«و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسولعليكم شهيدا». (1) در شب گذشته عرض شد كه اگر ما آن راهى را كه ائمه اطهار (ع) در مقابلراههاى ديگران براى ما باز كردهاند برويم، هم از افراط و تندرويهاى بعضىمصون مىمانيم و هم از تفريط و جمود بعضى ديگر در روشهاى فقهى مثالزديم به افراطى كه در روش فقهى حنفى وجود دارد كه استدلالات ذهنىظنى را پايه قرار مىدهد، و نيز تفريط و جمودى كه در فقه احمد حنبلوجود دارد. آنچه كه ما بين اين دو استيعنى فقه شافعى و فقه مالكى هم راهمعتدلى نيست، مخلوطى است از جمودى كه در اينجاست و جهالتى كه درديگرى است. يك جريان ديگر هم هست كه به آن اشاره مىكنم و بعد واردمطالب ديگر مىشوم و آن اينكه در جهان اسلام همانطورى كه در فروع دينمسلكهائى پيدا شد، در اصول دين هم مسلكهاى زيادى پيدا شد كه در ميانآنها از همه معروفتر دو نحلهاست: نحله اشعرى و نحله معتزلى. اتفاقا اينها هم همانطورند يعنى مسلكمعتزلى مظهر افراط كارى و نحله اشعرى مظهر جمود فوقالعاده است. معتزله افرادى بودند كه در زمان خودشان به روشنفكرى معروف بودند.روشنفكرى به خرج مىدادند و در اين كار افراط مىكردند. مثلا اسم جن درقرآن برده شده است:«قل اوحى الي انه استمع نفر من الجن» (2) و يك سوره به نام «جن» داريم. اينها وجود جن را انكار مىكردند و بهطور كلى هر چه كه با عقل جور در نمىآيد به اين معنى كه عقل آناننمىتوانست آن را حل بكند فورا در صدد انكار آن برمىآمدند. اشاعرهدرست بر عكس بودند، هر چيزى را به مفهوم محسوسش حمل مىكردنديعنى براى هر چيزى يك معناى حسى در نظر مىگرفتند. مثلا ما كه مىگوئيمسفلان كس آمده است و گفته است، مقصود از اين «آمده است» اين نيست كهبا پاى خودش آمده بلكه يعنى گفته استيا عقيدهاش اينست. آنها آنقدرجمود به خرج مىدادند كه تعبيراتى را كه در قرآن راجع به خدا هست كهتعبيرات اولى و مجازى است به واقع فرض مىكردند. از همين احمد حنبلكه اشعرى مذهب استسؤال مىكردند كه «الرحمن على العرش استوى»يعنى چه خداوند بر تخت نشسته يعنى چه؟ مىگفت: «الكيفية مجهولة والسؤال بدعة» كيفيت را ما نمىدانيم، كسى هم حق سؤال كردن ندارد.مىگفت: «گفته استخدا روى تخت نشسته است، منتهاتخت چگونه است و نشستن چگونه، ما نمىدانيم.» قرآن خودش مىگويدخدا جسم نيست ولى بر همه چيز احاطه دارد، خدا با همه اشياء هست. اينچطور مىشود كه خدا تخت داشته باشد و روى آن بنشيند؟! مىگفت اينديگر به ما مربوط نيست. در مقابل افراط كارىهاى معتزله كه در اينجورمسائل ترديد مىكردند، اشاعره برعكس اگر در قرآن «جاء ربك» بود گفتندخدا روز قيامت مىآيد. خدا را درستيك انسان فرض مىكردند. اگر كسىمىگفت اين حرفها با عقل جور در نمىآيد مىگفتند عقل حق مداخلهندارد. در اينجا هم باز روشى كه ائمه راهنمائى كردند، روشى بود كه نه اينبود و نه آن، راه معتدل بود، راهى كه نه افراط كارى بيجا بود و نه جموداحمقانه. امشب مىخواهم مثالهائى براى جمودهائى كه در تاريخ اسلامپيدا شده و ضربههائى به اسلام زده است ذكر كنماولين جريان جمودآميزى كه در تاريخ اسلام پيدا شد جريان «خوارج» بود.