فرهنگ و تمدن> هنر و صنعت> هنر> قصص قرآن

داستان حضرت نوح(ع)

نام نوح(ع)درچهل و چند جاى قرآن كريم آمده و در آنها به قسمتى از داستان آن جناب اشاره شده، در بعضى مواردبطور اجمال و در برخى بطور تفصيل، ليكن درهيچ يك از آن موارد مانند داستان‏نويسان كه نام، نسب، دودمان،محل تولد، مسكن، شؤون‏زندگى، شغل، مدت عمر، تاريخ وفات، مدفن و ساير خصوصيات مربوط به زندگى شخصى‏صاحب‏داستان را متعرض مى‏شوند به جزئيات آن جناب پرداخته نشده علتش هم اين است كه‏قرآن كريم كتاب تاريخ نيست تا درآن به شرح زندگى فرد فرد مردم و اينكه چه كسى از نيكان‏و چه كسى از بدان بوده بپردازد.

بلكه قرآن كريم كتاب هدايت است و از امور گذشتگان‏آنچه مايه سعادت مردم است‏متعرض مى‏شود، و براى مردم شرح مى‏دهد كه حق صريح كدام است تا مردم همان‏را برنامه‏زندگى خود كرده و در حيات دنيوى و اخروى رستگار گردند، و بسا مى‏شود كه به گوشه‏اى ازقصص انبياءو امت‏هاى آنان اشاره مى‏كند تا مردم بفهمند سنت و روش خداى تعالى در سايرامتها چه بوده، تا اگر كسى هست كه‏مشمول عنايت و موفق به كرامت است عبرت بگيرد، و كسى هم كه چنين نيست آن سرگذشتها را بشنود تا حجت بر او تمام شود.

و داستان نوح(ع)در شش سوره از سوره‏هاى قرآنى بطورتفصيل آمده، و آن‏سوره‏ها عبارتند از: 1 - اعراف 2 - هود 3 - مؤمنون 4 - شعراء 5 - قمر 6 - نوح، و ازهمه اين مواردمفصل‏تر سوره هود متعرض آن شده، زيرا سرگذشت آن جناب در بيست و پنج آيه يعنى از آيه‏25 تا 49 طول كشيده است.

2 - داستان نوح(ع)در قرآن

انحراف تدريجى بشر از فطرت انسانى و پيدايش اختلاف‏طبقاتى بعد از حضرت آدم(ع)و بعثت و رسالت‏حضرت نوح(ع)

بعثت و رسالت نوح(ع)بشر بعد از حضرت آدم(ع)به‏صورت يك‏امت‏ساده و بسيط زندگى مى‏كرد و فطرت انسانيت‏خود را راهنماى زندگى خود داشت، تاآنكه‏رفته رفته روح استكبار در او پيدا شد و گسترده گشت، و در آخر، كارش به استعباديكديگر انجاميد، بعضى بعض ديگررا تحت فرمان خود گرفتند و زير دستان، مافوق خود را رب‏خود پنداشتند و همين پندار، بذرى بود كه كاشته شد، بذرى‏كه هر زمان و در هر جا كه كاشته‏شود و سپس جوانه بزند و سبز شود و رشد كند، چيزى به جز دين و ثنيت و اختلاف شديد طبقاتى‏يعنى‏استخدام ضعفا بوسيله اقويا و برده گرفتن و دوشيدن افراد ذليل بوسيله قدرتمندان را به بارنمى‏آورد،آرى همه اختلافها و كشمكشها و خونريزيهاى بشر از آنجا آغاز گرديد.

در زمان نوح(ع)فساددر زمين شايع گشت و مردم از دين توحيد و از سنت

صفحه : 372

عدالت اجتماعى رويگردان شده و به پرستش بت‏ها روى‏آوردند، و خداى سبحان نام چند بت‏آن روز را كه عبارت بودند ازود، سواع،يغوث، يعوقونسردر سوره نوح ذكركرده.

فاصله طبقاتى روز به روز بيشتر شد، و آنهايى كه از نظر مال واولاد قوى‏تر بودند حقوق‏ضعفاء را پايمال كردند و جباران، زير دستان را به ضعف بيشتر كشانيده و طبق دلخواه خودبرآنان حكومت كردند. (1) در اين زمان بود كه خداى تعالى نوح(ع)را مبعوث كرده و او را با كتاب وشريعتى‏به سوى آنان گسيل داشت تا از راه بشارت و انذار، به دين توحيد و ترك خدايان‏دروغين‏دعوتشان نموده مساوات را در بينشان برقرار سازد.(2)

دين و شريعت نوح(ع)

بطورى كه از تمامى آيات مربوط به داستان نوح(ع)برمى‏آيد آن جناب همواره قوم خود را به توحيد خداى سبحان و ترك شرك دعوت‏مى‏كرد، و بطورى كه از دوسوره نوح و يونس، و سوره آل عمران آيه 19 بر مى‏آيد آنان را به اسلام‏مى‏خواند، و بطورى كه از سوره هود آيه 28 استفاده‏مى‏شود از آنان مى‏خواسته تا امر به معروف‏و نهى از منكر كنند، و نيز همانطور كه از آيه 103 سوره نساء و آيه 8 سوره‏شورا بر مى‏آيد نمازخواندن را نيز از آنان مى‏خواسته و بطورى كه از آيه 151 و 152 سوره انعام بر مى‏آيد رعايت‏مساوات‏و عدالت را نيز از آنان مى‏خواسته، و دعوتشان مى‏كرده به اينكه به فواحش و منكرات‏نزديك نشوند، راستگو باشندو به عهد خود وفا كنند، و بطورى كه از آيه 41 سوره هود بر مى‏آيدآن جناب اولين كسى بوده كه مردم را دعوت‏مى‏كرده به اينكه كارهاى مهم خود را با نام خداى‏تعالى آغاز كنند.

تحمل زحمات طاقت‏فرساى نوح(ع)در كار دعوت

: از آيات سوره‏هاى‏نوح و قمر و مؤمنون بر مى‏آيد كه آن جناب قوم‏خود را دائما دعوت مى‏كرده به اينكه به خداى‏تعالى و آيات او ايمان بياورند و در اين دعوت‏منتهاى جد و جهد را به خرج مى‏داده و شب و روزو آشكارا و پنهان وادارشان مى‏كرده به اينكه حق را بپذيرند، ولى قومش جزبه عناد و تكبر خودنمى‏افزودند، هر قدر او دعوت خود را بيشتر مى‏كرده آنان سركشى و كفرشان را بيشتر مى‏كردند و به‏جز اهل‏و اولادش وعده اندكى كه از غير آنان ايمان نياوردند، بطورى كه ديگر از ايمان آوردن

............................................ (1)با استفاده از سوره‏هاى اعراف، هود و نوح. (2)سوره بقره، آيه 21.

صفحه : 373

سايرين به كلى مايوس گرديد در آن هنگام‏به درگاه پروردگار خود شكايت برده و از او طلب‏نصرت كرد.

مدت زيستن نوح(ع)در ميان قومش

: از آيات سوره عنكبوت بر مى‏آيد كه‏آن جناب نهصد و پنجاه‏سال مشغول دعوت قوم خود بوده، ولى قوم، او را جز به استهزاء و مسخره‏كردن و نسبت جنون به او دادن عكس‏العملى از خود نشان ندادند، آنها وى را متهم مى‏كردند به‏اينكه منظورش اين است كه به آقايى و سرورى برما دست‏يابد، تا آنكه در آخر از پروردگارخود يارى طلبيد.و از آيات سوره هود استفاده مى‏شود كه بعد از اين استنصار، خداى تعالى‏به‏وى وحى كرد كه از قومش به جز آن چند نفرى كه ايمان آورده‏اند احدى ايمان نمى‏آورد، و آن‏جناب را درباره قومش تسليت گفت و دلگرمى داد، و بطورى كه از آيات سوره نوح استفاده‏مى‏شود نوح(ع)قوم خود را به هلاكت ونابودى نفرين كرد، و از خداى تعالى خواست‏تا زمين را از لوث وجود همه آنان پاك كرده و احدى از آنان را زنده نگذارد،و بطورى كه ازآيات سوره هود بر مى‏آيد خداى تعالى به آن جناب وحى كرد كه زير نظر ما و طبق وحى ماكشتى را بساز.

كشتى سازى نوح(ع)

از آيات سوره هود بر مى‏آيد كه خداى تعالى به آن جناب‏دستور داد تا كشتى را با تاييدو تسديد او بسازد، و آن جناب شروع به ساختن آن كرد، كه مردم‏دسته دسته از محل كار آن‏جناب گذشته و او را مسخره مى‏كردند، چون كشتى آب مى‏خواهد، و كشتى سازى بايد در لب‏دريا باشد،و آن جناب اين كار را در بيابانى بدون آب انجام مى‏داد، و همين باعث مى‏شد كه‏مردم او را مسخره كنند، وآن جناب در پاسخشان مى‏فرمود اگر امروز شما ما را مسخره مى‏كنيدبه زودى خواهيد ديد كه ما شما را مسخره مى‏كنيم و به‏زودى خواهيد فهميد كه كسى كه دچارعذاب گردد خوار و ذليل و بيچاره مى‏شود، و عذابى كه مى‏آيد عذابى است مقيم و غيرقابل‏زوال و نيز از دو سوره هود و مؤمنون بر مى‏آيد كه خداى عز و جل براى نزول آن‏عذاب، علامتى‏قرار داده بود و آن اين بوده كه آب از تنورى بالا مى‏زند.

نزول عذاب و آمدن طوفان

: نوح(ع)همچنانكه از سوره هود و مؤمنون استفاده‏مى‏شود مشغول‏ساختن كشتى بود تا اينكه آن را به اتمام رسانيد و امر خداى تعالى مبنى بر نزول‏عذاب صادرشد، و آن تنور شروع به جوشيدن كرد، در اين هنگام خداوند متعال به آن جناب

صفحه : 374

وحى فرستاد كه از هر حيوان يك جفت نر و ماده سواركشتى كند و نيز اهل خود را به جزافرادى كه مقدر شده بود هلاك شوند يعنى همسرش كه خيانت كار بود و فرزندش‏كه از سوارشدن امتناع ورزيده بود و نيز همه آنهايى كه ايمان آورده بودند سوار كند.و از سوره قمر بر مى‏آيدهمينكه‏آنها را سوار كرد خداى تعالى درهاى آسمان را به آبى ريزان باز كرد، و زمين را به‏صورت چشمه‏هايى جوشان‏بشكافت، آب بالا و پايين براى تحقق دادن امرى كه مقدر شده بوددست به دست هم دادند.و نيز از سوره هود استفاده مى‏شود كه رفته‏رفته آب زمين را فرا گرفت‏و بالا آمد و كشتى را از زمين كند، كشتى در موجى چون كوههاى بلند سير مى‏كرد، و طوفان‏همه‏مردم روى زمين را فرا گرفت و همه را در حالى كه ستمگر بودند هلاك كرد، و خداى تعالى به‏آن جناب دستورداده بود همينكه در كشتى مستقر شدند خدا را در برابر اين نعمت كه از شر قوم‏ستمكار نجاتشان داد حمد بگويند و در پياده‏شدن از او بركت بخواهند، و نوح(ع)گفت: الحمد لله الذى نجانا من القوم الظالمينو نيز گفت:رب انزلنى منزلا مباركاو انت‏خير المنزلين (2) .

پايان‏يافتن داستان و پياده شدن نوح و همراهانش به زمين

: بعد از آنكه طوفان به دليل‏آيه 77 سوره صافات عالم‏گيرشده و مردم روى زمين همه غرق شدند، خداى تعالى به زمين‏فرمان داد تا آب خود را ببلعد، و به آسمان‏نيز فرمان داد تا از باريدن بايستد، آب از ظاهر زمين‏كاسته شد، و كشتى بر بالاى كوه جودى قرار گرفت و فرمانو قيل بعدا للقوم‏الظالمين - دورى باد برعليه ستمكارانصادر شد، آنگاه خداى تعالى به نوح وحى كرد كه: اى نوح!از كشتى پايين‏آى‏و با سلامى از ناحيه ما و بركاتى بر تو و امت‏هايى كه با تواند پياده شو، كه بعد از اين‏طوفان، ديگر هيچگاه دچارطوفانى عالم‏گير نخواهند شد چيزى كه هست بعضى از اين نجات‏يافتگان امت‏هايى هستند كه خدا در دنيا ازمتاع‏هاى زندگى دنيا برخوردارشان مى‏كند، و سپس‏عذابى دردناك آنان را فرا مى‏گيرد، پس نوح و همراهان او از كشتى خارج‏شده و در زمين قرارگرفتند و خدا را به توحيد و اسلام پرستيدند، و زمين را به ارث دست به دست به ذريه‏هاى‏خودسپردند، و خداى سبحان تنها ذريه نوح را باقى گذاشت.(3)

داستان پسر غرق شده نوح

: نوح(ع)هنگامى كه سوار كشتى مى‏شد ديد

............................................ (1 و 2)سپاس خداى را كه ما را از قوم ستمكارنجات داد، پروردگارا مرا در جايگاه با بركتى فرود آركه تو بهترين فرود آورندگانى.سوره مؤمنون، آيه 28 و 29 (3)با استفاده از سوره هود و صافات.

