روح امر به معروف و نهى از منكر
در جلسات پنجگانهاى كه در باره«عنصر امر به معروف و نهى از منكر در هضتحسينى»صحبت كردم،مطالبى عرض شد كه آنچه مىگويم به منزله نتيجهگيرى از همه آن مطالب است.به طور خلاصه عرض مىكنم كه اولا ما در باب امر به معروف و نهى از منكر گفتيم كه معروف و منكر از نظر اسلام محدود به حد معين نمىشود.تمام هدفهاى مثبت اسلامى داخل در معروف و تمام هدفهاى منفى اسلامى داخل در منكر است،و گر چه در امر به معروف و نهى از منكر تعبير امر و نهى هست ولى با توجه به قرائنى كه از خودمان قرآن كريم مىتوان استنباط كرد و به نص احاديث قطعى اسلامى و به دليل اينكه از مسلمات فقه اسلامى ماست و تاريخ اسلامى ما بدان گواهى مىدهد،مقصود از آنها تنها امر و نهى لفظى نيست،بلكه مقصود استفاده كردن از هر وسيله مشروع براى پيشبرد هدفهاى اسلامى است.پس اگر بخواهيم روح امر به معروف و نهى از منكر را با ترجمه و تعبير فارسى خودمان بيان كنيم بايد بگوييم:لزوم استفاده از هر وسيله مشروع براى پيشبرد اهداف اسلامى.
مطلبى كه مىخواهم به طور خلاصه عرض بكنم،كارنامه ما در باره امر به معروف و نهى از منكر است.همان طور كه در جلسات گذشته عرض كردم،اين اصل يكى از اركان تعليمات اسلامى است،يكى از اركانى است كه به نص صريح متون اسلامى و گفته پيغمبر اكرم اگر از بين برود تمام تعليمات اسلامى از بين رفته است.اگر اين اصل منسوخ شود،جامعه اسلامى به صورتى كه بايد وجود داشته باشد هرگز وجود نخواهد داشت.كارنامه ما در اين باب چگونه كارنامهاى است؟متاسفانه كارنامه ما مسلمين در اين زمينه درخشان نيست.از آن نظر كارنامه درخشانى نيست كه اولا ما آن حساسيتى را كه اسلام در اين زمينه دارد نداريم،يعنى آن اهميتى را كه اسلام به اين موضوع داده است درك نكردهايم و ثانيا در حدودى هم كه به حساب و خيال خودمان به اهميت اين موضوع پى بردهايم،واجد شرايط آن نبودهايم.
تعبير رسول خدا صلى الله عليه و آله
توضيح اينكه پيغمبر اكرم موضوع امر به معروف و نهى از منكر را با تعبير ديگرى بيان كرده است آنجا كه فرمود:«كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته» (1) تمام افراد شما مسلمانان به منزله حافظ و نگهبان و شبان ديگران هستيد و تمام شما نسبتبه تمام خودتان مسؤوليد.تعبيرى از اين بالاتر نمىتوان كرد،يعنى ايجاد نوعى تعهد و مسؤوليت مشترك ميان افراد مسلمان براى حفظ و نگهدارى جامعه اسلامى بر مبناى تعليمات اسلامى.چنين وظيفه سنگينى اولا آگاهى و اطلاع زياد مىخواهد،يعنى هر فرد يا اجتماع نا آگاهى نمىتواند اين وظيفه را به خوبى انجام دهد،و ثانيا قدرت و امكان مىطلبد.انجام دادن چنين مسؤوليتبزرگ و چنين تكليف بسيار بزرگى احتياج به قدرت و نيرو دارد،و ما قدرت و نيروى لازم را براى اين موضوع كسب نكردهايم.نيرو را بالقوه داريم ولى اين نيرو را جمع نمىكنيم.آمار دقيق و صحيح نشان مىدهد كه جمعيت مسلمانان در حدود هفتصد ميليون نفر است (2) .چطور مىتوان گفت هفتصد ميليون نفر نمىتوانند به صورت يك قدرت بزرگ در دنيا باشند؟!اگر چنين جمعيتى در فكر تشكل باشد،در فكر اين باشد كه به دنبال هدفها و منويات اسلامى برود،همبستگى اسلامى خودش را محكم كند،همدردى اسلامى خودش را تقويت كند، ارتباطات اسلامى خودش را بر قرار كند،امكان ندارد كه دنيا بتواند او را به حساب نياورد(آن طور كه امروز به حساب نمىآورد)،محال است كه آمريكا روى چنين قدرتى حساب نكند و مرتب سرزمينهاى آنها را بمباران كند،محال است كه شوروى روى چنين قدرتى حساب نكند.اما به شرط آنكه اين قدرت به صورت يك قدرت متشكل در بيايد نه به صورت آحاد پراكنده،ملتهاى پراكنده،ملتهايى كه دائما در ميان آنها موجبات تفرق و اختلاف تبليغ مىشود،ملتهايى كه به چيزى كه نمىانديشند شخصيت واقعى و معنوى خودشان است.
كارنامه ما در زمينه همبستگى،همدردى و تعاون اسلامى،در زمينه تعارف(به تعبير قرآن) يعنى شناسايى اسلامى كه يكديگر را بشناسيم،به احوال يكديگر آگاه و به سرنوشتهاى يكديگر علاقهمند باشيم،كارنامه بسيار بسيار ضعيفى است،اگر نگويم تاريك و ننگين است. چون مىخواهم در اين موضوع بالاجمال و الاشاره صحبت كنم،همينقدر عرض مىكنم كه شما اگر مىخواهيد بفهميد كارنامه ما در اين زمينه چگونه است،يك رسيدگى به كارهاى ما در زمينه امر به معروف و نهى از منكر بكنيد،يعنى مظاهر امر به معروف و نهى از منكر خودمان را بررسى كنيد ببينيد چيست؟
مظاهر امر به معروف و نهى از منكر ما
ما به عنوان خدمتبه اسلام تبليغ مىكنيم،مجالس تبليغى تشكيل مىدهيم.يك بررسى روى اين مجالس تبليغى بكنيد،ببينيد مجموع تبليغاتى كه در اين مجالس مىشود در چه حدود و سطح و در اطراف چه مسائلى است؟يكى ديگر از مظاهر همبستگيهاى اسلامى ما، همدردى ما و امر به معروف و نهى از منكر ما،كتابهاى اسلامى است كه منتشر مىكنيم.در كشور ما الآن هم باز بيشترين كتابى كه منتشر مىشود،كتابهاى اسلامى و مذهبى است.ولى اين كتابها را رسيدگى كنيد،ببينيد ارزش معنوى آنها چقدر است؟ارزش نويسندگانش را دريابيد.ببينيد محتويات و هدفهاى اين كتابها چيست؟در چه سطحى براى مسلمين منتشر مىشوند؟يعنى بفهميد امر به معروف و نهى از منكر ما در چه سطحى است،در چه مرتبه و مقامى است؟ببينيد در ميان مسائل اجتماعى اسلامى كه بيشتر از هر مساله ديگر فكر ما را به خود مشغول مىدارد و ما نسبتبه آن مسائل بيشتر از مسائل ديگر حساسيت نشان مىدهيم و جرقه ايجاد مىكنيم،بيشتر براى چه مسائلى ناراحت مىشويم و حساسيت نشان مىدهيم و در باره چه مسائلى بى تفاوت مىمانيم،لختيم،حساسيتى نداريم؟اين را يك بررسى بكنيم،آن وقت مىتوانيم رشد اجتماعى،رشد امر به معروف و نهى از منكر،كارنامه خودمان در زمينه امر به معروف و نهى از منكر را تشخيص بدهيم.
