جلسه سوم

جامعه در حال رشد

«و مثلهم في الانجيل كزرع اخرج شطاه فآزره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب‏الزراع‏» (1) . در اين آيه كريمه، خداوند مثلى براى اهل ايمان يعنى براى مسلمانان كه ازدستورات پيغمبر اكرم پيروى مى‏كنند ذكر مى‏كند. اين مثل با بحث ما ارتباطزيادى دارد. مى‏فرمايد مثل اينها در انجيل اينطور ذكر شده است: مثل‏زارعتى هستند، يعنى دانه‏اى كه در زمين كشت مى‏شود. اول كه اين دانه سرمى‏زند، به صورت برگ نازك است. اگر مثلا دانه گندمى را در زمين بكارنداول بار كه از زمين مى‏رويد به صورت برگ خيلى نازك و لطيف است فآزره‏اما اين برگ به همان حالت نازكى ثابت نمى‏ماند تدريجا بيشتر از زمين بيرون‏مى‏آيد و داراى ساقه‏اى مى‏شود كه نسبت به آن برگ صفت ديگرى دارديعنى آن را تقويت مى‏كند، آن برگ نازك را محكم مى‏كند يعنى ساقه درمى‏آيدفاستغلظ بعد كم‏كم اين ساقه غلظت و ضخامت پيدا مى‏كند «فاستوى على‏سوقه‏» روى ساقه خودش مى‏ايستد «يعجب الزراع‏» در اين وقت است كه‏كشاورزان را به تعجب وا مى‏دارد يعنى متخصصين فن كشاورزى وقتى نگاه‏مى‏كنند تعجب مى‏كنند. همين حالت است‏حالت استقلال و رشد و تعالى‏كه چشم دشمن را كور مى‏كند و دشمن به خشم درمى‏آيد. كفار وقتى اينها رامى‏بينند به خشم درمى‏آيند. اين مثل، مثل چيست؟ خودش فرموده است‏آنان كه با اين پيغمبر هستند، در مقابل دشمن، قوى و محكم ولى نسبت به‏خودشان مهربان و نرم مى‏باشند: «اشداء على الكفار رحماء بينهم تريهم ركعاسجدا» در مقابل دشمن نيرومند و با صلابتند و نسبت به خودشان مهربان،اهل عبادت و پرستش مى‏باشند، آنها را در ركوع و سجود مى‏بينى. اين‏مطلب را توجه داشته باشيد كه عبادت و پرستش، از اسلام جداشدنى‏نيست. بعضى از افراد كه با تعليمات اجتماعى اسلام آشنا شده‏اند اين‏آشنائى سبب شده است كه عبادات را تحقير كنند، ولى خير، اينها از يكديگرتفكيك‏پذير نيست، عملا هم تفكيك‏پذير نيست‏يعنى اين دستورات وعبادات خاصيت‏خودش را نمى‏دهد مگر اينكه تعليمات اجتماعى به اوضميمه شده باشد. تعليمات اجتماعى هم خاصيت‏خودش را نمى‏دهد مگر اينكه‏عبادتها به او ضميمه شده باشد. «يبتغون فضلا من الله و رضوانا»از خدا زياده مى‏خواهند، به آنچه كه دارند قانع نيستند، افزونتر مى‏خواهنداما نه آنطورافزون خواهى كه مادى‏مسلكها و ماده‏پرستها دارند كه فقط دنبال پول وماديات مى‏باشند. اينها در عين افزون‏طلبى رضاى خدا را مى‏خواهند. درراه حق و حقيقت افزون طلب مى‏باشند. «سيماهم في وجوههم من اثرالسجود» مسلمانى در چهره آنها پيدا است، آثار عبادت در گونه آنها نمايان‏است. يعنى چه؟ مقصود اين نيست كه چون زياد سجده كرده‏اند فقطپيشانيشان پينه بسته است. عبادت خاصيتش اينست كه در قيافه انسان اثرمى‏گذارد. يك رابطه عظيمى ميان روح و جسم انسان هست. افكار و عقائد واخلاق و ملكات انسان در قيافه او اثر مى‏گذارد. قيافه يك انسان نمازخوان بايك انسان تارك الصلاة يكى نيست. اين چه مثلى است كه خدا براى‏مسلمانان صدر اول زده است؟ مثل رشد است، مثل تكامل است مثل‏اينست كه رو به تكامل و پيشرفت مى‏روند. اول مثل اين هستند كه به‏صورت يك برگ نازك از زمين روئيده مى‏شوند. بعد به صورت يك ساقه‏ضخيم در مى‏آيند، داراى برگها مى‏شوند، بوته‏اى مى‏شوند نه مانند سايربوته‏ها. ساير كشاورزان، ساير معلمان، ساير تربيت‏كنندگان بشريت وقتى‏اينها را مى‏بينند به حيرت فرو مى‏روند كه اين رشد با اين سرعت و به اين‏خوبى چطور مى‏شود؟ سقراطها وقتى بيايند حيرت مى‏كنند. اتفاقا يكى ازچيزهائى كه باعث‏حيرت جهانيان شده است همين سرعت رشد مسلمين وبه استقلال رسيدن مسلمانها است كه قرآن تعبير مى‏كند. «فاستوى على سوقه‏»روى پاى خودش بايستد. يكى از اروپائيها گفته است اگر ما سه چيز را در نظر بگيريم، آن وقت اعتراف‏خواهيم كرد كه در دنيا مانند محمد (ص) كسى وجود ندارد يعنى رهبرى دردنيا مانند او وجود نداشته است.يكى اهميت و عظمت هدف. هدف بزرگ بود، زير و رو كردن روحيه واخلاق و عقائد و نظامات اجتماعى مردم بود.دوم قلت وسائل و امكانات. از وسائل چه داشته است؟ همان خويشان‏نزديك خودش با او طرف بودند، نه پولى داشت، نه زورى و نه همدستى. يك نفر يك نفرافراد را به خود مؤمن ساخت و دور خود جمع كرد تا به صورت بزرگترين‏قدرت جهان در آمد. عامل سوم سرعت وصول به هدف بود يعنى در كمتر ازنيم قرن بيش از نيمى از مردم دنيا تسليم دين او شدند و ايمان آوردند. آن‏وقت مى‏بينيد همچو رهبرى در دنيا وجود نداشته است. اين است مقصود ازاين مثل كه مى‏گويد: «يعجب الزراع‏» متخصصين و دهقانها و كشاورزان انسانيت تا ابد در تعجب فرو مى‏روند كه اينهاچطور به اين سرعت پيدا شدند و رشد كردند و روى پا ايستادند و ميوه‏دادند. اين مثل در خود قرآن مجيد براى امت ذكر شده است. اينجا يك‏سؤال مى‏كنم: آيا مسلمانان صدر اول اختصاصا بايد اينجور باشند و اين‏خاصيت مال آنها بود يا خاصيت مال اسلام است‏يعنى هر وقت و هر جامردمى واقعا اسلام را بپذيرند و به دستورات اسلام عمل بكنند همين‏خاصيت رشد و تزايد و تكامل و استقلال و روى پاى خود ايستادن و ديگران‏را به حيرت و تعجب واداشتن را دارند. البته اين خاصيت مال اسلام‏است نه مال مردم، اين خاصيت مال ايمان به اسلام است، مال پيروى ازتعليمات اسلام است. اسلام نيامده است براى اينكه جامعه را متوقف بكند،ملت مسلمان را وادار به درجا زدن بكند، اسلام دين رشد است، دينى‏است كه نشان داد عملا مى‏تواند جامعه خود را به جلو ببرد. شما ببينيد درچهار قرن اول اسلامى اسلام چه كرده است! ويل دورانت در «تاريخ تمدن‏»مى‏گويد تمدنى شگفت‏انگيزتر