توان

افعال و حركات آدمى نشان‏دهنده توان بدنى و قوت روحى او است;چرا كه برخاسته از آن است. بسيارى خواسته‏ها و آرزوهاى آدمى جامه‏عمل نمى‏پوشد چراكه «توان‏» و امكان تحقق آن را ندارد. برخى مطالعه‏يك كتاب معمولى را نيز نمى‏توانند به پايان ببرند و برخى چنان منشاحركت و تحول مى‏گردند كه كتابهاى بسيارى درباره آنان نوشته مى‏شود.برخى، از مديريت زندگى شخصى خويش عاجزند و پاره‏اى انسانها از اداره‏كره خاكى نيز برترند. عده‏اى، از راه رفتن روى زمين صاف نيز درمانده‏اند وبرخى روى طناب به حركات نمايشى مى‏پردازند. بارها ديده‏ايم كه برخى‏قادر به تلفظ صحيح كلمات نيز نيستند و مثلا برف را «بفر» مى‏گويند! و ازجانب ديگر حداقل شنيده‏ايم و يا خوانده‏ايم كه انسانهايى تنها با اشاره واراده خويش جامدى را به سخن مى‏آورند، رفته‏اى را احضار مى‏كنند،گمشده‏اى را نشان مى‏دهند، چشمه‏اى را جارى مى‏سازند، بيمارى رامعالجه مى‏كنند و يا حتى جان را از تن خويش رها مى‏سازند! اينها واقعياتى‏است كه حداقل بخشى از آن ملموس زندگى و يا باورهاى درونى ماست. آياتا كنون پرسيده‏ايم «توان‏» و قوت در چيست؟ چرا برخى مى‏توانند و برخى‏نمى‏توانند؟ و دقيقتر اينكه، چرا برخى «توان‏» دارند و برخى ندارند؟ دراينكه قوت بدنى و توان جسمانى برخى را قادر به انجام و بعضى را ناكام‏مى‏كند شكى نيست اما بسيارى حتى در شرايط مساوى و يا برتر نيز ناكام‏مى‏مانند. در اينكه علم و اطلاعات، منشا قدرت و توان است ترديدى‏نيست اما بسيارند افرادى كه در شرايط مساوى يا بالاتر نيز، آگاهيهايشان‏سودى به حال آنان ندارد.

انگيزه بحث

جوان در شكل‏دهى و تكوين شخصيت‏خويش نيازمند «توان‏» و قوت‏است. او مى‏خواهد بداند كه منشا توانايى او چيست؟ بكارگيرى عواملى كه‏به شخصيت او شكل مى‏دهد و رفع موانع موجود و آمادگى براى دفع موانع‏احتمالى، محتاج توانايى لازم است. اين توانايى را در كجا بايد جست؟پرواضح است كه «توان‏» تن و قوت بدن به تنهايى نمى‏تواند ابزارى براى‏بكارگيرى اين عوامل و كنار زدن موانع باشد. خود «توان‏» بدنى نيز گاه براى‏او آرزويى است كه انتظار تحقق آن را مى‏كشد و راهى بدان مى‏جويد! واصلا چه بسيار كه همين توانايى بدنى نيز مانعى براى دستيابى به آن نوع ازشخصيت انسانى كه به صورت منطقى در انديشه و باور خود براى خويش‏پسنديده است مى‏گردد. مى‏بينيد كه هنوز اين سؤال بى‏جواب مانده است كه‏منشا توانايى چيست؟

بازگشت‏به يك اصل

سخن ارزشمندى را كه بدان اشاره كرديم يك اصل جامع و ثابتى است‏كه پيشتر تنها به ذكر آن بسنده كرديم. اين اصل كلى، سخنى از حضرت‏امام صادق(ع) است كه شواهد متعددى در ديگر رهنمودهاى دينى براى‏آن وجود دارد.اصل مذكور را آن حضرت(ع)اين گونه بيان مى‏فرمايد:

ما ضعف بدن عما قويت عليه النية; (1) .

