جلسه نهم

اخباريگرى

«ما ءاتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا» (1) . ديشب بحث ما اين بود كه همانطورى كه آبى كه از چشمه‏اى بيرون مى‏آيددر ابتدا صاف و پاك است، نه آلودگى محسوس و نه آلودگى نامحسوس داردولى تدريجا كه در بسترهائى قرار مى‏گيرد ممكن است آلودگيهائى پيدا كند ونيز آب اين خاصيت را دارد كه ممكن است به وسائلى آن را تصيفيه كرد وآلودگيها را از آن گرفت، همينطور دين مقدس اسلام در ابتدا هم صاف بوده وهم پاك ولى خواه ناخواه در طول چهارده قرن كه در بستر افكار مردم قرارگرفته، آلودگيهائى در آن پيدا شده است، ولى آنچه كه مايه خوشوقتى است‏اينست كه دستگاه تصفيه براى پاك كردن اين آلودگيها وجود دارد، دستگاه‏تصفيه در درجه اول خود قرآن است كه مصون و محفوظ از هر گونه تغييرى‏در دست است. ديگر سنت قطعى پيغمبر اكرم است كه از آن هم به مقداركافى در دست داريم. سوم عقل است كه دين مقدس اسلام عقل را حجت و معتبرشناخته است. ما اگر اين سه مقياس را به كار ببريم مى‏توانيم خودمان را از هرگونه لغزش و غلطى مصون بداريم و انحرافات و اشتباهاتى را كه پيدا شده‏است از ميان ببريم. در تاريخ اسلام جريانهاى زيادى پيدا شده است كه درافكار مسلمين اثر گذاشته است. خود ما و شما كه الان اينجا نشسته‏ايم، اى‏بسا تحت تاثير يك جريان فكرى هستيم كه در چندين سال پيش به وجودآمده و ما را تحت تاثير خودش قرار داده است و ما نمى‏دانيم كه اين جريان‏فكرى از اسلام نيست و از جاى ديگرى است. يك نويسنده عراقى در چندسال پيش دو سه كتاب نوشت و منتشر كرد و كتابهايش معروف شد چون‏خيلى شيرين نوشته بود. در يكى از كتابهايش نوشته بود كه من امروز بسيارى‏از حوادث را كه مى‏بينم، انگشتهاى معاويه را در آن مشاهده مى‏كنم. معتقدبود كه معاويه توانست جريانهائى به وجود بياورد كه خود آن جريان از ميان‏رفت ولى آثار شوم آن باقى ماند. بنده حالا در اطراف فكر او بحثى ندارم،مى‏خواهم جريانهاى فكرى ديگرى را عرض بكنم و درباره آنها بحث بكنم. در ميان ما شيعيان در حدود چهار قرن پيش جريانى به وجود آمد به نام‏اخباريگرى. امروز اخباريگرى خيلى كم وجود دارد افرادى كه اكنون اخبارى‏مسلك هستند خيلى كمند ولى اين جريان تقريبا دو سه قرن بر افكار مردم‏حكومت كرد و چه جنگهائى آدمكشيهائى ايجاد نكرد! شما اگر بخواهيدبفهميد نقطه مقابل اخباريگرى چيست، نقطه مقابل آن اجتهاد است. ما وشما اجتهاد و تقليد را قبول داريم و عقيده داريم كه انسان يا بايد مجتهدباشد يا عمل به احتياط بكند و يا تقليد بكند و مى‏گوئيم قطعا تقليد كاردرستى است. اخباريگرى نقطه‏اى را كه بمباران مى‏كرد اجتهاد و تقليدبود. مى‏گفتند اجتهاد و تقليد بدعت است. مى‏گفتيم پس مردم چه بايدبكنند؟ مى‏گفتند بايد مستقيما به اخبارى كه داريم مراجعه كرد و دستور دين‏را از آنها گرفت. مجتهدين نقطه مقابل اخباريين بودند و حرف منطقى‏داشتند، مى‏گفتند اظهار نظر كردن در مسائل دينى تخصص مى‏خواهد انسان‏بايد درس خوانده باشد تا بتواند در مسائل دينى نظر بدهد، همانطورى كه‏طبابت علم مى‏خواهد، فتوا دادن هم علم مى‏خواهد. اخباريها گفتند نه،هيچ درس خواندن نمى‏خواهد و اجتهاد از اهل تسنن پيدا شده است. درهمين تهران در زمان فتحعلى‏شاه مردى بود به نام «ميرزا محمد اخبارى‏» وچه جار و جنجالى سر اين مرد پيدا شده است! اصلش هندى است، مدتى‏در نيشابور بود و بعد هم به تهران آمد. اواخر عمرش سفرى به عتبات كرد ودر آنجا او را كشتند. اخباريگرى از كجا و كى پيدا شد؟ اخباريگرى سه چهارقرن بيشتر از عمرش نمى‏گذرد. اين نغمه را اولين بار مردى به نام «ملا امين‏استرآبادى » كه سالها در مكه و مدينه مجاور بود (البته تاريخ اين آدم روشن‏نيست كه در آن مدت با چه كسانى ارتباط داشته است) بلند كرد و باوجودى كه خودش شيعه بود، به علماى بزرگ شيعه مانند شيخ طوسى وعلامه حلى و محقق حلى و مخصوصا به علامه حلى شديدا حمله مى‏كرد چون علامه‏مى‏گفت اخبارى كه ما الان داريم همه معتبر نيست و اخبار را از نظر سندتقسيم كرد به اخبار صحيح، اخبار موثق، اخبار حسن و اخبار ضعيف‏اخبار صحيح اخبارى است كه تمام رواتش مردمان موثق و هم شيعه بوده‏اند.[اخبار موثق، اخبارى است كه رواتش افراد موثقى بوده‏اند ولى شيعه نبوده‏اند.]اخبار حسن اخبارى است كه كسانى كه آنها را نقل كرده‏اند اشخاصى راستگوبوده‏اند ولى ثابت نشده است كه رواتشان آدم خوب و راستگو باشند.روايات ضعيف يعنى رواياتى كه افرادى كه آنها را روايت كرده‏اند يا لااقل‏يك نفر از آنها معلوم است كه آدم درستى نيست تاريخ، احوال روات را كم وبيش نشان داده است. (البته افرادى هم هستند كه مجهولند). نتيجه اين‏مى‏شود كه اخبارى كه ما در دست داريم همه قابل اعتماد نيست ، ما بايدببينيم چه كسانى نقل كرده‏اند. ملا امين گفت اين علامه با اين كار روايات مارا دسته دسته كرد و عده‏اى از روايات ما را انداخته. هر چه روايت داريم،همه يك جا درست است. اگر بگوئيم روايتى ضعيف است اين توهينى‏است به امام صادق. مگر مى‏شود روايتى از امام صادق باشد و ضعيف باشدخصوصا روايات كتب اربعه يعنى رواياتى كه در «كافى‏» شيخ كلينى و يا «تهذيب‏» شيخ طوسى و «استبصار» شيخ طوسى و «من لا يحضره الفقيه‏»شيخ صدوق آمده است. اگر روايتى در اين چهار كتاب باشد، ديگر جاى‏گفتگو نيست. مجتهدين آنهائى هستند كه در اين نظر تابع علامه‏اند. در همين‏كتاب كافى و كتابهاى ديگر روايتها هست كه اگر به مضمون آنها نگاه بكنيم‏مى‏فهميم كه مزخرف است. بعضى هم سندشان ضعيف است. مثلا چندى‏پيش بود كه داشتم مسائل مربوط به ربارا مطالعه مى‏كردم، ديدم روايتى است كه در آن مردى به نام على بن الحديدمى‏گويد «سلسبيل‏» كه نام زنى است، از من همچو پولى خواسته و من‏مى‏خواهم اين پول را به او بدهم و از او به فلان حيله ربح بگيرم، اين درست‏است‏يا نه؟ اتفاقا كتاب تهذيب را مى‏خواندم، به روايت ديگرى رسيدم،ديدم نام اين شخص را آورده است. شيخ طوسى در آنجا مى‏گويد: «مضعّف‏جدا». حالا چون شيخ كلينى در كافى اين روايت را نقل كرده است بايدبگوئيم درست است؟ نه. پس قابل قبول نيست. مثلا افرادى كه اغراض‏بخصوص داشته‏اند، اين را جعل و وضع كرده‏اند كه در زمان حضرت صادق‏سقف حرم پيغمبر را تعمير مى‏كردند. كسى مى‏گويد ما چند نفر بوديم و باهم بحث مى‏كرديم: حالا كه سقف را برداشته‏اند آيا جايز است از بالا، قبرپيغمبر را مشاهده بكنيم يا نه؟ يكى گفت جايز است ديگرى گفت جايزنيست. چرا جايز نيست؟ گفت‏شايد پيغمبر با يكى از زنهايش خلوت كرده‏باشد و ما او را با زنش ببينيم! ببينيد اين حرفى است كه اصلا ممكن است‏يك مسلمان عادى بگويد كه پيغمبر مثلا زنده شده و دارد در آنجا با زنش‏عشقبازى مى‏كند! آيا بگوئيم چون در كتاب كافى است، درست است؟ اينهامى‏گويند هر چه كافى نوشته باشد، صحيح است. مجتهدين مى‏گويند نه،مثل اين، هزارها آدم جعال وضاع كذاب بوده‏اند. مردى است به نام «ابى‏الخطاب‏». اين مرد، ملحد و ضد اسلام بود. طشت رسوائيش بالاخره از بام‏افتاد. وقتى مى‏خواستند اعدامش كنند گفت:«و لقد وضعت فى اخباركم اربعه آلاف حديث‏»من چهار هزار حديث در اخبار شما قاطى كردم. مجتهدين مى‏گويند آقا وقتى‏يك چنين جريانهائى در تاريخ وجود داشته است چطور ما مى‏توانيم بگوئيم‏هر چه حديث نقل شده است، درست است. مردى است به نام «يونس بن‏عبدالرحمن‏» كه از بزرگان است. مى‏گويد من كوشش كردم كه هميشه‏روايتهاى معتبر را بنويسم و نقل بكنم. همه را نوشتم و به صورت كتابى درآوردم. يك وقتى خدمت‏حضرت رضا (ع) رسيديم و كتاب روايتم را به‏حضرت عرضه كردم و گفتم كه تمام روايتها را از پدران شما نوشته‏ام. ديدم‏حضرت بسيارى از آنها را خط زد و گفت اينها دروغ است. ولى اخباريين زيربار اين حرفها نرفتند و نرفتند. يك مبارزه بسيار شديدى ميان مجتهدين واخباريين صورت گرفت. اخباريين مظهر كامل جمودند.اى كاش به اين‏جمود قناعت مى‏كردند. اينها يك تعصب احمقانه‏اى راجع به اخبار وروايتها دارند. آمدند خدشه كردند در سه زمينه ديگر. آن شب عرض كرديم‏كه ما چهار دليل داريم: قرآن، سنت اجماع و عقل. اينها به واسطه يك‏تعصب شديد و احمقانه‏اى كه پيدا كرده بودند، براى اينكه آن سه دليل ديگررا از حجيت بياندازند گفتند شما مى‏گوئيد چهار دليل داريم. اجماع كه مال‏سنى‏ها است، اجماع وسيله شد براى اين كه ابوبكر خليفه بشود و با همين‏اجماع اميرالمؤمنين را كوبيدند، حالا شما مى‏گوئيد اجماع؟! مجتهدين‏گفتند اولا موضوع خلافت جاى اجماع نبود. موضوع، نص است، نص‏قطعى پيغمبر. ثانيا درباره ابوبكر كه اجماع صورت نگرفت، اجماع اينست‏كه همه اهل‏حل و فصل در يك مطلبى اجماع بكنند. على بن ابى طالب و زبير در مدينه‏بودند و جزء اجماع‏كنندگان نبودند. يك عده بسيار كمى جمع شدند و باهوچيگرى كارى را درست كردند و اسمش را