جلسه هشتم

عوامل تصفيه تفكر اسلامى

«و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم‏شهيدا» (1) . آبى كه از سرچشمه بيرون مى‏آيد ديده‏ايد كه چقدر صاف وپاكيزه است همين آبى كه اينقدر پاكيزه است همينكه در بسترى قرار گرفت‏در مجرائى قرار گرفت و به اصطلاح در جوئى جارى گرديد، تدريجا ممكن‏است آلودگيهائى پيدا كند، آلودگيهاى محسوس و آلودگيهاى نامحسوس.آلودگيهاى محسوس مانند خاك و گل است كه داخل آب بشود يا آب ازجائى بگذرد كه در آنجا مثلا گوسفندى باشد و با پشگل گوسفند مخلوطشود كه در نتيجه رنگ آب عوض مى‏شود. اين آلودگى محسوس است.ممكن است آلودگى نامحسوس داشته باشد يعنى وقتى كه به آن آب نگاه‏مى‏كنيد مى‏بينيد صاف و زلال است. آنچه به چشم ديده مى‏شود گوئى باسرچشمه فرقى نكرده است. ولى اگر يك نفر خداى ناخواسته مثلا به وبامبتلا باشد و در جوئى كه مردم شهرى از آن‏استفاده مى‏كنند غوطه بخورد، ممكن است مردم آن شهر اين مرض را پيدابكنند در صورتى كه در آب چيزى ديده نمى‏شود ولى ميكروبهاى ريز ذره‏بينى كه فقط با چشم مسلح مى‏توان آنها را ديد، داخل آب شده و آن را آلوده‏كرده‏اند. متقابلا باز ممكن است دستگاههاى تصفيه‏اى وجود داشته باشد كه‏اين آب آلوده را تصفيه كند. عين اين حالت در امور معنوى وجود دارد يعنى‏يك سرچشمه معنوى كه در روز اول صاف و پاك است و آلودگى هم نداردتدريجا كه در بستر افكار ديگران قرار مى‏گيرد و نسلى بعد از نسلى آن را به‏دوره‏هاى بعد منتقل مى‏كنند، اين امكان وجود دارد كه آن جريان معنوى يك‏آلودگى محسوس پيدا كند كه ديده بشود و يا يك آلودگى نامحسوس پيدابكند كه فقط علما يعنى كسانى كه آلات ذره‏بينى دارند بتوانند آن را ببينند. وباز همانطورى كه در يك شهر ممكن است دستگاه تصفيه برقرار كرد كه آب‏را پاك بكند، در جريانهاى معنوى هم همينطور است. بزرگترين جريان‏معنوى دنيا، اسلام است. اسلام كه جريان پيدا كرده است ما مى‏خواهيم‏ببينيم در اين بسترى كه قرار گرفته است در اين چهارده قرن تا به ما رسيده‏است آيا امكان آلودگى نظير آلودگى آب براى اين جريان معنوى بوده است‏يا نه؟ و اگر امكان اين آلودگى بوده است چه جريانهائى در دنياى اسلام به‏وجود آمده است كه اين آب صاف را آلوده كرده است؟ قبل از اينكه اين‏مطلب را عرض بكنم نكته‏اى را براى شما عرض مى‏كنم: مردم عامى، مردمى كه اهل تحقيق نيستند، هميشه در ميان حوادث،حوادثى را مهم مى‏شمرند كه از نظر تاريخ مهم باشد. شما از غالب اشخاص‏اگر بپرسيد جريانهاى مهم تاريخ اسلام را بگو، اولين جريان مهمى كه به‏ذهنش مى‏آيد حمله مغول است. راست است، حمله مغول خيلى مهم‏است هم از نظر خسارت مادى، از نظر انسانهائى كه كشت و هم از نظرخسارت معنوى، به اين معنى كه چقدر كتابها و كتابخانه‏ها را از بين برد وعلما را كشت. حمله