«و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكمشهيدا» (1) . يكى از علامتهاى مسلمانى، پيدا كردن راهمعتدل و ميانه است كه ميان راههاى افراطى و تفريطى، ميان تندرويها وكندرويها است. جمله در حديث وارد شده است كه: «ان لنا في كل خلفعدولا ينفون تحريف الغالين و انتحال المبطلين» (2) ائمه فرمودهاند در هرنسلى طبقه معتدلى وجود دارد كه از طرفى جلوى افراط كارى غلوكنندگانرا مىگيرند، تحريفاتى را كه از ناحيه غلوكنندگان پيدا مىشود نفى مىكنند واز طرف ديگر نسبتهائى را كه مردم مبطل و خالف ايجاد مىكنند نفىمىكنند، به عبارت ديگر هم جلوى ضرر دوستان را مىگيرند و هم جلوىضرر دشمنان را. ضرر تنها از ناحيه دشمن نمىرسد. گاهى از ناحيه دوستضررهائى مىرسد كه خطرش از ضررى كه از ناحيه دشمن مىرسد بيشتر وبالاتر است. ما اين هر دو قسمت را براى اينكه راهوسط و معتدل را بتوانيم پيدا بكنيم از نظر مسئله مورد نظر خودمان يعنىمسئله انطباق اسلام با مقتضيات زمان بحث مىكنيم، تندرويهائى كه از ناحيهدشمنان مىشود و كندرويهائى كه از ناحيه دوستان مىشود. ديشب عرضكردم كه در مسئله انطباق با مقتضيات زمان دو جريان مخالف كه هر دو غلطبوده است در تاريخ اسلام هميشه وجود داشته است. يك جريان افراطىيعنى دخل و تصرفهاى بيجا در دستورهاى دينى به واسطه يك خيالات ويك ملاحظات كوچك كه ما اسم آنها را جهالت گذاشتيم جريان ديگرىتوقف و جمود بيجائى است كه بر خلاف منظور و روح اسلام است. اينجمودها از ناحيه دوستان محتاط بوده است ولى احتياطهائى كه صد در صدبر ضرر اسلام تمام شده است. احتياط بچهگانه و كودكانه بوده است. البتهيك جريان معتدل هم هميشه وجود داشته است ولى ما براى اينكه جريانمعتدل را پيدا بكنيم بايد ابتدا اين دو جريان افراطى و تفريطى را درستبشناسيم. ديشب دو مثال عرض كردم راجع به دخل و تصرفهاى جاهلانه كهدر دستورات دينى مىشود و اسم اينها را هم روشنفكرى مىگذارند. گاهىاسم اينها را اجتهاد مىگذارند ولى اينها واقعا جهالت است نه اجتهاد. آنجريانها يكى مربوط به كارى بود كه خليفه دوم درباره «حى على خير العمل»كرد و يكى هم جريان معاصرى بود كه يكى از رؤساى كشورهاى عربى درباب روزه خيلى روى آن اصرار دارد. مثالهاى ديگرى نيز بايد عرض بكنم.وظيفه هر مسلمانى است كه در برابر اين جرياناتايستادگى بكند. يكى از سؤالاتى كه من خودم با آن خيلى مواجهشده و از جمله در سفرى كه اخيرا به مناسبت جشنى كه در نيمه شعبان دردانشكده كشاورزى اهواز ترتيب داده شده بود و دو جلسه پرسش و پاسختشكيل داده بودند، مطرح شد و بنده هم مكرر اين سؤال را شنيدهام، راجعبه حرمت گوشتخوك است. اينطور سؤال مىكردند كه گوشتخوك حراماست و البته خيلى دستور حكيمانهاى بوده است. در آن زمان مردم گوشتخوك را نمىشناختند و آن ميكروبى كه در آن وجود داشت كه آن را «تريشين» مىگويند عوارض بسيارى براى خورنده به وجود مىآورد. در آنزمان بشر نه آن ميكروب را مىشناخت و نه وسيلهاى داشت كه آن را از بينببرد ولى پيغمبر با نور وحى و نبوت اين حقيقت را دريافته بود. خدا بهپيغمبر دستور داد كه به مردم بگو از خوردن گوشتخوك خوددارى كنند.