فرهنگ و تمدن> دانش مسلمين> دانشمندان مسلمان> فلاسفه، حكماء، عرفا

طبقات فلاسفه اسلامى «بخش اول‏»

در اينجا لازم مى‏دانيم كارى را كه تاكنون نديده‏ايم كسى انجام داده باشد،انجام دهيم و آن اين كه‏«طبقات فلاسفه اسلامى‏»را از آغاز تا كنون مشخص سازيم،يعنى همان كارى كه تقريبا درباره فقهاى شيعه انجام داديم.

اين كار هر چند كار آسانى نيست،ولى اين بنده نظر به علاقه‏اى كه به سير فلسفه در اسلام دارد روى اين موضوع كارهايى كرده است،هر چند هنوز آن را ناتمام مى‏داند.تحقيق در سير فلسفه در اسلام بدون شناخت طبقات فلاسفه از نظر زمانى ميسر نيست.ما در اينجا به طور مختصر اين طبقات را كه بر حسب استاد و شاگردى است ذكر مى‏كنيم،يعنى آنان كه در يك طبقه قرار مى‏گيرند يا واقعا از اساتيد طبقه بعدى و شاگردان طبقه قبل هستند و يا همزمان آنها مى‏باشند.

مقصود ما در اين طبقه بندى از فلاسفه اسلامى،فلاسفه دوره اسلامى است كه در جو اسلامى و محيط اسلامى فعاليت داشته‏اند،و البته افرادى-مخصوصا در دوره‏هاى اوليه-احيانا يافت مى‏شوند كه مسلمان نيستند،يهودى و يا مسيحى مى‏باشند و يا-لااقل به عقيده بعضى-ملحد مى‏باشند.ما پس از ذكر همه طبقات از آغاز تا زمان خودمان،به برخى نتيجه‏گيرى‏ها مى‏پردازيم.

طبقه اول

فلسفه اسلامى با ابو يوسف يعقوب بن اسحاق كندى معروف به‏«فيلسوف العرب‏»آغاز مى‏شود.الكندى عرب خالص است. معاصر است‏با مامون و معتصم.با حنين بن اسحاق و عبد المسيح بن ناعمه حمصى مترجمان معروف معاصر است.در مقدمه كتاب اثولوجيا مى‏نويسد:«آن را عبد المسيح ترجمه كرد و ابو يعقوب كندى تهذيب و اصلاح كرد».در اينكه آيا او خود مترجم هم بوده است ترديد كرده‏اند،ولى از ابو معشر بلخى شاگرد كندى نقل شده كه كندى يكى از چهار مترجم درجه اول دوره اسلامى است.دوره كندى دوره ترجمه است ولى خود كندى فيلسوفى صاحب نظر و بلند قدر است.در حدود دويست و هفتاد كتاب و رساله به كندى نسبت داده شده است.ابن النديم فهرست كتابهاى او را در رشته‏هاى مختلف:منطق،فلسفه،نجوم،حساب،هندسه،طب،اصول عقايد دينى فهرست كرده است.برخى از نسخه‏هاى كتب كندى اخيرا به دست آمده و چاپ شده.معلوم مى‏شود ارزش اين فيلسوف بسيار بيش از آن است كه قبلا تصور مى‏شد.كندى قطعا يكى از نوابغ جهان و از ستارگان قدر اول دوره اسلامى است.برخى از اروپاييان او را يكى از دوازده چهره عقلى تاريخ بشر كه تاثير فراوان داشته‏اند شمرده‏اند (1) .

كندى مردى خود ساخته بوده است.تاريخ نشان نمى‏دهد كه در طبقه مقدم بر او و يا در طبقه خود او فيلسوفى صاحب نظر اعم از مسلمان يا غير مسلمان وجود داشته است.

درباره كندى همين قدر نوشته‏اند كه در بصره و بغداد به تحصيل پرداخت و مى‏دانيم كه در آن وقت نه در بصره و نه در بغداد فيلسوفى وجود نداشته است.اين است كه كندى سر سلسله حلقات فلاسفه اسلامى است‏بدون آنكه خود به حلقه‏اى و طبقه‏اى ديگر وابسته باشد.

آقاى تقى زاده در تاريخ علوم در اسلام و پروفسور كربن در تاريخ فلسفه اسلامى نوشته‏اند كه كندى در رساله‏اى مدت امپراطورى عرب(خلافت)را پيش بينى كرده است كه مطابق(و لااقل نزديك به واقع)در آمده است.ما در اينجا عبارت پروفسور كربن را مى‏آوريم:

«اين فيلسوف،در رساله‏اى مدت امپراطورى عرب را از طريق محاسباتى كه هم از علوم يونانى من جمله اختر شمارى اقتباس كرده و هم از تفسير متون قرآنى استفاده نموده مساوى‏693 سال پيش بينى كرد.» (2)

اين كه برخى نوشته‏اند:«تمايل و آشنايى مسلمين با فلسفه يونانى با ترجمه آثار حكماى يونان و اسكندريه و تفاسير و شروح آنها و همچنين با تعليمات گروهى مانند قويرى،يوحنا بن حيلان و ابو يحيى المروزى(مرورودى سريانى)و ابو بشر متى بن يونس و ابو زكريا يحيى بن عدى آغاز شد» (3) صحيح نيست.تمايل و آشنايى مسلمين و بلكه پيدايش فيلسوف صاحب نظر در ميان آنها قبل از دوره افراد نامبرده به وقوع پيوست.فلسفه اسلامى با ابو يوسف يعقوب كندى آغاز مى‏شود و به وسيله شاگردان او ادامه مى‏يابد.

شخصيتهاى نامبرده،برخى(ابراهيم قويرى،ابراهيم مروزى،يوحنا بن حيلان،ابن كرنيب)با شاگردان كندى هم دوره و هم طبقه‏اند و برخى(ابو بشر بن متى و يحيى بن عدى)چنانكه بعدا خواهيم گفت در طبقه سوم و چهارم محسوب مى‏شوند. بعدا درباره اين مطلب توضيح بيشترى خواهيم داد و مقدار تاثير افراد نامبرده را بيان خواهيم نمود.

كندى همچنانكه فيلسوفى عاليقدر بوده،مسلمانى متصلب و پاك اعتقاد و مدافع بوده است.كتب زيادى در حمايت دين اسلام نوشته است.بعضى به اتكاى برخى قرائن او را شيعه دانسته‏اند (4) .كندى از افرادى است كه در هر مساله‏اى كه ميان اصول اسلامى و اصول فلسفه تعارض يافته است جانب اسلام را گرفته است،چنانكه از عقيده خاص او درباره حدوث زمانى عالم و حشر اجساد پيداست.كندى از افرادى است كه هميشه كوشا بوده است كه معارف اسلامى و اصول فلسفى را با يكديگر توفيق دهد.اين همان كارى است كه با كندى شروع شد و ادامه يافت.عجيب اين است كه برخى او را به علت اين كه نامش يعقوب و نام پدرش اسحاق و كنيه‏اش ابو يوسف است‏يهودى پنداشته‏اند و عجيب‏تر اين كه در بعضى روايات كه قطعا مجعول است،از او به عنوان كسى ياد كرده‏اند كه در نظر داشته ردى بر قرآن مجيد بنويسد.

امروز در اثر تحقيقاتى كه به عمل آمده روشن شده كه اولا ارزش علمى و فلسفى كندى بيش از آن است كه قبلا تصور مى‏شد،ثانيا مسلمانى پاك اعتقاد و مدافع و احتمالا شيعه بوده است،ثالثا به واسطه موقعيت علمى و اجتماعى محسود بوده است و نسبتهاى ناروا به او مولود آن حسادتهاست.

همان طور كه قبلا اشاره شد،كندى شخصيت منحصر به فرد طبقه خودش است.شخصيتى ديگر اعم از مسلمان و غير مسلمان كه فيلسوفى صاحب نظر باشد،در طبقه و دوره او وجود ندارد.كندى در حدود سال 258 در گذشته است.

طبقه دوم

اين طبقه از دو گروه مختلف تشكيل مى‏شود:گروه شاگردان كندى و گروهى كه شاگرد كندى نبوده‏اند.اما گروه اول:

1.ابو العباس،احمد بن الطيب سرخسى.بزرگترين شاگرد كندى بوده است.در سال 218 متولد و در سال‏286 به دست قاسم بن عبيد الله وزير معتضد به قتل رسيده است.ابن ابى اصيبعه پنجاه و چهار كتاب و رساله از او نام مى‏برد كه ظاهرا هيچ كدام در دست نيست،از جمله كتاب المسالك و الممالك در جغرافيا و شايد اولين جغرافى نويس جهان اسلام او باشد،ديگر كتابى در فرق بين نحو و منطق،ديگر كتابى در اينكه اصول و اركان فلسفه بعضى مبتنى بر بعض ديگر است،و ديگر كتابى در قوانين عام فن ديالكتيك(جدل).

هانرى كربن مى‏نويسد:«او الفباى صدا دارى اختراع كرد كه وسيله حمزه اصفهانى تكميل شد».و هم او مى‏نويسد:«در مورد تسميه‏هايى كه در زبان عربى براى تعيين رواقيون به كار مى‏رود،اطلاعات گرانبهايى به دست داد كه بدون آنها خاطره رواقيون در روايات اسلامى اندكى در پرده ابهام قرار داشت‏».

اين مرد نيز از تكفير بى نصيب نمانده است.سرخسى طبق نقل ريحانة الادب از اعيان الشيعة از لسان الميزان شيعه بوده است. 2.ابو زيد احمد بن سهل بلخى.هم اديب بوده و هم فيلسوف.ابن النديم شرح حال او را در رديف ادبا و نويسندگان آورده است و كتب فلسفى او را نيز همان جا بيان كرده است (5) ولى در ضمن احوال محمد بن زكرياى رازى(در رديف اطبا) كه فلسفه را نزد بلخى خوانده است،مختصرى درباره ابن بلخى توضيح مى‏دهد بدون آنكه معلوم كند اين همان ابو زيد بلخى است‏يا شخص ديگر است و مى‏گويد:من كتابهاى زيادى به خط ابن بلخى در علوم بسيارى ديده‏ام كه همه مسوده و ناتمام بود (6) .

بلخى علاوه بر مقام فلسفى،در ادب از طراز اول ادباى اسلامى به شمار رفته است.او را با جاحظ همرديف مى‏شمارند و برخى او را بر جاحظ ترجيح مى‏دهند.

ابن النديم علاوه بر ساير كتب،كتابهايى از او به نامهاى شرائع الاديان و نظم القرآن و قوارع القرآن و غريب القرآن و فضائل مكه را نام برده است.وى در سال 322 در گذشته است.

در فهرست ابن النديم و تاريخ الحكماء ابن قفطى ذكرى از اينكه بلخى شاگرد كندى بوده به ميان نيامده است،ولى متاخران بالاجماع او را شاگرد كندى دانسته‏اند.ظاهرا مدرك همه آنها معجم الادباء ياقوت حموى است (7) اما اگر واقعا سال وفات بلخى 322 باشد،شاگردى او نزد كندى بسيار بعيد است،زيرا كندى در حدود سال 258 در گذشته است و شصت و چهار سال ميان اين دو تاريخ فاصله است.مگر اين كه فرض كنيم بلخى لااقل حدود صد سال عمر كرده است،ولى معجم الادباء تصريح مى‏كند كه وى‏87 يا 88 سال عمر كرد.پس اگر او در سال 322 درگذشته باشد،در وقت فوت كندى‏13 يا 14 سال داشته است.شايد بلخى شاگرد مع الواسطه كندى بوده است.

بلخى نيز احتمالا شيعه است و هم رمى به كفر و الحاد شده است (8) .مى‏گويند ابو الحسن عامرى،فيلسوف معروف-كه بعد درباره‏اش سخن خواهيم گفت-شاگرد بلخى بوده است،ولى چنانكه بعدا خواهيم گفت‏بعيد به نظر مى‏رسد.

3.ابو معشر،جعفر بن محمد بلخى.در ابتدا از اصحاب حديث و دشمن كندى و مسلك او بود.كندى با حيله و تدبير او را به نجوم و رياضى علاقه‏مند ساخت و از آزارش راحت‏شد و بنابر نقل الفهرست در حلقه شاگردان الكندى در آمد (9) .ابو معشر بيش از صد سال عمر كرده و در سال 272 در گذشته است.او پيش از آنكه فيلسوف باشد،مورخ و منجم است.

ابن النديم چند نفر به نام حسنويه و نفطويه و سلمويه و يك نفر ديگر به همين وزن ياد مى‏كند كه شاگرد كندى بوده‏اند. ما بيش از آنچه ابن النديم ذكر كرده از آنها اطلاعى نداريم.اين قدر مى‏دانيم كه يك نفر طبيب به نام سلموية بن بنان معاصر كندى است كه طبيب مخصوص معتصم بوده و ابن النديم و ابن ابى اصيبعه به تفصيل درباره‏اش بحث كرده‏اند و او نصرانى و سريانى بوده است (10) ،اما اينكه اين سلمويه همان است كه ابن النديم او را از شاگردان كندى شمرده است، نمى‏دانيم.

از جمله شاگردان كندى مردى بوده به نام‏«دبيس محمد بن يزيد»و ابن النديم بالاجمال از او ياد كرده است (11) و شخص ديگرى به نام‏«زرنب‏»كه ابن ابى اصيبعه ضمن شمارش رساله‏هاى كندى مى‏گويد:«رسالة الى زرنب تلميذه فى اسرار النجوم‏».