صفحه : 375

كه يكى از پسرانش سوار نشده، و علتش اين بوده كه به‏وعده پدرش مبنى بر اينكه هر كس ازسوار شدن تخلف كند غرق خواهد شد ايمان نداشته، وقتى چشم نوح به‏او افتاد كه در كنارى‏ايستاده، صدا زد كه اى پسرم بيا با ما سوار شو و با كافران مباش.پسر دعوت پدر را اينطور ردكرد كه‏من به زودى به يكى از كوهها پناه مى‏برم تا مرا از خطر آب حفظ كند. نوح(ع)گفت: امروز هيچ چيزى نمى‏تواند احدى‏را از عذاب الهى حفظ كند مگر كسى‏را كه خدا به او رحم كرده باشد، كه منظورش همان كسانى است كه سوار كشتى‏بودند - پسرنوح به اين پاسخ پدر توجهى نكرد، و چيزى نگذشت كه موج، بين پدر و پسر حائل شده و پسرجزء غرق شدگان گرديد.

نوح(ع)هيچ احتمال نمى‏داد كه پسر در باطن دلش كفر پنهان‏كرده باشد وتاكنون اگر اظهار اسلام مى‏كرده از باب نفاق بوده باشد، بر خلاف همسرش كه نوح از كفراوخبر داشته، و بطور قطع اگر پسرش را نيز مانند همسرش كافر مى‏دانسته هرگز تقاضاى نجات اورا نمى‏كرده، براى اينكه‏اين خود نوح(ع)بود كه از خداى عز و جل درخواست كرد تاديارى از كفار را زنده نگذارد، و بنا بر حكايت قرآن كريم گفته بود: رب‏لا تذر على الارض‏من الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدواالا فاجرا كفارا(1) و نيز خود او بوده‏كه به حكايت‏قرآن در دعايش گفته بود: فافتح بينى و بينهم و نجنى و من معى‏من المؤمنين(2) و چگونه ممكن‏است‏خود او با آگاهى از كفر باطنى پسرش مع ذلك نجات اورا از خدا بخواهد؟با اينكه قبلا فرمان خداى تعالى را شنيده بود كه فرمود:و لا تخاطبنى‏فى الذين ظلموا انهم مغرقون (3) .

نوح(ع)با حائل شدن موج بين او و فرزندش و در حالى‏كه بى خبر از كفر باطنى‏پسرش بود دچار اندوهى شديد شد، و پروردگار خود را چنين نداء كرد كه: رب ان ابنى من‏اهلى‏و ان وعدك الحقپروردگارا اين پسر من از اهل من است و وعده تو، به اينكه اهل مرانجات دهى حق‏است و تو احكم الحاكمينى يعنى حكمت از حكم هر حاكم ديگرى متقن‏تر

............................................ (1)پروردگارا اين قوم كافر را هلاك كن و ديارى‏از ايشان را بر روى زمين باقى مگذار، كه اگرايشان را باقى بگذارى بندگان پاك و با ايمانت را گمراه مى‏كنند و فرزندى هم جزبدكار و كافر از آنان به‏ظهور نمى‏رسد.سوره نوح، آيه 26 و 27. (2)بارالها!بين من و قوم، حكم فرما و به ما گشايشى‏عطا كن و من و مؤمنانى كه با من همراهند ازشر قوم نجات ده. سوره شعراء، آيه 118 (3)سوره هود، آيه 37.

صفحه : 376

است، و تو در قضايى كه مى‏رانى جور و ستم نمى‏كنى و حكمت‏ناشى از جهل به مصالح واقعى‏نيست، بنا بر اين لطف كن و به من خبر ده كه واقعيت فرزند من‏چيست و با اينكه او اهل من‏است چرا مستوجب عقاب شده است؟در اينجا عنايت الهى شامل حال نوح شد، و نگذاشت‏بطورصريح درخواست نجات فرزند خود را كند، - و يا به عبارت ديگر درخواستى كند كه به‏واقعيت آن علمى ندارد - خداى تعالى‏در پاسخش به وى وحى فرستاد كه اى نوح پسر تو اهل تونيست، او عمل غير صالحى است، پس زنهار كه مبادا بامن در باره نجات او روبرو شوى ودرخواست نجات او را بكنى، كه اگر چنين درخواستى كنى درخواستى كرده‏اى كه به واقعيت‏آن‏آگاهى ندارى و من تو را پند مى‏دهم كه مبادا از جاهلان باشى.

بعد از اين وحى، نوح(ع)از واقع امر آگاه شد و به پروردگارش ملتجى‏گشت‏كه: پروردگارا من پناه مى‏برم به تو از اينكه از تو چيزى بخواهم كه علمى به واقعيت آن‏ندارم،و از تو درخواست مى‏كنم كه عنايت‏شامل حالم بشود و با مغفرتت مرا بپوشانى، و بارحمتت‏بر من عطوفت كنى، كه اگر غير اين كنى از زيانكاران خواهم شد.

3 - خصائص نوح(ع)اولين‏پيامبر اولواالعزم، پدر دوم نسل حاضر بشر و...

حضرت‏نوح(ع)اولين پيغمبر اولوا العزم و از بزرگان انبياء(ع)است،كه خداى عز و جل او و ساير انبياء اولوا العزم را بر تمامى بشر مبعوث كرده و با كتاب وشريعت‏فرستاده است، بنا بر اين، كتاب او اولين كتاب آسمانى است كه مشتمل بر شرايع الهى‏است، و شريعت او نيز اولين شريعت‏خدايى مى‏باشد.

و آن جناب پدر دوم نسل حاضر بشر است، چون تمامى افرادبشر امروز از طرف پدر و مادربه آن جناب منتهى مى‏شوند و همه‏ذريه آن حضرتند، كه قرآن كريم در باره‏اش فرمود: و جعلناذريته‏هم الباقين(1) و آن جناب پدر بزرگ همه انبياء است، غير آدم و ادريس(ع)، و خداى تعالى‏در اين باب فرموده: و تركنا عليه فى الاخرين (2) .

و آن جناب اولين پيغمبرى بوده كه باب تشريع احكام و كتاب‏و شريعت را گشوده و فتح‏نمود، و علاوه بر طريق وحى، با منطق عقل و طريق احتجاج با مردم صحبت كرد،بنا بر اين آن‏جناب ريشه و منشا دين توحيد در عالم است، و بر تمامى افراد موحد عالم كه تاكنون آمده و تا

............................................ (1)ونژاد و اولاد او را در روى زمين باقى گذاشتيم.سوره صافات، آيه 77 (2)و در ميان آيندگان‏براى او نام نيكويى قرار داديم.سوره صافات، آيه 78

صفحه : 377

قيامت‏خواهند آمد منت داشته و همه مرهون اويند،و به همين جهت است كه خداى عز و جل اورا به سلامى عام اختصاص داده و هيچ كس ديگر را در آن سلام شريك وى نساخت و فرمود: سلام على نوح فى العالمين (1) .

و باز به همين جهت است كه خداى عز و جل او را از همه عالميان برگزيدو ازنيكوكارانش شمرد (2) ، و او را عبدى شكور خواند (3) ، و او را از بندگان‏مؤمن خود دانست (4) ، و او راعبدى صالح خواند (5) .

و آخرين دعايى كه خداى تعالى از آن جناب نقل فرموده اين‏است كه به درگاه‏پروردگارش عرضه داشت: رب اغفر لى و لوالدى و لمن دخل بيتى مؤمنا وللمؤمنين‏و المؤمنات و لا تزد الظالمين الا تبارا (6) .

............................................ (1)سلام بر نوح‏در همه ادوار عالم بشريت تا روز قيامت.سوره صافات، آيه 79 (2)سوره انعام، آيه 84 و سوره صافات، آيه 80. (3)سوره اسرى آيه 3. (4)سوره صافات، آيه 81. (5)سوره تحريم، آيه 10. (6)بارالها مرا و پدر و مادرم را و عموم كسانى كه‏با داشتن ايمان به خانه من در مى‏آيند و عموم‏مؤمنين و مؤمنات را بيامرز،و در باره ستمگران به جز تبار و هلاكت ميفزا.سوره نوح، آيه 28

4 -

داستان نوح(ع)در تورات فعلى

در تورات دراصحاح ششم از سفر تكويندر باره آن جناب‏چنين آمده كه وقتى مردم‏در روى زمين زاد و ولد را شروع كردند و دخترانى برايشان پيدا شد، پسران‏خدا - كه منظورپيغمبران هستند - ديدند دختران مردم زيبايند لا جرم از آن دختران هر چه را اختيار مى‏كردندهمسرخود مى‏ساختند.رب - يعنى خداى تعالى - گفت روح من در انسان دائما داورى نخواهدكرد زيرا كه او نيز بشر است -آزاد است و اراده دارد - و روزگار او به صد و بيست‏سال رسيده‏بود، و در زمين طاغوتها در آن ايام بودند - همچنانكه بعداز آن نيز بوده‏اند - چون فرزندان خدا(انبياء)داخل بر دختران مردم شدند و دختران براى آنان اولادآوردند، و جبارانى پديد آمد كه‏از همان روزگاران نخستين اسم داشتند.

و چون رب ديد شر انسان‏در زمين زياد شد و تمامى خاطرات فكرى قلب بشر همه روزه

صفحه : 378

شر شد، رب غصه‏دار شد كه ديد عمل انسان در زمين اينطورشده، و در قلب خود تاسف خورد، به ناچار فرمان داد كه جنس اين بشر را كه من آفريده‏ام از روى زمين محوكنيد، هم انسان را وهم همه چهارپايان و جنبندگان و مرغان هوا را، براى اينكه من ازاعمالى كه آنها كردند محزون‏شدم، و اما نوح، نعمت را در چشم رب بديد.

اينها همه فرزندان نوحند، و نوح مردى نيكوكار و در ميان اقران‏و نزديكان خود مردى‏كامل بود و با خدا سير مى‏كرد، و براى‏او سه فرزند متولد شد به نامهاىسام، حام، ويافث، و زمين در پيش روى خدا فاسد شده و پر از ظلم گرديد، و خدا زمين‏را ديد كه فاسدشده، زيرا هر فردى از افراد بشر طريقه‏اش در زمين فاسد شد.

آنگاه خدا به نوح فرمود كه عمر كل بشريت بسر آمده و دارم‏مى‏بينم كه به زودى نابودمى‏شوند، براى اينكه زمين از رفتار آنان پر از ظلم شده، و من نابود كننده آنان ونابود كننده‏زمينم، تو براى خودت از چوبجفرسفينه‏اى بساز و در آن كشتى خانه‏هايى جدا جدا بساز، و از داخل وخارج، آن را قيرمالى كن، و آن را بدين منوال مى‏سازى كه طولش سيصد ذراع، عرضش پنجاه ذراع و بلنديش سى ذراع‏باشد، و براى آن پنجره‏اى به بلندى يك ذراع قرارمى‏دهى، و درب ورودى آن را كه مى‏سازى در دو سمت آن مسكن‏هايى‏روى هم، يعنى به‏صورت سه طبقه بالا و پايين و متوسط درست مى‏كنى، كه اينك من دارم طوفان آب بر روى زمين‏رامى‏آورم، تا تمامى اهل زمين و هر جسد داراى روح و حيات را كه در زير آسمان است هلاك‏كنم، همه جانداران روى‏زمين مى‏ميرند، ولى من عهدم را با تو استوار مى‏دارم، تو و فرزندان‏و همسرت و همسر فرزندانت داخل‏كشتى مى‏شويد، و از هر جاندار صاحب جسد يك جفت‏داخل كشتى مى‏كنى تا نسل آنها از بين نرود، و بايد اين يك جفت نرو ماده باشند، از مرغان‏ماده‏اش از جنس نرش باشد، از چهارپايان نيز همجنس باشد، از تمامى جنبندگان زمين همه‏همجنس باشند،خود اين جنبندگان نزد تو مى‏آيند تا نسلشان باقى بماند، و تو نيز براى خودت ازهر طعام خوردنى فراهم بياورو در كشتى نزد خود جمع كن تا هم طعام تو باشد و هم طعام آن‏جانداران، نوح بر حسب دستورى كه خداى تعالى داده بود عمل كرد.

و در اصحاح هفتم از سفر تكوين مى‏گويد، رب به نوح گفت: توو همه فرزندانت داخل‏كشتى شويد، زيرا من تو را از ميان نسل موجود بشر مردى نيكوكار ديدم، و از همه‏چهارپايانى‏كه پاك هستند را هفت تا هفت تا به صورت نر و ماده نزد خود نگه دار، و از آنهايى كه ناپاكندتنها دو به دو نگه دار،كه آنها نيز بايد نر و ماده باشند، از مرغان نيز هفت‏تا هفت‏تا به صورت نرو ماده پيش خود ببر تا نسل‏آنها در روى زمين باقى بماند زيرا كه من نيز بعد از هفت روز ديگر،

صفحه : 379

چهل روز و چهل شب بر زمين مى‏بارانم، و در روى زمين‏هر موجود استوارى كه ساخته‏ام را محومى‏كنم، نوح بر حسب آنچه خدا امر كرده بود عمل كرد.

بعد از آنكه نوح به سن ششصد سالگى رسيد طوفان زمين‏را فرا گرفت و نوه و فرزندان‏و همسر خودش و همسران پسرانش از روى آب طوفان داخل كشتى شدند،هر جنبنده‏اى هم كه‏در زمين بود - چه پاكش و چه ناپاكش - همانطور كه خدابه نوح فرمان داده بود به صورت نرو ماده و دوتا دوتا داخل كشتى شدند.

