (در اين بحثى نيست.)هر زمانى يك ذوق و يك پسند حكمفرماست. مثلا در مدهاى كفش و لباس‏مى‏بينيد در هر زمانى يكجور كفش ميان مردم مد است، يك نوع دوخت‏لباس مد است‏يعنى مردم آنطور مى‏پسندند. يك نوع پارچه مد مى‏شودپسنده‏هاى مردم عوض مى‏شود. معناى اينكه انسان بايد با مقتضاى زمان‏هماهنگى بكند، اينست كه ببيند پسند اكثريت مردم چيست ذوق عمومى‏چيست و از پسند عموم پيروى بكند. اين همان جمله‏اى است كه از قديم‏گفته‏اند: «خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت‏شو» اكثريت هر رنگ راپذيرفتند، تو هم از اجماع پيروى كن همان رنگ را بپذير. اگر معناى مقتضاى‏زمان هر يك از اين دو تفسير باشد، غلط است كه انسان تابع مقتضاى زمانش‏باشد. اگر معناى اول باشد، يعنى در هر زمانى هر چه كه پيدا شد چون پديده‏قرن است، بايد تابع آن باشيم. اينجا سؤالى پيش مى‏آيد: آيا هر چه در قرن‏جديد پيش مى‏آيد خوب است و در جهت صلاح و سعادت‏بشريت است؟ يعنى آيا بشريت اينجور ساخته شده كه هر چيز نوى كه پيدامى‏شود، آن چيز حتما در جهت صلاح و پيشرفت اوست؟ آيا جامعه‏انحراف پيدا نمى‏كند و امكان ندارد يك چيز تازه در قرن پديد بيايد كه‏انحراف و در جهت‏سقوط باشد؟ بلكه امكان دارد، پديده‏هاى هر زمانى‏ممكن است در جهت صلاح بشريت باشد و ممكن است در جهت فسادباشد. دليلش اينست كه ما مصلح داريم، به قول اينها مرتجع داريم مصلح‏عليه زمان قيام مى‏كند، مرتجع هم عليه زمان قيام مى‏كند با اين تفاوت كه‏مرتجع به كسى مى‏گويند كه عليه پيشرفت زمان قيام مى‏كند و مصلح به كسى‏مى‏گويند كه عليه فساد و انحراف زمان قيام مى‏كند. هر دو عليه زمان‏خودشان قيام مى‏كنند. ما سيدجمال الدين اسدآبادى را مصلح مى‏شماريم‏و همه دنيا او را مصلح مى‏شمارند. او عليه اوضاع زمان خودش قيام كرده بوديعنى با آنچه كه در زمان خودش وجود داشت هماهنگى نمى‏كرد. پس چرابه او مصلح مى‏گوئيم؟ براى اينكه اين اصل را قبول نكرده‏ايم كه هر چه كه درزمان باشد خوب است، هر چه كه اكثريت بر آن باشند خوب است.مى‏گوئيم در زمان او يك سلسله مفاسد و انحرافات وجود داشت كه او عليه‏آنها قيام كرد. در مقابل، هر كس كه امروز تاريخ مثلا فلان اخبارى را كه آن‏شب اسم بردم بخواند، مى‏گويد او يك مرتجع است‏يعنى عليه پيشرفت وترقيات زمان خودش قيام كرده است پس به همين دليل كه ما مى‏توانيم درهر زمان مصلح و مرتجع داشته باشيم، پديده‏هاى زمان دو حالت مى‏توانندداشته باشند. يك حالت‏حالت پيشرفتگى، و حالت ديگر، حالت‏انحطاط. پس اين مطلب درست نيست كه «بايد با زمان هماهنگى كرد»يعنى بايد با پديده‏هاى زمان هماهنگى كرد، و فلسفه و سرش را هم درشبهاى اول عرض كردم كه خداوند، خلقت انسان را با خلقت‏حيوانات ازاين نظر متفاوت كرده است كه انسان را يك موجود مختار و مبتكر و آزادآفريده است. حيوانات آنچه كه بايد داشته باشند خلقت به شكل غريزه به‏آنها داده است، يك ذره ابتكار ندارند، آزادى عمل ندارند، در كار خودشان‏مختار نيستند و لهذا از آنچه