مغول براى دنياى اسلام فوق‏العاده گران تمام شد چقدراز علما كشته شدند، چقدر از مسلمانها كشته شدند، چقدر شهرها خراب‏شد! بعضى از شهرها را چنان از ميان بردند كه اصلا اثرى از آنها باقى نماندمن‏جمله شهر نيشابور كه [ چنگيز ] دستور داده بود اصلا ذى‏حياتى نبايد در اين‏شهر باقى بماند. اين يك حادثه‏اى است، مهم هم هست ولى به همان اندازه‏كه مهم است‏خودش خودش را نشان مى‏دهد، مثل آلودگى محسوس آب‏مى‏باشد. ولى بعضى از جريانات در دنياى اسلام پيدا شده است كه حجم‏ظاهريش خيلى كوچك است مانند ميكروب ذره‏بينى كه به چشم نمى‏آيدولى خطرش از حمله مغول اگر بيشتر نبوده است كمتر هم نيست. مثالهايش‏بماند تا بعد عرض بكنم. اولا بايد ببينيم براى اسلام يك همچو جريانهائى‏وجود داشته يا نه؟ البته تا حدودى امكان نداشته است ولى از آن حد كه‏بگذريم امكان داشته. آن حدى كه امكان نداشته است همان است كه‏مى‏گوئيد كتاب آسمانى ما قرآن كه ستون فقرات اسلام است تكيه‏گاه اسلام‏است. اين كتاب آسمانى محفوظ ومصون و پاك باقى مانده است و هيچ دستى و هيچ قدرتى نتوانسته در خوداين كتاب دخل و تصرفى بكند:«انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحاظون‏». (2) قرآن را خدا با يك فصاحت و بلاغتى نازل كرد، با يك معنويتى نازل كرد كه ازهمان اول در سينه‏ها حفظ مى‏شد، به علاوه به امر پيغمبر نوشته شد هيچ‏دستى چه از ناحيه دوستان نادان و چه از ناحيه دشمنان زيرك نتوانست دراين كتاب مقدس تغيير و تبديلى ايجاد كند، و همين است كه حكم دستگاه‏تصفيه را دارد. از اين يكى كه بگذريم در ساير قسمتها اين امكان آلودگى بوده‏است من‏جمله در سنت پيغمبر اكرم. دليلش گفته خود پيغمبر (ص) است.اين حديث را شيعه و سنى روايت كرده‏اند كه پيغمبر فرمود: «كثرت علي‏الكذابة‏» (3) دروغ‏بندهاى به من زياد شده‏اند و اگر از من حديثى شنيديد آن‏را بر قرآن عرضه كنيد اگر ديديد مخالف قرآن است بدانيد از من نيست و به‏من بسته‏اند. اين را خود پيغمبر در زمان خودشان فرمودند با وجود اينكه‏هنوز اول اسلام بود. معلوم مى‏شود كه يك عده دروغگو پيدا شده بودند.عده آنها در آن زمان شايد آنقدر زياد نبود و پيغمبر پيش‏بينى كرد كه دردوره‏هاى بعد زياد خواهد شد، زياد هم شد. در زمان پيغمبر اگر كسى‏دروغى به پيغمبر مى‏بست براى يك امر كوچك و يك غرض شخصى بود،خواست‏حرف خودش را به كرسى بنشاندمى‏گفت من از پيغمبر اينطور شنيده‏ام. اما در زمانهاى بعد دروغ بستن به‏پيغمبر جنبه اجتماعى پيدا كرد يعنى ابزارى شد در دست‏سياسيون. خلفاى‏وقت از اين موضوع به نفع سياستهاى خودشان استفاده مى‏كردند، پولهاخرج مى‏كردند، محدثينى را كه ايمانشان سست بود و بنده دينار و درهم‏بودند پيدا مى‏كردند و پولها مى‏دادند كه مثلا در فلان موضوع يك حديث‏نقل كن. «سمرة بن