خوارج به اسلام ضربه زدند و ضربه اينها نه تنها از اين ناحيه بود كه مدتىفساد كردند، ياغى شده و اشخاص بىگناهى از جمله اميرالمؤمنين را كشتند،بلكه غير از اينها ضربه بزرگى به عالم اسلام وارد ساختند. خلاصه يك نوعخشكهمقدسى داشتند. تاريخچه خوارج از اينجا شروع مىشود: اينهاگروهى از اصحاب اميرالمؤمنين بودند و در جنگ صفين در لشكراميرالمؤمنين شركت داشتند. اين جنگ چندين ماه طول كشيد. البته گاهىهم متاركه مىشد ولى مجموع مدت جنگها را چهارده ماه نوشتهاند. اواخركار و در آخرين جنگلشكر اميرالمؤمنين داشتند فاتح مىشدند. در اينجا عمرو بن العاص كهمشاور معاويه بود نيرنگى به كار برد يعنى از خشكمغزى و جمود فكرىيك عده از اصحاب اميرالمؤمنين استفاده كرد. قضيه از اين قرار بود كه ازاولى كه دو لشكر روبرو شدند، اميرالمؤمنين به معاويه پيشنهاد مىكرد كهكارى بكن كه ميان مسلمين جنگى صورت نگيرد، و معاويه حاضر نمىشد تاآخرين جنگى كه در آن چيزى نمانده بود كه لشكر معاويه ريشهكن بشود، بهدستور عمرو بن العاص قرآنها را جمعآورى و سر نيزهها كردند، به لشكرعلى (ع) گفتند كه بين ما و شما كتاب خدا است. تا اينها اين كار را كردنديك عده از اصحاب اميرالمؤمنين دست از جنگ كشيدند و آن انضباطنظامى را كه در جنگ حكمفرما است كنار گذاشتند و حال آنكه قاعدهاينست كه سرباز بايد تابع فرمانده خودش باشد چه او را لايق بداند و چهنداند. گفتند قضيه تمام شد، قرآن در ميان آمد، نمىشود جنگيد. عدهاى ازاصحاب اميرالمؤمنين كه در راس آنها مالك اشتر بود ترتيب اثر ندادند،فهميدند نيرنگ است، در اين موقع كه كار جنگ دارد خاتمه مىيابد وعنقريب است كه آنها شكست بخورند متوسل به اين حيله شدهاند. اعتنانكردند. ولى افرادى كه گول خورده بودند آمدند خدمتحضرت كه يا على!فورا به مالك دستور بده جنگ را كنار بگذارد و قرآن ميان ما باشد. حضرتفرمود اينها دروغ مىگويند، اينها نقشه است، اصلا معاويه اهل قرآن نيستعقيده به قرآن ندارد، تا احساس كرده است كه شكستش قطعى است براىاينكه جلوى جنگ را بگيرد اين كار راكرده است. گفتند نه، بالاخره هر چه باشد قرآن است، تو مىگوئى ما شمشيربه قرآن بزنيم؟! تو مىگوئى احترام قرآن را رعايت نكنيم؟ فرمود ما به خاطراحترام قرآن دستور جنگ مىدهيم. البته قرآن احترام دارد اما واقعى كه وحىخدا است در دل من است، صفحه كاغذ كه خط قرآن روى آن نوشته شدهاست هم در درجه چندم احترام دارد و بايد احترام داشته باشد اما نه درجائى كه كار مهمترى هست. اينجا پاى حقيقت قرآن در ميان است و پاىنوشته كاغذ. اما مگر اين افراد جامد خشكمغز توانستد اين حرف رابفهمند؟ مىگفتند بگو مالك برگردد اينقدر اصرار كردند كه حضرت به مالكفرمود دست از جنگ بردارد مالك پيغام داد عنقريب است كه كار تمامبشود، بگذار جنگ را ادامه بدهيم. اينها گفتند مالك كافر شده است، اگرمالك برنگردد ترا مىكشيم چندين هزار مرد با شمشيرهاى كشيده بالاى سرعلى ايستاده بودند كه يا بايد مالك برگردد يا ترا مىكشيم. حالا ببينيدجمود، بىفكرى، خشكمغزى چه مىكند؟! چه جور كار خودش را درآنجا كرد كه حضرت به مالك پيغام داد اگر مىخواهى مرا زنده ببينى، برگرد. جنگ متاركه شد. گفتند كتاب الله بايد بين ما حكومت بكند. حضرت فرمودكتاب الله مانعى ندارد پيشنهاد شد كه يك نفر از اين طرف و يك نفر از آنطرف انتخاب بشود تا حكم باشند و هر چه آنها حكم كردند همان كار رابكنند. معاويه عمرو بن العاص را حكم قرار داد. اميرالمؤمنين فرمود مردميدان او عبدالله بنعباس است. همين خشكهمقدسها گفتند او قوم و خويش تو است، بايديك نفر بىطرف باشد. روى خشكهمآبى اين حرف را زدند حضرت فرمودمالك اشتر برود. آنها گفتند نه، آن را هم قبول نداريم. خودشان آمدند يكآدم كودن احمقى كه حتى تمايلات ضد على داشتيعنى ابوموسى اشعرىرا انتخاب كردند. ابوموسى آمد و آن جريان مفتضح رسوا اتفاق افتاد. اينجابود كه فهميدند اشتباه كردهاند ولى باز اشتباه خودشان را به طور ديگرىتوجيه كردند. نگفتند از اول ما اشتباه كرديم كه دست از جنگ برداشتيم.