«در شگفت ماندم از كسى كه گمشده خويش را جويامىشود، در حالى كه «خودش» را گم كرده است اما به دنبالآن نيست». (1) .
اين رهنمود زيبايى از پيشواى سخن، اميرالمؤمنين(ع) است كه بدينوسيله شگفتى خويش را از كسانى ابراز مىدارد كه در جستجوى گمشدهاندكى از اموال خود هستند و براى دستيابى «مجدد» به آن، به «تكاپو»مىافتند اما «خويشتن» خويش را كه گمشده واقعى و پربهاى آنهاستبهفراموشى سپرده و تلاشى درخور براى بازيابى آن ندارند ابراز مىدارد.براستى كه بايد از بىتوجهى و ناآگاهى به «خود»، به عنوان بزرگترين«ناآگاهى» و در نتيجه بيشترين گرفتارى نام برد (2) و برترين «شناخت» را«شناختخويش» شمرد (3) و از آن به عنوان بزرگترين پيروزى ياد كرد. (4) چنان كه دستيابى به آن، دستيابى به «غايت» و «نهايت» هر انديشه و آگاهىبه شمار آمده است. (5) .
باور اين حقيقت كه عمدهترين و در عين حال نزديكترين «گمشده»انسان، «خويشتن» او است و پذيرش اين امر كه ارزشمندترين «آگاهى»، پىبردن به «واقعيتخويش» و ابعاد وجودى آن است، انگيزه يافتن اينگمشده و باز خوانى «دفتر نفس» را قوت بخشيده و تلاشى شايسته براى«يافتن خويش» را در ما بوجود خواهد آورد. چه بسيار گمشدههاى كمارزشى را گاه تا فرسنگها فاصله مىجوييم و يافتن دوباره آن رادر مجموعهآرزوهاى خويش مىگنجانيم و «نشاط» راهيابى به اين «آرزو» را در ميانخاطرات خود پاس مىداريم; حتى اگر اين گمشده چيزى جز يك كفش و يايك كبوتر نباشد اما نزديكترين و پربهاترين «گمگشته» را نه تنها جستجونمىكنيم بلكه «فقدان» آن «عزيز» را از ياد بردهايم و بالاتر اينكه، هيچگاهچنين احساسى نداشتهايم! شايد اين ابيات لسانالغيب شيرازى، جنابحافظ، بتواند اشارتى به واقعيت مذكور نيز باشد:
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد.
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد.
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون است.
طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد.
گوهر جامجم از كان جهانى دگر است.
تو تمنا ز گل كوزهگران مىدارى؟
شخصيت و منشا آن، تعادل در شخصيت، عوامل تكوين شخصيت، نقشمحيط، بلوغ، شكست و ترس، خوددوستى، شخصيت كاذب، اختلالشخصيت، بلوغ اجتماعى، تجددطلبى جوان، تقليد، پايههاى اساسى تربيت،عقده حقارت، تعديل غرائز، فضيلتطلبى، موازنه تمايلات، نقش وجدان،گرايشهاى فطرى، عزت نفس، و دگردوستى از جمله مباحثى است كه در اينزمينه بايد مورد توجه قرار گيرد; بويژه در سالهاى نوجوانى كه از يكطرف زمينه خالى «خود» راه هموارترى را براى شكلدهى آن در پيشروى مىگذارد و از جانب ديگر فرصت لازم را در اختيار مىنهد. روشناست كه منظور ما از آنچه آن را به نام «خود» مىخوانيم همان است كه بهديگر تعبير با عنوان «من» از آن ياد مىكنيم.
اگر بپذيريم كه هر يك از ما چيزى به نام «من» گمشده داريم آنگاه بايدبه دنبال پاسخ اين پرسش باشيم كه اين «من» را كجا بايد بيابيم؟ تاثير و تاثرمتقابل «من» يادشده و «انديشه» و «عمل» ما چيست؟ عوامل تكوين اين«من» كدام است؟ مشخصهها و بارزههاى اين «من» در دوران جوانىچيست؟ براستى تاكنون انديشيدهايم كه «خود واقعى» ما چيست؟ آيا اينامكان هست كه «ناخودى»، عملا جايگزين «خود واقعى» ما شده باشد؟ ودهها و صدها پرسش ديگر كه پيامد آن است.
