عقل و راه اعتدال

«و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم‏شهيدا» (1) . بحث ما در اطراف اين بود كه بايد از دو چيز پرهيز كنيم‏تا بتوانيم آن مقدارى كه قرآن كريم دستور داده است عمل كنيم، يكى افراطكارى‏ها و دخل و تصرف‏هاى جاهلانه كه در دو سه شب گذشته مثالهائى‏درباره آن عرض كرديم و امشب هم يك مثال عرض مى‏كنم، و ديگر جمود.جمود يعنى خشكيهاى بى‏معنى و بيجا. مثالى كه براى تصرفات جاهلانه‏عرض مى‏كنم مربوط به اعصار اوليه اسلام است و آن چيزى است كه به نام‏قياس ابوحنيفه معروف است. اهل تسنن در مسائل فقهى يعنى همه مسائلى‏كه امروز ما در آن مسائل از علما تقليد مى‏كنيم به يك عده علماى زمان‏خودشان مراجعه مى‏كردند كه البته عده آنها زياد است، مثلا سفيان ثورى‏يكى از آنهاست، حسن بصرى يكى از آنهاست، كه‏بسيارى از اينها و بلكه اكثرشان غير عرب بودند لكن به خاطر اينكه مراتب‏علمى را طى كرده بودند و از ديگران حوزه درس با رونق‏ترى داشتند و ازطرفى اسلام اين فكر را در مغز مردم رسوخ داده بود كه مليتها و نژادها بريكديگر رجحان ندارند بلكه برترى به تقوا و عمل و كوشش است، مردم به‏آنها مراجعه مى‏كردند. خيلى از افراد بودند كه ممكن بود در سابق غلام‏بودند و بعد آزاد شدند ولى چون عالم بودند، حوزه درسى تشكيل‏مى‏دادند و سايرين براى استفاده به آنان مراجعه مى‏كردند. در تاريخ خواندم‏كه يك وقتى مردم مصر از عمر بن عبدالعزيز سه نفر فقيه و ملا خواستند. اوسه نفر را فرستاد كه دو نفرشان از غلامهاى آزاد شده بودند و يك نفرشان هم‏عرب بود. يكى از اهالى به خليفه اعتراض كرد كه تو چرا هر سه نفر آنها راعرب اختيار نكردى و لااقل مى‏خواستى دو نفر عرب انتخاب بكنى. گفت‏تقصير من نيست، مى‏خواستند عربها هم به اندازه موالى سواد پيدا بكنند تامن از آنها بفرستم. كم كم عده اينها زياد شد. همين «طبرى‏» صاحب تاريخ وتفسير، يكى از فقهاى بزرگ زمان خودش بوده است كه زياد هم مقلد داشته‏است. مقلدين هر يك از اين علما اهميت نمى‏دادند كه تقليد از ميت بكننديا از زنده، و بسيارشان هم تقليد از ميت مى‏كردند به اين معنى كه وقتى از اوسؤال مى‏كردند تو از كى تقليد مى‏كنى، مى‏گفت مثلا از سفيان ثورى يا ازطبرى يا از ابوحنيفه، در صورتى كه فاصله ميان زمان او و زمان آن امام وپيشوا و مجتهد سيصد چهار صد سال بود. در قرن هفتم هجرى در مصر درزمان يكى از پادشاهان‏اين كشور به نام «الملك الظاهر» كه اسمش هم «بيبرس‏» بود اين فكر به‏وجود آمد كه اين همه رشته‏هاى زياد فقهى اسباب سرگيجه است و پيروى‏كردن از علما منحصر بشود به چهار نفر علماى وقت. نشستند و تصميم‏گرفتند كه پيروى از هر عالمى ممنوع بشود مگر از چهار نفر. آن چهار نفر هم‏عبارتند از: ابوحنيفه، شافعى، احمدبن حنبل و مالك بن انس كه از اين‏چهار نفر دو نفرشان عربند و دو نفرشان ايرانى. ابوحنيفه ايرانى است كه درعراق يعنى در كوفه بوده است. غرض اين جهت است كه از آن زمان به بعدائمه اهل تسنن منحصر شدند به چهار نفر و اگر احيانا مجتهدى پيدا شد،مى‏بايست در حدود فتواى اين چهار