جندب‏» هشت هزار دينار معاويه به او داد كه گفت من ازپيغمبر شنيدم كه آيه:«و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله‏» (4) در شان عبدالرحمن بن ملجم نازل شده است. در زمان مهدى خليفه سوم‏عباسى پسر منصور كه يكى از عاداتش كبوتربازى بود و در اين كار مسابقه‏مى‏داد، يك نفر از همين محدثين نزد او آمد. براى رضاى خاطر مهدى گفت‏من از كه شنيدم از پيغمبر: «لا سبق الا في خف او حافر او طائر» كه او «طائر» رااز خودش اضافه كرده بود. مهدى خيلى خوشش آمد و پول حسابى به او داد. اينجور جريانها در دنياى اسلام زياد پيدا شده است. در موضوع وضع وجعل حديث ابتكار در دست‏يهوديها بود. يهوديها افكار و معتقدات‏خودشان را در ميان مسلمانان به صورت حديث درآوردند. اينها در نفاق هم‏عجيب بودند، به ظاهر مسلمانى مى‏كردند و با مسلمانها رفت و آمدمى‏كردند ولى افكار خودشان را به صورت حديث در ميان مسلمين رائج مى‏كردند.و در اين كار بسيار مهارت داشتند. البته مسيحيها و مانويها هم اين كار راكرده‏اند ولى يهوديها خيلى زياد كرده‏اند چون اينها مهارتشان در تظاهرفوق‏العاده است كه گاهى مسلمانها آنها را از خودشان مسلمانتر مى‏دانستند.شخصى نقل مى‏كرد كه سابقا يهودى بوده است. او دخترى داشت. جوانى‏كه سابقا يهودى بود و مسلمان شده بود از دختر اين شخص خواستگارى‏كرد و او نمى‏داد. گفتند چرا نمى‏دهى؟ گفت من خودم كه مسلمان شدم تاپانزده سال دروغ مى‏گفتم، حالا باور نمى‏كنم كه اين جوان راست بگويد،براى اينكه هفت‏سال است اسلام آورده است. اينها همان آلودگيهائى است‏كه در بستر افكار پيدا مى‏شود. اسلام دستگاه تصفيه‏اى قرار داده است كه باآن مى‏شود اين آلودگيها را پاك كرد. در درجه اول خود قرآن است، ما بايد برآن عرضه بداريم. يك دستگاه ديگر، عقل است كه قرآن عقل را حجت قرارداده است. دستگاههاى تصفيه ديگر، احاديث و سنن متواتر پيغمبر (ص)يا ائمه است كه يقينى است و جاى شك و شبهه در آنها نيست. مثلا ائمه ازاين دستگاه تصفيه كه قرآن است چگونه استفاده مى‏كردند؟ در زمان مامون‏خليفه، يك نهضت علمى پيداشد. مامون مجلس مباحثه و مناظره، زيادبرقرار مى‏كرد و خيلى لذت مى‏برد چون خودش اهل مطالعه و دانشمند بود، و به تمام اديان و مذاهب آزادى مى‏داد، كه مباحثات امام رضا (ع) بااصحاب ملل و نحل در همين مجالس مامون صورت گرفته است. مجالس‏زيادى مخصوصا راجع به اهل تسنن و تشيع تشكيل مى‏داد. در آن كتاب كه‏آن شخصيت ترك به نام «قاضى بهلول بهجت افندى‏» به نام «تشريح ومحاكمه‏» نوشت كه به فارسى ترجمه شده‏و بسيار كتاب خوب و نفيسى است، مباحثه بين مامون و علماى اهل تسنن‏راجع به خلافت نقل شده است. اينها مجالس مناظره ميان ائمه و ديگران‏فراهم مى‏كردند. گاهى «هشام بن الحكم‏» در مجالس اينها شركت مى‏كرد. ازجمله