اصول راهبردى در نگرش به مسايل زنان

اصل يكم:زن و مرد، وحدت نوع

«يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل‏لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقيكم ان الله عليم خبير» (1) .

«هان اى مردم! ما شما را از نرى و ماده‏اى آفريديم و شماها را دسته دسته‏و قبيله قبيله ساختيم تا يكديگر را بشناسيد [ولى بدانيد كه]برترين شما درپيشگاه خداوند، پرهيزكارترين شماست; خداوند است داناى آگاه.».

در بعد انسان‏شناسى، اصل «وحدت نوع‏» ميان زن و مرد، به عنوان‏مبنايى‏ترين و فراگيرترين اصل در ارزشگذارى جنس زن و مرد به شمارمى‏رود. حقيقتى كه فراتر از ملاك «جنسيت‏» است و در آن مرحله،تفاوتى ميان جنس زن و جنس مرد وجود ندارد. توضيح اينكه در «علم‏منطق‏»، وقتى پرسش از «چيستى‏» اشياء مى‏شود در واقع از «حقيقت‏» آنهاسؤال شده است. لذا پاسخ نيز بايد بگونه‏اى باشد كه «حقيقت‏» شئ موردسؤال را بيان كند و ذكر مسائل جنبى و عوارض، نمى‏تواند پاسخ صحيح‏باشد. به عنوان مثال، اگر در پاسخ به اين پرسش كه «سعيد كيست؟» گفته‏شود «فرزند حسين است‏» پاسخ غلط نيست، اما اگر در پاسخ به اين سؤال‏كه «سعيد چيست؟» گفته شود فرزند فلانى است، يا سفيدپوست است، يافارسى‏زبان است، يا فردى درس‏خوانده است، و امثال اين اوصاف، هيچ‏يك پاسخ صحيحى نخواهد بود; زيرا اين دست امور مى‏تواند باشد ومى‏تواند نباشد.

اگر «حقيقت‏» سعيد عبارت از فرزند حسين بودن، يا به رنگ سفيدبودن، يا به فارسى سخن گفتن يا درس خوانده بودن باشد، در صورت «نبود»هر يك از اينها بايد عقلا حقيقتى به نام «سعيد» وجود نداشته باشد; درحالى كه چنين نيست. اما اگر گفته شود: او «انسان‏» است، پاسخى صحيح‏خواهد بود. چنان كه اگر گفته شود: «جاندار» است، نيز صحيح است چراكه غير از اين نمى‏تواند باشد; با اين تفاوت كه عنوان «انسان‏» فقط برمصاديق و افرادى صدق مى‏كند كه داراى يك حقيقت‏باشند، حسن، سعيد،على، زينب، مريم و فاطمه. اما عنوان «جاندار» دايره‏اى گسترده‏تر دارد وشامل موجوداتى كه حقيقتى ديگر دارند نيز مى‏شود، ولى هر دو عنوان،امرى «كلى‏» هستند، داراى افراد و مصاديق. در اصطلاح اهل منطق، به‏عنوانى چون «انسان‏»، «نوع‏» گفته مى‏شود. چنان كه به «اسب‏» يا «بلبل‏»نيز «نوع‏» گفته مى‏شود، و به «جاندار»، «جنس‏» مى‏گويند. پس «جنس‏»همواره نقطه اشتراك ميان «انواع‏» است و از همين‏روى است كه هميشه‏در تعريف كامل از يك «نوع‏» علاوه بر ذكر نقطه اشتراك، از مشخصه‏ديگرى كه گوياى تمام حقيقت آن نوع باشد نيز نام برده مى‏شود.

به عنوان مثال در تعريف نوع انسانى مى‏گوييم: «جاندار عاقل‏».«جاندار» همان وجه اشتراك ميان انسان و ديگر حيوانات است، و قدرت‏تعقل و قوه عقلانى همان حد فاصل ميان او و ديگر حيوانات است. يعنى‏همان چيزى كه در منطق از آن با عنوان «فصل‏» نام برده مى‏شود.

بنابراين آنچه «حقيقت‏» سعيد را تشكيل مى‏دهد همان «انسان‏» بودن‏او است، يعنى همان جنس و فصل (جاندارى و عقل); لذا در پاسخ به پرسش‏يادشده كه «سعيد چيست؟» بايد گفت «انسان‏» است. و انسانيت، حقيقتى‏كلى است كه اختصاص به «سعيد» ندارد، «سعيده‏» نيز چنين است و ازهمين روى است كه «نوع‏» را يكى از «كليات‏» شمرده‏اند. البته اين «كلى‏»يعنى اين «نوع‏»، خود با توجه به ملاكهاى مختلف، تقسيمات بسيارى دارد;تقسيم به دسته‏ها و «اصناف‏»، مثل سفيدپوست و سياه‏پوست، موحد و غيرموحد، ايرانى و غيرايرانى، و نيز مذكر و مؤنث، چنان كه خردسال وبزرگسال. و نيز داراى «افراد» است; مثل حسين، سعيد، سعيده و زينب. و يافرزند فلانى، مخترع برق و كاشف ميكرب. و روشن است كه اين تقسيمات‏بر اساس ملاكها و جهاتى است كه در حقيقت نوع انسانى دخالت ندارد واز همين جا است كه در دانش منطق، در ترسيم مراتب طولى واقعيت وحقيقت اشياء، از انسان و ديگر حيوانات به عنوان «نوع پايانى‏» نام برده‏شده است.

آنچه نوع انسانى را هويت مى‏بخشد همان حقيقتى است كه از آن، باتعبير «خود» يا «من‏» نام مى‏بريم. يعنى همان «نفس‏» انسانى كه به گفته‏حكماى الهى، حداقل پس از حدوث، جزء مجردات است و امرى بسيط وغير قابل تجزيه و تفكيك مى‏باشد. البته «نفس‏» در عين تجرد و بسيطبودن، داراى جنبه‏ها و مظاهر گوناگون است و در عين «وحدت‏» منشا«كثرت‏» مى‏باشد. «من‏» انسانى كه معمولا افعال و رفتار خويش را به آن‏نسبت مى‏دهيم همان حقيقتى است كه با كم و زياد شدن اجزاء جسم وقسمتهاى مختلف بدن تغييرى در اصل واقعيت و حقيقت آن ايجادنمى‏شود. يعنى فردى كه فاقد اجزاء مادى بدن، اعم از گوش، چشم، دست وپا و حتى قلب اصلى نيز باشد همان‏گونه مى‏گويد «من‏» كه يك فرد كامل‏مى‏گويد. در آگاهى و «علم حضورى‏» نسبت‏به «خويشتن‏» خويش، ميان‏اين دو هيچ تفاوتى نيست و اولى در «خوديت‏» خود، احساس كاستى وفقدان نمى‏كند. اين واقعيت غيرقابل تجزيه كه از آن با عناوينى چون «من‏»،«خود»، «خويشتن‏»، «نفس‏»، «روح‏»، «ذات‏» و امثال اينها نام مى‏بريم،«حقيقت‏» و «نوع‏» انسان و «انسانيت‏» او را تشكيل مى‏دهد.

سخن ما اين است كه زن و مرد از نظر اين حقيقت‏يكسانند و فرقى ميان‏آن دو نيست و هر دو، مصداق اين «نوع‏» كه حقيقت آدمى نيز چيزى جز آن‏نيست، مى‏باشند. پديده «جنسيت‏» و تفاوت ميان زن و مرد از اين نظر،امرى عارضى و خارج از ذات و حقيقت انسانى آن دو مى‏باشد تفاوتهاى‏جنسى و اختلافاتى كه در ساختار مادى بدن وجود دارد و حتى تفاوتهايى‏كه در برخى غرائز آنان مشاهده مى‏شود، همه امورى خارج از ذات و نوع‏انسانى است و قهرا بيرون از حوزه داورى در باره ماهيت انسانى زن و مرداست. همان‏گونه كه مثلا، رنگ پوست و اختلاف آن در آدميان، نمى‏تواندو نبايد نقشى در نوع ارزيابى ما در باره هويت انسانى آنان داشته باشد،ساير تفاوتهايى كه به واقعيتهاى بيرون از هويت و نوع انسانى آدمى ازجمله جنسيت، برمى‏گردد نيز نمى‏تواند ملاكى براى تعيين و تعريف‏حقيقت و «هويت انسانى‏» و ارزشگذارى اين «جنس‏» يا آن «جنس‏» باشد.اين اصلى مسلم و ترديدناپذير در بينش انسان‏شناسى اسلام است; هر چندهمين حقيقت مسلم در خارج از مرزهاى انديشه اسلامى كرارا موردترديد يا نفى قرار گرفته است و حقيقت انسانى «زن‏» ناديده انگاشته شده‏است. چنان كه خلط ميان شناخت و ارزيابى ذات و حقيقت انسانى، با«عوارض‏» و واقعيتهايى كه بيرون از حوزه «نوع‏» و «هويت‏» انسان قراردارند، منشا بسيارى قضاوتها و ارزشگذاريها، و در نتيجه، بايدها ونبايدهاى ناصحيح شده است. و اين خطائى فاحش در حوزه انسان‏شناسى ودر واقع يك «خلط مبحث‏» آشكار مى‏باشد.

خاستگاه بسيارى، بلكه نزديك به تمام احكام حقوقى و شرعى، اعم ازفردى و اجتماعى، و اعم از «معاملات‏» به معناى عام آن و «جزائيات‏» وحتى «عبادات‏»، عبارت از آن دسته از «عوارض‏» و شؤونى است كه خارج ازحقيقت «ذات‏» و «نوع‏» انسان است، و بسيارى از آنها صرفا امورى اعتبارى‏و قراردادى به تناسب نيازهاى فردى و بويژه اجتماعى، و به انگيزه حفظمصالح فرد و جامعه است و نه برخاسته از هويت و ذات انسانى. بنابراين،هيچگاه تفاوتهاى حقوقى و حكمى، حتى اگر به منزلتهاى متفاوت‏اجتماعى بيانجامد دليل و گواه بر وجود تفاوت در هويت انسانى «جنس‏زن‏» و «جنس مرد» نيست.

