نام نوح(ع)درچهل و چند جاى قرآن كريم آمده و در آنها به قسمتى از داستان آن جناب اشاره شده، در بعضى مواردبطور اجمال و در برخى بطور تفصيل، ليكن درهيچ يك از آن موارد مانند داستاننويسان كه نام، نسب، دودمان،محل تولد، مسكن، شؤونزندگى، شغل، مدت عمر، تاريخ وفات، مدفن و ساير خصوصيات مربوط به زندگى شخصىصاحبداستان را متعرض مىشوند به جزئيات آن جناب پرداخته نشده علتش هم اين است كهقرآن كريم كتاب تاريخ نيست تا درآن به شرح زندگى فرد فرد مردم و اينكه چه كسى از نيكانو چه كسى از بدان بوده بپردازد.
بلكه قرآن كريم كتاب هدايت است و از امور گذشتگانآنچه مايه سعادت مردم استمتعرض مىشود، و براى مردم شرح مىدهد كه حق صريح كدام است تا مردم همانرا برنامهزندگى خود كرده و در حيات دنيوى و اخروى رستگار گردند، و بسا مىشود كه به گوشهاى ازقصص انبياءو امتهاى آنان اشاره مىكند تا مردم بفهمند سنت و روش خداى تعالى در سايرامتها چه بوده، تا اگر كسى هست كهمشمول عنايت و موفق به كرامت است عبرت بگيرد، و كسى هم كه چنين نيست آن سرگذشتها را بشنود تا حجت بر او تمام شود.
و داستان نوح(ع)در شش سوره از سورههاى قرآنى بطورتفصيل آمده، و آنسورهها عبارتند از: 1 - اعراف 2 - هود 3 - مؤمنون 4 - شعراء 5 - قمر 6 - نوح، و ازهمه اين مواردمفصلتر سوره هود متعرض آن شده، زيرا سرگذشت آن جناب در بيست و پنج آيه يعنى از آيه25 تا 49 طول كشيده است.
بعثت و رسالت نوح(ع)بشر بعد از حضرت آدم(ع)بهصورت يكامتساده و بسيط زندگى مىكرد و فطرت انسانيتخود را راهنماى زندگى خود داشت، تاآنكهرفته رفته روح استكبار در او پيدا شد و گسترده گشت، و در آخر، كارش به استعباديكديگر انجاميد، بعضى بعض ديگررا تحت فرمان خود گرفتند و زير دستان، مافوق خود را ربخود پنداشتند و همين پندار، بذرى بود كه كاشته شد، بذرىكه هر زمان و در هر جا كه كاشتهشود و سپس جوانه بزند و سبز شود و رشد كند، چيزى به جز دين و ثنيت و اختلاف شديد طبقاتىيعنىاستخدام ضعفا بوسيله اقويا و برده گرفتن و دوشيدن افراد ذليل بوسيله قدرتمندان را به بارنمىآورد،آرى همه اختلافها و كشمكشها و خونريزيهاى بشر از آنجا آغاز گرديد.
در زمان نوح(ع)فساددر زمين شايع گشت و مردم از دين توحيد و از سنت
عدالت اجتماعى رويگردان شده و به پرستش بتها روىآوردند، و خداى سبحان نام چند بتآن روز را كه عبارت بودند ازود، سواع،يغوث، يعوقونسردر سوره نوح ذكركرده.
فاصله طبقاتى روز به روز بيشتر شد، و آنهايى كه از نظر مال واولاد قوىتر بودند حقوقضعفاء را پايمال كردند و جباران، زير دستان را به ضعف بيشتر كشانيده و طبق دلخواه خودبرآنان حكومت كردند. (1) در اين زمان بود كه خداى تعالى نوح(ع)را مبعوث كرده و او را با كتاب وشريعتىبه سوى آنان گسيل داشت تا از راه بشارت و انذار، به دين توحيد و ترك خداياندروغيندعوتشان نموده مساوات را در بينشان برقرار سازد.(2)
بطورى كه از تمامى آيات مربوط به داستان نوح(ع)برمىآيد آن جناب همواره قوم خود را به توحيد خداى سبحان و ترك شرك دعوتمىكرد، و بطورى كه از دوسوره نوح و يونس، و سوره آل عمران آيه 19 بر مىآيد آنان را به اسلاممىخواند، و بطورى كه از سوره هود آيه 28 استفادهمىشود از آنان مىخواسته تا امر به معروفو نهى از منكر كنند، و نيز همانطور كه از آيه 103 سوره نساء و آيه 8 سورهشورا بر مىآيد نمازخواندن را نيز از آنان مىخواسته و بطورى كه از آيه 151 و 152 سوره انعام بر مىآيد رعايتمساواتو عدالت را نيز از آنان مىخواسته، و دعوتشان مىكرده به اينكه به فواحش و منكراتنزديك نشوند، راستگو باشندو به عهد خود وفا كنند، و بطورى كه از آيه 41 سوره هود بر مىآيدآن جناب اولين كسى بوده كه مردم را دعوتمىكرده به اينكه كارهاى مهم خود را با نام خداىتعالى آغاز كنند.
: از آيات سورههاىنوح و قمر و مؤمنون بر مىآيد كه آن جناب قومخود را دائما دعوت مىكرده به اينكه به خداىتعالى و آيات او ايمان بياورند و در اين دعوتمنتهاى جد و جهد را به خرج مىداده و شب و روزو آشكارا و پنهان وادارشان مىكرده به اينكه حق را بپذيرند، ولى قومش جزبه عناد و تكبر خودنمىافزودند، هر قدر او دعوت خود را بيشتر مىكرده آنان سركشى و كفرشان را بيشتر مىكردند و بهجز اهلو اولادش وعده اندكى كه از غير آنان ايمان نياوردند، بطورى كه ديگر از ايمان آوردن
............................................ (1)با استفاده از سورههاى اعراف، هود و نوح. (2)سوره بقره، آيه 21.
سايرين به كلى مايوس گرديد در آن هنگامبه درگاه پروردگار خود شكايت برده و از او طلبنصرت كرد.
: از آيات سوره عنكبوت بر مىآيد كهآن جناب نهصد و پنجاهسال مشغول دعوت قوم خود بوده، ولى قوم، او را جز به استهزاء و مسخرهكردن و نسبت جنون به او دادن عكسالعملى از خود نشان ندادند، آنها وى را متهم مىكردند بهاينكه منظورش اين است كه به آقايى و سرورى برما دستيابد، تا آنكه در آخر از پروردگارخود يارى طلبيد.و از آيات سوره هود استفاده مىشود كه بعد از اين استنصار، خداى تعالىبهوى وحى كرد كه از قومش به جز آن چند نفرى كه ايمان آوردهاند احدى ايمان نمىآورد، و آنجناب را درباره قومش تسليت گفت و دلگرمى داد، و بطورى كه از آيات سوره نوح استفادهمىشود نوح(ع)قوم خود را به هلاكت ونابودى نفرين كرد، و از خداى تعالى خواستتا زمين را از لوث وجود همه آنان پاك كرده و احدى از آنان را زنده نگذارد،و بطورى كه ازآيات سوره هود بر مىآيد خداى تعالى به آن جناب وحى كرد كه زير نظر ما و طبق وحى ماكشتى را بساز.
از آيات سوره هود بر مىآيد كه خداى تعالى به آن جنابدستور داد تا كشتى را با تاييدو تسديد او بسازد، و آن جناب شروع به ساختن آن كرد، كه مردمدسته دسته از محل كار آنجناب گذشته و او را مسخره مىكردند، چون كشتى آب مىخواهد، و كشتى سازى بايد در لبدريا باشد،و آن جناب اين كار را در بيابانى بدون آب انجام مىداد، و همين باعث مىشد كهمردم او را مسخره كنند، وآن جناب در پاسخشان مىفرمود اگر امروز شما ما را مسخره مىكنيدبه زودى خواهيد ديد كه ما شما را مسخره مىكنيم و بهزودى خواهيد فهميد كه كسى كه دچارعذاب گردد خوار و ذليل و بيچاره مىشود، و عذابى كه مىآيد عذابى است مقيم و غيرقابلزوال و نيز از دو سوره هود و مؤمنون بر مىآيد كه خداى عز و جل براى نزول آنعذاب، علامتىقرار داده بود و آن اين بوده كه آب از تنورى بالا مىزند.
: نوح(ع)همچنانكه از سوره هود و مؤمنون استفادهمىشود مشغولساختن كشتى بود تا اينكه آن را به اتمام رسانيد و امر خداى تعالى مبنى بر نزولعذاب صادرشد، و آن تنور شروع به جوشيدن كرد، در اين هنگام خداوند متعال به آن جناب
وحى فرستاد كه از هر حيوان يك جفت نر و ماده سواركشتى كند و نيز اهل خود را به جزافرادى كه مقدر شده بود هلاك شوند يعنى همسرش كه خيانت كار بود و فرزندشكه از سوارشدن امتناع ورزيده بود و نيز همه آنهايى كه ايمان آورده بودند سوار كند.و از سوره قمر بر مىآيدهمينكهآنها را سوار كرد خداى تعالى درهاى آسمان را به آبى ريزان باز كرد، و زمين را بهصورت چشمههايى جوشانبشكافت، آب بالا و پايين براى تحقق دادن امرى كه مقدر شده بوددست به دست هم دادند.و نيز از سوره هود استفاده مىشود كه رفتهرفته آب زمين را فرا گرفتو بالا آمد و كشتى را از زمين كند، كشتى در موجى چون كوههاى بلند سير مىكرد، و طوفانهمهمردم روى زمين را فرا گرفت و همه را در حالى كه ستمگر بودند هلاك كرد، و خداى تعالى بهآن جناب دستورداده بود همينكه در كشتى مستقر شدند خدا را در برابر اين نعمت كه از شر قومستمكار نجاتشان داد حمد بگويند و در پيادهشدن از او بركت بخواهند، و نوح(ع)گفت: الحمد لله الذى نجانا من القوم الظالمينو نيز گفت:رب انزلنى منزلا مباركاو انتخير المنزلين (2) .
: بعد از آنكه طوفان به دليلآيه 77 سوره صافات عالمگيرشده و مردم روى زمين همه غرق شدند، خداى تعالى به زمينفرمان داد تا آب خود را ببلعد، و به آسماننيز فرمان داد تا از باريدن بايستد، آب از ظاهر زمينكاسته شد، و كشتى بر بالاى كوه جودى قرار گرفت و فرمانو قيل بعدا للقومالظالمين - دورى باد برعليه ستمكارانصادر شد، آنگاه خداى تعالى به نوح وحى كرد كه: اى نوح!از كشتى پايينآىو با سلامى از ناحيه ما و بركاتى بر تو و امتهايى كه با تواند پياده شو، كه بعد از اينطوفان، ديگر هيچگاه دچارطوفانى عالمگير نخواهند شد چيزى كه هست بعضى از اين نجاتيافتگان امتهايى هستند كه خدا در دنيا ازمتاعهاى زندگى دنيا برخوردارشان مىكند، و سپسعذابى دردناك آنان را فرا مىگيرد، پس نوح و همراهان او از كشتى خارجشده و در زمين قرارگرفتند و خدا را به توحيد و اسلام پرستيدند، و زمين را به ارث دست به دست به ذريههاىخودسپردند، و خداى سبحان تنها ذريه نوح را باقى گذاشت.(3)
: نوح(ع)هنگامى كه سوار كشتى مىشد ديد
............................................ (1 و 2)سپاس خداى را كه ما را از قوم ستمكارنجات داد، پروردگارا مرا در جايگاه با بركتى فرود آركه تو بهترين فرود آورندگانى.سوره مؤمنون، آيه 28 و 29 (3)با استفاده از سوره هود و صافات.
كه يكى از پسرانش سوار نشده، و علتش اين بوده كه بهوعده پدرش مبنى بر اينكه هر كس ازسوار شدن تخلف كند غرق خواهد شد ايمان نداشته، وقتى چشم نوح بهاو افتاد كه در كنارىايستاده، صدا زد كه اى پسرم بيا با ما سوار شو و با كافران مباش.پسر دعوت پدر را اينطور ردكرد كهمن به زودى به يكى از كوهها پناه مىبرم تا مرا از خطر آب حفظ كند. نوح(ع)گفت: امروز هيچ چيزى نمىتواند احدىرا از عذاب الهى حفظ كند مگر كسىرا كه خدا به او رحم كرده باشد، كه منظورش همان كسانى است كه سوار كشتىبودند - پسرنوح به اين پاسخ پدر توجهى نكرد، و چيزى نگذشت كه موج، بين پدر و پسر حائل شده و پسرجزء غرق شدگان گرديد.
