جلسه دوم

دو نوع تغيير در زمان

دو نوع تغيير در زمان

«انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منهاو حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا» (1) . از مذاكراتى كه بعضى از آقايان محترم ديشب كردند و بعضى هم با تلفن‏صحبت كردند معلوم شد مساله مقتضيات زمان كه ديشب عنوان شد موردعلاقه آقايان محترم است. در شب گذشته اين مطلب را عرض كردم كه درميان جاندارهائى كه زندگى اجتماعى دارند تنها انسان است كه زندگى‏متحول و متكاملى دارد يعنى خداوند آن موجودات ديگر را طورى خلق‏كرده است كه زندگى ثابت و يكنواختى دارند، از اولى كه پا به دنيا گذاشته‏اندبا يك نظامات خاصى به وجود آمده‏اند و هر چه هم كه زمان بر آنهاگذشته است در نظامات و تشكيلات آنها تغييراتى پيدا نشده است. مثلازنبور عسل كه يك جاندار اجتماعى عجيبى هست از دو هزار سال پيش كه دانشمندان دروضع زندگى او كتابها نوشته‏اند تا امروز كه درباره آن مطالعاتى صورت گرفته‏است هيچ نشان نمى‏دهد كه اين مخلوق در وضع زندگى خودش تغييرات وتبديلاتى داده باشد. نظم همان نظم است و تشكيلات همان تشكيلات وحال آنكه از دو هزار سال پيش تاكنون در زندگى انسانها هزاران تغيير و تبديل‏پيدا شده است. اولا چرا؟ چرا آنها آنطور هستند و ما اينطور؟ براى اينكه آنهابه اصطلاح با غريزه زندگى مى‏كنند نه با عقل، يعنى خداوند يك قدرت‏مرموزى همراه آنها كرده است كه حقيقت اين قدرت بر علم روشن نشده‏است. (اينكه عرض مى‏كنم روشن نشده است‏يعنى از نظر مادى قابل توضيح نيست)جز همان چيزى كه قرآن فرموده است:«و اوحى ربك الى النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا» (2) پروردگار تو از راه مخفى به زنبور عسل القاء كرد. «وحى‏» همان فهماندن‏است از راه نهانى، از راهى غير از راههاى معمولى. همان قدرتى كه در زبان‏علم غريزه ناميده مى‏شود و قرآن آن را به نام وحى ناميده است هميشه‏همراه اين موجود بوده است و او است كه اين موجود را هدايت و رهبرى‏مى‏كند. ولى انسان اينطور نيست، آنطور آفريده نشده است. به انسان قدرتى‏داده شده است كه ما نام آن را «عقل‏» يا «ابتكار» گذاريم انسان داراى قوه‏ابتكار است اما حيوان ابتكار ندارد. اين اساس مطلب است. ابتكار يعنى‏نقشه تازه خلق كردن، نقشه جديد آفريدن. حيوان همان چيزى را كه از طريق‏وحى به او فهمانده شده است‏مى‏داند، ديگر قادر نيست از پيش خود چيزى خلق كند يعنى نقشه‏اى را بافكر خودش طرح بكند، ولى انسان قادر است چون به انسان يك همچو قوه‏عجيبى داده شده است. غريزه را از او گرفته‏اند و به او گفته‏اند تو در پرتو اين‏قوه بايد زندگى بكنى. البته انسان داراى وحى هست به اين معنى كه براى‏بعضى از افراد او كه پيغمبران باشند در مسائلى كه پاى حس و عقل به آنجانمى‏رسد وحى به كمك مى‏آيد كه انسان را رهبرى كند، ولى قوه ابتكار را ازاو نگرفته‏اند، قوه ابتكار دارد و در حدودى كه از اين قوه ساخته است وحى‏كارى ندارد. چون انسان داراى يك همچو قوه و قدرتى هست زندگى او درخلقت از صفر بايد شروع بشود و