آن دسته از خطابهاى قرآن و رهنمودهاى دينى كه مخاطب آن، هويت‏يادشده، يعنى ذات و نوع انسانى مى‏باشد، مثل اصل ايمان به توحيد، نبوت،معاد و اصولا مقوله اعتقادات، همه اينها نسبت‏به جنس زن و جنس مرديكسان است و «تفاوت‏»، امرى بى‏معناست. و اين بدان جهت است كه اموراعتقادى، مستقيما با «خويشتن‏» و «نفس‏» آدمى مرتبط است و به آن گره‏مى‏خورد و چون در آن مرحله تفاوتى وجود ندارد، بى‏معناست كه مثلانوع ايمان مطلوب در زن نسبت‏به خداوند تعالى، متفاوت با مرد باشد. واگر پذيرفتيم عمده‏ترين و اصلى‏ترين ارزشهاى دينى، در بخش اعتقادات‏شكل مى‏گيرد، چنان كه همين‏گونه نيز هست، اذعان خواهيم كرد كه در«نگرش مجموعى به مسايل زنان‏»، در بعد انسان‏شناسى، و در مبنايى‏ترين‏ارزشها يعنى اعتقادات، احتمال «تبعيض جنسى‏» راه نخواهد داشت.

نگاه به خطابات قرآن از جمله 65 موردى كه عنوان «انسان‏» آمده‏است، نشان خواهد داد كه وجهه اصلى آيات الهى و شريعت مقدس همان‏حقيقت آدمى و انسانيت او است و نه جنسيت او، و در چنين مواردى‏همان‏گونه كه از منظر دينى، «رنگ‏» پوست‏سهمى در نگرش و شناخت‏مسايل آدمى ندارد «جنس‏» او نيز چنين است. و چقدر به خطا مى‏روندآنان كه در بررسى مسايل زنان و ارزيابى ضوابط اعتبارى و مسايلى چون‏احكام ارث، ديه و قصاص، بدون توجه به ادبيات فهم مسايل دينى و به دوراز نگرشى همه‏جانبه دچار خلط مبحث مى‏شوند و مثلا موازين اعتبارى‏موجود در احكام يادشده را ميزانى براى ارزشگذارى جان زن و جان مردقرار مى‏دهند و حقيقت انسانى او را با محكى اعتبارى و قراردادى و خارج‏از هويت انسانى او، مى‏سنجند. و نيز آنان كه در بررسى مسايل زنان وترسيم چهره زن بگونه‏اى عمل مى‏كنند كه گويا زن را موجودى ثانوى باحقيقتى ديگر و نه از سنخ نوع انسانى مى‏دانند و آن دسته از تفاوتهاى‏اعتبارى و ضوابط قراردادى را كه اسلام براى تنظيم صحيح مناسبات‏اجتماعى و روابط افراد قرار داده است، شاهد نگرش ناصواب خود تلقى‏مى‏كنند و مثلا آيه شريفه «الرجال قوامون على النساء ...» را به مرتبه‏حقيقت انسانى زن و مرد نيز سرايت مى‏دهند، در اشتباهند.

در ارزشگذارى مقام انسانى زن و مرد، «وحدت نوع‏» اقتضاء مى‏كند كه‏ميان آن دو، از بعد جنسيت، هيچ تفاوتى نباشد. تفاوتها امورى عارضى وقراردادى است كه از جمله ناشى از ميزان كرامتها و ارزشهاى اعتقادى،عملى و اخلاقى هر يك از آن دو مى‏باشد كه كسب مى‏كنند. هيچ يك از زن‏و مرد، وجود تبعى و ثانوى ندارد. يك حقيقت هستند و از يك سنخ‏«نفس‏» مى‏باشند. در آفرينش اوليه، نيز چه آدم(ع) و حوا و چه فرزندان‏آنان، هيچ يك، طفيلى ديگرى نبوده و نيست و حتى در جريان آفرينش آدم‏و حوا بر خلاف اين گفته كه «حوا» از دنده آدم آفريده شد، قرآن كريم چنان‏كه علامه طباطبايى نيز تاكيد نموده است، چنين دلالتى ندارد و منظور ز«خلقت‏حوا از آدم‏» همان وحدت «نوع‏» و تماثل و تشابهى است كه دراصل انسانيت و حقيقت انسانى دارند. (2) شاهد اين گفته ايشان، سخنى ازامام صادق(ع) است كه طى آن، از اين گفته مردم كه حوا از دنده آدم آفريده‏شد، اظهار ناراحتى نموده و به شدت آن را رد مى‏كند. (3) و به هر حال اگر دربرخى روايات نيز آمده است‏به اين معنا نيست كه زن در اصل آفرينش،طفيلى وجود مرد است. بلكه حتى در برخى از همين روايات آمده است كه‏وقتى آدم(ع) به حوا گفت: پيش من بيا، حوا گفت: نه، تو پيش من بيا! وخداوند نيز به آدم(ع) دستور داد كه او به سراغ حوا برود و رسم‏خواستگارى مرد از زن نيز، از همانجا ناشى شده است. (4) .

اصل دوم: نياز متقابل، تسخير متقابل

«اهم يقسمون رحمة ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحياة‏الدنيا و رفعنا بعضهم‏فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا ورحمة ربك خير مما يجمعون‏» (5) .

«آيا اينان رحمت پروردگارت را قسمت مى‏كنند! ما ميانشان امكاناتشان‏در زندگى دنيا را تقسيم كرديم و آنان را بر يكديگر برتريهايى داديم تايكديگر را به خدمت گيرند، و رحمت پروردگارت از آنچه آنان گرد هم‏مى‏آورند بهتر است.».

انسان طبيعتى مدنى و روحيه‏اى اجتماعى دارد. جوامع انسانى از همين‏نقطه آغاز مى‏شوند. تفاوتهاى گسترده‏اى كه ميان افراد جامعه وجود دارداز يك سو، و احساس نياز متقابل از ديگر سو، اساسى‏ترين و گسترده‏ترين‏عامل پيوندها، روابط و مناسبات اجتماعى انسان را پديد مى‏آورد; نيازمتقابل و به دنبال آن، استخدام و تسخير متقابل. نياز همه‏جانبه‏اى كه انسان‏و زندگى او را فرا گرفته است، ناتوانى او در رفع همه نيازهاى خويش،توانايى ديگران در رفع بخشى از نيازهاى او، و احساس لزوم پيوند خوردن‏با ديگران براى دستيابى به خواستهاى خويش، افراد جامعه را به سوى ايجادروابط نيازآلود متقابل و به خدمت گرفتن و به خدمت درآمدن، مى‏كشاند.توانايى، امكانات مادى و معنوى ديگران را به تسخير خويش درمى‏آورد وخود نيز متقابلا در تسخير خواستها و نيازهاى ديگران قرار مى‏گيرد. حتى‏طفلى كه همه وجودش نياز به مادر است اين توانايى را دارد كه مادر راتسخير كند و به خدمت‏خويش گمارد، چرا كه مادر نيز به او نيازمند است‏و اين نياز را تنها، فرزند او است كه مى‏تواند برآورده كند. و اين چنين است‏كه انسانها در روابط اجتماعى خويش دائما در حال «بده و بستان‏» متقابل‏هستند. هم به خدمت مى‏گيرند و هم به خدمت درمى‏آيند. هم «تسخير»مى‏كنند و هم «تسخير» مى‏شوند. و اين يعنى همان تعاون و همكارى‏اجتماعى. همه «در خدمت‏» يكديگرند و همه «از خدمت‏» يكديگر بهره‏مى‏برند، چه با واسطه و چه بى‏واسطه. آيه شريفه نيز اشاره به همين‏واقعيت دارد; واقعيتى كه دست‏حكمت و تدبير الهى به وجود آورده است.مفاد آيه تقسيم‏بندى جامعه به افراد با درجه و افراد بى‏درجه، يعنى افرادى‏كه فقط ديگران را به خدمت و «تسخير» مى‏كشند و افرادى كه فقط به‏خدمت و «تسخير» ديگران درمى‏آيند نيست، بلكه اشاره به رابطه‏نيازآميز متقابلى مى‏كند كه تسخير متقابل را در پى دارد.

شرايع الهى نيز در صدد هدايت‏بشر به تنظيم روابط و مناسبات عادلانه‏اجتماعى و معرفى «حقوق متقابل‏» اعضاى جامعه بوده‏اند. تبيين تكاليف ومسؤوليتهاى متقابل اجتماعى و تقسيم وظايف در جهت ايجاد روابط‏عادلانه، كارى است كه در حوزه مسؤوليت انبياء الهى بوده است. نيازمتقابل زن و مرد، و در نتيجه، در خدمت و تسخير يكديگر بودن نيز به‏عنوان يك‏واقعيت تكوينى و اجتماعى، موضوع بخشى از احكام وهدايتهاى دينى مى‏باشد. نمود روشن، عميق و گسترده آن در شكلى‏سازمان‏يافته و كنترل‏شده همراه با حقوق و تكاليف ترسيم شده، در قالب‏نهاد خانواده شكل مى‏گيرد و زن و مرد به خدمت متقابل يكديگردرمى‏آيند و ثمره آن برآورده شدن بخش عمده‏اى از اساسى‏ترين نيازهاى‏فردى و اجتماعى آنان و جامعه بشرى و نيز ضمانت‏بقاى حيات آدمى واستمرار حضور جامعه بشرى خواهد بود. سمت و سوى اين رابطه‏تسخيرآميز و نياز آلود، نه فقط در سطح ايجاد زمينه‏هاى همزيستى‏مسالمت‏آميز، بلكه پاسخگويى به ندايى است كه از عمق فطرت و از نهان‏عواطف، غرايز و وجود آدمى به گوش مى‏رسد و «مايه‏» آرامش و سكونت‏نفس، مى‏طلبد:

«و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها وجعل بينكم مودة و رحمة‏».