ما چهارده قرن-كه پنجشش قرن آن از درخشانترين دورهها بوده است-تمدن بسيار عظيمى داشتهايم،و بعضى از سخنرانان دانشمند جامعه شناس ما كه در همين جلسه سخنرانى كردهاند،در اطراف ارزش و اصالت تمدن اسلامى بحث كردهاند.در جلد دوم كتاب محمد خاتم پيامبران در مقاله«كارنامه اسلام»اصالت تمدن اسلامى و اينكه اين تمدن فقط و فقط از اسلام بر خاسته و بس و در رديف مهمترين تمدنهاى دنيا مىباشد،ثابتشده است،يعنى گفتهاند اگر مثلا پنجيا سه تمدن،تمدن درجه اول باشند،يكى از آنها تمدن اسلامى است.ما چقدر در اين زمينه حساسيت داريم؟چقدر در راه تبليغ تمدن و سابقه خودمان فعاليت مىكنيم؟جوانان ما اساسا خيال مىكنند اسلام تا امروز كارى نكرده،از وقتى كه ظهور كرده تا امروز،مردم دارند مرتب به آن عمل مىكنند و نتيجه نهايىاش همين است كه ما امروز هستيم!ما حتى از كتابهاى خودمان خبر دار نيستيم.اگر از ما بپرسند مسلمين در رياضيات چقدر ابتكار داشتهاند،نمىدانيم.تازه بعضى از فرنگيها در اين زمينه حرفهايى به نفع خودشان زدهاند.خوشبختانه من چند نفر از دانشمندان ايرانى خودمان را سراغ دارم كه در اين زمينه مطالعات بسيار خوب كردهاند و به كشفيات بسيار على نايل شدهاند و دقيقا اثبات مىكنند كه بسيارى از نظرياتى كه دنياى اروپا ادعا مىكند كه مخترع و مبتكرش است،اختراع و ابتكارش در دنياى اسلام صورت گرفته است.ما از سابقه خودمان در قسمتهاى ديگر نظير هنر،صنايع مستظرفه،فلسفه،فيزيك،شيمى و تاريخ نيز بى اطلاعيم،نمىدانيم چه بوديم و چه هستيم.
ديشب در روزنامه خبرى خواندم كه درستسطح رشد ما را نشان مىدهد.آقايانى كه به مشهد مقدس مشرف شدهاند،اگر اندكى سر اين جور كارها را داشته و سرى به گنجينه قرآن در آستانه قدس رضوى زده باشند،مىدانند كه در قسمتى از موزه آستانه به نام«گنجينه قرآن»قرآنهاى بسيار نفيس خطى از ده يازده قرن پيش تا حالا وجود دارد.بعضى از آنها قرآنها از جنبه هنرى و صنعت مستظرف به قدرى فوق العاده است كه متصدى امر در مورد يكى از آنها گفت:امروز پنج ميليون تومان براى آنها تخمين قيمت زده مىشود.چه كسى آنها را نوشته است؟در ميان نويسندگان آنها يا كسانى كه ساير صنايع آنها را ايجاد كردهاند مثلا تذهيب كارى كردهاند،ايرانىپيدا مىشود،ترك پيدا مىشود،مغول پيدا مىشود،عرب پيدا مىشود،هندى پيدا مىشود،ولى آنچه كه اينها را به وجود آورده اسلام و مسلمانى است،يعنى روح اسلامى اينها را به وجود آورده است.ديشب در روزنامه خوانديم يك قرآن كشف شد كه امروز آن را در حدود سه ميليون تومان قيمت مىكنند.از كجا پيدا شد؟از داخل صندوق كاغذ باطلهها.يعنى قرآنهاى خطى را در طول دو سه قرن اخير براى اينكه مردم قرائت كنند، بيرون مىآوردند.اين بيچارهها ارزش اين قرآنها را نمىفهميدند،در مىآوردند كه مردم براى ثوابش قرآن بخوانند.آنها را به دستبچهها مىدادند،به دست اشخاص لا قيد مىدادند.در نتيجه به تدريج كهنه مىشدند.بعد آنها را مىبردند بيرون دروازه و زير خاك دفن مىكردند. خوشبختانه از اين قرآنهاى به عقيده آنها دفن شدنى،مقدار زيادى را در كيسه يا صندوق كرده بودند و در گوشهاى بوده است و شايد روزى هم مىخواستهاند آنها را زير خاك دفن كنند.به هر حال مردى كه لا اقل علاقهمند بوده است،رفته آنها را گشته است و گويا در حدود هزار و صد نسخه قرآن نفيس در ميان آنها پيدا كرده است كه يكى از آنها قرآنى است كه در حدود سى ميليون ريال ارزش دارد.