«جدال درونى» واقعيتى است كه توضيح آن مىتواند در همراهى بحث،ما را يارى كند. جدال درونى از ويژگيهاى انسان است. در حيوان چنينچيزى معنا ندارد. از جدال مذكور گاه با تعبير جدال عقل و نفس، و يا جدالاراده اخلاقى و هواى نفسانى ياد مىكنند. بهرحال شكى نيست كه يكى ازخصوصيات انسان، كشمكش و جدالى است كه گاه ميان «من»هاى او رخمىدهد. به عنوان مثال، كوشش براى پيروزى در امتحان از يك طرف وميل به راحتطلبى از جانب ديگر، زمينه جدال درونى روشنى را درونشخص به وجود مىآورد. روشن است كه در اينجا يك «من واقعى» بيشتروجود ندارد، بنابراين جدال مذكور را بايد بين «خود» و «خود» دانست. اينجدال در خارج از «خود» انسان نيست. دو نيرو در درون خود انسان استكه با يكديگر در جدالند. يكى مىگويد تلاش بيشتر و ديگرى مىگويد رفعخستگى و راحتى تن. به هرحال، در اين نزاع هر طرف پيروز شود نتيجهاىمتناسب با خود را در انسان به وجود مىآورد. غلبه «خود» راحتطلب ودر نتيجه شكست در امتحان، موجب شرمندگى و پشيمانى شخص است وپيروزى «خود» انديشهگر و كمال جو، احساس غرور و نشاط پيروزى رادر پى دارد. همين جاست كه انسان احساس مىكند «خود واقعى» و «مناصلى» همان خود كمالجو و صلاح خواه است كه تحت فرمان«عقل»است. «من» راحتطلب، «من» واقعى نيست، بلكه بيگانهاى استكه مىخواهد «من» اصيل را شكست دهد. اين «بيگانه» را «خود» حيوانىمىناميم.
هر چند در ابتدا گفتيم جدال درونى بين «خود» و «خود» است ولىاينك نتيجه مىگيريم كه در واقع جدال بين «خود واقعى» و «خود بيگانه»است. پس جدال ميان «خود» و «ناخود» است. از اين رو تمام كشمكشهاىدرونى انسان، جنگ ميان «خود» و «ناخود» او است و همواره يكى از ايندو «غالب» و ديگرى «مغلوب» است:
«فالهمها فجورها و تقويها، قد افلح من زكيها و قد خاب مندسيها» (6) .
به گفته استاد شهيد آيتالله مرتضى مطهرى:
آنجا كه ميلهاى حيوانى پيروزند و حكومت مطلقه با آنهااست و روى عقل و اراده و فطرت انسانى پوشيده است ويكهتاز، شهوات و غضبها است، يعنى همان غرايزى كهحيوانات دارند، آنجا «خود» اصلى انسان مغلوب شده، فراموش شده، گمشده، بايد رفت پيدايش كرد. آنانسانى كهدر وجود او جز حيوانيات - امورى كه مشتركات حيوانىاست - چيزى حكومت ندارد، در واقع «خود» واقعى را،«من» حقيقى را باخته:
«قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم» (7) .
[بگو زيان كردگان كسانى هستند كه خودشان را باختهاند.].
خودش را در اين قمار باخته، بالاترين باختنها. او خودش رافراموش كرده. آنچه كه هميشه، در ياد دارد و در نظرشمجسم است چيست؟ چه چيزى بر فكرش حكومت مىكند؟پول، شهوات، ماكولات، مشروبات، ملبوسات. جز اينها چيزديگرى بر وجودش حكومت نمىكند. پس آن «خود» كجارفت؟ فراموش شد. به جاى «خود»، «ناخود» را «خود»مىپندارد.
خودش فكر نمىكند كه خودم را فراموش كردهام. انسانهيچگاه باور ندارد كه خودش را فرموش كرده.[مىگويد] منخودم را فراموش كردهام؟! من هميشه دم از خودم مىزنم:اين خودم هستم كه اينقدر پول دارم، اين خودم هستم كهامروز چنين غذايى خوردم. قرآن مىگويد خودت را گمكردهاى; او «خود» تو نيست، او يك چيز ديگر است، اوطفيلى «خود» تو است، نه «خود» اصيل تو.
«و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم» (8) .
از آن كسان مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا بهعكسالعمل اين فراموشى - كه قانون حق، قانون عمل وعكسالعمل است - «خود» آنها را از يادشان برده، خودشانرا فراموش كردهاند. (9) .