نفر اظهار نظر بكند نه بر خلاف فتواى‏آنها، يعنى فتواى آنها را بايد سند قرار بدهد. بدين ترتيب باب اجتهاد درميان اهل تسنن بسته شد. اين چهار نفر چهار مسلك مختلف دارند يعنى طرزتفكرشان در استنباط احكام مختلف است. ابوحنيفه به اصطلاح طرزتفكرش عقلانى است ولى در حد افراط، يعنى بيشتر در فقه خودش روى‏استدلال فتوا مى‏دهد به طورى كه اخبار و احاديثى كه به آن استناد مى‏كندخيلى كم است. او به حديث از اين نظر خوشبين نبود كه معتقد بود احاديث‏صحيح كم است. به احاديثى كه نقل مى‏كردند، بدبين بود. اگر حديث‏معتبرى پيدا مى‏كرد البته به آن عمل مى‏كرد. قهرا چون به حديث‏خوشبين‏نبود، در مدارك احكام گير مى‏كرد و ناچار به استدلالهاى ذهنى مى‏پرداخت‏يعنى با قياسهائى احكام را استنباط مى‏كرد. اين است كه مسلك ابوحنيفه‏قياس بود و مركز او در عراق و در كوفه بود. معاصر او مالك بن انس است كه مركزش مدينه بود. مالك بر خلاف ابوحنيفه‏به قياس خوشبين نبود. در تمام عمرش دو بار به قياس فتوى داده بود و وقتى‏كه خواست از دنيا برود، ديدند مضطرب است. وقتى علت را سؤال كردندگفت براى اينكه دو بار به قياس فتوى داده‏ام. او بر عكس بيشتر به حديث‏اعتماد مى‏كرد و اگر جائى حديث نبود به سيره صحابه پيغمبر و اگر صحابه‏نبودند به سيره تابعين يعنى شاگردان صحابه پيغمبر اعتماد كرد. كتابى هم درحديث نوشته است به نام «الموطّا» در قرن دوم هجرى. اين هر دو نفرمعاصر امام صادق هستند. مالك رسما در مدينه بود حضرت صادق هم درمدينه بود و مالك زياد خدمت‏حضرت مى‏رسيد و بسيار براى حضرت‏احترام قائل بود و اين را اهل تسنن نقل كرده‏اند كه مالك گفت من فاضلتر ازجعفر بن محمد، متقى‏تر از جعفر بن محمد، شريفتر از جعفر بن محمد كسى‏را نديده‏ام. همچنين اين را، هم اهل تسنن و هم اهل تشيع نقل كرده‏اند كه‏مالك مى‏گويد: من گاهى به خدمت جعفر بن محمد مى‏رفتم و او مسندى‏داشت، اصرار مى‏كرد و مرا روى آن مسند مى‏نشاند و به من محبت مى‏نمود،من از اين عمل بسيار خوشحال شدم. حديث معروفى است كه زياد شنيده‏ايد،مالك مى‏گويد: من يكبار در خدمت امام به سوى مكه مى‏رفتم، رسيديم‏به مسجد شجره و از آنجا محرم شديم. وقتى كه امام خواست لبيك بگويد ومحرم بشود من به چهره او نگاه كردم ديدم رنگ از صورت مباركش پريده، مى‏خواهد بگويد ولى مثل اينكه صدا در گلويش مى‏شكند. آنقدر خوف براو مستولى شده كه نزديك است ازمركب به زمين بيفتد. من رفتم جلو، فهميدم از خوف خدا است. عرض كردم‏آقا! بالاخره تكليف است بايد بگوئى. گفت چه مى‏گوئى؟! معناى لبيك‏اينست كه خدايا من همان بنده‏اى هستم كه دعوت ترا اجابت كرده‏ام. اگر درجوابم گفته شود لالبيك من چه بكنم؟ و اما ابوحنيفه در عراق بود. او هم‏شاگرد حضرت صادق بوده است. يكى ديگر از ائمه «شافعى‏» است.