نگفتند كه ما اشتباه كرديم كه ابوموسى را انتخاب كرديم گفتند اشتباه ما دراين بود كه ما حكميت را قبول كرديم و قبول حكميت كفر است، داورىكردن انسان كفر است چون «لا حكم الا لله» حكم مال خداست. دائمامىگفتند اين كار غلط بود، اين كار كفر بود، «استغفر الله ربي و اتوب اليه».آمدند سراغ على (ع) كه تو هم بايد توبه بكنى. حضرت فرمود حكميت كارغلطى بود و شما كرديد ولى كفر نيست. گفتند نه، حكميت كفر است و بايدتوبه كنى حضرت هم اين كار را نكردند. آنها گفتند «كفر و الله الرجل» به خدااين مرد كافر شده، و حكم ارتداد على را صادر كردند. بعد خود اينها ياغىشدند و لذا به نام خوارج ناميده شدند. اصول و فروعى براى خودشانترتيب دادند و فقهى براى خودشان درست كردند. فقه خوارج فقهمخصوصى است. عقايد فقهيشان بسيار جامد است. گفتند تمام فرقاسلامى كافرند غير از ما و هر كسى كه گناه كبيره مرتكب بشود كافر است.يك فقه به اصطلاحمضيق، تنگ و تاريك به وجود آوردند. به همين دليل اينها بعدها منقرضشدند چون اساسا فقه اينها فقه عملى نبود، نمىشد جامعهاى خود را پايبندبه اين فقه بكند و بتواند به زندگى خود ادامه بدهد. البته اينها سالهاوجود داشتند و با خلفاى بعد هم مخالفت كردند چون با تمام خلفا مخالفبودند. با عثمان خوب نبودند. مىگفتند عثمان نيمه اول عمرش خوب بودنيمه دومش بد. با على خوب نبودند گفتند اوائل خوب بود ولى بعد آنوقتى كه تن به حكميت داد العياذ بالله كافر شد. با معاويه براستى دشمنبودند. معاويه را از على هم بدتر مىدانستند و بعد هم با تمام خلفا بد بودندو با همه جنگيدند تا بالاخره منقرض شدند. خوارج به تعبير اميرالمؤمنينسوء نيت نداشتند، كجسليقه بودند، جمود فكرى داشتند. در نهجالبلاغه،حضرت مىفرمايد:«لا تقتلوا الخوارج بعدى، فليس من طلب الحق فاخطاه كمن طلب الباطلفادركه» (3) مقايسه مىكرد ميان خوارج و اصحاب معاويه. فرمود بعد از من خوارج رانكشيد، اينها با اصحاب معاويه خيلى فرق دارند، اينها دنبال حق هستندولى احمقند، اما آنها از اول دنبال باطلند و به آن هم رسيدند. جمله ديگرىحضرت درباره اينها دارد كه خيلى عجيب است، مىفرمايد:«فاني فقات عين الفتنة، و لم يكن ليجترىء عليها احد غيري» (4) اين را همه نوشتهاند كه اين جمله را حضرت بعد از فراغ از كشتن خوارجفرموده است. فرمود: منبودم كه چشم فتنه را از سرش درآوردم. غير از من احدى جرات اين كار رانداشت. و راست هم هست. ما اگر بخواهيم در يك موضوع خدا را شكربكنيم كه در زمان على نبوديم، حق داريم براى اينكه اگر در آن زمان بوديمآنقدر ايمان نداشتيم كه در آن موضوع ثابت قدم بمانيم. مثلا ممكن است مااگر در زمان على (ع) بوديم در جنگ جمل شركت مىكرديم، در جنگصفين هم شركت مىكرديم ولى باور نكنيد اگر ما با على مىبوديم جراتمىكرديم كه در جنگ خوارج هم شركت بكنيم براى اينكه آنجا على بهجنگ كسانى رفت كه «قائم الليل و صائم النهار» بودند يعنى مردمانى كه از سرشب تا صبح عبادت مىكردند و روزها روزهدار بودند و در پيشانى آنها آثارسجده بود: «جباها قرحة» پيشانيهائى كه از بس سجده كرده بودند قرحهدارشده بود. چه كسى جرات داشت با اينها بجنگد؟! فقط على مىتوانست،چون به ظاهر نگاه نمىكرد، با اينكه على اقرار مىكند كه اينها مردمانىمتظاهر و دروغگو نبودند. عمده اينست. اگر منافق مىبودند مهم نبود ولىخير، اينها نماز مىخواندند در شبها، و روزها روزهدار بودند ولى