اين از نشانه‏هاى حكمت و تدبير الهى است كه از جنس خودتان‏همسرانى را براى شما آفريد تا مايه آرامش و سكونت‏شما باشند وميانتان دوستى و عطوفت قرار داد. (6) .

و يا آنجا كه به گونه‏اى بسيار گويا به اين پيوند متقابل الهى و مناسبت‏بسيار نزديك ميان زن و مرد اشاره مى‏كند:

«هن لباس لكم و انتم لباس لهن‏».

آنها لباس شمايند و شما لباس آنانيد. (7) .

خاستگاه بسيارى از تكاليف و حقوق در زمينه روابط اجتماعى وخانوادگى، تقويت اين پيوند تكوينى و طبيعى و حمايت از عوامل وزمينه‏هايى است كه به استحكام اين روابط مى‏انجامد. هدف برتر و انگيزه‏اصلى، ايجاد آشتى و مسالمت ميان دو بيگانه و دو دشمن نيست‏بلكه‏سازماندهى و جهت‏دهى به روابط و پيوندها و جاذبه‏هايى است كه ميان‏دو قطب از يك حقيقت وجود دارد و برخاسته از عمق جان آدمى است.سخن از نزاع و كشمكش و تلاش براى ايجاد روابطى صرفا قراردادى واعتبارى همچون دو شريك تجارى نيست، سخن از آميختگى روحى، عاطفى و قلبى و نيز منافع همه‏جانبه و مشتركى است كه ميان زن و مردوجود دارد.

اصل سوم: تفاوتهاى طبيعى، واقعيتى حكيمانه

«لله ملك السموات و الارض يخلق ما يشاء، يهب لمن يشاء اناثا ويهب لمن يشاء الذكور، او يزوجهم ذكرانا و اناثا و يجعل من يشاءعقيما انه عليم قدير» (8) .

«از آن خداوند است ملك آسمانها و زمين، هر چه بخواهد مى‏آفريند، به‏هر كس بخواهد فرزندان دختر مى‏دهد و به هر كس بخواهد فرزندان پسرمى‏دهد، يا پسران و دختران را با هم مى‏دهد، و هر كس را بخواهد نازا قرارمى‏دهد، كه او داناى تواناست.».

در نخستين اصل به تفصيل بر اين حقيقت تاكيد شد كه حقيقت هستى‏زن و مرد عبارت از «نوع انسانى‏» آنهاست و از اين نظر يكسانند و تصورتفاوت، امرى موهوم است. اما بيرون از اين حقيقت، و در فضاى عوارض‏وجودى آنان، روشن است كه تفاوت زيادى وجود دارد. تفاوتهايى كه‏«جنس زن‏» و «جنس مرد» را قوام مى‏بخشد. زن را «زن‏» قرار مى‏دهد ومرد را «مرد». تفاوتهاى جنسيتى، واقعيتهايى حكيمانه‏اند كه دست تدبيرالهى، آنها را به عنوان بخشى از «نظام احسن‏» وجود قرار داده است:

«خلق السماوات و الارض بالحق و صوركم فاحسن صوركم واليه المصير». (9) .

همين تفاوتهاست كه منشا كمال و موجب احساس نياز متقابل و زمينه‏بقاء حيات انسانى و اجتماعى و تحكيم پيوندها مى‏شود. ناديده انگاشتن اين‏تفاوتها كه چيزى جز رحمت و حكمت الهى نيست، به معناى مبارزه باواقعياتى است كه بود و نبود آنها به خواست و نوع داورى اين و آن بستگى‏ندارد. در تنظيم روابط و مناسبات اجتماعى و تقسيم مسؤوليتهاى فردى وجمعى، و در معرفى سيماى اجتماعى هر يك از زن و مرد، چه در حوزه‏مسؤوليتها و مسائل خانوادگى، و چه در زمينه‏هاى اجتماعى، طبيعى ومنطقى است كه تفاوتهاى يادشده به عنوان واقعياتى غير قابل انكار پذيرفته‏و لحاظ شود و منشا موقعيتها و مسؤوليتهايى خاص، در هر يك از دوجنس زن و مرد باشد، حقوق و امتيازاتى را بطلبد و حقوق و امتيازاتى رامتقابلا براى ديگرى قائل شود. به عنوان مثال، مرد را در موقعيت‏مسؤوليت‏سنگين تامين هزينه زندگى خود و خانواده قرار دهد و زن را برخوان زندگى بنشاند، و در مقابل، زن را در موقعيت عهده‏دارى فرزند قراردهد و اين بار گران را بر دوش او نهد. چنان كه قرآن كريم به دنبال تاكيد برنيكى به پدر و مادر، تنها از بار گران و دشوار «فرزنددارى‏» كه اختصاصاتوسط مادر انجام مى‏شود ياد مى‏كند:

«و وصينا الانسان بوالديه احسانا حملته امه كرها و وضعته‏كرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا».

و به انسان سفارش احسان و نيكى به پدر و مادرش نموديم.مادرش او را به دشوارى باردارى كرد و به دشوارى او را وضع نمود،و باردارى و شيرخوارى او سى ماه است. (10) .

نزديك به همين مفاد را در آيه‏اى ديگر نيز يادآور شده است:

«و وصينا الانسان بوالديه حملته امه وهنا على وهن و فصاله‏فى عامين ان اشكر لى و لوالديك الى المصير». (11) .

كما اينكه وقتى حكم سرپرستى و قيمومت مردان (شوهرها) بر زنان راصادر مى‏كند، در اشاره به خاستگاه اين حكم، همين تفاوت طبيعى ميان زن‏و مرد را نيز يادآور مى‏شود:

«الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضهم على بعض وبما انفقوا من اموالهم‏». (12) .

بنابراين كاملا منطقى است كه برخى تفاوتهاى حكيمانه «تكوينى‏»،منشا برخى اختلافات حقوقى و مسؤوليتهاى فردى و اجتماعى و احكام‏«تشريعى‏» باشد و موقعيتهاى متفاوتى ايجاد كند و تعدد نقشها را موجب‏شود.

اصل چهارم: تعادل حقوق، موازنه‏اى فراگير

«فالحق اوسع الاشياء في التواصف و اضيقها في التناصف، لا يجرى‏لاحد الا جرى عليه، و لا يجرى على احد الا جرى له.» (13) اميرالمؤمنين على(ع).

«حق گسترده‏ترين چيزهاست در توصيف و گفتگو، و تنگترين چيزهاست‏در كردار و انصاف دادن با هم. كسى را بر ديگرى حقى نيست مگر اينكه آن‏ديگرى را هم بر او حقى است، و كسى را بر او حقى نيست مگر اينكه او نيزبر ديگرى حق دارد.»

تفاوتهاى طبيعى ميان زن و مرد و تعدد مسؤوليتها و نقشهايى كه به‏تناسب اين تفاوتها به وجود مى‏آيد، واقعيتهايى انكارناپذيرند. مثلا «پدر»بودن و «فرزند» بودن، دو نقش و موقعيت متفاوت است كه هر يك‏حقوقى و تكاليفى را مى‏طلبد. چنان كه «استادى‏» و «شاگردى‏» نيز دو نقش‏متفاوت است‏با حقوقى و تكاليفى. قرار گرفتن در موقعيت مديريت‏جامعه، شرايط و حقوقى متفاوت با موقعيت و نقش رعيت و توده مردم راايجاب مى‏كند. زن و مرد نيز، چه در چارچوب روابط خانوادگى و«همسرى‏» و «پدر و مادرى‏»، و چه در مناسبات اجتماعى، به خاطر تعددنقش و تفاوت برخى موقعيتهايى كه دارند، در كنار حقوق و مسؤوليتهاى‏مشترك، حقوق و مسؤوليتهاى متفاوتى نيز دارند و تساوى و تشابه‏همه‏جانبه آنان امرى ناممكن و غير معقول است.

اين بخش از حقوق و مسؤوليتهاى متفاوت، هر چند در مقايسه باوظايف و حقوق مشترك، اندك است ولى بسيار مهم و راهگشاست وناديده گرفتن آن باعث مى‏شود كه آن بخش ديگر نيز آسيب ببيند. بنابراين‏شعار تساوى همه‏جانبه زنان و مردان اگر به معناى ناديده گرفتن اين دسته‏از نقشها و موقعيتهاى متفاوت باشد، ادعايى غير منطقى و ناشدنى است.آنچه كه در نگرش مجموعى ما، در شناخت مسايل زنان به عنوان يك اصل‏به شمار مى‏رود تعادلى است كه ميان حقوق و تكاليف زن و مرد وجوددارد. دو كفه حقوقى زن و مرد هر چند تفاوتهايى را در درون خود دارد، امادر مجموع بايد با يكديگر برابرى كند و اين يعنى «تساوى‏» برخاسته از«تعادل‏».

