فصل پنجم: عربى بودن قرآن

زبان قرآن، زبان عربى است كه در قرآن، گاه به «قرآن عربى‏» (هفت مورد) و زمانى به «لسان عربى‏» (سه مورد) و يا «حكم عربى‏» (يك مورد) تعبير شده و در تمامى موارد استعمال، از آن با تجليل و عظمت‏ياد شده است.

قبل از بررسى موضوع عربى بودن كلام الهى، لازم است به يك اصل اساسى، كه خود قرآن آن را مطرح نموده است، اشاره‏كنيم.

ارسال رسولان و پيامبران الهى به سوى اقوام و ملت‏هاى مختلف، جز به زبان آن‏ها صورت نگرفته و اين هم زبانى هر پيامبر با قوم خويش يك اصل كلى و فراگير بوده است:

وما ارسلنا من رسول الابلسان قومه ليبين لهم; (1) و ما هيچ پيامبرى را جز به‏زبان قومش نفرستاديم تا [ حقايق را] براى آنان بيان كند.

اين قاعده كلى در ارسال رسل الهى، در زمينه انزال كتب آسمانى نيز جارى گشته است:

وكذلك اوحينا اليك قرآنا عربيا لتنذر ام‏القرى ومن حولها; (2) و بدين گونه «قرآن عربى‏» به سوى تو وحى كرديم تا [مردم] مكه و كسانى را كه پيرامون آنند هشدار دهى.

بنابراين، عربى بودن قرآن امرى طبيعى بوده است; چرا كه پيامبر از ميان قومى مبعوث به رسالت گشت كه زبانشان عربى بود. اين امر منافاتى با رسالت جهانى و دعوت همگانى او، كه براى همه عصرها و نسل‏هاست و هدايتگرى كتابش كه «هدى للناس‏» است، ندارد. هشدار به مردم مكه، كه در سوره شورى آمده است، تنها از اين جهت است كه پيامبر در مراحل اوليه حركت جهانى خود مامور به هدايت بستگان، نزديكان و مردم منطقه خويش است. معقول نيست كه پيامبرى به هدايت و ارشاد مامور گردد، آن گاه كتابى را كه مردم با زبان آن بيگانه‏اند، به آنان عرضه نمايد.

در مورد عربى بودن قرآن به اين واقعيت نيز بايد توجه شود كه زبان‏شناسان عقيده دارند كه زبان عربى از دامنه و گستره‏اى بسيار وسيع برخوردار است و از اين جهت بر ساير زبان‏ها تفوق و برترى دارد. به عنوان مثال افعال در زبان عربى به جاى شش صيغه، چهارده صيغه دارند; تمام اسم‏ها مؤنث و مذكر دارند و افعال و ضماير و صفت‏ها هم مطابق آنها مى‏باشند. فراوانى مفردات و اشتقاق كلمات، دستور زبان و فصاحت و بلاغت آن نيز، اين زبان را از ديگر زبان‏ها ممتاز مى‏سازد. به همين دليل است كه در مورد زبان عربى قرآن در روايتى آمده‏است: يبين الالسن ولاتبينه الالسن; (3) عربى فصيح، از واژه‏ها و ساختارى برخوردار است كه گويايى ديگر زبان‏ها را دارد در حالى كه زبان‏هاى ديگر گويايى زبان عربى را ندارند. براساس روايتى كه ابن عباس از پيامبر نقل كرده است، زبان عربى، زبان اهل بهشت است. (4)

بدون ترديد خداوند براى آخرين كتاب آسمانى خود، كه تا ابد زنده و پاينده خواهد بود، بهترين زبان را انتخاب مى‏كند و براى دفع هرگونه ابهامى، همه‏جا انتخاب آن را به خود نسبت داده و از آن به «عربى مبين‏» ياد مى‏كند. اينك نظرى كوتاه و گذرا به برخى از اين آيات:

انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون; (5) ماآن‏راقرآن‏عربى‏نازل‏كرديم،باشدكه بينديشيد.

انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون; (6) ماآن راقرآن عربى قرار داديم،باشد كه بينديشيد.

وكذلك انزلناه حكما عربيا; (7) و بدين سان آن [قرآن] را فرمانى روشن نازل كرديم.

وهذا لسان عربى مبين; (8) و اين [قرآن] به زبان عربى روشن است.

بلسان عربى مبين; (9) [قرآن] به زبان عربى روشن.

دو آيه سوره يوسف و زخرف گوياى اين حقيقتند كه كسوت عربيت، مستند به خداوند است و اوست كه معنا و محتواى قرآن را در پوشش لفظ عربى نازل فرموده است تا قابل تعقل و تامل باشد. در آيه سوره زخرف به دنبال ذكر اين مطلب مى‏فرمايد: وانه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم; و همانا آن در كتاب اصلى [لوح محفوظ] به نزد ما سخت والا و پر حكمت است‏».

