6- كارنامه ما در امر به معروف و نهى از منكر

روح امر به معروف و نهى از منكر

در جلسات پنجگانه‏اى كه در باره‏«عنصر امر به معروف و نهى از منكر در هضت‏حسينى‏»صحبت كردم،مطالبى عرض شد كه آنچه مى‏گويم به منزله نتيجه‏گيرى از همه آن مطالب است.به طور خلاصه عرض مى‏كنم كه اولا ما در باب امر به معروف و نهى از منكر گفتيم كه معروف و منكر از نظر اسلام محدود به حد معين نمى‏شود.تمام هدفهاى مثبت اسلامى داخل در معروف و تمام هدفهاى منفى اسلامى داخل در منكر است،و گر چه در امر به معروف و نهى از منكر تعبير امر و نهى هست ولى با توجه به قرائنى كه از خودمان قرآن كريم مى‏توان استنباط كرد و به نص احاديث قطعى اسلامى و به دليل اينكه از مسلمات فقه اسلامى ماست و تاريخ اسلامى ما بدان گواهى مى‏دهد،مقصود از آنها تنها امر و نهى لفظى نيست،بلكه مقصود استفاده كردن از هر وسيله مشروع براى پيشبرد هدفهاى اسلامى است.پس اگر بخواهيم روح امر به معروف و نهى از منكر را با ترجمه و تعبير فارسى خودمان بيان كنيم بايد بگوييم:لزوم استفاده از هر وسيله مشروع براى پيشبرد اهداف اسلامى.

مطلبى كه مى‏خواهم به طور خلاصه عرض بكنم،كارنامه ما در باره امر به معروف و نهى از منكر است.همان طور كه در جلسات گذشته عرض كردم،اين اصل يكى از اركان تعليمات اسلامى است،يكى از اركانى است كه به نص صريح متون اسلامى و گفته پيغمبر اكرم اگر از بين برود تمام تعليمات اسلامى از بين رفته است.اگر اين اصل منسوخ شود،جامعه اسلامى به صورتى كه بايد وجود داشته باشد هرگز وجود نخواهد داشت.كارنامه ما در اين باب چگونه كارنامه‏اى است؟متاسفانه كارنامه ما مسلمين در اين زمينه درخشان نيست.از آن نظر كارنامه درخشانى نيست كه اولا ما آن حساسيتى را كه اسلام در اين زمينه دارد نداريم،يعنى آن اهميتى را كه اسلام به اين موضوع داده است درك نكرده‏ايم و ثانيا در حدودى هم كه به حساب و خيال خودمان به اهميت اين موضوع پى برده‏ايم،واجد شرايط آن نبوده‏ايم.

تعبير رسول خدا صلى الله عليه و آله

توضيح اينكه پيغمبر اكرم موضوع امر به معروف و نهى از منكر را با تعبير ديگرى بيان كرده است آنجا كه فرمود:«كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته‏» (1) تمام افراد شما مسلمانان به منزله حافظ و نگهبان و شبان ديگران هستيد و تمام شما نسبت‏به تمام خودتان مسؤوليد.تعبيرى از اين بالاتر نمى‏توان كرد،يعنى ايجاد نوعى تعهد و مسؤوليت مشترك ميان افراد مسلمان براى حفظ و نگهدارى جامعه اسلامى بر مبناى تعليمات اسلامى.چنين وظيفه سنگينى اولا آگاهى و اطلاع زياد مى‏خواهد،يعنى هر فرد يا اجتماع نا آگاهى نمى‏تواند اين وظيفه را به خوبى انجام دهد،و ثانيا قدرت و امكان مى‏طلبد.انجام دادن چنين مسؤوليت‏بزرگ و چنين تكليف بسيار بزرگى احتياج به قدرت و نيرو دارد،و ما قدرت و نيروى لازم را براى اين موضوع كسب نكرده‏ايم.نيرو را بالقوه داريم ولى اين نيرو را جمع نمى‏كنيم.آمار دقيق و صحيح نشان مى‏دهد كه جمعيت مسلمانان در حدود هفتصد ميليون نفر است (2) .چطور مى‏توان گفت هفتصد ميليون نفر نمى‏توانند به صورت يك قدرت بزرگ در دنيا باشند؟!اگر چنين جمعيتى در فكر تشكل باشد،در فكر اين باشد كه به دنبال هدفها و منويات اسلامى برود،همبستگى اسلامى خودش را محكم كند،همدردى اسلامى خودش را تقويت كند، ارتباطات اسلامى خودش را بر قرار كند،امكان ندارد كه دنيا بتواند او را به حساب نياورد(آن طور كه امروز به حساب نمى‏آورد)،محال است كه آمريكا روى چنين قدرتى حساب نكند و مرتب سرزمينهاى آنها را بمباران كند،محال است كه شوروى روى چنين قدرتى حساب نكند.اما به شرط آنكه اين قدرت به صورت يك قدرت متشكل در بيايد نه به صورت آحاد پراكنده،ملتهاى پراكنده،ملتهايى كه دائما در ميان آنها موجبات تفرق و اختلاف تبليغ مى‏شود،ملتهايى كه به چيزى كه نمى‏انديشند شخصيت واقعى و معنوى خودشان است.

كارنامه ما در زمينه همبستگى،همدردى و تعاون اسلامى،در زمينه تعارف(به تعبير قرآن) يعنى شناسايى اسلامى كه يكديگر را بشناسيم،به احوال يكديگر آگاه و به سرنوشتهاى يكديگر علاقه‏مند باشيم،كارنامه بسيار بسيار ضعيفى است،اگر نگويم تاريك و ننگين است. چون مى‏خواهم در اين موضوع بالاجمال و الاشاره صحبت كنم،همينقدر عرض مى‏كنم كه شما اگر مى‏خواهيد بفهميد كارنامه ما در اين زمينه چگونه است،يك رسيدگى به كارهاى ما در زمينه امر به معروف و نهى از منكر بكنيد،يعنى مظاهر امر به معروف و نهى از منكر خودمان را بررسى كنيد ببينيد چيست؟