ما اين مقدار به مواريث فرهنگى و تمدنى خودمان علاقهمند و آگاهيم!به خدا قسم اگر انسان از ديده خون ببارد،كم است.چرا بايد كارنامه ما ملت در امر به معروف و نهى از منكر اينقدر پست و پايين باشد؟!امر به معروف و نهى از منكر يعنى چه؟يعنى همدردى،همبستگى، همكارى،همگامى،تعرف(شناسايى)،آگاهى،قدرت.آن كه روز اول اين اصل را طرح كرد،براى اين طرح كرد كه مىدانست دينش دين اجتماعى است،دين فردى نيست،دين صومعه و دير نيست.آنها كه يك عمر در ديرها و صومعهها زندگى كردند،امروز دارند متشكل مىشوند، همبستگى و همدردى پيدا مىكنند،ما كه دينمان دين اجتماع و زندگى و همكارى و وحدت و همبستگى است،به سوى انفراد و تنهايى و جدايى و تفرق گرايش پيدا كردهايم.آن كه چنين دستورى را طرح مىكند مىخواهد ما ملتى آگاه باشيم و بلكه حوادثى را كه در بطن روزگار مستتر و پنهان است،آينده را پيش بينى كنيم.ما نه تنها آينده را پيش بينى نمىكنيم بلكه وضع زمان خودمان را هم نمىفهميم!امام صادق در هزار و سيصد سال پيش فرمود:«العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس» (3) آن كس كه زمان خود را درك كند،اوضاع زمان خود را بشناسد،جريانى را كه در سطح و بطن زمان مستمر است درك كند،در كار خود اشتباه نمىكند،يعنى مردم بى خبر از زمان خود،بى خبر از اوضاعى كه در بطن يا سطح روزگار مىگذرد،هميشه در اشتباهند،يعنى هميشه عوضى كار مىكنند،به جاى اينكه دشمن را بكوبند خودشان را مىكوبند،به جاى اينكه سينه دشمن را سياه كنند سينه و پشتخودشان را سياه مىكنند،سالها بايد در تپه بمانند.اين هم كارنامه ما.
در جلسات گذشته،ارزش امر به معروف و نهى از منكر در اسلام را درك كرديم،اين مطلب را كه امر به معروف و نهى از منكر ارزش نهضتحسينى را بالا برد و همچنين نهضتحسينى امر به معروف و نهى از منكر را ارزش و اعتبار و آبرو داد،فهميديم.
راه چاره
حال چكار كنيم كه خودمان ارزش پيدا كنيم،به صورت يك ملتبا ارزش در آييم،به صورت يك ملت معتبر و با آبرو در آييم؟جواب اين سؤال را قرآن مجيد داده است:«كنتم خير امة اخرجت للناس»شما بهترين امتها و ملتها هستيد،شما با ارزشترين امتها و ملتها هستيد،اما با يك شرط:«تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر» (4) .مىخواهى به خودت ارزش بدهى؟ مىخواهى در نزد پيغمبر خدا ارزش پيدا كنى؟با عمل كردن به اين اصل در نزد خدا و پيغمبر ارزش پيدا كن.اگر مىخواهى در نزد ملل جهان ارزش پيدا كنى كه هم بلوك شرق روى تو حساب كند و هم بلوك غرب،سرنوشت تو را او در اختيار نگيرد و او براى تو تصميم نگيرد،امر به معروف و نهى از منكر داشته باش،همبستگى و همدردى داشته باش،اخوت و برادرى اسلامى را زنده كن،از بى خبرى پرهيز كن،از ضعف پرهيز كن،از لا اباليگرى پرهيز كن.اين برنامههاى بى خبرى و لا اباليگرى براى چيست؟برنامه بى خبرى براى اين است كه آگاه نباشى،نفهمى،ندانى و برنامه لا اباليگرى براى اين است كه ضعيف باشى،قدرت نداشته باشى.
ما بنشينيم اينجا و بگوييم عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضتحسينى،يك عامل بزرگ كه حسين عليه السلام را به حركت وا داشت،او را از جان تكان داد،امر به معروف بود حسين بن على به امر به معروف نهى از منكر ارزش داد،اسلام براى امر به معروف و نهى از منكر ازرش درجه اول قائل است،يعنى آن را يكى از اركان تعليمات خودش مىداند،اگر اين ركن نباشد ساير تعليمات نمىتوانند كار كنند،اينها درست،ولى ما چكار كنيم؟آيا ما دائم از گذشته صحبت كنيم؟يا گذشته براى آينده است؟آينده و گذشته را بايد به يكديگر مربوط و متصل كرد.از نهضتحسينى در همين زمينه بايد استفاده كرد،مردم را آگاه نمود.ببينيد چه مىكنند؟چگونه تبليغ مىكنند؟چگونه كتاب مىنويسند و چگونه بايد بنويسند؟در باره چه مسائلى بايد فكر كنند و در باره چه مسائلى حساسيت دارند؟ببينيم على بن ابيطالب عليه السلام،حسين بن على عليه السلام روى چه مسائلى حساسيت داشتند،ما هم روى همان مسائل حساسيت نشان دهيم.چرا آنها روى مسائلى حساسيت نشان مىدهند و ما روى مسائل ديگر؟از اينجا بايد استفاده كنيم كه پولهايمان را چگونه خرج كنيم.آيا ما رشدى در اين زمينه داريم؟مىفهميم اتفاقى كه در راه خدا به خيال خودمان مىكنيم چه انفاقى است؟ به خدا قسم من مىترسم زيانى كه ما از راه امر به معروف و نهى از منكر جاهلانه كردهايم يا صدمههايى كه از اين راه به اسلام زدهايم،از زيان ترك امر به معروف و نهى از منكرمان بيشتر باشد.
من نمىدانم اگر ضرر و منفعت مجموع كتابهاى اسلامى را كه ما منتشر مىكنيم پاى همديگر حساب كنيم،فايدهاش بيشتر استيا ضررش.همچنين الآن نمىتوانم به طور دقيق بگويم كه اگر پولهايى را كه در راه اسلام و حتى به قصد قربتخرج مىكنيم پاى هم حساب كنيم،آيا منفعتشان براى اسلام بيشتر استيا ضررشان.چون قرآن صريحا مىگويد انفاق دو گونه است،و در مورد يك نوع آن مىگويد:«مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتتسبع سنابل فى كل سنبلة ماة حبة».يك نوع انفاق را مىگويد مثلش مثل گندمى است كه در زمين مساعدى كاشته شود،هفتخوشه در آورد و هر خوشهاى صد دانه باشد و حتى از اين هم بيشتر:«و الله يضاعف لمن يشاء» (5) .يعنى برخى انفاقهاى در راه خدا اينقدر خير و بركت دارد.اما يك انفاق ديگر هم مثال مىزند:«كمثل ريح فيها صر اصابتحرث قوم ظلموا انفسهم» (6) اين انفاق مثلش مثل يك باد سموم خطرناكى است كه وقتى به يك كشتزار آماده مىرسد آن را خراب مىكند،يعنى آنچه را هم كه به وجود آمده است از بين مىبرد.