در بازشناسى و فهم مسايل زنان، اين تعادل بايد به عنوان يك مبنا واصل مورد توجه قرار گيرد. چنان كه در مديريت جامعه و سياستگذاريهاو تنظيم مناسبات و روابط اجتماعى نيز بايد به عنوان يك اصل حاكم ومبناى قطعى، ايفاى نقش كند. مفاد اصل مذكور اين است كه در ترسيم‏حقوق متقابل ميان افراد جامعه، همه افراد به همان ميزان كه بر عهده‏ديگران «حق‏» دارند، ديگران نيز به همان ميزان بر آنان «حق‏» دارند. يعنى‏همواره حق «عليه‏» با حق «له‏» يكسان است. چنين نيست كه دسته‏اى ازانسانها فقط داراى «حق‏» باشند و نه بار مسؤوليت و تكليف، و دسته‏اى نيزفقط مسؤول و مكلف باشند و نه برخوردار از «حق‏». به فرموده‏اميرالمؤمنين(ع) «لا يجرى لاحد الا جرى عليه و لا يجرى عليه الاجرى له‏»، حق به همان ميزان كه به نفع كسى جريان مى‏يابد، بر عهده او نيزمى‏آيد و بالعكس. در روابط حكومت و جامعه نيز چنين است و تعادل‏برقرار، چنان كه حضرت(ع) در آغاز به اين امر اشاره مى‏كند و آنگاه اصل‏مورد بحث را به عنوان يك قاعده كلى بيان مى‏فرمايد:

«لكم على من الحق مثل الذي لى عليكم‏».

به همان ميزان كه من بر شما حق دارم شما نيز بر من حق داريد.

اگر بنا بود در نظام آفرينش، اين رابطه يكسويه باشد، به گفته‏اميرالمومنين(ع)، اين فقط براى خداوند بود و بس، چرا كه او تواناى عادل‏است، اما خداوند نيز به لطف و فضل خويش چنين رابطه يكسويه‏اى راميان خود و بندگانش قرار نداده است، بلكه در مقابل اطاعتى كه بر آنان‏تكليف كرده پاداش دو چندان را قرار داده است. (14) از اين‏رو بايد در بررسى‏حقوق و تكاليف فردى، خانوادگى و اجتماعى زن و مرد، و نيز تعيين حدودو مرزهاى موقعيتها و نقشهاى هر يك، بگونه‏اى عمل كرد كه در مجموع،تعادل ميان مسؤوليتها و امتيازات حفظ شود و مرد به همان ميزان كه‏عنصرى ذى‏حق و برخوردار است، مسؤول و بدهكار نيز باشد و زن نيز به‏همان ميزان كه مسؤول و بدهكار است ذى‏حق و برخوردار باشد.

اصل پنجم: زن و مرد، مكمل يكديگر

«و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل‏بينكم مودة و رحمة، ان في ذلك لآيات لقوم يتفكرون‏» (15) .

«يكى از نشانه‏هاى خداوند اين است كه براى شما از جنس خودتان‏همسرانى آفريد تا مايه سكونت و آرامش شما باشند و ميانتان دوستى ومهربانى قرار داد. در اين كار براى آنان كه انديشه مى‏كنند نشانه‏هايى است.».

«هن لباس لكم و انتم لباس لهن‏» (16) .

«آنها لباس شمايند و شما لباس آنانيد.».

«انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض‏» (17) .

«من عمل هيچ عمل‏كننده‏اى از شما را، مرد باشد يا زن، ضايع نمى‏كنم; شمااز يكديگريد.».

زن و مرد در نقشها و مسؤوليتهايى كه بر عهده دارند، چه در سطح‏جامعه و چه در محيط خانواده مقابل يكديگر نيستند، بلكه مكمل‏همديگر مى‏باشند. بسيارى نقشها و مسؤوليتهاست كه فقط زن مى‏تواندايفا كند و بسيارى موقعيتها و تكاليف است كه از عهده مرد برمى‏آيد. چنان‏كه بسيارى از كارها و مسؤوليتهاى زندگى و امور اجتماعى، بهتر است‏برعهده زنان باشد و بسيارى از همينها شايسته است‏بر عهده مرد باشد. زن ومرد، هر يك، نيمه يك پيكره‏اند و تنها در سايه همكارى مشترك و تقسيم‏عادلانه و حكيمانه مسؤوليتها و ايفاى نقش تكميلى نسبت‏به يكديگر است‏كه اين پيكره جان مى‏گيرد. جنس زن و جنس مرد با توجه به تفاوتهاى‏طبيعى و ناتوانيها و محدوديتهايى كه هر يك در تامين بخشى از خواستها ونيازهاى خويش دارند و احساس نياز متقابلى كه مى‏كنند در هر دو حوزه‏اجتماعى و خانوادگى، به صورت طبيعى و هماهنگ با طبيعت وجودى‏خود، يار و مكمل يكديگرند. احكام و حقوق شرعى و رهنمودهاى دينى‏نيز هماهنگ با اين نقش، مرزها و حدود و چارچوب منضبط، روابطمتقابل تكميلى را مشخص مى‏كند. نزاع جنسيت‏يا تشديد آن و كشيده شدن‏يا كشاندن اين نقش تكميلى به تنازع براى بقاء و يا براى به چنگ آوردن‏موقعيتها و نقشهاى يكديگر آفتى بر خلاف جريان طبيعى حيات بشرى‏است.

خانواده كانون مشاركت دو انسان به عنوان زن و شوهر است، و جامعه‏فضاى گسترده همزيستى و مشاركت انسانى اجتماعى زن و مرد، به عنوان‏دو انسان از يك مبدا، و در محيط اسلامى به عنوان برادر و خواهر دينى‏مى‏باشد. در روابط «همسرى‏»، به تعبير زيبا و گوياى قرآن، چنان كه‏گذشت، «هن لباس لكم و انتم لباس لهن‏»، زن و شوهر لباس و پوشش‏يكديگرند. هر يك بدون ديگرى به انسان برهنه‏اى مى‏ماند كه در برابرناملايمات زندگى و نيازهاى حيات انسانى، بى‏پناه و بى‏دفاع خواهد بود.چنان كه كلام الهى در روابط اجتماعى با تعبير «بعضكم من بعض‏» بر اين‏نكته تاكيد مى‏ورزد كه شما از يكديگريد و بندگى حق، مسيرى است كه‏بى‏هيچ تفاوتى در آن قرار گرفته‏ايد و كمك‏كار همديگريد:

«ربنا اننا سمعنا مناديا ينادى للايمان ان آمنوا بربكم فآمناربنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنا و توفنا مع الابرار، ربنا وآتنا ما وعدتنا على رسلك و لا تخزنا يوم القيمة انك لا تخلف‏الميعاد، فاستجاب لهم ربهم انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكراو انثى بعضكم من بعض ....».

پروردگارا! ما ندا دهنده‏اى را شنيديم به ايمان فرا مى‏خواند كه‏به پروردگارتان ايمان آوريد; ما نيز ايمان آورديم. پروردگارا! پس‏گناهانمان را ببخش و بديهايمان را بپوشان و ما را با خوبان بميران.پروردگارا! و آن‏چه به دست پيامبرانت‏به ما وعده كردى به ما بده‏و روز قيامت ما را خوار نگردان كه تو در وعده تخلف نمى‏كنى.پروردگارشان نيز آنها را اجابت كرد كه من عمل هيچ عمل‏كننده‏اى‏را مرد باشد يا زن، ضايع نمى‏كنم; شما از يكديگريد ... (18) .

بنابراين زن و مرد، هم در جامعه و مناسبات و روابطى كه ساختار آن راشكل مى‏دهد و هم در فضاى خانه و مناسبات خانوادگى، دو وجود مكمل‏يكديگرند و نه دو قطب مخالفى كه وجود هر يك، عرصه را بر ديگرى‏تنگ مى‏كند و به ناگزير يكى بايد حذف شود و يا تسليم ديگرى باشد. ازاين‏رو در شناخت و تنظيم مناسبات اجتماعى و خانوادگى ميان زن و مرد ومعرفى وجهه انسانى اجتماعى آنان، حضور و نقش‏آفرينى هر يك بدون‏ديگرى را بايد ناقص شمرد و «انسان‏سالارى‏» را جايگزين «مردسالارى‏» يا«زن‏سالارى‏» دانست، و صد البته كه انسانها در موقعيتها و شرايط مختلف،وظايف و مسؤوليتهاى متفاوت دارند و در كسب شايستگيهاى ارادى‏چون، ايمان، علم، تقوا و جهاد، كسانى برترند كه شايستگى بيشترى كسب‏كنند; چه زن و چه مرد.

اصل ششم: خانواده، نهادى محورى

«ما بنى في الاسلام بناء احب الى الله تعالى و اعز من التزويج‏». (19) .

«در منظر خداى متعال، هيچ نهادى در اسلام محبوبتر و عزيزتر ازتشكيل خانواده بر پا نشده است.» پيامبر اكرم(ص).

«ما استفاد امرؤ مسلم فائدة بعد الاسلام افضل من زوجة مسلمة،تسره اذا نظر اليها، و تطيعه اذا امرها، و تحفظه اذا غاب عنها في نفسهاو ماله‏». (20) پيامبر اكرم(ص).

«مرد مسلمان، بعد از نعمت اسلام، هيچ بهره‏اى برتر از داشتن همسرى‏مسلمان نبرده است; همسرى كه نگاه به او براى شوهر مسرت‏بخش است،فرمانبردار است، و در غياب شوهر، حافظ خود و مال همسر است.».