مظاهر امر به معروف و نهى از منكر ما

ما به عنوان خدمت‏به اسلام تبليغ مى‏كنيم،مجالس تبليغى تشكيل مى‏دهيم.يك بررسى روى اين مجالس تبليغى بكنيد،ببينيد مجموع تبليغاتى كه در اين مجالس مى‏شود در چه حدود و سطح و در اطراف چه مسائلى است؟يكى ديگر از مظاهر همبستگيهاى اسلامى ما، همدردى ما و امر به معروف و نهى از منكر ما،كتابهاى اسلامى است كه منتشر مى‏كنيم.در كشور ما الآن هم باز بيشترين كتابى كه منتشر مى‏شود،كتابهاى اسلامى و مذهبى است.ولى اين كتابها را رسيدگى كنيد،ببينيد ارزش معنوى آنها چقدر است؟ارزش نويسندگانش را دريابيد.ببينيد محتويات و هدفهاى اين كتابها چيست؟در چه سطحى براى مسلمين منتشر مى‏شوند؟يعنى بفهميد امر به معروف و نهى از منكر ما در چه سطحى است،در چه مرتبه و مقامى است؟ببينيد در ميان مسائل اجتماعى اسلامى كه بيشتر از هر مساله ديگر فكر ما را به خود مشغول مى‏دارد و ما نسبت‏به آن مسائل بيشتر از مسائل ديگر حساسيت نشان مى‏دهيم و جرقه ايجاد مى‏كنيم،بيشتر براى چه مسائلى ناراحت مى‏شويم و حساسيت نشان مى‏دهيم و در باره چه مسائلى بى تفاوت مى‏مانيم،لختيم،حساسيتى نداريم؟اين را يك بررسى بكنيم،آن وقت مى‏توانيم رشد اجتماعى،رشد امر به معروف و نهى از منكر،كارنامه خودمان در زمينه امر به معروف و نهى از منكر را تشخيص بدهيم.

ما چهارده قرن-كه پنج‏شش قرن آن از درخشانترين دوره‏ها بوده است-تمدن بسيار عظيمى داشته‏ايم،و بعضى از سخنرانان دانشمند جامعه شناس ما كه در همين جلسه سخنرانى كرده‏اند،در اطراف ارزش و اصالت تمدن اسلامى بحث كرده‏اند.در جلد دوم كتاب محمد خاتم پيامبران در مقاله‏«كارنامه اسلام‏»اصالت تمدن اسلامى و اينكه اين تمدن فقط و فقط از اسلام بر خاسته و بس و در رديف مهمترين تمدنهاى دنيا مى‏باشد،ثابت‏شده است،يعنى گفته‏اند اگر مثلا پنج‏يا سه تمدن،تمدن درجه اول باشند،يكى از آنها تمدن اسلامى است.ما چقدر در اين زمينه حساسيت داريم؟چقدر در راه تبليغ تمدن و سابقه خودمان فعاليت مى‏كنيم؟جوانان ما اساسا خيال مى‏كنند اسلام تا امروز كارى نكرده،از وقتى كه ظهور كرده تا امروز،مردم دارند مرتب به آن عمل مى‏كنند و نتيجه نهايى‏اش همين است كه ما امروز هستيم!ما حتى از كتابهاى خودمان خبر دار نيستيم.اگر از ما بپرسند مسلمين در رياضيات چقدر ابتكار داشته‏اند،نمى‏دانيم.تازه بعضى از فرنگيها در اين زمينه حرفهايى به نفع خودشان زده‏اند.خوشبختانه من چند نفر از دانشمندان ايرانى خودمان را سراغ دارم كه در اين زمينه مطالعات بسيار خوب كرده‏اند و به كشفيات بسيار على نايل شده‏اند و دقيقا اثبات مى‏كنند كه بسيارى از نظرياتى كه دنياى اروپا ادعا مى‏كند كه مخترع و مبتكرش است،اختراع و ابتكارش در دنياى اسلام صورت گرفته است.ما از سابقه خودمان در قسمتهاى ديگر نظير هنر،صنايع مستظرفه،فلسفه،فيزيك،شيمى و تاريخ نيز بى اطلاعيم،نمى‏دانيم چه بوديم و چه هستيم.

ديشب در روزنامه خبرى خواندم كه درست‏سطح رشد ما را نشان مى‏دهد.آقايانى كه به مشهد مقدس مشرف شده‏اند،اگر اندكى سر اين جور كارها را داشته و سرى به گنجينه قرآن در آستانه قدس رضوى زده باشند،مى‏دانند كه در قسمتى از موزه آستانه به نام‏«گنجينه قرآن‏»قرآنهاى بسيار نفيس خطى از ده يازده قرن پيش تا حالا وجود دارد.بعضى از آنها قرآنها از جنبه هنرى و صنعت مستظرف به قدرى فوق العاده است كه متصدى امر در مورد يكى از آنها گفت:امروز پنج ميليون تومان براى آنها تخمين قيمت زده مى‏شود.چه كسى آنها را نوشته است؟در ميان نويسندگان آنها يا كسانى كه ساير صنايع آنها را ايجاد كرده‏اند مثلا تذهيب كارى كرده‏اند،ايرانى‏پيدا مى‏شود،ترك پيدا مى‏شود،مغول پيدا مى‏شود،عرب پيدا مى‏شود،هندى پيدا مى‏شود،ولى آنچه كه اينها را به وجود آورده اسلام و مسلمانى است،يعنى روح اسلامى اينها را به وجود آورده است.ديشب در روزنامه خوانديم يك قرآن كشف شد كه امروز آن را در حدود سه ميليون تومان قيمت مى‏كنند.از كجا پيدا شد؟از داخل صندوق كاغذ باطله‏ها.يعنى قرآنهاى خطى را در طول دو سه قرن اخير براى اينكه مردم قرائت كنند، بيرون مى‏آوردند.اين بيچاره‏ها ارزش اين قرآنها را نمى‏فهميدند،در مى‏آوردند كه مردم براى ثوابش قرآن بخوانند.آنها را به دست‏بچه‏ها مى‏دادند،به دست اشخاص لا قيد مى‏دادند.در نتيجه به تدريج كهنه مى‏شدند.بعد آنها را مى‏بردند بيرون دروازه و زير خاك دفن مى‏كردند. خوشبختانه از اين قرآنهاى به عقيده آنها دفن شدنى،مقدار زيادى را در كيسه يا صندوق كرده بودند و در گوشه‏اى بوده است و شايد روزى هم مى‏خواسته‏اند آنها را زير خاك دفن كنند.به هر حال مردى كه لا اقل علاقه‏مند بوده است،رفته آنها را گشته است و گويا در حدود هزار و صد نسخه قرآن نفيس در ميان آنها پيدا كرده است كه يكى از آنها قرآنى است كه در حدود سى ميليون ريال ارزش دارد.