نوح(ع)هيچ احتمال نمىداد كه پسر در باطن دلش كفر پنهانكرده باشد وتاكنون اگر اظهار اسلام مىكرده از باب نفاق بوده باشد، بر خلاف همسرش كه نوح از كفراوخبر داشته، و بطور قطع اگر پسرش را نيز مانند همسرش كافر مىدانسته هرگز تقاضاى نجات اورا نمىكرده، براى اينكهاين خود نوح(ع)بود كه از خداى عز و جل درخواست كرد تاديارى از كفار را زنده نگذارد، و بنا بر حكايت قرآن كريم گفته بود: ربلا تذر على الارضمن الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدواالا فاجرا كفارا(1) و نيز خود او بودهكه به حكايتقرآن در دعايش گفته بود: فافتح بينى و بينهم و نجنى و من معىمن المؤمنين(2) و چگونه ممكناستخود او با آگاهى از كفر باطنى پسرش مع ذلك نجات اورا از خدا بخواهد؟با اينكه قبلا فرمان خداى تعالى را شنيده بود كه فرمود:و لا تخاطبنىفى الذين ظلموا انهم مغرقون (3) .
نوح(ع)با حائل شدن موج بين او و فرزندش و در حالىكه بى خبر از كفر باطنىپسرش بود دچار اندوهى شديد شد، و پروردگار خود را چنين نداء كرد كه: رب ان ابنى مناهلىو ان وعدك الحقپروردگارا اين پسر من از اهل من است و وعده تو، به اينكه اهل مرانجات دهى حقاست و تو احكم الحاكمينى يعنى حكمت از حكم هر حاكم ديگرى متقنتر
............................................ (1)پروردگارا اين قوم كافر را هلاك كن و ديارىاز ايشان را بر روى زمين باقى مگذار، كه اگرايشان را باقى بگذارى بندگان پاك و با ايمانت را گمراه مىكنند و فرزندى هم جزبدكار و كافر از آنان بهظهور نمىرسد.سوره نوح، آيه 26 و 27. (2)بارالها!بين من و قوم، حكم فرما و به ما گشايشىعطا كن و من و مؤمنانى كه با من همراهند ازشر قوم نجات ده. سوره شعراء، آيه 118 (3)سوره هود، آيه 37.
است، و تو در قضايى كه مىرانى جور و ستم نمىكنى و حكمتناشى از جهل به مصالح واقعىنيست، بنا بر اين لطف كن و به من خبر ده كه واقعيت فرزند منچيست و با اينكه او اهل مناست چرا مستوجب عقاب شده است؟در اينجا عنايت الهى شامل حال نوح شد، و نگذاشتبطورصريح درخواست نجات فرزند خود را كند، - و يا به عبارت ديگر درخواستى كند كه بهواقعيت آن علمى ندارد - خداى تعالىدر پاسخش به وى وحى فرستاد كه اى نوح پسر تو اهل تونيست، او عمل غير صالحى است، پس زنهار كه مبادا بامن در باره نجات او روبرو شوى ودرخواست نجات او را بكنى، كه اگر چنين درخواستى كنى درخواستى كردهاى كه به واقعيتآنآگاهى ندارى و من تو را پند مىدهم كه مبادا از جاهلان باشى.
بعد از اين وحى، نوح(ع)از واقع امر آگاه شد و به پروردگارش ملتجىگشتكه: پروردگارا من پناه مىبرم به تو از اينكه از تو چيزى بخواهم كه علمى به واقعيت آنندارم،و از تو درخواست مىكنم كه عنايتشامل حالم بشود و با مغفرتت مرا بپوشانى، و بارحمتتبر من عطوفت كنى، كه اگر غير اين كنى از زيانكاران خواهم شد.
حضرتنوح(ع)اولين پيغمبر اولوا العزم و از بزرگان انبياء(ع)است،كه خداى عز و جل او و ساير انبياء اولوا العزم را بر تمامى بشر مبعوث كرده و با كتاب وشريعتفرستاده است، بنا بر اين، كتاب او اولين كتاب آسمانى است كه مشتمل بر شرايع الهىاست، و شريعت او نيز اولين شريعتخدايى مىباشد.
و آن جناب پدر دوم نسل حاضر بشر است، چون تمامى افرادبشر امروز از طرف پدر و مادربه آن جناب منتهى مىشوند و همهذريه آن حضرتند، كه قرآن كريم در بارهاش فرمود: و جعلناذريتههم الباقين(1) و آن جناب پدر بزرگ همه انبياء است، غير آدم و ادريس(ع)، و خداى تعالىدر اين باب فرموده: و تركنا عليه فى الاخرين (2) .
و آن جناب اولين پيغمبرى بوده كه باب تشريع احكام و كتابو شريعت را گشوده و فتحنمود، و علاوه بر طريق وحى، با منطق عقل و طريق احتجاج با مردم صحبت كرد،بنا بر اين آنجناب ريشه و منشا دين توحيد در عالم است، و بر تمامى افراد موحد عالم كه تاكنون آمده و تا
............................................ (1)ونژاد و اولاد او را در روى زمين باقى گذاشتيم.سوره صافات، آيه 77 (2)و در ميان آيندگانبراى او نام نيكويى قرار داديم.سوره صافات، آيه 78
قيامتخواهند آمد منت داشته و همه مرهون اويند،و به همين جهت است كه خداى عز و جل اورا به سلامى عام اختصاص داده و هيچ كس ديگر را در آن سلام شريك وى نساخت و فرمود: سلام على نوح فى العالمين (1) .
و باز به همين جهت است كه خداى عز و جل او را از همه عالميان برگزيدو ازنيكوكارانش شمرد (2) ، و او را عبدى شكور خواند (3) ، و او را از بندگانمؤمن خود دانست (4) ، و او راعبدى صالح خواند (5) .
و آخرين دعايى كه خداى تعالى از آن جناب نقل فرموده ايناست كه به درگاهپروردگارش عرضه داشت: رب اغفر لى و لوالدى و لمن دخل بيتى مؤمنا وللمؤمنينو المؤمنات و لا تزد الظالمين الا تبارا (6) .
............................................ (1)سلام بر نوحدر همه ادوار عالم بشريت تا روز قيامت.سوره صافات، آيه 79 (2)سوره انعام، آيه 84 و سوره صافات، آيه 80. (3)سوره اسرى آيه 3. (4)سوره صافات، آيه 81. (5)سوره تحريم، آيه 10. (6)بارالها مرا و پدر و مادرم را و عموم كسانى كهبا داشتن ايمان به خانه من در مىآيند و عموممؤمنين و مؤمنات را بيامرز،و در باره ستمگران به جز تبار و هلاكت ميفزا.سوره نوح، آيه 28
4 -
در تورات دراصحاح ششم از سفر تكويندر باره آن جنابچنين آمده كه وقتى مردمدر روى زمين زاد و ولد را شروع كردند و دخترانى برايشان پيدا شد، پسرانخدا - كه منظورپيغمبران هستند - ديدند دختران مردم زيبايند لا جرم از آن دختران هر چه را اختيار مىكردندهمسرخود مىساختند.رب - يعنى خداى تعالى - گفت روح من در انسان دائما داورى نخواهدكرد زيرا كه او نيز بشر است -آزاد است و اراده دارد - و روزگار او به صد و بيستسال رسيدهبود، و در زمين طاغوتها در آن ايام بودند - همچنانكه بعداز آن نيز بودهاند - چون فرزندان خدا(انبياء)داخل بر دختران مردم شدند و دختران براى آنان اولادآوردند، و جبارانى پديد آمد كهاز همان روزگاران نخستين اسم داشتند.
و چون رب ديد شر انساندر زمين زياد شد و تمامى خاطرات فكرى قلب بشر همه روزه
شر شد، رب غصهدار شد كه ديد عمل انسان در زمين اينطورشده، و در قلب خود تاسف خورد، به ناچار فرمان داد كه جنس اين بشر را كه من آفريدهام از روى زمين محوكنيد، هم انسان را وهم همه چهارپايان و جنبندگان و مرغان هوا را، براى اينكه من ازاعمالى كه آنها كردند محزونشدم، و اما نوح، نعمت را در چشم رب بديد.
اينها همه فرزندان نوحند، و نوح مردى نيكوكار و در ميان اقرانو نزديكان خود مردىكامل بود و با خدا سير مىكرد، و براىاو سه فرزند متولد شد به نامهاىسام، حام، ويافث، و زمين در پيش روى خدا فاسد شده و پر از ظلم گرديد، و خدا زمينرا ديد كه فاسدشده، زيرا هر فردى از افراد بشر طريقهاش در زمين فاسد شد.
آنگاه خدا به نوح فرمود كه عمر كل بشريت بسر آمده و دارممىبينم كه به زودى نابودمىشوند، براى اينكه زمين از رفتار آنان پر از ظلم شده، و من نابود كننده آنان ونابود كنندهزمينم، تو براى خودت از چوبجفرسفينهاى بساز و در آن كشتى خانههايى جدا جدا بساز، و از داخل وخارج، آن را قيرمالى كن، و آن را بدين منوال مىسازى كه طولش سيصد ذراع، عرضش پنجاه ذراع و بلنديش سى ذراعباشد، و براى آن پنجرهاى به بلندى يك ذراع قرارمىدهى، و درب ورودى آن را كه مىسازى در دو سمت آن مسكنهايىروى هم، يعنى بهصورت سه طبقه بالا و پايين و متوسط درست مىكنى، كه اينك من دارم طوفان آب بر روى زمينرامىآورم، تا تمامى اهل زمين و هر جسد داراى روح و حيات را كه در زير آسمان است هلاككنم، همه جانداران روىزمين مىميرند، ولى من عهدم را با تو استوار مىدارم، تو و فرزندانو همسرت و همسر فرزندانت داخلكشتى مىشويد، و از هر جاندار صاحب جسد يك جفتداخل كشتى مىكنى تا نسل آنها از بين نرود، و بايد اين يك جفت نرو ماده باشند، از مرغانمادهاش از جنس نرش باشد، از چهارپايان نيز همجنس باشد، از تمامى جنبندگان زمين همههمجنس باشند،خود اين جنبندگان نزد تو مىآيند تا نسلشان باقى بماند، و تو نيز براى خودت ازهر طعام خوردنى فراهم بياورو در كشتى نزد خود جمع كن تا هم طعام تو باشد و هم طعام آنجانداران، نوح بر حسب دستورى كه خداى تعالى داده بود عمل كرد.
و در اصحاح هفتم از سفر تكوين مىگويد، رب به نوح گفت: توو همه فرزندانت داخلكشتى شويد، زيرا من تو را از ميان نسل موجود بشر مردى نيكوكار ديدم، و از همهچهارپايانىكه پاك هستند را هفت تا هفت تا به صورت نر و ماده نزد خود نگه دار، و از آنهايى كه ناپاكندتنها دو به دو نگه دار،كه آنها نيز بايد نر و ماده باشند، از مرغان نيز هفتتا هفتتا به صورت نرو ماده پيش خود ببر تا نسلآنها در روى زمين باقى بماند زيرا كه من نيز بعد از هفت روز ديگر،
چهل روز و چهل شب بر زمين مىبارانم، و در روى زمينهر موجود استوارى كه ساختهام را محومىكنم، نوح بر حسب آنچه خدا امر كرده بود عمل كرد.
بعد از آنكه نوح به سن ششصد سالگى رسيد طوفان زمينرا فرا گرفت و نوه و فرزندانو همسر خودش و همسران پسرانش از روى آب طوفان داخل كشتى شدند،هر جنبندهاى هم كهدر زمين بود - چه پاكش و چه ناپاكش - همانطور كه خدابه نوح فرمان داده بود به صورت نرو ماده و دوتا دوتا داخل كشتى شدند.
