جلسه دهم

«مشروطيت‏»

«ان الحكم الا لله‏» (1) . در دو شب گذشته به دو جريان فكرى كه در تاريخ‏اسلام رخ داده و هر دو جريان جمود آميز بوده است، اشاره كرديم. يكى ازاين دو جريان جريان خوارج بود. خوارج مظهر جمود فكرى در عصرخودشان بودند پيدايش خوارج به دنبال اين فكر بود كه گفتند حكميت‏حكَم براى اينكه خليفه را تعيين بكند، اينكه حكَم، حكم بكند ميان دو نفركه مدعى خلافت هستند، بر خلاف اسلام است زيرا قرآن فرموده است: «ان‏الحكم الا لله‏» و خودشان كه ابتدا اين كار را كرده بودند، خودشان را تخطئه‏كردند و حضرت امير را هم كه به اجبار وادار به اين كار كرده بودند، تخطئه‏كردند و گفتند اين كار كفر بوده است، ما توبه كرديم تو هم توبه كن. حضرت‏فرمود اين كار خطا بود و منشا اين خطا شما بوديد نه من، ولى به هر حال كفرنبود و من خطائى مرتكب نشده‏ام. جريان ديگر جريان اخباريگرى است. اين دو جريان خيلى شبيه يكديگرهستند. راجع به اخباريگرى عرض كردم كه خيلى تفاوتها ميان روش‏اخباريين و روش مجتهدين است ولى اگر بخواهيم اساس را به دست بياوريم‏كه روح اخباريگرى چيست، مى‏بينم روح اخباريگرى را جمود تشكيل داده‏است. جمود اين است كه مى‏گويد اجتهاد كه اظهار نظر است، تفكر است‏تجزيه و تحليل است و به عبارت ديگر عقل را در دين دخالت دادن است،درست نيست. و گفتند قرآن هم براى فهميدن نيست ما حق نداريم مستقيمابه قرآن مراجعه كنيم، آن براى ائمه است و ما بايد به اخبار و روايات مراجعه‏كنيم. جريان ديگرى هم هست كه مربوط به زمان خودمان است و آن، جريان‏مشروطيت است. مشروطيت كه به ايران آمد -اگر تاريخش را خوانده باشيدمردم ايران را به دو قسم منقسم كرد. گروهى طرفدار استبداد و گروهى‏طرفدار مشروطيت. هم سياسيون منقسم شدند و هم روحانيون، آنهم‏روحانيون بزرگ. عده‏اى حامى مشروطيت‏شدند و سخت از آن حمايت‏كردند و عده‏اى ديگر با مشروطيت مخالفت كردند به طورى كه مخصوصامخالفين در هر جا كه بودند، در حوزه‏هاى علميه، فضلا مدرسين و طلابى راكه طرفدار مشروطيت است، به هيچ وجه به او شهريه نمى‏دادند. كم‏كم كاربه جائى رسيد كه هر دسته، دسته ديگر را تكفير و تفسيق مى‏كردند و واقعا فتنه‏بزرگى در دنياى روحانيت به وجود آمد چون موضوع اينجور نبود كه مثلا سياسيون‏مملكت طرفدار يك فكر باشند و روحانيون، همه طرفدار فكر ديگر، بلكه‏خود روحانيون منقسم به دو دسته شدند، بعضى طرفدار مشروطيت وبعضى مخالف. در اينجا من قبل از اينكه مطلب را شروع بكنم نكته‏اى راتذكر مى‏دهم: در جريان مشروطيت دو مطلب است كه ما به يكى از آنها كارنداريم و روى ديگرى بحث مى‏كنيم. يكى اينست كه از نظر اجتماعى وسياسى چه عواملى در ايجاد مشروطيت ايران دخالت داشت و چه عواملى(عوامل سياسى خارجى) مخالف بود؟ به طور قطع سياستهاى بزرگ امروزدنيا روى مشروطيت و استبداد نظر داشتند يعنى يكى از سياستهاى بزرگ‏امروز دنيا طرفدار مشروطيت بود و كوشش مى‏كرد مشروطيت در ايران‏ايجاد بشود و يك سياست بزرگ ديگر دنيا از استبداد حمايت مى‏كرد وكوشش مى‏كرد كه جلوى مشروطيت را بگيرد. چرا؟ براى اينكه آنكه طرفدارمشروطيت بود مى‏خواست بعد از مشروطيت‏سياست‏خودش را بر ايران‏تحميل بكند كما اينكه همين كار را كرد و آنكه مخالف بود نفوذى داشت ومى‏خواست جلوى نفوذ رقيب را بگيرد. بنابر اين اگر كسانى با مشروطيت‏مخالف بودند از اين نظر بود كه دستهاى خارجى را مى‏ديدند و مى‏دانستند وپيش بينى كردند كه منظور، مشروطيت واقعى نيست بلكه يك سياست‏خارجى ديگرى در كار است. يا اگر كسى مخالف استبداد بود، از آن جهت‏بود كه آن سياستهائى را كه طرفدار استبداد بودند مى‏شناخت و ضررهاى‏سياست آنها را مى‏دانست. (روسها طرفدار استبداد بودند و انگليسهاطرفدار مشروطيت.) مرد بزرگى مثل مرحوم آخوند خراسانى سخت‏حامى مشروطيت بود وواقعا اين مقدار كه بنده تحقيق كرده‏ام مرحوم آخوند خراسانى يكى از بزرگان‏علماى شيعه بوده است و مى‏شود گفت در دنياى شيعه مدرسى به خوبى‏مرحوم آخوند نيامده است. حوزه درس هزار و دويست نفرى داشته است وشايد سيصد نفر مجتهد مسلم پاى درس اين مرد مى‏نشسته است و ايشان‏فوق‏العاده مرد با ايمان و با تقوائى بوده است. در اينكه اين مرد منتهاى‏حسن نيت را داشته است‏شكى نيست. حالا اگر كسى گفت من بامشروطيت مخالفم معنايش اين نيست كه العياذ بالله مرحوم آخوند را تخطئه‏مى‏كند. از آن طرف در راس مخالفين يك فقيه بسيار بزرگى بوده است مثل‏مرحوم آقا سيدكاظم يزدى كه در فقاهت كم‏نظير بوده است اگر كسى بااستبداد مخالف و طرفدار مشروطيت باشد، معنايش اين نيست كه مرحوم‏يزدى را تخطئه مى‏كند. شايد مرحوم يزدى كه مخالف با مشروطيت بودمى‏دانست كه دستهاى خارجى دخالت دارد و بعد هم چنين و چنان‏مى‏شود. بنابر اين بحث تصويب يا تخطئه علماى بزرگ نيست، چون‏موضوع يك جهت ندارد. اگر موضوع مشروطيت و استبداد يك مساله‏علمى بود، يك حرفى بود. مساله‏اى بوده كه عوامل زيادى در آن دخالت‏داشته است. ما از اينكه كدام دست‏سياست چه دخالتى داشته است صرف‏نظر مى‏كنيم و با مخالف و موافق كارى نداريم. قرائن هم نشان مى‏دهدكسانى كه مخالف با مشروطيت بودند مى‏گفتند اين مشروطيت كه‏مى‏خواهد بيايد غير از آن مشروطيتى است كه دارند صحبتش را مى‏كنند،مشروطه مشروعه به اصطلاح‏نيست و نخواهد آمد، مانند مرحوم شيخ فضل الله نورى. به هر حال يك‏همچه جريانى به وجود آمد و چه حوادث تلخ و خونينى به وجود آوردمجتهدين كشته شدند، مردى مانند آقا شيخ فضل الله نورى به دار زده شد.