ما اين مقدار به مواريث فرهنگى و تمدنى خودمان علاقه‏مند و آگاهيم!به خدا قسم اگر انسان از ديده خون ببارد،كم است.چرا بايد كارنامه ما ملت در امر به معروف و نهى از منكر اينقدر پست و پايين باشد؟!امر به معروف و نهى از منكر يعنى چه؟يعنى همدردى،همبستگى، همكارى،همگامى،تعرف(شناسايى)،آگاهى،قدرت.آن كه روز اول اين اصل را طرح كرد،براى اين طرح كرد كه مى‏دانست دينش دين اجتماعى است،دين فردى نيست،دين صومعه و دير نيست.آنها كه يك عمر در ديرها و صومعه‏ها زندگى كردند،امروز دارند متشكل مى‏شوند، همبستگى و همدردى پيدا مى‏كنند،ما كه دينمان دين اجتماع و زندگى و همكارى و وحدت و همبستگى است،به سوى انفراد و تنهايى و جدايى و تفرق گرايش پيدا كرده‏ايم.آن كه چنين دستورى را طرح مى‏كند مى‏خواهد ما ملتى آگاه باشيم و بلكه حوادثى را كه در بطن روزگار مستتر و پنهان است،آينده را پيش بينى كنيم.ما نه تنها آينده را پيش بينى نمى‏كنيم بلكه وضع زمان خودمان را هم نمى‏فهميم!امام صادق در هزار و سيصد سال پيش فرمود:«العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس‏» (3) آن كس كه زمان خود را درك كند،اوضاع زمان خود را بشناسد،جريانى را كه در سطح و بطن زمان مستمر است درك كند،در كار خود اشتباه نمى‏كند،يعنى مردم بى خبر از زمان خود،بى خبر از اوضاعى كه در بطن يا سطح روزگار مى‏گذرد،هميشه در اشتباهند،يعنى هميشه عوضى كار مى‏كنند،به جاى اينكه دشمن را بكوبند خودشان را مى‏كوبند،به جاى اينكه سينه دشمن را سياه كنند سينه و پشت‏خودشان را سياه مى‏كنند،سالها بايد در تپه بمانند.اين هم كارنامه ما.

در جلسات گذشته،ارزش امر به معروف و نهى از منكر در اسلام را درك كرديم،اين مطلب را كه امر به معروف و نهى از منكر ارزش نهضت‏حسينى را بالا برد و همچنين نهضت‏حسينى امر به معروف و نهى از منكر را ارزش و اعتبار و آبرو داد،فهميديم.

راه چاره

حال چكار كنيم كه خودمان ارزش پيدا كنيم،به صورت يك ملت‏با ارزش در آييم،به صورت يك ملت معتبر و با آبرو در آييم؟جواب اين سؤال را قرآن مجيد داده است:«كنتم خير امة اخرجت للناس‏»شما بهترين امتها و ملتها هستيد،شما با ارزشترين امتها و ملتها هستيد،اما با يك شرط:«تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر» (4) .مى‏خواهى به خودت ارزش بدهى؟ مى‏خواهى در نزد پيغمبر خدا ارزش پيدا كنى؟با عمل كردن به اين اصل در نزد خدا و پيغمبر ارزش پيدا كن.اگر مى‏خواهى در نزد ملل جهان ارزش پيدا كنى كه هم بلوك شرق روى تو حساب كند و هم بلوك غرب،سرنوشت تو را او در اختيار نگيرد و او براى تو تصميم نگيرد،امر به معروف و نهى از منكر داشته باش،همبستگى و همدردى داشته باش،اخوت و برادرى اسلامى را زنده كن،از بى خبرى پرهيز كن،از ضعف پرهيز كن،از لا اباليگرى پرهيز كن.اين برنامه‏هاى بى خبرى و لا اباليگرى براى چيست؟برنامه بى خبرى براى اين است كه آگاه نباشى،نفهمى،ندانى و برنامه لا اباليگرى براى اين است كه ضعيف باشى،قدرت نداشته باشى.

ما بنشينيم اينجا و بگوييم عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت‏حسينى،يك عامل بزرگ كه حسين عليه السلام را به حركت وا داشت،او را از جان تكان داد،امر به معروف بود حسين بن على به امر به معروف نهى از منكر ارزش داد،اسلام براى امر به معروف و نهى از منكر ازرش درجه اول قائل است،يعنى آن را يكى از اركان تعليمات خودش مى‏داند،اگر اين ركن نباشد ساير تعليمات نمى‏توانند كار كنند،اينها درست،ولى ما چكار كنيم؟آيا ما دائم از گذشته صحبت كنيم؟يا گذشته براى آينده است؟آينده و گذشته را بايد به يكديگر مربوط و متصل كرد.از نهضت‏حسينى در همين زمينه بايد استفاده كرد،مردم را آگاه نمود.ببينيد چه مى‏كنند؟چگونه تبليغ مى‏كنند؟چگونه كتاب مى‏نويسند و چگونه بايد بنويسند؟در باره چه مسائلى بايد فكر كنند و در باره چه مسائلى حساسيت دارند؟ببينيم على بن ابيطالب عليه السلام،حسين بن على عليه السلام روى چه مسائلى حساسيت داشتند،ما هم روى همان مسائل حساسيت نشان دهيم.چرا آنها روى مسائلى حساسيت نشان مى‏دهند و ما روى مسائل ديگر؟از اينجا بايد استفاده كنيم كه پولهايمان را چگونه خرج كنيم.آيا ما رشدى در اين زمينه داريم؟مى‏فهميم اتفاقى كه در راه خدا به خيال خودمان مى‏كنيم چه انفاقى است؟ به خدا قسم من مى‏ترسم زيانى كه ما از راه امر به معروف و نهى از منكر جاهلانه كرده‏ايم يا صدمه‏هايى كه از اين راه به اسلام زده‏ايم،از زيان ترك امر به معروف و نهى از منكرمان بيشتر باشد.

من نمى‏دانم اگر ضرر و منفعت مجموع كتابهاى اسلامى را كه ما منتشر مى‏كنيم پاى همديگر حساب كنيم،فايده‏اش بيشتر است‏يا ضررش.همچنين الآن نمى‏توانم به طور دقيق بگويم كه اگر پولهايى را كه در راه اسلام و حتى به قصد قربت‏خرج مى‏كنيم پاى هم حساب كنيم،آيا منفعتشان براى اسلام بيشتر است‏يا ضررشان.چون قرآن صريحا مى‏گويد انفاق دو گونه است،و در مورد يك نوع آن مى‏گويد:«مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت‏سبع سنابل فى كل سنبلة ماة حبة‏».يك نوع انفاق را مى‏گويد مثلش مثل گندمى است كه در زمين مساعدى كاشته شود،هفت‏خوشه در آورد و هر خوشه‏اى صد دانه باشد و حتى از اين هم بيشتر:«و الله يضاعف لمن يشاء» (5) .يعنى برخى انفاقهاى در راه خدا اينقدر خير و بركت دارد.اما يك انفاق ديگر هم مثال مى‏زند:«كمثل ريح فيها صر اصابت‏حرث قوم ظلموا انفسهم‏» (6) اين انفاق مثلش مثل يك باد سموم خطرناكى است كه وقتى به يك كشتزار آماده مى‏رسد آن را خراب مى‏كند،يعنى آنچه را هم كه به وجود آمده است از بين مى‏برد.