نتيجه اينكه، در نهاد ما يك «خود واقعى» بيشتر وجود ندارد. بايد آن رايافت و از آن پاسدارى كرد. چنان كه قرآن نيز يادآور شده است كه:
«ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه» (10) .
«خداوند براى يك نفر دو قلب را در درونش ننهاد.».
اين بخش از سخن نيازمند تفصيل بيشترى است كه بايد در جاى ديگرپى گرفت. بيش از همه، روى سخن به جانب دختران و پسران جوانى استكه فرصتهاى خوبى را براى «شكلگيرى و شكليابى شخصيت» خويش بهگونهاى دلخواه دارند. نفس آدمى، هرچند بر اساس مفاد برخى رهنمودهاىدينى همواره و حتى در سنين بالاى عمر «جوان» است و همچنان نشاطدوران جوانى را براى دريافت و دستيابى به «دنيا» دارد اما همان گونه كه ازخود اين احاديثبر مىآيد، اين جوانى و نشاط در راستاى افزون طلبىمادى است مگر آن دسته كه «خود واقعى» آنان جايگاه خويش را يافتهاست و «من»هاى ديگر در آنان محكوم و مغلوب گشتهاند. (11) .
و پرواضح است جوان به «عهد فطرى» خويش نزديكتر است و «خوداصيل» و «من واقعى» او آلودگى و تعلقات مادى كمترى را به خود گرفتهاست و دوران نوجوانى و جوانى نقطه عطفى در زندگى شخص، در خصوصدريافتهاى فكرى و عملى او مىباشد.
مىدانيم كه اميرالمؤمنين(ع) وصيت نامهاى مشروح به عنوان يكدستورالعمل جامع، براى فرزند ارشد خويش، امام حسن مجتبى(ع) نوشتهاست. اين وصيتنامه كه به صورت نامهاى طولانى، سرمايهاى بزرگ بهشمار مىآيد، حاوى نكات و رهنمودهاى بسيارى است كه مىتواندراهگشاى كسانى باشد كه براى «بازيافتن خويش» ارزشى درخور قايلند.
امير مؤمنان(ع) در بر شمارى عللى كه حضرت را به نگارش اين نامهبراى فرزند نوجوان و يا جوان خويش وا داشته از جمله به اين نكته اشارهدارد كه نكند پيش از وصيت و رهنمودهاى من، درگير هجوم خواستهها وفتنههاى دنيا گردى و چه بسا كار به دشوارى گرايد. آنگاه در شرح علت ايننگرانى و يا پيشبينى احتمالى و نيز تحليل و ارزيابى مثبت رهنمود مذكوربراى فرزند خويش، اضافه مىفرمايد:
«و انما قلب الحدث كالارض الخالية ما القى فيها من شىء الاقبلته، فبادر بالادب قبل ان يقسو قلبك و يشتغل لبك»; (12) .
«قلب نوجوان همانند زمين خالى از كشت است كه هر بذرىدر آن ريخته شود مىپذيرد، لذا پيش از آنكه لبتسفتشده و عقلت پر مشغله گردد، به ادب خويش مبادرت كن.».
پىنوشتها:
1) عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها. على(ع)، «غررالحكم».
2) اعظم الجهل، جهلالانسان امر نفسه. على(ع)، «غررالحكم».
3) افضل المعرفة، معرفة الانسان نفسه. على(ع)، «غررالحكم».
4) نال الفوز الاكبر، من ظفر بمعرفةالنفس. على(ع)، «غررالحكم».
5) من عرف نفسه انتهى الى غاية كل معرفة و علم. على(ع)، «غررالحكم».
6) سوره شمس، آيه 8 تا 10; خداوند «فجور» و «تقوا»ى نفس را به آن الهام كرد.
7) سوره زمر، آيه15.
8) سوره حشر، آيه19.
9) فلسفه اخلاق، ص173.
10) سوره احزاب، آيه 3.
11) از جمله: الشيخ شاب في طلب الدنيا و ان التفت ترقوتاه من الكبر، الاالذين اتقوا و قليل ماهم; انسان سالخورده، در دنياطلبى همچنان جوان است هرچند استخوانهاى ترقوهاش بهخاطر پيرى كجشده باشد، مگر آنان كه تقوا پيشه كردهاند و آنها نيز خيلى كماند.
پيامبر اكرم(ص).
12) بحارالانوار، ج77، ص200.