و بعد از هفت روز چنين شد كه آبهاى طوفان، زمين رافرا گرفت، و اين حادثه درششصدمين سال عمر نوح و در روز هفدهم ماه دوم بود و در آن روز همه چشمههاىوسيعو بزرگ جوشيدن گرفت و طاقهاى آسمان باز شد، و چهل روز و چهل شب باران بباريد، و درهمان روز،نوح و همسرش و فرزندانشساموحامويافثباهمسرانشان داخل دركشتى شدند، و تمامى مرغان با مادههاى همجنسخود، و همه پرندگان كوچك داراى بالداخل بر نوح در درون كشتى شدند، و از هر جاندار داراى جسد جفت جفت به درونكشتى درآمدند، و از هر جنبنده داراى جسد كه وارد مىشدند نر و ماده وارد مىشدند،همانطور كه خدادستور داده بود، آنگاه خدا درب كشتى را بر نوح بست.
و طوفان چهل روز در زمين ادامه داشت، آب بى اندازه زياد شد،كشتى آنقدر بالا رفتكه بر بالاى همه زمين قرار گرفت و روى آبها حركت مىكرد، آب جدا زياد و عظيمبود حتىتمامى كوههاى بلندى كه در زير آسمان بود پانزده ذراع زير آب فرو رفتند، باز آب رو به فزونىداشت، بطورىكه ديگر اثرى از كوهها باقى نماند، در نتيجه تمامى جانداران صاحب جسد ازمرغان و چهار پايان و وحشىها و تمامى خزندگانىكه روى زمين مىخزيدند و تمامى مردم وتمامى موجوداتى كه بوئى از روح حيات را در دماغ داشتند همه مردند، البتهآنهايى كه درخشكى زندگى مىكردند، و خدا تمامى موجوداتى كه بر روى زمين استوار بود از بين برد، چهانسانهاو چه چهار پايان و چه حشرات و چه مرغان، همگى از روى زمين محو شدند تنها نوح وهمراهانش در كشتىباقى ماندند، و باز آب همچنان تا مدت صد و پنجاه روز رو به فزونىداشت.
تورات، سپس دراصحاح هشتم از سفر تكوينمىگويد: خدابه ياد نوح و همه وحوشو چهار پايانى كه در كشتى با او بودند افتاد، و بادى را بر زمين عبور داد كه در نتيجهآبها آرامگرفتند و جلو چشمههاى زمين و درهاى آسمان گرفته شد، آسمان ديگر نباريد و آبهايى كه اززمين جوشيدهبود به تدريج به زمين برگشت، و بعد از صد و پنجاه روز آب كاهش يافت و كشتى
در روز هفدهم در ماه هفتم بر بالاى جبال آرارات مستقر گرديد،و آب تا ماه دهم، همه روزهفرو مىنشست تا اينكه در دهه اول آن ماه قلههاى كوهها سر از آب در آورد.
و بعد از چهل روز چنين شد كه نوح پنجرهاى را كه براىكشتى درست كرده بود بازكرد، و كلاغ را از درون كشتى رها ساخت، كلاغ همه جا سرگردان بال مىزد و بهنزد نوحبرنگشت تا آنكه زمين به كلى خشك شد و آب در آن فرو رفت بعد از كلاغ كبوتر را رها ساختتا ببيند آيا آب درروى زمين كم شده يا نه، و چون كبوتر جاى خشكى نيافت تا منزل كند بهناچار به نزد نوح و به كشتى برگشت چونآب هنوز همه روى زمين را پوشانده بود، نوح دستخود را دراز كرد و كبوتر را گرفته به نزد خود در داخل كشتى برد.وباز هفت روز ديگر دركشتى درنگ كرده مجددا كبوتر را از داخل كشتى رها ساخت، كبوتر هنگام عصر نزد نوحبرگشت،در حالى كه يك برگ سبز زيتون به منقار داشت، نوح فهميد كه آب از روى زمينفروكش كرده و كم شده است هفت روزديگر مكث كرد، باز كبوتر را رها ساخت اين دفعه ديگربه نزد نوح برنگشت.
و در اول ماه ششصد و يكمين سال از عمر نوح بود كهآب به كلى فرو رفته و نوح پردهكشتى را برداشت و چشمش به زمين افتاد و ديد كه آب بهكلى فرو رفته، و در روز بيست و هفتمماه دوم بود كه زمين خشك شد.
آنگاه خداى تعالى با نوح چنين گفتگو كرد كه اى نوح!توو همسر و فرزندانتو همسران ايشان از كشتى خارج شويد و همه حيواناتى كه صاحب جسد هستند و در كشتىبا توبودند و همه جنبندگانى كه در زمين حركت مىكنند را از كشتى خارج كن، و در زمين توالدو تناسل را براه بينداز،و عده انسانها را زياد كن، نوح و فرزندانش و همسر خود و همسر فرزندانشو همه حيواناتو جنبندگان و همه مرغان با همجنس و همنوع خود از كشتى خارج شدند.
و نوح قربانگاهى براى رب بنا كرد، و از هر چهار پا و پرنده پاكيكى بگرفت، آنگاهسوختنىها، يعنى هيزمها را به بالاى قربانگاه برد، رب چون اين را ديد نسيم رضايترا وزانيددر قلب خودش با خود گفت ديگر هرگز زمين را به خاطر انسان لعنت نمىكنم و به صرف تصوراينكه قلب انساناز روزى كه پديد آمده شرير بوده تمامى جانداران زمين را مانند اين دفعههلاك نمىكنم و مقرر مىدارم مادامىكه زمين برجا است در زمين زراعت باشد و در آن سرماو گرما، تابستان و زمستان، و روز و شب باشد و هرگز اين نظام را بر هم نمىزنم.
و در اصحاح نهم از سفر تكوين آمده كه خدا نوح و فرزندانشرا مبارك كرد، و به نسلآنان بركت داد، و به آنان فرمود: توالد كنيد وعده نفرات بشر را زياد كنيد و زمين را از انسانها پر
سازيد، و بايد كه ترس و وحشتشما - تنها بر جان خودتاننباشد بلكه - حيوانات زمينو كل مرغان آسمان با كل جنبندگان بر روى زمين و كل ماهياندريا باشد چون من كلجنبندگان زنده را به دستشما سپردهام تا براى شما طعامى باشد، همچنانكه همه گياهان سبزرا به شماسپردهام تنها از هر حيوانى خون آن و جنابتش را نخوريد، و من، تنها براى شماخونخواهى مىكنم - نه براى سايرجانداران - خون شما را طلب مىكنم، چه از حيوانى كه خونتانرا ريخته باشند و چه از انسانى كه چنين كرده باشد،خون انسان را از كسى كه خون برادرش راريخته طلب مىكنم، آرى ريزنده خون انسان خونش ريخته مىشود، چونخدا انسان را به شكلخود درست كرده، به همين جهت بايد كه از راه توالد و تناسل عدد انسانها را در زمين بسياركنيد.
خدا با نوح و فرزندانش سخن گفت، و در سخنش چنين فرمود:اينك من ميثاق خود رابا شما مىبندم، هم با شما و هم با نسل شما كه بعد از شما مىآيد، و هم با هرنفس زندهاى كهبا شما - در كشتى - بودند چه مرغان و چه چهار پايان، و همچنين كل وحوش زمين كه با شمابودندو با شما از كشتى خارج شدند حتى همه جنبندگان زمين، ميثاق خود را با شما محكمكردم كه هيچ يك از شما جانداران داراىجسد، نسلش به وسيله طوفان منقرض نشود، و اينكهاز اين به بعد ديگر طوفانى كه زمين را ويران سازد پيش نياورم،و اما علامت اين ميثاق كه منبين خود و شما بسته و استوار كردهام - كه كل صاحبان نفس زنده كه با شما هستند تا قرنهاىآيندهاز طوفان ويرانگر ايمن باشند - اين است كه من قوس خودم را در ابرها نهادم، تا علامتميثاقى باشدكه بين من و بين زمين بسته شد، و در نتيجه از اين پس هرگاه ابرى را بر زمينبگسترانم قوس خود را در ابر مىبينمو به ياد ميثاقى كه بين خود و شما و هر صاحب نفس زنده وداراى جسد بستهام مىافتم، و همين باعث مىشودكه طوفان ويرانگر بپا نكنم و هر حيوانصاحب جسد را هلاك نسازم.
پس هر زمان كه قوس در ابر باشد من آن را مىبينم تا به يادميثاقى بيفتم كه تا ابد بينخدا و بين هر صاحب نفس زنده در كل جسدهاى ساكن در زمين بسته شده و خدابه نوح گفتاين است آن علامتى كه مرا به ياد ميثاقى مىاندازد كه من بين خود و بين هر صاحب جسدى برروى زمين بستهام.
آن پسران نوح كه با نوح از كشتى خارج شدند عبارت بودنداز سام و حام و يافث، و حامپدر كنعان است، و اين سه نفر، پسران نوحبودند كه تمامى انسانهاى روى زمين از اين سه تنشعبه شعبه شدند.
موارد مخالفت و تفاوت داستان نوح(ع)در تورات با آنچهدر قرآن آمده استو نوح در ابتداء، كشاورز بود و درخت انگور مىكاشت، وقتى شراب خورد ومستشدو در حال مستى لخت و عريان داخل خيمهاش شد، حام كه پدر كنعان باشد عورت پدرش راديد و به دو برادرشكه در خارج خيمه بودند خبر داد، پس سام و يافث ردائى(پوششى)را بهدوش خود گرفته از پشتسر به روى پدرانداختند، و عورت پدر خود را پوشاندند، در حالى كهصورت خود را به طرف پشت برگردانده بودند كه عورت پدر را نبينند.
همينكه پدر ازمستى به هوش آمد و ملتفتشد كه پسر كوچكش چه كرده، گفت: كنعان ملعون باد، بنده بندگان برادران خود باشد و گفت: مباركباديهوهخداى سام، و كنعانبنده او باشد، تا خدايافث را وسعت دهد و در خيمههاى سام، مسكن گزيند و كنعان عبد اوباشد.
نوح بعد از ماجراى طوفان، سيصد و پنجاه سال زندگى كرد و مجموعاعمر نوح نهصد وپنجاه سال بود، و بعد از آن از دنيا رفت.اين بود آنچه كه از تورات مورد حاجت ما بود.
و اين بيان - بطورىكه ملاحظه مىكنيد - از چند جهت مخالف با بيان قرآن است: 1 - در تورات هيچ نامى از غرق شدن همسرنوح نيامده بلكه تصريح كرده به اينكه او باشوهرش داخل كشتى شد، و بعضى اينطور توجيه كردهاندكه شايد نوح دو همسر داشته، يكىغرق شده و ديگرى نجات يافته.
2 - در تورات نامى از پسر نوح كه غرقشد نيامده در حالى كه قرآن كريم سرگذشت اورا آورده است.
3 - در تورات سخنى از مؤمنين به نوح در ميان نيامده و تنهانام نوح و خانوادهاش، وفرزندان و همسر فرزندانش آمده است.
4 - در تورات، مجموعا عمر نوح را نهصد و پنجاه سال ذكركرده، در حالى كه از ظاهرقرآن عزيز بر مىآيد كه نهصد و پنجاه سال آن مدتى است كه نوح(ع)قبل از حادثهطوفاندر بين مردمش به كار دعوت پرداخته، و در اين زمينه فرموده: و لقد ارسلنا نوحا الىقومه فلبث فيهم الف سنةالا خمسين عاما فاخذهم الطوفان و هم ظالمون (1) .
5 - مساله قوسقزحى كه تورات آن را وسيله ياد آورى خداذكر كرده، و مساله فرستادنكلاغ و كبوتر كه به عنوان خبرگيرى از فروكش شدن آب آورده، و نيز خصوصياتى كه براى
............................................ (1)و همانا ما نوح را به سوى قومش گسيل داشتيمو او مدت نهصد و پنجاه سال در بين آنان بود، پساز آن، طوفان ايشان را در حالى كه همچنان ظالم بودند -و به نوح ايمان نياورده بودند - بگرفت.سورهعنكبوت، آيه 14
كشتى ذكر كرده، از عرض و طول و ارتفاع و سه طبقه بودن آن،و مدت طوفان و بلندى آب طوفانو غيره، قرآن كريم از ذكر آنها ساكت است، و بعضى از آنها مطالبىاست كه بعيد به نظرمىرسد، نظير مساله قوسقزح، كه خداى تعالى با آن ميثاق ببندد، و امثال اين معانى در قصهسرائىهاىصحابهو تابعين در داستان نوح(ع)زياد است كه بيشتر آن سخنان بهجعليات اسرائيلى شبيهتر است.