اما گروه دوم يعنى افرادى از طبقه دوم كه شاگرد الكندى نبوده‏اند،آنها عبارتند از:

1.ابو اسحاق،ابراهيم قويرى.ابن النديم در الفهرست‏بعد از ذكر ابو العباس سرخسى،از ابراهيم قويرى ياد مى‏كند و مى‏گويد:«ممن اخذ عنه المنطق و كان مفسرا»يعنى از كسانى است كه منطق از او آموخته شده است و خود مفسر و شارح كلمات پيشينيان بوده است.البته احتمال اين هست كه فعل‏«اخذ»به صورت معلوم خوانده شود نه مجهول.معنى عبارت اين خواهد بود كه قويرى نيز مانند ابو العباس سرخسى شاگرد كندى بوده و منطق را از او آموخته است.ولى تاكنون نديده‏ايم كسى اين احتمال را در عبارت ابن النديم داده باشد.

ابن ابى اصيبعه در عيون الانباء ضمن شرح حال فارابى،جريانى از زبان فارابى راجع به كيفيت ظهور فلسفه در يونان و سپس در اسكندريه نقل مى‏كند و نام قويرى در آن جريان آمده است.

فارابى بعد از بحثى درباره ظهور و نشر فلسفه در يونان و سپس در اسكندريه،مى‏گويد:

«مقارن ظهور اسلام،تعليم از اسكندريه مصر به انطاكيه منتقل شد و مدتى گذشت و كار كسادى حكمت‏به آنجا كشيد كه در انطاكيه جز يك معلم وجود نداشت.دو نفر يكى اهل مرو و ديگرى اهل حران از او حكمت آموختند و از انطاكيه بيرون رفتند در حالى كه يك عده كتاب با خود بردند.بعد از آن ابراهيم مروزى و يوحنا بن حيلان نزد شخص مروى،و اسرائيل اسقف و ابراهيم قويرى نزد شخص حرانى به تعلم پرداختند.اسرائيل و قويرى هر دو به سوى بغداد رهسپار شدند.اسرائيل به امور دينى پرداخت و قويرى به كار تعليم مشغول شد.يوحنا بن حيلان نيز به كارهاى دينى پرداخت و ابراهيم مروزى به بغداد آمد و ابو بشر متى نزد او تحصيل كرد.» (12)

از سخن فارابى پيداست كه تعليم و تعلم در حوزه انطاكيه(كه حوزه نصرانى بوده)منحصر بوده به منطق،آنهم تا اواخر اشكال وجوديه.فارابى طبق گفته خودش منطق را نزد يوحنا بن حيلان آموخته است و مى‏گويد همين كه كار تعليم به دست مسلمين افتاد تحريم بقيه منطق-كه قبلا كليسا تحريم كرده بود-لغو شد.

مسعودى در كتاب معروف التنبيه و الاشراف مى‏گويد:ما در كتاب فنون المعارف و ماجرى فى الدهور السوالف گفته‏ايم به چه سبب مقارن زمان عمر بن عبد العزيز،تعليم از اسكندريه به انطاكيه منتقل شد و مقارن ايام متوكل از انطاكيه به حران منتقل گشت و در زمان معتضد(279-289)امور تعليم به دست ابراهيم قويرى و يوحنا بن حيلان(متوفى در ايام مقتدر در بغداد)و ابراهيم مروزى افتاد و بعد از آنها منتهى شد به ابو احمد بن كرنيب و ابو بشر متى و بعد از آنها به ابو نصر فارابى رسيد.

قويرى بنا به گفته ابن النديم استاد ابو بشر متى بوده است.

2.ابو يحيى،ابراهيم مروزى سابق الذكر.او نيز استاد ابو بشر متى بوده است.

ابن النديم مى‏گويد مردى فاضل و لكن سريانى بود و هر چه در منطق كتاب نوشته به لغت‏سريانى است (13) .

3.يوحنا بن حيلان.همان است كه نامش قبلا در ذيل نام ابراهيم قويرى برده شد و گفتيم كه استاد منطق فارابى بوده است.معلوم نيست كه فارابى منطق را در كجا نزد يوحنا تحصيل كرده است.بعضى نوشته‏اند كه فارابى براى تحصيل .ابن قفطى تصريح مى‏كند كه در بغداد بوده است (15) .از ظاهر سخن فارابى-كه قبلا از عيون الانباء نقل كرديم-بر مى‏آيد كه يوحنا به بغداد نيامده است.

4.ابو العباس محمد بن محمد ايرانشهرى نيشابورى.از اين شخص اطلاع صحيحى در دست نيست.ابوريحان بيرونى در الاثار الباقيه و ناصر خسرو در زاد المسافرين از او ياد كرده‏اند.گويند برخى عقايد فلسفى محمد بن زكرياى رازى درباره قدم مكان و هيولا متخذ از اوست،و هم مى‏گويند مدعى نبوت و پيامبرى عجم بوده است (16) .ايرانشهرى معلوم نيست از گروه پيروان و شاگردان كندى است‏يا از گروه قويرى و ابن حيلان و مروزى و يا خود مستقل از همه اينهاست و به گروه سومى وابسته است.

از آنچه تاكنون گفته شد معلوم شد تا حدود اوايل قرن چهارم دو نحله فلسفى وجود داشته است:نحله‏اى كه از كندى آغاز شده است كه شامل تعليم منطق و فلسفه و طب و نجوم و موسيقى و غيره بوده است و نحله حرانيها كه ظاهرا در ابتدا از منطق تجاوز نمى‏كرده است.

طبقه سوم

در اين طبقه پنج نفر قابل ذكرند:

1.ابو بكر محمد بن زكرياى رازى كه به‏«جالينوس العرب‏»اشتهار يافته است.بيشتر شهرت و هم تخصص وى در طب است. در اين فن از طراز اول تاريخ شمرده مى‏شود.برخى او را در طب عملى و تجربى بر بوعلى ترجيح داده‏اند.در سال 251 متولد شده و در سال‏313 درگذشته است.قبلا گفتيم كه ابن النديم او را شاگرد بلخى شمرده است و احتمالا اين بلخى همان ابو زيد بلخى شاگرد كندى است.عليهذا رازى شاگرد شاگرد كندى است.قرائن ديگرى به دست آمده كه تاييد مى‏كند استاد رازى همان ابو زيد بلخى است (17) .

ابو زيد در سال‏243 يا 244 متولد شد و از شاگرد خود(رازى)كه در 251 متولد شده است‏7 يا 8 سال بزرگتر بوده است و البته اين بعيد نيست،خصوصا با توجه به اينكه رازى در بزرگسالى به تحصيل اشتغال پيدا كرده است.ابو زيد9 سال هم بعد از شاگرد خود زنده بوده است.استاد ديگر رازى ابو العباس ايرانشهرى است كه قبلا نام برديم و اطلاع درستى از او در دست نيست.

رازى عقايد فلسفى خاص دارد،به فلسفه ارسطويى زمان خويش تسليم نبوده است.در باب تركيب جسم قائل به‏«اجزاء ذره‏اى‏»بوده است.عقيده خاصى در باب‏«قدماى خمسه‏»داشته است كه معروف است و كم و بيش در كتب فلسفه مطرح است.عقايد فلسفى رازى را در باب‏«قدماى خمسه‏»فارابى،ابو الحسين شهيد بلخى،على بن رضوان مصرى،ابن الهيثم بصرى رد كرده‏اند.

در فهرست كتب رازى،كتاب فى النبوات آمده كه ديگران به طعن و استهزا نام او را«نقض الاديان‏»نهاده‏اند و كتاب ديگرى به نام فى حيل المتنبئين كه ديگران به طعن نام او را«مخاريق الانبياء»گذاشته‏اند.اين كتابها در دست نيست،ولى متكلمين اسماعيلى از قبيل ابو حاتم رازى و ناصر خسرو(و شايد منقول از ابو حاتم)در كتب خود به نقل قول از رازى مطالبى آورده مبنى بر اينكه او منكر نبوات بوده است.هر چند ابو حاتم نام رازى را نبرده است و از او با كلمه‏«ملحد»ياد كرده است ولى مسلم است كه منظور او محمد بن زكرياى رازى است.

نظر به اينكه آن كتب در دست نيست،نمى‏توان اظهار نظر قطعى كرد ولى از مجموع قرائن مى‏توان به دست آورد كه رازى منكر نبوات نبوده و با«متنبئين‏»(مدعيان دروغين نبوت)در ستيزه بوده است.مباحثات رازى با ابو حاتم اسماعيلى در منزل يكى از بزرگان رى در حضور اكابر و بزرگان شهر و«على رؤوس الاشهاد» محال است كه در زمينه ابطال نبوات باشد و رازى صريحا و علنا همه نبوات را تكذيب كند و همه مذاهب را باطل بداند و در نهايت احترام هم زيست نمايد.اين كه برخى ادعا مى‏كنند كه ابو ريحان بيرونى كتابى به نام‏«نقض الاديان‏»و كتابى به نام‏«مخاريق الانبياء»به رازى نسبت داده است (18) به هيچ وجه صحيح نيست.ابو ريحان يكى از آن كتابها را«فى النبوات‏»و ديگرى را«فى حيل المتنبئين‏»مى‏خواند و به دنبال نام هر كدام كلمه‏«يدعى‏»را اضافه مى‏كند و مى‏رساند كه اين نام را ديگران داده‏اند.ابن ابى اصيبعه ضمن اينكه نسبت چنين كتابى را به رازى انكار مى‏كند،احتمال مى‏دهد كه برخى‏«اشرار»اين كتاب را ساخته و از روى دشمنى به رازى نسبت داده باشند و تصريح مى‏كند كه نام‏«مخاريق الانبياء»را دشمنان رازى نظير على بن رضوان مصرى به اين كتاب داده‏اند نه خود رازى.از سخن ابن ابى اصيبعه پيداست كه كتاب نبوات و كتاب حيل المتنبئين غير اين كتابى است كه اين نام به او داده شده است،و آن دو كتاب وضع روشنى دارد.

بعلاوه،رازى سخت پابند به توحيد و معاد و اصالت و بقاء روح است.كتابى دارد فى ان للانسان خالقا متقنا حكيما (19) و كتابى دارد در رد سيسن ثنوى (20) رد بر مانويت)و رساله‏اى الى على بن شهيد البلخى فى تثبيت المعاد (21) و نظرش در آن كتاب-همچنانكه ابن ابى اصيبعه مى‏گويد-نقد نظريه منكران معاد است،و كتابى فى ان النفس ليس بجسم (22) .چگونه ممكن است كسى همه اصول مبدا و معاد و روح و نفس را پذيرفته باشد و منكر نبوات و شرايع باشد؟!بعلاوه او كتابى دارد فى آثار الامام الفاضل المعصوم (23) كه به احتمال قوى بر طبق مذاق شيعه در امامت نوشته است،و كتابى دارد به نام النقض على الكيال فى الامامة (24) و كتابى به نام كتاب الامام و الماموم المحقين (25) ،و همه مى‏رساند كه انديشه امامت فكر او را مشغول مى‏داشته است.بديهى است كسى كه منكر شرايع و نبوات باشد،درباره امامت‏حساسيتى ندارد.

بعيد نيست همچنانكه بعضى گفته‏اند (26) رازى تا حدودى طرز تفكر شيعى امامى داشته است و همه مفكرانى كه اين گونه طرز تفكر داشته‏اند،از طرف دشمنان شيعه اماميه متهم به كفر و زندقه مى‏شدند.

گذشته از همه اينها استدلالى كه از رازى در انكار نبوت نقل شده،آنقدر سست و ضعيف است كه از مفكرى مانند رازى بسيار بعيد است،از قبيل اين كه اگر مى‏بايست مردم هدايت‏شوند چرا همه مردم پيامبر نيستند؟!

آنچه مى‏توان گفت اين است كه رازى اشتباهات و انحرافاتى داشته است،ولى نه در حد انكار نبوات و شرايع،دشمنان او كه سخنان او را نقل كرده‏اند به او چنين چهره‏اى داده‏اند و اصل سخن رازى هم كه در دست نيست.ما در عصر خود كتابهايى ديده‏ايم كه خالى از اشتباهات و انحرافاتى نيستند،ولى مخالفان آن كتابها چنان چهره‏اى به آن كتابها داده‏اند كه اگر كسى اصل آن كتابها را نديده باشد باور نمى‏كند كه اين رسالات و مقالات در رد چنان كتابى باشد.

رازى دو دسته مخالف داشته است:مخالفانى كه بر آراء فلسفى او رد نوشته‏اند مانند فارابى و شهيد بلخى و ابن هيثم و بعضى ديگر،و مخالفانى كه بر آراء مذهبى او رد نوشته‏اند.تنها اين گروه كه همان اسماعيليان‏اند و تاريخ،خود آنها را«ملاحده‏»مى‏خواند،چهره‏«الحاد»به رازى در تاريخ داده‏اند و ديگران را هم تا حدى تحت تاثير قرار داده‏اند.اخيرا ملاحده عصر ما به نحوى ديگر در تاييد ملاحده اسماعيلى چهره الحادى به رازى مى‏دهند،ولى نه به منظور بلا توجيه ساختن رازى بلكه به منظور توجيه كردن خودشان.

مطلبى ديگر كه بايد ناگفته نماند اين است كه رازى عليرغم نبوغ و تخصص در طب،در انديشه‏هاى فلسفى توانا نبوده است.مى‏توان به ابن سينا حق داد كه در پاسخ به پرسشهاى ابو ريحان بيرونى،رازى را«المتكلف الفضولى المتكلم بما لا يعنيه‏»مى‏خواند.