مساله فلسطين
اگر مىخواهيم به خودمان ارزش بدهيم،اگر مىخواهيم قيمت پيدا كنيم،اگر مىخواهيم در نزد خدا و پيغمبر خدا محترم باشيم،در نزد ملل جهان محترم باشيم،بايد اين اصل را زنده كنيم.اگر پيغمبر اسلام زنده مىبود،امروز چه مىكرد؟در باره چه مسالهاى مىانديشيد؟و الله و بالله قسم مىخورم كه پيغمبر اكرم در قبر مقدسش امروز از يهود مىلرزد.اين يك مساله دو دو تا چهارتاست.اگر كسى نگويد،گناه كرده است.من اگر نگويم و الله مرتكب گناه شدهام،و هر خطيب و واعظى اگر نگويد مرتكب گناه شده است.
گذشته از جنبه اسلامى،فلسطين چه تاريخچهاى دارد؟قضيه فلسطين مربوط به دولتى از دولتهاى اسلامى هم نيست،مربوط به يك ملت است،ملتى كه او را به زور از خانهاش بيرون كردهاند.تاريخچه فلسطين چيست؟مدعى هستند كه در سه هزار سال پيش دو نفر از ما(داود و سليمان)براى مدت موقتى در آنجا سلطنت كردهاند.تاريخ را بخوانيد،در تمام اين مدت دو سه هزار ساله،كى بوده است كه سرزمين فلسطين به يهود تعلق داشته است؟كى بوده است كه بيشتر سرزمين فلسطين مال ملتيهود باشد؟آيا بيشتر سرزمين فلسطين از آن ملتيهود است؟قبل از اسلام هم مال آنها نبود،بعد از اسلام هم مال آنها نبود.روزى كه مسلمين فلسطين را فتح كردند،فلسطين در اختيار مسيحيها بود نه در اختيار يهوديها.و اتفاقا مسيحيها كه با مسلمين صلح كردند،يكى از مواردى كه در صلحنامه گنجاندند اين بود كه شما يهود را در اينجا راه ندهيد.گفتند:ما با شما زندگى مىكنيم ولى با يهود زندگى نمىكنيم. چطور شد كه يكدفعه نام وطن يهودى به خود گرفت؟يكى از قضايايى كه كارنامه قرن ما را تاريك مىكند(اين قرنى كه به دروغ نام حقوق بشر،نام آزادى،نام انسانيتبر آن گذاشتهاند) همين قضيه است.
يهوديهاى دنيا بعد از اينكه از ملتهاى غير مسلمان زجر و شكنجه و آزار مىبينند(در روسيه، آلمان و بسيارى از نقاط دنيا)،بزرگانشان مىنشينند مىگويند تا وقتى كه ما در اطراف دنيا متفرق هستيم،در هر جا اقليتى هستيم،سر نوشت ما همين است.ما بايد مركزى را انتخاب كنيم و همهمان آنجا جمع شويم،اتباع مذهب يهود آنجا جمع شوند.اول هم جايى را كه فكر نمىكنند،فلسطين است،جاهاى ديگر را فكر مىكنند.بعد،جنگ بين الملل اول پيش مىآيد. (البته من خلاصهاش را عرض مىكنم.مىتوانيد كتابهايى را كه در اين زمينه نوشته شده استبخوانيد.)متفقين با عثمانيها مىجنگند.(من نمىخواهم از عثمانيها دفاع كنم ولى هر چه بود،حكومت واحدى بود،اگر ظالم هم بود،بالاخره واحد بود.)اعراب ساده لوح كه از حكومت عثمانى به ستوه آمده بودند تحريك متفقين را پذيرفتند.از داخل،عليه حكومت عثمانى جنگيدند به وعده اينكه به خود آنها در مقابل عثمانيها استقلال بدهند.انگليسها به اينها قول قطعى دادند كه ما به شما استقلال مىدهيم به شرط اينكه به نفع ما با عثمانيها بجنگيد.اين بيچارهها جنگيدند.در خلالى كه اين بدبختهاى نادان نا آگاه داشتند با دولت تا حدودى اسلامى خودشان مىجنگيدند،انگلستان قول و قرار خودش را با حزب صهيونيسم-كه تازه تشكيل شده بود-محكم كرد كه فلسطين را به شما مىدهيم در قلب كشورهاى اسلامى.جامعه ملل به وجود مىآيد(عدالت را ببينيد!)و تصويب مىكند كه در دنيا ملتهايى هستند(مخصوصا ملتهايى كه از عثمانى جدا شدهاند)كه چون رشد ندارند،ما بايد برايشان سرپرست معين كنيم تا اينها را اداره كنند.در واقع مىخواستند ارثيه عثمانيها را تقسيم كنند.قسمتى از آنها را دادند به فرانسه،قسمتى را دادند به انگلستان و...از جمله جاهايى كه انگلستان گرفت فلسطين بود.گفت من قيم و سرپرستشما هستم،رسما شد كفيل.بعد به صهيونيستها وعده داد(وعده معروف بالفور)كه من اينجا را به شما مىسپارم.
«صهيونيستها»يعنى يهوديانى كه دهها قرن بود كه در گوشههاى ديگر دنيا زندگى مىكردند و از نژادهاى ديگر بودند.من خودم فكر مىكردم كه يهوديان موجود،همه از نسل اسرائيلند. حالا مىبينم تاريخ تشكيك مىكند،مىگويد اين حرف دروغ است.بسيارى از يهوديها اصلا از نسل اسرائيل نيستند،جامع مشتركشان فقط مذهب است و بس.حتى نژادشان هم خالص نمانده است.يهوديانى كه در اطراف و اكناف دنيا زندگى مىكردند،فقط به دليل اينكه فرنگيها به اينها زجر دادهاند و اينها دنبال نقطهاى مىگردند كه آنجا جمع شوند،و به دليل اينكه مردم خيانت پيشهاى هستند،و به دليل اينكه كتاب مقدسشان به آنها اجازه داده كه اگر به سرزمينى رفتيد،رحم نبايد در شما وجود داشته باشد و از هيچ وسيلهاى براى پيشبرد هدفتان امتناع نكنيد،بعد كه انگلستان وسيله مهاجرتشان را فراهم كرد،به اين سرزمين مهاجرت كردند و زمينها را خريدند در حالى كه يهودى بومى در فلسطين بيش از پنجاه هزار نفر نيست كه الآن هم آن بيچارهها در بدبختى فوق العادهاى زندگى مىكنند،يعنى يهوديان اروپايى و آمريكايى كه آمدند،از جمله بدبختيهايى كه به وجود آوردهاند اين است كه سربار يهوديان اصيلى هستند كه حق دارند در آنجا زندگى كنند.
