جلسه پنجم

راه ميانه

«و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم‏شهيدا» (1) . يكى از علامتهاى مسلمانى، پيدا كردن راه‏معتدل و ميانه است كه ميان راههاى افراطى و تفريطى، ميان تندرويها وكندرويها است. جمله در حديث وارد شده است كه: «ان لنا في كل خلف‏عدولا ينفون تحريف الغالين و انتحال المبطلين‏» (2) ائمه فرموده‏اند در هرنسلى طبقه معتدلى وجود دارد كه از طرفى جلوى افراط كارى غلوكنندگان‏را مى‏گيرند، تحريفاتى را كه از ناحيه غلوكنندگان پيدا مى‏شود نفى مى‏كنند واز طرف ديگر نسبتهائى را كه مردم مبطل و خالف ايجاد مى‏كنند نفى‏مى‏كنند، به عبارت ديگر هم جلوى ضرر دوستان را مى‏گيرند و هم جلوى‏ضرر دشمنان را. ضرر تنها از ناحيه دشمن نمى‏رسد. گاهى از ناحيه دوست‏ضررهائى مى‏رسد كه خطرش از ضررى كه از ناحيه دشمن مى‏رسد بيشتر وبالاتر است. ما اين هر دو قسمت را براى اينكه راه‏وسط و معتدل را بتوانيم پيدا بكنيم از نظر مسئله مورد نظر خودمان يعنى‏مسئله انطباق اسلام با مقتضيات زمان بحث مى‏كنيم، تندرويهائى كه از ناحيه‏دشمنان مى‏شود و كندرويهائى كه از ناحيه دوستان مى‏شود. ديشب عرض‏كردم كه در مسئله انطباق با مقتضيات زمان دو جريان مخالف كه هر دو غلطبوده است در تاريخ اسلام هميشه وجود داشته است. يك جريان افراطى‏يعنى دخل و تصرف‏هاى بيجا در دستورهاى دينى به واسطه يك خيالات ويك ملاحظات كوچك كه ما اسم آنها را جهالت گذاشتيم جريان ديگرى‏توقف و جمود بيجائى است كه بر خلاف منظور و روح اسلام است. اين‏جمودها از ناحيه دوستان محتاط بوده است ولى احتياطهائى كه صد در صدبر ضرر اسلام تمام شده است. احتياط بچه‏گانه و كودكانه بوده است. البته‏يك جريان معتدل هم هميشه وجود داشته است ولى ما براى اينكه جريان‏معتدل را پيدا بكنيم بايد ابتدا اين دو جريان افراطى و تفريطى را درست‏بشناسيم. ديشب دو مثال عرض كردم راجع به دخل و تصرفهاى جاهلانه كه‏در دستورات دينى مى‏شود و اسم اينها را هم روشنفكرى مى‏گذارند. گاهى‏اسم اينها را اجتهاد مى‏گذارند ولى اينها واقعا جهالت است نه اجتهاد. آن‏جريانها يكى مربوط به كارى بود كه خليفه دوم درباره «حى على خير العمل‏»كرد و يكى هم جريان معاصرى بود كه يكى از رؤساى كشورهاى عربى درباب روزه خيلى روى آن اصرار دارد. مثالهاى ديگرى نيز بايد عرض بكنم.وظيفه هر مسلمانى است كه در برابر اين جريانات‏ايستادگى بكند. يكى از سؤالاتى كه من خودم با آن خيلى مواجه‏شده و از جمله در سفرى كه اخيرا به مناسبت جشنى كه در نيمه شعبان دردانشكده كشاورزى اهواز ترتيب داده شده بود و دو جلسه پرسش و پاسخ‏تشكيل داده بودند، مطرح شد و بنده هم مكرر اين سؤال را شنيده‏ام، راجع‏به حرمت گوشت‏خوك است. اينطور سؤال مى‏كردند كه گوشت‏خوك حرام‏است و البته خيلى دستور حكيمانه‏اى بوده است. در آن زمان مردم گوشت‏خوك را نمى‏شناختند و آن ميكروبى كه در آن وجود داشت كه آن را «تريشين‏» مى‏گويند عوارض بسيارى براى خورنده به وجود مى‏آورد. در آن‏زمان بشر نه آن ميكروب را مى‏شناخت و نه وسيله‏اى داشت كه آن را از بين‏ببرد ولى پيغمبر با نور وحى و نبوت اين حقيقت را دريافته بود. خدا به‏پيغمبر دستور داد كه به مردم بگو از خوردن گوشت‏خوك خوددارى كنند.