«و مثلهم في الانجيل كزرع اخرج شطاه فآزره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجبالزراع» (1) . در اين آيه كريمه، خداوند مثلى براى اهل ايمان يعنى براى مسلمانان كه ازدستورات پيغمبر اكرم پيروى مىكنند ذكر مىكند. اين مثل با بحث ما ارتباطزيادى دارد. مىفرمايد مثل اينها در انجيل اينطور ذكر شده است: مثلزارعتى هستند، يعنى دانهاى كه در زمين كشت مىشود. اول كه اين دانه سرمىزند، به صورت برگ نازك است. اگر مثلا دانه گندمى را در زمين بكارنداول بار كه از زمين مىرويد به صورت برگ خيلى نازك و لطيف است فآزرهاما اين برگ به همان حالت نازكى ثابت نمىماند تدريجا بيشتر از زمين بيرونمىآيد و داراى ساقهاى مىشود كه نسبت به آن برگ صفت ديگرى دارديعنى آن را تقويت مىكند، آن برگ نازك را محكم مىكند يعنى ساقه درمىآيدفاستغلظ بعد كمكم اين ساقه غلظت و ضخامت پيدا مىكند «فاستوى علىسوقه» روى ساقه خودش مىايستد «يعجب الزراع» در اين وقت است كهكشاورزان را به تعجب وا مىدارد يعنى متخصصين فن كشاورزى وقتى نگاهمىكنند تعجب مىكنند. همين حالت استحالت استقلال و رشد و تعالىكه چشم دشمن را كور مىكند و دشمن به خشم درمىآيد. كفار وقتى اينها رامىبينند به خشم درمىآيند. اين مثل، مثل چيست؟ خودش فرموده استآنان كه با اين پيغمبر هستند، در مقابل دشمن، قوى و محكم ولى نسبت بهخودشان مهربان و نرم مىباشند: «اشداء على الكفار رحماء بينهم تريهم ركعاسجدا» در مقابل دشمن نيرومند و با صلابتند و نسبت به خودشان مهربان،اهل عبادت و پرستش مىباشند، آنها را در ركوع و سجود مىبينى. اينمطلب را توجه داشته باشيد كه عبادت و پرستش، از اسلام جداشدنىنيست. بعضى از افراد كه با تعليمات اجتماعى اسلام آشنا شدهاند اينآشنائى سبب شده است كه عبادات را تحقير كنند، ولى خير، اينها از يكديگرتفكيكپذير نيست، عملا هم تفكيكپذير نيستيعنى اين دستورات وعبادات خاصيتخودش را نمىدهد مگر اينكه تعليمات اجتماعى به اوضميمه شده باشد. تعليمات اجتماعى هم خاصيتخودش را نمىدهد مگر اينكهعبادتها به او ضميمه شده باشد. «يبتغون فضلا من الله و رضوانا»از خدا زياده مىخواهند، به آنچه كه دارند قانع نيستند، افزونتر مىخواهنداما نه آنطورافزون خواهى كه مادىمسلكها و مادهپرستها دارند كه فقط دنبال پول وماديات مىباشند. اينها در عين افزونطلبى رضاى خدا را مىخواهند. درراه حق و حقيقت افزون طلب مىباشند. «سيماهم في وجوههم من اثرالسجود» مسلمانى در چهره آنها پيدا است، آثار عبادت در گونه آنها نماياناست. يعنى چه؟ مقصود اين نيست كه چون زياد سجده كردهاند فقطپيشانيشان پينه بسته است. عبادت خاصيتش اينست كه در قيافه انسان اثرمىگذارد. يك رابطه عظيمى ميان روح و جسم انسان هست. افكار و عقائد واخلاق و ملكات انسان در قيافه او اثر مىگذارد. قيافه يك انسان نمازخوان بايك انسان تارك الصلاة يكى نيست. اين چه مثلى است كه خدا براىمسلمانان صدر اول زده است؟ مثل رشد است، مثل تكامل است مثلاينست كه رو به تكامل و پيشرفت مىروند. اول مثل اين هستند كه بهصورت يك برگ نازك از زمين روئيده مىشوند. بعد به صورت يك ساقهضخيم در مىآيند، داراى برگها مىشوند، بوتهاى مىشوند نه مانند سايربوتهها. ساير كشاورزان، ساير معلمان، ساير تربيتكنندگان بشريت وقتىاينها را مىبينند به حيرت فرو مىروند كه اين رشد با اين سرعت و به اينخوبى چطور مىشود؟ سقراطها وقتى بيايند حيرت مىكنند. اتفاقا يكى ازچيزهائى كه باعثحيرت جهانيان شده است همين سرعت رشد مسلمين وبه استقلال رسيدن مسلمانها است كه قرآن تعبير مىكند. «فاستوى على سوقه»روى پاى خودش بايستد. يكى از اروپائيها گفته است اگر ما سه چيز را در نظر بگيريم، آن وقت اعترافخواهيم كرد كه در دنيا مانند محمد (ص) كسى وجود ندارد يعنى رهبرى دردنيا مانند او وجود نداشته است.يكى اهميت و عظمت هدف. هدف بزرگ بود، زير و رو كردن روحيه واخلاق و عقائد و نظامات اجتماعى مردم بود.دوم قلت وسائل و امكانات. از وسائل چه داشته است؟ همان خويشاننزديك خودش با او طرف بودند، نه پولى داشت، نه زورى و نه همدستى. يك نفر يك نفرافراد را به خود مؤمن ساخت و دور خود جمع كرد تا به صورت بزرگترينقدرت جهان در آمد. عامل سوم سرعت وصول به هدف بود يعنى در كمتر ازنيم قرن بيش از نيمى از مردم دنيا تسليم دين او شدند و ايمان آوردند. آنوقت مىبينيد همچو رهبرى در دنيا وجود نداشته است. اين است مقصود ازاين مثل كه مىگويد: «يعجب الزراع» متخصصين و دهقانها و كشاورزان انسانيت تا ابد در تعجب فرو مىروند كه اينهاچطور به اين سرعت پيدا شدند و رشد كردند و روى پا ايستادند و ميوهدادند. اين مثل در خود قرآن مجيد براى امت ذكر شده است. اينجا يكسؤال مىكنم: آيا مسلمانان صدر اول اختصاصا بايد اينجور باشند و اينخاصيت مال آنها بود يا خاصيت مال اسلام استيعنى هر وقت و هر جامردمى واقعا اسلام را بپذيرند و به دستورات اسلام عمل بكنند همينخاصيت رشد و تزايد و تكامل و استقلال و روى پاى خود ايستادن و ديگرانرا به حيرت و تعجب واداشتن را دارند. البته اين خاصيت مال اسلاماست نه مال مردم، اين خاصيت مال ايمان به اسلام است، مال پيروى ازتعليمات اسلام است. اسلام نيامده است براى اينكه جامعه را متوقف بكند،ملت مسلمان را وادار به درجا زدن بكند، اسلام دين رشد است، دينىاست كه نشان داد عملا مىتواند جامعه خود را به جلو ببرد. شما ببينيد درچهار قرن اول اسلامى اسلام چه كرده است! ويل دورانت در «تاريخ تمدن»مىگويد تمدنى شگفتانگيزتر از تمدن اسلامى وجود ندارد پس اسلامعملا خاصيتخودش را نشان داده است. اگر اسلام طرفدار ثبات و جمود ويكنواختى مىبود بايد جامعه را در همان حد اول جامعه عرب نگاه بداردپس چرا تمدنهاى وسيع و عجيب را در خودش جمع كرد و از مجموع آنهاتمدن عظيمترى را به وجود آورد. پس اسلام با پيشرفت زمان مخالفنيست. گوستاولوبون انصافا تحقيقات زيادى كرده است و كتابش هم كتاببسيار باارزشى است، ولى در عين حال گاهى حرفهائى مىزند كه انسانتعجب مىكند. سبك فرنگى همين است گوستاولوبون وارد مىشوددر بحث علل انحطاط مسلمين كه چرا مسلمين انحطاط پيدا كردند؟ چراتمدن اسلامى غروب كرد چرا باقى نماند؟ عللى ذكر مىكند. يكى از عللىكه ذكر مىكند همين عدم انطباق با مقتضيات زمان است. مىگويد زمانعوض شد، تغيير كرد و مسلمانها مىخواستند باز اسلام را به همانخصوصيات در قرنهاى بعد نگاه دارند در صورتى كه امكان نداشت، و بهجاى اينكه تعليم اسلامى را رها كنند و مقتضيات قرن را بگيرند، تعليماسلامى را گرفتند و منحط شدند. در اينجا هر كسىمايل است بداند كه اين مستشرق بزرگ چه مثالى براى مدعاى خود آوردهاست؟ چه اصلى در اسلام بود كه بعد مقتضيات زمان عوض شد و مسلمانهابه جاى اينكه مقتضيات زمان را بگيرند اسلام را گرفتند و منحط شدند آقاىگوستاولوبون چه اصلى را از اسلام پيدا كرده است كه با مقتضيات زمانانطباق نمىكرده است و مسلمين جمود و خشكى به خرج مىدادند وبايست به خرج نمىدادند و مىبايست با زمان هماهنگى مىكردند؟ مىگويد يكى از تعاليم اسلامى كه در صدر اسلام خيلى نتيجه بخشيد و راه رابه سوى ملل ديگر باز كرد و مردم فوج فوج اسلام اختيار كردند و مخصوصاملل غير عرب كه در مظالم حكام و موبدان و روحانيون خودشانمىسوختند وقتى با آن مواجه شدند استقبال كردند اصل مساوات بود.ديدند در اسلام امتياز نژادى و طبقاتى وجود ندارد. از اين جهت اسلامخيلى برايشان خوشايند بود. اين اصل يعنى اصل مساوات در ابتدا به نفعجامعه اسلامى بود اما مسلمين بعد باز هم پافشارى و يكدندگى به خرجدادند و مىخواستند اصل مساوات را در دورههاى بعد اجرا كنند و حالآنكه اگر مىخواستند سيادتشان محفوظ بماند بايد اين اصل را در كنارمىگذاشتند. عرب بعد از آنكه حكومت را در دست گرفت و ملتهاى ديگرمسلمان شدند بايد سياست را بر ديانت ترجيح داد. سياست ايجاب مىكردكه اين حرفها را كنار بگذارد و ملتهاى ديگر را استثمار بكند، زير يوغ بندگىخودش بكشد تا بتواند پايههاى حكومتخودش را محكم بكند. اينهاآمدند به اصل مساوات چسبيدند و فرقى ميان عرب و غير عرب نگذاشتند، بهديگران ميدان دادند، آنها را آوردند و قاضى درجه اول كردند، در تعليمات رابه رويشان باز كردند. كمكم ساير ملل آمدند و ميدان را از عرب گرفتند. اولينقومى كه ميدان را از عرب گرفت ايرانيها بودند كه در ابتداى حكومت بنىالعباس روى كار آمدند مانند برمكيان و ذوالرياستين. بعد اينها اقوام وخويشان و بستگان خود را روى كار آوردند و عرب را كنار زدند. اين جرياندر اوائل قرن دوم بود. چند سال گذشت كه دوره سيادت ايرانيان بودمخصوصا در دوره مامون چون مادر مامون ايرانى بود، ديگر سيادت ايرانىبه حد اعلى رسيد كه حتى نقل كردهاند روزى مامون از راهى مىگذشت، يكنفر عرب جلوى مامون را گرفت گفتخليفه! فرض كن من هم يك نفر ايرانىهستم به دادم برس. تا دوره رسيد به برادرش معتصم. مادر معتصم از تركهاىماوراء النهر است. معتصم به عكس رفتار كرد، نه به عرب روى خوش نشانمىداد و نه به ايرانى براى اينكه موقعيتخودش را حفظ بكند. با عربها بدبود چون طرفدار بنى اميه بودند. بنى اميه سياستشان سياست عربى بود واعراب را بر غير اعراب ترجيح مىدادند. اعراب طرفدار امويها بودند. بنىالعباس عموما با اعراب مخالف بودند چون مىدانستند عربها طرفدار امويهامىباشند، و زبان فارسى را كه بنى العباس زنده كردند براى اين بود كهنمىخواستند ايرانيها در عربها هضم بشوند. «ابراهيم بن الامام» بخشنامهاىكرده است (و اين بخشنامه را جرجى زيدان و ديگران نوشتهاند) به تمامنقاط ايران، و در آن گفته است هر عربى كه پيدا كرديد بكشيد معتصم ديد اعرابطرفدار امويها هستند و ايرانيها طرفدار عباس پسر مامون، رفت قوم وخويش مادرش را از تركستان آورد و تدريجا كارها را به دست آنان سپرديعنى هم ايرانيها و هم اعراب را كنار زد. لهذا عنصر ديگرى روى كار آمد. همه حرف آقاى گوستاولوبون اينست كه چرا خلفاى عباسى با اينكهخودشان عرب بودند از سياست عربى بنى اميه پيروى نكردند.