خانواده به عنوان يك نهاد اساسى در جامعه، يك اصل و محور به‏شمار مى‏رود و بايد در بررسى مسايل زنان و ترسيم چهره زن مسلمان، به‏عنوان يك مبناى بى‏بديل به شمار رود و هر آنچه كه در جهت تقويت اين‏بنيان و تعميق روابط ميان اعضاء آن، بويژه زن و شوهر به عنوان دو ركن‏اصلى اين نهاد، كارساز است توصيه شود، و هر توصيه و پيشنهاد و ضابطه وبرنامه‏اى كه به تضعيف و سستى اين نهاد بيانجامد به كنار رود. زن و مرد درهر موقعيت اجتماعى و فردى و در هر نقشى كه قرار مى‏گيرند بايد«خانواده‏» به عنوان يك اولويت، نقش خويش را در شكل‏گيرى آن‏موقعيت و آن نقش، ايفا كند. مدينه فاضله‏اى كه اسلام ترسيم مى‏كند وجامعه مدنى و توسعه همه‏جانبه كه اينك به عنوان يك آرمان جهانى‏براى ملتهاى مختلف و از جمله امت‏بزرگ اسلامى درآمده است، بدون‏حضور سازنده و فعال «نهاد مقدس خانواده‏» و بدون منظور ساختن همه‏شروط و لوازمى كه شكل‏گيرى و تحقق «خانواده مطلوب‏» براى جامعه‏اسلامى ايجاب مى‏كند، امكان ندارد.

خانواده به عنوان يك نهاد اجتماعى، هسته اوليه جامعه به شمارمى‏رود و خاستگاه موقعيت ممتاز و ويژه آن فقط رهنمودهاى دينى‏نيست. افزون بر آن همه تاكيدات دينى و ارزشهايى كه براى آن وارد شده‏است و افزون بر آن همه دستورالعملهايى كه در جهت‏شكل‏گيرى صحيح،تعيين مسؤوليتها، راه‏حل مشكلات و تحكيم روابط خانوادگى، صادر شده‏است، منافع و ارزشهاى گسترده‏اى كه دارد به عنوان واقعياتى ملموس، براى‏همه روشن است. اين است كه در سخنى از امام رضا(ع) مى‏خوانيم كه اگرحتى در باره ازدواج آيه‏اى نازل نشده بود و سنت و روايتى نيز وجودنداشت، همان نيكى به خويشان و انس و الفتى كه با ديگران در آن وجوددارد به اندازه‏اى هست كه انسان عاقل و خردمند رغبت‏به آن كند و انسان‏موفق و كاردان به آن شتاب كند:

«لو لم‏تكن في المناكحة آية منزلة و لا سنة متبعة، لكان ماجعل الله فيه من بر القريب و تالف البعيد، ما رغب فيه العاقل‏اللبيب و سارع اليه الموفق المصيب‏». (21) .

در اهميت و ارزش نهاد خانواده و اهتمامى كه در متون دينى به آن شده‏است همان دو رهنمودى كه در آغاز از پيامبر اكرم(ص) آورديم به خوبى‏گوياست. يكى ازدواج را كه منشا شكل‏گيرى خانواده است نهادى مى‏شماردكه در ميان نهادهاى اسلامى ارزشمندتر و محبوبتر از آن وجود ندارد، وديگرى نعمت داشتن همسرى شايسته و تشكيل خانواده‏اى مطلوب را پس‏از نعمت‏بزرگ ايمان به اسلام، بالاترين بهره انسان مسلمان مى‏داند وروشن است كه اين اختصاص به مرد مسلمان ندارد و شامل زن مسلمان نيزمى‏شود و بلكه از يك نظر، بهره زن بيشتر است، چرا كه مسؤوليت هزينه‏زندگى را نيز ندارد; نه هزينه ديگرى را و نه هزينه خود. و بدين‏گونه است‏كه به فرموده حضرت صادق(ع) خدا عز و جل خانه‏اى را كه خانواده در آن‏است دوست مى‏دارد و خانه‏اى را كه محل طلاق است مبغوض مى‏دارد:

«ان الله عز و جل يحب البيت الذى فيه العرس، و يبغض‏البيت الذى فيه الطلاق‏». (22) .

شناخت صحيح مسايل زنان و داورى درست در باره احكام و حقوق،بدون توجه به جايگاه منحصر به فردى كه نهاد خانواده دارد و سخن گفتن‏از حقوق فردى و اجتماعى مرد يا زن و بررسى حقوق متقابل زن و شوهربدون عنايت كامل به نقش و موقعيت اين نهاد در متون و منابع دينى و ازمنظر شارع مقدس، امرى ناشدنى است و نتيجه‏اى جز سست‏شدن يااضمحلال اين نهاد مقدس نخواهد داشت و حتى اگر در كوتاه مدت نيز به‏نفع زن يا مرد باشد در نهايت و در مجموع به زيان آنان خواهد بود. اگرتوجه شود كه حتى موضوعى چون «طلاق‏» كه در نقطه مقابل «ازدواج‏»،مبغوض‏ترين امر حلال به شمار رفته است (23) خود در جهت‏حفظ خانواده‏و در راستاى شكل‏گيرى مجدد ولى مطلوب آن است و زن و مرد را ازوضعيت غير قابل تحمل كنونى نجات داده و فرصت مجددى را براى آنان‏پديد مى‏آورد، به اهميتى كه اين نهاد در نگاه شارع مقدس دارد بيشتر پى‏خواهيم برد.

اصل هفتم: تزاحم مصالح، زمينه گزينش

«ليس العاقل من يعرف الخير من الشر، و لكن العاقل من يعرف خيرالشرين‏» (24) اميرالمؤمنين(ع).

«خردمند آن نيست كه فقط خوبى را از بدى باز مى‏شناسد، و لكن‏خردمند كسى است كه از ميان دو بدى، بهترش را مى‏شناسد.».

در نگرش مجموعى به مسايل زنان، توجه به «تزاحم مصالح‏» به عنوان‏يك واقعيت فراگير و لزوم انتخاب «اصلح‏» و در نتيجه، از دست دادن‏بسيارى مصالح و منافعى كه امكان استيفاى همزمان آنها وجود ندارد، يك‏اصل به شمار مى‏رود. و پر واضح است اين امر اختصاص به مسايل زنان‏ندارد اما شامل اين دست مسايل نيز مى‏شود. حيات انسانى و زندگى اوبگونه‏اى است كه مصالح و منافع هر يك از افراد با منافع و مصالح ديگران‏گره مى‏خورد. طبيعى است كه آدمى به خاطر محدوديتهاى بسيارى كه‏دارد، به حجم گسترده‏اى از خواستهاى خويش دسترسى نخواهد داشت وهمواره انسان در تزاحم منافع و مصالح خويش در حال گزينش‏بهترينهاست. از اين‏رو است كه بسيارى محدوديتها و فقدانها را بر خودمى‏خرد به خاطر مصالح مهمترى كه خود برگزيده است. بسيارى ازالتزامهاست كه انسان به اراده حكيمانه خويش مى‏پذيرد تا منافع بيشترى‏را به چنگ آورد و زندگى اجتماعى بدون اين امكان ندارد.

به عنوان مثال وقتى آدمى به انگيزه دستيابى به منافع بيشتر و مصالح‏مهمتر، آزادى فردى خود را در چارچوب روابط خانوادگى محدود مى‏كندو خود را در موقعيت «پدرى‏» يا «مادرى‏» قرار مى‏دهد طبيعى است كه‏ديگر، مصالح او با مصالح فرزندان گره مى‏خورد و نمى‏تواند فقط به آنچه‏كه مربوط به شخص خودش است‏بيانديشد. و يا وقتى در موقعيت‏«همسرى‏» قرار مى‏گيرد طبيعتا به تعهداتى كه اين مناسبت و موقعيت‏به‏وجود مى‏آورد بايد پايبند باشد.

در تزاحم مصالح همواره مهم فداى اهم مى‏شود. در تنظيم پيوندها ومناسبات اجتماعى و تحليل و ارزيابى نوع روابط و جايگاههاى اجتماعى وخانوادگى هر يك از زن و مرد، و در تعارض ميان مصالح فردى و جمعى،لزوم اولويت‏گذارى و مقدم داشتن مصالح مهمتر را نمى‏توان ناديده گرفت.در شناخت صحيح مسايل زنان و پى بردن به اولويتى كه هر يك ازموقعيتها و نقشهاى زنان و مردان دارد بايد به اين واقعيت توجه كرد كه‏فقط صلحت‏شخص يا حتى خانواده نيست كه تعيين‏كننده است‏بلكه‏مصالح جامعه نيز بايد لحاظ شود. حضور اجتماعى زنان، اشتغال، تربيت‏فرزند، مديريت‏خانواده، شوهردارى، تحصيل، ايفاى نقش در موقعيتهاى‏مختلف سياسى، اقتصادى و فرهنگى، و مسايلى از اين دست، هر يك منافع‏و مصالحى دارند; مهم شناخت صحيح، اولويت‏بندى و گزينش درست‏مى‏باشد.

به عنوان مثال، در تعارض ميان تحصيل يا اشتغال، با «فرزنددارى‏» كدام‏يك اولويت دارد؟ هم از نقطه نظر بازشناسى مسايل زنان در متون دينى وهم در سياستگذاريهاى اجتماعى. روشن است اولويت‏بندى و گزينش بدون‏داشتن ملاك، امرى مشكل يا ناممكن است. اين است كه بازشناسى‏ملاكهاى اولويت‏بندى و انتخاب نيز بايد مشخص باشد.