حرام بودن گوشت‏خوك به واسطه همين ميكروبى است كه در بدن خوك‏وجود دارد. ولى امروز به واسطه پيشرفتهاى عظيم علمى كشف شده است‏كه ضرر اين گوشت از چيست و راه از ميان بردن آن هم كشف شده است و به‏وسائل مختلفى آن ميكروب را از بين مى‏برند. بنابراين آن دليلى كه براى‏حرمت گوشت‏خوك وجود داشته است ديگرامروز وجود ندارد. پس امروزما اگر گوشت‏خوك را بخوريم بر خلاف دستور اسلام رفتار نكرده‏ايم. اگرخود پيغمبر هم امروز باشد و از او سؤال كنيم كه با وسائلى كه جديدا پيداشده است باز هم گوشت‏خوك را نخوريم، لابد خواهد گفت كه نه ديگر حالا مى‏توانيد بخوريد، آن‏روز كه ما گفتيم، وسائلى براى از بين بردن اين ميكروب نبوده است و حالا كه‏هست ديگر مانعى ندارد. بنده آنجا گفتم كه بعضى از مقدمات اين حرف‏درست است ولى بعضى ديگر از مقدماتش ناقص است. اين مطلب كه شمامى‏گوئيد هر حكم كه در اسلام هست دليلى دارد راست است. اين را علماى‏اسلام به اين ترتيب بيان مى‏كنند كه در هر دستورى از دستورات اسلام‏حكمت‏يا حكمتهائى نهفته است و به تعبيرى كه علماى فقه و اصول‏استعمال مى‏كنند: احكام تابع يك سلسله مصالح و مفاسد واقعى است‏يعنى اگر اسلام چيزى را حرام كرده است چون مفسده‏اى وجود داشته است‏حرام كرده خواه مفسده جسمى باشد خواه روحى، خواه به زندگى فردى‏بستگى داشته باشد خواه به زندگى اجتماعى، در هر حال يك ضررى در آن‏بوده است كه حرام شده است‏يعنى تحريم تعبدى به اين معنى كه بدون‏دليل يك چيزى حرام شده باشد اصلا وجود ندارد، و هيچ عالمى از علماى‏شيعه چنين حرفى نمى‏زند. البته از علماى اهل تسنن مانند اشعريها اين‏حرف را مى‏زنند. آنها يك فكر غلط داشتند كه به عالم اسلام بسيار صدمه‏زد. چون توحيدشان كامل نبود گفتند خدا بالاتر است از اينكه وقتى‏دستورى مى‏دهد دستورش تابع يك مصلحتى باشد، خدا بالاتر از اين است‏كه بخواهد كارى كه شخص مى‏كند به خاطر يك مصلحت و فرار از يك‏مفسده باشد. اين انسانها هستند كه وقتى دستور مى‏دهند به خاطر يك‏مصلحتى است. خدا بالاتر از اين حرفها است. خدااگر گفت كارى را بكن بدون دليل است و اگر گفت نكن باز بدون دليل است‏ولى در همان زمانها اين مطلب از ائمه ما سؤال شده است كه آيا اين حرفهادرست است؟ گفتند نه، غلط است، خدا هيچ كارى در خلقت و يا درشريعت بدون مصلحت و حكمت نمى‏كند. عدل الهى ايجاب مى‏كند كه‏خدا هم در خلقت و هم در شريعت عادل باشد و اگر عدل يكى از اصول‏دين است روى همين حساب است. آنها اگر چه اسمشان باقى است ولى‏تقريبا عملا منقرض شده‏اند. الان تمام سنيهائى كه وجود دارند به اسم‏اشعرى هستند ولى در واقع اين عقيده را از ميان برده‏اند و عملا طرفدار اين‏حرف نيستند. پس اين مطلب كه شما گفتيد اگر در دين اسلام يك چيزى‏حرام شده است دليلى داشته حرف درستى است اين را من هم قبول دارم.