ترجمه اين سخن مى‏تواند چنين باشد:

«هيچ تنى، نسبت‏به آنچه كه نيتى استوار و اراده‏اى قوى‏براى آن وجود داشته باشد دچار ضعف و ناتوانى نمى‏شود.».

مى‏بينيد كه ضعف و قوت بدن براساس اصل مذكور، تنها تابعى از نيت وخواست انسان است. بدن براى روح و جوانب و مظاهر گوناگون آن ابزارى‏بيش نيست. ابزارى كه قوت و ضعف آن نيز در گرو خود روح و جان آدمى‏است. نه اين است كه روح آدمى اسير تن خاكى باشد و در زندان آن به سربرد بلكه اين بدن و حيات مادى آن است كه در سلطه روح است و همانندابزارى بى‏اراده در دست روح و به اشراف مستقيم او در حركت است. درواقع، مرگ نيز چيزى جز اين نيست كه روح آدمى بدن و حيات مادى آن رارها مى‏كند; درست همانند استادى ماهر كه ابزار را به كنارى مى‏نهد. اراده،علم، ادراك، عزم، نيت، اختيار، انديشه، كمال‏جويى و هرآنچه از اين مقوله‏است همه، مظاهر نفس و روح آدمى است. همان چيزى كه پيشتر از آن به‏عنوان «خود» يا «من‏» ياد كرديم. اين حقيقتى بس شگرف و ارزشمند درباورهاى دينى و نقطه عطفى در معارف اسلامى، انسانى ما مى‏باشد.

هرچند روح كه حقيقتى مجرد است‏بدن مادى را به خدمت‏خويش‏مى‏گيرد اما برخى ارواح چنان توان و وسعت مى‏گيرند كه بدون بكارگيرى‏اعضاء و جوارح و بدون محدوديتها و قيود و شرايطى كه ابزار مادى تن‏دربر دارد به خواست‏خويش دست مى‏يابند.

اگر پذيرفتيم كه بدن همانند ابزارى تسليم و در اختيار «روان‏» آدمى‏است پس قوت و توان واقعى آن را بايد در توانمندى «روان‏» او جست. اگرباور و عزم و سپس نيت، «توان‏» گيرد بدن هيچ گاه احساس ضعف نخواهد كرد.

عمده، توانمندى نيت و باور درونى است كه ضعف و قوت بدن و حيات‏مادى آن نيز تابع آن است. بر هر چيزى كه نيت و خواست آدمى قوت گيردبدن نسبت‏به آن دچار سستى نخواهد شد. به همان ميزان كه روح آدمى ازخود اراده‏اى استوار و قوى نشان دهد، قواى بدنى نيز «توان‏» خواهند يافت.قوت اراده و توان روحى انسان ريشه در يقين و باور او دارد. اينكه در برخى‏دستورات دينى مى‏خوانيم كه «با يقين باش قوى خواهى بود» (2) اشاره به‏همين حقيقت است. هر چقدر باورهاى انسان قوى‏تر باشد توانمندى‏روحى او نيز در همان مسير بيشتر و استوارتر خواهد بود. لذااميرالمؤمنين(ع) در همان نامه‏اى كه به فرزند عزيزش، امام حسن مجتبى(ع) مى‏نويسد در بيان سفارشات و دستورالعملهايى كه براى او صادر مى‏كنداضافه مى‏كند كه «قلبت را با اندرز زنده كن و با زهدورزى بميران و آن را بايقين، تقويت نما.» (3) و در گذشته گفتيم كه كلماتى چون، روح، دل، قلب،عقل، نفس، همه حاكى از يك حقيقت مجردند كه از آن با عنوان «خود» يا«من‏» ياد مى‏كنيم و پرواضح است كه باورهاى انسانى ريشه در شناخت ومعرفت او دارد. هر چقدر معرفت انسانى نسبت‏به حقايق جهانى بيشترباشد باور و در نتيجه اراده و نيت او استوارتر خواهد بود. شناخت جهان‏«نفس‏» آدمى جايگاهى بس بلند دارد و چنان كه پيشتر تاكيد شد «معرفت‏نفس‏» معرفت پروردگار را در پى دارد.