يك عده روشنفكر در ميان اعراب بود،قيام كردند،انقلاب كردند.اينها را كشتند،اعدام كردند، به دار كشيدند.مرتب يهوديها را فرستادند.همينكه عده زياد شد،اسلحه زيادى هم در ميانشان پخش كردند.بعد اينها افتادند به جان مسلمانان بومى،كشتند و زدند و بعد هم آواره كردند. پشتسر يكديگر،از كشورهاى اروپايى مهاجرت مىشد.آمدند و آمدند.اين يهوديانى كه شما امروز اسمشان را مىشنويد:موشهدايان،زلى اشكول،گلداماير،زهرمار!آخر ببينيد اينها از كجاى دنيا آمدهاند؟!مدعى هستند كه اين سرزمين،سرزمين ماست.امروز در حدود سه ميليون نفر مسلمان،آواره از خانه و زندگىشان هستند.هدف مگر تنها همين است كه يك دولت كوچك در آنجا تشكيل شود؟خيلى اشتباه كردهايد،خيلى همه اشتباه مىكنيم.او مىداند كه يك دولت كوچك،بالاخره نمىتواند آنجا زندگى كند،يك اسرائيل بزرگ كه دامنهاش از اين طرف شايد تا ايران خودمان هم كشيده شود.به قول عبد الرحمن فرامرزى اين اسرائيلى كه من مىشناسم،فردا ادعاى شيراز را هم مىكند،مىگويد شاعرهاى خود شما هميشه در اشعارشان اسم شيراز را گذاشتهاند ملك سليمان!هر چه بگويى آقا!آن تشبيه است، مىگويد سند از اين بهتر مىخواهيد؟!مگر ادعاى خيبر را كه نزديك مدينه است،ندارند؟ مگر روزولتبه پادشاه وقت عربستان سعودى پيشنهاد نداد كه شما بيايد اين شهر را به اينها بفروشيد؟مگر اينها ادعاى عراق و سرزمينهاى مقدس شما را ندارند؟
و الله و بالله ما در برابر اين قضيه مسؤوليم.به خدا قسم مسؤوليت داريم.به خدا قسم ما غافل هستيم.و الله قضيهاى كه دل پيغمبر اكرم را امروز خون كرده است،اين قضيه است.داستانى كه دل حسين بن على را خون كرده،اين قضيه است.اگر مىخواهيم به خودمان ارزش بدهيم، اگر مىخواهيم به عزادارى حسين بن على ارزش بدهيم،بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن على امروز بود و خودش مىگفتبراى من عزادارى كنيد،مىگفت چه شعارى بدهيد؟آيا مىگفتبخوانيد:«نوجوان اكبر من»يا مىگفتبگوييد:«زينب مضطرم الوداع،الوداع»؟! چيزهايى كه من(امام حسين)در عمرم هرگز به اين جور شعارهاى پست كثيف ذلت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها را نگفتم.اگر حسين بن على بود مىگفت:اگر مىخواهى براى من عزادارى كنى،براى من سينه و زنجير بزنى،شعار امروز (7) تو بايد فلسطين باشد.شمر امروز موشهدايان (8) است.شمر هزار و سيصد سال پيش مرد،شمر امروز را بشناس.امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان مىخورد.مرتب دروغ در مغز ما كردند كه اين يك مساله داخلى است،مربوط به عرب و اسرائيل است.باز به قول عبد الرحمن فرامرزى اگر مربوط به اينهاست و مذهبى نيست،چرا يهوديان ديگر دنيا مرتب براى اينها پول مىفرستند؟
ما چه جوابى در مقابل اسلام و پيغمبر خدا داريم؟آيا چند روز پيش در روزنامه نخوانديد كه در سال گذشته يهوديان ساير نقاط دنيا،نه يهوديانى كه فعلا شناسنامه اسرائيلى دارند،پانصد ميليون دلار براى اينها فرستادند كه با اين پولها فانتوم بخرند و بر سر مسلمانان بمب بريزند؟! شنيدهام يهوديان ايران خودمان در سال گذشته معادل پول دو فانتوم فرستادند.سى و شش ميليون دلار پول از يهوديان ايران خودمان براى آنها به عنوان كمك رفت.و من آن يهوديها را به عنوان اينكه يهودى هستند ملامت نمىكنم،ما خودمان را بايد ملامت كنيم.او به همكيشش كمك كرده است،با كمال افتخار پول مىفرستد،رسيدش هم از موشهدايان مىآيد و آن را در بازار هم نشان مىدهد،مىگويد بيا رسيدش را ببين.مگر همين دو سه شب پيش ننوشتند(من بريدهاش را از«اطلاعات»دارم)كه الآن فقط يهوديان مقيم امريكا روزى يك ميليون دلار به اسرائيل كمك مىكنند؟!آنوقت تلاش ما مسلمين در اين زمينه چه بوده است؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانيم،خودمان را شيعه على بن ابيطالب بخوانيم. اصلا من بايد بگويم بعد از اين،داستانى را كه ما از على بن ابيطالب نقل مىكنيم،حرام است كه ديگر در منابر نقل كنيم كه روزى على بن ابيطالب شنيد دشمن به كشور اسلامى حمله كرده است:«و هذا اخو غامد و قد وردت خيله الانبار».بعد فرمود:شنيدهام زينتيك زن مسلمان را يا زنى كه در حمايت مسلمانان است گرفتهاند،شنيدهام دشمن سرزمين مسلمين را غارت كرده است،مردانشان را كشته يا اسير كرده است،متعرض زنان آنها شده است،زيورها را از گوش و دست زنها جدا كرده است.بعد همين على بن ابيطالب-كه ما اظهار تشيع او را مىكنيم و نسبتبه او حساسيتهاى بى معنى و دروغين نشان مىدهيم-گفت:«فلو ان امرا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما بل كان به عندى جديرا» (9) اگر يك مرد مسلمان با شنيدن اين خبر دق كند و بميرد،سزاوار است و مورد ملامت نيست.