از تمدن اسلامى وجود ندارد پس اسلام‏عملا خاصيت‏خودش را نشان داده است. اگر اسلام طرفدار ثبات و جمود ويكنواختى مى‏بود بايد جامعه را در همان حد اول جامعه عرب نگاه بداردپس چرا تمدنهاى وسيع و عجيب را در خودش جمع كرد و از مجموع آنهاتمدن عظيمترى را به وجود آورد. پس اسلام با پيشرفت زمان مخالف‏نيست. گوستاولوبون انصافا تحقيقات زيادى كرده است و كتابش هم كتاب‏بسيار باارزشى است، ولى در عين حال گاهى حرفهائى مى‏زند كه انسان‏تعجب مى‏كند. سبك فرنگى همين است گوستاولوبون وارد مى‏شوددر بحث علل انحطاط مسلمين كه چرا مسلمين انحطاط پيدا كردند؟ چراتمدن اسلامى غروب كرد چرا باقى نماند؟ عللى ذكر مى‏كند. يكى از عللى‏كه ذكر مى‏كند همين عدم انطباق با مقتضيات زمان است. مى‏گويد زمان‏عوض شد، تغيير كرد و مسلمانها مى‏خواستند باز اسلام را به همان‏خصوصيات در قرنهاى بعد نگاه دارند در صورتى كه امكان نداشت، و به‏جاى اينكه تعليم اسلامى را رها كنند و مقتضيات قرن را بگيرند، تعليم‏اسلامى را گرفتند و منحط شدند. در اينجا هر كسى‏مايل است بداند كه اين مستشرق بزرگ چه مثالى براى مدعاى خود آورده‏است؟ چه اصلى در اسلام بود كه بعد مقتضيات زمان عوض شد و مسلمانهابه جاى اينكه مقتضيات زمان را بگيرند اسلام را گرفتند و منحط شدند آقاى‏گوستاولوبون چه اصلى را از اسلام پيدا كرده است كه با مقتضيات زمان‏انطباق نمى‏كرده است و مسلمين جمود و خشكى به خرج مى‏دادند وبايست به خرج نمى‏دادند و مى‏بايست با زمان هماهنگى مى‏كردند؟ مى‏گويد يكى از تعاليم اسلامى كه در صدر اسلام خيلى نتيجه بخشيد و راه رابه سوى ملل ديگر باز كرد و مردم فوج فوج اسلام اختيار كردند و مخصوصاملل غير عرب كه در مظالم حكام و موبدان و روحانيون خودشان‏مى‏سوختند وقتى با آن مواجه شدند استقبال كردند اصل مساوات بود.ديدند در اسلام امتياز نژادى و طبقاتى وجود ندارد. از اين جهت اسلام‏خيلى برايشان خوشايند بود. اين اصل يعنى اصل مساوات در ابتدا به نفع‏جامعه اسلامى بود اما مسلمين بعد باز هم پافشارى و يكدندگى به خرج‏دادند و مى‏خواستند اصل مساوات را در دوره‏هاى بعد اجرا كنند و حال‏آنكه اگر مى‏خواستند سيادتشان محفوظ بماند بايد اين اصل را در كنارمى‏گذاشتند. عرب بعد از آنكه حكومت را در دست گرفت و ملتهاى ديگرمسلمان شدند بايد سياست را بر ديانت ترجيح داد. سياست ايجاب مى‏كردكه اين حرفها را كنار بگذارد و ملتهاى ديگر را استثمار بكند، زير يوغ بندگى‏خودش بكشد تا بتواند پايه‏هاى حكومت‏خودش را محكم بكند. اينهاآمدند به اصل مساوات چسبيدند و فرقى ميان عرب و غير عرب نگذاشتند، به‏ديگران ميدان دادند، آنها را آوردند و قاضى درجه اول كردند، در تعليمات رابه رويشان باز كردند. كم‏كم ساير ملل آمدند و ميدان را از عرب گرفتند. اولين‏قومى كه ميدان