مثلا اينكه گوشت‏سگ حرام است‏يا سگ نجس است، بدون دليل نيست.حتما در سگ يك چيزى وجود دارد كه براى انسان ضرر دارد البته در صدراسلام هنوز اين حرفهائى كه الان مى‏زنند وجود نداشت ولى يك مطلب‏ديگر هست و آن اينكه فرض كنيم عالمى يا مجتهدى پيدا بشود كه برايش‏يقين بشود كه اسلام كه گفته است گوشت‏خوك حرام است منحصرا به‏خاطر همين ميكروبى است كه امروز كشف شده است. او فتوا خواهد داد:پس حالا ديگر گوشت‏خوك حلال است. ولى ما قبول نخواهيم كرد. مجتهدبايد پخته باشد. ممكن است براى چيزى كه حرام شده است، دهها خطروجود داشته باشد و امروز علم يكى ازآنها را كشف كرده و مابقى هنوز مانده باشد. شما مى‏بينيد مثلا علم پنى‏سيلين را كشف و آثارش را بيان مى‏كند و تمام مردم به آن روى مى‏آورند. بعداز چند سال مى‏بينيد متوجه مى‏شوند كه ضررهائى هم دارد و لااقل براى‏همه مريضها تجويز نمى‏كنند. علم گوشه‏اى را كشف مى‏كند و گوشه ديگربرايش پنهان مى‏ماند. حالا براى يك نفر مجتهد كى يقين پيدا مى‏شود كه علت‏اينكه اسلام گفته است گوشت‏خوك حرام است منحصر به همين ميكروبى‏است كه علم كشف كرده است؟! اگر بگويد، عجله به خرج داده است و بايداز او سؤال كرد آيا شما يقين داريد كه بيست‏سال ديگر چيز جديدى كشف‏نشود؟ مثلا ممكن است‏خصائص بعضى از حيوانات در گوشتشان وجودداشته باشد به طورى كه خورنده آن گوشت آن خصائص را بگيرد. از جمله‏صفات خوك اينست كه خيلى كثيف است در حديث است كه يكى ازخصائص روحى اين حيوان اينست كه غيرت را از بين مى‏برد. البته مى‏دانيدهر كدام از حيوانات خصائص روحى مخصوص به خود دارند، مثلا وفا درسگ زياد است. سگ در مقابل احسانى كه به او مى‏شود آن احسان را ناديده‏گيرد ولى گربه اينطور نيست. و يا غيرت ناموس در خروس زياد است وحيوانى كه اصلا اين خاصيت در او نيست‏خوك است. وقتى از امام رضا(ع)راجع به حرمت گوشت‏خوك سؤال مى‏كنند مى‏فرمايد: «لانه يذهب الغيرة‏»براى اينكه غيرت را از بين مى‏برد. بعد در آنجا گفتم كه اين حالتى كه شماالان در اروپا مى‏بينيد، اثر گوشت‏خوك است كه حاصلش را بروز داده‏است. پس اين نپختگى است كه وقتى انسان يك فلسفه‏اى را درباره احكام‏پيدا كرد بگويد هر چه هست همين است. مثلا در باب مشروب يك كسى‏بگويد (البته مشروب در تمام شرايع حرام بوده است) علت اينكه مشروب‏حرام است اينست كه براى كبد و قلب مضر است ولى تجربيات نشان داده‏است كه اگر كسى به مقدار كم مصرف بكند نه فقط مضر نيست بلكه نافع‏است، پس شراب كمش حلال و زيادش حرام است. اين هم باز دستپاچگى‏ديگرى است. نه، انسان بايد در اينجور مسائل سرعت به خرج ندهد. بعضى‏از افراد در قديم مى‏گفتند علت‏حرمت‏شراب زايل كردن عقل است و ما يك‏طبيعتى داريم كه در ما شراب ايجاد سكر و مستى نمى‏كند، پس شراب بر ماحلال و بر ديگران حرام است. نه، اينجور نيست. اولا ممكن است هزاران‏دليل براى حرمت‏شراب وجود داشته باشد كه ما هنوز به آنها نرسيده‏ايم.