شافعى حد وسط است. او يك دوره متاخرتر است. شافعى شاگرد شاگردابوحنيفه و ظاهرا شاگرد ابويوسف است. مدتى در عراق شاگردى او را كرد، فقه ابوحنيفه را آموخت. بعد مدتى نزد «مالك‏» درس خواند. شافعى حدوسط بين اين دو است‏يعنى نه به اندازه ابوحنيفه قياس مى‏كند و نه مثل‏مالك با قياس مخالف است، يك حالت بينا بينى دارد. بعد شافعى رفت به‏مصر. مردم مصر به فتواى او عمل مى‏كردند و از همان زمان مردم مصرشافعى مذهب شدند. يكى ديگر از ائمه، احمد بن حنبل است. او يك دوره‏عقب‏تر است. زمانش تقريبا با زمان حضرت هادى(ع) معاصر است. او كتابى‏نوشته است به نام «مسند» كه چاپ شده است وهابيها از او پيروى مى‏كنند.احمد بن حنبل بيشتر از مالك مخالف است با قياس و استدلال ذهنى. فقه اوبه اصطلاح خيلى جامد است و بسيار مرد متعصبى بوده است و بسيار بااستقامت. مدتى او را در زندان انداختند با افراد زيادى كه داشت و آنها راشلاق مى‏زدند به خاطر عقيده‏اى كه داشتند يعنى مخلوق نبودن قرآن. آنها از عقيده‏خود برنگشتند. بعد كه حكومت عوض شد، احمد بن حنبل خيلى باعظمت بيرون آمد و فوق‏العاده در ميان مردم محبوبيت پيدا كرد به طورى كه‏نوشته‏اند در تشييع جنازه او هشتصد هزار نفر شركت داشتند. اتفاقا ابوحنيفه‏هم در زندان خلفا مرد. اين را بدانيد ما از اين جهت كه شيعه هستيم نبايد اين‏را اغماض بكنيم. خيال نكنيم اينها ملعبه دست‏خلفا بودند و هر چه خلفامى‏گفتند عمل مى‏كردند. اينجورها نيست. در راه خودشان تصلب داشتند.از همين ابوحنيفه در زندان مى‏خواستند كه فتوا بدهد خلافت بنى لعباس‏خلافت‏شرعى است و او نمى‏داد، مى‏گفت مردم قبل از اينها با بنى الحسن‏بيعت كرده‏اند و چون بيعت آنها بيعت صحيح بوده است لذا بيعت با بنى‏العباس غلط است. شلاقها در زندان خورد و حاضر نشد فتوا بدهد مالك بن‏انس هم همينطور. او هم به زندان رفت و شلاقها خورد و دست از فتواى‏خودش [ عليه ] خلفا برنداشت. اينها جزء مفاخر اسلام است و بدانيد اسلام‏افرادى را كه تربيت كرد اينجور تربيت نكرد كه ملعبه دست‏خلفاى وقت‏باشند. فقه احمد بن حنبل بسيار جامد است. او اساسا براى عقل حقى قائل‏نيست. در مقابل، مكتب ابوحنيفه مكتبى است كه براى عقل به حد افراطحجيت قائل است‏يعنى به حدى كه خود عقل هم واقعا آن حد را براى‏خودش قائل نيست و عمده اينست كه به حديث‏خيلى كم اعتماد دارد.قياسهاى ابوحنيفه به اصطلاح يك نوع آزادى اظهار نظر در مسائل دينى داداز قبيل همين دخل و تصرف‏هاى بيجا كه ديشب عرض كردم. و يك قصه‏اى براى اونقل مى‏كنند. احمد امين مصرى در كتاب «ضحى الاسلام‏» نقل كرده است‏كه: روزى ابوحنيفه به دكان سلمانى رفته بود كه محاسنش را اصلاح كند.موقعى بود كه محاسنش جوگندمى شده بود يعنى موى سياه و سفيدداشت. خوب، همه افراد، خصوصا اگر زن جوانى هم داشته باشند، دلشان‏نمى‏خواهد كه موى سفيد در صورتشان باشد. به سلمانى گفت موهاى‏سفيدم را بچين به اين فكر كه اگر موى سفيد را از ريشه بچينند اساسا ديگردر نمى‏آيد سلمانى گفت اگر بكنى بيشتر درمى‏آيد. گفت پس موهاى سياه رابكن. اين همان قياس است. مكتب ابوحنيفه يك مكتب قياسى بود و اين‏قياس اجازه مى‏داد كه يك نوع دخل و تصرف‏هاى بيجا در دين بشود كه اگراين دخل و تصرف‏ها ادامه پيدا مى‏كرد ضربه بزرگى براى دين بود. آنهائى كه‏مخالفت با قياس كردند تنها ائمه ما نبودند، مالك هم مخالف