شناخت نفس و دستيابى به باورهاى درونى نسبت‏به حقيقت جهان‏نفس و جهان خارج از آن، از راه رياضت و مراقبت و اشراف بر نفس‏حيوانى و فاصله گرفتن از جاذبه‏ها و كششهايى كه آدمى را از «حقيقت‏»هستى جل و علا باز مى‏دارد، به دنبال خود افقهاى بسيار والا و ارزشمندى‏را براى انسان پديد مى‏آورد و درهاى توانمندى فراوانى را به روى اومى‏گشايد. «نفس‏» او ظرفيت پذيرش معارف و قوايى مى‏گردد كه ديگران ازآن بى‏بهره و عاجزند. چشمه‏هاى نور و آگاهى از مبدا هستى جل و علا دردل او كه همان جان او است‏سرازير مى‏شود (4) . آن وقت‏سخن گفتن مشتى‏سنگريزه در كف او امرى عادى خواهد بود. چنان كه شير درنده‏اى كه تالحظه‏اى پيش نقشى بر پرده بود به راحتى يك اشاره و يا يك نگاه، حركت‏خواهد نمود.

همت عالى و اراده استوار گوهرى بس گرانبهاست كه آن را بايد درفضاى معرفت و يقين جويا شد چنان كه فرمود:

«عزم و اراده، به اندازه بينش است.» (5) .

و آن بينش و معرفتى بسيار ارزشمند و توان‏آفرين است كه برخاسته ازرهايى جان از قيد تن باشد. پرواضح است انسانى كه در بندگى تن گرفتارآمده نمى‏تواند از توانمندى روان خويش بهره جويد. ريشه شجاعت و توان‏و همت والا و اراده استوار و ثبات قدم و فايق آمدن بر خواسته‏ها را بايد درجاى ديگر سيراب كرد. گلچينى از ابيات ملاى رومى در مثنوى در وصف‏مبارزه حمزه سيدالشهدا(ع) در ميدان جنگ، گوياى بخشى از اين حقيقت‏است; كه بازگو مى‏كنيم:

اندرآخرحمزه‏چون در صف شدى.

بى‏زره سرمست در غزو آمدى.

سينه باز و تن برهنه پيش پيش.

در فكندى در صف شمشير خويش.

خلق پرسيدند كاى عم رسول.

اى هژبر صف شكن شاه فحول.

نه تو «لاتلقوا بايديكم الى.

تهلكه‏» (6) خواندى زپيغام خدا.

پس چرا تو خويش را در تهلكه.

مى‏دراندازى چنين در معركه.

چون‏جوان بودى و زفت (7) و سخت زه.

تو نمى‏رفتى سوى صف بى‏زره.

چون شدى پير و ضعيف و منحنى.

پرده‏هاى لاابالى (8) مى‏زنى.

لاابالى وار با تيغ و سنان.

مى‏نمايى دار و گير و امتحان.

تيغ، حرمت مى‏ندارد پير را.

كى بود تمييز، تيغ و تير را.

زين نسق (9) غمخوارگان بى‏خبر.

پند مى‏دادند او را از غير (10) .

جناب حمزه(ع) در جواب مى‏گويد:

گفت‏حمزه چونك بودم من جوان.

مرگ مى‏ديدم وداع اين جهان.

سوى مردن كس برغبت كى رود.

پيش اژدرها برهنه كى شود.

ليك از نور محمد من كنون.

نيستم اين شهر فانى را زبون.

از برون حس لشكرگاه شاه.

پر همى بينم زنور حق سپاه.

خيمه در خيمه، طناب اندر طناب.

شكر آنك كرد بيدارم زخواب (11) .