و بعد از هفت روز چنين شد كه آبهاى طوفان، زمين رافرا گرفت، و اين حادثه درششصدمين سال عمر نوح و در روز هفدهم ماه دوم بود و در آن روز همه چشمه‏هاى‏وسيع‏و بزرگ جوشيدن گرفت و طاقهاى آسمان باز شد، و چهل روز و چهل شب باران بباريد، و درهمان روز،نوح و همسرش و فرزندانشساموحامويافثباهمسرانشان داخل دركشتى شدند، و تمامى مرغان با ماده‏هاى همجنس‏خود، و همه پرندگان كوچك داراى بال‏داخل بر نوح در درون كشتى شدند، و از هر جاندار داراى جسد جفت جفت به درون‏كشتى درآمدند، و از هر جنبنده داراى جسد كه وارد مى‏شدند نر و ماده وارد مى‏شدند،همانطور كه خدادستور داده بود، آنگاه خدا درب كشتى را بر نوح بست.

و طوفان چهل روز در زمين ادامه داشت، آب بى اندازه زياد شد،كشتى آنقدر بالا رفت‏كه بر بالاى همه زمين قرار گرفت و روى آبها حركت مى‏كرد، آب جدا زياد و عظيم‏بود حتى‏تمامى كوههاى بلندى كه در زير آسمان بود پانزده ذراع زير آب فرو رفتند، باز آب رو به فزونى‏داشت، بطورى‏كه ديگر اثرى از كوهها باقى نماند، در نتيجه تمامى جانداران صاحب جسد ازمرغان و چهار پايان و وحشى‏ها و تمامى خزندگانى‏كه روى زمين مى‏خزيدند و تمامى مردم وتمامى موجوداتى كه بوئى از روح حيات را در دماغ داشتند همه مردند، البته‏آنهايى كه درخشكى زندگى مى‏كردند، و خدا تمامى موجوداتى كه بر روى زمين استوار بود از بين برد، چه‏انسانهاو چه چهار پايان و چه حشرات و چه مرغان، همگى از روى زمين محو شدند تنها نوح وهمراهانش در كشتى‏باقى ماندند، و باز آب همچنان تا مدت صد و پنجاه روز رو به فزونى‏داشت.

تورات، سپس دراصحاح هشتم از سفر تكوينمى‏گويد: خدابه ياد نوح و همه وحوش‏و چهار پايانى كه در كشتى با او بودند افتاد، و بادى را بر زمين عبور داد كه در نتيجه‏آبها آرام‏گرفتند و جلو چشمه‏هاى زمين و درهاى آسمان گرفته شد، آسمان ديگر نباريد و آبهايى كه اززمين جوشيده‏بود به تدريج به زمين برگشت، و بعد از صد و پنجاه روز آب كاهش يافت و كشتى

صفحه : 380

در روز هفدهم در ماه هفتم بر بالاى جبال آرارات مستقر گرديد،و آب تا ماه دهم، همه روزه‏فرو مى‏نشست تا اينكه در دهه اول آن ماه قله‏هاى كوهها سر از آب در آورد.

و بعد از چهل روز چنين شد كه نوح پنجره‏اى را كه براى‏كشتى درست كرده بود بازكرد، و كلاغ را از درون كشتى رها ساخت، كلاغ همه جا سرگردان بال مى‏زد و به‏نزد نوح‏برنگشت تا آنكه زمين به كلى خشك شد و آب در آن فرو رفت بعد از كلاغ كبوتر را رها ساخت‏تا ببيند آيا آب درروى زمين كم شده يا نه، و چون كبوتر جاى خشكى نيافت تا منزل كند به‏ناچار به نزد نوح و به كشتى برگشت چون‏آب هنوز همه روى زمين را پوشانده بود، نوح دست‏خود را دراز كرد و كبوتر را گرفته به نزد خود در داخل كشتى برد.وباز هفت روز ديگر دركشتى درنگ كرده مجددا كبوتر را از داخل كشتى رها ساخت، كبوتر هنگام عصر نزد نوح‏برگشت،در حالى كه يك برگ سبز زيتون به منقار داشت، نوح فهميد كه آب از روى زمين‏فروكش كرده و كم شده است هفت روزديگر مكث كرد، باز كبوتر را رها ساخت اين دفعه ديگربه نزد نوح برنگشت.

و در اول ماه ششصد و يكمين سال از عمر نوح بود كه‏آب به كلى فرو رفته و نوح پرده‏كشتى را برداشت و چشمش به زمين افتاد و ديد كه آب به‏كلى فرو رفته، و در روز بيست و هفتم‏ماه دوم بود كه زمين خشك شد.

آنگاه خداى تعالى با نوح چنين گفتگو كرد كه اى نوح!توو همسر و فرزندانت‏و همسران ايشان از كشتى خارج شويد و همه حيواناتى كه صاحب جسد هستند و در كشتى‏با توبودند و همه جنبندگانى كه در زمين حركت مى‏كنند را از كشتى خارج كن، و در زمين توالدو تناسل را براه بينداز،و عده انسانها را زياد كن، نوح و فرزندانش و همسر خود و همسر فرزندانش‏و همه حيوانات‏و جنبندگان و همه مرغان با همجنس و همنوع خود از كشتى خارج شدند.

و نوح قربانگاهى براى رب بنا كرد، و از هر چهار پا و پرنده پاك‏يكى بگرفت، آنگاه‏سوختنى‏ها، يعنى هيزمها را به بالاى قربانگاه برد، رب چون اين را ديد نسيم رضايت‏را وزانيددر قلب خودش با خود گفت ديگر هرگز زمين را به خاطر انسان لعنت نمى‏كنم و به صرف تصوراينكه قلب انسان‏از روزى كه پديد آمده شرير بوده تمامى جانداران زمين را مانند اين دفعه‏هلاك نمى‏كنم و مقرر مى‏دارم مادامى‏كه زمين برجا است در زمين زراعت باشد و در آن سرماو گرما، تابستان و زمستان، و روز و شب باشد و هرگز اين نظام را بر هم نمى‏زنم.

و در اصحاح نهم از سفر تكوين آمده كه خدا نوح و فرزندانش‏را مبارك كرد، و به نسل‏آنان بركت داد، و به آنان فرمود: توالد كنيد وعده نفرات بشر را زياد كنيد و زمين را از انسانها پر

صفحه : 381

سازيد، و بايد كه ترس و وحشت‏شما - تنها بر جان خودتان‏نباشد بلكه - حيوانات زمين‏و كل مرغان آسمان با كل جنبندگان بر روى زمين و كل ماهيان‏دريا باشد چون من كل‏جنبندگان زنده را به دست‏شما سپرده‏ام تا براى شما طعامى باشد، همچنانكه همه گياهان سبزرا به شماسپرده‏ام تنها از هر حيوانى خون آن و جنابتش را نخوريد، و من، تنها براى شماخونخواهى مى‏كنم - نه براى سايرجانداران - خون شما را طلب مى‏كنم، چه از حيوانى كه خونتان‏را ريخته باشند و چه از انسانى كه چنين كرده باشد،خون انسان را از كسى كه خون برادرش راريخته طلب مى‏كنم، آرى ريزنده خون انسان خونش ريخته مى‏شود، چون‏خدا انسان را به شكل‏خود درست كرده، به همين جهت بايد كه از راه توالد و تناسل عدد انسانها را در زمين بسياركنيد.

خدا با نوح و فرزندانش سخن گفت، و در سخنش چنين فرمود:اينك من ميثاق خود رابا شما مى‏بندم، هم با شما و هم با نسل شما كه بعد از شما مى‏آيد، و هم با هرنفس زنده‏اى كه‏با شما - در كشتى - بودند چه مرغان و چه چهار پايان، و همچنين كل وحوش زمين كه با شمابودندو با شما از كشتى خارج شدند حتى همه جنبندگان زمين، ميثاق خود را با شما محكم‏كردم كه هيچ يك از شما جانداران داراى‏جسد، نسلش به وسيله طوفان منقرض نشود، و اينكه‏از اين به بعد ديگر طوفانى كه زمين را ويران سازد پيش نياورم،و اما علامت اين ميثاق كه من‏بين خود و شما بسته و استوار كرده‏ام - كه كل صاحبان نفس زنده كه با شما هستند تا قرنهاى‏آينده‏از طوفان ويرانگر ايمن باشند - اين است كه من قوس خودم را در ابرها نهادم، تا علامت‏ميثاقى باشدكه بين من و بين زمين بسته شد، و در نتيجه از اين پس هرگاه ابرى را بر زمين‏بگسترانم قوس خود را در ابر مى‏بينم‏و به ياد ميثاقى كه بين خود و شما و هر صاحب نفس زنده وداراى جسد بسته‏ام مى‏افتم، و همين باعث مى‏شودكه طوفان ويرانگر بپا نكنم و هر حيوان‏صاحب جسد را هلاك نسازم.

پس هر زمان كه قوس در ابر باشد من آن را مى‏بينم تا به يادميثاقى بيفتم كه تا ابد بين‏خدا و بين هر صاحب نفس زنده در كل جسدهاى ساكن در زمين بسته شده و خدابه نوح گفت‏اين است آن علامتى كه مرا به ياد ميثاقى مى‏اندازد كه من بين خود و بين هر صاحب جسدى برروى زمين بسته‏ام.

آن پسران نوح كه با نوح از كشتى خارج شدند عبارت بودنداز سام و حام و يافث، و حام‏پدر كنعان است، و اين سه نفر، پسران نوح‏بودند كه تمامى انسانهاى روى زمين از اين سه تن‏شعبه شعبه شدند.

صفحه : 382

موارد مخالفت و تفاوت داستان نوح(ع)در تورات با آنچه‏در قرآن آمده است‏و نوح در ابتداء، كشاورز بود و درخت انگور مى‏كاشت، وقتى شراب خورد ومست‏شدو در حال مستى لخت و عريان داخل خيمه‏اش شد، حام كه پدر كنعان باشد عورت پدرش راديد و به دو برادرش‏كه در خارج خيمه بودند خبر داد، پس سام و يافث ردائى(پوششى)را به‏دوش خود گرفته از پشت‏سر به روى پدرانداختند، و عورت پدر خود را پوشاندند، در حالى كه‏صورت خود را به طرف پشت برگردانده بودند كه عورت پدر را نبينند.

همينكه پدر ازمستى به هوش آمد و ملتفت‏شد كه پسر كوچكش چه كرده، گفت: كنعان ملعون باد، بنده بندگان برادران خود باشد و گفت: مبارك‏باديهوهخداى سام، و كنعان‏بنده او باشد، تا خدايافث را وسعت دهد و در خيمه‏هاى سام، مسكن گزيند و كنعان عبد اوباشد.

نوح بعد از ماجراى طوفان، سيصد و پنجاه سال زندگى كرد و مجموعاعمر نوح نهصد وپنجاه سال بود، و بعد از آن از دنيا رفت.اين بود آنچه كه از تورات مورد حاجت ما بود.

و اين بيان - بطورى‏كه ملاحظه مى‏كنيد - از چند جهت مخالف با بيان قرآن است: 1 - در تورات هيچ نامى از غرق شدن همسرنوح نيامده بلكه تصريح كرده به اينكه او باشوهرش داخل كشتى شد، و بعضى اينطور توجيه كرده‏اندكه شايد نوح دو همسر داشته، يكى‏غرق شده و ديگرى نجات يافته.

2 - در تورات نامى از پسر نوح كه غرق‏شد نيامده در حالى كه قرآن كريم سرگذشت اورا آورده است.

3 - در تورات سخنى از مؤمنين به نوح در ميان نيامده و تنهانام نوح و خانواده‏اش، وفرزندان و همسر فرزندانش آمده است.

4 - در تورات، مجموعا عمر نوح را نهصد و پنجاه سال ذكركرده، در حالى كه از ظاهرقرآن عزيز بر مى‏آيد كه نهصد و پنجاه سال آن مدتى است كه نوح(ع)قبل از حادثه‏طوفان‏در بين مردمش به كار دعوت پرداخته، و در اين زمينه فرموده: و لقد ارسلنا نوحا الى‏قومه فلبث فيهم الف سنة‏الا خمسين عاما فاخذهم الطوفان و هم ظالمون (1) .

5 - مساله قوس‏قزحى كه تورات آن را وسيله ياد آورى خداذكر كرده، و مساله فرستادن‏كلاغ و كبوتر كه به عنوان خبرگيرى از فروكش شدن آب آورده، و نيز خصوصياتى كه براى

............................................ (1)و همانا ما نوح را به سوى قومش گسيل داشتيم‏و او مدت نهصد و پنجاه سال در بين آنان بود، پس‏از آن، طوفان ايشان را در حالى كه همچنان ظالم بودند -و به نوح ايمان نياورده بودند - بگرفت.سوره‏عنكبوت، آيه 14

صفحه : 383

كشتى ذكر كرده، از عرض و طول و ارتفاع و سه طبقه بودن آن،و مدت طوفان و بلندى آب طوفان‏و غيره، قرآن كريم از ذكر آنها ساكت است، و بعضى از آنها مطالبى‏است كه بعيد به نظرمى‏رسد، نظير مساله قوس‏قزح، كه خداى تعالى با آن ميثاق ببندد، و امثال اين معانى در قصه‏سرائى‏هاى‏صحابه‏و تابعين در داستان نوح(ع)زياد است كه بيشتر آن سخنان به‏جعليات اسرائيلى شبيه‏تر است.