آيا ما وظيفه نداريم كه كمك مالى به آنها بكنيم؟آيا اينها مسلمان نيستند،عزيزان ندارند؟آيا اينها براى حق مشروع بشرى قيام نمىكنند؟كيست كه امروز منكر شود كه فلسطينيهاى آواره حق باز گشتبه وطن خود را ندارند؟من در سفر مكه بعضى از اينها را ديدم،يك جوانهايى!فقط مىگفتند:«دماء الشهداء»ما اميدمان فقط به خون شهدايمان است.افرادى در ميان آنها هستند كه و الله براى لباسشان محتاجند و برهنه مىجنگند.اگر هفتصد ميليون جمعيت مسلمان دنيا،هر فرد روزى يك ريال بدهد،در سال نزديك به سيصد ميليارد دلار مىشود.اگر فقط مردم ايران-كه بيست و پنج ميليون نفر هستيم و نود و هشت در صد ما مسلمان است-هر فرد روزى يك ريال به فلسطينيها كمك كند،در سال حدود نود ميليون تومان مىشود.اگر يك عشر مسلمانان هم هر كس روزى يك ريال كمك كند،در سال نه ميليون تومان مىشود.
فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم (10) . الذين امنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله باموالهم و انفسهم (11) .به وسيله مال كه مىتوانيم كمك كنيم.و الله اين انفاق واجب است،مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است.اولين سؤالى كه بعد از مردن از ما مىكنند همين است كه در زمينه همبستگى اسلامى چه كرديد؟پيغمبر فرمود:«من سمع مسلما ينادى يا للمسلمين فلم يحبه فليس بمسلم» (12) هر كس بشنود صداى مسلمانى را كه فرياد مىكند:«يا للمسلمين»مسلمانان به فرياد من برسيد،و او را كمك نكند،ديگر مسلمان نيست،من او را مسلمان نمىدانم.چه مانعى دارد كه ما براى اينها حساب باز كنيم؟چه مانعى دارد كه مقدار كمى از درآمد خودمان را اختصاص به اينها بدهيم؟چرا يهوديان دنيا حتى يهوديان ايران كمك بكنند و ملتهاى ديگر آنها را تحسين كنند،بارك الله بگويند،ملتبيدار بگويند،ولى ما نكنيم؟مردم بيدار آن مردمى هستند كه فرصتشناس باشند،درد شناس باشند،حقايق شناس باشند.
من وظيفه خودم را عمل كردم.وظيفه من فقط گفتن بود و خدا مىداند جز تحت فشار وجدان و وظيفه خودم چيز ديگرى نبود.اين كمك مالى را وظيفه شما مىدانم،و وظيفه خودم و هر خطيب و واعظى مىدانم كه اين را بگويد،من بر هر خطيب و واعظى واجب مىدانم كه چنين حرفى را بزند.مراجع تقليد بزرگى مثل آيت الله حكيم و ديگران رسما فتوا دادهاند كه كسى كه در آنجا كشته مىشود،اگر نماز هم نخواند شهيد در راه خداست.
پس بياييم به خودمان ارزش بدهيم،به كار و فكر خودمان ارزش بدهيم،به كتابهاى خودمان ارزش بدهيم،به پولهاى خودمان ارزش بدهيم،خودمان را در ميان ملل دنيا آبرومند كنيم. علت اينكه دولتهاى بزرگ جهان چندان در باره سرنوشت ما نمىانديشند،اين است كه معتقدند مسلمان غيرت ندارد.آمريكا را فقط همين يكى جرى كرده است،مىگويد مسلمان جماعت غيرت ندارد.همبستگى و همدردى ندارد.مىگويد يهودى كه براى پول مىميرد،جز پول چيزى را نمىشناسد،خدايش پول است،زندگىاش پول است،حيات و مماتش پول است، به يك چنين مساله حساسى كه مىرسد روزى يك ميليون دلار به همكيشانش كمك مىكند ولى هفتصد ميليون مسلمان دنيا كوچكترين كمكى به همكيش خود نمىكنند (13) !
طمانينه حسين عليه السلام
روز عاشوراست،روز معراج حسين بن على عليه السلام است،روزى است كه ما بايد از روح حسين،از غيرت حسين،از مقاومتحسين،از شجاعت و دليرى حسين،از روشن بينى حسين پرتوى بگيريم،بلكه ما هم ذرهاى آدم شويم،بيدار شويم،يكى از نويسندگان بسيار معروف(عباس محمود عقاد)جملهاى در باره ابا عبد الله عليه السلام دارد،مىگويد:در روز عاشورا مثل اين بود كه يك نوع مسابقه ميان خصلتهاى حسينى بر قرار شده بود،يعنى فضايل حسينى هر كدام با ديگرى مسابقه مىداد:صبر حسين مىخواست از ساير صفاتش جلو بيفتد،رضاى حسين به آنچه كه رضاى خداست مىخواست از صبرش جلو بيفتد،اخلاص حسين مىخواست از همه اينها پيشى بگيرد،شجاعتحسين مىخواست گوى سبقت را از صفات ديگر او بربايد.من عرض مىكنم-البته من نمىتوانم در باره اخلاص حسينى كوچكترين سخنى بگويم،كوچكتر از اين هستم،ولى مىتوانم بگويم-چيزى كه در روز عاشورا بيش از هر چيز ديگر جلوهگر و نمايان است طمانينه حسين،اطمينان حسين،آرامش و استقامتحسين است.اين سخنى نيست كه من مىگويم،سخنى است كه از همان روزها درك كردند.يك كسى كه آنجا حاضر بوده است،جملهاى دارد.تعبير او مطابق عصر و زمان و فهم خودش خيلى عالى است،مىگويد:«و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل ولده و اهل بيته و اصحابه اربط جاشا منه» (14) .اين مرد در واقع يك خبرنگار بوده و قضايا را نقل كرده است. مىگويد:به خدا قسم من سراغ ندارم مرد دلشكستهاى،مرد تحت فشار قرار گرفتهاى را كه فرزندانش(اهل بيتش)جلوى چشمش قلم قلم باشند،اصحابش را ببيند در حالى كه سرهايشان از بدنهايشان جدا شده است،و اين مقدار قوت قلب داشته باشد!