كه دست‏خلقت به آنها داده است، نه مى‏توانندبه عقب بروند و نه مى‏توانند به جلو بروند، آنچه كه دارند از همان روز اول‏خلقت داشته‏اند و تا آخر هم دارند. تاريخ مى‏گويد از زمانى كه بشر زنبورعسل را شناخته است، همين نظامات و تشكيلاتى را كه امروز دارد داشته‏است. زمانى كه بشر از لحاظ تمدن خيلى عقب بوده است او همينجور بوده‏است و امروز هم كه بشر هزاران دوره را طى كرده است، باز هم همانجوراست. او جلو نرفته است، عقب هم نمى‏رود، به راست منحرف نمى‏شود،به چپ هم انحراف پيدا نمى‏كند، ولى بشر مختار و آزاد و داراى قوه ابتكارآفريده شده است. آيه قرآن مى‏گويد:«اني جاعل في الارض خليفة‏» (2) اسم بشر را خليفة الله گذاشته است. به چه مناسبت بشر خليفة الله است نه‏زنبور عسل و نه حيوانات ديگر؟ يكى از جهاتش اينست كه خدا به بشربيشتر قدرت خلاقيت و ابتكار داده است‏يعنى‏قدرت داده است كه نقشى را كه در دنيا وجود ندارد بيافريند. زندگى اين‏موجود را از صفر شروع كرده است. آن وقت ببينيد بشر چه چيزهائى را به‏وجود مى‏آورد، خلق مى‏كند (البته به اذن پروردگار)، ابداع مى‏كند. بشر به‏حكم اينكه خليفة الله است، بايد تمدن خودش را با نقشه و طرح و ابداع‏خودش بسازد. شما همين مدلها و سيستمهاى اتومبيلها را ببينيد، مى‏بينيدهر سال نقش تازه‏اى مى‏آفرينند. اين همان قدرت خلاقيت بشر است. و بشربه همين دليل كه مى‏تواند جلو برود، يعنى اين آزادى عمل به او داده شده ومختار آفريده شده است، مى‏تواند به عقب برگردد. اينجور نيست كه راه‏عقب را به روى بشر بسته باشند. اميرالمؤمنين فرمود: «اليمين و الشمال مضلة و الطريق الوسطى هي الجادة‏» (3) راست‏روى و چپ‏روى گمراه‏كننده است، راه راست راه مستقيم است. پس بشر همانطور كه امكان پيشروى دارد، امكان عقب‏روى هم دارد.بنابراين امكان انحراف در بشر هست. پس نمى‏شود قبول كرد كه روى هر چه‏كه در زمان پديد آمده و پديده قرن است و جديد ناميده شده، اسم تجددگذاشته شود و گفت‏خوب است. لذا به اين معنى تقاضاى زمان را پيروى‏كردن غلط است. بايد هشيار بود و روى آن پديده حساب كرد و با مقياسهاى‏ديگرى كه عرض مى‏كنم آن را سنجيد و ديد اگر خوب است آن را گرفت واگر بد است آن را طرد كرد. به همين دليل مقتضاى زمان‏به معناى مد و پسند مردم را نمى‏شود تصديق كرد يعنى ما نبايد هميشه نگاه‏بكنيم ببينيم ذوق اكثريت مردم زمان چيست، همانطور كه راجع به مد درروزنامه‏ها مى‏خوانيد كه پديده قرن است. پديده قرن يعنى چه؟! هروئين‏هم پديده اين قرن است، در سابق نبود. بر اثر پيشرفت علم شيمى هروئين‏مى‏سازند. اگر شما ديديد مى‏خواهند چيزى را به عنوان پديده قرن بر شماتحميل كنند، قبول نكنيد. شما ببينيد اين مد بالاى زانو پديده قرن است.پديده قرن يعنى چه؟! در مورد پسند مى‏گويند مردم دنيا امروز اينچنين‏مى‏خواهند، دنياى امروز اين را نمى‏پسندد، آن را مى‏پسندد يعنى چه؟!مطلق پسند كه دليل نمى‏شود. تا اين صحبت به ميان مى‏آيد كه دست دزد رابايد بريد يا نه، مى‏گويند آقا اين ديگر چه حرفى است كه شما مى‏زنيد؟!