حرام بودن گوشتخوك به واسطه همين ميكروبى است كه در بدن خوكوجود دارد. ولى امروز به واسطه پيشرفتهاى عظيم علمى كشف شده استكه ضرر اين گوشت از چيست و راه از ميان بردن آن هم كشف شده است و بهوسائل مختلفى آن ميكروب را از بين مىبرند. بنابراين آن دليلى كه براىحرمت گوشتخوك وجود داشته است ديگرامروز وجود ندارد. پس امروزما اگر گوشتخوك را بخوريم بر خلاف دستور اسلام رفتار نكردهايم. اگرخود پيغمبر هم امروز باشد و از او سؤال كنيم كه با وسائلى كه جديدا پيداشده است باز هم گوشتخوك را نخوريم، لابد خواهد گفت كه نه ديگر حالا مىتوانيد بخوريد، آنروز كه ما گفتيم، وسائلى براى از بين بردن اين ميكروب نبوده است و حالا كههست ديگر مانعى ندارد. بنده آنجا گفتم كه بعضى از مقدمات اين حرفدرست است ولى بعضى ديگر از مقدماتش ناقص است. اين مطلب كه شمامىگوئيد هر حكم كه در اسلام هست دليلى دارد راست است. اين را علماىاسلام به اين ترتيب بيان مىكنند كه در هر دستورى از دستورات اسلامحكمتيا حكمتهائى نهفته است و به تعبيرى كه علماى فقه و اصولاستعمال مىكنند: احكام تابع يك سلسله مصالح و مفاسد واقعى استيعنى اگر اسلام چيزى را حرام كرده است چون مفسدهاى وجود داشته استحرام كرده خواه مفسده جسمى باشد خواه روحى، خواه به زندگى فردىبستگى داشته باشد خواه به زندگى اجتماعى، در هر حال يك ضررى در آنبوده است كه حرام شده استيعنى تحريم تعبدى به اين معنى كه بدوندليل يك چيزى حرام شده باشد اصلا وجود ندارد، و هيچ عالمى از علماىشيعه چنين حرفى نمىزند. البته از علماى اهل تسنن مانند اشعريها اينحرف را مىزنند. آنها يك فكر غلط داشتند كه به عالم اسلام بسيار صدمهزد. چون توحيدشان كامل نبود گفتند خدا بالاتر است از اينكه وقتىدستورى مىدهد دستورش تابع يك مصلحتى باشد، خدا بالاتر از اين استكه بخواهد كارى كه شخص مىكند به خاطر يك مصلحت و فرار از يكمفسده باشد. اين انسانها هستند كه وقتى دستور مىدهند به خاطر يكمصلحتى است. خدا بالاتر از اين حرفها است. خدااگر گفت كارى را بكن بدون دليل است و اگر گفت نكن باز بدون دليل استولى در همان زمانها اين مطلب از ائمه ما سؤال شده است كه آيا اين حرفهادرست است؟ گفتند نه، غلط است، خدا هيچ كارى در خلقت و يا درشريعت بدون مصلحت و حكمت نمىكند. عدل الهى ايجاب مىكند كهخدا هم در خلقت و هم در شريعت عادل باشد و اگر عدل يكى از اصولدين است روى همين حساب است. آنها اگر چه اسمشان باقى است ولىتقريبا عملا منقرض شدهاند. الان تمام سنيهائى كه وجود دارند به اسماشعرى هستند ولى در واقع اين عقيده را از ميان بردهاند و عملا طرفدار اينحرف نيستند. پس اين مطلب كه شما گفتيد اگر در دين اسلام يك چيزىحرام شده است دليلى داشته حرف درستى است اين را من هم قبول دارم.