مساله فلسطين

اگر مى‏خواهيم به خودمان ارزش بدهيم،اگر مى‏خواهيم قيمت پيدا كنيم،اگر مى‏خواهيم در نزد خدا و پيغمبر خدا محترم باشيم،در نزد ملل جهان محترم باشيم،بايد اين اصل را زنده كنيم.اگر پيغمبر اسلام زنده مى‏بود،امروز چه مى‏كرد؟در باره چه مساله‏اى مى‏انديشيد؟و الله و بالله قسم مى‏خورم كه پيغمبر اكرم در قبر مقدسش امروز از يهود مى‏لرزد.اين يك مساله دو دو تا چهارتاست.اگر كسى نگويد،گناه كرده است.من اگر نگويم و الله مرتكب گناه شده‏ام،و هر خطيب و واعظى اگر نگويد مرتكب گناه شده است.

گذشته از جنبه اسلامى،فلسطين چه تاريخچه‏اى دارد؟قضيه فلسطين مربوط به دولتى از دولتهاى اسلامى هم نيست،مربوط به يك ملت است،ملتى كه او را به زور از خانه‏اش بيرون كرده‏اند.تاريخچه فلسطين چيست؟مدعى هستند كه در سه هزار سال پيش دو نفر از ما(داود و سليمان)براى مدت موقتى در آنجا سلطنت كرده‏اند.تاريخ را بخوانيد،در تمام اين مدت دو سه هزار ساله،كى بوده است كه سرزمين فلسطين به يهود تعلق داشته است؟كى بوده است كه بيشتر سرزمين فلسطين مال ملت‏يهود باشد؟آيا بيشتر سرزمين فلسطين از آن ملت‏يهود است؟قبل از اسلام هم مال آنها نبود،بعد از اسلام هم مال آنها نبود.روزى كه مسلمين فلسطين را فتح كردند،فلسطين در اختيار مسيحيها بود نه در اختيار يهوديها.و اتفاقا مسيحيها كه با مسلمين صلح كردند،يكى از مواردى كه در صلحنامه گنجاندند اين بود كه شما يهود را در اينجا راه ندهيد.گفتند:ما با شما زندگى مى‏كنيم ولى با يهود زندگى نمى‏كنيم. چطور شد كه يكدفعه نام وطن يهودى به خود گرفت؟يكى از قضايايى كه كارنامه قرن ما را تاريك مى‏كند(اين قرنى كه به دروغ نام حقوق بشر،نام آزادى،نام انسانيت‏بر آن گذاشته‏اند) همين قضيه است.

يهوديهاى دنيا بعد از اينكه از ملتهاى غير مسلمان زجر و شكنجه و آزار مى‏بينند(در روسيه، آلمان و بسيارى از نقاط دنيا)،بزرگانشان مى‏نشينند مى‏گويند تا وقتى كه ما در اطراف دنيا متفرق هستيم،در هر جا اقليتى هستيم،سر نوشت ما همين است.ما بايد مركزى را انتخاب كنيم و همه‏مان آنجا جمع شويم،اتباع مذهب يهود آنجا جمع شوند.اول هم جايى را كه فكر نمى‏كنند،فلسطين است،جاهاى ديگر را فكر مى‏كنند.بعد،جنگ بين الملل اول پيش مى‏آيد. (البته من خلاصه‏اش را عرض مى‏كنم.مى‏توانيد كتابهايى را كه در اين زمينه نوشته شده است‏بخوانيد.)متفقين با عثمانيها مى‏جنگند.(من نمى‏خواهم از عثمانيها دفاع كنم ولى هر چه بود،حكومت واحدى بود،اگر ظالم هم بود،بالاخره واحد بود.)اعراب ساده لوح كه از حكومت عثمانى به ستوه آمده بودند تحريك متفقين را پذيرفتند.از داخل،عليه حكومت عثمانى جنگيدند به وعده اينكه به خود آنها در مقابل عثمانيها استقلال بدهند.انگليسها به اينها قول قطعى دادند كه ما به شما استقلال مى‏دهيم به شرط اينكه به نفع ما با عثمانيها بجنگيد.اين بيچاره‏ها جنگيدند.در خلالى كه اين بدبختهاى نادان نا آگاه داشتند با دولت تا حدودى اسلامى خودشان مى‏جنگيدند،انگلستان قول و قرار خودش را با حزب صهيونيسم-كه تازه تشكيل شده بود-محكم كرد كه فلسطين را به شما مى‏دهيم در قلب كشورهاى اسلامى.جامعه ملل به وجود مى‏آيد(عدالت را ببينيد!)و تصويب مى‏كند كه در دنيا ملتهايى هستند(مخصوصا ملتهايى كه از عثمانى جدا شده‏اند)كه چون رشد ندارند،ما بايد برايشان سرپرست معين كنيم تا اينها را اداره كنند.در واقع مى‏خواستند ارثيه عثمانيها را تقسيم كنند.قسمتى از آنها را دادند به فرانسه،قسمتى را دادند به انگلستان و...از جمله جاهايى كه انگلستان گرفت فلسطين بود.گفت من قيم و سرپرست‏شما هستم،رسما شد كفيل.بعد به صهيونيستها وعده داد(وعده معروف بالفور)كه من اينجا را به شما مى‏سپارم.

«صهيونيستها»يعنى يهوديانى كه دهها قرن بود كه در گوشه‏هاى ديگر دنيا زندگى مى‏كردند و از نژادهاى ديگر بودند.من خودم فكر مى‏كردم كه يهوديان موجود،همه از نسل اسرائيلند. حالا مى‏بينم تاريخ تشكيك مى‏كند،مى‏گويد اين حرف دروغ است.بسيارى از يهوديها اصلا از نسل اسرائيل نيستند،جامع مشتركشان فقط مذهب است و بس.حتى نژادشان هم خالص نمانده است.يهوديانى كه در اطراف و اكناف دنيا زندگى مى‏كردند،فقط به دليل اينكه فرنگيها به اينها زجر داده‏اند و اينها دنبال نقطه‏اى مى‏گردند كه آنجا جمع شوند،و به دليل اينكه مردم خيانت پيشه‏اى هستند،و به دليل اينكه كتاب مقدسشان به آنها اجازه داده كه اگر به سرزمينى رفتيد،رحم نبايد در شما وجود داشته باشد و از هيچ وسيله‏اى براى پيشبرد هدفتان امتناع نكنيد،بعد كه انگلستان وسيله مهاجرتشان را فراهم كرد،به اين سرزمين مهاجرت كردند و زمينها را خريدند در حالى كه يهودى بومى در فلسطين بيش از پنجاه هزار نفر نيست كه الآن هم آن بيچاره‏ها در بدبختى فوق العاده‏اى زندگى مى‏كنند،يعنى يهوديان اروپايى و آمريكايى كه آمدند،از جمله بدبختيهايى كه به وجود آورده‏اند اين است كه سربار يهوديان اصيلى هستند كه حق دارند در آنجا زندگى كنند.