صاحب المنار در تفسير خود مىگويد در تواريخ امتهاى قديمنيز جسته و گريختهذكرى از مساله طوفان آمده، بعضى از آن سخنان با مختصر اختلافى مطابقبا خبرى است كهدر سفر تكوين تورات آمده و بعضى ديگر با مختصر توافقى مخالف آن است.
و از همه اخبار نزديكتر به خبر سفر تكوين، اخبار كلدانياناست، و اينان همان قومىهستند كه حادثه نوح در سرزمينشانرخ دادبرهوشعويوسيفوساز اين قوم نقل كردهاندكهزمانيكهزيزستروسبعد از اينكه پدرشاوتيرتاز دنيا رفت، در عالم رؤيا ديد كه - به اوگفتند - به زودىآبها طغيان مىكند، و تمام افراد بشر غرق مىشوند، و به او دستور دادند كهسفينهاى بسازد تا به وسيله آنخودش و اهل بيت و خواص و دوستانش را از غرق شدن حفظكند، او نيز چنين كرد، و اين روايت بدين جهت كه طوفان رامخصوص دوران جبارانى دانستهكه فساد را در زمين گسترش دادند و خدا آنان را با عذاب طوفان عقاب كرد، مطابق روايتسفرتكوين است.
بعضى از انگليسىها به الواحى از آجر دستيافتند كه در آن اينروايت با حروفميخى نوشته شده و متعلق به دورهآشور بانيپالبود، يعنى حدود ششصد و شصتسال قبلازميلاد مسيح بوده و خود آن از نوشتهاى متعلق به قرن هفتم قبل از ميلاد نقل شده بود، در نتيجهنمىتوانداز سفر تكوين تورات گرفته شده باشد چون قديمىتر از آن بوده است.
يونانيهانيز خبرى از طوفان، روايت كردهاند و اين خبر را افلاطوندر كتابش به اينمضمون آورده كه: كاهنان مصرى به سولون - حكيم يونانى - گفتند: آسمان، طوفانىدرزمين بپا كرد كه وضع زمين را به كلى تغيير داد و چند نوبت و به طرق مختلف بشر روى زمينهلاك گرديد، و اينامر باعثشد كه انسانهاى عصر جديد هيچ اثر و معارفى از آثار انسانهاى
قبلاز خود را در دست نداشته باشندمانيتونداستان طوفان را آورده وتاريخ آن را بعد ازهرمس اولكه بعد ازميناس اولبوده ذكر كرده است، و به حسب اين نقل نيز،تاريخ طوفان قديمتر از تاريخىاست كه تورات براى آنان ذكر كرده.و از قدماى يونان روايتشده كه در قديم طوفانىعالمگير حادث شدو همه روى زمين را فرا گرفت، تنهادوكاليونو همسرش بيرااز آننجات يافتند.
و از قدماى فرس - ايرانيان - نيز روايتشده كه گفتهاند خداطوفانى بپا كرد و زمين راكه به دست اهريمن - خداى شرور - مالامال از فساد و شر شده بود غرق كرد، و گفتهاندكه اينطوفان نخست از داخل تنورى آغاز گرديد، تنورى كه در خانه عجوزه(زول كوفه)واقع بود و اينعجوزه هميشهنان خود را در اين تنور مىپخت، و ليكن مجوسيان منكر طوفانى عالمگير بودهو گفتهاند كه طوفان موردبحث تنها در سرزمين عراق بوده و دامنهاش تا به حدود كردستان نيزكشيده شده بود.
قدماى هند نيز وقوع طوفان را ثبت كرده و آن را به شكلىخرافى روايت كرده و هفتبار دانستهاند، و در باره آخرين طوفان گفتهاند: پادشاه هنديان و همسرش در يك كشتىعظيمكه آن را به امر الله خودفشنوساخته و با ميخ و ليف خرما محكم كرده بود نشستند و از غرقنجات يافتند،و اين كشتى بعد از طوفان و فروكش شدن آب بر كوهجيمافات - هيماليا - بهزمين نشست.ولىبرهمىهامانندمجوسيان منكر طوفانى عمومى هستند كه همه سرزمينهند را گرفته باشد، و مساله تعدد وقوع طوفان از ژاپنىها و چينىهاو برزيلىها و مكزيكىها، و اقوامى ديگر نيز روايتشده، و همه اين روايات متفقند در اينكه سبب پيدايش اين طوفانظلمو شرور انسانها بوده، كه خداى تعالى آنان را به اين وسيله عقاب كرده است. (1) در كتاباوستاكه كتابمقدس مجوسيان است در نسخهاى كه به زبان فرانسهترجمه و در پاريس چاپ شده آمده است كهاهورامزدابهايما(كه به اعتقادمجوسيانهمان جمشيد پادشاه است)وحى كرد كه به زودى طوفانى واقع خواهد شد و همه زمين غرقخواهدگشت، و به او دستور داد تا چهارديوارى بسيار بلندى بسازد بطورى كه هر كس داخل آنقرار بگيرد از غرق شدن محفوظ بماند.ونيز به او دستور داد تا از زنان و مردانى كه صالح براىنسل باشند جماعتىرا برگزيده و در آن چهار ديوارى جاى دهد، و همچنين از هر جنسى اجناس
............................................ (1)المنار، ج 11، ص 101 - 105.
مختلف حيوانات يك نر و ماده داخل چهار ديوارى كند، ودر داخل چهار ديوارى اطاقها وسالنهايى در چند طبقه بسازد تا انسانهايى كه در آنجا جمع مىشوند در آن اطاقهامنزل كنند، و همچنين حيوانات و جانوران و مرغان نيز در آن جاى داشته باشند، و نيز به وى دستور دادتا درداخل آن چهار ديوارى، درختان ميوهاى كه مورد حاجت مردم باشد بكارد و حبوباتى كه مايهارتزاق جانداران است كشت وزرع كند تا در نتيجه زندگى به كلى از روى زمين قطع نشودو كسانى باشند كه در آينده زمين را آباد كنند.
و در تاريخ ادب هند بطورى كهعبد الوهاب نجاردر قصص الانبياىخود آورده، درباره داستان نوح آمده: در هنگامى كه مانو(پسر اله به اعتقاد وثنى مسلكها)داشتدستخود را مىشست، ناگهان يك ماهى به دستش آمد كه مايه دهشت وى شد، چون ماهى سخنمىگفت و از او مىخواستكه وى را از هلاكت نجات دهد و به او وعده مىداد كه اگر چنينكند او نيزمانورا در آينده از خطرى عظيم نجات مىدهد،و آن خطر عظيم و عالمگير كهماهى از آن خبر مىداد عبارت بود از طوفانى كه به زودى همه مخلوقاترا هلاك مىكند، وبنا بر اين شرط، مانو آن ماهى را در مرتبان حفظ كرد.
وقتى ماهى بزرگ شد بهمانواز سالى خبر داد كه در آن سالطوفان واقع مىشود، وسپس راه نجات را نيز به او آموخت و آن اين بود كه كشتى بزرگى درست كند وهنگام بپا شدنطوفان داخل آن كشتى گردد، و مىگفت من تو را از طوفان نجات مىدهم، در نتيجه مانو دستبه كارساختن كشتى شد، و ماهى آنقدر بزرگ شد كه ديگر در مرتبان جاى نگرفت و به ناچارمانو آن را به دريا افكند.
چيزى نگذشت كه طوفان همانطور كه ماهى گفته بود آمدو وقتى مانو داخل كشتىمىشد دوباره ماهى نزد او آمد و كشتى مانو را به شاخى كه بر سر خود داشتبست و آن را بهطرف كوههاى شمالى كشيد و در آنجا مانو كشتى را به درختى بست و چون آب فروكش نمود وزمين خشك شد مانو تنها ماند.
در اين مساله آراء و نظريه علماء با هم اختلافدارد، آنچه در نزد شيعه معروف است ايناست كه رسالت آن جناب عموميت داشته و آن جناب بر كل بشر مبعوثبوده، و از طرقاهل بيت(ع)نيز رواياتى دال بر اين نظريه وارد شده، رواياتى كه آن جناب را از
شرحى در مورد نبوت و بعثت انبياء و جواب به بعض اهل سنت كهمنكر عموميت رسالت نوح(ع)هستندانبياء اولوا العزم شمرده، و اولوا العزم در نظرشيعه عبارتند از: نوح، ابراهيم، موسى،عيسى، ومحمد(ص)كه بر عموم بشر مبعوث بودند.
و اما بعضى از اهل سنت معتقدند به عموميت رسالت آن جنابو اعتقاد خود را مستندكردهاند به ظاهر آياتى همانند رب لا تذر على الارض من الكافرينديارا(1) و: لا عاصماليوم من امر الله الا منرحم(2) و: و جعلنا ذريته هم الباقين(3) كه دلالت دارند بر اينكهطوفان تمامى روى زمين(4) را فرا گرفت.و نيز به روايات صحيحى در مساله شفاعت استنادكردهاند كه مىگويد: نوح اولين رسولى است كهخداى تعالى به سوى اهل زمين گسيل داشتهاست، و لازمه اين حديث آن است كه آن جناب بر همه اهل زمين مبعوث شده باشد.
بعضى ديگر از اهل سنت منكر اين معنا شده و بهروايت صحيحى از رسول خدا(ص)استدلال كردهاند كه فرموده است هر پيغمبرى تنها بر قوم خود مبعوث شدهولىمن بر همه بشر مبعوث شدهام، و از آياتى كه دسته اول به آنها استدلال كردهاند پاسخدادهاند به اينكه آن آيات قابل توجيه و تاويلاست، مثلا ممكن است كه منظور از كلمهارض - زمينهمان سرزمينى باشد كه قوم نوح در آن سكونت داشتهو وطن آنان بوده استهمچنانكه فرعون در خطابش به موسى و هارون گفت: و تكون لكما الكبرياءفى الارض (5) .
پس معناى آيه اول اين مىشود كه: پروردگارا!ديارى از كافران قوممرا در اينسرزمين زنده نگذار.و همچنين مراد از آيه دوم اين مىشود كه: امروز براى قوم من هيچحافظىاز عذاب خدا نيست.و مراد از آيه سوم اين مىشود كه: ما تنها ذريه نوح را باقيمانده از قوم اوقرار داديم.
و ليكن حق مطلب اين است كه در كلام اهل سنت آنطوركه بايد حق بحث ادا نشده وآنچه سزاوار است گفته شود اين است كه: پديده نبوت اگر در مجتمع بشرى ظهورپيدا كردهاست به خاطر نيازى واقعى بوده كه بشر به آن داشته و به خاطر رابطهاى حقيقى بوده كه بين
............................................ (1)تفسير قرآن العظيم، ج 4، ص 427. (2)پروردگارااز كافران ديارى بر روى زمين باقى مگذارد.سوره نوح، آيه 26 (3)سوره هود، آيه 43. (4)تنها ذريه نوح را باقى گذاشتيم.سوره صافات، آيه 77 (5)منظور شما اين است كه كبريايى در زمينرا از ما بگيريد و به خود اختصاص دهيد.سورهيونس، آيه 78
انسان در مسير كمالى خود(به طبع ثانوى)ناچار از حياتاجتماعى و تعاونى استمردم و پروردگارشان برقرار بوده است و اساس و منشا اين رابطه يك حقيقت تكوينى بودهنه يكاعتبار خرافى، براى اينكه يكى از قوانينى كه در نظام عالم هستى حكم فرما است قانون وناموس تكميلانواع است، ناموسى كه هر نوع از موجودات را به سوى غايت و هدف هستيشهدايتمىكند همچنانكه قرآن كريم هم فرمود: الذى خلقفسوى و الذى قدر فهدى(1) و نيزفرمود: الذى اعطى كل شىء خلقه ثم هدى (2) .
پس هر نوع از انواع موجودات عالم از آغاز تكون و وجودشبه سوى كمالش حركتمىكند و رو به سوى آن هدفى دارد كه منظور از خلقتش آن هدف بوده، هدفى كه خيرو سعادآن موجود در آن است، نوع انسانى نيز يكى از اين انواع است و از اين ناموس كلى مستثناءنيست، اونيز كمال و سعادتى دارد كه به سوى رسيدن به آن در حركت است و افرادش به صورتانفرادى و اجتماعى متوجه آن هدفند.