علامه طباطبائى مى‏گويد:

دو جنبه عربيت الفاظ قرآن و استناد آن به وحى، در ضبط اسرار آيات و حقايق معارف دخيلند. اگر تنها معنا و مفهوم آيات به پيامبر القا شده و الفاظ از پيامبر بود، آن گونه كه در احاديث قدسى چنين است، و يا اگر به لغت ديگرى ترجمه گرديده بود، بخشى از اسرار آيات پوشيده مى‏ماند و از دسترس عقول بشر خارج مى‏گشت. (10)

ظاهرا دليل عربى بودن را اولين بار خداوند در سوره مريم بيان فرموده است:

فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين وتنذر به قوما لدا; (11) در حقيقت ما اين [قرآن] را به زبان تو آسان ساختيم تا پرهيزگاران را بدان نويد، و مردم ستيزه جو را بدان بيم دهى.

تسهيل در آيه مذكور خبر از حالت‏سابقى از قرآن مى‏دهد كه در آن حالت، تلاوت و فهم آيات بشر ممكن نبوده است و خداوند از آن در سوره زخرف خبر داده است كه: وانه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم. (12)

در آيه سوره مباركه «نحل‏» در پاسخ به آنان كه تعليم قرآن به پيامبر را به شخصى نسبت داده بودند (13) ، مى‏فرمايد:

لسان الذى يلحدون اليه اعجمى وهذا لسان عربى مبين; زبان كسى كه اين نسبت را به‏او مى‏دهند غيرعربى است و اين قرآن به‏زبان عربى روشن است.

به احتمال قوى مراد از «اعجمى‏» در آيه، «غيرفصيح‏» است. راغب اصفهانى مى‏گويد:

اعجام به معناى ابهام است. غيرعرب را «عجم‏» گويند و مراد از عجمى شخص منسوب به غيرعرب است; اما «اعجم‏» به كسى گفته مى‏شود كه ابهام و نارسايى در گفتار داشته باشد و فصيح نباشد; خواه عرب باشد يا غيرعرب (14) .

حال چگونه تصور مى‏شود مردى كه زبان فصيح ندارد، قرآن را كه عربى فصيح و مبين است به پيامبر تعليم دهد؟

احتمال ديگر در معناى آيه، آن است كه مراد از «اعجمى‏» غيرعرب باشد كه گفته‏اند به پيامبر تعليم داده است. اين احتمال را بعضى در آيه 44 سوره فصلت نيز داده‏اند:

ولو جعلناه قرآنا اعجميا لقالوا لولا فصلت آياته ءاعجمى وعربى;

اگر [اين كتاب را] قرآنى غيرعربى گردانيده بوديم قطعا مى‏گفتند: «چرا آيه‏هاى آن روشن بيان نشده؟ كتابى غيرعربى [مخاطب آن] عرب زبان؟».

بنا به احتمال فوق، از آيه استفاده مى‏شود كه عصبيت و لجاجت عرب آن زمان - كه تسليم‏پذيرى آنان را در برابر حق دشوار مى‏نمود - به هيچ وجه در برابر كتابى غيرعربى تن در نمى‏داد.

از آن چه گفتيم معلوم شد كه با توجه به ويژگى زبان عربى، و بعثت پيامبر از ميان عرب فصيح، اگر قرآن غيرعربى بود، جاى سؤال و نكته‏گيرى وجود داشت; چرا كه عربى بودن آن امرى طبيعى و عادى بوده است; اما اين مساله كه چرا پيامبر عربى بوده است، و يا اين كه چرا آخرين دين، خاستگاهش شبه جزيره عربستان بوده است، امرى خارج از بحث‏هاى علوم قرآنى است و پاسخ آن را بايد در مباحث كلامى مربوط به نبوت جست‏وجو نمود.

گزيده مطالب

1. عربى بودن قرآن براساس اصل كلى وما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه، صورت گرفته است.

2. به عقيده زبان‏شناسان، زبان عربى نسبت به ساير زبان‏ها بسيار گسترده‏تر و از قابليت بيش‏ترى برخوردار است.

3. عربى بودن قرآن در انتقال بهتر اسرار حقايق و معارف قرآن مؤثر است.

4. نزول قرآن به «لسان عربى مبين‏» يعنى زبان روشن، گويا و فصيح، آن را از ساير لهجه‏هاى عربى ممتاز ساخته است.

پى‏نوشتها

1. ابراهيم (14) آيه 4.

2. شورى(42) آيه 7.

3. اصول كافى، ج‏2، ص‏637، كتاب فضل القرآن، ح‏20.

4. احب العرب لثلاث: لاني عرب، و القرآن عربي و كلام اهل الجنة عربي.(مجمع البيان، ج‏5 - 6، ص‏316)

5. يوسف (12) آيه 2.

6. زخرف (43) آيه 3.

7. رعد (13) آيه 37.

8. نحل (16) آيه 103.

9. شعراء (26) آيه 195; و نيز احقاف (46) آيه 12; طه(20) آيه 113; زمر (39) آيه 28; فصلت (41) آيه‏3.

10. الميزان، ج‏11، ص‏75.

11. آيه 97.

12. ر.ك: الميزان، ج‏16، ص‏117.

13. و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر.

14. راغب اصفهانى، مفردات، واژه «عجم‏»; ر.ك: الميزان، ج‏12، ص‏348; مجمع البيان، ج‏5 و 6، ص‏595.