يك مباحثه شيعى و سنى ميان حضرت جواد كه هنوز طفل بودند وعلماى اهل تسنن برقرار شد. در آنجا آن عالم اهل تسنن در حرفهايش‏احاديثى در فضيلت ابوبكر و عمر روايت كرد. به حضرت عرض كرد شمادرباره شيخين چه مى‏گوئيد و حال اينكه ما حديث معتبرى از پيغمبر داريم‏كه فرمود: «ابوبكر و عمر سيدا كهول اهل الجنة‏» يعنى ابوبكر و عمر دو آقاى‏پيرمردان اهل بهشتند. همچنين حديث ديگرى نقل كرد كه روزى جبرئيل‏نازل شد به پيغمبر، از جانب خدا عرض كرد من از ابوبكر راضى هستم، ازابوبكر بپرس آيا او از من راضى هست‏يا نه؟ حضرت جواد فرمود ما منكرفضيلت ابوبكر نيستيم ولى يك مطلب هست و آن اينست كه همه قبول‏دارند كه پيغمبر در حجة‏الوداع فرمود: «كثرت علي الكذابة‏» دروغگويان بر من‏زياد شده‏اند، و معيارى در اختيار قرار داد كه هر حديث را كه از من روايت‏كردند اول بر قرآن عرضه بداريد اگر موافق قرآن بود قبول كرده و الا رد كنيد.قرآن مى‏گويد تمام اهل بهشت جوان هستند. و اما حديث ديگرى كه گفتيد،خدا در قرآن مى‏فرمايد:«انا خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد (5) ما انسان را آفريده‏ايم و از تمام خطورهاى قلبى او آگاه‏هستيم. پس چطور مى‏شود خدائى كه قرآن او را اينطور معرفى مى‏كند، ازپيغمبر بپرسد كه من از فلان بنده راضى هستم، تو از او بپرس كه از من راضى‏است‏يا نه؟! پس خود قرآن كريم يك مقياس و يك دستگاه تصفيه‏اى است‏بر آلودگيهائى كه در طول تاريخ پيدا شده است. مايه خوشوقتى ما اين دوسه چيز است. اينست كه كسى نمى‏تواند بگويد دين شما مثل اديان ديگر درابتدا هر چه بود، ولى در طول تاريخ جريانهائى پيش آمد كه آن را فاسد كرد،همينجور كه الان راجع به دين زردشت اصلا نمى‏شود به دست آورد كه‏كتاب اصلى زردشت چه بوده است؟ نمى‏شود اساسا فهميد زردشت در چه‏سالهايى در دنيا بوده است؟ تا چند سال پيش در وجود يك همچو آدمى‏شك و ترديد بوده، هنوز هم باز آنقدرها مسلم نيست كه زردشت نظير رستم‏و اسفنديار يك شخصيت افسانه‏اى است‏يا يك شخصيت واقعى. گيرم يك‏روز تعليمات درستى داشته است. كلمه «گفتار نيك، كردار نيك، پندار نيك‏»كه تعليمات نشد. اصلا كوچكترين حرفى كه در دنيا وجود دارد اينست چون‏به قدرى كلى است كه اصلا هيچ معنائى را در برندارد، مفهومى ندارد. هركسى حرف خودش را نيك مى‏داند هر كسى نوع كردارش را نيك مى‏داند، وهمينطور در مورد پندار نيك، فكر نيك. هر يك از مسلكهائى كه در دنياوجود دارد مثلا دنياى سرمايه‏دارى يك سلسله حرفها و يك سرى كارها ويك سلسله فكرها را مى‏گويد اينها خوب است. دنياى كمونيست روش‏ديگرى را عرضه مى‏دارد. او هم مى‏گويد حرف اينست كه‏من مى‏گويم. آن مسلكى مى‏تواند در دنيا مسلك شمرده شود كه قناعت‏نكند به گفتار نيك، كردار نيك، و پندار نيك، بلكه بگويد گفتار نيك، و بعدبگويد گفتار نيك اين است، گفتار خوب را مشخص بكند و همينطور كردارنيك و پندار نيك. در مسيحيگرى و يهوديگرى هم همينطور است. يگانه‏دينى كه مى‏توان در دنيا اصولش را نشان داد كه هيچ دست آلوده‏اى به آن‏نخورده و پاك مانده است، دين اسلام است. سرّ آن را هم عرض كردم.