و به نظر ما اين معنا ضرورى و بديهى است كه اين كمال براىانسان به تنهايى دستنمىدهد براى اينكه حوائج زندگى انسان يكى دوتا نيست و قهرا اعمالى همكه بايد براى رفعآن حوائج انجام دهد از حد شمار بيرون است در نتيجه عقل عملى كه او را وادار مىسازد تا ازهر چيزى كهامكان دارد مورد استفادهاش قرار گيرد استفاده نموده و جماد و نبات و حيوان رااستخدام كند، همين عقل عملى او را ناگزيرمىكند به اينكه از اعمال غير خودش يعنى ازاعمال همه همنوعان خود استفاده كند.
چيزى كه هست افراد نوع بشر همه مثل همند و عقل عملىو شعور خاصى كه در اين فردبشر هست در همه افراد نيز هست همانطور كه اين عقل و شعور، اين فرد را وادارمىكند به اينكهاز همه چيز بهرهكشى كند همه افراد ديگر را نيز وادار مىكند، و همين عقل عملى، افراد را ناچارساختهبه اينكه اجتماعى تعاونى تشكيل دهند يعنى همه براى همه كار كنند و همه از كاركردهم بهرهمند شوند، اينفرد از اعمال سايرين همان مقدار بهرهمند شود كه سايرين از اعمال وىبهرهمند مىشوند و اين به همان مقدار مسخرديگران شود كه ديگران مسخر وى مىشوند، همچنانكه قرآن كريم به اين حقيقت اشاره نموده مىفرمايد: نحن قسمنابينهم معيشتهمفى الحيوة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا (3) .
............................................ (1)آن خدايى كه(عالم را)بيافريد و هر چه آفريدبه بهترين وجه آفريد كه از آن بهتر تصور نمىشودو آن خدايى كه هر چيزى راتقدير و اندازهاى داد سپس هدايت فرمود.سوره اعلى، آيه 2 و 3 (2)آن خدايىكه خلقت هر چيزى را بداد و سپس هدايت كرد.سوره طه، آيه 50 (3)ما معيشت آنان را در زندگى دنيا بين آنان تقسيمكرده و بعضى را به درجات مافوق بعضى ديگررسانديم تا يكديگر را مسخر كنند.سوره زخرف، آيه 32
ضرورت وجود قانون در حيات اجتماعى بشرو اينكه گفتيمبناى زندگى بشر بر اساس اجتماع تعاونى است، وضعى است اضطرارىو اجتناب ناپذير، يعنى وضعى استكه حاجت زندگى از يك سو و نيرومندى رقيبان از سوىديگر براى انسان پديد آورده.پس اگر انسان مدنى و تعاونى است درحقيقت به طبع ثانوى چنيناست نه به طبع اولى زيرا طبع اولى انسان اين است كه از هر چيزى كه مىتواند انتفاعببرداستفاده كند حتى دسترنج همنوع خود را به زور از دست او بربايد و شاهد اينكه طبع اولى انسانچنين طبعى استكه در هر زمان فردى از اين نوع قوى شد و از ديگران بى نياز گرديد و ديگراندر برابر او ضعيف شدند به حقوقآنان تجاوز مىكند و حتى ديگران را برده خود ساخته واستثمارشان مىكند يعنى از خدمات آنها استفاده مىكند بدون اينكه عوضآن را به ايشانبپردازد، قرآن كريم نيز به اين حقيقت اشاره نموده و فرموده است:ان الانسان لظلوم كفار(1) ونيز فرموده: انالانسان ليطغى ان راه استغنى ان الى ربك الرجعى (2) .
اين نيز بديهى و مسلم است كه اجتماع تعاونى در بين افراد وقتىحاصل شده و بطوركامل تحقق مىيابد كه قوانينى در بين افراد بشر حكومت كند و وقتى چنين قوانينى دربشر زندهو نافذ مىماند كه افرادى آن قوانين را حفظ كنند، و اين حقيقتى است كه سيره مستمره نوعبشرشاهد صدق و درستى آن است و هيچ مجتمعى از مجتمعات بشرى چه كامل و چه ناقص، چهمتمدن و چه منحط نبوده ونيست مگر آنكه رسوم و سنتهايى در آن حاكم و جارى استحال يابه جريانى كلى و يا به جريانى اكثرى، يعنى يا كل افرادمجتمع به آن سنتها عمل مىكنند ويا اكثر افراد آن، كه بهترين شاهد درستى اين ادعا تاريخ گذشته بشر و مشاهده و تجربه است.
واين رسوم و سنتها، كه توى خواننده مىتوانى نام آنها را قوانينبگذارى موادو قضايائى فكرى هستند كه از فكر بشر سرچشمه گرفتهاند و افراد متفكر، اعمال مردم مجتمعرابا آن قوانين تطبيق كردهاند حال يا تطبيقى كلى و يا اكثرى، كه اگر اعمال مطابق اين قوانينجريان يابد سعادت مجتمعيا بطور حقيقى و قطعى و يا بطور ظنى و خيالى تامين مىشود، پس بههر حال، قوانين عبارتند از: امورى كه بينمرحله كمال بشر و مرحله نقص او فاصله شدهاند، بينانسان اولى كه تازه در روى زمين قدم نهاده، و انسانى كه واردزندگى شده و در صراطاستكمال قرار گرفته و اين قوانين او را به سوى هدف نهايى وجودش راهنمايى مىكنددقت
............................................ (1)انسانمحققا موجودى استستمكار و كفرانگر.سوره ابراهيم، آيه 34 (2)انسان محققا چنين است كه هر گاهخود را بى نياز احساس كند طغيان مىكند، در حالى كهبازگشتش به سوى پروردگار تو است.سوره علق، آيه 8
بفرماييدعلاوهبر هدايت تكوينى انسان، و بهرهمندى او از عقلو تفكر، هدايت تشريعى انسان از راه وحى و نبوت، براى رسيدن به كمال و سعادت ضرورى و لازم استحالكه معناى قانون معلوم شد، اين معنا نيز در جاى خود مسلم شده كه خداى تعالى برحسب عنايتش،بر خود واجب كرده كه بشر را به سوى سعادت حيات و كمال وجودش هدايتكند همانطور كه هر موجود از انواع موجودات ديگررا هدايت كرده و همانطور كه بشر را به عنايتشاز طريق خلقت - يعنى جهازاتى كه بشر را به آن مجهز نموده - و فطرتبه سوى خير و سعادتشهدايت نموده و در نتيجه بشر از اين دو طريق نفع و خير خود را از زيان و شر و سعادتش را ازشقاوتتشخيص مىدهد و قرآن كريم در اين باره فرموده: و نفس و ما سويها فالهمها فجورهاوتقويها قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها (1) .
همچنين واجب است او را به عنايتخود به سوى اصول و قوانينىاعتقادى و عملىهدايت كند تا به وسيله تطبيق دادن شؤون زندگيش بر آن اصول به سعادت و كمالخود برسد زيراعنايت الهى ايجاب مىكند هر موجودى را از طريقى كه مناسب با وجود او باشد هدايت كند.
مثلا نوع وجودى زنبور عسل، نوعى است كه تنها از راه هدايتتكوينى به كمال لايق خودمىرسد ولى نوع بشر نوع وجودى است كه تنها با هدايت تكوينى به كمال وسعادتش دستنمىيابد و بايد كه از راه هدايت تشريع و به وسيله قانون نيز هدايتشود.
آرى براى هدايت بشر اين كافى نيست كه تنها او را مجهز به عقلكند، - البته منظور ازعقل در اينجا عقل عملى است، كه تشخيص دهنده كارهاى نيك از بد است - چونهمانطوركه قبلا گفتيم همين عقل است كه بشر را وادار مىسازد به استخدام و بهرهكشى از ديگران، و همينعقل است كه اختلاف را در بشر پديد مىآورد، و از محالات است كه قواى فعال انساندوتا فعل متقابل را كه دو اثر متناقضدارند انجام دهند، علاوه بر اين، متخلفين از سنناجتماعى هر جامعه، و قانونشكنان هر مجتمع، همه از عقلاء و مجهزبه جهاز عقل هستند، و بهانگيزه بهرهمندى از سرمايه عقل است كه مىخواهند ديگران را بدوشند.
پس روشن شد كه در خصوص بشر بايد طريق ديگرى غير ازطريق تفكر و تعقل براىتعليم راه حق و طريق كمال و سعادت بوده باشد و آن طريق وحى است كه خود نوعىتكليم الهىاست، و خداى تعالى با بشر - البته به وسيله فردى كه در حقيقت نماينده بشر است - سخنمىگويد،و دستوراتى عملى و اعتقادى به او مىآموزد كه به كار بستن آن دستورات وى را در
............................................ (1)قسم به نفس و آنكه او را نيكو بيافريد و به اوخير و شرش را الهام كرد كه هر كس نفس ناطقهخود را از گناه و بدكارى پاكو منزه سازد به يقين رستگار خواهد بود.سوره شمس، آيات 7 - 10
زندگى دنيوى و اخرويش رستگار كند.
عمل نكردن بشر به تعاليم وحى، نمىتواند دليل بر لغوبودن ارسال رسل و انزال كتب باشدو اگر اشكال كنى كه چه فرقى بين بود و نبود وحى و دستورات الهى هستبا اينكهمىبينيم دستورات الهى فايدهاى بيش از آنچه عقل حكم كرده و اثر بخشيده نداشته است وعالم انسانى تسليمشرايع انبياء نگشته همانطور كه تسليم حكم عقل نگرديده است و خلاصهبشريت نه در برابر احكام عقل خاضع و تسليمشد و نه در برابر احكام شرع، نه به نداى عقلگوش داد و نه به نداى شرع، پس وحى آسمانى با اينكه نتوانست مجتمعبشرى را اداره نموده اورا به صراط حق بيندازد چه احتياجى به وجود آن هست؟در پاسخ مىگوييم: اين بحث دو جهت دارد،يكى اينكه خداى تعالى چه بايد بكند؟وديگرى اينكه بشر چه كرده است؟از جهت اول گفتيم بر عنايت الهى واجباست كه مجتمعبشرى را به سوى تعاليمى كه مايه سعادت او است و او را به كمال لايقش مىرساند هدايتكند، و اينهمان هدايت به طريق وحى است كه در اين مرحله عقل به تنهايى كافى نيست، و خداى تعالى نمىبايد تنها به دادنعقل به بشر اكتفاء كند.و جهت دوم بحث اين است كهبشر در مقابل اين دو نعمت بزرگ يعنى نعمت عقل كه پيامبر باطناست و نعمت شرع كه عقلخارج است چه عكس العملى از خود نشان داده، و ما در اين جهت بحثى نداريم، بحث ما تنهادر جهتاول است، و وقتى معلوم شد كه بر عنايت الهى لازم است كه انبيائى بفرستد و ازطريق وحى بشر را هدايت كند، جارىنشدن تعاليم انسان ساز انبياء در بين مردم، مگر در بينافراد محدود ضررى به بحث ما نمىزند و وجهه بحث و نتيجهآن را تغيير نمىدهد، (پس همانطوركه به خاطر عمل نكردن بشر به دستورات عقلى نمىشود گفت چرا خدا بهبشر عقل داده، عملنكردن او به دستورات شرع نيز كار خداى تعالى را در فرستادن انبياء لغو نمىكند)همچنانكهنرسيدن بسيارىاز افراد حيوانات و گياهان به آن غايت و كمالى كه نوع آنها براى رسيدن به آنخلق شدهاند باعث نمىشود كه بگوييم:چرا خدا اين حيوان را كه قبل از رسيدنش به كمالقرار بود بميرد و فاسد شود خلق كرد، با اينكه او مىدانست كه اينفرد، به حد بلوغ نمىرسدو عمر طبيعى خود را نمىكند؟و كوتاه سخن اينكه طريق نبوت چيزى است كه در تربيت نوعبشر نظر به عنايت الهىچارهاى از آن نيست(بلكه اين عقل خود ما است كه حكم مىكند به اينكه بايد خداى تعالىبشر را از طريقوحى تربيت كند و گرنه العياذ به الله خدايى بيهوده كار خواهد بود، هر چند همينعقل ما در مرحله عمل بهاين حكم خود يعنى به دستورات وحى عمل نكند، و حتى به سايراحكامى كه خود درآن مستقل است عمل ننمايد.)آرى عقل حكم مىكند به اينكه اگر خداى
شريعت نوح(ع)كه نخستين شريعت الهى بوده، لزوما جهانىو همگانى بوده استتعالى بشر را از راه وحى هدايت و تربيت نكند حجتش بر بشر تمام نمىشود، و نمىتوانددرقيامت اعتراض كند كه مگر من به تو عقل نداده بودم، زيرا وظيفه و كار عقل كار ديگرى است، عقلكارش اين است كه بشر را دعوت كند به سوى هر چيزى كه خير و صلاحش در آن است، حتى اگر گاهى او را دعوت مىكندبه چيزى كه صلاح نوع او در آن است، نه صلاح شخص او، در حقيقت باز او را به صلاح شخصش دعوت كرده، چونصلاح نوع نيز صلاح شخص است، در اين بحث دقت بيشترى به كار ببريد و به خوبى در مضمون آيه زير تدبير بفرماييد: انا اوحينااليككما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده و اوحينا الى ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوبو الاسباط و عيسى و ايوبو يونس و هرون و سليمان و آتينا داود زبورا و رسلا قدقصصناهم عليك من قبل و رسلا لم نقصصهم عليك و كلم الله موسىتكليما رسلا مبشرينو منذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل و كان الله عزيزا حكيما (1) .