2.ابو الحسين شهيد بن الحسين البلخى.هم حكيم بود و هم شاعر.به عربى و فارسى شعر مى‏سروده و از قديميترين شاعران زبان فارسى به شمار مى‏آيد.

ابن النديم گويى شهيد بلخى را درست نمى‏شناخته است،زيرا او را تحت عنوان‏«رجل يعرف بشهيد بن الحسين و يكنى ابا الحسن‏» (27) ياد مى‏كند.بعد جمله‏اى دارد كه ظاهر اين است كه مى‏خواهد بگويد وى شاگرد ابو زيد بلخى بوده است،اگر چه تا كنون نديده‏ايم كسى اين احتمال را در گفته ابن النديم داده باشد.ابن النديم مى‏گويد اين مرد(شهيد)كتابها تصنيف كرده و بين او و رازى مناظراتى بوده است.

شهيد،هم نظريه رازى را در مساله‏«لذت‏»-كه در كتب فلسفه مثل اسفار و غيره مطرح است-رد كرده است و هم نظريه معروف او را در باب‏«قدماى خمسه‏».شهيد در سال 325 در گذشته است.

3.ابو احمد حسين بن ابو الحسين اسحاق بن ابراهيم بن زيد بن كاتب معروف به ابن كرنيب از فضلاى متكلمين اسلامى و از حكماى طبيعى(در مقابل حكماى رياضى)بوده است،بر عكس برادرش ابو الحسين بن كرنيب و برادر زاده‏اش ابو العلاء بن ابى الحسين كه اهل رياضيات بوده‏اند و ابن النديم نام آنها را در رديف رياضى دانان آورده است،ابو احمد بن كرنيب هم متكلم بوده و هم فيلسوف و هم طبيب.مطابق آنچه در نامه دانشوران آمده در هر دو قسمت(كلام و فلسفه) تدريس مى‏كرده و شاگردان و تلامذه‏اى داشته و شخصيت ممتازى به شمار مى‏رفته است.ابن النديم مى‏گويد:«در نهايت فضل و معرفت و ورود در علوم طبيعى قديم بود» (28) .عين عبارت ابن النديم در تاريخ الحكماء ابن قفطى و عيون الانباء ابن ابى اصيبعه تكرار شده است،ولى مسعودى-چنانكه ديديم-او را هم طبقه ابو بشر متى و در طبقه بعد از قويرى و مروزى شمرده است.بعيد نيست كه نزد آنها تحصيل كرده باشد،هر چند گفته مى‏شود ابو بشر متى نزد ابن كرنيب تحصيل كرده است.تاريخ ولادت و وفات ابن كرنيب و همچنين اساتيد او و شاگردان او دقيقا معلوم نيست،لهذا محتمل است كه از طبقه دوم به شمار آيد.

كتابى كه از او ياد مى‏شود كتابى است در رد ثابت‏بن قره در مساله فلسفى معروف كه هم اكنون نيز در كتب فلسفه طرح مى‏شود و آن‏«لزوم يا عدم لزوم تخلل سكون ميان دو حركت متضاد»است.در تاريخ الحكماء ابن قفطى و عيون الانباء ابن! 472 ابى اصيبعه و به تبع آنها در نامه دانشوران‏«حركتين متساويتين‏»ضبط كرده‏اند كه البته غلط است،صحيح همان است كه در الفهرست آمده است:«حركتين متضادتين‏».

4.ابو بشر،متى بن يونس(يونان)نصرانى منطقى بغدادى.ابن النديم در الفهرست مى‏گويد يونانى است و اهل ديرقنى. ديرقنى مطابق آنچه در نامه دانشوران مى‏نويسد همان دير مرمارى است كه‏«اسكول مرمارى‏»(مدرسه مرمارى)هم خوانده مى‏شود و در نزديك بغداد است.ابن النديم مى‏گويد:رياست منطقيين در عصر خودش به او منتهى شد،و هم او مى‏گويد كه ابو بشر نزد ابراهيم قويرى و ابى احمد بن كرنيب و دو نفر ديگر به نام دو فيل(روفيل-روبيل)و بنيامين تحصيل كرده است.قبلا نقل كرديم كه وى نزد يحيى مروزى نيز تحصيل كرده است.ابن ابى اصيبعه در ضمن شرح حال فارابى مى‏گويد:«ابو بشر متى،ايساغوجى را نزد يك نصرانى(ظاهرا همان بنيامين كه الفهرست نام برده است)و قاطيغورياس(مقولات)را نزد روبيل و قياس را نزد ابو يحيى مروزى آموخت‏».

ابو بشر،هم مترجم بود و هم فيلسوف ولى در حقيقت منطقى بوده نه فيلسوف به اصطلاح عصر ما.كتب منطقى او و شروح او بر كتب منطقى ارسطو مدار تدريس و تعليم و تعلم محصلين بوده است (29) .

ابو بشر متى مطابق آنچه ابن القفطى نوشته است در سالهاى ميان 320 و 330 زنده بوده است.ابن ابى اصيبعه مى‏نويسد كه در سال 328 درگذشته است.اين كه در نامه دانشوران مى‏نويسد وفات ابو بشر در سال 308 بوده است على الظاهر غلط نسخه است.

5.ابو نصر محمد بن محمد بن محمد بن طرخان فارابى.بى نياز از معرفى است.به حق او را«معلم ثانى‏»و«فيلسوف المسلمين من غير مدافع‏»لقب داده‏اند (30) .اهل تركستان است.معلوم نيست كه ايرانى‏نژاد است‏يا ترك‏نژاد.هم زبان تركى مى‏دانسته و هم زبان فارسى،ولى تا آخر در جامه و زى تركان مى‏زيسته است.مردى بوده فوق العاده قانع و آزادمنش،غالبا كنار نهرها و جويبارها و يا گلزارها و باغستانها سكنى مى‏گزيد و شاگردان همان جا از محضرش استفاده مى‏كردند.نواقص كار كندى را در منطق تكميل كرد.

گويند فن تحليل و انحاء تعليميه منطق را كه تا آن وقت در اختيار كسى نبود و يا ترجمه نشده بود،فارابى به ابتكار خود افزود،و همچنين صناعات خمس و موارد استفاده از هر صنعت را او مشخص ساخت.فارابى از افرادى است كه عظمتش از او شخصيتى افسانه‏اى ساخته است تا آنجا كه ادعا كرده‏اند او هفتاد زبان مى‏دانسته.او از افراد خود ساخته است.

استاد قابل توجهى نديده است.استاد او يوحنا بن حيلان بوده.منطق را نزد او آموخته است.متاخرين عموما مى‏نويسند كه او ابتدا در بغداد نزد ابو بشر متى تحصيل كرد و سپس به حران رفت و نزد يوحنا بن حيلان به تحصيل منطق پرداخت (31) . ظاهرا مدرك اين نسبت،سخن ابن خلكان است،اوست كه چنين تصريحى كرده بدون اين كه مدركى نشان دهد.ولى از گفته ابن القفطى و ابن ابى اصيبعه معلوم مى‏شود كه فارابى معاصر ابو بشر بوده و شخصيتى مافوق او در زمان خود او داشته است.

ابن القفطى مى‏گويد:«و كان ابو نصر معاصرا لابى بشر متى بن يونس الا انه كان دونه فى السن و فوقه فى العلم‏»يعنى فارابى با ابو بشر هم عصر بود،از او به سال پايينتر و به علم بالاتر بود.قريب به همين است‏سخن ابن ابى اصيبعه.بعلاوه بسيار بعيد است كه فارابى پس از درك حوزه ابو بشر متى و استفاده از او در بغداد،به حران نزد يوحنا بن حيلان براى تحصيل منطق برود.خود فارابى فقط از يوحنا بن حيلان به عنوان معلم ياد كرده است.ابن القفطى مدعى است كه فارابى در بغداد نزد يوحنا تحصيل كرده است.

فارابى در سال‏257(شش سال بعد از تولد رازى و يك سال قبل از درگذشت كندى)متولد شد و در سال‏339 درگذشت. هشتاد و دو سال عمر كرد.

فارابى فيلسوفى است مشائى و در عين حال خالى از مشرب اشراقى نيست،چنانكه كتاب فصوص الحكم او حكايت مى‏كند.او در عين حال يك نفر رياضى‏دان و موسيقى‏دان درجه اول است.آراء سياسى و نظريات خاص درباره مدينه فاضله دارد كه معروف است.فارابى فلاسفه قبل از خود را تحت الشعاع قرار داد.تالى‏تلو ارسطو شمرده شد و«معلم ثانى‏»لقب يافت.

طبقه چهارم

از اين طبقه افراد زيادى نمى‏شناسيم.آنچه از نقلها بر مى‏آيد اين است كه فارابى و ابو بشر متى و ابن كرنيب شاگردها داشته‏اند،ولى اطلاع درستى از آنها نداريم.از شخصيتهاى اين طبقه:

1.يحيى بن عدى منطقى نصرانى است.اين مرد با ابن النديم معاصر بوده است و ابن النديم نسبت‏به پركارى او اعجاب دارد.ابن النديم و ابن القفطى و ابن ابى اصيبعه بالاتفاق نوشته‏اند كه وى شاگرد ابو نصر فارابى و ابو بشر متى بوده است. همه(مخصوصا ابن القفطى)كتابهاى زيادى از او نقل كرده‏اند كه بيشتر منطقى است،ولى احيانا مسائلى از مسائل فلسفه اولى-كه در دوره قبل از فارابى خصوصا در مسيحيان كمتر ديده مى‏شود-طرح كرده است.ابن النديم و به تبع او ابن القفطى و ابن ابى اصيبعه نوشته‏اند كه رياست منطقيين در زمان او به او منتهى شده بود.وى در سال‏363 و يا 364 در گذشته است و گفته‏اند 81 سال عمر كرده است.

2.غير از يحيى بن عدى،در طبقه چهارم جمعيت اخوان الصفا و خلان الوفا را بايد نام برد.گروهى هستند گمنام و خود خواسته‏اند گمنام باشند،اما نشان داده‏اند كه گروهى هستند هم فيلسوف و هم متدين و متعهد.به منظور اصلاح جامعه بر اساس ايده‏اى كه داشته‏اند(به كار بردن فلسفه و دين تواما)دست‏به كار شده،انجمنى تشكيل داده(حزب مانند)،اعضا مى‏پذيرفته و شروط و آدابى داشته‏اند و مجموع 52 رساله كه در حقيقت‏بيان كننده جهان‏بينى و ايدئولوژى آنهاست-و از يك نظر يك دائرة المعارف براى عصر آنها محسوب مى‏شود و اثرى است جاودانى و از شاهكارهاى جهان اسلام-آفريده‏اند. اخوان الصفا هم از اسلاف خود(مخصوصا فارابى)متاثر بوده‏اند و هم در اخلاف خود اثر گذاشته‏اند.هر دو قسمت نيازمند به بحث طولانى است و از حدود بحث ما خارج است.

آنچه از نام آنها بر ما آشكار است همانهاست كه ابو حيان توحيدى-كه تقريبا معاصر آنها بوده-فاش كرده است:ابو سليمان محمد بن معشر بستى،ابو الحسن على بن هارون زنجانى،ابو احمد مهرجانى عوفى،زيد بن رفاعة.بعضى ديگر نام افراد ديگرى از قبيل ابن مسكويه رازى متوفى در 421،عيسى بن زرعة متوفى در 398(مترجم و فيلسوف)و ابو الوفاء بوزجانى(نابغه رياضى‏دان معروف متوفى در387)و بعضى ديگر را مى‏برند ولى بعضى از اينها به اوايل قرن پنجم تعلق دارند،در صورتى كه در نيمه دوم قرن چهارم كار اخوان الصفا تا حدودى شناخته بوده است.ابو حيان توحيدى در سال‏373 مرام و عقيده و مسلك و روش اخوان را براى وزير صمصام الدولة بن عضد الدوله بازگو كرده است و گفته من اين رسائل را به استادم ابو سليمان منطقى سجستانى عرضه كردم و او درباره آنها اظهار نظر كرد.عليهذا مى‏بايست اين رسائل در حدود نيمه قرن چهارم تاليف شده باشد و به همين جهت‏با اينكه تاريخچه اخوان در دست نيست‏بايد آنها را از طبقه چهارم يعنى هم طبقه با شاگردان فارابى به شمار آوريم.

اخوان الصفا كه ميان عقل و دين،فلسفه و شريعت،جمع كرده‏اند و آندو را مكمل يكديگر مى‏دانند،در روش فلسفى خود تمايل فيثاغورسى دارند،بر اعداد زياد تكيه مى‏كنند و در جنبه اسلامى،تمايل شديد شيعى و علوى دارند.

طبقه پنجم

1.ابو سليمان،محمد بن طاهر بن بهرام سجستانى،معروف به ابو سليمان منطقى.شاگرد يحيى بن عدى منطقى بوده است و بنابر نقل ابن القفطى در تاريخ الحكماء نزد ابو بشر متى نيز تحصيل كرده است.على الظاهر آغاز تحصيلش در نزد ابو بشر بوده و بعد در نزد يحيى بن عدى ادامه داده است.

ابو سليمان شاگردى دارد به نام ابو حيان توحيدى كه از فضلا و ادبا و نويسندگان بنام جهان اسلام است و كتابهاى نفيسى دارد به نامهاى:المقابسات،الامتاع و المؤانسة،الصديق و الصداقة.ابو حيان در كتابهاى خود فراوان از استادش ياد كرده و افاضات او را بازگو كرده است.