بهرحال، زن يا مرد همواره در برابر موقعيتها و نقشهايى كه قرارمى‏گيرد و انتخابهايى كه صورت مى‏دهد، مهم اين است كه مقايسه كند چه‏منافعى را از دست مى‏دهد و كدام مصالح را به دست مى‏آورد. شناخت وارزيابى و ارزشگذارى مسؤوليتها، نقشها، موقعيتها و جايگاه عملى كه براى‏زنان پيشنهاد يا توصيه مى‏شود، بايد با سنجش همه دستاوردها و نيزمحروميتهاى آن باشد. قرار گرفتن در موقعيت «همسرى‏» در برابر منافع ودستاوردهاى بسيارى كه براى شخص به ارمغان مى‏آورد، قهرا برخى‏محدوديتها و مسؤوليتها را نيز به دنبال دارد و شخص از دستيابى به برخى‏خواستها و موقعيتهاى مطلوب باز مى‏ماند اما اين عقل حسابگر او مى‏باشدكه چنين معامله سودمندى را پيش پاى او مى‏گذارد. موقعيتهايى را از دست‏مى‏دهد و موقعيتهاى پيش‏بينى شده بهترى را به چنگ مى‏آورد.موقعيتهايى كه برخى به صورت غريزى و فطرى بدان سو فرا خوانده‏مى‏شود، و برخى نيز با ارشاد و توصيه عقل حسابگر او و در جهت‏پاسخگويى به مناسبات صحيح اجتماعى و نيازهاى معمول زندگى‏مى‏باشد.

اين تنها نگرش جامع به همه مصالح و دستاوردها از يك سو،محروميتها و محدوديتها و مسؤوليتها از سوى ديگر و گزينش موقعيت‏شايسته‏تر است كه مى‏تواند بهره زنان و مردان در استفاده بهينه از فرصتها،امكانات و تواناييهاى خويش را كامل كند و اين خود اصلى درخور توجه‏در شناخت مسايل زنان و ترسيم چهره انسانى، اجتماعى زن مسلمان است.

اصل هشتم: عدل، اصلى فراگير در هستى و شريعت

«ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن‏الفحشاء و المنكر و البغي يعظكم لعلكم تذكرون‏» (25) .

«خداوند به عدل و احسان و دادن مال به خويشاوند فرمان مى‏دهد، و اززشتى و منكر و تجاوز باز مى‏دارد; شما را پند مى‏دهد كه شايد به خود آييد.».

«العدل اساس به قوام العالم‏». (26) .

«عدالت پايه‏اى است كه ايستايى و قوام عالم بدان بستگى دارد.».

اميرالمؤمنين على(ع).

اسلام ناب كه چيزى جز همان تشيع راستين و بى‏پيرايه، نيست هم دربعد اعتقادى و هم در احكام و روابط اجتماعى و رهبرى و مديريت‏جامعه، با ويژگى اصل عدل، تاريخ فكرى اجتماعى خويش را از اسلام‏اموى و آنچه اينك به نام اسلام آمريكايى مى‏خوانيم جدا مى‏سازد. عدالت‏به عنوان يك اصل، هم در نظام تشريع و هم در دستگاه و نظام شريعت‏جارى است. آنجا كه مى‏فرمايد: «والسماء رفعها و وضع الميزان‏» (27) ناظر به‏جهان تكوين است، و آنجا كه سخن از انزال كتاب و ميزان به همراه‏پيامبران(ع) مى‏گويد نگاه به نظام تشريع و روابط اجتماعى انسانها دارد:

«و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط‏». (28) .

فرهنگ شيعه از نقطه نظر كلامى، ديدگاهى كاملا روشن را در باره‏عدل و ظلم و عقلانيت‏حسن و قبح اين دو دارد، و اين خود وجه تمايزعمده‏اى در مباحث كلامى، اجتماعى و تاريخى براى شيعه به شمار مى‏رود،و با وجودى كه در اين فرهنگ به شدت با جريان انحرافى قياس و راى‏برخورد شده ولى به راحتى ميان اينها كه چيزى جز عمل به ظن و خيالبافى‏نيست، و ميان حجيت عقل به عنوان يكى از ادله شرعى در احكام، تفكيك‏صورت گرفته است. نه همانند اصحاب قياس، مرتكب اتهام اصول و كليات‏احكام اسلامى به نقص و بى‏كفايتى شد و درب خيالات و ظنون را به روى‏خود گشود و نه چون اهل حديث، باب حجيت عقل را به روى خويش‏بست. و بدين‏گونه بود كه به گفته شهيد، آيت‏الله مطهرى «اصل عدل‏» واصل تبعيت احكام از مصالح و مفاسد نفس‏الامرى، و بالطبع اصل حسن وقبح عقلى و اصل حجيت عقل، به عنوان زيربناى فقه اسلامى شيعى معتبرشناخته شد. و بالاخره اصل «عدل‏» جاى خويش را در فقه اسلامى‏بازيافت. (29) .

همان‏گونه كه شهيد مطهرى(قده) نوشته است:

«اصل عدالت از مقياسهاى اسلام است كه بايد ديد چه چيزبر او منطبق مى‏شود. عدالت در سلسله علل احكام است نه درسلسله معلولات، نه اين است كه آنچه دين گفته عدل است،بلكه آنچه عدل است دين مى‏گويد. اين معنى مقياس بودن‏عدالت است‏براى دين.» (30) .

اينك جاى پرداختن تفصيلى به مساله «عدالت‏» به عنوان يك مقياس‏در فقه و در تنظيم روابط و مناسبات اجتماعى نيست اما با مراجعه به‏متون دينى و رهنمودهاى قرآن كريم و اولياء دين(ع) مى‏توان به اهميتى كه‏اصل عدل به عنوان جانمايه احكام و حقوق و مسؤوليتهاى فردى،خانوادگى و اجتماعى، پى برد. عدالت‏به عنوان يك قانون عام و اصل حاكم،چارچوبى قطعى براى همه احكام و قوانينى است كه روابط و مناسبات‏اجتماعى را شكل مى‏دهد. در سخن اميرالمؤمنين(ع) مى‏خوانيم:

«حيات احكام به عدالت است‏»: «بالعدل حياة الاحكام‏». (31) .

حاكميت روابط ظالمانه در جامعه و ارائه چهره‏اى از نظام غيرعادلانه‏اجتماعى حتى در قالب برداشتهاى دينى، چيزى جز نظام جاهليت نيست;نظامى كه به گفته امام(ع) پيامبر اكرم(ص) آن را در هم فرو ريخت و باظهور دولت قائم آل محمد(عج) نيز از ميان خواهد رفت. محمد بن‏مسلم ازامام باقر(ع) پرسيد: سيره رسول خدا(ص) چگونه بود؟ حضرت(ع) اشاره‏به ساختار و نظام عادلانه‏اى مى‏كند كه پيامبر(ص) در مقابل ساختارجاهلى جامعه ارائه كرد و حضرت حجت(ع) نيز، هنگام ظهور اين روابط‏غيرعادلانه را به هم مى‏زند و روابطى عادلانه جايگزين مى‏نمايد:

«سالت اباجعفر(ع): و ما كانت‏سيرة رسول الله(ص)؟ قال:ابطل ما كان فى الجاهلية و استقبل الناس بالعدل و كذلك‏القائم(ع) اذا قام يبطل ما فى الهدنة مما كان فى ايدى الناس، ويستقبل بهم العدل.» (32) .

در شناخت مسايل زنان و تنظيم روابط عادلانه ميان زن و مرد، دربهره‏ورى از موقعيتها، نقشها و امكانات مادى و معنوى جامعه و بويژه درتنظيم روابط خانوادگى اصل عدل، يك مقياس فراگير و اساسى است. آنچه‏قرآن كريم در خصوص لزوم رعايت عدالت ميان همسران به عنوان يك‏شرط، مورد تاكيد قرار داده است‏يك نمونه است. قرار گرفتن در موقعيت‏چند همسرى مشروط به روابط عادلانه شده است:

«و ان خفتم الا تعدلوا فواحدة‏». (33) .

هر چند به قرينه آيه ديگر تفسيرى خاص از اين عدالت‏شده است كه‏در فقه آمده است. آيه ديگر اين است:

«و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلواكل الميل فتذروها كالمعلقة‏». (34) .

اصل نهم:فرد و جامعه، تقدم كرامتهاى اخلاقى

«عليكم بمكارم الاخلاق فان الله بعثنى بها» (35) پيامبر اكرم(ص).

بر شما باد به كرامتهاى اخلاقى، چرا كه خداوند مرا براى آن فرستاد.

«انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‏» (36) پيامبر اكرم(ص).

من مبعوث شدم تا كرامتهاى اخلاقى را كامل كنم.

«خيركم خيركم لاهله و انا خيركم لاهلى‏» (37) پيامبر اكرم(ص).

بهترين شما كسى است كه براى خانواده‏اش بهتر باشد و من بهترين شمابراى خانواده‏ام هستم.

«ارزشهاى حقوقى‏» و «ارزشهاى اخلاقى‏»، دو مقوله‏اى هستند كه‏سنجش آن دو با يكديگر، مباحث چندى را مى‏طلبد. اينكه اساسا مشخصه‏مقوله حقوق و مقوله اخلاق چيست؟ وجوه تمايز و وجوه اشتراك ميان‏اين ارزشها كدام است؟ موضوع و قلمرو و هدف هر يك از اين دو چيست؟و اينكه اساسا چه رابطه‏اى ميان «حقوق‏» و «اخلاق‏» وجود دارد؟پرسشهايى است كه اينك جاى پرداختن به آنها نيست. آنچه در اين بحث‏به عنوان يك اصل در شناخت مسايل زنان مورد نظر است تاكيد بر لزوم‏تفكيك ميان جهت‏گيريها و فضاى مباحثى است كه در شناخت روابط ومناسبات زن و مرد، بويژه در حوزه روابط همسرى و در تنظيم اين روابطصورت مى‏گيرد. تعيين مرزهاى حقوقى در روابط اجتماعى و در جهت‏حفظ موقعيتها و نقشها و حقوقى كه هر يك از آحاد جامعه دارندموضوعى است كه ضرورت آن هيچ گاه نمى‏تواند مورد ترديد باشد وشريعت مقدس نيز به دقت و ظرافت و با اهتمام فوق‏العاده‏اى به آن‏پرداخته است و به تعبير برخى روايات حتى خسارت يك خراش جزئى‏نيز معين شده است; «حتى ارش الخدش‏». (38) .