پس در عنايتخداى تعالى واجب است كه بر مجتمع بشرى،دينى نازل كند كه به آنبگروند و شريعت و طريقهاى بفرستد كه آن را راه زندگى اجتماعى خود قراردهند، دينى كهاختصاص به يك قوم نداشته باشد، و ديگران آن را متروك نگذارند، بلكه جهانى و همگانىباشد لازمه اينبيان اين است كه اولين دينى كه بر بشر نازل كرده چنين دينى باشد يعنىشريعتى عمومى و فراگير باشد.
و اتفاقااينطور هم بوده، چون خداى عز و جل فرموده: كان الناسامة واحدة فبعث اللهالنبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيمااختلفوافيه (2) ، كه اين آيه شريفه بيان مىكند: مردم در آغاز پيدايش خود در همان اولين روزى كه خلقشدندو شروع به افزودن تعداد و نفرات خود كردند بر طبق فطرت ساده خود زندگى مىكردند، و
............................................ (1)ما به تو وحى كرديم همچنانكه به نوح و انبياء بعداز او وحى كرديم و به ابراهيم و اسماعيلو اسحاق و يعقوب و اسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحىكرديم، و به داوود زبور را داديم ورسولانى گسيل داشتيم كه شرح حال آنان را برايت گفتهايم، و رسولانى نيز فرستادهايمكه شرح حالشان رابرايت نگفتهايم و خدا با موسى به طريقى ناگفتنى تكلم كرد در حالى كه اينها همه فرستادگانى بشارتده وبيمرسان بودند تا ديگر بعد از اين همه رسول، مردم - در قيامت - حجتى عليه خدا نداشته باشند، و خدامقتدرىشكست ناپذير و حكيمى على الاطلاق است.سوره نساء، آيات 163 - 165 (2)مردم همه يك امت بودند، پس آنگاه خداى تعالىانبياء را كه بشارت ده و بيمرسان بودندمبعوث كرد، و با آنان كتاب را به حق نازل فرمود تادر بين مردم در آنچه اختلاف دارند حكم كنند.سورهبقره، آيه 213
هيچ اختلافى در بينشان نبود، بعدها به تدريج اختلافاتو منازعات بر سر امتيازات زندگى دربينشان پيدا شد، و خداى تعالى براى رفع آن اختلافات انبياء را مبعوث كرد،و شريعت و كتابىبه آنان داد تا بين آنان در هر اختلافى كه دارند حكم كنند و ماده خصومت و نزاع را ريشهكننمايند.
آنگاهدر ضمن منتهايى كه بر محمد خاتم النبيين(ص)نهادهمىفرمايد:شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم وموسى و عيسى(1) و مقام منتگزارى اقتضا دارد كه شرايع الهى نازل شده بر كل بشر، همينشرايع باشد كه فرمود: به تو وحى كرديم نهچيز ديگر، و اولين شريعتى كه نام برده شريعت نوحبوده و اگر شريعت نوح براى عموم بشر نمىبود بلكه مختصبه مردم زمان آن حضرت بود يكى ازاين دو محذور پيش مىآمد: يا اينكه پيغمبر ديگرى داراى شريعت براى غير قوم نوح وجودداشته،كه بايد در آيه شريفه آن را ذكر مىكرد كه نكرده، نه در اين آيه و نه در هيچ جاى ديگرقرآن، و يا اينكهخداى سبحان غير قوم نوح، اقوامى كه در زمان آن جناب بودند و بعد از آنجناب تا مدتها مىآمده و مىرفتهاند مهملگذاشته و آنان را هدايت ننموده است، و هيچ يك ازاين دو محذور را نمىتوان ملتزم شد.
پس معلوم شد كه نبوت نوح(ع)عمومى بوده و آن جنابكتابى داشته كهمشتمل بر شريعتى رافع اختلاف بوده، و نيز معلوم شد كه كتاب او اولين كتاب آسمانى ومشتملبر شريعت بوده و همچنين معلوم شد مراد از اينكه در آيه سابق فرمود: و با آنان كتاب رابه حق نازل كرد تا در بينمردم در آنچه اختلاف مىكنند حكم نمايندهمين كتاب نوح(ع)و يا كتاب غير او از سايرانبياء اولوا العزم يعنى ابراهيم و موسى و عيسى و محمد(ص)است.
و نيز روشن گرديد كه آنچه از روايات دلالت دارد بر اينكه نبوتآن جناب عمومىنبوده از آنجا كه رواياتى است مخالف با قرآن كريم مردود است، در حالى كهرواياتى ديگرصريح در عموميت نبوت آن جناب است، در حديثحضرت رضا(ع)آمده كهاولوا العزم از انبياء پنج نفر بودند كه هر يكشريعتى جداگانه و كتابى على حده داشتند، ونبوتشان عمومى و فراگير بوده، حتى انبياء غير خود آن حضرات نيز مامور به عمل به شريعت آنان
............................................ (1)خدا براى شما مسلمين از دين، همان را تشريع كردكه به نوح توصيه نمود، و به سوى تو نيزهمان را وحى كرديم و به ابراهيم وموسى و عيسى هم آن را توصيه نموديم.سوره شورى، آيه 13
بودند، تاچه رسد به غير انبياء، و اين حديث در تفسير آيه شريفهكان الناسامة واحدة(1) درجلد دوم اين كتاب گذشت.
............................................ (1)سوره بقره، آيه 213.
جواب از اين سؤال در فصل سابق داده شد، براى اينكهوقتى ثابتشد كه دعوت آنجناب عمومى بوده، قهرا بايد عذاب نازل شده نيز عموم بشر را فرا گرفته باشد و اينخود قرينهخوبى است بر اينكه مراد از ساير آياتى كه به ظاهرش دلالت بر عموم دارد همين معنا است، مانند آيهاى كهدعاى نوح(ع)را حكايت نموده و مىفرمايد: رب لا تذر على الارضمن الكافرينديارا (2) ، و آيهاى كه باز گفتار آن جناب را حكايت نموده مىفرمايد:لا عاصماليوم من امر الله الا من رحم (3) ، و آيه شريفهو جعلنا ذريته هم الباقين (4) .
و از شواهدى كه در كلام خداى تعالى بر عموميت طوفانشهادت مىدهد اين است كهدر دو جا از كلام مجيدش فرموده كه: به نوح دستور داديم تا از هر نوع حيواننر و مادهاى يكجفت داخل كشتى كند، چون واضح است كه اگر طوفان اختصاص به يك ناحيه از زمينداشت مثلا مختص به سرزمينعراق بود - كه بعضى(5) گفتهاند - احتياج نبود كه از تمامىحيوانات يك جفتسوار كشتى كند،زيرا فرضا اگر حيوانات عراق منقرض مىشدند در نواحىديگر زمين وجود داشتند.
بعضى(6) اين احتمال را اختياركردهاند كه طوفان مخصوص سرزمين قوم نوح بوده.
صاحب تفسيرالمنار در تفسير (7) خود گفته: اما اينكه خداى تعالىبعد از ذكر نجات نوح(ع)و اهلش فرموده: و جعلنا ذريته هم الباقينو باقيماندگان بعد از طوفانرامنحصر در ذريه آن جناب نموده ممكن است منظور از آن، انحصارى اضافى و نسبى باشد، و معنايش اين باشد كهاز قوم آن جناب تنها ذريهاش را باقى گذاشتيم نه از كل ساكنان زمين.
............................................ (2)سوره نوح، آيه 26. (3)سوره هود، آيه 43. (4)تنهاذريه نوح را بر روى زمين باقى گذاشتيم.سوره صافات، آيه 77 (5)تفسير المنار، ج 12، ص 105، ط بيروت. (6 و 7)تفسير المنار، ج 12، ص 106 و 107، ط بيروت.
و اما اينكه آن جناب از خداى تعالى خواست كه ديارى ازكافران را بر روى زمين باقى نگذاردعبارتى كه از آن جناب حكايتشدهصريح در اين معنا نيست كه منظورش از كلمهارضهمهكره زمين است، چون معروف از كلام انبياء و اقوام و همچنين از اخبارى كه تاريخ از آنانحكايت مىكنداين است كه منظورشان از كلمهارض - هر جا كه ذكر شده باشد - سرزمينخود آنان يعنى خصوص وطن آنان است،مثل آيه زير كه در حكايتخطاب فرعون به موسىمىفرمايد: و تكون لكماالكبرياء فى الارض(1) كه منظورش از زمين،كره زمين نيست بلكهسرزمين مصر است، و آيه شريفهو ان كادوا ليستفزونكمن الارض ليخرجوك منها (2) ، كه دراينجانيز منظور از كلمهارضخصوص وطن رسول خدا(ص)يعنى شهر مكهاست،و آيه شريفهو قضينا الى بنى اسرائيل فى الكتاب لتفسدنفى الارض مرتين(3) كهمنظور از كلمهارض سرزمينى است كه در آنجا موطن كردند و شواهد بر اين گفتار بسياراست.
وليكن ظواهر آيات با كمك قرائن و تقليدهايى كه از يهود و نصاراىقديم به ارث ماندهدلالت دارد بر اينكه در دوران نوح روى كره زمين غير از نقطهاى كه قوم نوحبودند، هيچ نقطهديگرى مسكونى نبوده و جمعيت بشر منحصر بودند در همان قوم نوح كه آنها هم در حادثه طوفانهلاكشدند و بعد از آن حادثه به جز ذريه آن جناب كسى نماند و اين احتمال اقتضاء دارد كهطوفان تنها در قطعه زمينى واقعشده باشد كه نوح و قومش - و يا به عبارت ديگر كل بشر - در آنقطعه زندگى مىكردهاند و طوفان همه آن بقعه را از كوهستانو دشتش فرا گرفته باشد نه همه كرهزمين را، مگر آنكه احتمال ديگرى دهيم و بگوييم اصلا در آن روز كه قريب العهدبه آغازپيدايش زمين و بشر بوده از كره زمين تنها همان سرزمين نوح و قومش خشك و مسكونى بودهو ما بقى هنوزاز زير آب بيرون نيامده بوده، و علماى زمينشناس و ژئولوژيستها نيز مىگويند: زمين در روزگارى كه از كره خورشيد جداشد كرهاى آتشين و ملتهب بود و به تدريجسرد شده وبه صورت كرهاى آبى در آمد، كرهاى كه همه اطرافش را آب فرا گرفته بود و سپس به تدريج
............................................ (1)شما دو تن در پىآنيد كه سرورى در زمين را به دست آوريد.سوره يونس، آيه 78. (2)محققا مىخواستند تو را به تنگ آورندتا از اين سرزمين بيرونت كنند.سوره بنى اسرائيل، آيه 76 (3)ما به بنى اسرائيل وحيى حتمى كرديم كه محققادو نوبت در زمين فساد خواهيد كرد.سورهبنى اسرائيل، آيه 4
بيان نادرستى سخن صاحب المنار و اشاره به اينكه آيات قرآنىظاهر در اينست كه طوفان نوح همه زمين را فرا گرفته بوده استنقاط خشكى از زير آب بيرون آمد.