يك عده روشنفكر در ميان اعراب بود،قيام كردند،انقلاب كردند.اينها را كشتند،اعدام كردند، به دار كشيدند.مرتب يهوديها را فرستادند.همينكه عده زياد شد،اسلحه زيادى هم در ميانشان پخش كردند.بعد اينها افتادند به جان مسلمانان بومى،كشتند و زدند و بعد هم آواره كردند. پشت‏سر يكديگر،از كشورهاى اروپايى مهاجرت مى‏شد.آمدند و آمدند.اين يهوديانى كه شما امروز اسمشان را مى‏شنويد:موشه‏دايان،زلى اشكول،گلداماير،زهرمار!آخر ببينيد اينها از كجاى دنيا آمده‏اند؟!مدعى هستند كه اين سرزمين،سرزمين ماست.امروز در حدود سه ميليون نفر مسلمان،آواره از خانه و زندگى‏شان هستند.هدف مگر تنها همين است كه يك دولت كوچك در آنجا تشكيل شود؟خيلى اشتباه كرده‏ايد،خيلى همه اشتباه مى‏كنيم.او مى‏داند كه يك دولت كوچك،بالاخره نمى‏تواند آنجا زندگى كند،يك اسرائيل بزرگ كه دامنه‏اش از اين طرف شايد تا ايران خودمان هم كشيده شود.به قول عبد الرحمن فرامرزى اين اسرائيلى كه من مى‏شناسم،فردا ادعاى شيراز را هم مى‏كند،مى‏گويد شاعرهاى خود شما هميشه در اشعارشان اسم شيراز را گذاشته‏اند ملك سليمان!هر چه بگويى آقا!آن تشبيه است، مى‏گويد سند از اين بهتر مى‏خواهيد؟!مگر ادعاى خيبر را كه نزديك مدينه است،ندارند؟ مگر روزولت‏به پادشاه وقت عربستان سعودى پيشنهاد نداد كه شما بيايد اين شهر را به اينها بفروشيد؟مگر اينها ادعاى عراق و سرزمينهاى مقدس شما را ندارند؟

و الله و بالله ما در برابر اين قضيه مسؤوليم.به خدا قسم مسؤوليت داريم.به خدا قسم ما غافل هستيم.و الله قضيه‏اى كه دل پيغمبر اكرم را امروز خون كرده است،اين قضيه است.داستانى كه دل حسين بن على را خون كرده،اين قضيه است.اگر مى‏خواهيم به خودمان ارزش بدهيم، اگر مى‏خواهيم به عزادارى حسين بن على ارزش بدهيم،بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن على امروز بود و خودش مى‏گفت‏براى من عزادارى كنيد،مى‏گفت چه شعارى بدهيد؟آيا مى‏گفت‏بخوانيد:«نوجوان اكبر من‏»يا مى‏گفت‏بگوييد:«زينب مضطرم الوداع،الوداع‏»؟! چيزهايى كه من(امام حسين)در عمرم هرگز به اين جور شعارهاى پست كثيف ذلت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها را نگفتم.اگر حسين بن على بود مى‏گفت:اگر مى‏خواهى براى من عزادارى كنى،براى من سينه و زنجير بزنى،شعار امروز (7) تو بايد فلسطين باشد.شمر امروز موشه‏دايان (8) است.شمر هزار و سيصد سال پيش مرد،شمر امروز را بشناس.امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان مى‏خورد.مرتب دروغ در مغز ما كردند كه اين يك مساله داخلى است،مربوط به عرب و اسرائيل است.باز به قول عبد الرحمن فرامرزى اگر مربوط به اينهاست و مذهبى نيست،چرا يهوديان ديگر دنيا مرتب براى اينها پول مى‏فرستند؟

ما چه جوابى در مقابل اسلام و پيغمبر خدا داريم؟آيا چند روز پيش در روزنامه نخوانديد كه در سال گذشته يهوديان ساير نقاط دنيا،نه يهوديانى كه فعلا شناسنامه اسرائيلى دارند،پانصد ميليون دلار براى اينها فرستادند كه با اين پولها فانتوم بخرند و بر سر مسلمانان بمب بريزند؟! شنيده‏ام يهوديان ايران خودمان در سال گذشته معادل پول دو فانتوم فرستادند.سى و شش ميليون دلار پول از يهوديان ايران خودمان براى آنها به عنوان كمك رفت.و من آن يهوديها را به عنوان اينكه يهودى هستند ملامت نمى‏كنم،ما خودمان را بايد ملامت كنيم.او به همكيشش كمك كرده است،با كمال افتخار پول مى‏فرستد،رسيدش هم از موشه‏دايان مى‏آيد و آن را در بازار هم نشان مى‏دهد،مى‏گويد بيا رسيدش را ببين.مگر همين دو سه شب پيش ننوشتند(من بريده‏اش را از«اطلاعات‏»دارم)كه الآن فقط يهوديان مقيم امريكا روزى يك ميليون دلار به اسرائيل كمك مى‏كنند؟!آنوقت تلاش ما مسلمين در اين زمينه چه بوده است؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانيم،خودمان را شيعه على بن ابيطالب بخوانيم. اصلا من بايد بگويم بعد از اين،داستانى را كه ما از على بن ابيطالب نقل مى‏كنيم،حرام است كه ديگر در منابر نقل كنيم كه روزى على بن ابيطالب شنيد دشمن به كشور اسلامى حمله كرده است:«و هذا اخو غامد و قد وردت خيله الانبار».بعد فرمود:شنيده‏ام زينت‏يك زن مسلمان را يا زنى كه در حمايت مسلمانان است گرفته‏اند،شنيده‏ام دشمن سرزمين مسلمين را غارت كرده است،مردانشان را كشته يا اسير كرده است،متعرض زنان آنها شده است،زيورها را از گوش و دست زنها جدا كرده است.بعد همين على بن ابيطالب-كه ما اظهار تشيع او را مى‏كنيم و نسبت‏به او حساسيتهاى بى معنى و دروغين نشان مى‏دهيم-گفت:«فلو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما بل كان به عندى جديرا» (9) اگر يك مرد مسلمان با شنيدن اين خبر دق كند و بميرد،سزاوار است و مورد ملامت نيست.