5 - در تواريخ‏و اسطوره‏هاى ساير ملل در باره طوفان‏چه آمده است؟

صاحب المنار در تفسير خود مى‏گويد در تواريخ امت‏هاى قديم‏نيز جسته و گريخته‏ذكرى از مساله طوفان آمده، بعضى از آن سخنان با مختصر اختلافى مطابق‏با خبرى است كه‏در سفر تكوين تورات آمده و بعضى ديگر با مختصر توافقى مخالف آن است.

و از همه اخبار نزديك‏تر به خبر سفر تكوين، اخبار كلدانيان‏است، و اينان همان قومى‏هستند كه حادثه نوح در سرزمينشان‏رخ دادبرهوشعويوسيفوساز اين قوم نقل كرده‏اندكه‏زمانيكهزيزستروسبعد از اينكه پدرشاوتيرتاز دنيا رفت، در عالم رؤيا ديد كه - به اوگفتند - به زودى‏آبها طغيان مى‏كند، و تمام افراد بشر غرق مى‏شوند، و به او دستور دادند كه‏سفينه‏اى بسازد تا به وسيله آن‏خودش و اهل بيت و خواص و دوستانش را از غرق شدن حفظكند، او نيز چنين كرد، و اين روايت بدين جهت كه طوفان رامخصوص دوران جبارانى دانسته‏كه فساد را در زمين گسترش دادند و خدا آنان را با عذاب طوفان عقاب كرد، مطابق روايت‏سفرتكوين است.

بعضى از انگليسى‏ها به الواحى از آجر دست‏يافتند كه در آن اين‏روايت با حروف‏ميخى نوشته شده و متعلق به دورهآشور بانيپالبود، يعنى حدود ششصد و شصت‏سال قبل‏ازميلاد مسيح بوده و خود آن از نوشته‏اى متعلق به قرن هفتم قبل از ميلاد نقل شده بود، در نتيجه‏نمى‏توانداز سفر تكوين تورات گرفته شده باشد چون قديمى‏تر از آن بوده است.

يونانيهانيز خبرى از طوفان، روايت كرده‏اند و اين خبر را افلاطون‏در كتابش به اين‏مضمون آورده كه: كاهنان مصرى به سولون - حكيم يونانى - گفتند: آسمان، طوفانى‏درزمين بپا كرد كه وضع زمين را به كلى تغيير داد و چند نوبت و به طرق مختلف بشر روى زمين‏هلاك گرديد، و اين‏امر باعث‏شد كه انسانهاى عصر جديد هيچ اثر و معارفى از آثار انسانهاى

صفحه : 384

قبل‏از خود را در دست نداشته باشندمانيتونداستان طوفان را آورده وتاريخ آن را بعد ازهرمس اولكه بعد ازميناس اولبوده ذكر كرده است، و به حسب اين نقل نيز،تاريخ طوفان قديم‏تر از تاريخى‏است كه تورات براى آنان ذكر كرده.و از قدماى يونان روايت‏شده كه در قديم طوفانى‏عالم‏گير حادث شدو همه روى زمين را فرا گرفت، تنهادوكاليونو همسرش بيرااز آن‏نجات يافتند.

و از قدماى فرس - ايرانيان - نيز روايت‏شده كه گفته‏اند خداطوفانى بپا كرد و زمين راكه به دست اهريمن - خداى شرور - مالامال از فساد و شر شده بود غرق كرد، و گفته‏اندكه اين‏طوفان نخست از داخل تنورى آغاز گرديد، تنورى كه در خانه عجوزه(زول كوفه)واقع بود و اين‏عجوزه هميشه‏نان خود را در اين تنور مى‏پخت، و ليكن مجوسيان منكر طوفانى عالم‏گير بوده‏و گفته‏اند كه طوفان موردبحث تنها در سرزمين عراق بوده و دامنه‏اش تا به حدود كردستان نيزكشيده شده بود.

قدماى هند نيز وقوع طوفان را ثبت كرده و آن را به شكلى‏خرافى روايت كرده و هفت‏بار دانسته‏اند، و در باره آخرين طوفان گفته‏اند: پادشاه هنديان و همسرش در يك كشتى‏عظيم‏كه آن را به امر الله خودفشنوساخته و با ميخ و ليف خرما محكم كرده بود نشستند و از غرق‏نجات يافتند،و اين كشتى بعد از طوفان و فروكش شدن آب بر كوهجيمافات - هيماليا - به‏زمين نشست.ولىبرهمى‏هامانندمجوسيان منكر طوفانى عمومى هستند كه همه سرزمين‏هند را گرفته باشد، و مساله تعدد وقوع طوفان از ژاپنى‏ها و چينى‏هاو برزيلى‏ها و مكزيكى‏ها، و اقوامى ديگر نيز روايت‏شده، و همه اين روايات متفقند در اينكه سبب پيدايش اين طوفان‏ظلم‏و شرور انسانها بوده، كه خداى تعالى آنان را به اين وسيله عقاب كرده است. (1) در كتاباوستاكه كتاب‏مقدس مجوسيان است در نسخه‏اى كه به زبان فرانسه‏ترجمه و در پاريس چاپ شده آمده است كهاهورامزدابهايما(كه به اعتقادمجوسيان‏همان جمشيد پادشاه است)وحى كرد كه به زودى طوفانى واقع خواهد شد و همه زمين غرق‏خواهدگشت، و به او دستور داد تا چهارديوارى بسيار بلندى بسازد بطورى كه هر كس داخل آن‏قرار بگيرد از غرق شدن محفوظ بماند.ونيز به او دستور داد تا از زنان و مردانى كه صالح براى‏نسل باشند جماعتى‏را برگزيده و در آن چهار ديوارى جاى دهد، و همچنين از هر جنسى اجناس

............................................ (1)المنار، ج 11، ص 101 - 105.

صفحه : 385

مختلف حيوانات يك نر و ماده داخل چهار ديوارى كند، ودر داخل چهار ديوارى اطاقها وسالن‏هايى در چند طبقه بسازد تا انسانهايى كه در آنجا جمع مى‏شوند در آن اطاقهامنزل كنند، و همچنين حيوانات و جانوران و مرغان نيز در آن جاى داشته باشند، و نيز به وى دستور دادتا درداخل آن چهار ديوارى، درختان ميوه‏اى كه مورد حاجت مردم باشد بكارد و حبوباتى كه مايه‏ارتزاق جانداران است كشت وزرع كند تا در نتيجه زندگى به كلى از روى زمين قطع نشودو كسانى باشند كه در آينده زمين را آباد كنند.

و در تاريخ ادب هند بطورى كهعبد الوهاب نجاردر قصص الانبياى‏خود آورده، درباره داستان نوح آمده: در هنگامى كه مانو(پسر اله به اعتقاد وثنى مسلك‏ها)داشت‏دست‏خود را مى‏شست، ناگهان يك ماهى به دستش آمد كه مايه دهشت وى شد، چون ماهى سخن‏مى‏گفت و از او مى‏خواست‏كه وى را از هلاكت نجات دهد و به او وعده مى‏داد كه اگر چنين‏كند او نيزمانورا در آينده از خطرى عظيم نجات مى‏دهد،و آن خطر عظيم و عالم‏گير كه‏ماهى از آن خبر مى‏داد عبارت بود از طوفانى كه به زودى همه مخلوقات‏را هلاك مى‏كند، وبنا بر اين شرط، مانو آن ماهى را در مرتبان حفظ كرد.

وقتى ماهى بزرگ شد بهمانواز سالى خبر داد كه در آن سال‏طوفان واقع مى‏شود، وسپس راه نجات را نيز به او آموخت و آن اين بود كه كشتى بزرگى درست كند وهنگام بپا شدن‏طوفان داخل آن كشتى گردد، و مى‏گفت من تو را از طوفان نجات مى‏دهم، در نتيجه مانو دست‏به كارساختن كشتى شد، و ماهى آنقدر بزرگ شد كه ديگر در مرتبان جاى نگرفت و به ناچارمانو آن را به دريا افكند.

چيزى نگذشت كه طوفان همانطور كه ماهى گفته بود آمدو وقتى مانو داخل كشتى‏مى‏شد دوباره ماهى نزد او آمد و كشتى مانو را به شاخى كه بر سر خود داشت‏بست و آن را به‏طرف كوههاى شمالى كشيد و در آنجا مانو كشتى را به درختى بست و چون آب فروكش نمود وزمين خشك شد مانو تنها ماند.

6 - آيا نبوت نوح(ع)، جهانى و براى همه بشر بوده؟

در اين مساله آراء و نظريه علماء با هم اختلاف‏دارد، آنچه در نزد شيعه معروف است اين‏است كه رسالت آن جناب عموميت داشته و آن جناب بر كل بشر مبعوث‏بوده، و از طرق‏اهل بيت(ع)نيز رواياتى دال بر اين نظريه وارد شده، رواياتى كه آن جناب را از

صفحه : 386

شرحى در مورد نبوت و بعثت انبياء و جواب به بعض اهل سنت كه‏منكر عموميت رسالت نوح(ع)هستندانبياء اولوا العزم شمرده، و اولوا العزم در نظرشيعه عبارتند از: نوح، ابراهيم، موسى،عيسى، ومحمد(ص)كه بر عموم بشر مبعوث بودند.

و اما بعضى از اهل سنت معتقدند به عموميت رسالت آن جناب‏و اعتقاد خود را مستندكرده‏اند به ظاهر آياتى همانند رب لا تذر على الارض من الكافرين‏ديارا(1) و: لا عاصم‏اليوم من امر الله الا من‏رحم(2) و: و جعلنا ذريته هم الباقين(3) كه دلالت دارند بر اينكه‏طوفان تمامى روى زمين(4) را فرا گرفت.و نيز به روايات صحيحى در مساله شفاعت استنادكرده‏اند كه مى‏گويد: نوح اولين رسولى است كه‏خداى تعالى به سوى اهل زمين گسيل داشته‏است، و لازمه اين حديث آن است كه آن جناب بر همه اهل زمين مبعوث شده باشد.

بعضى ديگر از اهل سنت منكر اين معنا شده و به‏روايت صحيحى از رسول خدا(ص)استدلال كرده‏اند كه فرموده است هر پيغمبرى تنها بر قوم خود مبعوث شده‏ولى‏من بر همه بشر مبعوث شده‏ام، و از آياتى كه دسته اول به آنها استدلال كرده‏اند پاسخ‏داده‏اند به اينكه آن آيات قابل توجيه و تاويل‏است، مثلا ممكن است كه منظور از كلمهارض - زمينهمان سرزمينى باشد كه قوم نوح در آن سكونت داشته‏و وطن آنان بوده است‏همچنانكه فرعون در خطابش به موسى و هارون گفت: و تكون لكما الكبرياءفى الارض (5) .

پس معناى آيه اول اين مى‏شود كه: پروردگارا!ديارى از كافران قوم‏مرا در اين‏سرزمين زنده نگذار.و همچنين مراد از آيه دوم اين مى‏شود كه: امروز براى قوم من هيچ‏حافظى‏از عذاب خدا نيست.و مراد از آيه سوم اين مى‏شود كه: ما تنها ذريه نوح را باقيمانده از قوم اوقرار داديم.

و ليكن حق مطلب اين است كه در كلام اهل سنت آنطوركه بايد حق بحث ادا نشده وآنچه سزاوار است گفته شود اين است كه: پديده نبوت اگر در مجتمع بشرى ظهورپيدا كرده‏است به خاطر نيازى واقعى بوده كه بشر به آن داشته و به خاطر رابطه‏اى حقيقى بوده كه بين

............................................ (1)تفسير قرآن العظيم، ج 4، ص 427. (2)پروردگارااز كافران ديارى بر روى زمين باقى مگذارد.سوره نوح، آيه 26 (3)سوره هود، آيه 43. (4)تنها ذريه نوح را باقى گذاشتيم.سوره صافات، آيه 77 (5)منظور شما اين است كه كبريايى در زمين‏را از ما بگيريد و به خود اختصاص دهيد.سوره‏يونس، آيه 78

صفحه : 387

انسان در مسير كمالى خود(به طبع ثانوى)ناچار از حيات‏اجتماعى و تعاونى است‏مردم و پروردگارشان برقرار بوده است و اساس و منشا اين رابطه يك حقيقت تكوينى بوده‏نه يك‏اعتبار خرافى، براى اينكه يكى از قوانينى كه در نظام عالم هستى حكم فرما است قانون وناموس تكميل‏انواع است، ناموسى كه هر نوع از موجودات را به سوى غايت و هدف هستيش‏هدايت‏مى‏كند همچنانكه قرآن كريم هم فرمود: الذى خلق‏فسوى و الذى قدر فهدى(1) و نيزفرمود: الذى اعطى كل شى‏ء خلقه ثم هدى (2) .

پس هر نوع از انواع موجودات عالم از آغاز تكون و وجودش‏به سوى كمالش حركت‏مى‏كند و رو به سوى آن هدفى دارد كه منظور از خلقتش آن هدف بوده، هدفى كه خيرو سعادآن موجود در آن است، نوع انسانى نيز يكى از اين انواع است و از اين ناموس كلى مستثناءنيست، اونيز كمال و سعادتى دارد كه به سوى رسيدن به آن در حركت است و افرادش به صورت‏انفرادى و اجتماعى متوجه آن هدفند.