صاحب المنار سپس اضافه مىكند به استدلالى كه بعضى از اهلنظر بر عموميت طوفانكرده و گفتهاند: دليل بر اين معنا اين است كه ما فسيل و اسكلتهاى سنگ شده ماهيانىرا دربالاى كوهها يافتهايم و معلوم است كه ماهى بالاى كوه زندگى مىكرده پس حتما در روزگارىزندگى مىكردهكه بالاى كوهها نيز زير آب قرار داشته و اين كافى است به اينكه يك بار كوههادر زير آب قرار گرفته باشند.
آنگاه سخن اين اهل نظر را رد نموده و گفته است پيدا شدن صدفهاو حيوانات دريايى دربالاى قله كوهها دليل بر اين نمىشود كه از آثار باقيمانده از طوفان نوح است بلكهآنچه به ذهننزديكتر است اين است كه گفتيم قلل جبال و همچنين ساير نقاط كره زمين در زير آب درستشده وتكون يافته است زيرا بالا رفتن آب براى چند روز از كوهها كافى نيست در اينكهحيوانات زندهاى در بالاى قلل جبال بميرند و فسيل شوند.
آنگاه در آخر گفتارش كلامى دارد كه خلاصهاش اين است كهاين مسائل تاريخى وباستانى از اهداف و مقاصد قرآن نيست و به همين جهت قرآن كريم آن را بطور صريح و قاطعبياننكرده ما هم كه در اين باره اظهار نظرى كرديم تنها گفتيم از ظاهر نصوص چنين بر مىآيدنه اينكه خواسته باشيماعتقاد دينى خود را اظهار نماييم و يا نتيجه بحث را به عنوان يك عقيدهقطعى دينى بپذيريم، بنا بر اين اگردر فن ژئولوژى خلاف اين نتيجه ثابتشده باشد ضررى بهحال ما ندارد براى اينكههيچ نص قطعى، بحث ما را نقض نمىكند. (1) مؤلف:اما اينكه آيات را تاويل كرده و حصر را در آنها اضافه گرفته مرتكب تقييدىشده كه هيچ دليلى بر اين تقييددلالت نمىكند و اما اينكه در رد استدلال بر وجود فسيل حيواناتدر بالاى قله كوهها گفته: اين معنا دليل نمىشود براينكه طوفان نوح جهانى بوده، زيرا طوفانبراى چند صباحى قلل جبال را فرا گرفته و اين مدت كوتاه كافى نيست در اينكهحيواناتى درآن بلنديها بميرند و فسيل شوند، در پاسخش مىگوييم كه ممكن است امواج طوفان اين فسيلهارا كهقبلا در دريا مرده و به صورت فسيل شده بودند به بالاى كوهها آورده باشد و اين احتمال درباره طوفانى آن چنان عظيمكه همه كره زمين و قلل جبال را فرا گرفته باشد احتمال بعيدىنيست.
و بعد از همه اين حرفها، صاحبالمنار به اين معنا توجه نكرده كه آيات داستان نوح
............................................ (1)تفسير المنار، ج 12، ص 106.
(ع)اجمالى از برخى مباحث زمين شناسى در چند فصلصراحتدارد بر اينكه آن جناب مامور شده بود تا از تمامى حيوانات موجود در زمينيك جفت نرو ماده داخل كشتى كند و اين خود صريح و يا مثل صريح است بر اينكه طوفانتمامى سطح كره زمين را كه به صورت خشكو مسكونى بوده و يا قسمت معظم آن را كه بهمنزله همه آن بوده فرا گرفته است.
پس مطلب اين است كه از ظاهر قرآن كريم - آن هم ظهورى كهقابل انكار نيست - برمىآيد كه طوفان نوح تمامى كره زمين را فرا گرفته و آنچه از جنس بشر بر روىزمين بوده همهغرق شدهاند مگر آن عدهاى كه در كشتى بوده و نجات يافتند، و هيچ دليل قطعى كه اين ظهور رااز آيات بگيرد وجود ندارد.
و در سابق از دوست فاضلم آقاى دكتر سحابى كه در فنژئولوژى، استاد دانشگاهتهرانند در خواست كرده بودم مرا از نتيجه بحثهاى ژئولوژى كه پيرامون اين طوفان جهانىشدهآگاه سازد تا اگر نظريه ما را و آنچه كه ما از ظاهر قرآن كريم استفاده كردهايم را به وجه كلىتاييد مىكند دراين جا نقل كنيم ايشان نيز جوابى برايم فرستادند كه ما آن را در طى چند فصلبطور مفصل ايراد مىكنيم:
: در علم ژئولوژى اصطلاحاراضى رسوبىبه طبقاتى اززميناطلاق مىشود كه رسوبات آبهاى جارى بر روى زمين آنها را پديد آورده ماننددرههاو مسيلها - سيل راهها - كه پوشيده از شن و ماسه مىباشند.
علامت رسوبى بودن زمين انباشته شدن سنگ و ريگهاىمدور و كروى شكل بر روىهم است كه اين سنگها در آغاز قطعاتى دندانهدار و از هر طرف داراىلبههاى تيز بوده كه در اثرحركت در بستر رودخانهها و اصطكاك با سنگهاى اطراف، لبههاى تيزش سائيده شده و گرد ومدورشدهاند و آب همه آنها را به نقطهاى دور يا نزديك حمل كرده كه فشارش در آن نقطهكاهشيافته و اين سنگها و ريگها در آنجا روى هم انباشته شدهاند.
و اين اراضى رسوبى مختص به درهها نيست بلكه غالب سرزمينهاىخاكى نيز از اينراه تكون يافتهاند يعنى از تهنشين شدن سيلهاى گلآلود پديد آمدهاند، درحقيقت اينهاريگهاى بسيار ريزى است كه از سائيده شدن سنگها با آب سيل مخلوط شده و چونسبك وزنبوده با آب راه افتاده و در نقطهاى روى هم انباشته شده است.
دليل اين معنا هم اين است كه مىبينيم اراضى رسوبىاز طبقات مختلفى از ريگو خاك پوشيده شده در حالى كه ترتيب و نظمى در اين طبقات به چشم نمىخوردو علت اينبى نظمى اين است كه اولا اين طبقات در يك زمان درست نشده و ثانيا مسير سيلها و آبها
هميشه در يك نقطه نبوده و شدت جريان نيز هميشه به يكاندازه نبوده در زمانهاى مختلف نيز، هم مسير تغيير مىكرده و هم شدت جريان بوده است.
با اين بيان روشن مىشود كه اراضى رسوبى در زمانهاى قديممجراى سيلهاى مهيببوده هر چند كه امروز در نقطه بلندى واقع شده باشد و نهر و رودخانهاىاز آن عبور نكند.و ايناراضى كه از جريان آبهاى بسيار زياد و برخاستن سيلهاى مهيب در آنها حكايت مىكند دراغلب نقاط زمينو از آن جمله اغلب نقاط ايران از قبيل تهران و قزوين و سمنان و سبزوار و يزد وتبريز و كرمان و شيراز و غير اينهايافت مىشود و بعضى از آنها در مركز بين النهرين و جنوب آن ودر ماوراء النهر و صحراى شام و در هند و جنوبفرانسه و ناحيه شرقى چين و اكثر نقاط آمريكايافتشده، و ضخامت اين طبقه رسوبى در بعضى از نقاطبه صدها متر مىرسد همچنانكه درزمين تهران متجاوز از چهارصد متر است.
و اين بيان دو نتيجه را دست مىدهد يكى اينكه سطحزمين در عهدى نه چندان دور(كه توضيحش خواهد آمد)مجراى سيلهاىمهيب و عظيمى بوده كه چه بسا معظم نقاط روىزمين را پوشانده است.
نتيجه دوم اينكه طغيان و طوفان آب - از نظر ضخامت قشررسوبى در بعضى از اماكن نه در يك نوبت بوده و نه در يك سال و چند سال، بلكه اين حوادث بطور دائمو مكرر در طولصدها سال بوده در هر نوبتى كه طوفانى رخ مىداده يا سيلى برمىخاسته يك طبقه رسوبى درمحلپديد مىآمده و چون حادثه تمام و فروكش مىشده طبقهاى از خاك روى آن طبقه رسوبىرا مىپوشانده باز اگر سيلو طوفانى برخاسته روى آن طبقه خاكى طبقهاى رسوبى به جاىنهاده، و همينطور.و نيز اين نتيجه به دست آمدكه اختلاف طبقات رسوبى در خردى و درشتىريگهايش به ما مىفهماند كه سيلها و طوفانها از نظر شدت و ضعف مختلف بودهاند.
: طبقاترسوبى عادتا بايد به شكل افقى پديد آيند چون(وقتىسيلى برخاست در نقطهاى كه از حركتباز مىماند مواد غير آبى خود را در آنجا تهنشين كرده و طبقهاىافقى از رسوب پديد مىآورد)ليكن گاهى مىشود كه اجزاى متراكم رسوبى در تحت فشارهاى بسيار شديد، فشارىكه يا ازسمت بالا بر او وارد مىآورد(مانند آبشارهاى بزرگ)و يا در اثر عوامل درونى زمين از پايين برآن وارد مىشودبه تدريج از شكل افقى درآمده و دائره شكل مىشود البته چنين چيزى درزمانهاى كوتاه رخ نمىدهد بلكه وقتى ممكن استرخ دهد كه ميليونها سال ادامه يابد.وپيدايش كوهها و سلسله جبال به هم پيوستهاى كه مىبينيم بعضى بر بالاى بعضى ديگر قرار
گرفتهاند و قله بعضى از آن سلسله سر از زير آب درياها درآورده، و كوهستانها را تشكيل دادهانددر اثر گذشتسالهايى بس طولانى بوده است.
و ما از اين مطلب نتيجه مىگيريم كه آنچه طبقات رسوبىافقى شكل در روى زمينهست تازهترين پديدههاى كره زمين است و دلائل فنى موجود نيز دلالت مىكند براينكه عمر اينطبقات از ده الى پانزده هزار سال قبل از عصر حاضر تجاوز نمىكند.(1)
: پيدايشقشرهاى رسوبى جديد باعثشد كه بيشتر درياها توسعهيافته و زمينهاى اطراف خود را فرابگيرد، و آب درياها بالا آمده بيشتر سواحل خود را بپوشاند و نقاطبلندى كه در سواحل بوده را ازهمه اطراف و يا بيشتر اطرافش محاصره نمودهآن نقطه مرتفع را به صورتجزيره و يا شبهجزيرهدر آورد.
يكى از نمونههاى اين جريان سرزمين بريتانيا است كه قبلا بهقاره اروپا متصل بوده وبعدها در اثر اين جريان از آن قاره جدا شده و بين آن و فرانسه را آب فراگرفته است،و نمونهديگرش دو قاره اروپا و آفريقا است كه به وسيله صحرائى به يكديگر متصل بودند، صحرا وسرزمينى كهاروپا را از ناحيه جنوبش و آفريقا را از ناحيه شمالش به يكديگر متصل مىكردهولى بعدها در اثر همين جريان يعنىبالا آمدن آب مديترانه، آن سرزمين خشك زير آب رفته ودو قاره اروپا و آفريقا از يكديگر جدا شدند، و نيز در طرف شمالشرقى مديترانه و يا جنوبشرقى اروپا، شبه جزيره ايتاليا و جزيره صقليهوسردينياو در سمت جنوب مديترانهشبهجزيره تونس و جزايرى(كوچك و بزرگ)پديد آمد.و نمونه ديگرش جزائر اندونزى است كهاز ناحيهجاوهوسوماترابهجزائر جنوبى ژاپن متصل است و نيز قاره آسيا كه از ناحيهجنوب به آن سرزمين متصل بوده و در اثر بالا آمدن اقيانوسهند همه اين سرزمين زير آب رفته ونقاط بلندترش به صورت جزائرى خشك مانده، همه اين تحولات در دورانى واقع شدهكهگفتيم آب درياها بالا آمده كه آن دوران همان دوران وقوع طوفان است.و نمونه چهارمشآمريكاى شمالى استكه قبلا به شمال اروپا اتصال داشته اما بعد از حادثه طوفان و بالا آمدنآب درياها از اروپا جدا شده است.