ابن النديم و ابن القفطى و ابن ابى اصيبعه همه از ابو سليمان ياد كرده‏اند ولى به طور مختصر،و البته ابن القفطى مفصلتر بحث كرده است.جامعترين بحث درباره ابو سليمان همان است كه مرحوم محمد قزوينى در جلد دوم بيست مقاله(صفحات 128-166)انجام داده است.

خانه ابو سليمان ميعادگاه حكما و فضلاى عصر بوده و خود رئيس قوم به شمار مى‏آمده است.در محفل ابو سليمان-كه در حقيقت‏يك انجمن فلسفى بوده است-همواره مسائل علمى و فلسفى مطرح مى‏شده و حكما از يكديگر استفاده مى‏كرده‏اند و به تعبير ابو حيان‏«مقابسه‏»مى‏نموده‏اند.ابو حيان آنها را در106 مجلس جمع كرده و نام آنها را«مقابسات‏»گذاشته است.

تاريخ ولادت و وفات ابو سليمان دقيقا معلوم نيست.قدر مسلم اين است كه در نيمه دوم قرن چهارم شخصيت ممتازى داشته است.مرحوم قزوينى حدس مى‏زند كه ولادت ابو سليمان در حدود سال‏307 و وفاتش در حدود سال 380 باشد و احتمالا تا حدود 390 زنده بوده است.

حكما و فضلايى كه در محفل ابو سليمان شركت مى‏كرده‏اند،غالبا شاگرد يحيى بن عدى و هم شاگردان خود ابو سليمان بوده‏اند از قبيل:ابو محمد عروضى،ابو بكر قومسى،عيسى بن زرعة.

2.ابو الحسن عامرى نيشابورى.از اين شخص نيز اطلاع زيادى در دست نيست.ابن النديم و ابن القفطى و ابن ابى اصيبعه از او ذكرى به ميان نياورده‏اند.ياقوت در معجم الادباء از او ياد كرده است.

در سه حكيم مسلمان مى‏نويسد:عامرى دو كتاب دارد،يكى در اخلاق به نام السعادة و الاسعاد و ديگرى در فلسفه به نام الامد الى الابد.كتابى هم در دفاع از اسلام و تفوق آن بر ساير اديان نوشته است‏به نام الاعلام بمناقب الاسلام.

و هم مى‏نويسد كه همچنانكه به فلسفه يونانى علاقه‏مند بود،به فلسفه سياسى ساسانيان نيز علاقه‏مند بود و خود شاگرد ابو زيد بلخى بود.

بعضى مدعى شده‏اند كه ميان عامرى و ابن سينا نامه‏ها مبادله شده ولى محتمل به نظر نمى‏رسد،زيرا ابن سينا در وقت وفات عامرى يازده ساله بوده است.

گفته‏اند عامرى شاگرد ابو زيد بلخى بوده است،ولى بعيد است كه عامرى شاگرد بلا واسطه بلخى باشد زيرا بلخى در سال 322 درگذشته است و عامرى در سال 381 و عليهذا ميان وفات استاد و شاگرد59 سال فاصله است.

3.ابو الخير،حسن بن سوار معروف به ابن الخمار.هم حكيم است و هم طبيب و هم مترجم از سريانى به عربى،ولى بيشتر طبيب است تا فيلسوف يا مترجم.شاگرد يحيى بن عدى منطقى سابق الذكر بوده و شاگردان زيادى تربيت كرده است. ابتدا مذهب نصرانى داشت و در آخر عمر(مطابق نقل نامه دانشوران)مسلمان شد.

ابن النديم كه معاصر وى بوده و به تبع او ابن القفطى،او را فوق العاده با هوش و فطن خوانده است.نامه دانشوران مدعى است كه عمر طولانى كرده ولى تاريخ وفات او را نمى‏نويسد.مرحوم محمد قزوينى در بيست مقاله،مقاله مربوط به تتمه صوان الحكمه(جلد 2،صفحه 141)مدعى است كه وفات ابو الخير در سال 408 بوده است.

گويند بوعلى كه معمولا معاصران خود را به چيزى نمى‏گرفت،از ابو الخير به نيكى ياد كرده و گفته:«ابو الخير را در رديف ديگران نبايد شمرد.خداوند ملاقات او را روزى كند» (32) .

4.ابو عبد الله ناتلى.اين مرد همان است كه ابن سينا در آغاز تحصيل،قسمتى از منطق و قسمتى از رياضيات را نزد او آموخت.شخصيت ممتازى ندارد،همه شهرتش را از ناحيه شاگرد نامدارش كسب كرده است.

ناتلى طبيب هم بوده است.ابن ابى اصيبعه در ضمن احوال ابو الفرج بن الطيب،او را در رديف طبيبان معاصر ابو الفرج شمرده است.بعضى مدعى شده‏اند كه ناتلى شاگرد ابو الفرج بن الطيب بوده است و به گفته ابن ابى اصيبعه استناد كرده‏اند (33) ولى اشتباه است.ابن ابى اصيبعه ناتلى را در رديف معاصران ابو الفرج آورده است نه شاگردان او.ابن ابى اصيبعه ابو الفرج را از معاصران بو على كه شاگرد ناتلى بوده است مى‏شمارد تا چه رسد به ناتلى.

طبقه ششم

اين طبقه را طبقه نوابغ بايد نام نهاد.هيچ طبقه از طبقات فلاسفه مانند اين طبقه افراد برجسته نداشته است:

1.ابو على احمد بن محمد بن يعقوب مسكويه رازى.اصلا اهل رى بوده و مدتى به اتفاق ابو ريحان بيرونى و ابن سينا و ابو الخير و ابو سهل مسيحى و ابو نصر عراقى در دربار خوارزمشاه مى‏زيسته است.وفاتش در اصفهان در سال 420 واقع شده است.تاريخ تولدش معلوم نيست ولى مى‏گويند عمر طويل يافته است (34) .

از ابو حيان توحيدى نقل شده كه ابن مسكويه مدتى نزد ابو الخير شاگردى كرده است (35) .بعضى مى‏گويند نزد ابو الحسن عامرى نيز تحصيل كرده است (36) ولى اين نقل با آنچه از معجم الادباء نقل شده-كه در مدت پنج‏سال اقامت ابو الحسن عامرى در رى به نزد عامرى نرفت و گويى ميان آنها سدى بود-منافى است (37) .

داستان حضور ابن سينا به مجلس ابن مسكويه و افكندن گردويى پيش او كه مساحت اين گردو را تعيين كن و گذاشتن ابن مسكويه كتاب اخلاقى طهارة الاعراق خود را نزد ابن سينا و گفتن اين كه تو به اصلاح اخلاقت از من به تعيين مساحت اين گردو محتاجترى،معروف است.بوعلى به حكم اين كه كمتر كسى از معاصران خويش را گرامى مى‏داشته و وقعى مى‏نهاده،درباره ابن مسكويه نيز گفته مساله‏اى با او در ميان گذاشتم و هر چه كوشش كردم نتوانست‏بفهمد.

ابن مسكويه،خودش يا پدرش(على الاختلاف)زردشتى بوده و مسلمان شده و به عقيده بعضى شيعه بوده است.قدر مسلم اين است كه تمايل شيعى داشته است.از معروفترين كتابهاى او تجارب الامم در تاريخ و الفوز الاصغر در فلسفه و طهارة الاعراق در اخلاق است.

2.ابوريحان محمد بن احمد بيرونى خوارزمى.از شخصيتهاى درجه اول فرهنگ و تمدن اسلامى است.از نظر برخى مستشرقين،در تمام جهان اسلام نظير ندارد.رشته تخصصى‏اش رياضيات،نجوم،تاريخ،هيئت،داروشناسى،بررسى عقايد و اديان اقوام و ملل و امثال آنها بوده.چندين كتاب تحقيقى نفيس آفريده كه جهان هنوز به اعجاب در آنها مى‏نگرد از قبيل تحقيق ماللهند،الاثار الباقية،قانون مسعودى و غيره.بيرونى در سال 362 متولد شده و در 442 درگذشته است.او زبانهاى يونانى و سريانى،علاوه بر زبان فارسى و زبان عربى و زبان خوارزمى-كه زبان مادرى او بوده-مى‏دانسته است.زبان عربى را بهترين زبانها براى مسائل علمى مى‏داند و علاقه خاصى به اين زبان نشان مى‏دهد.مى‏گويد اگر مرا به عربى ناسزا گويند بيشتر دوست دارم از اينكه به برخى زبانهاى ديگر مرا بستايند.

استادان او معلوم نيست جز يك نفر به نام ابو نصر بن على بن عراقى كه ظاهرا همان ابو نصر عراقى است كه در دربار خوارزمشاه بوده است و معلوم نيست كه ابو ريحان شاگردانى داشته يا نداشته است.

ابو ريحان از كسانى است كه عمر نسبتا طويل(قريب هشتاد سال)يافته و تمام وقتش وقف علم بوده است،جز به علم به كار ديگر(وزارت و غيره)نپرداخته است.او در سال فقط دو روز تعطيل داشته است.

ابو ريحان و ابن سينا در حدود سال 400 در خوارزم با يكديگر ملاقات داشته‏اند.ابو ريحان چند سالى از بوعلى بزرگسال‏تر بوده و در حدود هيجده سؤال در مسائل فلسفى و غيره-كه برخى از آنها اعتراض به ارسطوست-از بو على كرده است.بو على به آنها پاسخ گفته و تدريجا كار اندكى به خشونت كشيده است (38) ،ولى اهل تحقيق مدعى هستند كه اين سؤالات بعد از رفتن بو على از خوارزم بوده است.ابو ريحان در كتاب الاثار الباقية آنجا كه اشاره به برخى سؤالات خود از بو على مى‏كند،از او به عنوان‏«الفتى الفاضل‏»(جوان فاضل)ياد مى‏نمايد.

ابو ريحان به مبانى اسلامى سخت معتقد و پابند بوده است.در نوشته‏هاى خود عموما مانند يك مؤمن واقعى از دين مقدس اسلام ياد مى‏كند و به تناسب،آيات كريمه قرآن را مى‏آورد.او مخصوصا احساسات ضد شعوبيگرى داشت و در برخى نوشته‏هاى خود سخت از شعوبيگرى اظهار تنفر مى‏نمايد (39) .ابو ريحان به احتمال زياد شيعه بوده است.

3.ابو على حسين بن عبد الله ابن سينا،اعجوبه دهر و نادره روزگار.شناختنش يك عمر و شناساندنش كتابى بسيار قطور مى‏خواهد.خودش گزارش زندگى خود را تا حدود سى و پنج‏سالگى كه به گرگان آمده،به تقاضاى يكى از شاگردان املاء كرده است و شاگرد معروفش ابو عبيد جوزجانى،بعد آن را تكميل و تا آخرين روز زندگى‏اش گزارش كرده است.از اين گزارشها مى‏توان تا حدى زندگى عادى و علمى و سياسى او را به دست آورد.زندگى نا آرام و پر ماجرايى داشته و عمرى نسبتا كوتاه.با اين عمر كوتاه و اين زندگى پر ماجرا،اينهمه معلومات و خلق اينهمه آثار حقيقتا حيرت انگيز است.

عجيب اين است كه با اينكه ابن ابى اصيبعه و ابن القفطى هر دو متن اين دو گزارش را بدون اختلاف ضبط كرده‏اند،جمله آخر را كه مدت عمر شيخ است‏به اختلاف ضبط كرده‏اند.بنابر نقل ابن ابى اصيبعه عمر شيخ 54 سال و بنابر نقل ابن القفطى 58 سال بوده است.بعضى ديگر(نامه دانشوران)از روى بعض قرائن احتمال مى‏دهند كه عمر شيخ‏63 سال بوده است.

نكته‏اى كه لازم است گوشزد شود اين است كه شخصيت‏بو على همه حكماى اسلامى پيش از او را تحت الشعاع قرار داد. بعد از بو على،چه در طب و چه در فلسفه،كتابهاى او محور بحث و تدقيق و تحشيه و شرح بود.

نكته ديگر اينكه قبل از بو على،بغداد مركز طب و فلسفه بود.بو على به بغداد نرفت-پدرش بلخى و مادرش بخارايى است، نيمه اول عمرش در آن حدود گذشته است-به عللى به سوى خراسان و گرگان رهسپار شد و در چند شهر توقفهاى كوتاهى كرد.عاقبت در اصفهان و همدان-و بيشتر در همدان-رحل اقامت افكند.صيت‏شهرتش طالبان علم و حكمت را از هر سو به سوى او مى‏كشيد.شاگردان زيادى تربيت كرد.شخصيت‏بوعلى در زمان حياتش و شهرت كتابهايش بعد از خودش-كه محور بحث ميان اهل فضل بود و متخصصان آن كتب بيشتر در ايران يافت مى‏شدند-سبب شد كه مركز ثقل فلسفه و طب از بغداد به ايران منتقل گشت.

4.ابو الفرج بن الطيب.اين مرد عراقى(و على الظاهر بغدادى)است.هم طبيب بوده و هم فيلسوف،ولى جنبه طبابتش مى‏چربد.بو على كه معاصر اوست طبابتش را مى‏ستايد،بر خلاف فلسفه و حكمت كه از اين جهت او را به چيزى نمى‏گيرد (40) . به طور كلى بو على احدى از معاصرين را در فلسفه در نظر ندارد.در ترجمه تتمه صوان الحكمه (41) مى‏نويسد بو على درباره كتابهاى فلسفى ابو الفرج گفته:«سزاوار اين است تصانيف او را بر فروشنده رد كنند و ثمنش نيز بر وى بگذارند».و هم او مى‏نويسد:«وقتى كه كار ميان بو على و ابو ريحان به خشونت كشيد و ابو ريحان سخنان تندى در نامه خود به كار برد و خبر به ابو الفرج رسيد،گفت:هر كس با ديگران چنان كند،با او نيز چنين كنند».