اين جريان خيلى عجيب است،شوخى نيست.جريانى كه هميشه اعجاب مرا بر مىانگيزد اين است:ابا عبد الله در روز عاشورا چنان قدم بر مىدارد كه كانه آينده روشن يعنى آثار نورانى نهضتخودش را به چشم مىبيند.او شك نداشت كه با همين شهيد شدن پيروز شد.شك نكرد كه روز عاشورا پايان اين است كه بايد هر چه دارد در راه خدا بدهد،يعنى پايان كشت است،و از روز عاشورا آغاز بهرهبردارى از اين نهضت است،همان گونه كه همين طور هم شد.ما مىبينيم كه كشته شدن حسين عليه السلام همان و پيدا شدن جنبشها و حركتها و همدرديها و همدليها و طغيانها عليه دستگاه اموى همان.اولين كسى كه اين كار را كرد يك زن بود،زن فردى از لشكر كفار.او در عصر عاشورا وقتى كه ديد لشكر مىخواهند به طرف خيمههاى حرم حسين بن على حمله كنند، دويد و چوب خيمهاى را برداشت و در جلو خيمهها ايستاد،قبيله بكر بن وائل را صدا زد:يا آل بكر بن وائل!قبيله من!خويشاوندان من! كجاييد؟بياييد!كار به اينجا كشيده است كه مىخواهند لباس از تن حرم پيغمبر بكنند!
منظرهاى كه به نظر من خيلى با شكوه و پر جلال است اين است:مىدانيم ابا عبد الله وقتى براى وداع با اهل بيتش آمد كه ديگر احدى از كسانش زنده نبود.آن وداع هم خيلى جانسوز و جانگداز است.ولى به علتخاصى،ابا عبد الله براى نوبت دوم به وداع آمد و نوشتهاند علتش اين بود كه در حملاتى كه كرد،يك نوبت موفق شد لشكر دشمن را عقب بزند و داخل شريعه فرات بشود.اينها ناراحتبودند كه مبادا ابا عبد الله آب بياشامد،زيرا اگر آب بياشامد نيرو مىگيرد.در همان وقت كسى فرياد كرد،كه ابا عبد الله ديگر غيرتش به او اجازه نداد كه اين حرف را(خواه راستباشد خواه دروغ)بشنود و او مشغول نوشيدن آب باشد.وقتى دستبرد زير آب تا مقدارى بردارد،كسى فرياد كرد:حسين!تو مىخواهى آب بنوشى؟!ريختند به خيام حرمت.فورا بيرون آمد.من نمىدانم گفته او راستبود و واقعا مىخواستند حمله كنند يا نه، ولى حمله سريع و بيرون آمدن به وقت ابا عبد الله ديگر مجالى نداد.وقتى كه آقا آمد،حملهاى به خيام حرم نشده بود.اين فرصت را مغتنم شمرد و بار ديگر زنها و بچهها را جمع كرد. اينجاست كه شكوه و جلال روح ابا عبد الله پيدا مىشود.اول فرمود:اهل بيت من!«استعدوا للبلاء»خودتان را آماده سختيها كنيد.مىخواست روح اينها آماده باشد.يك جمله بيشتر در اين زمينه نگفت ولى فورا اين مطلب را گفت:«و اعلموا ان الله حافظكم و منجيكم من شر الاعداء و معذب اعاديكم بانواع البلاء» (15) اهل بيت من!يقين داشته باشيد كه شما از اين اعتسختى و شدت مىبينيد ولى ذلت نخواهيد ديد.بدانيد كه خداوند شما را حفظ و از شر دشمنان نگهدارى مىكند و شما محترمانه به حرم جدتان بر خواهيد گشت.از اين ساعتبه بعد،بدبختى دشمنان شماست.مطمئن باشيد كه خداوند،دشمنان شما را در همين دنيا به انواع مختلف عذاب خواهد كرد.معلوم بود كه ابا عبد الله اوضاع را مىديد.
در روز عاشورا ابا عبد الله نقطهاى را مركز قرار داده بود،حمله مىكرد.اول جنگ تن به تن، عدهاى آمدند ولى تا آمدند،ابا عبد الله به آنها مهلت نداد به طورى كه رعب در دل دشمن قرار گرفت.عمر سعد فرياد كرد:چه مىكنيد؟«و الله نفس ابيه بين جنبيه»با كى داريد مىجنگيد؟!اين فرزند على است،«هذا ابن قتال العرب»اين فرزند همان كسى است كه عرب را كشت.مىخواست تعصب عربيت را عليه حضرت تحريك كرده باشد.گفتند:چه كنيم؟گفت: اين طور مصلحت نيست.اگر يك يك برويد،يك نفر از شما را باقى نخواهد گذاشت،حمله را همه جانبه كنيد.ابا عبد الله به هر طرف كه حمله مىكرد،فرار مىكردند ولى مواظب بود كه از خيمهها دور نشود.غيرت حسين هم هست.حسين شجاع است،صبور است،راضى به رضاى الهى است،مخلص است ولى غيرة الله هم هست،غيرتش هم به او اجازه نمىدهد كه زنده باشد و كسى نزديك خيام حرم او بيايد.به اهل بيت دستور داد كه شما ابدا از خيمهها بيرون نياييد.اين دروغ است اگر شنيده باشيد كه اهل بيت،مرتب بيرون مىآمدند و«العطش»مىگفتند.فقط يك بار بيرون آمدند و آن،وقتى بود كه اسب بى صاحب ابا عبد الله آمد.آن وقت هم كه بيرون آمدند،اول نمىدانستند كه قضيه از چه قرار است.صداى شيهه اين اسب را كه شنيدند،خيال كردند آقا براى وداع سوم آمده است.مىگويند اين اسب،اسب تربيتشدهاى بود.نه تنها اسب ابا عبد الله اين طور تربيت داشت،بلكه اسبهاى دشمنان هم اين طور تربيتها را داشتند كه وقتى سوارش مىافتاد،اين حيوان احساس مىكرد.اين اسب، يال خودش را به خون ابا عبد الله رنگين كرده بود و وقتى كه ديد آقا افتاده است و ديگر نمىتواند از جا بلند شود،آمد به طرف خيام حرم.در واقع مثل اينكه پيكى بود كه ىخواستخبرى بدهد.اينها به خيال اينكه آقا برگشتهاند،از خيمه بيرون آمدند ولى وقتى كه آن اوضاع را ديدند،چارهاى نديدند جز اينكه دور اين اسب را بگيرند و ناله كنند.به هر حال آقا اجازه نداد آنها بيرون بيايند.ولى خودش نقطهاى را مركز قرار داده بود كه صدايش را مىشنيدند.مىخواستبه اين وسيله به آنها اطمينان بدهد.وقتى كه بر مىگشت،به آن مركز كه مىرسيد،با صداى بلند-من نمىدانم اينكه مىگويم صداى بلند،آن زبان خشك چگونه در دهان مىگرديده-با هر مقدار كه نيرو داشت فرياد مىكرد:«لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم»خدايا!حسين هر چه نيروى روحى و جسمى دارد از توست.اهل بيتخوشحال مىشدند كه آقا زنده است.مدتى استراحت مىكرد،آسايش پيدا مىكرد.لشكر باز بر مىگشتند،حلقه را تنگ مىكردند،تير اندازى مىكردند،سنگ مىپراندند.باز نوبت ديگر آقا حمله مىكرد.اين كر و فر ادامه داشت. شنيدهايد كه عمر سعد در روز عاشورا جنگ را چگونه شروع كرد،و باز شنيدهايد كه ابا عبد الله اجازه نداد كه جنگ از سوى خود و اصحابش شروع بشود.اين سنتى است كه در جنگهايى كه با يك فرقه به ظاهر مسلم صورت مىگرفت،رعايت مىشد.على عليه السلام هم رعايت مىكرد،مىگفت من هرگز ابتدا به جنگ نمىكنم،آنها كه جنگ را شروع كردند،بعد ما مىزنيم.