............................................ (1)بله دانشمندان اين فن، بعضى از طبقات رسوبى كنارهبالتيك و ساير مناطق نيمكره شمالى رااستثناء كرده و گفتهاند كه اينها در عين افقى بودن، به خاطر جهاتىكه در محل خود ذكر شده مربوط است بهقديمترين عهد ژئولوژى زمين.
حركات و تحولات داخلى زمين نيز آثار بسزائى در به راه افتادنآبها و مستقر شدن آن درنقاط گودتر زمين داشته و لذا مىبينيم بعضى از نقاط زمين كه در دوراناستيلاىطوفان برزمين، دورانى كه بيشتر نقاط زمين به صورت درياچه و دريا درآمد، در زير آب قرار داشته كهرفتهرفته آب آن به جاهاى ديگر منتقل شده و آن نقطه خشك شده است، يكى از نمونههاى اينجريان همان جنوب سرزمينخوزستان است كه در سابق در زير آب قرار داشته و درياى خليجفارس از آنها به وجود آمده.(1)
شواهدى كه در فن ژئولوژى آمده و ما در سابق به بعضى از آنهااشاره نموديم مؤيد اين احتمالندكه ريزش باران در اوائل دوره حاضر از ادوار حيات بشر كه همان دورهوقوع طوفان باشد ريزشىغير عادى بوده(زيرا ريزش باران بطور عادى، طوفانى پديد نمىآورد كه همه كره زمين راغرقكند)و قطعا ريزش باران در آن دوره ناشى از تغيرات جوى مهمى بوده كه آن تغيرات نيز بطورقطع، خارق العادهبوده است، يعنى هوا در اين دوره بعد از سرمائى شديد نسبتا گرم شده و چونبيشتر نيمكره شمالى پوشيده از برف و يخبوده احتمال قوى مىرود كه همان يخهاى دوره سابقبر اين دوره هنوز باقى بوده و در اكثر نقاط منطقه معتدلشمالى در مرتفعات باقى بودهاندو حرارت در سطح زمين در دوره متوالى اعثشده باشد كه تحول شديدى در جو، وانقلابعظيمى در بالا رفتن بخار آب به جو به وجود بيايد و ابرهائى بسيار متراكم و غير عادى و هولناكآوردهباشد كه اين ابرها بارانهائى شديد و هولناك و بى سابقه ريخته باشند.
و معلوم است كه نزول بارانهاى سيلآسا و ادامه داشتن اينبارش بر ارتفاعات پوشيده ازبرف و يخ و مخصوصا بر سلسله جبال جديد الاحداثكه در جنوب و مغرب آسيا و جنوب اروپاو شمال آفريقا يعنى سلسلهجبالالبرزوهيمالياوآلپ(2) و در مغرب آمريكا چهسيلهاى عظيمو ويرانگرى پديد مىآورد، سيلهائى كه سنگهاى بزرگ را از جاى مىكند وزمينهاى هموار را مىشويد و گود مىكندو گوديهاى زمين را از سنگ و خاك پر مىكند و بالامىآورد و مسيلهاى جديدى پديد مىآورد و مسيلهاى قبلى را گودتر و وسيعتر مىسازد، و
............................................ (1)چون شهر شوش و قصر كرخه كه متعلقبه ايران بودند در زمان سلاطين هخامنشى بر ساحل درياقرار داشتند و كشتىهاى بادىكه در خليج فارس كار مىكردهاند طناب و حلقه آن را جلو قصر مىبستند. (2)ناگفته نماند كه اگر ما جبال مذكوررا جديد الاحداث خوانديم براى اين است كه اين جبالكمعمرترين كوههاى زمين هستند و بيش از دو ميليون سال از عمر آنهانگذشته و چون باد و بارانهاى كمترىديدهاند لذا بلندى خود را حفظ كرده و فعلا بلندترين كوههاى زمين هستند.
آنچه از سنگ و شن و ريگ كه با خودحمل كرده به صورت پوسته و قشر رسوبى جديدى پديدمىآورد.
عامل ديگرى كه باعثشدت اين طوفان و سيل شده و حجم آنرا بيشتر كرده اين استكه همه مىدانيم كه در زير زمين منابعى از آب وجود دارد كه پوستهاى رسوبى روىآن راپوشانده و نمىگذارد آن آبها براه بيفتند و معلوم است كه وقتى سيلى عظيم آن پوسته را بشويدآبهاى زير زمينىنيز بيرون آمده و دست به دستسيلها مىدهند و نيروى شكننده آن سيلها را درتخريب و غرق كردن هر چه بر سر راه دارند زيادتر مىكنند.
چيزى كه هست اين است كه چون آبهاى زيرزمينى محدوداست قهرا با براه افتادنشتمام مىشود و وقتى آسمان از باريدن باز بايستد و طوفان تمام شود، آبها به طرفگوديها يعنىدرياها و زمينهاى گود و منابع خالى شده زير زمين مىروندو منابع خالى شده زير زمين به مقدارظرفيتخود آن آبها را مىمكند.
: بنا بر آنچه در بحث كلى ما گذشت ما مىتوانيم داستانى راكه قرآنكريم از خصوصيات طوفان واقع شده در زمان نوح آورده با نتائجى كه از اين بحث گرفتهمىشود تطبيقدهيم نظير آيه شريفهففتحنا ابواب السماء بماء منهمر و فجرنا الارض عيونافالتقىالماء على امر قد قدر(1) و آيه: حتى اذا جاء امرناو فار التنورو آيهو قيل ياارض ابلعى ماءك و يا سماء اقلعى و غيض الماء و قضى الامر (2) .
از جمله مطالبى كه مناسب با اين مقام استخبرى است كه بعضى ازجرايد تهران (3) نقل كرده و خلاصهاش اين است كه: عدهاى از دانشمندان آمريكائى به راهنمايى يكنفرارتشى تركيه، در بعضى از قلل جبال آرارات واقع در مشرق تركيه در ارتفاع 1400 پائى كوه بهچند قطعه چوببرخوردهاند كه به نظر مىرسد قطعاتى از يك كشتى بسيار قديمى بودهو متلاشى شده و حدس زدهاندكه عمر بعضى از آن قطعات دو هزار و پانصد سال قبل از ميلادباشد.
............................................ (1)ما هم(دعاى او را مستجاب كرده و)درهاىآسمان را گشوديم و سيلابى از آسمان فرو ريختيمو در زمين چشمههايى جارى ساختيم تا آب آسمان و زمين با هم به طوفانىكه مقدر و حتمى شده بود اجتماعيافت.سوره قمر، آيه 11 و 12 (2)پايان گفتار آقاى دكتر سحابى. (3)روزنامه كيهان اول سپتامبر 1962 مطابقبا اول ربيع الاول 1382 هجرى قمرى كه از روزنامهآسوشيتدپرس نقل كرده است.
و موازين باستانشناسى دلالت مىكرده بر اينكه قطعاتمذكور قسمتى از يككشتىاى بوده كه حجم آن بالغ بر دو لثحجم كشتىكوئين مارىانگليسى بودهو كشتىكوئين مارى هزار و نوزده پا طول و صد و هجده پا عرض داشته، چوبهاى مزبور را از تركيه بهسانفرانسيسكو بردندتا در پيرامون آن تحقيق به عمل آوردند و ببينند آيا با اعتقادى كه صاحباناديان در باره كشتى نوح(ع)دارند تطبيق مىكند يا خير.
قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه نوح(ع)عمرى بس دراز داشتهو(تنها قبل ازحادثه طوفان و بعد از بعثتش)نهصد و پنجاه سال قوم خود را به سوى خداى سبحان دعوتمىكرده ولىبعضى(1) از دانشمندان اين معنا را بعيد دانسته و گفتهاند كه: عمر انسانها اغلب ازصد سال، و حد اكثر ازصد و بيستسال تجاوز نمىكند حتى بعضى از آنان گفتهاند كه: در قديمهر يك ماه را يك سال مىناميدند و در نتيجههزار سال منهاى پنجاه سال قرآن بر اين حسابمعادل هشتاد سال منهاى ده ماه مىشود ليكن توجيه اين آقايان بسيار بعيداست(زيرا سابقهندارد كه مردمى و قومى يك ماه را يك سال بنامند).
بعضى(2) ديگر گفتهاند: طول عمر نوح(ع)روى جريانعادى و طبيعى نبودهبلكه(مانند ساير معجزات)جنبه خارق عادت داشته، ثعلبى در قصص الانبياء در خصائص نوحگفته:وى از همه انبياء بيشتر عمر كرده و به همين جهت او را اكبر الانبياء و شيخ المرسلينمىگفتهاند و خداىتعالى معجزه او را همين طول عمر او قرار داده بود، چون آن جناب هزار سالعمر كرده بود در حالىكه نه يك دندان از دست داده بود و نه هيچ يك از قواى بدنى خود را.
ليكن حق مطلب اين است كه تا به امروز هيچ دليلى اقامه نشدهبر اينكه ممكن نيستانسان با عمر اين چنين طولانى زندگى كند، بلكه آنچه به اعتبار عقلى نزديكتراست اين استكه انسانهاى اولى عمرى بسيار زيادتر از عمر طبيعى انسانهاى امروز داشتهاند براى اينكهزندگى آنان زندگانىساده، و غم و اندوهشان بسيار كم و قهرا بيماريهايشان نيز محدود بوده، واين همه انواع بيمارى كه امروز گريبانگيربشر شده نداشتند و همچنين ساير عواملى كه ويرانگرزندگى آدمى است درآنها وجود نداشته دليل بر اين هم كه بساطت و سادگى زندگى و نداشتن
............................................ (1 و 2)تفسير المنار، ج 12، ص 103، ط بيروت.
اندوه فراوان عمر را طولانى مىكند اين است كه در همينزمان نيز هر كسى را كه مىبينيم صدسال يا صد و بيستسال و يا صد و شصتسال عمر كرده وقتى زندگيشرا بررسى مىكنيممىبينيم زندگى ساده، و هم و غم اندك و ناچيزى داشته و اصولا فهمى ساده ولى فارغ داشتهيعنى بسيارىاز صحنهها كه ديگران را پريشان مىكند او را پريشان نمىكرده با اين حساب چهبعدىدارد كه عمر بعضى از افراد بسيار قديمى به صدها سال بالغ شده باشد.
علاوه بر اين، اعتراض كردن به كتاب خدا در خصوصعمر نوح با اينكه اين كتابمقدس معجزات و خارق العادات بسيارى براى انبياء ذكر مىكند اعتراضىاست عجيب و مابحثى پيرامون معجزات در جلد اول اين كتاب گذرانديم.
بعضى(1) ها گفتهاند: اين كوه در دياربكركه سرزمينى است در موصلو متصلاست به كوههاىارمينيهكه تورات آن كوهها را جبال آرارات ناميده واقع شده است.
صاحب قاموس گفته: جودى كوهى است در جزيرهاى كهكشتى نوح بر روى آن قرار گرفت واين كوه در تورات، كوه آراراتناميده شده (2) .و صاحب كتابمراصد الاطلاعگفتهكلمهجودى - با تشديد يا - نام كوهى است مشرف بر جزيره ابن عمر، و اين جزيره در شرق دجله ازسرزمينهاىموصل واقع شده و جودى همان كوهى است كه كشتى نوح بعد از فروكش شدن آببر آن كوه قرار گرفت (3) .
: گيريم كه قوم نوح به خاطر گناهانى كه مرتكبشدند غرق گشتند در اين ميان گناهحيوانات روى زمين چه بوده است كه همه گرفتار طغيان آب شدند؟.
اين از بى پايهتريناعتراضها است، چون هر هلاكتى هر چند عمومى باشد عقوبت و
............................................ (1)تورات، سفر پيدايش، باب هشتم، ص 10. (2)قاموس، ج 1، ص 285، ط بيروت. (3)مراصد الاطلاع، ج 1، ص 356، ط بيروت.
انتقام نيست، زيرا بسيار استحوادث عمومى كه در يك لحظه ويا زمانى كوتاه هزاران هزارانسان و حيوان را در كام مرگ مىبرد و اين حوادث كه يا زلزله است و يا طوفان و ياوبا و ياطاعون، حوادثى نادر نيست بلكه بسيار اتفاق افتاده و مىافتد و اين خداى سبحان است كه درمخلوقات خود هر حكمى بخواهد مىراند.
علامه سيد محمد حسين طباطبايى قدس سره ترجمه تفسير الميزان جلد 10 صفحه 370