ابن القفطى پس از اشاره به سخن بو على درباره ابو الفرج،مى‏گويد:«اما من و هر منصفى نمى‏گوييم جز اين كه ابو الفرج علوم گذشته را احيا كرد و مخفيات آنها را آشكار نمود».

ابو الفرج،مسيحى و شاگرد ابو الخير بوده است.گروهى از محضر درسش استفاده كرده‏اند.ابن القفطى مى‏گويد تا بعد از سال 420 زنده بوده و گفته شده كه در سال 435 در گذشته است.

5.ابو الفرج بن هندو.در طب و حكمت‏شاگرد ابو الخير بوده و از بزرگترين و فاضلترين شاگردان او به شمار رفته است. ضمنا مردى اديب و شاعر و سخنور بوده است.

6.ابو على حسن بن الحسن(يا الحسين)بن الهيثم بصرى.هم فيلسوف است و هم طبيب و هم فيزيك‏دان و رياضى‏دان.در فيزيك و رياضيات شهرت جهانى دارد و از عوامل مؤثر در پيشرفت رياضيات جهانى به شمار مى‏رود.در سال 354 متولد شده و در حدود سال 430 در گذشته است (42) .در تتمه صوان الحكمه مى‏نويسد كه طرحى براى استفاده از آب نيل هنگام كاهش آب تهيه كرد و با خود به قاهره برد ولى مورد توجه الحاكم بالله واقع نشد،بلكه مغضوب وى گشت و از آنجا به دمشق فرار كرد.و هم مى‏نويسد فوق العاده متعبد و متشرع بود و به شريعت احترام مى‏گذاشت.حالت توجه او را در حين مرگ نيز يادآور مى‏شود.گويند قسمتى از ايام او در مغرب گذشته است (43) .مرحوم سيد حسن تقى زاده در تاريخ علوم در اسلام مى‏گويد:

«وى مؤلفات زيادى دارد.گويى همه عمر به تاليف اشتغال داشته است.

ابن الهيثم به قول سارتون بزرگترين عالم مسلمين در حكمت طبيعى(فيزيك)و يكى از بزرگترين ارباب اين فن در كل تاريخ بوده است.كتاب معروف او در علم مناظر تاثير عظيمى در ترقى علم در مشرق و مغرب نموده و روجر بيكن فيلسوف بزرگ و كپلر مؤسس قوانين جديد علم نجوم هر دو از تاثير كتاب او بهره‏مند شده‏اند...ابن الهيثم تحقيقات دقيق و بسيار عالى در باب نور و قوانين آن كرده و ظاهرا اول كسى است كه اتاق تاريك(امتحانات نورى)را استعمال كرده است...اين دانشمند معادلات چهار درجه‏اى را حل كرده و سعى كرده عمق كره هوا را تعيين كند...» (44) .

همزمان با اين طبقه،رياضيون درجه اول ظهور كرده‏اند از قبيل ابو الوفاء بوزجانى نيشابورى،عبد الرحمن صوفى رازى، ابو سهل كوهستانى طبرستانى و غيرهم كه در فصل جداگانه‏اى بايد بحث‏شود.

طبقه هفتم

ين طبقه دو گروهند:گروه شاگردان ابن سينا و گروهى كه نزد او شاگردى نكرده‏اند.اما گروه اول:

1.ابو عبد الله فقيه معصومى.شيخ درباره‏اش گفته است:او براى من مانند ارسطوست‏براى افلاطون.شيخ رساله عشق را به خواهش او و به نام او نوشته است و هم اوست كه واسطه پرسش و پاسخهاى ابو ريحان و بو على بود و بعد از آنكه ابو ريحان كلمات تندى نسبت‏به شيخ به كار برد و شيخ حاضر نشد ديگر چيزى بنويسد و فقيه معصومى را مامور اين كار كرد،او ابو ريحان را مورد ملامت قرار داد و به او نوشت:«اگر در مخاطبه با«حكيم‏»كلماتى جز اين كلمات انتخاب كرده بودى،از نظر عقل و علم شايسته‏تر بود» (45) .بيهقى مدعى است كه وى كتابى درباره مفارقات و اعداد عقول و افلاك و ترتيب مبدعات نوشته كه معشوق حكما بوده ولى از دست رفته است.تاريخ وفاتش دقيقا معلوم نيست،احتمالا در حدود 450 بوده است (46) .

2.ابو الحسن بهمنيار بن مرزبان آذربايجانى.مجوس بود و مسلمان شد.معروفترين شاگردان بو على است.شهرت بهمنيار يكى به واسطه سؤالات فراوانى است كه از بو على كرده و بو على جواب داده است(بيشتر كتاب مباحثات شيخ پاسخ به سؤالات بهمنيار است)،ديگر به واسطه كتاب معروف التحصيل است كه مكرر در كتب فلسفه از آن ياد مى‏شود.صدر المتالهين در اسفار چندين بار مطالبى از آن كتاب و دو نوبت از كتابى از او به نام البهجة و السعادة نقل كرده است.كتاب التحصيل اخيرا جزء نشريات دانشكده الهيات و معارف اسلامى با تصحيح و تعليق اينجانب چاپ شد.بهمنيار در سال 458 درگذشته است.

3.ابو عبيد عبد الواحد جوزجانى.شاگرد و مريد و ملازم بيست‏ساله يا بيست و پنج‏ساله بو على.همان كسى است كه گزارش زندگى بو على را تكميل كرد.

بو على به حفظ و نگهدارى آثار خود همت نمى‏گماشت،در پيشامدهاى مختلف رساله‏هاى مختصر يا طولانى مى‏نوشت و به كسى مى‏داد بدون آنكه نسخه‏اى از آن نگهدارى كند.شايد محفوظ ماندن قسمتى از آثار شيخ مرهون همت ابو عبيد است.بخش رياضى كتاب نجات و كتاب دانشنامه علايى وسيله او تكميل گرديده است (47) .از زندگى ابو عبيد بيش از اين اطلاعى نداريم.

4.ابو منصور حسين بن طاهر بن زيله اصفهانى.بنابر نقل تتمه صوان الحكمه،شفاى شيخ را مختصر كرد و رساله‏«حى بن يقظان‏»او را شرح كرد و كتابى در موسيقى تاليف نمود و در فن موسيقى بى نظير بود و بعد از بيست و دو سال كه از وفات استادش مى‏گذشت(يعنى در سال 450)درگذشت.ابن زيله از كسانى است كه احيانا مانند بهمنيار از شيخ سؤالاتى كرده و شيخ جواب داده است.گويند:«كتاب مباحثات در اصل سؤالاتى بوده از بهمنيار و كمى از ابن زيله و كمترى از ديگران‏» (48) .

بو على شاگردان ديگر نيز داشته است كه ما از ذكر آنها خوددارى مى‏كنيم.

اما افراد ديگر اين طبقه كه شاگرد شيخ نبوده‏اند:

1.على بن رضوان مصرى.هم طبيب بوده و هم حكيم.از كسانى است كه بر نظريه محمد بن زكرياى رازى رد نوشته است. مردى كريم اما بدقيافه و كريه المنظر بوده است.مطابق آنچه در نامه دانشوران آمده كتابى در اثبات نبوت خاتم الانبياء از روى تورات و انجيل و قواعد فلسفى نوشته و در سال‏453 درگذشته است.از اساتيد و شاگردان او اطلاعى نداريم.

2.ابو الحسن مختار بن حسن بن عبدان بن سعدان بن بطلان بغدادى نصرانى،معروف به ابن بطلان.شاگرد ابو الفرج بن الطيب نصرانى سابق الذكر است.مانند استادش هم طبيب است و هم فيلسوف،ولى بيشتر طبيب است تا فيلسوف.با على بن رضوان سابق الذكر تعارض و تنافس داشته و او را به قباحت منظر سرزنش مى‏كرده و«تمساح الجن‏»مى‏خوانده است (49) .يك نوبت هم به مصر رفته و با وى ملاقات كرده و عاقبة الامر با ناراحتى از او جدا شده است.به حلب و قسطنطنيه نيز مسافرت كرده و تا آخر عمر مجرد مى‏زيسته است.وفاتش در سال 444 واقع شده است.

3.ابو الحسن انبارى.فعلا از احوال او اطلاع زيادى نداريم.همين قدر مى‏دانيم كه مطابق آنچه در تتمه صوان الحكمه (50) آمده است،هم فيلسوف بوده و هم رياضى‏دان ولى رياضيات غلبه داشته است و خيام رياضيات را از محضر او استفاده مى‏كرده است.

طبقه هشتم

اين طبقه طبقه شاگردان شاگردان بو على است،اعم از آنكه واقعا شاگرد شاگردان بو على بوده‏اند و يا با آنها همزمان بوده‏اند:

1.ابو العباس فضل بن محمد لوكرى مروى.هم فيلسوف است و هم اديب.احيانا از او به‏«اديب ابو العباس لوكرى‏»تعبير مى‏شود.شاگرد بهمنيار بوده است.كتاب معروفى دارد به نام بيان الحق بضمان الصدق كه هنوز چاپ نشده ولى نسخه‏هايش موجود است و مورد اعتناى فلاسفه بعد از خودش است.در الهيات اسفار از او نام برده است.او به داشتن حوزه و تربيت‏شاگردان معروف است.بيهقى در تتمه صوان الحكمه مى‏گويد:«فلسفه به وسيله لوكرى در خراسان انتشار يافت‏».

محمود محمد خضيرى استاد جامع الازهر در مقاله‏اى كه به مناسبت هزاره ابن سينا در بغداد در كتابى به نام الكتاب الذهبى للمهرجان الالفى لذكرى ابن سينا چاپ شده(ص 55)مى‏گويد:«ابو العباس عمر طويل يافت و من تاريخ وفات او را به دست نياوردم اما گمان مى‏كنم در اواخر قرن پنجم هجرى واقع شده باشد».

عبد الرحمن بدوى در مقدمه تعليقات ابن سينا(ص 8)از بركلمن نقل مى‏كند كه وفات لوكرى در سال‏517(اوايل قرن ششم)بوده است و خود بدوى مى‏گويد:«من نمى‏دانم بركلمن از چه ماخذى نقل كرده است‏».

2.ابو الحسن سعيد بن هبة الله بن حسين.ابن ابى اصيبعه مى‏گويد:در طب ممتاز بود و در علوم حكميه با فضل.وى شاگرد ابو الفضل كتيفات و عبدان كاتب بوده (51) و آنها شاگرد ابو الفرج بن الطيب سابق الذكر (52) .اين شخص همان كسى است كه اجازه نمى‏داده است از محضرش يهودى يا نصرانى استفاده كند و ابو البركات بغدادى صاحب كتاب معروف المعتبر كه در ابتدا يهودى بود،با نيرنگ در كرياس در مى‏نشست و استفاده مى‏كرد و تا يك سال به همين وضع ادامه داد. بعد از يك سال كه استاد از وجود چنين شاگردى آگاه شد،بر او رحمت آورد و اجازه داد رسما شركت نمايد.

ابن ابى اصيبعه مى‏نويسد:ابو البركات كتاب التلخيص النظامى تاليف خود سعيد بن هبة الله را نزد او خواند.

من نمى‏دانم آن كتاب در طب بوده يا فلسفه.سعيد بن هبة الله در 495 درگذشته است.

3.حجة الحق،ابو الفتح عمر بن ابراهيم خيامى نيشابورى،معروف به خيام.فيلسوف و رياضى‏دان و احتمالا شاعر بوده است و شهرت جهانى دارد اما متاسفانه شهرت خيام به اشعار منسوب به اوست نه به فلسفه و رياضيات،مخصوصا رياضيات كه ارزش فراموش ناشدنى در اين فنون داشته است.اشعار منسوب به خيام كه اكثريت قريب به اتفاق آنها از خود او نيست،به او چهره‏اى داده كاملا مغاير با چهره واقعى او،يعنى چهره يك انسان شكاك پوچيگراى دم غنيمت‏شمار غير مسؤول.شاعرى انگليسى به نام فيتز جرالد كه رباعيات او را-و بنابر گفته آقاى تقى زاده گاهى با تحريف و تغيير معنى-به زبانى فصيح به شعر ترجمه كرده،بيش از هر كس ديگر موجب اين شهرت كاذب شده است.

از خيام برخى رسالات فلسفى باقى مانده كه طرز تفكر او را روشن مى‏سازد،يكى رساله‏اى است‏به نام كون و تكليف كه در پاسخ سؤال ابو نصر محمد بن عبد الرحيم نسوى،قاضى نواحى فارس است.وى از خيام درباره حكمت‏خلقت و غرض آفرينش و هم درباره فلسفه عبادات سؤال كرده است و ضمنا ابياتى در مدح خيام سروده است كه اين چند بيت از آنها باقى مانده است:

ان كنت ترعين يا ريح الصباذممى فاقرى السلام على العلامة الخيم بوسى لديه تراب الارض خاضعة خضوع من يجتدى جدوى من الحكم فهو الحكيم الذى تسقى سحائبه ماء الحيوة رفات الاعظم الرمم عن حكمة الكون و التكليف يات بما تغنى براهينه عن ان يقال لم

خيام،حكيمانه مطابق مبانى استادش بو على(يا استاد استادش)پاسخ گفته است.هر كس بر مبانى بو على در اين مسائل وارد باشد مى‏داند كه خيام تا چه اندازه وارد بوده است.خيام در آن رساله از بو على به عنوان‏«معلم‏»ياد مى‏كند و در مسائل مورد سؤال كه ضمنا سر«تضاد در عالم‏»و مساله شرور هم مطرح شده،مانند فيلسوفى جزمى اظهار نظر مى‏كند و مى‏گويد:من و آموزگارم بوعلى در اين باره تحقيق كرده و كاملا اقناع شده‏ايم،ممكن است ديگران آن را حمل بر ضعف نفس ما نمايند،اما از نظر خود ما كاملا قانع كننده است.