از صفر هم شروع شده است، بعد با قوه‏ابتكار خودش قدم به قدم جلو مى‏رود و وضع زندگى خودش را تغييرمى‏دهد، از مرحله‏اى وارد مرحله ديگر مى‏شود، از عهدى به عهدى ديگرمى‏رود، نتيجه اينست كه به اصطلاح تمدن انسان دوره‏هائى دارد و تمدن‏حيوان دوره‏هائى ندارد. اينكه مى‏گويند مقتضيات زمان تغيير مى‏كند، راست‏مى‏گويند. علت تغيير كردنش هم همين جهت است كه با طرز خلقت انسان‏مربوط است. مقتضيات زمان براى حيوان عوض نمى‏شود ولى براى انسان‏عوض مى‏شود. در حيوان حس تجدد و نوخواهى وجود ندارد، در انسان‏وجود دارد. زمان او يكنواخت است ولى زمان انسان يكنواخت نيست.حيوان مكلف نيست‏يعنى مسؤوليت روى دوش حيوان گذاشته نشده‏است، يك ماشين خودكار است، ولى انسان مسئول كار خودش است. تكليف، وظيفه و مسؤوليت، همان چيزى است كه قرآن ازآن به نام امانت‏يادكرده است. امانت را بر زمين و آسمانها و كوهها (البته اينهابه عنوان نمونه ذكر شده‏اند، منظور تمام مخلوقات است)عرضه داشتيم هيچكدام حاضر نشدند كه آن را بپذيرند چون استعدادش رانداشتند. تنها انسان بود كه حاضر شد بار امانت تكليف و مسؤوليت را به‏دوش بگيرد يعنى گفت‏خدايا ! مسؤوليت را من به عهده مى‏گيرم، آن راه‏كمال و سعادت را من با پاى خودم طى مى‏كنم به حكم اين نيروى عجيبى كه‏به من داده‏اى كه نيروى ابتكار است، نيروى عقل است، نيروى خلاقيت‏است. از همين جا يك مطلب ديگر هم پيدا مى‏شود يعنى يك تفاوت پيدامى‏شود و آن اينست: حيوانها همانطورى كه در زندگى اجتماعيشان ترقى وتكامل ندارند، انحراف هم ندارند، سقوط هم ندارند همانطورى كه بالا رفتن‏ندارند، پائين آمدن هم ندارند. يعنى شما نمى‏توانيد مثلا در ميان زنبورهاى‏عسل، گروهى را پيدا بكنيد كه اينها تدريجا دچار فساد و انحراف شده‏باشند، اخلاقشان فاسد شده باشد، نظامات خودشان را عوض كرده باشند، خلاف كرده باشند و در نتيجه اين كار از ميان رفته باشند، اما انسان اين هم دركارش هست، يعنى فساد و انحراف هم در انسان امكان دارد. همانطورى كه‏انسان ممكن است راه پيشروى را بپيمايد، ممكن است به سقوط و تباهى‏هم برود. هر دو راه به رويش باز است. همانطورى كه ممكن است در زمان به‏واسطه استعداد عقلانى و علمى خودش جلو برود، ممكن است در اثر خودخواهى و هواپرستى از جاده ترقى منحرف شود، به سراشيبى سقوط واردگردد. امكان سقوط و انحراف براى انسان از دو راه است، يكى از راه‏ظلم و ستمگرى و حقوق يكديگر را پايمال كردن و از مسير عدالت‏خارج‏شدن، و ديگر از راه جهالت. هالت‏يعنى چه؟ يعنى اشتباه كردن حيوانهااين چيزها را ندارند. البته گاهى به ندرت اتفاق مى‏افتد ولى نه آنطورى كه‏براى انسان پيش مى‏آيد كه يك قومى را فاسد مى‏كند. مثلا مى‏گويند ممكن‏است اشتباهى براى دسته كارگر زنبور عسل پيدا بشود. افراد كارگر مامورندكه گلهاى خوشبو و لطيف را پيدا كرده و آنها را بمكند و عسل تهيه كنند.