اين يك امر كوچكى نيست. مرحوم نورى مرد بزرگى بود، مجتهد مسلم و تاحدودى كه شنيده‏ايم مرد بسيار پاك و باتقوا و عادلى بود مجتهد مسلم‏العدالة و عادل مسلم الاجتهاد بود. ما مطلب را از يك زاويه بالخصوصى‏مى‏خواهيم مطالعه بكنيم يعنى آن را تفكيك مى‏كنيم از عوامل خارجى و ازاين جهت كه آيا ايران آن روز مستعد مشروطيت بود يا نبود فرض مى‏كنيم‏يك جائى را غير از مملكت‏خودمان، غير از زمان خودمان، يعنى فرض‏مى‏كنيم يك كشور اسلامى را كه در آن مردم مستعد هستند يعنى مى‏فهمندكه مشروطيت‏يعنى چه، چون در آن موقع اغلب مردم نمى‏دانستند كه‏مشروطيت چيست. مى‏آمدند در خانه مردم مى‏گفتند آيا مى‏دانيدمشروطيت چيست اگر مملكت مشروطه بشود نانهاى سنگك بزرگ با كباب‏به خانه شما مى‏آورند. يك مرد ساده لوحى مى‏گفت عجب! مشروطه يعنى‏شما مى‏خواهيد مشروطه خانم را بياوريد اينجا و او را پادشاه كنيد. و از اين‏جريانها زياد بوده است كه نه آن كسى كه به نفع مشروطيت مبارزه مى‏كردمى‏فهميد چه مى‏گويد و نه آن كسى كه به نفع استبداد كار مى‏كرد مى‏فهميددنبال چه مى‏رود. مستعد نبودن ملت‏يعنى اينكه نمى‏فهميد. ما مى‏خواهيم‏فرض كنيم يك كشورى را كه مردمش مى‏فهمند همچنين فرض كنيم كه عوامل خارجى‏وجود ندارد، سوء نيتى در كار نيست. آيا مشروطيت با قانون اسلام انطباق‏دارد يا نه؟ اين يكى از آن مسائلى است كه تا ما آن را بررسى نكنيم، آن‏جريان جمود و جهالتى كه عرض كرديم كاملا حلاجى نمى‏شود. بعضى‏ها ازهمين نظر مجرد، قطع نظر از عوامل خارجى مى‏گويند مشروطيت بر خلاف‏دين اسلام است‏يعنى دين اسلام با مشروطيت‏سازگار نيست. ناچار بايدبگويند با استبداد سازگار است‏يا لااقل بايد بگويند با استبداد سازگارتراست. چرا؟ تا تعريف نشود كه مشروطيت چيست نمى‏شود بحث كرد.معناى مشروطيت اينست كه مملكت احتياج دارد به يك سلسله‏تصميمات، يعنى مملكت احتياج دارد به حكومت‏يعنى دستگاهى كه‏مجموعا امر مملكت را اداره بكند، چنانكه يك مؤسسه فرهنگى يا يك‏شركت تجارتى احتياج به مدير يا هيئت مديره دارد. حرف اول اينست كه هرمملكتى احتياج به جمعى دارد كه اداره‏كننده مملكت باشند. اگر ما گفتيم‏خير اساسا وجود مدير يا هيئت مديره خطا است و نبايد باشند، هم‏مشروطيت را رد كرده‏ايم و هم استبداد را، چون استبداد معنايش اينست كه‏يك فرد حكومت مى‏كند. مشروطيت‏شكل ديگر است. پس استبدادش‏غلط است، مشروطيتش هم غلط است اگر بگوئيم چرا؟ مى‏گويند مملكت‏همينقدر كه دين داشته باشد، دين بى‏نياز مى‏كند مردم را از اينكه حكومت‏داشته باشند. اين همان حرفى است كه اتفاقا خوارج مى‏گفتند. خوارج مى‏گفتند:«لا حكم الا لله‏». در نهج البلاغه، حضرت على (ع) در مورد اين سخن مى‏فرمايد:«كلمة حق يراد بها الباطل‏» (2) اين حرف درستى است اما اينجور كه اينها قصد مى‏كنند غلط است.«لاحكم الا لله‏» (3) حكم از ناحيه خدا بايد باشد، حرف درستى است اما اينها اين حرف درست‏را در مورد غلط به كار مى‏برند:«و لكن هؤلاء يقولون: لا امرة الا لله‏» (4) يعنى اميرى مردم بايد با خدا باشد اينكه نمى‏شود.