را از عرب گرفت ايرانيها بودند كه در ابتداى حكومت بنى‏العباس روى كار آمدند مانند برمكيان و ذوالرياستين. بعد اينها اقوام وخويشان و بستگان خود را روى كار آوردند و عرب را كنار زدند. اين جريان‏در اوائل قرن دوم بود. چند سال گذشت كه دوره سيادت ايرانيان بودمخصوصا در دوره مامون چون مادر مامون ايرانى بود، ديگر سيادت ايرانى‏به حد اعلى رسيد كه حتى نقل كرده‏اند روزى مامون از راهى مى‏گذشت، يك‏نفر عرب جلوى مامون را گرفت گفت‏خليفه! فرض كن من هم يك نفر ايرانى‏هستم به دادم برس. تا دوره رسيد به برادرش معتصم. مادر معتصم از تركهاى‏ماوراء النهر است. معتصم به عكس رفتار كرد، نه به عرب روى خوش نشان‏مى‏داد و نه به ايرانى براى اينكه موقعيت‏خودش را حفظ بكند. با عربها بدبود چون طرفدار بنى اميه بودند. بنى اميه سياستشان سياست عربى بود واعراب را بر غير اعراب ترجيح مى‏دادند. اعراب طرفدار امويها بودند. بنى‏العباس عموما با اعراب مخالف بودند چون مى‏دانستند عربها طرفدار امويهامى‏باشند، و زبان فارسى را كه بنى العباس زنده كردند براى اين بود كه‏نمى‏خواستند ايرانيها در عربها هضم بشوند. «ابراهيم بن الامام‏» بخشنامه‏اى‏كرده است (و اين بخشنامه را جرجى زيدان و ديگران نوشته‏اند) به تمام‏نقاط ايران، و در آن گفته است هر عربى كه پيدا كرديد بكشيد معتصم ديد اعراب‏طرفدار امويها هستند و ايرانيها طرفدار عباس پسر مامون، رفت قوم وخويش مادرش را از تركستان آورد و تدريجا كارها را به دست آنان سپرديعنى هم ايرانيها و هم اعراب را كنار زد. لهذا عنصر ديگرى روى كار آمد. همه حرف آقاى گوستاولوبون اينست كه چرا خلفاى عباسى با اينكه‏خودشان عرب بودند از سياست عربى بنى اميه پيروى نكردند.گوستاولوبون همان چيزى را كه فضيلت اسلام است عيب گرفته و دليل برعدم انطباق اسلام با مقتضيات زمان و دليل بر جمود و تحجر مسلمين‏دانسته است. مى‏گويد اين اصل از نظر اخلاق خوب است ولى از نظرسياست گاهى خوب است و گاهى بد. در يك زمان از نظر سياست‏خوب‏است كه ملتهاى ديگر را به اسلام نزديك مى‏كند اما در يك زمان ديگر جايش‏بود كه مسلمانها يعنى عربهاى آن وقت از نظر سياسى هم كه باشد اصل‏مساوات اسلام را زير پا بگذارند. گوستاولوبون اشتباه مى‏كند.اولا اسلام يك روش سياسى به مفهوم اروپائى نيست.ثانيا اگر مسلمين اسلام را اينطور بازيچه سياست كرده بودند امروز نه ازاسلام اثرى بود و نه از مسلمين به صورت يك امت. اسلام هدفش اينست كه‏مساوات را به طور كامل در ميان مردم برقرار كند. اگر اسلام تا وقتى كه از مردم‏استفاده مى‏كند اصلى را طرح كند بعد آن را عوض كند، اين كه اسلام نيست،اين سياست اروپائى است كه اعلاميه حقوق بشر مى‏دهند تا آنجا كه ملتهاى‏ديگر را زير بار بكشند همينكه زير بار كشيدند مى‏گويند همه اين حرفها مفت