مى‏بينيد كه حمزه(ع) منشا توانمندى و بى‏باكى خويش را نه در قوت بازوو ستبرى تن، بلكه در «يقين‏» و معرفت درونى خويش معرفى مى‏كند و ازهمين جاست كه لشكرگاه پيامبر(ص) را نه با چشم سر، كه با چشمى ديگر، پراز سپاه مى‏بيند كه خيمه‏ها برپا كرده‏اند. او سپاس خويش به خاطر اينهمه‏توانمندى را به پيشگاه كسى تقديم مى‏كند كه او را از خواب بيدار كرده‏است. روشن است انسان خفته توان حركت، غلبه‏برمشكلات‏ودستيابى‏به‏آرمانها را ندارد. جان خفته نيز چنين است.

اگر قلب آدمى به «يقين‏» دست‏يابد و حقيقتى در باور جانش جاى‏گيرد، چنان ثباتى به خود مى‏گيرد كه استوارى آن از كوه نيز بيشتر خواهدبود. اين واقعيت را در اين رهنمود دينى چنين مى‏خوانيم:

«كندن كوهها آسانتر است از كندن قلبى از موضع وجايگاهش‏». (12) .

كوه هر چند بزرگ و هرچه سخت‏باشد ولى به هرحال از عالم ماده‏است و برخى ابزار مادى در آن كارگر مى‏افتد; اما دل و قلب و نفس انسان وهرآنچه بدان پيوند مى‏خورد و با آن متحد مى‏گردد از عالم ماده نيست وابزار مادى با آن سنخيتى ندارد تا در آن تاثير گذارد. با آنچه گذشت‏مى‏توانيم به اجمال به تحليل و ارزيابى سست عنصرى، ضعف اراده، بريدن،ياس، سرخوردگى و دون همتى برخى بپردازيم.

فرا راه

دوران جوانى از يك سو بخاطر موقعيت ويژه‏اى كه از نظر آمادگى‏براى پذيرش حقايق هستى و دريافت معارف الهى و باز شدن در دل به روى‏چشمه‏هاى آگاهى و قله‏هاى توانمندى، در اختيار مى‏گذارد و از جانب‏ديگر به همين ميزان، زمينه اسارت جان در چنگال تن و سفت‏شدن‏رشته‏هاى اين اسارت را فراهم مى‏كند بايد به ديده اهميت نگريسته شود.توان واقعى را بايد در دريافت‏حقايق هستى و «يقين‏» به حق‏تعالى جوياشد. قوت تن را نيز در توانمندى روح جست.

هرچند دستيابى به مرحله يقين بسى دشوار است تا جايى كه در سخنان‏امامان ما عليهم‏السلام بارها تصريح شده است كه در ميان مردم چيزى‏كمتر از يقين توزيع نشده است (13) اما برخوردارى از مرحله‏اى از آن نيزنتيجه‏اى متناسب با آن به دنبال خواهد داشت. جالب است‏بدانيد روزى‏حواريون و اصحاب حضرت عيسى(ع) آن حضرت را در ميان خويش‏نديدند. براى جستجوى او بيرون رفتند; ديدند روى آب راه مى‏رود. يكى ازآنان گفت: اى پيامبر خدا! آيا ما نيز به طرف تو پا بگذاريم؟ فرمود: آرى. آن‏شخص يك پاى خويش را بر آب گذاشت و رفت پاى ديگر را بگذارد كه درآب فرو رفت. عيسى(ع) فرمود:

دستت را بده اى «كوتاه ايمان‏»! اگر انسان به اندازه دانه ياذره‏اى يقين داشت، مى‏توانست روى آب راه برود (14) .

طبق يك گزارش، همين موضوع، پيش پيامبر اكرم(ص) مطرح شد.فرمود:

اگر يقين عيسى بيش از اين بود در هوا حركت مى‏كرد (15) .