«و لا بد للناس من امير بر او فاجر» (5) مردم احتياج به امير و حاكم دارند حالا يا خوب باشد يا بد، يعنى در درجه‏اول بايد خوب باشد و در درجه دوم بد بودنش از نبودنش بهتر است. يعنى‏وجود قانون ولو قانون دينى، مقنع و كفايت‏كننده از اينكه مردم حكومت‏داشته باشند نيست. و لهذا مساله خلافت را، هم ما شيعه‏ها و هم سنيها هردو قبول داريم. حتى خوارج هم ابتدا گفتند كه احتياج به خليفه ندارند ولى‏بعد خودشان آمدند با يك خليفه بيعت كردند. پس شيعه و سنى در اين‏جهت اتفاق دارند كه دين داشتن معنايش اين نيست كه حالا كه دين داريم‏پس ديگر حكومت لازم نيست. هر دو مى‏گويند حكومت مى‏خواهيم منتهادر حكومت بعد از پيغمبر سنيها از يك راه رفتند ولى شيعه‏ها گفتند كسى‏لايق است كه پيغمبر او را تعيين كرده باشد. فرض دوم اينست: حالا كه مااحتياج به حكومت داريم آيا احتياج داريم به اينكه به يك تعبير يك عده‏تصميم بگيرند و ديگران اجرا بكنند يا نه، همان كسى كه تصميم مى‏گيرد، اجرا هم بكند؟ استبداد معنايش اينست كه همان كسى كه تصميم‏مى‏گيرد اجرا هم بكند. مشروطه معنايش اينست كه يك عده تصميم بگيرند وعده ديگر اجرا بكنند و بايد آنهائى كه تصميم مى‏گيرند خود مردم انتخابشان‏كرده باشند. نمايندگان مردم تصميم بگيرند، هيئت دولت اجرا بكند. و تازه‏هيئت دولت را هم بايد نمايندگان تعيين كرده باشند تا در نتيجه همه چيز رامردم تعيين كرده باشند و در واقع مردم خودشان بر خودشان حكومت كرده‏باشند. ولى مخالفين مشروطه مى‏گفتند خير، شما اينجا مغالطه مى‏كنيد ومى‏گوئيد معناى استبداد اينست كه يك نفر تصميم بگيرد و او هم اجرا بكندو معناى مشروطيت اينست كه نمايندگان مردم تصميم بگيرند و هيات‏دولت اجرا بكند. اينجا صرف تصميم نيست اگر صرف تصميم بود مامخالف نبوديم، و راست هم مى‏گفتند. گفتند اگر مشروطيت اينطور بود كه‏مردم نمايندگان را انتخاب مى‏كردند كه نمايندگان قوه مجريه را انتخاب‏بكنند، و نيز نمايندگان تصميم بگيرند، هيات دولت هم اجرا بكند ولى اين‏تصميم براى اين باشد كه ببينند قانون خدا چه گفته است و قانون ديگر وضع‏نكنند، هر چه قانون خدا گفته است مطابق آن تصميم بگيرند و دولت راموظف به اجراى آن بكنند، خوب بود اما مشروطيت كه اين نيست. شما يك‏كلمه قشنگى را به كار مى‏بريد براى اغفال ما. مشروطيت معنايش اينست كه‏ملت نمايندگان را انتخاب بكند و نمايندگان تصميم بگيرند. كلمه قشنگى‏است ولى عين حقيقت نيست. نمايندگان قانون وضع كنند، تصميم بگيرندنه اينست كه مطابق قوانين الهى تصميم بگيرند و قانون وضع كنند كه هيات‏دولت اجرا بكند باز در اينجا منطق مستبدين منطق مشروطيين راشكست مى‏دهد. اما باز مشروطيين جوابى دارند كه در مقابل آن، جواب‏ديگرى وجود ندارد. مى‏گويند ما قبول داريم كه مشروطيت كه مى‏گوئيم‏نمايندگان مردم تصميم بگيرند معنايش اين نيست كه مجتهدى كه‏مى‏خواهد استنباط احكام بكند ببيند قانون خدا چيست، عين همان قانون رابه دولت ابلاغ بكند و دولت هم اجرا بكند. ما هم قبول داريم كه اينجورنيست. نمايندگان مردم قانون وضع مى‏كنند ولى مگر هر قانون وضع كردنى‏ممنوع است؟ نه، ما يك قانونى داريم به نام قانون دين. دين تكليف مردم رابراى همه زمانها روشن كرده است، قوانين كلى بيان كرده است. ولى مواردجزئى‏اى پيش مى‏آيد كه در آن موارد مردم حق دارند با توجه به قانون كلى‏الهى قانون وضع بكنند. لهذا ما مى‏گوئيم قانون اساسى داريم. در قانون‏اساسى ما قطعى و مسلم شده است كه يك هيئتى كه از پنج نفر كمتر نباشد وافراد آن مجتهد باشند و عارف به مقتضيات زمان هم باشند بايد ناظر باشندكه قوانينى كه مجلس طرح مى‏كند انطباق با قوانين اسلامى داشته باشد.قانونى كه وضع مى‏كنند اگر خلاف قانون اساسى بود جلويش را بگيرند و اگرموافق بود نه. و مثال ذكر مى‏كنند، مى‏گويند معناى قانون اسلامى و قانون‏دينى اين نيست كه در تمام جزئيات زندگى مردم، مردم بايد بروند ببينند كه‏در قرآن يا سنت اين حكم چگونه بيان شده است. مثلا فرض كنيد اوضاع‏شهرها تغيير مى‏كند، وسائل نقليه جديدى به كار مى‏آيد، مردم احتياج دارندقوانينى داشته باشند كه آن قوانين وضع رانندگى را منظم بكند اگر بنا بشودرانندگى قانون نداشته‏باشد، هر آن، هزارها تصادف رخ مى‏دهد، بايد قانون داشته باشد. اينها جزءامورى است كه اسلام آنها را به خود مردم تفويض كرده است، نظير اينست‏كه پدر در داخل خانواده خودش حق دارد يك سلسله مقررات وضع بكند.قانون خدا اينست كه خدا گفته پدر رئيس خانواده است و همه بايد امر او رااطاعت بكنند. قانون ديگر اينست كه پدر حق حكومت دارد ولى حق تحكم‏ندارد، رئيس خانواده است، حق دارد در حدود مصالح خانوادگى امر و نهى‏بكند ولى حق زورگوئى ندارد يعنى حق ندارد كه بر خلاف مصالح خانوادگى‏رفتار بكند. اما آيا خدا در مورد امور جزئى داخل خانواده هم قانون وضع‏كرده است كه مثلا پدر اين كار را بكند و آن كار را نكند؟ نه، خدا مى‏گويدپسرها از پدرانتان اطاعت بكنيد و اى پدرها عادلانه با افراد خانواده رفتاربكنيد. مثال ديگر: از قديم در حمامها، حماميها براى خودشان قانون وضع‏كرده‏اند كه وقتى مى‏خواهيد داخل خزانه بشويد اين كار را بكنيد. آيا حمامى‏حق دارد براى داخل حمامش قانون وضع بكند يا بايد بگوئيم «لا حكم الا لله‏»قانون را بايد خدا وضع بكند، پس حمامى در داخل حمامش هم نمى‏تواندقانون وضع بكند. بله قانون را بايد خدا وضع بكند، خدا مى‏گويد اگر كسى‏رئيس يك مؤسسه‏اى بود حق دارد بر طبق مصالح خودش براى آن مؤسسه‏مقررات عاقلانه‏اى وضع بكند، بر مردم ديگر هم لازم است كه آن مقررات رااطاعت بكنند. اينها در امور جزئى است. اما در امور كلى، همانطور