اجماع گذاشتند گفتند خير،حالا اجماع آنقدر هم دردى نداشت. شما عقل را در كار دين دخالت‏مى‏دهيد. اصلا اين فضوليها به عقل نيامده است، عقل هزاران خطا مى‏كند،عقل اشتباه مى‏كند، عقل حق ندارد در كار دين دخالت بكند آدم بايد عقل‏خودش را تخطئه بكند. ما اگر حديثى را ديديم، هر چه هم عقل ما داد بكشدكه اين درست نيست، ما بايد بگوئيم عقل! تو حق ندارى دخالت بكنى. اين،درست‏حرف مسيحيها است. مسيحيها گفتند عقل حق ندارد در حوزه دين‏مداخله بكند، مى‏گفتند خدا عيسى شد عيسى خدا شد و همين. مى‏گفتندمنشا عالم، خدا يكى است و در عين يكى سه چيز است. آخر چطورمى‏شود هم يكى باشد و هم سه تا؟ عقل مى‏گويد اينچنين نيست. ولى‏مى‏گويند عقل حق چنين دخالتى را ندارد. اخباريين گفتند اساسا عقل حق‏ندارد در موضوعات دينى دخالت بكند. هر جا كه استدلال عقلى به كارمى‏آمد مى‏گفتند عقل حق ندارد دخالت بكند. مثلا اگر در يك جا مى‏گفتنديك دريا آب در يك فنجان جاى گرفت، اين با عقل جور در نمى‏آيد، ولى‏مى‏گفتند عقل حق ندارد فضولى بكند. از اين حرف اينها مردم حقه‏باز زيرك‏هم استفاده كردند، هر دروغى كه مى‏خواستند جعل بكنند جعل كردند و دراختيار آنها قرار دادند.آن وقت‏يك چيزهائى اين يهوديها و مغرضين جعل كردند و به اينها دادند واين خوش‏باورها هيچ نگفتند. مثلا حديثى نقل كرده‏اند به نام حديث «سلسلة الحمار» كه روزى پيغمبر اكرم آمد و به الاغى برخورد كرد ... تا آخراينها واقعا اسباب ننگ است و اگر مجتهدين نبودند امروز [ اين جريان ]اسباب زحمت براى مسلمين بود. رسيديم به قرآن. حالا قرآن را چگونه ازبين ببرند براى اينكه به اخبار حجيت بدهند؟ قرآن را كه نمى‏توانستندبگويند كتاب خدا نيست، گفتند قرآن مقامش بالاتر از اينست كه افراد عادى‏بشر آن را بفهمند. قرآن را فقط ائمه حق دارند بفهمند و بس. قرآن نازل شده‏است براى آنكه آنها بفهمند. ما بايد ببينيم در اخبار ائمه چه آمده. به‏اصطلاح مجتهدين گفتند ظواهر قرآن حجت نيست. مثلا اگر قرآن مى‏گويد:«انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه‏» (2) و ما معنى آن را اين مى‏دانيم كه شراب و قمار حرام است، مى‏گويند نه، توبايد به اخبار مراجعه بكنى ببينى كه آيا در اخبار آمده است كه شراب و قمارحرام است‏يا نه؟ مى‏گويند اساسا مخاطب قرآن ما نيستيم. به اين ترتيب‏براى مردم قرآن را هم از اعتبار و حجيت انداختند تا اينطور فكر كنند كه تنهامرجعى كه بايد به آن رجوع كرد اخبار و روايات است و اجتهاد ديگر معنى‏ندارد چون اجتهاد يعنى انسان اعمال فكر و اعمال نظر بكند معناى اجتهاديك اصل اينست كه ببينيم قرآن چه گفته است، احاديث كدامش صحيح و كدامش‏ضعيف است، عقل را به كار برده ببينيم چه تشخيص مى‏دهد، ببينيم‏علماى شيعه اجماعى دارند يا نه؟ گفتند همه اين حرفها را بريزيد دورآن وقت در اخبار چيزهائى هست كه احيانا خود قرآن را از اعتبار مى‏اندازدمثلا فلان كس آمده گفته است كه سوره حمد اينجور نيست كه شمامى‏خوانيد، جور ديگرى است. شما مى‏خوانيد: «صراط الذين انعمت عليهم‏غير المغضوب عليهم و لا الضالين‏» مى‏گفتند در حديث آمده است: «صراط من‏انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و غير الضالين‏» و بايد اينطور خواند. آن‏وقت كلمات قرآنهاى خودشان را در حاشيه آنها عوض مى‏كردند كه چندسال پيش اينها مشغول شدند به چاپ كردن قرآن خودشان كه البته حضرت‏آيت الله بروجردى متوجه شدند و فورا جلوى چاپش را گرفتند و بردند توى‏دريا ريختند. واى به حال اينكه قرآنها چاپ مى‏شد و به دست‏يهوديها ومسيحيها مى‏رسيد و مى‏گفتند مسلمانها كه مى‏گويند قرآن ما تحريف نشده‏است، حالا خودشان يك قرآن ديگر در آورده‏اند كه با قرآنى كه دارند، خيلى‏اختلاف دارد. چند سال پيش طلبه‏اى بود در قم و در آن موقع چيزى كه من‏در قيافه او نمى‏ديدم نجابت بود. مى‏ديدم همه از او دورى مى‏كنند، و تاحدود «مطول‏» هم بيشتر نخواند و بعد رفت. يك وقت ما متوجه شديم كه درآباده شيراز براى خودش (3) ... اينجور ضربه‏ها اينها به پيكر دين زدند. گفتند قرآن اعتبار ندارد. البته‏نگفتند قرآن را نخوانيد، نه، گفتند قرآن را بخوانيد، قرآن را ببوسيد، اما قرآن‏را نفهميد. اين يك ضربه بزرگى به عالم اسلام بالاخص به عالم تشيع زد به‏طورى كه بعدها اساسا مفسرين شيعه رعبشان برداشت كه قرآن را تفسيربكنند، از تفسير كردن ترسيدند. جريان اخباريگرى، اين تعصب افراطى‏احمقانه‏اى كه راجع به اخبار پيدا كردند كه صحيح و ضعيف را با هم يكى‏دانستند، يكى از آن جريانهاى فكرى خطرناكى است كه در دنياى اسلام پيداشد و اثرش هم جمود فكرى است، همان چيزى كه الان ما به آن مبتلاهستيم. اينها سرايت مى‏كنند به عالم تشيع. من اين حرف را در موقعى كه‏آيت الله بروجردى در بروجرد بودن و خدمتشان رسيده بوديم از ايشان‏شنيدم و بعد هم از كس ديگرى نشنيدم و خيلى تاسف خوردم كه چرا سؤال‏نكردم. ايشان براى پيدايش اين جريان فكرى يك ريشه ديگرى به صورت‏احتمال و حدس به دست مى‏دادند. مى‏گفتند من حدس مى‏زنم كه فكراخباريگرى در ميان مشرق‏زمين ناشى از فكر ماديگرى در مغرب‏زمين بوده‏است. چون مقارن با پيدايش اخباريگرى، در مغرب‏زمين عده‏اى پيدا شدندكه فلسفه حسى را ابداع كردند و اين حرف را زدند كه ما جز آنچه به چشم‏ببينيم يا به وسائل ديگر به وجود آن پى ببريم هيچ چيز ديگر حتى عقل راقبول نداريم، طرفدار حس و مخالف عقل شدند. و اين در همان زمانى بوده‏است كه روابط بين ايران صفوى و دول اروپا به نحو شديد برقرار بود و اتفاقامقارن همين قرنها در اينجا هم نهضت ضد عقلى پيدا شد ولى نه به آن‏صورت بلكه به عنوان طرفدارى از اخبار،گفتند اصلا عقل در كار دين حق دخالت ندارد و اين، متاسفانه آثار زيادى درفكر ما گذاشت.

پى‏نوشتها

1- سوره حشر، آيه 7 2- سوره مائده، آيه 90 3- [دراينجا متن پياده شده از نوار افتادگى دارد.]