بود، شافعى‏هم با افراط ابوحنيفه مخالف بود، احمد بن حنبل كه اصلا با عقل مخالف‏بود و مى‏گفت عقل حق اظهار نظر در مسائل دينى را ندارد. حالا اگر كسى‏اين مكاتب بزرگ فقهى اهل تسنن را بشناسد كه راه و روش ابوحنيفه چه‏بوده، راه و روش سايرين چه بوده، و آن وقت رجوع بكند به آنچه ائمه‏گفته‏اند كه آيا ائمه ما راه ابوحنيفه را تثبيت مى‏كردند يا راه سايرين را ياهيچكدام را و اگر هيچكدام پس چه راهى را تاييد مى‏كردند، مى‏بيند آنها راه‏ديگرى باز كرده‏اند كه راستى از مفاخر عالم اسلام است يكى از ادله اينكه‏امامت بايد باشد همينجاست. ائمه ماشديدا با قياس كردن مبارزه كرده‏اند، گفته‏اند: «الشريعة اذا قيست محقت‏»شريعت اگر قياس بشود محو مى‏شود. مثل احمد بن حنبل نگفتند اساساعقل حق اظهار نظر ندارد، بلكه گفتند عقل حق اظهار نظر دارد ولى قياس‏روش عقلى نيست. و نه مثل شافعى راه بينابين را در پيش گرفتند و نه مثل‏مالك اصلا در قياس را به كلى بستند. ولى در عين حال براى عقل اصالت‏قائل شده‏اند. شما رجوع بكنيد به فقه اهل تسنن. علماى حنفى مى‏گويندكتاب، سنت، اجماع و قياس حجت است. علماى حنبلى مى‏گويند كتاب،سنت و اجماع حجت است. ولى وقتى وارد فقه شيعه مى‏شويد مى‏بينيد آن‏حرفها وجود ندارد، مى‏گويند كتاب، سنت، اجماع و عقل. اين عقل كه دراينجا آمده است، همان راه وسط ميان جهل و جمود است كه ما اگر اين عقل‏را دخالت مى‏دهيم در استنباط احكام، بدانيم حجت‏خدا است. امام فرمودخدا دو تا حجت، دو تا پيغمبر دارد: پيغمبر ظاهر و پيغمبر باطن. عقل،پيغمبر باطن است. در عين حال گفته‏اند قياس يك ذره حجت نيست. اين (عقل حجت است و قياس حجت نيست) همان راهى بود كه براى ما بازكردند ميان جمودى كه در راسش احمد بن حنبل قرار گرفته است و جهلى‏كه معنايش قياس ابوحنيفه است. اين همان اجتهاد به معناى واقعى خودش‏مى‏باشد. متاسفانه بعدها در ميان شيعه جريانهائى پيدا شد كه عمده آن،اخباريگرى است كه بعدا عرض خواهم كرد. ولى راهى كه در شيعه هست‏راه عقل است. عقل حجت است و حجت‏خدا است. اما عقل قانون دارد،به نام عقل نمى‏شود هر اظهار نظرى راحجت دانست. مثلا از جمله احكام و قانون عقل اينست كه عقل مى‏گويددنبال يقين برو. قرآن هم همين را گفته است:«لا تقف ما ليس لك به علم‏» (2) تا يقين پيدا نكرده‏اى دنبال چيزى نرو. قرآن مى‏گويد: «ان تطع اكثر من في الارض يضلوك عن سبيل الله‏»اگر دنبال اكثر اين مردم بروى گمراهت مى‏كنند براى اينكه از قانون عقل‏پيروى نمى‏كنند«ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون‏» (3) پيروى نمى‏كنند مگر گمانها را. خدا براى انسان عقل را اينطور قرار داده‏است كه تا در موضوعى يقين پيدا نكرده است، عقل مى‏گويد دنبال آن نروقرآن براى راهبرى عقل اعجاز كرده است. ما بعد از مثلا ده قرن مى‏بينيم «دكارت‏» قوانينى براى راهبرى عقل آورده است. وقتى آن قوانين را كه اين‏همه در دنيا سر و صدا راه انداخته است، بررسى مى‏كنيم، مى‏بينيم چيزى‏زيادتر از اينكه قرآن آورده نگفته است. از جمله حرفهاى دكارت اينست كه‏من اگر بخواهم از عقل خودم استفاده بكنم، اولين قانونش اينست كه تاموضوعى براى من روشن نباشد از آن پيروى نمى‏كنم، و نيز مى‏گويد من بناگذاشته‏ام بر اينكه در شتابزدگى قضاوت نكنم. مى‏گويد: عقل اول بايد ببيندمدارك موجود براى قضاوت كافى هست‏يا نه؟ مثلا اينكه « داروين » گفت‏آدم از نسل ميمون است البته قرائنى هم دارد اما مردم شتابزده يك غوغائى‏راه انداختند كه جد آدم كشف شد. او گفته بود كه حلقه‏مفقوده‏اى در دنيا هست. حتى بعضى از ماديين گفتند كه آن حلقه مفقوده‏هم پيدا شده و ديگر تمام حلقات به يكديگر متصلند. اين شتابزدگى است.راه وسط اينست كه انسان عقل را پيشوا قرار بدهد يعنى در كار عقل‏شتابزدگى نكند، در كار عقل تا قضيه روشن نشده است اظهار نظر نكند، دركار عقل تمايلات نفسانى خودش را حساب نكند. طبيعت دزد است‏يعنى‏گاهى عقل انسان مى‏خواهد قضاوت بكند، طبيعتش ميل دارد به يك طرف‏قضاوت بكند. طبيعت، عقل را اغفال مى‏كند. مى‏گويد (دكارت): بايدحساب نفس را در قضاوتها داشت، حساب تمايلات نفس را بايد كرد(موضوع علامه حلى و نجس شدن چاه). يكى ديگر از چيزهائى كه عقل‏انسان را دچار اشتباه و گمراهى مى‏كند روش و راه نياكان است. اين موضوع‏را فراموش نكنيد كه خيلى مهم است. «فرانسيس بيكن‏» گفته است‏يكى ازچيزهائى كه عقل انسان را فريب مى‏دهد راهى است كه گذشتگان آن راه رارفته‏اند. او تعبير به «بت‏» مى‏كند مى‏گويد: اينها براى بشر بت است و عقل‏انسان را فريب مى‏دهد كه انسان اگر ديد پدر و مادرش كارى را مى‏كردند اوهم همان راه را مى‏رود. راه گذشتگان به انسان اجازه نمى‏دهد كه آزاد فكربكند، جلوى آزادى فكر را مى‏گيرد.روى اين موضوع عجيب تكيه كرده‏است. اولين كتابى كه اين حرفها را زده است قرآن است. من يك وقت تمام‏قرآن را جستجو كردم ديدم هر پيغمبرى كه آمده است وقتى با ملتش مواجه‏شده است، ملتش به او گفته‏اند كه تو مى‏خواهى ما را بر خلاف سيره‏پدرانمان دعوت بكنى، پدران مااينطور بودند و ما هم اينطور خواهيم بود. پيغمبران مى‏گفتند شما نبايد به راه‏آنها برويد«ا و لو كان ءاباؤهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون‏» (4) شما ببينيد عقل چه حكم مى‏كند. يكى ديگر از چيزهائى كه سبب لغزش‏عقل مى‏شود اكابر معاصرين است‏يعنى بزرگان عصر، كه انسان تحت تاثيرآنان قرار مى‏گيرد. قرآن كريم مى‏فرمايد: وقتى عده‏اى را به جهنم مى‏برند مى‏گويند: «انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيل‏» (5) بزرگان ما، ما را گمراه كردند. اكابر يعنى چه؟! خدا براى تو عقل قرار داده‏است و برايت پيغمبر فرستاده است. غرضم اين جهت است كه راه اعتدال رااز اينجا مى‏شود به دست آورد. ائمه ما اين راه را تاسيس كرده‏اند. اگر مانتوانسته‏ايم درست پيروى بكنيم، از ناقابلى ما است. يا به سوى جهالت‏رفته‏ايم يا به سوى جمود. ولى آنها اين راه را باز كردند. خدايا ما را به حقايق قرآن بيشتر آشنا بگردان

پى‏نوشتها

1- سوره بقره، آيه 143 2- سوره اسراء، آيه 36. 3- سوره انعام، آيه 116 4- سوره بقره، آيه 170. 5- سوره احزاب، آيه 67