جامعه همواره نيازمند تعيين مرزهاى روشن و صريح حقوقى وشناخت ارزشهاى حقوقى است و نمى‏توان جامعه را تنها با تكيه بر كرامتهاو ارزشهاى اخلاقى به سامان رساند، و ترديدى نيست كه حقوق وچارچوبها و مرزهايى كه مناسبات و روابط اجتماعى جامعه را شكل‏مى‏بخشد و حفظ مناسبات صحيح را تضمين مى‏كند، در مجموع ازنقطه‏نظر اجتماعى و مديريت جامعه، در مقايسه با ارزشهاى اخلاقى وكرامتهاى فردى، از اهميت و اعتبار و ارزش بالاترى برخوردار است، چنان‏كه وقتى از اميرالمؤمنين(ع) پرسيدند: عدالت‏برتر است‏يا جود؟ فرمود:«عدالت‏» امور را در جايگاه خودش قرار مى‏دهد، و «جود» آنها را از مسيراصلى بيرون مى‏آورد، و دالت‏سياستگرى عام و فراگير است، و «جود»عارضه‏اى ويژه است، بنابراين عدالت‏برتر است. (39) و شايد از تقدم ذكر«عدل‏» بر «احسان‏» در آيه شريفه «ان الله يامر بالعدل و الاحسان‏» نيزهمين اهميت و اولويت استفاده شود.

ولى با توجه به برخى ويژگيها كه براى عمل و ارزش اخلاقى وجود داردترديدى نيست كه ارزش سلوك فردى و نيز روابط و مناسبات اجتماعى كه‏بر اساس كرامتهاى اخلاقى و بدون تجاوز به حقوق ديگران، صورت گرفته‏است، بيشتر است و حاكى از تعالى روحى و استحكام انگيزه‏هايى است كه‏به مناسبات و روابط اجتماعى، گرمى و لطافت‏خاصى مى‏بخشد. تحقق‏كرامتهاى اخلاقى در گرو نيت و انگيزه خاصى است كه در واقع روح عمل‏اخلاقى را تشكيل مى‏دهد در حالى كه ارزش حقوقى چنان كه گفته‏اند فقطبستگى به اين دارد كه كار، طبق موازين حقوقى و در شكل و قالب معينى‏انجام گيرد و رعايت آن تنها به خاطر مصالح اجتماعى است و نه تكامل‏روحى و معنوى. (40) .

پرواضح است كه رفتار حقوقى مى‏تواند همراه انگيزه اخلاقى نيز باشدكه در نتيجه ارزش اخلاقى هم خواهد داشت. چنان كه بسيارى ازپايبنديهاى حقوقى نيز برخاسته از التزام به ارزشهاى اخلاقى و كرامتهاى‏نفسانى و درونى افراد است. مديريت جامعه در شكل كلان آن و شكل‏گيرى‏صحيح مناسبات اجتماعى هر چند بدون ضابطه‏مندى حقوقى و بدون‏برخوردارى از دستگاهى كاملا نظام‏يافته و تعريف شده از نقطه‏نظرحقوقى، امكان ندارد اما آنچه به عنوان هدف متعالى و اصلى مورد نظراست تحكيم و گسترش كرامتهاى اخلاقى و ارزشهايى است كه آحادجامعه در روابط خويش تنها بر اساس ارزشها و انگيزه‏هاى اخلاقى وروحى به خدمت مى‏گيرند.

بنابراين تعيين روابط حقوقى ميان زن و مرد بويژه در حوزه روابطخانوادگى و تاكيد بر تبيين مرزها و دفاع از حقوق زنان يا مردان، يك‏موضوع است و توصيه و تاكيد بر استفاده از حقوق خويش در روابطشخصى، موضوع ديگر است و نبايد اين دو مبحث‏به هم آميخته شود.اساس رابطه انسانى ميان زن و مرد در محيط خانواده و روابط همسرى،همان «مودت‏» و «رحمت‏» غريزى و فطرى است كه پيشتر در باره آن سخن‏گفتيم. حداقل دستاورد اين رابطه، حفظ حرمت‏حقوقى هر يك از زن ومرد است اما آن چيزى كه هم زن و هم شوهر، بيش از هر چيز به آن‏فراخوانده شده‏اند و در درجه اول اهميت قرار دارد تحكيم كرامتهاى‏اخلاقى در روابط با يكديگر است.

آشناسازى جامعه بويژه زن و شوهر به حقوق و حدود و مرزها يك‏ضرورت است و بايد تلاش بسيارى در اين زمينه كرد اما تاكيد يكسويه براجراى روابط متقابل حقوقى ميان آن دو و تشويق به ايستادن بر مرزهاى‏حقوقى و تحكيم مناسبات خشك حقوقى، چيزى نيست كه با كرامتهاى‏اخلاقى همچون ايثار، تواضع، عفو، تقويت‏حس نوع‏دوستى، مهربانى وعطوفت، صبر و حلم، و تقويت روحيه همكارى، هماهنگى كامل داشته‏باشد. اين است كه بخش بسيار گسترده‏اى از متون دينى و رهنمودهاى‏اولياء دين(ع) در جهت تقويت و گسترش مكرمتها و ارزشهاى اخلاقى وروحى مى‏باشد.

در روابط همسرى و درون‏خانوادگى نيز شاهد همين اولويت هستيم.شوهر از نقطه‏نظر حقوقى وظايف خاصى دارد. زن نيز در اين جهت‏مسؤوليتهاى مشخصى دارد. اما همه چيز به روابط آنها و توافق اخلاقى‏آنان برمى‏گردد، حتى توافق بر عدم استفاده از حقوق شرعى و قانونى و يابالعكس، برخوردار شدن از بسيارى چيزها كه در چارچوب اوليه حقوقى،قرار ندارد.

و اينچنين است كه به عنوان مثال، در سخن امام(ع)، از يك سو خوابيدن‏شوهر در خارج از خانه نمونه‏اى از بى‏مروتى به شمار مى‏رود و از طرف‏ديگر يك ليوان آبى كه زن به دست‏شوهر خويش مى‏دهد، ارزش آن براى‏زن، از يك سال عبادت بيشتر است; يك سالى كه روزها روزه بدارد، شبهابه عبادت بيدار بماند، و خداوند در مقابل هر بار كه همسر خويش راسيراب مى‏كند شهرى در بهشت‏براى او برپا مى‏كند و شصت گناه او رامى‏بخشد:

«هلك بذى المروة ان يبيت الرجل عن منزله بالمصر الذي‏فيه اهله.» (41) .

«ما من امراة تسقى زوجها شربة من ماء الا كان خيرا لها من‏عبادة سنة صيام نهارها و قيام ليلها و يبنى الله لها بكل شربة‏تسقى زوجها مدينة في الجنة و غفرلها ستين خطيئة.» (42) .

بنابراين در بررسى مسايل زنان و بازشناسى و ترسيم حقوق خانواده به‏مساله تقدم و اولويت كرامتها و ارزشهاى اخلاقى بايد به عنوان يك اصل‏محورى توجه كرد.

اصل دهم:دنيا، گذرگاه آخرت

«يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون، او لم‏يتفكروا فى انفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق‏و اجل مسمى و ان كثيرا من الناس بلقاء ربهم لكافرون‏» (43) .

«اينان فقط ظاهرى از زندگى دنيا را خبر دارند و به راستى كه اينها ازآخرت غافلند. آيا انديشه نكردند در خودشان؟ خداوند آسمانها و زمين رانيافريد جز به حق و با پايانى مشخص، ولى بسيارى از مردم نسبت‏به ملاقات‏پروردگار خويش ايمان ندارند.».

آخرين اصلى كه به عنوان يك ملاك در بررسى و شناخت مسايل زنان‏بر آن تاكيد داريم حقيقتى است كه بيش از دو سوم آيات قرآن به آن‏پرداخته و يا اشاره به آن دارد. و آن نوع نگرش ما به انسان و جهان وآينده‏اى است كه در پيش دارد. در نگرش مجموعى به دين و شريعت، آيامى‏توان احكام و حدود و مرزهاى شريعت و ساختار اجتماعى مدينه‏فاضله‏اى كه قرآن معرفى مى‏كند و ايمان راستين مؤمنين به آن جامه عمل‏مى‏پوشد را در فضايى جستجو و تحليل كرد كه كاملا منقطع از جهان‏آخرت است؟

اگر پذيرفتيم كه دنيا گذرگاه آخرت است و زندگى ما كشتزار فصلى‏جاودانه است كه انسان به برداشت كشته‏هاى خود مى‏پردازد و دين وشريعت نيز دستمايه عبور از اين گذرگاه تاريك، و چراغى پرفروغ براى‏راهيابى به جهانى جاودانه است و اين «اختيار» و «انتخاب‏» آدمى است كه‏جايگاه او را در روز بزرگ سرنوشت، مشخص مى‏كند، آيا مى‏توان ازدستگاه شريعت، احكام و حقوق تعريف و تفسيرى مستقل ارائه داد ونسبت انسان و اعمال او با جهان آخرت را در نظر نگرفت؟

ترديدى نيست كه اديان الهى در گذشته و اسلام در نهايت، در صددايجاد «حيات طيب‏» و مدينه فاضله و سلامت فرد و جامعه در بالاترين‏درجه، در همين دنيا بوده‏اند و هدايت الهى، ضامن سعادت انسان در همين‏مرحله نيز مى‏باشد، اما روشن است كه هدف نهايى و اصلى همان حقيقت‏بى‏منتهايى است كه انبياء الهى(ع) و كتابهاى آسمانى، همت و تلاش اصلى‏خويش را در توجه دادن به آن مصروف داشته‏اند و اين چنين است كه‏بيشترين حجم آيات قرآن به اين حقيقت اختصاص يافته است. تنها مسيرهدايت و سعادت بشر، پذيرش قرآن و اسلام و افتادن به راهى است كه‏كتاب الهى معرفى مى‏كند. راههاى ديگر، هم انسان و جامعه را از سعادت‏مطلوب و واقعى در اين دنيا باز مى‏دارد و هم آنها را از آن سعادت جاويدمحروم مى‏سازد. گشودن چشم ظاهربين و فرو بستن ديده حقيقت‏نگر،دستاورد در افتادن به راهها و جرياناتى است كه از منظرى كاملا مادى به‏انسان و جهان مى‏نگرند و تنها سامان‏دهى زندگى مادى و رفاه و آسايش وتوسعه و رشد و سعادت فردى و اجتماعى در زندان تنگ جسم و طبيعت راوجهه همت‏خويش مى‏گردانند.