كه گفتيم‏هر مملكتى احتياج به مدير يا هيات مديره‏اى دارد. اينكه آن‏هيات مديره بخواهند قوانينى را در مقابل قوانين خدا وضع كنند مثل اينكه‏خدا گفته است اختيار طلاق با مرد است و قانون، اختيار طلاق را به زن‏بدهد، درست نيست. اما اينها در حدودى كه تكليف اقتضا مى‏كند حق‏دارند مقرراتى را وضع بكنند كه در واقع وضع قانون جزئى است كه با قانون‏كلى الهى تطبيق بكند. بله اگر بخواهند به آن يك اختيار وضع قانون بدهند به‏طورى كه قوانين الهى را در نظر نگيرد، صحيح نيست، ولى با در نظر گرفتن‏قانون الهى، وضع قانون براى موضوعات جزئى مانعى ندارد. مثلا قانونى‏وضع مى‏كنند كه آيا محصل به خارج بفرستيم يا نه؟ اين، چيزى نيست كه‏حكمش در اسلام بيان شده باشد ولى قرآن يك اصول كلى ذكر كرده است.مثلا در باب علم از آن جهت كه علم است بيان شده است كه آيا علم را اگر دردست غير مسلمان ديديم مى‏توانيم بگيريم يا نه؟ در اين مورد يك حديث‏نيست بلكه دهها حديث است كه مى‏گويد بگير: «الحكمة ضالة المؤمن‏»حكمت گمشده مؤمن است «ياخذها اينما وجدها» هر جا آن را ببيند مى‏گيرد.در بعضى جاها تصريح دارد كه حكمت را هر جا ديديد بگيريد «و لو من‏مشرك‏» (6) اگر چه در دست كافر باشد مثلا فرض كنيد ما وقتى محصل به‏خارج مى‏فرستيم، آنجا گمراه مى‏شوند. اينجا بايد ديد علت گمراه شدنشان‏چيست؟ «طنطاوى‏» در تفسيرش مى‏گويد: يك وقتى با عده‏اى ازشاگردان عرب كه گويا مصرى بودند، سر و كله مى‏زدم. يك روز رفته بوديم‏بيرون، زمستان بود و هوا خيلى سرد بود و يخ نسبتا ضخيمى بسته شده بود.يكوقت ديدم در اين هواى سرد، اين دانشجويان دستها را بالا زدند يخها راشكستند و در آن آب سرد اول دستشان را شستند، بعد صورتشان را و بعداين دست و آن دست، دستى به سر كشيدند و پاها را هم شستند و بعد هم‏ايستادند به انجام دادن يك عملى كه عبادتشان بود ... بعد گفت :اى واى!اينها آمده‏اند علم ما را بگيرند، دين خودشان را هم حفظ كرده‏اند اينها يك‏حساب ديگرى است. اگر بشر حتى اين مقدار هم حق وضع قانون در مسائل‏جزئى را نداشته باشد، اين ديگر جمود است و درست مثل حرف اخباريين‏است كه مى‏گويند: «ما احتياج به مجتهد نداريم و به اخبار مراجعه مى‏كنيم‏».در اخبار كليات مسائل بيان شده است و مجتهد بايد فكرش را به كار بياندازدو به همان نحو در مسائل جزئى حكم بدهد. پس اگر هيات مديره بخواهندبراى خودشان نظامنامه‏اى طبق قوانين كلى وضع بكنند، اين، از نظر مااشكالى ندارد. (7)

پى‏نوشتها

1- سوره انعام، آيه 57 2- نهج البلاغه، خطبه‏40 3-نهج البلاغه، خطبه‏40 4-نهج البلاغه، خطبه‏40 5-نهج البلاغه، خطبه‏40 6- نهج البلاغه، حكمت 80 (قريب به اين عبارت) 7- [ خواننده محترم توجه دارد كه در اين بحث، منظور از مشروطيت، نظامى‏حكومتى است كه داراى مجلس قانونگزارى است، نه مشروطه سلطنتى.]