آيا ما وظيفه نداريم كه كمك مالى به آنها بكنيم؟آيا اينها مسلمان نيستند،عزيزان ندارند؟آيا اينها براى حق مشروع بشرى قيام نمى‏كنند؟كيست كه امروز منكر شود كه فلسطينيهاى آواره حق باز گشت‏به وطن خود را ندارند؟من در سفر مكه بعضى از اينها را ديدم،يك جوانهايى!فقط مى‏گفتند:«دماء الشهداء»ما اميدمان فقط به خون شهدايمان است.افرادى در ميان آنها هستند كه و الله براى لباسشان محتاجند و برهنه مى‏جنگند.اگر هفتصد ميليون جمعيت مسلمان دنيا،هر فرد روزى يك ريال بدهد،در سال نزديك به سيصد ميليارد دلار مى‏شود.اگر فقط مردم ايران-كه بيست و پنج ميليون نفر هستيم و نود و هشت در صد ما مسلمان است-هر فرد روزى يك ريال به فلسطينيها كمك كند،در سال حدود نود ميليون تومان مى‏شود.اگر يك عشر مسلمانان هم هر كس روزى يك ريال كمك كند،در سال نه ميليون تومان مى‏شود.

فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم (10) . الذين امنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله باموالهم و انفسهم (11) .به وسيله مال كه مى‏توانيم كمك كنيم.و الله اين انفاق واجب است،مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است.اولين سؤالى كه بعد از مردن از ما مى‏كنند همين است كه در زمينه همبستگى اسلامى چه كرديد؟پيغمبر فرمود:«من سمع مسلما ينادى يا للمسلمين فلم يحبه فليس بمسلم‏» (12) هر كس بشنود صداى مسلمانى را كه فرياد مى‏كند:«يا للمسلمين‏»مسلمانان به فرياد من برسيد،و او را كمك نكند،ديگر مسلمان نيست،من او را مسلمان نمى‏دانم.چه مانعى دارد كه ما براى اينها حساب باز كنيم؟چه مانعى دارد كه مقدار كمى از درآمد خودمان را اختصاص به اينها بدهيم؟چرا يهوديان دنيا حتى يهوديان ايران كمك بكنند و ملتهاى ديگر آنها را تحسين كنند،بارك الله بگويند،ملت‏بيدار بگويند،ولى ما نكنيم؟مردم بيدار آن مردمى هستند كه فرصت‏شناس باشند،درد شناس باشند،حقايق شناس باشند.

من وظيفه خودم را عمل كردم.وظيفه من فقط گفتن بود و خدا مى‏داند جز تحت فشار وجدان و وظيفه خودم چيز ديگرى نبود.اين كمك مالى را وظيفه شما مى‏دانم،و وظيفه خودم و هر خطيب و واعظى مى‏دانم كه اين را بگويد،من بر هر خطيب و واعظى واجب مى‏دانم كه چنين حرفى را بزند.مراجع تقليد بزرگى مثل آيت الله حكيم و ديگران رسما فتوا داده‏اند كه كسى كه در آنجا كشته مى‏شود،اگر نماز هم نخواند شهيد در راه خداست.

پس بياييم به خودمان ارزش بدهيم،به كار و فكر خودمان ارزش بدهيم،به كتابهاى خودمان ارزش بدهيم،به پولهاى خودمان ارزش بدهيم،خودمان را در ميان ملل دنيا آبرومند كنيم. علت اينكه دولتهاى بزرگ جهان چندان در باره سرنوشت ما نمى‏انديشند،اين است كه معتقدند مسلمان غيرت ندارد.آمريكا را فقط همين يكى جرى كرده است،مى‏گويد مسلمان جماعت غيرت ندارد.همبستگى و همدردى ندارد.مى‏گويد يهودى كه براى پول مى‏ميرد،جز پول چيزى را نمى‏شناسد،خدايش پول است،زندگى‏اش پول است،حيات و مماتش پول است، به يك چنين مساله حساسى كه مى‏رسد روزى يك ميليون دلار به همكيشانش كمك مى‏كند ولى هفتصد ميليون مسلمان دنيا كوچكترين كمكى به همكيش خود نمى‏كنند (13) !

طمانينه حسين عليه السلام

روز عاشوراست،روز معراج حسين بن على عليه السلام است،روزى است كه ما بايد از روح حسين،از غيرت حسين،از مقاومت‏حسين،از شجاعت و دليرى حسين،از روشن بينى حسين پرتوى بگيريم،بلكه ما هم ذره‏اى آدم شويم،بيدار شويم،يكى از نويسندگان بسيار معروف(عباس محمود عقاد)جمله‏اى در باره ابا عبد الله عليه السلام دارد،مى‏گويد:در روز عاشورا مثل اين بود كه يك نوع مسابقه ميان خصلتهاى حسينى بر قرار شده بود،يعنى فضايل حسينى هر كدام با ديگرى مسابقه مى‏داد:صبر حسين مى‏خواست از ساير صفاتش جلو بيفتد،رضاى حسين به آنچه كه رضاى خداست مى‏خواست از صبرش جلو بيفتد،اخلاص حسين مى‏خواست از همه اينها پيشى بگيرد،شجاعت‏حسين مى‏خواست گوى سبقت را از صفات ديگر او بربايد.من عرض مى‏كنم-البته من نمى‏توانم در باره اخلاص حسينى كوچكترين سخنى بگويم،كوچكتر از اين هستم،ولى مى‏توانم بگويم-چيزى كه در روز عاشورا بيش از هر چيز ديگر جلوه‏گر و نمايان است طمانينه حسين،اطمينان حسين،آرامش و استقامت‏حسين است.اين سخنى نيست كه من مى‏گويم،سخنى است كه از همان روزها درك كردند.يك كسى كه آنجا حاضر بوده است،جمله‏اى دارد.تعبير او مطابق عصر و زمان و فهم خودش خيلى عالى است،مى‏گويد:«و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل ولده و اهل بيته و اصحابه اربط جاشا منه‏» (14) .اين مرد در واقع يك خبرنگار بوده و قضايا را نقل كرده است. مى‏گويد:به خدا قسم من سراغ ندارم مرد دلشكسته‏اى،مرد تحت فشار قرار گرفته‏اى را كه فرزندانش(اهل بيتش)جلوى چشمش قلم قلم باشند،اصحابش را ببيند در حالى كه سرهايشان از بدنهايشان جدا شده است،و اين مقدار قوت قلب داشته باشد!