اين رساله را با چند رساله ديگر در اتحاد جماهير شوروى چاپ و منتشر كرده‏اند و قبلا هم در مصر در ضمن مجموعه‏اى به نام جامع البدايع چاپ شده بوده است.ناشر روسى مدعى است كه ناشران مصرى اشتباه كرده،پنداشته‏اند رساله تضاد رساله مستقلى است،در صورتى كه متمم رساله كون و تكليف و جزئى از آن است.

اتفاقا آنچه خيام در اين رساله قاطعانه اظهار كرده است همانهاست كه در اشعار منسوب به او درباره آنها اظهار تحير شده است،و به همين جهت است كه برخى از محققان اروپايى و ايرانى انتساب اين اشعار را به خيام نفى مى‏كنند و برخى بر اساس يك سلسله قرائن تاريخى معتقدند كه دو نفر به اين نام بوده‏اند:يكى شاعر و ديگرى حكيم و فيلسوف،شاعر به نام خيام بوده است و حكيم و رياضى‏دان به نام خيامى،و به عقيده بعضى (53) شاعر على خيام بوده است و حكيم و رياضى‏دان عمر خيامى.

اين كه بعضى مدعى شده‏اند كه‏«خيامى‏»تلفظ عربى خيام است (54) مردود است،زيرا او خود در مقدمه رساله فارسى كه در«وجود»نوشته است مى‏گويد:«چنين گويد ابو الفتح عمر ابراهيم الخيامى‏» (55) .

شايد اين اندازه را بتوان مسلم دانست كه وى مانند اكثر اين گونه دانشمندان در عين كمال ايمان و اعتقاد به مبانى دينى-كه از همه كتب او ظاهر و لائح است،حتى نوروزنامه منسوب به او-با متعبدان قشرى سر به سر مى‏گذاشته و همين براى او زحمت و دردسر فراهم مى‏كرده است.

بيهقى مى‏نويسد:

«او تالى بو على بود اما در خلق ضيقى داشت و در تعليم و تصنيف ضنتى...روزى به حضرت شهاب الاسلام،الوزير عبد الرزاق بن الفقيه درآمد و امام القراء ابو الحسين الغزالى حاضر بود.در اختلاف قراء درباره آيتى بحث رفت.چون امام(خيام) حاضر شد،شهاب الاسلام گفت:على الخبير سقطنا...او وجوه اختلاف قراء بيان كرد و هر وجهى(را)علتى بگفت.پس امام ابو الفخر گفت:كثر الله مثلك فى العلماء.» (56)

تاريخ تولدش معلوم نيست.تاريخ وفاتش را517 و526 گفته‏اند.قدر مسلم اين است كه عمر طويل كرده(در حدود نود سال) اما اين كه محضر درس بو على را درك كرده باشد،بسيار بعيد است.اگر او بو على را«معلم‏»خود مى‏خواند از آن جهت (57) است كه شاگرد مكتب بو على است نه شاگرد شخص او،و على الظاهر نزد شاگردان بو على تحصيل كرده است.

4.ابو حامد محمد بن محمد بن احمد غزالى طوسى،اگر چه او را در رديف فلاسفه-به معنى مصطلح-شمردن صحيح نيست.او خود را فيلسوف نمى‏شمارد بلكه مخالف فلسفه و فلاسفه(مخصوصا ابن سينا)است و فلسفه را نزد استاد نخوانده بلكه سه سال به مطالعه فلسفه پرداخته،سپس كتاب مقاصد الفلاسفه را نوشته و بعد تهافت الفلاسفه را كه از كتب مهم دوره اسلامى است.

ضد فلسفه در جهان اسلام زياد بوده‏اند،اما هيچ كس به قدرت غزالى نبوده است.اگر به فاصله كمى افرادى نظير سهروردى و خواجه نصير الدين ظهور نكرده بودند،غزالى بساط فلسفه را بر چيده بود (58) .

در عين حال نظر به اينكه نظريات منفى غزالى-و به ندرت نظريات مثبت او-نقشى در تحول فلسفه داشته است،ما او را در رديف فلاسفه آورديم.

معروفترين كتاب غزالى احياء علوم الدين است.كمتر كتابى در ميان مسلمين به اندازه اين كتاب اثر گذاشته است.

غزالى سرگذشت معروف و جالبى دارد.او در سال 450 متولد و در 505 درگذشته است.

در اين طبقه،از محمد شهرستانى و ابو حاتم مظفر اسفرازى و ميمون بن نجيب واسطى بايد نام برد،ولى اولى بيشتر متكلم است تا فيلسوف و دو نفر ديگر بيشتر رياضى‏دان‏اند تا فيلسوف.

طبقه نهم

1.شرف الدين محمد ايلاقى.شاگرد ابو العباس لوكرى و عمر خيام بوده است.هم فيلسوف بوده و هم پزشك.گويند در جنگ قطوان در سال‏536 كشته شد (59) .بعضى او را شاگرد بهمنيار دانسته‏اند ولى با توجه به تاريخ فوت آندو،نادرستى اين نظريه روشن است.

وى استاد قاضى زين الدين عمر بن سهلان ساوجى صاحب كتاب البصائر النصيرية است.ايلاقى در سال‏536 در گذشته است.

2.ابو البركات،هبة الله بن على(يا يعلى)ملكاى بغدادى.يهودى بود و مسلمان شد.در علت اسلامش اختلاف است.ما قبلا شاگردى او را نزد سعيد بن هبة الله ذكر كرديم.كتاب معروف او كتاب المعتبر است و واقعا از كتب معتبر فلسفه است.ابو البركات فيلسوفى صاحب نظر است.فلاسفه‏اى مانند صدر المتالهين به كتاب او نظر دارند.وى مخالف ابن سينا بوده است.سلسله اساتيدش مستقيما به فارابى مى‏رسد،زيرا وى شاگرد سعيد بن هبة الله و او شاگرد ابو الفضل كتيفات و عبدان كاتب و آنها شاگردان ابو الفرج بن الطيب و او شاگرد ابو الخير حسن بن سوار و او شاگرد يحيى بن عدى منطقى و او شاگرد ابو نصر فارابى بوده است.غالبا آحاد سلسله اساتيدش غير مسلمان‏اند.گويند هنگامى كه به حكيم عمر خيام گفته شد كه ابو البركات بغدادى ابن سينا را رد مى‏كند،گفت:«او سخنان ابن سينا را نمى‏فهمد تا چه رسد به اينكه رد كند (60) ».

او استاد پدر عبد اللطيف بغدادى(شايعه ساز معروف سوختن كتابخانه اسكندريه وسيله مسلمين)و ابن الفضلان و ابن الدهان منجم و مهذب الدين نقاش بوده است و در آخر عمر كور شده بود و به اين شاگردان املا مى‏كرد (61) .

3.محمد بن ابى طاهر طبسى مروزى.شاگرد لوكرى بوده.مادرش اهل خوارزم و پدرش از حكمرانان بخشهاى مرو محسوب مى‏شده است.در سال‏539 پس از بيمارى فلج در سرخس در گذشته است (62) .

4.افضل الدين غيلانى عمر بن غيلان.از شاگردان لوكرى است.تاريخ صحيحى از او در دست نيست.اين قدر معلوم است كه شاگرد لوكرى و استاد صدر الدين سرخسى است.بنابر نقل محمود محمد خضيرى،امام فخر الدين رازى متوفاى‏606 در المحصل از او ياد كرده و بر او رحمت فرستاده است (63) .مى‏گويند افكارش مخالف ابن سينا بوده است.رساله‏اى در حدوث عالم نوشته و در سال‏523 در نظاميه مرو به تحصيل اشتغال داشته است.

5.ابو بكر محمد بن يحيى بن الصائغ اندلسى،معروف به‏«ابن باجه‏».از اعاظم فلاسفه به شمار رفته است.كتابهاى زياد تاليف كرده است.اخيرا رساله‏«نفس‏»او به كوشش دكتر محمد صفير حسن معصومى استاد دانشگاه داكا(پاكستان شرقى) چاپ شده است.در سال‏533 در گذشته است.وى استاد ابن رشد،فيلسوف معروف اندلسى بوده است (64) .

6.ابو الحكم مغربى اندلسى.هم شاعر است و هم حكيم و هم طبيب،ولى روح شعر بيشتر بر او حاكم بود.به هزل بيشتر توجه داشته تا به جد.اصلا عرب باهلى است و از مغرب به بلاد مشرق آمد و در حدود مصر و شام بزيست و در سال‏549 درگذشت.وى استاد ابن الصلاح است كه استاد استاد شهاب الدين سهروردى است.

طبقه دهم

1.صدر الدين ابو على محمد بن على بن الحارثان السرخسى.وى شاگرد افضل الدين غيلانى و استاد فريد الدين داماد و استاد استاد خواجه نصير الدين طوسى بوده است.اطلاع صحيحى از او در دست نيست.در ترجمه تتمه صوان الحكمه مختصر از او ياد شده است.محمود محمد خضيرى از صاحب خريدة القصر نقل مى‏كند كه وى كتب زيادى در فلسفه و مساحت و حساب تاليف كرده و مدتى در بغداد مقيم بوده و با ابو منصور جواليقى(متوفى در539)ملاقات داشته و به سرخس بازگشته و در سال 545(شايد در جوانى)فوت كرده است (65) .

2.ابو بكر محمد بن عبد الملك بن طفيل اندلسى.از حكماى معروف اندلس است.احتمالا شاگرد ابن الصائغ بوده است. شهرت بيشتر او شايد به واسطه كتاب معروف حى بن يقظان است كه از رساله حى بن يقظان ابن سينا تقليد شده ولى از آن جامعتر و كاملتر است.اين كتاب در ايران وسيله مرحوم بديع الزمان فروزانفر ترجمه شد و بنگاه ترجمه و نشر كتاب چاپ و منتشر كرد.وى عمر طويل كرده و در سال 581 در گذشته است.

3.قاضى ابو الوليد محمد بن احمد بن محمد بن رشد اندلسى.هم فيلسوف است و هم پزشك و هم فقيه،در همه اين رشته‏ها كتب متعدد دارد.كتاب معروف او شرحى است كه بر ما بعد الطبيعه ارسطو نوشته و چاپ شده است.كتاب فقهى معروفش بداية المجتهد است كه چاپ شده.مجموعه رسائل فلسفى وى را در بمبئى چاپ كرده‏اند.اروپاييان براى او در فلسفه مقامى در حد ابن سينا قائلند،ولى آراء او در ميان فلاسفه اسلامى ارزش ندارد.

يكى از كتب معروف او تهافت التهافت است كه تهافت الفلاسفه غزالى را رد كرده است.كتاب بى ارزشى است.وى فوق العاده نسبت‏به ارسطو متعصب است و به همين جهت‏با ابن سينا كه چنين تعبدى در برابر ارسطو ندارد و آراء شخص خود را دخالت داده است مخالف است.ارنست رنان،فيلسوف معروف فرانسوى كه معارضاتش با مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادى معروف است،كارهاى زيادى در زمينه شناخت ابن رشد انجام داده است.وى در سال 595 درگذشته است.

4.مجد الدين جيلى.درباره اين مرد اطلاع زيادى نداريم.همين قدر مى‏دانيم در مراغه تدريس مى‏كرده و امام فخر رازى نزد او تحصيل كرده است (66) و همچنين شهاب الدين سهروردى نيز در آغاز تحصيلش از محضر او در مراغه استفاده كرده است (67) .ظاهرا هم حكيم بوده و هم متكلم و هم فقيه و اصولى.ياقوت در معجم الادباء ضمن شرح سهروردى،او را با عناوين فقيه،اصولى،متكلم مى‏ستايد (68) .

5.قاضى زين الدين عمر بن سهلان ساوجى،معروف به ابن سهلان.در ساوه به دنيا آمده و در نيشابور مى‏زيسته و از كسب دست‏خود از راه استنساخ كتب زندگى مى‏كرده است.به تعبير ترجمه صوان الحكمه:«شريعت و حكمت را در عقدى واحد نظام داد».وى شاگرد شرف الدين ايلاقى سابق الذكر است (69) و گويند شرحى بر رسالة الطير بو على به فارسى نوشته است (70) .كتاب معروف او البصائر النصيرية است كه قسمت منطق آن در مصر چاپ شده و از بهترين كتب منطق است. مطابق آنچه در تتمه صوان الحكمه آمده است،همه كتابهاى او جز كتاب البصائر النصيرية در يك حريق از بين رفت.ابن سهلان از كسانى است كه نام زنده‏اى در فلسفه دارد.احيانا برخى آرائش نقل مى‏شود (71) .تاريخ وفاتش را نمى‏دانيم.