نمى‏خواهم بگويم در دنياى اسلام هيچ جريان آلوده پيدا نشده است، نه، ولى هر جريان آلوده‏اى كه پيدا بشود، جريان پاكى در اين دين وجود دارد كه‏مى‏تواند آن آلودگيها را تصفيه بكند. اولش خود قرآن است. مقياس بزرگ‏قرآن است. از قرآن كه بگذريم سنت قطعى و متواتر پيغمبر و براى ما شيعيان‏همچنين سنت قطعى و متواتر ائمه اطهار است. يعنى در ميان اين همه‏احاديث مشكوك و مظنون، احاديث و سنتهاى قطعى داريم از پيغمبر و ائمه‏اطهار. اينها براى ما حجت است، اينها مى‏تواند معيار و مقياس واقع بشود. ديگر اينكه قرآن كريم از اول عقل را حجت قرار داده است. اسلام عليه عقل‏قيام نكرده. اگر چه غلط است آدم اسم اين مردك را جزء سران اديان و اديان‏منسوخه ببرد، [ ولى به عنوان مثال ] «حسينعلى بها» مى‏گويد كور شو تاجمال مرا ببينى، كر شو تا نغمه مرا بشنوى. عجب كارى است! اين چه‏جمالى است كه آدم بايد كور بشود تا او را ببيند و چه صدائى است كه آدم‏بايد كر بشود تا آنرا بشنود؟! ولى قرآن مى‏گويد چشمت را باز كن تا جمال‏مرا ببينى، گوشت را باز كن تا صداى مرا بشنوى، فكرت را باز كن تاحقايق مرا درك بكنى، مذمت مى‏كند آنهائى را كه چشم و گوش و فكرخودشان را به كار نمى‏اندازند و يك حالت تسليم و تعبد احمقانه‏اى به خودمى‏گيرند. قرآن هرگز مردم مسلمان را جز به نام «ايها الناس‏»، يا «ايها المؤمنون‏»خطاب نمى‏كند، نمى‏گويد اغنام الله گوسفندان خدا، نمى‏گويد شماگوسفنديد و مثل گوسفند بايد تسليم باشيد. قرآن تاريخ را با منطق عقلانى‏تفسير مى‏كند. قرآن نماز را كه ذكر مى‏كند، فلسفه نماز را هم ذكر مى‏كند. قرآن‏خدا را اثبات مى‏كند با منطق استدلالى و عقلى. قرآن مى‏گويد«و لقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين‏لا يبصرون بها و لهم ءاذان لا يسمعون بها» (6) انبوهى از مردم به جهنم مى‏روند، آنهائى كه دل دارند و نمى‏فهمند، چشم‏دارند و نمى‏بينند، و گوش دارند و نمى‏شنوند. قرآن خيلى لحن مؤدبى دارد.دو سه جا است كه قرآن زبان به يك تعبيرى مى‏گشايد كه تقريبا نوعى دشنام‏است. يكى آنجائى كه بشر عقلش را، اين حجت ناطق به قول امام كاظم (ع)را به كار نمى‏بندد. مى‏گويد:«ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون‏»بدترين جنبنده‏ها در نزد خدا چيست؟ انسانهائى هستند كه خدا به آنها زبان‏داده ولى لالند، گوش داده ولى كرند، عقل داده ولى تفكر و تعقل ندارند. اين‏مقياسها، مقياسهائى است كه اسلام به دست ما داده است كه ما بتوانيم‏آزمايش كنيم. حالا ما بايد رسيدگى بكنيم‏جريانهائى را كه در تاريخ اسلام پيدا شده است. من امشب خيلى كوشش‏كردم كه اين مطلب را بفهمانم، نمى‏دانم توانستم خوب بفهمانم يا نه كه دردين اسلام دستگاه تصفيه وجود دارد. ولى اين را بدانيد جريانهاى آلوده‏كننده‏هم از صدر اسلام تاكنون بوده است، ما اگر آن جريانهاى آلوده‏كننده رانشناسيم پس فايده دستگاه تصفيه چيست؟ اين جريانها از جريان حمله‏مغول اگر بالاتر نباشد، كمتر نيست. حمله مغول يك آلودگى محسوس است.ما آلودگيهاى نامحسوس هم داريم. ديشب داستان خوارج را عرض كردم.اين داستان تنها يك جريان نظامى نبود كه بعد هم غائله‏اش ختم شد و از بين‏رفت. يك جريان دينى و مذهبى بود، رنگ مذهبى داشت از خودشان فقه‏ايجاد كردند، و نمى‏توان گفت فقه خوارج در ساير فرق اسلامى اثر نگذاشته‏است. جريان ديگرى كه اشاره كردم، جريان اشعريگرى است. يك ظاهرپرستى‏عجيبى در ميان اشاعره بوده كه حد نداشته است. هر حديثى را كه به‏پيغمبر نسبت مى‏دادند، مى‏گفتند درست است، هر جمله‏اى را با هزار قرينه‏خلاف هم كه بود باز به ظاهرش حمل مى‏كردند. كتاب « تاريخ ادبيات »ادوارد براون جلد اول را كه مى‏خواندم ديدم آنجا كه تاريخ عقائد اسلامى‏مثل جريان اشاعره را نقل مى‏كند، از يك مستشرق معروف هلندى به نام «دزى‏» كه دنيا هم برايش خيلى ارزش قائل است، حديثى را نقل مى‏كند كه‏پيغمبر فرمود: همانطور كه در جنگ بدر خدا را ديديد، در روز قيامت هم‏خدا را خواهيد ديد. من خيلى تعجب كردم، يعنى چه؟ بعد گشتيم ديديم‏اين جمله‏اى است در كتب كلاميه نه دركتب حديث. تازه آن جمله اينست: «انكم سترون ربكم يوم القيامة كما ترون القمر ليلة البدر»يعنى خدا را در قيامت‏خواهيد ديد همانطورى كه ماه شب چهارده رامى‏بينيد. آنوقت او خيال كرده است ليلة البدر يعنى جنگ بدر. بعد ما بازتحقيق كرديم كه آيا همچو حديثى كه در كتاب كلاميه نقل كرده وجود دارد يانه؟ در كتب شيعه كه اصلا وجود ندارد، در كتب اهل تسنن چيز ديگرى‏است و در دست متكلمين به اين شكل درآمده است . در يكى از كتابهاى‏اهل تسنن پيدا كردم. ابتداى حديث اينست: شخصى خدمت‏حضرت‏رسول آمد و سؤال كرد چگونه مى‏شود كه همه مردم خدا را در آن واحدببينند؟ حضرت فرمود همانطورى كه همه مردم مى‏توانند ماه را در آن واحدببينند، و ماه يك مخلوق است. خدا ما فوق اينها است. خدا با همه مردم‏هست. ببينيد! يك حديث وقتى در يك بستر بيافتد از صورت اوليه خود به‏چه صورت در مى‏آيد! قرآن كه دستگاه تصفيه است، فورا به داد ما مى‏رسد، مى‏فرمايد:«لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار» (7)

پى‏نوشتها

1- سوره بقره، آيه 145 2- سوره حجر، آيه 9. 3- كافى، ج 1 ص 62 4- سوره بقره، آيه 207 5- سوره ق، آيه 16 6- سوره اعراف، آيه 179 7- سوره انعام، آيه 103