اين جريان خيلى عجيب است،شوخى نيست.جريانى كه هميشه اعجاب مرا بر مى‏انگيزد اين است:ابا عبد الله در روز عاشورا چنان قدم بر مى‏دارد كه كانه آينده روشن يعنى آثار نورانى نهضت‏خودش را به چشم مى‏بيند.او شك نداشت كه با همين شهيد شدن پيروز شد.شك نكرد كه روز عاشورا پايان اين است كه بايد هر چه دارد در راه خدا بدهد،يعنى پايان كشت است،و از روز عاشورا آغاز بهره‏بردارى از اين نهضت است،همان گونه كه همين طور هم شد.ما مى‏بينيم كه كشته شدن حسين عليه السلام همان و پيدا شدن جنبشها و حركتها و همدرديها و همدليها و طغيانها عليه دستگاه اموى همان.اولين كسى كه اين كار را كرد يك زن بود،زن فردى از لشكر كفار.او در عصر عاشورا وقتى كه ديد لشكر مى‏خواهند به طرف خيمه‏هاى حرم حسين بن على حمله كنند، دويد و چوب خيمه‏اى را برداشت و در جلو خيمه‏ها ايستاد،قبيله بكر بن وائل را صدا زد:يا آل بكر بن وائل!قبيله من!خويشاوندان من! كجاييد؟بياييد!كار به اينجا كشيده است كه مى‏خواهند لباس از تن حرم پيغمبر بكنند!

منظره‏اى كه به نظر من خيلى با شكوه و پر جلال است اين است:مى‏دانيم ابا عبد الله وقتى براى وداع با اهل بيتش آمد كه ديگر احدى از كسانش زنده نبود.آن وداع هم خيلى جانسوز و جانگداز است.ولى به علت‏خاصى،ابا عبد الله براى نوبت دوم به وداع آمد و نوشته‏اند علتش اين بود كه در حملاتى كه كرد،يك نوبت موفق شد لشكر دشمن را عقب بزند و داخل شريعه فرات بشود.اينها ناراحت‏بودند كه مبادا ابا عبد الله آب بياشامد،زيرا اگر آب بياشامد نيرو مى‏گيرد.در همان وقت كسى فرياد كرد،كه ابا عبد الله ديگر غيرتش به او اجازه نداد كه اين حرف را(خواه راست‏باشد خواه دروغ)بشنود و او مشغول نوشيدن آب باشد.وقتى دست‏برد زير آب تا مقدارى بردارد،كسى فرياد كرد:حسين!تو مى‏خواهى آب بنوشى؟!ريختند به خيام حرمت.فورا بيرون آمد.من نمى‏دانم گفته او راست‏بود و واقعا مى‏خواستند حمله كنند يا نه، ولى حمله سريع و بيرون آمدن به وقت ابا عبد الله ديگر مجالى نداد.وقتى كه آقا آمد،حمله‏اى به خيام حرم نشده بود.اين فرصت را مغتنم شمرد و بار ديگر زنها و بچه‏ها را جمع كرد. اينجاست كه شكوه و جلال روح ابا عبد الله پيدا مى‏شود.اول فرمود:اهل بيت من!«استعدوا للبلاء»خودتان را آماده سختيها كنيد.مى‏خواست روح اينها آماده باشد.يك جمله بيشتر در اين زمينه نگفت ولى فورا اين مطلب را گفت:«و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء و معذب اعاديكم بانواع البلاء» (15) اهل بيت من!يقين داشته باشيد كه شما از اين اعت‏سختى و شدت مى‏بينيد ولى ذلت نخواهيد ديد.بدانيد كه خداوند شما را حفظ و از شر دشمنان نگهدارى مى‏كند و شما محترمانه به حرم جدتان بر خواهيد گشت.از اين ساعت‏به بعد،بدبختى دشمنان شماست.مطمئن باشيد كه خداوند،دشمنان شما را در همين دنيا به انواع مختلف عذاب خواهد كرد.معلوم بود كه ابا عبد الله اوضاع را مى‏ديد.

در روز عاشورا ابا عبد الله نقطه‏اى را مركز قرار داده بود،حمله مى‏كرد.اول جنگ تن به تن، عده‏اى آمدند ولى تا آمدند،ابا عبد الله به آنها مهلت نداد به طورى كه رعب در دل دشمن قرار گرفت.عمر سعد فرياد كرد:چه مى‏كنيد؟«و الله نفس ابيه بين جنبيه‏»با كى داريد مى‏جنگيد؟!اين فرزند على است،«هذا ابن قتال العرب‏»اين فرزند همان كسى است كه عرب را كشت.مى‏خواست تعصب عربيت را عليه حضرت تحريك كرده باشد.گفتند:چه كنيم؟گفت: اين طور مصلحت نيست.اگر يك يك برويد،يك نفر از شما را باقى نخواهد گذاشت،حمله را همه جانبه كنيد.ابا عبد الله به هر طرف كه حمله مى‏كرد،فرار مى‏كردند ولى مواظب بود كه از خيمه‏ها دور نشود.غيرت حسين هم هست.حسين شجاع است،صبور است،راضى به رضاى الهى است،مخلص است ولى غيرة الله هم هست،غيرتش هم به او اجازه نمى‏دهد كه زنده باشد و كسى نزديك خيام حرم او بيايد.به اهل بيت دستور داد كه شما ابدا از خيمه‏ها بيرون نياييد.اين دروغ است اگر شنيده باشيد كه اهل بيت،مرتب بيرون مى‏آمدند و«العطش‏»مى‏گفتند.فقط يك بار بيرون آمدند و آن،وقتى بود كه اسب بى صاحب ابا عبد الله آمد.آن وقت هم كه بيرون آمدند،اول نمى‏دانستند كه قضيه از چه قرار است.صداى شيهه اين اسب را كه شنيدند،خيال كردند آقا براى وداع سوم آمده است.مى‏گويند اين اسب،اسب تربيت‏شده‏اى بود.نه تنها اسب ابا عبد الله اين طور تربيت داشت،بلكه اسبهاى دشمنان هم اين طور تربيتها را داشتند كه وقتى سوارش مى‏افتاد،اين حيوان احساس مى‏كرد.اين اسب، يال خودش را به خون ابا عبد الله رنگين كرده بود و وقتى كه ديد آقا افتاده است و ديگر نمى‏تواند از جا بلند شود،آمد به طرف خيام حرم.در واقع مثل اينكه پيكى بود كه ى‏خواست‏خبرى بدهد.اينها به خيال اينكه آقا برگشته‏اند،از خيمه بيرون آمدند ولى وقتى كه آن اوضاع را ديدند،چاره‏اى نديدند جز اينكه دور اين اسب را بگيرند و ناله كنند.به هر حال آقا اجازه نداد آنها بيرون بيايند.ولى خودش نقطه‏اى را مركز قرار داده بود كه صدايش را مى‏شنيدند.مى‏خواست‏به اين وسيله به آنها اطمينان بدهد.وقتى كه بر مى‏گشت،به آن مركز كه مى‏رسيد،با صداى بلند-من نمى‏دانم اينكه مى‏گويم صداى بلند،آن زبان خشك چگونه در دهان مى‏گرديده-با هر مقدار كه نيرو داشت فرياد مى‏كرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم‏»خدايا!حسين هر چه نيروى روحى و جسمى دارد از توست.اهل بيت‏خوشحال مى‏شدند كه آقا زنده است.مدتى استراحت مى‏كرد،آسايش پيدا مى‏كرد.لشكر باز بر مى‏گشتند،حلقه را تنگ مى‏كردند،تير اندازى مى‏كردند،سنگ مى‏پراندند.باز نوبت ديگر آقا حمله مى‏كرد.اين كر و فر ادامه داشت. شنيده‏ايد كه عمر سعد در روز عاشورا جنگ را چگونه شروع كرد،و باز شنيده‏ايد كه ابا عبد الله اجازه نداد كه جنگ از سوى خود و اصحابش شروع بشود.اين سنتى است كه در جنگهايى كه با يك فرقه به ظاهر مسلم صورت مى‏گرفت،رعايت مى‏شد.على عليه السلام هم رعايت مى‏كرد،مى‏گفت من هرگز ابتدا به جنگ نمى‏كنم،آنها كه جنگ را شروع كردند،بعد ما مى‏زنيم.