است. اين است طرز فكر اينها كه مى‏گويند اسلام خشك و غيرقابل انعطاف است‏و با مقتضيات زمان يعنى با سياست جور درنمى‏آيد. اسلام براى اين آمده‏است كه با اين سياستها در دنيا مبارزه بكند. اسلام اينها را مقتضيات زمان‏نمى‏داند، اينها را انحراف زمان مى‏داند و در مقابل اينها ايستادگى مى‏كند. اين‏همان عيبى است كه عده‏اى بر سياست اميرالمؤمنين گرفتند، گفتند على‏همه چيزش خوب بود، مرد علم بود، مرد عمل بود، مرد تقوا بود، مردعاطفه انسانيت بود، مرد حكمت و خطابه بود ولى يك عيب بزرگ داشت وآن اينكه سياستمدار نبود. چرا سياستمدار نبود؟ چون انعطاف نداشت،صلابت به خرج مى‏داد. على مصالح سياسى را در نظر نمى‏گرفت. يك نفرسياستمدار در يكجا بايد دروغ بگويد، يكجا بايد وعده بدهد و عمل نكند،يك پيمانى را امضاء كند همينكه كارش گذشت زير امضاء خودش بزند. يك‏نفر سياستمدار بايد به يك نفر روى خوش نشان بدهد تا وقتى كه او را تسليم‏بكند همينكه تسليم كرد او را از بين ببرد. از نظر اينها «منصور دوانيقى‏» يك‏سياستمدار بود براى اينكه ابومسلم را استخدام كرد با او پيمان و قراردادبست. ابومسلم به نفع منصور قيام كرد و چه جنايتها كه در خراسان به نفع‏بنى العباس نكرد؟! اين قهرمان ملى! خودمان را بشناسيم. دائم مى‏گويندقهرمان ملى! اگر ايرانيهائى را كه همين ابومسلم كشته است به حساب‏بياوريد، از سيصد چهار صد هزار بيشتر است. مى‏گويند مجموع آدمهائى كه ابومسلم كشته است‏ششصد هزار نفر است‏آخر آدم چقدر بايد جانى باشد! منصور از نظر آنها يك سياستمدار بودهمينكه ابومسلم تمام دشمنان منصور را از پيش راند خود ابومسلم كم‏كم‏شاخ شد. ابومسلم يك سال با يك لشكر انبوه به مكه رفت. در مراجعت‏همينكه به «رى‏» رسيد منصور او را فراخواند كه بيا من با تو كارى دارم.ابومسلم نيامد. بار دوم و سوم نوشت. باز هم نرفت بالاخره نامه تهديدآميزى‏برايش نوشت. ابومسلم مردد ماند كه برود يا نرود. با خيلى‏هامشورت كرد. همه به او گفتند نرو خطرناك است ولى به قول معروف اجلش‏رسيده بود، رفت. منصور گفته بود بايد تنها بيائى، تنها رفت، وارد شد برمنصور و تعظيم كرد. بعد از احوالپرسى كم‏كم منصور به او خشونت كرد كه‏چرا فلان كار را نكردى؟ چرا فلان جا امر مرا اطاعت نكردى؟ ابومسلم ديدكار خيلى سخت‏شد و فهميد منصور تصميم به كشتنش دارد گفت امير براى‏كشتن دشمنانت مرا نگهدار. گفت امروز از تو دشمن‏ترى ندارم. منصوردستور داده بود دو سه نفر مسلح پشت در مانده بودند و گفته بود هر وقت‏من فلان علامت را دادم فورا بيائيد و ابومسلم را بكشيد. همينكه خوب‏ابومسلم را ملامت كرد آن علامت را داد، ريختند و ابومسلم را تكه تكه‏كردند، بعد هم او را در يك نمد پيچيدند. از نظر اينجور افراد آقاى منصورسياستمدار بزرگى است، دشمن را اينجور از بين مى‏برد. اينها گله‏شان ازعلى (ع) اينست كه چرا على مانند منصور دوانيقى رفتار نكرد؟ چرا به‏معاويه روى خوش نشان نداد، نامه به او ننوشت و او را اغفال نكرد؟ چرامعاويه را خام نكرد تا بعد او را به مركز بخواهد و با يك نيرنگ و دسيسه ازبين ببرد؟ چرا دروغ نمى‏گفت؟ چرا تبعيض قائل نمى‏شد؟ چرا رشوه نداد؟چرا همانطور كه معاويه نسبت به بيت‏المال عمل كرد او عمل نمى‏كرد؟ مى‏گويند عيب اسلام همين است كه خشك است انعطاف‏پذير نيست، بامقتضيات زمان تطبيق نمى‏كند. يك مرد سياستمدار اگر بخواهد با اسلام‏عمل بكند نمى‏تواند سياستمدارى بكند. اسلام آمده است براى همين كه بااين نوع سياستمداريها مبارزه بكند اسلام آمده است براى خدمت به‏بشريت. اسلام پاسدار انسانيت است. اگر اسلام اين مقدار انعطاف داشته‏باشد كه ديگر اسلام نيست، شيطنت است. اسلام پاسدار درستى و حقيقت‏و عدالت است اصلا فلسفه اسلام اينست، بايد در اينجور جهات صلابت واستحكام داشته باشد. على آنجور رفتار كرد كه قرنها بر دل مردم حكومت‏مى‏كند. على از فكر خودش در زمان خودش حمايت كرد و فكر خودش را به‏صورت يك اصل در دنيا باقى گذاشت. به همين جهت روش على به صورت‏ايمان در ميان افراد وجود دارد. پس على در سياست‏خودش شكست‏نخورد. اگر سياست على و هدفش اين بود كه چهار صباحى كه مى‏خواهم دردنيا زندگى بكنم، در نعمت و جاه باشم (همان سياستى كه معاويه مى‏گفت‏كه ما در نعمت دنيا غلطيديم) ، آن وقت على شكست‏خورده بود،اما چون على مرد ايمان و عقيده و هدف بود شكست نخورده است. پس يكى از توقعات بيجائى كه در باب انطباق با مقتضيات زمان دارند اين‏است كه رجال سياست، نام حالت روباه‏صفتى خودشان را كه در هر زمان هررنگى جامعه پيدا بكند به همان رنگ مى‏شوند انعطاف، خاصيت انطباق بازمان، زرنگى و عقل گذاشته‏اند و به همين تكيه مى‏كنند و انتظار دارند اسلام‏اين توقع را برآورد و چون برنمى‏آورد مى‏گويند عيب اسلام همين است كه‏مانع است كه انسان خودش را با زمان تطبيق دهد. افتخار اسلام اينست كه‏جلوى اين انطباقها را گرفته است‏حسين بن على كه امروز بر دل شماحكومت مى‏كند جهتش اينست كه رنگ زمان به خود نگرفت، نگفت اگرپيغمبر حكومت كند رنگ پيغمبر، اگر معاويه حكومت كند رنگ معاويه، اگريزيد حكومت كند رنگ او را بايد بگيريم و چون زمانه اينجور شده است بايدرنگ زمانه را بگيريم. وقتى كه «مروان حكم‏» به او گفت‏يا اباعبدالله! من يك‏جمله خيرخواهانه‏اى براى تو دارم، فرمود بگو. گفت: من مصلحت ترا دراين مى‏بينم كه با يزيد بيعت كنى حضرت نفرمود كه اين مصلحت و منفعت‏من نيست فرمود در آن موقع اسلام چه خواهد شد؟و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد (2) فرمود: آن وقت بايد فاتحه اسلام را يكجا خواند

پى‏نوشتها

1- سوره فتح، آيه 29 2- «لهوف‏»، ص 11