گوستاولوبون همان چيزى را كه فضيلت اسلام است عيب گرفته و دليل برعدم انطباق اسلام با مقتضيات زمان و دليل بر جمود و تحجر مسلميندانسته است. مىگويد اين اصل از نظر اخلاق خوب است ولى از نظرسياست گاهى خوب است و گاهى بد. در يك زمان از نظر سياستخوباست كه ملتهاى ديگر را به اسلام نزديك مىكند اما در يك زمان ديگر جايشبود كه مسلمانها يعنى عربهاى آن وقت از نظر سياسى هم كه باشد اصلمساوات اسلام را زير پا بگذارند. گوستاولوبون اشتباه مىكند.اولا اسلام يك روش سياسى به مفهوم اروپائى نيست.ثانيا اگر مسلمين اسلام را اينطور بازيچه سياست كرده بودند امروز نه ازاسلام اثرى بود و نه از مسلمين به صورت يك امت. اسلام هدفش اينست كهمساوات را به طور كامل در ميان مردم برقرار كند. اگر اسلام تا وقتى كه از مردماستفاده مىكند اصلى را طرح كند بعد آن را عوض كند، اين كه اسلام نيست،اين سياست اروپائى است كه اعلاميه حقوق بشر مىدهند تا آنجا كه ملتهاىديگر را زير بار بكشند همينكه زير بار كشيدند مىگويند همه اين حرفها مفت است. اين است طرز فكر اينها كه مىگويند اسلام خشك و غيرقابل انعطاف استو با مقتضيات زمان يعنى با سياست جور درنمىآيد. اسلام براى اين آمدهاست كه با اين سياستها در دنيا مبارزه بكند. اسلام اينها را مقتضيات زماننمىداند، اينها را انحراف زمان مىداند و در مقابل اينها ايستادگى مىكند. اينهمان عيبى است كه عدهاى بر سياست اميرالمؤمنين گرفتند، گفتند علىهمه چيزش خوب بود، مرد علم بود، مرد عمل بود، مرد تقوا بود، مردعاطفه انسانيت بود، مرد حكمت و خطابه بود ولى يك عيب بزرگ داشت وآن اينكه سياستمدار نبود. چرا سياستمدار نبود؟ چون انعطاف نداشت،صلابت به خرج مىداد. على مصالح سياسى را در نظر نمىگرفت. يك نفرسياستمدار در يكجا بايد دروغ بگويد، يكجا بايد وعده بدهد و عمل نكند،يك پيمانى را امضاء كند همينكه كارش گذشت زير امضاء خودش بزند. يكنفر سياستمدار بايد به يك نفر روى خوش نشان بدهد تا وقتى كه او را تسليمبكند همينكه تسليم كرد او را از بين ببرد. از نظر اينها «منصور دوانيقى» يكسياستمدار بود براى اينكه ابومسلم را استخدام كرد با او پيمان و قراردادبست. ابومسلم به نفع منصور قيام كرد و چه جنايتها كه در خراسان به نفعبنى العباس نكرد؟! اين قهرمان ملى! خودمان را بشناسيم. دائم مىگويندقهرمان ملى! اگر ايرانيهائى را كه همين ابومسلم كشته است به حساببياوريد، از سيصد چهار صد هزار بيشتر است. مىگويند مجموع آدمهائى كه ابومسلم كشته استششصد هزار نفر استآخر آدم چقدر بايد جانى باشد! منصور از نظر آنها يك سياستمدار بودهمينكه ابومسلم تمام دشمنان منصور را از پيش راند خود ابومسلم كمكمشاخ شد. ابومسلم يك سال با يك لشكر انبوه به مكه رفت. در مراجعتهمينكه به «رى» رسيد منصور او را فراخواند كه بيا من با تو كارى دارم.ابومسلم نيامد. بار دوم و سوم نوشت. باز هم نرفت بالاخره نامه تهديدآميزىبرايش نوشت. ابومسلم مردد ماند كه برود يا نرود. با خيلىهامشورت كرد. همه به او گفتند نرو خطرناك است ولى به قول معروف اجلشرسيده بود، رفت. منصور گفته بود بايد تنها بيائى، تنها رفت، وارد شد برمنصور و تعظيم كرد. بعد از احوالپرسى كمكم منصور به او خشونت كرد كهچرا فلان كار را نكردى؟ چرا فلان جا امر مرا اطاعت نكردى؟ ابومسلم ديدكار خيلى سختشد و فهميد منصور تصميم به كشتنش دارد گفت امير براىكشتن دشمنانت مرا نگهدار. گفت امروز از تو دشمنترى ندارم. منصوردستور داده بود دو سه نفر مسلح پشت در مانده بودند و گفته بود هر وقتمن فلان علامت را دادم فورا بيائيد و ابومسلم را بكشيد. همينكه خوبابومسلم را ملامت كرد آن علامت را داد، ريختند و ابومسلم را تكه تكهكردند، بعد هم او را در يك نمد پيچيدند. از نظر اينجور افراد آقاى منصورسياستمدار بزرگى است، دشمن را اينجور از بين مىبرد. اينها گلهشان ازعلى (ع) اينست كه چرا على مانند منصور دوانيقى رفتار نكرد؟ چرا بهمعاويه روى خوش نشان نداد، نامه به او ننوشت و او را اغفال نكرد؟ چرامعاويه را خام نكرد تا بعد او را به مركز بخواهد و با يك نيرنگ و دسيسه ازبين ببرد؟ چرا دروغ نمىگفت؟ چرا تبعيض قائل نمىشد؟ چرا رشوه نداد؟چرا همانطور كه معاويه نسبت به بيتالمال عمل كرد او عمل نمىكرد؟ مىگويند عيب اسلام همين است كه خشك است انعطافپذير نيست، بامقتضيات زمان تطبيق نمىكند. يك مرد سياستمدار اگر بخواهد با اسلامعمل بكند نمىتواند سياستمدارى بكند. اسلام آمده است براى همين كه بااين نوع سياستمداريها مبارزه بكند اسلام آمده است براى خدمت بهبشريت. اسلام پاسدار انسانيت است. اگر اسلام اين مقدار انعطاف داشتهباشد كه ديگر اسلام نيست، شيطنت است. اسلام پاسدار درستى و حقيقتو عدالت است اصلا فلسفه اسلام اينست، بايد در اينجور جهات صلابت واستحكام داشته باشد. على آنجور رفتار كرد كه قرنها بر دل مردم حكومتمىكند. على از فكر خودش در زمان خودش حمايت كرد و فكر خودش را بهصورت يك اصل در دنيا باقى گذاشت. به همين جهت روش على به صورتايمان در ميان افراد وجود دارد. پس على در سياستخودش شكستنخورد. اگر سياست على و هدفش اين بود كه چهار صباحى كه مىخواهم دردنيا زندگى بكنم، در نعمت و جاه باشم (همان سياستى كه معاويه مىگفتكه ما در نعمت دنيا غلطيديم) ، آن وقت على شكستخورده بود،اما چون على مرد ايمان و عقيده و هدف بود شكست نخورده است. پس يكى از توقعات بيجائى كه در باب انطباق با مقتضيات زمان دارند ايناست كه رجال سياست، نام حالت روباهصفتى خودشان را كه در هر زمان هررنگى جامعه پيدا بكند به همان رنگ مىشوند انعطاف، خاصيت انطباق بازمان، زرنگى و عقل گذاشتهاند و به همين تكيه مىكنند و انتظار دارند اسلاماين توقع را برآورد و چون برنمىآورد مىگويند عيب اسلام همين است كهمانع است كه انسان خودش را با زمان تطبيق دهد. افتخار اسلام اينست كهجلوى اين انطباقها را گرفته استحسين بن على كه امروز بر دل شماحكومت مىكند جهتش اينست كه رنگ زمان به خود نگرفت، نگفت اگرپيغمبر حكومت كند رنگ پيغمبر، اگر معاويه حكومت كند رنگ معاويه، اگريزيد حكومت كند رنگ او را بايد بگيريم و چون زمانه اينجور شده است بايدرنگ زمانه را بگيريم. وقتى كه «مروان حكم» به او گفتيا اباعبدالله! من يكجمله خيرخواهانهاى براى تو دارم، فرمود بگو. گفت: من مصلحت ترا دراين مىبينم كه با يزيد بيعت كنى حضرت نفرمود كه اين مصلحت و منفعتمن نيست فرمود در آن موقع اسلام چه خواهد شد؟و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد (2) فرمود: آن وقت بايد فاتحه اسلام را يكجا خواند
1- سوره فتح، آيه 29 2- «لهوف»، ص 11