و به نظر ما اين معنا ضرورى و بديهى است كه اين كمال براى‏انسان به تنهايى دست‏نمى‏دهد براى اينكه حوائج زندگى انسان يكى دوتا نيست و قهرا اعمالى هم‏كه بايد براى رفع‏آن حوائج انجام دهد از حد شمار بيرون است در نتيجه عقل عملى كه او را وادار مى‏سازد تا ازهر چيزى كه‏امكان دارد مورد استفاده‏اش قرار گيرد استفاده نموده و جماد و نبات و حيوان رااستخدام كند، همين عقل عملى او را ناگزيرمى‏كند به اينكه از اعمال غير خودش يعنى ازاعمال همه همنوعان خود استفاده كند.

چيزى كه هست افراد نوع بشر همه مثل همند و عقل عملى‏و شعور خاصى كه در اين فردبشر هست در همه افراد نيز هست همانطور كه اين عقل و شعور، اين فرد را وادارمى‏كند به اينكه‏از همه چيز بهره‏كشى كند همه افراد ديگر را نيز وادار مى‏كند، و همين عقل عملى، افراد را ناچارساخته‏به اينكه اجتماعى تعاونى تشكيل دهند يعنى همه براى همه كار كنند و همه از كاركردهم بهره‏مند شوند، اين‏فرد از اعمال سايرين همان مقدار بهره‏مند شود كه سايرين از اعمال وى‏بهره‏مند مى‏شوند و اين به همان مقدار مسخرديگران شود كه ديگران مسخر وى مى‏شوند، همچنانكه قرآن كريم به اين حقيقت اشاره نموده مى‏فرمايد: نحن قسمنابينهم معيشتهم‏فى الحيوة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا (3) .

............................................ (1)آن خدايى كه(عالم را)بيافريد و هر چه آفريدبه بهترين وجه آفريد كه از آن بهتر تصور نمى‏شودو آن خدايى كه هر چيزى راتقدير و اندازه‏اى داد سپس هدايت فرمود.سوره اعلى، آيه 2 و 3 (2)آن خدايى‏كه خلقت هر چيزى را بداد و سپس هدايت كرد.سوره طه، آيه 50 (3)ما معيشت آنان را در زندگى دنيا بين آنان تقسيم‏كرده و بعضى را به درجات مافوق بعضى ديگررسانديم تا يكديگر را مسخر كنند.سوره زخرف، آيه 32

صفحه : 388

ضرورت وجود قانون در حيات اجتماعى بشرو اينكه گفتيم‏بناى زندگى بشر بر اساس اجتماع تعاونى است، وضعى است اضطرارى‏و اجتناب ناپذير، يعنى وضعى است‏كه حاجت زندگى از يك سو و نيرومندى رقيبان از سوى‏ديگر براى انسان پديد آورده.پس اگر انسان مدنى و تعاونى است درحقيقت به طبع ثانوى چنين‏است نه به طبع اولى زيرا طبع اولى انسان اين است كه از هر چيزى كه مى‏تواند انتفاع‏ببرداستفاده كند حتى دسترنج همنوع خود را به زور از دست او بربايد و شاهد اينكه طبع اولى انسان‏چنين طبعى است‏كه در هر زمان فردى از اين نوع قوى شد و از ديگران بى نياز گرديد و ديگران‏در برابر او ضعيف شدند به حقوق‏آنان تجاوز مى‏كند و حتى ديگران را برده خود ساخته واستثمارشان مى‏كند يعنى از خدمات آنها استفاده مى‏كند بدون اينكه عوض‏آن را به ايشان‏بپردازد، قرآن كريم نيز به اين حقيقت اشاره نموده و فرموده است:ان الانسان لظلوم كفار(1) ونيز فرموده: ان‏الانسان ليطغى ان راه استغنى ان الى ربك الرجعى (2) .

اين نيز بديهى و مسلم است كه اجتماع تعاونى در بين افراد وقتى‏حاصل شده و بطوركامل تحقق مى‏يابد كه قوانينى در بين افراد بشر حكومت كند و وقتى چنين قوانينى دربشر زنده‏و نافذ مى‏ماند كه افرادى آن قوانين را حفظ كنند، و اين حقيقتى است كه سيره مستمره نوع‏بشرشاهد صدق و درستى آن است و هيچ مجتمعى از مجتمعات بشرى چه كامل و چه ناقص، چه‏متمدن و چه منحط نبوده ونيست مگر آنكه رسوم و سنت‏هايى در آن حاكم و جارى است‏حال يابه جريانى كلى و يا به جريانى اكثرى، يعنى يا كل افرادمجتمع به آن سنت‏ها عمل مى‏كنند ويا اكثر افراد آن، كه بهترين شاهد درستى اين ادعا تاريخ گذشته بشر و مشاهده و تجربه است.

واين رسوم و سنت‏ها، كه توى خواننده مى‏توانى نام آنها را قوانين‏بگذارى موادو قضايائى فكرى هستند كه از فكر بشر سرچشمه گرفته‏اند و افراد متفكر، اعمال مردم مجتمع‏رابا آن قوانين تطبيق كرده‏اند حال يا تطبيقى كلى و يا اكثرى، كه اگر اعمال مطابق اين قوانين‏جريان يابد سعادت مجتمع‏يا بطور حقيقى و قطعى و يا بطور ظنى و خيالى تامين مى‏شود، پس به‏هر حال، قوانين عبارتند از: امورى كه بين‏مرحله كمال بشر و مرحله نقص او فاصله شده‏اند، بين‏انسان اولى كه تازه در روى زمين قدم نهاده، و انسانى كه واردزندگى شده و در صراط‏استكمال قرار گرفته و اين قوانين او را به سوى هدف نهايى وجودش راهنمايى مى‏كنددقت

............................................ (1)انسان‏محققا موجودى است‏ستمكار و كفرانگر.سوره ابراهيم، آيه 34 (2)انسان محققا چنين است كه هر گاه‏خود را بى نياز احساس كند طغيان مى‏كند، در حالى كه‏بازگشتش به سوى پروردگار تو است.سوره علق، آيه 8

صفحه : 389

بفرماييدعلاوه‏بر هدايت تكوينى انسان، و بهره‏مندى او از عقل‏و تفكر، هدايت تشريعى انسان از راه وحى و نبوت، براى رسيدن به كمال و سعادت ضرورى و لازم است‏حال‏كه معناى قانون معلوم شد، اين معنا نيز در جاى خود مسلم شده كه خداى تعالى برحسب عنايتش،بر خود واجب كرده كه بشر را به سوى سعادت حيات و كمال وجودش هدايت‏كند همانطور كه هر موجود از انواع موجودات ديگررا هدايت كرده و همانطور كه بشر را به عنايتش‏از طريق خلقت - يعنى جهازاتى كه بشر را به آن مجهز نموده - و فطرت‏به سوى خير و سعادتش‏هدايت نموده و در نتيجه بشر از اين دو طريق نفع و خير خود را از زيان و شر و سعادتش را ازشقاوت‏تشخيص مى‏دهد و قرآن كريم در اين باره فرموده: و نفس و ما سويها فالهمها فجورهاوتقويها قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها (1) .

همچنين واجب است او را به عنايت‏خود به سوى اصول و قوانينى‏اعتقادى و عملى‏هدايت كند تا به وسيله تطبيق دادن شؤون زندگيش بر آن اصول به سعادت و كمال‏خود برسد زيراعنايت الهى ايجاب مى‏كند هر موجودى را از طريقى كه مناسب با وجود او باشد هدايت كند.

مثلا نوع وجودى زنبور عسل، نوعى است كه تنها از راه هدايت‏تكوينى به كمال لايق خودمى‏رسد ولى نوع بشر نوع وجودى است كه تنها با هدايت تكوينى به كمال وسعادتش دست‏نمى‏يابد و بايد كه از راه هدايت تشريع و به وسيله قانون نيز هدايت‏شود.

آرى براى هدايت بشر اين كافى نيست كه تنها او را مجهز به عقل‏كند، - البته منظور ازعقل در اينجا عقل عملى است، كه تشخيص دهنده كارهاى نيك از بد است - چون‏همانطوركه قبلا گفتيم همين عقل است كه بشر را وادار مى‏سازد به استخدام و بهره‏كشى از ديگران، و همين‏عقل است كه اختلاف را در بشر پديد مى‏آورد، و از محالات است كه قواى فعال انسان‏دوتا فعل متقابل را كه دو اثر متناقض‏دارند انجام دهند، علاوه بر اين، متخلفين از سنن‏اجتماعى هر جامعه، و قانون‏شكنان هر مجتمع، همه از عقلاء و مجهزبه جهاز عقل هستند، و به‏انگيزه بهره‏مندى از سرمايه عقل است كه مى‏خواهند ديگران را بدوشند.

پس روشن شد كه در خصوص بشر بايد طريق ديگرى غير ازطريق تفكر و تعقل براى‏تعليم راه حق و طريق كمال و سعادت بوده باشد و آن طريق وحى است كه خود نوعى‏تكليم الهى‏است، و خداى تعالى با بشر - البته به وسيله فردى كه در حقيقت نماينده بشر است - سخن‏مى‏گويد،و دستوراتى عملى و اعتقادى به او مى‏آموزد كه به كار بستن آن دستورات وى را در

............................................ (1)قسم به نفس و آنكه او را نيكو بيافريد و به اوخير و شرش را الهام كرد كه هر كس نفس ناطقه‏خود را از گناه و بدكارى پاك‏و منزه سازد به يقين رستگار خواهد بود.سوره شمس، آيات 7 - 10

صفحه : 390

زندگى دنيوى و اخرويش رستگار كند.

عمل نكردن بشر به تعاليم وحى، نمى‏تواند دليل بر لغوبودن ارسال رسل و انزال كتب باشدو اگر اشكال كنى كه چه فرقى بين بود و نبود وحى و دستورات الهى هست‏با اينكه‏مى‏بينيم دستورات الهى فايده‏اى بيش از آنچه عقل حكم كرده و اثر بخشيده نداشته است وعالم انسانى تسليم‏شرايع انبياء نگشته همانطور كه تسليم حكم عقل نگرديده است و خلاصه‏بشريت نه در برابر احكام عقل خاضع و تسليم‏شد و نه در برابر احكام شرع، نه به نداى عقل‏گوش داد و نه به نداى شرع، پس وحى آسمانى با اينكه نتوانست مجتمع‏بشرى را اداره نموده اورا به صراط حق بيندازد چه احتياجى به وجود آن هست؟در پاسخ مى‏گوييم: اين بحث دو جهت دارد،يكى اينكه خداى تعالى چه بايد بكند؟وديگرى اينكه بشر چه كرده است؟از جهت اول گفتيم بر عنايت الهى واجب‏است كه مجتمع‏بشرى را به سوى تعاليمى كه مايه سعادت او است و او را به كمال لايقش مى‏رساند هدايت‏كند، و اين‏همان هدايت به طريق وحى است كه در اين مرحله عقل به تنهايى كافى نيست، و خداى تعالى نمى‏بايد تنها به دادن‏عقل به بشر اكتفاء كند.و جهت دوم بحث اين است كه‏بشر در مقابل اين دو نعمت بزرگ يعنى نعمت عقل كه پيامبر باطن‏است و نعمت شرع كه عقل‏خارج است چه عكس العملى از خود نشان داده، و ما در اين جهت بحثى نداريم، بحث ما تنهادر جهت‏اول است، و وقتى معلوم شد كه بر عنايت الهى لازم است كه انبيائى بفرستد و ازطريق وحى بشر را هدايت كند، جارى‏نشدن تعاليم انسان ساز انبياء در بين مردم، مگر در بين‏افراد محدود ضررى به بحث ما نمى‏زند و وجهه بحث و نتيجه‏آن را تغيير نمى‏دهد، (پس همانطوركه به خاطر عمل نكردن بشر به دستورات عقلى نمى‏شود گفت چرا خدا به‏بشر عقل داده، عمل‏نكردن او به دستورات شرع نيز كار خداى تعالى را در فرستادن انبياء لغو نمى‏كند)همچنانكه‏نرسيدن بسيارى‏از افراد حيوانات و گياهان به آن غايت و كمالى كه نوع آنها براى رسيدن به آن‏خلق شده‏اند باعث نمى‏شود كه بگوييم:چرا خدا اين حيوان را كه قبل از رسيدنش به كمال‏قرار بود بميرد و فاسد شود خلق كرد، با اينكه او مى‏دانست كه اين‏فرد، به حد بلوغ نمى‏رسدو عمر طبيعى خود را نمى‏كند؟و كوتاه سخن اينكه طريق نبوت چيزى است كه در تربيت نوع‏بشر نظر به عنايت الهى‏چاره‏اى از آن نيست(بلكه اين عقل خود ما است كه حكم مى‏كند به اينكه بايد خداى تعالى‏بشر را از طريق‏وحى تربيت كند و گرنه العياذ به الله خدايى بيهوده كار خواهد بود، هر چند همين‏عقل ما در مرحله عمل به‏اين حكم خود يعنى به دستورات وحى عمل نكند، و حتى به سايراحكامى كه خود درآن مستقل است عمل ننمايد.)آرى عقل حكم مى‏كند به اينكه اگر خداى

صفحه : 391

شريعت نوح(ع)كه نخستين شريعت الهى بوده، لزوما جهانى‏و همگانى بوده است‏تعالى بشر را از راه وحى هدايت و تربيت نكند حجتش بر بشر تمام نمى‏شود، و نمى‏توانددرقيامت اعتراض كند كه مگر من به تو عقل نداده بودم، زيرا وظيفه و كار عقل كار ديگرى است، عقل‏كارش اين است كه بشر را دعوت كند به سوى هر چيزى كه خير و صلاحش در آن است، حتى اگر گاهى او را دعوت مى‏كندبه چيزى كه صلاح نوع او در آن است، نه صلاح شخص او، در حقيقت باز او را به صلاح شخصش دعوت كرده، چون‏صلاح نوع نيز صلاح شخص است، در اين بحث دقت بيشترى به كار ببريد و به خوبى در مضمون آيه زير تدبير بفرماييد: انا اوحينااليك‏كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده و اوحينا الى ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب‏و الاسباط و عيسى و ايوب‏و يونس و هرون و سليمان و آتينا داود زبورا و رسلا قدقصصناهم عليك من قبل و رسلا لم نقصصهم عليك و كلم الله موسى‏تكليما رسلا مبشرين‏و منذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل و كان الله عزيزا حكيما (1) .