مثلا اينكه گوشتسگ حرام استيا سگ نجس است، بدون دليل نيست.حتما در سگ يك چيزى وجود دارد كه براى انسان ضرر دارد البته در صدراسلام هنوز اين حرفهائى كه الان مىزنند وجود نداشت ولى يك مطلبديگر هست و آن اينكه فرض كنيم عالمى يا مجتهدى پيدا بشود كه برايشيقين بشود كه اسلام كه گفته است گوشتخوك حرام است منحصرا بهخاطر همين ميكروبى است كه امروز كشف شده است. او فتوا خواهد داد:پس حالا ديگر گوشتخوك حلال است. ولى ما قبول نخواهيم كرد. مجتهدبايد پخته باشد. ممكن است براى چيزى كه حرام شده است، دهها خطروجود داشته باشد و امروز علم يكى ازآنها را كشف كرده و مابقى هنوز مانده باشد. شما مىبينيد مثلا علم پنىسيلين را كشف و آثارش را بيان مىكند و تمام مردم به آن روى مىآورند. بعداز چند سال مىبينيد متوجه مىشوند كه ضررهائى هم دارد و لااقل براىهمه مريضها تجويز نمىكنند. علم گوشهاى را كشف مىكند و گوشه ديگربرايش پنهان مىماند. حالا براى يك نفر مجتهد كى يقين پيدا مىشود كه علتاينكه اسلام گفته است گوشتخوك حرام است منحصر به همين ميكروبىاست كه علم كشف كرده است؟! اگر بگويد، عجله به خرج داده است و بايداز او سؤال كرد آيا شما يقين داريد كه بيستسال ديگر چيز جديدى كشفنشود؟ مثلا ممكن استخصائص بعضى از حيوانات در گوشتشان وجودداشته باشد به طورى كه خورنده آن گوشت آن خصائص را بگيرد. از جملهصفات خوك اينست كه خيلى كثيف است در حديث است كه يكى ازخصائص روحى اين حيوان اينست كه غيرت را از بين مىبرد. البته مىدانيدهر كدام از حيوانات خصائص روحى مخصوص به خود دارند، مثلا وفا درسگ زياد است. سگ در مقابل احسانى كه به او مىشود آن احسان را ناديدهگيرد ولى گربه اينطور نيست. و يا غيرت ناموس در خروس زياد است وحيوانى كه اصلا اين خاصيت در او نيستخوك است. وقتى از امام رضا(ع)راجع به حرمت گوشتخوك سؤال مىكنند مىفرمايد: «لانه يذهب الغيرة»براى اينكه غيرت را از بين مىبرد. بعد در آنجا گفتم كه اين حالتى كه شماالان در اروپا مىبينيد، اثر گوشتخوك است كه حاصلش را بروز دادهاست. پس اين نپختگى است كه وقتى انسان يك فلسفهاى را درباره احكامپيدا كرد بگويد هر چه هست همين است. مثلا در باب مشروب يك كسىبگويد (البته مشروب در تمام شرايع حرام بوده است) علت اينكه مشروبحرام است اينست كه براى كبد و قلب مضر است ولى تجربيات نشان دادهاست كه اگر كسى به مقدار كم مصرف بكند نه فقط مضر نيست بلكه نافعاست، پس شراب كمش حلال و زيادش حرام است. اين هم باز دستپاچگىديگرى است. نه، انسان بايد در اينجور مسائل سرعت به خرج ندهد. بعضىاز افراد در قديم مىگفتند علتحرمتشراب زايل كردن عقل است و ما يكطبيعتى داريم كه در ما شراب ايجاد سكر و مستى نمىكند، پس شراب بر ماحلال و بر ديگران حرام است. نه، اينجور نيست. اولا ممكن است هزاراندليل براى حرمتشراب وجود داشته باشد كه ما هنوز به آنها نرسيدهايم.