گاهى اشتباها بجاى يك گل لطيف و خوشبو يك گل بدبو را مى‏مكند اما اين‏اشتباه بسيار كوچك است و زود هم جبران مى‏شود مامورينى در كندوهستند كه وقتى زنبورهاى كارگر وارد مى‏شوند دهان آنها را بو مى‏كنندمى‏بينند وظيفه خودشان را خوب انجام داده‏اند يا نه. اگر ديدند بد انجام‏داده‏اند فورا يك محكمه از محكمه صحرائى سريعتر تشكيل مى‏دهند و بااسلحه‏اى كه دارند همانجا آنها را معدوم مى‏كنند اينست كه در آيه كريمه‏قرآن بعد از بيان عرض امانت بر مخلوقات و امتناع تمام مخلوقات از پذيرش‏آن و پيشقدم شدن انسان، بلافاصله مى‏فرمايد: انه كان ظلوما جهولا انسان‏موجود بسيار ستمگرى است، انسان موجود بسيار نادانى است. اين دواستعداد يعنى استعداد ترقى و تكامل از يك طرف، و استعداد و امكان‏سقوط و انحراف از طرف ديگر به واسطه ظلم يا جهل، از يكديگر تفكيك‏نمى‏شود. آيه ديگرى در قرآن به همين مضمون هست، اول سوره دهر:«هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا. انا خلقنا الانسان من‏نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا. انا هديناه السبيل اما شاكرا واما كفورا» (3) .آيا بر انسان گذشته است زمانى كه هيچ نبوده است؟ يك چيزى كه نام برده‏بشود نبوده است؟ ما انسان را از يك نطفه و ماده‏اى آفريده‏ايم كه در آن ماده‏استعدادهاى گوناگون وجود دارد و به موجب همان استعدادها ما انسان رامورد آزمايش قرار مى‏دهيم و آزادش مى‏گذاريم. آزمايش يعنى چه؟ آزمايش‏به چه وسيله؟ آزمايش به وسيله تكليف و مسؤوليت. يعنى تكليف ومسؤوليت به عهده او قرار مى‏دهيم و آزادش مى‏گذاريم و مى‏گوئيم خودت‏مى‏دانى، اين راه است و اين چاه، اگر راه را رفتى به سعادت مى‏رسى و اگر به‏طرف چاه رفتى منحرف شده‏اى و سقوط خواهى كرد «و جعلناه سميعا بصيرا»ما انسان را شنوا و بينا قرارداديم، سميع و بصير قرار داديم يعنى براى انسان‏چشم بينا و گوش شنوا قرار داديم. بعد مى‏فرمايد: «انا هديناه السبيل اماشاكرا و اما كفورا» راه را به او نشان داديم، از اينجا ديگر با خود انسان است، ياشاكر است‏يا كفور. انسان تنها موجودى است كه يك همچو خلقت عجيبى‏دارد، يك همچو سرشت مركبى دارد. به موجب همين سرشت مركب است‏كه گاهى پيش مى‏رود، گاهى عقب. به عبارت ديگر انسان زمان خود رامى‏سازد، گاهى زمان خود را خوب مى‏كند و گاهى بد، بر خلاف حيوان كه‏ساخته شده زمان و محكوم زمان است. انسان تا حدودى خالق زمان خويش‏است و حيوان صد در صد مخلوق زمان خويش است. از همين جا ما به اين مطلب مى‏رسيم كه تغييراتى كه در زندگى بشر پيدامى‏شود دو نوع است: يك نوع تغييرات صحيح و يك نوع تغييرات‏ناصحيح، اعتلائى و غير اعتلائى. پس يك مطلب ديگر را از اينجا نتيجه‏مى‏گيريم و آن اينست كه اگر از ما بپرسند آيا با تغييراتى كه در زمان پيدامى‏شود بايد هماهنگى كرد يا بايد مخالفت كرد، بايد اينجور جواب بدهيم‏كه با تغييرات زمان نه بايد دربست هماهنگى كرد و نه دربست و صد در صدمخالفت كرد، چون زمان را انسان مى‏سازد و انسان موجودى است كه‏مى‏تواند زمان را در جهت‏خوبى تغيير بدهد و مى‏تواند زمان را در جهت‏بدى تغيير بدهد، پس با تغييراتى كه در جهت‏خوبى است بايد هماهنگى‏كرد و با تغييراتى كه در جهت بدى است نه تنها نبايد هماهنگى كرد بلكه بايدمخالفت كرد. اكنون سؤال ديگرى پيش مى‏آيد كه كدام تغييرات است كه‏بايد آنها را به حساب ترقى و اعتلاء بگذاريم و كدام تغييرات است كه بايدآنها را به حساب فساد و انحراف بگذاريم؟ ما از كجا بفهميم كه يك تغييراوضاع خوب است و ما هم بايد هماهنگى بكنيم يا بد است و بايد مخالفت‏بكنيم؟ مقياس آن چيست؟ عقل براى انسان راهنماى خوبى است. عقل راخداوند به انسان داده است براى اينكه راه كمال را از راههاى انحراف‏تشخيص بدهد. وضع بشر نشان مى‏دهد كه بشر گاهى به حكم عقل راه صحيح را طى‏مى‏كند، گاهى به حكم اشتباه و جهالت و هواپرستى راه انحراف را طى مى‏كند. يك مقياس كلى اينست كه ببينيم پديده‏هائى كه در زمان به وجود مى‏آيدچه عواملى باعث به وجود آمدن آنها شده است و در چه جهتى به وجودآمده است، يعنى عامل پديده مورد نظر كدام استعداد از استعدادهاى‏گوناگون انسانى است، و [ ببينيم آن پديده ] براى چه منظورى به وجود آمده‏و چه آثارى دارد؟ بايد ببينيم آنچه كه در زمان پيدا شد آيا محصول عقل وعلم بشر است‏يا چيز ديگرى دخالت كرده است؟ شما هر چيزى را كه‏ديديد در زمان پيدا شد اگر روى آن حساب بكنيد، گاهى مى‏بينيد صد درصد محصول علم و عقل است، و گاهى مى‏بينيد محصول علم هست اما نه‏علم آزاد بلكه علم بيچاره اسير. مثلا علمى در دنيا هست به نام علم فيزيك.بعضى از علما زحمت كشيده‏اند و اين علم را پيش برده‏اند. يكى از مباحث‏اين علم بحث مربوط به نور است. مبحث نور از مباحثى است كه هزاران‏سال است بشر درباره آن تحقيقاتى دارد كه حقيقت نور چيست؟ انسان كه‏مى‏بيند، چطور مى‏شود كه مى‏بيند؟ انعكاس و انكسار نور چگونه است؟ نورچه قوانينى دارد؟ يكى از علماى اسلامى مردى است به نام «ابن الهيثم‏» كه‏يك رياضيدان و فيزيكدان فوق‏العاده‏اى مى‏باشد، مخصوصا درباره نورمطالعات عجيبى كرده است كه اروپائيها بسيارى از عقايدشان درباره نور رابه اقرار خودشان از اين مرد گرفته اند. كتاب «المناظر» ابن الهيثم اكنون دردست است. يكى از اكابر دانشمندان اروپائى «راجر بيكن‏» است كه ازمعاريف نوابغ اروپا است و در حدود قرن دوازدهم ميلادى مى‏زيسته است.اين مرد از حوزه اندلس اسلامى استفاده كرده‏است و همه چيز خود را مديون ابن‏الهيثم مى‏داند. «ويل دورانت‏» در كتاب‏«تاريخ تمدن‏» و همچنين «گوستاولوبون‏» در «تاريخ تمدن اسلام و عرب‏»از قول خود راجر بيكن مى‏نويسد كه اين مرد با صراحت مى‏گويد استاداصلى من در اين علم، ابن الهيثم است و من از كتابهاى او استفاده كرده‏ام البته‏بعدها مبحث نور را خيليها پيش برده‏اند. در اثر شناختن نور و كيفيات نور،بشر مسئله عكس و عكسبردارى و فيلمبردارى را آموخته است. اين موضوع‏كار علم است. آيا علم در اينجا پيشروى كرد يا نه؟ البته كه پيشروى كرد. ازاين راه چه استفاده‏ها كه بشر مى‏تواند ببرد! علم كار خودش را مى‏كند،كشف و اختراع خودش را مى‏كند، يك دفعه يك آدم پول‏پرست هواپرست‏پيدا مى‏شود و آن را وسيله براى خالى كردن جيب مردم و ضمنا فاسد كردن‏اخلاق مردم قرار مى‏دهد، از اين علمى كه بشر پيدا كرده است فيلمهاى‏فاسدكننده منحرف‏كننده ايجاد مى‏كند، يعنى علم را به اسارت برد، از اين‏علم فيلمهاى فاسدى تهيه مى‏كند كه نتيجه‏اش خراب كردن اخلاق مردم‏است. آن وقت آيا ما مى‏توانيم فلان فيلم سينمايى را قبول بكنيم و بگوئيم‏پديده اين قرن است، محصول علم است؟ مى‏گوئيم نه، اين فقط محصول‏علم نيست، محصول علم و چيز ديگرى است محصول شهوت شهوت‏پرستان است كه علم را در خدمت‏خودش گرفته است و يك همچو چيزى‏به وجود آورده است. مثال ديگرى عرض مى‏كنم: علم ديگرى در دنيا پيشروى‏مى‏كند به نام علم شيمى، علمى كه خواص تركيبات اجسام را نشان مى‏دهدو بشر را قادر مى‏كند كه بتواند از عناصر، تركيبات عجيبى بسازد مانند دواها.علم پيشرفت مى‏كند، خواص تركيبات را طرح مى‏كند. تا آنجا كه حساب‏علم است، ترقى و پيشروى است. آيا ما بايد با اين پيشروى علم هماهنگى‏بكنيم؟ بله بايد هماهنگى بكنيم. اما به مرحله‏اى مى‏رسد كه مى‏بينيم علم‏در خدمت هوس افراد فاسدى قرار گرفت، افرادى تحصيل كردند، متخصص‏شيمى شدند و با خواص تركيب اشياء آشنا شدند، علم بيچاره را وسيله‏ساختند براى ساختن ماده‏اى به نام «هروئين‏» كه پدر جد ترياك است‏يعنى‏از هر جهت قدرتش چندين برابر ترياك است هم از لحاظ نشئه‏اى كه ايجادمى‏كند و هم از لحاظ خمارى. عفيف‏ترين زنهاى دنيا اگر خداى ناخواسته‏مبتلا به هروئين بشود، در موقع احتياج حاضر است‏خود را تسليم بكند ومقدارى از آن را بگيرد. بلاى بشريت است. آيا در ساختن هروئين علم‏دخالت كرده است‏يا نه؟ بله علم دخالت داشته است، ولى علم آن رانساخته است‏شهوت بشر آن را ساخته است هواپرستى بشر آن را ساخته‏است. علم چراغ است در دست بشر. چراغ را در هر جا ببرى و به هر راه‏ببرى همان جا و همان راه را روشن مى‏كند. عمده اينست كه آنكه چراغ را دردست دارد به كجا و به چه راهى برود يك دكتر داروساز با خودش فكرمى‏كند حالا كه من تحصيلات عاليه داروسازى را انجام داده‏ام، بجاى اينكه‏يك داروخانه باز كنم كه در آمدم فقط روزى پنجاه تا صد تومان باشد، مى‏آيم‏هروئين مى‏سازم كه بجاى ماهى سه چهار هزارتومان، بتوانم‏در ماه بيست‏سى هزار تومان در آمد داشته باشم. آيا ما در اينجا مى‏توانيم‏هروئين را محصول پيشرفت زمان بدانيم و بگوئيم اين [ماده] محصول قرن‏است، به نام مقتضيات زمان و پيشرفت زمان بايد هروئين بكشيم؟! در اينجااين دو استعدادى كه قرآن مى‏گويد، يكى تحت عنوان «انا عرضنا الامانة‏» وديگرى تحت عنوان «انه كان ظلوما جهولا» با هم آميخته شده است. استعدادابتكار بشر با استعداد ظلم و ستمگرى و جهل بشر اتحاد پيدا كرده‏اند يعنى‏قدرت ستمگرى بشر، قدرت ابتكار بشر را در خدمت‏خود گماشته است.محصول آنجائى كه قدرت ابتكار در خدمت قدرت شهوت قرار مى‏گيردفيلمهاى خانمان برانداز است، هروئين است. مثال ديگر عرض مى‏كنم: «بزرگترين‏تعريفى كه براى اين قرن مى‏كنند اينست كه مى‏گويند «قرن اتم‏»است. اما تا بشر رفت كه از نيروى اتم كوچكترين استفاده را بكند، قدرت‏طلبهاى دنيا علما را وارد كردند كه از اين نيرو «بمب‏» بسازند كه اين بمب‏وسيله‏اى در دست افراد جاه‏طلب دنيا باشد تا هر كسى كه خواست نفس‏بكشد فورا او را تهديد كنند. آيا مى‏شود گفت چون اين بمب محصول كشف‏اتم است و محصول اين قرن است، صلاح بشريت است، از مقتضيات زمان‏است؟ اگر بايد با تمام مقتضيات زمان هماهنگى كرد پس چرا تمام بشريت‏ناله مى‏كند از اين «مسابقه تسليحاتى‏» كه الان وجود دارد و تمام خيرخواهان بشر مى‏گويند بيائيد تحريم بكنيم اسلحه‏سازى را، آنهم اينجوراسلحه را. پس چرا مى‏گويند بيائيد با اينها مبارزه بكنيم؟اين، مسير علم هست اما نه علم آزاد. در اينجا نيز قدرت ابتكار بشر در اختيارقدرت جاه‏طلبى بشر قرار گرفته است‏يعنى ابتكار، اسير جاه طلبى بشر شده‏است. مى‏گويند براى «انيشتين‏» در آمريكا جشنى گرفتند و دانشمندانى كه‏حضور داشتند در فضائل اين مرد داد سخن دادند، نوبت به خودش رسيدگفت‏شما براى كسى داريد جشن مى‏گيريد كه وسيله شد بمب اتم در دنيابسازند. البته اين شخص كه اين كشف را كرد هيچوقت فكر نمى‏كرد ومنظورش اين نبود كه بمب اتم بسازند، اين كشف را كرد كه اين نيرو در راه‏مصالح بشريت به كار بيافتد اما قبل از اينكه او تكان بخورد، روزولت‏هااستالين‏ها، خروشچف‏ها، آيزنهاورها، چرچيل‏ها، اين جاه‏طلبهاى دنيا فورااز اين قدرت به نفع قدرت‏طلبى خودشان استفاده كردند. آن كسى كه‏صنعت ضبط صوت را اختراع كرد، هدفش اين بود كه درسهاى مفيدى داده‏مى‏شود، خطابه‏ها و كنفرانسها داده مى‏شود، خوب است كه وسيله باشد كه‏صوت را ضبط بكنند تا آن درسها و خطابه‏ها در اين وسيله ضبط بشود تامردم بيشتر استفاده بكنند. ولى هنوز دو تا خطابه و كنفرانس ضبط نشده‏بود، هنوز دو تا درس ضبط نشده بود كه تصنيفهاى شهوت‏انگيز دنيا را پركرد. اين چه بود؟ نيروى شهوت‏پرستى بشر بود كه در كمين است تا استفاده‏بكند و علم را در خدمت‏خودش قرار بدهد. پس، از اينجا ما مى‏فهميم بشرهمينجور كه پيشروى دارد، انحراف هم دارد. از قديم الايام اين مطلب را معلمين اخلاق‏دنيا به ما گفته‏اند كه علم در وجود يك فرد دليل نيست كه او را در طريق‏مصالح بشريت گام بردارد، ممكن است‏يك نفر عالم باشد ولى علمش رخدمت‏شهوتش قرار بگيرد. اميرالمؤمنين (ع)مى‏فرمايد: من علم فراوانى دارم ولى افسوس افرادى را پيدا نمى‏كنم كه به‏آنها تعليم بدهم، بعد فرمود: بله، افرادى را پيدا مى‏كنم ولى بعضى افراد را كه‏پيدا مى‏كنم آدمهاى سليم النفسى هستند اما كودن مى‏باشند نمى‏فهمند،عوضى مى‏فهمند، بعضى ديگر، افراد زيركى هستند اما تا معلومات را از من‏فرا مى‏گيرند آن را وسيله قرار مى‏دهند براى منافع مادى خودشان يعنى علم‏را وسيله هدفها پست و پليد خودشان قرار مى‏دهند سنائى گويد: چو علم آموختى، از حرص آنگه ترس كاندر شب چو دزدى با چراغ آيد گزيده‏تر برد كالا اين بسيار حرف درستى است. يك فرد همينكه عالم شد كافى نيست كه‏بگوئيم هر كارى كه اين آدم مى‏كند درست است. بايد ببينيم علم اين آدم آزاداست‏يا اسير؟ آيا علم اين آدم در راههائى كه عقل تصويب مى‏كند به كارمى‏افتد يا در راه هدفهاى ديگر، و به تعبير اميرالمؤمنين «مستعملا آلة الدين‏للدنيا» (4) است. اين در خصوص يك فرد است، تا چه رسد به اجتماع كه‏عده‏اى از علما و دانشمندان فعاليت مى‏كنند اجتماع را به جلو مى‏برند و يك‏عده مردم سودجو در كمين مى‏باشند كه از كارهاى اينها سوء استفاده بكنند. پس اين مقياسى است كه ما مى‏توانيم به دست بياوريم راجع به تغييراتى كه‏در روزگار پيدا مى‏شود كه چه تغييرات، تغييرات خوبى است و چه‏تغييرات، تغييرات بدى است؟ با تغييراتى كه در ايجاد آن ولو علم هم‏دخالتى داشته است اما علم در خدمت هوا و هوس بشر قرار گرفته است تااين تغييرات را ايجاد كرده نبايد هماهنگى نمود. هماهنگى كردن با اينهامساوى با سقوط است. اگر بگوئيد عصر، عصر علم است مى‏گوئيم بله عصرعلم است اما آيا تمام سرچشمه‏هاى وجود بشر غير از علم خشك‏شده‏است، فقط عصر علم است، بشر فقط عالم است، غير از علم نيروى ديگرى‏در بشر وجود ندارد؟ چرا. اين نكته را توجه داشته باشيد: در هيچ دوره‏اى به‏اندازه دوره ما «علم‏» اسير و برده نشده است. اسم اين دوره را نبايد عصرعلم گذاشت بايد عصر بردگى علم گذاشت، عصر اسارت علم يعنى عصرى‏كه علم را آزاد نمى‏گذارند. در تمام دوره‏هاى گذشته، علم از اين دوره آزادتربوده است. در هيچ دوره‏اى علم و عالم مثل امروز بدبخت و اسير و بيچاره‏نبوده است. شما اگر درست دقت كرده باشيد دانيد كه اگر عالمى پيدا بشود،مثلا يك مخترع و يا يك روانشناس بسيار ماهر، تا پيدا شد فورا قدرتهاى‏سياسى او را در اختيار خودشان قرار مى‏دهندمى‏گويند تو بيا علم خودت را در خدمت هدفهاى ما قرار بده، و چاره سهم‏ندارد. بهترين مثلش دانشمندان اتم شناس هستند. از اينها بيچاره‏تر در دنياوجود ندارد. در هر جاى دنيا كه يك دانشمند اتم شناس درجه اول پيدا شدقدرتهاى سياسى آمدند او را زندانى كردند براى اينكه علم را در اختيار آنهاقرار دهد و احيانا دشمن از آن استفاده نكند. يك برنامه مى‏دهند و مى‏گويندروى اين برنامه بايد عمل بكنى و حق زندگى غير از اين را ندارى. دانشمندان‏درجه اول در هر كجاى دنيا باشند اسرارى از علوم طبيعى دانند كه ديگران‏نمى‏دانند. ممكن است در شوروى چندين نفر از اين دانشمندان باشند (كه‏كسى عدد آنها را هم نمى‏داند چون اينگونه افراد جزء اسرارند). همين تعداد هم ممكن است در آمريكا باشد. براى هر يك از اينها دهها نفرمامور و مراقب وجود دارد كه اسرار را به ديگرى تحويل ندهند، يا يك وقت‏ديگران اينها را ندزدند. از اينها بيچاره‏تر در دنيا وجود ندارد يعنى اين آزادى‏كه ما و شما الان داريم آنها ندارند. حتى با برادر خودش حق ندارد تماس‏بگيرد. چرا؟ براى اينكه ممكن است‏يكوقت او بخواهد به برادرش مقدارى‏از اين اسرار را تحويل دهد و بعد برادر او برود اين اسرار را در اختيار دولت‏ديگر بگذارد و آن دولت از اين لحاظ با اين دولت برابر بشود. پس اين چه‏عصر علمى است؟ عصر علم هست اما نه عصر آزادى علم بلكه عصر اسارت و بردگى‏علم، عصر اينكه قدرت ديگرى غير از قدرت علم بر اجتماع بشر حكومت‏مى‏كند و آن قدرت، علما را به عنوان وسيله براى هدفهاى خودش استخدام‏كرده است. پس اگر ما بگوئيم با مقتضيات زمان نبايد به طور دربست‏هماهنگى كرد، اين مخالفت با علم نيست، بلكه به واسطه اين نكته است كه‏ما مى‏دانيم هنوز دوره‏اى كه در آن دوره علم آزاد باشد، عقل آزاد باشد،دوره‏اى كه علم و عقل بر شهوات مردم، بر جاه طلبيهاى مردم حكومت‏بكند نيامده است، يعنى هنوز عصرى نيامده است كه «اينشتين‏» حاكم و آمرباشد و روزولت مطيع و مامور، بلكه عكس است. افلاطون نظريه معروفى‏دارد به نام نظريه «مدينه فاضله‏». مى‏گويد دنيا آن روزى به سعادت نائل‏خواهد شد كه حكيمان زمامداران باشند و زمامداران حكيمان، تا وقتى كه‏حكيمان طبقه‏اى هستند و زمامداران طبقه‏اى ديگر، دنيا روى سعادت‏نخواهد ديد. ما مسلمانها بالاخص شيعيان مى‏گوئيم دوره سعادت بشر آن‏عصرى است كه دوره عدل كامل است‏يعنى عصر ظهور حضرت حجت(عج)، آن دوره‏اى كه اولين مشخصش اينست كه دوره حكومت عقل است‏يعنى دوره‏اى است كه آن، علم اسير و برده نيست. اميرالمؤمنين (ع)تعبيرى درباره عصر دارد كه مى‏فرمايد: «و يغبقون كاس الحكمة بعد الصبوح‏» (5) در آن عصر مردم صبحگاهان و شامگاهان جامى كه مى‏نوشند جام‏حكمت و معرفت است، جز جام حكمت و معرفت جام ديگرى نوشنددر كافى هست كه در عصر ظهور حضرت حجت، خدا دست‏خود را بر سرافراد بشر مى‏گذارد و عقل مردم زياد مى‏شود. من شايد نتوانستم اين مطلب‏را آنجور كه دلم مى‏خواست تقرير بكنم ولى بدانيد كه به غلط مى‏گوئيم‏عصر، عصر علم است، به غلط مى‏گوئيم عصر، عصر عقل است، به غلطمى‏گوئيم عصر، عصر فكر است، براى اينكه در اين عصر عقل آزادى ندارد،علم و فكر آزادى ندارد، هنوز دنيا دنياى شهوت است، هنوز دنيا دنياى جاه‏طلبى است. در ماه گذشته كه به خوزستان رفته بودم در جشنى كه به‏مناسبت نيمه شعبان برقرار شده بود گفتم اگر بخواهيد بفهميد عصر چه‏عصرى است و بر وجود بشر چه چيزى حكومت مى‏كند وضع اين «بيتل‏ها»را ببينيد، چهار تا آدم بى ارزش چه سر و صدائى در دنيا راه انداخته‏اند.روزنامه‏هاى خودمان نوشتند وقتى كه اينها به آمريكا رفتند تمام جريانهاى‏سياسى را تحت الشعاع قرار دادند. اين، حكايت مى‏كند از روحيه ملت‏آمريكا. «ويلسن‏» نخست وزير انگلستان هم وارد شد و روزنامه‏هاى مهم‏مثل «نيويورك تايمز» خبر ورود او را در چهار سطر نوشتند اما صفحاتى رااختصاص به بيتل‏ها دادند.آنقدر اينها در دنيا شهرت كسب كرده‏اند كه گفتندما امروز از عيسى مسيح معروفتريم. آيا اين موضوع از اين حكايت مى‏كند كه‏عصر، عصر علم و عقل است؟ گفتم معلوم مى‏شود هنوز عصر، عصربيتل‏هاست نه عصر ويلسن، و گفتم تازه اگر عصر ويلسن هم بود چه بود؟ پس، از اينها ما نتيجه مى‏گيريم كه هنوز نبايد جريانهائى را كه در دنيا وجوددارد صد در صد تصديق بكنيم، نبايد كلمه مقتضيات زمان را فريب بدهد.هنوز خيلى فاصله دارد تا زمان به جائى برسد كه تمام تغييراتش صحيح‏باشد. در همينجا به عرايض خودم خاتمه مى‏دهم.

پى‏نوشتها

1- سوره احزاب، آيه‏72 2- سوره نحل، آيه 68 3- سوره دهر، آيات 1 تا3 4- نهج البلاغه، حكمت 147 5- نهج البلاغه، خطبه 148