پس در عنايت‏خداى تعالى واجب است كه بر مجتمع بشرى،دينى نازل كند كه به آن‏بگروند و شريعت و طريقه‏اى بفرستد كه آن را راه زندگى اجتماعى خود قراردهند، دينى كه‏اختصاص به يك قوم نداشته باشد، و ديگران آن را متروك نگذارند، بلكه جهانى و همگانى‏باشد لازمه اين‏بيان اين است كه اولين دينى كه بر بشر نازل كرده چنين دينى باشد يعنى‏شريعتى عمومى و فراگير باشد.

و اتفاقااينطور هم بوده، چون خداى عز و جل فرموده: كان الناس‏امة واحدة فبعث الله‏النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيمااختلفوافيه (2) ، كه اين آيه شريفه بيان مى‏كند: مردم در آغاز پيدايش خود در همان اولين روزى كه خلق‏شدندو شروع به افزودن تعداد و نفرات خود كردند بر طبق فطرت ساده خود زندگى مى‏كردند، و

............................................ (1)ما به تو وحى كرديم همچنانكه به نوح و انبياء بعداز او وحى كرديم و به ابراهيم و اسماعيل‏و اسحاق و يعقوب و اسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى‏كرديم، و به داوود زبور را داديم ورسولانى گسيل داشتيم كه شرح حال آنان را برايت گفته‏ايم، و رسولانى نيز فرستاده‏ايم‏كه شرح حالشان رابرايت نگفته‏ايم و خدا با موسى به طريقى ناگفتنى تكلم كرد در حالى كه اينها همه فرستادگانى بشارت‏ده وبيم‏رسان بودند تا ديگر بعد از اين همه رسول، مردم - در قيامت - حجتى عليه خدا نداشته باشند، و خدامقتدرى‏شكست ناپذير و حكيمى على الاطلاق است.سوره نساء، آيات 163 - 165 (2)مردم همه يك امت بودند، پس آنگاه خداى تعالى‏انبياء را كه بشارت ده و بيم‏رسان بودندمبعوث كرد، و با آنان كتاب را به حق نازل فرمود تادر بين مردم در آنچه اختلاف دارند حكم كنند.سوره‏بقره، آيه 213

صفحه : 392

هيچ اختلافى در بينشان نبود، بعدها به تدريج اختلافات‏و منازعات بر سر امتيازات زندگى دربينشان پيدا شد، و خداى تعالى براى رفع آن اختلافات انبياء را مبعوث كرد،و شريعت و كتابى‏به آنان داد تا بين آنان در هر اختلافى كه دارند حكم كنند و ماده خصومت و نزاع را ريشه‏كن‏نمايند.

آنگاه‏در ضمن منت‏هايى كه بر محمد خاتم النبيين(ص)نهاده‏مى‏فرمايد:شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم وموسى و عيسى(1) و مقام منت‏گزارى اقتضا دارد كه شرايع الهى نازل شده بر كل بشر، همين‏شرايع باشد كه فرمود: به تو وحى كرديم نه‏چيز ديگر، و اولين شريعتى كه نام برده شريعت نوح‏بوده و اگر شريعت نوح براى عموم بشر نمى‏بود بلكه مختص‏به مردم زمان آن حضرت بود يكى ازاين دو محذور پيش مى‏آمد: يا اينكه پيغمبر ديگرى داراى شريعت براى غير قوم نوح وجودداشته،كه بايد در آيه شريفه آن را ذكر مى‏كرد كه نكرده، نه در اين آيه و نه در هيچ جاى ديگرقرآن، و يا اينكه‏خداى سبحان غير قوم نوح، اقوامى كه در زمان آن جناب بودند و بعد از آن‏جناب تا مدتها مى‏آمده و مى‏رفته‏اند مهمل‏گذاشته و آنان را هدايت ننموده است، و هيچ يك ازاين دو محذور را نمى‏توان ملتزم شد.

پس معلوم شد كه نبوت نوح(ع)عمومى بوده و آن جناب‏كتابى داشته كه‏مشتمل بر شريعتى رافع اختلاف بوده، و نيز معلوم شد كه كتاب او اولين كتاب آسمانى ومشتمل‏بر شريعت بوده و همچنين معلوم شد مراد از اينكه در آيه سابق فرمود: و با آنان كتاب رابه حق نازل كرد تا در بين‏مردم در آنچه اختلاف مى‏كنند حكم نمايندهمين كتاب نوح(ع)و يا كتاب غير او از سايرانبياء اولوا العزم يعنى ابراهيم و موسى و عيسى و محمد(ص)است.

و نيز روشن گرديد كه آنچه از روايات دلالت دارد بر اينكه نبوت‏آن جناب عمومى‏نبوده از آنجا كه رواياتى است مخالف با قرآن كريم مردود است، در حالى كه‏رواياتى ديگرصريح در عموميت نبوت آن جناب است، در حديث‏حضرت رضا(ع)آمده كه‏اولوا العزم از انبياء پنج نفر بودند كه هر يك‏شريعتى جداگانه و كتابى على حده داشتند، ونبوتشان عمومى و فراگير بوده، حتى انبياء غير خود آن حضرات نيز مامور به عمل به شريعت آنان

............................................ (1)خدا براى شما مسلمين از دين، همان را تشريع كردكه به نوح توصيه نمود، و به سوى تو نيزهمان را وحى كرديم و به ابراهيم وموسى و عيسى هم آن را توصيه نموديم.سوره شورى، آيه 13

صفحه : 393

بودند، تاچه رسد به غير انبياء، و اين حديث در تفسير آيه شريفهكان الناس‏امة واحدة(1) درجلد دوم اين كتاب گذشت.

............................................ (1)سوره بقره، آيه 213.

7 - آيا طوفان نوح‏همه كره زمين را فرا گرفت؟سخن صاحب المنار در اين باره

جواب از اين سؤال در فصل سابق داده شد، براى اينكه‏وقتى ثابت‏شد كه دعوت آن‏جناب عمومى بوده، قهرا بايد عذاب نازل شده نيز عموم بشر را فرا گرفته باشد و اين‏خود قرينه‏خوبى است بر اينكه مراد از ساير آياتى كه به ظاهرش دلالت بر عموم دارد همين معنا است، مانند آيه‏اى كه‏دعاى نوح(ع)را حكايت نموده و مى‏فرمايد: رب لا تذر على الارض‏من الكافرين‏ديارا (2) ، و آيه‏اى كه باز گفتار آن جناب را حكايت نموده مى‏فرمايد:لا عاصم‏اليوم من امر الله الا من رحم (3) ، و آيه شريفهو جعلنا ذريته هم الباقين (4) .

و از شواهدى كه در كلام خداى تعالى بر عموميت طوفان‏شهادت مى‏دهد اين است كه‏در دو جا از كلام مجيدش فرموده كه: به نوح دستور داديم تا از هر نوع حيوان‏نر و ماده‏اى يك‏جفت داخل كشتى كند، چون واضح است كه اگر طوفان اختصاص به يك ناحيه از زمين‏داشت مثلا مختص به سرزمين‏عراق بود - كه بعضى(5) گفته‏اند - احتياج نبود كه از تمامى‏حيوانات يك جفت‏سوار كشتى كند،زيرا فرضا اگر حيوانات عراق منقرض مى‏شدند در نواحى‏ديگر زمين وجود داشتند.

بعضى(6) اين احتمال را اختياركرده‏اند كه طوفان مخصوص سرزمين قوم نوح بوده.

صاحب تفسيرالمنار در تفسير (7) خود گفته: اما اينكه خداى تعالى‏بعد از ذكر نجات نوح(ع)و اهلش فرموده: و جعلنا ذريته هم الباقينو باقيماندگان بعد از طوفان‏رامنحصر در ذريه آن جناب نموده ممكن است منظور از آن، انحصارى اضافى و نسبى باشد، و معنايش اين باشد كه‏از قوم آن جناب تنها ذريه‏اش را باقى گذاشتيم نه از كل ساكنان زمين.

............................................ (2)سوره نوح، آيه 26. (3)سوره هود، آيه 43. (4)تنهاذريه نوح را بر روى زمين باقى گذاشتيم.سوره صافات، آيه 77 (5)تفسير المنار، ج 12، ص 105، ط بيروت. (6 و 7)تفسير المنار، ج 12، ص 106 و 107، ط بيروت.

صفحه : 394

و اما اينكه آن جناب از خداى تعالى خواست كه ديارى ازكافران را بر روى زمين باقى نگذاردعبارتى كه از آن جناب حكايت‏شده‏صريح در اين معنا نيست كه منظورش از كلمهارضهمه‏كره زمين است، چون معروف از كلام انبياء و اقوام و همچنين از اخبارى كه تاريخ از آنان‏حكايت مى‏كنداين است كه منظورشان از كلمهارض - هر جا كه ذكر شده باشد - سرزمين‏خود آنان يعنى خصوص وطن آنان است،مثل آيه زير كه در حكايت‏خطاب فرعون به موسى‏مى‏فرمايد: و تكون لكماالكبرياء فى الارض(1) كه منظورش از زمين،كره زمين نيست بلكه‏سرزمين مصر است، و آيه شريفهو ان كادوا ليستفزونك‏من الارض ليخرجوك منها (2) ، كه دراينجانيز منظور از كلمهارضخصوص وطن رسول خدا(ص)يعنى شهر مكه‏است،و آيه شريفهو قضينا الى بنى اسرائيل فى الكتاب لتفسدن‏فى الارض مرتين(3) كه‏منظور از كلمهارض سرزمينى است كه در آنجا موطن كردند و شواهد بر اين گفتار بسياراست.

وليكن ظواهر آيات با كمك قرائن و تقليدهايى كه از يهود و نصاراى‏قديم به ارث مانده‏دلالت دارد بر اينكه در دوران نوح روى كره زمين غير از نقطه‏اى كه قوم نوح‏بودند، هيچ نقطه‏ديگرى مسكونى نبوده و جمعيت بشر منحصر بودند در همان قوم نوح كه آنها هم در حادثه طوفان‏هلاك‏شدند و بعد از آن حادثه به جز ذريه آن جناب كسى نماند و اين احتمال اقتضاء دارد كه‏طوفان تنها در قطعه زمينى واقع‏شده باشد كه نوح و قومش - و يا به عبارت ديگر كل بشر - در آن‏قطعه زندگى مى‏كرده‏اند و طوفان همه آن بقعه را از كوهستان‏و دشتش فرا گرفته باشد نه همه كره‏زمين را، مگر آنكه احتمال ديگرى دهيم و بگوييم اصلا در آن روز كه قريب العهدبه آغازپيدايش زمين و بشر بوده از كره زمين تنها همان سرزمين نوح و قومش خشك و مسكونى بوده‏و ما بقى هنوزاز زير آب بيرون نيامده بوده، و علماى زمين‏شناس و ژئولوژيست‏ها نيز مى‏گويند: زمين در روزگارى كه از كره خورشيد جداشد كره‏اى آتشين و ملتهب بود و به تدريج‏سرد شده وبه صورت كره‏اى آبى در آمد، كره‏اى كه همه اطرافش را آب فرا گرفته بود و سپس به تدريج

............................................ (1)شما دو تن در پى‏آنيد كه سرورى در زمين را به دست آوريد.سوره يونس، آيه 78. (2)محققا مى‏خواستند تو را به تنگ آورندتا از اين سرزمين بيرونت كنند.سوره بنى اسرائيل، آيه 76 (3)ما به بنى اسرائيل وحيى حتمى كرديم كه محققادو نوبت در زمين فساد خواهيد كرد.سوره‏بنى اسرائيل، آيه 4

صفحه : 395

بيان نادرستى سخن صاحب المنار و اشاره به اينكه آيات قرآنى‏ظاهر در اينست كه طوفان نوح همه زمين را فرا گرفته بوده است‏نقاط خشكى از زير آب بيرون آمد.