ثانيا يك شىء حرام ولو اينكه يك ذرهاش آن خاصيت ضررى را نداشتهباشد ولى بايد آن را به طور دربستحرام كرد كه مردم اصلا به سوى آننروند. مثال ديگرى عرض مىكنم: بعد از جنگ بين الملل اول به عللسياسى استعمارى حس مليت را طرح كردند. «ويلسن» يك طرح چهاردهمادهاى ريخت كه يكى از مواد آن اين بود كه احساس ناسيوناليستى را زندهكنند. اينطور نبود كه اين مواد را براى كشورهاى اسلامى طرح كرده باشند،براى دنيا طرح كردهبودند. اين، نظير آن دستورى است كه ارسطو به اسكندر داد. اسكندر وقتىدنيا را فتح كرد و مانند سيل بنيانكن همه را زير مهميز مىآورد، راجع بهنگهدارى فتوحاتش از ارسطو نظر خواست. گفت: «تفرقه بيانداز و حكومتكن» يعنى هر جا را كه فتح مىكنى مردم آنجا را تكهتكه كن، از ميان خودشانافرادى را برانگيز و به آنها حكومت بده، آنها با هم رقيب مىشوند و هميشهبا هم معارضند، لذا تمام آنها تكيهشان به تو است. با اين روش تو مىتوانىممالكى را كه فتح كردهاى زير مهميز خودت قرار بدهى. اين فكر در جنگ بينالملل اول هم به وجود آمد و طراحش هم ويلسن بود كه در ميان هر ملتىاحساسات مليت و ناسيوناليستى آنها را تقويت بكنند. مثلا در مورد منطقهعظيم كشورهاى اسلامى كه نيروى واحدى بر آنها حكومت مىكرد و مللمختلف زير پرچم آن بودند گفت بايد احساسات ملى هر ملتى را تحريككرد. اين كشور تركيه فعلى، كشور عثمانى و يكى از كشورهاى بزرگ جهانبود. تمام كشورهاى عربى فعلى تابع عثمانى بودند. از طرفى در كشورهاىعربى اشراف آنها را برانگيختند كه بايد از نژاد و مليتخودتان طرفدارىبكنيد، و از طرف ديگر كمال آتاتورك را برانگيختند كه ما ترك هستيم،زبانمان تركى است. خطشان را هم عوض كردند. بعد گفتند چون ما روى نژادتكيه مىكنيم پس مذهب يك امر خصوصى است، يك امر فردى است وجزء مسائل اجتماعى نيست در مجلس تركيه اصلا مذهب را قبول نكردند واسلام را به عنوان مذهب رسمى نپذيرفتند. نتيجه اين شد كه همچو كشورىرا در حال انزوا قرار دادهاند. بعد گفتند كه خدازبان مخصوصى ندارد، چه لزومى دارد كه نماز را به زبان عربى بخوانيد.بيائيد نماز را به زبان تركى بخوانيم، فرقى نمىكند، اسلام خواسته است كهمردم نماز بخوانند يعنى با خدا صحبت بكنند، با هر زبان كه شد مىشود«و الله بكل شيء عليم» خدا به همه چيز آگاه است، ديگر دليلى ندارد كه حتمابه زبان عربى بايد نماز بخواند. اين هم يك نوع شتابزدگى است، براى اينكههر مذهبى اگر زبان مخصوصى نداشته باشد، آن مذهب نمىتواند باقىبماند. اسلام به يك معنى زبان مخصوصى ندارد، به اين معنى كه اسلامواجب نكرده است كه زبان مكالمه حتما زبان عربى باشد. اسلام زبانمخصوصى را براى مكالمه با يكديگر طرح و وضع نكرده است. اسلام خطمخصوصى را هم براى مردم فرض نكرده است كه حتما بايد تمام مردم مثلابا خط عربى بنويسند. نه، اسلام دين نژادى نيست، در اسلام اينجورمحدوديتها وجود ندارد. اما اسلام براى اعمال مذهبى زبان مخصوصى راانتخاب كرده كه اين زبان مخصوص به همه مردم وحدت بدهد اساسا اين،كار خوبى استيا كار بدى است كه ملتهاى مختلف داراى زبانهاى مختلف،لااقل در يك سمتيك زبانه بشوند؟ اين از نظر وحدت بشريتخوباست، گامى است به سوى وحدت بشريت اگر به مردم تكليف مىكرد كهحتما با يك زبان صحبت بكنند خوب نبود و شايد عملى هم نبود. هر ملتىادبياتى براى خودش دارد كه آن ادبيات جزء ذخاير آن ملت و ذخاير بشريتاست. واقعا بايد زبان فارسى را حفظ كرد براى اينكه در زبان فارسى نفايس وآثار گرانبهائىوجود دارد كه براى بشريت مفيد است، نه از نظر اينكه ما ايرانى هستيم واحساس مليت ايرانى داريم بلكه از نظر بشر دوستى و علاقمند بودن بهنفايس بشر. گلستان سعدى يكى از ذخاير بشريت است، مثنوى جزء ذخايربشريت است. همينطور در زبان عربى قرآن، نهجالبلاغه، صحيفه سجاديهكه جاى خود دارند، بسيارى از كتب عربى جزء ذخاير بشريت است. مثلاديوان ابن فارض جزء ذخاير بشريت است. پس اين نخواهد شد كه تماممردم دنيا بيايند يك زبان را براى خود انتخاب كنند، ولى اين مقدار كه مللمختلف را لااقل در زبان مذهبى يكى بكنيم، امكانپذير است و اين از آنجهت نيست كه زبان خدا العياذ بالله زبان عربى است اصلا خدا زباننمىخواهد، حرف هم كه نزنيم از نيت ما آگاه است ولى اين يك فلسفه داردكه عرض كردم و اين فلسفه را بايد حفظ كرد. اين كوتاه فكرى است.«ابونواس » در آن شعر مىگويد: قل للذى يدعي فلسفة حفظتشيئا و غابت عنك اشياء بگو به اين مدعى علم و فلسفه كه تو يك چيز ياد گرفتهاى ولىخيلى چيزها را فراموش كردهاى. اين مطلب را هم بايد عرض بكنم: آيامىدانيد هيچ زبانى قادر نيست كه زبان ديگر را صد در صد تحويل بگيرد؟هر زبانى آنچه كه دارد مخصوص خودش استيعنى شما اگر تمام ادباىزبان فارسى را جمع بكنيد تا سوره حمد را به فارسى ترجمه بكنند كه همانمنظور سوره حمد را بفهماند امكانپذير نيست. زبان فارسى را هم اگربخواهند برگردانند به زبان ديگرى كه همان لطافت و همانمنظور را داشته باشد نمىتوانند. اشعار خيام را هر كارى بكنند نمىتوانند بهزبان ديگرى برگردانند. بنده خودم چيزى نوشته بودم، يكى از فضلا آن را بهزبان عربى ترجمه كرده بود. وقتى من ترجمه را خواندم هيچ فكر نمىكردمكه اين همان چيزى است كه من نوشتهام. مىگويند آمار نشان داده است كهاگر شما حرفى براى كسى نقل بكنيد و آن شخص همان حرف را به سومى، وسومى به چهارمى و همينطور تا سى چهل نفر براى هم نقل بكنند و آنشخص آخر براى شما كه اين حرف را زدهايد نقل بكند مىبينيد اصلا آنقدردر آن حرف تصرفات شده است كه هيچ شباهتى با آن ندارد حالا چه رسدبه دين. يكى از امتيازات اسلام اينست كه متن آنچه گفته است محفوظاست. متن قرآن مجيد محفوظ است، متن دعاها محفوظ است و ما متنها رابايد حفظ بكنيم. اين منتهاى نادانى و جهالت و حماقت است كه با يكهمچو حساب بچهگانه كه خدا زبان مخصوص ندارد بگوئيم پس نماز رابرگردانيم به زبان ديگر. اين هم نمونه ديگرى از جهالتها و تصرفات جاهلانهاىكه احيانا در دين مىشود و بايد افراد معتدل و عادل جلوى اين تصرفاترا بگيرند.
1- سوره بقره، آيه 143. 2- كافى، ج 1، ص 32