ثانيا يك شى‏ء حرام ولو اينكه يك ذره‏اش آن خاصيت ضررى را نداشته‏باشد ولى بايد آن را به طور دربست‏حرام كرد كه مردم اصلا به سوى آن‏نروند. مثال ديگرى عرض مى‏كنم: بعد از جنگ بين الملل اول به علل‏سياسى استعمارى حس مليت را طرح كردند. «ويلسن‏» يك طرح چهارده‏ماده‏اى ريخت كه يكى از مواد آن اين بود كه احساس ناسيوناليستى را زنده‏كنند. اينطور نبود كه اين مواد را براى كشورهاى اسلامى طرح كرده باشند،براى دنيا طرح كرده‏بودند. اين، نظير آن دستورى است كه ارسطو به اسكندر داد. اسكندر وقتى‏دنيا را فتح كرد و مانند سيل بنيانكن همه را زير مهميز مى‏آورد، راجع به‏نگهدارى فتوحاتش از ارسطو نظر خواست. گفت: «تفرقه بيانداز و حكومت‏كن‏» يعنى هر جا را كه فتح مى‏كنى مردم آنجا را تكه‏تكه كن، از ميان خودشان‏افرادى را برانگيز و به آنها حكومت بده، آنها با هم رقيب مى‏شوند و هميشه‏با هم معارضند، لذا تمام آنها تكيه‏شان به تو است. با اين روش تو مى‏توانى‏ممالكى را كه فتح كرده‏اى زير مهميز خودت قرار بدهى. اين فكر در جنگ بين‏الملل اول هم به وجود آمد و طراحش هم ويلسن بود كه در ميان هر ملتى‏احساسات مليت و ناسيوناليستى آنها را تقويت بكنند. مثلا در مورد منطقه‏عظيم كشورهاى اسلامى كه نيروى واحدى بر آنها حكومت مى‏كرد و ملل‏مختلف زير پرچم آن بودند گفت بايد احساسات ملى هر ملتى را تحريك‏كرد. اين كشور تركيه فعلى، كشور عثمانى و يكى از كشورهاى بزرگ جهان‏بود. تمام كشورهاى عربى فعلى تابع عثمانى بودند. از طرفى در كشورهاى‏عربى اشراف آنها را برانگيختند كه بايد از نژاد و مليت‏خودتان طرفدارى‏بكنيد، و از طرف ديگر كمال آتاتورك را برانگيختند كه ما ترك هستيم،زبانمان تركى است. خطشان را هم عوض كردند. بعد گفتند چون ما روى نژادتكيه مى‏كنيم پس مذهب يك امر خصوصى است، يك امر فردى است وجزء مسائل اجتماعى نيست در مجلس تركيه اصلا مذهب را قبول نكردند واسلام را به عنوان مذهب رسمى نپذيرفتند. نتيجه اين شد كه همچو كشورى‏را در حال انزوا قرار داده‏اند. بعد گفتند كه خدازبان مخصوصى ندارد، چه لزومى دارد كه نماز را به زبان عربى بخوانيد.بيائيد نماز را به زبان تركى بخوانيم، فرقى نمى‏كند، اسلام خواسته است كه‏مردم نماز بخوانند يعنى با خدا صحبت بكنند، با هر زبان كه شد مى‏شود«و الله بكل شي‏ء عليم‏» خدا به همه چيز آگاه است، ديگر دليلى ندارد كه حتمابه زبان عربى بايد نماز بخواند. اين هم يك نوع شتابزدگى است، براى اينكه‏هر مذهبى اگر زبان مخصوصى نداشته باشد، آن مذهب نمى‏تواند باقى‏بماند. اسلام به يك معنى زبان مخصوصى ندارد، به اين معنى كه اسلام‏واجب نكرده است كه زبان مكالمه حتما زبان عربى باشد. اسلام زبان‏مخصوصى را براى مكالمه با يكديگر طرح و وضع نكرده است. اسلام خطمخصوصى را هم براى مردم فرض نكرده است كه حتما بايد تمام مردم مثلابا خط عربى بنويسند. نه، اسلام دين نژادى نيست، در اسلام اينجورمحدوديتها وجود ندارد. اما اسلام براى اعمال مذهبى زبان مخصوصى راانتخاب كرده كه اين زبان مخصوص به همه مردم وحدت بدهد اساسا اين،كار خوبى است‏يا كار بدى است كه ملتهاى مختلف داراى زبانهاى مختلف،لااقل در يك سمت‏يك زبانه بشوند؟ اين از نظر وحدت بشريت‏خوب‏است، گامى است به سوى وحدت بشريت اگر به مردم تكليف مى‏كرد كه‏حتما با يك زبان صحبت بكنند خوب نبود و شايد عملى هم نبود. هر ملتى‏ادبياتى براى خودش دارد كه آن ادبيات جزء ذخاير آن ملت و ذخاير بشريت‏است. واقعا بايد زبان فارسى را حفظ كرد براى اينكه در زبان فارسى نفايس وآثار گرانبهائى‏وجود دارد كه براى بشريت مفيد است، نه از نظر اينكه ما ايرانى هستيم واحساس مليت ايرانى داريم بلكه از نظر بشر دوستى و علاقمند بودن به‏نفايس بشر. گلستان سعدى يكى از ذخاير بشريت است، مثنوى جزء ذخايربشريت است. همينطور در زبان عربى قرآن، نهج‏البلاغه، صحيفه سجاديه‏كه جاى خود دارند، بسيارى از كتب عربى جزء ذخاير بشريت است. مثلاديوان ابن فارض جزء ذخاير بشريت است. پس اين نخواهد شد كه تمام‏مردم دنيا بيايند يك زبان را براى خود انتخاب كنند، ولى اين مقدار كه ملل‏مختلف را لااقل در زبان مذهبى يكى بكنيم، امكان‏پذير است و اين از آن‏جهت نيست كه زبان خدا العياذ بالله زبان عربى است اصلا خدا زبان‏نمى‏خواهد، حرف هم كه نزنيم از نيت ما آگاه است ولى اين يك فلسفه داردكه عرض كردم و اين فلسفه را بايد حفظ كرد. اين كوتاه فكرى است.«ابونواس » در آن شعر مى‏گويد: قل للذى يدعي فلسفة حفظت‏شيئا و غابت عنك اشياء بگو به اين مدعى علم و فلسفه كه تو يك چيز ياد گرفته‏اى ولى‏خيلى چيزها را فراموش كرده‏اى. اين مطلب را هم بايد عرض بكنم: آيامى‏دانيد هيچ زبانى قادر نيست كه زبان ديگر را صد در صد تحويل بگيرد؟هر زبانى آنچه كه دارد مخصوص خودش است‏يعنى شما اگر تمام ادباى‏زبان فارسى را جمع بكنيد تا سوره حمد را به فارسى ترجمه بكنند كه همان‏منظور سوره حمد را بفهماند امكان‏پذير نيست. زبان فارسى را هم اگربخواهند برگردانند به زبان ديگرى كه همان لطافت و همان‏منظور را داشته باشد نمى‏توانند. اشعار خيام را هر كارى بكنند نمى‏توانند به‏زبان ديگرى برگردانند. بنده خودم چيزى نوشته بودم، يكى از فضلا آن را به‏زبان عربى ترجمه كرده بود. وقتى من ترجمه را خواندم هيچ فكر نمى‏كردم‏كه اين همان چيزى است كه من نوشته‏ام. مى‏گويند آمار نشان داده است كه‏اگر شما حرفى براى كسى نقل بكنيد و آن شخص همان حرف را به سومى، وسومى به چهارمى و همينطور تا سى چهل نفر براى هم نقل بكنند و آن‏شخص آخر براى شما كه اين حرف را زده‏ايد نقل بكند مى‏بينيد اصلا آنقدردر آن حرف تصرفات شده است كه هيچ شباهتى با آن ندارد حالا چه رسدبه دين. يكى از امتيازات اسلام اينست كه متن آنچه گفته است محفوظ‏است. متن قرآن مجيد محفوظ است، متن دعاها محفوظ است و ما متنها رابايد حفظ بكنيم. اين منتهاى نادانى و جهالت و حماقت است كه با يك‏همچو حساب بچه‏گانه كه خدا زبان مخصوص ندارد بگوئيم پس نماز رابرگردانيم به زبان ديگر. اين هم نمونه ديگرى از جهالتها و تصرفات جاهلانه‏اى‏كه احيانا در دين مى‏شود و بايد افراد معتدل و عادل جلوى اين تصرفات‏را بگيرند.

پى‏نوشتها

1- سوره بقره، آيه 143. 2- كافى، ج 1، ص 32