آقا ابتداى به جنگ نكرد.عمر سعد براى جلب رضايت عبيد الله زياد،جنگ را به اين شكل شروع كرد كه تير و كمانى خواست(معروف است كه پدر او در صدر اسلام تير انداز خيلى ماهرى بوده است و شايد خودش هم تير انداز بوده است).تيرى را به كمان كرد و به طرف خيام حرم حسينى پرتاب كرد.بعد فرياد كرد:ايها الناس!در نزد امير شهادت بدهيد كه اول كسى كه به سوى خيمه‏هاى حسين تير انداخت من بودم.اين جنگ در روز عاشورا با يك تير شروع شد و بايد عرض بكنم با يك تير ديگر هم خاتمه پيدا كرد.تير ديگر،آن تير زهر آلودى بود كه به سينه مبارك حسين عليه السلام اصابت كرد(فاتيه سهم محدد مسموم).آنقدر زياد در سينه ابا عبد الله فرو رفت كه آقا فشار آورد تا از طرف جلو بيرون بياورد،نشد.نوشته‏اند از پشت‏سر بيرون آورد.بعد از اين بود كه ديگر حسين از اسب روى زمين افتاد.ديگر تاب و توان از او رفت.بعد از اين قضيه بود كه ديگر كر و فر ابا عبد الله تمام شد.

نوشته‏اند حسن بن على عليه السلام چند پسر داشت كه اينها همراه ابا عبد الله آمده بودند. يكى از آنها جناب قاسم بود.امام حسن عليه السلام پسر ده ساله‏اى دارد كه آخرين پسر ايشان است،و اين بچه شايد از پدرش يادش نمى‏آمد چون وقتى كه پدرش از دنيا رفت گويا چند ماهه بوده است،در خانه حسين بزرگ شد.ابا عبد الله به فرزندان امام حسن خيلى مهربانى مى‏كرد،شايد بيش از آن اندازه كه به پسران خودش مهربانى مى‏كرد چون آنها يتيم بودند و پدر نداشتند.اين پسر اسمش عبد الله و خيلى به آقا علاقه‏مند است،و آقا به زينب سپرده است كه تو مواظب بچه‏ها باش،و زينب دائما مراقب آنهاست.يكدفعه زينب متوجه شد كه عبد الله از خيمه بيرون آمده است و مى‏خواهد برود پيش عمويش حسين بن على عليه السلام. زينب دويد او را بگيرد،او فرياد كرد:«و الله لا افارق عمى‏»به خدا قسم كه من هرگز از عمويم جدا نمى‏شوم.آن طفل مى‏دود،زينب مى‏دود( السلام عليك يا ابا عبد الله!اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده).آنقدر زينب دويد كه به ابا عبد الله نزديك شد.آقا فرمود:نه،تو برگرد،بگذار اين بچه پيش خودم باشد.خودش را انداخت‏به دامان حسين عليه السلام(حسين است،او خودش عالمى دارد).در همين حال،يكى از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به ابا عبد الله بزند.تا شمشيرش را بالا برد،اين طفل فرياد كرد:«يابن الزانية!اتريد ان تقتل عمى‏»؟زنازاده!تو مى‏خواهى عموى مرا بكشى؟تا او شمشيرش را حواله كرد،اين طفل دست‏خود را جلو آورد و دستش بريده شد.فرياد كرد:يا عماه!عموجان ببين با من چه كردند!

«اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتيك اليقين.»

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم،و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله...

خدايا!عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما،ما را قرآن شناس قرار بده،ما را اسلام شناس قرار بده.

خدايا!اين رخوت،سستى،تنبلى و كسالتى را كه در روح ما مسلمين حكمفرماست،از روح ما بزداى.

خدايا!به ما غيرت بده،به ما وحدت و اتفاق ارزانى بدار،به ما روح همدردى و همبستگى كرامت كن.

خدايا!شر كفار،شر اسرائيل،شر صهيونيزم را از سر مسلمين كوتاه فرما،به ما توفيق مبارزه با اين دشمن كه كيان اسلام و قرآن را تهديد مى‏كند،عنايت كن.

خدايا!در اين روز عزيز،گذشتگان ما را ببخش و بيامرز.

پى‏نوشت‏ها:

1- جامع الصغير سيوطى،ص 95.

2- [مطابق آمار آن زمان،يعنى حدود سال 1348 هجرى شمسى.]

3- تحف العقول،ص‏356.

4- آل عمران/110.

5- بقره/261.

6- آل عمران/117.

7- [اين سخنرانى در روز عاشورا ايراد شده است.]

! <{.ذىٌcpvc pآق pëqق pwiغ}.8

9- نهج البلاغه،خطبه 27.

10- نساء/95.

11- توبه/20.

12- اصول كافى،ج 2/ص 164(به جاى مسلما،رجلا آمده است).

13- [لازم به ذكر است كه استاد شهيد آية الله مطهرى پس از اين سخنرانى توسط ساواك رژيم شاه دستگير شدند.]

14- اللهوف،ص 50.

15- مقتل الحسين مقرم،ص 348.