دنياى امروز اين حرفها را نمى‏پسندد! دزدى جرمى است كه در اجتماع واقع‏مى‏شود. سؤال مى‏كنيم آيا جلوى اين جرم را بايد گرفت‏يا نبايد گرفت. همه‏مى‏گويند بايد گرفت، ما هم قبول داريم. ما مى‏گوئيم اسلام براى دزد يك‏همچو مجازاتى وضع كرده است و در عمل هم نشان داده كه آن وقت كه اين‏مجازات عملى بشود دزدى هم ريشه‏كن مى‏شود. حاجيهاى 50 سال پيش‏اطلاع دارند كه در صحراى عربستان اصلا آدم را مى‏خوردند، قافله‏هاى‏500 نفرى را مى‏دزديدند فقط چهار تا دست بريدند، ببينيد در آن صحراى‏وسيع چه امنيتى برقرار كرده‏اند. حالا شما مى‏گوئيد دنياى امروزنمى‏پسندد. مى‏گوئيم آيا دنياى امروز فرمولى بهتر از اين آورده است كه اين‏را نمى‏پسندد؟ اگر آورده است و بهتر از اين نتيجه داده است، ما هم قبول‏مى‏كنيم. در اينجا سخنى مى‏گويند كه ما هم آن را قبول داريم، مى‏گويند بايددزد را اول تربيت كرد. مگر ما مى‏گوئيم نبايد تربيت كرد؟! صحبت در اين‏است كه با آن شخص كه تربيت هم در او مفيد واقع نشده و باز هم دزدى‏كرده است چه بايد كرد؟ آيا تعليم و تربيت قادر شده است كه به كلى جلوى‏جرم و جنايت را در دنيا بگيرد؟ اگر گرفته بود كه مى‏بايست مجازات در دنيابه كلى لغو بشود، پس چرا نشده است؟ اين، دليل آنست كه تعليم و تربيت‏به تنهائى قادر نيست جلوى جرم و جنايت را بگيرد. يك گزارش رسمى ازآلمان غربى پارسال منتشر كردند كه در ظرف يك سال هشتاد و اند بارمسلحانه فقط به بانك حمله شده است. در آمريكا ببينيد كار گانگستربازى به‏كجا كشيده است كه برايش مدرسه باز مى‏كنند. يعنى براى اينكه خودشان‏فنون دزدى را ياد بگيرند مدرسه باز مى‏كنند. دنياى امروزى براى جلوگيرى‏از دزدى چه نقشى را بازى كرده است؟ فقط مى‏گويند دنياى امروزنمى‏پسندد. يادم افتاد آن داستانى كه مى‏گويد شخصى مريض بود. هر كس‏مى‏گفت فلان طبيب براى اين شخص خوب است. در اين اثنا يكى ازحاضرين گفت من طبيبى را سراغ دارم كه از تمام اطبائى كه در عمرم ديده‏ام‏بهتر است. گفتند چطور؟ گفت‏يك وقتى شخصى مدتها بود به مرضى مبتلابود. تمام اطباء درجه اول آمدند كميسيون تشكيل دادند، نسخه‏ها دادند، نسخه‏ها را عوض كردند و مريض خوب نشد. البته گاهى پيشروى بسيار مختصرى‏پيدا مى‏كرد. شخصى دكتر فلان را معرفى كرد. رفتند او را آوردند. همين كه اوآمد با يك شهامت بى‏نظير اول حرفى كه زد اين بود كه تمام اطباء نفهميده،همه اشتباه كرده‏اند و مزخرف گفته‏اند، معطل نكرد، گفت فورا مريض را به‏يك بيمارستان ببريد، بايد روى او عمل جراحى بشود. با يك جراتى فورا اورا به مريضخانه برد و خوابانيد. اصلا يك ساعت طول نكشيد كه شكم اين‏مريض را باز كرد و جراحى كرد. در همين جا ديگر سكوت كرد پس از چندلحظه‏اى يكى از اهل مجلس پرسيد خوب حالا حال مريض چطور شد؟