آقا ابتداى به جنگ نكرد.عمر سعد براى جلب رضايت عبيد الله زياد،جنگ را به اين شكل شروع كرد كه تير و كمانى خواست(معروف است كه پدر او در صدر اسلام تير انداز خيلى ماهرى بوده است و شايد خودش هم تير انداز بوده است).تيرى را به كمان كرد و به طرف خيام حرم حسينى پرتاب كرد.بعد فرياد كرد:ايها الناس!در نزد امير شهادت بدهيد كه اول كسى كه به سوى خيمههاى حسين تير انداخت من بودم.اين جنگ در روز عاشورا با يك تير شروع شد و بايد عرض بكنم با يك تير ديگر هم خاتمه پيدا كرد.تير ديگر،آن تير زهر آلودى بود كه به سينه مبارك حسين عليه السلام اصابت كرد(فاتيه سهم محدد مسموم).آنقدر زياد در سينه ابا عبد الله فرو رفت كه آقا فشار آورد تا از طرف جلو بيرون بياورد،نشد.نوشتهاند از پشتسر بيرون آورد.بعد از اين بود كه ديگر حسين از اسب روى زمين افتاد.ديگر تاب و توان از او رفت.بعد از اين قضيه بود كه ديگر كر و فر ابا عبد الله تمام شد.
نوشتهاند حسن بن على عليه السلام چند پسر داشت كه اينها همراه ابا عبد الله آمده بودند. يكى از آنها جناب قاسم بود.امام حسن عليه السلام پسر ده سالهاى دارد كه آخرين پسر ايشان است،و اين بچه شايد از پدرش يادش نمىآمد چون وقتى كه پدرش از دنيا رفت گويا چند ماهه بوده است،در خانه حسين بزرگ شد.ابا عبد الله به فرزندان امام حسن خيلى مهربانى مىكرد،شايد بيش از آن اندازه كه به پسران خودش مهربانى مىكرد چون آنها يتيم بودند و پدر نداشتند.اين پسر اسمش عبد الله و خيلى به آقا علاقهمند است،و آقا به زينب سپرده است كه تو مواظب بچهها باش،و زينب دائما مراقب آنهاست.يكدفعه زينب متوجه شد كه عبد الله از خيمه بيرون آمده است و مىخواهد برود پيش عمويش حسين بن على عليه السلام. زينب دويد او را بگيرد،او فرياد كرد:«و الله لا افارق عمى»به خدا قسم كه من هرگز از عمويم جدا نمىشوم.آن طفل مىدود،زينب مىدود( السلام عليك يا ابا عبد الله!اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده).آنقدر زينب دويد كه به ابا عبد الله نزديك شد.آقا فرمود:نه،تو برگرد،بگذار اين بچه پيش خودم باشد.خودش را انداختبه دامان حسين عليه السلام(حسين است،او خودش عالمى دارد).در همين حال،يكى از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به ابا عبد الله بزند.تا شمشيرش را بالا برد،اين طفل فرياد كرد:«يابن الزانية!اتريد ان تقتل عمى»؟زنازاده!تو مىخواهى عموى مرا بكشى؟تا او شمشيرش را حواله كرد،اين طفل دستخود را جلو آورد و دستش بريده شد.فرياد كرد:يا عماه!عموجان ببين با من چه كردند!
«اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتيك اليقين.»
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم،و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله...
خدايا!عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما،ما را قرآن شناس قرار بده،ما را اسلام شناس قرار بده.
خدايا!اين رخوت،سستى،تنبلى و كسالتى را كه در روح ما مسلمين حكمفرماست،از روح ما بزداى.
خدايا!به ما غيرت بده،به ما وحدت و اتفاق ارزانى بدار،به ما روح همدردى و همبستگى كرامت كن.
خدايا!شر كفار،شر اسرائيل،شر صهيونيزم را از سر مسلمين كوتاه فرما،به ما توفيق مبارزه با اين دشمن كه كيان اسلام و قرآن را تهديد مىكند،عنايت كن.
خدايا!در اين روز عزيز،گذشتگان ما را ببخش و بيامرز.
پىنوشتها:
1- جامع الصغير سيوطى،ص 95.
2- [مطابق آمار آن زمان،يعنى حدود سال 1348 هجرى شمسى.]
3- تحف العقول،ص356.
4- آل عمران/110.
5- بقره/261.
6- آل عمران/117.
7- [اين سخنرانى در روز عاشورا ايراد شده است.]
! <{.ذىٌcpvc pآق pëqق pwiغ}.8
9- نهج البلاغه،خطبه 27.
10- نساء/95.
11- توبه/20.
12- اصول كافى،ج 2/ص 164(به جاى مسلما،رجلا آمده است).
13- [لازم به ذكر است كه استاد شهيد آية الله مطهرى پس از اين سخنرانى توسط ساواك رژيم شاه دستگير شدند.]
14- اللهوف،ص 50.
15- مقتل الحسين مقرم،ص 348.