وجودشانبراى اسلام خطر است، جامدهائى هستند كه براى اسلام ضررشان ازدشمنان اسلام بيشتر است. و اگر على در آن روز شمشير به روى خوارجنكشيده بود و اگر شخصيت على نبود و آن نصوصى كه پيغمبر درباره علىكرد نبود و بعد هم اگر آن مقام على، ايمان على، زهد و تقواى على نبود، بعداز على هم هيچ خليفهاى قدرت نداشت با خوارج بجنگد، هيچ سربازىجرات نمىكرد به جنگ خوارج برود. ولى چون على پيشقدم شده بود آنهاهم با خوارجمىجنگيدند. مىگفتند اينها كسانى هستند كه على با اينها جنگيده است، اگرجنگيدن با اينها خلاف حق بود على با اينها نمىجنگيد. نوشتهاند كه يكشب حضرت در ميان كوچه و بازار با يكى از اصحاب عبور مىكرد، يكوقت زمزمه سوزناك دلربائى از قرآن شنيدند كه اين آيه را مىخواند:«امن هو قانت ءاناء الليل ساجدا...» (5) كسى كه همراه حضرت بود پاهايشخشك شد، گفت اين چه مرد سعادتمندى است! خوش به حال او! حضرت فرمود خير، غبطه به حال او نخور. قصه گذشت. بعد از مدتى كهجريان خوارج پيش آمد اتفاقا همان شخص خدمتحضرت بود. در ميانكشتگان عبور مىكردند. به جنازه مردى رسيدند. حضرت به آن شخصصحابى فرمود اين همان مردى است كه آن شب تلاوت قرآن مىكرد. عقيدهاينها در باب امر به معروف و نهى از منكر اين بود كه تقيه به معناى تاكتيك بهكار بردن لزومى ندارد. اين منطق را كه ما داريم كه بايستى عقل را دخالت دادو فكر سود و ضرر را كرد و اگر ديدى سودش از ضررش زيادتر است اقدامكن، خوارج مىگفتند اينجور نيست بايد امر به معروف و نهى از منكر بكنيمهر جور كه بشود. يك نفر تنها مىآمد در حضور يك خليفه سفاك مانند «عبدالملك» مىايستاد با علم به اينكه يك پول اثر نمىبخشد، با علم بهاينكه اين حرفى كه مىزند ممكن است باعث كشته شدنش بشود و هيچفائدهاى هم ندارد به او فحش مىداد و بعد هم كشته مىشد و تمام مىشد.عللى كه سبب انقراض آنها شد.بزرگترين علت انقراض آنها اين بود كه منطق را در كار خودشان دخالتندادند بالاخص در امر به معروف و نهى از منكر، و حال آنكه بايد منطق رادخالت داد. اولين جريان جمودى كه در دنياى اسلام پيش آمد همينجمودى است كه اينها به خرج دادند. اگر بخواهيد بفهميد جمود با دنياىاسلام چه كرده است، همين موضوع را در نظر بگيريد كه على بن ابى طالبرا چى كشت؟ يك وقت مىگوئيم على را كى كشت و يك وقت گوئيم چىكشت؟ اگر بگوئيم على را كى كشت؟ البته عبدالرحمن بن ملجم، و اگربگوئيم على را چى كشت، بايد بگوئيم جمود و خشكمغزى و خشكهمقدسى.همينهائى كه آمده بودند على را بكشند از سر شب تا صبح عبادتمىكردند. واقعا خيلى تاثرآور است. على به جهالت و نادانى اينها ترحمكرد، تا آخر هم حقوق اينها را از بيت المال مىداد و به اينها آزادى فكرىمىداد. بالاخره توطئه چيدند كه سه نفر را از بين ببرند. همان جريانتوطئهاى كه مىدانيد. تنها كسى كه موفق شد عبدالرحمن بود و البته او ازديگران هم كمك گرفت. ابن ابى الحديد مىگويد: اگر مىخواهيد بفهيمد كهجمود و جهالت چيست، به اين نكته توجه كنيد كه اينها وقتى كه قرارگذاشتند اين كار را بكنند، مخصوصا شب نوزدهم رمضان را انتخاب كردند.گفتند ما مىخواهيم خدا را عبادت بكنيم و چون مىخواهيم امر خيرى راانجام بدهيم پس بهتر اينست كه اين كار را در يكى از شبهاى عزيز قرار بدهيمكه اجر بيشترى ببريم. در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان آن كارى را كه نبايستى بكنند كردند
1- سوره بقره، آيه 143 2- سوره جن، آيه 1 3- نهج البلاغه، خطبه 59. 4- نهج البلاغه، خطبه 91 5- سوره زمر، آيه 9