گفت هيچى، مريض مرد. گفتند پس تمام اين حرفها و اين تعريفها براى‏اينست كه آن مريض مرد؟! معلوم شد اين شخص بيچاره آن چنان تحت تاثيرآن طبيب واقع شده است و آنچنان در نشئه فرو رفته كه به نتيجه كارش فكرنمى‏كند، دائما مى‏گويد آنها آمدند و نسخه دادند و رفتند ولى اين آمد باقاطعيت تمام كار كرد و رفت. دنياى امروز نمى‏پسندد دست دزد را ببرند.پس چه كرده است؟! غرض اين جهت است كه يكى از چيزهائى كه يك‏مسلمان نبايد تحت تاثير آن قرار بگيرد، موضوع پسند است. على (ع)فرمود: «لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله‏» (4) هرگز اگر راه حق را پيدا كرديد، از اينكه در اقليت هستيد وحشت نكنيديعنى شخصيت داشته باشيد. اكثر، همين بى‏شخصيتى، پدر افراد بشر را درآورده است. همين كه ملتى خودشان را در اقليت ديدند و ديدنداكثريت‏يك پسندى دارند، كارى را انجام مى‏دهند. به خودش جرات‏مى‏دهد كه ممكن است اكثريت اشتباه كرده باشد و اقليت اشتباه نكرده‏باشد. باز قصه ديگرى يادم آمد: يادم هست در جلسه‏اى به مناسبتى اين‏بحث‏شد كه عالم بزرگى در يك محاسبه، به حساب ابجد پرداخته است. من‏آنجا انتقاد كردم كه هرگز دنبال اين حرفها نرويد. اينكه مى‏گويند «انا من‏المجرمون منتقمون‏» به حساب ابجد ابوبكر و عثمان درمى‏آيد، يا مثلا اسم‏فلان شهر با اسم حسن به حروف ابجد يكى درمى‏آيد پس حسن بايد در آن‏شهر باشد، اينها يك چيزهائى است كه پايه ندارد. يك نفر كه آنجا نشسته بودو بسيار شريف بود گفت نه آقا. گفتم آقا همينجور است گفت نه آقا، چون من‏يك قضيه‏اى دارم در فلان سال در فلان شهر بوديم. در آنجا بزرگانى از علمابودند، اسم برد. يك كسى آمد حساب كرد راجع به ظهور حضرت حجت.آيه:«ان الارض يرثها عبادي الصالحون‏» (5) منطبق مى‏شد با سال 1361. چون ديدم او در مجلسى بوده است كه در آن‏بزرگانى بوده‏اند و... (6) . يك تفسير ديگر نيز براى مقتضيات زمان مى‏شودو آن اينكه تقاضاى زمان به معناى اينست كه احتياجات واقعى در [طول]زمان تغيير مى‏كند، آن وقت احتياجى كه بشر در هر زمان دارد يك نوع‏تقاضا مى‏كند. مى‏دانيد كه محور فعاليت بشر احتياج است. يعنى خداانسان را در اين دنيا آفريده است با يك سلسله احتياجات واقعى: بشر به‏خوراك احتياج دارد، به پوشاك احتياج دارد، به مسكن، كشاورزى، خياطى‏تجمل، حمل و نقل، مسافرت، علم آموختن، وسائل فنى و... احتياج دارد.احتياج هم شوخى بردار نيست‏يعنى عملا انسان اجبار دارد كه به دنبال‏احتياجات برود، از احتياجات پيروى بكند، اگر نكند زمان حدش مى‏زند. دراينجور موارد است كه اگر كسى بخواهد نام جبر زمان را ببرد برده است. يك‏سلسله از احتياجات بشر است كه ثابت و لايتغير است. بشر بايد به روح‏خودش نظام بدهد، دستورالعمل اخلاقى بدهد و اينها در همه زمانها يكجوراست. بشر بايد به اجتماع خودش نظمى بدهد، آن نظام كلى در تمام زمانهايكى است. بشر به رابطه‏اى كه با خداى خودش دارد بايد نظمى بدهد و اين،در تمام زمانها يكجور است. همچنين است در مورد بعضى ارتباطاتى كه بشربا مخلوقات ديگر نظير زمين، درخت و حيوانات دارد. انسان بر گياههاى دنياچه حقى دارد؟ گياهها بر انسان چه حقى دارند؟ اينها احتياجات ثابت ولايتغير است. ولى انسان براى تامين همين احتياجات، به يك سلسله ابزار ووسائل نياز دارد. وسائل در هر عصر و زمانى فرق مى‏كند چون وسائل درابتكار خود بشر است. دين به وسيله (البته مشروع) كارى ندارد. دين هدف‏را معين مى‏كند و راه رسيدن به هدف را، اما تعيين وسيله تامين احتياجات‏در قلمرو عقل است. عقل كار خودش را به تدريج تكميل مى‏كند و هر روزوسيله بهترى انتخاب مى‏كند و بشر به حكم قانون اتم و اكمل (به قول علامه‏طباطبائى) مى‏خواهد از هرراه كه ساده‏تر و كم خرج‏تر باشد به هدف خودش برسد. در جايى كه احتياج‏انسان به وسيله عوض مى‏شود يعنى وسيله‏اى كه امروز مورد احتياج است‏فردا كه تكميل شد ديگر مورد احتياج واقع نمى‏شود، بايد تقاضاى زمان‏تغيير كند. اينجور چيزها واقعا تقاضاى زمان است. اين تقاضا است كه صرف‏پديده و پسند زمان نيست، احتياج واقعى حكم مى‏كند. هيچ احتياج واقعى‏اى‏نيست كه اسلام جلو آن را گرفته باشد. اسلام جلوى هوس را گرفته است.در وقتى كه تراكتور پيدا شده اگر كسى بگويد من با گاوآهن شخم مى‏زنم،اين، محكوم است، ولى اگر مد بالاى زانو بيايد بايد از آن جلوگيرى كرد. اين‏فيلمهاى مهيج و خانمان برانداز را نمى‏شود به عنوان پديده قبول كرد. اگروسيله‏اى پيدا شود، آن وسيله را مى‏توان براى هدفهاى مشروع و نامشروع‏استخدام كرد، وسيله كه بيچاره زبان ندارد، مانند بلندگو كه كارش اينست كه‏صوت را قوى مى‏كند. آن بيچاره مى‏گويد اگر ذكر خدا را بگوئى من قويترمى‏كنم، اگر كفر هم بگوئى من قويتر مى‏كنم راديو فى حد ذاته ابزارى است‏كه هر چه در پشت آن دستگاه گفته شود با برد زيادى تحويل مى‏دهد اما زبان‏بسته‏هيچ مى‏گويد كه اينجا فلان تصنيف را بخوانيد يا آيه قرآن را بخوانيدتلويزيون هم از همين قبيل است. اگر كسى در مورد وسائلى كه انسان را به‏هدفهاى صحيحش نزديك مى‏كند بگويد نه، من نمى‏خواهم از اين وسائل‏استفاده بكنم و آن وقت كسى كه دنبال هدفهاى نامشروع مى‏رود از همين‏وسائل استفاده مى‏كند، و اين كه دنبال هدفهاى مشروع مى‏روداز اين وسائل استفاده نكند، چنين شخصى محكوم به شكست است. مثل‏اينكه شما بگوئيد من مسلمانم و مى‏خواهم هدف اسلامى را تعقيب بكنم‏مى‏خواهم جهاد بكنم و واقعا هم قصد شما لله است. ديگرى در راه شيطان‏مى‏خواهد بجنگد، در راه ماديگرى و فساد مى‏جنگد، اما او از وسائلى كه‏امروز پيدا شده است مثل توپ و تفنگ و خمپاره استفاده مى‏كند و شمامى‏گوئيد نه، من به وسيله كار ندارم، من مى‏خواهم با كارد و شمشير بجنگم.قطعا شما محكوم هستيد، هدف شما محكوم است. شما هدف خود را بادست‏خودتان محكوم كرده‏ايد. اين است معناى تقاضا و اقتضاى زمان.