6.ابو الفتوح،نجم الدين احمد بن محمد السرى،معروف به ابن الصلاح.بعضى گفته‏اند همدانى الاصل است و بعضى گفته‏اند عراقى و اهل سميساط(نزديك فرات در حدود حلوان)بوده است.به بغداد مهاجرت كرده و نزد ابو الحكم مغربى سابق الذكر تحصيل كرده و در سال 548(يعنى يك سال پيش از استاد خود)در گذشته است (72) .تاريخ ولادت او را نمى‏دانيم.شايد هم بتوان او را از طبقه نهم به شمار آورد.ابو الحكم مغربى كه سابقه استادى او را داشت،به افضليت او بر خود اعتراف داشت.گويند شفاى بو على و الفوز الاصغر ابن مسكويه را شرح كرده است (73) .

7.محمد بن عبد السلام انصارى ماردى(ماردينى).در زمان خويش در علوم حكمى يگانه و علامه وقت‏به شمار مى‏آمده است (74) .زادگاهش منطقه قدس و فلسطين است و پدرانش نيز در آنجا مى‏زيسته‏اند.ظاهرا جد اعلايش از انصار مدينه بوده است.استاد فلسفه او ابن الصلاح سابق الذكر است و قصيده عينيه معروف بو على را شرح كرده است (75) و بنابر گفته ابن القفطى،شهاب الدين سهروردى مقدارى فلسفه نزد او آموخته است (76) .فخر الدين ماردينى مردى فوق العاده متشرع و متعبد بوده است.در سال 594 با آرامش و اطمينان روحانى و مذهبى خاصى در سن 82 سالگى جان به جان آفرين تسليم كرد (77) .

طبقه يازدهم

1.فخر الدين محمد بن عمرو بن الحسين الرازى،معروف به امام فخر رازى.هم فقيه بود و هم متكلم و هم مفسر و هم فيلسوف و هم پزشك و هم خطيب.ذهنى فوق العاده جوال داشت و در تبحر در علوم مختلف كم نظير است.در عين اين كه در افكار فلاسفه وارد است و تاليفاتى گرانبها در فلسفه دارد،طرز تفكرش تفكر كلامى است نه فلسفى و سخت‏بر فلاسفه مى‏تازد و در مسلمات فلسفه تشكيك مى‏نمايد.در تنظيم و تبويب و تقرير مسائل،حسن سليقه دارد.صدر المتالهين از اين نظر از او بسيار استفاده كرده است.مهمترين كتاب فلسفى او المباحث المشرقيه است.شهرت بيشترش به واسطه تفسير مفاتيح الغيب است‏بر قرآن مجيد كه جاى شايسته‏اى در ميان تفاسير براى خود باز كرده است.براى وى در فلسفه استادى جز مجد الدين جيلى سابق الذكر سراغ نداريم و شايد بيشتر با مطالعه،بر مسائل فلسفى دست‏يافته است،ولى شاگردان زيادى داشته است كه بعضى از آنها مبرز بوده‏اند از قبيل شمس الدين خسرو شاهى،قطب الدين مصرى،زين الدين كشى، شمس الدين خوبى،شهاب الدين نيشابورى.

فخر رازى در سال 534 متولد شده و در سال‏606 در گذشته است (78) .

2.شيخ شهاب الدين يحيى بن حبش بن ميرك سهروردى زنجانى،معروف به شيخ اشراق.بدون شك از اعجوبه‏هاى روزگار است.ذهنى فوق العاده وقاد و جوال و نوجو و مبتكر داشته است.تمايل اشراقى در فلسفه،پيش از او حتى در فارابى و بو على وجود داشته است،اما كسى كه مكتبى به نام‏«مكتب اشراق‏»تاسيس كرد و در بسيارى از مسائل،راه آن مكتب را از راه مكتب مشاء جدا كرد اين مرد بزرگ بود.تقريبا همه مسائلى كه اكنون به عنوان نظريات اشراقيون در مقابل مشائين شناخته مى‏شود و برخى مى‏پندارند آنها مسائل ما به الاختلاف افلاطون و ارسطوست،نتيجه فكر شخص سهروردى است كه در مقابل افكار مشائين و بالخصوص مشائيان اسلامى آورده است.وى نزد مجد الدين جيلى(در مراغه)و ظهير الدين قارى(ظاهرا در اصفهان)و فخر الدين ماردينى(در عراق)تحصيل كرده و مدتى ملازم ماردينى بوده است.ماردينى مى‏گفته در هوش و ذكاء و حدت ذهن مانندش را نديده‏ام و از اين رو بر جانش مى‏ترسم (79) .گويند البصائر النصيريه ابن سهلان را نزد ظهير الدين قارى خوانده است.

سهروردى در ساير علوم و از آن جمله فقه نيز سرآمد بوده است.به شام و حلب رفت و در جلسه درس فقه استاد مدرسه حلاويه حلب به نام شيخ افتخار الدين شركت كرد،برترى‏اش روشن گشت و مقرب استاد شد.صيت‏شهرتش او را مورد علاقه الملك الظاهر پسر صلاح الدين ايوبى كرد و در حضور او بى محابا با فقها و متكلمين مناظره مى‏كرد و آنها را مغلوب مى‏ساخت.همين كار سبب حسادت ديگران شد و كارى كردند كه صلاح الدين ايوبى فرزندش را وادار كرد كه او را به قتل برساند.در سال‏586 در سن‏36 سالگى (80) و يا در سال‏587 در سن 38 سالگى (81) كشته شد.

گويند وى با فخر الدين رازى همدرس بوده است.سالها پس از مرگش كه نسخه‏اى از كتاب تلويحات او را به فخرالدين دادند،آن را بوسيد و به ياد ايام هم شاگردى اشك از ديده فرو ريخت (82) .

سهروردى نه تنها در مناظره با فقها و متكلمين بى پروا بود و دشمنى مى‏انگيخت،در اظهار اسرار حكمت-بر خلاف توصيه بو على در آخر اشارات-شايد به علت جوانى،بى پروايى مى‏كرد و از همين رو افراد پخته از اول حدس مى‏زدند كه جان سالمى نخواهد برد.وقتى كه خبر مرگش به دوست و استادش فخرالدين ماردينى رسيد،گفت همان شد كه من حدس مى‏زدم.و نيز از همين رو درباره‏اش گفته مى‏شد كه شهاب الدين علمش بر عقلش فزونى دارد.

3.افضل الدين مرقى كاشانى،معروف به بابا افضل.اين مرد عليرغم اينكه شخصيت‏برجسته‏اى دارد،تاريخ روشنى از او در دست نيست.كتابهاى بسيارى به فارسى و عربى تاليف كرده است و اخيرا فهرستى از آنها تهيه و چاپ شده است (83) .

بعضى گفته‏اند دايى خواجه نصير الدين طوسى بوده است ولى تاييد نشده و بسيار مستبعد است.

در كتاب دائرة المعارف فارسى از انتشارات فرانكلين مى‏نويسد:«بابا افضل،شهرت افضل الدين،محمد بن حسين كاشانى، شاعر و عارف ايرانى،به قولى در حدود 582 يا 592 در قريه مرق كاشان متولد شده و پس از 654 يا 664 و به قولى در اوايل قرن هفتم وفات يافت...از اصحاب نزديك خواجه نصير الدين طوسى بود».لغتنامه دهخدا و همچنين غزالى نامه (84) وفات او را در707 دانسته‏اند.بعضى وفات او را در666 و بعضى در667 دانسته‏اند.

محمود خضيرى در مقاله‏اى كه در كتاب دعوة التقريب تحت عنوان‏«افضل الدين الكاشانى فيلسوف مغمور»نوشته است،از نسخه خطى كتابى به نام مختصر فى ذكر الحكماء اليونانيين و المليين كه در كتابخانه اسكوريال اسپانياست نقل كرده كه وفات بابا افضل در سال 610 بوده است (85) .

در كتاب فلاسفه ايرانى با استفاده از مقدمه مرحوم نفيسى و مقاله خضيرى و خصوصا با استناد به آنچه خواجه در شرح اشارات در باب قياس خلف از بابا افضل حكايت كرده-كه با جمله‏«رحمه الله‏»بر او درود فرستاده است-استدلال كرده كه چون تاليف شرح اشارات ما بين سالهاى 624-644 بوده (86) و بابا در آن وقت درگذشته بوده است و آراء او در آن وقت منتشر بوده است،پس سال وفات بابا از667 هم جلوتر بوده است.

در كتاب سرگذشت و عقايد فلسفى خواجه نصير الدين طوسى نگارش محمد مدرسى زنجانى،از خود خواجه در كتاب سير و سلوك نقل كرده كه:

«پدر بنده،بنده كمترين را به تحصيل فنون علم و استماع سخن ارباب مذاهب و مقالات ترغيب كردى،تا اتفاق را شخصى از شاگردان افضل الدين كاشى(رحمه الله تعالى)كه او را كمال الدين محمد حاسب گفتندى و در انواع حكمت‏خصوصا فن رياضى تقدمى حاصل كرده بود و با پدر بنده كمترين سابقه دوستى و معرفتى داشت،بدان ديار افتاد.پدر، بنده را به استفادت از او و تردد به خدمت او اشارات كرد،و بنده در پيش او به تعلم فن رياضى مشغول شدم.»

از اين گفتار روشن مى‏شود كه خواجه نصير الدين شاگرد شاگرد بابا افضل بوده است و بابا از اصحاب خواجه نبوده است(آنچنانكه در دائرة المعارف فارسى آمده است)بلكه در طبقه استادان خواجه بوده است.عليهذا اين كه وفات بابا را در606 يا 610 و يا قريب به اين سنوات بدانيم(بر خلاف آنچه در لغتنامه و غزالى نامه آمده است)اقرب احتمالات است و بر خلاف ادعاى سعيد نفيسى در مقدمه رباعيات بابا افضل و دكتر ذبيح الله صفا در تاريخ ادبيات ايران تولد بابا در اواخر قرن ششم نبوده بلكه در اواسط آن قرن بوده است.

اين رباعى در مدح بابا منسوب به خواجه است:

گر عرض دهد سپهر اعلى فضل فضلا و فضل افضل از هر ملكى به جاى تسبيح آواز آيد كه افضل،افضل

طبقه دوازدهم

1.فريد الدين داماد نيشابورى.از تاريخ زندگى اين مرد نيز اطلاع درستى نداريم.همين قدر مى‏دانيم كه استاد خواجه نصير الدين طوسى بوده و خواجه اشارات را نزد او تحصيل كرده است (87) و خود او شاگرد صدر الدين سرخسى سابق الذكر بوده است.سلسله اساتيد خواجه از طريق فريد الدين داماد به بو على مى‏رسد،به اين ترتيب كه خواجه شاگرد فريد الدين داماد و او شاگرد صدر الدين سرخسى و او شاگرد افضل الدين غيلانى و او شاگرد ابو العباس لوكرى و او شاگرد بهمنيار و او شاگرد بو على بوده است.سال وفاتش بر ما معلوم نيست.

2.شمس الدين عبد الحميد بن عيسى خسرو شاهى،معروف به شمس الدين خسرو شاهى.ابن ابى اصيبعه از او به عنوان امام العلماء،سيد الحكماء،قدوة الانام،شرف الاسلام ياد مى‏كند (88) .در طب و فلسفه و علوم شرعيه مبرز و از شاگردان مبرز فخر الدين رازى بوده.كتاب شفا را تلخيص كرده ولى شهرتش در محيط فلسفه به واسطه برخى سؤالات فلسفى است كه خواجه نصير الدين طوسى از او-كه در طبقه اساتيد خواجه بوده است-كرده و او جواب داده و در كتب فلسفى مطرح است (89) .

3.قطب الدين ابراهيم بن على بن محمد سلمى،معروف به قطب الدين مصرى.اين مرد نيز از شاگردان مبرز فخر الدين رازى بوده است.ابن ابى اصيبعه مى‏گويد وى اصلا از بلاد مغرب بوده و بعد به مصر منتقل شده و مدتى در آنجا اقامت كرده،سپس به بلاد ايران مسافرت كرده،نزد فخر الدين رازى تحصيل كرده است.استاد خويش فخر الدين را در فلسفه بر بو على ترجيح مى‏داده،همچنانكه ابو سهل مسيحى را در طب بر بو على ترجيح مى‏داده است.قطب الدين مصرى در فتنه مغول در نيشابور كشته شد (90) .او نيز از اساتيد خواجه نصير الدين طوسى بوده است (91) .عليهذا خواجه شاگرد شاگرد فخر رازى بوده است.

4.كمال الدين يونس(يا كمال الدين بن يونس)موصلى،معروف به ابن منعه.ابن ابى اصيبعه كه با او قرب زمان داشته،او را نيز قدوة العلماء و سيد الحكماء مى‏خواند (92) .در مدرسه موصل به تدريس علوم فلسفى اشتغال داشته و شاگردانى تربيت كرده است.مطابق آنچه در ريحانة الادب آمده خواجه نزد اين مرد نيز تحصيل كرده است (93) .در ريحانة الادب،جلد پنجم صفحه‏9 مى‏نويسد:

«از اكابر علماى حكماى عامه مى‏باشد كه در نحو و صرف و فقه و حديث و تفسير و طب و تاريخ و موسيقى و هندسه و حكمت و هيئت...وحيد عصر خود بوده،در اندك زمانى شهرت بى نهايت‏يافته و مرجع استفاده افاضل گرديد.از بلاد بعيده حاضر حوزه درسى او مى‏شده‏اند...وفات او در سال‏639 واقع شده است.»