آنانى كه به گفته قرآن «يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن‏الآخرة هم غافلون‏» فقط نمايى از زندگى دنيوى را سراغ دارند و از جهان‏آخرت غافلند. نه انديشه در خود مى‏كنند و نه چشم ديدن حقايق هستى رادارند. اينان در «معرفت‏» خويش ناتوانند; چه رسد به جهانى ديگر، و چه‏رسد به مناسباتى كه ميان اين جهان و آن جهان و در نتيجه، ميان شريعت وهمه هستى وجود دارد. آيا چشمها و انديشه‏هاى ظاهربين كه از حقيقت‏جز نامى و از هستى جز پوسته‏اى سراغ ندارند و در بند اوهام و خيالات‏ماده‏پرستى خويش گرفتار آمده‏اند مى‏توانند معرف شخصيت زن و مسايل‏زنان و راهگشاى آنان باشند؟ با كدام جهانبينى و كدامين آگاهى؟ اسرارخلقت، چيزى نيست كه آدمى گواه بر آن گرفته شده باشد:

«ما اشهدتهم خلق السماوات و الارض و لا خلق انفسهم‏». (44) .

ترديدى نيست كه احكام تابع مصالحى واقعى است كه از آن به «مصالح‏نفس الامرى‏» تعبير مى‏كنيم; ولى آيا همه مصلحت همان چيزى است كه‏چشم ظاهربين آدمى مى‏بيند و آيا همه مصالح در منافع ناپايدار اين دنياخلاصه مى‏شود تا بتوان همه احكام و مرزهاى حقوقى را در چارچوب‏همين مصالح تفسير و تحليل كرد. روشن است كه در چارچوب‏معرفت‏شناسى دينى، اين امر يك كوتاه‏بينى آشكار است و پذيرفته نيست،و نتيجه‏اى جز گرفتار آمدن به چاه ويل تاويلات و توجيهات بى‏ريشه وخيالپردازيهاى بى‏منطق نخواهد داشت و شريعت مقدس، منابع و متون‏دينى و حتى نصوص ادله را تبديل به مومى نرم خواهد كرد كه به هر شكل وشمايلى درخواهد آمد، تا در دست چه «كسى‏» باشد و چه «فشارى‏» بر آن‏وارد شود; سازمان دفاع از حقوق بشر، كنوانسيون جهانى رفع تبعيض اززنان، اعلاميه حقوق بشر، نظم نوين جهانى، و معركه‏هايى از اين دست.

خلاصه سخن در اين اصل اينكه اسلام دينى است كه دنيا و آخرت، هردو را به گونه‏اى هماهنگ و در ربط با هم لحاظ و معرفى كرده است. اگر ماسعادت ابدى و جهان آخرت را به عنوان يك واقعيت و حقيقت‏بزرگ‏پذيرفتيم چنان كه غير از اين نيز نبايد و نمى‏تواند باشد، نمى‏توانيم تاثيراساسى آن در قوانين و احكام و مناسبات اجتماعى و روابط انسانها و ابعادمختلف زندگى را ناديده بگيريم. خاستگاه شريعت مقدس، انسان و جهانى‏است كه به آنچه اينك با چشم سر مى‏بينيم خلاصه نمى‏شود و آدمى، مرغ‏باغ «ملكوت‏» است كه چند روزى در آشيانه عالم «ملك‏» اتراق كرده است‏و هدايت و شريعتى كه به او داده شده است فقط دستمايه اين آشيانه نيست.

«ختامه مسك و في ذلك فليتنا فس المتنافسون‏». (45) .

پى‏نوشتها:

1) حجرات، آيه 13.

2) تفسير الميزان، ج‏4، ص‏136.

3) من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص‏379: به نقل از زراره: «سئل ابو عبدالله(ع) عن خلق‏حواء و قيل له: ان اناسا عندنا يقولون: ان الله عز و جل خلق حواء من ضلع آدم الايسرالاقصى، فقال: سبحان الله و تعالى عن ذلك علوا كبيرا، ايقول من يقول هذا: ان الله‏تبارك و تعالى لم يكن له من القدرة ما يخلق لآدم زوجة من‏غير ضلعه؟! و يجعل‏للمتكلم من اهل التشنيع سبيلا الى الكلام ان يقول: ان آدم كان ينكح بعضه بعضا اذاكانت من ضلعه! ما لهؤلاء حكم الله بيننا و بينهم ..

4) همان، ص‏380.

5) زخرف، آيه 32.

6) روم، آيه 21.

7) بقره، آيه 187.

8) شورى، آيه 50.

9) تغابن، آيه 3.

10) احقاف، آيه 15.

11) لقمان، آيه 14.

12) نساء، آيه 34.

13) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 216، ص 332 و فيض‏الاسلام، خطبه 207، ص‏681.

14) برگرفته از اين فراز از سخن على(ع): «و لو كان لاحد ان يجرى له و لا يجرى عليه،لكان ذلك خالصا لله سبحانه دون خلقه، لقدرته على عباده، و لعدله فى كل ما جرت‏عليه صروف قضائه، و لكنه سبحانه جعل حقه على العباد ان يطيعوه و جعل جزاءهم‏عليه مضاعفة الثواب تفضلا منه، و توسعا بما هو من المزيد اهله.» همان خطبه.

15) روم، آيه 21.

16) بقره، آيه 187.

17) آل عمران، آيه 195.

18) آل عمران، آيه 193-195. گفته شده است كه اين آيات به دنبال اين گفته ام‏سلمه به‏پيامبر(ص)كه خداوند در زمينه مساله هجرت نامى از زنان نبرده است، نازل شده‏است. و در منابع شيعه آمده است كه اين آيات در باره هجرت على(ع) و بانوانى است‏كه به همراه آن حضرت(ع)، چند روز پس از پيامبر اكرم(ص)، به طرف مدينه‏هجرت كردند. نگاه كن: الميزان، ج‏4، ص‏90.

19) بحارالانوار، ج‏103، ص‏222. و با اندكى تفاوت در: وسايل‏الشيعه، ج‏14، ص‏3،ابواب مقدمات نكاح، باب‏1، ح‏4. و «من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص‏383.

20) من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص‏389.

21) بحارالانوار، ج‏103، ص‏264.

22) كافى، ج‏6، ص‏54.

23) اشاره به روايات چندى كه در مذمت كسانى كه بى‏دليل اقدام به طلاق مى‏كنند واردشده است و از طلاق به عنوان حلالى مبغوض نام برده شده است: از جمله اين سخن‏امام صادق(ع): «ما من شى‏ء مما احله الله عز و جل ابغض اليه من الطلاق و ان الله‏يبغض المطلاق الذواق‏». همان.

24) بحارالانوار، ج‏78، ص‏6.

25) نحل، آيه 90.

26) ميزان الحكمة، به نقل از مطالب السؤول، ص 61.

27) الرحمن، آيه 7.

28) حديد، آيه 25.

29) عدل الهى، ص‏34.

30) بررسى اجمالى مبانى اقتصاد اسلامى، مرتضى مطهرى، ص‏14، نشر حكمت.

31) غررالحكم و دررالكلم.

32) تهذيب الاحكام، شيخ طوسى، ج‏6، ص‏154.

33) نساء، آيه 3.

34) همان، آيه 129.

35) بحارالانوار، ج‏71، ص‏420.

36) كنزالعمال، خبر 5217.

37) وسائل الشيعه، ج‏14، ص‏122، ابواب مقدمات النكاح، باب‏88، ح‏8.

38) از جمله اين سخن امام صادق(ع): ما خلق الله حلالا و لا حراما الا و له حد كحدالدار، فما كان من الطريق فهو من الطريق، و ما كان من الدار فهو من الدار حتى ارش‏الخدش فما سواه، و الجلدة و نصف الجلدة. كافى، ج‏1، ص‏59.

39) سئل اميرالمؤمنين(ع) ايهما افضل: العدل او الجود؟ قال: العدل يضع الامورمواضعها، و الجود يخرجها من‏جهتها، و العدل سائس عام، و الجود عارض خاص،فالعدل اشرفهما و افضلهما». نهج‏البلاغه، صبحى صالح، ص‏553، حكمت 437.

40) نك; مجله نور علم، سال اول، شماره سوم، مقاله رابطه ارزش با واقعيت.

41) وسائل الشيعه، ج‏14، ص‏122، ابواب مقدمات النكاح، باب‏88، ح‏7.

42) همان، ص‏123، باب‏89، ح‏3.

43) روم، آيه 7 و 8.

44) كهف، آيه 51.

45) مطففين، آيه 26.