صاحب المنار سپس اضافه مى‏كند به استدلالى كه بعضى از اهل‏نظر بر عموميت طوفان‏كرده و گفته‏اند: دليل بر اين معنا اين است كه ما فسيل و اسكلت‏هاى سنگ شده ماهيانى‏را دربالاى كوهها يافته‏ايم و معلوم است كه ماهى بالاى كوه زندگى مى‏كرده پس حتما در روزگارى‏زندگى مى‏كرده‏كه بالاى كوهها نيز زير آب قرار داشته و اين كافى است به اينكه يك بار كوههادر زير آب قرار گرفته باشند.

آنگاه سخن اين اهل نظر را رد نموده و گفته است پيدا شدن صدفهاو حيوانات دريايى دربالاى قله كوهها دليل بر اين نمى‏شود كه از آثار باقيمانده از طوفان نوح است بلكه‏آنچه به ذهن‏نزديكتر است اين است كه گفتيم قلل جبال و همچنين ساير نقاط كره زمين در زير آب درست‏شده وتكون يافته است زيرا بالا رفتن آب براى چند روز از كوهها كافى نيست در اينكه‏حيوانات زنده‏اى در بالاى قلل جبال بميرند و فسيل شوند.

آنگاه در آخر گفتارش كلامى دارد كه خلاصه‏اش اين است كه‏اين مسائل تاريخى وباستانى از اهداف و مقاصد قرآن نيست و به همين جهت قرآن كريم آن را بطور صريح و قاطع‏بيان‏نكرده ما هم كه در اين باره اظهار نظرى كرديم تنها گفتيم از ظاهر نصوص چنين بر مى‏آيدنه اينكه خواسته باشيم‏اعتقاد دينى خود را اظهار نماييم و يا نتيجه بحث را به عنوان يك عقيده‏قطعى دينى بپذيريم، بنا بر اين اگردر فن ژئولوژى خلاف اين نتيجه ثابت‏شده باشد ضررى به‏حال ما ندارد براى اينكه‏هيچ نص قطعى، بحث ما را نقض نمى‏كند. (1) مؤلف:اما اينكه آيات را تاويل كرده و حصر را در آنها اضافه گرفته مرتكب تقييدى‏شده كه هيچ دليلى بر اين تقييددلالت نمى‏كند و اما اينكه در رد استدلال بر وجود فسيل حيوانات‏در بالاى قله كوهها گفته: اين معنا دليل نمى‏شود براينكه طوفان نوح جهانى بوده، زيرا طوفان‏براى چند صباحى قلل جبال را فرا گرفته و اين مدت كوتاه كافى نيست در اينكه‏حيواناتى درآن بلنديها بميرند و فسيل شوند، در پاسخش مى‏گوييم كه ممكن است امواج طوفان اين فسيل‏هارا كه‏قبلا در دريا مرده و به صورت فسيل شده بودند به بالاى كوهها آورده باشد و اين احتمال درباره طوفانى آن چنان عظيم‏كه همه كره زمين و قلل جبال را فرا گرفته باشد احتمال بعيدى‏نيست.

و بعد از همه اين حرفها، صاحب‏المنار به اين معنا توجه نكرده كه آيات داستان نوح

............................................ (1)تفسير المنار، ج 12، ص 106.

صفحه : 396

(ع)اجمالى از برخى مباحث زمين شناسى در چند فصل‏صراحت‏دارد بر اينكه آن جناب مامور شده بود تا از تمامى حيوانات موجود در زمين‏يك جفت نرو ماده داخل كشتى كند و اين خود صريح و يا مثل صريح است بر اينكه طوفان‏تمامى سطح كره زمين را كه به صورت خشك‏و مسكونى بوده و يا قسمت معظم آن را كه به‏منزله همه آن بوده فرا گرفته است.

پس مطلب اين است كه از ظاهر قرآن كريم - آن هم ظهورى كه‏قابل انكار نيست - برمى‏آيد كه طوفان نوح تمامى كره زمين را فرا گرفته و آنچه از جنس بشر بر روى‏زمين بوده همه‏غرق شده‏اند مگر آن عده‏اى كه در كشتى بوده و نجات يافتند، و هيچ دليل قطعى كه اين ظهور رااز آيات بگيرد وجود ندارد.

و در سابق از دوست فاضلم آقاى دكتر سحابى كه در فن‏ژئولوژى، استاد دانشگاه‏تهرانند در خواست كرده بودم مرا از نتيجه بحث‏هاى ژئولوژى كه پيرامون اين طوفان جهانى‏شده‏آگاه سازد تا اگر نظريه ما را و آنچه كه ما از ظاهر قرآن كريم استفاده كرده‏ايم را به وجه كلى‏تاييد مى‏كند دراين جا نقل كنيم ايشان نيز جوابى برايم فرستادند كه ما آن را در طى چند فصل‏بطور مفصل ايراد مى‏كنيم:

1 - سرزمينهاى رسوبى

: در علم ژئولوژى اصطلاحاراضى رسوبىبه طبقاتى اززمين‏اطلاق مى‏شود كه رسوبات آبهاى جارى بر روى زمين آنها را پديد آورده ماننددره‏هاو مسيل‏ها - سيل راهها - كه پوشيده از شن و ماسه مى‏باشند.

علامت رسوبى بودن زمين انباشته شدن سنگ و ريگهاى‏مدور و كروى شكل بر روى‏هم است كه اين سنگها در آغاز قطعاتى دندانه‏دار و از هر طرف داراى‏لبه‏هاى تيز بوده كه در اثرحركت در بستر رودخانه‏ها و اصطكاك با سنگهاى اطراف، لبه‏هاى تيزش سائيده شده و گرد ومدورشده‏اند و آب همه آنها را به نقطه‏اى دور يا نزديك حمل كرده كه فشارش در آن نقطه‏كاهش‏يافته و اين سنگها و ريگها در آنجا روى هم انباشته شده‏اند.

و اين اراضى رسوبى مختص به دره‏ها نيست بلكه غالب سرزمينهاى‏خاكى نيز از اين‏راه تكون يافته‏اند يعنى از ته‏نشين شدن سيل‏هاى گل‏آلود پديد آمده‏اند، درحقيقت اينهاريگهاى بسيار ريزى است كه از سائيده شدن سنگها با آب سيل مخلوط شده و چون‏سبك وزن‏بوده با آب راه افتاده و در نقطه‏اى روى هم انباشته شده است.

دليل اين معنا هم اين است كه مى‏بينيم اراضى رسوبى‏از طبقات مختلفى از ريگ‏و خاك پوشيده شده در حالى كه ترتيب و نظمى در اين طبقات به چشم نمى‏خوردو علت اين‏بى نظمى اين است كه اولا اين طبقات در يك زمان درست نشده و ثانيا مسير سيلها و آبها

صفحه : 397

هميشه در يك نقطه نبوده و شدت جريان نيز هميشه به يك‏اندازه نبوده در زمانهاى مختلف نيز، هم مسير تغيير مى‏كرده و هم شدت جريان بوده است.

با اين بيان روشن مى‏شود كه اراضى رسوبى در زمانهاى قديم‏مجراى سيل‏هاى مهيب‏بوده هر چند كه امروز در نقطه بلندى واقع شده باشد و نهر و رودخانه‏اى‏از آن عبور نكند.و اين‏اراضى كه از جريان آبهاى بسيار زياد و برخاستن سيل‏هاى مهيب در آنها حكايت مى‏كند دراغلب نقاط زمين‏و از آن جمله اغلب نقاط ايران از قبيل تهران و قزوين و سمنان و سبزوار و يزد وتبريز و كرمان و شيراز و غير اينهايافت مى‏شود و بعضى از آنها در مركز بين النهرين و جنوب آن ودر ماوراء النهر و صحراى شام و در هند و جنوب‏فرانسه و ناحيه شرقى چين و اكثر نقاط آمريكايافت‏شده، و ضخامت اين طبقه رسوبى در بعضى از نقاط‏به صدها متر مى‏رسد همچنانكه درزمين تهران متجاوز از چهارصد متر است.

و اين بيان دو نتيجه را دست مى‏دهد يكى اينكه سطح‏زمين در عهدى نه چندان دور(كه توضيحش خواهد آمد)مجراى سيل‏هاى‏مهيب و عظيمى بوده كه چه بسا معظم نقاط روى‏زمين را پوشانده است.

نتيجه دوم اينكه طغيان و طوفان آب - از نظر ضخامت قشررسوبى در بعضى از اماكن نه در يك نوبت بوده و نه در يك سال و چند سال، بلكه اين حوادث بطور دائم‏و مكرر در طول‏صدها سال بوده در هر نوبتى كه طوفانى رخ مى‏داده يا سيلى برمى‏خاسته يك طبقه رسوبى درمحل‏پديد مى‏آمده و چون حادثه تمام و فروكش مى‏شده طبقه‏اى از خاك روى آن طبقه رسوبى‏را مى‏پوشانده باز اگر سيل‏و طوفانى برخاسته روى آن طبقه خاكى طبقه‏اى رسوبى به جاى‏نهاده، و همينطور.و نيز اين نتيجه به دست آمدكه اختلاف طبقات رسوبى در خردى و درشتى‏ريگهايش به ما مى‏فهماند كه سيل‏ها و طوفانها از نظر شدت و ضعف مختلف بوده‏اند.

2 - عامل پيدايش‏قشرها و طبقات ژئولوژى، همان طبقات رسوبى بوده‏اند

: طبقات‏رسوبى عادتا بايد به شكل افقى پديد آيند چون(وقتى‏سيلى برخاست در نقطه‏اى كه از حركت‏باز مى‏ماند مواد غير آبى خود را در آنجا ته‏نشين كرده و طبقه‏اى‏افقى از رسوب پديد مى‏آورد)ليكن گاهى مى‏شود كه اجزاى متراكم رسوبى در تحت فشارهاى بسيار شديد، فشارى‏كه يا ازسمت بالا بر او وارد مى‏آورد(مانند آبشارهاى بزرگ)و يا در اثر عوامل درونى زمين از پايين برآن وارد مى‏شودبه تدريج از شكل افقى درآمده و دائره شكل مى‏شود البته چنين چيزى درزمانهاى كوتاه رخ نمى‏دهد بلكه وقتى ممكن است‏رخ دهد كه ميليونها سال ادامه يابد.وپيدايش كوهها و سلسله جبال به هم پيوسته‏اى كه مى‏بينيم بعضى بر بالاى بعضى ديگر قرار

صفحه : 398

گرفته‏اند و قله بعضى از آن سلسله سر از زير آب درياها درآورده، و كوهستانها را تشكيل داده‏انددر اثر گذشت‏سالهايى بس طولانى بوده است.

و ما از اين مطلب نتيجه مى‏گيريم كه آنچه طبقات رسوبى‏افقى شكل در روى زمين‏هست تازه‏ترين پديده‏هاى كره زمين است و دلائل فنى موجود نيز دلالت مى‏كند براينكه عمر اين‏طبقات از ده الى پانزده هزار سال قبل از عصر حاضر تجاوز نمى‏كند.(1)

3 - توسعه‏و گسترش درياها به علت‏سرازير شدن سيلابها به طرف آنها

: پيدايش‏قشرهاى رسوبى جديد باعث‏شد كه بيشتر درياها توسعه‏يافته و زمين‏هاى اطراف خود را فرابگيرد، و آب درياها بالا آمده بيشتر سواحل خود را بپوشاند و نقاط‏بلندى كه در سواحل بوده را ازهمه اطراف و يا بيشتر اطرافش محاصره نموده‏آن نقطه مرتفع را به صورتجزيره و يا شبه‏جزيرهدر آورد.

يكى از نمونه‏هاى اين جريان سرزمين بريتانيا است كه قبلا به‏قاره اروپا متصل بوده وبعدها در اثر اين جريان از آن قاره جدا شده و بين آن و فرانسه را آب فراگرفته است،و نمونه‏ديگرش دو قاره اروپا و آفريقا است كه به وسيله صحرائى به يكديگر متصل بودند، صحرا وسرزمينى كه‏اروپا را از ناحيه جنوبش و آفريقا را از ناحيه شمالش به يكديگر متصل مى‏كرده‏ولى بعدها در اثر همين جريان يعنى‏بالا آمدن آب مديترانه، آن سرزمين خشك زير آب رفته ودو قاره اروپا و آفريقا از يكديگر جدا شدند، و نيز در طرف شمال‏شرقى مديترانه و يا جنوب‏شرقى اروپا، شبه جزيره ايتاليا و جزيره صقليهوسردينياو در سمت جنوب مديترانه‏شبه‏جزيره تونس و جزايرى(كوچك و بزرگ)پديد آمد.و نمونه ديگرش جزائر اندونزى است كه‏از ناحيهجاوهوسوماترابه‏جزائر جنوبى ژاپن متصل است و نيز قاره آسيا كه از ناحيه‏جنوب به آن سرزمين متصل بوده و در اثر بالا آمدن اقيانوس‏هند همه اين سرزمين زير آب رفته ونقاط بلندترش به صورت جزائرى خشك مانده، همه اين تحولات در دورانى واقع شده‏كه‏گفتيم آب درياها بالا آمده كه آن دوران همان دوران وقوع طوفان است.و نمونه چهارمش‏آمريكاى شمالى است‏كه قبلا به شمال اروپا اتصال داشته اما بعد از حادثه طوفان و بالا آمدن‏آب درياها از اروپا جدا شده است.

............................................ (1)بله دانشمندان اين فن، بعضى از طبقات رسوبى كناره‏بالتيك و ساير مناطق نيمكره شمالى رااستثناء كرده و گفته‏اند كه اينها در عين افقى بودن، به خاطر جهاتى‏كه در محل خود ذكر شده مربوط است به‏قديم‏ترين عهد ژئولوژى زمين.