انسان بسيارى از امور را مى‏شنود، آن را مى‏پذيرد و به آن ايمان‏مى‏آورد; به عنوان مثال همين جريان حركت روى آب توسط حضرت‏عيسى(ع); اما باور و «يقين‏» مرتبه‏اى بالاتر از اين است. اگر شما خورشيد ياماه را با چشم خود ببينيد ديگر نه اين است كه شنيده‏ايد و به آن ايمان‏مى‏آوريد بلكه اين حقيقت در باور شما جاى مى‏گيرد. ديگر، چيزى به‏عنوان علامت و نشانه وجود خورشيد و ماه براى شما وجود نخواهدداشت. گويا كه خورشيد يا ماه در شما حضور يافته است و از اين لحظه به‏بعد آنها نشان از واقعيات ديگر مى‏دهند و نه اينكه چيزى نشان از هستى ووجود آنها بدهد. معرفت‏شهودى نفس نسبت‏به حقايق هستى به گونه‏اى‏كه گويا همه هستى در او حضور يافته است را مى‏توان «يقين‏» ناميد. تلاش‏عملى براى دستيابى به هر مرحله‏اى از باور و كنترل غرائز و اشراف به‏خواستهاى نفس و محدود ساختن آن در چارچوب ارزشها و ضوابط دينى‏به همان ميزان روشنايى جان، توانمندى روح، استوارى اراده، بلندى همت،زوال ترديد و تحير و ايمان به غلبه بر موانع را در پى خواهد داشت. حسن‏ختام اين بخش از بحث، فرازى كوتاه ولى راهگشاست. اين قطعه عبارت ازپرسش و پاسخى است كه ميان پدرى بس بزرگ و فرزندانى بس عزيز رد وبدل شد.

زمانى، اميرالمؤمنين عليه‏السلام از دو فرزندش، حسن و حسين‏عليهماالسلام پرسيد: تفاوت ميان ايمان و يقين چيست؟

هر دو به احترام يكديگر ساكت ماندند و هيچ يك اقدام به پاسخ ننمود.لذا حضرت(ع) خطاب به فرزندش حسن(ع) فرمود: اى ابا محمد! پاسخ بده.گفت: ميان آن دو يك وجب تفاوت است.

حضرت(ع) فرمود: چگونه چنين است؟ گفت: زيرا ايمان عبارت ازچيزى است كه با گوشهايمان مى‏شنويم و با قلبهايمان مى‏پذيريم، و يقين‏چيزى است كه با چشمانمان مى‏بينيم و با آن برآنچه از ما پنهان است‏استدلال مى‏كنيم (16) .

پى‏نوشتها:

1) بحارالانوار، ج‏70، ص‏205.

2) اميرالمؤمنين(ع)، غررالحكم.

3) احى قلبك بالموعظة و امته بالزهادة و قوه باليقين; نهج‏البلاغه، نامه 31، ص‏392.

4) ليس العلم بالتعلم، انما هو نور يقع فى قلب من يريد الله تبارك و تعالى ان يهديه; علم به‏آموزش نيست; علم نورى است كه در قلب هر كسى كه خداوند تبارك و تعالى بخواهد او راهدايت كند واقع مى‏شود. بحارالانوار، ج‏1، ص‏225.

5) اميرالمؤمنين(ع)، غررالحكم.

6) اشاره به آيه 195، سوره بقره با اين مضمون كه با دست‏خودتان، به مهلكه نيفكنيد.

7) ستبر و فربه.

8) به معنى بى‏باكى و عدم نگرانى.

9) رديف، سرى.

10) حوادث و پيش‏آمدها.

11) مثنوى معنوى، چاپ اميركبير، ص‏552.

12) حضرت صادق(ع)، تحف‏العقول.

13) از جمله: كافى، ج‏2، ص‏51 و 52.

14) الدرالمنثور، ج‏2، ص‏27.

15) بحارالانوار، ج‏70، ص‏179 و نيز نك: كنزالعمال، خبر 7342 و 7343.

16) بحارالانوار، ج‏70، ص‏182.