طبقه سيزدهم

1.خواجه نصير الدين محمد بن الحسن الطوسى.او را«استاد البشر»لقب داده‏اند و نيازى به معرفى ندارد.ارزش كارهاى فلسفى او و نقشى كه در تحول فلسفه داشته است نيازمند به يك كتاب است.در رياضيات از شخصيتهاى معدود جهان به شمار مى‏رود.از كسانى است كه در اساس هيئت‏بطلميوس تشكيك كرده و زمينه را براى هيئت جديد فراهم كرده است. آقاى تقى زاده مدعى است كه ايرادات خواجه در كتاب تذكره خويش بر اساس هيئت‏بطلميوس،به پيشنهاد كپرنيك لهستانى طرح نوينى را براى هيئت عالم كمك كرده است (94) .

خواجه مانند بو على يك زندگى پر ماجرا داشته است.در آخر اشارات به شكل دردناكى ناله سر مى‏دهد،و در عين حال اينهمه آثار آفريده و شاگردان بسيار تربيت كرده است.خواجه در سال‏597 متولد شده و در سال 672 در گذشته است.

2.اثير الدين مفضل بن عمر ابهرى.كتاب معروف او كتاب هدايه است در طبيعيات و الهيات كه جاى شايسته‏اى باز كرده است.اين كتاب را قاضى حسين ميبدى و صدر المتالهين شيرازى شرح كرده‏اند.شرح اخير موجب شهرت بيشتر كتاب و مؤلف آن شده است.علامه حلى در كتاب جوهر النضيد،صفحه 78 در باب عكس سالبه جزئيه كه مورد اتفاق منطقيين است كه عكس ندارد،مى‏گويد:«به استثناى قضيه مشروطه خاصه و عرفيه خاصه‏».بعد مى‏گويد:«اين مطلب از مطالبى است كه اثير الدين مفضل بن عمر ابهرى بر آن وقوف يافت‏».گويند شاگرد امام فخر رازى بوده است.

3.نجم الدين على بن عمر كاتبى قزوينى،معروف به دبيران.از اكابر حكما و منطقيين و رياضى‏دانان به شمار مى‏رود.كتاب معروف او در حكمت كتاب حكمة العين است كه شروح بسيار بر آن نوشته شده است.كتاب معروفش در منطق شمسيه است كه به نام خواجه شمس الدين صاحب ديوان جوينى نوشته است و قطب الدين رازى آن را شرح كرده و مجموع متن و شرح از كتب رايج درسى طلاب است.كاتبى استاد علامه حلى و قطب الدين شيرازى و همكار و مصاحب خواجه نصير الدين طوسى در ساختن رصد مراغه بوده و در سال 675 در گذشته است.

طبقه چهاردهم

اين طبقه را شاگردان خواجه نصير الدين طوسى تشكيل مى‏دهند:

1.حسن بن يوسف بن مطهر حلى،معروف به علامه حلى.هر چند شهرت علامه حلى به فقاهت است اما او مردى جامع بوده،در منطق و فلسفه نيز مهارت كامل داشته و كتب ارزشمندى تاليف كرده است.ما در تاريخچه فقها از اين مرد بزرگ كه قطعا از نوابغ تاريخ اسلامى است‏ياد كرده‏ايم.علامه حلى عرب است و شاگرد كاتبى و خواجه بوده است.در سال 648 متولد و در سال 711 در گذشته است.

2.كمال الدين ميثم بن ميثم بحرانى،معروف به ابن ميثم بحرانى.اديب و فقيه و فيلسوف بوده است.فلسفه را نزد خواجه نصير الدين طوسى تحصيل كرده است.بعضى گفته‏اند كه خواجه نيز متقابلا نزد او فقه خوانده است (95) .ابن ميثم نهج البلاغه را شرح كرده است.از نظر فلسفى،شرح او بهترين شروح نهج البلاغه شمرده شده و اخيرا در پنج جلد چاپ شده است.ابن ميثم در سال 678 يا679 و يا بنابر تحقيق صاحب الذريعه در سال‏699 در گذشته است (96) .

3.قطب الدين محمود بن مسعود بن مصلح شيرازى،معروف به قطب الدين شيرازى.در منطق شاگرد كاتبى قزوينى و در حكمت و طب(كليات قانون)شاگرد خواجه نصير الدين طوسى بوده است.قانون بو على و حكمة الاشراق سهروردى را شرح كرده است و خود كتابى به فارسى در اقسام حكمت نوشته كه به نام درة التاج معروف است و اخيرا چاپ شده است. هر سه كتاب نامبرده با ارزش است.شهرت بيشتر او در جو فلسفى به واسطه شرح حكمة الاشراق است.با خواجه نصير الدين طوسى در كار رصد مراغه همكارى داشته است.در سال 710 يا716 در گذشته است (97) .

4.حسن بن محمد بن شرفشاه علوى حسينى استر آبادى،معروف به ابن شرفشاه.

در مراغه محضر خواجه را درك كرده و نزد او تحصيل كرده و ملازم او مى‏بوده است.بعد از وفات خواجه به موصل رفته و در مدرسه نوريه به تدريس حكمت پرداخته است.تجريد خواجه را حاشيه و قواعد العقائد او را شرح كرده است و در سال 715 يا717 يا 718 در گذشته است (98) .

پى‏نوشتها

1- هانرى كربن،تاريخ فلسفه اسلامى،ص‏199 و دكتر نصر،سه حكيم مسلمان،ص‏16.آقاى دكتر نصر در حواشى صفحه‏166 مى‏نويسد:كاردانوس نام كندى را همرديف نامهاى ارشميدس،ارسطو،اقليدس آورده است.

2- تاريخ فلسفه اسلامى،ص‏199.

3- دكتر ذبيح الله صفا،تاريخ علوم عقلى در اسلام،ص 161.

4- شيخ عبد الله نعمه،فلاسفه شيعه.

5- الفهرست،ص 204.

6- همان،ص 230.

7- معجم الادباء،چاپ مصر،1923 م،ج 1/ص 145.

8- فلاسفه شيعه،ص‏113،124.

9- الفهرست،ص‏179.

10- همان،ص‏426 و عيون الانباء،ج 2/ص 105،114.

11- الفهرست،ص 520.

12- عيون الانباء،ج‏3/ص 225.

13- الفهرست،ص 382 و تاريخ الحكماء قفطى،ص 435.

14- ابن خلكان،و فيات الاعيان.

15- تاريخ الحكماء،ص‏277.

16- مقدمه ترجمه السيرة الفلسفية رازى به قلم دكتر مهدى محقق.

17- شرح حال و آثار و افكار رازى،به قلم دكتر مهدى محقق در مقدمه ترجمه السيرة الفلسفية رازى،ص‏7.

18- دكتر محقق،مقدمه ترجمه السيرة الفلسفيه،ص‏56.

19- عيون الانباء،ج 2/ص 352.

20- همان،ج‏3/ص 352.

21- همان،ج 2/ص‏359.

22- همان،ج‏3/ص 358.

23- همان،ج 2/ص‏359.

24- همان،ص 358.

25- همان،ص‏359.

26- فلاسفه شيعه.

27- الفهرست،ص 430.

28- همان،ص 381.

29- رجوع شود به الفهرست،ص 382 و التنبيه و الاشراف،ص 105 و تاريخ الحكماء،ص‏323 و عيون الانباء،ج 2/ص‏227.

30- تاريخ الحكماء،ابن قفطى،ص‏277.

31- سه حكيم مسلمان،ص‏19،تاريخ علوم عقلى در اسلام،ص 182.

32- نامه دانشوران،ج 1/ص 84.

33- تاريخ علوم عقلى در تمدن اسلامى،ص 204.

34- نامه دانشوران،ج 1/ص‏83.

35- بيست مقاله قزوينى،ج 2/ص 145.

36- سه حكيم مسلمان،ص‏27.

37- فلاسفه ايرانى،ص 182.در حال حاضر اين جلد از معجم الادباء نزد من حاضر نيست كه مراجعه كنم.

38- اين بنده قسمتهاى فلسفى اين پرسشها را بعلاوه برخى پرسشهاى ديگر كه احتمالا آنها هم از ابو ريحان است مورد بررسى قرار داده و در نشريه‏اى به نام بررسيهايى درباره ابو ريحان بيرونى از طرف دانشكده الهيات و معارف اسلامى چاپ شده است.

39- براى به دست آوردن اطلاعى و لو اجمالى از كارهاى ابو ريحان رجوع شود به كتاب بررسيهايى درباره ابو ريحان بيرونى نشريه دانشكده الهيات،خصوصا مقاله آقاى مجتبى مينوى و به كتاب نظر متفكران اسلامى درباره طبيعت تاليف دكتر سيد حسين نصر.

40- عيون الانباء،ج 2/ص 235.

41- ص 24.

42- تاريخ علوم در تمدن اسلامى،ص‏293.

43- همان.

44- كتاب تاريخ علوم در اسلام مرحوم تقى زاده متاسفانه ناتمام است و ظاهرا مستقلا چاپ نشده است،در نشريه‏«مقالات و بررسيها»از شماره دوم تا هشتم چاپ شده است.قسمتهاى فوق از دفتر هفتم و هشتم آن نشريه،صفحه 164 نقل شد.

45- ترجمه تتمه صوان الحكمه،ص 60.

46- مقدمه عبد الرحمن بدوى بر تعليقات ابن سينا،ص 8.

47- جزوه تكليفى آقاى سيد حسن احمدى علون آبادى در سال اول دوره دكتراى دانشكده الهيات.

48- عبد الرحمن بدوى،ارسطو عند العرب.

49- عيون الانباء،ج 2/ص 240.

50- ترجمه تتمه صوان الحكمه،ص 80.

51- عيون الانباء،ج 2/ص‏259.

52- همان،ج 2/ص‏236.

53- رجوع شود به بحث محققانه آقاى محيط طباطبايى در مجله‏«گوهر»،سال اول،شماره‏6.

54- على اصغر حلبى،فلاسفه ايرانى،ص 408.

55- مجموعه رسائل خيام،چاپ شوروى.

56- ترجمه تتمه صوان الحكمه،ص 71 و 72.

57- «مقالات و بررسيها»،دفتر پنجم و ششم،ص 242.

58- براى اطلاع از تاريخ و انديشه غزالى رجوع شود به كتاب غزالى نامه آقاى جلال همايى و كتاب فرار از مدرسه آقاى دكتر عبد الحسين زرين كوب،استادان دانشگاه تهران.

59- جزوه آقاى احمدى،نقل از متن عربى صوان الحكمه.ترجمه فارسى اين متن كه نزد من است فاقد اين قسمت است، ولى اين ترجمه به طور كلى بسيارى از قسمتها را حذف كرده،در حقيقت تلخيص است نه ترجمه كامل.

60- تاريخ علوم عقلى در اسلام،نقل از متن عربى تتمه صوان الحكمه،ص 110 و 111.

61- عيون الانباء،ج 2/ص 298 و299.

62- جزوه آقاى احمدى،نقل از متن عربى تتمه صوان الحكمه.

63- الكتاب الذهبى للمهرجان الالفى لذكرى ابن سينا،ص‏56.

64- عيون الانباء،ج‏3/ص 102.

65- الكتاب الذهبى للمهرجان الالفى لذكرى ابن سينا،ص‏57.

66- عيون الانباء،ج‏3/ص 34.

76 و68- معجم الادباء،ج‏7/ص‏269.

69- جزوه آقاى احمدى،نقل از متن عربى تتمه صوان الحكمه،ص‏127.

70- تاريخ علوم عقلى در اسلام،ص‏229.

71- اسفار،مباحث جواهر و اعراض.

72- نامه دانشوران،ج 1/ص 251-260.

73- ريحانة الادب،ج 8/ص 68.

74- عيون الانباء،ج 2/ص 328.

75- همان،ج 2/ص‏327.

76- تاريخ الحكماء ابن القفطى،ص 290.

77- عيون الانباء،ج 2/ص 328.

78- همان،ج‏3/ص 34-45 و تاريخ الحكماء ابن القفطى،ص 291-293.

79- معجم الادباء،ج‏7/ص‏269.

80- وفيات الاعيان،ج 5/ص‏316.

81- عيون الانباء،ج‏3/ص 274.

82- سه حكيم مسلمان،ص‏76.

83- فهرست مصنفات افضل الدين كاشانى،تاليف آقايان مجتبى مينوى و دكتر يحيى مهدوى.

84- غزالى نامه،چاپ دوم،ص‏106.

85- دعوة التقريب،ص 185.

86- در روضات مى‏نويسد كه شرح اشارات در سال 640 پايان يافت.

87- روضات الجنات،ص 582.

88- عيون الانباء،ج‏3/ص‏383.

89- اسفار،ج 4(چاپ سنگى)،ص 95 و تعليقه صدر المتالهين بر شفا،ص 170.صدر المتالهين كه جوابهاى خسروشاهى را كافى نمى‏داند،خود رساله مستقلى در جواب اين سؤالات نوشته و در حاشيه مبدا و معاد و شرح هدايه چاپ شده است.

90- عيون الانباء،ج‏3/ص 45 و46.

91- ريحانة الادب،ج 2/ص‏177.

92- عيون الانباء،ج 2/ص‏337.

93- ريحانة الادب،ج 2/ص‏177.

94- مقالات و بررسيها(نشريه دانشكده الهيات و معارف اسلامى تهران)،دفتر هفتم و هشتم،ص 162.

95- روضات الجنات،ص 582.

96- ريحانة الادب،ج 8/ص‏243.

97- همان،ج 4/ص 471.

98- همان،ج 8/ص‏53 و 54.

مجموعه آثار جلد 14 صفحه 460 استاد شهيد مرتضى مطهرى