صفحه : 399

حركات و تحولات داخلى زمين نيز آثار بسزائى در به راه افتادن‏آبها و مستقر شدن آن درنقاط گودتر زمين داشته و لذا مى‏بينيم بعضى از نقاط زمين كه در دوراناستيلاى‏طوفان برزمين، دورانى كه بيشتر نقاط زمين به صورت درياچه و دريا درآمد، در زير آب قرار داشته كه‏رفته‏رفته آب آن به جاهاى ديگر منتقل شده و آن نقطه خشك شده است، يكى از نمونه‏هاى اين‏جريان همان جنوب سرزمين‏خوزستان است كه در سابق در زير آب قرار داشته و درياى خليج‏فارس از آنها به وجود آمده.(1)

4 - در عهد طوفان‏چه عواملى باعث زياد شدن آبها و شدت عمل آنها شدند؟

شواهدى كه در فن ژئولوژى آمده و ما در سابق به بعضى از آنهااشاره نموديم مؤيد اين احتمالندكه ريزش باران در اوائل دوره حاضر از ادوار حيات بشر كه همان دوره‏وقوع طوفان باشد ريزشى‏غير عادى بوده(زيرا ريزش باران بطور عادى، طوفانى پديد نمى‏آورد كه همه كره زمين راغرق‏كند)و قطعا ريزش باران در آن دوره ناشى از تغيرات جوى مهمى بوده كه آن تغيرات نيز بطورقطع، خارق العاده‏بوده است، يعنى هوا در اين دوره بعد از سرمائى شديد نسبتا گرم شده و چون‏بيشتر نيمكره شمالى پوشيده از برف و يخ‏بوده احتمال قوى مى‏رود كه همان يخهاى دوره سابق‏بر اين دوره هنوز باقى بوده و در اكثر نقاط منطقه معتدل‏شمالى در مرتفعات باقى بوده‏اندو حرارت در سطح زمين در دوره متوالى اعث‏شده باشد كه تحول شديدى در جو، وانقلاب‏عظيمى در بالا رفتن بخار آب به جو به وجود بيايد و ابرهائى بسيار متراكم و غير عادى و هولناك‏آورده‏باشد كه اين ابرها بارانهائى شديد و هولناك و بى سابقه ريخته باشند.

و معلوم است كه نزول بارانهاى سيل‏آسا و ادامه داشتن اين‏بارش بر ارتفاعات پوشيده ازبرف و يخ و مخصوصا بر سلسله جبال جديد الاحداث‏كه در جنوب و مغرب آسيا و جنوب اروپاو شمال آفريقا يعنى سلسله‏جبالالبرزوهيمالياوآلپ(2) و در مغرب آمريكا چه‏سيل‏هاى عظيم‏و ويرانگرى پديد مى‏آورد، سيل‏هائى كه سنگ‏هاى بزرگ را از جاى مى‏كند وزمين‏هاى هموار را مى‏شويد و گود مى‏كندو گوديهاى زمين را از سنگ و خاك پر مى‏كند و بالامى‏آورد و مسيل‏هاى جديدى پديد مى‏آورد و مسيل‏هاى قبلى را گودتر و وسيع‏تر مى‏سازد، و

............................................ (1)چون شهر شوش و قصر كرخه كه متعلق‏به ايران بودند در زمان سلاطين هخامنشى بر ساحل درياقرار داشتند و كشتى‏هاى بادى‏كه در خليج فارس كار مى‏كرده‏اند طناب و حلقه آن را جلو قصر مى‏بستند. (2)ناگفته نماند كه اگر ما جبال مذكوررا جديد الاحداث خوانديم براى اين است كه اين جبال‏كم‏عمرترين كوههاى زمين هستند و بيش از دو ميليون سال از عمر آنهانگذشته و چون باد و بارانهاى كمترى‏ديده‏اند لذا بلندى خود را حفظ كرده و فعلا بلندترين كوههاى زمين هستند.

صفحه : 400

آنچه از سنگ و شن و ريگ كه با خودحمل كرده به صورت پوسته و قشر رسوبى جديدى پديدمى‏آورد.

عامل ديگرى كه باعث‏شدت اين طوفان و سيل شده و حجم آن‏را بيشتر كرده اين است‏كه همه مى‏دانيم كه در زير زمين منابعى از آب وجود دارد كه پوسته‏اى رسوبى روى‏آن راپوشانده و نمى‏گذارد آن آبها براه بيفتند و معلوم است كه وقتى سيلى عظيم آن پوسته را بشويدآبهاى زير زمينى‏نيز بيرون آمده و دست به دست‏سيلها مى‏دهند و نيروى شكننده آن سيلها را درتخريب و غرق كردن هر چه بر سر راه دارند زيادتر مى‏كنند.

چيزى كه هست اين است كه چون آبهاى زيرزمينى محدوداست قهرا با براه افتادنش‏تمام مى‏شود و وقتى آسمان از باريدن باز بايستد و طوفان تمام شود، آبها به طرف‏گوديها يعنى‏درياها و زمين‏هاى گود و منابع خالى شده زير زمين مى‏روندو منابع خالى شده زير زمين به مقدارظرفيت‏خود آن آبها را مى‏مكند.

5 - نتيجه بحث

: بنا بر آنچه در بحث كلى ما گذشت ما مى‏توانيم داستانى راكه قرآن‏كريم از خصوصيات طوفان واقع شده در زمان نوح آورده با نتائجى كه از اين بحث گرفته‏مى‏شود تطبيق‏دهيم نظير آيه شريفهففتحنا ابواب السماء بماء منهمر و فجرنا الارض عيونافالتقى‏الماء على امر قد قدر(1) و آيه: حتى اذا جاء امرناو فار التنورو آيهو قيل ياارض ابلعى ماءك و يا سماء اقلعى و غيض الماء و قضى الامر (2) .

از جمله مطالبى كه مناسب با اين مقام است‏خبرى است كه بعضى ازجرايد تهران (3) نقل كرده و خلاصه‏اش اين است كه: عده‏اى از دانشمندان آمريكائى به راهنمايى يك‏نفرارتشى تركيه، در بعضى از قلل جبال آرارات واقع در مشرق تركيه در ارتفاع 1400 پائى كوه به‏چند قطعه چوب‏برخورده‏اند كه به نظر مى‏رسد قطعاتى از يك كشتى بسيار قديمى بوده‏و متلاشى شده و حدس زده‏اندكه عمر بعضى از آن قطعات دو هزار و پانصد سال قبل از ميلادباشد.

............................................ (1)ما هم(دعاى او را مستجاب كرده و)درهاى‏آسمان را گشوديم و سيلابى از آسمان فرو ريختيم‏و در زمين چشمه‏هايى جارى ساختيم تا آب آسمان و زمين با هم به طوفانى‏كه مقدر و حتمى شده بود اجتماع‏يافت.سوره قمر، آيه 11 و 12 (2)پايان گفتار آقاى دكتر سحابى. (3)روزنامه كيهان اول سپتامبر 1962 مطابق‏با اول ربيع الاول 1382 هجرى قمرى كه از روزنامه‏آسوشيتدپرس نقل كرده است.

صفحه : 401

و موازين باستان‏شناسى دلالت مى‏كرده بر اينكه قطعات‏مذكور قسمتى از يك‏كشتى‏اى بوده كه حجم آن بالغ بر دو لث‏حجم كشتىكوئين مارىانگليسى بوده‏و كشتى‏كوئين مارى هزار و نوزده پا طول و صد و هجده پا عرض داشته، چوبهاى مزبور را از تركيه به‏سانفرانسيسكو بردندتا در پيرامون آن تحقيق به عمل آوردند و ببينند آيا با اعتقادى كه صاحبان‏اديان در باره كشتى نوح(ع)دارند تطبيق مى‏كند يا خير.

8 - عمر طولانى نوح(ع)

قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه نوح(ع)عمرى بس دراز داشته‏و(تنها قبل ازحادثه طوفان و بعد از بعثتش)نهصد و پنجاه سال قوم خود را به سوى خداى سبحان دعوت‏مى‏كرده ولى‏بعضى(1) از دانشمندان اين معنا را بعيد دانسته و گفته‏اند كه: عمر انسانها اغلب ازصد سال، و حد اكثر ازصد و بيست‏سال تجاوز نمى‏كند حتى بعضى از آنان گفته‏اند كه: در قديم‏هر يك ماه را يك سال مى‏ناميدند و در نتيجه‏هزار سال منهاى پنجاه سال قرآن بر اين حساب‏معادل هشتاد سال منهاى ده ماه مى‏شود ليكن توجيه اين آقايان بسيار بعيداست(زيرا سابقه‏ندارد كه مردمى و قومى يك ماه را يك سال بنامند).

بعضى(2) ديگر گفته‏اند: طول عمر نوح(ع)روى جريان‏عادى و طبيعى نبوده‏بلكه(مانند ساير معجزات)جنبه خارق عادت داشته، ثعلبى در قصص الانبياء در خصائص نوح‏گفته:وى از همه انبياء بيشتر عمر كرده و به همين جهت او را اكبر الانبياء و شيخ المرسلين‏مى‏گفته‏اند و خداى‏تعالى معجزه او را همين طول عمر او قرار داده بود، چون آن جناب هزار سال‏عمر كرده بود در حالى‏كه نه يك دندان از دست داده بود و نه هيچ يك از قواى بدنى خود را.

ليكن حق مطلب اين است كه تا به امروز هيچ دليلى اقامه نشده‏بر اينكه ممكن نيست‏انسان با عمر اين چنين طولانى زندگى كند، بلكه آنچه به اعتبار عقلى نزديكتراست اين است‏كه انسانهاى اولى عمرى بسيار زيادتر از عمر طبيعى انسانهاى امروز داشته‏اند براى اينكه‏زندگى آنان زندگانى‏ساده، و غم و اندوهشان بسيار كم و قهرا بيماريهايشان نيز محدود بوده، واين همه انواع بيمارى كه امروز گريبانگيربشر شده نداشتند و همچنين ساير عواملى كه ويرانگرزندگى آدمى است درآنها وجود نداشته دليل بر اين هم كه بساطت و سادگى زندگى و نداشتن

............................................ (1 و 2)تفسير المنار، ج 12، ص 103، ط بيروت.

صفحه : 402

اندوه فراوان عمر را طولانى مى‏كند اين است كه در همين‏زمان نيز هر كسى را كه مى‏بينيم صدسال يا صد و بيست‏سال و يا صد و شصت‏سال عمر كرده وقتى زندگيش‏را بررسى مى‏كنيم‏مى‏بينيم زندگى ساده، و هم و غم اندك و ناچيزى داشته و اصولا فهمى ساده ولى فارغ داشته‏يعنى بسيارى‏از صحنه‏ها كه ديگران را پريشان مى‏كند او را پريشان نمى‏كرده با اين حساب چه‏بعدى‏دارد كه عمر بعضى از افراد بسيار قديمى به صدها سال بالغ شده باشد.

علاوه بر اين، اعتراض كردن به كتاب خدا در خصوص‏عمر نوح با اينكه اين كتاب‏مقدس معجزات و خارق العادات بسيارى براى انبياء ذكر مى‏كند اعتراضى‏است عجيب و مابحثى پيرامون معجزات در جلد اول اين كتاب گذرانديم.

9 - كوه جودى كجا است؟

بعضى(1) ها گفته‏اند: اين كوه در دياربكركه سرزمينى است در موصل‏و متصل‏است به كوههاىارمينيهكه تورات آن كوهها را جبال آرارات ناميده واقع شده است.

صاحب قاموس گفته: جودى كوهى است در جزيره‏اى كه‏كشتى نوح بر روى آن قرار گرفت واين كوه در تورات، كوه آرارات‏ناميده شده (2) .و صاحب كتابمراصد الاطلاعگفته‏كلمهجودى - با تشديد يا - نام كوهى است مشرف بر جزيره ابن عمر، و اين جزيره در شرق دجله ازسرزمينهاى‏موصل واقع شده و جودى همان كوهى است كه كشتى نوح بعد از فروكش شدن آب‏بر آن كوه قرار گرفت (3) .

10 - بعضى گفته‏اند

: گيريم كه قوم نوح به خاطر گناهانى كه مرتكب‏شدند غرق گشتند در اين ميان گناه‏حيوانات روى زمين چه بوده است كه همه گرفتار طغيان آب شدند؟.

اين از بى پايه‏ترين‏اعتراضها است، چون هر هلاكتى هر چند عمومى باشد عقوبت و

............................................ (1)تورات، سفر پيدايش، باب هشتم، ص 10. (2)قاموس، ج 1، ص 285، ط بيروت. (3)مراصد الاطلاع، ج 1، ص 356، ط بيروت.

صفحه : 403

انتقام نيست، زيرا بسيار است‏حوادث عمومى كه در يك لحظه ويا زمانى كوتاه هزاران هزارانسان و حيوان را در كام مرگ مى‏برد و اين حوادث كه يا زلزله است و يا طوفان و ياوبا و ياطاعون، حوادثى نادر نيست بلكه بسيار اتفاق افتاده و مى‏افتد و اين خداى سبحان است كه درمخلوقات خود هر حكمى بخواهد مى‏راند.

علامه سيد محمد حسين طباطبايى قدس سره ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 370