تقاضاى زمان را با پسند مردم و پديده قرن اشتباه نكنيد. حاجتهاى اولى بشرثابت است. حاجتهاى ثانوى يعنى حاجتهائى كه انسان را به حاجتهاى اولى‏مى‏رساند، متغير است. اين حاجت زمان مى‏گويد من تغيير كرده‏ام و اگرجنابعالى بخواهيد خشكى به خرج بدهيد محكوم به شكست هستيد، ونتيجه‏اش اين مى‏شود كه فلان آهنگ را او مى‏تواند با وسيله قوى به گوش‏23 ميليون (7) جمعيت برساند و شما هم كه به عمرت راديو گوش‏نمى‏كنى، يك وقت در خانه مى‏بينى بچه سه ساله‏ات تصنيف راديومى‏خواند ولى حرف حساب ترا كسى نمى‏شنود. آن وقت تو در هدفت‏شكست مى‏خورى. آن عالم بيچاره كه براى اولين بار صنعت ضبط صوت رااختراع كرد چيزى كه به گمانش خطور نمى‏كرد اين بود كه در آن‏تصنيف بخوانند و اخلاق مردم را فاسد كنند. او اختراع كرد كه بدين وسيله‏خطابه‏ها و كنفرانسها را ضبط بكنند و به دنيا برسانند. ولى اين گناه ضبطصوت نيست، گناه مردمى است كه هدف صحيح دارند و از وسيله نيرومند وقوى استفاده نمى‏كنند. فيلم فى حد ذاته گناه ندارد. وقتى كه صنعت فيلم دردنيا مى‏آيد، مردم هشيار و بيدار نيستند كه از آن در راه هدفهاى فاسد،هدفهائى كه از هروئين خراب كننده‏تر است، مخدرتر است استفاده نشود.حالا اگر مى‏توانند، جلوى آن را بگيرند، چه از اين بهتر؟! لااقل جلوى او راكه نمى‏توانى بگيرى با او رقابت بكن! نمى‏كند تا اينكه عده‏اى مى‏آيند فيلم‏خانه خدا را در جائى به ما نمايش مى‏دهند كه تا حالا آن فيلمهاى ديگر رانمايش مى‏دادند. اين عيب هست و اين عيب تقصير آنهائى است كه قبلا اين‏فكر را نكردند كه فيلم بايد وارد زندگى مشروع مردم بشود، بايد وارد زندگى‏دينى و مذهبى مردم بشود. قبل از اينكه اين فيلمهاى منحط را در اين جورجاها نمايش بدهند، شما يك جاهائى، دارالتبليغ‏هائى براى نمايش‏دادن‏فيلمهاى خوب تهيه بكنيد و با آنها مبارزه بكنيد. اگر جلويش را گرفتند كه چه‏بهتر! تازه، فيلم خوب مگر منحصر به حجاج است؟ شما مى‏توانيد فيلمهاى‏جالب و خوب تهيه بكنيد كه لااقل نيمى از جوانها را به اين طرف بكشيد.اصلا فيلمى بالاتر از دستگاه خلقت نيست. اگر فيلم تكون نطفه يا پيدايش‏يك گل را نمايش بدهند، اگر كيفيت و حركات قلب را نمايش بدهند،خواهيد ديد كه چه تاثيراتى دارد! خدا مى‏داند تمام، درس توحيد است. آن وقت‏يك‏عده از ما وقتى بگويند مقتضيات زمان، پديده قرن، دنياى امروز، ديگرى‏مى‏گويد اين فيلمى كه اين حرفها را نشان مى‏دهد! آقا فيلم كه گناه ندارد فيلم‏يك تعليم سمعى بصرى است. اولى كه همين بلندگو پيدا شد بعضيها چه‏داد و فريادى راه انداختند! آقاى فلسفى تعريف مى‏كردند اولين نفرى كه درميان وعاظ با بلندگو صحبت كرد من بودم. نمى‏دانيد چه بازى‏اى سر من درآوردند. گفتند مجلس معظمى بود و در آنجا بلندگو گذاشته بودند قبل از من‏واعظى رفت صحبت بكند، گفت اين بوق شيطان را برداريد. برداشتند و آن‏واعظ در اثر كثرت جمعيت نتوانست مطلب را به همه مردم بفهماند. من‏رفتم روى منبر. تا نشستم گفتم بوق شيطان را بياوريد. ببينيد جمود چقدر!اينها آبروى دين را مى‏برد. كى گفته بلندگو بوق شيطان است؟!

پى‏نوشتها

1- سوره رعد، آيه 17 2- سوره بقره، آيه‏30 3- نهج البلاغه، خطبه 16 4- نهج البلاغه، خطبه 199 5- سوره -انبياء، آيه 105. 6- [متن پياده شده از نوار به همين صورت است.] 7- [مطابق آمار آن زمان جمعيت ايران.]